یا رب اعوذبک من همزات الشیاطین و من شر نفسي و من شر خلقک. بسم الله الرحمن الرحیم. لا حول و لا قوة الا بالله العلی العظیم. اللهم ایاک نعبد و ایاک نستعین. الحمدلله على کل نعمه و اسأل الله من فضله. المستغاث بک یا صاحب الزمان. المستغاث بک یا صاحب الزمان. المستغاث بک یا صاحب الزمان. السلام علیک یا داعی الله و ربانی آياته.
سلام علیکم و رحمة الله.
ضمن بهجا آوردن شکر حضور در جلسهی پرنور و باصفای شما، از پروردگار منان شاکرم که این توفیق را امروز نصیب بنده کرد. در محضر پنج شهید خوشنام هستیم. انشاءالله امام عصر عزیزمان هر کجا تشریف دارند، حالشان خوب باشد. به حق حالات علان آقامان و به خاطر این شاهدها، اسائت همهی ما و متعلقینمان را دعا کنند.
صلواتی ختم بفرمایید. اللهم صل على محمد و آل محمد و عجل فرجهم.
پیش از اینکه هدیهمان را تقدیم کنیم، مناسب میدانم که بهره ببریم از نفس خود حضرت استاد. ایشان یک دقیقه صحبت دارند؛ با دقت گوش بدهید.
عزیزان، از همکاران محترمی که آن ته نشستهاند و گفتگو میکنند، خواهش میکنم همهمه نکنند تا همه صوت را بشنوند. قشنگ گوش بدهید.
نکتهای را میخواهم به فضل الهی از فرمایش حضرت استاد در خصوص فرج عرض کنم؛ اینکه وقتی دعا میکنیم: «اللهم عجل لولیك الفرج»، معنای حقیقی این فرج چیست که دائم از خدا میخواهیم؟ بعد آن را منتقل کنیم به هدیهمان که خیلی زیباتر بشود.
قشنگیاش این است که به نفس خود استاد، انشاءالله استاد اشراقی همهتان باشد؛ که این هم الحمدلله، الحمدلله، الحمدلله على کل نعمه. الحمدلله کما هو و اهله.
هرچه جلوتر میرویم، برای بنده بیشتر یقین میشود؛ با اتفاقاتی که برای خودم و شما رخ میدهد و بعضاً من را محرم میدانید و میگویید، خیلی برایم شیرین و جالب میآید که اشراقاً الحمدلله از حضرت علامه دست تکتکتان را گرفته است.
همین الان قبل از جلسه، صوتی برای من آمد از یک شهرستانی، به واسطهی یکی از مدیران کانالها. همین الان گفتم شاید پیامی در آن باشد که مرتبط با این جلسه است. خیلی معتقدم که هر جلسهای یک رزقی دارد.
گوش دادم، دیدم چه جالب که بندهخدایی یک دستورالعملی را که ما داده بودیم انجام داده بود و هدیه کرده بود به حضرت استاد. آن دستورالعمل «مس قرآن» را پیاده کرده بود که تزکیه یاد میآورد؛ کلمهی بیستوچهار از هزار و یک کلمهی حضرت استاد. بعد خواب حضرت علامه را دیده بود.
چه خواب شیرین و خوبی! چه خواب قشنگی! چه خواب پرمعنایی! خیلی لذت بردم.
روزی نیست که این اتفاق بین جمعیت شما، چه یا زهرای سبلان، چه یا زهرای لواسان، چه یا زهرای مسجد بلال، رخ ندهد. همه تحت بیرق یا زهرا، حضرت صدیقهی شهیده، هستیم. ما هم سعی کردیم طلبی، نه از جهت دنیوی و نه اخروی، از شما نداشته باشیم. آنچه که هدیه میشود، همه هدیه باشد به حضرت صدیقهی شهیده.
داریم این جوششها را میبینیم. الحمدلله. متوجه میشویم که اشراقاً حضرت استاد، انشاءالله، ناصیهی شما را ـ این تعبیر بنده را جسارت نشود به شما ـ یک روزی برایتان باز میکنم، عملاً. انشاءالله که ناصیهی همهتان را دست گرفته است.
برای همین، هرچه جلوتر میرویم محکمتر میشوم. اطالهی کلام نکنم. فرمایش حدود یک دقیقهای حضرت استاد را با دقت گوش بدهید تا من توضیح خدمتتان تقدیم کنم.
به ساحت روح بلندشان صلوات ختم کنید. اللهم صل على محمد و آل محمد و عجل فرجهم.
اینچه میفرمایید: «بعجل فرجهم». عزیز من، فرج گشایش است و «بعجل فرجهم»؛ یعنی خدایا به ما توفیق عطا کن که حقیقت قرآن در اجتماع پیاده شود، که مردم در گشایش باشند.
الان چرا از همدیگر میترسند؟ چرا در حال اجحاف میکنند؟ چرا دیوارها... چرا نمیدانند؟ چرا میترسند؟ در تنهایی هستند.
اگر حقیقت قرآن، حقیقت دین پیاده شود، جهان میشود گلستان، میشود بهشت، میشود مدینهی فاضله. دیگر من از شما نمیترسم؛ شما از من نمیترسید. این ترس ما از همدیگر، برای این است که در فرج نیستیم، در تنهایی هستیم. این فرج است.
آن وجودی است که انسان کامل، جناب امام منتظر سلام الله علیه، صد اللهه. صد الله در نظام هستی؛ همانطور که آفتاب هست، ماه هست، انسان کامل واسطهی فیض هست. به تعبیر آقایان، آبشار الهی؛ یک سرش از بطن عرش، از آن طرف میبینی که به آن رجع الفراء و خلافت الارض و السما، از آن طرف آبشار الهی متصل است به عرش الرحمن و فرو میریزد به پیش برهنه، ناتوی میشود، چادر میشود، میریزد.
این وجودی است که در نظام هستی باید باشد و ظهور فرج، پیاده شدن حقیقت قرآن است، حقیقت ولایت است در اجتماع.
باز هم جهت تزکیهی نفوس، طهارت جلسه که الحمدلله طهارت دارد بیشتر بشود، صلوات بفرستید. اللهم صل على محمد و آل محمد و عجل فرجهم.
پیش از اینکه نکته را عرض کنم که خیلی خیلی مهم است و خدا را شاکرم که در ماه مبارک رمضان دارم تقدیم میکنم، تشکر کنم. وظیفهی خودم میدانم تشکر کنم، دستبوسی کنم از عزیزانی که حرف گوش میکنند، حرف گوش میکنند.
خیلی کلی عرض کنم. اولین مصداقش همین که میگویم تشریف بیاورید جلو؛ الحمدلله همه آمدید جلو. این حرف گوش کردن به نفع خودتان است.
اگر دقت کرده باشید، حضرت استاد تأکید دارند هم بحث آبشار را که یک جلسهای، جلسهی سیوهشت ظاهراً، اما درستش جلسهی چهل بود، پیرامون آبشار ما اینجا سخن گفتیم. شاید بعضیها گمان کردند ما این را از خودمان ساختیم. الان از خود حضرت استاد شنیدید کلمهی آبشار را؛ که انشاءالله یک جلسه طلبتان است که ما این را باز کنیم. خیلی شیرین است و بحث عالیای است و ربط شما، ارتباط وجود شما با آبشار را انشاءالله عرض میکنیم؛ که «و من الماء كل شيء حي».
نکتهی بسیار مهمی که در فرمایش حضرت استاد بود، اینکه فرج وقتی حاصل میشود که قرآن در جامعه پیاده بشود. همهی شما بدون استثناء باید و لابد، پیش از آنکه و بیش از آنکه به دنبال فرج عمومی و اجتماعی باشیم، همهمان اول باید دنبال فرج فردی باشیم.
لذا حضرت آیتالله بهجت بارها عرض کردیم فرمودند: دعا برای خودت و خودسازی و عاقبت بهخیری خودت مهمتر است از دعا برای ظهور امام عصر؛ چون تا خودت را نسازی، مقدمهای برای ظهور آقا ایجاد نکردهای.
پس فرج فردی مهم است.
فرج فردی با توجه به فرمایش حضرت استاد، الان بفرمایید این چه میشود؟ میشود پیادهسازی قرآن در کجا؟ آفرین، در وجود خودت.
آن فرج عمومی وقتی قرآن در عموم اجتماع پیاده بشود، حاصل میشود. این فرج فردی مهمتر از آن است؛ قرآن در خودت پیاده بشود.
قرآن در خودت پیاده بشود، نه یعنی اینکه صرفاً شما ظاهراً این سوره را بخوانید. مثلاً عزیزانی که لواسان میآیند، از رسالهی حضرت علامه طباطبایی بهره میگیرند، چون سر سفرهی این بزرگوار نشستهاند. دستور عقیدتی ایشان به سالکین که با مشرب علامه طباطبایی پیش میروند ـ که البته مشرب شاگرد عزیزشان علامه حسنزاده هم همین بوده ـ این بود که قبل از خواب مسبحات را بخوانند.
خب این کفایت میکند برای فرج فردی؟ نخیر. این آدابی است.
حضرت رهبر عزیزمان فرمودند که از تدبر در قرآن و از همین خوانش معمولی و قواعد تجویدی و اینها شروع میشود تا بتوانید به باطن دسترسی پیدا کنید.
اما امروز یک لمی را میخواهم خدمتتان عرض کنم که البته هدیهی امروزمان چیز دیگری بود. خدا اصلاً دستورالعمل جلسات را انگار تعیین میکند.
یکی از عزیزان که خیلی به ایشان علاقهمندم، قبل از جلسه گفتگویی با بنده کرد، سؤالاتی پرسید و به من این منتقل شد که هدیهی امروزمان این باشد.
سؤال عزیزمان چه بود؟
ایشان گفتند: ما شنیدیم از بعضی از بزرگان که اگر کسی سیصد بار ختم قرآن کند، خودبهخود درِ باطن قرآن به رویش باز میشود. این درست است؟
جواب بنده: اولاً گفتم این درست است، اما عددی که ما از مشایخمان شنیدیم، از اساتیدمان شنیدیم، سیصد نیست. من کاری ندارم این را چه کسی گفته، عدد سیصد را. اما بنده به عنوان کسی که مستقیم، سینهبهسینه، از اساتید برجستهمان و جامعالاطرافمان الحمدلله گرفتیم، عدد پانصد است. یعنی کسی که در عمرش توفیق پیدا کند پانصد بار قرآن را ختم کند، قطعاً درِ قرآن به رویش باز میشود؛ باطن قرآن. و رفتهرفته متوجه خطاب محمدی صلی الله علیه و آله و سلم میشود که همان قرآن است.
این را غنیمت بشمارید.
حالا اینجا عزیزمان پرسیدند که... ببینید سؤال وقتی قشنگ باشد، برکت هم میکند. الان بگوییم بنده برای شما برکت این سؤال است.
پرسیدند که من برنامهای دارم. یک برنامهای را عزیزم با هم نشسته بودیم تنظیم کرده بودیم، در ساعات شبانهروزشان که چه کنند. بعد گفتند: چه کنم؟ دست به برنامهام ببرم؟ نمیرسم من بخواهم.
حساب کردیم، دیدیم اگر کسی بخواهد پانصد بار ختم قرآن کند، حدود چهل سال طول میکشد. تازه بعضی از ما که الان مثلاً من پنجاهوپنج سالم است، اگر الان بخواهم شروع کنم، در نودوپنجسالگی تمام میشود. بعید است به این سن برسیم ما. چه کنیم؟
اولاً باید فشردهاش کنیم. یعنی تا میتوانیم، به جای ماهی یک بار که دیگر اقلی است و پایینترین توقعی است که از یک سالک میرود، ماهی یک بار ختم است. البته سالک، کسی که تازه میآید، تازه شروع میکند در کوبیدن و سیر و سلوک کردن و تازه ورود میکند، نه؛ نباید به او سخت گرفت.
ما میگوییم، منظورم بزرگان است، ما زبان آنها شدیم؛ برای آنها متأسفانه، برای خودم خوشبختانه. عرض میکنیم که فقط برنامهی ختم داشته باش، ولو شش ماه یک بار ختم کنی. ولی در برنامهات ختم قرآن باشد.
اما کسی که سالک شد، ماهی یک بار. کسی که میخواهد سالک مجذوب بشود، جذب بشود که هیچ، به جایی برسد که خودش هم جذب کند؛ چنان تحت تأثیر جذبات الهیه قرار بگیرد که دیگران هم جذبش بشوند، این نباید به یک دانه اکتفا کند.
اینها، این حرفها، حرفهایی نیست که بروی در بازار، بالای منبر، در هیئتها حتی بگویی. ظرفش نیست متأسفانه. مسخرهات میکنند؛ مثلاً میگویند: آقا، شما ما را بیکار گیر آوردی؟ نه، شما مشغولیتت را متأسفانه بیش از حد به دنیا اختصاص دادهای.
اگر برنامه داشته باشی، میشود؛ خدا هم برکت میدهد. آن دیگر باید... ماهی سه بار مثلاً. ماهی سه بار اگر کسی ختم کند، تقریباً هفده سال طول میکشد.
حالا هرچه بیشتر، هر کسی هرچه میتواند بیشتر.
اگر امید داری انشاءالله چهل سالگی تا چهل سال دیگر زندهای، بسمالله، ماهی یک بار. اگر نه، بسمالله، برنامه بریز، شاخوبرگهای اضافهی زندگیات را بچین، حذف کن.
حیف من و شماست بنشینیم پای سریالهای تلویزیون که هیچ چیزی از تویش درنمیآید. چنان میخکوب سر سفرهی افطار نشسته، به جای اینکه غرق امام عصرش و صاحب سفره باشد و «اللهم بارک لمولانا صاحب الزمان»، میخکوب رفته در تلویزیون.
حالا از آنجا چه چیزی به او القا میشود که بسیاری از بزرگان فرمودند آن دجال یکچشم آخرالزمان که اکثر مردم را میبرد و در دریا غرق میکند، همین است. همین تلویزیون و ماهواره و موبایل و تکچشم.
رفتهرفته، شما وقتی در را مقداری بکوبید، مدت زیادی در را بکوبید، بالاخره این در به روی شما باز میشود. این ختم قرآن یعنی در کوبیدن؛ کوبیدن قرآن.
البته به هیچ عنوان، دیدید بنده همیشه در توصیههایم اکیداً عرض کردم، به هیچ عنوان صلاح نیست کسی خارج از ظرفش حرکت کند. اصلاً این کار را نکنید. یک ماه، دو ماه، یکدفعه فشل میشوی. بعد قبض میآید و ادبار سراغت میآید و بیچارهات میکند. از همان چیزی هم که بودی، از آب باریکهات جا میمانی.
نه، با عطش، با شیرینی، با چشیدن ـ عذر میخواهم؛ یعنی لذت بردن ـ انجام بده. با اکراه هیچ امر عبادی را انجام نده، مگر واجبات را؛ دیگر آن مجبوریم، چه کنیم؟
پس این را یادتان باشد؛ به عنوان یک هدیه از بنده قبول کنید. حتی عزیزانی که میخواهند کار تفسیری، تأویلی که دیگر خیلی بالاتر است انجام بدهند، اساتید ما فرمودند حداقل پانصد بار باید قرآن را ختم کرده باشی.
گذشته از آن عوامل، عوامل لفظی و نحو و صرف و چه میدانم این چیزهایی که عوامل ملا محسن و این چیزهایی که باید انسان به صورت مقدماتی دستش پر باشد از علوم و ادبیات عرب، آنها را فعلاً کاری ندارم.
پس خودتان را مجهز کنید.
بعد سؤال آخر دوستمون این بود که چه کنیم بالاخره؟ اگر بخواهیم به باطن قرآن رجوع کنیم، اسباب میخواهد، لوازم میخواهد، استاد میخواهد، جلسات میخواهد، درس و بحث میخواهد. همینجوری نیست که آدم یکدفعه بیفتد در حوض معارف، در دریا، ببخشید، دریای موج معارف.
سؤال، جواب بنده چه بود؟
اینکه مگر همین جلسهای که الان شما نشستهاید، از قبل قرار بود؟ یعنی من این تصمیم را گرفته بودم؟ شما این تصمیم را گرفته بودید که الان اینجا نشسته باشید؟ کی این تصمیم گرفته شد؟ کی گرفت؟ الان این جلسه، چه کسی تصمیمش را گرفت؟ چه کسی اصلاً برگزار شد؟ چه کسی این تصمیم را، چه کسی این اراده را کرد؟
من؟ شما؟ حضرت استاد عزیزم آقای رنجبر؟
هیچکدام.
ما فوقش علت مُعِدّه باشیم. آن علت تامهی ملکوتی عالم است. آن این استعداد را در شما دید، این سفره را پهن کرد.
میخواهم بگویم همهچیز حسابشده است.
از همین هدیهای که الان ما به شما تقدیم کردیم که عوض شد تا چیزهای دیگری بگیری. الان پنجشش تا، چند تا کتاب جلوی من چیده شده، لای هر کدام نشانهگذاری شده برای موضوع خاصی. ولی معلوم نیست کدامش را بتوانیم برای شما بگوییم. در سیر بحث معلوم میشود.
گاهی اوقات همه را گفتیم، گاهی آیات هیچکدامش را نگفت.
پس خود آن حضرت حق «و یده ملکوط کل شیء و ید الله فوق أیدیهم» خودش دست به کار میآورد. تو غصهی آنها را نخور. خدا کارش را خوب بلد است. خدا خوب بلد است خدایی کند.
برای شما اسباب و مسبباتش را فراهم میکند.
فوقش خیلی نگران و ناراحت بودی از دیر و زود شدنش، مدتی خودت را ببند به دریای لطف اسم مسبب حضرت حق، یا مسبب، ببین چگونه برایت سببسازی میکند.
این هم خودش یک هدیه است؛ یک روزی تقدیم میکنیم. به چه عددی و چگونه. چه سببسازیهایی که میکند و تو خودت متحیر میمانی.
چه شده خدا اینقدر به من لطف کرده؟
لطف خدا نهایت ندارد که.
تو خودت را بسپار به حضرت حق. ببین چه میکند برایت.
شاید الان حسرت میخوری از احوالات بعضیها، از بزرگان هی میشنوی، هی میشنوی، هی میشنوی. یا مثل من بیچاره، خوشهچینی کرده از خرمن برداشتهای این و آن، دارد به شما تحویل میدهد. خودش دست خالی.
اما مطمئنم برای من هم فرج میشود. این سفره صاحب دارد. مطمئنم بنده هم دست خالی نمیمانم. برای من هم فرج میشود. مطمئنم.
به این میگویند چه، رفقا؟ بحث هدیهمان را جمع کنیم، خیلی طول کشید.
به این موضوعی که تا الان گفتیم، به آن میگویند چه؟
چرا قرآن پانصد بار خواندنش ما را به باطنش میکشاند و موجب فرج فردی میشود؟ رفتهرفته انسان با باطنش عجین میشود با قرآن و متوجه باطن قرآن میشود که «من اراد علم الاولین والاخرین فلیثبر القرآن». میتواند قرآن را شخم بزند، حقایقی را از قرآن استیضاح کند که احدی نکرده؛ احدی، حتی علامه حسنزاده.
حاجآقا، چه داری میگویی؟ چه حرف زشتی میزنی؟
حرف اصلاً زشت نیست، کاملاً درست است. مگر علامه حسنزاده تا آخر قرآن را رفته است؟ مگر قرار است رزق علامه حسنزاده عیناً بشود رزق شما؟ اینطور نیست. قرآن هرچه میروی، انتها ندارد. نصیب شما یک چیزی میشود؛ یک عطر و سوغاتی از قرآن میشود که به علامه هم ندادهاند. نه اینکه شما از علامه بالاتری، نه. نصیب شما این است که آن هم بیخبر است.
اینطور میشود. به این میگویند چه؟ به این برکت میگویند.
قبلاً اصلش را چندین بار در همین سیر بحث گفته بودیم؛ اصل تردد.
آری، محشور بودن که حضرت استاد فرمودند؛ حشر و نشر داشته باشی، محشور باشی با اذکار و ادعیه و اینها.
تردد؛ آنقدر تردد بکنی. همان مثالی که برای دوستمون زدیم؛ کسی اصلاً باورش میشود آب بتواند سنگ را سوراخ کند؟ مثلاً چه سنخیتی اینها با هم دارند؟ ولی وقتی با هم مجالست و مؤانست و مصاحبت میکنند، این هم قطرهقطره، نه آبشار، قطرهقطره این آب میآید. میآید و بعد از مدتی میبیند سنگ را سوراخ کرده است.
یعنی من و شما از سنگ، سنگتریم؟
این اصل تردد است.
احسنت. برای نماز شب این را قبلاً عرض کرده بودیم.
خب، چون خیلی مهم بود، خیلی بیشتر توضیح دادیم. ما در بحث ربوبیت نفس بودیم که اینقدر داریم پافشاری میکنیم، میخواهیم چکشکاری بشود، قشنگ جا بیفتد؛ به جهت اهمیتش است. اهمیتش را هم انشاءالله در سیر عملیات بندگیتان خودتان متوجه خواهید شد.
خواستیم بهره بگیریم، استفاده کنیم از کتاب «کلمات مکنونه» ملا محسن فیض که جلسهی پیش فرصت نشد؛ فقط روایت قدسیاش را گفتیم. الان با اجازه از ملکوت جلسهتان، ورود میکنیم به این کلمهی بسیار عالی که ملا محسن در خصوص حقیقت ربوبیت نفس بیان کرده است.
«کلمهتون فیها اشارت الی اقسام الجنة والنار ومبدع نشؤ کل منهما».
یعنی کلمهای که در این کلمه اشاره شده است به اقسام بهشت و جهنم و سرچشمهی آفرینش آن دو. یعنی بهشت و جهنم از کجا آفریده میشوند؟ اصلاً الآن آفریده شدهاند، هستند، نیستند، یا قرار است ما اینها را ایجاد کنیم؟ به چه صورت؟
این فرمود، چون من یک نور خاصی را در قلم ملا محسن میبینم، اجازه بدهید بعضی جاهایش را برایتان تبرکاً عربیاش را هم بخوانم، چون کلام ایشان عربی است.
«الآخرة اما جنة أو نار والجنة جنتان».
میفرماید: آخرت، دیار آخرت یا بهشت است یا جهنم؛ غیر از این دو تا نیست. برزخ هم که میگویند آن ـ ببخشید، اعراف ـ اعراف که میگویند بین جهنم و بهشت است، اما بالاخره تکلیفشان معلوم میشود؛ یا میروند بهشت یا جهنم.
«والجنة جنتان».
دو تا جنت داریم. به صورت کلی ما دو تا بهشت داریم.
[پچپچ]
جان؟ سورهی الرحمن هم یک جا را میگوید؟
بله دیگر. ما نمیدانیم برای چه دو تا بهشت است.
خب الآن دارد همین را میفرماید دیگر. الآن ملا محسن دارد سؤال شما را جواب میدهد. شما میگویید نمیدانم چرا در سورهی الرحمن دو تا بهشت، «جنتان» آمده است؛ اینجا دارد میگوید.
«جنتن» اولین بهشت است که انشاءالله مال شماست. «جنت معقوله للمقربین».
یک بهشتی هست که بهشت عقلی است. بهشت عقلاست. بهشت معقول است. اتحاد بین عقل و عاقل و معقول؛ علم و عالم و معلوم.
خب، حالا این چه خصوصیتی دارد؟
«و هو العالم العقلی».
اولاً یک عالم عقلی است. کسی وارد آن بهشت میشود که لذت عقلی چشیده باشد.
بسیاری از بزرگان، از حضرت علامه جوادی آملی که در قید شرف حیات تشریف دارند، خدا طول عمر و برکت به ایشان بدهد، بیشتر بدهد انشاءالله، تا خود حضرت علامه حسنزاده و دیگران، خیلی این را شنیدهایم که اگر کسی لذت عقلی بکشد، بچشد، برسد به لذت عقلی، دست از همهی لذتهای محسوس میکشد؛ مگر به اندازهی نیازش که دیگر مجبور است.
پس آنجا لذت عقلی است.
میشود مثال بزنی؟
در این جلسات گاهی ادعا نمیتوانم بکنم از اول تا آخرش؛ چون من لسانم الکن است، همش توپق میزنیم و همش داریم خرابکاری میکنیم و هی این جای صوت را قطع کن، آن جایش را درست کن. اعرابها را غلطغلوط میخوانیم. همش داریم غلط میکنیم و خدا ما را ببخشد.
نه، بالاخره در این غلطغلوطهایی که ما میگوییم، یک جایش درست درمیآید برای شما و گوشهای از جلسه یکدفعه میبینید یک لذت عجیبی، یک کشفی برایتان حاصل میشود؛ یک درکی از آن حقایق که این قوهی خیال درکش نکرده، وهم نکرده، عقل کرده است.
بحث، بحث عقلی است. برهان است، عقل نظری است. لذت عجیبی از این میبرید، کیف میکنید. بخواهید داد بزنید، همهی عالم را متوجه این فهمتان کنید، به همه بروید بگویید.
این حالت پیش آمده یا نه در شماها؟
اگر پیش نیامده، وای بر من در این چهل جلسه.
اگر پیش آمده، آن یک رَشحهای است از این بهشت عقلی. همینجا چشیدهاید. یک آیتی است.
خب، پس شد: «و هو العالم العقلی و ما هو متأخر من هذه النشأة الدنیویه».
عجب! این نکتهاش خیلی جالب است. میفرمود که آن سرای عقلی که برای مقربین در نظر گرفته شده، از آن جهت که پس از این مرحلهی دنیایی است؛ یعنی آنچه که به دست میآید از عقل در سلسلهی بازگشت و این بهشت به وجود میآید از علوم حق و آموزههای دینی یقینی که در این دنیا به دست میآید.
از این جهت که هرچه آنجا بخواهی لذت ببری، پایهاش در این دنیاست. یعنی کسی میتواند آنجا به بهشت عقلی برسد که کار عقلی کرده باشد.
لذت عقلی در دنیا، تأکید میکنیم، برده باشد؛ یعنی نمیشود کسی که اینجا لذت عقلانی نبرده است.
«و یجعل الرجس على الذین لا يعقلون»؛ آیهی صد سورهی یونس.
اصلاً آلودگی به او وارد میشود. کسی که «لا يعقلون»، عقلش را تعطیل کرده است. کسی هم که آلوده بشود، چه لذت عقلیای؟
باید در دنیا این لذت را بچشد. این را با خودش از همینجا ببرد.
برای همین حضرت استاد میفرمود: شما در مسیر باش، در طریق براهین عقلی باش، کار عقلی باش، اهل تفکر باش، اهل تأمل باش. ببین آن قلب عبارتی قرآن، مثل یک روزنه، چگونه میانبر به تو نشان میدهد؛ از وسط قرآن واردت میکند به باطن قرآن.
«و لیتلقف»؛ قلب عبارتی قرآن است، قبلاً گفتیم. حالا باز این هم یک شیوهای دارد برای استفاده کردن از آن. نه اینکه فقط بگویی «ولیتلقف و ليطلتفه» و تسبیح هم دستت بگیری و هیچ نفهمی. نه.
میفرمود: «ای تعقل، ای تأمل، ای تدبر، ای تفکر»؛ خودت را ببند به این چیزها.
پس میفرمود: «و هو العالم العقلی بما هو متأخر من هذه النشأة الدنیویة».
از همینجا، «من هذه النشأة الدنیویة»، از این دنیا باید ببری.
اعنی، حالا میخواهد ترجمهاش کند؛ یعنی اینکه ما:
«يحصل منه في سلسلة العود وهي انما تنشأ من العلوم الحق و المعارف اليقينية الحاصلة ها هنا».
بهبه! «فإن المعرفة».
عجب حرف عرشی را دارد پیاده میکند. من کیف میکنم از گفتنش برای شماها. خدا... حال شما که میچشید.
«فإن المعرفة من هذه الدنيا».
باز کجا؟ «هذه الدنيا» ها. نروی آنطرف سرت کلاه بگذارند، بگویی آنجا... نه، همینجا.
اینجا معرفت چه نقشی دارد؟ نقش معرفت اینجا چیست؟
«فإن المعرفة في هذه الدنيا بذر المشاهدة في الآخرة».
بذر مشاهده.
کی دوست دارد به شهود برسد؟
مشاهده کند خدای منان را؛ یعنی لقاء الله. مشاهده کند حضرت سیدالشهدا را؛ یعنی تجلیات امام حسین را. مشاهده کند حضرت صدیقهی شهیده را. به شهود بنشیند. شوخی است مگر؟
این بذرش چیست؟ چی؟ معرفت است.
این مثل یک فرمول است. این را بنویسید. سه بخش دارد. اولش میشود معرفت. فلش میزنید: معرفت تو را به چه میرساند؟ کجایید؟ شهود دیگر. همه الان داریم همین را میگوییم.
[دیالوگ عربی]
شما بذر را در خاک نکار، چه توقعی داری نهالی بیاید و بار و بر بدهد؟ این حرفها چیست؟ باید بذر را بکاری. بذر، معرفت است. حالا آن مشاهده که آن طرف جواب میدهد، تو را به شهود میرساند.
البته این آخرت، در آخرت وجودی یعنی در «موتوا قبل أن تموتوا» همینجا هم میشود. یعنی همینجا اگر «موتوا قبل أن تموتوا» حاصل بشود، همینجا معرفت، بذر شهود تو میشود و همینجا به شهود مینشینی. همینجا به کشف میافتی. به تو میگویند اهل کرامت؛ که به آن توجه نکن. البته میگویند آقا این... میگویندها ما را بیچاره کرده. ولش کن آقا. هرچه میخواهند بگویند، بگویند.
بهبه، بهبه. قربان کلام ملا محسن.
[دیالوگ عربی]
همهاش بر اساس روایات است. من قشنگ یادم است آیات و روایات همین چند جمله را قبلاً پیاده کردیم اینجا؛ همینجا در همین جلسه.
[دیالوگ عربی]
آن لذت کاملی که میخواهی، یعنی دیگر به اوج لذت برسی، آنجا در عالم عقلی...
[دیالوگ عربی]
اصلاً متوقف بر مشاهده است. تا به شهود نیفتی، لذت را نمیبری. چوب و سنگ و سیب و گلابی و حور و قصور میبینی، اصلاً متوجه نمیشوی.
خب.
[دیالوگ عربی]
بهبه، بهبه، بهبه، روحت شاد.
[دیالوگ عربی]
قطعاً وجود لذیذ است. اصلاً خود وجود لذتبرانگیز است. شما چه چیزی را میخواهی شهود کنی، درک کنی؟ وجود را دیگر.
وجود است که مشهود ماست.
با هم بگوییم؛ درس اول معرفت نفس است که هنوز به آن نرسیدهایم: وجود است که مشهود ماست.
بگذارید ملکه شود در وجودتان. این ملکه شدن خیلی کمکتان میکند.
باز هم با هم بگوییم: وجود است که مشهود ماست.
از من اگر قبول میکنید، بروید سر خاک علامه، همین جمله را صد بار بگویید. بعد ببینید علامه برایتان چه میکند.
اینها روزنهاند. قبلاً مدام در گوش ما خوانده میشد اینها؛ خواه یا... حالا یا با صوت علامه، یا از کلام اساتید، یا در کتاب علامه، یا خودم میگفتم، مدام میگفتم. بعد این گویشها، گفتنها، اینها روزنهاند.
الان آن را میبینی؛ رفتهرفته درها باز میشود، فتح باب میشود. دیگر میبینی داری میچشی، لذتش را داری میبری. نمیتوانی انکار کنی.
بهبه، بهبه.
«فإن الوجود لذيذ وكماله ألذ».
کمال وجود شیرینتر است.
خب حالا کمال وجود چیست؟
«فالمعارف التي هي مقتضى اتباع القوة العاقلة من العلم بالله. لها لذة لا يدرك الوصف كنحها».
یک لذتی دارد که اصلاً نمیتوانی باطنش را وصف کنی.
و لذا ورد في الحديث «لا عيش إلا عيش الآخرة».
اصلاً زندگی میدانید چیست؟ بعضیها، مثلاً غربزدهها، میگویند: آخ، میخواهی بفهمی زندگی چیست؟ بیا برو مثلاً آنتالیا، بیا برو ترکیه. آنها به زبان پست و خاکی و بیچارگی خودشان.
حالا کسی که اهل لذت آخر است... دارم این را ترجمه میکنمها. ببخشید دیگر، به زبان نظامآبادی دارم خودمانی میگویم.
میخواهی بفهمی زندگی چیست؟ بنشین پای درس علامه حسنزاده. بعد لذت عقلی را بچش؛ مراتب دیگر.
اگر وجود اصلاً مشهود ماست، کمالش را لذت میبریم. آن وجودها، در مرتبهی خودش، از جا لذت میبرد.
آفرین. مرتبه، آفرین.
بله، بله.
آن سیب و گلابی هم که او از آن لذت میبرد، موجود هست یا نه؟ پس وجود است، اما «ألذ» نیست. «ألذ» است.
خب، درست است؛ این را که قبول دارید. گفتم او به زبان خودش، شما به زبان خودتان؛ دیگر دعوا که نداریم با هم. چرا میزنیم روی آن؟
پس شما تأیید کردید.
خب، آن قسمت سوم چه میشود؟
ببینید این فرمولی که گفتم: معرفت چه میسازد؟ مشاهده.
حالا بذر مشاهده که همان معرفت بود و تو را به شهود رساند، وقتی افتادی به شهود، شهود تو را به چه میاندازد؟
آفرین، به «ألذ»؛ بهتر است بگوییم به لذت برتر.
شهود تو را میبرد به کمال لذت. یعنی به جایی میرسی که هیچ لذتی را دیگر لذت نمیبینی. میگویی این عشق است.
فتح خلیفی عبادی.
من بچه که بودم، با این اضافههای «یا» که به ذات الهی میخورد؛ مثلاً «والذین معه». «معه» آن حبّش به چه کسی میخورد؟ «معهُ»؛ کسانی که با او هستند. یا «مَعِيَ، إنَّ مَعِيَ».
کلاً اینهایی که میخورد به ذات خدا، به وجود پیغمبر، به آل، با اینها آنقدر کیف میکردند وقتی قرآن میخواندند، میرسیدند به آنجا.
«عِنْدَ، عِنْدَ رَبِّهِ».
اصلاً چسبیدی دیگر به خودش. اصلاً شدی آن. لذت این است.
باورتان میشود مثلاً یک روزی امام عصر از دیدن شما لذت ببرد؟ دلش تنگ بشود برای دیدن شما؟ برای آقا، لذت عقلی هست یا نیست؟ مگر میشود نباشد؟
ألَذ، ألَذ، ألَذ؛ لذیذترینها.
«مُتَّكِئِينَ عَلَيْهَا مُتَقَابِلِينَ».
مقابل هم، تکیه میکنند در بهشت.
این را اگر بخواهیم به پایینترین مراتب بکشیم، یعنی همان سیب و گلابی و حور و قصور و انهار و «متکئین»؛ دو تا تخت روبهروی هم نشستن.
نه، بالاتر ببرش.
اقرأ، غرق؛ بخوان و بالا برو.
بعد تو میبینی آنگاه تحت تجلیات حضرت صدیقهی طاهره قرار میگیری.
اخیراً یک جمله از حضرت آقا خواندم، عجیب بود. چندین بار خوانده بودم، انگار که نفهمیده بودم یا سریع از آن رد شده بودم. نمیدانم چه حسابی است، چه سری است. ببینید، صد بار خواندی، اصلاً متوجه نشدی؛ یک چیز دیگر فهمیدی.
اخیراً... حالا متأسفانه کتابش را نیاوردم از رویش برایتان بخوانم که الان یادم افتاد. خیلی برایم شیرین آمد.
کجاست؟ کتاب «شرح مصباح الانس» مرحوم ابن فناری. اگر یادم بیندازید، بود در کیفم؛ صبح که از خانه آمدم درآوردم. حالا بیاورم از رویش برایتان بخوانم.
حضرت استاد، میدانید تجلیات سیدالشهدا را چه ترجمه میکنند؟
همه شنیدهایم که قیامت، ألذّ لذتها که الان داریم میگوییم، شهود سیدالشهداست یا تجلی امام حسین بر توست. این یعنی چه؟
یعنی مثلاً امام حسین یک نقاب جلوی صورتش را برمیدارد تا قیافهی اصلیاش را ببینی؟ این است؟
[پچپچ]
که به هر جا بنگرم تو، مادر و دست نشانهها و دل را طوری گلم کردی... نظر دیگری نیست.
این هم نه؛ آن تجلی امام حسین با تو کاری میکند که به دریا بنگرم، دریایت بینم، نه دریا را ببینم. به صحرا بنگرم، صحرایت بینم.
یعنی تو در قدر و اندازه و سعهی دریا، نه اینکه حلول کرده باشی؛ تجلی کردی. یعنی خودت را در آینهی دریا نشان دادی به من. نه اینکه دریا تویی و تو دریایی؛ نه. دریا نشان توست. تو به اندازهی سعهی وجودی دریا، خودت را ظهور دادی.
برای همین تو را میبینم من؛ دریا را نمیبینم که. تو را با نگاه دریا، در آینهی دریا، میبینم.
آن تجلی امام حسین میشود این.
حالا میخواهم بگویم آن تجلی چیست از نظر حضرت استاد؟ خیلی شیرین است.
پس شاید باورتان نشود.
عجب! جدی این است؟
بله.
حالا ما گفتیم تجلیات ما «یا أبا الفضل العباس» کار ما نیست. ما پاشویم برویم. دفتر و دستک را جمع کنیم؛ میگویی برویم آقا، پاشویم برویم، به درد ما نمیخورد این جلسه.
میدانید تجلیات سیدالشهدا را حضرت استاد چه میداند؟
میفرماید همین که دستت را میگیرند، میآورند سر سفرهی علوم و معارف و آهستهآهسته تربیتت میکنند، ارتقای وجودی به تو میدهند.
الان شما همان کسی هستید که چهل جلسه پیش اینجا نشستید؟ خداوکیلی اگر همان هستید، من پاشوم بروم، یک خاکی بر سرم بریزم.
خداوکیلی همانیم ما؟ خودم هم آن نیستم. بگذار اقرار کنم؛ خود من هم آن جلسه، جلسهی پیش نیستم، چه برسد به جلسهی اول. خدا میداند.
این یعنی تجلیات. عجب! یعنی امام عصر دست من را میگیرد و گرفته است و دارد من را بالا میکشد و میبرد و در وجود خودم دارد حضرت ظهور میکند و من در وجود خودم دارم حضرت را در آغوش گرفتهام و دارم میچشم.
بله. بله. چرا که نه؟
نماز مگر معاشقه با خدا نیست؟ اولین باری که من این جمله را در نماز پیاده کردم، فقط مانده بود یکی من را از نماز بیرون بیاورد؛ آنقدر حالم خراب ـ یعنی منظورم خوش ـ شد.
چه؟ تا «الله اکبر» را گفتم، یادم آمد که نماز معاشقه با خداست؛ یعنی عشقبازی با خدا.
تو وقتی بخواهی با کسی عشقبازی کنی، چه کار میکنی؟ نشانهاش این است دیگر؛ آغوش باز میکنی، دستت را باز میکنی، بغلش میکنی.
من برای اینکه یک مقدار این را بسازم، خودم ـ حالا شما خیلی توصیه نمیکنم این کارها را بکنید، تجربهی شخصی خودم را میگویم ـ این دستم را که نمیشود در نماز از بغل آورد بالا، دستم کمی پایین افتاده بود، یک مقدار اینطور بازش کردم به نشانهی باز بودن آغوش. یک مقدار باز کردم.
نمیدانید چه وضعیتی برای من ایجاد شد. از همینجاها شروع میشود.
حالا ما بعضاً تجربیات دستوشکستهی خودمان را زیر و رو میکنیم، برای شما رو میکنیم، بعد شما در دلتان به ما میخندید. میگویید: بیچاره، کجاها مانده است! آقا، بله، حاجآقا، پاشو بیا بالا ببینیم بالا چه خبر است.
چشم، انشاءالله به شما میرسیم.
عزیزی هم به من گفت: استخاره از من، الان جایش همین است.
گفتم: چرا استخاره؟ من خودم که الان دیگر استخاره نمیزنم.
یک بخشش این بود که روش خاصی را تعلیم گرفته بودم از یکی از اساتیدمان، روحش شاد باشد. از دنیا رفتند، حضرت آیتالله حقی.
ایشان به ما فرمودند: اگر دستت پاک باشد ـ این را علامه حسنزاده فرمودند ـ قدرت استنباط پیدا کنی، مثل وحی منزله است.
ما هم برای هر کسی میزدیم. هج و واجمان زده بود به هدف. میگفت: حاجی زده تو خال! بابا بیچاره، قرآن زده تو خال؛ چرا حاجی زده تو خال؟ بعد مرید ما میشد. مگر ول میکرد؟ هر روز و شب استخاره، استخاره.
ولمان کن، تو را قربان. دیگر نزدیم.
به دوستمون گفتم: آقا، بنده برای خودم هیچوقت استخاره نمیزنم، با اینکه روش به این خوبی دارم.
بعد گفت: چه کار میکنی؟
گفتم: استشاره میزنم.
حالا به شما میگویم؛ دست به قلم نشوید، الان نمیخواهم این را بگویم.
یک وقتی... چیز خیلی آسانی است. خیلی فکر نکنید حالا یک چیز عجیب و غریبی است. به دو سه نفر از شما هم گفتم. خیلی آسان است؛ یعنی سهلالوصول، راحتالحلقوم.
الان عیال بنده میگوید یکی از تشکراتی که تا آخر عمرم از شما دارم... حالا انشاءالله این صدا را نشنود. آقای هاشمی، این را قطع کن؛ فقط کافی است بفهمد عیال ما را تعریف کردهایم، دیگر هیچی.
از من عهد گرفته که اصلاً پشت بلندگو حرفی از ایشان نزنم.
در هر حال، به من میگوید همین استشاره به قرآن را من دادم، یاد دادی دیگر؛ اصلاً من زنده شدم. در مطلق اموراتم سر سفرهی قرآنم.
بعد شما این قرآن را وقتی به آنجا برسید، اصلاً نیاز ندارد بحث قرآن و عبور از ظاهر به باطن و موت قبل ان تموت و تجلیات و دستت را بگیرند و ببرند جلو... حواستان باشد بحث جا نماند، کجایید؟
رسیدن به ألذ لذات و کشف و شهود و اینها که همهاش از... بذرش چه بود؟ معرفت.
همین جلسات آغاز میشود و اینها تا جایی میرسی که اصلاً نیاز ندارد قرآن را باز کنی؛ استشاره را باید باز کنی. بالاتر از آن میشود.
شما قرآن را میبوسی، با عشق؛ من اسمش را میگذارم معاشقه با قرآن. معاشقه با قرآن میکنی. قرآن را میگذاری روی سینهات، این قرآن به تو چنان الهام میکند.
میرسید به آنجاها انشاءالله.
بعد اصلاً یک حیات جدیدی پیدا میکنی. بگذار همه بگویند این خل شده، این دیوانه شده. کجایی تو؟ بابا بیا در بازار سکه و بورس و دلار ببین چه خبر است. ول کن این حرفها را. چی داری؟ یلا قبا؟
او به ریش تو میخندد، اما تو به حال او گریه کن؛ که تو غافلی. تو خبر نداری در وجود خودت چه خبر است. خدا چه صنعتی در خودت پیاده کرده.
الله اکبر.
ما چند صفحه است الان مثلاً چند جملهاش را خواندیم و وقت ما دارد به پایان میرسد، میرسد به آخر.
پس الله اکبر.
کمک من بدهید، یک صلوات بفرستید.
اللهم صل على محمد و آل محمد.
بارها و بارها و بارها عرض کردم آنچه که در این مسیر مانع اصلی است، تعلقات ماست. بارها عرض کردیم از لسان بزرگان؛ این تعلقات مانع میشود.
چرا مجبوری پانصد بار قرآن را بخوانی؟ مگر پیغمبر پانصد بار قرآن خوانده بود که دریچهی اصلاً کل قرآن ریخت در وجودش؟
لا والله.
سیزده سالش هم بوده، اولین بار که به نحو جمعی انزال دفعی صورت میگیرد، کل قرآن است. آن تدریجیاش در لیلةالقدر ماه مبارک رمضان شروع شد. به یکبارهاش، ببخشید، تدریجیاش در مبعث است، شب مبعث؛ «اقرأ باسم ربک الذی...». این تدریجی بیستوسه سال طول میکشد.
انزال دفعی شب قدر است در ماه مبارک: «إنا أنزلناه في ليلة القدر».
مگر قبل از آن، قبل از سیزدهسالگی، مصبوک بوده به قرائت قرآن؟ چه شده که ریخته در وجودش؟
کسی درست راه را برود، تعلقاتش را بکند، عزم جدی داشته باشد، همت داشته باشد، اهل استقامت باشد، میرسد.
خدای علامه حسنزاده، خدای شما هم هست. علامه حسنزاده همین زمین زندگی کرد، زیر همین آسمان.
تازه خیلی از امکاناتی که الان من و شما داریم، علامه نداشته. و من به شما این را هم با جرئت بگویم ـ از ایشان غیاباً عذر میگیرم ـ که حتی بعضاً میتوانم قسم بخورم هوش و ذکاوت بعضی از شماها را علامه نداشته.
من عجیب هوش و ذکاوت در بعضی از شما میبینم. غصهام میگیرد. باور کنید بعضی وقتها چهرهی بعضی از شما را در خاطرم میآورم، گریه میکنم در خلوت خودم. این را باور کنید، از من قبول کنید.
خود علامه میگوید: من در جوانیهایم... خود علامه طبعاً، حتی دستنوشتهاش هست؛ اولین جلسهی سیرهی رسول که لواسان خواندم، از روی آن. میفرمود: من هرچه استادم، معلممان، میگفت، هیچ نمیفهمیدم. تا جایی که معلمم گفت: وقت من و خودت را داری میگیری. به من انگ کودنی میزدند.
همت، استقامت.
این کتابی که بارها گفتم بگیرید بخوانید، «نور علی نور». اصلاً این کتاب بالینی من و شما باید باشد. خیلی کتاب عالیای است. خیلی هم همهفهم علامه نوشته است.
البته دیگر الان این برای شما راحتالحلقوم است. بعد از این چهل جلسه، این کتاب برای شما انشاءالله باید راحتالحلقوم باشد.
یک بخش را برایتان بخوانم در خصوص همین موضوعی که عرض کردیم.
میفرماید: «مطلب دیگر در توحد و تجمع و عزم و همت و اراده نفس است، که اگر از رنگ تعلق رهایی یابد و صاحب همت باشد، آثاری شگفت از وی صادر گردد.»
آن آثار شگفت چیست؟
اولاً شهود است. ثانیاً جلوهی ربوبیت نفس است. این آثار شگفت.
میفرماید: «لذا ارواح کمل توانند در آن واحد در اماکن مختلف حاضر باشند که بدون تقید و انحصار در صور کثیره درآیند و آن صور بر او صادق آیند که همه از منشآت او و مثالهای قائم به او هستند به نحو قیام فعل به فاعل.»
در این معنا به فصل پنجم از فصول سابقهی تمهید جملی مصباح الأنس ابن فناری رجوع شود که بعد آن مطلب را میآورد و کاری ندارم.
میگوید آن، انشاء صور بود.
یادتان هست در کدام کلمه از صد کلمه در معرفت نفس بود؟
انشاء صور هفتاد و... پنج یا چهار؟
چهار، پنج، آری درست است؛ هفتاد و پنج بود.
بگذارید الان این کتابش اینجاست، نگاه کنیم. چه کسانی بودند اینجا؟ چند روز پیش ما کلمهی هفتاد و پنج را گفتیم. خواهر و برادرها دستشان بالا ببینم چه کسانی بودند؟ خانم دکتر و خانمها دو نفر، آقایان یک، یک، یک نصفه.
[خنده]
آقاها به چه اینچنینی میکنید؟ یعنی نصف شما اینجا بوده؟ یازده نفر. پس الان نیستند.
بله، اصلاً نشانهاش هم گذاشتم. این را هم اینجا صحبت کردیم. بروید بخوانید. اصلاً صوتش هست. کلمهی هفتاد و پنج از صد کلمه. این را یک بار دیگر بروید بشنوید؛ در خصوص همین انشاء صور.
ابدال، بدل ایجاد میکنند که منجر به طیالارض میشود.
میفرماید: آنکه در منشآت تمثلی نفسانی خود در حال انصراف از شواغل حسی...
ببینید، دقت کنید؛ در حال انصراف از شواغل حسی، یعنی منصرف بشوی از محسوسات، از ماده. یک مقدار توجهت را از اینها برداری و موانع خارجی را هم برداری؛ که آن هم در سیر و سلوک باید گفت چیست.
اعتراف کند که نفس، چون قوت گیرد، مانند نفوس متأله ـ یعنی نفسهای الهی ـ تواند به سلطان کلمهی نوری وجودی و امر کن ایجادی خود، که قبل از اینها را توضیح دادیم در آن جلسه، اشباح و اشخاصی همانند خود، مثل خودت و یا دیگران، انشاء کند.
بعد مثال تلویزیون را میزند؛ چطور من اینجا نشستهام و میلیونها تلویزیون در سراسر دنیا دارند عین صورت من را نشان میدهند. آنکه دستساختهی من است میتواند این کار را بکند، خودم نمیتوانم؟
این چیست به نظر شما؟
اولاً ظهور خودت است. خودت را مشاهده میکنی. ظهور خودت است، کشف وجودی خودت است، ظهور خودت است.
ثانیاً از کجا بلند شده؟ از کجا زاییده شده این قدرت؟
الان ما در چه بحثی هستیم؟ عنوان بحث چیست چند جلسه؟
آفرین. این از مقامات ربوبیت نفس است دیگر؛ انشائات نفس. نفس انشاء میکند.
الان چرا شما قبول داری در قوهی خیالت آنی میتوانی هر صورتی را انشاء کنی؟ میتوانی یا نمیتوانی؟
آقا، من میگویم بیرون از نفس شما، خارج، در دنیای خارج، بیرون از نظام انفسی، در نظام آفاقی، آیا دیو هفتسر وجود دارد؟ دارد؟ ندارد.
من میگویم در قوهی خیالت یک دیو هفتسر انشاء کن، ببینم. میتوانی یا نمیتوانی؟
تمام.
آفرین. آقای فاطمی گفت: انشاء شد. تمام شد.
چرا این را میتوانی و به آن دسترسی پیدا کردی؟ چرا این را قبول داری، ولی آن را قبول نداری که حالا بتوانی همان صورت را از خودت خارج کنی؟
یا میخواهی به یک کسی پیامی بدهی، چه بیدار باشد، چه خواب. چطور در قوهی خیال خودت توانستی این صورت را انشاء کنی؟ این پیام است دیگر. الان پیامها تصویری هستند، لفظی هستند، صوتی هستند؛ مگر اینطور نیست؟
حالا همین پیام را بلوتوثش کن، بفرست در قوهی خیال رفیقت. اراده کن؛ این اراده کن، بخواه.
البته هنوز نخواه؛ فعلاً دارم میگویم بخواه.
[خنده]
یعنی اینکه دستورش را دارم میگویم، نه اینکه شما الان این کارها را بکنید. نه، این کارها الان برای ماها، برای همهی ما زود است. این، ما را خراب میکند.
میخواهم به شما عرض کنم که به یک جایی میرسی، میبینی: عجب! به همین آسانی بود؟
البته آن موقع دیگر حریم نگه میداری. مگر امر باشد این کار را بکنی؛ حتی اگر مخیر هم باشی، انجام نمیدهی. اگر نهی هم باشد که مطلقاً انجام نمیدهی. فقط وقتی انجام میدهی که امر شود.
فلانی نیاز به کمک تو دارد، به تو امر میشود. از ملکوت به شما القا میشود، الهام میشود، دستور میشود.
بعد شما میبینی رفیقت را که نمیتواند، ضعیف است، کمکش میکنی؛ از خواب بلندش میکنی، از راه دور بیدارش میکنی. چند شب کمکش میکنی، بیدارش میکنی. خودش هم نمیداند چه شد که من بلند شدم. بیدارش میکنی، بعد میبینی یواشیواش راه میافتد و امثالهم.
حالا حتی در برابر گناه میتوانی پلک رفیقت را ببندی و امثالهم؛ که دیگر بیشتر از این حرف بزنم، میترسم سنگسار شوم.
حالا چرا اختلاف ایجاد میشود در نفوس؟ چرا؟
اینکه مثلاً یک کسی زود اینها برایش زود گرم میگیرد، زود متوجه میشود، زود میگیرد و زود راه میافتد. بعضیها نه؛ پنجاه سال، شصت سال.
چیست وجودی؟
خب، این سه A وجودی را که بارها گفتیم، حرف کلی است. یک مقدار جزئیترش کنیم.
خب، تعلقها مانع از آن است.
نه، یک چیز دیگر را من دنبال آن هستم که امروز برای اطمینان خاطر از عزیزم حاج حسین صفری پرسیدم: این را من تا حالا سر کلاس گفتهام یا نه؟ گفت: نگفتی.
میخواهم آن را برایتان بگویم.
الحمدلله میبینید که کتاب را... کتاب، اصلاً من از خودم هیچچیزی بلد نیستم.
بله، بلند بگویید خواهرها. چیست نفس؟
ظرف نفس.
نه، آن ظرف نفس را میسازد اصلاً.
این کتابی که دست بنده است، که من خیلی دوستش دارم؛ «نمط نهم مقامات العارفین»، معروف به «مقامات العارفین» است. شیخالرئیس، «اشارات و تنبیهات».
در فصلی که عنوان فصل بیستوپنجم است، بروید رجوع کنید. اینجا هم روی میز میگذارم؛ هر کس خواست بعد از کلاس عکس بگیرد.
عنوانش هست: «اختلاف ظاهری مربوط به تفاوت خواطر و دواعی است».
حالا اولش را برایتان بخوانم. میفرماید، من ترجمهاش را میخوانم:
«همتهای عارفان گوناگون است.»
خب، پس اولین اختلاف درآمد.
اولین اختلاف از کجا ناشی شده؟ همتش.
اراده؛ یکی طرف همتش را دارد، ارادهاش را میکند، یکی نمیکند. یکی میخواهد خیلی سرسری و راحت و بدون هیچ سختی برود برسد. یکی نه، اصلاً در همان سختیاش هم لذت میبرد، کیف میکند. اصلاً میگوید: نمیخواهم؛ بگذار در همین سختیها من لذت ببرم. اصلاً هیچ نمیخواهم؛ بگذار من کیف کنم.
«همتهای عارفان گوناگون است.»
خب، حالا این همتهای گوناگون از کجا ناشی میشود؟ من دنبال این بودم.
«و این گوناگون بودن برحسب مختلف بودن خواطر آنان است.»
خاطر، خواطر، خاطرهها. بیچاره کرده ما را؛ قوهی خیال.
نیست جلسهای که ما در خصوص اهمیت قوهی خیال در آن حرف نزده باشیم.
«و این به حکم آن است که انگیزههای عبرتانگیز...»
حالا همین جمله را، همین فرمایش ملا محسن هنوز تمام نشده. من اول آن را برویم جلو، بعد خود ملا محسن غوغا میکند. قشنگ دیگر میگوید.
اصلاً چرا شما شهودها، چرا شهودها متفاوت است؟ چرا درجات در بهشت و حتی در جهنم متفاوت است؟
همهاش برمیگردد به همین خاطر، خواطر؛ که در دنیا، در خاطراتی که در وجود شما، در قوهی خیال، تجمع کردهاند، چیستند؟
اینها دلبستگیهای شما، اینها تعلقات شماست؛ وگرنه اصلاً آدم حساب نمیکرد اینها را.
و این به حکم آن است که انگیزههای عبرتانگیز نزد آنان متفاوت است.
باز یک وجه اختلاف دیگر درآمد. یعنی چرا خواطر متفاوتاند؟ چون انگیزههای عبرتانگیز نزد آنان متفاوت است.
انگیزههایی که اینها را عبرت میدهد.
یکی حتماً باید مریض بشود تا تکان بخورد، بفهمد که هیچ نیست. یکی باید فقیر بشود تا بفهمد. یکی باید عزیزی را از دست بدهد تا بفهمد. یکی باید از پست و مقامش بیفتد تا بفهمد. یکی باید ذلیل بشود، در اجتماع آبرویش برود تا بفهمد.
چه کند خدا؟
این خدای... خودمان اینگونه شده یا خودمان این کار را کردیم؟
خودمان دیگر. خودمان کاری کردیم که این اتفاقات افتاده است.
این برمیگردد به ریشهاش در عین ثابت. حالِ زبانِ حال ما در اعیان ثابته است. قبلاً پیشزمینهاش را داشتید.
خب.
«و این به حکم آن است که انگیزههای عبرتانگیز نزد آنان متفاوت است و چه بسا زندگی دشوار و راحت...»
یعنی پر از امکانات رفاهی.
خب، زندگی دشوار یا راحت؛ آن راحت، پر از امکانات رفاهی است، زندگی دشوار سخت و بیامکان است.
نزد عارف چیست؟
یکسان است.
و چهبسا که او زندگی سخت و دشوار را انتخاب کند. الان گفتم دیگر؛ سختیاش را میخواهم. عشق است.
و همچنین گاهی بوی خوشایند... تا حالا این حرفها به گوشتان رسیده؟ بوی خوشایند و ناخوشایند نزد او یکسان است.
این چه حرفی است دیگر؟ این چیست دیگر؟ و گاهی بوی ناخوشایند را...
این دیگر عجیب است، عجیب، عجیب؛ عجب در عجب!
و گاهی بوی ناخوشایند را بر بوی عطراگین ترجیح میدهد. آخر این دیگر چیست؟
و این حالت هنگامی است که میخواهد غیر حق را پست بشمارد.
آری، این رتبه است؛ نه هر کسی.
و تحقیر نماید غیر حق را.
و گاهی به زینت و آرایش ظاهری توجه میکند و از هر چیزی بهترین آن را انتخاب میکند؛ خوشپوش، خوشتیپ. چیز ناقص و کمبها را خوش ندارد.
میگوید: من این لباس را نمیپوشم؛ لباس خوب میپوشم، خوشتیپ، موها مرتب و مانند اینها.
این دیگر چرا؟
و این زمانی است که به عادت همراهی با احوال ظاهری توجه کند؛ یعنی عادتِ توجه به اعمال ظاهری.
دارد وجوه اختلاف را میگوید.
اینکه فرمود همت عارفان متفاوت است، حالا این فرمایش شیخالرئیس بود، این شرح استاد است. دو خط آن را برایتان میخوانم.
اینکه فرمود همت عارفان متفاوت است، برای آن است که مبادا بعضیها خیال کنند چون اینها اهلالله، اولیایالله و اهل عرفان هستند، پس نباید چیزی بخورند و بپوشند و نباید چیزی داشته باشند؛ که تقریباً عموم مردم درباره روحانیت چنین فکر میکنند که اگر این آقا طلبه و آخوند شده است، نباید چیزی داشته باشد.
شیخالرئیس میفرماید نباید اینگونه تفکر کرد؛ چون همت عارفان مختلف است. اصلاً ربطی به این ظواهر ندارد.
گاهی یکی را میبینید که خیلی بیاعتنا به دنیاست، در آفتاب به سر میبرد و رویش در اثر تابش آفتاب سوخته شده است و حال و وضع خوبی ندارد؛ مثل اصحاب صفّه که در زمان رسولالله در اطراف مسجد زندگی میکردند و بدنشان بو گرفته بود.
حضرت رسول به اینها که اهل عبادت بودند و اهلالله به شمار میآمدند، فرمود روزهای جمعه غسل جمعه کنند؛ هفتهای یک بار خودشان را بشویند و عرق بدنشان را برطرف نمایند.
شیخ از بوی ناخوش تعبیر به «تَفَل» کرده است.
عارف دیگری را هم میبینید که نور و بهای حق را میبیند و خودش میرسد به آراستگی ظاهری؛ به اینجا که آراستگی ظاهری را حفظ میکند.
یا اینکه یک عارف در دو وقت، دو حالت مختلف پیدا میکند. یک نفر دو حالت مختلف پیدا میکند؛ مثلاً یک بار به آراستگی ظاهری خود میپردازد و یک بار هم نسبت به آن وضع ظاهری بیاعتنا میشود و توجه نمیکند.
[یختلف عندهم من دواعی العبر]
بعد این را توضیح میدهد که دیگر صلاح نمیدانم ادامه بدهم.
ببینید، داریم ریشهیابی میکنیم که اختلافات از کجا درمیآید. چرا در مقام ربوبیت نفس، یکی ضعیف عمل میکند و یکی قوی؟ چرا کسی راحت، مثل نخودکی، برایش مثلاً کشف و شهود یا تصرف در ماده کائنات یا طیالارض حاصل میشود، اما برای یکی خواب دیدن هم سخت است؟
ریشههایش درآمد دیگر. چند موضوع از درون آن درآمد. اینها را داشته باشیم.
وقتی ما میگوییم ربوبیت نفس مقدمات میخواهد، برای اینکه این را درک کنیم. اولش چیست؟
همین بحث حیثیت نظریه؛ اینکه بگوییم: آقا، این چیزی وجود دارد، در تکتک شما تعبیه شده، هست. در سرّ و نهانخانه وجود شما هم هست.
تا این را ندانی، چطور بروی سراغش؟
بعد شروع کنی منزل به منزل در سیر و سلوک بندگی، اینها را کشف کنی. همت چیست؟ نفی خواطر چیست؟ توجه به ظاهر یا ملکات چیست؟ اینها را یکییکی در عملیات بندگی پیاده کنی.
اول باید حیثیت نظریاش را برداری، بفهمی از کجا شروع کنی.
حالا بسمالله؛ از تو حرکت، از خدا برکت.
قشنگیاش را میدانید چیست، رفقا؟
دیگر من یواشیواش بحث را جمع کنم. همه لذتش این است که وقتی شما انشاءالله برسید به آنجا ـ الان شاید باور نکنیم ماها ـ ولی وقتی انشاءالله ما را میرسانند به آنجا، میفهمیم که اینها همه در خودمان بوده است.
احسنت. کشف نشده بود.
اولین کشفی که برای ما حاصل میشود، از خودِ خودمان است. خودمان را کشف میکنیم. اولین شهود باید خودمان باشیم؛ به شهود خودمان بنشینیم.
خدا را شکر که دارم اجازه میدهم این پیوند مطالب به هم متصل باشد.
از ممدّالهمم حضرت استاد که شرح بر فصوصالحکم عارف عربی است، دو سه جمله بخوانم، کیف کنید؛ پیرامون همین موضوع.
هبتالله؛ هبتالله کیست؟ معروف به چه کسی؟ حضرت شیث یا شیث نبی.
فرزند چه کسی بود؟ حضرت آدم.
نسل انبیا از ایشان است. حضرت هابیل شهید شد. حضرت آدم آنقدر گریه کرد، سوخت، سوخت آقا، سوخت؛ جگرش سوخت.
[دیالوگ خارجی]
فرزندان ما، جگرگوشههای ما... سوخت.
به جهت این سوختن، خدا به او این ظرفیت و قابلیت را بخشید که به او هبه کند. چه کسی را؟ حضرت شیث را.
برای همین به او میگویند حضرت شیث، هبتالله؛ هبه الهی، بر اثر این سوختن.
این سوختنها به انسان چه میدهد؟ ظرفیت میدهد.
یکی از دستورات عملی، خطومات و اذکار و دستورالعملهای عملی ـ یعنی ذکر عملی چه عرض کنم، ختم عملی ـ همین سوختن است. کارها میکند.
خدا کسی را به حضرت آدم میدهد که انبیا از نسل او هستند. شوخی است مگر؟
ولی خیلی سوخت حضرت آدم.
حالا بعد میخواهد به همان نکتهای که عرض کردیم برسد؛ اینکه این دریافتها، این شهودها، این رسیدنها و چشیدنها از کجا پیدا میشود؟ این ربوبیت نفس که میخواهی به آن برسی کجاست؟
به آنجا برسیم. خوب گوش بدهید.
هبتالله است؛ زیرا اول موهبتی است، اول موهبتی است که حق جلّوعلا به آدم هبه فرمود؛ که لسان حال آدم بعد از فقد هابیل این سؤال بود، زبان حال حضرت آدم بود که حق جلّوعلا بدل از او را به وی ببخشد؛ و به او نبخشید مگر از او.
اینجا را خوب دقت کنید.
به او خدا... حضرت آدم زبان حالش، یعنی نه اینکه به زبان بیاورد، این بود؛ میسوخت، گریه میکرد. زبان حالش در دلش این بود که میشود یک هابیل دیگر، خدا به ما ببخشی؟
خدا هم که علیم است به ذات صدور.
چقدر شیرین اینجا عارف عربی فرموده که: «و به او نبخشید مگر از او».
از چه کسی؟
از خود حضرت آدم.
آهستهآهسته داریم وارد ربوبیت نفس میشویم.
یعنی چه رفقا؟ این «زیرا» است که دلیل میآورد. حضرت علامه میفرماید:
زیرا آدم مشتمل بر شیث و جمیع اولاد خود است. از این جهت همه از ظهر او، یعنی از پشت او، بر سبیل ذر، در عالم ذر، چنانچه حدیث به آن ناطق است، به در آمدند.
«الولد سرّ أبیه».
بچه سرّ پدرش است؛ یعنی از پدرش است جان.
که میگوید: از او به او بخشید، یعنی اینکه نه از دو گونه دانه دیگر انشاء کند.
احسن. بله، این هم هست؛ این هم در آن هست. ولی حالا آن را خیلی کاری نداریم.
مهم این است که این هبتالله از کجا هبه شد؟
از توی خودش.
[خنده]
از توی خود وجود حضرت آدم هبه شد به خودش.
توجه دارید چه چیزی را دارد میزند؟ چه نقطهای را؟
موشک نقطهزن است.
یعنی بگذارید خود علامه توضیح بدهد، قشنگتر است.
یعنی در وجود پدر نهفته و بالقوه در او گنجانده شده است. پس از او خارج شد و به سوی او برگشت.
این «از او خارج شد و به سوی او برگشت» کلام ابنعربی است.
حالا فرمایش قیصری را ببینید. این را مقدمه کرد علامه که این جمله قیصری را خوب بفهمید.
علامه قیصری بهترین شرح بر فصوص را زده است.
خب.
در این سخن اشاره است به اینکه...
آدم نیز.
اللهاکبر.
یعنی خدا شاهد است بعضی حرفها را زدن جرئت و جسارت میخواهد. پیاده شده، قلم زده شده؛ ولی گویشش کار هر بیسر و پایی مثل من نیست.
خدایا کمک کن.
به جان این دوستان بنشینم. در این سخن اشاره است. اگر تا الان، نمیدانم، یک ساعت شاید گذشته باشد؛ این همه از راه دور و نزدیک آمدهاید، سختی تحمل کردهاید با زبان روزه. خب؟ همین یک جمله را بگیرید و بروید بسط بدهید؛ کلاهتان را بیندازید آسمان هفتم. دیگر قول میدهم ادامه هم ندهم.
در این سخن اشاره است به اینکه آدم نیز سرّ حق است. اللهاکبر.
ما تا حالا دنبال سرّ خودمان بودیم. حاجآقا، بالاتر از مقام روح چیست؟ سرّ است. تا حالا فکر کرده بودیم ما سرّ چه کسی هستیم؟ [مکث]
اصلاً تا حالا به این تفکر کرده بودید شما؟ سرّ دیگر سرّ است؛ اسمش روی خودش است. دیگر آن عالیترین مرتبه است. نهانخانه وجود است که همه از آن بیخبرند.
مثل اینکه تو میخواهی به بچهات بگویی: تو همه چیز منی؛ میگویی: جیگرمی. مثلاً یک اصطلاح است دیگر. وجودمی. عصاره منی، چکیده منی، خلاصه منی.
به بچهات میخواهی بگویی. سرّ همین میشود.
از عالیترین مرتبه ارتباط تو با حضرت حق، در مرتبه سرّ است. اللهاکبر.
آن هم سرّ خودت به سرّ الله.
یک بار دیگر جمله را میخوانم.
عجیب است؛ چند جلسه است ختم جلسه ما... خیلی سنگین است. یعنی باید بعد از این جلسه سر به بیابان بگذاریم. چه عرض کنم من بیچاره که بعد از این سنگینی این حرفها، بعضیها من را تحمل... مثلاً درک نمیکنند. در آن فشار، یکدفعه میریزند دور من؛ سؤالهای عجیب و غریب، مشکلات پیشپاافتاده زندگیشان را مطرح میکنند. من اذیت میشوم.
در این سخن اشاره است به اینکه آدم نیز سرّ حق است؛ زیرا ظهورش از او و عودش به سوی اوست.
باور نداری که از سرّ خدایی، از خدا ظاهر شدهای؟ آن هم از مقام سرّ الهی.
خب بسمالله؛ تحمل کن، منتظر باش، ببین عودت به سمت سرّالله چگونه است. ببین برمیگردی به خودش.
چنانکه از حضرت عیسی نقل است که فرمود: «إِنِّي ذَاهِبٌ إِلَىٰ أَبِي». من بازگشت میکنم به سمت پدرم.
پدرش چه کسی بود؟ پدر حضرت عیسی. خدا که پدرش نبود؛ آن که میشود شرک. «وَلَمْ يَكُن لَّهُ كُفُوًا أَحَدٌ، لَمْ يَلِدْ وَلَمْ يُولَدْ».
کسی که در رحم حضرت مریم [صلوات الله علیه] دمید، «فَتَمَثَّلَ لَهَا بَشَرًا سَوِيًّا»، به صورت یک جوان امرد، بیریش و بسیار نورانی و خوشسیما و خوشتیپ، در قوه مثال حضرت مریم متمثل شد؛ به صورت یک جوان خوشسیما و نورانی.
که اول، چون دامن تقوایش را جمع کرد، گفت: پناه میبرم به خدا از تو. بعد که فرمود بشارت از خدا آوردهام، راحت شد.
او چه کسی بود؟ حضرت جبرئیل بود دیگر. از طریق قوه خیال، در رحم حضرت مریم دمید؛ «فَتَمَثَّلَ لَهَا».
این کارایی قوه خیال را میرساند. ببینید این یک رمز خودش است. چقدر قوه خیال کارایی دارد. یعنی کسی که بتواند با خیال خودش درست رفتار کند...
آنهایی که بچهدار نمیشوند، میتواند از طریق خیال خودش بچهدار شود.
بماند، رد شویم.
من اینجا [مکث] یک سری حرفها میزنم، شما [مکث] خندههایتان جا... حالا ولش کن، بگذار رد شویم. اذیت نشویم، ولش کن.
جمله را کامل کنم.
حضرت عیسی فرمود: «إِنِّي...» آن قسمت آخرش خیلی برای من شیرین است؛ یعنی کلمه آخر.
اینها را ول کن. «إِنِّي ذَاهِبٌ إِلَىٰ أَبِي».
باشد، نوش جانت، ای نبی خدا. ای رسول خدا. داری میروی به سمت پدرت که افضل ملائکه الهی و مقربترین ملک بود. چه پدری داشتی!
آسمان... برای همین حضرت عیسی الان کجاست؟ آسمان چهارم است دیگر؛ بالاست.
حالا این جمله آخر را ببینید.
حالا پدر شما کیست؟ میگوید: من میروم به سمت پدرم «وَأَبِيكُمْ». [خنده]
حالا پدر شما چیست؟
خیلی با سر گفته. خیلی زیرک بوده حضرت عیسی. دمش گرم. هر کسی را خدا پیغمبر نمیکند؛ آن هم اولوالعزم.
«وَأَبِيكُمُ السَّمَاوِي».
یعنی چه؟ پدر شما آسمانی است. [مکث]
یعنی شما، شما فرزند آسمانید. یعنی شما از سرّ آسمان انشاء شدهاید. منظور، سرّ حق است.
آسمان، مطلقاً وقتی میگوییم سما، گفتیم مقابلش میشود ارض. سما بالا، ارض پایین؛ اصل بالا، فرع پایین؛ متن بالا، شرح پایین؛ قضا بالا، قدر پایین؛ عرش بالا، فرش پایین. اینها را گفتیم دیگر.
حواستان باشد؛ شما از سرّ، سرتان وصل است به سرّ حق و برمیگردید به سمت او.
وای، وای، وای، وای، وای از دلی که این را بفهمد، بچشد، برسد. وای، چه بلایی سرش میآید.
به مقام سرّالله، سرّ حق.
چون تو از آنجایی؛ موجودات دیگر اینگونه نیستند. [مکث]
این چه مقامی است رفقا؟
به نظر شما این ربوبیت نفس است؟
این ربوبیت، از ربوبیت نفس شروع میشود؛ کانالش، از ربوبیت قلب میگذرد، از ربوبیت روح هم میگذرد، میرسد به مقام ربوبیت سرّ.
یک پل زدیم دیگر امروز. [مکث]
چند جای بحث میخواستم هایهای گریه کنم، زانو بغل بگیرم؛ چه کنم، وسط جلسهایم. [خنده]
میشود خواهش کنم آقا داود امروز از من سؤال نپرسید؟ حالم خیلی منقلب است. ببخشید، عذر میخواهم.
من شما را خیلی دوست دارم آقا داود. مثلاً وقتی هستی، قوت قلبی برای ما. خدا همه شما را حفظ کند.
امیدوارم من را درک کنید. گاهی اوقات حرفها یکجوری است که دیگر من لالم.
حالا رفقا، در وادی معرفتی و رفاقتی عرض کنیم. من جنسیت را دیگر الان کاری ندارم؛ زن، مرد، کاری ندارم. رفاقت سر سفره ولایت حاصل شده بین ما. این قرابتی که ایجاد شده، قلبها به هم متصل شده. بحث جنسی و مادی دیگر نیست؛ معنوی است.
به شما میخواهم بگویم که اگر پیش از همین جلسه، اصلاً نه آن چهل جلسه، پیش از همین جلسه روحتان را قبض کرده بودند و تشریف برده بودید به سمت سرّالله و این حقیقت را امشب، امروز، درک نکرده بودید، آیا ضرر نکرده بودید؟ [مکث]
آیا چشم و گوش بسته نمرده بودید؟ آیا پشیمان نبودید از همه عمرتان؟
چقدر ببینید؛ از این کتاب به آن کتاب، از آن کتاب به این کتاب، هی شما را هل بدهند، هل بدهند، هل بدهند؛ دستتان را بگیرند، ببرند، ببرند تا برسانند به آن منزل آخر.
ای کاش باورمان شود که شما صاحب دارید.
در یک جمله که بتوانم این را خوب چکیده بگویم...
اگر یک بچهای هم این صوت را گوش داد، خیلی عذر میخواهم؛ بچه هم از حیث سنی، هم از حیث عقلی، هم از حیث علمی مثل خودم باشد؛ صبیّالعقل، بفهمد قصه چیست.
اگر هر کسی هستی، هرچه هستی، ببین الان متوجه شدیم که مطلقاً انسان اینچنین آفریده شده است.
اصلاً هر کسی هستی، صرفنظر از اینکه چه هستی و با خودت چه کردهای، کاری ندارم.
با همین وضعیتی که الان هستی، یکباره ببینی امام عصر [مکث] که خلاصه و زبده و چکیده و عصاره تمام اسماءالحسنی و حقایق و رقایق عالم هستی است؛ یعنی اینطور بگیریم، خلیفةالله است دیگر چه بگوییم؟ بقیةالله است دیگر.
او بیاید تو را طوری، فارغ از جنسیت، در آغوش بگیرد، به سینه خودش بفشارد و بگوید: تو [مکث] مال منی. تو سرّ منی.
آقا بفرماید: «الولد سرّ أبیه». فرزند، سرّ پدر است.
ای خدا...
ای نفس، تو اینگونه خطاکار نبودی.
حالا با احترام دست خودت را بگذار روی سینه مبارک امام عصر، خودت را یک ذره عقب بکش، حریم نگه دار، ادب معالله و مع صاحبالزمان داشته باش و سرت را پایین بینداز و به آقا بگو:
قبول؛ از ناحیه شما ما سرّ شما هستیم.
اما وقتی خودم را میبینم، میگویم:
ای نفس، تو اینگونه خطاکار نبودی؛ برهمزن آرامش دلدار نبودی.
حالا میفهمم چرا میآمدی؛ هر نیمهشب آمد گل نرگس به سراغت، دنبال تو میگشت، تو بیدار نبودی.
[گریه]
تعجب نکنید از اینکه صداهای گریهتان امشب، هقهقش بلند است. کس دیگری صداهای دلتان را بلند کرده؛ آنکه دلش برای شما تنگ شده است.
از من قبول کنید. آقا دلش برای شما تنگ میشود.
شما سرّ حجتالله هستید.