یادداشت: ترجمههای فارسیِ زیرِ عبارات عربی، توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند.
راز عدد چهل
این نکته را همیشه در زندگیتان لحاظ کنید که چهل، عددی پخته، عدد کمال و عددی عقلی است. مثلاً چرا ختم را چهلروزه میگیرند؟ چرا چهلویک روز نیست؟ چرا سی روز نیست؟
در قرآن نیز میقات حضرت موسی علیهالسلام ابتدا سی شب بود و سپس با ده شب دیگر کامل شد و به چهل شب رسید؛ چنانکه در آیهٔ ۱۴۲ سورهٔ اعراف آمده است.
دربارهٔ سرّ عدد چهل، انشاءالله در جای خود صحبت خواهیم کرد. وقتی در بحث سیر و سلوک مقداری جلوتر برویم، میبینیم که برخی حتی چهلمین نَفَس را نیز مورد توجه قرار میدهند؛ چهلمین ساعت، چهل روز، چهل سال، جلسهٔ چهلم و مانند اینها.
حافظ نیز میگوید:
که ای صوفی، شراب آن گه شود صاف که در شیشه برآرد اربعینی
یعنی این «صافشدن» با اربعین و گذشت چهل همراه است.
چهلمین نَفَس
اما «نَفَس چهلم» چگونه محاسبه میشود؟ مقصود از نَفَس، همان دم و بازدم است. انسان در طول روز نفسهای بسیاری میکشد؛ بنابراین برای توجه به چهل نَفَس، میتواند از هنگام بیدارشدن، نفسهای خود را بشمارد.
از همان لحظهای که چشم باز میکنید، شروع به شمردن کنید؛ زیرا روز شما آغاز شده است. این کار سختی نیست و زمان زیادی هم نمیبرد. بسته به طول دم و بازدم هر شخص، شاید سه یا چهار دقیقه طول بکشد. چهبسا تا برخیزید، وضو بگیرید و بازگردید، چهل دم و بازدم انجام شده باشد.
نکتهٔ مهم، توجه است؛ اینکه همان لحظهٔ بیدارشدن بتوانید متوجه باشید که این نَفَس اول است، این نَفَس دوم است و به همین ترتیب شمارش کنید. ممکن است تا انسان کاملاً از خواب بیرون بیاید چند نَفَس کشیده باشد؛ اما از زمانی که چشم باز کرد، شمارش را آغاز میکند و روز خود را با این توجه شروع میکند.
اهمیت اعداد و نسبت آنها با حروف
خاصیت اعداد از میان نمیرود و اختصاص به دورهای خاص ندارد. اساساً باید دید چرا اعداد اینقدر اهمیت دارند.
در علوم غریبه، میتوانید رسالهٔ «رموز کنوز» استاد علامه حسنزاده آملی را مطالعه کنید. این رساله در جلد سوم هزار و یک کلمه آمده و با مباحث علوم حروف و علوم غریبه ارتباط دارد.
البته فهم چنین آثاری نیازمند آشنایی با اصطلاحات است. اکنون که حدود چهل جلسه گذشته، بهتدریج با اصطلاحات مأنوستر شدهاید. شاید اگر پیش از این، کتابی مانند معرفت نفس را به دست میگرفتید، بسیاری از اصطلاحات آن برایتان ناآشنا بود؛ اما اکنون وقتی آن را میخوانید، بهتر متوجه مطالب میشوید.
انشاءالله وقتی با این اصطلاحات بیشتر مأنوس شدید، میتوانید به بعضی از رسائل عربیِ مربوط به این مباحث نیز مراجعه کنید؛ از جمله آثاری که به محییالدین ابنعربی نسبت داده شده و در زمینهٔ علوم حروف است. همچنین کتاب «سرّ المستتر» منسوب به شیخ بهایی در این حوزه مطرح است؛ البته من توصیه نمیکنم سراغ آن کتاب بروید.
مقصودم این است که در این منابع، برای عدد و حرف جایگاه ویژهای قائلاند و میگویند:
اعداد، روحِ حروفاند.
همانگونه که اگر روح را از جسم بگیرید، آن جسم دیگر ارزش و حقیقت پیشین خود را ندارد، نسبت عدد و حرف نیز در این نگاه چنین اهمیتی پیدا میکند.
عددِ ذکر و شمارش نَفَسهای عمر
ممکن است شما ذکری را بدون توجه به عدد بگویید؛ یعنی نزد خودتان آن را نشمارید. اما آیا در ملکوت نیز بیعدد است؟ خیر. آنجا محاسبه وجود دارد؛ همانگونه که قطرات باران محاسبه میشوند، نَفَسهای ما نیز شمارش دارند.
در حقیقت، نَفَس واحد شمارش عمر انسان است. عمر را فقط با سال، ماه، هفته، روز و ساعت نباید سنجید؛ نَفَسهای انسان نیز شماره دارند. هر نَفَس شمارهشده است.
بنابراین، اگر شما ذکری را بدون شمارش بگویید، نزد خودتان بیعدد گفتهاید؛ اما در ملکوت عدد آن محاسبه میشود و متناسب با همان عدد، اثری که به آن تعلق میگیرد تنظیم میشود. این امور حسابشده است.
آیا خاصیت اعداد در دورههای مختلف تغییر میکند؟
گاهی مطالبی گفته میشود مبنی بر اینکه در این عصر، اعداد خاصیت خود را از دست دادهاند؛ مثلاً اگر ابجد اسمی صدوده یا صدوبیست بوده، در دورهٔ کنونی تغییر کرده است. این سخن باطل است. هر سخنی را نباید پذیرفت.
اتفاقاً مطلبی که میخواستم در جلسهٔ بعد مطرح کنم، درست در جهت عکس این ادعاست. یکی از نکات مهمی که امروز در مسیر سلوک باید بدانید این است که تأثیر عدد چهل در این زمان میتواند حتی بیش از گذشته مورد توجه قرار گیرد.
هرچه جلوتر میرویم، از یک سو ظهور فساد بیشتر میشود:
«ظَهَرَ الْفَسَادُ فِي الْبَرِّ وَالْبَحْرِ بِمَا كَسَبَتْ أَيْدِي النَّاسِ» (روم، ۴۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): فساد در خشکی و دریا به سبب آنچه دستهای مردم به دست آورده است، آشکار شد.
اینجا سخن از ظهور فساد است. فساد ظاهر میشود، اما ملکوت فاسد نمیشود. هرچه این ظهورِ فساد بیشتر میشود، از سوی دیگر آن حقیقتِ ولایت و اخراج از ظلمت به نور نیز جریان دارد:
«اللَّهُ وَلِيُّ الَّذِينَ آمَنُوا يُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّورِ» (بقره، ۲۵۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خداوند ولیّ کسانی است که ایمان آوردهاند؛ آنان را از تاریکیها به سوی نور بیرون میآورد.
این تعبیر بسیار دقیق است: «ظلمات» جمع است، اما «نور» واحد است. نور، وحدت است و ظلمات، کثرت. این اخراج از ظلمتها به سوی نور دائماً در جریان است.
چه کسی این اخراج را انجام میدهد؟ الله، ولیّ است؛ ولیّ است که انسان را از ظلمات به سوی نور خارج میکند.
ولایت و خروج از نور به ظلمات
پیشتر در یک جلسه دربارهٔ «ولی» و اهمیت اسم ولی و ساحت ولایت صحبت کردیم. انسان باید بهسوی اسم «ولی» حرکت کند؛ بهگونهای که اسمهای دیگر از او پیاده شود و مظهر اسم ولی گردد.
در ادامهٔ همان آیه نیز جهتِ مقابل بیان شده است:
«وَالَّذِينَ كَفَرُوا أَوْلِيَاؤُهُمُ الطَّاغُوتُ يُخْرِجُونَهُمْ مِنَ النُّورِ إِلَى الظُّلُمَاتِ» (بقره، ۲۵۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و کسانی که کافر شدند، سرپرستانشان طاغوتاند که آنان را از نور به سوی تاریکیها بیرون میبرند.
این، خروج از وحدت به کثرت است: «مِنَ النُّورِ إِلَى الظُّلُمَاتِ». در آخرالزمان فساد فراوان میشود و همهجا را کثرت و ظلمت فرامیگیرد؛ اما نباید فقط این بخش را دید. صدر آیه را نیز باید دید که میفرماید خداوند مؤمنان را از ظلمات به نور خارج میکند.
پس هرچه خروج از وحدت به کثرت شدت پیدا میکند، آن اخراج از کثرت به وحدت نیز شدت بیشتری مییابد. این نکتهای بسیار مهم است. بر همین اساس عرض کردم که اثر بعضی اعداد، از جمله عدد چهل، در این زمان نهتنها از میان نرفته، بلکه میتواند بسیار بیشتر از گذشته باشد؛ زیرا کثرتِ ظلمت بیشتر شده است.
اینگونه مطالب را باید بهعنوان اصول سیر و سلوک ثبت و نگهداری کرد. بسیاری از این نکات را به این صورتِ صریح در کتابها پیدا نمیکنید.
کثرت و درک شدیدتر نور
برای مثال، شب جمعه از بهترین اوقات زیارت حضرت اباعبدالله الحسین علیهالسلام است. حال اگر کسی در زمانی خلوتتر به حرم برود و زمانی دیگر در اربعین، با آن کثرت عظیم، در حرم حضور پیدا کند، مسئله فقط شلوغی ظاهری نیست.
اصل مورد نظر من این است که هرچه کثرت و ظلمات بیشتر شود، نور بهتر ادراک میشود. اگر نوری باشد و انسان بهسوی آن خروج کند، در متن آن کثرت، نور را شدیدتر درک میکند.
البته مقصود این نیست که زائران اربعین خودشان ظلمتاند یا حضور آنان ظلمانی است. کسی که قدم بهسوی حرم حضرت سیدالشهدا علیهالسلام برمیدارد، اساساً در مسیر تطهیر و خروج قرار گرفته است. مسئله این است که انسان از کجا بهسوی این نور میآید. او از عالمی آمیخته با جهل، پراکندگی و کثرت حرکت میکند و وارد فضای نور میشود.
گاهی نقل میشود که کسی در حالتی معنوی، کربلا را همچون ستونی از نور دیده است؛ یعنی انسان از محیطی دیگر وارد این نور میشود و در آن قرار میگیرد.
اربعین؛ خروج از جهالت و حیرت
در زیارت اربعین نیز همین معنا بهروشنی دیده میشود. دربارهٔ حضرت اباعبدالله الحسین علیهالسلام میخوانیم:
«وَبَذَلَ مُهْجَتَهُ فِيكَ لِيَسْتَنْقِذَ عِبَادَكَ مِنَ الْجَهَالَةِ وَحَيْرَةِ الضَّلَالَةِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و خونِ دل و جان خویش را در راه تو بذل کرد تا بندگانت را از نادانی و سرگردانیِ گمراهی نجات دهد.
پس در زیارت اربعین، سخن از نجات از جهالت و حیرتِ ضلالت است. انسان پیش از ورود به این مرحله، در ظلمتِ جهالت و حیرت است و با حرکت بهسوی آن نور، از این ظلمت بیرون میآید.
در اینجا نقش زمان و مکان نیز بسیار مهم است. برخی زمانها و مکانها خودشان مرکز توجه و محل نزول فیض میشوند. این موضوع بسیار گسترده است و دربارهٔ تأثیر زمان و مکان در توفیقات انسان سخن فراوانی میتوان گفت.
نفحات الهی در ایام دهر
در روایت آمده است:
«إِنَّ لِرَبِّكُمْ فِي أَيَّامِ دَهْرِكُمْ نَفَحَاتٍ، فَتَعَرَّضُوا لَهَا»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): همانا برای پروردگار شما در روزهای روزگارتان نفحهها و وزشهایی است؛ پس خود را در معرض آنها قرار دهید.
تعبیر «دهرکم» بسیار قابل توجه است. ما یک «زمان» داریم، یک «دهر» و یک «سرمد». میتوان گفت روحِ زمان، دهر است و روحِ دهر، سرمد؛ مراتبی تودرتو، شبیه اینکه از ظاهر وجود انسان به ملکوت او و سپس به مرتبهای بالاتر از ملکوت برویم.
پس وقتی میفرماید:
«فِي أَيَّامِ دَهْرِكُمْ نَفَحَاتٍ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): در روزهای دهر شما نفحههایی است.
این نفحات از دهر میآیند، نه اینکه اصلشان از همین زمان مادی باشد. به تعبیر دیگر، از ملکوت نازل میشوند. اما انسان اکنون در «زمان» قرار دارد و باید در همین زمان، خودش را در معرض آن نفحات قرار دهد.
گویا فیضی مانند آبشار از مرتبهٔ دهر فرو میریزد و در ظرف زمان قرار میگیرد؛ مثلاً در ماه رمضان. به همین دلیل زمان و مکان اهمیت فراوان پیدا میکنند. نفحه و فیض از مرتبهای بالاتر میآید، اما در یک زمان یا مکان خاص ظهور و استقرار پیدا میکند.
کثرتِ ظرف و شدتِ ریزش فیض
هرچه کثرت بیشتر شود، ریزش فیض نیز میتواند شدیدتر شود؛ زیرا ظرف، وسعت بیشتری پیدا کرده است.
برای تقریب به ذهن، اگر کسی دو فرزند داشته باشد، رزق متناسب با آن عائله به او میرسد؛ اگر عائلهاش بیشتر شود، مجرای رزق نیز متناسب با آن توسعه پیدا میکند. البته مسئله صرفاً یک نسبت عددی ساده نیست؛ گاهی این افزونی با ضریب همراه است.
همین معنا را در مقام بالاتر نیز میتوان در نظر گرفت. رسول خدا صلیاللهعلیهوآله از حیث فقر إلیالله در مرتبهای عظیمتر است؛ زیرا همهٔ عالم در گسترهٔ ولایت و عائلهٔ وجودی آن حضرت قرار میگیرد. هرچه گستره و کثرت بیشتر شود، شدت نزول رزق و فیض نیز افزونتر میشود.
پس در این مباحث باید رابطهٔ میان کثرت ظرف و شدت فیض را در نظر داشت.
ذکر یونسیه و ظلمات سهگانه
پیشتر در بحث ذکر شریف یونسیه دربارهٔ «ظلمات ثلاث» صحبت کردیم. حضرت یونس علیهالسلام در چند ظلمت قرار گرفت: ظلمت شکم ماهی، ظلمت دریا و ظلمت شب.
قرآن کریم میفرماید:
«فَنَادَىٰ فِي الظُّلُمَاتِ أَنْ لَا إِلَٰهَ إِلَّا أَنْتَ سُبْحَانَكَ إِنِّي كُنْتُ مِنَ الظَّالِمِينَ» (انبیاء، ۸۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس در میان تاریکیها ندا داد: هیچ معبودی جز تو نیست؛ تو منزّهی؛ همانا من از ستمکاران بودم.
گفتیم با ذکر یونسیه، انسان از سه ظلمت خارج میشود. البته ما اکنون در شکم ماهی و اعماق دریا نیستیم؛ بنابراین باید دید آن سه ظلمت در زندگی دنیاییِ ما چه مصادیقی پیدا میکنند. سه ظلمت دنیایی وجود دارد که...
سه ظلمت: دنیا، بدن و نفس
در بحث ذکر شریف یونسیه گفتیم که حضرت یونس علیهالسلام در سه ظلمت قرار داشت. برای ما نیز میتوان از سه ظلمت سخن گفت: دنیا، بدن و نفس یا هوای نفس و خواهشهای نفسانی. بدن از مراتب نازلتر وجود است و نفس نیز مرتبهای بالاتر از آن دارد؛ اما هر سه، نسبت به مراتب عالیتر، میتوانند حجاب و ظلمت باشند.
اصلاً عدد سه در اینجا اهمیت دارد؛ زیرا نخستین مرتبهای است که کثرت در آن بهروشنی ظهور میکند. سه ظلمت، یعنی ورود به کثرت.
در آیهٔ صلوات نیز خدا و ملائکه در نسبت با پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله مطرح میشوند:
«إِنَّ اللَّهَ وَمَلَائِكَتَهُ يُصَلُّونَ عَلَى النَّبِيِّ…» (احزاب، ۵۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): همانا خدا و فرشتگانش بر پیامبر درود میفرستند…
پس وقتی در بحث زیارت گفتیم انسان از کثرت بهسوی وحدت میرود و کثرت را از این جهت ظلمت گرفتیم، باید این سه ظلمت را نیز در نظر داشت: دنیا، بدن و نفس. این همه کثرت و حجاب وجود دارد و برای عبور دادن این جمعیت از کثرت به وحدت، باید فیضان نور نیز بسیار شدید باشد.
کثرت جمعیت و شدت فیض
از یک طرف در روایات به مسجدهای غریب و خلوت توجه داده شده و از طرف دیگر، رفتوآمد به مسجد جامع و مکانهایی که جمعیت بیشتری در آنها حضور دارند مورد توجه قرار گرفته است.
در بحث معنوی، نه در بحثهای طبیعی و اجتماعیِ مربوط به کشاورزی، روستا و مانند آن، مسئله این است که کثرتی که در مسجد جامع شکل میگیرد، پراکندگیها را جمع میکند. «جامع» یعنی جایی که شَتات و پراکندگیها در آن جمع میشوند. در نتیجه، وقتی این کثرت در یک جهت واحد جمع شد، آبشار نور و برکات و فیوض نیز شدت بیشتری پیدا میکند.
از آن طرف، اگر گفته میشود مسجد غریب را دریابید، معنایش این است که آن مکان را نیز از غربت خارج کنید؛ یعنی آنجا نیز حضور پیدا کنید و کثرت ایجاد کنید. نگذارید مسجد یا مجلس الهی در غربت و بیحضور بماند.
پس این دو جهت، در حقیقت متعارض نیستند. در یکی، کثرت از پیش شکل گرفته و انسان وارد آن میشود؛ در دیگری، انسان مأمور است با حضور خود، آن مکان غریب را از غربت خارج کند.
سه ماه پیدرپی و وحدت شب قدر
اکنون نیز سه ماهِ پیدرپیِ رجب، شعبان و رمضان را داریم. خود این کنار هم قرار گرفتنِ سه ماه نیز قابل تأمل است. در میان این کثرت، یک نقطهٔ خاصِ وحدت وجود دارد و آن لیلةالقدر است.
قرآن میفرماید:
«شَهْرُ رَمَضَانَ الَّذِي أُنْزِلَ فِيهِ الْقُرْآنُ…» (بقره، ۱۸۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ماه رمضان، ماهی است که قرآن در آن نازل شده است…
و نیز میفرماید:
«إِنَّا أَنْزَلْنَاهُ فِي لَيْلَةِ الْقَدْرِ» (قدر، ۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): همانا ما آن را در شب قدر نازل کردیم.
از این آیات روشن میشود که نزول قرآن با ماه رمضان و شب قدر پیوند دارد. اما بحثی که در اینجا مطرح میکنم این است که نزول قرآن تنها یک نحو نزول ندارد؛ یک نزول دفعی مطرح است که قرآن بهصورت یکباره نازل میشود و یک تنزیل تدریجی نیز داریم که در طول زمان تحقق پیدا میکند.
از بعضی بزرگان اهل معرفت نقل شده است که برای اطمینان از درک شب قدر، در طول سال شبها را مراقبت میکردند؛ یعنی مسئله را با این سادگی تلقی نمیکردند که انسان تنها چند شب محدود را در نظر بگیرد و از مراقبت در دیگر اوقات غافل شود، هرچند در روایات بر برخی از شبهای ماه رمضان، بهویژه شب بیستوسوم، تأکید ویژه شده است.
نزول ملائکه در شب قدر
یکی از شگفتیهای شب قدر همین نزول ملائکه است:
«تَنَزَّلُ الْمَلَائِكَةُ وَالرُّوحُ فِيهَا بِإِذْنِ رَبِّهِمْ مِنْ كُلِّ أَمْرٍ» (قدر، ۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): فرشتگان و روح در آن شب، به اذن پروردگارشان، برای هر امری فرود میآیند.
ملائکه در شب قدر متوجه عالم زمین میشوند. زمین از مراتب نازل وجود و عالم کثرت است. این توجهِ ملائکه به عالم کثرت، خود بسیار قابل تأمل است.
ما نیز ملائکهای داریم که مأمور حفظ و مراقبتاند. تعبیر «مُهَیْمِن» نیز به معنای مراقب و نگهبان است و این اسم در آیات پایانی سورهٔ حشر آمده است:
«الْمُؤْمِنُ الْمُهَيْمِنُ…» (حشر، ۲۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ایمنیبخش، نگهبان و مراقب…
در شب قدر، این توجه به زمین شدت پیدا میکند. زمین عالم کثرت است و ملائکه از عوالم بالاتر و وحدانیتر متوجه این عالم میشوند.
اینجاست که نکتهٔ انسان روشن میشود: انسان میتواند از عالم کثرت پل بزند و بهسوی نور و وحدت عروج کند. به همین جهت برای انسان «معراج» معنا پیدا میکند. فرشته در عالم وحدانی خویش است، اما انسان از دل همین کثرت، بدن، دنیا و نفس، راهی بهسوی مراتب بالاتر باز میکند.
ظرافتهای سلوک تا شمارش نفس چهلم
حالا برگردیم به همان بحث نَفَس چهلم. مقصودم این بود که ریزهکاریهای سلوک تا این اندازه دقیق میشود. نباید گمان کنیم با حضور در چند کلاس سلوکی یا آشنایی مختصری با عقل عملی و عقل نظری، به انتهای راه رسیدهایم. این مسیر ظرایف بسیار فراوانی دارد.
گاهی حتی سخنگفتن دربارهٔ این حقایق، در بدن انسان اثر میگذارد. امروز خودِ من هنگام بیان این مطالب در بدنم حالت لرزش و رعشه احساس میکنم؛ نه صرفاً به سبب سرمای محیط، بلکه متناسب با حالی که این مطالب ایجاد میکند.
مسئلهٔ رعشه، حرارت و سوختن خود باب عجیبی است. چگونه ممکن است حالت سردی و لرزش با گرمی و سوختن جمع شود؟
آثار جسمانی نزول وحی
در نقلهای مربوط به نزول وحی نیز آثار جسمانی شدیدی برای رسول خدا صلیاللهعلیهوآله گزارش شده است. از عایشه نقل شده که حتی در روزی بسیار سرد، هنگام نزول وحی، عرق از پیشانی پیامبر جاری میشد:
«وَلَقَدْ رَأَيْتُهُ يَنْزِلُ عَلَيْهِ الْوَحْيُ فِي الْيَوْمِ الشَّدِيدِ الْبَرْدِ… وَإِنَّ جَبِينَهُ لَيَتَفَصَّدُ عَرَقًا»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): او را دیده بودم که در روزی بسیار سرد وحی بر او نازل میشد… و با پایان آن حالت، پیشانیاش از عرق جاری بود.
در روایات، سنگینیِ فوقالعادهٔ وحی نیز نقل شده است؛ زید بن ثابت میگوید هنگام نزول وحی، سنگینی بدن رسول خدا صلیاللهعلیهوآله را بهگونهای احساس کرد که چیزی سنگینتر از آن ندیده بود.
این جمع شدنِ شدت، سنگینی، لرزش و حرارت، خودش باب قابل توجهی است. انشاءالله روزی نصیبی از حقیقت این حالات برای ما نیز حاصل شود.
آتش عشق و ظهور آن در عالم ظاهر
چند سال پیش در عرفات آتشسوزیای رخ داده بود. از یکی از اساتید خودم، که الحمدلله هنوز در قید حیاتاند و آن سال نیز در حج حضور داشتند، شنیدم که فرمودند: آتش عشق یکی از حجاج، در آنجا به آتش ظاهری تبدیل شد.
ممکن است وقتی چنین سخنی در فضای معمول گفته شود، برای بسیاری عجیب و غیرقابلقبول به نظر برسد؛ اما در این مباحث، سخن از این است که گاهی یک حقیقت باطنی میتواند در مرتبهٔ ظاهر نیز اثری متناسب با خود پیدا کند.
اینکه چگونه سردی به داغی تبدیل میشود و چگونه یک حالت درونی به «آتش» میرسد، خود بحث دیگری است. دربارهٔ نماز نیز در این بیان از «سوختن» سخن گفته میشود؛ نمازی که انسان را بسوزاند، نه نمازی که تنها مجموعهای از حرکات ظاهری باشد.
حالا باید دوباره به همان نَفَس چهلم برگردیم و ببینیم این دقتهای سلوکی در آنجا چگونه معنا پیدا میکند.
نَفَس چهلم؛ پختهترین نَفَس
نَفَس چهلم، پختهترین نَفَس شماست. وقتی از خواب بیدار میشوید و روزتان آغاز میشود، میتوان نَفَسها را شمرد تا به نَفَس چهلم رسید.
اینجا میخواهم بحث را مقداری عمیقتر کنم. انشاءالله بعضی از شما یک سال بعدِ خود را از همین امروز خواهید دید و بعضی، اگر زنده باشید، چهل سال بعدِ خود را.
بعضیها حتی وقتی میخوابند، نَفَس چهلمشان را در خواب درمیآورند؛ به مرحلهای میرسند که خواب و بیداریشان یکی میشود.
اینکه میگوییم نَفَس چهلم «پختهترین نَفَس» است، یعنی اگر در آن لحظه ذکر بگویید، تأثیر آن بسیار زیاد است و اگر چیزی از خدا بخواهید، به استجابت نزدیکتر است. همانگونه که چهلسالگی را اوج پختگی میگیریم، اینجا نیز سخن از مرتبهای از پختگی است؛ گویی آبشار فیض با شدت بیشتری بر انسان فرومیریزد.
«چهل سال رنج» و «شراب دوساله» در حافظ
اینجا نکتهای ظاهراً معکوس نیز وجود دارد. عارفی مانند حافظ میگوید:
چل سال رنج و غصه کشیدیم و عاقبت تدبیر ما به دست شراب دوساله بود.
این تعبیر بسیار عجیب است. چهل سال رنج و غصه کشیده، اما در نهایت تدبیر او به دست «شراب دوساله» افتاده است.
حافظ در جای دیگری نیز میگوید:
سالها دل طلب جام جم از ما میکرد وآنچه خود داشت ز بیگانه تمنّا میکرد.
انسان سالها میگردد تا چیزی را پیدا کند و بعد میبیند آن حقیقت از ابتدا با خودش بوده است.
این معنا انسان را به یاد کسانی میاندازد که شاید سالهای طولانی در سلوک زحمت کشیدهاند، اما جوانی در یک شب، مثلاً در شب عملیات، راهی را طی کرده که دیگری برای رسیدن به آن سالها تلاش کرده است. گویی گاهی آنچه حاصلِ چهل سال رنج است، با یک شراب ناب در زمانی بسیار کوتاه حاصل میشود.
اما «شراب دوساله» در سخن حافظ چیست؟ من معنای عدد چهل را تا حدی میفهمم، ولی تعبیر «شراب دوساله» خود جای تأمل دارد. دربارهٔ این تعبیر در عرفان وجوه متعددی بیان شده است.
یک برداشت سلوکی از «شراب دوساله»
یکی از وجوهی که عرض میکنم، برداشت و استنباط خود بنده بر اساس مبانی سلوکی علامه است.
شراب دوساله، در این تمثیل، شراب ناب و جاافتاده است؛ شرابی که به نهایت قوت رسیده و با مقدار اندکی از آن، مستی شدیدی حاصل میشود. از این جهت میتوان گفت «شراب دوساله» یعنی چیزی که به نهایت پختگی و اصالت خود رسیده است.
در این تمثیل، انسان ممکن است چهل سال وقت صرف کند تا به آن اوج مستی برسد؛ اما آن «شراب دوساله» چنان ناب است که یک جرعه از آن، اثری به اندازهٔ آن چهل سال دارد.
وجه دیگری نیز میتوان برای آن در نظر گرفت: شراب دوساله همان اصلِ فیض است. انسان باید در کثرتِ عدد چهل زحمت بکشد و مسیر را طی کند تا آن شراب ناب، یعنی آن آبشار فیض، نصیبش شود.
انسان کامل و «آبشار» فیض
در متون عرفانی برای انسان کامل تعبیرهای متعددی به کار میرود. ما پیشتر از تعبیرهایی مانند کامل جامع، برزخالبرازخ و برزخ جامع سخن گفتهایم. در بحث امروز نیز تعبیر «آبشار» را برای توضیح نحوهٔ نزول و جریان فیض به کار میبریم.
خودِ بحث آبشار میتواند یک جلسهٔ مستقل باشد: چرا آبشار؟ چه نسبتی با فیض دارد؟ چه نسبتی با جریان و ریزش دارد؟ و چگونه با بحث کثرت و وحدت مرتبط میشود؟
این تصویر را به خاطر بسپارید؛ زیرا در ادامهٔ بحث، معنای آن روشنتر خواهد شد.
قوس، جمع نور و صورتهای منحنی
حتی شکل نشستن انسانها نیز میتواند از جهت معنایی قابل تأمل باشد. چرا گاهی انسانها ناخودآگاه بهصورت هلالی و قوسی مینشینند؟ چون در قوس، نوعی جمعشدن وجود دارد.
اگر این هلال را تیز کنیم، به شکل مثلث نزدیک میشود و نور در برخورد با آن شکسته و پراکنده میشود؛ اما قوس، در این تمثیل، نور را جمع میکند و به سمت مرکز بازمیگرداند.
همین معنا را در شکل گنبد نیز میتوان دید. چرا گنبدها قوسیاند؟ چرا در بسیاری از صورتهای معماری اسلامی با منحنی و قوس سروکار داریم؟ قوس، جریان را بازمیگرداند و آن را جمع میکند.
در بدن خود انسان نیز تقریباً همهچیز با قوس همراه است. بینی قوس دارد، ابروها قوس دارند، سر، انگشتان و اندامهای بدن همگی دارای انحنا هستند و تیزیِ مطلق در بدن طبیعی انسان نمیبینید.
این مسئلهٔ «قوس» نیز خود بحثی گسترده دارد.
حکمای یونان و نسبت آنان با نبوت
در خلال بحث فلسفه، سخنی نیز دربارهٔ برخی حکمای یونان مطرح است. در آثار بعضی از علمای اسلامی نقل شده که برخی از حکمای یونان ممکن است از انبیا بوده باشند. از سید بن طاووس در فرج المهموم نقل شده است که دربارهٔ برخی حکمای یونانی چنین احتمالی را مطرح کرده و شیخ بهایی نیز اصل این احتمال را بعید ندانسته است.
دربارهٔ ارسطو و افلاطون نیز در منابع و اقوال، مطالبی از این دست مطرح شده است. من از حضرت استاد نیز تأیید اصل این نگاه به حکمای الهی را شنیدهام.
به همین جهت، نباید بدون آشنایی درست با فلسفه، صاحبان حکمت و فلسفه را بهسادگی طرد و لعن کرد. وقتی فلسفه درست خوانده نشود، انسان ممکن است دربارهٔ بزرگان این حوزه داوریهایی کند که از سرِ عدم شناخت است.
بحث ما از همینجا دوباره به نَفَس چهلم و ظرافتهای سلوکی آن بازمیگردد.
قرآن؛ مَأدُبَةُ الله و ادبستان انسان
جمعبندی بحث این است که هرچه انسان در این مسیر جلوتر میرود، مائدهای که برای او گسترده شده، پایان نمیپذیرد. دربارهٔ قرآن این تعبیر نقل شده است:
«إِنَّ هَذَا الْقُرْآنَ مَأْدُبَةُ اللهِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): همانا این قرآن، مائده و سفرهٔ خداوند است.
در تعبیر «مَأْدُبَةُ الله»، قرآن مائده و طعامی است که بر سر سفرهٔ الهی قرار گرفته است. از سوی دیگر، اگر آن را از مادهٔ «ادب» لحاظ کنیم، میتوان گفت قرآن ادبستان انسان است؛ انسان را مؤدب میکند.
ادب یعنی نگاهداشتن حد هر چیز. چرا به کسی «ادیب» میگویند؟ چون حد سخن را نگاه میدارد؛ بهجا سخن میگوید، بهجا سکوت میکند، بهموقع حرف میزند و میداند چگونه الفاظ و حروف را به کار ببرد. در هنر نیز همین است؛ کسی که ادبِ نقاشی را میداند، میفهمد خطوط را چگونه سیر و گردش دهد تا در نهایت یک نقاشی جامع و کامل پدید آید.
قرآن نیز انسان را مؤدب میکند؛ یعنی حد او را به او نشان میدهد: ماهیت تو چنین است، ظرف تو این اندازه است و سعهٔ وجودی تو چنین است. سپس انسان را میسازد تا این سعهٔ وجودی را بیشتر کند؛ نه پای خود را از گلیمش فراتر بگذارد و نه عقبگرد کند و خودش را از مرتبهای که باید در آن باشد پایینتر بیاورد.
این «نگاهداشت حد»، با یکی از معانی تقوا نیز تناسب دارد.
مائدهای که پایان ندارد
از سوی دیگر، آنچه بر این سفره قرار گرفته، طعامی محدود نیست؛ إلّا ما شاء الله، نهایتی برای آن نمیتوان تصور کرد. هرچه انسان تشنهتر شود، ملکوت بیشتر در خدمت او قرار میگیرد.
از جانب ملکوت و نظام فیض، بخلی وجود ندارد؛ استنکاف از جانب ماست. مولوی چه زیبا میگوید:
آب کم جو، تشنگی آور به دست تا بجوشد آبت از بالا و پست.
«تشنگی آور به دست»؛ یعنی قابلیت دریافت فیض را در خود ایجاد کن. وقتی تشنگی و توجه به فیض حاصل شد، فیض نیز انسان را معطل نمیگذارد. او را بالا میبرد و باز بالاتر میبرد، تا جایی که ممکن است انسان از بسیاری از تعلقات معمول دنیا فارغ شود.
دیگران گرفتار جیب، سفره، نان شب، دلار، سکه، بورس و امثال اینها هستند، اما برای چنین انسانی این امور دیگر آن اهمیت سابق را ندارند؛ حتی ممکن است اصلاً توجه اصلی او به این چیزها نباشد. او در عالم دیگری سیر میکند.
آفت عُجب در مراتب بالاتر
اما همین صعود، آفت هم دارد. یکی از آفتهای بسیار خطرناک، عُجب است.
هرچه انسان بالاتر برود، سقوطش نیز میتواند خطرناکتر باشد. آن تعبیر معروف را به یاد داشته باشید:
آن کس که بالاتر نشست استخوانش سختتر خواهد شکست.
اگر انسان در این مسیر همچنان خودش را ببیند، مشکل باقی است. اگر بگوید: «من رفتم، من رسیدم، من این تعصبها را کنار گذاشتم، من به معرفت رسیدم»، باز همان «من» در میان است.
حتی اگر بگوید «من به وحدت رسیدم»، باز یک «من» باقی مانده که مدعی رسیدن است.
در اینجا تفاوت بسیار مهمی وجود دارد: یک وقت انسان میگوید «من رفتم» و یک وقت میگوید «مرا بردند». در مرتبهٔ بالاتر، سخن از رفتنِ استقلالیِ انسان نیست؛ او را میبرند.
بدون تمسک به امام نیز این حرکت از عالم دنیا به مراتب بالاتر امکانپذیر نیست. انسان باید از خودش عبور کند. تا وقتی خودش را مستقل میبیند، عُجب امکان ظهور دارد؛ اما وقتی به حقیقتِ وحدت نزدیک شد و دوگانگی از میان رفت، دیگر آن «من» سابق باقی نمیماند.
از شریعت و طریقت تا حقیقت
در شریعت هنوز «منیت» حضور دارد. در طریقت نیز ممکن است منیت باقی باشد؛ اما وقتی انسان به حقیقت برسد، آن منیت باید کنار برود.
چرا؟
چون در آنجا دیگر انسان خودش را موضوع اصلی مشاهده نمیکند. مثالِ تشنگی همین را بسیار زیبا روشن میکند. تشنهای که حقیقتاً تشنه است، دیگر دائماً به «تشنگی خودش» نگاه نمیکند؛ آب را میبیند. حالت عطش در او هست، اما تمام توجهش به آب است.
همان مائده و همان فیضی که بر سر سفره قرار دارد، آنقدر بیانتهاست که هرچه انسان نگاه میکند و هرچه در شهود پیش میرود، پایان آن را نمییابد. در نتیجه، دیگر خودش را نمیبیند؛ تمام توجهش به فیض است، به آن آبشار است، به آن حقیقتی است که از بالا میریزد.
دیگر برنمیگردد پشت سر خودش را نگاه کند که «من چه شدم؟ من به کجا رسیدم؟»
اصحاب امام حسین علیهالسلام و رؤیت منزلگاه
در ماجرای اصحاب حضرت اباعبدالله الحسین علیهالسلام نیز این نکته قابل مشاهده است. حافظ میگوید:
رندان تشنهلب را آبی نمیدهد کس.
اصحاب حضرت سیدالشهدا علیهالسلام تشنه بودند؛ اما در شب عاشورا پس از آن امتحان بزرگ، برای آنان پرده کنار رفت و منزلگاههایشان در بهشت را مشاهده کردند. در نقل آمده است که امام حسین علیهالسلام به آنان فرمود سرهای خود را بلند کنند و بنگرند، و آنان منازل خود را در بهشت دیدند.
وقتی انسان به این رؤیت رسید، دیگر قلبش آنچه را دیده تکذیب نمیکند:
«مَا كَذَبَ الْفُؤَادُ مَا رَأَىٰ» (نجم، ۱۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): دل آنچه را دید، دروغ نپنداشت.
وقتی پرده کنار رفت و انسان دید، جان او با آن حقیقت آشنا میشود و قلبش اطمینان پیدا میکند. دیگر مقصد برایش یک مفهوم ذهنی نیست؛ آن را دیده است.
در نقل مربوط به اصحاب امام حسین علیهالسلام نیز آمده است:
«إِنَّهُمْ كُشِفَ لَهُمُ الْغِطَاءُ حَتَّى رَأَوْا مَنَازِلَهُمْ مِنَ الْجَنَّةِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پرده برای آنان کنار زده شد تا منزلگاههای خود را در بهشت دیدند.
اینجا دیگر مسئله صرفاً علم نیست؛ سخن از رؤیت است.
تشنهای که فقط چشمه را میبیند
فرض کنید در بیابانی بسیار گرم راه میروید و بهشدت تشنه شدهاید. اگر بدانید چشمهای در جایی قرار دارد، دیگر دائماً به خودتان فکر نمیکنید؛ همهٔ فکر شما آن چشمه است. نه به این فکر میکنید که «من کجا هستم؟»، نه به چیزهای دیگر؛ فقط میخواهید خودتان را به آن آب برسانید.
در این حالت، انسان خودش را نمیبیند؛ چشمه را میبیند.
در سلوک نیز اگر تشنگی حقیقی شود، توجه انسان از خودش برداشته میشود و متوجه آب، فیض و حقیقت میگردد. آنجا دیگر منیت موضوعیت خود را از دست میدهد.
ثمرهٔ شهود؛ خیرخواهی برای دیگران
حالا اگر انسانی که چنین حقیقتی را دیده است با کسی روبهرو شود که هنوز این شهود را ندارد، چگونه باید با او رفتار کند؟
قرار نیست با سرمایهٔ شهودی خودش بر سر دیگری بکوبد و او را تحقیر کند. کسی که هنوز آن آب را ندیده، ممکن است عطش او متوجه چیزهای بسیار کوچکتری باشد. انسانِ اهل شهود باید با سطح فهم و موقعیت همان شخص با او سخن بگوید.
دلش برای او میسوزد، اما تحقیرش نمیکند. نمیگوید: «تو چرا نمیبینی آنچه من دیدهام؟»
وقتی انسان حقیقتی را چشید و بعد با کسی که هنوز آن را نچشیده با رحمت و رعایت ظرف وجودی او برخورد کرد، این میشود نصیحت و خیرخواهی.
خیرخواهی؛ نشانهٔ عبور از خود
در زیارتنامهها دربارهٔ اولیای الهی بر «نصح» و خیرخواهی تأکید شده است. معنای این خیرخواهی همان چیزی است که دربارهاش صحبت میکنیم: انسان به جایی برسد که واقعاً ناصح و خیرخواه دیگران باشد.
اینها مانند رمزهای راهاند. کسی که به چنین نگاهی برسد، دیگر بهسادگی بازگشت نمیکند؛ یعنی به مسیری وارد شده که از خودش عبور کرده و به راه مخلَصین نزدیک شده است. از اینجا به بعد، دیگر صرفاً خودش نمیرود؛ او را میبرند.
اما تا وقتی این نگاه حاصل نشده است، رابطهٔ انسان با دیگران دائماً از بالا به پایین میشود: خودش را بهتر، داناتر و کاملتر از دیگران میبیند. با چنین نگاهی، نه میتواند فرزند خودش را درست تربیت کند و نه میتواند با دیگران درست رفتار کند.
وقتی انسان دیگری را با نگاه خودِ او ببیند، میفهمد که آن شخص اکنون در چه مرتبهای ایستاده و جهان را چگونه میبیند. آنوقت با همان ظرفیت با او سخن میگوید و حتی مهربانتر میشود؛ زیرا خودش چیزهایی را دیده که آن شخص هنوز ندیده است. میبیند او فعلاً چشمش به «سیب و گلابی» است و هنوز آن چشمه را ندیده؛ بنابراین بیشتر دلش برای او میسوزد.
این هم باز نوعی سوختن است؛ تمام این مسیر، سوختن است.
نورانیت حقیقی و خیرخواهی برای همه
در حکایتی دربارهٔ حضرت موسی علیهالسلام آمده است که در جستوجوی یکی از اولیای خاص الهی بود؛ بندهای بسیار نورانی. وقتی او را یافت، نورانیت ویژهای در او دید.
البته «نورانیبودن» را نباید صرفاً به زیبایی ظاهری صورت تعبیر کرد. ممکن است کسی چهرهای آراسته و زیبا داشته باشد، اما این چیزی غیر از نورانیت معنوی است. نورانیت، نوعی جاذبه، تلألؤ و ظهور است؛ حالتی که انسان در چهرهٔ ولیّ خدا چیزی فراتر از زیبایی مادی مشاهده میکند.
در آن حکایت، مضمون پاسخ آن بندهٔ الهی این بود که من نسبت به همه خیرخواهم؛ دلم برای همه میسوزد. اگر انسان بخواهد چنین شدت نوری پیدا کند، باید ناصح به حال همه باشد؛ دلش برای همهٔ بندگان خدا بسوزد.
کسی که حقیقتاً به این مقام رسیده باشد، دیگر آن نگاهِ متکبرانهٔ بالا به پایین را ندارد.
این همان تربیت روح است. قبلاً گفتیم وقتی روح تربیت میشود، تعبیرش این نیست که مانند بدن «چاق و فربه» شود؛ آثار تربیت روح، نورانیت، سعه و لطافت وجودی است.
خیرخواهی با برتر دیدن خود فرق دارد
ممکن است در ابتدا چنین به نظر برسد که اگر من برای دیگری دلسوزی کنم، معنایش این است که خودم را از او برتر میدانم: من به نوری رسیدهام و او نرسیده، پس برایش دلسوزی میکنم.
اما اگر چشم انسان به منبع نور و فیّاض علیالاطلاق باشد، مسئله کاملاً متفاوت میشود. انسان دیگر خیر را از خودش نمیبیند. همهچیز را از آن مبدأ میبیند.
در این حالت، گویی یک دست انسان به ملکوت متصل است و با دست دیگر میخواهد دست شخص دیگری را بگیرد. اگر لحظهای اتصال آن دست به ملکوت قطع شود، خودش نیز هیچ ندارد. پس اگر دستی میگیرد، از خودش نیست؛ به اعتبار اتصالش به منبع خیر است.
چرا بسیاری از ما نمیتوانیم منشأ خیر جدی برای دیگران باشیم؟ چون خودمان آن اتصال را با منبع خیر پیدا نکردهایم.
در زیارت جامعهٔ کبیره دربارهٔ اهلبیت علیهمالسلام میخوانیم:
«إِنْ ذُكِرَ الْخَيْرُ كُنْتُمْ أَوَّلَهُ وَأَصْلَهُ وَفَرْعَهُ وَمَعْدِنَهُ وَمَأْوَاهُ وَمُنْتَهَاهُ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هرگاه خیر یاد شود، شما آغاز آن، اصل آن، شاخهٔ آن، معدن آن، جایگاه آن و منتهای آن هستید.
پس انسان باید چشمش به آن اصل و معدن خیر باشد، نه به خودش. اگر خیری از دست او جاری شد، آن را از خودش نبیند.
هرچه نور بیشتر دیده شود، «من» کمتر دیده میشود
حضرت استاد در الهینامه تعبیر بسیار عجیبی دارند:
«الهی، حاصل یک عمر درس و بحثم این شد که فهمیدم جاهلم؛ بر جهلم بیفزای.»
معنای این سخن آن نیست که علم ارزش ندارد؛ بلکه هرچه انسان بیشتر به منبع علم و نور نزدیک میشود، شدت آن نور را بیشتر میبیند و در برابر آن، خودش را کوچکتر و جاهلتر مییابد.
وقتی آن سوی ماجرا را میبیند و با منبع علم مواجه میشود، دیگر علم خودش در نظرش چیزی نیست. خودش را سراپا فقر و جهل میبیند و علم را از آنجا میبیند.
انسان در حقیقت عین ربط به حضرت حق و فقر محض است. اگر این معنا برایش شهودی شود، کمکم دوئیت از میان میرود؛ «من» مستقلی در مقابل خدا باقی نمیماند. نگاه به غیر، نگاه به خود و استقلالدیدنِ اشیا فروکش میکند و همهچیز را ظهور حق و کلمات وجود میبیند.
این همان بحثی است که در عرفان از آن با عنوان وحدت وجود سخن گفته میشود.
کسی که حقیقتاً به چنین مشاهدهای برسد، اگر او را در میان بازار قرار دهید یا حتی در میان حیوانات وحشی بگذارید، آن خوف و وحشت معمول را ندارد؛ چون دیگر موجودات را آنگونه که ما بهصورت موجوداتی بریده و مستقل میبینیم، مشاهده نمیکند. شیر و پلنگ و عقرب را نیز در همان نظام وجود میبیند.
دستگیریِ امام حسین علیهالسلام از دیگران
در اوج این معنا میتوان به حضرت اباعبدالله الحسین علیهالسلام نگاه کرد. امام در مرتبهای از نور است، اما وقتی آن حقیقت را میبیند، نمیگوید فقط خودم بروم؛ میخواهد دیگران نیز بهرهمند شوند.
گویا میگوید: این نور و این فیضی را که من میبینم، چرا دیگران از آن محروم باشند؟ بیایید، شما را هم ببرم.
وقتی حضرت مردم را به همراهی دعوت میکند، معنایش این نیست که امام حسین علیهالسلام برای رسیدن به مقصد خودش نیازمند یاریِ آنان بوده است. مسئله، دستگیری است. کسی که آن سوی راه را دیده، از سر خیرخواهی و سعهٔ وجودی میخواهد دیگران را نیز با خود ببرد.
همان انسانی که به چشمه رسیده است، وقتی تشنهای را میبیند نمیتواند بیتفاوت باشد. اینجا نیز مسئله همان نصح، خیرخواهی و سوختن برای دیگران است.
بازگشت به بحث «ربوبیت نفس»
اصل بحث ما از جلسهٔ سیوهفتم، دربارهٔ ربوبیت نفس بود. در خلال این بحث به مطالب فراوان دیگری رسیدیم، اما اکنون باید دوباره به همان نکتهٔ اصلی بازگردیم.
برای فهم دقیق ربوبیت نفس، باید آن را در کنار مربوبیت قرار داد. بعضی ممکن است لفظ «ربوبیت» را بشنوند، اما معنای مربوبیت و نسبت میان این دو را دقیق در نظر نگیرند.
پیشتر توضیح دادیم که نفس میتواند به بدن توجه کند و در بدن اثر بگذارد؛ بدن را تقویت کند، در بهبود آن مؤثر باشد و آنچه را در مرتبهٔ مادی نیاز دارد به آن برساند. اما نکتهٔ اصلی در خودِ واژهٔ ربوبیت است.
ربوبیت و مربوبیت
ربوبیت و مربوبیت دو سوی یک نسبتاند.
مربوبیت یعنی تحت تربیت و پرورش بودن؛ یعنی نیاز، فقر و دریافت فیض.
اما ربوبیت مرتبهٔ استیلا، اِشراف، تدبیر و فیضرسانی است. رب، فیض را به مربوب خود میرساند.
وقتی میگوییم ربوبیت نفس، یعنی نفس نسبت به مرتبهٔ پایینتر خود شأن ربوبی پیدا میکند. مربوبِ نفس چیست؟ بدن.
بدن، مرتبهٔ نازلتر وجود شماست و تحت تدبیر مرتبهٔ بالاتر، یعنی نفس، قرار میگیرد. بنابراین در یک معنا، خودِ شما دارید مرتبهٔ پایینترِ خودتان را پرورش میدهید؛ نفس، بدن را تدبیر میکند.
اما آیا نفس در این ربوبیت مستقل است؟ خیر.
ربوبیت نفس در طول ربوبیت مطلق
نفس مستقل از نظام عالم نیست. ربوبیت نفس در طول ربوبیت مطلق حضرت حق است، نه در عرض آن.
برای تقریب به ذهن، اسم «الله» را در نظر بگیرید. «الله» اسم جامع است و دیگر اسماء الهی در نسبت با آن فهمیده میشوند. شدت و عظمت نوریِ اسم جامع بهگونهای است که دیگر اسماء، ظهورشان را در طول آن دارند.
اسم «الرحمن» نور دارد، «الرحیم» نیز نور دارد، اما اینها مستقل و بریده از اسم جامع «الله» نیستند.
در مورد نفس نیز همین منطق را باید در نظر گرفت: نفس نسبت به بدن، شأن تدبیر و ربوبیت دارد، اما این ربوبیت از خودش و بهطور مستقل نیست؛ در طول ربوبیت حضرت حق است.
قرآن کریم میفرماید:
«اللَّهُ يَتَوَفَّى الْأَنْفُسَ حِينَ مَوْتِهَا» (زمر، ۴۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خداوند جانها را هنگام مرگشان بهتمامی میگیرد.
ربوبیت نفس در طول ربوبیت مطلق
اگر خداوند است که جانها را میگیرد، پس «قابضالارواح» چه جایگاهی دارد؟ قابضالارواح و مأموران او، اسباب و خادمانی در طول ربوبیت مطلق حضرت حق هستند، نه در عرض خداوند و مستقل از او.
این نکته در بحث ربوبیت بسیار مهم است. یک نفر در نوشتهای به اشتباه گفته بود: «نفس به تو میدهد، نه خدا.» بعداً هم عذرخواهی کرد و گفت متوجه نبوده چه نوشته است. اما همین بیتوجهیها گاهی بسیار خطرناک است، حتی در نوشتن.
در مسئلهٔ شرک باید بسیار مراقب بود. خداوند نسبت به شرک غیرت دارد. اگر در ته دل، به اندازهٔ سر سوزنی امید استقلالی به کسی جز خدا داشته باشید، همان امید میتواند حجاب شود. گویی به انسان گفته میشود: اگر امیدت به اوست، پس به همان مراجعه کن.
حتی در همین درس و بحثها اگر دلتان را به معلم خوش کنید و او را منشأ مستقل علم بدانید، گرفتار همین مشکل میشوید. معلم خودش در آغاز راه است؛ چگونه میتواند مستقلاً شما را برساند؟
نگاه درست این است که انسان در کلاس معلم مینشیند، اما خدا را متکلم حقیقی بداند و ببیند چگونه معنا از زبان معلم برای او جاری میشود. آنچه از زبان معلم میجوشد، اگر خیر و حقیقتی در آن باشد، از خودش نیست.
قرآن کریم میفرماید:
«وَعَلَّمَ آدَمَ الْأَسْمَاءَ كُلَّهَا» (بقره، ۳۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و خداوند همهٔ نامها را به آدم آموخت.
نفس؛ مربی و متربی، اما نه مستقل
آن «رب» که در مرتبهای نفس شماست، خودش خادم رب مطلق است. یعنی نفس شما برای مرتبهٔ پایینتر وجودتان نقش مربی را ایفا میکند؛ از این جهت، انسان هم مربی است و هم متربی.
اما این ربوبیت استقلالی نیست:
«لَا حَوْلَ وَلَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هیچ دگرگونی و نیرویی جز به خداوند نیست.
میخواهم عظمت جایگاه نفس را نشان دهم: شناخت نفس و خودسازی میتواند انسان را به جایی برساند که ابزار فیض الهی برای خودش شود؛ کانال فیض الهی برای خود شود.
به تعبیری، انسان برای خودش «یدالله» میشود؛ یعنی به اذن و در طول ارادهٔ الهی، خودش دست خودش را میگیرد، خودش خودش را ارشاد میکند و خودش برای خودش معلم میشود.
البته در همهٔ این تعابیر، استقلال نفی شده است. سخن این نیست که انسان از خدا بینیاز میشود؛ درست برعکس، هرچه جلوتر میرود، بیشتر مجرای فعل الهی میشود.
ممکن است روزی برسد که انسانهایی که امروز کنار یکدیگر نشستهاند، در افقهای بسیار متفاوتی از معرفت قرار گرفته باشند؛ یکی آنقدر بالا رفته باشد که دیگری با شگفتی به مرتبهٔ او نگاه کند. این راه باز است.
آنچه میجویی، در خود بجوی
بحث نیمهتمام جلسهٔ پیش همین بود و قرار بود امروز بیشتر دربارهاش صحبت کنیم. در خلوتتان روی این معنا فکر کنید.
حافظ میگوید:
سالها دل طلبِ جامِ جم از ما میکرد وآنچه خود داشت ز بیگانه تمنّا میکرد.
و در رباعی معروف نیز آمده است:
ای نسخهٔ نامهٔ الهی که تویی وی آینهٔ جمال شاهی که تویی بیرون ز تو نیست هر چه در عالم هست در خود بطلب هر آنچه خواهی که تویی.
این همان نکتهای است که در معرفت نفس دنبال میکنیم: انسان بسیاری از چیزهایی را که در بیرون جستوجو میکند، باید نخست در حقیقت وجود خودش بیابد.
ضرورت قرار گرفتن در یک مشرب منسجم
برای حرکت در این مسیر، باید به خط شوید. «به خط شدن» یعنی یک مشرب منسجم را انتخاب کنید و در همان مسیر حرکت کنید.
اگر مشرب علامه حسنزاده آملی را انتخاب کردید، در همان مشرب حرکت کنید. دائماً نگویید فلان عارف چنین گفته، دیگری چیز دیگری گفته و نظر این و آن چیست. پراکندگی در اقوال، انسان را از مسیر خارج میکند.
بارها گفتهام از من نپرسید فلان عارف چنین نظری داده، نظر شما چیست. آن کتاب و مباحث همان شخص را مطالعه کنید، اما اگر قرار است در یک مشرب سلوکی حرکت کنید، باید خطتان روشن باشد.
در این سلسله، علامه حسنزاده آملی، علامه طباطبایی و در مبانی حکمی، ملاصدرا و حکمت متعالیه، یک دستگاه فکریِ پیوسته را تشکیل میدهند. وقتی یک دستگاه جامعالاطراف در اختیار انسان است، دیگر لازم نیست دائماً از این شاخه به آن شاخه بپرد.
از مبنای نظری تا برنامهٔ عملی سلوک
تا اینجا در چندین جلسه، حیثیت نظریِ مسیر را دنبال کردهایم. اما بعد از تنظیم مبانی نظری، باید پرسید: در عمل چه میکنیم؟
از اینجا بحث مراقبه، محاسبه، دائمالوضو بودن و دیگر دستورهای عملی مطرح میشود. سیر و سلوک فقط دانستن اصطلاحات و مباحث نظری نیست؛ باید در مقام عمل نیز انسان وارد یک نظم مشخص شود.
یکی از مهمترین موارد، ذکر است. ذکر گفتن نیز حساب دارد و هر ذکری را نمیتوان خودسرانه با هر عددی تکرار کرد.
خطر ذکرهای خودسرانه
گاهی کسی پیام میدهد و میگوید مثلاً ذکر «یا قوی» یا «یا رقیب» را روزی صدوسی مرتبه یا با عددی خاص میگویم. نخستین پرسش این است که این عدد را از کجا آورده و چه کسی چنین دستوری داده است؟
ممکن است به کسی گفته شود این ذکر را اصلاً نباید به این صورت میگفتی. بعد ذکر را ترک میکند و چند روز بعد میگوید: «احساس میکنم چیزی کم دارم.»
این یعنی به آن ذکر و حالت حاصل از آن عادت کرده است.
این مسئله ساده نیست؛ زیرا اسماء الهی آثار متفاوت دارند. برخی اسماء، حیثیت جلالی دارند. «القوی» از اسمائی است که جنبهٔ جلال و قدرت در آن آشکار است و «الرقيب» نیز اسم و صفتی است که با مراقبت و احاطه ارتباط دارد.
بنابراین انسان نباید صرفاً چون ذکری را جایی دیده یا عددی برای آن شنیده است، خودش شروع به تکرار آن کند. در سلوک، هم انتخاب ذکر و هم عدد و نحوهٔ استعمال آن باید در جای خودش قرار بگیرد.
اسماء جلالی و احتیاط در ذکر
برخی از این اسماء، جلالی هستند. انسان حق ندارد هر زمان و به هر صورتی که خواست، ذکری را برای خودش انتخاب کند و آنقدر بر آن مداومت کند که به آن عادت پیدا کند؛ طبیعی است که وقتی پس از مدتی آن را کنار میگذارد، چند روزی احساس کند چیزی کم شده است.
حتی کیفیت تلفظ اسم نیز اهمیت دارد. مثلاً گفتن «القریب» یا «الرقيب» با «الف و لام» یک بحث دارد؛ ذکر بدون «الف و لام» بحث دیگری دارد و آوردن «یا»ی منادا نیز حکم و معنای دیگری پیدا میکند. این تفاوتها بیحساب نیستند.
اگر بناست در یک مشرب سلوکی خاص قرار بگیریم، باید دستورهای همان مشرب را دنبال کنیم. اینکه در جای دیگری، شخص دیگری چه دستوری داده است، بحث دیگری است. اگر اکنون میخواهیم در این مسیر قرار بگیریم، باید قدمبهقدم و بر اساس همان مبنا جلو برویم.
البته کسی که چندین سال با ذکری مأنوس بوده، حکمش متفاوت است. قبلاً هم عرض کردم کسانی که سالیان طولانی ذکری را به این صورت گفتهاند، فعلاً همان را ادامه دهند تا تکلیفشان بهطور مشخص روشن شود.
هر ذکری باید مستند باشد
دربارهٔ خواندن بعضی سورهها نیز همین مسئله مطرح است. ممکن است کسی مثلاً هر روز سورهٔ محمد صلیاللهعلیهوآله یا سورهٔ لقمان را با نیت خودسازی بخواند. نخست باید پرسید: چرا این عمل را انتخاب کردهاید و چه کسی آن را به شما گفته است؟
اینکه «چه کسی گفته» بسیار مهم است. نمیتوان گفت چون خودم دوست داشتم، یا شنیدهام برای خودسازی خوب است، پس آن را بهعنوان یک دستور سلوکی دائمی انتخاب میکنم.
باید این امور را مستند و قدمبهقدم پیش برد.
کسی که با انبوهی از پیشفرضها و آموختههای پراکنده پای درس یک معلم مینشیند و حاضر نیست هیچیک از آنها را دوباره بررسی کند، بهرهٔ چندانی نمیبرد. گاهی باید یک فروپاشی در نظام فکریِ پیشین اتفاق بیفتد و انسان آجرها را از نو، منظم و بر اساس یک مبنای واحد روی هم بچیند.
دستور عمومیِ آغاز راه
من پیشتر عرض کردم که در آغاز، فقط این امور را در دست بگیرید:
صلوات، استغفار و تسبیحات حضرت زهرا سلاماللهعلیها.
فعلاً ذکرهای دیگر را خودسرانه به آن اضافه نکنید.
البته اگر کسی گرفتاری خاصی در قوهٔ خیال داشته باشد، پریشاناحوال باشد یا اضطراب نفس و مشکلاتی از این دست داشته باشد، ممکن است برای درمان همان وضعیت، دستور خاصی داده شود؛ مثلاً گفته شود مدتی ذکر:
«لَا إِلٰهَ إِلَّا اللهُ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هیچ معبودی جز خدا نیست.
را در کنار آن اعمال داشته باشد.
این دیگر نسخهٔ عمومی نیست؛ باید شخصبهشخص تشخیص داده شود که چه مشکلی در وجود او هست و برای آن وضعیت از چه دستوری استفاده شود.
استاد همیشه باطن شاگرد را نمیبیند
نباید همهچیز را به این واگذار کرد که «استاد خودش میبیند». اولاً بسیاری از استادانی که چنین قدرتهایی داشتند، اکنون از دنیا رفتهاند و دست ما به آنان نمیرسد؛ ثانیاً حتی استادان و اولیای الهی نیز لزوماً همیشه باطن اشخاص را مشاهده نمیکنند.
این نکته را خوب بدانید: رؤیت آنان دائمی نیست. حضرت استاد نیز در سخنانشان تصریح کردهاند که اولیای خدا همیشه در حال مشاهدهٔ باطن اشخاص نیستند؛ ممکن است در فاصلهای مانند چهل روز، یک بار چنین مشاهدهای برایشان حاصل شود. دائمالرؤیه نیستند.
پس سالک باید احوال و وضعیت خودش را بیان کند. اگر استاد نگاه عمیقی داشته باشد و بتواند از ظاهر، چشم، رفتار و حالات انسان نکاتی از باطن او را دریابد، آن را نیز در دستوری که میدهد لحاظ خواهد کرد؛ اما شاگرد نباید بنشیند و بررسی کند که استاد اکنون باطن مرا دید یا ندید. وظیفهٔ او این است که حالش را صادقانه بیان کند.
ابتدا روی ریل سلوک قرار بگیرید
این دستورها زمانی معنا پیدا میکند که انسان عزم جدی برای سیر و سلوک داشته باشد و واقعاً حرکت را آغاز کند؛ مراقبه، محاسبه و دیگر آدابی را که پیشتر گفتیم وارد زندگی کند و روی ریل سیر و سلوک قرار بگیرد.
اینکه دائماً بگوید «من قبلاً چنین خوابی دیدهام» یا «سالها پیش فلان حالت برایم اتفاق افتاد»، مسئلهٔ اصلی نیست. آنچه پیش از ورود جدی به مسیر اتفاق افتاده، فعلاً کنار گذاشته شود.
روی ریل سلوک قرار بگیرید؛ از آنجا به بعد باید دید حال فعلی شما چگونه است و بر اساس همان حال جلو رفت.
«الحي» یا «یا حی»؟
در آغاز سلوک، حتی شکل ذکر گفتن نیز اهمیت دارد. انسان نباید بدون دستور، اسم را با «الف و لام» بگیرد و مثلاً مرتب بگوید:
«الْحَيُّ، الْحَيُّ…»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): زندهٔ مطلق، زندهٔ مطلق…
البته اگر این اسم در ترکیب یک آیهٔ قرآن باشد، مسئله متفاوت است؛ مثلاً در آیةالکرسی میخوانیم:
«اللَّهُ لَا إِلَٰهَ إِلَّا هُوَ الْحَيُّ الْقَيُّومُ» (بقره، ۲۵۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خداست که هیچ معبودی جز او نیست؛ زنده و برپادارندهٔ هستی است.
اینجا «الْحَيُّ» در متن آیه و در ترکیب خودش قرار گرفته است. سخن ما دربارهٔ این است که انسان آن را مستقلاً بهعنوان ذکر انتخاب کند و بگوید «الحي، الحي…».
برای اینکه ببینیم در دستور مأثور چگونه آمده است، یکی از بهترین مستندات، دعای پس از نماز جعفر طیّار است.
ذکرهای دعای نماز جعفر طیّار
در دعای مأثور پس از نماز جعفر طیّار، از امام صادق علیهالسلام نقل شده است که ذکرها با کیفیت مشخصی گفته میشوند؛ از جمله:
«يَا رَبِّ يَا رَبِّ» حَتَّى يَنْقَطِعَ النَّفَسُ؛ «يَا رَبَّاهُ يَا رَبَّاهُ» حَتَّى يَنْقَطِعَ النَّفَسُ؛ «رَبِّ رَبِّ» حَتَّى يَنْقَطِعَ النَّفَسُ؛ … «يَا حَيُّ يَا حَيُّ» حَتَّى يَنْقَطِعَ النَّفَسُ.
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): «ای پروردگار، ای پروردگار» تا نفس پایان یابد؛ سپس «ای پروردگار من» تا پایان نفس؛ سپس «پروردگار من» تا پایان نفس؛ … و «ای زندهٔ جاودان، ای زندهٔ جاودان» تا پایان نفس.
دقت کنید که اینجا نمیفرماید «الحي، الحي»، بلکه میفرماید:
«يَا حَيُّ، يَا حَيُّ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای زندهٔ مطلق، ای زندهٔ مطلق.
و این ذکر را تا پایان یک نَفَس میگوید.
«تا نفس داری» یعنی در یک نَفَس
این تعبیر «تا نفس داری» بسیار مهم است. مقصود این نیست که انسان از صبح تا شب دائماً این ذکر را بگوید. منظور این است که در یک نَفَس، تا جایی که نَفَس اجازه میدهد ذکر را ادامه دهد.
مثلاً:
«يَا حَيُّ، يَا حَيُّ، يَا حَيُّ…»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای زندهٔ مطلق، ای زندهٔ مطلق، ای زندهٔ مطلق…
اما اصل، توجه است. اگر کسی در همان یک نَفَس فقط یک «یا حی» بگوید، ولی آن را با توجه حقیقی بگوید، از تکرارهای فراوانِ بیتوجه ارزشمندتر است.
تکرارهای متعدد خود نوعی کثرتاند؛ در حالی که آنچه در اینجا دنبال میکنیم، رسیدن به وحدتِ توجه است.
برای سالک مبتدی، آغاز کار از همینگونه ظرافتهاست. یکی از بهترین مستندات ما نیز همین دستور مأثور در نماز جعفر طیّار است.
مراتب خطاب: «یا رب»، «یا ربّاه»، «رب»
در همان دستور نیز ترتیب قابل تأملی وجود دارد. ابتدا میگوید:
«يَا رَبِّ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای پروردگار من.
سپس:
«يَا رَبَّاهُ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای پروردگار من.
و بعد میرسد به:
«رَبِّ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پروردگار من.
یعنی حتی برداشتهشدن «یا»ی منادا نیز از ابتدا نیست؛ مراحلی طی میشود تا خطاب به این صورت برسد. نمیشود انسان همان ابتدای راه، بدون توجه به این مراتب، خودش شروع کند به گفتن «رب، رب، رب».
همهٔ اینها حساب دارد. قصه دارد؛ اما قصهای حقیقی، نه داستان و رمان. سیر و سلوک در همین جزئیات و ظرافتها معنا پیدا میکند.
پاورقی تدوین: متن حاضر بر پایهٔ پیادهسازی ماشینیِ صوت (ASR) ویرایش شده است. ترجمههای فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار پرسشوپاسخ و مداخلات حاضران حذف شده و فقط گفتار استاد باقی مانده است. این نسخه فاقد Segments است.