یا رب اعوذبک من همزات الشیاطین و من شر نفسي و من شر خلقک. بسم الله الرحمن الرحیم. لا حول ولا قوة الا بالله العلی العظیم. اللهم ایاک نعبد و ایاک نستعین. الحمد لله على کل نعمه و اسال الله من فضله. المستغاث بک یا صاحب الزمان. المستغاث بک یا صاحب الزمان. المستغاث بک یا صاحب الزمان. السلام علیک یا داعی الله و ربانی آیاته. السلام علیکم و رحمة الله.
روز شهادت حضرت امام هادی صلوات الله عليه است. انشاءالله امام زمان عزیزمان هر کجا که هستند، قطعاً محزون و عزادارند. انشاءالله خدا به برکت این پنج شهید گمنام و خوشنامی که در محضرشان هستیم، غم را از دل آقامان بردارد و حضرتش هر کجا که هستند، به جان جد بزرگوارشان، تکتک ما و متعلقین ما را دعا کنند. صلواتی هدیه بفرمایید.
اللهم صل على محمد و آله.
ماه رجب هم هست و شدت رحمت خدا در حال ریزش است. یکی از هدایایی که تقدیم میکنیم ـ البته امروز حدود هفت، هشت تا هدیه میخواستیم تقدیم کنیم، منتها در بحث کشک، کشکول نور و اینها آنجا تقدیم کردیم ـ در کانال هم در خصوص ماه رجب آمده است. یکی از آنها را که تقریباً مهمترینش است تقدیم میکنم.
حضرت آقای قاضی روحشان شاد. ایشان به همه کسانی که در مسیر سلوک بودند دستور میدادند و بنده حقیر هر کدام از بزرگان را که توجه کردم، دیدم این دستور را به شاگردانشان دادهاند که شما هم انشاءالله شاگردان اشراقی حضرت علامه حسنزاده علیه الرحمة و الرضوان هستید. بسیار حضرت استاد هم تأکید داشتند. اتفاقاً یکی از سورههایی که ایشان خیلی علاقهمند بودند، همین سوره است؛ سوره توحید که شناسنامه خداست و در آن از احدی جز حضرت حق سخن گفته نشده است.
از ذات گرفته آمده تا انزل مراتب، مراتب ظهور ذات. همه آنچه هست منتسب به ذات است. «قل هو الله احد». عرض کردیم وقتی «هو» قبل از «الله» میآید، آن «الله» چیست؟ ذات است؛ مثل همینجا: «قل هو الله احد». احدیت هم که اعلی مرتبه است. همینگونه میآید تا دوباره: «ولم یکن له کفوا احد». این کلمات همه حسابشده است.
از احدی جز حضرت حق در آن سخن گفته نشده، حتی آیه سه سوره حدید که بسیار مورد توجه حضرت استاد بود. یکی از دوستان عزیز و جدید ما میخواستند به زیارت قبر منور حضرت استاد بروند. گفتند چه کار کنند؟ چند پیشنهاد به ایشان دادم. یکی از آنها همین بود که این آیه سه سوره حدید را دستتان بگذارید روی قبر حضرت استاد و چند مرتبه بخوانید و هدیه به ایشان کنید؛ دستتان را میگیرند ایشان.
«هو الاول والآخر والظاهر والباطن وهو بكل شيء عليم»
باز درست است که هر اولی «هو»، هر آخری «هو»، هر ظاهری «هو» و هر باطنی «هو» است، چنانکه حضرت استاد فرمودهاند؛ اما باز انتهای آیه از شیء سخن گفته: «وهو بكل شيء عليم». باز از کثرات سخن گفته است، اما این سوره مطلقاً مشوب به کثرت نشده است؛ یکپارچه وحدت محض است.
حالا آن دستور چیست؟ حتماً لحاظ کنید؛ فرمودند که در ماه رجب مخصوص این ماه است. در ماه رجب حتماً سعیتان بر این باشد که در کل ماه، ده هزار مرتبه سوره «قل هو الله» را بخوانید.
حالا اثرش چیست؟ اثر «قل هو الله احد» ده هزار مرتبه چیست؟ چرا به سالکین الی الله این تأکید شده است؟
ثبات قدم میآورد. تثبت وجودی میآورد. آنچه برای شما اثبات شده را در وجودتان تثبیت میکند. شما یک وقت باوری را قبول دارید، اعتقادی را باور کردهاید، باور دارید؛ اما در وجودتان هنوز شکل نگرفته، جان نینداخته، در وجودتان تثبت پیدا نکرده است. اصطلاحاً عرض میکنیم که هنوز تحقق پیدا نکرده است. این سوره این کار را میکند. پایتان را محکم میکند، میخکوبتان میکند در مسیر توحید.
ما هم گمشدهمان توحید است. اصلاً ولایت، باطن توحید است؛ روح توحید است و آنچه برای من و شما میماند، همین توحید است.
وحدت و سیر ما در «غصص سعود» و «انا الیه راجعون ثم یعرج الیه»؛ این معراج الیه یا الی المسیر، اینها بوی چه میدهد؟ حرکت از کثرت به وحدت. اصلاً حرکت ما همین است.
نمازی که الان در این مسجد مقدس خواندیم، نمازی بود که ما را حرکت داد؛ نفس ما را از کثرت به وحدت. اگر کسی نماز خواند اما مطلقاً از کثرت فاصله نگرفت، بویی از وحدت نبرده است. نمازش، نماز نیست. این ده هزار مرتبه کمک میکند که این حالت در انسان ایجاد شود. نفس شروع کند به حرکت از سمت کثرت به وحدت، که اصلاً مطلوب غایی ماست.
این برای ماه رجب. البته ما آن حرز شخصی یا حرز خانوادگی را که تقدیم کرده بودیم، خدمتتان عرض کردیم حتماً داشته باشید که بسیاری از بزرگان دارند. استاد تأکید داشتند، شیخ قمی در مفاتیح آورده که گفتیم بیماری را از خانه، مخصوصاً بیماریهای صعبالعلاج، و بلاها را از کودکان و فرزندان در منزل برمیدارد.
یادتان هست؟ شبی صد تا «قل هوالله» بود و سه تا ناس و سه تا فلق؛ به آن میگویند حرز خانوادگی. این را که شما هر شب میخوانید، خودش در طی این ماه میشود سه هزار تا. هفت هزار تای دیگر میماند که آن را هم طی ماه تقسیم کنید. هر چند تا که میتوانید در هر روز داشته باشید تا انشاءالله به آن برسید.
بعد در ماه شعبان دیگر این ده هزار تا نیست؛ دستور دیگری دارد. انشاءالله رسیدیم تقدیم میکنیم. در ماه مبارک رمضان هم دستور دیگری دارد و اصلاً سوره دیگری است. سورههایشان فرق میکند، عددش هم فرق میکند.
این از هدیه ما که البته اجمالاً عرض کردیم و گذشتیم. برای اینکه ورود به بحث کنیم، البته من هنوز میترسم وارد متن کتاب شوم. هنوز مطالبی باقی مانده که باید بشنوید. به نظرم میرسد حداقل یک جلسه که امروز باشد، شاید جلسه بعد هم باز ما مقدماتی بگوییم، بعد برویم در متن؛ که این مقدمات به شما کمک میکند. برای شما خوب است که سهولت فهم ایجاد شود.
برای اینکه امروز خوب وارد متن شویم، دو تا مقدمه باز برای این متن...
موضوع امروز را باید بچینم.
اولاً عذرخواهی کنم؛ صادقانه، خالصانه و خاضعانه از تکتک شما خواهران و برادران محترم، از اینکه اگر ما حرفی زدیم و دلرنجی ایجاد شد، کسی دلش رنجید. بعضیها گفتند تن و بدن ما با این امتحانات لرزید. من عذرخواهی میکنم. هدف ما لرزاندن تن و بدن شما نبود. هدف ما یک محک بود که هم خودتان، خودتان را بسنجید و هم بنده.
اگر حرفی از تعطیلی جلسه زده شد، بعضیها دلنگران شدند. بعضیها چه ختمها و خطمات و چه توسلاتی که برای مشکلات خودشان انجام دادند؛ توسلاتی که برای خودشان نداشتند. من شرمندهام. دست بالا همه شما را میبوسم و من را حلال کنید.
اگر نمرههایتان پایین شده، هم در خلوت و هم در جلوت عرض کردم، همه را از خودم میدانم؛ بیعرضگی خودم که نتوانستم مطالب را خوب منتقل کنم تا پاسخهای خوبی برای شما حاصل شود، اگر بعضیها نمرههایشان پایین بود.
جزوههایتان را دیدم. واقعاً بعضی از جزوههای بنده مرا متحیر کرد که واو به واو پیاده شده بود، با خط خوش، عالی، خوب و بدون اشتباه. البته اشتباهات ویرایشی، یعنی انشایی، بعداً برطرف میشد. خیلی خوب.
بعضیها هم که اصلاً جزوه ندادند، یا اگر جزوه دادند، یک برگ و دو برگ مثلاً. حالا دیگر تن و بدنها را نلرزانیم. بگذریم.
مقدمه دوم اینکه، اینکه میگویم مقدمه بر درس، این عذرخواهی بنده باعث میشود که حالا این مطالب شاید برای شما عجیب باشد، ولی انشاءالله در مسیر به اینها میرسید. این عذرخواهی بنده حتی منافذ نزول فیض را به روی من و شما باز میکند. میگویم مقدمهای برای سهولت فهم. از آن عبور کنیم.
مقدمه دوم اینکه، الان یک صوت از حضرت استاد، حدود هشت دقیقه، میشنویم تا از نفس پاک ایشان هم بهرهمند شویم.
خلاصه صحبت حضرت استاد این است که تمام روایات و آیات را بزرگان به سه دسته تقسیم میکنند. کلیتش را عرض کنم. بر اساس آن روایت شریف که سید حیدر آملی در کتابشان آوردهاند و حضرت استاد بارها از ایشان نقل کردهاند که پیغمبر عزیز عالم فرمودند:
"الشریعة أقوال و الطریقة أفعال و الحقيقة أحوال"
آیات و روایات، حتی کتابهایی که بزرگان قلم زدهاند، به همین صورت در سه بخش شریعت، طریقت و حقیقت تقسیم میشوند.
یادتان هست عزیزانی که مشرف شدند؟ هرچه لواسان تشریف آوردند، یک شبی ـ نمیدانم جلسه دوم بود به گمانم ـ ما از روی این کتاب، تفسیر سوره جمعه ملاصدرا، برایتان گفتیم که ماحصل رساله علامه طباطبایی علیه الرحمه با شما در آخر سر چه میکند. بعد یک تأیید عرفانی از ایشان خواندیم که ایشان انسانها را به سه بخش تقسیم کردند: عوام، خواص و خاصتران.
یادتان هست؟ عوام را فرمودند ایمانشان غیبی است، خواص ایمانشان عینی است و خاصتران عیانی است.
حالا خاصتران چه کسانی بودند؟ محبوبان. خواص چه کسانی بودند؟ محبان.
آنهایی که از عوام جلو میزنند، خاص میشوند؛ محب میشوند. آنهایی که خاصالخاص میشوند، خاصتران هستند؛ چه کسانی؟ محبوبان.
این را در آن جلسه گفتیم که بعضیها خیلی حاضر جواب بودند. شیرین، عالی و قشنگ در جلسه اشاره به همان آیه کردند. من هم از آنها یاد گرفتم و گفتم:
"إن كنتم تحبون الله فاتبعوني يحببكم الله"
شما تبعیت حضرت حق کنید تا خدا عاشق شما شود. خدا که عاشق شما شود، شما دیگر از مرتبه خواص میروید به خواصِ خاصالخاص؛ یعنی از محب پل میزنید و به محبوب شدن میرسید. محبوب میشوید.
این را حضرت استاد به زیبایی در این هشت دقیقهای که برایتان میگذاریم توضیح میدهند. همین سه بخش را به زبان دیگری برای من و شما بیان میکنند.
همین سه بخش که عوام میروند سراغ شریعت و فوقش یک «لا اله الا الله» میگویند و شب قدر میروند یک توبهای میکنند و اهل عمل نیستند. اهل تأمل در قرآن یا حتی قرائت قرآن نیستند. زباناً شهادتین را جاری کردهاند و خودشان را مسلمان شناسنامهای میدانند. عواماند.
شریعت را فوقش یک پوستهای از شریعت، آن هم خیلی دستوپا شکسته، عمل میکنند.
اما خواص کسانی هستند که میروند سراغ طریقت. از طریقت و افعال و اعمال پیغمبر را نگاه میکنند، به آنها تأسی میکنند و بالا میروند تا مرحله و مرز محبین. محب میشوند، عاشق میشوند، دلداده میشوند. به عشق آنها اعمالشان را انجام میدهند که در مسیر طریقتاند.
اینها اهل عملاند، اهل کارند. به قول حضرت استاد، کار میکنند، زحمت میکشند، نماز شب میخوانند، قرآن میخوانند، مسبحات قبل از خواب میخوانند، ذکر دارند، برنامه دارند، سیر و سلوک دارند، کلاس دارند، درس و بحث دارند. اینها خواصاند، محباند.
حالا چه کسانی خاصترند؟ خاصالخاصاند؛ آنهایی که محبوب میشوند. آنها باید چه کنند؟ حالا اینجا ما خیلی حرف داریم. اگر بشود امروز، اگر نشد جلسات بعد. خیلی اینجا حرف باید پیاده شود.
بعد برویم سراغ متن کتاب که... این آخریش چه بود؟ قول؟ یا حقیقت و احوالی، احوال.
تا حالا حال امام زمان به شما منتقل شده است؟ میدانید از آن چهارده نوع گریهای که در جلسهای با ـ نمیدانم ـ آقا ابا فضل عزیزم میداند که اینها را دستهبندی کرده، آن صوت هنوز هست یا نه؟ چهارده نوع اشک را بنده آنجا توضیح دادم و مبانیاش را بیان کردم.
یک نوع که آخری است، آخرین نوع اشک، یا حال بکائه، انتقال حال حجت به تو است. خیلی حال عجیبی است، دیوانهکننده است. آثار عجیبی دارد و البته مقدمات میخواهد.
این آخرین مرحله مال اینهاست؛ کسانی که حالشان حال حجت خدا میشود، نه فعل و قولشان. این کار هر کسی نیست. اینها دیگر خاصالخاصاند.
دیگر به جایی میروند، تا جایی میروند که «لا فرق بینهم و بین حبیبهم یا معنا فی درجاتنا».
حالا حضرت استاد این را میخواهد بیان کند. ما هم در کنارش، در دامنه بحث هشت دقیقهای حضرت استاد، نکاتی را تقدیم میکنیم در خصوص ربوبیت نفس؛ حرفی که هر بار خواستیم بگوییم، بغض گلویمان شکست، نگذاشتند این را بگویم و ترسیدم چهار ستون بدنم لرزید از اینکه کسی در جلسه آمادگیاش را نداشته باشد و این حرف را بشنود، من را چوب بزنند.
به شما هم بگویم، حداقل یکی دو بار در این قریب به چهل جلسهای که در محضر شما بودیم، چوب خوردم؛ چوبم زدند به خاطر گفتن بعضی حرفها که زود بوده، نه اینکه غلط بوده. الحمدلله حرف غلط نزدیم؛ زود بوده.
بر بنده هم دعا کنید. اما الحمدلله تا دلتان بخواهد سله گرفتیم برای بیان این حقایق و معارف.
من یک سؤال...
از شما بپرسم؛ قبل از اینکه کسی از این جلسه برود، در وجود خودت جواب بده. اگر این چهل جلسه نبود ـ البته قریب به چهل جلسه؛ دو جلسه هم بوده که ضبط نشده، یعنی یا ضبط شده و به دست ما نرسیده، یعنی سیوهشت جلسه و امروز سیونه جلسه؛ اگر میگوییم چهل جلسه، واقعاً نزدیک به چهل جلسه شده است ـ اگر خدای منان این لطف و این توفیق را به بنده و شما نمیداد که سر این سفره در این چهل جلسه بنشینیم، چه میشد؟ از نظر شما چه اتفاقی میافتاد؟ در وجود خودت بنشین و فکر کن.
ضرر کردی که الان این حرفها را شنیدی؟ ضرر کردی که این چهل جلسه وقت گذاشتی؟ اگر نمیگذاشتی چه میشد؟ چه اتفاقی میافتاد؟ کجا بودی؟ چه چیزی گیرت آمده بود؟ به چه چیزی میرسیدی؟ حالا که وقت گذاشتی و خدا این لطف را به تو کرد، به چه چیزی رسیدی؟
من دعا میکنم در حق آن عزیزانی که حرفشان این است. نه اینکه ناراحت نبودند که جلسه تعطیل شد؛ یک جلسه، دو جلسه نداشتیم. نه اینکه ناراحت نبودند؛ ناراحت بودند. اما این جمله خیلی جمله عرشیهای است که کسی بگوید: «آنقدر حضرت علامه به ما سوغات از این چهل جلسه داد، آنقدر حقایق به ما چشاند و آنقدر علوم و معارف در وجود ما ریخت که تا آخر عمر ما گرفتار شدیم. اگر همینجا دفتر بسته شود، اصلاً همین را بگویند: همین چهل جلسه.»
این حرف، حرف قشنگ و درستی است؛ اگر کسی حرف را گرفته باشد.
خستهتان نکنم، چون حرف زیاد داریم. صحبت حضرت استاد را گوش بدهیم و برای روح بلندشان صلوات بفرستید.
اللهم صل على محمد.
عرض کردیم که جناب شیخ بهایی در اربعین خود، چهل حدیث از غرر احادیث را جمعآوری کردند که «اربعین» نوشته شد. این حدیث یکی از همان احادیث اربعین ایشان است که جناب کلینی در کافی نقل فرموده است. جلد دوم کافی، صفحه صد و هشتاد و شش، این کافی معرّب. اسناد روایت از حضرت میآید تا به حضرت امام صادق علیه السلام که فرمود:
قال، قال رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم: «من عرف الله».
حالا به شرح جناب شیخ بهایی بر اربعین رجوع بفرمایید. شرح جناب شیخ صالح مازندرانی بر شرح اصول کافی خیلی ارزشمند است؛ بهخصوص این یازده جلدی که چاپ شده، با حواشی مرحوم آقا شعرانی بر آن. خود حواشی ـ به اسم حاشیه است ـ کمتر از شرح نیست؛ کمّاً و کیفاً هم که جای خود دارد و خیلی کتاب ممتعی است. فرمایشاتی دارند.
«من عرف الله»؛ مراتب عرفان، مراتب معرفت دیگر. «من عرف الله و عظمه»؛ مراقبت، مراقبت، حضور.
«ولا تكونوا كالذین نسوا الله فأنساهم أنفسهم».
«من عرف الله و عظمه منع فاه من الكلام».
صادرات و واردات دهان را مواظبت میکند. دهان که هرزه شده، مزبله شده، هرزهخوار میشود. هرزهخوار، هرزهگو میشود و صادرات و واردات که هرزه شده، جان تیره میشود.
«من عرف الله و عظمه منع فاه من الكلام».
تصور موضوع میشود، تصور محمول میشود؛ بله، تصورات اطراف و اینها، اینها تعقب پیدا میکند. آنگاه حرف میزند. بله، چانهاش را عقل میگرداند، نه عادت.
«من عرف الله و عظمه منع فاه من الكلام و بطنه من الطعام وعفا نفسه».
بعضی از نسخههای کافی «عنا» دارد، از تعنیه رنجه، اما «عفا». ما وقتی همین کافی را اعرابگذاری میکردیم و تشریح میکردیم، خیلی هم زحمت کشیدیم. به کتابخانهها رجوع کردیم، به نسخهها رجوع کردیم، خیلی زحمت کشیدیم. این متنی که هست درست است؛ چند جا غلطهایی دارد. آن غلطها متأسفانه در این چاپهای متعدد که شده، به ما تذکر داده نشده است. ما هم دنبال چند کلمه ناچیز بودیم. بالاخره یک چاپ اینچنین است، این مقدار پیش رفته؛ اما کتاب با زحمت تهیه شد و چه زحمتهای شب و روزی.
«منع فاه من الكلام و بطنه من الطعام وعفا».
بله، «عفا» محو میکند؛ همچون... عفا محو کردن است. آن حدیث دیگر را داریم که آنقدر رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم امر به مسواک فرمود که ما ترسیدیم سبب همین عفای دندان ما بشود؛ دندان محو بشود. اینطور عفاست، خلاصه.
«وعفا نفسه بصيام و القيام».
حضار دهانشان آب افتاد. گفتند: خب، این کسی که «منع فاه من الكلام و بطنه من الطعام و عفا نفسه بصيام و القيام»؛ خب این از اولیاءالله است.
قالوا بآبائنا و أمهاتنا یا رسول الله، ها، اولیاءالله؟
بله، بله.
قال رسول الله: هم به همین قدر هم ولیّالله میشود؟ با اینکه کار است و چقدر کار است.
قال: «ان اولیاء الله سکتوا فکان سکوتهم ذکرا».
علاوه بر آن مقامات، آن سه قسمت: «سکتوا فکان سکوتهم ذکرا». بیدارند، هوشیارند، لب نمیجنبانند، یکپارچه حیاتاند، یکپارچه شعورند، حضورند. به مقام اندیت رسیدند.
«فی مقعد صدق عند ملک مقتدر» هستند.
«فکان سکوتهم ذکرا و نظروا فکان نظرهم عبره»؛ اعتبار است.
«و نطقوا فکان نطقهم حکمت».
میبینید کم حرف میزنند، اما وقتی به حرف میآیند، هر یک جملهشان یک کتاب است، یک موضوع رساله است. اینهایی که کمگو میشوند، چقدر گزیدهگو میشوند. اینهایی که کم حرف میزنند، وقتی به حرف میآیند، چقدر حرفهایشان پربرکت است.
«و نطقوا فکان نطقهم حکمت و مشوا فکان مشیهم بین الناس برکه».
«لولا الآجال التي قد كتبت لهم لتقر أرواحهم في أجسادهم خوفاً من العذاب و شوقاً إلى الثواب».
امثال اینگونه روایات. اینها را که روایات عملیه جزائیه است، اینگونه روایات و آیات را آوردند به حساب ریاضت؛ زحمت، به راه افتادن، گفتند طریقت.
آن اولی را شریعت که مربوط به عام است؛ اکثری این دو. دومی که امثال اینهاست، تن به کار دادن، طریقت؛ مسیر، راه، عمل کردن، تن به کار دادن، راه افتادن، اینطور.
و میدانید که:
«انا لا نضیع اجر من أحسن عملا».
به راه افتادی، نتیجه عایدتان میشود.
«ان ماهیه اعمالکم ترد الیکم».
هر کسی زرع و زارع و مزرعه خودش است. آنچه در مزرعه جانت کاشتی، سبز میشوی؛ مهمان سفره خودت هستی. از کسی گله نداشته باش؛ خودتی. بیرون از تو نیست، خارج از تو نیست. از خود بطلب. داخلی است، از خودت است. همه در تو سبز میشود.
کان قندم، نیشتان شکرم؛ هم زمان میزاید و هم میخورم.
و هر کسی مهمان سفره خود است.
نشد. اینها که نتیجه برایشان حاصل میشود، نتیجه این اعمال که خودشان را در یک انبساط، ابتهاج، ارتیاح و حالات دیگری که الان اول قسمت دهگانه را بیان میفرماید، اینها که عاید میشود، اینها حقیقت است که «الشریعة أقوال والطریقة أفعال والحقيقة أحوال»؛ که یک گوشه از آن حدیث است که از جناب رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم نقل میکنند.
و تشبیه را اینگونه فرمودند که کشتی هست و دریا هست و غواصی کردن و به دست آوردن. آن کشتی نشستن، تشبیه و مثال و تقریب، همان شریعت است. آن دریا، به راه افتادن است. آن احوال و حقایقی که عاید میشود، آن دُر و لؤلؤ و ذخایر و گوهرهایی است که آدم با غواصی به دست میآورد.
اینها را به صورت یک خلاصهای در «هزار و یک نکته»، اگر خدمتتان هست، در ضمن تلویحی از این نوشتههای ما، در نکته پانصد و بیست و سه آوردیم. فرمایشات این آقایان را به تفصیل آوردهایم. روح بلندشان صلوات.
اللهم صل على محمد و آل محمد و عجل فرجهم.
پس این نکته پانصد و بیست و سه را در «هزار و یک نکته» حتماً بروید ببینید که در حقیقت این مطالبی که امروز اجمالاً فرمودند، آنجا بازترش کردهاند.
حالا میخواهیم چه چیزی را متوجه شویم؟ اصلاً هدف ما امروز چیست؟ میخواهیم انشاءالله خدا لطف کند، یک مقدار ارتقای وجودی پیدا کنیم؛ متوجه شویم که قدمبهقدم داریم جلو میرویم، باید چه کنیم و به کجا باید برسیم.
این کتابی که، رسالهای که دست بنده است، رساله تحریر حضرت آیتالله جوادی آملی بر «رسالت الولایه» علامه طباطبایی است. البته این جلد اولش است. در صفحه پانصد و دوازده فرمایشی را میآورند. ایشان اینجا خیلی شیرین میفرمایند:
با توجه به اینکه مقصود از مجاری ادراکی و تحریکی، تحریکیِ چه کسی؟ چنین انسان سالک و واصل متقرب است که بعد از محب خدا شدن، همان بحث محب خدا شدن، به منزلت والای محبوب بودن صعود مینماید؛ اصلاً سیر، سیر صعودی است.
شما خودتان الان میتوانید تشخیص دهید که پسرفت کردهاید یا پیشرفت؟ صعود داشتهاید یا نزول؟ این نکته خودش مهم است. چون انسان الان نفسش بصیر است. هر کسی بهتر از دیگری خودش را میشناسد.
حالا میخواهیم توجه کنیم که خصوص اعضا و جوارح ظاهری نیست. الان در فرمایشات حضرت استاد نمیدانم چه کسی توجه کرد. چون فرمودند میبینی سکوت گرفته، ساکت است، نطقی ندارد؛ همان یکپارچه ذکر است. جوارحش بیکارند. چه چیزی در کار است؟ جوانح.
اینجا هم حضرت آیتالله جوادی آملی همین را تصریح میکنند: خصوص اعضا و جوارح ظاهری نیست، بلکه جوانح باطنی نیز منظور خواهد بود.
پس اگر رؤیت وجه خدا بهره چشم باطنی برخی از صاحببصران شد، باید بدانند این رؤیت وجه خدا چیست؟ همان لقاءالله است. باید بداند که با چشم الهی وجه او را مشاهده نمود.
دقت بفرمایید. تو داری میبینی. آقا، من دیدم، من رؤیت کردم وجه خدا را. الان چه نکتهای را القا میکند؟ میگوید با چشم الهی دیدی. یعنی تو نبودی که دیدی.
اولاً این چشم خاکی ندید؛ نفست دید. ثانیاً نفس شما از کجا آمده؟ نفس شما جنسش از چیست؟ نفس کل. پس نفس کل دید. باز نفس کل از کجاست؟ همینطور انتساب اینها از ذات غیبی است. اینها چه هستند؟ اطوار وجودی حقاند، تجلیات الهیاند.
پس تو هم تو نیستی که داری میبینی. این خیلی نکته مهمی است در سیر معرفت. این را میخواستم به شما برسانم که میفرماید:
باید بداند که با چشم الهی وجه او را مشاهده نمود و در حقیقت بیگانهای وسیله شهود وجه خدا نشد، بلکه بصیرت الهی در مقام فعل، وسیله دیدن عبد سالک واصل شد.
چنانکه مبدأ فاعلی، مبدأ فاعلیِ ارائه، آن کسی که این را ارائه کرد نیز لطف ویژه خدای سبحان است؛ به گونهای که هم ارائهدهنده خدا و هم بصیرت باطنی که وسیله رؤیت است، فیض خاص خداست.
جریان ارائه الهی را نیز میتوان از حدیث «إن الله تبارك وتعالی أری رسوله بقلبه من نور عظمته ما أحب» استفاده کرد.
که متن این روایت میفرماید که حضرت حق، الله تبارک و تعالی، بر رسولش نمایان شد. از چه طریقی؟ «بقلبه»، از طریق قلبش. چه چیزی را نمایان کرد؟ «من نور عظمته»، از نور عظمت خودش، «ما أحب»، آنچه را که دوست داشت.
اتفاقاً در توحید، کتاب شریف توحید، یک روایت خیلی قشنگی همین را بیان میکند که پیدایش کردم و امروز برایتان نوشتم.
میفرماید:
«لما اسری بی الی السما»
پیغمبر فرمود: آن وقتی که مرا به آسمان سیر دادند، مرا بردند به آسمان، شب معراج.
«بلغنی جبرائیل مکانا لم یبلغه جبرائیل قط»
جبرائیل مرا به جایی برد که خودش هم تا آن زمان نرفته بود.
توجه دارید؟ امیدوارم متوجه شوید چه میگویم. مگر جبرائیل عقل نیست؟ عقل است دیگر. عقل محض است. عقل پیغمبر است. پیغمبر... اینها لطائف روایات است.
حالا من یک ورق میزنم و یک مقدار باطنش را به شما نشان میدهم. حالا روایت را تمام کنم.
«فکشف لی، فأرانی الله الله اکبر».
این کشف که برای من حاصل شد، الله را دیدم.
«عز وجل من نور عظمته ما أحب».
الله به من نشان داد خودش را از طریق نور عظمتش؛ «ما أحب»، آنطور که دوست داشت.
حالا به نظر شما اینجا قصه چیست؟ خود جبرائیل، خب، طرف باید یک جا را بلد باشد تا دیگری را ببرد. پیغمبر میگوید خودش هم اینجا تا حالا نیامده بود.
یعنی چه؟ یعنی یک وجود، از حیث رتبهای بالاتر از رتبه عقل پیغمبر، آمده دست عقل پیغمبر را گرفته و او را برده آنجا.
بالاتر از عقل چیست؟ قلب است.
احسنت؛ قلب است، رتبه قلب.
اینجا هم فرمود: «فأرانی الله». الله به من نشان داد خودش را با نور عظمتش.
الله مرتبهاش چیست؟ الوهیت است، لاهوت است.
ببینید، شما این سیر معرفت نفس را درست میروید، بعد روایات را هم بهتر میفهمید. رموز و کنوز داخل روایات را هم متوجه میشوید.
یعنی صرفاً با عقلش نرفت بالا؛ پیغمبر آن رتبه را. اگر فقط با عقلش میخواست برود، نمیتوانست. قلبش کمک کرد به عقلش که بالا برود. این نکته بسیار مهمی است که دارم به شما القا میکنم. برای اینکه همین را خوب متوجه شویم، دو سه کمک دیگر بگیرم.
مثلاً ابنترکه در «تمهید القواعد» میگوید. این شرح «تمهید القواعد» است که اینجا گذاشتهام، بعد از کلاس میتوانید ببینید. ایشان میفرماید: عقل به ذات خود توان دستیابی به اشیای خفیه را دارد یا ندارد؟
یک بار دیگر میخوانم: عقل به ذات خود توان دستیابی به اشیای خفیه را ندارد؛ یعنی مراتب پنهان را. ندارد، بلکه نیرویی اشرف از آن لازم است.
بنابراین مهمترین راه معرفت نفس ـ رسیدیم به کلیدواژه ـ مکاشفات باطنی و مشاهدات روشن و بدون پرده است.
چگونه روشن و بدون پرده است؟ حضرت آقای ابنترکه اینجا نگفتهاند، اما ما بگوییم و جوابش را خودمان بدهیم. چه زمانی؟ وقتی که قوه خیال تطهیر میشود و عقل مشوب به وهم نشده باشد. آن موقع مشاهدات، بدون پرده و روشن است.
ادامه فرمایش ایشان که با ریاضت و مجاهدت در خلوتها همراه با ـ دقت کنید، همواره در درسها همین است ـ همراه با دوری شدید از همنشینی با خلق و بریدن و روی گرداندن از شهوتهای باطل دنیا و اینگونه امور، به دست میآید. این بهترین راه معرفت نفس است.
ما قریب به چهل جلسه زانو زدیم تا تازه این رمزها را متوجه شویم. البته این جنس صحبتهای امروز من، جنس عقل عملی است؛ یعنی در کلاس لواسان اینها را باید بگوییم. ولی اینجا هم داریم میگوییم تا کسانی که آنجا نمیآیند، عقب نیفتند و جا نمانند.
یا خدمتتان باز به عنوان نمونه تقدیم کنم تا خیالتان کاملاً مطمئن شود از این موضوع. از شرح اشارات حضرت استاد، یا از...؟
احسن. بله، احسن. این هم حرف درستی است. اتفاقاً همین فرمایش شما، حالا که فرمودید، بگذارید یک تکه از فرمایش شما را ـ که تأیید فرمایش شماست ـ بخوانم. ایشان فرمودند چه؟
جبرائیل اصلاً از اینکه دستش را به پیغمبر داده بود، توانست به آنجا برود. یعنی چه؟ جبرائیل که عقل خود پیغمبر بود. یعنی یک وجود برتر از عقل است؛ یعنی رتبه قلبی پیغمبر اینجا کارساز بود.
یعنی باز همراهی با اساتید فن و اولیای الهی، انسان را میرساند تا آن رتبه و آن مقام.
به همین مناسبت اجازه بدهید که استفاده کنم از فرمایش دیگری از... بله، امینه.
این کتابی که دستتان است، شرح «تمهید القواعد» ابنترکه است از حضرت آقا جوادی آملی. ایشان میفرمایند اگر خواستید مراجعه کنید، صفحه سیصد و شصت و چهار. ببینید میفرماید:
«سیر اهل نظر در حدس و فکر با یک یا دو حرکت محدود به مفهوم است.»
اهل فکر، فلسفه، برهان، این جلسات نظری، عقل نظری، با دو حرکت محدود به مفهوم انجام میشود.
بنابراین سعی حکیم ـ عارف نهها، سعی حکیم ـ بین مجهول و معلوم مفهومی بوده و صفا و مروه او نیز در همین محور خاتمه مییابد؛ بین چه چیزی؟ مجهول و معلوم.
این محدودیت موجب شده است ـ میگوید محدودیتها را حواستان باشد ـ موجب شده است تا اهل نظر از حدس، که حدس دیگر عالیترین مرتبهای است که حکیم به آن میرسد، از مرحله فکر که تدریجی است رشد کند.
فکر تدریجی بود دیگر؛ یعنی حرکت نفس از معلوم به مجهول. این را میگفتند فکر که یکی از سؤالهای امتحانی هم بود. این تدریج است؛ یعنی سیرش تدریجی است، دفعی نیست.
اما وقتی حکیم، یعنی آدم عقلیِ برهانیِ قوی، شد، به حدس میرسد. حدس این است؛ یعنی دفعی متوجه حقیقت میشود. سیر فکری به آن صورت ندارد.
این را حضرت علامه میفرماید: حدس را به عنوان عالیترین قوه نفس از آن یاد میکند. برای چه کسی؟ برای حکیم.
بالاتر از این هم هست؟ میفرماید بوعلی سینا در علمالنفس شفا، بر همین اساس به توجیه وحی نبوت پرداخته و میگوید نفس آدمی همانگونه که در طرف سقوط به جایی میرسد که بر اثر بلادت، از ادراک معانی بدیهی هم عاجز میماند.
اینقدر بر اثر گناه کودن میشود که مباحث برهانی، حتی واضحات و بدیهیات را هم دیگر نمیفهمد. اینقدر کودن میشود. صد بار یک حرف را به او بزنی.
همانگونه که از این طرف اینقدر خطر سقوطش زیاد است، در طرف صعود نیز به مرحله عالیه حدس، یعنی قوه قدسیهای میرسد که چه قشنگ اشاره به این آیه میکند:
"یکاد زیت هایضی و لو لم تمسسوا النار"
آیه سی و پنج سوره نور. آیه نور که در کشف «مِصباحالهدایه» اشاره به همین کردیم، از قوای نفس. گفتیم این روغن نفس، روغن نفس، روغن قدسی است. آنجا گفتیم در بحث توحیدی که در خود وجود شما میجوشد.
اصلاً میگوید: «و لو لم تمسسوا النار»؛ یعنی اصلاً نیازی ندارد کسی آن را لمس کند؛ چیزی از بیرون بیاید و آن را لمس کند. در خودت است. هرچه هست در خودت اتفاق میافتد.
حالا اینجا میفرمود که اما این نکته است: اما عارف فراتر از حدس، قائل به ذوق و کشف است و آن عبارت است از علم شهودی، نه حصولی، و ادراک واقع است بدون آنکه واسطهای در کار باشد.
مقدمه حدسی به دلیل خصوصیت مفهومی خود، قابل طرح در قالبهای استدلالی و برهانی است. حال آنکه در حال کشف، وقتی کشف صورت میگیرد ـ که معنای دیگری هم دارد، اسم دیگرش در عرفان جذبه است؛ جذبه یا کشف ـ مجالی برای استدلال منطقی نیست. هیچ مجالی برای استدلال منطقی در جذبه یا کشف وجود ندارد.
زیرا مدرک چیست؟ بیرون از من. من، مدرکم خارج میشود. زیرا مدرک آن عین خارج است و خارج نه حاکی ماورا است و نه بر چیزی منطبق میگردد.
میگوید اصلاً خارج را اگر بخواهی در علم استدلالی درک کنی، خارج از توست. چگونه میخواهی آن را بفهمی؟ ولی در کشف، خودت متوجه میشوی. در خودت میبینیاش. رؤیت میکنی؛ رؤیت نفسه.
این بهترین شیوه معرفت نفس است.
و باز عرض کنم خدمتتان که حالا میخواهم شما را پلهپله ببرم بالا، به آنجایی برسانم که چند جلسه...
ترس از گفتنش داشتم. پیرو فرمایش عزیزم که فرمودند جبرائیل لب شد و پیغمبر دست او را گرفت و رفت بالا، این کتاب شریف «شرح اشارات» علامه حسنزاده، جلد نهم ـ ببخشید، بله جلد نهم ـ نَمط نهم است. اگر خواستید مراجعه کنید، صفحه نوزده، بیست و بیستویک آن.
یک جایی میفرماید: «فیوضات ظاهری و امور ظاهر عنهم هیهات، هیهات، آثار و کمال و اکمال.»
بعد توضیح میدهند که در روایت است گروهی از اصحاب پیامبر و امامان گفتند که تا زمانی که در محضر آنها حضور داشتیم، حالات خوشی در خود احساس میکردیم.
حضرت استاد میفرمایند که اصحاب پیغمبر یا اهل بیت میگفتند وقتی پیش آنها بودیم، حالات عجیبی داشتیم. حالا حضرت استاد میفرمودند ما هم اساتید و بزرگانی داشتیم؛ تا زمانی که انسان در محضر آنها بود، حالات خوشی به او دست میداد. اما همین که آن بزرگان از دنیا رخت بستند، دیگر خبری از چنین حالاتی نمیبینیم. تازه میفهمد که اینها از فیوضات آن بزرگواران بوده است.
همانطور که اصحاب بعداً فهمیدند که آن حالات از اشراقات و اشرافات حضرت نبی و حضرت وصی بوده است. اساتید ما نقل میکردند که تا زمانی که ما در جوار ایشان و در کنف ایشان بودیم، حالات خوشی داشتیم و شکارهای خوبی میکردیم.
این فرمایش ایشان را یکدفعه یادم افتاد که در این کتاب خوانده بودم و علامت زده بودم؛ پیدایش کردم و برایتان آوردم.
بعد مینویسد: «اندرز». عنوان میزند: «اندرز». اندرز ایشان را گوش کنیم. حال دارید دو سه خط برایتان بخوانم؟
اندرز حضرت استاد:
کسانی که امروز به شما میفرماید، کسانی که میگویند ما فقط با گوش دادن به نوار یا با مطالعه کتاب، دروس را میفهمیم، باید بدانند که زنده باید از زنده استفاده نماید و نوار زنده نیست. باید در کلاس درس حضور یافت و از محضر اساتید استفاده برد؛ زیرا فرمودند:
«خذوا العلم من أفواه الرجال»
علم را بگیرید. از کجا؟ از نوار؟ از صوت؟ از کتاب؟ «من أفواه الرجال»؛ از لبهای مردان اهل علم، نفس به نفس.
همانطور که حضرت امیر در نهجالبلاغه فرمودند، کتابالله مبین میخواهد. آیا کسی میتواند ادعا کند «حسبنا کتاب الله»؟ این افترا به خداست. کتابالله بیان میخواهد و نیاز به مفسر دارد.
این هم نکتهای در خصوص فرمایشی که عزیزم فرمود.
خب، کمکم داریم جلو میرویم و نزدیک نبض بحثمان میشویم. تا اینجا ما متوجه شدیم که باید در مسیر معرفت نفس به گونهای عمل کنیم که از علم فکری برویم به سمت علم شهودی؛ از علم حصولی پل بزنیم و برویم به علم ذوقی و کشفی و جذبی تا به آنجا برسیم.
خب، بالاخره اینجا یک معین میخواهیم، یک کمکحالی میخواهیم. من میخواهم آن کمکحال را امروز به شما معرفی کنم و خودتان هم از معرفی آن تعجب میکنید:
«سالها دل طلب جام جم از ما میکرد آنچه خود داشت ز بیگانه تمنا میکرد.»
چه کسی باید ما را کمک کند تا برسیم به آنجا؟
این کتابی که الان باز کردم، نَمط ششم «اشارات» است؛ لذا جلد ششم است، شرح استاد بر اشارات شیخالرئیس. اگر خواستید مراجعه کنید، از صفحه دویست و پنجاه و یک.
من آهستهآهسته و با احتیاط میخوانم و جلو میروم. الان شما داشتید صوت استاد را گوش میدادید. من چند قطره اشک ریختم، توسل کردم که بتوانم این را بگویم.
«عقل محیط خود را نورانی میکند.»
مثل انسان که تا حرکتشان عقلانی نباشد و عقلشان بر طبعشان حاکم نباشد، افعال و آثار وجودشان عقلانی نخواهد بود. و اگر طبیعت تحت اشراف عقل باشد، همه حرکات و افعال آنها عقلانی است.
تا اینجا که همان مشخص است. همه خواب و خوراک آنها میگویند:
«أبيت عند ربي يطعمني و يسقيني»
من پرورشیافته دست پیغمبر، دست خدای خودم بودم. «عند» در مقام عندیت. «يطعمني و يسقيني». او مرا خوراند و نوشاند.
تا اینجا و میشود آنکه:
«إن صلاتي ونسكي ومحياي ومماتي لله رب العالمين»
الله اکبر.
این لام «الله» لام مالکیت اعتباری نباید باشد، قاعدتاً. مثل اینکه ماشینی که الان من در آن نشستهام، به نام من اعتباری است؛ میفروشم و فردا دیگری در آن مینشیند. اینجا «الله» باید مالکیت حقیقی باشد. حقیقتاً مطلق شئونات من، از الله باشد.
خب، حالا ادامه فرمایش. آن وقت اگر کسی اینگونه زندگی کرد، چه میشود؟
محضرشان نور است. دهانشان، جانشان نور است.
در باب خمس، یا پنجگانه خصال، جناب شیخ صدوق از حضرت وصی علیه الصلاة والسلام فرمودند پنج امر از مؤمن نور است. پنج امر مؤمن نور است.
نه اینکه از نور باشد؛ خود نور است.
اینها چیستند؟ حیات، قبر، قیامت، برزخ و حشر او نور است.
الله اکبر.
نه اینکه نورانی باشد؛ نور است اصلاً. یعنی نور میدهد.
یک وقت هست شما منوَّر هستید؛ یعنی نور دارید، نور گرفتهاید از جایی. یک وقت هست منوِّر هستید؛ یعنی نور پخش میکنید.
یک وقت هست محدث هستید؛ حدیث بیان میکنید. یک وقت هست محدث میشوید. حضرت زهرا محدثه بود؛ یعنی به او حدیث میکردند. یعنی شما خودتان محل نزول فیض میشوید.
یعنی حدیث را میگیرید و پخش میکنید تا جایی که مستقیماً از جبرائیل، حضرت صدیقه شهیده، وحی را تلقی میکرد و املا میکرد به امیرالمؤمنین. امیرالمؤمنین نمیشنید؛ از حضرت زهرا میشنید و مینوشت.
الله اکبر.
لذا بعضیها معتقدند وحی منقطع نشد تا وقتی حضرت زهرا بود. این یکی از جایگاههای حضرت زهراست که باید به موقعش دربارهاش صحبت شود.
ادامه فرمایش استاد را با احتیاط جلو میرویم.
خلاصه اینکه یکپارچه نور است؛ چون عقل نور است، تمام حرکات و زندگیاش از نور ساخته شده است. قهراً همه عوالم او نور است. در اوائل سوره مبارکه حدید آمده، آنانی که طبع...
شان بر عقلشان حاکم است؛ یعنی خواهشهای نفس و بدنشان را پیگیری میکنند. اینها چه میشوند؟ دادشان بلند است که شما را به سوی ما. شما را به اهل ایمان که نور دارند، میگویند شما رو کنید به سوی ما تا ما از نور شما بهره ببریم. به صورت «ینادون» از دورادور فریاد میکشند.
چنانکه با نور فاصله زیادی دارند؛ چون فاصلهشان زیاد است، «ینادون» هستند. ندا آمده و ندا دلالت بر دور بودن دارد. مناجات نزدیک و درگوشی است، منادات دور است.
جواب میدهند: شما با ما با هم بودید. شما آنجا ورای جدار بودید؛ وگرنه گله گاو و چهارپایان با انسانی با هم بودن، چاره و درمان درد نیست که. ما با هم بودیم، ما با هم زندگی کردیم. چرا شما این نور را نگرفتید؟
چهارپایان هم کنار ما بودند، مثل خیلیها که کنار پیغمبر بودند، اما مولا علی شدند. بلکه آنجا صحبت از نور است؛ حکومت عقل بر طبیعت است.
قلمشان نور است و کتابشان را که باز کنی، خوشت میآید. وقتی میخوانی، تیره نیست و گمراهی ندارد.
انشاءالله یک مقدار جا بیفتید و جلو بروید، در مسیر سلوک قرار بگیرید. اصلاً نیازی نیست شما بروید در کتابخانه، کتابی را بردارید و بخوانید تا بفهمید درونمایهاش چیست. اصلاً نیازی به این نیست.
شما وارد یک کتابخانه شوید، صد هزار کتاب در آن است؛ نور آن کتابها به شما میگوید کدام کتاب را بردارید و بخوانید. حتی وقتی یک کتاب میخرید، دستاندازهایش را متوجه میشوید. یک کتاب نور دارد، اما دستانداز هم دارد؛ یعنی میبینید در بعضی از صفحاتش ظلمت است. همهاش یکپارچه نور نیست.
اینها را انشاءالله در مسیر سلوک خودشان به شما القا میکنند.
خب، و در اینجا علت غریب و مباشر حرکت نفس منطبعه است. حالا فرق نفس منطبعه چیست با نفس ناطقه؟ فکر کنم فقط یک بار گفتیم؛ البته خیلی در حاشیه. اگر حالا بقیهاش را توضیح بدهیم، دیگر خیلی مربوط به این جلسه نمیشود. باشد برای یک جلسه دیگر.
آن بحث حضرت استاد را ادامه بدهیم. به آن جای حساسش داریم میرسیم.
پس فرمود: در اینجا علت غریب و مباشر حرکت نفس منطبعه است، اما تحت اشراف و فرمان نفس عاقل است. چنانکه در کتب قدما میخوانید: جهان را عقل میگرداند.
خیلی حرف بلندی است و به قدر و قیمت درنمیآید. چه شیرین و دلنشین و عزیز است که این جهان و نظام را عقل میگرداند؛ و در نهایت خداست که دارد خدایی میکند و فاعل مباشر باید دمبهدم نیرو بگیرد.
منبع از نفس عاقله و آن از عقل. ببینید دارد رشتهها را یکییکی میگوید. منبع نفس، منبع از نفس عاقله و آن از عقل و از عقول و مفارقات دارد بالا میرود؛ قوس صعود است.
به این شکل شد: پس نفس منبع از نفس عاقله و آن از عقل و از عقول و مفارقات، تا برسیم به چه چیزی؟ بعد از مراتب و عقول چه هستند؟ ارواح. بعدش میشود عالم اله.
«والله هو بورائهم محيط»
این آیه را استاد اینجا آوردهاند. یا باز نوشتهاند:
«هو الأول والآخر والظاهر والباطن»
شما هم اهتمام داشته باشید حضور و مراقبت شبانهروزی را حفظ کنیم و وسوسه خواطر را که بیخود میدان میگیرند، رد کنیم.
آن حدیث حضرت رسول را حالا اشاره به این حدیث میکند و رد میشود؛ خود حدیث را کامل نمیآورد که:
«لولا ان الشياطين ليوحون الى اولياءهم...»
تا اینجا را میآورد که اگر شیاطین... در یک روایتی من دیدم که «الى قلوب الناس». اگر شیاطین گرداگرد قلوب مردم نمیچرخیدند، آن «لام» تأکید است، «نظروا الى ملكوت السماء»؛ همه میتوانستند باطن آسمانها را ببینند، ملکوت را ببینند.
پس علت چیست؟ شیاطین دور ما میگردند. باید نفی خواطر کنیم.
«له ملكوت السماوات» واقعیتی است که جان صاف و زلال، وقتی این را به دست آورد، وقتی به این حقیقت رسید که شیاطین را دفع کرد، جانش انشاءالله صاف و زلال شد.
جان صافی... از اینجا به بعد دیگر وارد اصل مطلب میشویم. خواهش میکنم همه خوب ننویسید؛ اصلاً فقط گوش بدهید. اینجا دیگر ننویسید؛ بعد صوتش میآید، پیاده کنید.
جان صافی در بدن اثر میگذارد. یادتان هست گفتم بدن شبیه نفس میشود؟ شبیه جان میشود. جانت چه شکلی است؟ نفس، بدنت هم همانطور است.
حیف که بعضیها امروز نیستند؛ بعضی از خوشفکرهای جلسهمان.
جان صافی در بدن اثر میگذارد و فکر خوش، بدن را فربه میکند. حالا امیدوارم درست بگیرید از این فربهگی یعنی چه؛ نه اینکه منظور چاق و چله شدن باشد. یعنی لبت گل میاندازد، یعنی بدنت بشاش میشود.
رهبر عزیز چند سالشان است؟ هشتاد و... ماشاءالله، و کوری چشم دشمنهایش. خدا حفظشان کند. خیلی دعا کنید برای ایشان. قربانی کنیم، صدقه بدهیم به نیت ایشان؛ چون هدف اصلی دشمن ایشان است. انشاءالله که به آرزویشان نرسند.
چه چهرهای را ببین. این مثلاً مصداق همین است. بدن فربه میشود، یعنی این. فربهگی نورانیت پیدا میکند. این بدن، این صورت، بشاش میشود. اصلاً لذت میبری نگاه کنی. پیر شده، اما معمولاً آدم پیر میشود و رغبت نمیکنی نگاهش کنی.
و فکر خوش، بدن را فربه میکند، مبتهج میکند. در نمط هشتم، بهجت و سعادت را در پیش داریم. یعنی کسی که خواست بازشدن این مطلب را بفهمد، برود نمط هشتم اشارات را بخواند که آنجا بهجت و سرور را میگوید.
ادعیه و اشراف نفس، الله اکبر. داریم میرسیم به آن جمله:
ادعیه و اشراف نفس و تلقین نفس در بدن اثر میگذارد.
برای اینکه این را مصداق بیاورد و باز کند، این مثال را میآورد. یک دستوری از امام صادق را معرفی میکند که در مفاتیح هم آمده است. البته دو سه جایش دقیقاً این چیزی نیست که حضرت استاد اینجا آوردهاند؛ آنجا عرض میکنم کجاست.
میفرماید شخصی که درد چشم داشت، حضرت امام صادق، امام به حق ناطق، به او دستور داد که بعد از نماز صبح و مغرب بگوید:
“اللهم إني أسألك بحق محمد وآل محمد”
در مفاتیح میگوید: «عليك». اینجا دیگر «عليك» را حضرت استاد نیاوردهاند.
“اللهم إني أسألك بحق محمد وآل محمد أن تصلي على محمد وآل محمد وأن تجعل النور في بصري والبصيرة في ديني واليقين في قلبي والإخلاص في عملي والصحة في نفسي”
حالا آنجا و در مفاتیح میآورد: «والسلامة في نفسي». اینجا حضرت استاد آوردهاند: «والصحة في نفسي».
"وسعت فی رزقی وشکر لک ابدا ما ابقیتنی"
حالا میفرماید که به او این دستور را داد که بعد از نماز صبح و مغرب، این دعا را بخوان. طرف مثلاً میخواست چشمش از درد نجات پیدا کند. یک روایت داریم که کسی آن را بخواند، نور بصر پیدا میکند و امثال اینها.
حالا این جمله نهایی را ببینید. امیدوارم خوب بگیرید. من دیگر بهتر از این بلد نبودم. دو هفته تأمل کنم و نگویم، کلاس را تعطیل کنم و امروز به شما بگویم.
همین خواستن نفس از خداوند اثر میگذارد. همین صرف اینکه تو در نفست از خدا این را طلب کردی.
به شرط اینکه چه؟ نفس طلب کند، نه لب؛ نه لقلقه زبان. اصلاً حواست نیست چه داری میگویی، نه.
قرآن را اگر حواست هم نباشد که چه میخوانی، بخوانی، از نورش استفاده میکنی. ولو کم، ولی نور دارد؛ ولو نفهمی. اما دعا اینگونه نیست، حواستان باشد. دعا اگر توجه نداری، نمیدانی چه داری میگویی، نخوان؛ اثر ندارد.
اینجا میفرماید همین خواستن نفس از خداوند اثر میگذارد و خودش... نمیدانم میگیرید یعنی چه؟ و خودش یعنی همان نفس، و خودش به همین توجه، چشمش را شفا میدهد و صفا میدهد قلبش را و بدن را نگه میدارد.
چه کسی؟ خودت.
آقا، من از خدا خواستم. میگوید: از خدا نخواستی.
این چیست؟ حضرت استاد چه چیزی را دارد میگوید؟ چه چیزی را دارد به من القا میکند؟ خودتی که به خودت میدهی این را.
برویم جلوتر از این. خواهرها فقط گوش بدهید. اینجا دیگر حاضر جواب نباشید، جسارتاً. فقط گوش بدهید.
حقیقت اجابت دعا؛ شما فکر میکنید از آن بالا، از آنجا، از بالای بالا، خب بیا، بیا ملک، بیا... اینگونه نیست.
حقیقت اجابت دعا از کانال وجودی خودمان است. از بیرون نیست. از ناحیه خواستن نفس، خواستن نفس ناطقه است. اشراقات و افاضات به او میشود و به بدن تراوش میکند.
و هکذا؛ بخوان، ورق بزن، بالا برو و بالا برو. از درون باید بیابی. از خودت باید بیابی. از بیرون تو نیست.
نمیدانم گرفتید یا نه. این به چه مقامی از نفس اشاره میکند؟ مقام ربوبیت نفس.
که ما اینجا زانو زدیم بشناسیمش.
«بیرون ز تو نیست آنچه در عالم هست در خود بطلب هر آنچه خواهی که تویی»
این را دیوان شمس دارد دیگر. یادتان هست یک بار گفتم یک جملهای هست که فهمش بیابانگردتان میکند؟ این همان است.
«بیرون ز تو نیست آنچه در عالم هست.»
بیرون نیست.
«در خود، از خود نه، در خود بطلب هر آنچه خواهی که تویی.»
تویی و این عالم.
این مقام ربوبیت نفس است.
کجا ما این را گفتیم و رد شدیم؟ چه کسی یادش هست؟ رد شدیم؛ اصلاً جرئت نکردیم بایستیم.
آخرین جلسهای که فرق بین تفسیر آفاقی و انفسی را میگفتیم، گفتیم حضرت ابراهیم بنا بر فرمایش حضرت امام علیه الرحمه در تفسیر دعای سحرشان، آن ستاره را اشاره به مقام ربوبیت نفس دانستند.
بعد به ماه اشاره کرد و گفت: «هذا ربی».
«هذا ربی» دروغ نگفته که؛ واقعاً رب من است. منتها چه چیزی رب من است؟ آن مقام ربوبیت قلب است؛ ماه، ربوبیت قلب است.
بعد رو کرد به خورشید و فرمود: «هذا ربی»؛ آن مقام ربوبیت روح است.
بله، نفس پرورشدهنده است، رب من است؛ ربوبیت دارد. قلب پرورشدهنده است، رب من است؛ ربوبیت دارد. در طول هماند.
روح خودش یک رب دارد، ما را پرورش میدهد. خودش یک ملکه، یک فرشته است. آن صدمه و خدمه، خدمه کیست؟ روح اعظم.
اینها نوچههای چه کسی هستند، حضرت زهرا؟ کجا هستند؟ در وجود من هم هستند.
ما آنبهآن تحت پرورش حضرت صدیقه طاهره هستیم. تمام کائنات، حتی پیغمبر عزیز عالم؛ بله، «أم أبيها». نفس کل است دیگر.
پیغمبر هم البته ناظر به قوس صعود در نشئه طبیعت، ایشان هم تحت پرورش نفس کل بود؛ لذا گفت: «أم أبيها».
از پروردگار سبحان خیلی سحرها خواهش کردم، خواستم، تضرع کردم که بتوانم این را برای شما درست و حسابی پیاده کنم و شما این را بگیرید و بروید. روی آن فکر کنید، تمرکز کنید، تأمل کنید، بروید در خلوتتان روی آن کار کنید.
ببینید چه خبر است. ببینید چه غوغایی در وجودت هست و برسید به خودت، خودت را پیدا کنی.
گمشده ما خودمان هستیم.
هیچوقت کلاس را اینقدر ساکت ندیده بودم. سکوت قشنگی است. همه در خودشان هستند. باید هم اینطور باشد.
من خودم اولین بار که یادم نیست چه زمانی بود، اما اولین باری که این را متوجه شدم، در آثار علامه دیدم؛ کتاب را پرت کردم آن طرف، رفتم به سجده و زار میزدم و اشک میریختم و باورم نمیشد.
حالا حیف نیست که ما این وجود به این پاکی و نازنینی خودمان را دامنش را آلوده به گناه کنیم؟
الان اینگونه بهتر میشود آدم سالک باشد، اینگونه بهتر متوجه میشود چقدر گناه بد است یا برود کلاس اخلاق؟
کلاس اخلاق هم میگوید گناه بد است؛ گناه نکنی تاریک میشوی، درست هم میگوید.
اما آن اثرش کجاست؟ این اثرش کجاست؟ که با حکمت و معرفت بروی در وادی عرفان و بچشی که چقدر زشت است.
خدا داد میزند سرت: جهنم و شداد و عقاب و ملائکه شداد و غلاظ و آتش و عقرب و رتل و افعی و صد و چهار هزار پیغمبر بیایند و شب و روزشان یکی شود، بیچاره شوند که چه چیزی را به من و شما بفهمانند؟
همین؛ همین چیزی که امروز به من و شما گفته شد.
که ما سیونه جلسه، قریب به چهل جلسه، باید زانو بزنیم که فقط بتوانیم این را بگوییم.
حالا یک مقدار بار من سبکتر شد. باز چیزهایی مانده که جلسه بعد تقدیم کنم، انشاءالله.
بعد، جلسه چهلویکم دیگر، وقتی میروی زانو میزنی، درس اول معرفت نفس، «وجود است که مشهود ماست». آن موقع خودت را هم جزئی از وجود میبینی و درس را میچشی.
تا اینکه بدون این چهل جلسه، یکدفعه مینشستی، کتاب دست میگرفتی: «وجود است که مشهود است.»
آقا، وجود چیست آقای معلم؟
بنشین تا برایت بگویم.
خلاصهاش میدانید چیست؟ خلاصهاش این است که ما، ما وصل به دریا هستیم. قطره وقتی وصل شد، دیگر دریاست.
وقتی گناه میکنی، وقتی دست از سیر و سلوک میکشی، وقتی بعد پیدا میکنی از این خاندان، از قرآن، از حقایق دور میشوی، یعنی از دریا جدا میشوی؛ قطرهای. محدود میشوی، قدرتت را از دست میدهی.
ولی وقتی میروی در دل دریا، دریایی؛ دریایی واقعاً.
فکر میکنی پیغمبر چگونه شقالقمر میکند؟ شقالشجر میکند؟ شقالحجر میکند؟ چگونه؟
قبله را چگونه بدون اینکه هیچ وسیله الکترونیکی آنجا باشد، مشخص میکند که قبله این طرف است؟ چون اول به بیتالمقدس نماز میخواندند، به قدس شریف. چگونه از آنجا تشخیص میدهد قبله کدام طرف است؟ چه وسیلهای آنجا بوده؟
این وسیلهای که الان هست، برای شناسایی قبله کعبه است؛ وضعیت آفتاب و رفتوآمد و شب و روز و مانند آن.
الحمدلله، خدا را شکر که امروز توفیق شد در محضر شما باشیم و این نکته بسیار مهم را تقدیم کنم.
دیگر: «تا یار که را خواهد و میلش به که باشد.»
«شکستهبالتر از من میان مرغان نیست دلم خوش است که نامم کبوتر حرم است»
همین که ما را راه دادند در حرم. البته شما را راه دادند؛ ما پشت سر شما انشاءالله راه بدهند.
«و الا به طواف کعبه رفتم، به حرم راهم ندادند که تو در برون چه کردی که درون خانه آیی»
این وضعیت من است، اما شما انشاءالله در طواف حرمید؛ برای ما هم دعا کنید.
«الهی من تو را یاری نکردم به غیر از معصیت کاری نکردم جوانی را امانت داده بودی امانت را نگهداری نکردم»
این حقیقتی است که من دارم اقرار میکنم، جسارت نشود به شما.
«بسوزان هر طریقی نیپسندی»
«بسوزان هر طریقی میپسندی؛ که آتش از تو و خاکستر از من. آتشش از تو و خاکسترش از من، ای خدا.»
«شکستهبالتر از من میان مرغان نیست دلم خوش است که نامم کبوتر حرم است.»
بعد که جلوتر بروی، میبینی حرم، وجود خودت است. حضرت زهرا در وجود خودت منتظر خودت است.
«میخانه دگر جای من بیسر و پا نیست بگذار به پشت در میخانه بمیرم.»
وقتی میفهمم چه کردم...
میخانه، خانه حضرت زهراست.
«لا یَمَسُّهُ إِلَّا الْمُطَهَّرُونَ.»
خدایا ما را پاک کن. ما را پاک کن که بتوانیم دامنه حضرت زهرا را بگیریم. آقامان را در دلمان راه بده. فرج شخصی به ما بده.
هی میگوییم آقا بیاید، آقا بیاید؛ آقا اول در وجود ما بیاید.
یا ابالحسن.
حالا که حالتان دگرگون شده، یک توسل کوتاه را میچسبانم:
یا ابالحسن، یا علی بن محمد، ایها الهادی النقی، یا ابن رسولالله، یا حجةالله علی خلقه، یا سیدنا و مولانا، إنا توجهنا واستشفعنا وتوسلنا بک إلی الله، وقدمناک بین یدی حاجاتنا، یا وجیهاً عندالله...
میخواهی حالم را بگویم چطور است؟
دل پریشانم و از وضع خودم حیرانم. همه را علت عصیان خودم میدانم.
[گریه]
لذت لحظهای معصیتم زود گذشت؛ تلخیاش بر دل من ماند که نافرمانم.
[گریه]
سرگذشتم که به تلخی و به شیرینی برفت، سخت گذشت، ولی عبرت دیندارانم.
شما بپایید مثل من نشوید.
[گریه]
انشاءالله امام زمان من را ببخشد. امروز حرفهای تلخی میزنم. ظاهرم وجهه دین دارد و در باطن هیچ.
[گریه]
به همین خاطر از این قافله جا میمانم.
ای شهدا، دعاهایم کنید.
گر عمری نماند و آرزویم بر دل ماند، دلخوشم یک دو شبی بهر خدا مهمانم.
علت رزق کمم بیادبیهایم بود. ادب سفره ندانسته دعا میخوانم.
چون میدانم آقا دارد میشنود، ادامه میدهم.
مرض من ریشه دوانده به تمام قلبم.
[گریه]
سرطان چیست؟ ریشه زده.
جای این عشق چنان تنگ شده در جانم. چه عظیم است بلایی که به جانم افتاد. طاقتم رفته و کمیاب شده درمانم.
حالا داروی من چیست؟
داروی همیم نگاهی ز چشم مهدی.
سخت محتاج نمی از طرف بارانم.
«فَنَظَرَ إِلَیْنا نَظَرَةً رَحیمَة.»
یک گوشه چشم به ما بینداز، آقا.
کجا برایم جد غریبت را روضه گرفتیم؟ ما را هم قابل بدان. یک تو کفا بیا بین بچههای عزیز بلالی ما و روضه جد تو؛ ما میخوانیم، شما گریه کن.
آی، آی، آی...
اگر او چشم ببندد، چه کنم این بیدار؟ التماسش بکنید ای همه یارانم.
من که صد بار ز خیل شهدا جا ماندم.
[گریه]
رحم کن بر من، رحم کن بر من و بر این همه یارانم.
جلسه رشد و درس و بحث قشنگی شد. بهبه!
خط آخرم:
مرشدی گفت گره دست حسین باز شود، دو سه تا تذکره کربلا خواهان.
[گریه]
آقا جان، امروز بنویس بهزودی بیایم کربلا.
آخ، من فدای گنبد و گلدستهات. من فدای کودکان خستهات. من فدای آن سر بشکستهات.
ای حسین جانم، حسین جان.
حیف که موهایم سفید دارد میشود. داری این حقایق را به من میچشانی. ای کاش زودتر از این حرفها میفهمیدم.
آی خدا... دیر شده. تا دیرتر از این نشده، به دادم برس.
آخ، آخ، آخ...
یادم آمد یک خانمی هم دیر رسید کنار گودی؛ دیگر کار تمام شده بود. به سمت گودال از خیمه دویدم؛ شمع جلوتر بود، دیر رسیدم.
[گریه]
اگر اثر زهر را ببینی، تو چهگونه گریه میکنی؟ بیقراری میکنی برایش یا نه؟
سر تو دعوا بود.
ای حسین جان، چه غریب گیرت آوردم.
میخواهم ناله این آقایان بلند شود؛ خانمها فقط ناله نزنند.
آخ، ناموس تو را اسیر بردند.
آخ حسین...
عجیب است، روضه امام هادی را هنوز نخواندیم. ما روضه همیشه روضه اهلبیت میخوانیم، آخر امام حسین سفره را جمع میکند.
آنقدر امام هادی غریب است که حتی اباعبدالله هم دوست دارد برای امام هادی گریه کند.
آری والله.
همه امروز گریه کنند.
اثر زهر با هر کدام کاری کرد. در بعضی بدنشان را متورم کرد. بعضی از امامان ما را، مثل امام حسن، زمینگیر کرد. شش ماه آقا در بستر بیماری بود.
امام حسن، پارههای جگرش را بالا میآورد.
امام رضا چطور؟ تا زهر را خورد، افتاد روی زمین. صدایش بلند شد: «جیگرم میسوزد.»
اما اثری که در امام هادی گذاشت، ابوهشام جعفری در شعرش میگوید: چنان گوشتهای آقا آب شده بود که پوست آقا به استخوان چسبیده بود. بدن آقا نحیف و لاغر شده بود.
امام عسکری تا این صحنه را دید، گریبان چاک کرد.
آخ، بمیرم برایت.
رفقا، هیئتیها؛ تا من این حرف را زدم، دلتان نرفت به آن سحری که بدن نحیف و پوست و استخوان چسبیده زهرا را علی برداشت؟
آخ مادر، مادر...
[گریه]
مادر، مادر...
تا اینجا برای شما خواندم. حالا یک تکه برای شهدا میخواهم بخوانم.
اگر گفتی آنها چه چیزی را دوست دارند گریه کنند، دلتنگ چه روضهای هستند؟
بین در و دیوار صدایی بلند است:
علی جان، کجایی؟
مغیره میخندد.
بین در و دیوار زمین خورده مادر. جلوی چشم زهرا کمین خورده حیدر.
زبانههای آتش بالا رفت. به صورت خود تا موهای زهرا رفت.
خدایا، محسن از دار دنیا رفت. حرم گویا به قمار رفت.
شهدا، نالهتان بلند است، میدانم.
شکست حرمت علی، قیامت شده. بسته شده دست علی، قیامت شده. قیامت شده، قیامت شده.
اللهم صل علی فاطمة وأبیها وبعلها وبنیها وبالسر المستودع فیها، بعدد ما أحاط به علمک.
السلام علیک یا مولانا علی بن محمد الهادی.
یا الله، یا الله، یا الله، یا الله، یا الله.
یا الله، یا رحمان، یا رحیم.
یا مقلب القلوب، ثبت قلبی علی دینک.
امروز با روضه نفس خودمان شروع کردیم.
دو تا دعا کنم و شما را به خدای بزرگ بسپارم.
خدایا، به حق این شهیدانی که در محضرشان هستیم، فرج آقایمان را برسان.
به حق این شهدا، خدایا به رهبرمان، به امت اسلام، به جوانهایمان، به ناموسمان، به دختر و پسرهایمان، به همسر و فرزندانمان، به متعلقینمان، به پدر و مادرهایمان، به معلمانمان، به حقداران، به اساتیدمان، خاصه استاد عزیزمان حضرت آقای علامه حسنزاده...
خدایا، به این عزیزانی که در این جلسه نشستند، به دل سوخته اینها، به نسل بعد ما، به اجداد و رفتگان ما، به همه دار و ندار ما، به حق آقا امام مهدی، از سایر تفضلات و رحمتهای خاص و ویژه خودت را نازل فرما.
اللهم اغفر وارحم من یقرأ الفاتحة مع الصلوات.
اللهم صل علی محمد وآله وصحبه أجمعین.
خدا به همه شما خیر بدهد که ما امروز سوار بر دل سوخته شما این کشتی را سکانداری کردیم. خدا حق شما را هم بر ما حلال کند.
جلسه خیلی قشنگ و پرفیضی بود.
چند تا جزوه در دفتر آقای هاشمی مانده، فکر میکنم مال خواهرها باشد؛ بروند بگیرند که جا نماند. آقایان هم البته، آقای نصیری نمیدانم گرفتند یا نگرفتند.
یک زحمت بکشید آقای مرادی عزیز، یک لحظه.
همه شما انشاءالله تا امشب، آقایان و خانمها، این سؤال را جواب میدهید و برای آقایان، برای آقای هاشمی میفرستید؛ خانمها برای خانم دکتر قلیزاده.
تایپ هم کنید؛ نه اینکه با خودکار بنویسید و عکس بگیرید. در گوشیتان تایپ کنید و بفرستید.
سؤال چیست؟ یک جمله است:
«در خصوص ربوبیت نفس چه میدانید؟»
همین است. این سؤال جلسه امروز ماست. نمره هم دارد.
در خصوص ربوبیت نفس چه میدانید؟
هرچه بلدی تایپ کن و بفرست عزیزم تا من انشاءالله تصحیح کنم و جلسه بعد نمرهها را خدمتتان عرض کنم.
خیر ببینید انشاءالله.
[صدای محیط]