ددرس‌گفتارها

محضر یک انسان الهی، دهن یک انسان الهی و یک آدم کامل متصرف.

این‌ها خیلی کار میدسته.

بعضی از نفوس که مستعد باشند، زحمت کشیده باشند، تشنه و طالب باشند به معیار و ملاکی را که اولیا در دست دارند این‌ها را به تصرفی دگرگون می‌کنند.

یکی از اساتید خیلی به نام و بزرگی که ما درکشان کردیم یک هدیه‌ای به ما تقدیم کردند که ایشان ارتباط با امام عصر هم داشتند و نوزده سال هم پیش امام جماعت حرم حضرت ابالفضل صلوات الله علیه بودند.

قریب به بیست سال.

خیلی ما از ایشون بهره بردیم.

من حدودا بیست سالم بود از ایشون خودم بودم و ایشون از ایشون خواهش کردم که یک راهی به بنده یاد بدید خدا به زور به من علم بده.

[خنده] شما دوست دارید نه؟

دوست دارید نه واقعا؟

به زور خدا بهت علم بده.

یعنی خودت یهو به خودت ببینی اِاِاِ.

اصن شاید خودتم استنکاف می‌کردی اما خدا داره تزریق می‌کنه بهت از در و دیوار.

این دستورالعمل رو از حدود سی سال پیش بنده انجام دادم.

خیلی هم آسونه و همه هم شاید دارید انجام میدید ولی بی‌خبرید.

شاید یک سر از این جلسه همون باشه اصن.

شما دارید انجام میدید این جلسه رو گذاشتن که به شما تزریق علم کنند.

ما انجام دادیم و خودم تجربه در تجربه شخصی خودم دیدم این رو واقعا چشیدم بهش رسیدم.

لذا چیزی که خودم چشیدم چرا از شما دریغ کنم.

فرمودند که بعد از هر نماز واجب‌تون بعد از تسبیحات حضرت صدیقه شهیده سلام الله علیها، آیه الکرسی رو قرائت کنید.

به همین راحتی.

کسی که این کار رو مداومت کنه، خدا [مکث]، کفیل او میشه از حیث تعلیم علم.

[مکث]، یه خاطره کوچولو بگم که نیمه نیمچه این خاطره رو فعلا نصفش طلب‌تون که انشاالله با هم رفیق‌تر شدیم کاملش رو براتون میگم.

محضر علامه بودیم یه روز در اتاق شخصیشون، اون اتاقی که شاید رفتید یا نه دور تا دورش با کتاب‌های دست‌نویس دست‌نویس خودشان بود.

ما یه سه چهار تا طلبه و دانشجو معتمد رفتیم همه حرف می‌زدن.

همه سؤال می‌کردن.

همه مزاحم علامه بودند.

تنها کسی که ساکت بود بنده بودم.

من فقط ایشونو نگاه می‌کردم و لذت می‌بردم.

هیچی، هیچی.

فقط اونچه که از من ظهور می‌کرد، عطش وجودی بود.

با تشنگی علامه رو نگاه می‌کردم.

سر تا پای علامه رو مثل یه آدم تشنه‌ای که به آب رسیده نگاه می‌کردم.

شاید ایشون اینو درک کرد.

نمی‌دونم.

دست منو ایشون گرفت گفت یه کاری باهات می‌کنم نری کسی رو ورداری بیاری بگی این کارو باهاش بکن.

گفتم چشم.

رنگم هم پرید و خلاصه یه کاری با ما کرد ایشون.

اون کارا بماند فعلاً.

هدیه شما باشه فعلاً.

اون در اد-- اون کاری که علامه کرد و بعد از اون لطف ایشون، من یه چیزکی دیدم دارم می‌فهمم از همین مباحث سنگین و پیچیده‌ی حکمت و عرفان رو و شاید یه وجه اینکه بعضیا به من میگن شما اون مسائل خیلی سنگین و عرشی رو که ما از هر کی می‌شنویم گیج می‌شیم و به زبان ساده بیان می‌کنی و اون لطف علامه بود، اون در ادامه‌ی همین بود، همین.

همین دستورالعملی که الان به شما عرض کردم.

یعنی برکت این بود.

نترسید.

همین.

شما این کارو انجام بده بعد ببین خدا باهات چیکار می‌کنه.

یه علامه‌ای رو پیدا می‌کنه خدا که دستتو بگیره همون بلا رو سرت بیاره که سر ما آورد.

[خنده] ها؟

این هدیه خیلی هدیه قشنگه.

کم نگیرید اینو.

یه صلوات هدیه کنید.

اللهم صل على محمد و آل محمد.

[موسیقی پشت زمینه]