ددروس معرفت نفس
بازگشت به پخش
متن کاملخلاصهنسخه کتابی · جلسه 066

این را همیشه در عمرتان لحاظ کنید که چهل، عدد پخته‌ای است؛ عدد کمال است، عدد عقلی است. مثلاً چرا چهل روز ختم می‌گیرند؟ چرا چهل و یک روز نیست؟ چرا سی روز است؟ عهد موسی و سلاطین عدن سی روزه است، اما ختم را به چهل روز رسانده‌اند. چرا؟ چرا چهل روز باید باشد؟ این چهل را ان‌شاءالله به وقتش درباره‌اش صحبت می‌کنیم.

حتی اگر مقداری در بحث سیر و سلوک جلو برویم، بعضی‌ها چهلمین نفس را هم قید می‌کنند؛ چهلمین ساعت، چهل روز، چهل سال، جلسه چهل و چند. از اول جلسه چهل می‌گویند همه باشید تا یک ریشه‌ای شود.

نفس چهلم چگونه می‌تواند باشد؟ به نظر شما نفس چهل چیست؟ خواهر من، در این میان بگویید. چهل روز از بها بگذرد. چهل روز از بها. بله، این هم یک حرف است.

نفس چهل چیست؟ چگونه محاسبه می‌شود؟ چهل سال از زندگی انسان بگذرد، چهل نفس بکشد. اینکه بله، چهل سال؛ بله، چهل نفس. چهل نفر. چهل نفس. خوب، این نفر هم می‌شود. این نفر هم بله، چهل نفر. صاف می‌شود.

فاطمه زهرا... اخلاصی که داشته باشد. اخلاصی که... چهل نفر. «کی صوفی شراب آنگه شب صاف که در شیش بماند اربعین». صاف می‌شود. آفرین.

نه، بحث آنجاست که الآن سؤال من این است: چهل نفس را چگونه محاسبه کنیم؟ نفس چهل.

پرسش: اصلاً نفس چیست؟ شما منظورتان نفس دم و بازدم است؟

پاسخ: بله، بله. ما در روز کلی نفس می‌کشیم. پس چگونه چالش کنیم و ببینیم؟ چه کار باید بکنیم؟

از صبح که بلند می‌شوی، چهل، چهل تا.

پاسخ: بله، آفرین. چهل، چهل تا؛ چهل تا انجام بده. احسن. از صبح که از خواب پا می‌شود، به محض بیدار شدن بشمار.

پرسش: سخت است.

پاسخ: سخت نیست، سخت نیست. می‌شود جمع کرد. آن توجه مهم است. محو آن باش. خیلی طول نمی‌کشد. حساب کنید شاید سه چهار دقیقه‌ای، نسبت به سطح دم و بازدم هرکسی؛ یکی کمتر، یکی بیشتر. طول نمی‌کشد تا بروی وضو بگیری و بیایی، شده چهل.

پرسش: دم و بازدممان را استاد گیر می‌دهد حساب کنیم؟

پاسخ: بله، بله. اینکه آن لحظه‌ای که بیدار می‌شویم، همان لحظه بتوانیم اندازه‌گیری کنیم و بگوییم حالا این نفس اول، نفس دوم؛ این مهم است. همان لحظه بتوانیم. تا بیاییم از خواب بیدار شویم، شش تا نفس کشیده‌ایم. چشمت را باز کردی، شروع کن به شمردن. روزت آغاز شد.

عجب! حالا در سحر، در خواب شیرین و بعد از نماز صبح، از پا شدگی روزت را آغاز کن. می‌خواهی شروع کنی؟

پرسش: من یک سؤال دیگر بپرسم. این خاصیت اعداد تا مثلاً حالا تا کی ادامه دارد؟

پاسخ: تا همیشه ادامه دارد. تا همیشه.

پرسش: حالا این‌طور می‌گویند که در عصرها تغییر می‌کند، خاصیت عددها تغییر پیدا می‌کند. این درست است یا نه؟

پرسش: اعصار؛ عصر منظور دوره خلقت است؟

پاسخ: نه، دوره مربوط به نجوم است.

پرسش: مثلاً عصر آکائوس، عصر بود.

پاسخ: نه، خاصیت اعداد... اعداد یک...

اولاً باید عرض کنم که اعداد چرا این‌قدر مهم‌اند؟ در علوم غریبه، این رساله «rumuz و konoz» استاد را بگیرید و بخوانید. یا اگر این مقدار با اصطلاحات بیشتر عجین هستید، ان‌شاءالله می‌شوید. الآن تقریباً چهل جلسه است که شاید با اصطلاحات عجین شده‌اید. قبل از این، مثلاً کتاب همین معرفت نفس را اگر از دست می‌گرفتید، هاج و واج بودید. الآن مقداری اصطلاحات دستتان می‌آید و می‌خوانید، می‌بینید بهتر متوجه می‌شوید.

ان‌شاءالله وقتی اصطلاحات بیشتر در شما جا افتاد و قشنگ دوست شدید، رساله «سرّ المکنون فی سرّ المکنون» عارف عربی را بگیرید. البته متنش عربی است و به فارسی ترجمه شده است.

پرسش: دوره یا دُرّه؟

پاسخ: در. خیلی چیز عجیبی است آن رساله.

منظورم این است که در این منابع، آدم مثلاً «سر المستتر» علیه شیخ بهایی... البته آن را توصیه نمی‌کنم بروید بگیرید؛ مخصوصاً چون حرف‌هایی در آن بوده است. ولی در کل، همه این‌ها قائل‌اند به اینکه عدد، روحِ حرف است. اعداد، روح حروف‌اند. شما یک جسم را روحش را بگیرید، دیگر ارزشی ندارد. این‌قدر عدد مهم است.

حالا شما یک ذکر را بی‌عدد می‌گویی. بی‌عدد می‌گویی؛ نزد شما بی‌عدد است. آیا نزد ملائکه هم بی‌عدد است؟ نه، بلکه تک‌تک عدد آن را محاسبه می‌کنند. الآن تک‌تک نفس‌های ما را دارند که واحد شمارش عمر است.

اگر می‌پرسید چیست؟ یکی گفت سال. حضرت فرمود ماه، هفته، روز، ساعت. حضرت فرمود شمارش، نفس‌های شماست. واحد شمارش عمر شما نفس شماست. هر نفس شماره شده است. شما بی‌عدد می‌گویی، اما نزد ملکوت عددش محاسبه می‌شود و نسبت به آن عدد روحی که به تو تعلق می‌گیرد، تنظیم می‌شود. این‌ها همه حساب‌شده است.

یک‌سری فساطیر می‌گویند که مثلاً در این عصر، اعداد خاصیتشان را از دست داده‌اند. مثلاً اگر اسمی ابجدش صد و ده یا صد و بیست باشد، در این عصر تغییر کرده است. این درست است یا نه؟

پاسخ: این حرف باطل است. شما هر حرفی را نپذیرید. اتفاقاً برعکس آن چیزی است که ایشان گفت. این را می‌خواستم ان‌شاءالله در جلسه بعد خدمتتان عرض کنم.

یکی از مهم‌ترین چیزهایی که شما باید امروز بدانید، از مهمات در مسیر سلوک این است که اتفاقاً الآن تأثیر عدد چهل به مراتب، به مراتب بیش از مثلاً حتی سال قبل، حتی زمان پیامبر است. [نفس عمیق] الآن هرچه ما جلوتر می‌رویم، «یخرجنا من الظلمات الی النور» است.

«ملأت الظ... ملأت العصر.» نه. از شاید که... «ملأت في قرآنی؟ نعم. ملأت کل شی.»

در مورد عدد، «ما کسبت عیناً» نیست، هست. آها، بله، «ملأت»، «ملأت العصر» همان چیست؟ حالا...

«وهر الفساد فی البر والبحر بما کسبت ایدی الناس».

در عهد... بله، در عهد. اینجا می‌گوید فساد در زمین ظاهر می‌شود؛ ظهور فساد است. فساد که باطن ندارد، صرفاً ظاهر است. باطنِ فساد، ملکوت را فاسد نمی‌کند؛ فساد ندارد.

هرچه این فساد بیشتر می‌شود، «الله ولی للذین آمنوا یخرجهم من ظلمات الی النور». این اخراج از ظلمت‌ها، مطلق ظلمت‌ها، به سمت نور است که واحد است. این ظلمت‌ها، ظلمات جمع است؛ نور واحد است. نور وحدت است، ظلمات کثرت است.

این دائماً در حال اخراج شدن است. چه کسی اخراج می‌کند؟ الله ولی است. ولی، ولی دارد اخراج می‌کند. که در خصوص ولی، یک جلسه درباره‌اش صحبت کردیم. فکر کنم نواسون بود و صحبت خود استاد را داشتیم در خصوص اهمیت اسم ولی و خود ساحت ولایت. شما باید به سمت اسم ولی بروید. همه اسم‌ها از شما پیاده شود که ولی بشوید.

همان‌طور هم پایین‌ترش [قرائت قرآن] دوباره «یخرجون» باید استفاده شود: «من النور الی الظلمات». این یعنی خروج از وحدت به کثرت. درست است؟ «من النور الی الظلمات».

هرچه که به این دقت می‌شود، آخرالزمان است و فساد بیداد می‌کند. همه‌جا پر از فساد شده است. قبول. اما این اخراج از کثرت به وحدت را می‌بینی؟ این صدر آیه را نمی‌بینی که اخراج از کثرت به وحدت است؟ اتفاقاً هرچه که اخراج از وحدت به کثرت بیشتر می‌شود، آن صدر آیه بیشتر شده است؛ یعنی اخراج از کثرت به نور بیشتر دارد می‌شود.

این یعنی چه؟ چه چیزی را داریم اثبات می‌کنیم؟ الآن اتفاقاً عدد چهل؛ اعداد سوءتفاهم نشود، اثرش خیلی بیشتر از قبل است؛ چون کثرت ظلم و این‌ها زیاد شده است.

هرچه که شما باید این اصول را یکی‌یکی بدانید. باید این‌ها را اصلاً بنویسید. این‌ها را به عنوان اصول سیر و سلوک داشته باشید. این‌ها را در کتاب‌ها پیدا نمی‌کنید.

مثلاً به نظر شما اگر یک شب، اصلاً بگیریم شب جمعه، بهترین شب زیارت ابی‌عبدالله است، بروید حرم ابا عبدالله که حرم نسبتاً شلوغی هم نیست، مثل مثلاً اربعین؛ آن موقع به نظر شما بیشتر لطف و عنایت به شما می‌شود؟ نور می‌گیرید؟ یا یک وقت خیلی شلوغ‌تر مثل اربعین، به نظر شما؟

پاسخ: اربعین.

پاسخ: کیفیت.

باید ببینیم وقتش کی است. نه، نه خود اربعین. من می‌گویم هرچه ظلمات بیشتر باشد و کثرات بیشتر باشد، شما نور را بهتر درک می‌کنید. یعنی همان مثل... [قرائت قرآن]. هرچه ظلمت بیشتر می‌شود، حیرت و خواب‌کاری‌ها بیشتر می‌شود، نور را بیشتر می‌بینید. بله. آن کیفیت، آن نور را بهتر درک می‌کنید.

اگر نوری باشد و ما به آنجا خروج کنیم، آن نور را خیلی بهتر می‌بینیم. حالا آنجا که کثرات می‌آیند سمت حرم، آیا آن‌ها ظالم‌اند؟ مگر ظلمت‌اند؟ اصلاً نه. همه ظالم‌اند که؟ اینجا چه می‌گوییم؟ از گناهانشان... قدم اول را که به سمت حرم بردارد، همه گناهانت می‌ریزد. روایت داریم. اینجا گناهی نیست؛ حجاب نورانی شد.

پرسش: جان؟ آقا در اربعین، به خاطر خود اربعین...

پاسخ: یک نکته دیگر؛ حجاب‌های نورانی.

پرسش: به خاطر خود اربعین، ظرفیت درونی هر کس...

پاسخ: نه، آن ظلمت کجاست؟ حجاب‌های نورانی یک جواب بود؛ اینکه هنوز گرفتار کثرت حجاب‌های نورانی هستند، زائرها.

پرسش: نیت‌ها هم هست.

پاسخ: نیت‌ها. نه، اصلاً. هرچه باشد، بالاخره اکثر نیت‌هایشان خوب است که می‌آیند.

پرسش: ما می‌گوییم همه. خب باید ببینیم...

پاسخ: از تشدد می‌آیند به وحدت؛ باز از تشدد، از اینکه پراکنده هستند و یک‌جا جمع می‌شوند. ظلمت کجاست؟ باید ببینیم از کجا آمده‌ایم به طرف اینجا که دنبال ظلمت هستیم. پشت آن ظلمت، از جایی که آمده‌ایم، مکانی است.

پرسش: از جهل.

پاسخ: تقریباً داری نزدیک می‌شوی. مثلاً می‌گویند یک بنده خدایی که رفته بود، حالتی برایش پیش آمده بود، گفت: کربلا که می‌روی، یک ستون نور است؛ حالا مخصوصاً اربعین یا جاهای دیگر. من از یک جایی می‌آیم، در این نور قرار بگیرم که حالا شست‌وشو...

پس معلوم می‌شود که این از یک مکان دیگر که ظلمت بوده آمده و در این جای دیگر، اینجا نور می‌شود.

باز یک مطلب دیگر هم هست. زیارت اربعین دو نمود دارد. یکی اینکه می‌گوید: برای از بین بردن جهل قیام کردم.

پرسش: قیام...

[پچ‌پچ] از ذهنم یک مورد رفته، متن دقیقش را...

پاسخ: حیرت. «من از جهاله و حیرت». این هم هست، اما کمترتان دقیق گفت. ایشان‌های فاطمی تقریباً عزیز هم تقریباً...

قبل از اینکه وارد مرحله زیارت بشوی، ظلمت است. کل جهان که الآن آن چیزی که در آن روز مرکز توجه قرار می‌گیرد، خود مکان و زمان منوط است.

بله، بله. اصلاً زمان و مکان. اصلاً چقدر ما حرف‌ها داریم که با هم باید بگوییم. چقدر تو را می‌کند، چقدر توفیقات را می‌کند. چقدر همین حرف‌هایی که الآن داریم می‌زنیم، اصلاً کم نیست. این‌ها را کم نگرفتیم. در جلسه‌ها شاید توفیق نشد هم بگوییم. بنشینید کتاب بخوانید.

این هم الآن یک سوغات امروز از سوی من به شما داده می‌شود. به برکت این، ان‌شاءالله در این مورد بنشینیم حرف بزنیم؛ که اینجا که فرمود: «إن في أيام دهرکم نفحات».

پیامبر فرمود: در ایام زندگی شما، جالب است که می‌گوید «دهرکم». دهر؛ اصل. ما یک سرمد داریم، یک دهر داریم، یک زمان. زمان، روحش می‌شود دهر. روح دهر می‌شود سرمد. این‌ها تو در تو هستند؛ مثل اینکه روح شما می‌شود ملکوت شما. دوباره ملکوت، روحش می‌شود ارواح؛ به این شکل.

«إن في أيام دهرکم نفحات». یعنی این نفحات از کجا می‌آید؟ از دهر می‌آید، نه از زمان. از دهر، یعنی از ملکوت می‌آید. یک.

می‌آید به کجا؟ «ایام دهرکم نفحات». دهرکم درست است؟ از دهر می‌آید. اما می‌گوید: «الا فتعرّضوا لها»؛ خودتان را...

من الآن کجا هستم که خودم را در معرض قرار بدهم؟ الآن در زمان هستم. متوجه شدی چه شد؟ از دهر می‌آید، می‌ریزد مثل آبشار. تشبیه قرآنی به این آبشار است. آبشار الهی دارد می‌آید. کجا می‌ریزد این آبشار از دهر؟ در زمان.

مثلاً ماه رمضان؛ می‌ریزد در ماه رمضان. احسن، کاری کردی. این زمان و مکان هم این‌قدر مهم‌اند. آبشار می‌آید و در زمان و مکان می‌نشیند.

حالا آن زمان و مکان، هرچه که کثرتش بیشتر است، الآن عرض می‌کنم چرا؛ کثرتش بیشتر است، آبشار شدیدتر است.

پرسش: یا آن ظرف، آن ظرف وجودی‌تر شده؟

پاسخ: احسن. چون انگار که شما عیالاتت هرچه بیشتر است، روزی‌ات بیشتر است. باید بروی خانه بزرگ‌تر.

پیامبر فقیرتر است یا ما به نظر شما؟

فقیر الی الله معنا؛ فقیرتر. پیامبر فقیرتر است؛ چون همه عالم عیالات پیغمبر است. روزی همه را باید بدهد. «لِیُمَهِیَ رُزَقَهُمْ». خب؟ هرچه کثرت بیشتر می‌شود، شدت ریزش روزی هم بیشتر است.

شما اگر دو تا بچه داشته باشی، خدا رزق به اندازه دو تا بچه می‌دهد. اگر بیست تا داشته باشی چه؟ به اندازه بیست تا می‌دهد.

نه، آن هم به اندازه بیست تا نمی‌دهد. این هم غلط است، اشتباه است. اتفاقاً ضربدری است؛ یعنی ضریب می‌خورد. یعنی از این اندازه، دویست تا می‌دهد به تو که بیست تا داری. این‌گونه است. ضربدری است؛ ضریب می‌خورد.

حالا بحثمان گم نشود. در این مباحث خیلی نکته پشت سر هم می‌آید. یک روز اینجا، ما دو روز گفتیم. در دو جلسه یادم هست گفتم در بحث ذات شریف یونسیه، گفتم که سه تا ظلمات ثلاث که ابی‌عبدالله می‌گوید در دعای هفتم.

ظلمات ثلاث. البته یونس چه بود؟

پرسش: یکی شکم نهنگ بود.

پاسخ: یکی شکم نهنگ بود؛ داخل اقیانوس بود، دل دریا.

پرسش: سیاهی شب.

پاسخ: احسن، سیاهی شب. آفرین.

خب گفتیم ذات یونسیه بگیریم، از سه تا ظلمت بیرون می‌رویم؛ اخراج می‌شویم.

پرسش: تو کجا؟ من از ظلمات الآن...

پاسخ: آن سه تا ظلمتی که حالا ما که دل شکم نهنگ نداریم، دریا هم که الآن ما نیستیم. این سه تا ظلمت برای ما چیست؟

پرسش: گناه.

پاسخ: گناه که ما داریم ذکر می‌شنویم، باز می‌گوییم که...

سه ظلمت دنیایی است که...

پرسش: ظلمت پیش دنیا.

پاسخ: آفرین.

پرسش: خودمان یعنی چه؟

پاسخ: نفسمان دیگر؛ نفس. یکی دیگرش چیست؟ طبق مراتب وجود بگویید.

پرسش: انزل مراتب، از همه تاریک‌تر است دیگر؛ نفس.

پاسخ: ناصیه چی؟ از دنیا. خب... نفس.

پرسش: نفس.

پاسخ: نه، نفس برزخ است. از بدن.

پرسش: آفرین، بدن.

پاسخ: بدن قبل نفس. بدن.

چرا این‌گونه بحث کردم؟ قشنگ است؛ تا یک طرف من حرف بزنم. این هم سه تا ظلمت است. سه تا ظلمت است.

چرا «ان الله وملائکته» می‌گوییم سه تا صلوات می‌فرستیم؟ در جماعت است. «صلوا، صلوا». می‌خورد به که؟

اصلاً کمترین عددی که کثرت حساب می‌شود، عدد کثیر، کمترینش سه تا است. اولین عدد کثیر می‌شود سه. خب؟ سه تا ظلمت یعنی کثرت.

حالا ما بحثی داشتیم؛ وقتی می‌رویم زیارت، از کثرت، کثرت را گرفتیم ظلمت. مگر ظاهر در ظلمت برود؟ این سه تا ظلمت است: دنیا، بدن، نفس یا هوای نفس، خواهش نفس. از این سه تا.

پس این همه ظلمت در همه است. این همه کثرت در همه است. آبشار خیلی باید، یعنی فیض، فیض خیلی باید فیضان داشته باشد تا همه این شلوغی را ببرد. متوجه شدی چه شد؟

این است که آن موقعی که شلوغ‌تر است، یک روایت داریم که مساجد غریب را دریابید؛ مساجدی که در آن کم هستند. از آن طرف دارد که مساجد جامع که شلوغ‌اند، رفت‌وآمد کنید. اصلاً در دهات زندگی نکنید. روایت داریم: بیایید در شهرها.

حالا در بحث‌های جامعه‌شناسی، این الآن رد می‌شود. می‌گویند دهات‌ها را دربیاورید؛ نکند همه روزی ریخته‌اند در شهر. در بحث‌های معنوی ما داریم می‌گوییم، نه بحث‌های طبیعی، کشاورزی و مرتع‌داری و این‌ها را نمی‌گوییم؛ در بحث معنوی.

چرا؟ چرا می‌گوید برو؟ همین کثرتی که به وجود می‌آید؛ مسجد جامع. همین کثرتی که در...

کثرت.

«جامع الشتات». جامع الشتات. شتات، شتات. این تشددها را جمع می‌کند.

در زیارت جامع. زیارت عمر...

می‌روید مسجد جامع. چرا ارتکاب در مسجد جامع؟ کثرت. در نتیجه آبشار نور، برکات و فیوضش بیشتر.

چرا می‌گوید برو مساجد غریب که کم‌اند؟ اینکه با آن ظاهراً متضاد است.

پرسش: آنجا هم تعداد زیاد نیست.

پاسخ: آفرین، آفرین. ذهنتان دارد اشتباه می‌کند؛ برای اینکه آنجا هم برو کثرت به آن بده.

مجلس مساجد غریب و مجالس غریب را از غربت بیرون بیاور. نگذار غریب بماند. یعنی آنجا هم کثرت بده.

پرسش: یعنی کانال بزن؟ کانال بزنیم؟

پاسخ: بله، دیگر.

پرسش: بعد حالا استاد، چرا... صحبتتان یادتان نرود؛ ما الآن سه ماه پشت سر هم داریم. این سه ماه هم حساب می‌شود در این صحبت شما؟

پاسخ: احسن. بله، این تا خودِ سه ماه کنار هم است.

پرسش: چرا؟ چرا کنار هم سه ماه؟

پاسخ: این هم احسن. بحث کثرت است که حالا بین این سه ماه، یک تک داریم؛ وحدت. این چیست؟ شب قدر.

پرسش: شب قدر.

پاسخ: آفرین. لیلة القدر تک است. بعضی‌ها می‌گویند شاید در شعبان باشد و رجب باشد. این حرف هم درست است. [نفس عمیق]

یعنی از این جهت درست است که روایت داریم قرآن در ماه رمضان نازل شده است و «انزلناه في ليلة القدر»، پس لیلة القدر چون در رمضان نازل شده، در ماه رمضان است. اما فقط یک بار که قرآن نازل نشده است.

[زنگ موبایل]

توجه کردید چه شد؟ قرآن فقط یک بار نازل نشده است. یک بار دفعهً کل آن نازل شده است. یک بار شروع تنزیل تدریجی است و بعضی‌ها سه تاریخ دارند؛ سه تا: سیزده سالگی، هجده سالگی، چهل سالگی.

پرسش: چهل سالگی؟

پاسخ: بله، پیامبر. پس این امکان وجود دارد.

برای چه؟ مگر نه اینکه خود این عارف، آیت‌الله‌العظمی و علامه، یک سال بیدار می‌ماند هر شب، چون می‌گوید یقین کنم شب قدر را درک کردم؟ تا ما باشیم، تنبلستان؛ می‌گوییم آقا، دیگر صددرصد ماه رمضان است. صددرصد که یعنی شب‌هاست؛ یعنی سحرت. این‌ها تازه تأکید شده روی بیست‌وسوم.

[خنده]

ما این‌طور نبودیم. چرا به نظر شما؟ برای اینکه درک کند آن شب را.

بعد این «تنزل الملائکه» خیلی عجیب است. ملائکه می‌آیند روی انسان‌ها پیاده می‌شوند. هرکدام از ما ملائکه‌ای داریم که محیمن ما هستند؛ محیمن، نه محیم؛ نگهدار ما هستند. همان که در حشر هست؛ آیه آخر حشر.

پرسش: احسن. «محیمن ال...»

پاسخ: آن نگهبان ماست. همه این ملائکه شب قدر متوجه زمین می‌شوند. زمین، انزل مراتب، یکپارچه ظلمت است. همه متوجه می‌شوند. چرا؟ کثرت به وجود می‌آید. اصلاً از کثرتی که نور می‌پاشد بیرون. توجه کردید؟

یعنی کسی که از دنیا پل بزند و به نور برود، غوغا می‌کند. برای همین انسان معراج می‌رود، اما فرشته نمی‌تواند برود. او در وحدت است؛ اصلاً کثرت را نمی‌فهمد چیست. عالم وحدت است. توجه می‌کند به عالم کثرت، اما در عالم عقول است. اینجا وحدت محض است.

[مکث]

ببینم چه شد؛ این همه حرف زدم. گفته که تو این چهل، در این مثالی که به جا آورده، کدام است برایش غریب به شما قرن...

پرسش: شما نفس چ... اربعین را می‌خواستید بگویید؛ درک کردن.

استاد داشتید می‌فرمودید که نفس چهلم... نفس چهلم را داشتید می‌فرمودید. کجا به کجا رسیدیم.

بله، نفس چهلمتان. بعد من می‌خواهم به شما عرض کنم که ریزه‌کاری‌های سلوک تا اینجا پیش می‌رود. ما فکر نکنیم حالا چهار تا کلاس سلوکی و نمی‌دانم عقل عملی و نظری آمدیم و تهش را رفتیم.

من دارم به شما این گوهر رب را می‌بندم؛ داره می‌لرزه من امروز. لطفاً توجه بفرمایید، من بدنم...

پرسش: بله، بله.

پاسخ: لرز گرفته، در حالی که این حرف‌ها را می‌زنم. نه از سرمای اینجاست، از حرف‌هایی است که دارم می‌زنم. به رهشه. آن از سرما شروع می‌شود تا بسوزد.

حالا این سرما و سوختن چگونه با هم جمع می‌شود، خودش حتی بحث عجیبی است. پیامبر وقتی که روح به او نازل می‌شد، روایات داریم به رهشه می‌افتاد. این رهشه یعنی حالت لرزه، ولی داغ می‌کرد. بدنش؛ کسی که دستش را می‌گذاشت، تب داشت. انگار تب کرده بود.

این لرز با تب و داغی چگونه جمع می‌شود؟ این هم... ان‌شاءالله روزی ما هم بشود. این هم خودش حرف‌ها دارد.

چند سال پیش بود، در عرفات تقریباً هر سال هم رخ می‌دهد، اما بعضی سال‌ها بیشتر. در عرفات آتش‌سوزی شد.

پرسش: بله، یادتان هست؟

پاسخ: بله، بله. چند سال پیش بود. از یکی از اساتیدمان شنیدم که آن سال هم حج بود. هنوز هم الحمدلله ایشان در قید حیات‌اند. ایشان فرمودند که آتش عشق یکی از حجاج، آنجا را آتش زد.

ما این‌ها را شاید بگوییم این حرف‌ها چیست و شایعه و این‌ها چیست؟ روز بازار همین حرف را بزنی، یک روز بیرونت می‌کنند. اوه اوه. فکر کنم.

ما در آن دلار صد و پنجاه تومنی، آقا، الآن بروم بگویم این حاجی چه به روزم آورده؟ صد و پنجاه دوئه، صد و پنجاه هزار دویست تومان است.

[خنده]

یک ساعت پیش.

بعد اینجا آتش عشق یکی از حجاج تبدیل می‌شود به آتش ظاهر. خیلی‌ها آتش می‌گیرند. کلی اینجا آدم آتش می‌گیرد. این سردی چگونه می‌شود داغی؟ چگونه می‌شود آتش؟

مثلاً با نماز می‌گوید: «صلوة» از آن «صلوة» یعنی سوختن؛ نمازی که آدم را بسوزاند.

حالا آن نفس چهلم، نفس چهلم، پخته‌ترین نفس شماست. وقتی از خواب بیدار می‌شوی و روزت آغاز می‌شود و بعضی‌ها، اینجا می‌خواهم خیلی عمیقتان کنم، ان‌شاءالله بعضی‌تان یک سال بعدتان را الآن می‌بینید، بعضی‌تان چهل سال بعدتان را می‌بینید، اگر زنده باشید.

اما اینکه بعضی‌ها در خوابشان، وقتی می‌خوابند، نفس چهلمشان را درمی‌آورند. نفس چهلم در خوابشان است. این‌طوری می‌شوند. بعد خواب و بیداری‌شان یکی می‌شود.

نفس چهلم پخته‌ترین نفس شماست و آن لحظه... یعنی چه پخته‌ترین نفس؟ یعنی مثلاً شما آن لحظه اگر ذکر بگویی، خیلی تأثیرش زیاد است. آن لحظه چیزی از خدا بخواهی، خیلی به استجابت نزدیک است.

پیرمرد چهل سالگی من باعث شد این شد سی سالگی بشود؟ اوج پختگی است. یعنی آبشار به شدت روی سرش می‌ریزد.

نمی‌دانم چرا این حرف‌های من را باید می‌زدیم. چه شد، مریضی من و شما با هم شدیم؟ همین می‌خواستم که یک قهوه‌ای برده باشیم تا اینجا برگردیم. من به خواب ندیم، معذرت می‌خواهم که چهار تا کلمه گفته باشیم.

اینجا یک چیز دیگر هم برعکس می‌شود. یک عارف مثل حافظ می‌گوید:

«چهل سال رنج و غصه کشیدیم و آن را بعد تدبیر ما به دست شراب دو ساله بود.»

این‌ها را من چه کار کنم؟

[خنده]

این چه دیده که مثلاً می‌گوید؟ یا آنجایی که می‌گوید:

«آنچه خود داشته‌ای ز بیگانه تمنا می‌کرد»

می‌گردد این همه پیدا کند، به هم بچسباند، یک خاصیتی از توش دربیاورد.

می‌گوید چهل سال رنج و غصه کشیدیم ما و بعد فهمیدیم تدبیر ما به دست شراب دو ساله بود.

حالا مثلاً برای تقریب به ذهن، می‌شود ارجاع به شهدا زد؛ یا آن عالمی که گفته بود این‌ها، ما این همه زحمت کشیدیم، این جوجه‌بچه‌ها مثلاً ده ساله‌ها، در یک شب رفتند دیگر. شب‌های عملیات که می‌شد می‌رفتند دیگر؛ همان یک روزی که تمام شد می‌رفتند.

چهل سال رنج و غصه کشیدیم ما و بعد چه؟ تدبیر ما به دست شراب دو ساله بود.

چه شد که من بعداً آقا دو سال؟ چه بوده این؟ شراب دو ساله اصلاً یعنی چه به نظر شما؟ من ماندم؛ من در حرف حافظ ماندم. من چهل را می‌فهمم، ولی شراب دو ساله را نمی‌فهمم.

بعد در خود شراب...

پرسش: باید شراب‌فروش باشی تا بدانی.

پاسخ: نیستم آقا.

[خنده]

«پیر بپروش که ذکرش بخیر باد.»

وجوه متعددی در بحث عرفان نسبت به این فرمایشات حافظ شده است. خب، خلاصه اینجا دیگر باید آقای رنجبر صحبت کند که ایشان ان‌شاءالله استاد این بخش‌اند.

خسته نمی‌شوید ان‌شاءالله. من به جای این کارها اطلاعات را زود بدهیم. ما بقیه نیستند. بقیه دارند.

نه، خیلی می‌رساندیم. راضی هستیم از این که...

سلام. سلام. آقا، من...

آقای هاشمی، ما و آن‌هایی که بعد سماع رضای قم می‌توانند...

یعنی از پیش تعیین‌شده. دو سال می‌فهمید؛ دو ساله. دو ساله یکی از وجوهش این است.

این البته تقریباً نظر شخصی بنده است. البته بر مبانی سلوکی علامه است، اما تقریباً استنباط بنده است از تقریباً اکثر مطالبی که الآن عرض می‌کنم. آن هم این است که شراب دو ساله، دیگر ناب‌ترین شراب است.

اگر شراب زیر دو سال باشد، آن پختگی و اصالتی که باید ایجاد کند، یعنی آن مستی را ندارد. شرابی که دو ساله باشد، یعنی یک پک بزنی، ببخشید، یک کام، یک جرعه بزنی، دیگر چنان مستت می‌کند که آن یک بار به اندازه چهل سال مستی دارد. مستی چهل‌ساله داری.

زیر دو سال، هرچه کمتر باشد، این حالتش زود از بین می‌رود. از این جهت گفتم که شراب دو ساله یعنی ناب‌ترین؛ یعنی جاافتاده. یعنی شما باید چهل سال وقت بگذرد تا به این مستی برسی، به آن اوج مستی برسی. مال آن است.

حالا آن شراب دو ساله یک وجه دیگرش این است که آن فیض است. شراب دو ساله، اصل فیض است. آن چهل سال شما باید زحمت بکشی، به کثرت عدد چهل، به کثرت عدد چهل برسی تا آن شراب ناب، یعنی آن آبشار، نصیبت بشود.

یادتان باشد در کتب عرفانی، از انسان کامل به آبشار یاد شده است. یعنی یک عِصه‌ای است که ما مثلاً گفتیم کامل جامع؛ یکی از اسامی انسان کامل. «برزخ البرازخ»، «برزخ جامع»؛ این‌ها اسم‌هایی است که بر انسان کامل اطلاق می‌شود. یکی‌اش هم امروز یاد گرفتید: آبشار.

یادتان باشد امروز کد عربی‌اش چیست؟ حرف‌هایی که امروز زدیم، آبشار. خودش یک جلسه است. یعنی همین آبشار خودش یک جلسه است که ان‌شاءالله بحثش جا می‌افتد. چرا آبشار؟ چه ربطی به فیض دارد؟ چه ربطی به فریاد دارد؟ چه ربطی به کثرت و وحدت و همه این‌ها دارد؟

مثلاً الآن شما چرا، چرا جسارتاً چرا اصلاً ناخودآگاه حلالی نشستید؟ ناخودآگاه شما چرا حلالی می‌نشیند؟

پرسش: فیض بیشتری دارد؟

پاسخ: پشت سر هم می‌نشستیم. احسن. این خود حلال، حلالی که... مثل «انّا لله و انّا الیه راجعون». بله دیگر. این حلالی که با حضرت زینب سلام الله علیها به اباعبدالله اشاره می‌کند. ای حلال یک شب زینب.

این حلال اگر تیز باشد، می‌شود مثلث. این شکسته می‌شود در هم. تیز که می‌شود، این شکست نور اتفاق می‌افتد؛ اما حلال نور را نمی‌شکند. نور را مجتمع می‌کند، جذب می‌کند.

چرا گنبد این شکلی است؟ مثلاً مسیحی‌ها تیز است. مسیحی‌ها کلاً چیزشان تیز است. با اسلام که چیز... همین که می‌گویی این‌ها، حکمتش چیست؟ چرا اسلام می‌آید همیشه با منحنی‌ها کار می‌کند؟ این‌طوری قوس می‌دهد.

پرسش: احسن، قوس.

پاسخ: رد نمی‌شود. اگر تیز باشد، رد می‌کند و می‌رود. اما وقتی قوس است، برمی‌گردد.

مثلاً شما قوسی‌شکل آمدی. بدن خودت را نگاه کن. جایی سراغ داری در بدنت تیز باشد؟ اصلاً تیزی ندارد. همه‌اش قوس است. ببین، بینی قوس است، ابروها قوس است، سرت هرچه به بدن... سر انگشت، انگشت. همه‌اش قوس است.

این قوس موز که... [صدای محیط] کار این مرحوم، حضرت... فرمایش حضرت استاد؛ پیامبر می‌شد که ارسطو هم شاگردش بود.

پرسش: کی؟

پاسخ: ابن‌سینا، افلاطون. یک پیامبر بود، شاگردش ارسطو بود. ایشان دو تا پیغمبر آورده از این‌ها.

سید ابن طاووس: «کانا من الانبیا».

پرسش: فرمودید پیغمبر؟

پاسخ: بله، سید ابن طاووس. سقراط نه؛ ارسطو، افلاطون و ارسطو «کانا من الانبیا». این را سید ابن طاووس می‌فرماید و این را خودم از حضرت استاد شنیدم که ایشان تأیید کردند.

حالا متأسفانه یک آدم خیلی معروف هم از این تلویزیون به دست و در رسانه زیاد حرف می‌زند. یک روزی را هم لعن کرد، این دوره.

پرسش: بله.

پاسخ: گفت فلسفه نمی‌دانم، نمی‌خواهم بخوانم و گفت خدا لعنت کند.

پرسش: تفکیک می‌گویند؟

پاسخ: نه، این‌چنان خیلی هم از آن تفکیکی نیست. اما فلسفه را درست نخوانی، این‌طوری می‌شود دیگر. صاحبان فلسفه را لعن می‌کند، حرف بی‌ربط می‌زند.

حالا جمع‌بندی اینکه هرچه شما جلوتر بروید، قربانتان بروم، این مائده‌ای که برای من و شما آمده سر این سفره «معدوبة الله».

الآن فرمود که اگر «معدوبه»، «معدوبة الله» یا «معدبه»؛ هر دو آمده است. «معدوبة الله» بخوانید، می‌شود آن طعامی که سر سفره است؛ خود سفره.

قرآن را پیغمبر، «معدوبة الله» است. اگر «معدبه» بگیریم، یعنی ادبستان تو را مؤدب می‌کند. ادب هم یعنی نگاهداشت حد هر چیزی. ادب، معنایش همین است.

به چه کسی می‌گویند ادیب؟ نگاهداشت سخن می‌کند. به‌جا سخن می‌گوید، به‌جا سکوت می‌کند، به موقع حرف می‌زند. نگاهداشت حروف را دارد؛ می‌داند چگونه حرف بزند. ادیب.

ادب نقاشی؛ می‌داند چگونه این خطوط را سیر بدهد، دور بدهد که یک نقاشی جامع و کامل به ما بدهد.

ادبستان قرآن ما را مؤدب می‌کند. حد ما را به ما یاد می‌دهد. ماهیتت چنین است؛ حدت، ظرفت، سعتت چنین است. حالا تو را می‌سازد که این سعه را هی بزرگ‌تر کنی؛ یعنی پایت را از گلیم خودت درازتر نکنی. در عین حال عقب‌گرد هم نکنی، خودت را پست نکنی. این نگاهداشت حدت را به تو می‌دهد.

همان تقوا که هست؟

پرسش: تقوی می‌شود تقوا؟

پاسخ: بله دیگر، یکی از معناهایش می‌شود تقوا.

حالا از آن طرف، طعام سر سفره است. حضرت عیسی علیه‌السلام فرمودند؛ یعنی این طعام سر سفره، آن مائده، نه سفره‌ها؛ طعام سفره. «إلا ما شاء الله» یعنی نهایت ندارد.

هرچه تو تشنه‌تر باشی، ملکوت در خدمت شماست. در واقع همان... اصلاً بخلی هم نیست. از آنجا، از ملکوت، از فعالیت نظام، هیچ بخلی نیست. استنکاف از ماست.

«آب کم جو، تشنگی آور به دست تا بجوشد آب حیات»

این تشنگی آوردن به دست، یعنی همان فیض را دریافت کردن. خب؟ فیض را بگیر. بعد این فیض را دریابی، فیض یعنی آن تشنگی، توجه به فیض است.

شما را دیگر معطل هم نمی‌گذارد. آن‌قدر می‌برد بالا، می‌برد بالا که دیگر کلاً مثلاً تو فارغ از دنیا می‌شوی. می‌بینی همه این مردم گرفتار جیبشان و سفره‌شان و نان شبشان و دلار و سکه و بورس و این‌ها افتاده‌اند؛ ولی شما اصلاً، اصلاً این چیزها برایت مهم نیست. یعنی حتی توجه نداری به این چیزها. تو در یک عالم دیگر داری سیر می‌کنی.

خب، بعد این چه؟ به نظر شما این‌طور شدن اوج می‌آورد یا نمی‌آورد؟

پرسش: عافیت هم دارد.

پاسخ: می‌آورد، عافیت هم دارد، اما می‌شود باز هم مقابله کرد. اگر اوج می‌آورد، پس چگونه شما می‌رسید به آنجا؟ آنجا که حال بدی نیست.

پرسش: متمسک می‌شود.

پاسخ: خب، متمسک که باید بشود. بدون متمسک به آقا محال است اصلاً. از خود دنیا می‌خواهی بروی به ملکوت، از امام حسن باید پرواز بزنی دیگر.

اگر طرف خودش را ببیند، باز هم اوج بدهد، در هر حالتی که باشد، از خودش باید، از خودش باید در برود. ندارد دیگر تو...

آنجا نباید اوج داشته باشد.

پرسش: چرا ندارد؟

پاسخ: چون دیگر وصل شده است. دوئیتی نیست. خودش اصلاً... به وحدت می‌رسد.

پرسش: برای شما کسالت‌آور نیست؟

پاسخ: درست داری می‌گویی. درست داری می‌گویی، اما قانع‌کننده نیست.

باز یک دانشجوی خوش‌فکر می‌گوید: نه، نه؛ هرچه هم که بروی به سمت وحدت، باز می‌گویی من رفتم به سمت وحدت. می‌برندت.

پرسش: اوج می‌برد.

پاسخ: با شما نمی‌رود که؛ شما را می‌برند. می‌گویی من را بردند.

چه می‌شود که... اتصال باشد، تمام است. یک آن اوج بیاید، سقوط یک آن.

[صدای محیط]

شما هرچه بیشتر رشد کنی و بروی بالاتر، سقوطت خطرناک‌تر است دیگر. آن مخ می‌پرد اصلاً تویش. دادم.

«آن‌کس که بالاتر نشست، استخوانش سخت‌تر خواهد شکست.»

این هم عافیت است دیگر. کی است که اوج پیش می‌گیرد؟ پس شما علم را بردی. اصلاً معنایش دیگر پنهان است.

اما باز هم قانع‌کننده نیست.

پرسش: استاد، همان حرفی که منصف زد که بگو «ان ر حرفه». هر بار...

پاسخ: «ان ر حرفه» یعنی تهش می‌دانی که هرچه هست، فقط خداست؛ یعنی شما درست می‌گویید.

باز هم قانع‌کننده نیست. باید یک‌جوری بگویید که دانشجو سر کلاس قانع شود. این مسیر را کاملاً با شناخت رفته و همه آن تعصباتی که بوده را کنار گذاشته.

به چه چیزی شناخت پیدا کرده؟

پرسش: نفس.

پاسخ: باز می‌گوید من کنار گذاشتم. همه‌اش منم دیگر؛ به خودش.

ما یک چیزی... به خودش شناخت پیدا می‌کند. در خودش... آن‌قدر آینه می‌شود که خودش می‌گوید دوئیتی وجود ندارد.

پرسش: جان.

من می‌خواستم مثالی از اصحاب اباعبدالله بزنم.

پرسش: بزن.

یک شعری دارم؛ حافظ می‌گوید:

«رندان تشنه‌لب را آبی نمی‌دهد کس.»

خب، این‌ها تشنه شدند. از بس که تشنه شدند، بعد آنجا حضرت اباعبدالله این‌ها را که امتحان می‌کند، شب آخر امتحان می‌کند. یک‌جا هم به آن‌ها نشان می‌دهد که شما می‌خواهید کجا بروید.

وقتی که به آن‌ها نشان می‌دهد، این دیده دیگر برایشان رؤیت شده است. «ما کذب الفؤاد ما رءا».

پرسش: آفرین.

پاسخ: دیگر تکذیب نمی‌کند. دیگر آن جانش آشنا شد. وقتی حالا آن بالا دید، حالا دیگر چه چیزی را دید که دیگر...؟

خب، من می‌گویم مثلاً بین دو انگشت جایگاهشان را به آن‌ها نشان داد.

پرسش: یک چیزی...

پاسخ: آفرین، من این را می‌گویم. حالا این‌قدرش که می‌دانم این است که آقا گفت: ببینید، جای شما اینجاست.

پرسش: آفرین.

پاسخ: وقتی دید، دیگر مطمئن شد؛ قلبش مطمئن شد که دیگر من چه کاره‌ام؟ ایشان الآن درست گفت.

آن چیزی که ما دنبالش بودیم را خیلی قشنگ با قرآن...

پرسش: آفرین فاطمه. یکی از قدرت‌های جان؟

پاسخ: بفرمایید، فاطمه زهرا.

یکی از قدرت‌های قرن ما در جلسه وجودش را نشان می‌دهم به شما؛ بحث‌های قرآنی.

[پچ‌پچ]

بله دیگر، از شریعت می‌روی ولی باز مانع هست. طریقت هم می‌روی، باز مانع هست، ولی به حقیقت که رسیدی دیگر نیست. چرا؟ چون حقیقت را می‌بینی.

آن تشنه‌ای که ایشان فرمود، دیگر تشنگی خودش را نمی‌بیند. چرا تشنه است؟ چون آب را می‌بیند. اصلاً عطش خودش را نمی‌بیند. حالت تشنگی را دارد، اما همان آب را می‌بیند. یکپارچه آب؛ هی آب. فیض و مائده سر سفره.

این را می‌خواستیم. آن‌قدر که ته ندارد؛ هرچه چشم می‌اندازد، هرچه به شهود می‌نشیند، هرچه می‌رود انتها، چون دیگر خودش را نمی‌بیند، همه‌اش آنجا را می‌بیند. دیگر عجبی نیست. اصلاً مانعی نیست.

مانع کجاست؟ دارد فیض را می‌بیند. آبشار را می‌بیند. آن را می‌بیند. اصلاً برنمی‌گردد پشت سرش را ببیند و خودش را ببیند؛ با تعبیر آقا، این را ببیند. فهمیدی چه شد؟

مثلاً دنیا شاید همین باشد دیگر. شما فرض کن خیلی تشنه‌ای، در بیابانی. من تجربه کردم؛ در بیابان قدم زدم، رفتم این‌طرف و آن‌طرف. در بیابان گرم زیاد است. تشنه هم می‌شوی. دیگر اصلاً فکر هیچ‌چیز را نمی‌کنم که مثلاً بابا کجاست؟ من کجا هستم؟ من فقط فکر آن هستم. می‌دانم آن چشمه کجاست. فقط فکرم در آن چشمه است. دیگر هیچ‌چیز نمی‌خواهم؛ نه خودم را، هیچ‌چیز را. فقط می‌خواهم خدا مرا به آن چشمه برساند. اصلاً خودت را نمی‌بینی.

بله دیگر. حالا شما اگر...

پرسش: چشمه را دارم.

پاسخ: اگر برخورد کنی به یک آدمی که آن را ندیده... تعبیر زیبایی است. به یک آدم برخورد کنی، به یک جوان یا پیر، به هرکسی برخورد کنی که آن شهود را نکرده، اصلاً روی آن شهود ننشسته؛ همین نگاهش سطحی است.

چگونه با او رفتار می‌کنی؟ با شهود خودت با او رفتار می‌کنی؟ می‌گویی: احمق، معذرت می‌خواهم، ببخشید، ای احمق دست‌وپاچلفتی، می‌دانی آن طرف چه چیزی برایمان است؟ این‌گونه می‌گویی؟ یا با نگاه خودش با او صحبت می‌کنی؟

دلت می‌سوزد؛ این شهود را نداشته که الآن تشنه سیب و گلابی است. درست است؟ قبول دارید تا حالا؟ هیچ‌وقت توی سرش نمی‌کوبی که تو بیچاره، شهود داشته باش، سلام داشته باش؛ سیب و گلابی چیست؟

این، اگر کسی به این برسد، به این می‌گویند نصیحت؛ به این می‌گویند خیرخواهی.

[صدای محیط]

در زیارت‌نامه امام رضا علیه‌السلام می‌گویند: تو ناصح به حال برادر زندی. دیدید عبارتش را؟ شما ناصح به حال برادر زندی. این خیرخواهی یعنی این.

یعنی کسی به اینجا رسید، به این نوع نگاه رسید، دیگر برگشت ندارد. یعنی کسی به این نگاه رسید، دیگر وصل به کور است؛ یعنی دیگر برنمی‌گردد، دیگر زمین نمی‌خورد، دیگر به راه مخلصین راه پیدا کرده است. دیگر می‌برندش.

اما اگر این نگاه را نداشته باشی، دائم نگاه بالا به پایین می‌شود: بچه، بشین، تو چه می‌فهمی؟ نه بلدی بچه خودت را تربیت کنی، نه آدم‌های دیگر را. خودت را از همه بهتر می‌بینی و می‌دانی.

ولی وقتی او را با نگاه خودش می‌بینی، درک می‌کنی که نگاهش همین است؛ با همان نگاه با او هم‌سخن می‌شوی و تازه مهربانانه‌تر با او رفتار می‌کنی که چه چیزهایی منتظر تو است.

تو چشمت را انداختی به سیب و گلابی، بیشتر دلت می‌سوزد. آن باز سوختن است؛ باز هم همه‌اش سوختن است. همه‌اش سوختن.

کسی به این رسید، مثلاً موسی می‌گشت دنبال یک آدمی که از اولیا، از خاص اولیا باشد. آدرس را به من داد. گفت: نورانی‌ترین بنده‌ات را می‌خواهم ببینم. پیدایش کرد، در غاری دید خیلی چهره نورانی‌ای دارد، خیلی سفید است از نظر نور.

حالا نور باید درست تعبیر شود. گاهی آقا نور را می‌زنیم به زیبایی صورت. یکی رفته حمام آمده، صورتش را برق انداخته، روغن مورچه هم زده، یا صاحبان کافه هم استفاده کرده‌اند و... نه، این‌ها نیست.

نورانیت یک چیز دیگر است؛ یک جذابیت، یک تلألؤ، یک ظهور، مثل آقا است. صورت آقا چگونه است؟ خدا را در چهره‌اش می‌بینی.

مثلاً موسی به او گفت: تو چه کار کردی؟ همین حرف‌هایی که الآن گفتیم. گفت: من این هستم؛ همین‌طور. ناصح به حال همه. دلش برای همه می‌سوزد.

می‌گوید: موسی، می‌خواهی چنین شدت نوری خدا به تو بدهد؟ ناصح به حال همه باش. دلت برای همه بسوزد.

چنین کسی دیگر برنمی‌گردد. این‌ها را بنویسید. این حرف‌ها هر وقت که...

پرسش: تربیت روح.

پاسخ: احسن، تربیت روح. که گفتیم روح را گل می‌اندازد، نه اینکه چاق و چله می‌شود. به این شکل. حرف‌های عجیب و غریبی هم می‌زنند، گوشه جان نگیرید.

پرسش: استاد، این مغایرت ندارد با اینکه وقتی ما می‌خواهیم بگوییم خودمان را برتر از دیگران نبینیم؟ اگر قرار باشد ما دلسوزی کنیم برای دیگران، یعنی اینکه از آن‌ها بهتریم دیگر. یعنی آن‌ها را پایین‌تر می‌بینیم که داریم دلسوزی می‌کنیم. ما به این نور رسیدیم و آن‌ها نرسیدند. این را چگونه تفکیک کنیم؟

پاسخ: وقتی که شما چشمت به منبع نور و به فیاض علی‌الاطلاق باشد، چشمتان به اینجا باشد، همه را از اینجا می‌بینید. دیگر از خودت نمی‌بینی.

یعنی یک دستت به ملکوت است، یک دستت به ایشان است که می‌خواهی دستش را بگیری. یک آن دستت را از ملکوت بگیری، تو خودت هم هیچ نیستی.

چون دستت به ملکوت است، دست می‌گیری. چرا ما این دستمان هیچ خیری ندارد؟ چون به منبع خیر نیست؛ «کنتم اول و آخر و اصل و منشأ و منتها». چیزی از جامعه هستیم. چون دستمان منبع خیر نیست، این دستمان هم خیری ندارد. کسی از ما خیری نمی‌بیند.

او آن‌طرف را می‌بیند. به شهود که رسید، افتاد، دید آن‌طرف را.

مثل مثال هم فرمایش این است که همه متوجه بشویم. البته استاد فرمودند این جمله خیلی وحشتناک است. فرمود:

«خدایا! الهی... حاصل یک عمر درس و بحث من این شد که من جاهلم.»

این یعنی چه؟ یعنی آن‌قدر آنجا منبع فضل، نور، شدت نور را می‌بیند که اصلاً خودش را یکپارچه ظلمت می‌بیند. فقط او را نور می‌بیند. او را علم می‌بیند. خودش را جهل محض می‌بیند؛ چون وصل به آن علم را درک می‌کند. و الا خودش عین ربط به حضرت حق، یعنی فقر محض است.

خلاصه این شکلی می‌شود. اصلاً دیگر دوئیتی نیست. عنیتی نیست. اصلاً شرکی دیگر نیست. اصلاً نگاه به غیر دیگر نیست. نگاه به خود دیگر نیست. دیگر همه‌چیز را ظهور حق می‌بیند. همه‌چیز را کلمات وجود...

این همان وحدت وجود است. بنداز وسط بازار؛ نه ترسی دارد، نه وحشتی. بنداز وسط وحشی‌ترین حیوان‌ها:

سلام بابا شیر، سلام بابا گاو، سلام بابا پلنگ، سلام بابا عقربه.

همیشه می‌گوییم آقا، هیچ‌وقت خانم. خانم آقا بهتر است.

[خنده] استاد، این... [خنده] استاد فرمودید که حضرت اباعبدالله اینجا عاشورا را به این صورت گفتند که مثلاً دستشان را می‌خواستند بالا بگیرند. آمده سر... سر نگاه... ساله قشنگه. آمده سر... اعلی هم اوجش آنجاست.

امام حسین دیگر اوجش یعنی یک نوری را دارد می‌بیند؛ می‌گوید خدایا بگذار من این را بریزم قاطی این‌ها کنم، استفاده کنند. یعنی یک جایی دیده، می‌گوید چرا این را استفاده نکنم، بدهم به آن‌ها؟ بگذار دست بگیرم.

اینجا که می‌گوید هرکس می‌خواهد با من بیاید، یاد جلسه‌های اول هم می‌گفتیم: آخر چرا؟ مگر امام حسین نیاز داشت که بیاید یاری بطلبد؟ یعنی حلم؛ همین حلم. حلم یعنی ناسه. فلسفه هر من ناصه جایی است که آقا این را دیده، بعد می‌گوید خب بیا، بیا تو هم ببرمش. بیا تو هم ببرمش.

آره. حالا بیایید راضی باشید دیگر جلسه را جمع کنیم. اجازه بدهید دیگر ادامه ندهیم. من صلاح نمی‌بینم بر خود شما ادامه بدهیم.

در همین نکته جمع کنیم. بحث آخر من از اینجا شروع شد. خواستم این را بگویم که اصلاً نرفتیم؛ رفتیم به این حواشی که خودش عین مطلب بود.

آخرین جلسه در خصوص چه صحبت کردیم؟ جلسه سی‌وهفتم؟

پرسش: محبوبیت نفس.

پاسخ: ربوبیت نفس. ربوبیت نفس. معرفت نفس که همه‌اش... ربوبیت نفس. ربوبیت نفس، ربوبیت نفس.

[صدای محیط]

کمترین کسی توجه کرد. این سؤال‌هایی هم که جواب دادم، متأسفانه بسیاری نگرفته بودند. بسیاری، ولی بعضی‌هایشان الآن می‌آید توی خانه.

اگر این را بخواهید خوب متوجه شوید، باید بگذاریدش کنار محبوبیت نفس. محبوبیت نفس.

آنجا بعضی‌ها ربوبیت را شنیدند، اما محبوبیت برداشت کردند؛ یعنی به کلمه دقت نکردند.

یعنی چه ربوبیت؟ حالا توضیحاتی که من دادم یا آن فرمایش حضرت آقا که خود نفس توجه می‌کند به بدن و بدن را شفا می‌دهد، فربه می‌کند، خوب می‌کند. نفس این را به بدن می‌دهد؛ هرچه که ماده نیاز دارد.

اینجا متوجه شدند، اما توجه به آن کلمه ربوبیت نکردند. ربوبیت و محبوبیت مقابل هم هستند.

محبوبیت یعنی بندگی؛ یعنی نیاز؛ یعنی فقر. فقر نفس.

ربوبیت مرتبه استیلا و استعلاست؛ محل فیض است. فیض را می‌رساند به محبوبش.

ببینید، یک رب داریم، یک محبوب. وقتی می‌گویی ربوبیت نفس، یعنی نفس شد رب. حالا محبوبش کیست؟ بدن. بدنِ خود. خودِ خودِ حضرات عالی؛ انزل مراتبت می‌شود مربوب، یعنی تحت پرورش اشرف مراتبت، اعلی مراتبت.

یعنی چه؟ یعنی خودت داری خودت را پرورش می‌دهی.

حالا مگر شما مستقلی از عالم؟ نه، شما در طول رب مطلقی. مثل الله. الله همه اسماء درش هست یا نیست؟

پاسخ: بله.

خب، یعنی شدت... این‌طور بگوییم: عظمت اسماء که می‌گفتیم، همین است. جامعی.

شدت نوری که الله دارد، همه فقیر او هستند. همه اسماء نورشان را از الله می‌گیرند. در طول نورشان از الله می‌شوند.

حالا نور دارد یا نه؟ الرحمن شدت نوری دارد یا ندارد؟ الرحیم دارد یا نه؟ دارد، اما از الله گرفته است. بی‌شکلی است.

«الله یتوفی، يتوفی الأنفس حين موتها».

پس قابض‌الارواح چه‌کار است؟ قابض‌الارواح سبب و خدمه است در طول رب مطلق.

ربوبیت از این... چون این بنده‌خدا اشتباهاً، حالا بعداً هم عذرخواهی کرد، و من تنم لرزید وقتی دیدم نوشته بود: بنده‌خدا که نفس به تو می‌دهد نه خدا. نه، خدا. خیلی خطرناک است.

حالا بعداً گفت که من حواسم نبود چه نوشتم. همین حواس نبودن‌ها کار دست آدم می‌دهد. حتی در نوشتن هم کار دستت می‌دهد.

خدا خیلی روی شرک غیور است. در بحث غیرت، عجیب حواستان باشد روی بحث شرک. ته دلت یک سر سوزن امید به کسی داشته باشی جز خدا، می‌گوید برو، برو. برو پیش همان که امید داری؛ فعلاً من با تو کاری ندارم.

خیلی غیور است خدا در این قصه. غیور بر وزن فعول؛ به‌شدت غیرت نشان می‌دهد.

حتی شما در این درس و بحث‌ها دلتان را خوش کنید به منِ معلم. خدا می‌گوید برو، به همان معلم حوالت را دادم؛ به همان معلم. نمی‌دانم به کجا می‌رساندت، بیچاره. خودش اندر خم یک کوچه مانده و این‌ها.

ولی نه، شما نیت کن، کلاس معلم می‌نشینی، می‌نشینی. اما خدا دارد با تو حرف می‌زند. دقیقاً، این درستش است.

بعد ببین چگونه می‌جوشد از لسان معلمت؛ مثل این جلسه. واقعاً دارد می‌جوشد. من دارم می‌گویم ادامه نده، می‌ترسم حرف‌هایی که نباید بزنی، بزنی و بعد دوباره ما چوب بخوریم.

حالا جلسه بعد می‌گوییم یعنی چه ما چوب خوردیم؟ مگر یعنی چه؟

«وعلم آدم الأسماء كلها». حدیث برزخی گرفتیم.

بله. «وعلم آدم الأسماء كلها». «وعلم آدم الأسماء كلها».

بله، آن رب، آن ربی که نفس تو است، می‌شود خادم رب مطلق. یعنی نفس حضرت عالی نقش مربی را بازی می‌کند برای خودت؛ یعنی هم مربی، هم متربی.

پرسش: بله، احسنت استاد. بالا...

پاسخ: اما مستقل نه. «لا حول ولا قوة».

ببین، نفس، این را می‌خواهم بگویم. نفس چه جایگاهی دارد که شناختش، انسان را و خودسازی‌اش را به جایی می‌رساند که تو می‌شوی ابزار الهی.

تو برای خودت می‌شوی کانال فیض الهی. تو می‌شوی یدالله. تو می‌شوی یدالله برای خودت. خودت دست خودت را می‌گیری. خودت خودت را ارشاد می‌کنی.

اجازه بدهید جلوتر نرویم. خودت می‌شوی معلم خودت و استاد خودت.

بعد یک روزی به هم می‌رسیم؛ همین‌طور گرد هم می‌نشینیم و می‌گوییم: اه، تو کجا رفتی؟ منِ بیچاره باید بنشینم این افق بالا کشیده تو را نگاه کنم و اثر بگیرم.

می‌شود. این راه برای شما باز است.

این بحث نیمه‌تمام جلسه پیش اینجا ماند که می‌خواستیم امروز بگوییم و نشد. یادتان باشد روی این بروید فکر کنید، در خلوتتان:

«سال‌ها دل طلب جام جم از ما می‌کرد آنچه خود داشت ز بیگانه تمنا می‌کرد»

یا: در خود بطلب. در خود یا از خود، از خود بطلب. هر آنچه خواهی که تویی.

پرسش: استاد، اینکه بدانیم الآن مسیری که پیش گرفتیم درست است یا اینکه به هر حال شما فرمودید که یک‌سری از کارها را ما نباید خودمان بگوییم، اجازه نداریم که هر ذکری را بگوییم و...

پاسخ: بله، اینکه حالا بدانیم این کاری که داریم، از قبل می‌گفتیم، از سال‌های گذشته، درست است یا نه؟ یا این مسیری که الآن رفتیم...

همه را باید به خط بشید دیگر.

به خط بشید یعنی چه؟ یعنی یک مشرب را انتخاب کنی. مثلاً ببین علامه حسن‌زاده را اگر انتخاب کردی، دیگر در مشرب علامه باشی. نگویی مثلاً... صدق نکردی، فلان عارف این را گفت، آن یکی یک چیز دیگر گفت. به من چه که گفت؟

ابداً. اصلاً بارها به خانم دکتر و به دیگران گفتم: آقا، از من نپرسید فلان عارف نظرش این بوده، نظر شما چیست؟ به من چه؟ فلان کتاب را بخوانید و مباحث آقای فلانی را گوش بدهید. اصلاً به من ربطی ندارد.

علامه طباطبایی. علامه، تمام شد و رفت. بیا در مشرب ایشان قرار بگیریم؛ چون جامع‌الاطراف است.

اگر جامع‌الاطراف نبود، می‌گفتیم برو بگرد یک جامع‌الاطراف. وقتی جامع‌الاطراف است، دیگر تمام شد.

حالا مشایخ ایشان کیست؟ علامه طباطبایی. پای درس ایشان هم می‌نشینیم. کیست؟ برو برس تا ملاصدرا، پای درس ملاصدرا می‌نشینیم.

این‌ها همه یک طرز...

حالا سیر و سلوک این‌ها چه مبنایی داشته؟ این را باید به خط بشی.

به خط بشی یعنی چه؟ تو حیثیت عملی، حالا که نظری به خط شدی تا حالا چند جلسه، حالا بسم‌الله. عملی‌مان کجاست؟

ظاهراً حکمت متعالیه. طباطبایی. آنجا ما تازه شروع کردیم دیگر. آنجا شروع کردیم داریم می‌گوییم: یک مراقبه و محاسبه و دائم‌الوجود بودن و آن صورت واقعی حصول حشر.

یا اصلاً ذکر گفتن. ذکر گفتن؛ طرف مثلاً پیام داده: من تأسف می‌خورم. گاهی اوقات اصلاً تصمیم گرفتم جواب ندهم، دیگر هیچ سؤالی را.

پرسش کرده که من ذکر «یا قوی» و... «یا مقنی» یا «یا قنی» را چگونه بگویم؟

پاسخ: نه، نه؛ «یا قوی» و «یا رقیب».

این دو تا را زیاد، من روزی صد و سی تا فلان عدد را از کجا پیدا کرده، این‌ها را می‌گفتم فلان. ما به او توصیه کردیم: چرا این دو ذکر را گفتی؟ این دو ذکر را شما اصلاً نباید می‌گفتی. گفت: چشم.

ترک کرده، دو روز بعد پیام داده که استاد، من احساس می‌کنم یک چیزی کم دارم. از این دو، چند روز که نمی‌گویم. من چه بگویم؟ معتاد شده.

این از کار جلالی است؛ جلال، اسم جلالی است. «القوی»، «الرّقیب» صفت‌های جلالی‌اند. شما حق نداری هر وقت خواستی برداری و به آن معتاد شوی که اگر چند روز نگویی، احساس کمبود کنی.

یا اصلاً کسی که بدتر از آن می‌آید می‌گوید «القریب، الرقیب». این الف و لام دادن بدون یای منادی و بدون الف و لام، یک بحث است؛ با یای منادی یک بحث است؛ با الف و لام یک بحث است. این‌ها همه حرف دارد. نباید اصلاً استفاده کنیم از این‌ها، اگر در یک مشرب خاصی قرار می‌گیریم.

نظر... اگر با این جهت هستید، به من ربطی ندارد که هرکس هرچه گفته. الان می‌خواهیم در این مشرب قرار بگیریم، چه؟

یعنی این چیزهایی که تا الان می‌گفتیم، باید نگوییم دیگر؟

یعنی مثلاً فرمودید که ذکر یونسیه‌ی شما چهارصد بار...

باید برویم جلو.

کسی که مثلاً چندین سال است با یک ذکری عجین شده، نه، قصه‌اش فرق می‌کند. یک ذره اینجا گفتم. گفتم کسانی که چندین سال است این‌گونه می‌گویند، فعلاً همان را بگویند.

یا سوره‌هایی که می‌خوانیم، مثلاً می‌گویند برای خودسازی خودتان سوره حضرت محمد را هر روز بخوانید، یا مثلاً سوره لقمان را بخوانید. این سوره‌هایی که می‌خوانیم، این‌ها چه؟ این‌ها را ادامه بدهیم یا نه؟

این‌ها چیزهایی است که باید دید شما برای چه این را انتخاب کردی. مثلاً از آن بنده‌خدا من پرسیدم؛ اولاً خانم دکتر واسطه ما بود یا کسی دیگر بود، یادم نیست، چون از چند کانال سؤال آمد که به خاطر چه چیزی این اذکار را گفتی؟

گفته بود: همین‌طوری دوست دارم.

گفتم: نه. خب مثلاً گفتند که این برای خودسازی است. سوره لقمان...

کی گفته؟ اینکه چه کسی گفته، مهم است. درست است. خیلی مهم است. کی گفته؟

اجازه بدهید این‌ها را مستند جلو برویم؛ قدم‌به‌قدم.

من اگر حرفم را گوش می‌دادید خوب بود. گوش نمی‌دهید.

نگوییم یعنی چه؟ خب نه، نگوییم دیگر؛ از این به بعد گوش بدهیم.

حرف من را گوش نمی‌دهید اکثرتان. و الا اگر حرف‌گوش‌کن بودید، استخوان‌دار واقعاً تعطیل می‌کردید همه‌چیز را و از نو شروع می‌کردید.

همان‌طور که بعضی‌ها آمدند، نشانه‌اش را گرفتند، گفتند: ما تعطیل شدیم از جهت فکری؛ همه‌چیزمان پاشید. یک جلسه، دو جلسه آمدیم، اصلاً نظام فکری‌مان پاشید.

خیلی خب. احسنت. آفرین. باید این‌طور باشد.

کسی که با مفروضات خودش، با انباشت‌های عظیمی از مفروضات می‌آید و می‌نشیند پای درس معلم، چیزی به او نمی‌رسد. باید فروپاشی رخ بدهد؛ از نو آجرها را بچیند و بالا بیاید.

اگر حرف‌گوش‌کن بودید، من گفتم فقط و فقط صلوات و استغفار به دست بگیرید. هیچ چیز دیگری نگویید، با تسبیحات حضرت زهرا سلام‌الله‌علیها. این سه تا را انجام بدهید.

مگر کسی که گرفتاری دارد، قوه خیال دارد، مثلاً پریشان‌احوال است، اضطراب نفس و این چیزها دارد؛ می‌گوییم خب «لا إله إلا الله» را تا یک سال بگو، کنار این‌ها. این باید درمان بشود دیگر. این باید تشخیص داده بشود که تک‌تک افراد چه مشکلاتی در وجودشان دارند و از آن استفاده کنیم.

و خیلی هم خوب است که اکتفا نکنیم به نگاه استاد. بعضی‌ها می‌گویند: خب استاد دید دیگر. استاد...

اولاً آن استادی که می‌بیند، همه رفتند الآن زیر خاک خوابیده‌اند؛ دست ما دیگر به آن‌ها نمی‌رسد. اگر هم باشند، دست ما نمی‌رسد.

ثانیاً اساتید هم همیشه نمی‌بینند. این را خوب بدانید. این‌طور نیست که دائم بتوانند شما را، باطن شما را، احوالات شما را ببینند.

در چهل روز که می‌گذرد، یک بار می‌توانند باطن کسی را ببینند. دائم‌الرؤیت نیستند اساتید.

خود حضرت استاد صوتش را دارند. اگر بشود برایتان می‌گذارم تا از خود ایشان بشنوید. ایشان حتی می‌گوید اولیای خدا هم این‌گونه‌اند؛ همیشه نمی‌بینند.

پس باید گفت. باید حالتت، وضعیتت را به استاد بگویی. حالا اگر نگاه استاد عمیق شده باشد، بتواند باطن شما را از چشم، از ظاهر و باطن شما بخواند، خودش لحاظ می‌کند در دستوری که به شما می‌دهد.

شما نیاز نداری که بروی کنکاش کنی که طرف می‌بیند یا نمی‌بیند. مهم این است که شما احوالاتت را به او بگویی. حالتت چگونه است؟

منتهای این‌ها کی اتفاق می‌افتد؟ وقتی که شما عزم جدی داشته باشید بر سیر و سلوک؛ یا علی بگیری، شروع کنی بر مراقبه، محاسبه، مشارطه، معاتبه، این آدابی که در رساله‌ها گفتیم؛ شروع کنی، روی ریل سیر و سلوک بیفتی.

بعد از آنجا. نه اینکه من قبلاً این خواب را دیدم، قبلاً این حالت پیش آمده. این‌ها قبل هرچه بوده، رهایش کن. بیفت روی ریل سیر و سلوک، حالا حالتت چگونه است؟ متوجه آن می‌شوی و جلو می‌روی.

تا یک سال اصلاً نباید از «حی» با الف و لام گفت، مگر ترکیبی باشد.

مثلاً شما می‌گویی: «الله لا إله إلا هو الحي القيوم». این الف و لام آمده، ولی ترکیب در آیه قرآن است. اینجا نه.

ولی شما می‌خواهی بگویی «الحی، الحی»، خودِ «الحی». کجا هست «الحی»؟ در کدام دستور هست که این را بگو تا نفس داری؟

نماز جعفر طیار. نماز جعفر طیار یکی از بهترین... من اصلاً همیشه مستنداتم همین است.

اینجا چرا نمی‌گوید بگو «الحی»؟ مگر نماز جعفر طیار کیمیا نیست؟ می‌گوید بگو چه؟

«حی».

نه «حی» نه؛ «یا». «یا حی». می‌گوید بگو «یا حی». «یا حی». تا نفس داری بگو.

«یا حی».

با اینکه «تا نفس داری» خودش خیلی مهم است. شما وقتی شروع می‌کنی یک ذکر را، باید تا نفس داری بگویی؛ نه صبح تا شب بی‌توجه بگویی. به جز صلوات و استغفار.

یعنی تا نفس؛ یعنی یک نفس «یا...» یک نفس.

یعنی تو نفس چاک کن بگو: «یا حی، یا حی». طوری که توجه هم داشته باشی.

«یا حی، یا حی، یا حی»؛ این‌ها کثرت است. کثرت ندارد آنجا. آنجا وحدت است. با توجه بگو. ولو بگویی «یا حیییی»، تمام شد؛ یک دانه گفتی با یک نفس، ولی با توجه بگو.

شروع کار برای سالک مبتدی این‌طوری است. برای سالک مبتدی با یک نفس شروع می‌شود.

بهترین مستند هم نماز جعفر طیار است. با این شروع می‌شود؛ آن هم بدون الف و لام.

خیلی خیلی، خیلی اگر شما را تحویل بگیرد، می‌گوید: ببینید، باز می‌گوید اول بگو «یا رب». بعد می‌گوید «یا رباه». بعد می‌گوید «رب». یا را برمی‌دارد.

این‌ها همه حرف دارد. بله، «رب». باید یک مرحله... مراحلی را پشت سر بگذاری تا ما یای منادی را برداریم. همین اول شروع می‌کنی «رب، رب، رب»؛ نمی‌شود که.

این‌ها همه قصه دارد. داستان دارد؛ قصه و داستان حقیقی دارد، نه رمان.

پرسش: استاد ببخشید، من پانزده سال است هر روز می‌خوانم. الان آن را قطعش کنم؟ آن را قطعش کنم یک بار دیگر؟

پاسخ: نه، شما...