یادداشت: ترجمههای فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند.
شکر و یاد پنج شهید گمنام
به فضل و کرم الهی، نخست خدای منّان را شاکریم؛ شکر میکنیم که در این محضر نشستهایم. یاد میکنیم از پنج شهید گمنامی که چهلوچند جلسه در محضرشان بودیم، در مسجد بلاط شرقی. انشاءالله آنان نیز اشراقاً ما را عنایت کنند.
پس از شکر حضرت حق، بناست هدیهای تقدیم شود. از جهتی پیامهایی که میرسد مایهٔ خوشحالی است؛ از جهتی دیگر، وقتی انسان از زاویهای دیگر به همان پیام نگاه میکند، نه آنکه ناراحت شود، اما تعجب میکند. بعضی نوشتهاند که حاج آقا هدیهها و حرفها و حدیثهایی را که میگوید منبعش را هم بگوید. هدیهای که امشب بنا بود تقدیم شود، سینهبهسینه از بزرگان رسیده بود. بااینحال آن پیامک آمد و تعجب آورْد. جستوجو شد تا سندی برای همان مطلب پیدا شود. عین همان را حضرت آیتالله ناصری فرموده بودند؛ الحمدلله همانطور که بنا بود امروز گفته شود، خدا آن را رساند. پس بدانید که اینجا از خود چیزی بافته نمیشود. بگذارید حضرت آیتالله ناصری، که با امام عصر عزیزتان نیز ارتباط داشتند، با شما سخن بگویند. هدیهٔ امروز به ایشان تقدیم میشود؛ به شرط آنکه قدرش را بدانید. خودم بسیار از این بهره بردهام. بخشی از آن را عرض میکنم.
کتابهایی که علم امشباند
آنچه میتوانیم، همینجا آماده کردهایم: کتابها را آوردهایم؛ علممان را با خود آوردهایم. به تعبیر قرآن، بارِ سفرها را بر دوش کشیدهایم:
«مَثَلُ ٱلَّذِينَ حُمِّلُوا۟ ٱلتَّوْرَىٰةَ ثُمَّ لَمْ يَحْمِلُوهَا كَمَثَلِ ٱلْحِمَارِ يَحْمِلُ أَسْفَارًۢا» (جمعه/۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): مَثَل کسانی که [عمل به] تورات بر آنان بار شد، سپس آن را برنگرفتند، همچون مَثَل خری است که کتابهایی را بر پشت میکشد.
علممان را از روی کتابهایی که میخوانیم با خود آوردهایم. هرچه به شما میگوییم، کتابهایش را در دست داریم و از روی آنها میخوانیم. این کتابهاست. توضیحی میدهیم. از خودمان چیزی بلد نیستیم؛ همین کتابها را برای شما شرح میدهیم. سند چه چیزی را بدهم؟ همین کتابهایی که به دست گرفتهایم. و آنچه روایت یا آیه تقدیم میکنیم، روایات و آیاتی است که از پیش کنار گذاشتهام؛ سند و مدرکشان را هم عرض میکنیم.
حق پرسش و حدّ استنباط شخصی
بعضی پرسیدهاند: گفتهاید حضرت علامه حسنزاده در صحبتهایشان فرمودهاند شصتوشش بار «الله» گفتن، فرمایش علامه طباطبایی است برای خروج از تشویش ذهن و اضطراب و استرس؛ بعد شما در صحبتهایتان افزودهاید که نظر علامه این بوده که این کار مزاج را نیز بهسوی اصلاح و اعتدال میبرد. این سند کجاست؟ علامه این را کجا گفته است؟
حق دارید بپرسید. اما دانه دانهٔ حرفهایی که میخواهم بزنم، اگر بنا باشد برای هرکدام بگویم در کدام جلسه، در کدام صوت، در کدام کتاب بوده، بسیاریشان فیالبداهه در حین بحث از سلسلهٔ مطالعات به ذهن میآید. یادم هست که این فرمایش حضرت استاد را در یکی از صوتهای خودشان شنیدهام؛ اما چند هزار صوت از درس و بحثهای ایشان گوش دادهام. کدام است؟ یادم نیست. در شرح فصوص بوده، در مصباح الانس بوده، در اشارات شیخالرئیس بوده، در تمهید القواعد بوده، در اسفار ملاصدرا بوده؟ یادم نیست.
ضمن اینکه اگر بخواهیم اینگونه پیش برویم، کار به جدال میکشد. اگر قبول ندارید نیایید. منابع را که میگوییم؛ و آنجا که استنباط خودم را میگویم، نظر من است. از شما خواهش میکنم استنباطهای مرا نپذیرید. حالا که اینطور شد: هر حرفی که بدون سند و مدرک گفتم، از آن رد شوید؛ اصلاً توجه نکنید؛ مال این حاجی ییلاقرفته است؛ اصلاً توجه نکنید. اما آنهایی که منبع میدهیم چیز کمی است؟ همین کتابهایی که اکنون در دست است چیز کمی است؟ شما از من سند و مدرک میخواهید؟
این کتاب اللهشناسی یکی از آنهاست. یعنی اثر یکی از آن چهار نفری که حلقهٔ اول وصل به امام عصر بودهاند: استاد سید محمدحسین حسینی تهرانی، که تربتش بوی بهشت میدهد. حضرت آیتالله العظمی فقیه امامی، صاحب رسالهاند. ایشان در بیابانهای جمکران این را به ما گفت. بعد با هم به مشهد رفتیم؛ قبر ایشان را به شما نشان دادیم؛ گفتهام دیگر. بعد شناخته شد. آن موقعها که کسی نمیشناخت، در قبال چیزی که در حرم به ایشان نشان دادیم، ایشان هم هدیهاش را به ما داد.
این یکی از کتابهایی است که مشق امشبمان است؛ علم امشبمان را با خود آوردهایم. ما چیزی بلد نیستیم. انشاءالله شما یاد میگیرید و به ما میگویید در اینها چه خبر است. واقعاً این را میگویم؛ شوخی نمیکنم. شما الحمدلله از ما خیلی جلوترید.
مثلاً این کتاب تفسیر سورههای طارق و اعلی و زلزال از کیست؟ از ملاصدرا. لطف خدا به زمانه. من چه کار کنم؟ سند چه چیزی به شما بگویم؟ از روی آن میخواهم برای شما بخوانم. نشانههایی که گذاشتهایم مرتبط با بحث است. یا مثلاً انهار اربعه. این کتابهایی را که نام میبرم مخصوصاً میآورم.
عزیزی همین امروز گفت: برای چه کتاب با خودت میآوری؟ خودت را خسته میکنی؛ این همه کتاب را بنویس. گفتم نه. اصلاً داشتن کتاب در بغل، خود حضرت استاد فرمودهاند: وای به آن طلبهای که روی منبر مینشیند و کتاب در دستش نیست. ایشان میفرمودند ملای کتابی باشید. عین فرمایش حضرت علامه: ملای کتابی، نه ملای لغتی. ملای لغتی بد است.
یعنی اینجا، با این همه خستگی و فشار، بنشین و این چهرههای تشنه را ببین. اگر زبانت بند نیاید تا قدس عالم ملکوت زبانت را باز نکند، این عقده نمیگذارد به سخن بیفتی؛ به خدا قسم. اینکه با اشک روی منبر مینشینم، بار سنگین اینجاست؛ نه آنکه حالات ملکوتی خاصی داشته باشم. بار سنگین را حس میکنم. این با آن ملای لغتی جمع نمیشود. اینجا زیر این بار سنگین مینشینیم؛ یکدفعه کلمهای را اشتباه میگوییم؛ پیش میآید.
اشتباه لپی و پرهیز از ملای لغتی
یکدفعه اعرابها را اشتباه کردهام. داشتم به صوتی گوش میدادم؛ خودم آیه را اینگونه خوانده بودم و به «جنود» ضمه داده بودم به جای فتحه:
«وَمَا يَعْلَمُ جُنُودَ رَبِّكَ إِلَّا هُوَ» (مدثر/۳۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و سپاهیان پروردگارت را جز او کسی نمیداند.
همیشه گفتهام: قرآن و روایاتی را که میخوانیم، بروید نگاه کنید. مخصوصاً کسانی که دارند پیاده میکنند، منبع را ببینند. یک وقت اعراب را اشتباه میگویم. حواسم هست که نگویم؛ یکدفعه از زبان میپرد.
همین جلسهٔ پیش، داشتم نماز جعفر طیّار را توضیح میدادم؛ به جای سورهٔ زلزله گفتم سورهٔ ذاریات. گفتم رکعت اول سورهٔ زلزله میخوانیم. بعد گوش میدهم؛ وقت میگذارم؛ برای شما ارزش قائلم. صوتهای خودم را دوباره یک دور گوش میدهم. هر جا اشتباه باشد میگویم پاکش کنند آن تکه را، بعد به شما میگویم. همین تکه را درآوردیم که کسی اشتباه یاد نگیرد. اینها اشتباه لپی است. وگرنه من که هیچوقت سورهٔ ذاریات را در نماز جعفر طیّار نخواندهام. آن لحظه که میگویم، یکدفعه زبان اشتباه میچرخد؛ حواسم پرت است. اینها را حواستان باشد.
همان ملای لغتی اینگونه است که یکدفعه گیر بدهد: این حاج آقا به خاطر این اشتباهش لیاقت ندارد. این ملای لغتی بودن غلط است. از خود علامه حسنزاده بارها و بارها، همین الآن صوتهای ایشان را گوش بدهید: خیلی جاها قرآن را ایشان اشتباه خواندهاند. العیاذ بالله بیسوادند؟ ما ملای لغتی نباشیم.
اینها از سنگینی بار است. همه را از ذهن میگوییم؛ از رو که نمیخوانیم؛ ذهن یکدفعه یاری میدهد، یکدفعه مطالعه.
مادر و کتابخانهٔ دوهزار جلدی
از یک چیز خوشحالم. خدا رحمت کند اموات شما را. خدا مادر ما را رحمت کند. اخوی بنده در جلسه هست؛ میداند و شاهد است که از بچگی مادر ما، روحش شاد، دوهزار جلد کتاب داشت. آن موقع، اوایل انقلاب، که کسی کتاب خیلی نداشت، دوهزار جلد کتابخانه داشت. معلم قرآن بود. کتابهای اصیل و مرجع را به ما داد خواندیم و به ما توصیه کرد: ذهنت را پراکنده نکن؛ از کتابهای بازاری. از این جهت خیالم راحت است: اگر هم منبع یادم نیاید، مطمئنم در کتابهای اصیل و مرجع خواندهام که دارم به شما عرض میکنم.
این کتابها را بگیرید. همینهایی که الآن نام میبرم. یک هدف من این است که شما این کتابها را بنگرید و با آنها آشنا شوید. در مسجد بلال، هر جلسه که تمام میشد، خواهرها و برادرها میآمدند تکتک این کتابها را عکس میگرفتند.
انهار اربعه و رفیقان علامه
این انهار اربعه مثلاً نکتهای از آن آماده کردهام، اگر برسیم، در خصوص بسم الله الرحمن الرحیم. مال کیست؟ یکی از بهترین کتابها، از شاگردان حضرت علامه: حضرت آقای امامی. الحمدلله هنوز در قید حیاتاند. یکی مرحوم آقای سمندری بودند که نجفآباد بودند؛ به رحمت حق رفتند. خیلی با علامه یار بودند. اینها را قدر بدانیم؛ کتابهایشان را بگیریم.
یکی هم این رفیق جدیدی است که خدا به ما عنایت کرده. البته ما سفرهٔ رفاقت برای ایشان پهن کردیم؛ ما که لیاقت نداشتیم؛ التماس کردیم. از امام رضا چهل روز گریه و خواهش و تمنا، خدا ایشان را به ما هدیه کرد. از رفقای شبانهروز؛ شب تا صبح علامه اینطور. از ایشان گاهی برای دوستان مطالبی گفتهام.
اوصاف الاشراف، برنامهٔ سعادت و عین نضّاخ
یکی هم اوصاف الاشراف. اوصاف الاشراف مال کیست؟ خواجه نصیرالدین طوسی. و ما ادراک ما خواجه طوسی. حضرت علامه میفرمودند ایشان چه عظمتی داشته. البته کتابی که الآن در دست من است شرح است: فی شرح اوصاف الاشراف. مال کیست؟ یکی از برجستهترین شاگردان علامه، آیتالله رمضانی، که مؤسسهای در قم در دست ایشان است. از این بسیار لذت میبرم. آماده کرده بودم که کمی جلوتر در سیر و سلوکمان، در جلسات یکشنبه، این را بهعنوان مطلع بحث و ابتدای درس، پیش از آنکه به فرمایشات علامه طباطبایی برویم، از این کتاب برایتان گلچین کنم.
دستورات سیر و سلوکی است. کیست؟ برنامهٔ سعادت. سید ابن طاووس. بهبه، بهبه. چه کتابهایی، چه مراجعی، چه بزرگانی. نکتهای هم از اینجا آماده کردهایم.
یکی هم عین نضّاخ حضرت علامه جوادی آملی است؛ تحریر ایشان بر تمهید القواعد. میگوید تمهید القواعد تقریباً میشود گفت جزو نخستین کتابهایی است که در این مسیر، آنان که مقداری برجسته میشوند میروند و بالا میکشند. میگوید تمهید در زمینهٔ عقل نظری و فلسفه و حکمت تقریباً از نخستین کتابهاست. از اینها هم مطلبی آماده کردهایم.
این مقدمه نزدیک ده دقیقه، شاید یک ربع شد؛ ببخشید که وقتتان را گرفت. توش چیزهای خوبی هم درآمد. درد دلی بدانید از ناحیهٔ این رفیقتان، دوستتان، برادر کوچکترتون؛ بپذیرید. اگر به دردتان خورد ما را هم دعا کنید.
هدیهٔ امروز: اذان در خانه
حالا هدیهٔ امروز را تقدیم کنیم. مستقیم صوت حضرت آیتالله ناصری را، که خدا رحمتش کند، یادش بهخیر؛ ما هر هفته پای درسشان میرفتیم، دو سالی که اصفهان بودیم؛ روحش شاد. گوش کنید چه میفرمایند. یک صلوات بفرستید.
«اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست و فرجشان را شتاب ده.
کیفیت صدا خوب نبود. خودم تقدیم میکنم. سندش حالا دیگر خیالتان راحت. اگر بنا باشد اینگونه باشیم، بسیاری از هدیهها را نمیتوانیم تقدیم کنیم. یعنی اگر این صوت را پیدا نمیکردم، این هدیه را به شما تقدیم نمیکردم. چون پیش از آنکه این صوت را بشنوم، خودم سینهبهسینه از مشایخمان گرفته بودم و عمل میکردم. در آن صورت دیگر نمیتوانستیم تقدیم کنیم.
آیتالله ناصری فرمودهاند شخصی به محضر علی بن موسی الرضا علیهما الصلاة والسلام آمد و گفت: آقا، درماندهام؛ گرفتارم؛ فقیرم؛ مریضم؛ حال بچههایم بد است و حال منزل خوب نیست؛ بچههایم مریض میشوند؛ زیاد مریض میشوند. خیلیها در این ایام همین را به ما گفتهاند. خیلی. جلسهای نبود که تمام شود و بعضی، کوبیده، ده ساعت، شش ساعت، هفت ساعت از شهرستان آمده باشند؛ طفلی اینجا خسته، گرسنه، تشنه، فقط همین را به من بگویند و بروند. نسخهاش را از قبر امام رضا برایت پیچیدهاند. سراغ من بیچاره چرا میآیی؟ خودت را خسته میکنی.
جالب است که طرف خیلی ولع داشت. گفت: آقا، حالا مشکلات مالیام درهم پیچیده و فقر و اینها؛ مریضیهای زیاد در خانه؛ و در کنارش آرزویمان این است که دو بچهٔ دیگر هم خدا به ما بدهد؛ نمیشود؛ خانممان نمیتواند بچه. جالب است همه را یکدفعه با هم رو کرده. امام رضا به نظر شما چه باید بگوید؟ مثلاً دستور ختمی سنگین، کمرشکن، با الفاظ عجیبوغریب؟ نه. فرمودند: برو در خانهات اذان بگو. در خانهات. آقای ناصری در همین صوت فرمودند: پشتبام نه؛ نروی پشتبام؛ در خانهات اذان بگو. گفت: همین آقا؟ هیچی، اذان بگویم؟ فرمود: برای نمازی که میخواهی بخوانی، اذان بگو؛ در خانه بلند اذان بگو.
او رفت؛ فقط حرفگوشکن بود. حرفگوشکن بودن چقدر قشنگ است. ما همه از این گوش میگیریم، ولی در عمل فقط سیاهیِ قلم است و باید از آن گوش درآید؛ خیلی هم خطرناک است اینگونه بودن. باید انتخاب کنیم. حالا همه را که نمیشود؛ گردهٔ ما تحمل ندارد. باید چند تا را گلچین کنیم که به دردمان میخورد و عمل کنیم.
من همین امروز نماز صبح را که در خانه میخواندم، راه میرفتم و اذان میگفتم: در پذیرایی، در آشپزخانه، در اتاق خواب، اینطور میچرخیدم صبح؛ بلند اذان را میگفتم؛ بعد رفتم ایستادم روی سجادهام و اقامه را شروع کردم.
آن شخص مدتی این کار را کرد؛ بیش از یک ماه. آقای ناصری اول میفرمود یک ماه، بعد میفرمود ظاهراً بیش از یک ماه اینطور. بعد آمد محضر آقا. آقا دیدش: بیا ببینم فلانی. آقا بالاخره رفیقباز بود؛ رفیق معنوی البته، در وادی معنوی؛ عاشق دوستان و رفقایش بود. پرسید چه خبر؟ عرض کرد: آقا ممنونیم؛ یا بن رسول الله، همهٔ مشکلاتم حل شد؛ گرهٔ مالیام باز شد؛ بچههایم دیگر مریضیشان خوب شده و خانممان هم الحمدلله باردار شده. با یک دستور به این سادگی. این را عمل کنیم.
اذان در دو گوش کودک پرجنبوجوش
حتی بعضی میآیند میگویند بچهٔ ما خیلی بیشفعال است؛ امروزه میگویند بیشفعال؛ خیلی پرجنبوجوش است. میگویم آقا خیلی خوب است. اصلاً بچه باید پرجنبوجوش باشد. پدر ما روحش شاد؛ اموات شما را خدا رحمت کند. اصلاً میگفت بگذار بشکنند، بزنند، داغون کنند. وقتی با علی و فاطمه به خانهٔ پدرم میرفتیم میگفت بگذار بشکنند، داغون کنند، بپاشند؛ فقط به خودشان آسیب نزنند؛ هی هم را نهی نکن. بچه تا هفت سال بگذار سلطان منزل باشد؛ کیف کند برای خودش. بعضی میترسند و ناراحتاند از اینکه بچهشان پرجنبوجوش است.
خود من اینطور بودم. خیلی. سه بار از بسیج اخراجم کردند، زمان جنگ؛ آنقدر که شیطان بودم. در بسیج آنقدر شیطان که همه را میخنداندم. حالا نگاه نکنند الآن که الهیام قلبم محجوب است. من روی منبر اینطورم؛ شما با من خلوت کنی، یک سفر با من بیایی، میبینی اصلاً صدوهشتاد درجه برعکس شدهام. خیلی خوشسفر، خوشمشرب. باید اینطور باشیم. خیلی شیطان بودم.
آنهایی که بچههایشان پرجنبوجوشاند، یادشان باشد: در گوش بچه اذان بگویید؛ در دو تا گوشش. نه یکی اذان یکی اقامه؛ در دو تا گوش اذان بگو. نه داد بزنی پردهٔ گوش بچه پاره شود؛ در گوشش اذان بگو؛ جوهر داشته باشد صدایت بیاید. به مرور بچه را آرام میکند.
در یکی از فامیلهایمان هم بچهای بود؛ دکترها گفتند بیشفعال است؛ داروهای عجیبوغریب هم تجویز کرده بودند. به خانوادهاش گفتم نمیخواهد دارو بدهید؛ بچه با این داروها حالش بدتر میشود. مدتی پشتسرهم، هر روز، در دو تا گوشش اذان گفتم. الآن یکی میخواهد این بچه را فقط بجنباند؛ آنقدر ساکت شده؛ برعکس شده.
اینها را قبول کنیم. اینها را باور کنیم. اینها فرمایشات آل الله است. این هدیهٔ امروز است. آثار و برکات زیادی دارد. این چند تا را عرض کردیم تا برسیم بالا. در درس و بحث فرصت نمیکنیم. برویم سراغ درسمان. چند نکتهٔ خیلی مهم و اساسی، اگر برسیم. برای اینکه انشاءالله وقت ما برکت کند یک صلوات بفرستیم.
«اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست و فرج او را شتاب ده.
کمین شیطان بر صراط مستقیم
عزیزان، در این مسیر، مخصوصاً در مسیر حق، چون حق است، شیاطین میآیند مانع میشوند. شیطان به خدا گفته، و سه بار هم تأکید کرده: حتماً، حتماً، حتماً، کمین میزنم میان راه، وقتی در صراط مستقیم قرار میگیرند:
«قَالَ فَبِمَآ أَغْوَيْتَنِى لَأَقْعُدَنَّ لَهُمْ صِرَٰطَكَ ٱلْمُسْتَقِيمَ» (اعراف/۱۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفت: پس به سبب آنکه مرا به بیراهه افکندی، حتماً برای آنان بر سر راه راست تو مینشینم.
چه صراطی مستقیمتر از یکی معرفت نفس، دو سیر و سلوک؟ این دو از مهماتاند. یعنی بال عقلی و بال عملی؛ عقل عملی و عقل نظری به یک معنا. این دو بال ماست. قطعاً ثبات میخواهد: ثبات اندیشه و رأی میخواهد؛ ثبات عمل میخواهد. تزلزل انسان را اذیت میکند.
بعضی احراز اوقات را به دست گرفتهاند؛ بعد مشکلاتی برایشان پیش آمده و همهشان میگویند این کار شیطان است؛ برای اینکه شما دست نگیرید. چون اینها فرمایشات آل الله است و بزرگان اهل معرفت اینها را به ما القا کردهاند. احراز اوقات را همه را، بدون استثنا، سند و مدرک به شما گفتهایم؛ از ما نبود. چون خیلیها اینها را ندیدهاند، نشنیدهاند، با منابع آشنا نبودهاند، پای درس بزرگان ننشستهاند، فکر میکنند ما از تو آستینمان اینها را درآوردهایم؛ وگرنه همه را مدرک دادهایم.
حرز آن انصاری و درس ثبات
اینها را روزهای اول، اصلاً حرز آن انصاری را برایتان تعریف کردیم. تازه امیرالمؤمنین قلم میزند مینویسد؛ پیامبر املا میکند. چون پیامبر در عمرش چیزی ننوشت. مولا نوشت؛ پیامبر فرمود، مولا نوشت. تازه به قلم مولا بود؛ داد به آن انصاری. شب گذاشت زیر متکایش؛ صدای عجیبوغریب از تو خانهاش میآمد. اجنه بودند. پیامبر فرمود جنیاناند.
حالا بیایید بگویید آقا این خرافات چیست؟ جن چیست؟ این حرفها چیست؟ جن کاری با ما ندارد. شما بیشتر میفهمی یا عقل کل عالم؟ آن انصاری جانباز جنگ اُحد بود؛ بعد هم شهید شد. برد گذاشت زیر متکایش؛ بعد دید بدتر شد. آن شب تا صبح صدا بدتر شد. اصلاً نتوانست بخوابد. وحشتناک شد منزل. آمد فردا صبح گفت: یا رسول الله، بدتر شد؛ شما فرمودید. فرمود: اینها رجشان گرفته؛ میخواهند تو را پشیمان کنند. ادامه بده. اینها عادی است. تا چند روز اول برای دست گرفتن اینها، آنان میآیند میریزند به هم. تو پافشاری کن.
این ثبات خیلی مهم است. ثبات قدم. استقامت خیلی مهم است. توصیهٔ اکید بنده امشب به خودم و شما: ثبات؛ استقامت. شیطان در همان روزهای اول میآید تا پشیمانتان کند؛ اگر پا سست کنید، احراز اوقات را زمین میگذارید و میگویید این کار شیطان بود. به قول حضرت استاد همیشه میفرمودند: ثبات داشته باشید آقا. ثبات داشته باشید در عملتان، در رأی و اندیشهتان.
علت ثبات از اوصاف الاشراف
برای اینکه اهمیت این را بفهمیم، در مطالعاتم خط کشیدهام؛ کنار گذاشتهام؛ بعد آمدهام این غذا را مثل یک لقمه بگذارم دهان شما. از همین اوصاف الاشراف، این تکه که میخوانم متن خود اوصاف است؛ یعنی مال خود خواجه است. در خصوص ثبات، ایشان چه را عامل ثبات میگیرد. رویش کار کنیم. وقتی بشنویم، متوجه ارزش و اهمیت این جلسات میشویم. ایشان میفرماید و علت ثبات؛ مستقیم میزند تو خال. یکجوری میخوانم که برسید بنویسید؛ و آنان که نمینویسند توجه کنند تا قشنگ جا بیفتد.
«و علت ثبات، بصیرت باطن باشد به حقیقت معتقد خویش.» معتقد، نه فقط معتقدِ لفظی. یعنی آن چیزی که تو به آن اعتقاد پیدا کردی و آن حقیقتی که اعتقاد پیدا کردی معتقد تو شد؛ به آن تعلق پیدا کردی؛ به آن چه پیدا کنی؟ بصیرت باطنی. حالا عرض میکنم یعنی چه. ادامه:
«و علت ثبات، بصیرت باطن باشد به حقیقت معتقد خویش و وجدان لذت اصابت و ملکه شدن آن حالت؛ باطن را بر وجهی که زوال نپذیرد.»
یعنی باطن را بر وجهی که زوال نپذیرد، وجدان لذت اصابت کند و ملکه پیدا کند و حالت برایش ملکه شود. وجدان یعنی همان چشیدن. وجدان لذت اصابت یعنی اینکه وقتی تو به آن باطن به گونهای رسیدی که آن حقیقت به تو اصابت کرد، فهمیدی چیزی وارد وجودت شد، فهمیدی از درون چیزی جوشید. خودت از درون فهمیدی چیزی به تو اضافه شد. از این جلسه که داری میروی بیرون، آقا، قبلی دیگر نیستی. یک جوش و خروشی در تو ایجاد شد. اصابت کرد. این وجدان کردی یعنی چشیدی؛ رسیدی به آن. صرفاً علم فکری نبود؛ در ملکوت وجودت، در نفست، که جلسهٔ پیش مراتبش را عرض کردیم. خیلی جلسهٔ مهمی بود جلسهٔ پیش. در همان سیر ربوبیت نفس: نفس شد علتِ مُعدّه بر پرورش تو؛ در طول ربّ مطلق، ربّ نفس تو ارادهٔ پرورش تو را کرد. یعنی چشیدن. یعنی رسیدن.
ظاهراً کندوکاو معلم است؛ کتاب خواندن است؛ بحث و شنیدن است؛ فهم و عمیق شدن است. ظاهراً تو مبحثی؛ اما باطناً ملکوتت دارد به تو میچشاند.
همین الآن، عزیز دلم آقا سید که از اهواز تشریف آوردهاند، همینجا چشمش پر اشک بود. میگفت ما اینجا با رفیقمان جلسهٔ پیش نشسته بودیم. رفیق ما گفت خیلی از آخوندها حرف شنیدهایم؛ اصلاً به دل نمینشیند اینها؛ ولی این آخوند یک جور دیگر است؛ این صحبتهایش. من جور دیگری نیستم. اصلاً ربطی به من ندارد. در درون خودت، آقا سید، این حقایق جوشیده. اشتباه نکن. پای درس هر کس دیگر هم بنشین، دل بده. فقط موضوع اینجاست که به بنده دل دادی. دل بده به آدمی که حداقل ببینی اهل عمل است، نه اینکه فقط حرف میزند. حالا نه همهٔ حرفش را عمل کند. چون روایت داریم دنبال عالمی نگرد که بهتمامه همهٔ علمش را عمل میکند؛ اصلاً پیدا نمیکنی. نمیتواند کسی همهٔ علمش را عمل کند؛ آن معصوم است. نه، ولی میبینی اهل عمل هست. دل بدهی تمام است.
تو دل دادی، آقا سید؛ یا آن خواهر که پیش از جلسه چقدر زحمات قسمت خواهرها را به دوش میکشد. به من گفتند جلسهٔ چهلوپنج معرفت نفس، یعنی جلسهٔ پیش اگر اشتباه نکنم، فرمودند این انفجاری بود؛ اصلاً از آتشفشان و چنین چیزی استفاده کردند. چه شد؟ چه خبر شد؟ خبر هرچه بود در خود شما بود. شاید کس دیگری آمد نشست گوش داد، فقط خسته شد، چرت زد، رفت. اما تو چرا انفجار در درونت ایجاد شد؟ در درون خودت. این اصابت و وجدان یعنی این. دارم برایتان بازش میکنم تا همه فرمایش خواجه را بفهمند. این ثبات میدهد. دنبال این باشید. دنبال این باشید این حرفها را بخورید.
من اینجا که کمال میخواندم، الآن سیوپنج سال است نوکری میکنیم؛ مدالی که روی سینهمان است روضهخوانی اباعبدالله است. الحمدلله خدا از ما نگیرد. خواهشاً موبایلهایتان را کنار بگذارید. اینهایی که دارم حرف میزنم، موبایل کسی کار نکند.
همیشه به بچهها چه میگفتم؟ بچههای شبجمعهایتان هستند. میگفتم دعای کمال را چه کار کنید؟ بخوریدش. بجوشانید. مزمزه کنید. اگر میبینید نمیتوانید، نمیچشید، نمیتوانی بخوریاش، به قول اهل فاطمیون بگذارش کنار. نخوان. میبینی نمیفهمی، اصلاً درک نمیکنی، دارد خستهات میکند. نخوان. کی گفته حتماً بخوانی؟ بخورش. لذت ببر. این خوردن است. با چه زبانی بگویم همه بفهمند.
ملکه از اصرار بر عمل
و ملکه شدن آن حالت. ملکه شدن یعنی چه؟ یادتان هست ملکوت از کجا میآمد؟ از اصرار بر عمل. از اصرار. اصرار بر عمل. یعنی آنقدر گوش بده، آنقدر بشنو، آنقدر. خدا شاهد است بعضی از فایلهای درسی و صوتی حضرت علامه را من بیست بار گوش دادهام. خدا را شاهد میگیرم: هر بار گوش میدهم یک کلمه، یک جمله میشنوم انگار جلسهٔ پیش نشنیدهام. عجیب است. بخوریاش یعنی آنقدر گوش بدهی تا توش قشنگ درآوری. این ملکه شدن است.
حالا عبادت: مثلاً یکی یک شب، یک چلّه میگیرد، مثلاً چهل شب نماز، بعد ول میکند. حالا دو بار به فقیر کمک میکند. نه؛ این ملکات نیست. هر وقت دیدی نمیتوانی نبخشی، این ملکه شده. نمیتوانی نماز شب نخوانی، این ملکه شده. نمیتوانی اول وقت بیتفاوت نسبت به نمازت باشی، ملکه شده. نمیتوانی اصلاً حرف زشت بزنی. نمیتوانی. اصلاً چشمت نمیرود سمت گناه. این پاکی، این تقوا، ملکه شده. برعکسش، نستجیر بالله تعالی، که کسی نتواند چشمش را جمع کند: آنوری ملکه شده. اینها خیلی سخت است تراشیدنش. حواسمان باشد.
حرف زیاد داریم پیرامون این جمله؛ اما میخواهم مطالب دیگر هم بگویم؛ رد میشویم. پس اینها کجا باید اتفاق بیفتد؟ باطن را بر وجهی که زوال نپذیرد. باطن خودت منجر شود به این چشیدنها، اصابتها و ملکه شدنها، بر وجهی که زوال نپذیرد. یعنی دیگر از دست ندهی؛ شده باشد تو. آنقدر خورده باشیاش که شده باشی.
چطور الآن غذا میخوری، این غذا چه میشود؟ میشود شما. درست است؟ بر اساس آن مباحث روح بخاری در سرّ مکنون، سیویک درجه، آنجا از قول شیخالرئیس چه گفتیم؟ فرمود پروردگار سبحان کیمیایی در وجود انسان قرار داده. ما میتهخواریم. هرچه میخوریم مرده است. مردهخواریم. گیاه، گوشت. اینها مرده داریم میخوریم؛ زنده که نمیخوریم. وقتی میرود تو وجود تو حیات پیدا میکند؛ میشود تو. توِ حیِّ حاضر. این کیمیای خداست. آقا، گوشت، جماد، نبات بشود حیِّ حاضرِ انسانِ عاقل. شوخی است مگر؟ این را خدا در ما قرار داده. میشود عقل. این را میخوری میشود عقل. اینها به کمال میرسند.
گاهی با رفیقها چیزی میخورم؛ میگویند این شیرینی که دستت است، این غذایی که هست، بخور، زود بخور. چرا حاجی؟ این دارد داد میزند مرا به کمال برسان. زود باش مرا به کمال برسان. کمالش این است: بشود عاقل. آن گوسفند تو، بعبعی بیچارهای که آنجا دست و پا میزند کیف میکند. دارد به کمالش میرسد. تو بخوریاش بشود عاقل؛ حیات پیدا کند. البته میشود تو.
حالا همین، دقیقاً همین حالت، این نوشتنهای شما، شنیدنهای من و شما. اگر شد چشیدن، اگر شد دارایی، یعنی خوردن. خوردیاش. چیز دیگر شد تو. اتحاد عاقل به معقول. عالم به معلوم. عقل و عاقل و معقول. اتحاد پیدا میکنی. تو میشوی همان که خوردیاش. حالا همین معارف را بخور. بخوری؛ آنقدر مباحثه کنی؛ آنقدر بگویی. گفتن خیلی مهم است. بگویید برای دیگران. امتحان کن. اصلاً حتماً یک هممباحث داشته باشید. بارها عرض کردهام. دیدهام، باور کنید. متوجه شدهام بعضی که بیشتر مباحثه دارند نورانیترند. نور از تکرارِ گفتن مینشیند؛ نه از یک بار شنیدن و گذشتن. دیگر با چه زبانی بگویم؟ این مینشیند تو جانش. اصرار. اصرار میشود ملکهٔ وجودش. مباحثه همان جویدن لقمه است تا غذا، تو شود.
صدور اعمال صالح و کارخانهٔ نفس
ادامه. یک جملهٔ دیگر از خواجه بخوانم: «و به این سبب» یعنی همین چیزهایی که تا الآن گفتیم «صدور اعمال صالحه از صاحب آن ثبات دائم و ضروری باشد.» صاحب آن ثبات باطنی که بصیرت باطنی داشت. «و به این سبب صدور اعمال صالح از صاحب آن ثبات دائم و ضروری باشد.» میبینی که به ضرورت و دائماً دنبال صدور اعمال صالح است.
اصلاً مثل یک کارخانه. به نظر شما چه کارخانهای صادراتش خوب است، عالی است، صادرات خیلی خوبی دارد، محصولاتش مرغوب است؟ همه میگویند از آن کارخانه خرید کن. علتش چیست؟ محصولات اولیهاش، یعنی آن واردات، واردات اولیهاش، مواد خامش اصیل بوده. درست است؟ البته فرآیندی که صورت میگیرد تو کارخانه هم مهم است: چگونه بتوانند بپرورانند. شما پای کدام درس، کدام کتاب، کدام عالم، کدام جلسه بزرگ شدی؟ اینها مهم است. اما آن مواد اولیه اگر درست بود، مرغوب بود، واردات درست شود، صادرات درست میشود. خیلی واردات را جدی بگیرید. مادهٔ خامی که وارد جان میشود، همان شنیدهها و خواندهها و نشستهاست؛ اگر اصیل نباشد، صادراتِ عمل هم معیوب از آب درمیآید. برای همین همیشه میگوییم هر کتابی نخوانید؛ پای هر حرفی ننشینید؛ حتی هر جلسهای نروید. حرام است برای من و شما عمرمان را هر جایی خرج کنیم. عمر، سرمایهٔ واردات است؛ و وارداتِ آلوده، باطن را تزلزل میدهد نه ثبات. این از فرمایش حضرت خواجه.
تعارض ظاهری: درک خدا در نماز و نهی از صورتسازی
اما نکته. نکته اینجاست که وقتی با باطنمان پیش برویم، باطن شروع میکند حقایقی را به ما انشا کردن. میخواهم تعارضی را برطرف کنم. ظاهراً البته تعارض است.
وقتی با باطنمان پیش میرویم، ثبات به باطن و اندیشهمان میدهیم، وقتی نماز میخوانیم بالاخره میخواهیم ارتباطی با خدای خودمان بگیریم یا نه؟ ما بهعنوان مُدرِک، از مُدرَکاتمان که پیرامون ماست، درکی را در درون خودمان حس میکنیم. نسبت به خدایی که در محضرش قرار گرفتهایم در صلاة، بالاخره باید درکی داشته باشیم یا نه؟ مگر میشود انسان هیچ درکی نسبت به خدا نداشته باشد؟ بالاخره حداقلش این است که صورتی از خدا در قوهٔ خیال انشا شود؛ صورتی انشا میشود از حقیقت حضرت. این ابتداییترین حالتش است.
مثل، فکر میکنم، در کتاب مفضّل. نخستین کتابی بود که بنده این را دست پسرم دادم گفتم این را بخوان: توحید مفضّل. خیلی بچهتر بود. امام صادق صلواتاللهعلیه. دو سه شب ایشان را برد تو خانهاش نشاند. آدم برود دو سه روز محضر امام زمانش. بعد حضرت میفرمود، املا میکرد، ایشان مینوشت. چه حقایق و اسراری. کتابش را بگیرید بخوانید؛ عالی است.
آنجا فکر میکنم دیدم حضرت فرمودهاند که اگر از فیل بپرسی خدا چه شکلی است، میگوید خرطوم دارد، گوشهایش پهن است. از مرغ بپرسی میگوید شاخک دارد، اینطور است. تصوری دارد دیگر. منتها آن وهم اوست؛ چون حیوان وهم دارد؛ عقل که ندارد. من و شما عقل داریم. قصه اینجاست.
حالا جواب را دادهام. خواستم تعارض ایجاد کنم. سؤالی میخواهم بپرسم. جلسهٔ پیش اگر خاطر شریفتان باشد گفتیم چه به شدت نهی شده؟ از خدا صورت انشا کنی که خدا این شکلی است. این شرک است. درست است؟ الآن چه کنیم؟ باطن ما میخواهد درکی از خدا داشته باشد. این چگونه باشد که شرک نباشد؟ این شرک از کجا میآید؟ ما چه کنیم که دچار شرک نشویم؟ این خیلی مهم است این سؤال. یعنی اگر این گردنهها و این کتلها را رد نکنیم، ناخواسته میبینیم دچار شرک شدهایم بدون اینکه خودمان بخواهیم.
روایت هشام در اللهشناسی
برای اینکه این را خوب بفهمیم، نیمچه روایتی، روایتی مبسوط، بخشی از آن را تقدیم میکنم. کتاب چیست که در دست من است؟ اللهشناسی. علامه حسینی تهرانی. خیالتان راحت؛ از من نیست. جلد دو. ایشان روایتی میآورد. صفحهٔ پنجاهویک. بروید رجوع کنید. جلد دو، صفحهٔ پنجاهویک. از وسط روایت، چون طولانی است، عرض میکنم.
کسی از امام صادق صلواتاللهعلیه سؤالاتی در خصوص خدا پرسید. هشام آنجا بود؛ حالا بعضی گفتهاند هِشام، بعضی هُشام تلفظ کردهاند. راوی روایت است. آنجا بود میشنید. میگوید: الی ان قال، قال له السائل:
«فَإِنَّا لَمْ نَجِدْ مَوْهُومًا إِلَّا مَخْلُوقًا»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ما چیزی را که اندیشه به آن برسد نیافتهایم مگر آنکه مخلوق باشد.
سائل به حضرت گفت: ما چیزی را که اندیشهٔ ما به آن برسد نیافتهایم مگر آنکه مخلوق باشد. اندیشهٔ ما، فکر ما، میخواهیم به چیزی برسیم؛ نمیتوانیم درک کنیم مگر مخلوق باشد.
«قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ عَلَيْهِ السَّلَامُ: لَوْ كَانَ ذَلِكَ كَمَا تَقُولُ لَكَانَ التَّوْحِيدُ عَنَّا مُرْتَفِعًا، لِأَنَّا لَمْ نُكَلَّفْ أَنْ نَعْتَقِدَ غَيْرَ مَوْهُومٍ، وَلَكِنَّا نَقُولُ: كُلُّ مَوْهُومٍ بِالْحَوَاسِّ مُدْرَكٍ بِهَا تَحُدُّهُ الْحَوَاسُّ مُمَثَّلًا فَهُوَ مَخْلُوقٌ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): امام صادق علیهالسلام فرمود: اگر چنان باشد که تو میگویی، توحید از ما برداشته شده است؛ زیرا ما مکلف نشدهایم به اعتقاد به چیزی بیرون از اندیشه. ولی ما میگوییم: هر آنچه با حواس به اندیشه درآید و حواس آن را حد زند و به صورت مَثَل و شکل درآورد، مخلوق است.
فرصتمان کم است؛ فارسیاش را بخوانم. حضرت فرمودند: اگر اینطور باشد، تحقیقاً دنبال کردن و طلب نمودن توحید خداوند از ما برداشته شده. اگر بنا باشد هر درکی که از پیرامونمان داریم حتماً باید مخلوق باشد تا نسبت به آن درک داشته باشیم، پس اصلاً توحید از ما باید برداشته باشد. چرا؟ چون خدا که مخلوق نیست؛ و نمیتوانیم هیچ درکی از او داشته باشیم بنا به فرمایش تو.
زیرا ما مورد تکلیف و جستوجوی امری که خارج از اندیشهٔ ما باشد قرار نگرفتهایم. اصلاً مکلف نیستیم به چیزی که خارج از اندیشهٔ ماست؛ یعنی خارج از گرده و توان ماست. در حالی که این همه تأکید بر توحید شده. ولیکن گفتار ما این است که میگوییم تمام آنچه را که بهوسیلهٔ حواس ما به اندیشهٔ ما وارد شود و ما آن را درک کنیم و حواس ما آنها را حد بزند و به صورت مثال و شکل درآورد، آنها مخلوقاند. آن مقداری مخلوق است که حواس ما برایش حد میزند. یعنی از آن حالت بیانتها و بینهایت خارجش میکند. آن موهوم است؛ آن وهم است.
وگرنه انسان، حالا رفتهرفته میرویم بهسوی خاصی؛ یک سمتوسوی خاصی که برمیگردد و سنجاق میشود به بحث روحانیت نفس. انسان وجهی در وجودش دارد، رتبهای دارد؛ معجزهٔ خدا. فقط هم انسان این حالت را دارد. میتواند از آن رتبه متصل شود با آنکه هست. اتصال که دارد:
«فَسُبْحَٰنَ ٱلَّذِى بِيَدِهِۦ مَلَكُوتُ كُلِّ شَىْءٍۢ وَإِلَيْهِ تُرْجَعُونَ» (یس/۸۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس پاک است آنکه ملکوت هر چیزی به دست اوست و بهسوی او بازگردانیده میشوید.
آیهٔ آخر سورهٔ یس. این را در خودش دارد اما توجه ندارد. وقتی توجه کرد، آرامآرام خودش را نشان میدهد. توجه به نفس یعنی چه؟ در سیر و سلوک که علامه طباطبایی تأکید دارد. توجه کرد به نفسش. میبیند این نفس متصل است به دریای بیانتهای وجود. این نفس این قابلیت را دارد که بهاندازهٔ سعهٔ وجودش آن بینهایت را بچشد و درک کند. خدا در این نفس این کار را کرده. این معجزهٔ حق در نفس است. این هم یک کیمیاست. این وهم نیست که بخواهد حد بزند. در حقیقت میگوید بخوان و بیا بالا.
میخوانی؛ از همین قوه، اول با حواس ظاهری میبینی. محسوسات را، مواد را، ماده را، عنصر را. میبینی اینها حد دارند، اندازه دارند. بعد میروی به رتبهٔ مثالی؛ آنجا هم صورت میخورد، شکل دارد، اما باز وسعتش بیشتر است، پهناورتر از رتبهٔ ملک. باز میبینی آن حد میخورد. میروی بالاتر، رتبهٔ عقلی؛ عقلی دیگر کلی است. آنجا دیگر انتها ندارد برایت. درک کلی حاصل میشود. مثل اینکه از شما بپرسند زیبایی خوب است یا نه؟ میگویی خوب است. حد دارد مگر؟ مگر زیبایی حد دارد؟ بینهایت میتواند مثال و مَثَل داشته باشد زیبایی؛ زشتی هم همینطور. آیا حد داشت؟ این را چه فهمید؟ عقل. چون کلی است. جزئیاش را کی میفهمد؟ جزء میکند، حد میزند: وهم. وهم جزء میکند، کوچکش میکند. جزئیات را وهم میفهمد. آن وهم است که از دایرهٔ عقل خارج شد، حد زد به آن.
کسی که با وهمش دین را دریافته، کار عقلی نکرده؛ اینطور آلوده میشود؛ میشود مشرک. حالا میفهمیم سرّ آیهٔ صد سورهٔ یونس را که بارها برایتان قرائت کردهایم:
«وَمَا كَانَ لِنَفْسٍ أَن تُؤْمِنَ إِلَّا بِإِذْنِ ٱللَّهِ ۚ وَيَجْعَلُ ٱلرِّجْسَ عَلَى ٱلَّذِينَ لَا يَعْقِلُونَ» (یونس/۱۰۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و هیچ نفسی را نرسد که جز به اذن خدا ایمان آورد؛ و [خدا] پلیدی را بر کسانی مینهد که خرد نمیورزند.
رجس یعنی چه؟ آلودگی. به چه کسانی وارد میشود؟ کسانی که تعقل نمیکنند. عقل را تعطیل کنی میروی سراغ جزئینگری. وهمت میآید زمینت میزند. برای خدا هم حد قائلی. تو مسجد با خدایی؛ میگویی خدا اینجاست. تو حسینیه با خدایی؛ چون با وهمت آمدهای. بعد میروی تو خلوت:
واعظان کین جلوه در محراب و منبر میکنند چون به خلوت میروند آن کار دیگر میکنند.
خودم. نستجیر بالله. چرا؟ چرا در خلوتت؟ به خاطر اینکه وهمت؛ با وهمت رفتهای بالا؛ کار عقلی نکردهای.
«أَفَأَعْبُدُ مَا لَا أَرَى؟ … لَا تُدْرِكُهُ الْعُيُونُ بِمُشَاهَدَةِ الْعِيَانِ، وَلَٰكِنْ تُدْرِكُهُ الْقُلُوبُ بِحَقَائِقِ الْإِيمَانِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آیا چیزی را که نمیبینم میپرستم؟ … دیدهها او را به مشاهدهٔ عیان درنمییابند، اما دلها به حقیقتهای ایمان او را درک میکنند.
این را در بحث لقاءالله خیلی پروراندیم. به فضل الهی پروراندیم آنجا. صد و چهلودو جلسه. آنقدر هم نقنق کردند بعضیها: وای، دوباره لقاءالله؛ کی سفرهاش جمع میشود؟ واقعاً چند نفر به من گفتند. گفتیم دیگر جمعش کردیم. لقاءالله را؟ هیهات. حالا جاهای بدی نرفتیم. شبهای جمعه رفتیم سر سفرهٔ منازل السائرین. حالا تو بس بزنی ما غذایی بهتر از آن میکنیم. ولی آن خیلی خوب بود. ما آنجا همین را پروراندیم. مولا فرمود: من عبادت نمیکنم پروردگاری را که ندیده باشم. این دیدن چیست؟ دیدن بصری نیست. دیدن به حقیقت ایمان است. بل بحقیقة الایمان؛ مولا علی فرمود. جانم علی. به حقیقت ایمان. یعنی این حقیقت ایمان کجاست؟ تو وجودت. تازه این کار کشف و شهود عقلی است.
از عقل به قلب
خدا آنقدر سنگ تمام گذاشته بر من و شما که رتبههای عالیتر هم در عقل گذاشته؛ گفته عقلت هم توقف نکند. یک سری چیزها هست عقلت هم نمیکشد. عقل کم میآورد. بزن برو بالاتر. برو تو حوزهٔ قلب. برو عرش. ببین چه خبر است. از عقلت هم برو فراتر. مافوق طور عقل، قلب است.
اصلاً من همین امشب، این تسبیحات حضرت زهرا که میخوانید، منقلب میشوم. امشب سخت منقلب شدم این تسبیحات را. هی میخواستم ارتباط بگیرم؛ اشک تو چشمهایم جمع میشد، بعد از نماز که داشت پخش میشد. به نظر شما یکدفعه چه مرا ترکاند به شدت اشک؟ یاد حضرت زهرا افتادم که صاحب این تسبیحات است. یاد خانم که افتادم اصلاً منفجر شد. اینطور نیست؟ برای همهتان پیش آمده. کلی حرف، حدیث، شعر، قصیده، غزل؛ بعد یکدفعه بگویی:
«صَلَّى اللَّهُ عَلَيْكَ يَا أَبَا عَبْدِ اللَّهِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): درود خدا بر تو باد ای اباعبدالله.
اصلاً انگار به آشنایی رسیدی. این چیست؟ این فوق طور عقل است. این تعلق قلب توست. من با چه زبانی رتبههای وجود را بگویم همه بفهمند. این تعلق خاطر است. تو یقیناً از رتبهٔ عقلیات سفر کردی رفتی به رتبهٔ بالاتر، یعنی قلبیات و تعلق خاطر. ایمان وجههٔ قلبی دارد.
«إِنَّ لِقَتْلِ الْحُسَيْنِ حَرَارَةً فِي قُلُوبِ الْمُؤْمِنِينَ لَا تَبْرُدُ أَبَدًا»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): برای کشته شدن حسین در دلهای مؤمنان حرارتی است که هرگز سرد نمیشود.
از محبت امام حسین، یا در مصیبت امام حسین، از محبت آقا، خود حرارتی در دل است که عقل آن را نگذاشته. عقل. بله، اگر دائم بمانی میشود مقام. ولی باید عبور کنی.
حال، البته این را توجه داشته باشید: حال در سیر و سلوک متفاوت است با حال در عرفانها. این را هی میگویم؛ زیرکها حواسشان هست. کتاب سیر و سلوکی میخوانی میگوید در حال نمان. بعد میروی کتاب عرفانی برمیداری میگوید خوشا به حال آنان که حال دارند. اینها حرفشان ظاهراً متضاد است. نه. حال در عرفان، آن حال کشف و شهودِ ملکه شده را میگویند. در سیر و سلوک نه: حالی که میآید و میرود؛ مقام نیست. اینها را حواس جمع باشد.
حالا به نظر شما، باز در حوزهٔ قلب که تعلق خاطر آدم عاشق خدا میشود. برای چه میآیی مسجد؟ نمیدانم. حاجت میدهند؟ این اجتماعات برای چه میروی؟ چلوکباب میدهند؟ شبی دو میلیون شنیدهام میدهند؛ باک بنزینتان را هم پر میکنند. این حرفهای شرّ و وِر را جمع کنید؛ چرتوپرتها را. خجالت بکش. دهنت را برو آب بکش. واقعاً هیچی نمیدانم؛ بعد برای چه میروی؟ هر شب، صد و هفتاد، هشتاد شب. نمیدانم چرا میآیم؛ دلم میگوید برو. این دل مافوق طور عقل است آقا؛ برهان دیگر نداری برایش. اینجا دیگر عقل کار نمیکند.
مرتبهٔ روح و اتصال به روح الله
حالا به نظر شما بالاتر هم هست؟ آفرین. ببین چه کرده خدا با ما. میگوید باز بیا بالاتر. به مرتبهٔ روحت. اتصالت دیگر.
«إِنَّ رُوحَ الْمُؤْمِنِ لَأَشَدُّ اتِّصَالًا بِرُوحِ اللَّهِ مِنِ اتِّصَالِ شُعَاعِ الشَّمْسِ بِهَا»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): روح مؤمن به روح خدا متصلتر است از اتصال پرتو خورشید به خورشید.
الله اکبر. بهبه، بهبه. اتصال روح شما با آن روح الله شدتش بیشتر از اتصال شعاع شمس به شمس است. میتوانی پرتو نور خورشید را از آن جدا کنی؟ میتوانی؟ اصلاً دیگر نمیشود جدا کنی؛ اصلاً دیگر پرتویی نیست. میگوید روح تو به روح الله اتصالش شدیدتر از این است. این چه حالتی است؟ اسمش چیست؟ روح الله دیگر؛ روح. مرتبهٔ روح است. اصلاً آن دیگر قابل وصف نیست. آن مرتبهٔ فناست. فناست. اصلاً دیگر طرف فانی شده. فناء فی الله.
توحید افعالیاش:
«لَا حَوْلَ وَلَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هیچ جنبش و نیرویی نیست مگر به خدا.
تمام افعال خودش را مستهلک و فانی و مندک در افعال حضرت حق میبیند. میرود بالاتر: توحید صفاتی و اسمائی. بعضی توحید عبادی هم اضافه کردهاند؛ چهار نوع گفتهاند. حالا بعضی هم تو دل همین اسما و صفاتی گفتهاند. یعنی هرچه کمال در وجودش هست از حق میبیند؛ از خودش نمیبیند که خودشیفته شود؛ دامن را جمع کند خودش را مثلاً عالم ببیند. نه؛ همه را
«لَا إِلَٰهَ إِلَّا اللَّهُ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هیچ معبودی جز خدا نیست.
همهٔ اینها از الله است. همهاش از الله است. بعد تازه از این هم میرود بالاتر مرتبهٔ فنا. محو و طمس، یادتان هست دیگر این مراحل. بعد از آن میشد توحید ذاتی. توحید ذاتی دیگر ذات خودش را، عین وجود خودش را، مندک و مستهلک و فانی در ذات حضرت حق میبیند. میگوید جز او نیست. این «هو» چه میکند؟ این مرتبهٔ فناست و قابل درک است، قابل رسیدن است، قابل وصول است. چه کرده خدا با ما؟
روح اعظم و فاطمه زهرا
اصلاً روح اعظم کی بود؟
«تَنَزَّلُ ٱلْمَلَٰٓئِكَةُ وَٱلرُّوحُ فِيهَا بِإِذْنِ رَبِّهِم مِّن كُلِّ أَمْرٍ» (قدر/۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): در آن [شب] فرشتگان و روح به اذن پروردگارشان برای هر کاری فرود میآیند.
خیلی گفتهایم دیگر. در تفسیر فرات کوفی، از رو هم یک جلسه اینجا از کتاب حضرت استاد برایتان خواندم. فرمود مادر ما فاطمه زهراست. یعنی اصلاً جنس روح تو جنسش فاطمی است. حالا میفهمید چرا؟ اگر کسی این مراتب را طی کند و حجاب نگذارد، یعنی میان عقلش و قلبش و روحش حجاب نباشد، این مراحل را برود، از وهمش گذر کند، از رتبهٔ مثال برود به عقل برسد، وهم مزاحم نشود، همینطور برود، آخر میرسد به چه؟ بفرمایید. آخر سر به چه میرسد؟ به حضرت زهرا میرسد. به مقام انّیت، مقام فاطمه زهرا. این را در ما، این رتبهها را گذاشته. خدا آسان کرده کار را برای ما.
اگر فقط بیرون از ما بود، در نظام افقی بود، در خارج بود، ما هیچ درکی هم نداشتیم. مثل حیوان. هرچه بگو ملکوت، هرچه به او بگو عقل، هرچه بگو بهشت، جهنم، هیچ نمیفهمد؛ درکی ندارد. چون تا وهم دارد دیگر. همان شما میفهمی. میفهمی که بالاتر است. درک میکنی، میچشی. چون همان رتبه در تو هم هست.
فنا و بقا و وجه الله
حالا رفتی فنا؛ فانی شدی در روح. در آن رتبه فانی شدی در حضرت حق. به توحید محض رسیدی. بعد تازه ولایت، مزید کارش را شروع میکند. تو زحمت کشیدی به فناء فی الله رسیدی. خدا چه کار میکند اینجا؟ تو را به مقام بقاء بالله میرساند. باقیات میدارد. مگر نیست که الباقی حضرت حق است؟
«كُلُّ مَنْ عَلَيْهَا فَانٍۢ وَيَبْقَىٰ وَجْهُ رَبِّكَ ذُو ٱلْجَلَٰلِ وَٱلْإِكْرَامِ» (الرحمن/۲۶–۲۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هر که بر آن است فناپذیر است؛ و وجه پروردگار تو، دارای شکوه و اکرام، باقی میماند.
بله، تو به جایی میرسی که تو هم میشوی وجه الله. اینان وجه اللهاند که اولیا بهسوی او توجه میکنند. به جایی میرسی که پرچمدار اهل تقوا و اولیا میشوی. میشود؟ نمیشود؟
«رَبَّنَا هَبْ لَنَا مِنْ أَزْوَٰجِنَا وَذُرِّيَّٰتِنَا قُرَّةَ أَعْيُنٍۢ وَٱجْعَلْنَا لِلْمُتَّقِينَ إِمَامًا» (فرقان/۷۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پروردگارا، از همسران و فرزندانمان روشنی چشم به ما ببخش و ما را پیشوای پرهیزگاران گردان.
میگوید تو وجه الله بشوی که برای اهل تقوا امام شوی. شوخی است مگر؟ این دعای هر شبه. قنوت نماز عشای امیرالمؤمنین مانده؛ قربونش بروم آقا.
بعد تازه باز میبینی که از جایی که ما اصلاً نه خبر از آن داریم نه میتوانیم باخبر شویم، بالاتر. خودش دیگر. خودش خداست و خدایی میکند. چه مائدههایی آماده کرده. گاهی در قنوتمان بگوییم اللهم ربنا. حالا میتوانست بگوید اللهم؛ ربنایش چیست؟ قصهٔ اینجا در بحث ربّ وجودی باید کار کرد.
«قَالَ عِيسَى ٱبْنُ مَرْيَمَ ٱللَّهُمَّ رَبَّنَآ أَنزِلْ عَلَيْنَا مَآئِدَةًۭ مِّنَ ٱلسَّمَآءِ تَكُونُ لَنَا عِيدًۭا لِّأَوَّلِنَا وَءَاخِرِنَا» (مائده/۱۱۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): عیسی پسر مریم گفت: بارخدایا، پروردگارا، بر ما از آسمان خوانی فرو فرست که برای اول و آخر ما عیدی باشد.
اگر عبارات عربیاش را اشتباه نگویم. عید بشود برای ما. انزل علینا مائدة من السماء. سما عالیترین مراتب است. همینطور که ارض ادنی مرتبه است، اسفل مراتب.
«وَفِى ٱلسَّمَآءِ رِزْقُكُمْ وَمَا تُوعَدُونَ» (ذاریات/۲۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و روزی شما و آنچه وعده داده شدهاید در آسمان است.
این سما را بگیر عالیترین مرتبه. درست شد؟ چه خبر است آنجا؟ میبرد. مائدهٔ الهیه. مأدبهٔ الله است. همهاش هم در قرآن است. سفرهٔ مأدوبه برایتان پهن کرده. بسم الله. بخوان و بخوان؛ بالا برو. هر مقدار که قرآنی، امام زمان به تو نگاه میکند. امام زمان عاشق قرآن است. اصلاً عاشق خودش است چون خودش قرآن است. خدا عاشق خودش است چون نازلکنندهٔ قرآن است. تجلی اعظمش قرآن است. ما بالاتر از قرآن نداریم. اهل بیت هم حقیقت قرآناند. حالا امام زمان عاشق کی میشود؟ هرکه شبیهتر به قرآن است.
جلسهٔ پیش گفتیم آقای جوادی آملی فرمودند چه؟ نخواه؛ دنبال این نباش که تو امام را ببینی. یک کاری کن امام تو را ببیند. این یعنی چه؟ یعنی قرآن شو. هر مقدار قرآن شدی، امام عاشق دیدنت میشود.
حالا اینها همه کجاست؟ همهٔ اینهایی که برایتان گفتم کجاست؟ این رتبهها کجاست؟ بفرمایید. در خودت است. برگردیم به بحث. در وجود خودت است. ببین این کتابهای بزرگان وقتی قدمبهقدم با اینها جلو بروی تو را به کجا میکشاند؟ همهاش در خودت است. یعنی جای دیگر دنبالش نگرد. این رتبهها همه در خودت است.
البته از رتبهٔ باطنی خودت، در وجود خودت، مثلاً مثال مقید که رتبهٔ خیالی توست، پل میزنی میروی به خارج از خودت. آن خارج چیست؟ میشود مثال مطلق. به آن چه میگویند؟ برزخ. یعنی این الآن شد، میشود گفت، فرمول ارتباط با ارواح یا احضار ارواح. بارها هم عرض کردهایم. چیز عجیبوغریبی نیست. با علم درست پیش برو به همه جا میرسانندت. و آن عالیترین مرتبه که خدا آن مأدبه را قرار داده، آن دیگر چیست؟ سرّ توست. بالاتر از آن هم که اصلاً هیچکس دیگر خبر ندارد، سرّ روی سر. حالا حرفهایی که گندهتر از دهنم است نزنم.
رفع شبهه از ملاصدرا: مخرج نفس کیست؟
یک نکته عرض کنم برای اینکه باز شبههای وارد کنم و حلش کنم. کتاب تفسیر سورهٔ طارق و اعلی و زلزله، یا جلوههای خلقت ملاصدرا. اگر خواستید رجوع کنید صفحهٔ بیستوسه. در اینجا ایشان نکتهای میآورد. الحمدلله دیدم بعضی این کتاب را تهیه کردهاند؛ وقتی خواندند نگران شدند بد بگیرند این تکه را. میخواهم این رفع شبهه کنم.
اینجا ملاصدرا میفرماید: «و چون این را دانستی بدان که خارجکنندهٔ نفس...» ظاهرش یک تضادی با مباحث ربوبیت نفس دارد. ما گفتیم نفس میخواهد خارج شود از ضعف به قوت، از ظلمت به نور، برود بهسوی کمال. درست است؟ این خروج چه میخواهد؟ مخرج میخواهد. بعد آمدیم جلوتر گفتیم که این مخرج در خود نفس تعبیه شده؛ ربّ نفس. اینها را دیگر یادتان هست. گفتیم هرچه هست در خود نفس است. البته سلسلهٔ طولی میرود تا ربّ مطلق.
«ٱلْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ ٱلْعَٰلَمِينَ» (فاتحه/۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ستایش خدای را که پروردگار جهانیان است.
اینها سندند و خدمهٔ او میشوند. اما اینجا را دقت کنید. ببینم شما متوجه این تضاد ظاهری میشوید. کی میتواند حلش کند؟
«و چون این را دانستی بدان که خارجکنندهٔ نفس در کمال عقلیاش از قوه به فعل» — نفس میخواهد خارج شود به رتبهٔ کمال عقلی برسد، از قوه برود بهسوی فعل — «ذات نفس نیست.» ملاصدرا نوشته نیست. یک تعارض ظاهری پیش آمد. میگوید ذات نفس نیست. «چون هیچ چیزی ذات خود را از نقص به کمال خارج نمینماید. وگرنه شیء برتر و کاملتر از خود بود. چون این ضروری است که بخشندهٔ کمال، کمتر از آن کمال نیست.»
وقتی قرار باشد خودت، خودت را خارج کنی، نفس ذاتاً خودش خودش را خروج بدهد بهسوی کمال، یعنی کمال را خودش داشت که دارد خارج میکند. میفرماید: «چون این ضروری است که بخشندهٔ کمال» — حالا این بخشندهٔ کمال را بگیر نفس — «کمتر از آن کمال نیست. و چون جهت فعل غیر از جهت انفعال است، پس آن جسمی که ترکیبیافته از ماده و صورت باشد هم نیست.» یعنی باز ترکیب میان ماده و صورت هم نیست. «تا که به یکی از آن دو فعل انجامد و به دیگری انفعال پذیرد؛ و همچنین جسم کمالدهندهٔ نفس نیز نیست.» پس چیست؟ «چون مرتبهٔ آن از مرتبهٔ نفس پایینتر است؛ و نفس دیگری هم از نوع آن نیست؛ چون هیچ سزاواری و اولویتی برای برخی از افراد طبیعت واحد به حسب ذات نوعی آن نیست. زیرا نفس از آن روی که نفس است جز به واسطهٔ مشارکت جسم و میانجیگری تأثیر نمیگذارد. وگرنه عقل محض بود؛ یعنی خالص بود.»
«و چه بسا نفس شریفی که ارادهٔ خارج نمودن نفسی را از قوه به فعل نموده و از حق تعالی این ندا را شنید که»
«إِنَّكَ لَا تَهْدِى مَنْ أَحْبَبْتَ وَلَٰكِنَّ ٱللَّهَ يَهْدِى مَن يَشَآءُ» (قصص/۵۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): تو هر که را دوست داری هدایت نمیکنی، ولیکن خدا هر که را بخواهد هدایت میکند.
تو هرکسی را که دوست داری هدایت نمیکنی. این در قرآن آمده. خدا به پیامبر میگوید؛ به پیامبری که عقل کل عالم است میگوید تو هرکه را دوست داشته باشی نمیتوانی خارجش کنی. حواست باشد.
اینجا دقت کنید ملاصدرا چه را برای شما تعلیم میدهد؟ اینجا دارد این را تعلیم میدهد: نفس مستقل را بگو اشتباه نگیر. نفس استقلال ندارد. این را دارد میگوید. نفس از ربّش استقلال ندارد. ربّ تو از ربّ مطلق استقلال ندارد. ربّ تو از مفارقات، از آن ارواح و عقول که در عالم جبروتاند، استقلال وجودی ندارد. یعنی تو تحت اشراف جبروت، تحت اشراف امیرالمؤمنین صاحب مقام جبروت هستی؛ که نه ربّ نفس میتواند مخرج تو باشد و تو را خارج کند، نه در ذات نفس استقلالاً خروج وجود داشته باشد. این را دارد میگوید. چه را نفی میکند؟ وجود استقلالی نفس را.
این را حواسمان باشد اشتباه نشود با آنچه قبلاً گفتیم از ربوبیت نفس. یعنی خود حضرت علامه فرمود تو که مریض میشوی اصلاً این نفس تو، نفس خودت، به سلولهای بدنت القا میکند سلامتی را. درست است؟ این را قبلاً گفتیم؛ از رو هم برایتان خواندم از اشارات شیخالرئیس. آنجا نفس دارد کار میکند تحت ربوبیت ربّش که در طول رب العالمین است؛ آن نفس را دارد میگوید استقلال ندارد. متوجه شدی؟ آنجا میگوید هرچه هست در خودت است. چون تو رب داری. کانالی داری که از آنجا ارتباط داری به ربّ عالم. لذا خیالت راحت: هر اتفاقی بیفتد در خودت است. اما اینجا که ملاصدرا میگوید حواستان باشد: اینجا نفس ذاتاً به خودی خود مخرج نیست؛ یعنی وجود استقلالی ندارد. این را دارد برمیدارد. یعنی نفس را جدای از نفس کل نگیر. حواس جمع باشد.
عرفان منهای زهرا هیچ است
الآن یک ذره حواسمان جمع میشود به اینکه چقدر راحت میشود تشخیص داد نحلههای انحرافی را. فرقِ عرفانِ متصل به نفس کل با عرفانی که نفس را مستقل میگیرد، همینجاست؛ یکی از باب فاطمه و علی میرساند به نور، و یکی در ظلمت نگاه میدارد و دعوی سیر هم میکند؛ گول ظاهر و خرق عادت را به هیچ روی نباید خورد؛ هرگز دیگر. که میرود سمت عرفان اما منهای حضرت زهراست. نفسش را دارد پرورش میدهد. میخواهد خارج شود از ظلمت بهسوی نور. ادعایش هم دارد. کارهای خارقالعاده هم میکند. اما ارتباطی با حضرت زهرا ندارد. الآن گفتیم نفس منهای نفس کل چیست؟ هیچی ندارد. اصلاً معنی ندارد. نفس تحت پرورش نفس کل است. اصلاً نمیشود جز از کانال وجودی حضرت زهرا پرورش. اصلاً محال است. هرکس از طریق حضرت زهرا و امیرالمؤمنین رفت تمام است؛ میرسانندش. به غیر از این دو تا، اینکه فرمود:
«أَنَا مَدِينَةُ الْعِلْمِ وَعَلِيٌّ بَابُهَا»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): من شهر علمام و علی درِ آن است.
بارها عرض کردهایم این باب علی موضوعیت دارد.
«وَسُدَّتِ الْأَبْوَابُ إِلَّا بَابَ عَلِيٍّ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و درها بسته شد جز درِ علی.
همهٔ بابها بسته شد به روی مسجد پیامبر جز باب علی. این یعنی فقط از باب علی. هیچ باب دیگری نیست. نه اینکه حالا یک باب علی، یک باب هم مال فلانی و فلانی. اصلاً. فقط باب علی. فقط باب فاطمه زهرا. باب الفاطمه. باب علی. میگیرید چه دارم عرض میکنم؟ این را حواستان لایهلای مسائل عرفانی باشد؛ هیچوقت گول هیچکس را نخورید.
أنا مدینة الحکمة وهی الجنة
بعد اتفاقاً در همین کتاب شریف انهار اربعه، در شرح بسم الله الرحمن الرحیم، حضرت استاد امامی نجفآبادی، این شاگرد بلافصل و بسیار عالی علامه حسنزاده، اتفاقاً بخشیاش همین فرمایش پیامبر را آنجا میآورد. علم را ما گفتیم؛ اینجا میفرماید:
«أَنَا مَدِينَةُ الْحِكْمَةِ وَهِيَ الْجَنَّةُ وَعَلِيٌّ بَابُهَا»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): من شهر حکمتم و آن بهشت است و علی درِ آن است.
بهبه، بهبه. چقدر شیرین. من شهر حکمتم. همان هم بهشت است. و علی بابها. این را هم داریم. اینجا هم داریم. باز مولا درِ شهر علم است.
آنجا در اوصاف الاشراف خواجه میفرمود چه ثبات میآورد؟ ثبات، باطن، بصیرت باطنی. بصیرت باطنی ثبات میآورد. یعنی بروی تو باطن. حالا حکمت چه بود؟ باطن علم. ربط را دارید میفهمید؟ یک جا میفرماید أنا مدینة العلم. همین علم ظاهری هم موضوعیت دارد. فقط از باب علی. شهرش هم منم. اینجا رفت باطنتر. فرمود میخواهی بروی به باطن برسی. چرا به باطن و بصیرت عمیق برسی؟ چون ثبات نیاز داری. هیچ چارهای نیست جز اینکه وارد شوی تو حکمت. حکمت همین درس و بحثهای ماست. به زبان یونانی هم اسمش هست فلسفه؛ به زبان قرآن هست حکمت. براهین عقلی. وقتی قرآن میآید میگوید حکمت، دیگر توش عرفان هم دارد. همهچیز را جمع کرده. قرآن و برهان و عرفان میشود که همهاش به قول حضرت استاد یک حقیقتاند.
حالا اینجا میفرماید چه؟ باز حواست باشد: درِ آن علی است، یک. دوماً هی الجنة. ما تا حالا فکر میکردیم بهشت یک چیز جدایی است متعلق به پیامبر. یا مثلاً میگوییم این مال پیامبر است؛ این بهشت پیامبر است. درست است؟ پیامبر عزت داده تو وارد شوی به بهشت. درست است؟ جایی است تعلق به پیامبر دارد. این خانهٔ پیامبر است فرض بگیرید. پیامبر از شما خوشش میآید میگوید برو تو این خانه. این را من ششدانگ به نام تو زدم. این بهشت مال تو. درست است؟
الآن اینجا چه را میفهمیم؟ أنا مدینة الحکمة: من شهر باطن علمام؛ باطن ثبات؛ ثبات. الآن میفهمید چرا در این جلسات محکم دارید میشوید؟ چون حکمت باطن است. وهی الجنة: همین بهشت است. همین بهشت است. نه اینکه حالا بروی وارد جاهایی شوی بگویند این خانهای است که پیامبر به تو داده. نه؛ اصلاً همین که واردش شدی این بهشت است.
یک معنایش یعنی این: پیامبر خود بهشت است. چون أنا مدینة العلم، أنا مدینة الحکمة هی الجنة. یک معنایش این است که خود پیامبر بهشت است. یک معنایش این است. اگر و علی بابها: از درِ علی فقط وارد بهشت میشوی. هیچ در دیگری تو را به بهشت نمیرساند. همهاش تو را میبرد به جهنم. مگر باب علی.
یک وجه دیگرش این است که الآن خیلی به درد ما میخورد: اگر میخواهی بروی به بهشت پیامبر، یا اینطور بگوییم به خود پیامبر — ولی که دهن، آب دهن ما بریزد میگوید بهشت — هی الجنة؛ ولی آن جنت خودش است. میگوید حالا میخواهی بروی پیامبر برسی راهش چیست؟ نه امیرالمؤمنین را که گفتم. حکمت. هی الجنة دیگر. یک وجهش این است. اصلاً بهشت، آن بهشتی که هرچه بهشت چه تصوری داشتی از آن، آن حکمت است.
الآن شما در بهشتید یا نه؟ اگر اینطور برویم جلو، الآن اینجا بهشت هست یا نه؟ الآن میفهمید چرا آقای بهجت فرمود میروی هیئت اگر پرسیدند کجا میروی بگو میروم حرم. الآن فهمیدید. ببین چه خبر است.
حالا من اینطور هی رد پا گذاشتهام، نشانه گذاشتهام؛ در خلوت توسل کردهام: خدایا کمکم کن بتوانم بچهها را برسانم از این به آن، از آن به این. مسیر از ثبات باطنی به حکمت است؛ از حکمت به بهشت؛ از بهشت به باب علی و باب فاطمه؛ و از آنجا به خود قرآن شدن تا امام زمان نگاه کند. همهٔ این مراتب را خدا در وجود خودتان نهاده؛ بیرون از خودتان دنبالش نگردید. یک صلوات تقدیم کنید.
«اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست و فرجشان را شتاب ده.
یادداشت پایانی: متن حاضر از پیادهسازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمههای فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسشوپاسخهای پس از درس و صداهای جانبی حذف شدهاند. تقسیمبندیهای فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.