یادداشت: ترجمههای فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند.
آغاز سخن در شب شهادت پیامبر و امام مجتبی
بسم الله الرحمن الرحیم.
«بِسْمِ ٱللَّهِ ٱلرَّحْمَٰنِ ٱلرَّحِيمِ» (فاتحه/۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به نام خداوند رحمان و رحیم.
«لَا حَوْلَ وَلَا قُوَّةَ إِلَّا بِٱللَّهِ ٱلْعَلِيِّ ٱلْعَظِيمِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هیچ نیرو و توانی نیست مگر به خدای بلندمرتبهٔ بزرگ.
«إِيَّاكَ نَعْبُدُ وَإِيَّاكَ نَسْتَعِينُ» (فاتحه/۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): تنها تو را میپرستیم و تنها از تو یاری میجوییم.
الحمد لله علی کلّ نعمة، و از فضل او میخواهیم. مستغاث به حضرت صاحبالزمان، سه بار:
«ٱلْمُسْتَغَاثُ بِكَ يَا صَاحِبَ ٱلزَّمَانِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): فریادرس تویی، ای صاحب زمان.
«ٱلسَّلَامُ عَلَيْكَ يَا دَاعِيَ ٱللَّهِ وَرَبَّانِيَّ آيَاتِهِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سلام بر تو، ای دعوتکننده بهسوی خدا و ای ربّانیِ آیات او.
«ٱلسَّلَامُ عَلَيْكُمْ وَرَحْمَةُ ٱللَّهِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سلام و رحمت خدا بر شما باد.
این سخن را هدیه میکنیم به پیشگاه حضرت حجّت، ارواحنا فداه؛ در این شب شهادت پیامبر عزیز عالم و امام مجتبی علیهما الصلاة والسلام. انشاءالله حضرت هرجا تشریف دارند حالشان خوب باشد. خدای منّان غم از دلشان بردارد؛ در امر فرجشان تسریع و تسهیل کند؛ و همین استغاثهٔ همهٔ ما و متعلّقان ما را دعا فرمایند.
«ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست و در فرجشان شتاب کن.
جلسهٔ چهلوپنجم معرفت نفس و سه هدیه
این نشست، جلسهٔ معرفت نفس است. گمان میکنم چهلوپنجمین جلسه باشد؛ البته هنوز در مقدماتیم. در مقدمات گفتهایم که هنوز هدیههایمان را تقدیم میکنیم؛ وقتی به متن برسیم، هدیهها را صرفاً در جلسات سیر و سلوک تقدیم خواهیم کرد. امشب چون هنوز به متن ورود نکردهایم، هدیهای گرانقدر میگذاریم.
گاهی میپرسند چگونه به قرآن استشاره بزنیم، یا استخارهای که رنگ استشاره داشته باشد. پیشتر یک وجه و یک روش آن را گفتهایم؛ در سیر مباحث نامهها و برنامههای حضرت استاد. آن روش به یادگار از حضرت آقا مرتضی تهرانی است، برادر آقا مجتبی. بسیار آسان و ساده است. باز میگویم؛ چون هدیه است و پیشتر گفتهایم، شاید کسی جایش را پیدا نکند. بعضی هم پرسیدهاند، پس دوباره میگویم؛ آنگاه هدیهٔ امشب را که روشش دشوارتر است تقدیم میکنم. در حقیقت سه روش است، سه هدیه. یکی بسیار دشوار است و مقدمه میخواهد؛ آن را برای وقتی دیگر میگذاریم.
روش نخست: استشاره با قرآن به یادگار از آقای مرتضی تهرانی
روش اول همان است که پیشتر عرض کردهایم. قرآن را برمیداری؛ سورهٔ حمد را میخوانی؛ سه بار «قل هو الله» را هدیه به امام عصر میکنی. آسان است؛ سخت نگیر. سپس صلواتی میفرستی. آنگاه از خدا، به همان زبان حال خودت، محاورهوار خواهش میکنی: خدایا، در این موضوع، در این مطلب، به زبانی که خودم بفهمم و راحت درآید، از طریق قرآنت، به حق قرآن و امام زمان، مرا متوجه کن که چه کنم؛ به من مشورت بده. به این دو قسم میدهیم: به حق قرآن و امام عصر.
قرآن را که گشودی، صفحهٔ اول سمت راست، مطلوب تو همانجاست؛ موضوع تو همانجاست. از ابتدای صفحه میخوانی. اگر موضوع ادامه داشت، صفحهٔ بعد را هم میخوانی. به هر نفسی، قرآن نسبت به همان نفس الهام میکند. اینگونه نیست که بدی کسی برای تو بزند. خودت باید بزنی و خودت بخوانی.
بسیاری از عزیزانی که این را به یادگار از ما داشتهاند خود اقرار کردهاند که با قرآن، با همین روش، آرامش گرفتهاند. هرجا گیر میکنند، هرجا دلشان تنگ میشود، هرجا میخواهند خلوتی با امام و با قرآن کنند، به همین شکل میکنند.
اندازهٔ خلوت با قرآن، اندازهٔ خلوت با امام عصر
آقای بهجت فرمودند: اگر هر مقدار اکنون با قرآن خلوت داری، همان مقدار، وقتی آقا تشریف بیاورند، اجازه داری با امام عصر خلوت کنی. ارتباط با آقا به هنگام ظهور چقدر اجازه داری؟ اصلاً آنسو را بگو: دور از جان شما، اگر عمرمان قد نداد و پیش از ظهور آقا رفتیم، آنسو چقدر اجازه داریم با آقا ارتباط داشته باشیم؟ به میزانی که اینجا با قرآن مرتبطیم.
این روش را اصلاً قرآن است. آقای بهجت فرمود: اگر امام زمان کتاب شود، میشود قرآن. این را پیشتر در سیر بحثهای معرفتیمان داشتهایم. تو چقدر دوست داری امام زمان را در آغوشت بگیری و به سینهات بفشاری؟ قرآن را بگذار روی سینهات؛ به همان عشق، به همان حال، به همان توجه. ببین چه حظّی میبری. این یک روش.
روش دوم: رمز حروف در کلمهٔ سیصد و هشتاد و نه
روش دوم در کلمهٔ سیصد و هشتاد و نه از «هزار و یک کلمه» حضرت استاد است؛ همین کتابی که در دست بنده است، جلد چهارمش. ابتدای این کلمه بروید رجوع کنید. حضرت استاد آنجا با رمز و رموز سخن میگوید؛ بسیار دشوار است؛ کار هر کسی نیست. تکثیر حروف میخواهد و محاسبات عددی دارد. روشی بسیار خاص و عالی ارائه میدهد که عرض میکنم دشوار است و اکنون وقتش نیست. باید مقدمهای بر آن داشته باشیم و وقتی و جلسهای جداگانه بگوییم؛ مخصوصاً آن وعدهای که به عزیزان خادمهٔ یا زهرا، این هیئت، دادهایم که روش محاسبهٔ آن حروف کسری را در علوم غریبه — که حضرت استاد اینجا هم از آن استفاده کرده — به ایشان آموزش دهیم. سپس با چند آموزش دیگر سراغ این روش برویم.
منتها حضرت استاد ابتدا میفرماید که این همان روش دشوار است؛ همان که ابتدای کلمه آمده و بعداً میخواهم بگویم. پس از آن، روشی سادهتر از همین را بیان میکند برای کسانی که چندان آگاه به این علوم و رموز نیستند. آن روش بعدی را که حضرت استاد با ذکر منبع از جناب سید علیخان مدنی نقل میکند آسانتر است. آن را همهتان میتوانید انجام دهید؛ هم به نیت استخاره، هم به نیت استشاره.
روش سوم: استخارهٔ سید ابنطاووس به نقل سید علیخان مدنی
روش چیست؟ از رو برایتان میخوانم.
و بدان که جناب سید علیخان مدنی رضواناللهعلیه در شرح دعای سیوسوم از «ریاض السالکین فی شرح صحیفة الإمام سید الساجدین» همهٔ وجوه و صور انواع استخاره را به نحو استقصا و استیفا بیان فرموده است.
از آن جمله، یکی را حضرت استاد اینجا آورده که سادهشدهٔ همان فرمایش خود او در این کلمه است؛ از آن روش رمزی صرفنظر کردهایم. به نقل از که؟ به نقل از سید ابنطاووس. ایشان کسی است که میفرمود: کی گفته باب علم و باب یقین مسدود است؟ کی گفته مسدود است؟ من همین الآن، هر وقت در هر مشکلی میمانم و سؤالی جدّی برایم پیش میآید، میروم محضر امام عصرم و از ایشان سؤال میپرسم. کی گفته؟ باب علم و یقین باز است. راه ارتباط با آقا باز است.
چنین کسی امشب به شما آموزش میدهد؛ آن هم با چه واسطههایی: سید علیخان مدنی بزرگ، و حضرت علامه.
«مَنْ أَرَادَ ٱلِاسْتِخَارَةَ بِٱلْقُرْآنِ ٱلْمَجِيدِ فَلْيَقْرَأْ آيَةَ ٱلْكُرْسِيِّ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هرکس اراده کرد با قرآن مجید استخاره کند، آیةالکرسی را بخواند.
اگر کسی به قرآن مجید اراده کرد که استخاره بزند — و از خود روش برمیآید که استشاره هم هست؛ یعنی کسی بخواهد از قرآن مشورت بگیرد — دستورش این است: آیةالکرسی را بخواند. تا کجا؟ اینجا عیناً نوشته: «هم فیها خالدون». یعنی سه آیه. آیةالکرسی را که سه آیه خواندی:
«ٱللَّهُ لَآ إِلَٰهَ إِلَّا هُوَ ٱلْحَىُّ ٱلْقَيُّومُ ۚ لَا تَأْخُذُهُۥ سِنَةٌ وَلَا نَوْمٌ ۚ لَّهُۥ مَا فِى ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَمَا فِى ٱلْأَرْضِ ۗ مَن ذَا ٱلَّذِى يَشْفَعُ عِندَهُۥٓ إِلَّا بِإِذْنِهِۦ ۚ يَعْلَمُ مَا بَيْنَ أَيْدِيهِمْ وَمَا خَلْفَهُمْ ۖ وَلَا يُحِيطُونَ بِشَىْءٍ مِّنْ عِلْمِهِۦٓ إِلَّا بِمَا شَآءَ ۚ وَسِعَ كُرْسِيُّهُ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلْأَرْضَ ۖ وَلَا يَـُٔودُهُۥ حِفْظُهُمَا ۚ وَهُوَ ٱلْعَلِىُّ ٱلْعَظِيمُ لَآ إِكْرَاهَ فِى ٱلدِّينِ ۖ قَد تَّبَيَّنَ ٱلرُّشْدُ مِنَ ٱلْغَىِّ ۚ فَمَن يَكْفُرْ بِٱلطَّٰغُوتِ وَيُؤْمِنۢ بِٱللَّهِ فَقَدِ ٱسْتَمْسَكَ بِٱلْعُرْوَةِ ٱلْوُثْقَىٰ لَا ٱنفِصَامَ لَهَا ۗ وَٱللَّهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ ٱللَّهُ وَلِىُّ ٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ يُخْرِجُهُم مِّنَ ٱلظُّلُمَٰتِ إِلَى ٱلنُّورِ ۖ وَٱلَّذِينَ كَفَرُوٓا۟ أَوْلِيَآؤُهُمُ ٱلطَّٰغُوتُ يُخْرِجُونَهُم مِّنَ ٱلنُّورِ إِلَى ٱلظُّلُمَٰتِ ۗ أُو۟لَٰٓئِكَ أَصْحَٰبُ ٱلنَّارِ ۖ هُمْ فِيهَا خَٰلِدُونَ» (بقره/۲۵۵–۲۵۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خداست که معبودی جز او نیست؛ زنده و برپادارنده است. نه چرت او را فراگیرد و نه خواب. آنچه در آسمانها و آنچه در زمین است از آنِ اوست. کیست که جز به اذن او نزدش شفاعت کند؟ آنچه پیش روی آنان و آنچه پشت سرشان است میداند، و به چیزی از علم او جز به آنچه بخواهد احاطه نمییابند. کرسی او آسمانها و زمین را در بر گرفته و نگهداری آن دو بر او گران نیست؛ و اوست والای بزرگ. در دین اکراهی نیست. بهراستی راه از بیراهه آشکار شده است. پس هرکس به طاغوت کفر ورزد و به خدا ایمان آورد، به دستاویز استوار چنگ زده که آن را گسستی نیست؛ و خدا شنوای داناست. خدا سرپرست کسانی است که ایمان آوردهاند؛ آنان را از تاریکیها بهسوی نور بیرون میبرد. و کسانی که کفر ورزیدهاند، سرپرستانشان طاغوتاند که آنان را از نور بهسوی تاریکیها بیرون میبرند. آنان همدمان آتشاند؛ در آن جاودانهاند.
و آیهٔ «وعنده مفاتح الغیب لا یعلمها». این تا کجا؟ تا «الی مبین»؛ تا آخر آیه. این را هم که خواندی:
«وَعِندَهُۥ مَفَاتِحُ ٱلْغَيْبِ لَا يَعْلَمُهَآ إِلَّا هُوَ ۚ وَيَعْلَمُ مَا فِى ٱلْبَرِّ وَٱلْبَحْرِ ۚ وَمَا تَسْقُطُ مِن وَرَقَةٍ إِلَّا يَعْلَمُهَا وَلَا حَبَّةٍ فِى ظُلُمَٰتِ ٱلْأَرْضِ وَلَا رَطْبٍ وَلَا يَابِسٍ إِلَّا فِى كِتَٰبٍ مُّبِينٍ» (انعام/۵۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و کلیدهای غیب نزد اوست؛ جز او کسی آنها را نمیداند. و آنچه در خشکی و دریاست میداند. و هیچ برگی نمیافتد مگر آنکه آن را میداند، و هیچ دانهای در تاریکیهای زمین و هیچ تر و خشکی نیست مگر آنکه در کتابی روشن است.
«ثُمَّ يُصَلِّي عَلَى ٱلنَّبِيِّ عَشْرًا»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سپس ده بار بر پیامبر صلوات میفرستد.
ده بار صلوات میفرستی به پیامبر: اللهم صل علی محمد و آله.
«ثُمَّ يَدْعُو بِهَٰذَا ٱلدُّعَاءِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سپس این دعا را میخواند.
دعای گشودن مصحف
این دعا را آرام میخوانم؛ خواستی بنویس. عکسش را هم میگیرند بگذارند در کانال.
«ٱللَّهُمَّ إِنِّي تَوَكَّلْتُ عَلَيْكَ وَتَفَأَّلْتُ بِكِتَابِكَ فَأَرِنِي مَا هُوَ ٱلْمَكْتُومُ فِي سِرِّكَ ٱلْمَخْزُونِ فِي غَيْبِكَ يَا ذَا ٱلْجَلَالِ وَٱلْإِكْرَامِ. ٱللَّهُمَّ أَنْتَ ٱلْحَقُّ وَأَنْزَلْتَ ٱلْحَقَّ بِمُحَمَّدٍ صَلَّى ٱللَّهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ وَسَلَّمَ. ٱللَّهُمَّ أَرِنِي ٱلْحَقَّ حَقًّا حَتَّىٰ أَتَّبِعَهُ وَأَرِنِي ٱلْبَاطِلَ بَاطِلًا حَتَّىٰ أَجْتَنِبَهُ بِرَحْمَتِكَ يَا أَرْحَمَ ٱلرَّاحِمِينَ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، من بر تو توکل کردم و به کتاب تو تفأل زدم؛ پس آنچه را در سرّ تو پوشیده و در غیب تو اندوخته است به من بنما، ای صاحب جلال و اکرام. خدایا، تو حقی و حق را به محمد، که درود خدا بر او و خاندانش باد، فرو فرستادی. خدایا، حق را حق به من بنما تا پیرویاش کنم و باطل را باطل بنما تا از آن دوری گزینم؛ به رحمتت، ای مهربانترین مهربانان.
سرّ مخزونی که در غیب است را به من نشان بده. پس به من نشان بده.
شمارش جلالات، اوراق و سطور
وقتی این کار را کردی و دعا را خواندی، مصحف را میگشایی.
«ثُمَّ صُفَّ صَفْحَةَ ٱلْمُصْحَفِ وَتَعُدُّ ٱلْجَلَالَاتِ مِنْ صَفْحَةِ ٱلْيُمْنَىٰ وَتَعُدُّ بِعِدَّةِ ٱلْجَلَالَاتِ أَوْرَاقًا مِنْ صَفْحَةِ ٱلْيُسْرَىٰ ثُمَّ تَعُدُّ ٱلْأَسْطُرَ بِعَدَدِ ٱلْأَوْرَاقِ مِنَ ٱلصَّفْحَةِ ٱلْيُسْرَىٰ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سپس صفحهٔ مصحف را میگشایی و جلالات را از صفحهٔ راست میشماری، و به شمار جلالات از صفحهٔ چپ ورق میزنی، سپس سطرها را به عدد اوراق از صفحهٔ چپ میشماری.
«تعدّ» از عدد میآید؛ یعنی میشماری. جلالات یعنی چه؟ لفظ جلالهٔ «الله». لفظ جلالهٔ الله را در صفحهٔ اول میشماری؛ همان صفحهٔ سمت راست. سپس به تعدادی که لفظ جلالهٔ الله در صفحهٔ سمت راست بود، به همان تعداد شروع میکنی به ورق زدن. صفحه نمیشماری؛ ورق میشماری. حواست باشد. مثلاً هفت «الله» بود، هفت ورق میزنی. این ورق را که زدی تمام شد.
سپس میروی سراغ شمردن سطرها. چند ورق زدی؟ هر چند تا بود، همان مقدار سطرها را حالا شروع میکنی. ورقت را زدی تمام شد، میروی سراغ صفحهٔ سمت چپ؛ صفحهای که مانده در صفحهٔ چپ. ورقها را زدی تمام شد، از بالای صفحهٔ سمت چپ شروع میکنی به همان تعداد سطر شمردن. مثلاً هفت لفظ جلالهٔ الله بود، هفت ورق زدی؛ وقتی ورقها تمام شد میآیی سراغ صفحهٔ سمت چپ، هفت سطر میشماری. به این شکل.
آنچه پس از آن آید به منزلهٔ وحی است
«فَمَا يَأْتِي بَعْدَ ذَٰلِكَ فَهُوَ بِمَنْزِلَةِ ٱلْوَحْيِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس آنچه پس از آن میآید، به منزلهٔ وحی است.
الله اکبر. آنچه بعد از ذلك است؛ یعنی رسیدی به سطر هفتم، بعد از آن. اینجا سید ابنطاووس میگوید — این را بگویم تعجب میکنید — میفرماید اینها از اسرار قرآن است؛ حالا یکیاش. چه کارها که با قرآن میکنند.
یعنی به تو، به نفس تو، در آن لحظه وحی میشود. وحی برای توست. یادتان هست آن جلسه عرض کردیم اعلام، و القا و الهام و ایحاء؟ آن چند سطر که باقی مانده — و اگر موضوع ادامه داشت صفحههای بعدش را هم میروی — این وحی خدا به قلب توست، به نفس توست. یعنی خدا مستقیم با تو سخن میگوید. دیگر چه بگوییم؟ دیگر کسی نیاید بگوید گمشده دارم؛ نمیدانم چه کنم و چه نکنم؛ گرفتارم؛ یکی بیاید راه را به من نشان دهد. بسم الله.
من از این روش بهرهها بردهام. یعنی به شما نمیتوانم اینجا پشت بلندگو بگویم؛ زبانم بسته است. انشاءالله بهره ببرید؛ ما را هم دعا کنید.
استخاره و استشاره؛ دستِ باز در مشورت با خدا
دو سه مثال از جاهایی که میتوانیم استفاده کنیم. مطلقاً در هر کاری، هر جایی؛ هر کار و هر جا. استخاره بر وزن استفعال است؛ باب استفعال. یعنی چه؟ یعنی طلب کردن خیر. یعنی تو از خدا خیر طلب میکنی. من نمیدانم خیرم چیست: در کارم، در درسم، در ازدواجم، در رشتهٔ تحصیلیام. میخواهم شهری بروم سکنا بگزینم؛ نمیدانم خانه بخرم یا اجاره کنم. هرچه، هرچه.
اصلاً پیش از تصمیم گرفتن میخواهیم استخاره بگیریم؟ نه. تصمیم ندارد. مشورت است. تو اصلاً میخواهی در موضوعی از خدا مشورت بگیری. دستت اینقدر باز است که بگویی: امشب میخواهم در هیئت یا زهرا با شما صحبت کنم؛ خدایا ده پانزده موضوع ذهنم را درگیر کرده؛ کدامش صلاح است؟ خدا تو به من مشورت بده. اصلاً هیچکدام را انتخاب نکردهام که بگویم این خوب است یا بد. نه؛ مشورت میگیرم. باز میکنم. اصلاً وحی است به تو.
آدرسش را عرض کردم: این کتاب که در دست بنده است، جلد چهارم هزار و یک کلمه؛ کلمهاش سیصد و هشتاد و نه. البته ابتدایش را نگاه کنید. صفحهٔ اولی که میبینید رمزی است؛ با حروف کسری و اعداد کسری نوشته شده و حتی توضیحات حضرت علامه هم به صورت رمزی است. آن روش اصلی است. چون حضرت استاد میداند آدمهای ضعیفی مثل من هستند که نمیتوانیم آن روش ثقیل را که علم خاصی میخواهد به کار ببریم، کار ما را آسان کرده. فرموده این همان است؛ سادهشدهٔ همان است. این فرمایش حضرت استاد است.
حتی میخواهی برای بچهات اسم بگذاری. هرچه، در هر چیزی گیر کردی. ساعت و زمان خاص ندارد؟ نه. نه زمان دارد، نه ساعت. هر وقت؛ فقط مزاجت سرحال باشد.
قصهٔ هیئت یا زهرا و کشتی نوح
یکیاش را بگویم. خیلی سالهای پیش در همین هیئت، متأسفانه شیطان نفوذ کرد. هیئت عجیبی بود. افتادند به جان هم. هیئت پاچید. همین هیئت که قشنگ اینجا حسینیه است؛ این طبقه که اکنون آقایان پرش کردهاند، از این ازدحام بیشتر پر میشد. خانمها هم پایین پر میشد. گاهی در کوچه هم میایستادند. مثل امروز هم درس و بحث اینگونه نداشتیم. یک نمک عجیبی این هیئت داشت. متأسفانه بچهها قدر ندانستند؛ یکباره افتادند به جان هم. دعوا شد و کلی برای ما حرف ساختند. ما کاری نداریم؛ هیئت پاچید. ماندیم شش هفت نفر. آن جمعیت هزارنفری یکباره شد شش هفت نفر.
دلم میگفت ول کن؛ برو. تو دانشگاه رشتهٔ پزشکی قبول شده بودی، ول کردی، زندگیات را گذاشتی برای این جوانها؛ آخرش زدند لهت کردند؛ بدترین تهمتها را به تو زدند، حرفها و حرفها. برو دنبال زندگیات. دلم هم میگفت نه؛ آدم باید استقامت بورزد:
«إِنَّ ٱلَّذِينَ قَالُوا۟ رَبُّنَا ٱللَّهُ ثُمَّ ٱسْتَقَٰمُوا۟ تَتَنَزَّلُ عَلَيْهِمُ ٱلْمَلَٰٓئِكَةُ أَلَّا تَخَافُوا۟ وَلَا تَحْزَنُوا۟ وَأَبْشِرُوا۟ بِٱلْجَنَّةِ ٱلَّتِى كُنتُمْ تُوعَدُونَ» (فصلت/۳۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): کسانی که گفتند پروردگار ما خداست، سپس ایستادگی کردند، فرشتگان بر آنان فرود میآیند که نترسید و اندوهگین نباشید و به بهشتی که وعده داده میشدید مژده باد.
وقتی راه حق است، عبرت بگیر از پیش، دوباره شروع کن. از هرکس مشورت میکردم میگفت عقلت کم است اگر ادامه بدهی؛ ول کن برو؛ تعویض بده، برو.
رفتم کوه خضر؛ حضرت خضر قم. سحری بود، بعد از زیارت آقای بهجت. رفتم بالای کوه حضرت خضر. آنجا خلوت کردم و قرآن را گشودم و استشاره به قرآن زدم. بسیار برایم جالب بود. دقیقاً از خدا خواستم: خدایا به من مشورت بده؛ من چه کار کنم؟ این حرکت، این هیئت، ادامه دارد یا نه؟ چه میشود؟ بعد هم چقدر پشت سر من حرف زده بودند آدمها؛ همین بچهحزباللهیها در همین محل. اصلاً مساجد اطراف ما را به چشم مثلاً خارجی نگاه میکردند. چیز عجیبی است.
دیدم آیات کشتی نوح آمد: این کشتی نوح طوفانزده افتاده تحت بلا، اما افتاده در تلاطم این طوفان. تلاطمی است. خیلیها غرق میشوند؛ اما این کشتی به سرمنزل مقصود مینشیند، میرسد. کجا این کشتی نشسته میدانید؟ نه از کربلا. از کربلا رد میشود که زلزلهای میشود، حضرت نوح میخورد زمین، پیشانی مبارکش میشکند. میگوید خدایا چه خبر است؟ خدا میفرماید هم اکنون کشتی تو از روی سرزمین کربلا دارد عبور میکند. نه؛ در مسجد کوفه مینشیند. بعضی هم در بعضی روایات دیدهام عکسش را گفتهاند: از مسجد کوفه، از آن تنور که قرآن میگوید آب از آن میجوشد، کشتی روی آب میرود؛ یا قائلان همانجا میگویند دوباره همانجا مینشیند، یعنی دو مرتبه برمیگردد همانجا.
«حَتَّىٰٓ إِذَا جَآءَ أَمْرُنَا وَفَارَ ٱلتَّنُّورُ قُلْنَا ٱحْمِلْ فِيهَا مِن كُلٍّ زَوْجَيْنِ ٱثْنَيْنِ وَأَهْلَكَ إِلَّا مَن سَبَقَ عَلَيْهِ ٱلْقَوْلُ وَمَنْ ءَامَنَ ۚ وَمَآ ءَامَنَ مَعَهُۥٓ إِلَّا قَلِيلٌ» (هود/۴۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): تا چون فرمان ما آمد و تنور جوشید، گفتیم در آن از هر کدام دو جفت سوار کن، و خانوادهات را مگر کسی که حکم بر او پیشی گرفته، و کسانی را که ایمان آوردهاند؛ و جز اندکی با او ایمان نیاوردند.
کشتی نوح، حضرت نوح. گفتم باشد. ولی به هرکس میرفتم مشورت میگرفتم، از اساتیدمان حتی، میگفتند ول کن برو دنبال زندگیات؛ بیکاری. هر بار — خدا میداند — به قرآن به این روش رجوع کردم، همهاش کشتی نوح میآمد. بیاستثنا: کشتی نوح، کشتی نوح، کشتی نوح، کشتی نوح. یقین کردم — فکر میکنم به آقای طالبی هم یکبار گفته بودم؛ قصهٔ کشتی نوح — یقین کردم که این رشته سر دراز دارد و این کشتی وقتی به سرمنزل مینشیند و از این امواج سهمگین نجات پیدا میکند، دوباره آن خروشها شروع میشود و چه و چه. الحمدلله همان هم شد. یعنی قرآن کمکم کرد، قوت قلب داد که این راه را ادامه دهم. پرچم را زمین نگذاریم.
اگر ادامه نمیدادم چه میشد؟ اکنون این جلسه نبود. بد بود یا خوب بود به نظرتان؟ چه اندازه مهم است استشاره کردن با قرآن، مشورت گرفتن.
قصهٔ یوسف و برادران در آغاز کار
یکبار هم اوایل اوایل هیئت دوباره این مشکلات پیش آمد که آنها دیگر بدجوری ما را زدند. نمیدانید دیگر چه چیزها به ما بستند. یعنی من هر حرف زشت و تهمتی در این عالم وجود دارد به ما بستند. موت اسود به واقع در خصوص ما پیاده شد. اولِ اول. خیلی قلیل از شما آن موقع بودید و میدانید؛ آقا جواد بوده و میداند. آن موقع هم هر وقت به همین روش به قرآن میزدم، قصهٔ حضرت یوسف و برادرانش میآمد. حالا میروند میگویند حاجی ادعا کرد ما یوسفیم و اینها برادرهای ما بودند. نه. دارد از این — در مشرب حضرت یوسف — این اتفاقات برایت رخ میدهد؛ که واقعاً هم همان شد.
برویم سراغ درس و بحثمان. یک صلوات بفرستید.
«ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست.
ربوبیت نفس؛ جوشش حقایق از درون
جلسهٔ پیش در خصوص ربوبیت نفس با هم سخن گفتیم. میخواستم به چند کتاب بسیار عالی و خوب ارجاع بدهم که اینها را حتماً باید بخوانید؛ کتابهایی مرتبط با موضوع ربوبیت نفس، و اینکه نفس آنچه را اخذ میکند و تلقّی میکند در جوهر خودش است، در خودش، در ذات خودش. یعنی از درون میجوشد. نفس از بیرون چیزی نمیگیرد؛ از خودش میجوشد. از ملکوت وجود خودت حقایق منفطر میشود، منفجر میشود. انفجار نور، حتی تا مطلع الفجر؛ این انفجار نور در نفس خودت رخ میدهد. این قدرت نفس است؛ ربوبیت نفس است. منتها به قدری این سرعت بالاست که همهاش هم تجلیات حضرت حق است و تو متوجه نمیشوی. متوجه نمیشوی که از درون خودت است.
رسالهٔ اتحاد عاقل و معقول
برای اینکه این را خوب متوجه شویم و استخوانبندیش را محکم کنیم، بخشی از این رساله را که اکنون در دست من است میخوانم: اتحاد عاقل به معقول. اصل رساله مال استاد حضرت علامه است، مرحوم علامه رفیعی قزوینی. منتها حضرت استاد — حال تحشیه بگوییم، تعلیقه بگوییم؛ خودشان تواضع میکنند میگویند تعلیقهای مثلاً نوشتهایم — به واقع فرمایشات حضرت استاد خودش یک رساله است. شما بدون این تعلیقات حضرت استاد که خودش یک کتاب است، اگر این کتاب اتحاد عاقل و معقول علامه رفیعی را بخوانی گیج میزنی؛ اینگونه به شما بگویم.
تجدد امثال و حرکت جوهری در فصّ شعیبی
حالا بخشی را حضرت استاد میفرماید؛ ارجاع میدهد به فصوص ابنعربی. میفرماید شیخ اکبر در اواخر فصل شعیبی فصوص الحکم، بر مبنای محکم تجدد امثال — که حرکت در جوهر شاخهای از آن است؛ یعنی تجدد امثال که هی از مثلی به مثلی، از وجودی به وجودی جدیدتر، هی منفعل میشود؛ هی انسان آنفورآن انسان جدیدی میشود. تجدد امثال. صورتهای جدید به خود میگیرد. منتها آنقدر سریع است که تو متوجه نمیشوی.
میفرماید ریشهٔ کهن حرکت جوهری است؛ همان حرکت جوهری. در همین انتقال و استکمال نوری تدریجی و اشتداد جوهر ذات نفس. اشتداد جوهر چه؟ ذات نفس. هرچه هست برمیگردد به آن ذات نفس. ما داریم بحث معرفت نفس میکنیم؛ حواسمان باشد.
اشاره میکند به این جملهٔ عارف عربی: «و من أعجب الأمر». از عجیبترین امور، عارف عربی دارد میگوید، حضرت محییالدین:
«وَمِنْ أَعْجَبِ ٱلْأَمْرِ أَنَّهُ فِي ٱلتَّرَقِّي دَائِمًا وَلَا يَشْعُرُ بِذَٰلِكَ لِلَطَافَةِ ٱلْحِجَابِ وَرِقَّتِهِ وَتَشَابُهِ ٱلصُّوَرِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و از شگفتترین کارها آن است که آدمی پیوسته در ترقی است و به سبب لطافت حجاب و نازکی آن و همانندی صورتها، این را درنمییابد.
اینکه تو دائماً مشغول ترقی هستی، ارتقاء وجودی و رشد و اشتداد؛ شدت میگیری؛ وجودت از ضعف میرود به قوت. اما به جهت آن حجابی که قرار داده شده و آن لطافت و رقّت، متوجه این نمیشوی. متوجه این حرکت نمیشوی. مثال میآورد از فرمایش حضرت حق در قرآن: «و أتوا به متشابها». میگوید این همان است. یعنی این فرمایش حضرت استاد است. یعنی عجب اینکه آدم — حضرت علامه حسنزاده دارد میفرماید — عجب اینکه آدم دمبهدم در ترقی است و از جهت لطافت و رقّت حجاب توجه به آن ندارد.
«وَبَشِّرِ ٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ وَعَمِلُوا۟ ٱلصَّٰلِحَٰتِ أَنَّ لَهُمْ جَنَّٰتٍ تَجْرِى مِن تَحْتِهَا ٱلْأَنْهَٰرُ ۖ كُلَّمَا رُزِقُوا۟ مِنْهَا مِن ثَمَرَةٍ رِّزْقًا ۙ قَالُوا۟ هَٰذَا ٱلَّذِى رُزِقْنَا مِن قَبْلُ ۖ وَأُتُوا۟ بِهِۦ مُتَشَٰبِهًا ۖ وَلَهُمْ فِيهَآ أَزْوَٰجٌ مُّطَهَّرَةٌ ۖ وَهُمْ فِيهَا خَٰلِدُونَ» (بقره/۲۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و کسانی را که ایمان آورده و کارهای شایسته کردهاند مژده ده که برایشان باغهایی است که از زیر آن نهرها روان است. هرگاه میوهای از آن روزی شوند گویند این همان است که پیشتر روزی شدهایم، و مانند آن به ایشان داده شود؛ و در آنجا همسرانی پاکیزه دارند و در آن جاودانهاند.
لطافت و رقّت حجاب به این معناست که صانع، حضرت حق، از بس نقاش و مصوّر چیرهدست است — اسمش مصوّر بود — از تجدد امثالی که پیدرپی میآورد، به تجدد و آمدن امثال، آن پی نتوان برد. بلکه محجوبین یک چیز پندارند. فکر میکنند یک حقیقت، یک وجود، یک وجود ثابت، همین که هست؛ هیچ تغییر و تبدّلی در آن نیست. همین خود حضرت علی را دارم میگویم؛ فکر میکنند همین است. و حجاب همین صور اشیاست. نترسید؛ اکنون مثال میزند برایتان آسانسازی میکند. یعنی همین مظاهر متکثره که حجاب ذاتاند.
مثال عکس در آب تندرو
به مثل کسی که در کنار نهر آب تندرو عکس خود را در زمان ممتد، ثابت و قار میبیند. یک دانه میبیند عکس خودش را. حال آنکه عکس از انعکاس نور بصر در آب است و آب قرار ندارد؛ دمبهدم عکس جدیدی احداث میشود. مثلاً تو عکس خودت را روی رودخانهای که به سرعت میرود نگاه کن. ثابت میبینی. در حالی که به شدّت این در حال حرکت است. آنفورآن عکس جدید، عکس جدید.
دقیقاً این مثال در من و شما پیاده میشود. نفس ما به حرکت جوهری در ذات خودش آنی سکون ندارد. آنفورآن در حرکت است. به آن میگویند تجدد امثال. هی صورت پشت صورت، صورت جدید.
این از کجا میآید؟ این انشاء صور. یک ربّی وجود دارد که دارد تو را پرورش میدهد. این ربّی که دارد تو را — حضرت علی را — پرورش میدهد آنفورآن از صورتی به صورت جدیدی، او کیست؟ او کجاست؟ اگر بخواهیم وجه اتمّش را بگیریم، آن ربّ مطلق است:
«ٱلْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ ٱلْعَٰلَمِينَ» (فاتحه/۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ستایش خدای را که پروردگار جهانیان است.
آن الله. اما ما گفتیم که سلسلهٔ طولی وسائط فیض را نمیشود برداشت. همینطور بیا؛ ما ربّها را شمردهایم. ربّها را در سیر بحث سیر و سلوکمان از عالم بالا آوردهایم. هر عالم و هر رتبهای، چه در بیرون، چه در خودت، یک ربّی داشت. دارند آنها شما را میپرورانند. آنها صدنه و خدمهٔ اللهاند. آنها ملائکهٔ عالماند. آنها در طول هماند؛ همینطور بیا پایین، بیا پایین، بیا پایین.
از حیث نزولی بگوییم آخرین ربّ، از حیث صعودی بگوییم اولین ربّ، که دارد فیض را از ربّ مطلق میگیرد و تو را پرورش میدهد، خودتی. آن ربّ، خودتی. نفس است. نفس شما از یک مجرا دارد اخذ فیض میکند. آن کجاست؟ کجاست؟ بفرمایید کجاست؟ بیرون از شماست؟ که نیست. داخل شماست؟ کجای شماست؟ کجا ندارد؟
«ٱلنَّفْسُ فِي وَحْدَتِهَا كُلُّ ٱلْقُوَىٰ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): نفس در وحدت خویش همهٔ قواست.
یک نفس؛ همهٔ این مظاهر متکثرهٔ وجود شما، اعم از اعضا و جوارح، چه ظاهری، چه باطنی، همه شؤون آن یک نفساند. شما یک خود بیشتر نداری: یک من، یک نفس، یک نفرم، یکیام، یکدانهام. همان. او دارد آنفآن. همان که ما قاصریم. چه بگوییم؟ چیست؟ او چیست؟ نمیدانیم. لذا میگوییم او، او. به خودت، به خودت میگویی او. نمیدانی چیست، چیست؟
من عرف نفسه فقد عرف ربه
زور میزنیم نود و نه وجه از حدیث «من عرف» را بفهمیم، با کمک و امداد و عنایت حضرت استاد. اما آخریش را دیگر هیچکس نمیتواند بفهمد که فرمود:
«مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّهُ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هرکس نفس خود را شناخت، پروردگار خود را شناخت.
چون نمیشود نفس را شناخت؛ چون وصل است به دریای لایتناهی وجود، نمیشود شناختش. پس همانطور «من عرف نفسه» هم برداشته میشود. نمیتوانی به خودت — نه؛ چون نمیشود خدا را شناخت: من عرف نفسه فقد عرف ربه. چون نمیشود نفست را بشناسی، پس خدا را هم نمیتوانی بشناسی. منتها دقت کنید: من عرف نفسه فقد عرف ربه، هو. یعنی ربّ خودت را هم حتی نمیتوانی بشناسی. این میگوید ربه؛ هو ربّ خودت را. چه رسد آن الله را.
بعد چه کنیم؟ ولش کنیم؟ نه. نود و نه وجهش را که میتوانیم. رسالهٔ صد وجه حدیث «من عرف» علامه؛ نود و نه تایش این است که بله میتوانی. نود و نه وجهش را میگوید؛ مثل اینکه ما اکنون داریم میگوییم. یک وجه معرفت نفس. که هرکدام از آن وجوه دهها کتاب است.
ادراک حضوری، نه حصولی
ادامه میدهند. و چون — من اکنون تازه به آن مطلب اصلی نرسیدهام در این نکته — و چون مبرهن است که نفس فی وحدتها کل القوی، یعنی یک نفس همهٔ اینها شؤون و کثرات او هستند، پس آنچه را ادراک میکند همهٔ آنها به ادراکات حضوری است. به به؛ حضوری است، نه حصولی. حالا توضیح میدهم قشنگ برایتان باز شود با یک مثال قشنگ از شیخالرئیس. اینجا را فعلاً فراموش نکنید از استاد تا آخر برویم.
پس این ادراکات حضوریاند، نه حصولی. یعنی با تحصیل و درس و بحث نیست. این علّت مُعِدّه است. اینکه تو داری میشنوی، مینویسی، مباحثه میکنی، میخوانی، اینها علّت تامه نیست. مُعِدّه است؛ یعنی کمک میکند. این حصولی است. این نوشتنهای شما، گوش دادنهای شما، گفتن من، مباحثات، اینها چه هستند؟ حصولیاند؛ حاصل میشوند. علم حصولیاند. اما آن حضوری اصل است. حضوری در خودت است. از خودت میجوشد. عجب! حالا برویم جلوتر کیف کنیم.
لذا خودتان را بشناسید؛ و اتحاد مدرِک با مدرَک است. این همان — چون اسم کتاب چیست؟ اتحاد عاقل به معقول. اتحاد مدرِک که تو باشی با مدرَک، با آن چیزی که درکش میکنی، یک حقیقتید. دو تا نیستید؛ مطلقاً.
این جواب آنهاست که میگویند فلان کار خیر را انجام دادم حاجت نگرفتم. بهتر که نگرفتی؛ چون اتحاد عمل و عامل است. درست است؟ عمل و عامل، و آن معلوم. آن کاری که — دنبال چه؟ حالا عملی را انجام دادی. عامل که بود؟ شما. همه یکی هستید. حالا تو به مطلوب رسیدی؟ خبر نداری. چون حکمت بلد نیستی خبر نداری.
خواه مدرِک حاس باشد، یعنی جزو حواس باشد، یا متخیّل یا متوهّم یا عاقل — که مدرَکاتشان محسوس و متخیّل و متوهّم و معقول است — متّحداند. هرچه، هرکدام از اینها باشد، چه رتبهٔ خیالی و مثالی، چه عقلی، چه رتبههای بالاتر، همهاش در خودت است. اتحاد وجودی خودت با خودت داری در هر لایهای.
صورت علمیه و شرط سلوک
و اگر صور نوریهٔ علمیه در گوهر نفس و در حقیقت ذات او رسوخ نکنند و عین او نگردند، استکمال و سلوک — آقا سالکین علیهمالسلام گوش بدهند — سلوک تدریجی و ترقی و انتقال نوری وجودی تحقّق نمییابد. میگوید اگر چنانچه این چیزی که تو اکنون داری از من میشنوی، این علم است. برای این علم، برای اینکه تو درکش کنی، صورت علمیهای در سقع نفست، در ذات خودت، باید انشاء شود. وگرنه تو چه درکی از حرف من میکنی؟
اول قوهٔ خیال: اول که قوای سامعهات میشنود میدهد به حسّ مشترک؛ حسّ مشترک میدهد به قوهٔ خیال تا برایش صورت انشاء کند. این صورت که انشاء شد کجا انشاء شد؟ برای آن حرفی که داری از معلمت میشنوی، آن علم در نفست انشاء شد. به آن میگویند صورت علمیه. در رتبهٔ مثال البته. همینطور میروی در عقلت به صورت کلّی خودش را نشان میدهد؛ تشخیص میدهی این کلّیش زیباست یا نازیباست. اصلاً چیست؟ رتبهاش چگونه است؟ بعد میدهی به قلب که به آن تعلّق خاطر پیدا کنی. این که در خودت دارد اتفاق میافتد صورت علمیهٔ همین علم خارجی است که دارد به صوت مادّی میشنوی.
میگوید اگر آن نباشد چه رشدی، چه ترقی؟ تا در تو نفسی نباشد که نچشد و دارای این حقیقت نشود، چه ترقی، چه سلوکی، چه رشدی؟ پس باید در تو یک قوهٔ درّاکه باشد — بهتر است بگوییم نه مدرکه — به شدّت درکمند باشد که این را درک کند، رتبه به رتبه بدهد، ببردش، آن حقیقت را ببرد تا ذات، تا ثغر ذات خودت، که بفهمی چه خبر است.
نفس کمال را در جوهر ذات داراست
باز من هنوز به اصل موضوع نرسیدهام. پایین را خط کشیدهام. اصل اینجاست. برویم جلوتر. و حال اینکه این اصل موضوع است. و حال اینکه نفس — فرمایش حضرت استاد — و حال اینکه نفس به دانستن چیزی چنین استکمال را در جوهر ذات خود دارا میشود؟ باید بگوییم اکنون دارا میشود یا داراست؟ یکبار دیگر بخوانم؛ خوب توجه کنید.
حال اینکه نفس به دانستن چیزی — یک چیزی را تازه متوجه شد — به دانستن چیزی چنین استکمال را، کمالش را. پیش از اینکه تو این را متوجه شوی این کمال را نداشتی. تو در این جلسه اکنون داری صاحب یک کمالی میشوی. داری ارتقای وجودی پیدا میکنی. و حالا میفرماید: نفس به دانستن چیزی چنین استکمال را در جوهر ذات خود داراست. آفرین. خدا را شکر که ما با شما همسفریم، همسفرهایم. داراست. به به. چقدر من زور زدم به همین یک کلمه از تو استاد برسانیم خودمان را. در ذات خود داراست.
این همه کتابها از کجا آمده اینها؟ اینها از کجا آمده؟ همهاش از درون خودشان جوشیده. الله اکبر. در درون ما، در ذات ما، در نفس ما چه خبر است.
بعد از عرض اسکندر، اینجا حضرت استاد مطلبی میآورد که از استادش ارسطاطالیس سؤالهایی میپرسد. یک کتاب شده از این صد و پانزده مسئله؛ اسکندر شاگرد ارسطاطالیس — که معروف به همان ارسطو است — پرسیده بوده. کتابی بسیار شیرین است؛ بگیرید بخوانید. آن صد و پانزده سؤال و جوابهایش هم بسیار عالی است. یک جواب اینجا حضرت ارسطو به اسکندر میدهد که مرتبط است با این بحث؛ منتها چون نکات دیگری را میخواهم عرض کنم از آن صرفنظر میکنم. جلسهای دیگر انشاءالله.
شکل نفس، شکل ادراکات توست
حالا میخواهم قدری بحث را ارتقا بدهم. بحث اکنون چه بود؟ ربوبیت نفس. قدرتی که در درون نفس تعبیه شده و هرچه قوا دارد این نفس — مثل سامعه، لامسه، ذائقه؛ اینها تازه ظواهرش هستند — و قوای باطن، همه شؤون آن نفس واحدند. لذا «النفس فی وحدتها کل القوی». همهٔ اینها. یعنی نفس دارد میبیند، نفس دارد میشنود، نفس دارد میچشد. لذا نگو که چشمم دید.
حالا وضو میگیری آب میریزد روی چشم، آن کدورتها میرود. آب ریختی؛ آب، خود آب ظاهری، بله کدورت چشم ظاهری تو را میبرد. این چشم آلوده شد به گناه. وضو که میگیری میگوید این چشم ظاهری تو را پاک میکند. اما مگر بر اساس همین اتحاد عاقل به معقول، اکنون این درکی که تو با قوهٔ باصرهات کردی چیزی جز نفس است؟ مگر نفس نمیبیند؟ از مجرای این چشم. اما نفست دید. با آن چه میکنی؟ آن صورتی که در نفست انشاء شد، آن را میشود ببری؟ رفتنی است؟ آن دارایی تو شد؛ تا ابد با توست.
لذا اصلاً تو چه شکلیای؟ شکل نفستی. نفست چه شکلی است؟ شبیه دیدنها، چشیدنها، شنیدنها، بوییدنها، لمس کردنها؛ همینطور بالا برو. تخیّلاتت، توهّماتت، تعقّلاتت، ادراکاتت، تعلّقاتت، حوزهٔ قلب. همینطور برو. تو این شکلیای. از خودتی؛ چیز جدایی نیستی.
نخستین ادراک نوزاد
حالا این ربوبیت عام دارد و خاص. تو یک حضوری را داری درک میکنی. به نظر شما اولین درکی که داری از خودت است یا خارج از خودت؟ اولین درک. حالا من نمیدانم چه بود؛ هر درکی. چرا میگویند بچه تا به دنیا آمد در گوشش اذان بگو؟ دارد اولین درکش را میگیرد. آن مدرَک، مدرَکش میشود آن شنواییاش؛ صوتی که دارد میشنود. اولین درک این بچه هرچه باشد، به فرمایش حضرت استاد، تمام تمثّلاتش را چه در بیداری چه در خواب، و تمام مکاشفاتش را در دنیا و برزخ و آخرت میسازد. الله اکبر. اولین تحریک قوا، چون نفس در آن پایش باز میشود.
این یک عام دارد، یک خاص. حالا سؤال من این بود: اولین درک. قوای وجودیت که شؤون نفساند تحریک میشوند؛ با چیزی تحریک میشوند. یعنی چیزی را درک میکنی: یا با شنیدن یا با دیدن یا با چشیدن یا با لمس کردن یا با بوییدن. این تازه ظواهر است. بعد میروی به باطن. این اولین درکت از تو، خودت را درک میکنی یا خارج را درک میکنی؟
اکثر میگویند از خود. یک سری هم اصلاً دستشان بالا نمیآید. چرا؟ نمیدانم. حالا اکنون بهتان میگویم متوجه میشوید. یک مثال بزنم قشنگ بفهمید؛ بعد بروم در فتوحات ابنعربی درس را ارتقا بدهم. چون گفتم میخواهم مثالی بزنم همه فهمش کنند.
انسان معلّق شیخالرئیس
فرمایشی خدا رحمت کند شیخالرئیس دارد به نام انسان معلّق. نمیدانم کی شنیده این را. اروپاییها نفهمیدهاند. حالا مانده اینها برسند به عمق تفکرات علمای ربّانی ما. مثلاً ترجمهاش کردهاند به انسان پرنده. اصلاً نفهمیدهاند انسان معلّق یعنی چه. البته نمیشود تجربهاش کرد. یک نظریه است، نه فرضیه. یعنی نمیشود تجربهاش کرد اما میشود درکش کرد؛ که میشود مثال زد. شیخالرئیس زده برای همین: فرق بین علم حضوری با حصولی.
ایشان چه مثالی میزند؟ میفرماید تصور کن جوانی باشی که تمام قوایت در حد عالی و اعلی است، هنوز هیچکدامش تحریک نشده. در جایی قرار بگیری که پایت روی زمین نباشد. چرا؟ چون اگر پایت روی زمین باشد قوهٔ لامسه تحریک میشود. نباید هیچ تحریکی صورت بگیرد. روی هوا، بین زمین و آسمان باشی مثلاً. بعد تازه این انگشتهایت هم باید باز باشد از هم؛ منفرد از هم؛ منفرجة الأصابع. این انگشتهایت چرا باز باشد؟ همدیگر را هم مس نکنند.
بعد هیچی نبینی. هیچی نشنوی. هیچ لمسی نداشته باشی. هیچ بویی هم نباشد. تازه هوا هم نباشد؛ اصطلاحاً میگوید طلق باشد. یعنی نه سرد نه گرم. نمیشود که نباشد؛ نه سرد باشد نه گرم. چون اگر سرد و گرم باشد یا نسیمی چیزی بیاید باز تو درکی میکنی. آن هم نه. هیچ؛ یعنی هیچکدام از حواس تو تحریک نشده هنوز. این را تصور توانستید بکنید؟ متوجه شدید؟
حالا اصلاً هرچه؛ ما کاری به آن نداریم. هیچکدام از حواس ما مطلقاً تحریک نشود. به این میگویند انسان معلّق.
«بَلْ هِيَ مُنْفَرِجَةٌ وَمُعَلَّقَةٌ لَحْظَةً مَا فِي هَوَاءٍ طَلْقٍ وَجَدْتَهَا قَدْ غَفَلَتْ عَنْ كُلِّ شَيْءٍ إِلَّا عَنْ ثُبُوتِ إِنِّيَّتِهَا»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بلکه اعضا از هم گشوده و لحظهای در هوایی معتدل معلّق است؛ آن را مییابی که از هر چیز غافل شده مگر از ثبوت انّیت خویش.
سؤال این است شیخالرئیس میگوید: آیا چنین انسانی به خودش علم دارد یا نه؟ به وجود خودش. دارد؟ بله. چیزی از خارج به او وارد نشده. از خارج را ندارد. از خارج هیچ درکی ندارد. اما خودش در درون خودش، خودش را حس میکند و حضور خودش را درک میکند. به این میگویند علم حضوری. این بهترین و قشنگترین مثالی است که به نظرم شیخالرئیس زده.
یقظه پیش از ذهن؛ رمز عرفان
حالا ذهن کجاست؟ اصلاً به چه میگویند ذهن؟ به جایی که علم حصولی میرود مینشیند میگویند ذهن. چرا میگویند بیداری؟ شاید شنیده باشید بعضی از عرفا میگویند بیداری، میگویند انتباه. یقظه اولین منزل منازل السائرین خواجه عبدالله است: انتباه، تنبّه خاطر، بیداری. چرا میگویند بیداری پیش از ذهن است؟ اگر گفتید چرا؟ نسبت به سیر بحث که تا اینجا آمدهایم باید اکنون جواب بدهید. چرا بیداری پیش از ذهن است؟
نفس خودش دارد میداند. چرا میگوید پیش از ذهن؟ چون حصولی است. آفرین. چون ذهن اصلاً کجا اسمش میآید وسط؟ جایی که علم حصولی حاصل میشود. علمی را از خارج کسب میکند، آن ذهن ساخته میشود. صورتی میخواهد. صورت علمیه میخواهد. از خارج صورت علمیه باید در داخل انشاء شود. منشأَش نفس شماست. اما از خارج تحریک میشود. لذا حصولی است و لذا به آن میگویند ذهن. باز میشود از خارج. وقتی که برگشتی به پیش از ذهنت، بیداری اتفاق افتاده.
رفقا میدانید اکنون من چه رمزی را برای شما فاش کردم؟ رمز عرفان را. عرفان، کشف، شهود، باز شدن چشم، چشیدن، دارا شدن نه دانا شدن، رسیدن، وصول، مقام انّیت، أنا ربّ. اینها همهاش حقیقت است. همه را امشب به فضل الهی، به برکت روضههایی که خواندیم، توانستم جا بیندازم؛ وگرنه سخت است جا انداختن اینها.
حالا اینها کجاست؟ این حسّ حضور که در توست نسبت به خودت کجاست؟ در خودت است.
سالها دل طلب جام جم از ما میگفت؛ و آنچه خود داشت ز بیگانه تمنا میکرد. دست را بگذار روی سینه؛ این زبان بدن مهم است: آنچه خود داشت، خود داشت، ز بیگانه تمنا میکرد.
بیخود بارت را نینداز گردن معلمت. معلم بلد نبود، معلم حتی بلد بود، معلم خوب — اینها نیست. خودت. تو چه هستی و چه هستی و چگونه هستی؟ به وزان خودت، خودت خودت را میسازی؛ و درکت چه از خودت، چه از بیرون، باز به وزان نفس است. الله اکبر، الله اکبر، الله اکبر.
یک صلوات بفرستید.
«ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست و در فرجشان شتاب کن.
نمط ششم اشارات و عین نضّاخ
حالا من از نمط ششم اشارات باز هی دارم بحث را ارتقا میدهم. میرویم جلو. بعد از فتوحات اگر برسیم، یک نکتهٔ دیگر عرشیتر از این ولی مرتبط با این. از نمط ششم اشارات شیخالرئیس به فرمایش حضرت علامه، و یک فرمایشی هم از تمهید القواعد ابنترکه البته به تحریر علامه جوادی آملی که عنوانش هست عین نضّاخ، یعنی چشمهٔ فورانکننده. از آن دارم به ترتیب ارتقا. اینها را نوشته بودم کی به شما بگویم یادتان هست؟ جلسهٔ پیش که آنور نشسته بودیم، خانمها اینور بودند، گفتم اکنون به شما هدیه بدهم یا اینها را بگویم. شما آن شب هدیه را ترجیح دادید که ربط وجودیها بود. یادتان باشد. اینها بود. حالا اگر حوصلهاش را دارید، آنها را که وقت نمیشود. یک نکتهٔ دیگر قدری به این ارتقا بدهیم از فتوحات ابنعربی برایتان بگویم.
«ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست و در فرجشان شتاب کن.
تجلی ربوبیت در فتوحات مکیه
باب دویست و نود، منزل ششصد و بیست و نه. عنوانش هست تجلی. آخ آخ آخ. بحث را ارتقا داد. تجلی ربوبیت. تا حالا ما گفتهایم ربوبیت؛ حالا میگوییم تجلی ربوبیت. اینها با هم فرقش چیست؟ اکنون عرض میکنم. عنوانش این است: تجلی ربوبیت عام دارد و خاص. یعنی چه تجلی ربوبیت؟ اصلاً ما اکنون فهمیدیم ربوبیت از قوای نفس است؛ اصلاً خودش در نفس است؛ یعنی از قدرتهای نفس است. ربوبیت نفس. پرورشت میدهد. خود نفس، خودت خودت را پرورش میدهی.
شفا از نفس خودت
صحبتی چند جلسه پیش در مسجد بلال در همین سیر روند بحثهای معرفت نفس داشتیم که من وسط بحث بغضم ترکید. از عظمت بحث گریه هم گرفت و همه به گریه افتادید. آنجایی بود که حضرت علامه میفرمود — از رو برایتان خواندم. در همین اشارات شیخالرئیس علامه ترجمه میکند و شرحش میدهد. میفرمود حتی اگر تو مریض شوی از خدا شفا بخواهی، شفای خودت را نفس خودت به تو میدهد. الله اکبر. این قدرت نفس است. ربّ نفس تو اگر بخواهیم قدری بهتر بگوییم خود نفس است. اما برای اینکه قدری ابتداییتر حرف بزنیم — یک سری مباحث پیشتان نبودهاند یکباره هنگ نکنند — جسارتاً میگوییم ربّ نفست: آن رتبهٔ ربّی نفست، آن اسم اعظم وجودیت، حسّ وجودیت، آن ربّ وجودیت، آن ربّت، پرورشدهنده که در توست. مجرای ارتباطی تو با ربّ مطلق بیرون از توست و الله که این وجه و جلوه و کلمه و ظلّ و رشحه و شأن اوست. این ربّی که در توست و خدمتگزار آن ربّ مطلق است. این هم مَلِک است. الله هم یک مَلِک است. مالک همهٔ این ملوک هم خود حضرت حق است؛ ذات غیبی. آن ربوبیت برمیگردد به آن نفس.
حالا میخواهیم تجلی نفس را بگوییم. تجلی یعنی چه؟ ظهور. یعنی میخواهد خودش را نشان بدهد. چند خط از رو میخوانم.
ابنعربی و جوشش کتاب از نفس
این فرمایش کیست؟ حضرت محییالدین عربی، عارف عربی، شیخ اکبر، که علامه حسنزاده چند جا این را اثبات کردهاند که ایشان شیعهٔ اثنیعشری بوده؛ حضرت امام هم اثبات کردهاند که ایشان شیعهٔ اثنیعشری بوده. قریب به دو میلیارد مرید دارد ایشان روی کرهٔ زمین اکنون. و متأسفانه، متأسفانه، متأسفانه بیشترش اهل تسنناند؛ متأسفانه چون رفتهاند مصادره به مطلوب کردهاند آثار ایشان را، دست بردهاند، تصرّف کردهاند، نسخهٔ بدل درست کردهاند و بردهاندش در وادی خودشان که ایشان اهل تسنن بوده. اینها را از علامه گفتهام؛ طی یکی از این صحبتها گفتم اثباتها را آوردم. گفتم کجا و به چه صورت اثبات میشود که ایشان شیعهٔ اثنیعشری است.
ایشان اینطور است که قریب به چند عنوان تألیف داشت؛ عنوان بهتر است بگوییم نه جلد. هزار. نهصد و پنجاه فقط عثمان یحیی در کتابش میآورد عنوان کتاب. فقط یک عنوانش مثلاً تفسیرش است که نود و پنج جلد است. به برکت را ببین. این فتوحات که در دست گرفتهام: فتوحات مکیه یعنی چه؟ فتح قلب برایش حاصل شده در مکه. شده چند جلد کتاب. یک سفر رفته مکه. این از کجا آمده؟ اینها از کجا آمده؟ از نفس خودش. آفرین؛ در خودش جوشیده. شما هم این را دارید. من هم دارم. بیخبریم.
کاری که معرفت نفس — که من هی اینجا داد میزنم — آقا ما کاری مهمتر از معرفت نفس نداریم. همهٔ درس و بحثهایت و کارهایت را تعطیل کن. زانو بزن سر سفرهٔ معرفت نفس؛ خصوصاً جامعالاطرافترینشان که علامه حسنزاده است. خاطر این است که خودت را تا نشناسی به هیچ جا نمیرسی.
تجلی عام و تجلی خاص
حالا ایشان را بخوانم. از آنچه این منزل — یعنی همین منزل تجلی ربوبیت — فراگیر آن است، علم تنکیر میباشد و آن تجلی عام است؛ و علم تعریف که آن تجلی خاص است و مندرج در عام. تجلیاش خاص است اما اندراجش در عام است. برویم جلوتر. مثالش قشنگ باز میکند یعنی چه.
مانند اسم الرب. الف و لام زده به رب. میشود چه؟ الف و لام رفت روی رب. میشود مطلق. استغراق دارد. دلالت استغراق دارد. یعنی همهٔ ربوبیت عالم. میشود ربّ مطلق. درست شد؟ مانند اسم الرب. وقتی که حق تعالی برای بندگانش در او — یعنی در بندهاش — تجلی کند، چون آن تجلی عام است؛ چون دارد به همه، تکتک، در همه ظهور میکند که همه هستند. و چون در مانند این کلامش دارد خاصش میکند. آن عام بود: در همه تجلی میکند. یعنی الله ربّ مطلق است: الحمد لله رب العالمین. آیا این ربّ همه هست یا نه؟ ربّ شما هست، ربّ من هم هست. این میشود ربّ عام. ربّ خاص چیست؟
فربّک و اقرأ باسم ربّک
میزند به قرآن. فربّک. برویم آیهٔ نود و دو سورهٔ حجر. فربّک.
«فَوَرَبِّكَ لَنَسْـَٔلَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ» (حجر/۹۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس سوگند به پروردگار تو که از همگیشان خواهیم پرسید.
قرآن میگوید اقرأ باسم ربّک. اقرأ باسم رب نگفته؛ اقرأ باسم ربّک.
«ٱقْرَأْ بِٱسْمِ رَبِّكَ ٱلَّذِى خَلَقَ» (علق/۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بخوان به نام پروردگارت که آفرید.
اینهایی که میگویند به چه درد میخورد اسم ربّمان را پیدا کنیم، اکنون بفهمید. قرآن دارد میگوید بخوان به اسم ربّ خودت. اینجا که میفرماید ربّک، اینجا تجلی کند، آن تجلی خاص است؛ چون میگوید پروردگار تو.
حال خلوت با پادشاه
و تجلیات اگرچه از جانب ربوبیت است ولی بین آن دو تباین میباشد. چون حالی که تو را با پادشاه در مجلس عام است، آن حالی که با تو تنها هستی نیست. یک جا نشستهای همه هستند، پادشاه هم هست. آن حالی که با او تنها هستی نیست. یک جا تو تنها باشی و پادشاه چه حالی داری؟ یک جا تو باشی و همه باشند پادشاه هم باشد چه حالی داری؟ به نظر شما کدامش خطیرتر است؟ تنها. تنها باشی بال و پر میریزی. کی را داری پیدا میکنی؟
تازه رسیدیم به نبض بحث؛ باید بحث را رها کنم. ربطش به سیر و سلوک است. همهٔ ما در شلوغی دنبال سیر و سلوکیم. همه ربّ العالمین در جماعات، اجتماعات؛ خیلی هم خوب است باید داشته باشیم.
«يَدُ ٱللَّهِ مَعَ ٱلْجَمَاعَةِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): دست خدا با جماعت است.
اما در خلوت و در جلوه و در خلوت خودمان، پنهانی و نهان خودمان، در یک گوشهای که ربّ خودمان باید برای خودمان جلوه کند؛ در نماز. نماز. نماز تویی و ربّت. یکی از راههای رسیدن به ربّت نماز است. وای به حال کسی که در نماز ربّش را، ربّ خودش را، درک کند. بیچاره است. یعنی همان آن دوست دارد تمام کند. جان بدهد.
دوباره بخوانم: چون حالی که تو را با پادشاه در مجلس عام است، آن حالی که با او تنها هستی نیست. پس آن را مقام و علمی خاص است و این را هم مقام و علمی خاص. هرکدامش یک مقام است. تجلی عام.
قرب در تجلی خاص
فرقشان را بگویم؛ توضیح بیشتر جلسهٔ بعد. خسته شدید. تجلی عام و خاص فرقشان چیست؟ تجلی عام علمش بیشتر و نافعتر است. نکته است. تجلی عام: پادشاه نشسته، همه هم هستند، تو هم هستی. نه که تو نیستی؛ تو هم هستی. اما عمومیاند. علمش بیشتر است، نفعش هم بیشتر است. این یکی.
اما تجلی خاص چیستش بیشتر است؟ تجلی خاص: تویی و پادشاه. تویی و ربّ خودت. حضوری است. جذبه. عشقش بیشتر است. بیداری. کیفیت. اثرش. توجهاش. خلوصش. ارتباطش. انّیتش. وحدت و محبّتش. قرب.
یکی از جمع به «قرب» رسید؛ نزدیک شد. بگذار از رو بخوانم. تجلی خاص بنویسید: قرب و نزدیکیش بیشتر است.
حالا بفرمایید نقطه سر خط. کلاس سیر و سلوک معرفت نفس. میخواهی برای چه سالک باشی؟ چون قربتاً الی الله. این قرب تو کجا بیشتر حاصل میشود؟ در تجلی خاص. یعنی آن ربّ به نفس خودت. چرا من قرب ندارم؟ چرا نزدیک نیستم به خدا؟ چون از نفس خودم غافلم. از ربّ نفس خودم غافلم. اصلاً از خودم غافلم.
حدیث حقیقت کمیل
یعنی که کمیل به امیرالمؤمنین عرض کرد: ما الحقیقة؟ چه جرأت و جسارتی. حالا محضر امام عصرش برسد بگوید ما الحقیقة. البته مطلب نیمهکاره ماند. مطلب بحث بودیم. اما فکر میکنم آن که گرفت دیگر گرفت.
«مَا ٱلْحَقِيقَةُ يَا عَلِيُّ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): حقیقت چیست، ای علی؟
حضرت فرمود:
«مَا لَكَ وَٱلْحَقِيقَةُ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): تو را با حقیقت چه کار؟
تو را چه به حقیقت؟ برو. به که گفته؟ به کمیلی که سه هزار سرّ از امیرالمؤمنین در سینهاش داشت. حالا میفهمید چرا این کتابها دارد خاک میخورد؟ امشب نتیجهٔ چهلوپنج جلسه درس و بحث معرفت نفس بود برای اینکه یک لایه، یک پردهای کنار رود، قدری من و شما با حقیقت آشنا شویم. من نمیدانم دیگر با چه زبانی به شما اهمیتش را بگویم.
سفرهٔ جمال زهرا و حکمت علی
سفره، سفرهٔ حضرت زهراست. هیئت یا زهراست. جایی که حضرت زهرا باشد، امیرالمؤمنین عنایت ویژه دارد. حکمت هم همهاش پیش امیرالمؤمنین علی علیهالصلاةوالسلام است. روایت داریم. این را بشنوید بعد صلوات بفرستید. بارها عرض کردهام؛ کیف کردیم همه؛ نوش جانمان.
در جواهر السنیة فی الاحادیث القدسیة است، هم وسائل الشیعه. مال شیخ حرّ عاملی است هر دوتاش. فرمود خدا همهٔ حکمت را بخشیده به علی. حکمت یعنی باطن علوم. بسیار شیرین است. همهٔ عقل را داده به امام حسن مجتبی. حالا این را ربطش به چه صورت است؟ گفتهایم قبلاً. همهٔ مهربانیها و عطوفتها را داده به امام حسین؛ و همهٔ زیباییها — چه زیباست — جمال، زیبایی هرچه هست را بخشیده به حضرت زهرا.
جایی که حضرت زهرا سفرهٔ جمال پهن کند زیبا میشود آنجا. جایی که زیبا شد علی سفرهٔ حکمت پهن میکند. الله اکبر. کاش میشد امشب تا صبح بنشینیم. دارند به کجاها میبرند ما را. حیف، حیف، حیف که وقت، زمان، از این وقت، فرصت ضیق است که اکنون میفهمیم چرا؛ بعداً از من بپرسید. جلسهٔ بعد سیر و سلوکمان مربوط به آن است. بپرسید این را اگر من یادم رفت.
امام تو را ببیند
چرا آقای جوادی آملی میفرماید دنبال این نباشید امام را ببینید؛ دنبال این باشید امام شما را ببیند. پس این فقرهٔ دعای عهد که طلعت رشیده را میطلبیم چیست؟
«ٱللَّهُمَّ أَرِنِي ٱلطَّلْعَةَ ٱلرَّشِيدَةَ وَٱلْغُرَّةَ ٱلْحَمِيدَةَ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، آن چهرهٔ راهیافته و آن پیشانی ستوده را به من بنما.
امام تو را ببیند، نه تو امام را. یعنی چه؟ یعنی جمال پیدا کنی که همهاش پیش حضرت زهراست. بعد امام زمان نگاهت میکند. تو را میبیند. تو جای بد و پست و زشت و سیاه را نگاه میکنی؟ نگاه نمیکنی. جای زیبا و خوشعطر و خوشمنظره را نگاه میکنی. اگر توجّه و توسّل و تقرّب به حضرت صدّیقهٔ طاهره پیدا کردی زیبا میشوی. بعد امام عصر نگاهت میکند. این اسم است.
خدایا تو کار به جای باریک نکشیده امشب بیخیال ما شو.
«ٱللَّهُمَّ بَارِكْ لِمَوْلَانَا صَاحِبِ ٱلزَّمَانِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر مولای ما صاحب زمان برکت نازل کن.
سه بار. والحمد لله رب العالمین. صلوات.
«ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست.
یادداشت پایانی: متن حاضر از پیادهسازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمههای فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسشوپاسخهای پس از درس و صداهای جانبی حذف شدهاند. تقسیمبندیهای فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.