یادداشت: ترجمههای فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن توسط مدل افزوده شده است و جزء سخنان استاد نیست.
آغاز جلسه و دعا
یا زهرا سلاماللهعلیها.
يَا رَبِّ، أَعُوذُ بِكَ مِنْ هَمَزَاتِ الشَّيَاطِينِ، وَمِنْ شَرِّ نَفْسِي، وَمِنْ شَرِّ خَلْقِكَ.
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ.
لَا حَوْلَ وَلَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ الْعَلِيِّ الْعَظِيمِ.
اللَّهُمَّ إِيَّاكَ نَعْبُدُ وَإِيَّاكَ نَسْتَعِينُ.
الْحَمْدُ لِلَّهِ عَلَى كُلِّ نِعْمَةٍ، وَأَسْأَلُ اللَّهَ مِنْ فَضْلِهِ.
الْمُسْتَغَاثُ بِكَ يَا صَاحِبَ الزَّمَانِ.
الْمُسْتَغَاثُ بِكَ يَا صَاحِبَ الزَّمَانِ.
الْمُسْتَغَاثُ بِكَ يَا صَاحِبَ الزَّمَانِ.
السَّلَامُ عَلَيْكَ يَا دَاعِيَ اللَّهِ وَرَبَّانِيَّ آيَاتِهِ.
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای پروردگار من، از وسوسههای شیاطین، از شرّ نفس خود و از شرّ آفریدگانت به تو پناه میبرم. به نام خداوند بخشندهٔ مهربان. هیچ نیرو و توانی جز به خداوند بلندمرتبه و بزرگ نیست. خدایا، تنها تو را میپرستیم و تنها از تو یاری میجوییم. خدا را بر هر نعمتی سپاس میگویم و از فضل او درخواست میکنم. ای صاحبالزمان، از تو فریادرسی میطلبم. سلام بر تو، ای دعوتکننده به سوی خدا و ای ربّانیِ آیات او.
عبارت «السَّلامُ عَلَيْكَ يا داعِيَ اللهِ وَرَبّانِيَّ آياتِهِ» از زیارت آلیاسین است. Almerja +1
سلام علیکم و رحمةالله.
در محضر پنج شهید خوشنام هستیم. انشاءالله امام عصر عزیزمان، به برکت این شاهدان، هر کجا تشریف دارند حالشان خوب باشد و جمع ما را دعا کنند؛ توجه ویژهای به ما و متعلقانمان، به رهبر عزیزمان، امت اسلام و این جلسه داشته باشند.
اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ.
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست و در فرج آنان شتاب فرما.
هدیهٔ امروز: آیات پایانی سورهٔ حشر
هدیهای که امروز تقدیم میکنیم، هدیهای بسیار گرانسنگ است. من از بزرگان اهل معرفت کسی را ندیدهام که به این امر توصیه نکرده باشد. خود حضرت استاد بارها به آن توصیه داشتند. حضرت امام، روحشان شاد، در وصیت به فرزندانشان بسیار بر آن تأکید داشتند.
مرحوم حضرت آیتاللهالعظمی میرزا محمدعلی شاهآبادی، استاد حضرت امام و پدر شهید آیتالله شاهآبادی، میفرمودند این سه آیهای را که اکنون مطرح میکنیم آنقدر تلاوت کنید تا ملکهٔ شما شود؛ یعنی آنقدر بخوانید تا در جانتان استقرار پیدا کند.
ایشان میفرمودند اولین اثری که بر این امر مترتب میشود، پس از مرگ و در شب اول قبر است. هنگامی که دو ملک از طرف پروردگار برای سؤال میآیند و میپرسند:
مَنْ رَبُّكَ؟
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پروردگار تو کیست؟
در پاسخ، این سه آیه را بخوان.
وقتی اینگونه پاسخ بگویی، ملائکهٔ الهی مبهوت و متحیر میشوند؛ زیرا این، معرفی حق به زبان حق است، نه معرفی حق به زبان خلق. این فرمایش مرحوم آقای شاهآبادی است.
آقای کشمیری به نحوی، آقای قاضی به نحوی، آقای بهجت به نحوی و حضرت استاد بسیار بر این آیات تأکید داشتهاند؛ حضرت امام نیز بسیار به آن توصیه میکردند.
سه آیهٔ پایانی سورهٔ حشر
در روایات دربارهٔ این آیات و ارتباط آنها با اسم اعظم نیز مطالبی آمده است. سه آیهٔ موردنظر، آیات ۲۲ تا ۲۴ سورهٔ حشر است. GreatTafsirs.com
آیهٔ ۲۲ «هُوَ اللَّهُ الَّذِي لَا إِلَٰهَ إِلَّا هُوَ عَالِمُ الْغَيْبِ وَالشَّهَادَةِ هُوَ الرَّحْمَٰنُ الرَّحِيمُ» (حشر، ۲۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): اوست خدایی که جز او معبودی نیست؛ دانای نهان و آشکار است؛ اوست بخشندهٔ مهربان.
آیهٔ ۲۳ «هُوَ اللَّهُ الَّذِي لَا إِلَٰهَ إِلَّا هُوَ الْمَلِكُ الْقُدُّوسُ السَّلَامُ الْمُؤْمِنُ الْمُهَيْمِنُ الْعَزِيزُ الْجَبَّارُ الْمُتَكَبِّرُ سُبْحَانَ اللَّهِ عَمَّا يُشْرِكُونَ» (حشر، ۲۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): اوست خدایی که جز او معبودی نیست؛ فرمانروا، پاک و منزّه، سلامتبخش، ایمنیبخش، نگهبان، شکستناپذیر، صاحب اقتدار و دارای کبریاست. خداوند منزّه است از آنچه شریک او قرار میدهند.
آیهٔ ۲۴ «هُوَ اللَّهُ الْخَالِقُ الْبَارِئُ الْمُصَوِّرُ لَهُ الْأَسْمَاءُ الْحُسْنَىٰ يُسَبِّحُ لَهُ مَا فِي السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَهُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ» (حشر، ۲۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): اوست خداوندِ آفریننده، پدیدآورنده و صورتبخش؛ نیکوترین نامها از آنِ اوست. آنچه در آسمانها و زمین است او را تسبیح میکند، و او شکستناپذیر و حکیم است.
روایت دربارهٔ فضیلت پایان سورهٔ حشر
روایتی در مجمعالبیان مرحوم طبرسی آمده است. دربارهٔ مرحوم طبرسی نقل کردهاند که ایشان در حالی دفن شد که هنوز زنده بود. در همان حال به امام عصر عجلاللهتعالیفرجهالشریف متوسل شد که اگر نجات پیدا کند، به کار قرآنی بپردازد و تفسیر بنویسد. جریان آن را قبلاً گفتهام. با عنایت و معجزهای نجات یافت، او را از قبر بیرون آوردند و پس از آن برای نگارش این تفسیر زحمت کشید.
در مجمعالبیان، جلد نهم، صفحهٔ ۴۲۳، از رسول خدا صلیاللهعلیهوآله نقل شده است:
مَنْ قَرَأَ آخِرَ سُورَةِ الْحَشْرِ غَفَرَ اللَّهُ لَهُ مَا تَقَدَّمَ مِنْ ذَنْبِهِ وَمَا تَأَخَّرَ.
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هر کس پایان سورهٔ حشر را بخواند، خداوند گناهان گذشته و آیندهٔ او را میآمرزد.
این مضمون در منابع تفسیری نیز نقل شده است. GreatTafsirs.com +1
اللهاکبر! گناهان گذشته و آیندهٔ او بخشیده میشود.
اما اینکه گناهان آینده چگونه بخشیده میشود، معنایش چیست؟ یعنی خداوند نورانیتی، معرفتی، بصیرتی و عنایتی به او میدهد که دیگر اساساً گناه نکند. قصه از این قرار است.
سه آیه یا چهار آیه؟
البته برخی از بزرگان، «آیات آخر سورهٔ حشر» را چهار آیه دانستهاند؛ یعنی آیهٔ پیش از این سه آیه را نیز داخل کردهاند:
«لَوْ أَنْزَلْنَا هَٰذَا الْقُرْآنَ عَلَىٰ جَبَلٍ لَرَأَيْتَهُ خَاشِعًا مُتَصَدِّعًا مِنْ خَشْيَةِ اللَّهِ» (حشر، ۲۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): اگر این قرآن را بر کوهی نازل میکردیم، قطعاً آن را از خشیت خدا خاشع و از هم شکافته میدیدی.
بنابراین، اگر دقت کنید، بعضی از روایات سه آیه و بعضی چهار آیهٔ پایانی سورهٔ حشر را مورد توجه قرار دادهاند.
برای مثال، از رسول خدا صلیاللهعلیهوآله در تفسیر البرهان، جلد پنجم، صفحهٔ ۳۳۱، روایتی با تعبیر آیهٔ «لَوْ أَنْزَلْنَا هَٰذَا الْقُرْآنَ...» تا پایان سوره نقل شده است:
مَنْ قَرَأَ آخِرَ سُورَةِ الْحَشْرِ: «لَوْ أَنْزَلْنَا هَٰذَا الْقُرْآنَ عَلَىٰ جَبَلٍ» إِلَىٰ آخِرِهَا، فَمَاتَ مِنْ لَيْلَتِهِ، مَاتَ شَهِيدًا.
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هر کس پایان سورهٔ حشر را، از «اگر این قرآن را بر کوهی نازل میکردیم...» تا پایان سوره بخواند و در همان شب از دنیا برود، شهید از دنیا رفته است.
این مضمون در منابع تفسیری نیز با همین تعبیر نقل شده است. GreatTafsirs.com +1
چقدر زیبا و دلنشین است.
معنای «شهید از دنیا رفتن» از منظر معرفت نفس
دربارهٔ این قبیل روایات که مثلاً میفرماید «ثواب شهادت به او داده میشود» قبلاً مطالبی گفتهایم. کسی که با مباحث معرفت نفس آشناست باید بداند حقیقت این تعبیر چیست.
اینگونه نیست که انسان نامهٔ عملی جدا از خودش داشته باشد و در آن، با قلمی بنویسند: «برای این شخص ثواب شهادت ثبت شد.» نه؛ ثواب، اثر عمل در نفس است. از حیث فلسفی، اثری را که عمل در نفس انسان میگذارد «ثواب» مینامیم.
پس وقتی روایت میگوید انسان «شهید میمیرد»، یعنی خداوند با او کاری میکند که به مقام شهود برسد و در آن حال از دنیا برود.
در لحظهٔ آخر، همانگونه که پیشتر دربارهٔ شهدا گفتیم، خداوند آنان را به شهود میرساند و آن علوم عالی را که مخصوص عالین است به آنان عطا میکند و سپس آنان را از دنیا میبرد.
دربارهٔ خودِ شهادت، شاهد و مشهود نیز باید به فضل الهی در جلسهای جداگانه سخن بگوییم.
پس این آیات با انسان چه میکنند؟ انسان را تا مرحلهٔ شهود بالا میبرند.
ارتباط آیات پایانی سورهٔ حشر با اسم اعظم
باز در الدر المنثور، جلد ششم، صفحهٔ ۱۸۷، روایتی از رسول خدا صلیاللهعلیهوآله نقل شده است که از ایشان دربارهٔ اسم اعظم خدا سؤال شد. حضرت فرمودند:
عَلَيْكَ بِآخِرِ سُورَةِ الْحَشْرِ فَأَكْثِرْ قِرَاءَتَهَا.
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بر تو باد آیات پایانی سورهٔ حشر؛ آنها را بسیار تلاوت کن.
این روایت با همین مضمون در منابع تفسیری نقل شده است. Quran.com +1
دوباره از حضرت دربارهٔ اسم اعظم سؤال کردند...
اسم اعظم و آیات پایانی سورهٔ حشر
دربارهٔ اینکه اسم اعظم کجاست، همان پاسخ پیشین مطرح است:
عَلَيْكَ بِآخِرِ سُورَةِ الْحَشْرِ فَأَكْثِرْ قِرَاءَتَهَا.
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بر تو باد آیات پایانی سورهٔ حشر؛ پس آنها را بسیار تلاوت کن.
این مضمون در نقل ابوهریره از رسول خدا صلیاللهعلیهوآله دربارهٔ اسم اعظم آمده است.
حضرت استاد نیز در کتاب هزار و یک نکته، این عبارت را اسم اعظم میگیرند:
هُوَ اللَّهُ الَّذِي لَا إِلَٰهَ إِلَّا هُوَ
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): اوست خدایی که جز او معبودی نیست.
وقتی این عبارت همراه با حضور قلب و توجه عرفانی گفته شود، «ذکر اعظم» میشود. روایتی نیز داریم که اسم اعظم الهی نقطه ندارد و «هُوَ» در آن هست. در هر صورت، وقتی حضرت استاد چنین میفرمایند، ما تمکین میکنیم:
هُوَ اللَّهُ الَّذِي لَا إِلَٰهَ إِلَّا هُوَ
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): اوست خدایی که جز او معبودی نیست.
شفابخشی آیات پایانی سورهٔ حشر
در کنز العمال، جلد پنجم، صفحهٔ ۱۹۴، نیز روایتی نقل شده که دربارهٔ این آیات میفرماید:
إِنَّهَا شِفَاءٌ مِنْ كُلِّ دَاءٍ إِلَّا السَّامَ، وَالسَّامُ الْمَوْتُ.
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): این آیات شفای هر دردی است، جز «سام»؛ و سام، مرگ است.
این مضمون دربارهٔ آیات پایانی سورهٔ حشر در منابع روایی و تفسیری نیز نقل شده است.
«سام» یعنی مرگ. در روایتی آمده است که شخصی نزد پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله آمد و بهجای سلام گفت:
السَّامُ عَلَيْكَ.
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): مرگ بر تو باد.
پیامبر صلیاللهعلیهوآله نیز فرمودند:
وَعَلَيْكَ.
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و بر تو نیز.
اصل این ماجرا با همین تعبیر در روایات نقل شده است.
خلاصه اینکه این سه آیه را باید غنیمت شمرد.
مسبّحات و توصیه به خواندن سورهٔ حشر پیش از خواب
آنهایی که در جلسات معرفت نفس و سیر و سلوک حضور داشتند، به خاطر دارند که عرض کردیم یکی از دستورات حضرت علامه طباطبایی، خواندن سورههای «مسبّحات» در هر شب بود. ایشان قائل به پنج سوره بودند و حضرت استاد به شش سوره.
همچنین نظر بر این بود که اگر زمانی خواندن همهٔ مسبّحات ممکن نشد، سورهٔ حشر حتماً پیش از خواب خوانده شود.
اکنون متوجه میشویم که اگر به هر دلیلی حتی خواندن کامل سورهٔ حشر نیز میسر نشد، دستکم این سه آیهٔ پایانی را بخوانید و بخوابید؛ انشاءالله اگر در آن شب از دنیا رفتید، شهید از دنیا بروید.
روایت دیگری نیز دیدهام که این فضیلت را هم برای شب و هم برای روز ذکر میکند؛ یعنی اگر کسی آیات پایانی سورهٔ حشر را در شب یا روز بخواند و در همان شب یا روز از دنیا برود، این فضیلت برای اوست. در نقلهای تفسیری نیز فضیلت خواندن خواتیم سورهٔ حشر در شب و روز آمده است.
این حدیث و این روایت بسیار گرانسنگ و عالی است و روایات دیگری نیز در این زمینه وجود دارد.
آیات پایانی سورهٔ حشر و سردرد
از آنجا که گفته شده این آیات شفای دردهاست، دربارهٔ سردرد نیز نقل شده است که انسان دست خود را بر سر بگذارد و آیات پایانی سورهٔ حشر را بخواند. در برخی منابع نیز از آیهٔ «لَوْ أَنْزَلْنَا هَٰذَا الْقُرْآنَ...» تا پایان سوره بهعنوان رُقیهٔ سردرد یاد شده است.
چند وقت پیش سردرد بسیار شدید و سنگینی گرفته بودم؛ بهگونهای که واقعاً آزاردهنده بود. گاهی چنین سردردی ناگهان به سراغم میآید. همسرم دستش را روی سرم گذاشت و چیزی خواند؛ سردرد آرام شد. بعد متوجه شدم همین سه آیهٔ پایانی سورهٔ حشر را خوانده است.
برای ورم پا و موارد دیگری نیز روایاتی نقل شده است. انشاءالله از این آیات بهره ببرید و ما را نیز دعا کنید.
نکتهای دربارهٔ حوادث اخیر و مسئلهٔ جنگ
پیش از ورود به درس، نکتهای دربارهٔ وقایع و حوادث اخیر و مسائل امنیتی و جنگ عرض کنم.
هنوز، بر اساس آنچه از علم نجوم عرض کرده بودم، نظر من این است که امسال جنگی نداریم؛ هرچند دیشب در خواب دیدم که دوباره جنگ آغاز شده است، اما خواب، خواب است.
حدود شش ماه پیش نیز عرض کردم که امسال جنگ شناختی داریم و در اواخر سال تصمیمی از سوی نظام گرفته میشود که در کشور ولولهای به پا میکند و پس از آن، سال آینده جنگ رخ میدهد. صوت آن جلسه نیز موجود است.
هنوز هم بر همان نظرم؛ اگرچه آمریکا تحرکات خود را افزایش داده است.
در جنگ دوازدهروزه، بنای آنان این بود که پس از آغاز جنگ، مردم به خیابانها بریزند و از داخل نیز جنگ داخلی شکل بگیرد؛ اما این اتفاق نیفتاد. امام عصر عجلاللهتعالیفرجهالشریف تصرف کردند و نشد.
سپس سناریوی دیگری را دنبال کردند که ابتدا جنگ شهری شکل بگیرد و پس از آن، آنان حمله کنند. میان خودشان، در ناتو و آمریکا و دیگران، اختلاف افتاد. مسئله مدام عقب و جلو شد؛ یک روز گفته میشد فردا حمله میکنند، روز دیگری تاریخی دیگر مطرح میشد؛ یکی موافق بود و دیگری مخالف، و کار عقب افتاد.
در نهایت نیز پیشنهادی به ایران دادهاند با این مضمون که مثلاً یکی دو محل یا پالایشگاه را هدف قرار میدهیم، بخشی از پایگاههایمان را در منطقه تخلیه میکنیم و شما نیز در پاسخ، آن پایگاهها را بزنید.
مدتی است مرتب میگویند «میزنیم، میزنیم»، اما کاری نکردهاند. الحمدلله دولتمردان ما نیز، به پشتوانهٔ رشادت و جسارت رهبر و عزیزان سپاه، محکم پاسخ دادهاند که اگر حمله کنید، پاسخ ما نیز بسیار سنگین خواهد بود و کار را تمام میکنیم.
با وجود این، آنان تاریخ دیگری نیز برای جنگ مشخص کردهاند. اما از جهت اصول جنگ، آنچه ما دیدهایم این است که هر وقت مرتب اعلام میکنند «میزنیم»، معمولاً نمیزنند. زمانی حمله میکنند که ما در وضعیت آمادگی دفاعی نیستیم؛ مانند جنگ دوازدهروزه که در حال مذاکره بودیم و اساساً سخنی از جنگ در میان نبود، اما ناگهان حمله کردند.
در هر حال، فرمایش رهبر عزیزمان این بود که زندگی خود را بکنید و از این حالت «نه جنگ، نه صلح» بیرون بیایید؛ راحت زندگی کنید و به این هیاهوها توجه نکنید.
این از جهت علوم ظاهری و آنچه از علم نجوم مطرح میشود؛ مگر آنکه بداء حاصل شود، پروردگار سبحان ورق را برگرداند و اتفاق دیگری رخ دهد.
اما چیزی که ما از مجموع تحلیل تاریخی، روایات تاریخی، روایات ذیل آیات و تأویلهای روایی، علوم غریبه، علم نجوم و امثال آن میفهمیم، این است که سال آینده جنگ سختی درخواهد گرفت و انشاءالله همان جنگ به نابودی اسرائیل منجر خواهد شد. البته ما نیز آسیب فراوانی خواهیم دید. حتی این احتمال وجود دارد که ورود زمینی به مرزهای ما اتفاق بیفتد و جنگ زمینی شکل بگیرد.
بیش از این سخن نمیگویم؛ زیرا ممکن است بداء حاصل شود، خداوند ورق را برگرداند و اتفاق دیگری رخ دهد. آنوقت گفته میشود سخنی گفته شد که واقع نشد.
در همین شش ماه گذشته بارها شنیدهایم که «فردا حمله میکنند»، «پسفردا حمله میکنند»، «جنگ شروع شد» و مانند اینها؛ در حالی که شش ماه پیش عرض کردم که فعلاً جنگی رخ نمیدهد.
بداء الهی و محدودیت پیشبینی آینده
این همان مطلبی است که از امیرالمؤمنین علیهالسلام نقل شده است: اگر مانعی نبود، میشد از حوادثی که تا قیامت رخ میدهد خبر داد؛ اما چیزی دست را میبندد و آن بداء الهی است.
بداء، به تعبیری، فوت کوزهگری حضرت حق است. خداوند ممکن است ناگهان در جایی ورق را برگرداند. خداست و خدایی میکند و همهچیز در دست اوست؛ ممکن است ناگهان امر دیگری از آب درآید.
حتی در روایات دربارهٔ امام عصر عجلاللهتعالیفرجهالشریف...
ظهورِ غیرمنتظره و مسئلهٔ بداء
ظهور امام عصر عجلاللهتعالیفرجهالشریف غیرمترقبه و غیرمنتظره است؛ یعنی اینگونه نیست که حتماً همهچیز بر اساس علائم ظهورِ مشخص پیش برود و بعد حضرت تشریف بیاورند. ممکن است ناگهان خداوند اراده کند و آقا تشریف بیاورند.
انشاءالله خداوند بهزودی اراده کند و ما زنده باشیم و آن روزها را ببینیم.
در این زمینه سخنان دیگری هم داشتم، اما به همین مقدار بسنده میکنم و وارد درس و بحث میشویم.
بازگشت به بحث ربوبیت نفس
در جلسهٔ گذشته، بحث بسیار مهم، شریف و به یک معنا شامخ، بلکه اشمخِ ربوبیت نفس را مطرح کردیم. آن جلسه حالوهوای عجیبی داشت و بحث در دلها اثر کرد. بسیار توسل کردیم تا بتوانیم این مطلب را درست پیاده کنیم و الحمدلله ملکوت جلسه کمک کرد و آن جلسه بسیار خاص شد.
بااینحال، بحث نیمهکاره ماند. چه سرّی و چه خیری در آن بود، نمیدانم؛ شاید هم از بیتوفیقی و بیچارگی من بود که جلسه تعطیل شد و این توفیق از بنده سلب شد.
الْحَمْدُ لِلَّهِ عَلَى كُلِّ نِعْمَةٍ.
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدا را بر هر نعمتی سپاس.
خدا را شاکرم که امروز دوباره شما را زیارت کردیم و بر سر این سفرهٔ باصفا و نورانی نشستیم.
میخواهم مقداری دربارهٔ ربوبیت نفس و سپس ربوبیت قلب و روح سخن بگوییم تا این مطلب بهخوبی جا بیفتد و روشن شود که اساساً مراد از این تعبیر چیست.
تفاوت «ربوبیت نفس» با «مربوبیت نفس»
در جلسهٔ قبل گفته بودم دربارهٔ ربوبیت نفس و آنچه از آن میدانید بنویسید. در برخی نوشتهها مشخص بود که از هوش مصنوعی، گوگل و مانند آن استفاده شده بود؛ بعضی از پاسخها عیناً شبیه یکدیگر و بعضی نیز متأسفانه نادرست بودند.
من نه بهطور کلی استفاده از هوش مصنوعی را نهی میکنم و نه مطلقاً به آن ترغیب میکنم. هوش مصنوعی برای کسی مفید است که خودش اطلاعات کافی داشته باشد و بتواند تشخیص دهد کدام پاسخ درست و کدام غلط است.
خود من زمانی مطلبی را گم کرده بودم و به چند هوش مصنوعی مختلف ــ که بسیار هم از آنها تعریف میشود ــ مراجعه کردم. هرکدام صفحهای از کتاب هزار و یک نکته حضرت استاد را به من آدرس دادند؛ مراجعه میکردم و میدیدم مطلب در آن صفحه نیست. دهها نشانی به من دادند که همه اشتباه بود. پس تصور نکنید هرچه هوش مصنوعی میگوید لزوماً درست است. این ابزار برای کسی مناسبتر است که اطلاعات کافی داشته باشد تا صحت و سقم مطالب را تشخیص دهد.
البته بعضی از نوشتهها نیز الحمدلله درست، خوب و جامع بود و برای من بسیار شیرین بود.
اما برخی، ربوبیت نفس را با مربوبیت نفس اشتباه گرفته بودند؛ در حالی که ربوبیت با مربوبیت تفاوت دارد.
ما یک «رب» داریم و یک «مربوب». در مناجات منسوب به امیرالمؤمنین علیهالسلام آمده است:
مَوْلَايَ يَا مَوْلَايَ، أَنْتَ الرَّبُّ وَأَنَا الْمَرْبُوبُ، وَهَلْ يَرْحَمُ الْمَرْبُوبَ إِلَّا الرَّبُّ؟
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): مولای من، ای مولای من، تو پروردگاری و من پروریده و تحت ربوبیت تو هستم؛ و چه کسی جز پروردگار بر مربوب رحم میکند؟
من «مربوب» هستم؛ یعنی تحت پرورش تو قرار دارم و تو ربّ منی.
اما ما اکنون دربارهٔ ربوبیت نفس سخن میگوییم، نه مربوبیت نفس.
مربوبیت یعنی موجودی تحت امر و تربیت موجودی برتر قرار دارد؛ مربیای هست که او را پرورش میدهد. این میشود «مربوبیت». اما وقتی میگوییم «ربوبیت»، یعنی خودِ آن حقیقت در جایگاه پرورشدهندگی و فاعلیت قرار گرفته است.
البته همهٔ این مراتب در طول یکدیگر هستند، نه در عرض یکدیگر. همه سدنه و خدمهٔ حضرت حق و از مظاهر اسماء الهیاند. خودِ نفس نیز ظهور یکی از اسماء حضرت حق است و در حقیقت، به یک معنا میتواند مظهر اسم اعظم باشد.
معنای صحیح ربوبیت نفس
وقتی میگوییم «ربوبیت نفس»، مراد همان مطلبی است که حضرت استاد میفرمودند.
شما چیزی را از خدا میخواهید. خداوند میخواهد آن تقاضای شما را به شما عطا کند. این عطا از چه طریقی به شما میرسد؟ از طریق نفس خود شما.
در حقیقت، نفس شما فیض را از خداوند میگیرد و به خود شما میبخشد. این معنای درست ربوبیت نفس است.
حضرت استاد مثال میزدند که انسان دعا میکند: «خدایا، نور چشمم کم شده است؛ چشمم را شفا بده.» سپس میفرمودند نفس در بدن تصرف میکند و بدن را شفا میدهد؛ نفس خودت این کار را انجام میدهد.
اما نباید برای نفس استقلال قائل شد. بعضیها مطلب را بهصورت استقلالی نوشته بودند و گفته بودند: «نفس میدهد، نه خدا.» این حرف بسیار خطرناک است.
نفس میدهد، اما از خدا میگیرد.
همهٔ این فاعلیتها در طول فاعلیت حضرت حقاند.
محور ربوبیت نفس: اعمال و غرایز انسان
محور ربوبیت نفس، اعمال انسان و غرایز انسان است. نوع رابطهٔ آن با خداوند نیز اطاعت و تبعیت از حضرت حق است.
خداوند در سورهٔ شمس میفرماید:
«قَدْ أَفْلَحَ مَنْ زَكَّاهَا» (شمس، ۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بهراستی رستگار شد کسی که نفس را پاک و تزکیه کرد.
هر کس نفس را تزکیه کند، رستگار شده است. یعنی اگر کسی نفس خود را در مسیر اطاعت حضرت حق قرار دهد، به رستگاری میرسد.
پس ارتباط ربوبیت نفس با خداوند، اطاعت حضرت حق است و محور آن، غرایز و اعمال انسان است.
مجاهده و دریافت فیض
در آیهٔ ۶۹ سورهٔ عنکبوت نیز آمده است:
«وَالَّذِينَ جَاهَدُوا فِينَا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنَا» (عنکبوت، ۶۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و کسانی که در راه ما مجاهده کنند، قطعاً آنان را به راههای خود هدایت خواهیم کرد.
این آیه نیز با بحث ربوبیت نفس مرتبط است.
کسی که زحمت میکشد و مجاهده میکند ــ و اینجا مقصود ما جهاد با نفس است ــ هنگامی که مجاهدهٔ نفس را آغاز میکند، از کانال فیض، از فیّاض علیالاطلاق، فیض را دریافت میکند و آن را به خودِ انسان میرساند.
یعنی خودت میگیری و به خودت میدهی؛ واسطه نیز خودتی و معطی در این مرتبه نیز خودتی. این بسیار جالب است؛ اما همهٔ آن از حضرت حق است. خودِ شما نیز شأنی از شئون حق هستید.
این مطالب را اکنون باید بهخوبی متوجه شده باشید.
اگر بدون طرح بحث ربوبیت نفس وارد متن کتاب علامه میشدیم، جای چیزی خالی میماند و وزن معارف ارائهشده سبکتر میشد. از این جهت، ما این بحث را به شما بدهکار بودیم.
انسان کامل؛ واسطهٔ فیض کائنات
ولیّ خدا، یعنی انسان کامل، واسطهٔ فیض همهٔ کائنات است.
هر فیضی که به هر موجودی میرسد ــ از جماد، نبات و حیوان گرفته تا انسان، ملائکه و جن ــ از حضرت حق است و از مجرای انسان کامل میرسد.
اولین فیض چیست؟ وجودشان.
همین که موجودند، خود فیض است. رزقشان، حیاتشان، قدرتشان، ارادهشان، رشدشان و ادراکاتشان، همه فیضاند. همهٔ این فیوض مطلقاً از کانال انسان کامل به آنان میرسد.
نفوس جزئی و عقول جزئی
اگر بخواهیم این مطلب را در مراتب وجودی بیان کنیم، نفس حضرتعالی، یعنی نفس ناطقهٔ جزئی، در مرتبهٔ نفوس جزئی قرار دارد. عقول جزئی نیز مرتبهٔ دیگری دارند که هنوز در مباحث «لُوامع» به آن نرسیدهایم.
ما پیشتر دربارهٔ ربّ عقل اول سخن گفتیم. دربارهٔ ربّ نفس کل نیز بحث کردیم که «الرحمن الرحیم» بود. بعد به ربّ نفس منطبعه در جسم کلی پرداختیم.
کل این عالم هستی را یک «جسم کلی» در نظر بگیرید. جسم ما شأنی از آن جسم کلی است. البته توضیح کامل این مطلب در مباحث «لُوامع» هنوز باقی مانده است.
نفس منطبعه مجرد نیست؛ همان مرتبهای است که نفس نباتی و حیوانیِ موجود در ما نیز از شئون آن است.
یک جسم کلی داریم که اجزای خود ــ یعنی این اجسام جزئی ــ را تحت تدبیر و کنترل خود قرار میدهد و به آن «نفس منطبعه» گفته میشود. آن مرتبه نیز ربّی دارد.
همینگونه مراتب را ادامه میدهیم تا میرسیم به ربّ مرتبهٔ نفوس جزئی و عقول جزئی؛ یعنی نفس ناطقهٔ حضرتعالی و عقل حضرتعالی. نفس ناطقهٔ شما، یک نفس جزئی است...
سلسلهٔ دریافت فیض و ربوبیت نفس
آن عطایی که انسان از حضرت حق میخواهد به او برسد، در این سلسله از کجا دریافت میشود؟ نفس جزئی از نفس کل میگیرد؛ نفس کل از عقل کل میگیرد؛ عقل کل از مرتبهٔ الوهیت دریافت میکند و این سلسله تا مرتبهٔ احدیت و صادر اول ادامه پیدا میکند. مباحث این مراتب را پیشتر بهتفصیل بیان کردهایم.
این، بحث ربوبیت نفس است.
اینجاست که متوجه میشویم پروردگار سبحان چه معجزهای دربارهٔ انسان کرده است. هیچیک از خلایق این قدرت را ندارند. انسان میتواند با نفس خود، البته در مرتبهٔ ربوبیت نفس، در مادهٔ کائنات تصرف کند.
این قدرت چه زمانی تحقق پیدا میکند؟ هنگامی که نفس تزکیه شود:
«قَدْ أَفْلَحَ مَنْ زَكَّاهَا» (شمس، ۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بهراستی رستگار شد کسی که نفس را پاک و تزکیه کرد.
یعنی باید خودسازی و تهذیب نفس صورت بگیرد. حضرت استاد میفرمودند خودسازی مهمترین کاری است که ما داریم و خودسازی نیز مبتنی بر معرفت نفس و خودشناسی است. از همینجاست که اهمیت و ارزش این بحث روشن میشود.
ستاره، ماه و خورشید؛ ربوبیت نفس، قلب و روح
در مثالی که دربارهٔ حضرت ابراهیم علیهالسلام و مشاهدهٔ ستاره، ماه و خورشید مطرح کردیم، عرض شد:
ستاره نشاندهندهٔ ربوبیت نفس است.
ماه نشاندهندهٔ ربوبیت قلب است.
خورشید نشاندهندهٔ ربوبیت روح است.
نفس، فیض را از مرتبهٔ مافوق خود میگیرد. مرتبهٔ بالاتر از نفس، قلب است. وقتی ستاره را ربوبیت نفس و ماه را ربوبیت قلب میگیریم، معنایش این است که نفس از قلب میگیرد.
قلب از کجا میگیرد؟ از روح.
روح کجاست؟ در خود حضرتعالی است. پس در این مراتب، خودت از خودت میگیری. این همان فرمایش حضرت استاد است که انسان از خودش دریافت میکند.
روح نیز از روح اعظم میگیرد و روح اعظم از عالم قدس است.
«تَنَزَّلُ الْمَلَائِكَةُ وَالرُّوحُ فِيهَا بِإِذْنِ رَبِّهِمْ مِنْ كُلِّ أَمْرٍ» (قدر، ۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): فرشتگان و روح در آن شب، به اذن پروردگارشان، برای هر امری فرود میآیند.
روحی که به ما تعلق گرفته، تجلی روح اعظم است.
احاطهٔ روح بر بدن
نباید تصور شود که روح، از جهت هندسه و اندازه، هماندازهٔ این بدن است. چنین نیست. روح بر بدن احاطه دارد.
ممکن است سرِ این حقیقت در عرش باشد و امتداد آن تا فرش و حتی پایینتر از فرش برسد. روح از سنخ جسم نیست که بتوان آن را با ابعاد بدن اندازهگیری کرد. هرچه این روح متعالیتر میشود، سعهٔ وجودی بیشتری پیدا میکند.
در تفسیر فرات کوفی روایتی از امام صادق علیهالسلام در تأویل سورهٔ قدر نقل شده که در آن دربارهٔ عبارت «تَنَزَّلُ الْمَلَائِكَةُ وَالرُّوحُ فِيهَا» آمده است:
وَالرُّوحُ الْقُدُسُ هِيَ فَاطِمَةُ عَلَيْهَا السَّلَامُ.
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و روحالقدس، فاطمه سلاماللهعلیهاست.
در این بیان، منظور از روح اعظم، مادر ما حضرت فاطمه زهرا سلاماللهعلیهاست.
همچنین پیشتر دربارهٔ ابنعربی عرض کردیم که در فصوص الحکم و الفتوحات المکیة این معنا را مطرح میکند که آنچه خداوند به ما بخشیده است، یعنی همهٔ مراتب و شئون وجودی ما، از آن روح نوری دارند؛ منتها آن مرتبه از وجود ما که بیشترین نور را از روح اخذ کرده، همان روح ماست.
ربوبیت قلب
بعد از ربوبیت نفس، به ربوبیت قلب میرسیم.
خداوند در آیهٔ هفتم سورهٔ حجرات میفرماید:
«وَلَٰكِنَّ اللَّهَ حَبَّبَ إِلَيْكُمُ الْإِيمَانَ وَزَيَّنَهُ فِي قُلُوبِكُمْ» (حجرات، ۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ولی خدا ایمان را محبوب شما گردانید و آن را در دلهایتان زینت بخشید.
این آیه را پیشتر نیز مطرح کردیم، آنجا که گفتیم یکی از نامهایی که در تأویل برای امیرالمؤمنین علیهالسلام در قرآن ذکر میشود، «ایمان» است.
در این نگاه، «حَبَّبَ إِلَيْكُمُ الْإِيمَانَ» یعنی خداوند ایمان را محبوب شما قرار داد؛ یعنی ولایت مولایمان امیرالمؤمنین علیهالسلام را اختیار کردید و از این جهت «مؤمن» نامیده میشوید.
و:
وَزَيَّنَهُ فِي قُلُوبِكُمْ
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و آن را در قلبهای شما زینت داد.
این دیگر حوزهٔ ربوبیت قلب است.
محور ربوبیت قلب: تعلق، محبت و نیت
محور ربوبیت نفس، اعمال و غرایز بود؛ اما حوزهٔ قلب عبارت است از:
تعلقات، محبتها، علقهها و نیت.
نیت در قلب است. محبت و مودت نیز متعلق به قلباند و هنگامی که شدت پیدا کنند، به عشق تبدیل میشوند. دلبستگیها و تعلقات انسان نیز در همین حوزه قرار میگیرند.
رابطهٔ قلب با خدا چگونه است؟ رابطهٔ آن، عشق و تعلق است؛ همان حرکت حُبّی.
انسان ممکن است در جایی بنشیند که هیچ منفعت مادی به او نمیدهند. چرا آمده است؟ میگوید: «به عشق خدا آمدهام و به عشق خدا در این جلسه نشستهام.»
این میشود ربوبیت قلب.
نفس عمدتاً در مقام اطاعت است؛ میگوید: «چشم، هرچه تو بگویی.» اما قلب، حوزهٔ تعلق است. قلب عاشق میشود، دل میبندد، تعلق پیدا میکند و بالا میرود.
از شدت محبت تا الهام و حکمت
پیشتر گفتیم که وقتی حب شدت پیدا کند، به الهام میرسد.
کسی که عاشق شود، الهامات الهی به سراغش میآید. جنس این الهام چیست؟ حکمت.
همهٔ این اتفاقات در حوزهٔ ربوبیت قلب رخ میدهد.
اگر تعلقات قلب مدیریت شود و دلبستگیهای انسان سامان پیدا کند، انسان رفتهرفته به حوزهٔ الهام میرسد و حتی تا کشف و شهود پیش میرود.
البته کشف و شهود متعلق به مرتبهٔ روح است، نه قلب؛ اما قلب انسان را بالا میبرد و در نهایت او را به مرتبهٔ روح تحویل میدهد و روح او را وارد مقام شهود میکند.
از ملک و ملکوت تا «جام جهاننما»
اگر انسان خادم این قلب باشد و آن را درست مدیریت کند، مسیر از مُلک تا ملکوت برای او گشوده میشود و به تعبیر اهل معرفت، به «جام جهاننما» میرسد.
البته علامه میفرمودند:
«جان به لب میرسد تا جام به لب برسد.»
یعنی رسیدن به این مقام آسان نیست؛ جان انسان به لب میرسد تا آن «جام» به لب او برسد.
قلبِ منقلب و عقل جزئی
قلب در برابر تغییر، آنگونه که ممکن است تصور شود، مقاوم نیست؛ اساساً «قلب» منقلب میشود و قابلیت تأثیرپذیری و دگرگونی دارد.
عقل نیز میتواند مشوب به وهم شود، اما باید دقت کرد که مقصود عقل جزئی است.
عقل کل، عقل اول و عقول عشره چنین نیستند. آنچه در فلسفه «عقول» نامیده میشود، در اصطلاح عرفان از آنها با عنوان ارواح یاد میکنند.
پس در این اصطلاح، ارواح همان عقولاند...
آلودگیِ عقل جزئی، نه عقول عالیه
عقولِ عالیه هیچگاه آلوده نمیشوند؛ مرتبهٔ آنها عالی است و آلودگی اساساً به آنها راه پیدا نمیکند. آلودگی مربوط به این نشئه و مربوط به مراتب وجودی ماست.
آن عقل جزئی که به ما تعلق گرفته است، ممکن است آلوده شود؛ به چه چیزی؟ به وهم و خیال آلوده. اما عقل کل، عقل اول و آن مراتب عالی چنین نیستند.
همچنین آن «قلب عالم» که مربوط به عالم نبی اکرم صلیاللهعلیهوآله و مراتب الوهیت و ربوبیت و مرتبهٔ اسم «الله» است، محل ورود آلودگی نیست. حتی به ملکوت آلودگی راه پیدا نمیکند، چه رسد به آن مراتب.
اما قلبی که به من تعلق گرفته است میتواند آلوده شود؛ روحِ متعلق به من نیز در مراتب مربوط به انسان چنین حکمی دارد.
ربوبیت قلب و مقام اطمینان
خداوند در آیهٔ ۲۸ سورهٔ رعد میفرماید:
«الَّذِينَ آمَنُوا وَتَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُمْ بِذِكْرِ اللَّهِ ۗ أَلَا بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ» (رعد، ۲۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): کسانی که ایمان آوردهاند و دلهایشان با یاد خدا آرام میگیرد؛ آگاه باشید که تنها با یاد خدا دلها آرام میگیرد.
این آیه نیز به بحث ربوبیت قلب مربوط است.
قلب میتواند به چنان مرتبهای از اطمینان برسد که هرچه انسان اراده کند، برای او حاضر کند. قلب، مقام حضور است. این از آثار ربوبیت قلب است؛ قلب برای انسان آنچه را اراده میکند حاضر میکند.
احضار و مرتبهٔ قلب
در همینجا نکتهای را بهاختصار عرض کنم. مسئلهٔ احضار ارواح نیز به همین مرتبه مربوط است. «احضار» از سنخ حضور است و حضور با قلب ارتباط دارد.
کسی که به مرتبهای از ربوبیت قلب برسد، قلبش را مدیریت کند و تعلقاتش را سامان دهد، میتواند به جایی برسد که اولیا، ملائکه و ارواح را حاضر کند. این امر از نگاه این مباحث، چیزی عجیب و مطلقاً دور از دسترس نیست.
رمز اصلی نیز همان است که عرض کردم: مدیریت تعلقات قلب.
قلب سلیم؛ قلبی که جز خدا در آن نیست
خداوند در آیهٔ ۸۹ سورهٔ شعراء میفرماید:
«إِلَّا مَنْ أَتَى اللَّهَ بِقَلْبٍ سَلِيمٍ» (شعراء، ۸۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): مگر کسی که با قلبی سالم نزد خدا بیاید.
قلب سلیم، قلبی است که جز خدا در آن نیست. تعلق آن صرفاً به حضرت حق است. هر کاری میکند برای خداست و هر چیزی غیر از خدا از قلب او بیرون رفته است.
این، عالیترین نوع قلب است. در بحث «قلب در قرآن» نیز چندین جلسه دربارهٔ این مسئله سخن گفتهایم.
همهٔ این مطالب به ربوبیت قلب بازمیگردد.
توجه عرفانی و مدیریت تعلقات
اگر میخواهید به «حضور» و شدت حضور برسید، باید به ربوبیت قلب برسید. تا این مرتبه از وجودتان فعال نشود، رسیدن به توجه عرفانی ممکن نیست.
به همین دلیل هنوز بحث توجه عرفانی را بهطور کامل باز نکردهام. این بحث باید در جای خود و از دل همین مباحث بجوشد و آشکار شود. اطلاعات باید آرامآرام کامل شود تا آن مسئله نیز در جای مناسب خود فهمیده شود.
اکنون در بحث ربوبیت قلب متوجه میشویم که تا این اتفاق نیفتد، توجه عرفانی رخ نمیدهد.
پس باید تعلقات خود را مدیریت کنید. حوزهٔ تعلق، قلب است. دل نباید به هر جا برود و به هر چیزی وابسته شود.
«واحد» و «اثنان»؛ تمثیلی از توحید قلبی
داستانی دربارهٔ تعلیم اعداد از سوی امیرالمؤمنین علیهالسلام به حضرت ابوالفضل علیهالسلام یا حضرت زینب سلاماللهعلیها نقل میشود: حضرت فرمودند «واحد» بگو؛ «واحد» گفته شد. هنگامی که نوبت به «اثنان» رسید، پاسخ این بود که زبانی که به «واحد» باز شده است، دیگر به «اثنان» باز نمیشود.
این بیان، اشاره به توحید محض دارد.
در منطق بحث ما، چنین سخنی مربوط به مرتبهٔ ربوبیت قلب است؛ یعنی تعلق قلب تنها به حضرت حق است: فقط خدا، یکی، و تمام. در حقیقتِ توحید، دوگانگی راه ندارد.
«اللَّهُ الصَّمَدُ» و اهمیت سورهٔ توحید
اینجاست که معنای اهمیت سورهای که در آن «الصمد» آمده است بهتر روشن میشود.
«قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ اللَّهُ الصَّمَدُ» (اخلاص، ۱ـ۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بگو: اوست خداوند یگانه؛ خداوند بینیاز و مقصود همگان است.
«الصمد» در قرآن تنها در همین سوره آمده است.
در نماز نیز اگر انسان در هر دو رکعت یک سورهٔ واحد بخواند، کراهت دارد؛ اما سورهٔ توحید از این حکم استثنا شده است و خواندن آن در هر دو رکعت کراهت ندارد. در منابع فقهی نیز این استثنا دربارهٔ سورهٔ توحید ذکر شده است.
همچنین اگر کسی:
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به نام خداوند بخشندهٔ مهربان.
را به نیت سورهای بگوید و سپس بخواهد سورهٔ دیگری بخواند، باید بسمالله را برای سورهٔ جدید دوباره قرائت کند؛ زیرا بسمالله مربوط به همان سوره است.
اما دربارهٔ سورهٔ توحید مسئله خصوصیتی پیدا میکند. اگر کسی با قصد سورهٔ «قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ» وارد آن شود، بهسادگی نمیتواند از آن به سورهای دیگر عدول کند. در متون فقهی نیز برای سورههای توحید و کافرون حکم ویژهای دربارهٔ عدول ذکر شده است.
اینها نشان میدهد که بر خواندن این سوره چه اندازه تأکید شده است.
سورهٔ توحید و عقول آخرالزمان
در مباحث پیشین نیز عرض کردیم که سورهٔ توحید جایگاه ویژهای دارد. در روایتی از امام سجاد علیهالسلام آمده است:
إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَجَلَّ عَلِمَ أَنَّهُ يَكُونُ فِي آخِرِ الزَّمَانِ أَقْوَامٌ مُتَعَمِّقُونَ، فَأَنْزَلَ اللَّهُ تَعَالَى: «قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ» وَالْآيَاتِ مِنْ سُورَةِ الْحَدِيدِ إِلَى قَوْلِهِ: «وَهُوَ عَلِيمٌ بِذَاتِ الصُّدُورِ».
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خداوند عزوجل میدانست که در آخرالزمان گروههایی ژرفاندیش خواهند آمد؛ ازاینرو «قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ» و آیاتی از ابتدای سورهٔ حدید تا «وَهُوَ عَلِيمٌ بِذَاتِ الصُّدُورِ» را نازل کرد.
پس این سوره برای عقولی است که در آخرالزمان در معارف توحیدی تعمق میکنند.
رمز این سوره نیز در همین حقیقت نهفته است:
«قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ اللَّهُ الصَّمَدُ» (اخلاص، ۱ـ۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بگو: اوست خداوند یگانه؛ خداوند صمد است.
سوره با احدیت آغاز میشود و سپس به «اللَّهُ الصَّمَدُ» میرسد. این سوره خود بحث بسیار گستردهای دارد که باید در فرصتی دیگر به آن بپردازیم.
ربوبیت روح و مقام شهود
پس از ربوبیت نفس و ربوبیت قلب، به ربوبیت روح میرسیم.
محور ربوبیت روح چیست؟ شهود؛ کشف و شهود.
در درس اول از صد و پنجاه و سه درس حضرت استاد آمده است:
«وجود است که مشهود ماست.»
محور این مرتبه «مشهود» و «شهود» است. آن مرتبهای از انسان که به شهود مینشیند، روح است.
رابطهٔ این مرتبه با خداوند نیز عبارت است از تسلیم، رضا، فنا، بقای بعد از فنا و لقاء.
«لقاءالله» همان حوزهٔ شهود است. لقاءالله با چشمِ بصر نیست؛ از سنخ شهود است و این شهود در مرتبهٔ روح تحقق پیدا میکند.
پس باید به خاطر داشت که لقاءالله با روح اتفاق میافتد؛ نه با قلب و نه با نفس، بلکه با مرتبهٔ روح انسان.
سورهٔ فجر و رجوع به پروردگار
خداوند در پایان سورهٔ فجر میفرماید:
«يَا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ ارْجِعِي إِلَىٰ رَبِّكِ رَاضِيَةً مَرْضِيَّةً فَادْخُلِي فِي عِبَادِي وَادْخُلِي جَنَّتِي» (فجر، ۲۷ـ۳۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای نفس آرامیافته، به سوی پروردگارت بازگرد، در حالی که تو از او خشنودی و او از تو خشنود است؛ پس در میان بندگان من داخل شو و در بهشت من درآی.
این «رجعت»، رجعت به سوی پروردگار و مقام لقاء است.
میفرماید:
ارْجِعِي إِلَىٰ رَبِّكِ
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به سوی پروردگار خود بازگرد.
سخن از بازگشت به پروردگار است. در بیان این بحث، این همان شهود و لقاء خداست.
درست است که ابتدای این آیات میفرماید:
يَا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای نفس مطمئنه.
اما این نفس مطمئنه چنان تعالی یافته که به قلب سلیم رسیده است و قلب سلیم نیز آنقدر رشد کرده و بالا رفته که انسان به مرتبهٔ روح و شهود حق رسیده است؛ به جایی که به شهود ربّ خود مینشیند:
ارْجِعِي إِلَىٰ رَبِّكِ
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به سوی پروردگارت بازگرد.
کدح انسان به سوی لقاءالله
در آغاز مباحث لقاءالله، آیهٔ ششم سورهٔ انشقاق را بسیار بر زبان جاری میکردیم. آیه بسیار شیرین است:
«يَا أَيُّهَا الْإِنْسَانُ إِنَّكَ كَادِحٌ إِلَىٰ رَبِّكَ كَدْحًا فَمُلَاقِيهِ» (انشقاق، ۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای انسان، تو با تلاش و رنجی پیوسته به سوی پروردگارت در حرکتی، پس او را ملاقات خواهی کرد.
انسان مطلقاً...
لقاءالله؛ غایت حرکت انسان
انسانها در حرکتاند تا ربّ خود را ملاقات کنند. آیا این ملاقات با قلب صورت میگیرد؟ قلب البته در این مسیر نقش دارد؛ ربوبیت قلب فعال میشود و تعلقات انسان الهی میگردد. نفس نیز در مقام اطاعت حضرت حق قرار میگیرد:
«قَدْ أَفْلَحَ مَنْ زَكَّاهَا» (شمس، ۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بهراستی رستگار شد کسی که نفس را پاک و تزکیه کرد.
اما در نهایت، روح است که به شهود مینشیند؛ روح است که خدا را ملاقات میکند و روح است که به فنا میرسد.
خداوند در آیهٔ ۱۶۲ سورهٔ انعام میفرماید:
«قُلْ إِنَّ صَلَاتِي وَنُسُكِي وَمَحْيَايَ وَمَمَاتِي لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ» (انعام، ۱۶۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بگو: همانا نماز من، عبادت و قربانی من، زندگی من و مرگ من، همه برای خدا، پروردگار جهانیان است.
روایت داریم که این آیه را پیش از نماز بخوانید. وقتی همهچیزِ انسان برای خدا شد، این حالت نیز او را میکشاند تا به شهود حضرت حق برسد.
«مِنْ رُوحِي» و امکان لقاءالله
این ظرفیت به همان حقیقتی بازمیگردد که قرآن دربارهٔ انسان میفرماید:
«فَإِذَا سَوَّيْتُهُ وَنَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي» (حجر، ۲۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس هنگامی که او را سامان دادم و از روح خود در او دمیدم...
از یکسو میفرماید:
«ارْجِعِي إِلَىٰ رَبِّكِ» (فجر، ۲۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به سوی پروردگارت بازگرد.
و از سوی دیگر میفرماید:
«فَادْخُلِي فِي عِبَادِي وَادْخُلِي جَنَّتِي» (فجر، ۲۹ـ۳۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس در میان بندگان من داخل شو و در بهشت من درآی.
این تعبیرهای «رَبِّكِ»، «مِنْ رُوحِي»، «عِبَادِي» و «جَنَّتِي» همه نشان میدهد که خداوند این ظرفیت را در وجود انسان قرار داده است. چون از روح خود در انسان دمیده، انسان میتواند به ملاقات خدا برسد.
خداوند همهٔ این مراتب و استعدادها را در وجود ما تعبیه کرده است، اما ما از آنها خبر نداریم. انسان باید مدتها در مباحث معرفت نفس بنشیند تا آرامآرام متوجه شود چه حقیقتی در وجود او قرار داده شده است.
کسی که تمام توجهش صرف بازار، طلا، ارز و امور ظاهری شده است، ممکن است اساساً نفهمد «ربوبیت نفس»، «ربوبیت قلب» و «ربوبیت روح» به چه معناست و این مباحث را خرافه تصور کند؛ در حالی که سخن دربارهٔ مراتب وجود خود انسان است.
صلوات با حضور قلب
اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ كَمَا صَلَّيْتَ عَلَىٰ إِبْرَاهِيمَ، وَبَارِكْ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ كَمَا بَارَكْتَ عَلَىٰ إِبْرَاهِيمَ فِي الْعَالَمِينَ.
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و آل محمد درود فرست، همانگونه که بر ابراهیم درود فرستادی؛ و بر محمد و آل محمد برکت عطا کن، همانگونه که بر ابراهیم در میان جهانیان برکت عطا کردی.
مراد از صلواتِ جاندار، فریاد زدن نیست؛ مقصود این است که انسان با نشاط قلب و حضور قلب صلوات بفرستد.
از «محب» شدن تا «محبوب» خدا شدن
در کتاب شریف تحریر رساله الولایه؛ شمس الوحی تبریزی، تألیف آیتالله جوادی آملی در تحریر و تبیین رسالة الولایة علامه طباطبایی، این بحث مطرح شده است. عنوان کتاب و انتساب آن به آیتالله جوادی آملی و علامه طباطبایی نیز در معرفی رسمی اثر آمده است.
در آنجا سخن از انسان سالک، واصل و متقربی است که پس از محبّ خدا شدن، به مرتبهٔ والای محبوب خدا بودن صعود میکند.
این همان مسیری است که قرآن بیان میکند:
«قُلْ إِنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللَّهَ فَاتَّبِعُونِي يُحْبِبْكُمُ اللَّهُ» (آلعمران، ۳۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بگو: اگر خدا را دوست دارید، از من پیروی کنید تا خدا نیز شما را دوست بدارد.
ابتدا انسان محب است؛ خدا را دوست دارد. سپس آنقدر بالا میرود که خود، محبوب حضرت حق میشود.
این مسئله مربوط به کدام مرتبه است؟ مربوط به حب و در نتیجه به ربوبیت قلب است. قلب بالا رفته و به جایی رسیده است که انسان محبوب خدا میشود.
جوارح ظاهری و جوانح باطنی
این صعود تنها مربوط به اعضا و جوارح ظاهری انسان نیست.
ممکن است کسی در نماز، بدن و دست و سر خود را با ادب و احترام نگه دارد و ظاهر او بسیار خاضع به نظر برسد؛ اما این «خضوع» است، نه لزوماً «خشوع». خشوع، مرتبهای باطنی است.
ممکن است ظاهر انسان خاضع باشد، اما اگر در دل او حضور نباشد، خشوع تحقق پیدا نکرده است.
در تحریر رساله الولایه تأکید میشود که در این مسیر، تنها جوارح ظاهری منظور نیست؛ جوانح باطنی نیز باید در کار باشند. یعنی باطن انسان و حضور قلب او نیز باید به این مرتبه برسد.
اینجاست که ربوبیت باطن باید فعال شود.
مسیر از ربوبیت نفس آغاز میشود، به ربوبیت قلب میرسد و سپس در ربوبیت روح، انسان به شهود حق مینشیند.
چرا روح میتواند به شهود برسد؟
در آن کتاب آمده است که اگر رؤیت وجه خدا بهرهٔ چشم باطنیِ برخی از صاحبان بصیرت شود، آن شخص باید بداند که با چشم الهی، وجه خدا را مشاهده کرده است.
یعنی چه؟
یعنی آن چشمِ باطنی، در این مرتبه، چشم الهی میشود. در حقیقت، خداوند است که از طریق آن بصیرت، خود را به شهود مینشاند.
در این مقام، موجودی بیگانه وسیلهٔ شهود وجه خدا نشده است؛ بلکه بصیرت الهی در مقام فعل وسیلهٔ دیدنِ عبد سالکِ واصل میشود.
همچنین مبدأ فاعلیِ این ارائه، یعنی آن حقیقتی که این شهود را برای سالک آشکار کرده و این لطف را به او عطا نموده، باز خودِ خدای سبحان است.
پس هم ارائهدهنده خداست و هم آن بصیرت باطنی که وسیلهٔ رؤیت است، فیض خاص خداست.
اینجاست که معنای این تعبیر روشنتر میشود:
الْمُؤْمِنُ مِرْآةُ الْمُؤْمِنِ.
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): مؤمن آینهٔ مؤمن است.
خدای متعال نیز «مؤمن» است و انسان نیز در مرتبهای «مؤمن» میشود. در این بیان عرفانی، آینه و صاحبِ آینه به یکدیگر مربوط میشوند.
رؤیت قلبی پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله
این مسئلهٔ ارائهٔ الهی را میتوان از روایتی که در الکافی نقل شده است نیز فهمید. دربارهٔ اینکه آیا رسول خدا صلیاللهعلیهوآله پروردگار خود را دیدهاند، در روایت آمده است:
إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَتَعَالَى أَرَى رَسُولَهُ بِقَلْبِهِ مِنْ نُورِ عَظَمَتِهِ مَا أَحَبَّ.
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): همانا خدای تبارک و تعالی، آنچه را میخواست از نور عظمت خویش، به قلبِ رسولش نشان داد.
یعنی خداوند از طریق قلب پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله، آنگونه که میخواست، از نور عظمت خویش به ایشان ارائه کرد تا پیامبر به رؤیت و شهود بنشیند.
قلب ابتدا باید نورانی شود. تا تعلقات قلب اصلاح نشود و نور وارد آن نگردد، این مرتبه تحقق پیدا نمیکند.
از نور قلب تا شهود روح
وقتی نور وارد قلب شد، نوبت به مرتبهٔ روح میرسد؛ زیرا جنس روح به نور بسیار نزدیک است و روح از سنخ نورانیت است.
در مباحث مربوط به آغاز خلقت نیز گفتیم که «نور» و «روح» جایگاهی بسیار بنیادی دارند و در بیان خلقت حقیقت محمدی صلیاللهعلیهوآله این دو حقیقت با یکدیگر پیوند میخورند.
نور محض، وحدت محض است.
این همان مرتبهای است که از آن با تعبیر جمعالجمع یاد میکنیم؛ مرتبهای که در آن، سخن از نور محض و روح است و کثرتها در وحدت جمع میشوند...
احدیت؛ مقام جمعالجمع و نور محض
مرتبهای که متناسب با روح است، احدیت است. احدیت همان مقام جمعالجمع و نور محض است. بعضی نیز از آن مرتبه با تعبیر «نور مرشوش» یاد کردهاند؛ نوری که منتشر میشود.
وقتی از این مرتبه پایینتر میآییم، به قلب میرسیم. مرتبهٔ قلب، مرتبهٔ واحدیت است؛ یعنی حرکت به سوی کثرت آغاز میشود و آن وحدتِ محض، در مرتبهای پایینتر ظهور میکند.
قلب «تقلب» و «انقلاب» دارد؛ گاهی به سمت اسماء جمال میرود و گاهی به سمت اسماء جلال. این انقلاب درونی، مربوط به قلب است.
اگر کسی بخواهد انقلابات قلبی او مطابق رضای خداوند باشد، باید قلب خود را چنان مدیریت کند که حالاتش همواره الهی باشد؛ حتی اگر وارد حالت قبض شد، قبض او نیز قبضی الهی و مطلوب باشد.
قبض نامطلوب؛ ادبار قلب
آیا قبض بد نیز داریم؟ بله.
گاهی حالت قبض به ادبار تبدیل میشود؛ انسان پشت میکند، از نماز خواندن بدش میآید و در هنگام ذکر و عبادت احساس اکراه میکند.
دربارهٔ اقبال و ادبار قلب از امیرالمؤمنین علیهالسلام نقل شده است:
إِنَّ لِلْقُلُوبِ إِقْبَالًا وَإِدْبَارًا، فَإِذَا أَقْبَلَتْ فَاحْمِلُوهَا عَلَى النَّوَافِلِ، وَإِذَا أَدْبَرَتْ فَاقْتَصِرُوا بِهَا عَلَى الْفَرَائِضِ.
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): دلها را اقبال و ادباری است؛ پس هنگامی که روی میآورند، آنها را به نوافل وادارید، و هنگامی که پشت میکنند، به واجبات اکتفا کنید.
اگر چنین حالتِ ادبار و اکراهی پیش آمد، در مستحبات به واجبات اکتفا کنید تا نفس از عبادت پس نزند و هنگام ذکر دچار کراهت نشود.
این حالتِ نامطلوب ممکن است بر اثر گناه پدید آید؛ بهخصوص لقمهٔ ناپاک و حرام، همنشینی با نفس ناپاک و خبیث و نگاه آلوده میتواند چنین حالتی را در انسان ایجاد کند.
قبض مطلوب؛ مقام جمع
اما قبض دیگری نیز داریم که خوب و مطلوب است.
در دعا میگوییم:
يَا قَابِضُ، يَا بَاسِطُ.
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای قبضکننده و ای گشایشدهنده.
در دعای جوشن کبیر نیز «یا قابض، یا باسط» در کنار یکدیگر آمده است.
«قابض» مقدم بر «باسط» است. قبض، مقام جمع و در مرتبهٔ عالیتر، مقام جمعالجمع است؛ یعنی انسان هرچه میبیند، حق و شئون حق را میبیند. کثرات برای او در یک حقیقت جمع میشوند.
حضرت علامه حسنزاده آملی نیز در الهینامه دربارهٔ قبض و بسط سخن گفتهاند و میفرمایند:
«الهی، یا قابض و یا باسط!... قلب حسن در قبض است و امیدوار بسط است.»
و نیز میفرمایند از قبض شکایت ندارند و در این معنا، قبض را با جمع و بسط را با تفصیل مرتبط میکنند.
یعنی در قبض، انسان همه را یک حقیقت و شئون یک حقیقت میبیند؛ این همان نگاه وحدت شخصی است. در بسط، توجه به کثرات پیدا میشود، البته وحدت نیز در دل همان کثرت دیده میشود.
مثالی عبادی برای قبض و بسط
فرض کنید انسان دوست دارد هزار رکعت نماز بخواند، شب تا صبح در نماز باشد و دائم عبادت کند. این حالت، با بسط تناسب دارد.
اما کسی که در حالت قبض قرار گرفته، ممکن است بگوید: «یک نماز میخوانم و با همان یک نماز به معراج میروم.» با یک نماز، کار هزار نماز را انجام میدهد.
به یک معنا میتوان گفت:
قبض، شبیه انزال دفعی است و بسط، شبیه تنزیل تدریجی.
این نکته را چند بار عرض کردهام و خودم نیز در زندگی بسیار تجربه کردهام.
انزال دفعی؛ یک انقلاب ناگهانی در جان
گاهی انسان ناگهان در کربلا، در هیئت، در گوشهای خلوت یا در جای دیگری، دچار حال عجیبی میشود. انقلاب شدیدی در وجود او رخ میدهد؛ بهگونهای که دیگر خودش، خودش نیست. طوفان و گردبادی در جانش شکل میگیرد و یک تخلیهٔ شدید وجودی صورت میگیرد.
انسان میبیند که اصلاً این حالت به دست خودش نبوده و خودش نیز مقدمات آن را نچیده است.
این، رشحهای از انزال دفعی است و آغاز قبض.
در آن لحظه، انسان از همهٔ تعلقات خود کنده میشود و تمام وجودش یک چیز میگوید: خدا.
آیا چنین قبضی بد است؟ نه، بسیار عالی است.
معمولاً نیز لحظهای و دفعی است؛ «دفعی» یعنی در یک آن رخ میدهد.
تفاوت تجلی و ظهور
این انزال دفعی چگونه خود را نشان میدهد؟
آن را میتوان تجلی نامید.
اما وقتی همان حقیقت بهتدریج در وجود انسان باز و آشکار میشود، این مرحله، ظهور آن تجلی است.
پس میتوان گفت:
تجلی، انزال دفعی است.
ظهور، تنزیل تدریجیِ همان حقیقت است.
این تنزیل تدریجی ممکن است برای کسی یک سال، برای دیگری پنج سال، برای کسی چهل سال و برای شخص دیگری یک عمر طول بکشد.
انزال دفعی و تنزیل تدریجی قرآن
قرآن میفرماید:
«إِنَّا أَنْزَلْنَاهُ فِي لَيْلَةِ الْقَدْرِ» (قدر، ۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): همانا ما آن را در شب قدر نازل کردیم.
قرآن در یک مرتبه، دفعتاً بر قلب پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله نازل شد؛ این را انزال دفعی میگوییم.
اما تنزیل تدریجی قرآن در طول بیستوسه سال تحقق پیدا کرد.
آن انزال دفعی در یک آن بود، اما ظهور و تنزیل تدریجی آن سالها ادامه یافت؛ تا جایی که آن یتیم عبدالله، رسول خدا صلیاللهعلیهوآله، فاتح مکه شد و صاحب آن عظمت و اقتدار گردید؛ چیزی که در آغاز کسی تصور نمیکرد.
قبض نخستین و بسط تدریجی در زندگی انسان
دربارهٔ خود انسان نیز ممکن است همین اتفاق رخ دهد.
گاهی ناگهان عنایتی میآید و یک قبض و دریافت جمعی در وجود انسان رخ میدهد. سپس همان حقیقت بهتدریج منبسط میشود؛ در رزق، علم، برکات وجودی، تأثیرات اجتماعی، فهم، عمق فکر و حوزههای دیگر.
انسان گاهی نمیداند این گشایش از کجا آمده است. افاضهای الهی است، اما ریشهٔ آن میتواند همان انزال دفعیِ پیشین باشد.
پس ابتدا قبض است و سپس بسط.
فیض ابتدا به نحو جمعی میآید و بعد منشرح و باز میشود.
نسبت عقل، قلب و روح در فلسفه و عرفان
در نسبت میان این مراتب باید به تفاوت اصطلاحات فلسفه و عرفان دقت کرد.
آنچه در یک مرتبه در فلسفه با تعبیر عقل مطرح میشود، در اصطلاح عرفانی با قلب تناسب پیدا میکند؛ و آنچه در مرتبهای دیگر در فلسفه «قلب» خوانده میشود، در زبان عرفان با مرتبهٔ روح ارتباط مییابد.
پس نباید صرفاً به اشتراک الفاظ توجه کرد؛ باید دید هر اصطلاح در چه دستگاه معرفتی و در چه مرتبهای به کار رفته است.
این سیر در نهایت انسان را تا کشف و شهود پیش میبرد.
از فکر و حدس تا کشف و شهود
پیشتر گفتیم که فکر، حرکت نفس از معلوم به مجهول است.
این حرکت، تدریجی است. انسان زحمت میکشد، کار فکری و ورزش فکری انجام میدهد و قوّهٔ فکری خود را تقویت میکند.
وقتی این قوّه شدیدتر شد، انسان گاهی به مرحلهای میرسد که حدس میزند و حدس او مستقیماً به هدف اصابت میکند؛ بدون آنکه لازم باشد تمام مراحل طولانی استدلال را یکییکی طی کند.
در وادی عرفان نیز نظیری برای این معنا وجود دارد.
انسان در آغاز با زحمت و بهصورت تدریجی سیر و سلوک میکند. قدمبهقدم پیش میرود تا رفتهرفته حالتی از بیداری در او حاصل میشود. این آغاز نیز تدریجی است و انسان با مجاهده و سلوک، آرامآرام به سوی مرتبهای میرود که کشفی برای او حاصل شود...
از حدس تا جذبه
وقتی آن حالتِ تدریجیِ بیداری، ناگهان و بهصورت دفعی در وجود انسان تحقق پیدا کند، به آن جذبه میگوییم.
آنچه در علم فکری و فلسفه «حدس» نامیده میشود، نظیر آن در حوزهٔ قلب و عرفان، جذبه است. به تعبیر دیگر، حدس در فلسفه با جذبه در عرفان تناسب دارد.
در کتاب عین نضّاخ؛ تحریر تمهید القواعد، اثر آیتالله جوادی آملی، نکتهٔ بسیار زیبایی از ابوعلی سینا در علمالنفسِ شفا نقل شده است. عین نضّاخ همان تحریر و شرح تمهید القواعد است.
ابنسینا بر همین اساس به تبیین وحی و نبوت میپردازد و میگوید نفس آدمی همانگونه که در طرف سقوط ممکن است بر اثر بلادت به جایی برسد که حتی از ادراک برخی معانی بدیهی عاجز بماند، در طرف صعود نیز میتواند به مرتبهٔ عالیِ حدس، یعنی «قوهٔ قدسیه»، برسد.
قوهٔ قدسیه و آیهٔ نور
پیشتر در کشکول نور این معنا را مطرح کردیم و آن را با این بخش از آیهٔ نور تطبیق دادیم:
«يَكَادُ زَيْتُهَا يُضِيءُ وَلَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نَارٌ» (نور، ۳۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): نزدیک است روغن آن، حتی بدون آنکه آتشی به آن رسیده باشد، خود روشنایی بخشد.
عرض کردیم «روغن» نفس، توحید است؛ آنقدر استعداد نورانیشدن پیدا کرده که گویی حتی پیش از تماس با آتش نیز شعلهور و نورانی است.
این همان حالتی است که در زبان حکمت از آن به قوهٔ قدسیه و حدس تعبیر میشود.
فراتر از حدس؛ ذوق و کشف
اما عارف از حدس فراتر میرود و به ذوق و کشف قائل است.
کشف عبارت است از علم شهودی، نه علم حصولی؛ یعنی ادراک واقع، بدون آنکه واسطهای مفهومی در میان باشد.
مقدمهٔ حدسی، بهدلیل ویژگی مفهومی خود، قابلیت آن را دارد که در قالب استدلال و برهان مطرح شود. این حوزهٔ فلسفه است؛ کار برهانی، عقلی، علمی و حاصل ورزش فکری.
اما در حالت کشف، دیگر مجالی برای استدلال منطقی نیست؛ زیرا در آنجا آنچه انسان ادراک میکند، بهواسطهٔ صورت ذهنی و مفهوم نیست. مُدرَک، عین واقع خارجی است؛ نه چیزی که صرفاً از ماورای خود حکایت کند یا با چیزی بیرون از خود منطبق شود.
این دیگر علم فکری نیست؛ خودِ واقع برای انسان حاضر میشود.
مراتب علم در بیان اهل عرفان
اهل عرفان، افزون بر ذوق و کشف، از الهام و وحی نیز سخن میگویند.
مرحوم سید حیدر آملی در مقدمات نصّ النصوص علوم اهلالله را در سه دسته مطرح میکند:
وحی، که مخصوص انبیاست.
الهام، که به اولیا اختصاص دارد.
کشف یا شهود، که برای اهل سلوک است.
این تقسیم با همین عناوین در آثار سید حیدر آملی، از جمله نصّ النصوص و جامع الأسرار و منبع الأنوار، گزارش شده است.
اگر کسی هنوز به هیچیک از این مراتب نرسیده است، باید با علم فکری و تجربه پیش برود، عمل کند، آزمون و خطا کند و مسیر را طی کند تا به مراتب بالاتر برسد.
کتاب جامع الأسرار و منبع الأنوار سید حیدر آملی نیز در این زمینه کتاب بسیار ارزشمندی است.
علوم لدنّی، ذوقی و واردات غیبی
سید حیدر آملی پس از این تقسیم، دربارهٔ علوم حاصل از کشف معنوی سخن میگوید.
اینگونه علوم با تعبیرهای مختلفی بیان شدهاند؛ از جمله:
علوم لدنّی، ارثی، ذوقی، کشفی، الهام، القائات ربانی، واردات غیبی، فیض و تجلی.
پس اگر جایی تعبیر «علم لدنّی» را دیدید، باید بدانید که سخن از همین جنس معارف است.
«تجلی» نیز از همین سنخ است.
کشف در خواب و کشف در بیداری
کشف ممکن است در خواب نیز رخ دهد، اما آن مربوط به مرتبهٔ برزخی انسان است.
هنر اصلی این نیست که انسان فقط در مرتبهٔ برزخی و خواب به کشف برسد؛ هنر این است که در عالم طبیعت و در حال بیداری به کشف و شهود برسد.
برای این جلسه به این شهدا متوسل شدم. برای هر جلسه دعا و توسلی خاص دارم و دعای من برای این جلسه این بود: «خدایا، در این جلسه تجلی کن.»
جالب است که خودِ بحث نیز به «تجلی» رسید.
وحی؛ عالیترین مرتبه در این تقسیم
در این تقسیم، وحی عالیترین نوع این علم حضوری است و در مراتب پایینتر، الهام و کشف قرار میگیرند.
اما در همینجا باید به نکتهای بسیار مهم در فهم قرآن توجه کرد: هر جا در قرآن کلمهٔ «وحی» آمده است، لزوماً یک معنا و یک مرتبه از وحی مراد نیست.
برای نمونه، قرآن دربارهٔ شیاطین نیز از واژهٔ «وحی» استفاده میکند:
«وَإِنَّ الشَّيَاطِينَ لَيُوحُونَ إِلَىٰ أَوْلِيَائِهِمْ لِيُجَادِلُوكُمْ» (انعام، ۱۲۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و همانا شیاطین به دوستان خود القا میکنند تا با شما به جدال برخیزند.
واضح است که «یُوحُونَ» در این آیه، آن وحیای نیست که اکنون در بحث نبوت از آن سخن میگوییم.
یک واژهٔ قرآنی همیشه یک معنای اصطلاحی ندارد
این نکته برای کسانی که کار قرآنی میکنند بسیار مهم است: کلماتی که در قرآن عیناً تکرار میشوند، لزوماً در همهجا یک معنای اصطلاحی واحد ندارند.
برای مثال، دربارهٔ «امر» میفرماید:
«قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّي» (اسراء، ۸۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بگو: روح از امر پروردگار من است.
و در جای دیگری میفرماید:
«وَمَا أَمْرُنَا إِلَّا وَاحِدَةٌ كَلَمْحٍ بِالْبَصَرِ» (قمر، ۵۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و فرمان ما جز یکی نیست؛ همچون یک چشمبرهمزدن.
صرف اینکه در هر دو آیه واژهٔ «امر» آمده است، دلیل نمیشود مراد از «امر» در هر دو دقیقاً یک چیز باشد.
اساتید ما در تفسیر میفرمودند انسان باید آنقدر با قرآن مأنوس شود ــ حتی میگفتند پانصد بار قرآن را بخوان ــ و سپس وارد تفسیر شود؛ زیرا باید بتواند کل قرآن را در کنار یکدیگر ببیند.
«وحی» به زنبور عسل
خداوند دربارهٔ زنبور عسل نیز میفرماید:
«وَأَوْحَىٰ رَبُّكَ إِلَى النَّحْلِ أَنِ اتَّخِذِي مِنَ الْجِبَالِ بُيُوتًا وَمِنَ الشَّجَرِ وَمِمَّا يَعْرِشُونَ» (نحل، ۶۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و پروردگارت به زنبور عسل الهام کرد که از کوهها و درختان و آنچه مردم بنا میکنند، خانههایی برگزین.
این «وحی»، وحی نبوت و تشریع نیست. در اصطلاح این بحث، باید آن را در معانیای مانند الهام، القا یا اعلام فهمید. در تفاسیر نیز «وحی» در این آیه به معنای الهام تفسیر شده است.
اینکه قرآن چرا برای این معنا نیز از واژهٔ «وحی» استفاده کرده است، خود بحث دیگری است؛ اما مهم این است که نباید هر استعمالِ «وحی» را به معنای وحی نبوی گرفت.
وحی به مادر موسی
دربارهٔ مادر حضرت موسی علیهالسلام نیز قرآن میفرماید:
«وَأَوْحَيْنَا إِلَىٰ أُمِّ مُوسَىٰ أَنْ أَرْضِعِيهِ» (قصص، ۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و به مادر موسی الهام کردیم که او را شیر بده.
اینجا نیز صرف تعبیر «أَوْحَيْنَا» به این معنا نیست که مادر موسی دارای وحی تشریعی و نبوت بوده است. در تفاسیر، این وحی به الهام یا القای الهی تفسیر شده است.
پس در مواجهه با کاربردهای قرآنیِ «وحی» باید از خودِ سیاق و قرائن فهمید که مراد کدام مرتبه است: وحی نبوی، الهام، القا یا اعلام.
برای مثال، وقتی دربارهٔ قرآن میگوییم...
چرا قرآن از تعبیرهایی مانند «یَدُ اللَّهِ» استفاده میکند؟
در قرآن گاهی بهجای آنکه مثلاً گفته شود «قدرت خدا برتر از قدرتهاست»، چنین تعبیر میشود:
«يَدُ اللَّهِ فَوْقَ أَيْدِيهِمْ» (فتح، ۱۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): دست خدا بالای دستهای آنان است.
مگر خداوند دست جسمانی دارد؟ خیر. یک وجه مسئله این است که ما انسانها با همین زبان و مفاهیم انسانی سخن میگوییم.
اما وجه دیگری که در روایات اهلبیت علیهمالسلام بر آن تأکید شده، رجوع به اهل ذکر برای فهم معارف قرآن است. قرآن میفرماید:
«فَاسْأَلُوا أَهْلَ الذِّكْرِ إِنْ كُنْتُمْ لَا تَعْلَمُونَ» (نحل، ۴۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): اگر نمیدانید، از اهل ذکر بپرسید.
از همینجا مسئلهٔ محکم و متشابه در قرآن نیز اهمیت پیدا میکند. اگر همهٔ مطالب قرآن در یک سطح و بدون نیاز به تبیین بیان شده بود، رجوع به معلمان حقیقی قرآن و راسخان در علم معنای دیگری پیدا میکرد. بنابراین، در فهم متشابهات نمیتوان صرفاً به ظاهر لفظ اکتفا کرد؛ باید به اهل آن رجوع کرد.
درآمدی بر اوج بحث ربوبیت نفس
اکنون در خصوص ربوبیت نفس عبارتی را میخوانم که خودش میتواند مطلع یک بحث مستقل باشد. باید یک جلسه بهطور جداگانه دربارهٔ آن سخن بگوییم. احتمالاً این مسئله یکی از موضوعات جلسهٔ بعد خواهد بود و پس از پایان مقدمات، انشاءالله وارد متن اصلی درس میشویم.
این نقل را مخصوصاً مطرح میکنم، چون از سنگینترین مطالب در بحث ربوبیت نفس است.
بعضی از اهل تحقیق دربارهٔ حدیثبودن و سند این عبارت تأمل کردهاند؛ اما مضمون آن در آثار عرفانی و حکمی نقل شده است. این عبارت در الفتوحات المکیة ابنعربی و نیز در آثار ملاصدرا آمده است. در گزارشی از منابع این نقل، متن الفتوحات المکیة، جلد سوم، صفحهٔ ۲۹۵، و تفسیر القرآن الکریم ملاصدرا، جلد پنجم، صفحهٔ ۱۵، از جمله مآخذ آن ذکر شدهاند.
این مطلب را میتوان اوج بحث ربوبیت نفس دانست. اگر این همه جلسه دربارهٔ معرفت نفس و مراتب وجود انسان سخن نگفته بودیم، اساساً امکان طرح چنین عبارتی نبود.
انصراف نفس از بدن و ورود به عالم برزخ
هنگامی که انسان از دنیا میرود، نفس ناطقهٔ او از این بدن منصرف میشود؛ یعنی توجه تدبیری خود را از بدن مادی برمیدارد و متوجه بدن برزخی میشود.
بدن مادی کنار میافتد و وارد چرخهٔ طبیعت میشود؛ اما نفس با بدن برزخی وارد نشئهٔ برزخ میشود. این همان مرحلهای است که از آن به ورود به عالم برزخ و سرازیری قبر تعبیر میکنیم.
در اینجا نقل بسیار عجیبی مطرح شده است؛ گویی نامهای از جانب خداوند به بنده میرسد:
مِنَ الْحَيِّ الْقَيُّومِ الَّذِي لَا يَمُوتُ، إِلَى الْحَيِّ الْقَيُّومِ الَّذِي لَا يَمُوتُ.
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): از زندهٔ پایندهای که هرگز نمیمیرد، به زندهٔ پایندهای که هرگز نمیمیرد.
صورت مفصلترِ این نقل چنین آمده است:
مِنَ الْحَيِّ الْقَيُّومِ الَّذِي لَا يَمُوتُ، إِلَى الْحَيِّ الْقَيُّومِ الَّذِي لَا يَمُوتُ؛ أَمَّا بَعْدُ، فَإِنِّي أَقُولُ لِلشَّيْءِ: كُنْ فَيَكُونُ، وَقَدْ جَعَلْتُكَ الْيَوْمَ أَنْ تَقُولَ لِلشَّيْءِ: كُنْ فَيَكُونُ.
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): از زندهٔ پایندهای که نمیمیرد، به زندهٔ پایندهای که نمیمیرد؛ اما بعد: من به چیزی میگویم «باش»، پس میشود؛ و امروز تو را نیز چنان قرار دادهام که به چیزی بگویی «باش»، پس بشود.
این عبارت در نقل الفتوحات المکیة در سیاق اهل بهشت آمده است و متن مشهور آن نیز با همین تعبیر «مِنَ الحَيِّ القَيُّوم...» و «كُنْ فَيَكُونُ» نقل شده است.
«ما ابد در پیش داریم»
حضرت استاد میفرمودند: ما ابد در پیش داریم.
پس وقتی در این عبارت گفته میشود:
إِلَى الْحَيِّ الْقَيُّومِ الَّذِي لَا يَمُوتُ
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به زندهٔ پایندهای که نمیمیرد.
باید دربارهٔ حقیقت وجود انسان بسیار تأمل کرد.
این «نامه» نیز نباید مانند یک کاغذ و نوشتهٔ مادی تصور شود. همانگونه که دربارهٔ «نامهٔ عمل» گفته میشود، کتاب حقیقی انسان خودِ وجود اوست. در آن عالم سخن از کاغذ و مرکب مادی نیست. این میتواند به یک معنا، اعلام یا الهام الهی به حقیقت انسان باشد.
«کُنْ فَيَكُونُ» و ربوبیت نفس
بخش عجیبتر عبارت این است:
فَإِنِّي أَقُولُ لِلشَّيْءِ: كُنْ فَيَكُونُ.
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): من به چیزی میگویم: «باش»، پس میشود.
و سپس:
وَقَدْ جَعَلْتُكَ الْيَوْمَ أَنْ تَقُولَ لِلشَّيْءِ: كُنْ فَيَكُونُ.
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و امروز تو را چنان قرار دادهام که به چیزی بگویی «باش»، پس بشود.
اللهاکبر!
این عبارت ظرفیت آن را دارد که انسان مدتها بر روی آن فکر کند. در وجود ما چه چیزی قرار داده شده است؟ خداوند دربارهٔ این انسان چه کرده که چنین ظرفیتی برای او مطرح میشود؟ چرا ما در دنیا از بسیاری از این مراتب خود بیخبریم؟
همان بحثی که دربارهٔ ربوبیت نفس داشتیم، در اینجا به اوج خود میرسد: فاعلیت انسان، اگر به چنین مرتبهای برسد، استقلالی در برابر خداوند ندارد؛ این خداست که او را به این مقام رسانده و این قدرت را به او عطا کرده است.
«از حیّ قیوم به حیّ قیوم»
فقط همین آغاز عبارت جای تأمل فراوان دارد:
مِنَ الْحَيِّ الْقَيُّومِ الَّذِي لَا يَمُوتُ، إِلَى الْحَيِّ الْقَيُّومِ الَّذِي لَا يَمُوتُ.
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): از زندهٔ پایندهای که نمیمیرد، به زندهٔ پایندهای که نمیمیرد.
انسان در مواجهه با چنین عبارتی دیگر بهآسانی لفظ پیدا نمیکند. نمیتوان بدون دقت از «مثل خدا» یا «عین خدا» سخن گفت؛ این تعبیرها اگر درست فهمیده نشوند، انسان را به خطا میاندازند.
در منطق عرفانیِ بحث، سخن از این است که انسان از خدا و قائم به خداست و آنچه دارد از حضرت حق دارد.
این همان جایی است که عارف دربارهٔ نسبت میان حق و عبد، به تعابیری بسیار دقیق و سنگین میرسد.
«صلاة» حق در بیان ابنعربی
ابنعربی دربارهٔ نسبت «صلاة» به خداوند بحث مفصلی دارد. قرآن نیز صریحاً میفرماید:
«هُوَ الَّذِي يُصَلِّي عَلَيْكُمْ وَمَلَائِكَتُهُ» (احزاب، ۴۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): اوست که بر شما صلوات و رحمت میفرستد، و فرشتگان او نیز چنین میکنند.
ابنعربی بر همین اساس از «صلاة حق» سخن میگوید و توضیح میدهد که صلاة منسوب به خداوند، متناسب با مقام الهی است و با نماز مخلوق یکی نیست.
پس وقتی گفته میشود «خدا صلات میکند»، نباید نماز جسمانیِ انسان در ذهن بیاید؛ سخن از معنایی متناسب با مقام حضرت حق است.
ملاقات حق با شأنی از شئون خود
ما به ملاقات خدا میرویم؛ اما در نگاه عارفانه، میتوان از سوی دیگر گفت که حق در این ملاقات، با شأنی از شئون وجودی خود مواجه میشود.
رب مطلق با رب مضاف مواجه میشود؛ رب مطلق با ظلّ خود، آیهٔ خود و نشانهٔ خود ملاقات میکند.
اینهمه تأکید بر معرفت نفس از همینجاست. انسان فقط همین بدن ظاهری نیست. حقیقتی در اوست که آیت و نشانهٔ حضرت حق است.
وقتی انسان از دنیا میرود و پردههای این نشئه کنار میرود، معلوم میشود که این موجودی که خود را در دنیا کوچک میپنداشت، چه حقیقت و چه ظرفیتی در نظام هستی داشته است.
از همین جهت است که میتوان گفت انسان، به معنای حقیقی کلمه، آیتالله است؛ آیه و نشانهٔ خدا. و هنگامی که حقیقت این آیت آشکار شود، نسبت او با عالم و کائنات نیز چیزی فراتر از آن چیزی خواهد بود که در این نشئه تصور میکرد...
عذابِ محرومشدن از ظهور حقیقت انسان
حالِ گنهکار در آن عالم چگونه است؟ آنجا حقیقت و شأن وجودی انسان برای او آشکار میشود؛ اما کائنات نمیتوانند آنگونه که باید در برابر او خضوع و تعظیم کنند. خودِ انسان نیز این محرومیت را میفهمد.
یکی از سختترین عذابها برای گنهکار همین است: میفهمد که چه جایگاهی میتوانست داشته باشد و چه چیزی را از دست داده است.
این نکته بسیار مهم است و باید روی آن تأمل کرد.
بخشی از این بحث را میخواستم با استفاده از شرحی بر الشواهد الربوبیة فی المناهج السلوکیة ملاصدرا ادامه بدهم، اما از آن میگذرم و فقط نکتهٔ پایانی را عرض میکنم.
در آن لحظه، دل چه میخواهد؟
آن لحظهای که آن «نامه» به دست انسان میرسد، بسیار مهم است. مسئله این است که میل دل انسان به چیست؟
اینجاست که معنای «رغبت» و اهمیت لیلةالرغائب نیز روشنتر میشود: انسان به چه چیزی رغبت دارد؟ دلش به چه کسی یا چه چیزی بسته است؟
در آن خطاب گفته میشود: اکنون به هرچه میخواهی بگو:
كُنْ فَيَكُونُ.
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): باش؛ پس میشود.
یعنی هرچه میخواهی، بخواه. حالا سؤال اساسی این است: تو چه میخواهی؟
میل دلت چیست؟ سیب و گلابی میخواهی؟ حور و قصور میخواهی؟ انهار و اشجار میخواهی؟ یا مطلوب دیگری داری؟
این مسئله بسیار مهم است و باید عمیقاً دربارهٔ آن فکر کرد.
همانجا صفها از یکدیگر جدا میشوند و معلوم میشود بهشتِ هر کس چه بهشتی است؛ چون بهشت هر انسان با میل، ملکات و حقیقت وجودی او تناسب دارد.
«فَادْخُلِي فِي عِبَادِي وَادْخُلِي جَنَّتِي»
در همین مقام، ندای الهی مطرح میشود:
«فَادْخُلِي فِي عِبَادِي وَادْخُلِي جَنَّتِي» (فجر، ۲۹ـ۳۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس در میان بندگان من درآی و وارد بهشت من شو.
این ندا در آن مقام به گوش جان انسان میرسد؛ بلکه به یک معنا، خودِ انسان با ملکات و میلِ قلبی خویش جایگاه خود را انتخاب میکند.
«أَمِيرِي حُسَيْنٌ وَنِعْمَ الْأَمِيرُ»
ممکن است میل دل انسان در آنجا این باشد:
أَمِيرِي حُسَيْنٌ وَنِعْمَ الْأَمِيرُ سُرُورُ فُؤَادِ الْبَشِيرِ النَّذِيرِ
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): امیر من حسین است و چه نیکو امیری است؛ او شادیِ دلِ پیامبر بشارتدهنده و بیمدهنده است.
این رجز در منابع مقتل از عمرو بن جنادة انصاری نقل شده است.
چقدر زیباست که انسان هویت خود را اینگونه تعریف کند: امیر من حسین است. اصل و حقیقت من با حسین علیهالسلام شناخته میشود.
این، همان میل دل است.
نام حقیقی انسان در عوالم مختلف
هرکدام از ما در این عالم نامی داریم، اما مسئله فقط نام شناسنامهای نیست. در عوالم دیگر نیز حقیقت انسان با اسمی متناسب با مرتبهٔ وجودی او شناخته میشود.
دربارهٔ رسول خدا صلیاللهعلیهوآله در روایت آمده است:
أَمَّا مُحَمَّدٌ فَإِنِّي مَحْمُودٌ فِي الْأَرْضِ، وَأَمَّا أَحْمَدُ فَإِنِّي مَحْمُودٌ فِي السَّمَاءِ.
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): اما «محمد»، از آن روست که من در زمین ستودهام؛ و اما «احمد»، از آن روست که در آسمان ستودهام.
پس یک حقیقت میتواند در مراتب مختلف، با اسمهایی متناسب با همان عوالم شناخته شود.
ما نیز در این عالم یک نام داریم و در ملکوت، حقیقت وجودیمان با عنوانی دیگر شناخته میشود. وقتی از دنیا میرویم، آنچه حقیقتاً معرف ماست دیگر صرفاً این نام شناسنامهای نیست.
آن نام حقیقی با انتخاب وجودی و میل قلبی ما مناسبت دارد؛ یعنی با اینکه حقیقتاً چه چیزی را برگزیدهایم و دل ما به چه چیزی بسته است.
انسان با محبوب خود شناخته میشود
در کربلا، بسیاری هنگام ورود به میدان از نسب و خاندان خود سخن میگفتند؛ اما معنای بلندتر این است که انسان خود را با محبوب و امامش معرفی کند:
أَمِيرِي حُسَيْنٌ وَنِعْمَ الْأَمِيرُ
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): امیر من حسین است و چه نیکو امیری است.
چقدر زیباست که انسان به جایی برسد که هویت او همین باشد؛ یعنی بگوید اصل و نسب حقیقی من، پیوند من با حسین علیهالسلام است.
بیایید چنین شویم.
ملکات نفس؛ آنچه با خود میبریم
باید آنقدر بر اعمال نورانی اصرار کنیم که وجودمان یکپارچه نور شود؛ بهگونهای که از کلام، نگاه، رفتار و همهٔ شئون ما نور بیرون بزند.
آنجا ملکات نفس کار خود را نشان میدهند.
در این دنیا ممکن است بسیاری از حقایق درون ما پنهان بماند، اما در آن عالم، ملکات وجودی انسان آشکار میشوند. آنچه بارها انجام دادهایم، آنچه دوست داشتهایم، آنچه به آن دل بستهایم و آنچه در جان خود تثبیت کردهایم، حقیقت ما را میسازد.
امروز، به فضل الهی، مطالبی بسیار مهم، سنگین، متین، رکین و شریف مطرح شد. انشاءالله باید در جلسهای دیگر این بحث را بیشتر باز کنیم.
دعای پایانی
اللَّهُمَّ بَارِكْ لِمَوْلَانَا صَاحِبِ الزَّمَانِ.
اللَّهُمَّ بَارِكْ لِمَوْلَانَا صَاحِبِ الزَّمَانِ.
اللَّهُمَّ بَارِكْ لِمَوْلَانَا صَاحِبِ الزَّمَانِ.
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، برای مولای ما صاحبالزمان عجلاللهتعالیفرجهالشریف برکت قرار ده.
وَالْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ.
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و همهٔ ستایشها مخصوص خداوند، پروردگار جهانیان است.
اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ.
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست.
پاورقی: این متن از پیادهسازی ماشینیِ گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمههای فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شده و جزء سخنان استاد نیست. گفتار، سؤالها و پاسخهای حاضران حذف شدهاند و متن نهایی فاقد Segments است.