ددروس معرفت نفس
بازگشت به پخش
متن کاملخلاصهنسخه کتابی · جلسه 064

یا رب اعوذبک من همزات الشياطين ومن شر نفسي ومن شر خلقک. بسم الله الرحمن الرحيم لا حول ولا قوة الا بالله العلي العظيم. اللهم اياک نعبد واياک نستعين. الحمد لله على کل نعمہ واسأل الله من فضله. المستغاث بک يا صاحب الزمان. المستغاث بک يا صاحب الزمان. المستغاث بک يا صاحب الزمان. السلام علیک يا داعی الله وربانی آياتہ. السلام علیکم ورحمة الله. هدیه به پیشگاه حضرت حجت ارواح من سوا فدا.

در حالی که در محضر پنج شهید خوشنام هستیم، ان‌شاءالله حضرت به برکت این شهدا همه ما را مورد لطف و عنایت خودشان قرار بدهند. صلواتی هدیه بفرمایید.

اللهم صل على محمد و آل محمد و عجل فرجهم.

صلوات الله و ملائکته و حملة عرشه و جمیع خلقہ من ارضه و سمائه على الجوهرة القدسیة في تعین الأنسية.

به‌به. صورت نفس کلیه. کیست صورت نفس کلی؟ احسن. مثالش صلوات است.

اللهم صل على محمد و آل محمد و عجل فرجهم.

جواد العالم العقلية. بذعة الحقيقة النبویه. مطلع الأنوار العلوية. عين عيون الأسرار الفاطمیه. الله اکبر. الناجية المنجية لمحبیها عن النار. ثمرة شجرة اليقين. سيدة نساء العالمين. المعروفة بالقدر. المجهولة بالقبر. قرة عين الرسول. الزهراء البطول عليها السلام. عليها الصلاة والسلام.

این عبارت بسیار عالی و شریفِ صلوات، کی بود؟ ای گفتید بر حضرت زهرا؟ احسن. ایشان، آقا ابوالفضل، چون متن کاملش را دیدم دارد. صلوات ابن عربی بود بر حضرت زهرا. بعد می‌گویند ایشان سنی است.

چه کسانی دوست دارند که چند اتفاق برایشان بیفتد؟ خیلی ساده.

از جمله اینکه چشمشان پرنور باشد، سینه‌شان شفا بگیرد، همّ و غمشان برود، حزنشان برود، لسانشان زینت بگیرد. زیبا باشد؛ اصلاً به سخن می‌افتند و همه کیف کنند. چهره‌شان زیبا بشود، دلنشین بشود. عجب! آقایان خیلی خوششان از آن بچه‌ها می‌آید. آقایان مظهر جلال‌اند دیگر؛ زیبایی برای خانم‌ها باشد. جسدشان قوی بشود، میزانشان سنگین بشود. عجب! و در نهایت معیت با پیغمبر داشته باشند. خیلی شد. چه کسی است که بگوید نمی‌خواهم؟

یک دستورالعمل بسیار ساده: همه این‌ها را قبل از ورود به تلاوت قرآن از حضرت حق تقاضا می‌کنی. در کجا؟ دعای قبل از تلاوت قرآن:

اللهم بالحق انزلته وبالحق نزل اللهم عظم رغبتي فيه واجعله نورا لبصري وشفاء لصدري وذهابا لهمي وغمي وحزني. اللهم زين به لساني وجمل به وجهي وجمل به وجهي.

اینجا عکس را من نشان دادم، شما این همان است.

وجمل به وجهي وقوي به جسدي وثقل به ميزاني وارزقني حق تلاوته على طاعتك آناء الليل وأطراف النهار واحشرني مع النبي محمد صلى الله عليه وآله وسلم [صدای جمعیت] وآله الأخيار الأبرار.

این دعای قبل از تلاوت قرآن است. شما که داری تلاوت قرآن می‌کنی؛ عزیزانی که لباسان آمدند، تعهد دادند به علامه طباطبایی که هر شب مسبحات را بخوانند، بیست دقیقه می‌خواهد وقت بگذاری. حالا دستورات دیگری هم بعضی‌ها داشته باشند، نیم ساعت می‌خواهد قرآن بخوانی. یک دقیقه نمی‌خواهی دعای قبل از تلاوت قرآن را بخوانی؟

عادت بدهید به خودتان. امام صادق صلی الله علیه فرمودند خیلی اثر دارد. حتماً انجام بدهید، آثارش را ببینید.

امروز به جهت اینکه الحمدلله آقای دکتر منصوری لاریجانی از شاگردان برجسته حضرت استاد، آدم رنجی کردند و به اینجا که نورانی هست، نورانی‌ترش کردند، تشریف آوردند و فیض دادند، دیگر فرصت نمی‌شود ما خیلی درس بدهیم، وقت نیست. فقط بتوانیم ان‌شاءالله سؤالات امتحانی که داده بودیم را به شما پاسخ درستش را بگوییم. بعد تقدیر کنیم از نمرات برتر و جزوه‌هایی که تا اینجا که ما دیدیم. همه جزوه‌ها که نیامد، بخشی از آن را دیدیم.

الان خواهرها، جزوه‌هایشان در دفتر آقای هاشمی است؛ بعد از جلسه تحویل بگیرند و ببرند، آن‌هایی که داده بودند. آن‌هایی که ندادند، امروز جزوه‌شان را تحویل بدهند که بنده با دقت ببینم و نمره بدهم.

فقط آن عزیزانی که نمراتشان خوب شده را من می‌خوانم. آن‌هایی که نمراتشان خوب نیست را نمی‌خوانم، جسارت نشود.

خانم‌ها، کل نمرات را تحویل خانم دکتر قلی‌زاده می‌دهم، از ایشان بگیرند. برگه‌های امتحانی خانم‌ها، آن‌هایی که برگه داده بودند، نه عکس، برگه داده بودند، دست خانم قلی‌زاده است. آقایان هم که من آوردم، تقدیم می‌کنم. آقایان هم از آقای هاشمی نمراتشان را بگیرند.

نمره از چهل بوده است. شانزده نمره تستی‌های چهارگزینه‌ای بود، بیست‌وچهار نمره تشریحی‌ها بود؛ با هم می‌شد چهل نمره. حالا جزوه هم جدا نمره دارد.

آن‌هایی که تا سی، یعنی بین چهل تا سی، عدد نمره‌شان است، این‌ها را ما اعلام می‌کنیم؛ اسمشان را می‌گوییم.

یعنی سی در حقیقت می‌شود چند؟ نصفش باید بکنی دیگر. پانزده. احسن. یعنی پانزده. دیگر زیر پانزده شرمنده‌ایم.

یک چند تا درد دل کنم، دل‌گویه‌ای دیگر؛ شما هم از ما خسته شدید.

اولاً الحمدلله که امروز آقای دکتر خاطرات عجیبی هم از حضرت استاد دارند. یک وقتی بیایند فقط خاطراتشان را برای من و شما بگویند، خیلی عجیب است. آمدند همان حرف‌هایی که ما یک سال است اینجا می‌زنیم، همان‌ها را برای شما به‌صورت MP3 شده گفتند. الحمدلله از زبان یک عزیزی، شاگرد بلافصل خود حضرت استاد، شنیدید که شاید یک مقدار حرف بنده را باور کنید که حکمت ارزشش چیست، جایگاهش چیست. خدا را شاکریم.

حقیقتش من از نحوه امتحان خیلی ناراحت شدم، به جهت اینکه [صدای دست زدن] لا اله الا الله. [صدای دست زدن]

برویم سراغ چهارگزینه‌ای‌ها.

سؤال یک: عجیب است، یک نفر را ما ندیدیم که همه تستی‌ها را جواب بدهد؛ یعنی شانزده را بگیرد. بیشترین‌ها پانزده بودند. همه بالاخره یک دانه غلط را داشتند.

سؤال اول: اولین مرحله تجرد در قوس صعود چه نوع تجردی است؟

الف) مثالی. ب) عقلی. ج) فوق عقلی. د) فوق مثالی.

چیست؟ مثالی است دیگر، کاملاً معلوم است. در قوس صعود که می‌گویی، یعنی از پایین به بالا؛ از پایین که می‌روی به بالا، بعد از طبیعت، اولین مرتبه می‌شود قوس صعود. اولین مرتبه می‌شود مثال یا قوه خیال.

دو: به فرمایش علامه حسن‌زاده علیه‌الرحمه در کتاب «گنجینه گوهر روان»، چه مبحثی قلب جميع معارف ذوقیه و قطب قاطبه مسائل حکمیه است؟

الف) معرفت حق. ب) معرفت نفس. ج) معرفت مبدأ. د) معرفت معاد.

معرفت نفس. احسنت. این که دیگر از هر جهت مشخص بود.

سؤال سه: نفوذ آلودگی از انسان چگونه است؟ نفوذش، نه، در حقیقت سیرش یا سرایتش.

الف) از ظاهر به باطن. ب) از باطن به ظاهر. ج) از باطن به باطن. د) از ظاهر به ظاهر.

آن ظاهر به ظاهر و باطن به باطن که معلوم است؛ سرکاری است. مشخص است. کدام می‌شود؟ از ظاهر به باطن.

بارها عرض کردیم ملکوت پاک است. باطن یعنی ملکوت. چه کسی دیده تا حالا ملکوت آلوده بشود؟ آلودگی از پایین می‌آید بالا؛ از نشئه طبیعت، از حواس، از چشم و گوشت، از این حواس ظاهری شروع می‌شود. نفوذ می‌کند، به داخل می‌رود، قوه خیالت را آلوده می‌کند و عقلت را مشوب به وهم می‌کند و می‌رود قلب را بیچاره می‌کند و اضطراب می‌دهد به آن و روح را از آن حالت بساطتش خارج می‌کند.

چهار: این دیگر آن‌قدر من گفتم که خودم از خودم بدم آمد. بس است دیگر، چقدر می‌گویی این سؤال چهار را.

مشخص، یعنی آن تعیین‌کننده، ایجادکننده، انشاکننده، هرچه.

مشخص بدن برزخی کدام است؟

الف) علم. ب) علم و عمل. ج) عمل. د) روح بخاری.

ج درست است دیگر؛ عمل. عمل بدن برزخی را می‌سازد. علم، باطن یا نفس برزخی است.

اینجا دیگر بعضی‌ها یکی از این سؤال‌ها را مثلاً روح بخاری زده بودند. من دیگر این را کجای دلم بگذارم؟

روح بخاری بدن برزخی می‌سازد؟ از کجا درآوردی این را؟ نمره منفی هم داشت. بدن برزخی به آن طرف برمی‌گشت اصلاً. بله، نمره منفی می‌خواستیم بدهیم که الان اینجا نبودید، هیچ‌کداممان.

شماره پنج: منظور از «کون جامع» چیست؟

خب، یک مقدار قبول دارم سخت بود، اما این را هم حداقل سه بار توضیح دادم. گفتم آن، الف) صورت کتبی است؛ ب) صورت عینی عالم. صورت کتبی، قرآن است؛ شرح کتبی آن می‌شود. صورت عینی عالم، شرح عینی آن؛ آن «کون جامع» می‌شود. ج) انسان کامل.

ج درست است.

حالا چه؟ د هم برای رد گم‌کنی زده بودید؛ هر سه مورد. اکثراً هم زده بودند هر سه مورد، متأسفانه. انسان، یعنی انسان کامل، آن اصل است. کون جامع فقط به انسان کامل اطلاق می‌شود. آن‌ها شرحش هستند. اسم اعظم است دیگر.

شش: کلیات و جزئیات را به ترتیب کدام رتبه وجودی ما درک می‌کنند؟

اصلاً نبینیم تست‌ها را. کلیات را چه درک می‌کند؟ عقل. عقل. جزئیات را؟ جسم. تمام شد به همین راحتی. پس می‌شود گزینه د، عقل و وهم.

هفت: واسطه بین نفس و بدن کدام است؟

الف) روح قدسی.

ببینید، نفس وقتی می‌گوید نفس و بدن، یعنی مرتبه‌اش آن اعلی نیست. قدسی اعلی است. مرتبه‌اش می‌آید پایین، مقارن می‌شود با بدن. مقارنات، مقارن می‌شود با بدن. پس روح قدسی نیست. عقل اول هم نیست؛ چون عقل اول در عالم عقول است. عقل فعال هم نیست که اصلاً عقل فعال از شئون عقل اول است. یک دانه می‌ماند دیگر: روح بخاری.

بارها عرض کردیم که نفس از طریق وهم و خیال می‌تواند تصرف کند، از کانال روح بخاری به بدن. این اصل درس بوده.

هشت: تدبیر عالم توسط چیست؟ و پیاده‌سازی این تدبیرات توسط کیست؟ به ترتیب.

تدبیر همیشه گفتیم با عقل است. پیاده‌سازی‌اش می‌شود پرورش. پرورش با چیست؟ نفس. تمام شد. پس می‌شود عقل و نفس. گزینه ب، عقل و نفس.

نه: به ترتیب بفرمایید. این را خوب دقت کنید. شنود مهم‌تر است یا شهود؟

این را که چندین بار گفتیم. همیشه گفتیم دهان روح چیست؟ گوش است. شنود، ده برابر حتی بعضی‌ها عدد دادند، گفتند ده برابر شهود است. در هر حال، شنود مهم‌تر است، تأثیرش بیشتر است.

و اینکه کدام حس از حواس پنج‌گانه با میت باقی می‌ماند؟ آن روزی که نظر ملاصدرا را از روی «شواهد الربوبیه» گفتیم، اینجا گفتیم از این حواس پنج‌گانه یک دانه‌اش با میت می‌ماند. چه بود؟ شنود بود؛ شنوایی‌اش می‌ماند، می‌شنود.

که گفتیم تلقین می‌خوانی یا چه داری می‌خوانی؟ گفتیم شما با میت حرف بزنید، یادتان هست؟ گفتیم اگر قبل بین‌الطلوعین بروی، ما نگفتیم حضرت فرمودند، بروی با میت حرف بزنی، می‌شنود و جوابت را هم می‌دهد. بعد از بین‌الطلوعین باز می‌شنود، اما اجازه ندارد جوابت را بدهد. این‌ها را در آن جلسه گفتیم دیگر.

پس می‌شود شنود، شنود؛ گزینه الف.

ده: اگر خداوند را مجرد از ماده تصور کنیم، چه اشکالی پیش می‌آید؟

این را هم در هیئت یا زهرا، آن شبی که ادغام شدیم، آنجا گفتیم؛ هم اینجا گفتیم. گفتیم اگر خدا مجرد از ماده باشد، تکلیف این ماده، این عالم کثرت، این طبیعت چه می‌شود؟ اگر خدا مجرد از این، یعنی عاری و خالی از این‌ها باشد، پس اولاً خدا صمد نیست.

صمد کیست؟ الذي لا جوف له.

گزینه بعدی هم آمد. پس «لا جوف له» نیست؛ یعنی خدا کسی نیست که همه‌جا را پر کرده باشد، هیچ‌جا از او خالی نباشد. «لا جوف له» یعنی هیچ‌جا از او خالی نیست.

پس آن هم برداشته می‌شود. دیگر چه برداشته می‌شود اگر این‌چنین باشد؟ وجود حق لایتناهی نمی‌شود. شما یک جا را پیدا کردی که خدا نیست؛ پس خدا لایتناهی نیست. به همین راحتی.

می‌شد گزینه دال، عرض ما.

یازده: قلب، عقل، خیال و بدن. ببین، به ترتیب از رتبه بالا شروع کردیم، قوس نزولی آمدیم تا انزل مراتب که بدن است. در ما به ترتیب از جنس کدام عوالم‌اند؟

دیگر این را آن‌قدر گفتیم که خسته شدیم. قلب: لاهوت. عقل: جبروت. خیال: ملکوت. بدن: ناسوت.

به همین راحتی می‌شود گزینه چند؟ دال.

دوازده: بر اساس نظر ملاصدرا، حدوث و بقای نفس ناطقه چگونه است؟

عرض کردیم قبلاً که دو تا نظر وجود دارد. مشاء، آن‌هایی که پیرو مشاء هستند، حکمت مشاء، یا ابتدا نظرات ابتدایی شیخ‌الرئیس‌اند؛ چون می‌گویند آخر عمرش عدول کرده از این نظرش. شیخ‌الرئیس هم می‌گویند روحانیت البقاء، روحانیت البقاء. یعنی می‌گویند روح...

خودش مستقل بود، آمد وارد این بدن شد و برای همیشه هم هست. ملاصدرا اثبات می‌کند که نه؛ «جسمانیة الحدوث روحانیة البقاء». «روحانیة الحدوث روحانیة البقاء» نظر شیخ‌الرئیس است. جسمانیة الحدوث روحانیة البقاء نظر ملاصدراست. علامه هم این را تأیید می‌کند. براهینی که می‌آورد در سیر و بحث، این را تأیید می‌کند.

یعنی چه؟ یعنی اول جسم انشا می‌شود در رحم، در زهدان مادر. بعد در چهارماهگی «و نفخت فيه من روحي». باز نه اینکه یک روحی، به قول علامه با یک تعجبی هم این را می‌فرمود، خدا نگاه می‌کند: آهان، آن روح را بدهید تعلق بده به این جسم. خب صبر کن، صبر؛ آن روح هم متعلق به این جسم است. این حرف‌ها چیست؟ این مسخره‌بازی‌ها چیست؟ در دل همین بدن، نفس و روح متکون می‌شود. به این شکل است.

پس کدام گزینه می‌شود؟ جسمانیة الحدوث روحانیة البقاء. ب درست است.

سؤال سیزده: با توجه به درس و بحث‌ها کدام گزینه صحیح است؟ این را اکثراً اشتباه زده بودند، متأسفانه.

الف) بدن در نفس است. ب) بدن از شئون نفس است. ج) نفس در بدن است. د) الف و ب صحیح است.

اینکه بدن از شئون نفس است که مشخص بود؛ این درست است. منتها طرف تا این را درست دیده، همین را زده. خب نگاه کن، شاید بقیه‌اش هم درست باشد.

ما قبلاً اینجا بحث کردیم، گفتیم بدن مرکب روح است، روح سواره بر بدن است. درست است؟ در حقیقت بدن می‌شود در نفس. بدن وقتی مرکب است، بدن در نفس است، نه نفس در بدن.

جانم؟ تفکیک و گفتیم مثلاً یک نوعی تفکیک شده. گفتیم اگر همه را از یک نقطه، شأنی که جدا از هم بگیریم، برای همین این گزینه را نزدم.

این استدلال، استدلالتان ناقص بوده؛ چون اصلاً روح تعالی پیدا می‌کند. شما بدنت چقدر می‌تواند بزرگ شود؟ دیگر همین است؛ همین که هست، فوقش یک مقدار گوشت بیاورد. اما روح چه؟ روح می‌تواند چنان بزرگ بشود، بزرگ بشود، بزرگ بشود، به الوهیت نظام هم دسترسی پیدا کند. «والله هو برائعهم محيط» همه‌جا را بگیرد.

پس بدن، اصلاً بدن بیچاره، در کنار روح حرفی برای گفتن ندارد. بدن در نفس است، جانم. نه، بحث رشد نیست؛ بحث رتبه است. بحث رتبه است و حالا ظرفیت هم به یک معنا می‌شود گفت، ولی رتبه نفس اعم است. یعنی نفس قطعاً فراگیرتر از بدن است. به همین فکر کنی، می‌رسی که بدن در نفس است.

بدن استقلالی ندارد؟ استقلال؟ نه. بدن مطلقاً هیچ استقلالی ندارد. یعنی مقصودش این است که... نه، الان ببینم؛ قوه باصره شما در شما نیست؟ در بدن است. در شماست دیگر. خب این یعنی مستقل است؟ نه. پس معنای استقلال از آن بیرون نمی‌آید.

اینکه می‌گوییم بدن در نفس است، معنای استقلال نمی‌دهد. مثل اینکه الان جوارح شما در شما هستند. همه شئون شما در وجود شما هستند.

جانم آقای روانی، استاد! ما نفس را کاملاً روحانی گرفتیم، متوجه شدید؟ بدن را مادی. خب، بدن در نفس؛ کامل اشتباهتان این بوده دیگر.

شما البته ببینید، وقتی دارید بازش می‌کنید، مطلبی که می‌گویید درست است. این حرفی که الان می‌زنید درست است؛ اما این دلالت بر این نیست که اگر می‌گوییم بدن در نفس است، یعنی اینکه خودش یک چیز مستقل است. چرا این‌طور برداشت می‌کنید؟

مثال زدم دیگر. الان قوه خیال شما کجاست؟ در شما هست یا نه؟ بیرون از شما نیست که. خب یعنی مستقل است؟

ماده بدنی؛ خب بدن را شما چرا داری جدای از خودت می‌گیری؟ مگر نگفتی ما یک وجود واحدیم؟ نفس نمی‌گیریم؛ بدن را عین نفس می‌گیریم، می‌گوییم شخصی است. خب بدن در نفس است، عینیت ندارد که. معنایش این نمی‌شود که بدن عین نفس است. بدن اصلاً همان معنای شأن را می‌دهد.

نمی‌گوید علی. اگر بگوید بدن علی، علیه، علیه، علی نفسه، «علی نفسه» مثل اینکه نفس در بدن است، این‌طوری می‌شود؛ یعنی اینجا بوی استقلال برای بدن می‌آید. اما «فیه»، «علی» نیست. «فی»، یعنی در.

مثل اینکه ما از مقام عندیت آمدیم. درست است؟ الان هم عندیتیم بچه‌ها. الان چه هستیم؟ آنجا عندالله بودیم. الان آمدیم اینجا. الان می‌شویم چه؟ عینیت؛ نه عینیت، نه. عینیت که پیدا کردیم، اما دارم نسبت به الله می‌سنجم.

ما عندالله بودیم دیگر. «إن من شيء عندالله عندنا خزائن عندالله».

الان چه هستیم؟ آفرین، آفرین. من اللهیم الان. الان از خداییم.

خب، الان باید چه کار بکنیم تا برگردیم به مقام عندیت؟ بنده خدا. آفرین.

إِلَى الله.

بعد از إِلَى الله باید چه کار بکنیم؟ بشینیم؟ آفرین خواهرها.

فِي الله.

برویم در خدا. آیا ما اگر می‌گوییم برویم در خدا، خودش نشان نمی‌دهد که همان معنا را می‌دهد: بدن در نفس؟ بگوییم ما برویم فِي الله؛ فِي الله یعنی من استقلال دارم؟ اصلاً چنین معنایی ندارد.

بعد دیگر می‌رود تا دو مرتبه عِنْدَ الله برسیم و آنجا که دیگر اصلاً کار ما نیست. عرض کردیم ولی خدا باید دستگیری کند تا عِنْدَ الله بشویم.

و چه سفرهای طولانی داریم! امیرالمؤمنین فرمود اگر من به شما بگویم چه منازلی را در پیش دارید و چه اتفاقاتی در پیش است برای شما، خوب و بدتان را تفکیک نکنید؛ خوب و بد. خنده به لبتان نمی‌آید.

مولا فرمودند: چه خبر است؟ چرا؟

اینجا باید خوب باشیم، آن‌طرف خنده؛ خنده را از ما بگیرند. اینجا که دیگر...

نه، نه، نه. اینجا خنده را از شما می‌گیرند، نه آن‌طرف. آنجا برو بخند.

می‌گویم که من با حال دیگری از این مطلب، همین‌طور که خیلی هولناک بود.

اینجا که ما عرض کردیم دیگر؛ خدا هولناک است یا نه؟ خدا هولناک است؟

آفرین. خدا سلطان هست یا نه؟ سلطنت دارد یا نه؟

شما وقتی متوجه عظمت خدا می‌شوی، چه؟ می‌خندی؟ چه خدایی؟

این‌گونه است. والله چطور دیگر بگویم؟ عظمت...

خب، ترس منظور این است؛ شما موقع هیمنه، که عزیزم فرمودند موقع خشیت بهتر است، موقع خوف می‌خندی؟ منظورش این است. نه اینکه نشاطت را برداری. نه.

اصلاً عظمت، حواست را جمع می‌کند. اصلاً حواست جمع می‌شود، دامنت را جمع می‌کنی.

بله، حضرت فرمودند ذریه آرام و مطمئن، یعنی فقط مخصوص اوست. اینجا به شما... بله، البته زمینه‌اش اینجا ایجاد می‌شود. نفس مضطربه اینجا زمینه‌اش بر... کلاً نفس مضطربه برچیده می‌شود، همین‌جا زمینه‌اش ایجاد می‌شود و بدل می‌شود به چه؟ نفس آرام.

نه، همان ضمیر روشن و قلب مطمئن و نمی‌دانم این‌ها که حضرت امام فرمودند، همین‌جا، همین‌جا این اتفاق می‌افتد؛ اما پوستت کنده می‌شود تا به آنجا برسی.

همان فرمایش مولاست. خنده به لبت نمی‌آید دیگر. شما دیدید یک عالم ربانی مثل حضرت امام قهقهه بزند؟ می‌خندد، تبسم می‌کند. چرا نمی... اصلاً نمی‌تواند قهقهه بزند.

چون چشمش به عظمت عالم باز شده؛ نه عالم، خودش. خودش که عالم کبیر است. کسی چشمش به خودش باز بشود.

صبر کنید. من خواستم از حضرت زهرا، خواستم این بلا سرتان بیاید. یکی‌یکی صبر کنید. این بلایی که سر ما آمد. این همین حرف‌هایی که دارید می‌شنوید؛ احدیت، واحدیت، فیض اقدس، فیض مقدس، نفس، خیال، وقت. این‌ها یک‌دفعه یک روزی می‌ریزد سرت، صبر کن.

تو را یک خلوتی هم پیدا می‌کند؛ تنهایی گیرت می‌آورد. در خلوت، نه اینکه رفیق‌هایت دور و برت باشند و حواست پرت شود؛ نه، یک جای خلوت گیرت می‌آورد و می‌ریزد سرت. یک‌دفعه به خودت می‌آیی، می‌بینی زمین و زمان احاطه‌ات کرده و هیچ نیستی. همه دارند تسبیح می‌گویند و تو داری له می‌شوی.

صبر کنید. بگذارید عالم دست به کار بشود برای شما. این حقایق بریزد سرت. این مقدار الان چکش‌کاری می‌خواهد، علم فکری می‌خواهد. صبر کنید. ان‌شاءالله درست می‌شویم همه‌مان. من امید دارم حضرت زهرا، صاحب امشب، ان‌شاءالله دست به کار می‌شود و درستمان می‌کند. غصه نخورید.

این سؤال را شما باعث شدید طول بکشد، بعد جلسه طولانی می‌شود. بگذریم.

سؤال چهارده: کدام مورد مربوط به تفسیر آفاقی نمی‌باشد؟

بعضی‌ها «می‌باشد» گرفته بودند؛ «نمی‌باشد».

الف) تفسیر آفاقی، انفسی نیست. بر اساس شأن نزول آیات است. صد بار این را گفتیم. این آیه چرا نازل شده؟ یک اتفاقی افتاد. «سأل سائل بعذاب واقع». این آیه شأن نزولش این بود که طرف گفت اگر قرار است این آقا، اشاره به مولای ما کرد، این آقا زعیم ما بشود، امام ما باشد، یا همین الان یک سنگی بیاید توی سر من کوبیده بشود و عذاب واقع بیاید و واقع بشود؛ و همان هم شد. به این می‌گویند شأن نزول. مال آن موقع است؛ مال الان نیست.

ب) بیانگر تأویل و باطن آیات است. تأویل، پشت آیات است؛ باطن آیات است. این مربوط به تفسیر انفسی است، ربطی به آفاقی ندارد. آفاقی مال آن زمان بود؛ الان ربطی به باطن ندارد. تمام شده و رفته. باطن می‌گوید ربط به تأویل و باطن دارد؛ تفسیر انفسی است. نفس اصلاً اسمش روی خودش است؛ مرتبه باطنی ماست.

ج) بر اساس وعده و وعید الهی و معاد به فردای قیامت.

اینجا گناه نکن، می‌روی جهنم؛ فردا می‌روی جهنم. اینجا ثواب انجام بده، فردا می‌روی بهشت. این تفسیر آفاقی است.

د) مطابق با حوادث روز است. این هم که همان شأن نزول است؛ تاریخی که اتفاق افتاد.

پس گزینه «بیانگر تأویل و باطن آیات است» اینجا درست بوده؛ گزینه ب.

سؤال پانزده: کدام مورد در خصوص تفسیر انفسی حالا صحیح است؟ آنجا گفتیم صحیح نمی‌باشد؛ اینجا گفتیم صحیح است.

الف) جزا نفس عمل است. عینیت دارد. اصلاً خود عملت خودتی. خب، این الان دقیقاً تفسیر انفسی است. پس این درست است.

ب) هرچه کنی، الان همان است. این هم همان معنا را می‌دهد.

همین که دو تا درست شد، نگاه می‌کنیم می‌بینیم دال زده: الف و ب صحیح است.

ج) ظاهر عمل مهم‌تر از باطن آن است؛ که اصلاً ربطی ندارد. یک حرف بی‌خودی زده.

سؤال شانزده، آخرش: ذکر مربوط به مراتب توحید افعالی، صفاتی و ذاتی به ترتیب کدام است؟

که دیگر پوست شما را ما کندیم، الان این را گفتیم.

توحید افعالی بود: «لا حول ولا قوه الا بالله».

توحید اسمایی یا صفاتی بود: «لا اله الا الله».

توحید ذاتی بود: «یا ما الله الا هو». مخففش هم «لاه و الا هو» بود.

این را بارها گفتیم که گزینه دال درست می‌شود.

اما تشریحی‌ها.

سؤال یک: منظور از مرتبه احدیت و واحدیت چیست؟

دال شد؟ بله. «لا حول ولا...» «لا اله الا الله»؛ بله، الف است، ببخشید. شانزده، الف درست است. خودم هم صیان شدم. بله، این هم یک حرفی است.

برویم سراغ تشریحی‌ها.

یک: منظور از مرتبه احدیت و واحدیت چیست؟

در قوس، این در قوس نزول است؛ یک‌سری توجه نکرده بودند. در قوس نزول بعضی‌ها پایین به بالا گرفته بودند. نزول یعنی از بالا به پایین. یعنی آن بالا، بالاترین مرتبه کدام است؟ معلوم است احدیت است. بالاترین مرتبه، احدیت بود.

حالا اینکه این‌ها چه هستند، ما از شما تفصیل هم نخواستیم؛ اگرچه بعضی‌ها هم تفصیل که چه عرض کنم، یک نیم‌خط هم بعضی‌ها ننوشته بودند.

بعد بعضی‌ها هم رفته بودند سراغ اختلاف آرا. مثلاً حضرت امام علیه‌الرحمه احدیت را نمی‌برد به ذات. حضرت امام به ذات نمی‌زند؛ می‌زند جزو اطوار، جزو تجلیات، جزو ظهور ذات غیبیه. خود ذات نیست. چه چیزی را؟ مرتبه احدیت را.

که ما اسمش را گفتیم جمع‌الجمع. وحدت محضه که تمام اسماء و صفات مستهلک در آن مقام هستند؛ یعنی شما اسماء و صفات را نمی‌بینید. وقتی این را می‌بینید، البته با ذات اشتباه می‌گیرید.

خب، ولی حضرت امام، مثلاً آقای جوادی آملی یا خود علامه قیصری که شرح بر فصوص داده، علامه هم آن را شرح داده، معتقد به عینیت ذات است. یعنی مقام احدیت را می‌زند به ذات. که اکثراً هم این را نوشته بودید.

این اشتباه است؟ نه، درست است. منتها من آن‌هایی که روی کاغذها مثلاً زده بودند «ذات غیبی»، یک خط رویش کشیدم. ذات غیبی نیست، توجه کردید؟ خود عین حقیقت مطلقه نیست، اشتباه نشود. در حقیقت می‌شود شأنی از شئون ذات، نه خود ذات غیبی. ذات غیبی را هیچ‌کس از آن خبر ندارد. این اشتباه نشود.

اولین تجلی چیست؟

اولین تجلی که به صورت کلی می‌شود صادر اول، که خلق نیست؛ یعنی اندازه ندارد، مطلق است، قید اطلاق دارد. بعد اولین تعین می‌شود عقل اول در عالم جبروت.

لاهوت که عالم واحدیت هم به آن می‌گویند، یا الوهیت یا ربوبیت. لاهوت مرتبه‌ای است که در ما قلب است؛ قلب از آن جنس است. لاهوت شروع کثرات است.

اما حواستان جمع باشد؛ بعضی‌ها این را اشتباه کرده بودند. شروع کثرات اسمایی و صفاتی است؛ ظهور اسماء و صفات، نه تعینات. یعنی عینیت هنوز پیدا نکرده است.

در احدیت، اسماء و صفات مستهلک‌اند، فانی‌اند، اصلاً دیده نمی‌شوند؛ مندمج در ذات غیبی.

اما در واحدیت، اسماء و صفات ظهور می‌کنند، اما نه اینکه تعین پیدا کنند. عینیت؛ اگر جایی دیدید «ظهور عینی اسماء و صفات»، در واحدیت، در مرتبه واحدیت است.

یک رتبه می‌آید پایین‌تر، می‌شود جبروت که عالم عقول است؛ آن تعین اول است. تعین اول عقل اول است، یا بگیر عقل کل.

این اشتباهات را بعضی‌ها داشتند، به این توجه نکرده بودند.

دو: منظور از تجرد چیست؟ دلیل اهمیت آن را بنویسید.

خب، تجرد هم که ما عرض کردیم. اصلاً مجرد را از زبان مولا فرمودند که «عاری من المواد خالی عن القوة والاستعداد». اصلاً ماده خالی است؛ عاری از ماده است و خالی از قوه و استعداد است. به این می‌گویند مجرد.

حالا تجرد یعنی چه؟ یعنی از ماده فارغ شو، به همین راحتی. از قوه و استعداد خارج می‌شوی، می‌روی به سمت فعلیت.

بعضی‌ها نوشته بودند حرکت از ظاهر به باطن. این دیگر خیلی کلی است.

جمله درست است، اما خیلی کلی است. دلیل اهمیت آن چیست؟ بعضی‌ها دلیل نوشته بودند. دلیلش این است که تا شما از ظاهر به باطن پل نزنید، سفر نکنید، تا لسان نفس... اصلاً تجرد است دیگر. نفس، قوه خیال، از طریق حس مشترک، حواس شما را برمی‌گرداند به لسان نفس. قوه خیال، دیده‌ها و شنیده‌ها و چشیده‌ها و همه را برمی‌گرداند به لسان نفس. به این می‌گویند تجرد.

جلسه اول اصلاً از همین صحبت کردیم؛ برای اینکه تا این اتفاق نیفتد، شما با باطن عالم نمی‌توانید ارتباط بگیرید. اصلاً ملکوتی نمی‌شوید، مادی زندگی می‌کنید.

سه: در خصوص مفارقات و مقارنات و فرق بین آن‌ها چه می‌دانید؟

بارها عرض کردم، اسمش روی خودش است. مقارنات یعنی قرین‌اند، قرین‌اند. مثلاً اینجا در عالم ماده، قرین با ماده‌اند. الان بدن شما قرین با عالم ماده است.

مفارقات با قاف، البته، ولی فارغ‌اند از عالم ماده؛ مربوط به عالم عقول و جبروت و این‌ها هستند. عالم ملکوت نزدیک به چیست؟ ماده است، نزدیک به دنیاست. عقل دور است؛ عقل مافوق ملکوت است. جبروت مافوق است، مفارق است، دور است. مرسلات، مفارقات، ارواح، عقول، ملائکه، همه مال آن عالَم‌اند.

قوه خیال از این جهت مقارن است یا مفارق؟ قوه خیال، مقارن است؛ چون نزدیک است. نزدیک‌ترین رتبه در وجود ماست. درست است حیثیتش باطنی است، اما به بدن است.

این را هم بعضی‌ها نوشته بودند، خوشم آمد. خب، این هم مشخص شد.

چهار: لطفاً بر اساس اصل هفتاد و چهار معرفت نفس توضیح دهید که طفرة مطلقاً، چه در حسیات و چه در معنویات، باطل است.

همین که بارها مثال زدیم دیگر. این هم الحمدلله تقریباً می‌شود گفت غریب به اتفاق، درست نوشته بودند. فقط بعضی‌ها خیلی توضیح و تفصیل داده بودند، بعضی‌ها هم خیلی اجمالی نوشته بودند. ولی الحمدلله معلوم بود همه موضوع را گرفته‌اند.

آقا، شما بخواهی نمی‌شود بپری. به همین راحتی حفظش کنید: پرش محال است.

شما نمی‌توانید بدون اینکه، مثلاً بارها مثال زدیم، ملکوت را طی کنید و بروید به جبروت. باید طی بشود.

شما الان داری من را می‌بینی. این قوه بینایی شما، این دیدن، دیدنی که حاصل می‌شود، ابصاری که حاصل می‌شود را می‌دهد به حس مشترک. حس مشترک می‌دهد به قوه خیال.

حالا حس مشترک را بردار، اصلاً ابصار رخ نمی‌دهد. قوه خیال را بردار، باز عقل نمی‌فهمد چه داری می‌بینی. این می‌شود طفرة؛ محال است.

ببخشید.

پرسش: بله، یک سؤال از تعبیر شما، یک سؤال بابت این کلیپی که گذاشتید.

پاسخ: بفرمایید.

پرسش: شما فرمودید که به واسطه تفضل خانم حضرت زهرا می‌توانید این مراحل را طی کنید.

پاسخ: بله، چون حقیقت ملکوت...

پرسش: حرف شما را فهمیدم که باید مراحل را گام‌به‌گام بردارید، ولی آخر تعبیر شما به‌طور کلی می‌گویید که حتماً باید واسطه و از تفضل خانم حضرت زهرا، آدم ملکوتی داشته باشد.

پاسخ: بله، آن مصداقش است دیگر. همین حرف ما، حرف کلی ما که بدون طی کردن ملکوت نمی‌شود به جبروت بروی، مصداقش می‌شود فرمایش شما.

حقیقت ملکوت، یا مصداق اتم ملکوت، حضرت سیدالشهداست. شما نمی‌توانی بدون اینکه حضرت زهرا صلوات الله علیها را درکی از آن داشته باشی، به امیرالمؤمنین برسی. امکانش نیست.

حالا آن مصداق است. بعضی‌ها آن را نوشته بودند؛ آن مصداق است. برای همین نیم نمره کم کردم از آن‌ها، با اجازه‌تان. غیاباً اجازه گرفتم.

پنج: در مورد نفس مطمئنه و نفس اماره و فرق بین آن‌ها چه می‌دانید؟

این کاملاً در یک جمله مشخص می‌شود. بارها عرض کردیم که وقتی نفس... ببین، یک نفس است. بعضی‌ها نوشته بودند مرتبه عالی نفس، مطمئنه است و پایینش اماره است. نمی‌شود که دووجهی باشد؛ یک وجهش پاک و طیبه باشد، یک وجهش خبیثه. نمی‌شود.

همان نفس، اگر تعلق زیاد به بدن داشته باشد، این جمله را من می‌خواستم از شما، همان نفس می‌شود اماره. همان نفس، اگر تعلقش از بدن برداشته شود و به حداقل برسد، می‌رسد به نفس مطمئنه.

همین یک جمله را نوشته بودید، کامل بود.

شش: مراحل تشکیل روح بخاری.

این را هم عده قلیلی کامل نوشته بودند، ولی من نمره کامل دادم. توقع نداشتم، چون مربوط به جلسات «سر مکنون» بود. ولی خب، توقع داشتم حداقل حالا ما آن تأثیر کواکب را و آبا سبعه بر امهات اربعه و بر تشکیل و ایجاد موالید ثلاثه، این سه تا را نمی‌خواستیم.

ولی از آنجا که دیگر اخلاط اربعه ممزوج می‌شوند، اصلاً مثل یک کف می‌روند؛ از اینجا به بعد را دیگر باید می‌گفتید.

بعضی‌ها این را هم نگفته بودند که می‌رود کبد تولید می‌کند. این ماده را که مثل کف می‌ماند، وارد می‌شود، از کبد خارج می‌شود، می‌رود به دهلیز چپ قلب. آنجا ده درصد حرارت شدید، بخار می‌شود؛ از دهلیز راست خارج می‌شود، وارد عروق می‌شود. دوباره می‌رود به کبد که برود به معده و روده، از آن طرف به مغز؛ از طریق دماغ می‌رود به مغز که به اعصاب، سلسله اعصاب تمام بدن را می‌گیرد.

این نحوه تشکیلش است.

حالا از کجا می‌آید؟ از همان آب و غذا، خاک، آب و نانی که می‌خوری. از همان، این اتفاق می‌افتد. بعد اخلاط اربعه و این‌ها، مزاج و کلاً این‌ها که اهمیت شناخت مزاج را اینجا بحث کردیم. مثلاً علتش این بود که ما گفتیم.

حالا ما نگفته بودیم اهمیتش را بگوییم؛ مراحل تشکیلش را بگوییم.

سؤال هفت: رنگ‌های مختص تسبیحات اربعه را.

حالا جالب است که بعضی‌ها مراتب خلقت را اینجا گفته بودند؛ مثلاً از نور امیرالمؤمنین، ملائکه خلق شدند، از نور حضرت زهرا... [صدای محیط] آسمان‌ها و زمین از نور امام حسن، کواکب و...

جانم؟ بله، ما اصلاً این را نمی‌خواستیم. ما مراتب خلقت نمی‌خواستیم.

آن جلسه‌ای که «به‌به، چه‌چه، عجب»؛ حتی بعضی‌ها آمدند به ما گفتند: حاجی، دیگر هم نیامدند البته. در همان یک جلسه آمدند، بعدش به ما گفتند: حاجی، ما را بنده خودت کردی. یک بنده خدا این را به ما گفت و دیگر هم نیامد.

بله، دقیقاً در همان جلسه من اصلاً زوم کردم روی آن، ببینم این در این جلسه بنده شده، بعد از این می‌خواهد چه بشود؟ دیگر چه پیدا می‌کند؟ بگوید چه شدم؟

آخر یک نفر آمد، می‌شود فناء؟ ماشاءالله، اهل سیر و سلوک نشان داد خودش را.

آقا، یکی آمد پیش امام صادق علیه السلام گفت: آقا، من می‌خواهم به شما سجده کنم. حضرت فرمود: بکن، سجده کن.

سجده کرد. حضرت نشسته بود و این سجده کرد و ذکرش و هرچه بود گفت و بلند شد.

حضرت فرمود: خب، الان می‌خواهی به خدا سجده کنی؟ می‌خواهی عبادت حضرت حق را انجام بدهی، می‌خواهی چه کار کنی؟

یک مقدار فکر کرد، گفت: دوباره سجده می‌کنم.

گفت: نشد که. باید یک چیزی پیدا کنی که بالاتر از سجده باشد. تو به من سجده کردی، به خدا می‌خواهی چه کار کنی؟

ماند.

حالا این‌طوری آن بنده خدا بنده ما شد در این جلسه و ما مانده بودیم این جلسات بعدی چه می‌شود؟ چه از آب درمی‌آید؟

دیگر رفت، دیگر هم پیدایش نشد.

بعد حالا چه بود آنجا، در آن جلسه کذایی، همین سالن آمفی‌تئاتر، که ما بحث انواع را گفتیم. نصفه‌نیمه هم گفتیم، رهایش کردیم؛ چون ترسیدم، حقیقتش. خیلی در آنجا ما حرف‌ها داریم.

و به وقتش به شما بگوییم حتی رنگ خودت را پیدا کنی؛ رنگ نفس خودت را، رنگ اشیا را، رنگ ملکوت را، رنگ جبروت را. خواب می‌خواهید ببینید، از طریق رنگ‌ها بتوانید تعبیر کنید؛ صادقه بود یا نبود و خیلی چیزهای دیگر. اصلاً رنگ زرد در خواب کجا خودش را نشان می‌دهد؟ در چه حیثیتی مثلاً؟ این‌ها بماند.

بعد بعضی‌ها هم جابه‌جا نوشته بودند؛ مثلاً سبز را زده بودند به امام حسین. نمی‌دانم سبز کجایش به امام حسین می‌خورد. مثلاً می‌گویی امام حسین، یاد سرخی می‌افتی. خودت و بعضی‌ها چهارده معصوم را آورده بودند وسط. امام کاظم هم رنگ دارد، ما نمی‌دانستیم.

ما یک رنگ، حالا نسبت به آن روایتی که تسبیحات را که چهارگوش کعبه بود بیان می‌کرد، داشتیم. «الله اکبر» رنگش سرخ بود و متعلق به اباعبدالله بود. اباعبدالله هم هفت تکبیری که می‌گویی، شش‌تایش را به نیت اباعبدالله می‌گویی قبل از صلاة.

تسبیح «سبحان الله» رنگش سفید بود که نورالانوار بود، مادر همه نورها بود. نور صفه شریعه بود که امیرالمؤمنین فرمود به نماز می‌ایستاد، تمام شهر سفید، نور سفید می‌گرفت.

نور زرد متعلق به «لا اله الا الله» بود و کلمة حسنی. «کلمة لا اله الا الله حسنی فمن دخل حسنی امنا». از آن طرف هم کلمه «یا ولایت علی ابن ابی طالب» حسنی. هر دو یک حقیقت است. «لا اله الا الله» زرد، امیرالمؤمنین هم زرد.

می‌ماند سبز؛ آن هم امام مجتبی. ذکرش چه بود؟ «الحمدلله».

اصلاً این‌ها حکایت دارد، عجیب است. روایت داریم که عید شد، حسنین گفتند: بابا، مامان، ما لباس عید می‌خواهیم. حضرت زهرا و امام حسن به هم نگاه کردند. گفتند چه کار کنیم؟ ما هیچ چیزی، آهی در بساط نداریم برای آن لباس عید بخریم.

منتظر شدند تا پیغمبر تشریف بیاورد. پیغمبر آمد، هر دو بزرگوار دامن پیغمبر را گرفتند: بابابزرگ، بابابزرگ، ما لباس عید می‌خواهیم.

بعد پیغمبر هم شرمنده داشت می‌شد. جبرائیل نازل شد، فرمود: این دو تکه پارچه سفید از بهشت آورده؛ لباس سفید. این آبی که کنار توست، یا رسول‌الله، این لباس‌ها را بزن در آب و دربیاور. قبلش از هرکدام بپرس چه رنگی دوست دارند.

پیغمبر پرسید. امام حسن گفت: من سبز دوست دارم. اباعبدالله گفت: من سرخ دوست دارم. لباس‌ها را کردند در آب، درآوردند، به رنگ آن‌ها درآمد.

این‌ها حقایقی است در عالم که حالا می‌گویم؛ من نصفه‌نیمه این بحث را کردم، به وقتش ان‌شاءالله می‌گوییم.

هشت: تشکیک یعنی چه؟

بعضی‌ها نوشته بودند که به خدا شک کنی و شک جایز نیست که به خدا شک کنی. نمی‌دانم این را از کجای آستینشان درآورده بودند.

توضیح دهید که آیا در وجود راه دارد یا در ماهیت؟

اینکه در وجود راه دارد... تشکیک یعنی آن شدت و ضعف مراتب وجود دیگر. مثالی که زدیم، بعضی‌ها هم نوشته بودند مثل خورشید که چه درخشندگی دارد، کرم شب‌تاب هم درخشندگی دارد. از حیث نور، آن نور دارد، این هم نور دارد. مراتب وجود شدت و ضعف دارند، سعه و ضیق دارند.

خب، این در ماهیت راه ندارد. ماهیت یک امر اعتباری است، ذهنی است، حد است.

بعضی‌ها البته این را به شما بگویم، وقتی به تحقیق افتادید، بعد نگویید استاد اشتباه، معلم ما اشتباه گفت. بعضی‌ها اعتقاد دارند که خیر، به ماهیت می‌خورد. این را هم به شما بگویم، البته عده قلیلی هستند.

برویم سراغ سؤال نه.

آنچه در خصوص نفس‌الرحمن یا صادر اول می‌دانید، اجمالاً هم نوشتیم.

دیگر بعضی‌ها متأسفانه به جای صادر اول، عقل اول را توضیح داده بودند. بعضی‌ها گفته بودند امیرالمؤمنین است. بعضی‌ها که خیلی عجیب، صادر اول را ذات غیبی گرفته بودند.

صادره اسم خودش است. همان نفس‌الرحمن بهترین مثالی است که ما زدیم؛ نفس، نفس. صادر اول، اولین چیزی است که از خدا صادر می‌شود. صادر اول اسمش روی خودش است و مطلق است به قید اطلاق؛ قید می‌خورد.

در صورتی که خود ذات غیبی هم مطلق است، بدون قید اطلاق است؛ یعنی همه را دربر می‌گیرد. اما نفس‌الرحمن حق را هم دربر می‌گیرد؟ ذات غیبی را هم دربر می‌گیرد؟ «وللهم وراء ما یحیط». نمی‌گیرد، پس مقید است.

یکی سؤال کرد: چگونه اطلاق دارد، در حالی که مقید است؟ این یک جواب است. به ذات غیبی که احاطه ندارد؛ از مرتبه خودش به پایین. و این را در لوازم عرض کردیم.

حواستان جمع باشد که هویت ساری یعنی همین فیض منبسط یا صادر اول؛ این اسم‌های متعددش است. فیض الهیه‌ای که از آن منتهی‌الیه، به یک معنا بگیریم، از جایی که خدا اراده ظهور می‌کند، از آنجا همراه همه تعینات و همه ممکنات هست تا انزل مراتب.

هویت ساریه است دیگر. فیض است، فیض.

الان شما از هویت ساری در خودت داری؛ فیض الهیه. آن کجاست؟ آن کدام مرتبه در ماست؟ اهدیت.

اهدیت با فیض، که به آن می‌گویند مرتبه اهدیت و واحدیت، همراه هویت ساری می‌شد فیض اقدس؛ مراتب پایین‌ترش می‌شد فیض مقدس.

اهدیت در حقیقت عالی‌ترین مراتب است، اما اهدیت هم با فیض مقدس شده اهدیت. حواستان باشد، حتی اهدیت.

خب، پس فیض مقدس رتبه‌اش عالی‌تر است. توجه کردید چه شد؟ حواستان هست؟

اهدیت، مرتبه اهدیت هم که با واحدیت، هر دو به علاوه هویت ساری یا فیض منبسط یا صادر اول، می‌شوند فیض اقدس که اعیان ثابته و ظهور علمی هم در همین مرتبه است؛ در همین مرتبه واحدیت.

هر دو با هم زیر سایه هویت ساری‌اند. اولین مراتب وجودند که از هویت ساری ظهور پیدا کردند؛ حتی اهدیت.

این‌طوری که نگاه می‌کنی، پس هویت ساری یا فیض منبسط، می‌شود گفت رتبه‌اش، جایگاهش، اعلی بر حتی اهدیت است. توجه کردید چه شد؟ این را متوجه شدید؟

چون اهدیت با هویت ساری شده اهدیت. فیضی که از هویت ساری یا صادر اول گرفته شده، مرتبه اهدیت است.

خب، حالا چه چیزی را می‌خواهم بگویم؟ می‌گویم خب، اهدیت که روح ما از آنجا بود. پس چه می‌شود؟ صادر اول، یعنی جانشین صادر اول در ما، ما فوق روح.

بله دیگر، حقیقت محمدیه است؛ محمد صلى الله عليه و آله وسلم.

منت‌ها در ما، در ما کدام رتبه است؟ این مسئله است. قطعاً رتبه‌ای است که فیض اصلی وجود ماست. یعنی حتی روح ما هم از آن فیض می‌گیرد.

بعد از روح چه بود؟ آفرین. به همین راحتی، مرتبه سر بود. اصلاً اسم و این‌ها داریم. یک رتبه‌ای هست، چون اینجا بعضی‌ها اسامی دیگر گذاشته بودند. سر ماست که جنسش از آن است. ما فیض را از سر می‌گیریم.

سر ما فیضش را از کجا می‌گیرد؟ آن دیگر مرتبه غیبی است؛ غیب‌الغیوب و هیچ‌کس از آن خبر ندارد. اسم اعظم ماست و مرتبط به ذات است. آن سرّالسرّه.

ربوبیت نفس با همان سرّالسر می‌خورد؟ انتهایش می‌خورد به سرّالسر.

بله، ربوبیت وقتی می‌گویی ربوبیت نفس، آخه همه‌شان ربوبیت دارند. قلب هم ربوبیت دارد. در آن فرمایش حضرت ابراهیم بود. ستاره ربوبیت...

نفس بود. بعد ماه، ربوبیت قلب بود. یادتان هست دیگر؟ خورشید، ربوبیت روح بود.

بعد ببینید، روح، ربوبیت روح؛ همه را ربوبیت می‌زنند؛ یعنی در طول رب مطلقه است.

خب، بعد از خورشید چه بود؟ در آن فرمایش حضرت ابراهیم در قرآن، مستقیم رفت سراغ خود حضرت حق دیگر. درست است؟

خب، بعد از چه؟ روح. آن می‌شود چه؟ آن می‌شود مرتبه‌ای که ما داریم فیض را می‌گیریم. به آن می‌گویند سرّ ما.

حالا سرّ ما فیضش را از کجا می‌گیرد؟ از سرّالسر که هیچ‌کس از آن خبر ندارد. آن کانال و جدول وجودی ماست که مرتبط شده با ذات غیبی، مقام عندیت. آن دیگر اصلاً نمی‌شود درباره‌اش حرف زد. همان حقیقت ماست که می‌گوییم آن، آن. اصلاً زبان از گفتنش لال است.

در خصوص حضرت حق می‌گوییم «هو» و در خصوص خودمان می‌گوییم آن، آن؛ حقیقتی که از آن بی‌خبریم.

اما سؤال ده: فرق بین معلوم به ذات و معلوم به عرض.

این را هم چندین بار گفتیم دیگر. معلوم به ذات، دارایی توست. همیشه با تو خواهد بود تا ابد. و آنچه را که شما از بیرون استفاده می‌کنی، در درون خودت معلوم تو می‌شود؛ در درون خودت.

مثالی که زدیم، مثلاً درخت را یادتان باشد. مثال زدیم. خودم را مثال زدم. داریم من را می‌بینید. شما من را دارید می‌بینید. منی که اینجا نشسته‌ام را نمی‌بینید. منی که اینجا نشسته‌ام، معلوم بالعرض شماست؛ چون بیرون از شماست. دارایی شما من نیستم.

دارایی شما چیست؟ آن انشایی که از من صورت می‌گیرد در نفس شما، در قوه خیال شما، ابتدا. آن می‌شود دارایی شما. آن معلوم به ذات شماست.

«به ذات» اسمش روی خودش است. آن همیشه با شماست.

برای همین در علم تجربی می‌گویند مثلاً هر چیزی را، هر عکسی را، هر فیلمی را دیدی تا هفت سال از ناخودآگاهت نمی‌رود. بعضی روان‌شناس‌ها گفتند تا چهارده سال. همه‌اش باطل است. چهارده سال و چه... چهل هزار سال این حرف‌ها چیست؟ تمام شد دیگر. تو شدی همان.

آن در تو صورتی را انشا می‌کند که تا ابد با توست.

اگر یادمان نیاید، چیست؟ باشد، یادت نیاید. بالاخره سرت که، جسارت می‌کنم، به شما نمی‌گویم آقا حمید؛ کلی می‌گویم، سرت که به سنگ لحد خورد، چنان یادت بیاورند، همه‌اش یادت می‌آید.

شما با همان محو چه می‌شوید؟ محو.

ما با اینکه صید می‌کنی، یعنی...

یا مثلاً شکل قبل را قبلاً عرض کردیم، از جهت فلسفی محال است چیزی که وجود دارد، بشود عدم. خب، محو می‌شود. یا ما یک محو داریم، یک بدل و تبدیل شدن.

محو می‌شود؛ مثل این که وجود دارد، شما نمی‌بینیدش. فقط خدا می‌بیندش. این مقام «محو ماهی از سیال» است.

خیلی هم مقامی است که خیلی‌ها برایش گریه کردند. یعنی خیلی‌ها سجده‌ها رفتند، غصه‌ها خوردند، اشک‌ها ریختند، مردند بابت این مقام؛ که پیغمبر هم حتی از آن بی‌خبر می‌شود، فقط خدا. حتی خودت هم بی‌خبر می‌شوی.

یک روایت حالا طولانی است، خیلی شیرین است. این روایت یادم می‌رفت برایتان بگویم در خصوص ماهی از سیال.

الان وقتتان گذشته، هستید؟ هستم، هستید؟ یک سخنرانی هم قبل از ما بود.

یا چشم‌هایتان دارید ما را می‌خورید دیگر، چه خوب.

بله. قربانتان بروم، زنده باشید.

سؤال یازده: در خصوص قوه متخیله یا مثال متصل و اهمیت پاکسازی‌ها.

آن را دیگر همین الان، همین‌جا کلی درباره‌اش حرف زدیم، در همین جلسه.

مثال متصل، قوه خیال، برزخ وجودی؛ که دوربین عکس‌برداری نفس ناطقه است.

الحمدلله خیلی‌ها این را نوشته بودند و چه جالب که دووجهی هم هست؛ یعنی هم معنا را صورت می‌دهد و هم صورت را به معنا تبدیل می‌کند.

یعنی از پایین، شما صورت را از انزل مراتب در دنیا می‌بینی، می‌دهی قوه خیال، معناش می‌کند، می‌دهد به عقل که بفهمی چه دیدی.

از بالا، وقتی پیام می‌آید از روحت، از طریق سرّ، از حضرت حق، پیامی، الهامی، انتقالاتی، الهامات به شما می‌کند، به صورت معنا می‌آید؛ صورت ندارد که. آن معنا می‌آید وارد قوه خیال که می‌شود، می‌شود صورت.

اصلاً از عجائب خلقت است. دوربین عکس را عکس می‌کند، صورت را صورت می‌کند. اما این معنا را صورت کند، صورت و معنا؛ هیچ دستگاهی شما پیدا نمی‌کنید.

اهمیتش به خاطر چیست؟ تا این قوه پاک‌سازی نشود، ما به مراتب عالیه وجودمان که عقل است دسترسی پیدا نمی‌کنیم. چرا؟ چون طفرة محال است.

و آخرین سؤال: دقیقاً توضیح دهید از نظر منطقی فکر یا تفکر یعنی چه و چرا این‌قدر اهمیت دارد؟

این را هم که قشنگ یادم است برایتان گفتم. متأسفانه... خوشبختانه اکثراً درست نوشته بودند، بعضی‌ها جابه‌جا نوشته بودند.

حرکت نفس از معلوم به مجهول است. بعضی‌ها نوشته بودند مجهول به معلوم.

تو چگونه می‌خواهی از مجهول بروی به سمت معلوم؟ مجهول چیست؟ تو جهل داری نسبت به آن. اصلاً حرکت نمی‌دهد به تو که.

حرکت از کجا آغاز می‌شود؟ از معلومات. یک معلوماتی داری که منشأ حرکت تو می‌شود. پس از معلوماتت حرکت می‌کنی، می‌روی به سمت مجهولات که چه بشود؟ آن‌ها برایت معلوم بشوند. دوباره برگردی به سمت معلومات.

مجهول باید باشد که معلومات باشد؟ نه خیر، اول باید معلوم باشد. معلوم باشد که مجهول نمی‌شود. مجهول، عدم نیست. اصلاً مجهول چیزی که هیچ...

مثلاً ما در ریاضیات، غلط نشان می‌دهند؛ در ریاضیات یک ایکس هست، می‌رویم دنبالش که از معلومات به آن برسیم. خب باز ایکس، نه؛ ایکس معلوم هست یا نه؟ نه دیگر، ایکس است دیگر. نه، خب اصلاً خود ایکس، خود ماهیت ایکس معلوم است؛ خودش.

بله، از مبادی می‌روی به مطالب، دوباره برمی‌گردی به مبادی. همین است دیگر، معنایش همین است.

حالا آخرش گفتیم که چرا این‌قدر اهمیت دارد؟ به جهت همان مقایسه‌ای که بین ذکر و فکر کردیم.

الحمدلله اکثراً هم این را نوشته بودند که اگر فکر نیاید در کار، تو به ذکر نمی‌رسی. و اگر ذاکر نباشی دیگر چه هستی؟ نمازی نماز است؛ نمازی معراج است که «ولک الله اکبر» است دیگر، ذکر اکبر است، ذکر اکبر است.

حضرت استاد فرمودند: کانال و دالان رسیدن به ذکر چیست؟ فکر است.

که براق سالکان سماوی بود فکر و مرکب سالکان ارضی بود ذکر.

نمی‌شود بدون فکر به حقیقت ذکر رسید. این هم اهمیتش است. اگر این را نداشته باشی، به حقیقت نمی‌رسی.

خدا قوت، خسته نباشید.

پیش از اینکه دعا کنیم، یک زحمت بکشند دوستان؛ این آقای ابوالفضل عزیز ما، این‌ها را من می‌دهم به ایشان. بعد از دعا، برگه‌های آقایان را به ایشان بدهید و کسانی که جزوه آوردند، بیاورند بگذارند روی میز. و دیگر چه؟ آن هفت نفر هم بیایند هدیه‌هایشان را بگیرند.

اللهم بارک لمولانا صاحب الزمان والحمد لله رب العالمين. صلوات.