ددروس معرفت نفس
بازگشت به پخش
متن کاملخلاصهنسخه کتابی · جلسه 075

محضر یک انسان الهی، دهان یک انسان الهی و یک آدم کاملِ متصرف، بسیار کارساز است. بعضی از نفوس که مستعد باشند، زحمت کشیده باشند، تشنه و طالب باشند، به معیار و ملاکی که اولیا در دست دارند، این‌ها را به تصرفی دگرگون می‌کنند.

یکی از اساتید بسیار نام‌آور و بزرگی که ما درکشان کردیم، هدیه‌ای به ما تقدیم کردند. ایشان ارتباط با امام عصر هم داشتند و قریب به نوزده سال پیش امام جماعت حرم حضرت ابالفضل صلوات الله علیه بودند؛ قریب به بیست سال. ما بسیار از ایشان بهره بردیم.

من حدوداً بیست سالم بود که خدمت ایشان بودم و از ایشان خواهش کردم که راهی به بنده یاد بدهید که خدا به زور به من علم بدهد. شما دوست دارید، نه؟ واقعاً دوست دارید که خدا به زور به شما علم بدهد. یعنی خودت ناگهان ببینی که... شاید خودت هم استنکاف می‌کردی، اما خدا دارد از در و دیوار به تو تزریق می‌کند.

این دستورالعمل را از حدود سی سال پیش بنده انجام دادم. خیلی هم آسان است و شاید همه شما هم دارید انجام می‌دهید، ولی بی‌خبرید. شاید یک سرّ این جلسه هم همین باشد. شما دارید این کار را انجام می‌دهید؛ این جلسه را گذاشته‌اند که به شما علم تزریق کنند.

ما انجام دادیم و خودم در تجربه شخصی خودم این را دیدم؛ واقعاً چشیدم و به آن رسیدم. لذا چیزی را که خودم چشیدم، چرا از شما دریغ کنم؟

فرمودند که بعد از هر نماز واجب‌تان، بعد از تسبیحات حضرت صدیقه شهیده سلام الله علیها، آیه الکرسی را قرائت کنید. به همین راحتی. کسی که بر این کار مداومت کند، خدا کفیل او می‌شود از حیث تعلیم علم.

یک خاطره کوچولو بگویم که نیمه‌نیمه این خاطره را فعلاً طلب شما؛ ان‌شاءالله که با هم رفیق‌تر شدیم، کاملش را برایتان می‌گویم.

محضر علامه بودیم یک روز در اتاق شخصی ایشان؛ همان اتاقی که شاید رفته باشید یا نه، دور تا دورش با کتاب‌های دست‌نویسِ خودشان پر بود. ما سه چهار طلبه و دانشجوی معتمد رفتیم.

همه حرف می‌زدند. همه سؤال می‌کردند. همه مزاحم علامه بودند. تنها کسی که ساکت بود، بنده بودم. من فقط ایشان را نگاه می‌کردم و لذت می‌بردم. هیچ، هیچ. فقط آنچه از من ظهور می‌کرد، عطش وجودی بود.

با تشنگی، علامه را نگاه می‌کردم؛ سر تا پای علامه را مثل یک آدم تشنه‌ای که به آب رسیده باشد، نگاه می‌کردم. شاید ایشان این را درک کرد، نمی‌دانم.

دست من را گرفت و گفت: «یک کاری با تو می‌کنم؛ نروی کسی را برداری بیاوری و بگویی این کار را با او بکن.» گفتم: «چشم.» رنگم هم پرید و خلاصه کاری با ما کرد ایشان. آن کارها بماند فعلاً؛ هدیه شما باشد فعلاً.

آن کاری که علامه کرد و بعد از آن لطف ایشان، من یک چیزکی دیدم؛ دارم می‌فهمم از همین مباحث سنگین و پیچیده حکمت و عرفان را. شاید یک وجه اینکه بعضی‌ها به من می‌گویند: «شما آن مسائل خیلی سنگین و عرشی را که ما از هر کسی می‌شنویم گیج می‌شویم، به زبان ساده بیان می‌کنی»، همان لطف علامه بود؛ ادامه همین بود، همین.

همین دستورالعملی که الان به شما عرض کردم، برکتش همین بود.

نترسید. همین کار را انجام بده، بعد ببین خدا با تو چه می‌کند. خدا یک علامه‌ای پیدا می‌کند که دستت را بگیرد و همان کاری را با تو بکند که با ما کرد.

این هدیه خیلی هدیه قشنگی است. کم نگیرید این را. یک صلوات هدیه کنید.

اللهم صل على محمد و آل محمد.