ددروس معرفت نفس
بازگشت به پخش
متن کاملخلاصهنسخه کتابی · جلسه 069

[نفس عمیق]

یا رب اعوذ بک من همزات الشياطين ومن شر نفسي ومن شر خلقک.

بسم الله الرحمن الرحيم.

لا حول ولا قوة الا بالله العلي العظيم.

اللهم اياک نعبد واياک نستعين.

الحمد لله على کل نعمہ واسأل الله من فضله.

المستغاث بک يا صاحب الزمان، المستغاث بک يا صاحب الزمان، المستغاث بک يا صاحب الزمان.

السلام علیک يا داعی الله وربانیة آياتہ.

سلام عليكم ورحمة الله.

در محضر پنج شهید خوشنام هستیم. ان‌شاءالله که عزیز زهرا هر کجا تشریف دارند، حالشان خوب باشد و به برکت این شهدا از صائع جمع ما دعا کنند. صلواتی ختم بفرمایید.

اللهم صل على محمد وآل محمد و عجل فرجهم.

من دعاگوی عزیزانی هستم که حرف گوش کنند. خیلی حضرت استاد، روحش شاد، به حرف گوش کردن تأکید داشتند.

الان می‌بینم که بعضی از دوستان که خودشان را عضو کلاس می‌دانند، باز نیامده‌اند جلو و آن ته‌ها نشسته‌اند. این خوب نیست. یک بار من می‌گویم دوستان بیایند جلو تا من بدانم اعضای کلاس چه کسانی هستند و روی آنها تمرکز کنم. من با شما ارتباط می‌گیرم. اجازه ندهید من مجبور شوم بعضی حرف‌ها را بزنم. من با شما ارتباط می‌گیرم، از زبان دل شما حرف می‌زنم، طلب وجودی‌تان را...

[نفس عمیق]

چه عرض کنیم؟ خدا به همه شما خیر کثیر بدهد.

پیش از اینکه هدیه را تقدیم کنم، می‌خواهم تأکید کنم که حواسمان جمع باشد. زحماتی که ما در مسیر تعلیم و تربیت می‌کشیم، قطعاً نتیجه می‌دهد. حالا یکی زود گور می‌گیرد و وجودش آتش می‌گیرد و زود نتیجه می‌دهد که خیلی هم خطرناک است. آن‌هایی که زود به جایی می‌رسند، خیلی خطرناک است. نخواهید زود برسید. و خیلی‌ها هستند که دیر می‌رسند. دلایلی هم دارد که حالا به وقتش عرض می‌کنم.

بعید می‌دانم امروز بتوانم حداقل دو دلیلی را که حضرت استاد دارند درباره اینکه چرا انسان‌ها دیر می‌گیرند و علتش چیست، بیان کنم؛ چون حرف بسیار مهمی امروز داریم.

پیش از جلسه هم در جوار شهدا، عزیزی از آقایان را زیارت کردم که از شمال می‌آیند. بنده خدا این همه راه را معمولاً برای غالب جلسات می‌آیند. من خجالت‌زده و شرمنده می‌شوم. با ایشان گفتگو کردم که این همه راه، بالاخره اذیت می‌شوید و این‌ها.

بعد از حرف خودم خجالت کشیدم که به تو چه اصلاً؟ تو چه‌کاره‌ای که به این بنده خدا می‌گویی برای چه می‌آیی این همه راه؟ این‌ها زحماتی است که می‌کشند. بالاخره این همه راه، رفت‌وآمد؛ یکی دو بار که نیست. وقت و عمرش که در راه، سر راه گیر نیاورده است. بالاخره در ملکوت عالم چیزی به او القا شده است. دارد چیزی پیدا می‌کند. به شما چه ربطی دارد که دخالت می‌کنی؟ تازه من باید حواسم را جمع کنم که وقت شما را نگیرم.

به همین خاطر، وقتی این عزیز را دیدم و شرمنده شدم، سریع گشتم و یک جایی را برای خودم در گوشی ذخیره کردم. اصوات خیلی نابی را از حضرت استاد ذخیره کرده‌ام که برای زمان‌هایی که دلتنگ می‌شوم، گوش می‌دهم. یکی از آن‌ها را انتخاب کردم که تقریباً سه دقیقه است.

گفتم شما هم گوش بدهید که حضرت استاد نظرشان درباره این سختی‌هایی که در مسیر تحصیل علم، تزکیه نفس و انسان‌سازی خودتان می‌کشید چیست. یک مقدار کیف کنید، خوشحال شوید، سجده شکر کنید. همین که نفسِ این حرکت را به شما توفیق داده‌اند که تردد کنید بین مجالس صالحین و مؤمنین و اهل علم و حکمت و عرفان، این یک روزی نتیجه می‌دهد؛ این را مطمئن باشید.

حالا این هم یادم باشد که این جمله‌ای که الان عرض می‌کنم، بعداً از توی... قبلاً در گوشی می‌گفتیم، دیگر الان پررویی می‌کنیم و این درگوشی را می‌گوییم، بعد حذفش کنیم. یادمان باشد که حذف شود و بیرون نرود و دیگر توفیق شد که امروز خدمت شما برسد.

این را از این جهت عرض کردم که باز می‌گویم قدر خودتان را بدانید. این جلسات صاحب دارد. در دام عشق کسی افتاده‌اید که اگر شما رهایش کنید، او شما را رها نمی‌کند.

در بین شما کسانی هستند که چشمشان ترسیده از این حقایق و این معارف و از سیر و سلوک به‌خصوص. بعضاً زحماتی کشیده‌اند، قبلاً نتیجه نگرفته‌اند یا اذیت شده‌اند، یا پرچم‌داران این راه از راه بریده‌اند؛ به‌هرحال یا کسانی که مدعی بودند، این‌ها ترسیده‌اند. یک پا می‌گویند و با یک دل می‌آیند، با یک دل می‌روند.

دو دل نباشید. ای یک‌دله‌ی صد دله، دل یک‌دله کن. مطمئن باشید که سررشته دست کس دیگری است. از من تا شماها، الحمدلله تحت نظر و نظره رحیمیه‌شان، بهتر است بگوییم هستیم؛ که بنده را با نظره رحیمیه‌شان می‌رسانند تا این جلسه تعطیل نشود، شما پشت در نمانید.

و الا بعد، اگر آن وضع ادامه پیدا می‌کرد، باید امروز به آقای هاشمی‌نیا با کمال شرمندگی پیام می‌دادم که با کمال شرمندگی من را به بچه‌ها برسانید؛ نمی‌توانم بیایم. همین.

[روشن کردن میکروفون]

ان‌شاءالله که عاقبت همه‌مان خیر باشد. این صوت حضرت استاد را عزیزم، آقای دکتر هاشمی، برایتان می‌گذارد. قشنگ گوش بدهید؛ سه دقیقه و خورده‌ای است. نثار روح بلندشان صلوات بفرستید.

اللهم صل على محمد و آل محمد و عجل فرجهم.

امام نهم فرمود که این مشکلاتی که برای شما پیش می‌آید، غم‌ها و اندوه‌هایی که برای شما پیش می‌آید، عرض می‌کنم مطابق روایات دیگر، آن کسی که سنش به کهولت رسیده، پیر شده؛ پیر تنش شکسته، پیر دلش شکسته، پیر از دنیا روگردان شده، به اصطلاح دنیا از دست او گرفته شد. دیگر آن شوق و ذوق به دنیا را ندارد. دیگر کم‌کم کارش به جایی می‌رسد که دنیا را آب ببرد، او را خواب می‌برد.

و چقدر سنگ دنیا را به سینه می‌زد؛ آنجا را بخرم، آنجا را بگیرم. شب و روز با خیال خود به فکر بود. حالا دیگر تمام این خیالات را می‌بیند که نقش بر آب شد. دیگر حالا تا دهنش توی گور است.

این تن شکسته و کوفته او بخواهد بنشیند، در رنج است؛ بخواهد بخوابد، در رنج است؛ بخواهد راه برود، در رنج است؛ می‌خواهد غذا بخورد، در رنج است. فعلاً زندگی برای او سخت است، ناگوار است. اما همه این ناگواری‌ها را به حسابش می‌آورد.

چنین نیست که در اینجا بنده خدا رنج ببیند و رنج او در نظام عالم به حساب سعادت و ثواب او نبوده باشد.

جناب امام نهم به جناب عالی مؤمن می‌فرماید: مؤمن وقتی آنجایی شده که در اینجا تلخی‌ها دیده، ناگواری‌ها دیده، مشکلاتی را تحمل کرده و صبرها و بردباری‌ها داشته، در آنجا مقاماتی برای خود می‌بیند. پاداش‌هایی برای خود می‌بیند از ناحیه صبرش، از ناحیه بردباری‌اش.

صبر کرد، تن به حرام درنداد. روزه گرفت تا اینکه شهوت خودش را بشکند که مبادا...

فرمود جناب رسول الله درباره روزه گرفتن تعبیری... تا این زمان بگذار تا وقت دیگر. روزه می‌گیرد تا شهوت خودش را بشکند که مبادا.

می‌دانید صبر او چقدر برای او کار می‌رسد؟ نظام عالم را مشاهده می‌کند. عقل او می‌گوید که نظام، نظام خطا نیست و به دنبال غلط و خطا نمی‌رود؛ پیر یا جوان.

می‌دانید این توجه او برای او چقدر کار می‌رسد؟

جناب امام نهم فرمود آنجایی می‌شود وقتی پاداش صبر در مقابل آن مشکلاتش را که مشاهده می‌کند، در آنجا تقاضایش این است که: وا الها، من بروم به دنیا و از این‌گونه مشکلات و بیشتر از این مشکلات را بکشم و صابر بوده باشم در راه رضای تو.

بگویم بنده‌ام، حکم کن که تو فرمایی، لطف کن که تو فرمایی، حکم کن که طاعتی شی تا در مقابل رضایم و تسلیم به رضای تو و فرمان تو صاحب این بقا بوده باشم.

صلوات بفرستید.

اللهم صل علی محمد و آل محمد.

حضور عزیزان محافظ امنیت، مدافع امنیت را هم در جلسه‌مان مقتضی می‌شمریم.

خدا حق این عزیزان را حلال کند بر گردن ما و حفظشان کند، ان‌شاءالله، از شر و کید دشمنان.

از مشهد هم پیام داده بودند دوستان که سیره عملی حضرت استاد در ماه مبارک رمضان چه بوده است؟ ما قبلاً عرض کردیم، البته در لواسان، عزیزانی که جلسه سه رسول که لواسان آمدند، آنجا گفتیم ماه رجب ماه تخلیه است و ماه شعبان ماه تخلیه است و ماه مبارک رمضان ماه تجلی است. این تجلیات حضرت حق در ماه مبارک رمضان به اوج می‌رسد و جایی که خدا تجلی کرده، قرآن است.

گفتیم تا می‌توانید قرآن بخوانید؛ هم ختم داشته باشید و هم خصوصاً سوره قدر را تا می‌توانید در ماه مبارک رمضان. توصیه حضرت استاد به سوره قدر بود. البته ایشان به شاگردان خاص خود می‌فرمودند که روزی هزار بار سوره قدر بخوانید، صد بار دخان. حالا صبح تا شبش، نه فقط روز باشد؛ یعنی در هر شبانه‌روز ماه مبارک رمضان شما به دستور ایشان هزار بار قدر، صد بار سوره دخان.

حالا برای بعضی‌ها سخت است؛ مخصوصاً آقایی که سر کار می‌رود یا عزیزانی که محصل هستند یا بچه‌دار هستند. هر مقدارش را می‌توانید. می‌توانید همه‌اش را، انجام دهید؛ نمی‌توانید، بالاخره دستی به آتش داشته باشید و بهره‌اش را ببرید.

مخصوصاً در شب‌های قدر روایت هم داریم کسی هزار مرتبه سوره قدر را بگوید، می‌بیند آنچه را که برایش مشیت الهی مقدر می‌شود و چشمش به ملکوت باز می‌شود و آن‌ها را می‌توانید به روایت مراجعه کنید.

اما هدیه امروزمان را هم تقدیم کنیم.

[مکث]

خیلی شیرین است؛ هدیه امروز خیلی خوب و عالی است.

ما اگر آن دو جلسه‌ای که بچه‌ها می‌گویند، صوتش بارگذاری نشده باشد، تشخیصشان واقعاً این باشد که دو جلسه بارگذاری نشده است، امروز روز چهلمین جلسه است. اما اگر اشتباه شده باشد و آن دو جلسه بارگذاری شده باشد، امروز چهلمین جلسه است. لذا دعایی هم که، دستوری هم که تقدیم می‌کنیم، خاص است به جهت عدد چهل.

[مکث]

در آیه هشتاد و سه سوره شعراء، آیه‌ای را از حضرت ابراهیم علیه الصلاة والسلام و علی النبي و آله نقل فرمود حضرت حق آورده که: «رب هب لي حكما».

[مکث]

همین؛ خدا، خدای من، ببخش به من حکم را. حالا این حکم چیست؟ عرض می‌کنیم.

«رب هب لي حكما والحقني بصالحین». من را به صالحین ملحق کن.

البته دو آیه بعدش هم دعاست. آیه هشتاد و چهار و هشتاد و پنج هم: «واجعل لسان صدق في الآخرین». خیلی شیرین است. «واجعلني من ورثة جنت النعیم».

این سه دعا از دعاهای بسیار عالی است که حضرت استاد خیلی تأکید داشتند به دعاهای انبیا، مخصوصاً دعاهای حضرت ابراهیم؛ که ابراهیم‌مشرب بشوی و این دعاها را بخوانی.

حالا آن دستوری که الان عرض می‌کنم، مربوط به آیه هشتاد و سه است؛ یعنی «رب هب لي حكما والحقني بصالحین».

اولاً این حکم را ببینیم چیست. از تفسیر المیزان، نظر حضرت علامه طباطبایی علیه رحمة را برایتان بخوانم. فرمودند:

«در جمله‌ی هب لي حكما منظورش از حکم همان است که در کلام گذشته موسی که فرمود فوهب لي ربي حكما گفتیم که حکم به معنای اصابه‌ی نظر و داشتن رأی مصاب در مسائل کلی اعتقادی و عملی است.»

رأی مصاب؛ مصیبه یعنی می‌خورد به هدف، می‌خورد به خال. مثل تیری است که پرتاب می‌کنی و اصابت می‌کند. اصابت، مصاب، مصیب؛ اصابت می‌کند به هدف. یعنی رأیِ شما مصاب می‌شود. علمت محکم می‌شود. پایه‌های علمی و حکمیت محکم و مستحکم می‌شود.

ادامه فرمایش حضرت استاد علامه طباطبایی:

«و نیز در تطبیق عمل بر آن معارف کلی‌ست.»

همچنان که آیه «و ما أرسلنا من قبلك من رسول إلا نوح إليه أنه لا إله إلا أنا». به‌به، چقدر شیرین است آیه: «لا إله إلا أنا فاعبدون».

حضرت علامه طباطبایی توجه ما را جلب می‌کند به این آیه. می‌فرماید: ببینید، در آن دقت کنید؛ درباره معارف اعتقادی و عملی است که جامع همه آنها توحید و تقواست.

خب توحید کدام است؟ «لا إله إلا أنا». این علم نظری است؛ علم فکری و اعتقادی است.

عملی‌اش کدام است؟ «فاعبدون». پس خدا را عبادت کنید.

حضرت علامه طباطبایی می‌فرماید که این حکمی که اینجا در این آیه «رب هب لي حكما» آمده، منظور در حقیقت حکم اصابت نظر شما در مسائل کلی اعتقادی و عملی است؛ یعنی هر دو.

خیلی جالب است، نه؟ یعنی هم شما را از حیث حکمت نظری تقویت می‌کند، هم حکمت عملی. این قشنگی‌اش است. دو بالت را قوت می‌بخشد که بتوانی خوب پرواز کنی.

خب، یک روایت هم حالا... این البته آخرش هم که می‌فرماید «والحقني بصالحین» خیلی شیرین است که فرمود ما را ملحق کن به صالحین.

این صالحین، منظور صالحین قبل و بعد است. حالا اینجا صلاح، صالحین. صلاح را می‌دانید مقابل فساد است. لغویون گفتند فساد یعنی تغییر در طبیعت اصل؛ آن طبیعت اصلی اشیا.

فساد. بله، طبیعت اصلی‌شان.

مثالی که زدند: مثل اینکه طبیعت زنبور چیست؟ تولید عسل ناب. بعد شما بیایی دست ببری در طبیعتش. آن عسل، اصلاً اصلِ طبیعت زنبور اقتضای آن عسل را دارد؛ یعنی صلاحش بر این است.

دست ببری در آن؛ یعنی مثلاً شکر بگذاری کنار گل‌ها، این زنبور بیچاره به جای اینکه برود شهد گل بردارد، شکر بخورد که الان خیلی این کار را می‌کنند. این می‌شود فساد. این معنای فساد است. از آن طبیعتش فاصله می‌اندازی.

[مکث]

خیلی جالب است که یادم آمد آن روایت پیغمبر عزیز، Allah، برایتان اینجا یک روز خواندم. فرمودند: «فقل کل میسر لما خلق له».

کلاً برای آن چیزی که خلق شدید، کار برای شما آسان شده است. طبیعت شما، آن اصالت وجودی شما، طبیعت شما به گونه‌ای تعبیه شده است که برای آن چیزی که خلق شدید، کار برای شما آسان است.

اتفاقاً اگر به سمت گناه بروید، برایتان کار سخت می‌شود، سخت می‌شود.

حالا اگر فرصت بشود، که بعید می‌دانم، از جهت فلسفی این را اثبات می‌کنیم که چرا وقتی به سمت گناه می‌رویم، کار سخت می‌شود؛ یعنی بحث اخلاقی نه، از جهت فلسفی.

ربط پیدا می‌کند به آن وجود ملایم و نامُلایم از اشیا. ملایم و نامُلایم؛ این را یک بار یک چیزکی گفتیم و از آن رد شدیم از جهت فلسفی. یادتان باشد، حالا اگر این جلسه نشد، ان‌شاءالله جلسه بعد توضیح می‌دهیم؛ چیز شیرینی است.

یا آن دعایی که حضرت زهرا، چقدر شیرین است؛ چقدر خانم عالی دعا کرده.

[عربی]

خدایا من را مشغول به آن کاری کن که برای آن خلقم کردی. یعنی طبیعت من اصلاً برای آن آفریده شده است.

حالا قرآن می‌گوید ما را برای چه خلق کرد؟ آفرین.

[عربی]

خب این [عربی] امام صادق [عربی] چه تعبیر کردند؟ احسنت.

[عربی]

عرفان، معرفت.

پس اصلاً طبیعت ما، سرشت ما، اصالت وجودی ما کشش دارد به سمت حکمت. کسی که بعداً می‌آید، آن طبیعت ثانویه را پیدا کرده است. دیگر فطرتش را کشته، جبلی پیدا کرده است.

[عربی]

تقطیع نکنید، بعداً بچه‌های رسانه حرف ما را تقطیع نکنند. جبلی باعث شده که ما همه آن بیچاره بشویم.

[خنده]

یک حدیث هم تقدیم کنم؛ بعد اگر احساس کنم که بیشتر طلب دارید، یک حرف درگوشی از علامه رفیع قزوینی پیرامون این دعا به شما می‌گویم.

اینکه می‌گویم جلو بنشینید، دلیلش این است که من بتوانم دلتان را بخوانم. کمی دور می‌نشینید، نمی‌توانم بخوانم.

در تفسیر اهل بیت می‌دانید چند سند دارد؟ تفسیر اهل بیت علیهم السلام، جلد ده، صفحه پانصد و شصت و چهار. بحار، جلد بیست، صفحه هشتاد و یک. عُدَّة الداعی، یکی از کتاب‌های کتب ادعیه‌ای، البته در اثبات، کتب اثباتیه. مخصوص ادعیه ما.

ابن فهد حلی، همان سه تا عالم بزرگوار که علامه طباطبایی فرمود: «کل کمّالینا»، یکی‌شان ابن فهد حلی، صاحب این کتاب است. عُدَّة الداعی.

رفتید ان‌شاءالله کربلا، بالای خیمه‌گاه، بالاتر، خیابان باب‌القبله، بعد از خیمه‌گاه قبرشان است. ابن فهد حلی، استاد علامه حلی. در این کتاب هم صفحه سیصد می‌توانید این روایت را ببینید.

پیامبر اعظم، شأن اسلام، سید کائنات، فرمودند:

[عربی]

یعنی کسی که وضو بگیرد...

[عربی]

بعد خارج شود و به سمت مسجد برود.

[عربی]

بعد وقتی که از خانه خارج می‌شود و به سمت مسجد می‌رود، وضویش را گرفته باشد و این دعا را بخواند.

[عربی]

چه تأثیری دارد؟ دیگر فرموده مستقیم پیغمبر است.

به‌به! «وهب الله له حكما وعلما». خدا به او هبه می‌کند. هبه هم ما عرض کردیم که فرقش با عطا چیست. در بحث مربوط به شب نیمه شعبان عرض کردیم فرق هبه با عطا چیست.

چه چیزی به او می‌بخشد خدا؟ «حكما وعلما».

جالب است که علم را جدا از حکم آورده است. یعنی اگر کسی این روایت را بگیرد و ندیده باشد که «رب هب لي حكما» چیست، و فقط علم بگیرد، اشتباه کرده است؛ چون پیغمبر جدا کرد: «حكما وعلما».

حالا فرقش در چه بود؟ علم، علم فکری، علم نظری، اندیشه بود؛ در حقیقت همین ورزش فکری که ما داریم انجام می‌دهیم. حکمت، باطنش بود. حکمت، علم به احوال اعیان اشیا و موجودات به قدر طاقت بشری بود.

خب، دیگر چه؟ «والحقه». ادامه فرمایش پیغمبر:

«والحقه بصالح من مضى وصالح من بقى، من بقي».

خدا او را ملحق می‌کند. عجب دعایی است. به صالحانِ کسانی که رفتند، هم قبلی‌ها و هم بعدی‌ها.

«واجتمع في جوامع المؤمنین» است. اینجا می‌شود «مع الصادقین». صادقین، وجه اتمش در قرآن که «كونوا مع الصادقین» است. در تأویلش فرمودند وجه اتم صادقین، امیرالمؤمنین است. یعنی این دعا کاری می‌کند که تو بروی هم‌نشین امیرالمؤمنین بشوی. چیز کمی است؟ و کسانی که با حضرت هم‌نشین هستند.

خیلی عالی است. پس می‌گویم دیگر، زبده است، چکیده است، عصاره است، برجسته است این دعا که جلسه چهلم دارم می‌گویم.

آقا محسن، یک‌جوری نگاهم می‌کنی. چه داری زیر لب می‌گویی؟ یک صلوات بفرستید.

اللهم صل على محمد و آل محمد و عجل فرجهم.

[صدای جمعیت]

خیلی صلواتتان، نه از حیث صداها، از حیث دیگری می‌گویم، بی‌حال بود؟ نمی‌گویم. آن چیزی که در گوشم...

[صدای جمعیت]

خدا خیرتان بدهد. همیشه این‌طور باشید.

اوست یکی از مشایخ حضرت استاد، علامه استاد ابوالحسن رفیعی قزوینی است. اصوات استاد را که گوش بدهید، هنوز موجود است؛ اصوات ایشان، الحمدلله، جلساتشان هست. گوش بدهید. یک مقدار هم من زبان‌دراز هستم، چون صوت‌هایشان را گوش می‌دهیم. این‌ها را همه را در جلسه استاد نگرفتیم که. شما می‌توانید گوش بدهید، از ما هم ان‌شاءالله جلو می‌زنید. همین الانش جلوتر هستید، چه برسد به اینکه گوش بدهید.

خیلی از ایشان به عظمت یاد می‌کردم؛ از استادشان، علامه رفیعی قزوینی. ایشان خیلی این دعا را می‌خواندند و نظر ایشان درباره تأثیر این دعا چه بود؟ آن را مردد بودم بگویم یا نه.

[مکث]

که چه شما بخواهید و چه نخواهید؛ چون بعضی‌ها می‌گویند بر اساس فرمایشات سیر و سلوکی علامه طباطبایی، ما نباید دنبال این چیزها باشیم.

بله، احسن به شما. درست است. اما در نفس این دعا این هست؛ چه بخواهی، چه طلب کنی، چه نکنی.

[نفس عمیق]

برای همین بعداً دست و پایتان را گم نکنید اگر با آدابش و درست گفتید و رسیدید به آنجا که خیلی هم دوست دارید، می‌دانم بعضی‌هایتان. فکر می‌کنید چیست؟ چه آش دهن‌سوزی مثلاً.

منظور نظر علامه رفیعی قزوینی این بود که اگر مداومت با آدابش بر این ذکر قرآنی داشته باشید، رفته‌رفته خدا به شما چشم برزخی و باطن‌بین می‌دهد.

اولین حسن چشم باطن‌بین این است که خودت را ببینی. کاری به دیگری نداشته باش. اینکه بخواهی دیگری را رصد کنی، دزدی است. اتفاقاً وقتی وارد جماعت می‌شوی، باید مدام بگویی «یا ستّار العیوب» تا چشمت بسته شود.

البته همیشه هم که نیست، می‌دانید. یک صوتی هست که مدام می‌گویم یادم می‌رود بیاورم. خود حضرت استاد این را تأکید می‌کند. اولیای خدا، ایشان می‌فرماید حتی اولیای خدا، چه برسد به دیگران، این‌طور نیست که دائماً چشمشان باز باشد. لحظاتی است، وقت‌هایی است؛ اگر به آنجا هم رسیده باشند.

خدا اجازه نمی‌دهد. خدا غیور است، به‌شدت غیرتمند است بر خلقش و اجازه نمی‌دهد. مخصوصاً اگر ببیند کسی اهل دزدی شد؛ چشم به او داده و مدام دزدی می‌کند، از باطن دیگران می‌خواهد باب سوءاستفاده کند. این دیگر هیچ.

[نفس عمیق]

این را اصلاً به قول امروزی‌ها لفتش می‌دهند. از این حقایق عرشی لفتش می‌دهند، ترکش می‌کنند.

[نفس عمیق]

خب، این هم تا اینجا.

[نفس عمیق]

فکر می‌کنم خیلی وقت گذاشتیم برای مقدمه بحثمان.

جانم؟ آدابش؟

[خنده]

دیگر آدابش مربوط به سیر و سلوک عملی است. لوازمش، ان‌شاءالله.

[سرفه]

برویم سراغ ادامه درس و بحثمان در آن.

[مکث]

برویم سراغ ادامه درس و بحثمان در...

[مکث]

آن حرف بسیار رصین و وزین و عرشی و... چه عرض کنم، چه اسمی برایش بگذارم؟ عالی و اعلایی که دو سه جلسه آخر به آن رسیدیم، در خصوص ربوبیت نفس.

[مکث]

یک نکته دیگر هم خدمتتان عرض کنم. این هم البته جزء درگوشی‌هاست؛ اما نباید... ولی خیلی هم حالا مطلب خشمخاشی نیست، چیز خاصی آن‌طوری هم نیست. اگر می‌گویند: آقا، تو دیگر آن‌قدر شورش را درآوردی، چیزهایی که برای ما پیش‌پاافتاده است می‌گویی درگوشی. این‌ها که با نخود کیش می‌شود. این چیزها را ما سالیان سال طی کردیم، شما می‌گویی درگوشی. ببخشید، به شما جسارت می‌شود.

این روایتی که جلسه پیش تقدیم کردیم، گفتیم این جلسه توضیحش را می‌دهیم. بعد نظر عارف عربی بود در جلد پنج و هفت، ببخشید در فتوحات، و نظر ملاصدرا بود در جلد پنج و هفت تفسیر قرآنش. آنجا نقل نکرده بودند که این حدیث است.

[مکث]

بعد من ولی یک جایی دیده بودم یک روایتی را شبیه به این. بعد هرچه فکر می‌کردم کجا دیدم، پیدایش نمی‌کردم. پیدایش نکردم بالاخره. دوست داشتم که آن روایت را پیدا کنم برایتان که همین مضمون را دارد. خب شیرین‌تر است. یادم هست حدیث قدسی بود. پیدا نمی‌کردم.

تا اینکه همین امروز توسل کردم به یک روش خاصی، به یک روش خاصی توسل کردم و...

[مکث]

در قوه خیالم این کتاب آمد. صورت این کتاب در قوه خیالم آمد. کتاب «کلمات مکنونه» ملا محسن فیض.

مدت‌ها بود که من این کتاب را خوانده بودم، شرحش داده بودم، گذاشته بودم کنار. آمد در ذهنم. گفتم ان‌شاءالله خودش باشد، توسل‌مان درست باشد.

کتاب را از کتابخانه... خب آن همه کتاب را من چگونه یکی‌یکی بردارم و نگاه کنم تا این روایت را پیدا کنم؟ کتاب را برداشتم، باز کردم، دیدم همان حدیث در آن است.

[خنده]

همان روایتی که دنبالش بودم. این‌ها برکات جلسه شماست. این‌ها را می‌گویم که یک مقدار قدر خودتان و جلسه را بدانید.

روایت را البته ملا محسن بین فرمایش خودش می‌آورد. ببینیم می‌رسیم به آن روایت یا نه.

قبل از اینکه فرمایش ملا محسن را بخوانم، متن فرمایش فتوحات عربی و ملاصدرا را...

عرض کردیم که وقتی انسان از دنیا می‌رود، نامه‌ای از طرف خدای منان برای او می‌آید. متن نامه این بود:

«من الحي القيوم الذي لا يموت إلى الحي القيوم الذي لا يموت».

این جلسه پیش، آخر جلسه گفتیم که بعضی‌هایتان هم منقلب شدید، به گریه افتادید.

«اما بعد»، خدا دارد می‌فرماید:

«اما بعد فإني أقول لشيء كن فيكون».

من وقتی به چیزی می‌گویم باش، پس درجا می‌باشد.

«وقد جعلتک تقول لشيء كن فيكون».

تو را هم جوری قرار دادم که از این به بعد هرچه بخواهی اراده کنی، فقط کافی است بگویی «کن فيكون»، می‌باشد.

حالا اینجا دو تا نظر وجود دارد.

بعضی از مفسران، بسیاری از مفسران، بر اساس همین فرمایش گفته‌اند که نیاز دارد؛ مثلاً نظرشان این است که شما می‌خواهید یک سیب را در بهشت انشا کنید. یک مثال دست‌وپاافتاده و پیش‌پاافتاده بزنیم؛ می‌گویند شکلش را باید مثلاً روی زمین، روی شن‌های بهشت بکشید، بعد آن زنده می‌شود و حیات پیدا می‌کند.

علامه طباطبایی می‌فرماید: نه، این‌طور نیست. نیاز به کشیدن شکل هم نیست. اصلاً نیاز به گفتنش هم نیست. اینجا فرمود «فيقول»؛ یعنی پس بگو. آن «فيقول»، آن تکوین وجود، آن خودِ وجود، خداوند تو را تکویناً به گونه‌ای قرار می‌دهد که اصلاً نیاز به گفتن ندارد. وجود تو وقتی اراده می‌کند چیزی باشد، درجا می‌باشد. این نظر علامه طباطبایی است. اصلاً نیازی نیست شکلش را هم بکشی.

به نظر بنده حقیر ـ جاهایی که نظر خودم باشد می‌گویم ـ منظور علامه طباطبایی می‌تواند این باشد که حتی نیاز ندارد آن را در قوه خیالت ترسیم کنی؛ نه روی زمین بهشت بکشی. آنجا جای نقاشی کردن نیست. در قوه خیالت هم شکلش را نمی‌خواهد بکشی. همین که نیت کردی، تمام؛ اراده کردی، تمام؛ می‌شود.

این اوج، اوج، اوج مقام ربوبیت نفس است که عرض کردیم بعضی از آیات قرآن هستند که این فرمایش را تأیید می‌کنند.

مثلاً آیه ۷۱ سوره زخرف. بروید ببینید آیه را:

«يطاف عليهم»؛ طواف می‌کنند این‌ها را «بسحاف من وهب». و اکواب.

دستشان ابریق‌هایی، جام‌هایی از طلا است و...

[مکث]

«و فیها ما تشتهی الأنفس».

در این جام‌های طلا چیست که می‌آورند و به اهل ایمان می‌دهند؟

[مکث]

از پیش تعیین‌شده نیست؛ مثلاً سیب و گلابی و شراب طهورای بهشت را بیاورند و بگویند بفرما، این را بخور. این‌طور نیست. آیه قرآن دارم می‌خوانم.

«فیها»؛ یعنی در آن‌ها، در آن جام‌ها چیست؟ «ما تشتهی الأنفس». آن چیزی است که جان‌ها اشتهای آن را دارند.

یعنی به محض اینکه بفهمی اشتهایت چیست، میلت به چیست، همان را می‌آورند.

البته همان جام را اگر جلوی شخص دیگری ببرند، چیز دیگری در آن جام است، متناسب با اشتهای او.

چه کسی می‌تواند چنین چیزی را در دنیا طراحی کند؟ با چنین دستگاهی؟ اصلاً امکانش نیست. خدا با نفس ما چه کرده است.

[مکث]

در حقیقت می‌توانیم از آن، رفقا، اگر تأیید می‌کنید بگویید بله، این را برداشت کنیم که خودمان از خودمان پذیرایی می‌کنیم؟

بله، آفرین. چون اشتها یا انشای آن با ماست دیگر. خودمان داریم از خودمان پذیرایی می‌کنیم.

آن ملائکه چه کسانی هستند؟ حضرت عظما می‌فرماید شؤون وجودی خودتان هستند. نسبت به شؤون وجودتان، آن ملائکه در کارند.

یکی «شدید القوی» است؛ قوای وجودش، ملائکه‌اش خیلی قوی‌اند؛ شدیدالقوی‌اند. بنیه‌های خیلی قوی‌ای دارند. آن‌ها می‌توانند نه یک جام، بلکه یک استخر، یک دریا برایت بیاورند و آنجا هم دیگر ته ندارد.

تو بگویی مگر من چگونه می‌توانم یک دریا را بخورم؟ آنجا دیگر شدنی است. تازه می‌خوری، بعد می‌گویی: «هل مزید؟»

[خنده]

نبود بیشتر؟

[مکث]

و ادامه آیه را ببینید؛ آیه هفتاد و یک زخرف.

«و تلذذ» دیگر چه چیزی در آن است؟ یکی آن چیزی است که نفست اشتها می‌کند. و «تلذذ الأعين».

آن چیزی که چشمت از آن لذت می‌برد؛ چشمت کیف می‌کند آن را ببینی.

خب حالا در دنیا ما با چه چیزی چشممان لذت می‌برد؟ آها، آها...

یک لحظه یاد آقای بهجت افتادم. بعضی از این کلماتی که ما به کار می‌بریم، بر اثر کثرت هم‌نفسی با بعضی از آن‌ها بوده است.

آها، ایشان خیلی این‌طور می‌گفت.

[خنده]

روحش شاد. سرش را صلوات هدیه کنید.

اللهم صل علی محمد و آل محمد.

[هم‌پوشانی گوینده با صدای زمینه]

این هدیه را که گرفتید، دوباره شاد شدید.

[خنده]

هدیه را که گرفتی، دیگر بی‌خیال شدی.

اللهم صل على محمد و آل محمد کما...

[آواز مذهبی]

در دنیا به چه چیزی چشم ما لذت می‌برد، از چه چیزی لذت می‌برد، همان می‌شود پایه لذت آن‌طرف.

حالا آن کسی که از گناه اینجا لذت می‌برده، آنجا هرچه تلاش می‌کند آن مورد لذتش را ببیند، نمی‌بیند. پیدایش نمی‌کند. اگر هم ببیند، مثل سراب است. می‌رود به سمتش، هرچه می‌رود نمی‌رسد. می‌دود، می‌رود، پیدایش نمی‌کند.

بیچاره می‌شود. می‌بیند تا آخر، تا ابد، همین‌طور دارد می‌رود، دارد می‌رود، دارد می‌دود؛ در صحرای برهوت بی‌آب‌وعلف، تشنه، همین‌طور می‌دود و می‌رود به سمت آن چیزی که چشمش در دنیا از آن لذت می‌برده، اما حالا پیدایش نمی‌کند.

این می‌شود عذاب برزخی‌اش.

«و هذا تلذّذ الأعيان وأنتم فيها خالدون».

به‌به! و این مژده را هم می‌دهد که حواستان جمع باشد، این مقطعی نیست.

حالا بیا برویم برج میلاد؛ یک رستوران گردان دارد، یک شب آنجا مهمانی، بعد... ناهارش self service، شامش self service. غذاهایی دارد که اگر بیرون بخواهی بخوری، فقط باید سه میلیون بابت یک پرس غذا...

البته این‌ها را من نخوردم و نرفتم؛ نکند بگویید حاج‌آقا چه اطلاعاتش دقیق است. کسانی که رفتند و تلذذ کردند، به ما خبرش را رساندند.

[خنده]

بله. حتی گفتند کیک طلا دارد. ما شنیدیم، نمی‌دانم. کیک طلا یعنی چند میلیون، چقدر پول می‌دهند؛ یک رقم خیلی درشتی طلا می‌خورند. از فامیل‌های ما رفته بود، خورده بود. عجیب است. چیزهایی می‌شنوی.

حالا این یک جلسه‌ای است، اما آن می‌گوید: «فيها خالدون». تمام، تا آخرش.

بعد اینجا وقتی شما از چیزی لذت می‌بری، تفاله دارد. اینجا تفاله دارد. بیچاره، دل‌درد، حدس اصغر، حدس اکبر، خیلی عذرخواهی می‌کنم. بیچاره می‌شوی.

مثل حضرت موسی که به آن فرعون زمانش گفت: اگر آن‌قدر تشنه شوی که بیفتی به حال مرگ، چقدر حاضری بدهی که نیم‌جرعه آب به تو بدهند؟ گفت نصف پادشاهی‌ام را می‌دهم.

گفت: خب، حالا این آب را خوردی و نیاز پیدا کردی به تخلیه. هر کاری می‌کنی، زور می‌زنی، تخلیه صورت نمی‌گیرد. داری منفجر می‌شوی.

حالا لعنت کند اسرائیلی‌ها؛ یکی از شکنجه‌هایی که می‌دادند این بود. محل خروج ادرار طرف را می‌بستند، لعنتی‌ها. طرف را بعد از اینکه آب حسابی به او می‌دادند، می‌بستند و بعد منفجر می‌شد.

[نفس عمیق]

از همان درد می‌مرد. یک شکنجه وحشتناکی است.

یکی از رفقای ما بر اثر شیمیایی این حالت را داشت. کاش به این می‌انجامید که بخواهند آن ـ معذرت می‌خواهم ـ تخلیه را از بدنش انجام دهند. یک نعمت است.

چرا دست می‌گذاری روی شکمت و می‌گویی: الحمدلله من را راحت کردی؟ چرا؟

همین، همین، همین یک مورد را از من و شما بگیرند، آن‌قدر ما متکبریم.

ببخشید جسارتاً.

الله اکبر.

بعد گفت: حالا اگر نتوانستی تخلیه کنی، چه کار می‌کنی که بتوانی راحت شوی؟ به آن فرعون زمانش عرض کرد: حاضرم نصف دیگر پادشاهی‌ام را هم بدهم.

چقدر حکیم بوده حضرت موسی. فرمود: پس به پادشاهی دل نبند که به یک جرعه آب بسته است. ارزشش کمتر از یک جرعه آب است. یعنی یک نیم‌جرعه آب ارزشش کمتر است و یک تخلیه. به این دل نبند.

خیلی حرف متنبه‌کننده‌ای است.

اینجا تفاله دارد، آنجا چطور؟ آنجا ندارد. آنجا اصلاً هیچ؛ فقط لذت است. بخور، ته هم ندارد. شکم جایی نیست که بگویی سیر شدی. اصلاً سیرمانی نداری آنجا؛ فقط لذت محض از هر حیث.

[نفس عمیق]

اصلاً آنجا لذت چیز دیگری است. خیلی شیرین است. آدم تصورش را می‌کند.

اینجا نماز می‌خوانی، لذتش تمام می‌شود. دلت برای نماز تنگ می‌شود. نمی‌توانی همیشه نماز بخوانی؛ می‌روی در وادی دیگری سیر کنی و لذت ببری؛ مثلاً تفکر کنی، ذکر بگویی، چه می‌دانم.

آنجا این‌طور نیست. آنجا دیگر غرق می‌شوی در آن لذت. آنجا تفاله ندارد، دفع ندارد. تا ابد هم هست.

یک وقتی بنشینیم در خصوص بهشت با هم سخن کنیم. چقدر شیرین است. می‌ترسم بعد نیت‌هایمان از اعمالمان بشود بهشت.

این کار خرابی را هم دارد. اتفاقاً به امام صادق علیه السلام گفتند: آقا، شما می‌گویید که در بهشت دفع وجود ندارد. یک مثال بزنید؛ در همین دنیا آیا مثالی برایش هست؟

حضرت فرمودند: بله، بچه در رحم مادر. بچه در رحم مادر مگر غذا نمی‌خورد؟ گفت: بله، اگر نخورد می‌میرد. فرمود: اگر دفع داشته باشد، مادر می‌میرد. هیچ دفعی ندارد.

توجه کردید تا حالا به این؟ این حرف را چه کسی می‌داند؟ چه کسی از رحم مادر هزار و چهارصد سال پیش خبر داشته است؟ امام صادق، کاشف حقایق عالم؛ امام به حق ناطق.

توحید مفضل را بخوانید؛ سراسر از این حقایق است.

خلاصه اینکه آنچه اشتها کنی، آنجا مهیاست؛ بوی ربوبیت نفس می‌دهد.

آیه دیگری که تقدیم می‌کنم، آیه سی و پنج سوره قاف است:

«لهم ما یشاءون فیها ولدینا مزید».

برای آن‌ها «ما یشاءون فیها» است، نه «ما نشاء». آنچه ما می‌خواهیم نه؛ آنچه آن‌ها می‌خواهند.

«لهم ما یشاءون فیها»؛ آنجا هرچه این‌ها انشا کنند، یعنی بخواهند، مهیاست.

بعد خیلی شیرین‌تر، خیلی شیرین‌تر. عجب خدایی داریم، خدایی.

خیلی شیرین‌تر این است که اینجا کار را نمی‌بندد، تمام نمی‌کند. چون ما هرچه بگوییم، باز خلقیم، باز حدی داریم. میل ما تا کجا می‌رود؟ اشتهای ما تا کجا می‌رود؟ تا همان حدی که میل تو در دنیا، ملکات نفسمان به چه چیزی میل کرده، به چه چیزی اشتها پیدا کرده است؛ همان است دیگر. آن طرف حالا همان را تا انتها می‌روی.

اما این امکان وجود ندارد که به نظر شما امیالی، اشتهاهایی، مشتهیاتی، چیزهایی در این دنیا وجود داشته باشد که ما اشتها نکرده باشیم؟ یعنی همین‌جا در عالم وجود داشته باشد و ما اصلاً میل ما اقتضا نکرده باشد، ما نچشیده باشیم آن‌ها را. امکان دارد وجود داشته باشد یا نه؟

امکان دارد.

لذا می‌فرماید: «ولدینا مزید». آن زیادی‌ها پیش ماست. یعنی چیزی که تو حتی میل نداشتی، اشتها نکردی، حالا ما اشتهایش را به تو می‌دهیم. ما میلش را به تو می‌دهیم. ما اشاره‌اش را به تو می‌دهیم. ما تو را تنبیه می‌کنیم.

تنبیه، اینجا منظور از حیث اشارات و تنبیهات است؛ یعنی بیداری. بیدارت می‌کنیم.

[سرفه]

به تجلیات خودمان، به تجلیات عزیز دلم، اباعبدالله، در بهشت؛ که بهشتی‌ها مشمول تجلیات سیدالشهدا هستند. بعد قربشان به خدا از حیث تجلیات اباعبدالله مشخص می‌شود.

روایت داریم برای بعضی‌ها سالی یک بار امام حسین تجلی می‌کند در بهشت. یعنی این «ولدینا مزید»شان سالی یک بار است.

بعضی‌ها مثل سعید بن عبدالله که سیزده تیر به او خورد، جلوی نماز امام حسین ایستاد که تیر به حضرت نخورد، افتاد روی زمین و گفت: «وفیت بعهدی». به عهدی که وفا کردم.

حضرت چه فرمود به او؟ فرمود: «انت امامی في الجنه». تو پیش روی منی در بهشت، همیشه.

این دیگر دائم مشمول تجلیات سیدالشهدا است.

عجب، عجب! این‌طور است. شهید دائم مشمول تجلیات سیدالشهدا است. باز بین شهدا هم مراتب هست. یکی دورتر، یکی نزدیک‌تر؛ فرق می‌کند.

[نفس عمیق]

یک شهید هم هست که تمام شهدا، از اولین تا آخرین، به مقامش غبطه می‌خورند، غبطه می‌خورند در یوم‌القیامه. آقا قمر بنی‌هاشم، اباالفضل العباس است.

خدا چه به او می‌دهد که همه عوالم هستی به او غبطه بخورند.

الله اکبر. فرق می‌کند آقا.

[نفس عمیق]

خلاصه اینکه حالا شما میل خودت است. می‌خواهی میل به حور و قصور و اشجار و انهار و سیب و گلابی پیدا کن.

[خنده]

برای آن هم «لدنّا مزید» دارد. نگران آن نباش. برای آن هم «لدنّا مزید» دارد.

اما نه کسی که عاشق سیدالشهدا بشود.

جانم به قربان علامه جان که من دیروز دیدم روضه می‌خواندند؛ ایشان چه اشکی برای سیدالشهدا می‌ریخت. حضرت آقا، علامه حسن‌زاده.

چقدر برایم درسی بود. چه سینه‌ای می‌زد. ریتمیک نبود؛ این‌طور می‌کوبید به سینه مبارک. بعد با همان دست سینه‌زده و صورت پر از اشک، به شماها و جماعت اشاره می‌کرد.

روحش شاد که ما را از بستر بلند کرد.

[نفس عمیق]

پس ببینید فرق می‌کند مشتهیات چیست. چون مشتهیات فرق می‌کند، چون این انشائات، خواستگاه‌های نفس فرق می‌کند، پس مقام ربوبیت هر کسی هم با دیگری فرق می‌کند.

شما نفستان نسبت به اینکه تحت پرورش چه اسمی از اسماءالحسنی و صفات اولیای خدا قرار گرفته، نسبت به همان اسم اشتها می‌کند. این هم یک درس است. نسبت به همان اسم میل پیدا می‌کنی.

حالا اسم می‌تواند جمالی باشد، می‌تواند جلالی باشد، می‌تواند بسیط باشد، می‌تواند مرکب باشد.

اسماء مرکب، مثلاً «یا غافر الذنب الكبير»، «الحي القيوم»؛ این‌ها مرکب‌اند.

اسماء می‌توانند «الله لا اله الا هو» باشند. این اسم مرکب است، اگرچه اسم اعظم است.

روایت داریم اسمی که اولش با «الله» شروع شود، آخرش با «هو» تمام شود و نقطه هم نداشته باشد، اسم اعظم است.

همین امروز صوت حضرت استاد را داشتم، برای چندمین بار گوش می‌دادم؛ همین را تأکید می‌کردند. چند نمونه هم از قرآن آوردند، در هزار و یک نکته‌شان هم چند آیه آوردند که ایشان نظر دارند اسم اعظم است. «الله لا اله الا هو»؛ ایشان می‌فرمود اسم اعظم است.

[نفس عمیق]

حالا باز فرق می‌کند اسمی که رب وجود تو شده، مرکب است یا بسیط. تکه‌ای مثلاً «الحی» یا مثلاً «الستار»؛ فرق می‌کند.

«الكريم»، «الجواد»، «البديع»، «القابل»، «الفاعل»؛ این‌ها نسبت به آن...

یا جلال خدا نکند جلال کسی ربش باشد، جلال و انتقام باشد، «القهار» باشد؛ دیگر بیچاره است. آن هم اشتهایش می‌رود به همان سمت.

دیدی یکی لج می‌کند؟ داری می‌زنی‌اش، داری می‌زنی‌اش؛ چون از تو بدش می‌آید و تنفر پیدا می‌کند. تو می‌زنی‌اش که می‌گویی: خفه شو، ساکت باش.

«اخْصَعُوا لَا تُكَلِّمُونْ».

قرآن چرا می‌فرماید؟ خفه شوید، صریح آیه قرآن است. این خطابی هم هست که جسارت می‌کنم، عرب‌ها به سگ می‌گویند «اخْصَعُ».

«اخْصَعُوا لَا تُكَلِّمُونْ»؛ خفه شوید، حرف نزنید.

چرا این را می‌گوید قرآن؟ مثل کسی که دارد حرف زشت می‌زند، بد و بیراه می‌گوید، جسارت می‌کند؛ می‌زنی توی دهانش، می‌گویی خفه شو، ساکت باش، اما باز ادامه می‌دهد؛ از لج تو ادامه می‌دهد.

این «وَلَدَيْنَا مَزِيدٌ» برای آن‌ها هم هست. اسماء جلال برای آن‌ها اشتها و میل دلشان برای همان‌هاست.

چگونه است؟

همین مثالی که الان زدم. آن جسارت می‌کند؛ مثلاً امیرالمؤمنین می‌خواهد از محل این‌ها عبور کند. بالاخره عوالم هستی تحت اشراقات آن‌هاست. عذاب لحظاتی برداشته می‌شود.

می‌گویند: چه شد خدایا، ما را بخشیدی؟

ملائکه می‌گویند: خدا با آن‌ها حرف نمی‌زند. ملائکه جواب می‌دهند: خیر، مولای کائنات، امیرالمؤمنین می‌خواهند عبور کنند.

می‌گویند: اوه، عذاب را به ما برگردان. آن عذاب را به جان می‌خریم که نور این آقا را نبینیم.

نمی‌گویند که آقا، یعنی نور این علی علیه السلام...

بعد آنجا به دهانشان می‌زنند. این هی حرف‌های زشت می‌زند، هی بی‌ادبی می‌کند، هی:

«اخْصَعُوا لَا تُكَلِّمُونْ»؛ خفه شوید، ساکت باشید، حرف نزنید.

می‌زنند، می‌زنند؛ عذاب بیشتر، بیشتر، بیشتر. هی می‌زنند، می‌زنند؛ این هم جسارتش را بیشتر می‌کند.

برای او همین‌گونه است. اسماء جلال برای او همین‌گونه است.

دارم مثال‌هایی می‌زنم که همه‌جوره مطلب جا بیفتد. ببخشید وقتتان هم گرفته می‌شود، اما مجبورم برای سهولت فهم و اینکه مطلب جا بیفتد، مثال‌های متعدد بزنم؛ دیگر چه کنم؟

[نفس عمیق]

پس این هم یک آیه که جا داشت البته بیشتر از این درباره «وَلَدَيْنَا مَزِيدٌ» سخن بگوییم، که از آن عبور می‌کنیم.

فکر می‌کنم وقتمان تمام شده است و تازه می‌خواهیم برسیم به کلمات مکنونه ملا محسن.

چون فرصت نیست، من هم امروز نیت کرده بودم که جلسه را زودتر جمع کنیم؛ چون می‌دانم غالباً روزه‌دارید و امروز پیشواز رفته‌اید، اذیتتان نکنیم.

پس جلسه بعد، برای فهم موضوع ربوبیت نفس، این فرمایش ملا محسن را از روی کتاب برایتان می‌خوانم.

اما چون امروز آن روایت که دنبالش می‌گشتم، به عنایت خود ملا محسن به ما هدیه شد، تبرکاً همان حدیثی را که در دل فرمایش خودش آورده و همین بحث ربوبیت نفس را؛ همان فرمایش ابن عربی را که بعضی گفتند حدیثی برایش نداریم، یا ملاصدرا در تفسیرش بیان کرده، با حدیث قدسی، همان یک حدیث را برایتان تقدیم کنم. راضی هستید دیگر؟ این را بگویم و ان‌شاءالله شما را به خدای بزرگ بسپارم.

خب، دو سه صفحه‌ای ملا صدر، نه ببخشید، ملا محسن صحبت می‌فرمایند. اگر کتاب را دارید، می‌توانید رجوع کنید به:

«کلمة فیها إشارة إلى أقسام الجنة والنار ومبدأ نشء کل من، کل منهما».

یعنی اشاره است به اقسام بهشت و جهنم و سرچشمه آفرینش آن دو. آفرینش بهشت و جهنم سرچشمه‌اش چیست؟ یعنی از کجا آفریده می‌شود؟ اصلاً سؤال این است که الآن بهشت و جهنم هستند یا توسط ما آفریده می‌شوند؟ این خودش یک سؤال است.

خیلی چند صفحه پربار و عالی ملا محسن قلم زده است. خودش حداقل یک جلسه کامل می‌طلبد.

روایت را در بین فرمایش‌هایشان، صفحه سیصد و هفتاد و شش، بیان کرده است. ایشان از ارشاد القلوب دیلمی این روایت قدسی را نقل کرده است. ارشاد القلوب دیلمی.

احتمال زیاد می‌دهم در جامع احادیث قدسی، همان جواهر الثنی فی احادیث قدسیه شیخ حر عاملی، هم باشد؛ چون جامع احادیث قدسی است و همه احادیث قدسی را آنجا جمع کرده است.

[مکث]

«وفی الحديث القدسی يا ابن آدم خلقتك للبقاء».

[مکث]

من، ای فرزند آدم، تو را برای بقا آفریدم. یعنی تو ابد در پیش داری. دیگر فانی نمی‌شوی، تمام شد.

تو قدیم نبودی؛ حادثی، نوئی، حادثی. قدیم نبودی. اما ابدی هستی؛ یعنی ازلی نبودی، اما ابدی هستی. دیگر خلق شدی.

جسمانیة الخدوفی، اما روحانیة البقایی.

خب؟

«یابن آدم خلقتک للبقاء وأنا حي».

ببین همان مضمون است و همان «وأنا حي» را دارد.

هرچه امر کردم انجام بده، اطاعت کن؛ هرچه نهی کردم، رهایش کن، فانته.

در قرآن داریم که هرچه پیغمبر به شما فرمود، آن را بگیرید؛ هرچه نهی کرد، فانته، رهایش کنید.

خب، پس «وانته أما نهیته»؛ حالا چه می‌شود؟

«اجعلك مثلي».

اگر این کار را کردی، تو را مثل خودم قرار می‌دهم.

قابل توجه آن‌هایی که می‌گویند خدا مثل ندارد. اینجا یک بحثی هست.

حتی من سال‌های خیلی پیش زنگ زدم دفتر یکی از... حالا دفتر آقا دیگر. دفتر آقا زنگ زدم. آن طلبه‌ای که آنجا بود، نظر یکی از حکما را درباره... تازه هنوز فرمایش علامه حسن‌زاده را ندیده بودم. یکی از شاگردان علامه در خصوص «ليس كمثله شيء» مطلبی آورده بود.

من ندیده بودم، منبع را از ایشان شنیده بودم که این «ليس كمثله». «ليس» خودش نفی است دیگر؛ نیست. «كمثل»؛ مثل. «ليس كمثله شيء».

می‌شود بگوییم این کاف زائده است؟ بعضی از مفسرین آورده‌اند که کاف زائده است. گرفته‌اند: نیست مثل خدا هیچ‌کس. این‌طور ترجمه کرده‌اند.

«ليس كمثله شيء»؛ هیچ‌کس مثل خدا نیست.

علامه حسن‌زاده بعدها، بعد از آن تلفن، از ایشان چندین بار شنیدیم و الحمدلله در فتوحات و فصوص ابن عربی هم دیدیم که نظرشان این است که این خود کاف، معنای مثل می‌دهد؛ زائد نیست.

نیست مثل، مثل خدا. پس خدا مثل دارد که مثلش هیچ‌کس نیست. این فرمایش ایشان است. علامه حسن‌زاده هم تأیید کردند.

خب، اینجا دعواها شده. من آن روز که زنگ زدم، آن بنده خدا نزدیک بود دیگر ما را بزند از پشت تلفن:

«ای کافر، مشرک، فلان...»

[خنده]

این همه حرف این آقا در اینجا زد.

حالا اینجا ببینید چه می‌کند آنجا، آن طرف. آنجا چه می‌کند خدا که:

«أجعلک مثلي».

تو را مثل خودم قرار می‌دهم.

از چه حیثی مثل خودم؟

الله اکبر.

اولین اسم از اسماء ائمه اسماء، آن هفت اسماء سبعه، هفت تا اسم، اولش چه بود؟

آفرین، «الحي».

خیلی این اسم عالی است. اصلاً همه اسماء زیر بال و پرش هستند. یکی از اسماء عظماست. اسم اعظم است.

[نفس عمیق]

این را باید در بحث سیر و سلوک لواسان، یک وقتی ان‌شاءالله بپردازیم و نحوه بهره‌برداری از این اسم شریف را.

خب، تو را چگونه مثل خودم قرار می‌دهم؟

«حي لا تموت».

زنده‌ای که هرگز نمی‌میرد. همان فرمایشی که الان خواندیم.

دیگر چه؟

«أنا الذي أقول».

ببین، دقیقاً همان را دارد تصریح می‌کند:

«أنا الذي أقول للشيء ان كن فيكون».

من کسی هستم که وقتی به چیزی می‌گویم «کن»، «فيكون».

حالا:

«فيما أمرتك به أجعلك» یا «أجعلک مثلي».

حالا من تو را در آنچه امر می‌کنم، مثل خودم قرار بدهم که چه بشود؟ چگونه تو را مثل خودم می‌کنم؟

«إذا قلت للشيء ان كن فيكون».

وقتی به چیزی گفتی «کن»، درجا می‌باشد.

این هم اصل روایت. دیگر خیالتان تخت و راحت باشد که این حاجی از خودش چیزی نمی‌گوید.

جانم؟

مقام ارادت رب می‌گوید.

مقام؟

ارادت رب.

بله دیگر. البته آن ارادت رب به امام که حجت‌الله است، آن وجه اتم است. آن در همه‌چیز مثل الله است.

اما اینجا ما در این مقام، انسان در آن لحظه در همه‌چیز مثل الله نمی‌شود؛ از این حیث مثل الله می‌شود، از حیث ربوبیت نفسش.

البته آن هم تعریف شده در حوزه اشتها و میل نفس است که اشتها و میل از کجا می‌آمد؟ ملکات نفس. ملکات نفس از کجا می‌آمد؟ اصرار بر عمل.

عمل، عمل، عملت چیست؟ این‌ها خیلی مهم است.

چقدر وقت گذشت؟

[پچ‌پچ]

یعنی یک ساعت و پنج دقیقه.

خب، نکته دیگری می‌خواستم بگویم که باشد دیگر برایشان.

الحمدلله خیلی جلسه پربار و خیلی الحمدلله پرنور، جلسه گیرا. خدا از ما نگیرد.

جلسه بعد همین فرمایش ملا محسن فیض کاشانی، ربوبیت نفس را ادامه می‌دهیم. حرف‌های دیگری ان‌شاءالله داریم.

[مکث]

می‌خواستم جلسه بعد برویم دیگر در متن کتاب. نمی‌شود دیگر؛ این ربوبیت نفس باید برایتان قشنگ جا بیفتد. جا بیفتد، راضی باشید. یکی دو جلسه دیگر به ما مجال بدهید، نهایتاً تا دو جلسه دیگر. چیز بدی گیرتان نمی‌آید که.

یک سؤال بپرسم، در ذهنتان جواب بدهید.

اگر ما همین امروز شروع می‌کردیم، می‌رفتیم در متن، بدون هیچ سابقه‌ای، خواهرها و برادرها؛ یعنی هیچ درس و بحثی، این چهل و دو جلسه، این چهل جلسه را نداشتیم، یک‌باره امروز شروع می‌کردیم: «وجود است که مشهود ماست». می‌رفتیم سراغ درس اول معرفت نفس حضرت استاد. چه اتفاقی می‌افتاد به نظر شما؟

[پچ‌پچ]

یعنی اصلاً حاج‌آقا حیدر، ازت چه می‌خواهند این‌ها حاج‌آقا؟ وقت ما را برای چه می‌گیری حاج‌آقا؟ این حرف‌ها چیست که می‌زنی؟

ببین، چهل جلسه تازه کم است. من می‌ترسم صدایتان دربیاید. و الا چهارصد جلسه می‌رفتیم.

باید برویم واقعاً تا تازه درس اول جلسه معرفت نفس را بفهمیم که «وجود است که مشهود ماست».

من این را به بچه‌های یا زهرا می‌گفتم، می‌خندیدند به من.

«بیا حاجی، ما جلسه چهلمیم، نمی‌دانم جلسه چندمیم، بیا در مباحثات ما شرکت کن.»

می‌گفتم: من خدا شاهد است در جلسه اول مانده‌ام.

«وجود است که مشهود ماست».

اصلاً وجود چیست که مشهود ما باشد؟ من رابطه‌ام با وجود چیست؟ رابطه وجود با من چیست؟ وحدت چیست که کثرت چیست؟ کثرت چیست که وحدت چیست؟ رابطه‌شان چگونه است و کثرت چگونه از وحدت پدیدار شده است؟

انتشار کثرت از وحدت یک حرف است، عود کثرت به وحدت یک حرف است. چگونه برمی‌گردد؟

«إنا الله و إنا إليه راجعون».

این دو قصد را چگونه باید جمع کنیم؟ اصلاً چقدر حرف‌ها باید زده شود.

باید قبول کنید که قیامت آرزوی بزرگان اهل معرفت، مشایخ حضرت... خودِ حضرت استاد را شنیدیم که آرزویشان این بود که بروند، مثل علامه شهرانی‌ها، آنجا بروند و در آن طرف پای درس حضرت امیرالمؤمنین بنشینند و نهج‌البلاغه را تدریس از زبان خود امیرالمؤمنین تعلیم بگیرند.

امیرالمؤمنین می‌گوید: توی نهج‌البلاغه من چه گفتم برای مردم زبان‌نفهم؟ آرزویشان این بود.

تا حالا ما اگر آرزوهایی کرده‌ایم، خدایی‌اش مثلاً آنجا، آرزوی ما برای آن طرف چیست؟

حدیث داریم خدا یک سیب‌های خاصی دارد.

[خنده]

در بهشت یک سیب... روایت را دارم می‌گویم بابا. یک سیب خاص است؛ گفته یک سیب خاصی است. آری، چه چیزهایی باید چشید.

[خنده]

یک سیب خاصی است که خدا فقط به روزه‌دارها می‌دهد.

حالا این سیب چیست؟ چه ربطی به روزه دارد؟ اصلاً چرا سیب؟ چرا تربت سیدالشهدا باید بوی سیب بدهد؟ قصه‌اش چیست؟

آن بَردُ الیقین تا برسی به رَوحُ الیقین، علم الیقین، عین الیقین، حق الیقین؛ بَردُ الیقین تا برسی به روحِ الحق یقین.

آن بَردُ الیقین، جلسه پیش لواسان هر کس بود، گفتیم خنکاست؛ آن خنکای بَردُ الانامل، انامل امیرالمؤمنین، آن خنکا و ربطش با نسیم سحری حرم اباعبدالله، ربطش با سیب، ربطش با آن سیب بهشتی، ربطش با روزه.

این‌ها را همه بنشینید پیدا کنید.

[نفس عمیق]

غیاباً خیلی تشکر می‌کنم از یک عزیزی که از جلسات لواسان، ثابت، ثابت از فریدون‌کنار شمال می‌آیند. بعد مباحث را خیلی شیرین و قشنگ و عالی، در دو تا نمودار، بعد از جلسه هم خانم‌ها و آقایان نگاه کنند، جالب است. تمام مباحثی را که ما گفتیم در دو نمودار خلاصه کرده است. خیلی قشنگ در دو نمودار همه را پیاده کرده است.

به این می‌گویند چه؟ یک دانش‌آموزی که از معلمش هم جلو زده است.

بعد معلم می‌بیند و فرح قلبی و نشاط وجودی پیدا می‌کند، دعایش می‌کند.

بعد از جلسه بیایید ببینید؛ این حاصل زحمات یکی از دوستان خودتان است.

اللهم بارک لمولانا صاحب الزمان. اللهم بارک لمولانا صاحب الزمان. اللهم بارک لمولانا صاحب الزمان.

دیگر به ما رحم کنید؛ چون همه‌مان دهان روزه هستیم. پرسش و پاسخ را در این ایام، در ایام روزه‌داری، نداشته باشیم.

والحمد لله رب العالمين.

صلوات.

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم.