ددرس‌گفتارها
بازگشت به پخش
متن کاملخلاصهنسخه کتابی · جلسه 070

یادداشت: ترجمه‌های فارسیِ زیرِ عبارت‌های عربی توسط مدل افزوده شده است و جزو سخنان استاد نیست.

آغاز جلسه و توسل

يا ربِّ، أعوذُ بك من همزاتِ الشياطين، ومن شرِّ نفسي، ومن شرِّ خلقك. بسمِ اللهِ الرحمنِ الرحيم. لا حولَ ولا قوّةَ إلّا باللهِ العليِّ العظيم. اللهمَّ إيّاك نعبدُ وإيّاك نستعين. الحمدُ للهِ على كلِّ نعمة، وأسألُ اللهَ من فضله. المستغاثُ بك يا صاحبَ الزمان. المستغاثُ بك يا صاحبَ الزمان. المستغاثُ بك يا صاحبَ الزمان. السلامُ عليكَ يا داعيَ اللهِ وربّانيَّ آياته. (فراز پایانی: زیارت آل‌یاسین) Almerja

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پروردگارا، از وسوسه‌های شیاطین و از شرّ نفس خود و شرّ آفریدگانت به تو پناه می‌برم. به نام خداوند بخشندهٔ مهربان. هیچ حرکت و نیرویی جز به خداوند بلندمرتبهٔ بزرگ نیست. خدایا، تنها تو را می‌پرستیم و تنها از تو یاری می‌جوییم. خدا را بر هر نعمتی سپاس می‌گویم و از فضل او درخواست می‌کنم. ای صاحب‌الزمان، به تو استغاثه می‌کنیم. سلام بر تو، ای دعوت‌کننده به سوی خدا و پرورش‌یافته و آگاه به آیات او.

سلام علیکم و رحمة الله.

ضمن به‌جا آوردن شکرِ حضور در این جلسهٔ پرنور و باصفا، از پروردگار منّان شاکرم که امروز این توفیق را نصیب بنده کرد. در محضر پنج شهید خوش‌نام هستیم. ان‌شاءالله امام عصر عزیزمان، هر کجا تشریف دارند، در سلامت باشند و به حرمت این شاهدان، همهٔ ما و متعلقین‌مان را دعا کنند.

اللهمَّ صلِّ على محمدٍ وآلِ محمدٍ وعجِّل فرجهم.

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست و در گشایش و فرج آنان شتاب فرما.

معنای حقیقی فرج

پیش از آنکه هدیه‌مان را تقدیم کنیم، مناسب می‌دانم از نفسِ خود حضرت استاد بهره ببریم. نکته‌ای را می‌خواهم به فضل الهی از فرمایش ایشان دربارهٔ «فرج» استفاده کنم. وقتی دعا می‌کنیم:

اللهمَّ عجِّل لوليِّك الفرج.

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، در فرج ولیّ خود شتاب فرما.

معنای حقیقی این فرجی که دائماً از خدا می‌خواهیم چیست؟ می‌خواهم این معنا را بعداً به هدیه‌مان منتقل کنیم تا آن نیز زیباتر شود.

زیبایی این مطلب در آن است که از نفسِ خود حضرت استاد بهره می‌بریم. ان‌شاءالله ایشان اشراقاً استاد همهٔ شما باشند.

الحمدُ للهِ على كلِّ نعمة. الحمدُ للهِ كما هو أهله.

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدا را بر هر نعمتی سپاس؛ و خدا را آن‌گونه که شایستهٔ اوست سپاس می‌گویم.

هرچه جلوتر می‌رویم، با اتفاقاتی که برای خودم و شما رخ می‌دهد ــ و گاهی مرا محرم می‌دانید و از آنها برایم می‌گویید ــ برای بنده یقین بیشتری حاصل می‌شود که الحمدلله حضرت علامه، اشراقاً، دست تک‌تک شما را گرفته‌اند.

همین پیش از جلسه، از یکی از شهرستان‌ها و به‌واسطهٔ یکی از مدیران کانال‌ها، صوتی برای من فرستاده شد. با خود گفتم شاید پیامی در آن باشد که با این جلسه مرتبط است؛ چون بسیار معتقدم هر جلسه‌ای رزق خاص خودش را دارد.

گوش دادم و دیدم چه جالب: شخصی دستورالعملی را که قبلاً گفته بودیم انجام داده و آن را به حضرت استاد هدیه کرده بود. دستورالعمل «مسّ قرآن» را انجام داده بود؛ همان عملی که تزکیه می‌آورد و در «هزار و یک کلمه» حضرت استاد به آن اشاره شده است. سپس حضرت علامه را در خواب دیده بود؛ خوابی بسیار شیرین، خوب، زیبا و پرمعنا. بسیار از شنیدن آن لذت بردم.

تقریباً روزی نیست که از میان این جمعیت ــ چه «یا زهرای سبلان»، چه «یا زهرای لواسان» و چه «یا زهرای مسجد بلال» ــ نمونه‌ای از این اتفاقات نبینیم. همه زیر بیرق «یا زهرا»، حضرت صدیقهٔ شهیده سلام‌الله‌علیها، هستیم.

ما نیز سعی کرده‌ایم هیچ طلبی، نه از جهت دنیوی و نه از جهت اخروی، از شما نداشته باشیم. هرچه هدیه می‌شود، همه هدیه به حضرت صدیقهٔ شهیده سلام‌الله‌علیها باشد. این جوشش‌ها را می‌بینیم و الحمدلله متوجه می‌شویم که حضرت استاد، اشراقاً، عنایتی دارند. ان‌شاءالله «ناصیه» همهٔ شما را در دست گرفته‌اند. این تعبیر را، که ممکن است جسارت‌آمیز به نظر برسد، روزی عملاً برایتان باز خواهم کرد. برای همین هرچه جلوتر می‌روم، در این معنا محکم‌تر می‌شوم.

اللهمَّ صلِّ على محمدٍ وآلِ محمدٍ وعجِّل فرجهم.

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست و در گشایش و فرج آنان شتاب فرما.

فرمایش حضرت استاد دربارهٔ «عجّل فرجهم»

حضرت استاد در توضیح «عجّل فرجهم» می‌فرمایند که فرج، یعنی گشایش. معنای این دعا آن است که: خدایا، به ما توفیق عطا کن تا حقیقت قرآن در اجتماع پیاده شود و مردم در گشایش قرار گیرند.

اکنون چرا انسان‌ها از یکدیگر می‌ترسند؟ اگر حقیقت قرآن و حقیقت دین در جامعه پیاده شود، جهان گلستان می‌شود؛ بهشت می‌شود؛ مدینهٔ فاضله می‌شود. دیگر من از شما نمی‌ترسم و شما نیز از من نمی‌ترسید. این ترس ما از یکدیگر برای آن است که در فرج نیستیم؛ در تنگنا هستیم. فرج، این گشایش است.

انسان کامل، جناب امام منتظر سلام‌الله‌علیه، در نظام هستی واسطهٔ فیض است؛ همان‌گونه که آفتاب و ماه در نظام هستی جایگاه خود را دارند، انسان کامل نیز واسطهٔ فیض است. به تعبیر آقایان، «آبشار الهی» است؛ آبشاری که متصل به عرش‌الرحمن است و فیض از آن فرو می‌ریزد.

این وجودی است که باید در نظام هستی باشد. بنابراین، ظهورِ فرج یعنی پیاده‌شدن حقیقت قرآن و حقیقت ولایت در اجتماع.

اللهمَّ صلِّ على محمدٍ وآلِ محمدٍ وعجِّل فرجهم.

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست و در گشایش و فرج آنان شتاب فرما.

از فرج عمومی تا فرج فردی

پیش از آنکه نکتهٔ اصلی را عرض کنم ــ که بسیار مهم است و خدا را شاکرم که در ماه مبارک رمضان توفیق بیانش را پیدا کرده‌ام ــ به یک نکته در فرمایش حضرت استاد توجه کنید.

ایشان بر بحث «آبشار» تأکید دارند. ما نیز در یکی از جلسات گذشته ــ ظاهراً جلسهٔ سی‌وهشت بود، اما درست آن جلسهٔ چهل بود ــ پیرامون آبشار سخن گفتیم. شاید بعضی گمان کرده بودند این تعبیر را ما از خودمان ساخته‌ایم؛ اما اکنون این تعبیر «آبشار» را از خود حضرت استاد شنیدید. ان‌شاءالله در جلسه‌ای دیگر این بحث را باز می‌کنیم؛ بحثی بسیار شیرین و عالی است و ارتباط وجودی شما با این آبشار را توضیح خواهیم داد.

در همین زمینه، قرآن کریم می‌فرماید:

«وَجَعَلْنَا مِنَ الْمَاءِ كُلَّ شَيْءٍ حَيٍّ» (سورهٔ انبیاء، آیهٔ ۳۰)

Quran.com +1

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و هر چیز زنده‌ای را از آب قرار دادیم.

نکتهٔ بسیار مهم در فرمایش حضرت استاد این بود که فرج هنگامی حاصل می‌شود که قرآن در جامعه پیاده شود.

همهٔ ما، بدون استثنا، پیش از آنکه و بیش از آنکه به دنبال فرج عمومی و اجتماعی باشیم، باید ابتدا در پی فرج فردی باشیم.

در همین معنا، از حضرت آیت‌الله بهجت قدس‌سره نقل شده است که مهم‌تر از دعا برای تعجیل فرج، دعا برای بقای ایمان و ثبات قدم است. xn--r1a.website +1

تا خودت را نسازی، مقدمه‌ای برای ظهور آقا ایجاد نکرده‌ای. پس فرج فردی بسیار مهم است.

اکنون با توجه به فرمایش حضرت استاد، معنای فرج فردی روشن می‌شود: فرج فردی یعنی پیاده‌شدن قرآن در وجود خود انسان.

همان‌گونه که فرج عمومی با پیاده‌شدن قرآن در جامعه تحقق پیدا می‌کند، فرج فردی نیز با پیاده‌شدن حقیقت قرآن در وجود خود انسان حاصل می‌شود.

فرج فردی؛ پیاده‌شدن قرآن در وجود انسان

فرج عمومی آن است که قرآن در عموم اجتماع پیاده شود؛ اما پیش از آن، فرج فردی اهمیت دارد: قرآن باید در خودِ انسان پیاده شود.

اینکه قرآن در وجود انسان پیاده شود، صرفاً به این معنا نیست که انسان ظاهراً سوره‌هایی را قرائت کند. برای مثال، عزیزانی که در لواسان از دستورالعمل‌های حضرت علامه طباطبایی بهره می‌گیرند و بر سر سفرهٔ این بزرگوار نشسته‌اند، می‌دانند که یکی از دستورهای ایشان به سالکانی که با مشرب علامه طباطبایی پیش می‌روند ــ و مشرب شاگرد عزیزشان علامه حسن‌زاده آملی نیز همین بوده است ــ قرائت مسبّحات پیش از خواب بوده است. در یکی از نامه‌های منتشرشده از علامه طباطبایی نیز به قرائت سُوَر مسبّحات پیش از خواب سفارش شده است. Tasnim News

اما آیا همین برای فرج فردی کفایت می‌کند؟ خیر. اینها آداب و مقدمات کار است.

از تدبر در قرآن و همین قرائت معمولی و رعایت قواعد قرائت و تجوید آغاز می‌شود تا انسان به‌تدریج بتواند به باطن قرآن دسترسی پیدا کند.

امروز می‌خواهم نکته‌ای را در این زمینه عرض کنم. البته هدیه‌ای که برای امروز در نظر گرفته بودم چیز دیگری بود، اما گویی خداوند دستور جلسات را خودش تعیین می‌کند. پیش از جلسه، گفت‌وگویی با یکی از عزیزان داشتم و پرسش‌هایی مطرح شد که سبب شد هدیهٔ امروزمان به این موضوع اختصاص پیدا کند.

کثرت ختم قرآن و گشوده‌شدن باب باطن

پرسش دربارهٔ این بود که از بعضی بزرگان نقل شده است اگر کسی قرآن را چندصد بار ختم کند، به‌تدریج باب باطن قرآن به روی او گشوده می‌شود.

عرض کردم: اصل این معنا درست است، اما عددی که ما سینه‌به‌سینه از مشایخ و اساتید برجسته و جامع‌الاطراف خود شنیده‌ایم، سیصد ختم نیست؛ پانصد ختم قرآن است. یعنی اگر کسی در طول عمر خود توفیق پیدا کند پانصد بار قرآن را ختم کند، بنا بر آنچه اساتید ما فرموده‌اند، باب باطن قرآن به روی او گشوده می‌شود و رفته‌رفته متوجه «خطاب محمدی» صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم می‌شود که همان قرآن است.

این مطلب را غنیمت بشمارید.

اگر کسی بخواهد پانصد بار قرآن را ختم کند و تنها ماهی یک ختم داشته باشد، حدود چهل سال زمان می‌برد. برای کسی مانند بنده که اکنون پنجاه‌وپنج سال دارد، اگر از امروز آغاز کند، این برنامه تا حدود نودوپنج‌سالگی ادامه پیدا می‌کند و معلوم نیست انسان تا آن سن زنده بماند.

پس باید، تا جایی که ظرفیت انسان اجازه می‌دهد، برنامه را فشرده‌تر کرد.

برنامهٔ ختم قرآن برای سالک

ماهی یک ختم قرآن، حداقل توقعی است که می‌توان از یک سالک داشت؛ البته دربارهٔ کسی که تازه وارد این راه شده، تازه شروع به در کوبیدن و ساحل‌پیمایی کرده و در آغاز ورود است، نباید سخت‌گیری کرد.

بزرگان می‌فرمایند در آغاز، اصل این است که انسان برنامهٔ ختم قرآن داشته باشد؛ ولو اینکه هر شش ماه یک‌بار قرآن را ختم کند. مهم این است که ختم قرآن در برنامهٔ او جای داشته باشد.

اما کسی که وارد سلوک شده است، می‌تواند ماهی یک ختم داشته باشد. کسی که می‌خواهد «سالکِ مجذوب» شود، یعنی چنان تحت تأثیر جذبات الهی قرار گیرد که خود نیز منشأ جذب دیگران شود، نباید به یک ختم در ماه اکتفا کند.

این سخنان را نمی‌توان در هر مجلسی مطرح کرد؛ زیرا هر جمعی ظرف پذیرش آن را ندارد. ممکن است کسی بگوید: «مگر ما بیکاریم؟» در حالی که مسئله این است که گاهی مشغولیت‌های خود را بیش از اندازه به دنیا اختصاص داده‌ایم. اگر انسان برنامه داشته باشد، انجام این کار ممکن است و خداوند نیز به وقت او برکت می‌دهد.

کسی می‌تواند مثلاً ماهی سه بار قرآن را ختم کند. با چنین برنامه‌ای، مدت لازم بسیار کوتاه‌تر می‌شود. هرکس هرقدر می‌تواند، بر مقدار آن بیفزاید.

اگر کسی امید دارد چهل سال دیگر زنده باشد، بسم‌الله؛ ماهی یک ختم. اگر نه، باید برنامه‌ریزی کند و شاخه‌وبرگ‌های اضافی زندگی خود را کم کند.

حذف مشغولیت‌های زائد

حیف من و شماست که ساعت‌های عمرمان را پای سریال‌هایی بنشینیم که چیزی از آنها عایدمان نمی‌شود. گاهی انسان سر سفرهٔ افطار نشسته است؛ به‌جای آنکه غرق در توجه به امام عصر علیه‌السلام و صاحب حقیقی سفره باشد، چنان محو تلویزیون می‌شود که همهٔ توجهش به آن منتقل می‌گردد.

در حالی که می‌توان گفت:

اللهمَّ بارِكْ لمولانا صاحبِ الزمان.

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، برای مولای ما صاحب‌الزمان برکت قرار ده.

اما انسان میخ‌کوب صفحهٔ تلویزیون می‌شود و باید دید از آنجا چه چیزهایی به او القا می‌شود.

بسیاری از بزرگان، در تطبیقی تمثیلی، از «دجّال یک‌چشم» آخرالزمان سخن گفته‌اند که بسیاری از مردم را با خود می‌برد و غرق می‌کند و این تک‌چشمی را بر رسانه‌هایی مانند تلویزیون، ماهواره و حتی تلفن همراه تطبیق کرده‌اند.

ختم قرآن؛ در کوبیدن بر باب قرآن

وقتی انسان مدت زیادی دری را بکوبد، سرانجام آن در به روی او باز می‌شود. ختم مکرر قرآن، نوعی در کوبیدن بر باب قرآن است.

اما در توصیه‌هایم همیشه اکیداً عرض کرده‌ام که به هیچ عنوان صلاح نیست کسی خارج از ظرفیت وجودی خود حرکت کند. این کار را نکنید. ممکن است یک یا دو ماه با فشار فراوان ادامه دهید و ناگهان از پا بیفتید؛ سپس قبض و ادبار به سراغتان بیاید و حتی از همان برنامهٔ اندکی که پیش‌تر داشتید نیز بازبمانید.

عبادت را با عطش، شیرینی و چشیدن انجام دهید؛ یعنی از آن لذت ببرید. امور عبادی مستحبی را با اکراه انجام ندهید. واجبات حساب دیگری دارند و باید انجام شوند.

این را به‌عنوان هدیه‌ای از بنده قبول کنید.

مقدمهٔ ورود به تفسیر و تأویل

حتی کسانی که می‌خواهند وارد کار تفسیری و سپس تأویلی شوند ــ که مرتبه‌ای بسیار بالاتر است ــ اساتید ما فرموده‌اند باید دست‌کم پانصد مرتبه قرآن را ختم کرده باشند.

البته این غیر از مقدمات علمی دیگر است: عوامل لفظی، نحو، صرف و سایر مقدمات ادبیات عرب که انسان باید به‌اندازهٔ لازم از آنها بهره‌مند باشد. فعلاً وارد آن بحث‌ها نمی‌شوم.

پس خودتان را مجهز کنید.

اسباب ورود به دریای معارف

برای رجوع به باطن قرآن، اسباب و لوازمی لازم است؛ استاد می‌خواهد، جلسه می‌خواهد، درس و بحث می‌خواهد. چنین نیست که انسان ناگهان خود را در دریای مواج معارف بیابد.

اما نکته اینجاست: مگر همین جلسه‌ای که اکنون در آن نشسته‌ایم، از ابتدا با ارادهٔ من یا شما شکل گرفت؟ آیا من از پیش چنین تصمیمی داشتم؟ آیا شما از پیش می‌دانستید که روزی در چنین جلسه‌ای خواهید نشست؟

چه کسی این تصمیم را گرفت؟ چه کسی این جلسه را شکل داد؟ من؟ شما؟ حضرت استاد عزیزم آقای رنجبر؟ هیچ‌کدام.

ما نهایتاً می‌توانیم علت مُعِدّه باشیم. علت تامّه، آن حقیقت ملکوتیِ عالم است. آن حقیقت، استعداد را در شما دید و این سفره را برایتان پهن کرد.

می‌خواهم بگویم همه‌چیز حساب‌شده است. حتی همین هدیه‌ای که امروز به شما تقدیم شد، در حالی که موضوع دیگری برای جلسه در نظر گرفته شده بود، تغییر کرد.

اکنون چندین کتاب در برابر من قرار دارد و در هرکدام برای موضوع خاصی نشانه‌گذاری کرده‌ام؛ اما معلوم نیست در این جلسه کدام‌یک از آنها نصیب شما شود. در سیر خودِ بحث معلوم می‌شود. گاهی همهٔ مطالبی که آماده کرده‌ایم گفته می‌شود و گاهی...

سپردن اسباب به دست حضرت حق

همهٔ راه و اسباب از پیش برای ما آشکار نیست. خود حضرت حق که:

«بِيَدِهِ مَلَكُوتُ كُلِّ شَيْءٍ» (یس، ۸۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): فرمانروایی و ملکوت هر چیزی به دست اوست. Quran.com

و نیز:

«يَدُ اللَّهِ فَوْقَ أَيْدِيهِمْ» (فتح، ۱۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): دست خدا بالای دست‌های آنان است. Quran.com

خودش دست‌به‌کار می‌شود. غصهٔ اسبابش را نخورید. خدا کار خودش را خوب بلد است؛ خدا خوب بلد است خدایی کند. اسباب و مسبّبات را برای شما فراهم می‌کند.

اگر از دیر و زود شدن کار بسیار نگران بودید، مدتی خودتان را به دریای لطفِ اسم «مسبّب» حضرت حق بسپارید:

يا مُسَبِّبُ

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای سبب‌ساز.

ببینید چگونه برایتان سبب‌سازی می‌کند. این نیز خودش هدیه‌ای است که روزی، با بیان عدد و کیفیت آن، تقدیم خواهیم کرد. گاهی خدا چنان سبب‌سازی‌هایی می‌کند که خود انسان متحیر می‌ماند و می‌گوید: چه شد که خدا این‌همه به من لطف کرد؟

لطف خدا نهایت ندارد. خودتان را به حضرت حق بسپارید و ببینید برایتان چه می‌کند.

شاید اکنون وقتی احوال بعضی بزرگان را می‌شنوید حسرت بخورید. یا مانند منِ بیچاره، کسی فقط خوشه‌چینی کرده و از خرمن برداشت‌های این و آن چیزی به شما تحویل می‌دهد و خودش دست خالی است. با این همه، مطمئنم برای من هم فرج حاصل می‌شود. این سفره صاحب دارد. مطمئنم بنده هم دست خالی نمی‌مانم و برای من نیز فرج خواهد شد.

اصل تردّد و گشوده‌شدن باطن قرآن

چرا پانصد بار خواندن قرآن، انسان را به باطن آن می‌کشاند و به‌تدریج موجب فرج فردی می‌شود؟ چون رفته‌رفته باطن انسان با قرآن عجین می‌شود و متوجه باطن قرآن می‌گردد.

از عبدالله بن مسعود نقل شده است:

مَنْ أَرَادَ عِلْمَ الأَوَّلِينَ وَالآخِرِينَ فَلْيُثَوِّرِ الْقُرْآنَ.

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هرکس علم پیشینیان و پسینیان را می‌خواهد، باید قرآن را عمیقاً بکاود و معارف آن را برانگیزد و استخراج کند. الموسوعة القرآنية +1

انسان می‌تواند قرآن را به تعبیر عامیانه «شخم بزند» و حقایقی را از آن استنطاق کند که حتی نصیب بزرگی مانند علامه حسن‌زاده آملی نشده باشد.

این سخن به معنای آن نیست که شما از علامه حسن‌زاده بالاترید. مگر علامه حسن‌زاده تا انتهای قرآن رفته است؟ مگر بناست تمام رزق قرآنیِ علامه حسن‌زاده عیناً رزق شما نیز باشد؟ چنین نیست.

قرآن هرچه در آن پیش بروید، انتها ندارد. ممکن است نصیب شما حقیقتی، بهره‌ای و سوغاتی‌ای از قرآن باشد که نصیب علامه نشده است؛ نه از آن جهت که شما از ایشان بالاترید، بلکه چون رزق قرآنی هرکس می‌تواند اختصاصی باشد.

این همان برکت است.

اصل این مطلب را پیش‌تر نیز چندین بار در سیر بحث گفته بودیم: اصل تردّد؛ یعنی انسان با چیزی حشرونشر داشته باشد، با آن محشور شود و پیوسته به سوی آن رفت‌وآمد کند؛ همان‌طور که حضرت استاد دربارهٔ حشرونشر با اذکار و ادعیه فرموده‌اند.

کسی باور می‌کند آب بتواند سنگ را سوراخ کند؟ چه سنخیتی میان نرمی آب و سختی سنگ وجود دارد؟ اما وقتی این دو مدت طولانی با یکدیگر مجالست، مؤانست و مصاحبت دارند، آب قطره‌قطره ــ نه آبشاروار ــ بر سنگ می‌چکد و پس از مدتی سنگ را سوراخ می‌کند.

من و شما که از سنگ، سنگ‌تر نیستیم.

این اصل تردّد است. دربارهٔ نماز شب هم پیش‌تر همین معنا را عرض کرده بودیم.

بازگشت به بحث ربوبیت نفس

چون این موضوع بسیار مهم بود، توضیح بیشتری درباره‌اش دادیم. بحث اصلی ما ربوبیت نفس بود. این‌همه بر آن پافشاری می‌کنیم و می‌خواهیم مطلب کاملاً چکش‌کاری شود و در ذهن و جان شما جا بیفتد، به‌سبب اهمیت آن است. اهمیتش را ان‌شاءالله در سیر عملیات بندگی خودتان خواهید فهمید.

قرار بود از کتاب کلمات مکنونه ملا محسن فیض کاشانی بهره بگیریم. جلسهٔ پیش فرصت نشد و فقط روایت قدسی مربوط به بحث را بیان کردیم. اکنون وارد کلمه‌ای بسیار عالی می‌شویم که ملا محسن در خصوص حقیقت ربوبیت نفس بیان کرده است.

عنوان این کلمه چنین است:

كَلِمَةٌ فِيهَا إِشَارَةٌ إِلَى أَقْسَامِ الْجَنَّةِ وَالنَّارِ وَمَبْدَإِ نُشُوءِ كُلٍّ مِنْهُمَا.

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): کلمه‌ای که در آن به اقسام بهشت و جهنم و مبدأ پیدایش هریک از آن دو اشاره شده است.

یعنی بهشت و جهنم از کجا پدید می‌آیند؟ آیا اکنون آفریده شده‌اند و وجود دارند، یا قرار است ما آنها را ایجاد کنیم؟ و این ایجاد به چه صورت است؟

من نور خاصی در قلم ملا محسن می‌بینم؛ ازاین‌رو اجازه دهید بعضی قسمت‌های کلام ایشان را، برای تبرک، به همان عربی بخوانم.

دو قسم بهشت

ملا محسن می‌فرماید:

الآخِرَةُ إِمَّا جَنَّةٌ أَوْ نَارٌ، وَالْجَنَّةُ جَنَّتَانِ.

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آخرت یا بهشت است یا آتش، و بهشت دو گونه است.

دیار آخرت یا بهشت است یا جهنم. غیر از این دو نیست. «اعراف» نیز که میان بهشت و جهنم مطرح می‌شود، سرانجام اهل آن تعیین تکلیف می‌شوند و نهایتاً مسیر به بهشت یا جهنم ختم می‌شود.

پس به‌صورت کلی، دو بهشت داریم.

ملا محسن نخستین قسم را چنین بیان می‌کند:

جَنَّةٌ مَعْقُولَةٌ لِلْمُقَرَّبِينَ.

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بهشتی عقلانی برای مقرّبان.

یک بهشت، بهشت عقلی است؛ بهشتِ عقل و معقول. اینجا سخن از اتحاد عقل و عاقل و معقول و نیز علم و عالم و معلوم است.

سپس می‌فرماید:

وَهُوَ الْعَالَمُ الْعَقْلِيُّ.

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و آن، عالم عقلی است.

کسی وارد چنین بهشتی می‌شود که لذت عقلی را چشیده باشد.

از بسیاری از بزرگان، از حضرت علامه جوادی آملی ــ که خداوند بر طول عمر و برکت وجودشان بیفزاید ــ تا حضرت علامه حسن‌زاده آملی و دیگران، این معنا را بسیار شنیده‌ایم که اگر کسی به لذت عقلی برسد و آن را بچشد، از بسیاری از لذت‌های محسوس دست می‌کشد؛ مگر آن مقدار که نیاز طبیعی اوست و ناچار باید از آن بهره ببرد.

پس لذت آن عالم، لذت عقلی است.

نمونه‌ای از چشیدن لذت عقلی در همین دنیا

نمونهٔ آن ممکن است همین‌جا نیز برای انسان اتفاق بیفتد.

گاهی در خلال همین جلسات، با همهٔ ضعف‌ها و لغزش‌های بیانی بنده، ناگهان یک مطلب برای شما درست می‌نشیند و در گوشه‌ای از بحث، لذت عجیبی برایتان حاصل می‌شود. کشفی علمی و فهمی برایتان رخ می‌دهد؛ فهمِ حقیقتی که قوهٔ خیال آن را درک نکرده، وهم نیز به آن نرسیده، بلکه عقل آن را دریافته است.

بحث، عقلی و برهانی است و با عقل نظری سروکار دارد. ناگهان انسان از فهم یک حقیقت لذتی عجیب می‌برد؛ آن‌قدر که دلش می‌خواهد همهٔ عالم را از آنچه فهمیده باخبر کند.

اگر چنین حالتی برای انسان پیش آمده باشد، رَشفه‌ای از همان بهشت عقلی را همین‌جا چشیده است؛ آیتی از آن عالم است.

ملا محسن در ادامه می‌فرماید:

وَهُوَ الْعَالَمُ الْعَقْلِيُّ، وَمَا هُوَ مُتَأَخِّرٌ مِنْ هَذِهِ النَّشْأَةِ الدُّنْيَوِيَّةِ...

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و آن، عالم عقلی است و مرتبه‌ای است که پس از این نشئهٔ دنیوی قرار می‌گیرد...

نکتهٔ این عبارت بسیار جالب است. آن سرای عقلی که برای مقرّبان در نظر گرفته شده، از آن جهت که پس از این مرحلهٔ دنیوی است، حاصلِ آن چیزی است که انسان در مسیر بازگشت خود با عقل به دست می‌آورد.

این بهشت از علوم حق و معارف یقینی دینی‌ای که انسان در همین دنیا به دست می‌آورد شکل می‌گیرد. از این جهت، هر لذتی که انسان بخواهد در آن عالم ببرد، پایه و ریشه‌اش در همین دنیاست.

یعنی کسی می‌تواند آنجا...

بهشت عقلی، حاصلِ کار عقلی در دنیاست

کسی می‌تواند به بهشت عقلی برسد که در همین دنیا کار عقلی کرده و لذت عقلی را چشیده باشد. تأکید می‌کنم: این لذت باید در همین دنیا چشیده شود. قرآن کریم می‌فرماید:

«وَيَجْعَلُ الرِّجْسَ عَلَى الَّذِينَ لَا يَعْقِلُونَ» (یونس، ۱۰۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و پلیدی را بر کسانی قرار می‌دهد که عقل خود را به کار نمی‌گیرند. Quran.com

کسی که در زمرهٔ «لا یعقلون» قرار گرفته، عقل خود را تعطیل کرده است و آلودگی بر او وارد می‌شود. کسی که آلوده شده است، چگونه می‌خواهد لذت عقلی را بچشد؟ پس باید این لذت را در دنیا بچشد و آن را از همین‌جا با خود ببرد.

برای همین حضرت استاد می‌فرمودند: در مسیر براهین عقلی باشید؛ کار عقلی کنید؛ اهل تفکر، تأمل، تدبر و تعقل باشید. آن‌گاه می‌بینید حتی یک عبارت قرآنی چگونه مانند روزنه‌ای برایتان گشوده می‌شود و میان‌بری نشان می‌دهد که از دل قرآن، شما را به باطن قرآن وارد می‌کند.

برای نمونه، دربارهٔ تعبیر قرآنیِ:

«وَلْيَتَلَطَّفْ» (کهف، ۱۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و باید با لطافت و احتیاط رفتار کند. الموسوعة القرآنية

پیش‌تر بحث کرده بودیم. البته استفاده از چنین تعابیری نیز شیوه و روش خودش را دارد. مقصود این نیست که انسان فقط الفاظی را تکرار کند و چیزی از آنها نفهمد. سخن بر سر تعقل، تأمل، تدبر و تفکر است؛ باید خود را به این امور گره زد.

بذر آخرت باید در همین دنیا کاشته شود

ملا محسن فیض کاشانی می‌فرماید:

وَهُوَ الْعَالَمُ الْعَقْلِيُّ بِمَا هُوَ مُتَأَخِّرٌ مِنْ هَذِهِ النَّشْأَةِ الدُّنْيَوِيَّةِ...

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آن، عالم عقلی است از آن جهت که پس از این نشئهٔ دنیوی قرار دارد.

تأکید بر همین عبارت است: «مِنْ هَذِهِ النَّشْأَةِ الدُّنْيَوِيَّةِ»؛ یعنی از همین دنیا باید چیزی با خود ببرید.

سپس توضیح می‌دهد:

أَعْنِي مَا يَحْصُلُ مِنْهُ فِي سِلْسِلَةِ الْعَوْدِ، وَهِيَ إِنَّمَا تَنْشَأُ مِنَ الْعُلُومِ الْحَقَّةِ وَالْمَعَارِفِ الْيَقِينِيَّةِ الْحَاصِلَةِ هَاهُنَا.

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): مقصود، چیزی است که در سلسلهٔ بازگشت حاصل می‌شود و آن، از علوم حق و معارف یقینی‌ای پدید می‌آید که در همین‌جا به دست آمده‌اند.

نکته بسیار بلند است: سرمایهٔ آن عالم از همین‌جا تهیه می‌شود.

معرفت، بذر مشاهده است

ملا محسن سپس تعبیر بسیار عرشی‌ای دارد:

فَإِنَّ الْمَعْرِفَةَ فِي هَذِهِ الدُّنْيَا بَذْرُ الْمُشَاهَدَةِ فِي الْآخِرَةِ.

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): معرفت در این دنیا، بذرِ مشاهده در آخرت است. Rafed Library

باز هم می‌گوید: «فِي هَذِهِ الدُّنْيَا»؛ همین دنیا. انسان نباید کار را به آن طرف موکول کند.

معرفت در اینجا چه نقشی دارد؟ معرفت، بذر مشاهده است.

اگر انسان می‌خواهد به شهود برسد، اگر می‌خواهد لقاءالله را بفهمد و از تجلیات اولیای الهی بهره‌مند شود، بذر آن معرفت است.

این را می‌توان مانند یک فرمول در نظر گرفت:

معرفت ← مشاهده و شهود

اگر بذری در خاک نکاشته باشید، چگونه انتظار دارید نهالی بروید و بعد میوه بدهد؟ ابتدا باید بذر را کاشت. بذر اینجا معرفت است.

«موتوا قبل أن تموتوا» و تحقق شهود در همین دنیا

این مشاهده تنها به پس از مرگ طبیعی اختصاص ندارد. «آخرت» می‌تواند در آخرتِ وجودی انسان نیز تحقق پیدا کند. اگر انسان در همین دنیا به مضمون این سخن برسد:

مُوتُوا قَبْلَ أَنْ تَمُوتُوا.

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پیش از آنکه بمیرید، بمیرید.

در همین‌جا معرفت می‌تواند بذر شهود او شود و در همین دنیا به مشاهده و کشف برسد.

اصلِ مسئله، کشف و کرامت نیست؛ این عناوین را کنار بگذارید. سخن بر سر همان حقیقتی است که ملا محسن بیان می‌کند. این مطالب نیز بر پایهٔ همان آیات و روایاتی است که پیش‌تر در همین جلسات درباره‌شان بحث کرده‌ایم.

لذت کامل، متوقف بر مشاهده است

ملا محسن ادامه می‌دهد:

وَاللَّذَّةُ الْكَامِلَةُ مُتَوَقِّفَةٌ عَلَى الْمُشَاهَدَةِ، لِأَنَّ الْوُجُودَ لَذِيذٌ، وَكَمَالَهُ أَلَذُّ.

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): لذت کامل متوقف بر مشاهده است؛ زیرا وجود لذت‌بخش است و کمالِ وجود لذت‌بخش‌تر است. Rafed Library

اگر انسان بخواهد به اوج لذت در عالم عقلی برسد، آن لذت متوقف بر مشاهده است. تا به شهود نرسیده باشد، حقیقت آن لذت را نمی‌چشد.

ممکن است انسان در مراتب پایین‌تر، نعمت‌های محسوس را ببیند؛ اما سخن در اینجا دربارهٔ لذت عقلی و مشاهدهٔ وجود است.

وجود است که مشهود ماست.

این همان جمله‌ای است که در درس نخست معرفت نفس باید آن‌قدر تکرار شود تا در جان انسان ملکه گردد:

وجود است که مشهود ماست.

ملکه‌شدن همین معنا بسیار کمک می‌کند. این عبارات روزنه‌اند. ممکن است انسان سال‌ها آنها را بشنود؛ از صوت علامه، از کلام اساتید، از کتاب علامه، یا خودش آنها را تکرار کند. همین گفتن‌ها و شنیدن‌ها رفته‌رفته روزنه ایجاد می‌کند. بعد می‌بینید درها آرام‌آرام باز می‌شود، فتح باب صورت می‌گیرد و انسان حقیقت را می‌چشد و لذت آن را می‌برد.

«وجود لذیذ است و کمال آن لذیذتر»

ملا محسن می‌فرماید:

فَإِنَّ الْوُجُودَ لَذِيذٌ، وَكَمَالَهُ أَلَذُّ.

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): وجود لذت‌بخش است و کمالِ وجود لذت‌بخش‌تر است. Rafed Library

حال کمال وجود چیست؟

می‌فرماید:

فَالْمَعَارِفُ الَّتِي هِيَ مُقْتَضَى طِبَاعِ الْقُوَّةِ الْعَاقِلَةِ ـ مِنَ الْعِلْمِ بِاللَّهِ وَمَلَائِكَتِهِ وَكُتُبِهِ وَرُسُلِهِ ـ إِذَا كَانَتْ مُشَاهَدَةً لِلنَّفْسِ، لَكَانَتْ لَهَا لَذَّةٌ لَا يُدْرِكُ الْوَصْفُ كُنْهَهَا.

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): معارفی که مقتضای طبیعت قوهٔ عاقله‌اند ــ مانند معرفت خدا، فرشتگان، کتاب‌های الهی و فرستادگان او ــ هنگامی که برای نفس به صورت مشاهده درآیند، لذتی دارند که وصف نمی‌تواند به کنه آن برسد. Rafed Library

یعنی لذتی حاصل می‌شود که اصلاً نمی‌توان حقیقت و باطن آن را وصف کرد.

سپس می‌گوید:

وَلِهَذَا وَرَدَ فِي الْحَدِيثِ: «لَا عَيْشَ إِلَّا عَيْشُ الْآخِرَةِ».

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و از همین رو در حدیث آمده است: زندگی حقیقی جز زندگی آخرت نیست. Rafed Library

اصل این عبارت نیز در نقل‌های حدیثی با تعبیر «اللهم لا عيش إلا عيش الآخرة» آمده است. dorar.net

پس زندگی حقیقی چیست؟ اگر کسی می‌خواهد معنای زندگی را بفهمد، باید لذت عقلی را بچشد.

یکی ممکن است با زبان خودش بگوید برای فهمیدن لذت زندگی باید به فلان جای دنیا رفت؛ او از مرتبه و زبان خودش سخن می‌گوید. اما کسی که اهل لذت آخرت است، می‌گوید: اگر می‌خواهی بفهمی زندگی چیست، پای درس معارف بنشین و لذت عقلی را بچش.

مراتب وجود و مراتب لذت

اگر وجود مشهود ماست، لذت نیز به مرتبهٔ وجود بازمی‌گردد. موجودات محسوس هم وجود دارند؛ مثلاً نعمت‌های محسوس نیز موجودند و انسان از آنها لذت می‌برد. اما آن لذت، «ألذّ» نیست. هرچه مرتبهٔ وجود کامل‌تر باشد، لذت نیز کامل‌تر است.

پس فرمولی که گفتیم سه مرحله پیدا می‌کند:

معرفت ← مشاهده و شهود ← کمال لذت

معرفت، بذر مشاهده می‌شود؛ وقتی انسان به مشاهده و شهود رسید، شهود او را به کمال لذت می‌رساند.

انسان به جایی می‌رسد که لذت‌های دیگر در برابر آن برایش رنگ می‌بازند و می‌گوید: این است حقیقت عشق.

قرآن کریم می‌فرماید:

«فَادْخُلِي فِي عِبَادِي» (فجر، ۲۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس در میان بندگان من داخل شو. Quran.com

از کودکی برای من این اضافه‌هایی که انسان را مستقیماً به حضرت حق متصل می‌کند، بسیار قابل توجه بود؛ مانند «عِبَادِي» و تعابیری از این سنخ، یا آنجا که قرآن می‌فرماید:

«وَالَّذِينَ مَعَهُ...» (فتح، ۲۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و کسانی که با اویند... Quran.com

لذتِ قرب و نسبت با محبوب

در قرآن، گاهی تعبیرهایی می‌بینیم که انسان از همان نسبت و اضافه، لذت می‌برد؛ مانند «مَعَهُ»؛ یعنی کسانی که با او هستند، یا «مَعِيَ»؛ یعنی با من. برای نمونه، حضرت موسی علیه‌السلام می‌فرماید:

«إِنَّ مَعِيَ رَبِّي سَيَهْدِينِ» (شعراء، ۶۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): همانا پروردگارم با من است و به‌زودی مرا راهنمایی خواهد کرد. Quran.com +1

یا تعبیرهایی مانند «عِنْدَ رَبِّهِ»؛ وقتی انسان به این تعابیر می‌رسد، احساس قرب می‌کند. لذت همین است.

آیا می‌شود روزی امام عصر عجل‌الله‌تعالی‌فرجه‌الشریف از دیدن شما لذت ببرد و مشتاق دیدار شما باشد؟ مگر برای آن حضرت لذت عقلی وجود ندارد؟ چرا؛ بلکه سخن از مراتب برتر و لذیذترِ لذت است.

قرآن دربارهٔ اهل بهشت می‌فرماید:

«مُتَّكِئِينَ عَلَيْهَا مُتَقَابِلِينَ» (واقعه، ۱۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بر آنها تکیه زده‌اند، در حالی که روبه‌روی یکدیگرند. Quran KSU +1

اگر این معنا را به پایین‌ترین مرتبه ببریم، می‌شود همان نعمت‌های محسوسِ بهشتی، حور و قصور و نهرها و تخت‌هایی که اهل بهشت روبه‌روی یکدیگر بر آنها تکیه زده‌اند. اما این معنا را بالاتر ببرید.

در حدیث دربارهٔ صاحب قرآن آمده است:

اقْرَأْ وَارْتَقِ.

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بخوان و بالا برو. dorar.net +1

بخوان و بالا برو؛ آن‌گاه می‌بینی که چگونه تحت تجلیات اولیای الهی، از جمله حضرت صدیقهٔ طاهره سلام‌الله‌علیها، قرار می‌گیری.

معنای تجلی اولیای الهی

اخیراً در شرح مصباح‌الأنس مرحوم ابن‌فناری جمله‌ای از حضرت استاد دیدم که برایم بسیار شیرین بود. چندین بار آن را خوانده بودم، اما گویی پیش‌تر متوجه این معنا نشده بودم یا سریع از کنار آن گذشته بودم. این هم از عجایب معارف است؛ ممکن است عبارتی را صد بار بخوانید و بار صد و یکم چیز دیگری از آن بفهمید.

همه شنیده‌ایم که یکی از برترین لذت‌های قیامت، شهود سیدالشهدا علیه‌السلام یا تجلی امام حسین علیه‌السلام بر انسان است. اما این «تجلی» یعنی چه؟ آیا معنایش این است که امام حسین علیه‌السلام نقابی از چهره بردارد و انسان صورت حقیقی ایشان را ببیند؟ مسئله این نیست.

در اینجا این ابیات باباطاهر بسیار زیبا معنا پیدا می‌کند:

به صحرا بنگرم، صحرا ته وینم به دریا بنگرم، دریا ته وینم به هر جا بنگرم، کوه و در و دشت نشان روی زیبای ته وینم Wikisource +1

تجلی به این معنا نیست که حق یا ولیّ خدا در دریا یا صحرا حلول کرده باشد. نه؛ دریا، دریاست و صحرا، صحرا. معنای تجلی این است که آن حقیقت، به اندازهٔ سعه و ظرفیتِ آینه‌ای مانند دریا، خود را در آن نشان داده است.

پس وقتی می‌گویم در آینهٔ دریا «تو» را می‌بینم، معنایش این نیست که دریا تویی یا تو دریا شده‌ای؛ بلکه دریا نشانِ تو شده است و تو به اندازهٔ سعهٔ وجودی آن، ظهور کرده‌ای.

تجلی امام حسین علیه‌السلام نیز از همین سنخ است.

تربیت وجودی؛ یکی از معانی تجلی

حضرت استاد دربارهٔ تجلیات سیدالشهدا علیه‌السلام تعبیر بسیار شیرینی دارند: همین که دست انسان را می‌گیرند، او را بر سر سفرهٔ علوم و معارف می‌آورند و آهسته‌آهسته تربیتش می‌کنند و به او ارتقای وجودی می‌دهند، این خودش از تجلیات است.

اگر پس از چهل جلسه، انسان دقیقاً همان کسی باشد که در جلسهٔ اول بوده، این جای تأسف دارد. خود من نیز یقین دارم که انسانِ جلسهٔ اول نیستم؛ حتی انسانِ جلسهٔ پیش هم نیستم. این تغییر وجودی، خودش معنایی از همان تجلیات است.

یعنی امام عصر عجل‌الله‌تعالی‌فرجه‌الشریف دست انسان را می‌گیرد و او را بالا می‌برد. حضرت در وجود انسان ظهور می‌کند و انسان در متن وجود خودش، حضور و اثر حضرت را می‌چشد.

نماز؛ معاشقه با خدا

نماز مگر معاشقه با خدا نیست؟

اولین بار که این تعبیر را در نماز برای خودم پیاده کردم، حال بسیار عجیبی برایم ایجاد شد. همین که گفتم:

اللهُ أَكْبَرُ

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدا بزرگ‌تر از آن است که وصف شود.

به یاد آوردم که نماز، معاشقه با خداست؛ یعنی مواجهه‌ای عاشقانه با حضرت حق.

وقتی انسان کسی را با محبت در آغوش می‌گیرد، دست‌هایش را باز می‌کند. برای اینکه اندکی این معنا را برای خودم مجسم کنم ــ و این را صرفاً به‌عنوان تجربهٔ شخصی می‌گویم، نه اینکه توصیه کنم دیگران نیز چنین کاری کنند ــ هنگام تکبیر، دست‌هایم را اندکی بازتر گرفتم؛ به نشانهٔ آغوش گشوده. همان مقدار، حالت عجیبی برایم ایجاد کرد.

این امور از همین نقطه‌های کوچک آغاز می‌شود.

از استخاره تا استشاره با قرآن

روزی دربارهٔ استخاره صحبت شد. عرض کردم که من اکنون دیگر برای خودم استخاره نمی‌کنم، با آنکه شیوهٔ خاصی را از یکی از اساتیدم، مرحوم حضرت آیت‌الله حقی، آموخته بودم.

در این باب بر پاکی دست و قدرت استنباط تأکید می‌شد. وقتی استخاره‌هایی انجام می‌دادیم و نتیجه دقیق از کار درمی‌آمد، برخی آن را به شخص نسبت می‌دادند؛ در حالی که این قرآن بود که پاسخ داده بود، نه شخص.

همین مسئله سبب می‌شد افراد برای هر مسئلهٔ کوچک و بزرگی مرتب تقاضای استخاره کنند؛ ازاین‌رو این کار را کنار گذاشتم.

برای خودم از روشی استفاده می‌کنم که نامش را استشاره با قرآن می‌گذارم. فعلاً نمی‌خواهم شیوهٔ آن را توضیح دهم؛ در جای خودش عرض خواهم کرد. روش پیچیده و عجیب‌وغریبی هم نیست.

ثمرهٔ آن این است که انسان در امور زندگی خود، دائماً بر سر سفرهٔ قرآن قرار می‌گیرد.

عبور از ظاهر قرآن به باطن

بحث ما همین بود: قرآن، عبور از ظاهر به باطن، «موتوا قبل أن تموتوا»، تجلیات، دست‌گیری و بالا بردن انسان، و رسیدن به مراتب لذت و کشف و شهود.

بذر همهٔ اینها چه بود؟ معرفت.

همین جلسات، همین آموختن‌ها و همین معارف آغاز راه است. انسان رفته‌رفته به مرتبه‌ای می‌رسد که ارتباطش با قرآن بسیار لطیف‌تر می‌شود.

در مرتبه‌ای، برای استشاره باید قرآن را باز کند؛ اما سخن از مرتبه‌ای بالاتر نیز هست: انسان قرآن را با عشق می‌بوسد؛ چیزی که من نامش را معاشقه با قرآن می‌گذارم. قرآن را بر سینه می‌گذارد و انس با قرآن چنان در وجود او نفوذ کرده است که الهاماتی برایش حاصل می‌شود.

ان‌شاءالله انسان می‌تواند به چنین مراتبی برسد و در نتیجه، حیات تازه‌ای پیدا کند.

ممکن است دیگران چنین انسانی را نفهمند و بگویند: دنیا را رها کرده‌ای؛ بیا ببین بازار سکه، بورس و دلار چه خبر است! آنها شاید به حال او بخندند، اما او باید بر غفلت آنان تأسف بخورد؛ زیرا انسانی که از باطن خود غافل است، نمی‌داند در وجود خودش چه خبر است و خداوند چه صنعت شگفتی در وجود او قرار داده است.

الله‌اکبر.

ما از چندین صفحهٔ این بحث، هنوز تنها چند جمله را خوانده‌ایم و وقت جلسه نیز رو به پایان است.

مانع اصلی راه: تعلّقات

الله‌اکبر.

اللهمَّ صلِّ على محمدٍ وآلِ محمد.

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست.

بارها عرض کرده‌ام آنچه در این مسیر مانع اصلی است، تعلّقات ماست. این مطلب را بارها از زبان بزرگان نقل کرده‌ایم. همین تعلّقات مانع می‌شوند.

چرا انسان باید مثلاً پانصد بار قرآن را بخواند تا باب آن به رویش گشوده شود؟ مگر رسول خدا صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم پانصد بار قرآن را خوانده بود که حقیقت قرآن بر وجود مبارکش نازل شد؟

لا والله.

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): نه، به خدا سوگند.

نزول تدریجی قرآن از بعثت آغاز شد:

«اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ الَّذِي خَلَقَ» (علق، ۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بخوان به نام پروردگارت که آفرید. Quran.com

و نزول آن به نحو جمعی و دفعی در شب قدر است:

«إِنَّا أَنْزَلْنَاهُ فِي لَيْلَةِ الْقَدْرِ» (قدر، ۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): همانا ما آن را در شب قدر نازل کردیم. Quran.com

مگر پیش از آن، وجود مبارک پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم مسبوق به پانصد ختم قرآن بود؟ مسئله چیز دیگری است.

کسی که راه را درست برود، تعلّقاتش را قطع کند، عزم جدی و همت داشته باشد و اهل استقامت باشد، می‌رسد. خدای علامه حسن‌زاده، خدای شما نیز هست. علامه حسن‌زاده هم روی همین زمین و زیر همین آسمان زندگی کرد. تازه بسیاری از امکاناتی را که امروز من و شما در اختیار داریم، ایشان نداشت.

خود علامه دربارهٔ دوران جوانی و تحصیلش نقل می‌کند که در آغاز، مطالب را به‌آسانی نمی‌فهمید و حتی گاهی به او نسبتِ کندذهنی می‌دادند. آنچه کار را پیش برد، همت و استقامت بود.

عزم، همت و ارادهٔ نفس

کتاب نور علی نور را بارها توصیه کرده‌ام که بخوانید. این کتاب باید از کتاب‌های بالینی من و شما باشد. کتاب بسیار خوبی است و علامه آن را به زبانی نسبتاً همه‌فهم نوشته‌اند. بعد از این جلسات، ان‌شاءالله مطالبش برای شما بسیار قابل‌فهم‌تر شده است.

در آنجا دربارهٔ همین موضوع می‌فرماید:

«مطلب دیگر در توحّد و تجمع و عزم و همت و ارادهٔ نفس است، که اگر از رنگ تعلّق رهایی یابد و صاحب همت باشد، آثاری شگفت از وی صادر گردد.»

این آثار شگفت چیست؟ نخست، شهود؛ و دوم، ظهور ربوبیت نفس.

در ادامه می‌فرماید:

«لذا ارواح کُمَّل توانند در آنِ واحد در اماکن مختلف حاضر باشند و بدون تقید و انحصار، در صور کثیره درآیند و آن صور بر او صادق آیند که همه از منشآت او و مثال‌های قائم به او هستند، به نحو قیام فعل به فاعل.»

و برای تفصیل این معنا به مباحث مصباح‌الأنس ابن‌فناری ارجاع می‌دهد.

انشای صور در «صد کلمه در معرفت نفس»

این همان بحث انشای صور است که در کلمهٔ هفتاد و پنج از صد کلمه در معرفت نفس مطرح شده است. در آنجا حضرت علامه حسن‌زاده آملی می‌فرماید:

«آن که در منشآت تمثّلی نفسانی خود، در حال انصراف از شواغل حسّی و موانع خارجی بیندیشد، اعتراف کند که نفس چون قوّت گیرد، مانند نفوس متألّهه، تواند به سلطان کلمهٔ نوریِ وجودی و امرِ «کن» ایجادیِ خود، اشباح و اشخاصی همانند خود و یا دیگران انشاء کند...» علامه حسن زاده آملی +1

دقت کنید: «در حال انصراف از شواغل حسی»؛ یعنی انسان باید توجهش را تا اندازه‌ای از محسوسات و ماده منصرف کند. همچنین از «موانع خارجی» سخن می‌گوید که آنها نیز در بحث سیر و سلوک باید جداگانه توضیح داده شوند.

نفس، وقتی قوت پیدا کند و مانند نفوس متألّهه ــ یعنی نفوس الهی‌شده ــ شود، می‌تواند به «سلطان کلمهٔ نوری وجودی» و «امرِ کن ایجادی» خود، صورت‌هایی همانند خودش یا دیگران انشاء کند.

حضرت علامه بعد مثال تلویزیون را می‌زند: من اینجا نشسته‌ام و ممکن است میلیون‌ها دستگاه تلویزیون در نقاط مختلف، صورت مرا در همان لحظه نشان دهند. وقتی وسیله‌ای که ساختهٔ دست انسان است می‌تواند تصویری از من را هم‌زمان در نقاط متعدد ظاهر کند، اصل مسئلهٔ ظهور صورت، امر نامفهومی نیست. البته خود علامه تصریح می‌کند که آن صنعت، سایه‌ای بی‌جان است، در حالی که آن بحث دربارهٔ خلقت و انشاء به اذن‌الله است. علامه حسن زاده آملی

انشای صور؛ جلوه‌ای از ربوبیت نفس

این مسئله را از دو جهت می‌توان دید.

نخست اینکه این صورت، ظهور خود نفس است؛ ظهوری از خودِ انسان و نوعی کشفِ وجودیِ او.

دوم اینکه این قدرت از کجا پیدا شده است؟ اکنون چند جلسه است که بحث ما ربوبیت نفس است. این نیز یکی از مقامات ربوبیت نفس و از انشائات نفس است؛ نفس انشاء می‌کند.

همین الآن در قوهٔ خیال خودتان هر صورتی را که بخواهید می‌توانید انشاء کنید. فرض کنید در عالم خارج، موجودی مانند یک «دیو هفت‌سر» وجود ندارد. اما همین الآن می‌توانید در قوهٔ خیال خود صورت یک دیو هفت‌سر را ایجاد کنید. به محض اینکه اراده می‌کنید، صورت ساخته می‌شود.

چرا این مقدار را قبول دارید؟ چون مستقیماً آن را در خودتان تجربه می‌کنید.

بحث این است که نفس در مراتب بالاترِ قوت، قدرت‌هایی پیدا می‌کند که دیگر محدود به انشای صورت در خیال شخصی نیست.

از صورت خیالی تا تأثیر بر دیگری

برای مثال، انسان می‌خواهد پیامی به شخص دیگری منتقل کند؛ چه آن شخص بیدار باشد و چه خواب. اکنون شما در قوهٔ خیال خودتان می‌توانید صورت، لفظ یا صدایی را انشاء کنید. پیام نیز ممکن است تصویری، لفظی یا صوتی باشد.

در مراتب بالاتر، سخن از این است که همین صورت و معنا از محدودهٔ خیال شخصی عبور کند و در قوهٔ خیال دیگری ظهور یابد؛ مانند اینکه پیامی را از یک دستگاه به دستگاه دیگر منتقل کنید.

البته تأکید می‌کنم که اینها دستور عملی برای ما در وضعیت فعلی نیست. برای همهٔ ما زود است که وارد چنین کارهایی شویم؛ زیرا ممکن است همین امور انسان را خراب کند.

سخن این است که انسان در مسیر تکامل نفس به جایی می‌رسد که می‌فهمد اصل این قوا آن‌قدرها هم که گمان می‌کرد دور از دسترس نبوده است.

حفظ حریم در تصرفات نفس

اما کسی که به چنین مرتبه‌ای برسد، تازه آنجا حریم نگه می‌دارد.

اگر مخیّر باشد، بی‌جهت از این توانایی‌ها استفاده نمی‌کند. اگر نهی شده باشد، مطلقاً انجام نمی‌دهد. تنها وقتی دست به چنین کاری می‌زند که مأمور باشد.

مثلاً شخصی نیازمند کمک است و به انسان از ملکوت القا یا الهام می‌شود که به او کمک کند. ممکن است کسی در مسیر عبادت ضعیف باشد و نتواند برای سحر برخیزد؛ شخص صاحب‌قوت، به اذن الهی، او را از راه دور متوجه و بیدار کند. آن شخص شاید خودش هم نداند چه شد که ناگهان بیدار شد. چند شب به او کمک می‌شود تا آرام‌آرام خودش راه بیفتد.

یا در مواردی سخن از تأثیرگذاری برای بازداشتن دیگری از گناه مطرح می‌شود.

اینها همه از شئون همان بحثی است که دربارهٔ قوت نفس، انشائات نفس و ربوبیت نفس دنبال می‌کنیم.

اکنون پرسش بعدی این است: چرا میان نفوس اختلاف وجود دارد؟ چرا یک نفس به چنین مرتبه‌ای می‌رسد و نفس دیگر نمی‌رسد؟

منشأ تفاوت نفوس در سیر و سلوک

چرا برای یک نفر این معانی خیلی زود روشن می‌شود، زود متوجه می‌شود و زود راه می‌افتد، اما دیگری پنجاه یا شصت سال درگیر است؟

یک پاسخ کلی، همان سعهٔ وجودی است که بارها درباره‌اش سخن گفته‌ایم؛ اما می‌خواهم مسئله را جزئی‌تر بررسی کنیم. گفتیم تعلقات مانع‌اند، اما در اینجا نکتهٔ دیگری را دنبال می‌کنم.

برای این بحث به کتابی که بسیار دوستش دارم مراجعه می‌کنیم: الإشارات والتنبيهات شیخ‌الرئیس ابن‌سینا، نمط نهم، «مقامات العارفین». در فصل بیست‌وپنجم، ابن‌سینا دربارهٔ اختلاف همت‌ها و حالات عارفان سخن می‌گوید. مكتبة صحراء النجف +1

تفاوت همت‌ها، ناشی از تفاوت خواطر

شیخ‌الرئیس می‌فرماید:

«عارفان در همت‌های خود با یکدیگر متفاوت‌اند.»

پس نخستین منشأ اختلاف روشن شد: همت.

یکی همت و اراده می‌کند و دیگری نمی‌کند. یکی می‌خواهد بسیار راحت و سرسری و بدون تحمل هیچ سختی‌ای به مقصد برسد؛ دیگری حتی از سختی راه لذت می‌برد و می‌گوید: من چیزی نمی‌خواهم؛ بگذار در خودِ همین سختی راه لذت ببرم.

اما این همت‌های متفاوت از کجا پیدا می‌شوند؟ ابن‌سینا می‌گوید این تفاوت، به تفاوت خواطر بازمی‌گردد:

العارفون قد يختلفون في الهمم بحسب ما يختلف فيهم من الخواطر، على حكم ما يختلف عندهم من دواعي العبر.

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): عارفان ممکن است در همت‌هایشان، بر حسب تفاوت خواطری که در آنان پدید می‌آید و بر اساس تفاوت انگیزه‌های عبرت نزد آنان، با یکدیگر اختلاف داشته باشند. QuranicThought +1

باز به خاطر، خواطر و قوهٔ خیال رسیدیم. تقریباً جلسه‌ای نداشته‌ایم که در آن دربارهٔ اهمیت قوهٔ خیال سخن نگفته باشیم.

نقش خواطر در تفاوت شهودها و درجات

این نکته را فعلاً در کنار فرمایش ملا محسن نگه دارید؛ چون وقتی آن عبارت را جلوتر ببریم، خود ملا محسن به‌روشنی توضیح می‌دهد که چرا شهودهای انسان‌ها با هم متفاوت‌اند و چرا درجات بهشت ــ و حتی جهنم ــ یکسان نیست.

بخش مهمی از این تفاوت‌ها به خواطر بازمی‌گردد: در این دنیا، چه چیزهایی در قوهٔ خیال شما جمع شده است؟

همین خواطر می‌توانند صورت دلبستگی‌ها و تعلقات انسان باشند. اگر چیزی برای انسان مهم نبود، آن‌گونه در خیال و خاطر او جای نمی‌گرفت.

شیخ‌الرئیس می‌گوید تفاوت خواطر نیز به این بازمی‌گردد که دواعیِ عبرت برای اشخاص متفاوت است.

یکی باید بیمار شود تا تکان بخورد و بفهمد هیچ‌کاره است. یکی باید دچار فقر شود تا بفهمد. دیگری باید عزیزی را از دست بدهد. یکی باید از مقام و موقعیت خود سقوط کند و دیگری باید در اجتماع تحقیر شود و آبرویش لطمه ببیند تا متوجه حقیقتی شود.

این خدا نیست که بی‌جهت با ما چنین می‌کند؛ خود ما با وضعیت وجودی‌مان زمینه‌هایی ایجاد کرده‌ایم. ریشهٔ این بحث نیز به مسئلهٔ عین ثابت و اعیان ثابته بازمی‌گردد که پیش‌تر مقدماتش را گفته‌ایم.

یکسان‌شدن سختی و آسایش نزد عارف

ابن‌سینا در ادامه می‌فرماید که گاهی نزد عارف، زندگی سخت و زندگی مرفه و آسوده یکسان می‌شود؛ بلکه گاهی عارف، زندگی سخت را ترجیح می‌دهد.

در عبارت شیخ آمده است:

فَرُبَّمَا اسْتَوَى عِنْدَ الْعَارِفِ الْقَشَفُ وَالتَّرَفُ، بَلْ رُبَّمَا آثَرَ الْقَشَفَ.

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): چه‌بسا نزد عارف، سخت‌زیستی و رفاه یکسان شود؛ بلکه گاهی سخت‌زیستی را ترجیح دهد. QuranicThought +1

گاهی خودِ سختی برای او مطلوب می‌شود. می‌گوید: من همین سختی را می‌خواهم؛ عشق است.

عطر و بوی ناخوشایند در حالات مختلف عارف

شیخ سپس تعبیر عجیبی دارد:

وَكَذَلِكَ رُبَّمَا اسْتَوَى عِنْدَهُ التَّفَلُ وَالْعِطْرُ، بَلْ رُبَّمَا آثَرَ التَّفَلَ، وَذَلِكَ عِنْدَمَا يَكُونُ الْهَاجِسُ بِبَالِهِ اسْتِحْقَارَ مَا خَلَا الْحَقَّ.

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و چه‌بسا بوی ناخوش و عطر نزد او یکسان شود؛ بلکه گاهی بوی ناخوش را ترجیح دهد؛ و این هنگامی است که خاطرِ غالب او، حقیر شمردن هر چیزی جز حق باشد. QuranicThought +1

این مقام، مقام هر کسی نیست. گاهی عارف در حالتی قرار گرفته است که می‌خواهد هرچه غیر حق است در نظرش کوچک و حقیر شود؛ در آن حالت ممکن است حتی به امور خوشایند ظاهری نیز اعتنا نکند.

اما همین عارف ممکن است در حالت دیگری دقیقاً برعکس رفتار کند.

توجه عارف به زیبایی و آراستگی

ابن‌سینا ادامه می‌دهد:

وَرُبَّمَا أَصْغَى إِلَى الزِّينَةِ، وَأَحَبَّ مِنْ كُلِّ جِنْسٍ عَقِيلَتَهُ، وَكَرِهَ الْخِدَاجَ وَالسَّقَطَ.

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و چه‌بسا به زینت میل کند و از هر نوع چیزی بهترین و گرامی‌ترین آن را دوست بدارد و از چیز ناقص و کم‌بها ناخشنود باشد. QuranicThought +1

در این حالت، عارف خوش‌پوش و آراسته است؛ چیز ناقص و کم‌بها را دوست ندارد و از هر چیز، نوع خوب و شایسته‌اش را برمی‌گزیند.

این دیگر چرا؟

شیخ توضیح می‌دهد که این حالت هنگامی رخ می‌دهد که عارف به همراهی با احوال ظاهری توجه دارد و جمال و بهاء را نیز جلوه‌ای از عنایت نخستین می‌بیند.

در پایان می‌فرماید:

وَقَدْ يَخْتَلِفُ هَذَا فِي عَارِفَيْنِ، وَقَدْ يَخْتَلِفُ فِي عَارِفٍ بِحَسَبِ وَقْتَيْنِ.

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): این حالت ممکن است میان دو عارف متفاوت باشد و حتی ممکن است در یک عارف، در دو زمان مختلف، تفاوت پیدا کند. QuranicThought +1

عارف را از ظاهر او قضاوت نکنید

در شرح این عبارت گفته می‌شود که مقصود شیخ از بیان تفاوت همت‌های عارفان این است که کسی گمان نکند چون اشخاصی اهل‌الله، اولیای الهی یا اهل عرفان‌اند، پس الزاماً نباید چیزی داشته باشند، غذای خوبی بخورند یا لباس خوبی بپوشند.

این تصور در میان مردم دربارهٔ روحانیت نیز زیاد دیده می‌شود؛ گویی اگر کسی طلبه یا روحانی شد، الزاماً نباید هیچ امکاناتی داشته باشد.

شیخ‌الرئیس می‌گوید چنین قاعده‌ای وجود ندارد؛ زیرا همت‌ها و احوال عارفان متفاوت است و این مسئله را نمی‌توان صرفاً از ظاهر زندگی آنان سنجید.

گاهی عارفی را می‌بینید که کاملاً به دنیا بی‌اعتناست؛ زیر آفتاب زندگی می‌کند، چهره‌اش از آفتاب سوخته و ظاهر زندگی‌اش بسیار ساده است.

در صدر اسلام نیز برخی اصحاب پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم بسیار فقیر بودند و شرایط زندگی دشواری داشتند. در روایات نیز آمده است که به سبب کار، پوشیدن لباس‌های پشمی و گرمای هوا، بوی عرق در اجتماع روز جمعه موجب آزار می‌شد و پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم مردم را به غسل و نظافت برای جمعه سفارش فرمودند. Islamic Book +1

پس زهد و فقر ظاهری، به معنای بی‌اعتنایی مطلق به نظافت و آراستگی نیست.

از سوی دیگر، عارفی را می‌بینید که نور و بهاء حق را مشاهده می‌کند و به همین دلیل، خودش نیز آراستگی ظاهری را حفظ می‌کند.

حتی ممکن است یک عارف واحد در دو زمان، دو حالت متفاوت داشته باشد: زمانی به آراستگی ظاهری خود کاملاً توجه کند و زمانی دیگر نسبت به همان ظاهر بی‌اعتنا باشد.

«دواعی العِبَر»؛ یکی از ریشه‌های اختلاف نفوس

پس داریم ریشه‌یابی می‌کنیم که اختلاف‌ها از کجا پدید می‌آیند.

چرا در مقام ربوبیت نفس یک نفر ضعیف عمل می‌کند و دیگری قوی؟ چرا برای یک نفر کشف و شهود، تصرف در مادهٔ کائنات یا طی‌الارض آسان‌تر می‌شود، اما شخص دیگری حتی به‌ندرت خوابی معنادار می‌بیند؟

بخشی از ریشه‌ها اکنون روشن شد:

تفاوت همت‌ها ← تفاوت خواطر ← تفاوت دواعیِ عبرت

و پشت اینها، مسئلهٔ تعلقات، قوهٔ خیال و وضعیت وجودی انسان قرار دارد.

وقتی دربارهٔ ربوبیت نفس سخن می‌گوییم، برای فهم آن به مقدماتی نیاز داریم. نخست باید از حیث نظری بپذیریم که چنین قابلیتی در حقیقت نفس انسان وجود دارد و اصل این استعداد در تک‌تک انسان‌ها تعبیه شده است.

پس باید به سوی آن حرکت کرد؛ زیرا این قابلیت‌ها در سِرّ و نهان‌خانهٔ وجود خود انسان قرار دارند.

از حیث نظری تا عملیات بندگی

تا انسان این حقیقت را نداند، چگونه می‌تواند به سراغ آن برود؟ ابتدا باید از حیث نظری بفهمد چه حقیقتی در وجود او نهفته است؛ سپس منزل‌به‌منزل در سیر و سلوک بندگی حرکت کند و آن حقایق را کشف کند.

همت چیست؟ نفی خواطر چیست؟ توجه به ظاهر و ملکات چگونه است؟ اینها باید یکی‌یکی در «عملیات بندگی» پیاده شوند. ابتدا باید حیثیت نظری مسئله را به دست آورد و فهمید که از کجا باید آغاز کرد؛ بعد:

بسم الله؛ از تو حرکت، از خدا برکت.

زیبایی ماجرا اینجاست که وقتی ان‌شاءالله انسان به آن مراتب برسد، می‌فهمد همهٔ این حقایق از ابتدا در خود او بوده‌اند؛ فقط هنوز کشف نشده بودند.

اولین کشفی که باید برای ما حاصل شود، کشف خودمان است. نخستین شهود نیز باید شهود خودمان باشد؛ باید به مشاهدهٔ حقیقت خود بنشینیم.

شیث علیه‌السلام؛ هبةالله

برای پیوند این مطالب، چند جمله از ممدّ الهمم در شرح فصوص الحکم حضرت علامه حسن‌زاده آملی می‌خوانم؛ آنجا که دربارهٔ فصّ شیثی و حضرت شیث علیه‌السلام سخن می‌گوید.

حضرت شیث علیه‌السلام، فرزند حضرت آدم علیه‌السلام، به هبةالله معروف است. پس از شهادت هابیل، حضرت آدم علیه‌السلام بسیار سوخت و اندوهگین شد. همین سوختن، ظرفیتی در وجود او پدید آورد و خداوند حضرت شیث علیه‌السلام را به او هبه فرمود.

این سوختن‌ها به انسان ظرفیت می‌دهند. گاهی خودِ سوختن، یکی از بزرگ‌ترین اعمال انسان است و کارهایی در وجود او می‌کند.

در ممدّ الهمم آمده است:

«هبةُ الله است؛ زیرا اول موهبتی است که حق جلّ و علا به آدم هبه فرمود، که لسان حال آدم بعد از فقد هابیل این سؤال بود که حق جلّ و علا بدل از او را به وی ببخشد؛ و به او نبخشید مگر از او.» (scribd.com )

نکتهٔ اصلی همین عبارت آخر است: «به او نبخشید مگر از او.»

حضرت آدم علیه‌السلام چیزی را به زبان نیاورده بود؛ زبان حالش این بود که می‌سوخت و گریه می‌کرد و گویا در دل می‌خواست خداوند بدل هابیل را به او عطا کند. خداوند نیز که به آنچه در سینه‌هاست آگاه است، این موهبت را به او عطا کرد؛ اما ابن‌عربی نکته‌ای بسیار لطیف می‌گوید: خداوند آن را از خود آدم به آدم بخشید.

«وَما وَهَبَهُ إِلّا مِنْهُ»

متن عربی عبارت چنین است:

فَإِنَّ اللهَ وَهَبَهُ لِآدَمَ أَوَّلَ مَا وَهَبَهُ، وَمَا وَهَبَهُ إِلَّا مِنْهُ؛ لِأَنَّ الْوَلَدَ سِرُّ أَبِيهِ، فَمِنْهُ خَرَجَ وَإِلَيْهِ عَادَ.

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خداوند شیث را به‌عنوان نخستین موهبت به آدم بخشید، و او را جز از خودِ آدم به وی نبخشید؛ زیرا فرزند سرّ پدر خویش است؛ از او بیرون آمده و به سوی او بازمی‌گردد. (scribd.com )

عبارت:

الْوَلَدُ سِرُّ أَبِيهِ

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): فرزند، سرّ پدر خویش است.

در برخی متون عرفانی به صورت حدیث نقل شده است، هرچند در منابع نقد حدیث، برای آن اصل حدیثی معتبری گزارش نشده است. (dorar.net )

علامه توضیح می‌دهد که آدم، مشتمل بر شیث و جمیع اولاد خود بوده است؛ یعنی شیث در وجود پدر نهفته و بالقوه در او گنجانده شده بود. پس معنای «از او به او بخشید» این است که این موهبت، از حقیقت وجود خودِ آدم ظاهر شد.

همین نقطه به بحث ربوبیت نفس مربوط می‌شود.

شیث از کجا به حضرت آدم هبه شد؟ از خودِ وجود حضرت آدم.

علامه توضیح می‌دهد که این حقیقت در وجود پدر نهفته و بالقوه در او گنجانده شده است؛ سپس از او خارج می‌شود و به سوی او بازمی‌گردد:

فَمِنْهُ خَرَجَ وَإِلَيْهِ عَادَ.

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس از او بیرون آمد و به سوی او بازگشت.

انسان؛ «سرّ حق»

این مقدمه را داشته باشید تا جملهٔ قیسری در شرح فصوص الحکم روشن شود. در این سخن، اشاره‌ای بسیار سنگین وجود دارد:

در این سخن اشاره است به اینکه آدم نیز سرّ حق است.

الله‌اکبر.

تا اینجا ما به دنبال «سرّ خودمان» بودیم. می‌گفتیم بالاتر از مرتبهٔ روح، مرتبهٔ سرّ است؛ نهان‌خانهٔ وجود، مرتبه‌ای که دیگران از آن بی‌خبرند.

اما آیا تا به حال اندیشیده‌ایم که خود ما سرّ چه کسی هستیم؟

«سرّ»، از عالی‌ترین مراتب است. وقتی می‌خواهید دربارهٔ فرزندتان از تعبیرهای عاطفی استفاده کنید، می‌گویید: «تو همه‌چیز منی؛ وجود منی؛ عصارهٔ منی؛ چکیدهٔ منی.» این تعبیرها می‌خواهند از یک نسبت بسیار عمیق حکایت کنند.

در اینجا سخن بسیار بالاتر است: نسبت وجودی انسان با حضرت حق، در مرتبهٔ سرّ مطرح می‌شود.

عبارت را دوباره می‌خوانم:

«در این سخن اشاره است به اینکه آدم نیز سرّ حق است؛ زیرا ظهورش از او و عودش به سوی اوست.»

این جمله بسیار سنگین است.

ظهور انسان از اوست و بازگشتش نیز به سوی او. انسان از حضرت حق ظهور کرده و عود و بازگشتش نیز به سوی اوست.

همان‌گونه که در نقل عرفانی منسوب به حضرت عیسی علیه‌السلام آمده است:

إِنِّي ذَاهِبٌ إِلَى أَبِي.

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): من به سوی پدرم می‌روم.

این تعبیر در منابع تفسیری اسلامی در نقل از متون مسیحی آمده و «پدر» در آن به معنای پروردگار تفسیر شده است، نه پدر جسمانی. (altafsir.com )

یعنی: من بازگشت می‌کنم به سوی پروردگارم.

معنای «أبی» در نقل منسوب به حضرت عیسی علیه‌السلام

پدر حضرت عیسی علیه‌السلام چه کسی بود؟ مسلماً خداوند «پدر» او نیست؛ چنین نسبتی با توحید سازگار نیست. قرآن کریم صریحاً می‌فرماید:

«لَمْ يَلِدْ وَلَمْ يُولَدْ ۝ وَلَمْ يَكُنْ لَهُ كُفُوًا أَحَدٌ» (اخلاص، ۳–۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): نه زاده و نه زاده شده است، و هیچ‌کس همتا و همانند او نیست. Quran.com +1

در ماجرای حضرت مریم سلام‌الله‌علیها، قرآن می‌فرماید:

«فَأَرْسَلْنَا إِلَيْهَا رُوحَنَا فَتَمَثَّلَ لَهَا بَشَرًا سَوِيًّا» (مریم، ۱۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس روح خود را به سوی او فرستادیم و او برای مریم به صورت انسانی خوش‌اندام و کامل تمثل یافت. Quran.com +1

در تفاسیر، این فرستاده به حضرت جبرئیل علیه‌السلام تفسیر شده است. او در قوهٔ مثالی حضرت مریم سلام‌الله‌علیها به صورت جوانی خوش‌سیما و نورانی متمثل شد. حضرت مریم در آغاز، به سبب تقوا و عفت خود، فرمود:

«إِنِّي أَعُوذُ بِالرَّحْمَٰنِ مِنْكَ إِنْ كُنْتَ تَقِيًّا» (مریم، ۱۸)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): من از تو به خدای رحمان پناه می‌برم، اگر پرهیزگاری. Quran.com

سپس آن فرستاده فرمود:

«إِنَّمَا أَنَا رَسُولُ رَبِّكِ لِأَهَبَ لَكِ غُلَامًا زَكِيًّا» (مریم، ۱۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): من فقط فرستادهٔ پروردگار تو هستم تا پسری پاکیزه به تو بخشیده شود. Quran.com +1

این تعبیر «فَتَمَثَّلَ لَهَا» خودش یکی از رموز بحث قوهٔ خیال و عالم مثال است و نشان می‌دهد که قوهٔ مثال چه ظرفیت عظیمی دارد. کسی که بتواند با قوهٔ خیال خود به‌درستی رفتار کند، آثار بسیار بزرگی از آن خواهد دید. حتی در مسئلهٔ فرزندآوری نیز بحث‌هایی دربارهٔ تأثیر قوهٔ خیال مطرح شده است؛ فعلاً از این بحث عبور می‌کنیم.

«إني ذاهب إلى أبي وأبيكم السماوي»

اکنون آن نقل را کامل کنیم. در برخی متون تفسیری و عرفانی، از حضرت عیسی علیه‌السلام چنین نقل شده است:

إِنِّي ذَاهِبٌ إِلَى أَبِي وَأَبِيكُمُ السَّمَاوِيِّ.

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): من به سوی پدرِ آسمانیِ خود و شما می‌روم. Altafsir.com +1

در همان بیان عرفانی، مقصود از «أبی» و «أبیکم السماوی» روح‌القدس دانسته شده است؛ نه پدر جسمانی و نه نسبت دادن فرزند به ذات خداوند. در شرح آن تصریح شده است که مقصود، اتصال به روح‌القدسِ «واهب‌الصور» و مبدأ افاضهٔ ارواح و کمالات است. Altafsir.com +1

این قسمت آخر برای من بسیار شیرین است: «وَأَبِيكُمُ السَّمَاوِيِّ»؛ پدر آسمانی شما.

در این زبان عرفانی، یعنی شما نیز نسبتی با عالم بالا دارید؛ گویی فرزند آسمانید و از آن حقیقت عالی انشاء شده‌اید.

«سماء» و «أرض»؛ اصل و فرع

وقتی در این مباحث از «سماء» سخن می‌گوییم، در برابر آن «أرض» قرار می‌گیرد:

سماء، بالا؛ أرض، پایین.

اصل، بالا؛ فرع، پایین.

متن، بالا؛ شرح، پایین.

قضا، بالا؛ قدر، پایین.

عرش، بالا؛ فرش، پایین.

پس تعبیر «أبیکم السماوی» را در همین دستگاه معنا کنید: حقیقت و سرّ شما به عالم بالا متصل است و بازگشت شما نیز به سوی همان حقیقت است.

اگر دل بتواند این معنا را بفهمد، آن را بچشد و به آن برسد، اتفاق بزرگی در وجود انسان رخ می‌دهد.

از ربوبیت نفس تا ربوبیت سرّ

این دیگر فقط ربوبیت نفس نیست.

مسیر از ربوبیت نفس آغاز می‌شود، از ربوبیت قلب می‌گذرد، از ربوبیت روح عبور می‌کند و سرانجام به مقام ربوبیت سرّ می‌رسد.

امروز از ربوبیت نفس، پلی به مقام سرّ زدیم.

گاهی این معانی آن‌قدر سنگین‌اند که انسان پس از شنیدنشان دیگر نمی‌تواند به‌راحتی به مسائل عادی بازگردد. بعضی حرف‌ها انسان را در درون منقلب می‌کنند و زبان را می‌بندند.

انسان، «سرّ حق»

در این سیر معرفتی، مسئلهٔ زن و مرد مطرح نیست؛ سخن دربارهٔ حقیقت انسانی و پیوند معنوی‌ای است که بر سر سفرهٔ ولایت حاصل می‌شود.

فرض کنید پیش از همین جلسه، روح انسان قبض می‌شد و او از دنیا می‌رفت، بی‌آنکه این حقیقت را دریافته باشد. آیا احساس نمی‌کرد که چیزی بسیار بزرگ را از دست داده است؟ آیا حسرت نمی‌خورد که چرا در طول عمرش چنین حقیقتی را نفهمیده است؟

گاهی انسان را از کتابی به کتاب دیگر، از بحثی به بحث دیگر و از منزلی به منزل دیگر می‌برند؛ گویی دستش را گرفته‌اند و آرام‌آرام پیش می‌برند تا سرانجام به این منزل برسد.

ای کاش باور کنیم که صاحب داریم.

اگر بخواهم همهٔ این بحث را چنان بگویم که حتی کسی با بهرهٔ علمی اندک نیز اصل قصه را بفهمد، باید گفت: انسان، صرف‌نظر از اینکه اکنون در چه وضعی است و با خودش چه کرده، با حقیقتی بسیار عظیم آفریده شده است.

نسبت انسان با امام عصر عجل‌الله‌تعالی‌فرجه‌الشریف

امام عصر عجل‌الله‌تعالی‌فرجه‌الشریف، خلاصه، زبده، چکیده و عصارهٔ اسماء حسنی و حقایق و رقایق عالم هستی است؛ خلیفةالله و بقیةالله است.

حال تصور کنید حضرت با همهٔ این عظمت، انسان را مورد عنایت قرار دهد و به او بفرماید: تو از منی؛ تو سرّ منی.

در همین بحث گفتیم:

الْوَلَدُ سِرُّ أَبِيهِ.

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): فرزند، سرّ پدر خویش است.

اگر از ناحیهٔ حضرت چنین نسبتی پذیرفته شود، انسان در برابر آن باید حریم نگه دارد؛ ادب مع‌الله و ادب مع صاحب‌الزمان داشته باشد، سر به زیر بیندازد و وقتی به خودش نگاه می‌کند، از فاصلهٔ میان آن حقیقت و وضع فعلی خودش شرمنده شود.

آن‌وقت زبان حالش چنین می‌شود:

ای نفس، تو این‌گونه خطاکار نبودی برهم‌زنِ آرامش دلدار نبودی

هر نیمه‌شب آمد گل نرگس به سراغت دنبال تو می‌گشت، تو بیدار نبودی

اکنون انسان می‌فهمد معنای این آمدن‌ها چه بوده است.

اگر دل انسان در چنین جایی می‌شکند و اشکش جاری می‌شود، تعجبی ندارد. سخن از کسی است که دلش برای انسان تنگ می‌شود؛ صاحب و حجت الهی‌ای که انسان با او نسبتی وجودی پیدا می‌کند.

شما سرّ حجت‌الله‌اید.

پاورقیِ ویرایشی: متن حاضر از پیاده‌سازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمه‌های فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسش‌وپاسخ‌های سالن و صداهای جانبی حذف شده‌اند. نشانه‌های فنیِ Segments در متن نهایی وجود ندارد.