ددروس معرفت نفس
بازگشت به پخش
متن کاملخلاصهنسخه کتابی · جلسه 067

[سرفه] یا زهرا.

يا رب أعوذ بك من همزات الشياطين ومن شر نفسي ومن شر خلقك.

بسم الله الرحمن الرحيم.

لا حول ولا قوة إلا بالله العلي العظيم.

اللهم إياك نعبد وإياك نستعين.

الحمد لله على كل نعمه وأسأل الله من فضله.

المستغاث بك يا صاحب الزمان. المستغاث بك يا صاحب الزمان. المستغاث بك يا صاحب الزمان.

السلام عليك يا داعي الله والرباني آياته. سلام عليكم ورحمة الله.

در محضر پنج شهید خوشنام هستیم، ان‌شاءالله. امام عصر عزیزمان به برکت این شاهدها هر کجا تشریف دارند، حالشان خوب باشد و جمع ما را دعا کنند. توجه ویژه‌ای به ما و متعلقین‌مان، به رهبر عزیزمان، امت اسلام و جلسه ما داشته باشند.

صلواتی هدیه بفرمایید.

اللهم صل على محمد وآل محمد وعجل فرجهم.

هدیه‌ای که امروز تقدیم می‌کنیم، هدیه بسیار گران‌سنگی است و بنده ندیدم از بزرگان اهل معرفت کسی باشد که توصیه به این نکرده باشد. خود حضرت استاد که بارها توصیه داشتند. حضرت امام، روحشان شاد، خیلی به فرزندانشان در وصیتشان توصیه داشتند.

مرحوم آقای شهاب‌دی، روحش شاد، استاد حضرت امام، پدر شهید آیت‌الله شهاب‌دی، حضرت آیت‌الله العظمی آقای شهاب‌دی، میرزا محمدعلی، روحش شاد، می‌فرمودند که این سه آیه‌ای که الآن خدمتتان تقدیم می‌کنیم را تلاوت کنید تا ملکه شما شود. فرمایش آقای شهاب‌دی است؛ یعنی آن‌قدر بخوانید تا ملکه‌تان شود.

اولین اثری که بر آن مترتب می‌شود، پس از مرگ و شب اول قبر است. وقتی که ملکین از طرف پروردگار برای سؤال و جواب می‌آیند، در جواب «من ربک؟» این سه آیه را بخوان. وقتی این‌گونه پاسخ بدهی، ملائکه الهی مبهوت و متحیر می‌شوند؛ چون این معرفی حق است به زبان حق، نه معرفی حق به زبان خلق.

این فرمایش مرحوم آقای شاه‌آبادی است. آقای کشمیری یک‌طور، آقای قاضی یک‌طور، آقای بهجت یک‌طور، حضرت استاد که خیلی، امام بسیار...

حالا دو سه روایت هم در ذیلش تقدیم می‌کنم.

این سه آیه که روایت هم داریم اسم اعظم در آن واقع شده، سه آیه آخر سوره حشر است:

هو الله الذي لا اله الا هو عالم الغیب والشهادة هو الرحمن الرحیم.

این یک آیه است.

بعد:

هو الله الذي لا اله الا هو الملك القدوس السلام المؤمن المهيمن العزيز الجبار المتكبر سبحان الله عما يشركون.

آیه سوم:

هو الله الخالق البارع المصور له الأسماء الحسنى يسبح له ما في السماوات والأرض وهو العزيز الحكيم.

این سه آیه.

حالا دقت بفرمایید روایت را. یک روایت از مجمع‌البیان. می‌دانید تفسیر مرحوم طبرسی است. قصه‌اش را می‌دانید که ایشان دفن شد در حالی که زنده بود. آنجا توسل کرد به امام عصر که اگر من نجات پیدا کنم، می‌نشینم کار قرآنی می‌کنم، تفسیر می‌نویسم؛ که جریانش را قبلاً برایتان گفتم. با معجزه ایشان، با اینکه دفنش کرده بودند در قبر، اما زنده شد. بعد با معجزه... حالا وقتتان را نمی‌خواهم بگیرم، قبلاً داستانش را گفتم. بیرونش آوردند و بعد این تفسیر را نوشت. زحمت کشید.

جلد نه، صفحه چهارصد و بیست و سه. فرمود از پیغمبر عزیز عالم که:

«من قرأ آخر الحشر»

کسی که آخر سوره حشر را ـ منظور همین سه آیه است ـ قرائت کند:

«غفر له ما تقدم من ذنبه وما تأخر».

الله‌اکبر. بخشیده می‌شود گناه‌های قبل و بعدش.

گناه‌های بعد بخشیده می‌شود، قبول. گناه‌های قبلش و بعدش چگونه بخشیده می‌شود؟ آن قصه‌اش چیست؟ یعنی اینکه خدا نورانیتی به او می‌دهد، معرفتی به او می‌دهد، بصیرتی به او می‌دهد، عنایتی به او می‌کند که دیگر اصلاً گناه نکند. قصه این‌گونه است.

البته بعضی از بزرگان، آیات آخر سوره حشر که این‌گونه در آیات آمده را چهار آیه گرفته‌اند؛ یعنی آن:

"لَوْ أَنزَلْنَا هَٰذَا الْقُرْآنَ عَلَىٰ جَبَلٍ لَرَأَيْتَهُ خَاشِعًا مُتَصَدِّعًا مِنْ خَشْيَةِ اللَّهِ"

را هم گرفته‌اند.

اگر دقت کنید، بعضی از روایات می‌گوید سه آیه، بعضی می‌گوید چهار آیه. مثلاً پیغمبر عزیز عالم در تفسیر برهان، جلد پنج، صفحه سیصد و سی و یک، این روایت را فرمودند:

«من قرأ لَوْ أَنزَلْنَا هَٰذَا الْقُرْآنَ الی آخره».

اینجا پیغمبر از چهار آیه گرفته است. هرکس آن چهار آیه آخر سوره حشر را بخواند:

«فمات من لیلته»

اگر آن شب مرد:

«مات شهيدا»

می‌نویسند که این شهید مرد.

چقدر زیبا، چقدر قشنگ.

البته در خصوص این قبیل و این دست روایات که مثلاً می‌گوید ثواب شهادت را می‌دهیم، قبلاً ما مطلبی عرض کردیم. شما بچه‌های معرفت نفس باید بدانید که حاقّش چیست.

این نیست که مثلاً شما یک نامه عمل جدایی از خودت داشته باشی، بروند در آن با قلمی بنویسند که ایشان شهید است، ثواب شهادت به او دادیم. نه، ثواب اثر نفس است. اثری که آن عمل در نفس ما می‌گذارد، به آن می‌گویند ثواب از حیث فلسفی.

پس اگر می‌گوید شهید می‌میرد، یعنی خدا کاری با تو می‌کند که به مقام شهود برسی و از دنیا بروی. آن لحظه آخر، همان‌طور که گفتیم، با شهدا خدا چه می‌کند؟ به شهود می‌رساندشان و آن علوم عالی را که مخصوص عالین است، به آن‌ها می‌دهد و از دنیا می‌بردشان.

حالا در خصوص خود شهادت و شاهد و مشهود و این‌ها باید یک جلسه با هم صحبت کنیم، به فضل الهی.

این هم یک روایت.

پس چه می‌کند با انسان؟ انسان را می‌برد تا مرحله شهود به عالم.

باز از تفسیر درالمنثور، جلد شش، صفحه صد و هشتاد و هفت، از رسول خدا روایت هست که درباره اسم اعظم از ایشان سؤال شد. اسم اعظم خدا چیست؟ فرمودند:

"عَلَيْكَ بِآخِرِ الْحَشْرِ وَ أَكْثِرِ الْقِرَاءَةَ".

دوباره از ایشان پرسیدند که آقا، حالا بفرمایید اسم اعظم کجاست؟ باز همین را جواب دادند که:

"عَلَیکَ بِآخِرِ الحَشرِ"

در اکثر قرائت‌ها بر تو باد بر آن آیات آخر سوره حشر.

روایت هم داریم، مثلاً به‌طور خاص، که اسم اعظم در این روایت هست. حضرت استاد هم در کتاب هزار و یک نکته‌شان، این:

"هُوَ اللهُ الَّذي لا إلهَ إِلَّا هُوَ"

را می‌گیرند اسم اعظم؛ که وقتی این همراه با حضور قلب و با توجه عرفانی گفته شود، می‌شود ذکر اعظم. اسم اعظم:

"هُوَ اللهُ الَّذي لا إلهَ إِلَّا هُوَ"

چون یک روایت داریم که اسم اعظم الهی نقطه ندارد و «هُوَ» در آن هست.

حالا بالاخره حضرت استاد وقتی می‌گویند ما باید تمکین کنیم.

"هُوَ اللهُ الَّذي لا إلهَ إِلَّا هُوَ".

در کتاب کنز العمال، جلد پنج، صفحه صد و نود و چهار هم باز روایت دارد که خیلی عالی است:

"إنها شفاء"

یعنی این آیات، یعنی آخر سوره حشر:

"شفاء من کل داء إلا السام".

این آیات آخر سوره حشر، شفا برای همه دردهاست مگر سام.

سام چیست؟ احسنت، یعنی مرگ.

السّام الموت.

یعنی یکی می‌آید می‌گوید «سام علیکم»، این‌ها می‌گویند یعنی مرگ بر تو. اصلاً جوابش را نده، بگو «وعلیک».

[خنده]

چه کسی آمد به پیغمبر این را گفت؟ گفت «سام علیکم» به پیغمبر. پیغمبر هم فرمود «وعلیک».

خلاصه اینکه این سه آیه را غنیمت بشماریم.

آن‌هایی که در جلسه معرفت، عرض شود خدمتتان، سیر و سلوک حضور به هم می‌رساندند، آنجا عرض کردیم از دستورات حضرت علامه طباطبایی، سوره مسبحات بود هر شب که ایشان قائل به پنج سوره بودند، حضرت علامه به شش سوره.

بعد ایشان نظر داشتند که اگر یک وقت نشد، سوره حشر را حتماً بخوانند قبل از خواب.

الآن متوجه می‌شویم که اگر حالا به هر دلیلی سوره حشر هم نشد بخوانید، این سه آیه آخرش را حتماً بخوانید و بخوابید که ان‌شاءالله آن شب شهید از دنیا بروید.

[خنده] البته یک روایت دیگر هم هست که دیدم اگر کسی شب بخواند و از دنیا برود، شهید است؛ روز هم بخواند و از دنیا برود، شهید است. یعنی تفاوتی نمی‌کند، چه شب و چه روز.

این حدیث، این روایت بسیار گران‌سنگ و عالی است. حتی روایت‌های زیاد دیگری هم هست که اگر بخواهم عرض کنم، نیم ساعت زمان می‌برد. امروز حرف زیاد داریم. مثلاً چون می‌گوید شفای هر دردی است، گفته‌اند برای سردرد، کسی که سرش درد می‌کند دست روی سرش بگذارد و این سه آیه را بخواند.

چند وقت پیش سردرد به‌شدت سنگینی گرفته بودم و خیلی وحشتناک بود. به جهت شرایطی که داریم، یک‌دفعه می‌گیرد. عیال بنده دستش را روی سرم گذاشت، چیزی قرائت کرد و سر آرام شد.

گفتم: چه کار کردی؟

گفت: این سه آیه آخر سوره حشر را خواندم.

برای ورم پا هم مثلاً روایت داریم و خیلی چیزهای دیگر.

ان‌شاءالله بهره ببرید و ما را هم دعا کنید. برویم سراغ درس و بحثمان. یک صلوات بفرستید.

[هم‌پوشانی دعای صلوات]

اجازه می‌خواهم؛ چون عزیزان تذکری هم به بنده دادند، پیش از اینکه وارد درس شویم، نکته‌ای هم پیرامون این وقایع و حوادث اخیر و بحث‌های امنیتی و جنگ و این مسائل عرض کنم. اولاً یکی دو نفر دم در از ما پرسیدند.

ببینید، هنوز کماکان بر اساس علم نجوم، امسال ما جنگ نداریم. اگرچه من دیشب خواب دیدم جنگ شده است. خواب دیدم جنگ شد و دوباره شروع شد. حالا خواب است دیگر.

بر اساس علم نجوم عرض کردیم، اگر بخواهیم به آن اکتفا کنیم و به آن اعتنا کنیم، امسال جنگ نداریم.

من چه زمانی این را به شما گفتم؟ فکر می‌کنم شش ماه قبل بود. گفتم اواخر امسال یک جنگ شناختی خیلی... گفتم جنگ شناختی داریم، امروز، امسال، و اواخر امسال نظام تصمیمی می‌گیرد و یک ولوله‌ای در مملکت به پا می‌شود و بعد سال بعد جنگ می‌شود. این را قبلاً گفتم. حالا صوتش هست، می‌توانید رجوع کنید.

ما هنوز هم به این قائلیم، اگرچه الآن آمریکا تحرکاتش را زیاد کرده است.

اصلاً بناشان این بود که اولاً در جنگ دوازده‌روزه، مردم بعد از اینکه جنگ را این‌ها شروع کردند، بریزند بیرون. یعنی این‌ها دنبال این بودند که مردم از نابسامانی بیرون بریزند. از داخل هم جنگ داخلی صورت بگیرد. نشد.

امام عصر تصرف کرد و نشد.

آمدند این سناریو را پیاده کردند که اخیراً این‌ها جنگ شهری را شروع کنند که واقعاً هم جنگ شهری بود. جنگ شهری را شروع کنند، بعد آن‌ها حمله کنند.

بین خودشان اختلاف افتاد. در ناتو و آمریکا و این‌ها، بین خودشان اختلاف افتاد. مدام عقب و جلو شد، پس و پیش شد؛ فردا می‌زنیم، فلان روز می‌زنیم. یکی گفت نه، یکی گفت آری، عقب افتاد. مدام نشد.

آخر سر هم الآن که آمدند به ایران پیشنهاد دادند که آقا، ما می‌زنیم؛ حالا مثلاً یکی دو محل، پالایشگاه و این‌ها را می‌زنیم. بعد یک‌سری پایگاه‌هایمان را هم در منطقه خالی می‌کنیم، شما هم به تلافی پایگاه‌های ما را بزنید.

بالاخره دارند کنف می‌شوند. چند وقت است می‌گویند می‌زنیم، می‌زنیم، می‌زنیم، هیچ کاری نکردند.

الحمدلله دولت‌مردان ما، خدا را شکر، به پشتوانه رشادت و جسارت عالی رهبر و همچنین عزیزان سپاه، محکم جواب دادند که اگر بزنید، ما هم دیگر آتش تهیه می‌ریزیم؛ یعنی دیگر کار را تمام می‌کنیم.

آن‌ها الآن ترسیده‌اند، با اینکه یک تاریخ دیگر هم برای جنگ مشخص کرده‌اند و آن حرف‌ها را می‌زنند.

ولی من به شما بگویم، از جهت اصول جنگ، چیزی که ما دیدیم این است که هر وقت آن‌ها می‌گویند می‌زنیم، نمی‌زنند. وقتی می‌زنند که ما در لاک دفاعی نیستیم، آمادگی نداریم؛ مثل جنگ هجده‌روزه. ما در حال مذاکره بودیم، اصلاً حرفی از جنگ نبود، یک‌دفعه زدند.

این‌ها هم هست.

در هر حال، فرمایش رهبر عزیزمان بود. فرمودند: آقا، زندگی‌تان را بکنید. از این حالت نه جنگ و نه صلح بیرون بیایید. بیرون بیایید، راحت زندگی کنید. اصلاً توجه به این حرف‌ها نکنید. هارت‌وپورت و این‌ها را اصلاً توجه نکنید.

حالا این از جهت علم ظاهری و علم نجوم و این مسائل است؛ مگر اینکه یک‌وقت بدا حاصل شود، پروردگار سبحان ورق را برگرداند و چیز دیگری اتفاق بیفتد.

اما چیزی که ما داریم می‌فهمیم، هم از تحلیل تاریخی، روایات تاریخی، روایات ذیل آیات و تأویل‌گونه، و علم غریبه، علم نجوم و امثال آن، این است که سال بعد جنگ سختی در می‌گیرد و ان‌شاءالله همان منجر به نابودی اسرائیل می‌شود.

ولی ما هم آسیب زیادی می‌بینیم. حتی این امکان وجود دارد که به‌صورت زمینی هم وارد مرز ما شوند و جنگ زمینی صورت بگیرد.

بیشتر از این اجازه بدهید من حرف نزنم؛ چون یک‌دفعه بدا حاصل می‌شود و خدا ورق را برمی‌گرداند و اتفاق دیگری می‌افتد.

می‌گویند که حاجی یک چیزی گفت و وقت ما را الکی گرفت.

اگرچه تا همین جا در این شش ماه چقدر همه ما شنیدیم: آخ فردا می‌زند، آخ فردا، پس‌فردا می‌زند، آخ جنگ شروع شد و فلان.

شش ماه پیش ما به شما گفتیم: نه، خیالتان راحت، هیچ جنگی نمی‌شود.

این هم فرمایش امیرالمؤمنین است. فرمودند: آقا، می‌خواهید تا قیام قیامت به شما بگویم چه اتفاقاتی می‌خواهد رخ بدهد؟ اما یک چیز دست من را بسته؛ بدای الهی. فوت کوزه‌گری حضرت حق است. به امام معصوم هم نداده است. یک‌دفعه یک جا ورق را برمی‌گرداند. خداست و خدایی می‌کند. دست خودش است، همه‌چیز دست اوست. یک چیز دیگری یک‌دفعه از آب درآمد.

این‌گونه حتی روایت داریم که ظهور امام عصر غیرمترقبه است، غیرمنتظره است. یعنی اصلاً به این معنا نیست که هیچ علائم ظهوری مشخص نیست؛ یک‌دفعه آقا تشریف می‌آورد. خداست، اراده می‌کند.

ان‌شاءالله که به‌زودی اراده کند و ببینیم؛ ما زنده باشیم و آن روزها را ببینیم.

تا همین حد بسنده می‌کنم، اگرچه حرف‌های دیگری هم در این زمینه داشتم، اما بس است. برویم سراغ درس و بحثمان.

ما صحبت بسیار مهم و شریف و به یک معنا شامخ، بلکه اشمخِ ربوبیت نفس را مطرح کردیم و یک ولوله‌ای در دل‌ها به پا شد و جلسه عجیبی هم بود آن جلسه.

خاطر شریفتان باشد، همه منقلب شدید و چقدر ما توسل کردیم که بتوانیم این را درست پیاده کنیم. الحمدلله ملکوت جلسه کمک کرد و آن جلسه خیلی خاص شد. به جانتان، الحمدلله غالباً نشست.

منتهای بحث نیمه‌کاره ماند. چه سری بود، چه خیری بود، از بی‌توفیقی و بیچارگی من بود که جلسه تعطیل شد. این توفیق از بنده سلب شد.

خدا را شاکرم؛ الحمدلله على كل نعمة، که امروز دوباره شما را زیارت کردیم و نشستیم سر این سفره باصفا و نورانی.

[نفس عمیق]

یک مقدار در خصوص ربوبیت نفس و ربوبیت، البته قلب و روح، سخن بگوییم تا این قشنگ جا بیفتد و متوجه شوید این یعنی چه.

بعضی‌ها دیدم متأسفانه، همان سؤالی که من گفته بودم جلسه آخر، قبل از این جلسه گفت‌وگوی ما که اینجا شکل گرفت، گفته بودم که آقا، درباره ربوبیت نفس چه می‌دانید بنویسید. مشخص بود بعضی‌ها متأسفانه از هوش مصنوعی و گوگل و این‌ها جست‌وجو کرده بودند و چیزی نوشته بودند. خیلی‌هایشان عین هم بود و بعضاً هم غلط بود، متأسفانه.

هوش مصنوعی برای کسی خوب است. من نه می‌گویم نهی می‌کنم، کلاً نه ترغیب می‌کنم. برای کسی خوب است که اطلاعاتش کامل باشد.

وقتی اینجا، یعنی من خودم یک موضوعی را گم کرده بودم و همه هوش‌های مصنوعی که بلد بودم و خیلی هم تعریفش را می‌کنند و می‌گویند غول هوش مصنوعی این است و آن است، خلاصه به همه آن‌ها رجوع کردم. هرکدام یک صفحه از هزار و یک نکته استاد را گفت. می‌روم می‌دهم، آنجا نیست. ده‌ها آدرس به من دادند، همه اشتباه بود.

این‌گونه است. فکر نکنید هرچه می‌گوید درست است. برای کسی خوب است که اطلاعاتش کامل باشد؛ متوجه می‌شود کدام درست است و کدام غلط.

[نفس عمیق]

بعضی‌ها هم الحمدلله درست و خوب و جامع نوشته بودند. برایم خیلی شیرین بود. بعضی‌ها اصلاً ربوبیت نفس را با مربوبیت نفس اشتباه گرفته بودند. ربوبیت با مربوبیت فرق می‌کند.

در مربوبیت، یک رب داریم و یک مربوب: «مولای یا مولى انتر رب و انا المربوب». من مربوبم؛ یعنی تحت پرورش تو هستم. تو ربی. اما ما داریم می‌گوییم ربوبیت نفس.

بعضی‌ها مربوبیت گرفته بودند؛ یعنی تحت امر یک موجود برتر. یعنی یک مربی دارد آن را پرورش می‌دهد. این می‌شود مربوبیت. وقتی می‌گوییم ربوبیت، یعنی خودش پرورش‌دهنده است. خودش فاعلیت دارد. خودش در رتبه فاعلی است.

البته این‌ها همه در طول هم هستند، در طول هم تعریف می‌شوند. صدمه و خدمه حضرت حق‌اند. اسماء‌اند. خود معرفت، خود نفس، ظهور یکی از اسماء حضرت حق است که در حقیقت خودش هم می‌تواند به یک معنا اسم اعظم باشد.

وقتی می‌گوییم ربوبیت نفس، یعنی همان فرمایشی که حضرت استاد فرمودند. فرمودند: تو از خدا چیزی می‌خواهی؟ خدا می‌خواهد به شما آن تقاضاهایتان را عطا کند، از چه طریقی عطا می‌کند؟ از طریق نفس. در حقیقت، نفست را از خدا می‌گیرد و به خودت می‌بخشد. این معنای درست ربوبیت نفس است.

لذا حضرت استاد فرمودند: تو دعا می‌کنی خدایا چشمم کم‌سو شده، شفایش بده. حضرت استاد فرمودند: نفس تصرف می‌کند در بدن و بدن را شفا می‌دهد؛ نفس، نفس خودت.

این را بعضی‌ها حالت استقلالی داده بودند که من تنم لرزید. گفتند که نفس می‌دهد، نه خدا. البته بعد به اشتباهشان پی بردند، استغفار کردند؛ اما حرف خطرناکی بود. نفس می‌دهد، اما از خدا می‌گیرد.

ربوبیت نفس، محورش عمل، اعمال انسان و غرائز انسان است. نوع رابطه‌اش با خدا چیست؟ اطاعت است، تبعیت است، اطاعت کردن از حضرت حق است.

مثلاً در آیه نه سوره شمس داریم:

«قد أفلح من زكاها».

هرکس که تزکیه کند؛ «زكاها» یعنی نفس را تزکیه کند، «أفلح»؛ رستگار شده است. یعنی اگر کسی نفسش را در مسیر اطاعت حضرت حق قرار دهد، این شخص رستگار می‌شود. یعنی ربطش با خدا می‌شود اطاعت حضرت حق. محورش می‌شود چه؟ غرائز و اعمال انسان.

این از ربوبیت نفس.

حالا مثلاً آیه شصت و نه سوره عنکبوت هست، می‌توانید بنویسید:

«الّذینَ جاهدوا فینا لنهدينّهم سبلنا».

این هم مربوط به ربوبیت نفس است. کسی که زحمت می‌کشد؛ جهاد، جهاد با نفس است دیگر. نفس وقتی جهادش را آغاز کرد، از کانال فیض، از فیّاض على الاطلاق، فیض را دریافت می‌کند و به خود حضرت عالی می‌دهد.

یعنی این‌گونه نیست که تو خودت می‌گیری و به خودت می‌دهی. باز واسطه خودتی، معطی هم خودتی. جالب است. اما همه‌اش از حق است. شما هم که یک شأنی از شؤون حق هستید.

این‌ها را الآن باید خوب متوجه شوید؛ که اگر بدون بحث ربوبیت نفس ما ورود می‌کردیم به کتاب و متن کتاب علامه، یک جای خالی داشت؛ یعنی وزن معارف سبک بود. ما به شما بدهکار بودیم.

این از ربوبیت نفس که...

ـ جانم.

ـ ولی خدا که واسطه فیض همه کائنات است. او که هر فیضی به هر کسی، از جماد و نبات و حیوان و انسان و ملائکه و جن و همه و همه، هر فیضی از حضرت حق را...

اولین فیضشان چیست؟ وجودشان. همین که موجودند، رزقشان، حیاتشان، قدرتشان، اراده‌شان، رشدشان، ادراکاتشان؛ این‌ها همه فیض‌اند.

همه را مطلقاً از کانال انسان کامل می‌گیرد.

یعنی نفس، این‌گونه بگوییم: نفس جزئی که نفس حضرت عالی است، نفس ناطقه، عقول جزئی... حالا در لوازم هنوز به این نرسیده‌ایم. رب عقول جزئی و نفوس جزئی.

ما رب عقل اول را گفتیم. رب نفس کل را هم گفتیم که الرحمن الرحیم بود. بعد رب نفس منتبعه در جسم کلی را هم گفتیم.

این کل عالم هستی را بگیر، یک جسم؛ یک جسم کلی که جسم ما یک شأن از آن جسم کلی است. آن هنوز توضیحش هم مانده، در لوازم کاملش نکردیم.

نفس منتبعه هم که بود، مجرد نیست. همین نفس نباتی و حیوانی که در ماست. یک جسم کلی داریم که آن، اجزای خودش را که اجسام ما هستند، تحت کنترل خودش قرار می‌دهد که به آن نفس منتبعه می‌گویند. آن هم ربی داشت.

همین‌طور این‌ها را می‌گوییم تا می‌رسیم به رب چه؟ رتبه نفوس جزئی و عقول جزئی.

یعنی نفس ناطقه حضرت عالی، عقل حضرت عالی، نفس ناطقه شما که نفس جزئی است، آن عطایی که از حضرت حق می‌خواهد به او برسد را از چه کسی می‌گیرد؟ از نفس کل.

نفس کل از چه کسی می‌گیرد؟ از عقل کل.

عقل کل از چه کسی می‌گیرد؟ از مرتبه الوهیت.

آن از کجا می‌آورد؟ از احدیت یا صادر اول، همین‌طور.

آن که دیگر کامل است، قبلاً بحث‌هایش را کردیم.

این از ربوبیت نفس.

اینجا متوجه می‌شویم که پروردگار سبحان چه معجزه‌ای در خصوص انسان کرده است. هیچ‌کدام از خلائق این قدرت را ندارند. هیچ‌کدام.

یعنی شما می‌توانید با این نفستان تصرف کنید در ماده کائنات. هر کاری در عالم بخواهید بکنید، می‌توانید بکنید؛ با نفستان، با رتبه ربوبیت نفستان.

کی این اتفاق می‌افتد؟ وقتی که:

«قد أفلح من زكاها»

تزکیه نفس بکنید؛ یعنی خودسازی، تهذیب نفس.

حضرت استاد فرمودند: خودسازی مهم‌ترین کاری است که ما داریم و آن هم مبتنی بر معرفت نفس و خودشناسی است. برای همین این جلسه این‌قدر ارزش و اهمیت دارد.

این از ربوبیت نفس.

بعد در آن مثالی که در خصوص حضرت ابراهیم، که ماه را دید و از ستاره دید و ماه دید و خورشید، یادتان باشد عرض کردیم. ستاره، نظر از تهِ ما، این بود که ستاره نشان ربوبیت نفس بود. ماه نشان ربوبیت قلب بود. خورشید نشان ربوبیت روح.

ـ جانم؟ یعنی الآن نفسم را در جایگاه پرورش‌دهنده نفس این بدن می‌گیرد؟

ـ دقیقاً.

ـ آدم روحیه خودش را باید از کجا دوباره بگیرد؟

ـ احسنت. بله، حالا الآن می‌گوییم.

نفس از کجا می‌گیرد؟ از رتبه مافوق خودش. رتبه مافوق نفس چیست؟ قلب است.

وقتی می‌گوییم ربوبیت نفس، ستاره است؛ ماه که برتر است، ربوبیت قلب است. پس نفس از قلب می‌گیرد.

قلب از کجا می‌گیرد؟ از روح می‌گیرد.

روح کجاست؟ در خود حضرت عالی است. یعنی خودت از خودت می‌گیری. این است که حضرت استاد فرمودند: خودت از خودت می‌گیری.

روح از کجاست؟ از روح اعظم.

روح اعظم از کجاست؟

«تنزل الملائکه والروح»

از عالم قدس می‌آید.

ـ تجلی روح اعظم است؟

ـ بله، روحی که به ما تعلق گرفته، تجلی روح اعظم است.

اشتباه نشود. این روح این‌گونه نیست که بگوییم هندسه‌اش اندازه این هیکل من است؛ یعنی دقیقاً این اندازه...

نه، روح احاطه دارد.

«والله هو بورا محيط»

احاطه دارد به بدن. یعنی می‌تواند سرش در عرش باشد، تهش در فرش، پایین‌تر از فرش. به این شکل.

یعنی هرچه این روح متعالی‌تر می‌شود، بزرگ‌تر می‌شود.

[پچ‌پچ]

بله.

[پچ‌پچ]

در تفسیر فرات کوفی فرمودند که امام صادق [ص] فرمودند: روح، روح اعظم، منظور مادر ما فاطمه است. صلوات الله علیها.

این نفس کل می‌شود.

و البته عارف عربی، عرض کردیم، هم در فصوص، فصوصش، هم در فتوحاتش می‌فرماید: آنچه که خدا در ما بخشیده به ما، همه رتبه‌های وجودی‌مان و شؤون وجودی‌مان، همه نوری از آن روح را دارند. منتها آن قسمت از وجود ما که بیشترین نور را از روح اخذ کرده، روح ماست؛ روح، روح ماست.

بعد می‌رسیم سراغ ربوبیت قلب.

مثلاً آیه هفت حجرات:

"ولکن الله حبب الیکم الایمان وزینه فی قلوبکم".

یادتان باشد این آیه را وقتی ارائه دادیم که گفتیم اسم امیرالمؤمنین، یکی از اسامی مولا در قرآن چه بود؟ ایمان.

اینجا می‌فرماید:

"ولکن الله"

ولکن خدا:

"حبب الیکم الایمان"

دوست داشت بر شما که ایمان را اختیار کنید؛ یعنی مولایمان امیرالمؤمنین را.

لذا به شما می‌گویند مؤمن، چون ولایت علی را اختیار کردید:

"وزینه فی قلوبکم"

آن زینت قلوب شما شد. این بحث ربوبیت قلب است؛ زینت قلوب شما شد.

حالا محور ربوبیت قلب چیست؟ نفس بود؛ عمل و غرائز. حوزه قلب می‌شود تعلقات، محبت، علقه‌ها، نیت. این‌ها همه محور قلب‌اند. نیت، در قلب است؛ در دل است. محبت، مودت، شدت آن که می‌شود عشق؛ این‌ها هم مال قلب است. تعلقات، حوزه تعلقات، علقه‌ها؛ این هم محورش است.

حالا رابطه‌اش با خدا چگونه است؟ عشق است، تعلق است. همان حرکت حبّی.

چرا الآن اینجا نشسته‌ای؟ اینجا مگر به تو چیزی می‌دهند؟ نه، به خدا هیچ چیزی نمی‌دهند. پس برای چه نشسته‌ای؟

به عشق خدا نشسته‌ام.

[نفس عمیق]

به عشق خدا آمده‌ام در این جلسه. این می‌شود ربوبیت قلب.

نفس خیلی این را نمی‌فهمد. نفس می‌خواهد اطاعت کند. چشم، بله قربان‌گو است. هرچه تو بگویی، چشم. اصلاً کاری ندارد.

اما قلب، حوزه تعلق است؛ عاشق می‌شود، دل می‌بندد، تعلق پیدا می‌کند، بالا می‌رود. عشقش آن‌قدر شدید می‌شود. یادتان باشد گفتیم شدت حبّ تبدیل می‌شود به چه؟

هرکس گفت، ماشاءالله به خواهرها.

الهام.

الهامات الهی، شدت حبّ است. کسی عاشق شد، الهام می‌آید سراغش، بیچاره‌اش می‌کند.

بعد الهام جنسش از چیست؟ یعنی چه می‌شود که الهام می‌شود؟ بگویید خواهرها.

یکی دارد می‌گوید.

بارک‌الله، حکمت. احسنت به شما. آقایان طبق معمول در خواب‌اند.

حکمت.

این‌ها همه در کجا اتفاق می‌افتد؟ در ربوبیت قلب.

عجب! یعنی قلب اگر تعلقاتش مدیریت شود، رفقا، این‌گونه بگوییم. لذا ماه است؛ ماه خیلی نور دارد، ستاره نیست، ماه است.

اگر تعلقات قلب مدیریت شود، دلبستگی‌های انسان رفته‌رفته می‌رود به حوزه الهام و حتی به کشف و شهود. می‌رود تا آنجا.

البته کشف و شهود مال مرتبه روح است. منتها قلب می‌برد و تحویلت می‌دهد به روح، به مرتبه روح. روح تو را وارد شهود می‌کند.

[صدای محیط]

ـ بله، بلند بگو.

ـ از ملک تا ملکوت اشتباه جا بردارند برای اینکه خدمت جام جهان‌نما برسند.

ـ آفرین. خادم قلب‌اند. خادم این قلب بودی، تو هم با آن‌ها مدیریت کردی؟ ملک و ملکوت را اصلاً برمی‌دار...

جام جهان‌نما به تو می‌دهم.

ـ احسنت.

بله. البته علامه فرمودند که جان به لب می‌رسد تا جام به لب برسد. جانت به لبت می‌رسد. این‌گونه نیست که راحت باشد.

آره داداش.

[خنده]

آیه جان.

[صدای محیط]

این کلمه جام که...

بله.

[صدای محیط]

بله.

[صدای محیط]

معقول است. این‌گونه نیست که مثلاً قلب در مقابل تغییر مقاومت کند. منقلب است. می‌آید و آن تأثیرپذیری را دارد، ولی عقل این تأثیرپذیری را ندارد.

چرا؟ عقل هم مشوب به وهم می‌شود.

چرا نمی‌شود؟ عقل هم...

[صدای محیط]

آن عقل نه؛ عقل جزئی مشوب می‌شود، اشتباه نشود. آن عقل کل یا عقل اول یا عقول عشره، آن‌ها که حالا در فلسفه به آن‌ها می‌گویند عقول، در عرفان به آن‌ها می‌گویند ارواح. این را بدانید: ارواح. ارواح همان عقول‌اند.

این عقول هیچ‌وقت آلوده نمی‌شوند. مرتبه آن‌ها عالی است؛ اصلاً آلودگی به آن‌ها راه پیدا نمی‌کند. آلودگی مال این نشئه است، مال وجود ماست.

آن عقل جزئی که در ماست، تعلق گرفته به ما، آن آلوده می‌شود؛ به چه؟ به وهم، به خیال آلوده.

نه آن عقل کل، نه آن قلب عالم که قلب عالم نبی اکرم بود و الوهیت و ربوبیت و این‌ها، نه. مرتبه اسم‌الله. آن نه؛ آن که اصلاً آلودگی به آن وارد نمی‌شود. به ملکوت هم آلودگی راه پیدا نمی‌کند، چه رسد به آنجا.

به قلب من، قلبی که به من تعلق گرفته، آلودگی می‌آید. روحم هم همین‌گونه است.

حالا آیه بیست و هشت سوره رعد:

"ألا بذكر الله تطمئن القلوب"

این باز ربوبیت قلب است. به اطمینان چنان می‌رسد که هرچه می‌خواهد اراده کند، قلب برایش حاضر می‌کند. قلب مقام ساندیدن، حضور است؛ مقام حضور است.

به قول حضرت استاد، مقام ساندیدن هوایده است. هرچه اراده کنی، این ربوبیت قلب است؛ قلب برایت حاضرش می‌کند.

الآن یک پرانتز باز می‌کنم، سریع می‌بندم. اینکه احضار ارواح صورت می‌گیرد، همین است؛ در این مرتبه است. احضار کار قلب است، حضور کار قلب است.

کسی که به ربوبیت قلب برسد، قلبش را مدیریت کند، تعلقاتش را مدیریت کند، قرونتان برود، می‌رسد به آنجا که می‌تواند راحت احضار کند، حاضر کند؛ اولیا را، ملائکه را، ارواح را. و چیز عجیبی و دور از دسترسی نیست. به همین آسانی.

فقط باید رمز و کنوزش را بداند؛ اینکه چگونه مدیریت قلبش را انجام دهد که من رمز آن را گفتم: تعلقاتش را مدیریت کند.

یک آیه، آیه هشتاد و نه سوره شعراء:

"إلا من أتى الله بقلب سليم"

این قلب سلیم، قلبی است که جز خدا در آن نیست. تعلقش صرفاً حضرت حق است. هر کاری می‌کند به خاطر خداست. هر چیزی غیر از خدا از قلبش خارج شده است.

این دیگر بهترین نوع قلب است که در بحث قلب در قرآن، آنجا ما چندین جلسه پیرامونش سخن گفتیم. می‌توانید رجوع کنید.

این‌ها همه ربط به مدیریت ربوبیت قلب دارد. کسی می‌خواهد به آنجا برسد.

پس اگر می‌خواهید به حضور و شدت حضور برسید، آن‌هایی که دنبال توجه عرفانی بودند، تا به ربوبیت قلبتان نرسید و این رتبه از وجودتان را فعال نکنید، نمی‌توانید به توجه عرفانی برسید.

برای همین من هنوز توجه عرفانی را کامل برای شما باز نکرده‌ام. مدام پیام می‌آید، بعضی‌ها می‌گویند: حاج‌آقا، چرا نمی‌گویی؟ بیچاره‌مان کردی، بگو تمامش کن. توجه عرفانی چیست؟ چیست؟

به وقتش، این‌گونه باید از درون دلِ بحث بجوشد، کم‌کم اطلاعاتتان کامل شود، بعد.

الآن در ربوبیت قلب متوجه شدیم که تا این اتفاق نیفتد، توجه عرفانی رخ نمی‌دهد. پس باید تعلقاتتان را مدیریت کنید. حوزه تعلق که در قلب است.

قلب را... دلت هر جایی نرود، هر جایی نشود.

مثل اینکه امیرالمؤمنین به حضرت ابوالفضل، در خصوص حضرت زینب و مهس، سؤال کرد؛ وقتی اعداد را داشت تعلیم می‌فرمود، فرمود: بگو واحد.

عرض کرد: واحد.

بعد خواست یک را یاد بدهد، حالا می‌خواهد دو را یاد بدهد:

اثنان.

ایشان عرض کردند: بابا، زبانی که به واحد باز می‌شود، به اثنان دیگر باز نمی‌شود. تک.

این یعنی توحید محض.

اینجا چه چیزی باعث می‌شود حضرت ابوالفضل یا حضرت زینب این حرف را بزنند؟ چه؟ بفرمایید، الآن بگویید. در چه رتبه‌ای این حرف را زده؟

ربوبیت قلب.

تعلقش فقط به حضرت حق است. می‌گوید فقط خدا. یکی. تمام شد. دو تا ما نداریم در عالم. یک خدا.

الصمد.

الله الصمد.

الآن می‌فهمیم که چقدر اهمیت دارد خواندن سوره‌ای که در آن «الصمد» آمده است.

تنها سوره‌ای هم هست که فقط یک بار بیشتر در قرآن نیامده است و شما در نمازها، اگر در دو رکعت یک سوره را بخوانید، کراهت دارد. مثلاً «إنا أنزلناه» را در هر دو رکعت بخوانید، کراهت دارد. یاسین، قلب قرآن را بخوانید، کراهت دارد.

اما در خصوص «قل هوالله» اتفاقاً اصرار هست، نه کراهت. می‌گویند در دو رکعت هم بخوانید.

مثلاً شما «بسم الله الرحمن الرحیم» می‌گویی به نیت سوره قدر. بعد می‌گویی: نه، بگذار سوره ناس بخوانم. وقتی می‌خواهی ناس بخوانی، باید دو مرتبه «بسم الله الرحمن الرحیم» بگویی به نیت سوره ناس؛ چون بسم‌الله مربوط به آن سوره است.

حالا شما «بسم الله الرحمن الرحیم» گفتی به نیت سوره قل هوالله احد. یک‌دفعه می‌گویی: نه، الآن می‌خواهم ناس بخوانم، الآن می‌خواهم قدر بخوانم. نمی‌توانی. دیگر نمی‌توانی. باید قل هوالله را بخوانی.

آن‌قدر مهم است. می‌خواهد اصرار کند که بخوان.

تو همین چند شب پیش در لوازم عرض کردیم دیگر.

منتخب امیرالمؤمنین از سور قرآن، این سوره بوده است و جزو آن سه دسته سوره‌هایی است که یاسین و ملک و توحید، که به انبیای پیشین نازل نشده بود، فقط مختص پیغمبر و امت او بود. اتفاقاً روایت داریم که مخصوص عقول آخرالزمان است؛ همان مال شماهاست. چه خبر، خبرتان!

رمزش هم همه در همان «الصمد، الله الصمد» است. با احدیت شروع می‌شود:

«قل هو الله احد الله الصمد».

به‌به! چقدر عالی.

حالا یک وقتی را روی این سوره با هم کار می‌کنیم. برویم رد شویم؛ اگر بخواهیم این‌طور صحبت کنیم، خیلی طول می‌کشد.

رؤیت روح را هم بگویید. رؤیت روح، خب محورش همان است که عرض کردیم: شهود. شهود، کشف و شهود؛ وجود، وجود است که مشهود ماست. درس اول صد و پنجاه و سه درس حضرت استاد. درس اول این است: وجود است که مشهود ماست؛ مشهود.

شهود به چه چیزی می‌رسد؟ چه چیزی به شهود می‌نشیند؟ روح. این محورش است.

بعد رابطه‌اش با خدا چیست؟ تسلیم، فنا، رضا، بقای بعد از فنا، لقاء. لقاءالله همان شهود است. با چشم بصر نیست؛ شهود است. مرتبه شهود با روح است.

الآن داریم یک‌ذره می‌فهمیم عزیزان، که خواهران محترمی که خدا حفظشان کند و قلب من را شاد می‌کنند، در مباحثاتشان خیلی فعال‌اند. الحمدلله دیدم که یک گروه جدا هم دوباره تشکیل داده‌اند و لقاءالله را دارند مباحثه می‌کنند. آن را به حساب ریا بگذارند.

یادم نیست این را در آن صد و چهل و دو جلسه من گفتم یا نه. خاطرشان باشد که آن لقاءالله با روح اتفاق می‌افتد، نه با قلب و نه با نفس؛ با روح، با رتبه روح شما.

آیه بیست و هشت سوره فجر:

[آیه قرآن]

رجعت لقاست دیگر، لقاء خداست دیگر.

[آیه قرآن]

پروردگار خودت، بهشت نیست که.

[آیه قرآن]

می‌روی به سمت پروردگار خودت. این شهود است، این لقاء خداست.

[آیه قرآن]

درست شد؟

درست است، اولش می‌گوید:

[آیه قرآن]

نفس مطمئنه. اما این نفس مطمئنه چقدر تعالی پیدا کرده و شده قلب سلیم. قلب سلیم چقدر رشد کرده و بالا رفته:

[آیه قرآن]

بالا رفته، روح شده دیگر؛ به جایی که به شهود حق بنشیند، به شهود ربش بنشیند:

[آیه قرآن]

یا آیه شش سوره انشقاق که ابتدای بحث لقاءالله، بسیار این آیه را بر زبانمان جاری می‌کردیم. خیلی شیرین است:

[آیه قرآن]

انسان، مطلقاً انسان‌ها می‌روند تا رب خودشان را ملاقات کنند.

این ملاقات با قلب است؟ قلب البته کار می‌کند، ربوبیت قلب کار می‌کند، تعلقش الهی می‌شود. آن هم هست؛ نفس در اطاعت حضرت حق قرار می‌گیرد:

«قد افلح من زكاها».

اما در نهایت روح است که به شهود می‌نشیند. روح است که خدا را ملاقات می‌کند. روح است که به فنا می‌رسد.

یا آیه صد و شصت و دو انعام که روایت داریم قبل از هر نمازتان بخوانید:

«إن صلاتي ونسكي ومحياي ومماتي لله رب العالمين».

همه‌چیزش برای خدا می‌شود. این هم انسان را می‌کشاند تا جایی که به شهود حضرت حق برسد.

ـ جانم. یعنی‌اش به خاطر همان «نفخت فیهم من روحی»هاست؟

ـ احسنت، بله دیگر. چون «نفخت فیهم من روحی»هاست، از روح حضرت حق. اینجا می‌گوید «إلا ربك»، آنجا می‌گوید «روحی»:

«فادخلی فی عبادی وادخلی جنتی»

«من روحی».

این‌ها ذاتی است دیگر. چون از روح خودش در ما دمیده، ما می‌توانیم به ملاقات خدا برسیم. همه را خدا در ما تعبیه کرده، ما خبر نداریم.

الآن شما نشسته‌اید چهل جلسه سر این جلسات و این‌ها را متوجه می‌شوید. و الا این جوان بیچاره‌ای که بیرون دارد با بورس و طلا و دلار کار می‌کند، چه می‌فهمد این حرف‌ها یعنی چه؟

ربوبیت نفس چیست آقا؟ برو جمع کن کار سکوت را. ربوبیت قلب و ربوبیت روح را جمع کن، بابا این خرافات چیست؟ آخوندها معرکه‌گیری راه انداخته‌اند برای خودشان. برو بابا، بیکار است. دلار شده صد و پنجاه و هشت هزار، صد و پنجاه و هشت تومان. این حرف‌ها چیست؟

بله. دقیق. دقیق دارم.

[خنده]

حالا کرامات شیخ را تا زنده است جایی نقل نکنید. خواهش می‌کنم. من اصلاً نمی‌روم در این سایت‌ها مایتا این را بررسی کنم. این‌طوری یک چیزی می‌گوییم.

[خنده]

یک صلوات، تا کار به جای باریک نکشیده، یک صلوات بفرستید.

«اللهم صل علی محمد و آل محمد كما صليت علی إبراهيم و بارک علی محمد و آل محمد كما باركت علی إبراهيم في العالمین».

صلواتتان جاندار نیست. منظورم از جاندار، داد زدن نیست. منظورم این است که با نشاط قلب و حضور قلب، یک صلوات با نشاط بفرستید.

«اللهم صل علی محمد و آل محمد كما صليت علی إبراهيم و بارک علی محمد و آل محمد كما باركت علی إبراهيم في العالمین».

احسن، احسن به شما.

در این کتاب شریفی که دست من است، «تحریر رسالت ولایه شمس‌الحق تبریزی»، منظور علامه طباطبایی است که علامه جوادی آملی تحریر فرمودند، در صفحه ... رجوع کنید، پانصد و دوازده.

می‌فرماید که این... ابتداش را قبلاً برایتان خواندم:

«با توجه به اینکه مقصود از مجاری ادراکی و تحریکی چنین انسان سالک، سالک و واصل متقرب، که بعد از محب به خدا شدن، یادتان هست گفتیم محب می‌شوی، بعد محبوب می‌شوی. یادتان هست:

إن كنتم تحبون الله فاتبعوني يحببكم الله.

آن موقع خدا عاشق شما می‌شود، شما محبوب می‌شوید.

بعد از محب به خدا شدن، به منزلت والای محبوب وی بودن صعود می‌نماید.»

این کدام مرتبه است؟ بگویید، نترسید.

محب شدن، حب. الهام‌ها... قلب، ربوبیت قلب است دیگر. قلب. قلب رفته بالا، رسیده به آنجا که دیگر کار به جایی می‌رسد که محبوب خدا می‌شود.

خصوص اعضا و جوارح ظاهری نیست. این به منزلت والای محبوب وی بودن صعود می‌نماید؛ خصوص اعضا و جوارح ظاهری نیست.

این نیست که فقط مثلاً دست و پایت را در نماز این‌طور قشنگ با احترام کسی نگاه کند و بگوید: عجب خشیتی! در صورتی که خشیت نیست؛ عجب خضوعی، خضوع است، این خشوع نیست. خشوع مرتبه باطنی است. عجب خضوعی! دستش، سرش را کشیده، اما دلش را که می‌بینی، نه، اینجا نیست. خشوع نیست.

می‌فرماید که این به جوارح ظاهری نیست، بلکه جوانح باطنی نیز منظور خواهد بود؛ یعنی حضور قلب.

خب، پس اگر رؤیت وجه خدا بهره چشم... اینجا یک نکته بسیار عالی را می‌گوید که اصلاً نمی‌شد من قبلاً این را برای شما بگویم؛ یعنی دنبالم می‌کردید، رجمم می‌کردید. الآن می‌توانم بگویم.

می‌خواهد او را ببرد به مرتبه ربوبیت روح و شهود.

می‌فرماید: بلکه جوانح باطنی نیز منظور است؛ باطن باید، یعنی آن ربوبیت باطنت باید دست به کار شود.

حالا، پس اگر رؤیت وجه خدا از ربوبیت نفس می‌رود به سمت ربوبیت قلب، بعد ربوبیت روح، به شهود حق می‌نشینی.

پس اگر رؤیت وجه خدا بهره چشم باطنی برخی از صاحب‌بصران شد، باید بداند که...

آقا امیر، گوش بده، ننویس؛ این چون سؤال شما بود، دقیقاً سؤال شما را دارد جواب می‌دهد که چرا روح، چرا روح می‌تواند به شهود برسد.

پس اگر رؤیت وجه خدا بهره چشم باطنی برخی از صاحب‌بصران شد، باید بداند؛ باید بدانی شما که با «الله اکبر»، با چشم الهی، وجه او را مشاهده نمود.

[سرفه]

گرفتید چه شد؟ یعنی آن چشم می‌شود چشم خدا.

ـ آفرین. یعنی خدا دارد خودش را شهود می‌کند.

رد شویم، رد شویم.

«المؤمن مرآة المؤمن».

«مرآة المؤمن».

ـ احسنت. گفتیم ما مؤمنیم. هم خدای متعال در آیه سوره اسد، مؤمن خودش را معرفی کرده...

ـ احسنت. هم به من هم می‌گوید اگر تو این کار را کردی، مؤمنی.

بله. حالا گوش بده.

پس اگر رؤیت وجه خدا بهره چشم باطنی برخی از صاحب‌بصران شد؛ یعنی به لقاء خدا رسید، با روح دیگر، باید بداند که با چشم الهی وجه او را مشاهده نمود و در حقیقت بیگانه‌ای وسیله شهود وجه خدا نشد. بلکه بصیرت الهی در مقام فعل، وسیله دیدن عبد سالک واصل شد.

چنان‌که مبدأ فاعلی ارائه نیز، آن‌که این را ارائه کرد و این لطف را کرد، لطف ویژه خدای سبحان است؛ به گونه‌ای که هم ارائه‌دهنده خداست و هم بصیرت باطنی که وسیله رؤیت است، فیض خاص خداست.

جریان ارائه الهی را نیز می‌توان از حدیث:

«إن الله تبارك وتعالى أرى رسوله بقلبه من نور عظمته ما أحب»

استفاده کرد؛ یعنی خدای تبارک و تعالی از طریق قلب پیغمبر، آن‌گونه که دوست داشت، از نور عظمتش در قلب پیغمبر تاباند تا پیغمبر او را به رؤیت بنشیند.

اصلاً نمی‌شود تا قلب نورانی نشود، تعلقاتش درست نشود و نور وارد آن نشود. وقتی نور آمد، روح جنسش از نور محض است. به‌قدری جنس روح به نور نزدیک است که تکلم اول و دوم حضرت حق برای شروع خلقت و کثرات چه بود؟ نور بود و روح. بعد این دو را با هم ممزوج کرد. پیغمبر از این دو خلق شد.

اصلاً نور، نور محض، یعنی وحدت محض. مقام جمع‌الجمع می‌شود نور محض یا روح. مقام جمع‌الجمع بود دیگر. در مراتب هستی کجا می‌شد؟

[سخنگوی ۱ می‌خندد]

بگویید ببینم، یادتان هست؟

مطابق روح ما؛ یعنی بیرون از ما.

احدیت دیگر، چرا می‌ترسید؟ احدیت مقام جمع‌الجمع بود دیگر؛ نور محض است.

لذا بعضی‌ها با آن رتبه نور مرشوش هم گفتند؛ نوری که منتشر شد.

وقتی پایین‌تر می‌آید، می‌شود قلب. رتبه قلب است دیگر؛ می‌شود واحدیت. می‌آید به سمت کثرت، ضعف می‌گیرد، تقلب دارد، انقلاب دارد. گاهی می‌رود به سمت اسماء جمال، گاهی می‌رود به سمت اسماء جلال. این کار قلب است. انقلاب درونی کار قلب است.

اگر کسی می‌خواهد انقلاباتش مطابق رضای خدا باشد، حالاتش همیشه خوب باشد، حتی اگر به سمت قبض هم رفت، قبض خوب باشد.

مگر قبض بد هم داریم؟

بله، یک قبضی هست که از آن تبدیل می‌شود به ادبار؛ پشت می‌کند، بدش می‌آید نماز بخواند، بدش می‌آید.

روایت هم داریم اگر این حالت برایت پیش آمد، فقط اکتفا کن به واجبات. نفست پس نزند، اکراه نداشته باشی وقتی می‌خواهی ذکر بگویی. این حالت بد است.

به خاطر گناه و مخصوصاً، مخصوصاً، مخصوصاً لقمه ناپاک و حرام، نفس ناپاک، نفس همنشین ناپاک، خبیث، نفس خبیث، نگاه آلوده، این‌ها آن حالت را می‌آورد.

و حالت قبض، یک قبض دیگر داریم که خوب است. «یا قابض و یا باسط». «یا قابض» مقدم بر «باسط» آمده است دیگر. آن مقام جمع است. قبض مقام جمع است، مقام جمع‌الجمعی است در حقیقت.

ـ جانم؟ مثلاً اینکه... مثال عملی؛ یعنی چه مثالی از جهت عبادی می‌گویید؟

ـ مثلاً گفتید که آن قبض... بعدش می‌آید، از جهت عملیاتی می‌گویید؟

ـ بله، عملی شد؛ بله، چون مقام جمع‌الجمع است. شما هرچه می‌بینید، حق می‌بینید؛ شؤون حق می‌بینید. این قبض است.

حضرت علامه می‌فرمودند، در الهی‌نامه‌شان می‌گفتند:

«الهی همه از تو بسط می‌خواهند، حسن از تو قبض می‌خواهد.»

یعنی یک حقیقت ببینی. دو... دانه ببینی، همه را یک حقیقت ببینی؛ شؤون یک حقیقت، وحدت شخصی.

آن‌وقت مخالفش که بسط می‌شود، می‌گوید همه از تو بسط می‌خواهند؛ کثرت است، دیدن کثرت است، توجه به کثرت است.

خب، اما وحدت را هم در کثرت می‌بینی.

مثلاً شما بگو، این‌طوری یک مثال بهتر و عملیاتی‌تر شد. شما دوست داری هزار رکعت نماز بخوانی، بدت می‌آید؟ همه دوست داریم، بله، چقدر خوب. دوست داریم شب تا صبح نماز بخوانیم، صبح تا شب. چه کسی بدش می‌آید؟ کسی که ساحل کرار دوست دارد، آرزویش است که دائم در حال نماز باشد.

اما کسی که در قبض است، این را دوست ندارد. این مال کسی است که در بسط است.

کسی که در قبض است، می‌گوید یک نماز می‌خوانم، می‌روم معراج. این حالت قبض است. با یک نماز کار هزار نماز می‌کند.

به یک معنا می‌شود گفت قبض، انزال دفعی است؛ بسط، تنزیل تدریجی است.

این را به یادگار از بنده داشته باشید. شاید از هیچ‌کس نشنیده باشید و نشنوید. چند بار هم خدمتتان عرض کردم و خودم هم خیلی در زندگی این را تجربه کردم.

یک‌دفعه می‌بینی در کربلا، زیر بقعه‌ای، در هیئتی، در یک گوشه خلوتی، در جایی، یک حال عجیبی به تو دست می‌دهد. انقلاب عجیبی. اصلاً خودت دیگر خودت نیستی. یعنی باید نجاتت بدهند از آن طوفان و آن گردبادی که حاصل شده. تخلیه وحشتناکی صورت گرفته، دارد حل می‌شود.

یک حالتی است؛ حالا باید به وقتش برایتان بازش کنیم. نمی‌دانی اصلاً این حال از دست خودت هم نبوده. اصلاً خودت مقدمه‌ای برایش نچیدی.

این همان رشحه‌ای از چیست؟ انزال دفعی است.

این شروع قبض است. یعنی تو از تمام تعلقاتت می‌کَنی. تمام وجودت می‌گوید خدا.

این انزال دفعی است، این قبض است. بد است؟

عالی است.

ـ می‌گویم معمولاً لحظه‌ای است دیگر.

ـ آره دیگر، دفعی است دیگر. دفعی یعنی آنی، در یک آن.

بعد حالا این چگونه خودش را ظهور می‌دهد؟ به آن می‌گویند... خواهرهایی که سؤال داشتند، تجلی فرقش با ظهور.

این انزال دفعی می‌شود تجلی.

خب، حالا ظهور چیست؟ تنزیل تدریجی خودش را ظهور می‌دهد، خودش را نشان می‌دهد.

این تنزیل تدریجی برای بعضی‌ها می‌بینی یک‌ساله است، برای بعضی‌ها پنج‌ساله، برای بعضی‌ها چهل‌ساله، برای بعضی‌ها یک عمر است.

مثلاً:

«إنأنزلناه في ليلة القدر»

پیغمبر یک آن، کل قرآن ریخت در قلبش؛ انزال دفعی بود، شروع قبض شد. اما تنزیل تدریجی‌اش بیست‌وسه سال طول کشید. دیگر جایی رسید که یتیم عبدالله رفت و شد فاتح مکه، امپراتوری جهان شد. کسی باورش نمی‌شد.

شما هم این‌گونه هستید. الآن یک‌دفعه یک عنایتی پیش می‌آید، یک بسطی رخ می‌دهد؛ چه در رزقت، چه در علمت، چه در برکات وجودیت، چه در تأثیرات اجتماعی‌ات، حوزه‌های مختلف، فهمت، عمق فکرت و امثالهم. نمی‌دانی این از کجا آمد.

افاضه الهی است، اما از کجا آمد؟ مال همان انزال دفعی است.

پس اول قبض، بعد بسط.

برای همین در جوشن هم می‌گوید:

«یا قابض یا باسط».

به نحو جمعی می‌آید، بعد منشرح می‌شود، باز می‌شود.

چقدر وقتمان گذشته؟ الآن چقدر سر کلاسیم؟ وقت چقدر است؟

ـ جان؟ یک ساعته.

ـ قبضی دست داده، نمی‌فهمیم.

ـ قبضی دست داده، نمی‌فهمی.

[خنده]

آفرین به شما. آفرین.

البته این جلسه نگاه قبض هم داردها. جلسه قابضیه است. ان‌شاءالله باز می‌شود برایتان.

ـ استاد ببخشید، ما فرمودید که ما نفس و ستاره، ستاره نفسی‌مان، برمی‌گردیم به ماه و فرد در آن نقطه عروج، تعقل ما کجاست؟

ـ تعقل ما، عقل در فلسفه، قلب در عرفان است. دوباره قلب در فلسفه، روح در عرفان است. عقل در فلسفه همان قلب است در عرفان. خب؟ باز قلب در فلسفه، روح است در عرفان.

روی این فکر کنید، ببینید جواب‌تان را می‌گیرید یا نه.

این کار، کار را به جایی می‌کشاند تا می‌روی به مرحله کشف و شهود.

یعنی از حدس... یادتان نگفتم که فکر، حرکت نفس از معلوم به مجهول است. این حرکت تدریجی است. زحمت می‌کشی، کار فکری می‌کنی، ورزش فکری می‌کنی و وقتی قوی شدی، حدس می‌زنی؛ همان هم مساوی است، درست به هدف می‌خورد. پیش می‌آید این‌گونه.

مثل من که الآن حدس زدم طلا شده مثلاً صد و پنجاه.

[خنده]

وقتی این شدت گرفت، در وادی عرفان، مطابقش در عرفان، ابتدا انسان وقتی یک حالت یقظه به او دست داد و یک کشفی برایش حاصل شد، با زحمت سیر و سلوک می‌کند. اول با تدریج زحمت می‌کشد، سیر و سلوک می‌کند، بعد حالت بیداری برایش حاصل می‌شود که رفته‌رفته است، تدریجی است.

این یک...

ولی وقتی این حالت در حقیقت دفعه‌ای خودش را گرفت، می‌شود جذبه.

حدس در علم فکری، جذبه در حوزه قلب یا به عبارتی در عرفان است. مطابق حدس در فلسفه، می‌شود جذبه در عرفان.

از رو اصلاً برایتان بخوانم.

این بخشش را البته در کشکول نور، این ابتدای بحثش را، یک روزی برای دوستانم گفتم. این کتابی که الان دست من است [نفس عمیق] «عین نواخ»؛ یعنی چشمه‌ای که به‌شدت فوران دارد. «تحریر بر تمهید القواعد» ابن‌ترکه است به قلم علامه جوادی آملی.

خیلی زیبا از ابوعلی سینا در علم‌النفس شفا نکته‌ای را می‌آورد که بر همین اساس به توجیه وحی و نبوت پرداخته و می‌گوید:

نفس آدمی همان‌گونه که در طرف سقوط به جایی می‌رسد که بر اثر بلادت و کندی، از ادراک معانی بدیهی عاجز می‌ماند، در طرف صعود نیز به مرحله عالیه حدس، یعنی قوه قدسیه، می‌رسد.

این حدس را در قرآن به کدام آیه نسبت دادیم؟ یادتان هست گفتم در کشکول نور؟

[مکث]

یعنی آن روغنش... یادتان هست گفتم نفس، روغنش توحید است. اصلاً به آن هیچ آتشی نرسیده، شعله‌ور است، نورانی است. این حالت چیست؟ قوه قدسیه است که به آن حدس می‌گویند.

اما عارف فراتر از حدس، قائل به ذوق و کشف است؛ و آن عبارت است از علم شهودی، نه حصولی؛ و ادراک واقع است بدون آنکه واسطه‌ای در کار باشد.

مقدمه حدسی، به دلیل خصوصیت مفهومی خود، قابل طرح در قالب‌های استدلالی و برهانی است. فلسفه است، کار برهانی است، کار عقلی است، کار علمی است؛ ورزش فکری است.

حال آنکه در حال کشف، مجالی برای استدلال منطقی نیست. در عرفان استدلال‌بردار نیست.

چرا؟

زیرا مدرَک آن در عرفان، که با جذبه به دست می‌آید و کشف حاصل می‌شود و به شهود می‌افتی، عین خارج است. آن چیزی که می‌خواهی درکش کنی، خودِ مدرَک تو می‌شود. زیرا مدرَک آن، یعنی آنچه عارف ادراک می‌کند، عین خارج است؛ و خارج نه حاکی از ماوراء است و نه بر چیزی منطبق می‌گردد. این علم فکری نیست که چیزی در خارج موجود باشد و تو از روی آن مفهوم‌سازی کنی.

اهل عرفان در برابر حدس، افزون بر ذوق و کشف، آیا بالاتر از این هم داریم؟

افزون بر ذوق و کشف.

حدس در فلسفه و علم فکری، جذبه و کشف و ذوق، همه یک حقیقت‌اند. در عرفان بالاتر از آن چیزی هست؟

وحی.

آفرین به شما، وحی.

می‌فرماید اهل عرفان، در برابر حدس، افزون بر ذوق و کشف، قائل به وحی و الهام نیز هستند.

مرحوم سید حیدر آملی در مقدمات رساله «نص‌النصوص» در این‌باره می‌فرماید ـ این فرمایش سید حیدر آملی است ـ کتاب «جامع‌الاسرار»ش را گفتم بگیرید، خیلی عالی است:

علوم اهل‌الله به سه دسته تقسیم می‌شوند:

یک: وحی که مخصوص انبیاست. دو: الهام که مختص اولیاست. سه: کشف، یا به آن شهود هم می‌گویند، که برای اهل سلوک است.

حالا اگر کسی هیچ‌کدام از این‌ها را ندارد، چه خاکی به سرش بریزد؟

می‌گویند علم تجربه. علم تجربه. هرچه هست، باید با علم فکری جلو برود و عمل کند تا برسد. می‌گویند آزمون و خطا کن تا یاد بگیری.

ـ استاد، اولی چه بود فرمودید؟

ـ اولی وحی است که مخصوص انبیاست. دومی الهام که مختص اولیاست. سومی کشف که برای اهل سلوک است.

ایشان بعد از این تقسیم، به شرح علوم حاصل از کشف معنوی پرداخته و می‌گوید از این‌گونه علوم به علوم لدنی ـ اگر جایی دیدید، همین جنس است؛ یعنی منظور از آن همین است ـ علوم ارسی، ذوقی، کشفی، الهام یا القائات ربانی و واردات غیبی و همچنین به فیض و تجلی نیز یاد می‌شود.

تجلی، تجلی.

ـ خواب؟

ـ بله، خواب هم همین‌طور است. آن در رتبه برزخی است. البته هنر این است که [خنده] استاد می‌گوید دنبال این نباش که در عالم، در رتبه برزخیت، به کشف بیفتی. هنر این است که در طبیعت، یعنی در بیداری، به کشف و شهود بیفتی. این هنر است.

متأسفانه از شما حالا پنهان نباشد، به این شهدا توسل کردم و امروز برای هر جلسه‌ای من یک دعای خاص دارم و توسل خاصی. این جلسه توسل کردم و دعایم این بود که خدایا در این جلسه تجلی کن. حالا جالب است که بحثمان خورده به تجلی.

[سرفه]

بله. نقطه مقابل هم دارد. چیست نقطه مقابلش؟

ما می‌گوییم وحی بهترین نوع علم حضوری است؛ بعد پایین‌تر که این‌ها برسند به بالا، خب؟

بعد می‌فرماید:

«إِنّا شَرائِعَ لَيُوحُون»

بله، آن وحی که آنجا «لَيُوحُون» است، حواستان باشد.

این نکته خوبی شد. شما این را گفتید. من این تذکر را به همه دوستانی که کار قرآنی می‌کنند بدهم:

کلمات قرآنی که شبیه هم می‌آیند، همیشه یک معنا ندارند. حواستان باشد.

مثلاً وقتی می‌آید «عالم امر». امر؛ «قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّي». یک جای دیگر می‌فرماید:

«وَما أَمْرُنا إِلّا واحِدَة»

خب این دلیل نمی‌شود که این امری که آنجاست، همان امری باشد که اینجاست.

لذا در تفسیر، اساتید ما فرمودند: هر وقت پانصد بار قرآن را خواندی، پانصد بار خواندی، برو سراغ تفسیر. باید کل قرآن را بتوانی کنار هم قرار بدهی.

این وحی که اینجا برای شرایع می‌آید، آن وحی نیست که الان مورد بحث ماست. حواستان باشد.

هر جا حرف از وحی زد؛ مثلاً:

«أَوْحى إِلى النَّحْل»

به زنبور هم وحی می‌شود. این، آن وحی نیست. آن الهام است؛ ببخشید، القاء است.

خب چرا نگفت «وَأَلْقى إِلَى النَّحْل»؟

چراش را دیگر باید از خدا بپرسی.

[خنده]

ـ استاد، وحی اینجا به نحل غریزی است دیگر.

ـ بله، غریزی است. خب همان غریزه‌اش هم بالاخره جلوه الهی است.

اگر این‌ها را یک نوعی علم بگیریم...

«وَأَوْحَيْنا إِلى أُمِّ مُوسى»

نه، آن همان وحی است. آن برای مادر موسی است؛ آن کلیم‌الله نیست، اما این وحی است که الان می‌گوییم. نه، بالاتر از کشف است.

کشف و شهود بالاترش چه می‌شود؟

الهام.

اینجا گفتیم دیگر؛ مادر موسی.

احسنت.

بالاتر از الهام می‌شود وحی.

ـ آها، خیر، همین الان تو همین‌جا گفت. «أَوْحَيْنا إِلى أُمِّ مُوسى» چه نداشته؟ در وحی دیگر مادر موسی سهمی نداشته؟

ـ نه، آن وحی...

ـ مادر موسی گفته، نه برادر؟

ـ احسنت، احسنت.

اگر جایی آمد، مثل اینجا که گفتیم وحی به زنبور، منظور آن وحی، القاء است.

احسنت.

باید پی ببریم؛ یا اعلام است یا القاء یا الهام. حواستان باشد، یکی از این سه تاست. آن وحی نیست.

مثلاً ما می‌گوییم چرا به قرآن...

[صدای مرد در پس‌زمینه]

اگر الآن سؤال می‌پرسید، جلسه پرسش و پاسخ را تعطیل می‌کنم؛ چون وسط درس سؤال می‌پرسید.

[صدای مرد در پس‌زمینه]

چرا نباید از بعضی کلمات و «واو»ها استفاده کند؟ به خاطر اینکه چرا نمی‌گوید قدرت خدا مافوق قدرت‌هاست؟ چرا می‌گوید:

«یَدُاللهِ فَوْقَ أَیْدِیهِم»

چرا؟

مگر خدا دست دارد؟

نه، ما با دست و پا کار می‌کنیم. خدا به ما...

این یک وجهش است. ولی وجه درست‌ترش فرمایش امام صادق است؛ فرمود برای اینکه بیایید به ما رجوع کنید. گیج بشوید، اصلاً نفهمید، هیچ‌چیز نفهمید، بیایید به ما رجوع کنید.

چرا؟

پرسیدند از امام صادق علیه‌السلام.

«أهل الذکر»

احسنت، آفرین.

«فَاسْأَلُوا أَهْلَ الذِّکْر»

هرکسی از دوستان بیاید و از من سؤال‌های عجیب‌وغریب بپرسد، همین را جواب می‌دهم.

[خنده]

می‌گویم: «فَاسْأَلُوا أَهْلَ الذِّکْر». خودش گفته برو از معلم بپرس.

آها، آره، دقیقاً همین‌طور است.

حالا از امام صادق علیه‌السلام سؤال کردند: آقا، چرا در قرآن محکم و متشابه هست؟ خب چرا همه را خدا محکم بیان نمی‌کرد؟ چرا متشابهات؟

فرمود: به خاطر اینکه رجوع کنید به ما.

اگر همین‌طور که فرمودند، محتاجید به ما رجوع کنید، این همه بی‌اهل‌بیت و بی‌امام و بی‌ولایت نمی‌ماندند. اگر می‌گفت بروید و این هم کتاب است، «حسبنا کتاب الله» چه می‌شد؟ هیچ.

خب.

ـ روحیت نفس را می‌خواهد؟

ـ بله. در خصوص روحیت نفس، عبارتی می‌خوانم که خودش مطلع بحث است؛ یعنی یک جلسه باید درباره‌اش صحبت کنیم.

این جلسه، این دستور کار جلسه بعدمان باشد که دیگر احتمالاً جلسه بعد آخرین جلسه مقدماتی‌مان باشد و ان‌شاءالله اینکه چه زمانی دیگر برویم سراغ متن درس، بلافاصله جلسه بعد یا سال بعد، خدا می‌داند.

جلسه پیش که تعطیل شد، یک ماه پیش... چه کسی می‌دانست چند جلسه تعطیل می‌شود؟ بعد جنگ است آقا، جنگ است. [خنده] کلاً یعنی تعطیل می‌شود. [خنده] خیلی دوست داریدها؟ موقعیت.

این روایت را مخصوصاً می‌گویم که می‌دانم شما را تکان می‌دهد. البته بعضی اهل تحقیق گفتند این روایت نیست، اما من دیدم مضمونش با منطوق بعضی از روایات می‌خواند. منتها سندش را برای شما پیدا کردم. در جلد هفت و در جلد پنج و هفت تفسیر قرآن [مکث] ـ خدا رحمت کند ملاصدرا را ـ در تفسیر قرآن ملاصدرا و در فتوحات ابن‌عربی هم آمده است. این دقیقاً می‌شود گفت اوج، اوج، اوج بحث ربوبیت نفس.

این چیزی که الان خدمتتان عرض می‌کنم خیلی سنگین است، خیلی. اگر این همه جلسه ما حرف نمی‌زدیم، اصلاً نمی‌توانستیم این را برای شما بگوییم.

وقتی بنده از دنیا می‌رود، حضرت‌عالی وقتی نفس ناطقه اعلام انصراف از این بدن می‌کند، توجهش را از این بدن برمی‌دارد و متوجه بدن برزخی‌اش می‌شود. این بدن منصرف می‌شود، می‌افتد، می‌رود در چرخه طبیعت و می‌پوسد. این نفس وقتی وارد بدن برزخی شد، اصطلاحاً می‌گوییم وارد عالم برزخ شد؛ و آن لحظه، لحظه سرازیری قبر است.

آن لحظه یک نامه‌ای از طرف خدا برای بنده می‌آید. نامه‌ای بسیار عجیب:

«من الحي القيوم، إلى الحي القيوم.»

عجیب است، نه؟ باورتان می‌شود؟

«من الحي القيوم، إلى الحي القيوم.»

خب که چه؟

البته این مخفف نامه را من گفتم. مبسوطش این است:

«من الحي القيوم».

حالا این حی قیومی که دارد این نامه را به من و شما در لحظه موت می‌دهد، کیست؟

«الذي لا يموت.»

«إلى الحي القيوم»؛ باز هم:

«الذي لا يموت.»

عجب! مگر من می‌گذارم تو بمیری؟ کارت دارم. [خنده]

حضرت استاد فرمودند ما ابد در پیش داریم.

«إلى الذي لا يموت»؛ یعنی این نامه را خدا...

حالا این نامه مثل اینکه می‌گویند نامه عمل، خودِ تو هستی. کتاب وجود خودت هستی. این می‌تواند به یک معنا الهام الهی به تو باشد؛ نه آن نامه‌ای که نوشته شده و سیاه است. آن‌طرف که اصلاً مادی نیست، آنجا مجرد است.

اما بعد جالب است که نامه خداست، اما بعد هم در آن دارد:

«فإني أقول»

من وقتی می‌گویم به چیزی:

«كن فيكون»

تا می‌گویم باش، درجا می‌باشد:

«فيكون».

«فإني أقول».

اما بعد:

«تقول لشيء كن فيكون».

این تا اینجا. کل نامه، حاصل نامه همین است.

این تکه آخرش خیلی عجیب است:

«وقد جعلتك»

و به تحقیق من، تو را به گونه‌ای جعل کردم و قرار دادم که:

«تقول لشيء».

تو هم بگو. به هر چیزی که دوست داری بگو:

«كن فيكون».

تو هم بگو کن، درجا می‌باشد.

الله‌اکبر.

[پچ‌پچ]

احسنت.

الان این نامه باید دیوانه کند من و شما را. باید چهل جلسه معرفت نفس شما تعطیل باشد اصلاً. این‌قدر درون‌مایه دارد. بروید خودتان چهل جلسه در خلوتتان روی آن فکر کنید، بعد درباره‌اش حرف می‌زنیم.

[پچ‌پچ]

نه، خواهش می‌کنم فعلاً، چون نبض بحث است. جاهایی که حرف خاص است، خواهش می‌کنم سؤال نپرسید. جسارت می‌کنم، ببخشید. بگذارید حرف پیاده شود؛ رشته کلام از دست من می‌رود.

[نفس عمیق]

بروید روی این فکر کنید: در ما چه هست؟ خدا چه کرده با ما که لحظه موت ما چنین نامه‌ای به ما می‌دهد و چنین الهامی به ما می‌کند؟ چرا ما در دنیا از این بی‌خبریم؟

خدای حیّ لا یموت برگردد به من و شما لحظه موت بگوید:

«من الحي القيوم الذي لا يموت إلى الحي القيوم الذي لا يموت».

اصلاً همین تکه‌اش دیوانه‌کننده نیست؟

یعنی کأنّ خدا می‌گوید تو مثل خودمی. دیگر لفظ نداریم. چه بگویم من؟ تکفیر می‌شوم اگر لفظی در اینجا بیاورم. چه بگویم؟ می‌گوید تو مثل خود... تو م... چه بگویم؟

عین خودمی، مثل خودمی. اصلاً تو مال منی. اصلاً تو منی.

[نفس عمیق]

اینجاست که عارف عربی جرئت می‌کند و می‌فرماید:

«إن الله يصلي».

خدا نماز می‌خواند.

[نفس عمیق]

خدا... ما می‌رویم به ملاقات خدا، اما خدا به ملاقات خودش می‌نشیند؛ البته ملاقات، شأنی از شؤون وجودی خودش است. رب مطلق به ملاقات رب مضاف می‌نشیند. رب مطلق می‌نشیند به ملاقات ظل خودش، آیه خودش، نشانه خودش.

باورتان می‌شود شما آیت‌الله‌اید؟ وقتی از دنیا بروید تمام کائنات جلوی شما تعظیم می‌کنند.

[سکوت]

بعد گنهکار حالش چگونه است آنجا؟ می‌خواهند همه کائنات به او تعظیم کنند، نمی‌توانند. نمی‌توانند تعظیم کنند. او این را می‌فهمد. بدترین عذاب برای گنهکار در آن لحظه همین است که می‌خواهد تعظیم بشود، نمی‌شود؛ و باید می‌شده.

حالا بعضی از شما به گریه افتادید.

[نفس عمیق]

این نکته را بگویم. آن لحظه، رفقا، یک جمله بگویم و به اجازه‌تان جلسه را جمع کنیم. دیگر پس‌پا هم نداشته باشیم ما این حرف سنگینی که زدم.

البته یک مقدار بحثش را می‌خواستم از طریق کتاب «مشاهد العلویه» که جلوی من است بدهم. ملا... مرحوم، شرح بر «حقیقت شواهد ربوبیه» ملاصدراست. [صدای میز] از آن رد می‌شوم.

این را بگویم و جلسه را تمام کنیم. خواهش می‌کنم دیگر بلند شوید و بروید.

خیلی آن لحظه مهم است؛ آن لحظه‌ای که نامه به دست من و شما می‌آید، که انسان میل دلش به چیست. اهمیت لیلة الرغائب معلوم می‌شود. به چه رغبت دارد؟ بنده دلش به چه کسی بسته است، به چه چیزی بسته است.

چون می‌گوید حالا تو به هر چیزی که دوست داری بگو «کن». یعنی هرچه می‌خواهی بخواه؛ همان خواهد شد.

خب حالا تو چه می‌خواهی؟ میل دلت چه می‌خواهد؟ سیب می‌خواهد، گلابی می‌خواهد، حور می‌خواهد، قصور می‌خواهد، انهار و اشجار می‌خواهد.

خیلی مهم است، خیلی روی آن بروید و فکر کنید.

بعد آنجا صف‌ها و صف‌بندی‌ها از هم جدا می‌شود. همان‌جا مشخص می‌شود که بهشت هرکس چه بهشتی است.

اصلاً ندای:

«فادخلي في عبادي فادخلي جنتي»

از کَنه همان‌جا خاطف به گوش ما خواهد رسید؛ بلکه خودمان انتخاب می‌کنیم.

آنجا میل یکی این باشد که:

«أميري حسين و نعم الأمير».

جون، غلام سیاه امام حسین، این‌گونه خودش را معرفی کرد.

ما هرکداممان رفقا، یک اسمی داریم در این عالم:

«الذي سمي في السماء».

پیغمبر عزیز عالم در آسمان به یک اسمی بود:

«وفي الأرضين أبي القاسمه».

اسم تو در زمین هم یک اسم است. در عالم ملکوت یک اسم، در عالم لاهوت یک اسم.

ما هم این‌طوریم. ما اینجا یک اسمی داریم، در ملکوت یک اسم.

وقتی که می‌میریم هم یک اسمی داریم. الان ما را در عالم بالا با یک اسم خاص صدا می‌زنند، نه این اسم شناسنامه‌مان.

به چه اسمی صدا می‌زنند؟

از بنده قبول کنید، به همان اسمی ما را صدا می‌زنند که آنجا ما انتخاب می‌کنیم. یعنی میل دلمان چه چیزی را انتخاب می‌کند؟ به همان اسم؛ یعنی مطابق با همان انتخابمان.

هر کسی در کربلا خودش را معرفی می‌کرد. من از این تبارم، از این قومم، از این هستم، نمی‌دانم نسب به بزرگان بردم و...

جون، غلام سیاه امام حسین، آمد و هیچ اسمی برای خودش نگذاشت. خودش را منتسب به اباعبدالله کرد؛ نه پدر، نه... هیچ. اصل و نسب من حسین است. گفت:

«أميري حسين و نعم الأمير».

یعنی چقدر قشنگ است آدم این‌گونه بشود.

این میل دل است.

بیایید این‌گونه بشویم. آن‌قدر اصرار بر اعمال نورانی داشته باشیم که یکپارچه نور بپاشد از دهان ما بیرون.

آنجا ملکات نفس کار دست ما می‌دهد.

خیلی حرف مهم، سنگین، رصین، رکین، شریف زدیم امروز به فضل الهی؛ که یک جلسه دیگر می‌خواهیم این را ان‌شاءالله باز کنیم.

[نفس عمیق]

از خواهران محترم شهرستانی هم که این دسته‌گل را برای شما از مشهد آوردند تشکر می‌کنیم. ان‌شاءالله که با استادشان، بانو قیبری، محشور شوند.

اللهم بارک لمولانا صاحب الزمان. اللهم بارک لمولانا صاحب الزمان. اللهم بارک لمولانا صاحب الزمان.

والحمد لله رب العالمين.

صلوات.

اللهم صل علی محمد و آل محمد.

راضی باشید. دیگر سؤال‌ها همان‌هایی بود که در درس، هرکسی پرسید، ما پاسخ دادیم. دیگر جلسه پرسش و پاسخ نداشته باشید. ببخشید.

[صدای محیط]