اللهم إياك نعبد وإياك نستعين. الحمد لله على كل نعمه وأسأل الله من فضله. اللهم صل وسلم وزد وبارك على صاحب الدعوة النبوية، والسلطة الحيدرية، والعصمة الفاطمية، والحلم الحسنية، والشجاعة الحسينية، والعبادة السجادية، والمآثر الباقرية، والآثار الجعفرية، والعلوم الكاظمية، والحجج الربوية، والجود التقیویة، والنقاوة النقویة، والهيبة العسكريه، والغيبة الإلهية. اللهم عجل فرجه وسهل مخرجه واجعلنا من خير أعوانه وأنصاره وشيعته والمستشهدين بين يديه. المستغاث بك يا صاحب الزمان. المستغاث بك يا صاحب الزمان. المستغاث بك يا صاحب الزمان. السلام عليك يا داعي الله ورباني آياته.
سلام علیکم و رحمة الله.
هدیهای به پیشگاه حضرت حجت، ارواحنا لتراب مزارك فداء. انشاءالله حضرت هر کجا تشریف دارند، از صائله پروردگار سبحان غم از دلشان بردارد و همه ما را دعا کنند. صلواتی ختم بفرمایید.
اللهم صل على محمد وآل محمد.
پروردگار سبحان را شاکرم از اینکه در چنین روزی در جمع باصفای شما عزیزان در حسینیه علی ابن ابی طالب حاضر شدیم، جمع شدیم و مجتمع شدیم. الحمدلله، خدا از ما نگیرد.
من هر وقت وارد این حسینیه میشوم، غالباً نمیدانم چرا یاد مرحوم، خدا رحمت کند حضرت آقای کشمیری بزرگ، میافتم. ایشان عجیب عاشق امیرالمؤمنین بود، عاشق نجف بود. شنیدهاید در احوالاتشان که میگفتند: اگر من از نجف بیرون بروم، میمیرم. اینقدر عاشق بود.
مثل بعضی از خادمان هیئتها که چنان محو و غرق در خدمت اهلبیت میشوند، عذابشان وقتی است که میخواهند از حسینیه بروند. اینجا را واقعاً حرم میبینند، حرم مولا میبینند.
حسینیه علی ابن ابی طالب شوخی نیست آقا؛ همهاش حساب و کتاب دارد. آخر هم صدام ملعون که ایشان را تبعید کرد به ایران، از دوری نجف دق کرد و مرد.
اگر انسان بداند مولا، امیرالمؤمنین کیست، چیست، جایگاهش کجاست، حتی مختصری تازه مطلع شود، چرا دل نسپارد؟ چرا؟
حالا ما که دستمان به حرم نمیرسد، عاشق و دلباخته و والا و کبوتر حیران حسینیههایشان میشویم، هیئت، هیئتهایشان میشویم؛ که قطعاً خبرهایی در ملکوت هست و ما بیخبریم که اینجا حسینیه میشود.
یادم آمد روایتی داریم که هیچ کجا مسجدی به پا نمیشود، مگر اینکه قطرهای از خون یک شهید آنجا افتاده باشد. حالا ما چه میدانیم چه شهیدی؟ کدام جنگ؟ کجا؟ ما بیخبریم. همهچیز در عالم حساب و کتاب دارد.
لطف خدا بود که ما آمدیم اینجا. به فضل الهی نیت کردم نکتهای بسیار رصین و رکین و بسیار مهم را، در همین کوتاه مدتی که در خدمت شما هستم، متذکر شوم؛ برای خودم و شما.
ابتدا از آن بزرگمرد الهی جامعالاطراف، حضرت استاد علامه حسنزاده، رحمتالله علیه، جملهای را برایتان بخوانم و این را صدر بحثمان قرار بدهم تا منظورم را بیان کنم.
ایشان میفرماید، خطاب به انسان: تو بزرگترین صنع الهی هستی.
همه ما امروز پای درس این بزرگمرد نشستهایم و خطاب فرمایش حضرت استاد را خودت بگیر. واقعاً این را ببین که امروز رزقت این شده است که حضرت علامه با شما سخن بگوید.
میفرماید: تو بزرگترین صنع الهی هستی. خودت را فراموش نکن.
این فراموشیِ خود از کجا میآید؟ میفرماید: حال، این فراموشی خود طبق قرآن از فراموشی خداست.
آیه نوزده سوره هشت:
ولا تكونوا كالذین نسوا الله فأنساهم أنفسهم.
اول «نسوا الله». الله که فراموش شد، بعد میفرماید: «فأنساهم».
«أنساهم» خیلی عجیب است؛ ما به آنها فراموشی میدهیم. «أنساهم أنفسهم»؛ جانهایشان را فراموش میکنند.
أولئك هم الفاسقون.
خیلی تعبیر عجیبی است. فسق، میدانید، مرحلهای از فساد است که ظهور فساد رخ بدهد. فساد ظاهر میشود، یعنی در باطن نیست. خط قرمزها رد میشود، عروق شکسته میشود.
به قدری شناخت خود اهمیت دارد که اگر کسی خودش را نشناسد، معرفت به نفس نداشته باشد، میرود تا فسق. شوخی نیست آقا.
حالا اینجا به نظر شما چه اتفاقی افتاده؟ چرا کسی را که الله را فراموش کرد، خودش را فراموش کرد؟ چه ربطی دارد؟
اینجا قشنگ مشخص میشود که کأنّ یک ربطی بین الوهیت نظام هستی و نفس حضرت عالی وجود دارد. به راحتی از این آیه میشود این را استیضاح کرد؛ ربط بین عالم الوه، الوهیت، اله با نفس حضرت عالی.
کأنّ اگر کسی از خدا غافل شد، از اصلیت خودش، از ریشه خودش غافل شده است.
مثل بچهای که اصل و نسب دارد، پدر و مادر درستوحسابی دارد، قوم و خویش حسابی دارد؛ بعد فراموشش میشود. نمیداند چه اصل و نسبی دارد. این بچه هرزه میشود، همهکاره میشود، بزهکار اجتماعی میشود.
چرا؟ چون رها شده، اصل و ریشه خودش را فراموش کرده است.
دقیقاً این اتفاق میافتد در کسی که خودش را فراموش کرده، که ریشهاش از فراموشی اله است.
لذا بعضی از عزیزانی که کتاب در خصوص معرفت نفس نوشتهاند، معتقدند که چون بر اساس این آیه، نشناختن، فراموشی خدا، منجر میشود به فراموشی خود؛ پس باید ابتدا انسان تمام سعی و تلاشش را بکند که الله را بشناسد.
حالا کانال شناسایی الله چیست؟ الله اولاً اسم است. ما که نمیتوانیم به ذات غیبی علم پیدا کنیم. حتی ذات غیبی، حتی در حقیقت، منظور نظر قرآن هم نیست.
اما میتوانیم به اسماء و صفات الهی که کمالات حضرت حقاند و ظهور کردهاند، پی ببریم.
این الوهیت، این الله، اولین اسمی است که از ذات غیبی منتشر شد؛ بعد تبارک، بعد تعالی. الله اسم جامع است.
خیلی جالب است؛ چگونه است که به تو میگوید اگر الله را که اسم جامع است فراموش کنی، خودت را فراموش میکنی؟ باز یک خروجی پیدا است که در ما یک جامعیتی وجود دارد.
چرا نفرمود اگر الرحمن را فراموش کنی، الکریم را فراموش کنی؟ اینها هم اسامی حضرت حقاند. رب را فراموش کنی. فرمود الله را فراموش کنی، نفس خودت را فراموش کردی. پیدا است نفس جامعیت دارد.
سالها دل طلب جام جم از ما میکرد آنکه خود داشت ز بیگانه تمنا میکرد.
اگر انسان وصل به کر باشد، چه غمی دارد؟ اگر وصل باشد به کل، به کر، دیگر چه غمی دارد؟
این بچههایی که مثلاً پدرهایشان حالا یا از حیث مالی یا از حیث علمی یا آبرو و وجاهت اجتماعی بسیار غنی هستند، دارند، دارندهاند؛ میدانی بچهها خودبهخود یک احساس پشتوانه گرم از هر حیث دارند.
آن کسی که دنبال علم است، میگوید: بابایم عالم است، از او استفاده میکنم، بغل گوشم است.
آن کسی که پی ثروت است، پدرش دارد؛ چرا رو به غریبه بزند؟
کسی که دنبال اعتبار اجتماعی و شهرت و اینگونه حرفهاست، پدرش دارد.
اینها باعث دلگرمی میشود.
اگر انسان بداند که از کجا آمده است، همان فرمایش مولا که البته بعد باید بفهمد که به کجا آمده، از کجا آمده، اما به کجا آمده و به کجا میرود؛ خدا رحمتش کند. مولا فرمودند دیگر.
چرا خدا رحمتش کند؟ یعنی میرود غرق در رحمت حضرت حق میشود.
پس ما یک جامعیتی در وجود خودمان داریم. این نکته اول.
این جامعیت را از چه کانالی به آن برسیم؟ از کانال دیگری نداریم جز شناخت نفس، معرفت نفس.
من بارها در این حسینیه به خودم و شما سفارش کردم در خصوص سیر معرفت نفس. نمیدانم چه کسی گوش داد و چه کسی از میان دوستانی که اینجا داریم، جدی گرفت؛ که اصلاً شاهراه است. راهی جز این نیست.
حدیث «من عرف» که واقعاً معجزه قولی پیامبر و امیرالمؤمنین است، همین را تداعی میکند: کسی که نفسش را شناخت، خدا را شناخت.
چرا؟
یک جملهای را یک روزی در همینجا خدمتتان عرض کردم. عرض کردم که پروردگار سبحان، الا ماشاءالله خلقت دارد. آنقدر خدا خلق کرده است که اگر این خلائق را بگیریم، ظهور اسماء حسنی و صفات اولیای الهی و اسما را بگیریم، جنود و لشگریان حضرت حق؛ قرآن میفرماید:
"و ما يعلم جنود ربك الا هو"
احدی جز او نمیداند تعداد این لشگریان، یعنی اسما را.
پس اگر اسما همان اشیا هستند، همان کثراتاند، پس نمیشود هیچکس جز او تعداد کثرات، اشیا را بداند.
لذا حضرت استاد، به اینجا که میرسیم، فرمودند: «علم آدم الاسماء كلها»؛ به جای اسما بگذارید «الأشیا»، ای الأشیا. یعنی همه اشیا را، باطن اشیا را، پروردگار سبحان به حضرت آدم تعلیم فرمودند.
یعنی پیش حضرت آدم، حداقل در قوس نزول، از «وَإِن مِّن شَيْءٍ إِلَّا عِندَنَا خَزَائِنُهُ وَمَا نُنَزِّلُهُ إِلَّا بِقَدَرٍ مَّعْلُومٍ»، از آن مقام عندیت که نازل شدیم، همه ما به یک اندازه و ماهیت خاصی نازل شدیم.
این عوالم را که پشت سر گذاشتیم، آمدیم؛ از علم، مرتبه احدیت را رد کردیم. مرتبه الهیت که قلب ماست، از آن عالم رد شدیم و آمدیم به مرتبه عقول که عقل ماست. بعد مثال که قوه خیال ماست. این بحثها قبلاً بین ما گذشت و آمدیم به نشئه طبیعت.
حداقلش در آن قوس نزول، در دور دوم یا رتبه مثالی نزولی، یعنی در عالم برزخی که داشتید از عالم بالا، از مقام عندیت میآمدید تا در عالم خاکی پیاده شوید، در آنجا حضرت آدم تمام فرزندانش تا قیامت را دید؛ ارواحشان را دید، حتی با آنها گفتگو کرد.
یکیش هم شما بودید. این «علم آدم الاسماء ای الاشیاء کلها» حداقلش آنجا صورت گرفته است.
حقیقت و صورت حقیقی همه اشیای عالم را که یکی از آنها شما هستید، حضرت حق به جدتان حضرت آدم نشان داد. به این میگویند حکمت؛ علم به احوال اعیان موجودات، البته به قدر طاقت بشری.
یعنی باطن من و شما را به پدرجدّمان نشان داد حضرت حق.
آمدیم در این دنیا. این دنیا چون مشوب به تاریکی و ظلمت و وهم و خیال و شر و باطل و امثالهم و گناه و معصیت است، یک پردهای از حجاب و غفلت روی فطرت ما گرفت. ما فراموش کردیم از کجا آمدیم. اصلاً فراموش کردیم که اصلمان از کیست، از چیست. اصلاً از کجا آمدیم، چه هستیم.
فلسفه ارسال رسل و انزال کتب هم همین است. چون ما دچار خودفراموشی شدیم، آنها آمدند که ما را آگاهی بدهند به اینکه از کجا آمدیم، که هستیم، چه هستیم و حالا چه باید بکنیم.
آن عرضی که داشتم، این را مقدمه کردم برای آن عرض. این بود که وقتی شما این همه کثرات را، این همه خلائق و این همه اشیا را که اگر بگیریم اسماء الهی، عرض کردیم «لا تحد و لا تحصى»، انتها ندارد، بررسی میکنی؛ با ذرهبین طهارت نفس نگاه میکنی، با نگاه جامعالاسراف بزرگان نگاه میکنی، میبینی که حتی از نگاه آدم اهلبیت، که آقامون امیرالمؤمنین معروفاً به آدم اهلبیت، آدم آل محمد صلی الله علیه و آله وسلم است؛ از نگاه او که نگاه میکنی، میبینی که انسان تنها موجودی است که حضرت حق او را به وزان خودش آفریده است.
الله اکبر.
فرمودم: هم از حیث افعال، هم صفات، هم ذات.
چه خبر است در درون ما؟ اینکه انسان میتواند تصرف کند در ماده کائنات.
این همه رساله و کتاب از کجا آمده است؟ آیا هیچ حیوانی دیده شده کتاب بنویسد؟ بر هیچ حیوانی قرآن نازل شده؟ رسول نازل شده؟ هیچ حیوانی عروج کرده؟ هیچ حیوانی صعود کرده، سفر کرده به عوالم دیگر؟ توانسته به مریخ برود، به کره ماه برود؟
این تصرفات از کجاست؟ چرا انسان میتواند فقط؟
پس پیدا است که خبری در وجود ماست. چرا ما بیخبر باشیم؟ بیخبری بیچاره کرده ما را.
حالا اینجا خیلی شیرین است این آیه. آیهای که خواستید برسید، رو کنید؛ نوزده سوره هشت.
میفرماید: چون شما الله را فراموش کردید، خودتان را فراموش کردید.
یعنی چه؟
یعنی اینکه جنس ما از الوهیت است. این مهم است. جنس ما از الوهیت نظام است.
چرا خودت را دستکم میگیری؟ چرا بچه میخواهد فقط در یک رشته کار کند؟ چرا در ده رشته نه؟ چرا مثل حضرت علامه حسنزاده در همه رشتهها، در همه علوم تخصص پیدا نکند؟ چرا وقتی میتواند؟
چرا حتی از حیث بدنی، چرا در یک رشته؟ من سراغ دارم آدمهایی را که در ده رشته بدنی، ورزشهای رزمی کار کردهاند تا فول رفتهاند.
انسان وقتی ظرفیتش را بشناسد، متوجه میشود. بعد در یک رشته مانده، در یک درس مانده، در یک ورزش مانده. خیلی بیچاره، خیلی خودمان را کوچک دیدیم.
ما بزرگترین جدول هستیم از بحر وجود. دریای بیانتها، یا لایتناهی وجود را در نظر بگیر؛ بیانتها.
بالاخره این اشیا، این خلائق را بگیر، دارند از این دریا رزق میبرند.
این دریا را بگیر فیض، بگیر وجود. اینکه شما موجودی، وجود داری یا نه که موجودی؛ این وجودت را بگیر فیض.
اولین فیضی که ما از حضرت حق گرفتیم، وجودمان است. همین که موجود شدیم.
این را از کجا گرفتیم؟ از دریای بیانتها هستی.
این اشیا هرکدام به نوعی فیض گرفتند. آن آب را «وجعلنا من الماء كل شيء حي». از آب حیات گرفته هر چیزی.
آن آب را بگیر به یک معنا علم، بگیر فیض، بگیر ولایت، بگیر نور، هرچه دوست داری، بگیر ربوبیت. هرکسی از آن دریا سهمی داشت.
جدولهایی هستند که آب این دریا به عنوان فیض الهی به آنها رسیده که موجود هستند.
«أنزلنا من السماء ماء».
ما این آب را باز بگیر فیض، بگیر وجود، بگیر علم، هرچه، بگیر نور؛ هرچه دوست داری، همه را میشود تعبیر کرد.
بزرگان فرمودند، از خودم نمیگویم:
«فصالت أودیتم بقدرها»
وقتی این سیل راه افتاد، فیض راه افتاد، نور تجلی کرد، ظهور کرد؛ آبشار، آبشار الهی ریزش کرد، آبشار فیض:
«فصالت أودیتم بقدرها»
هرکسی به اندازه خودش از این فیض دریافت کرده است.
حضرت علامه حسنزاده علیهالرحمه میفرماید: تو ای انسان، بزرگترین جدول وجودی هستی.
اللهاکبر؛ یعنی بیشترین فیض را از حضرت حق گرفتی. فیضانِ فیاض علیالاطلاق که در حال نزول است، تو بیشترین سهم را از فیض حضرت حق گرفتی.
میدانید یعنی چه بیشترین سهم؟ یعنی بیشترین اسم خدا در تو پیاده شده است.
میدانید یعنی چه؟ یعنی اینکه شدت نوری تو از همه اشیا و همه کثرات بیشتر است. یعنی تو سهمت از خدا بیشتر است. تقرب تو به خدا از همه بالاتر است.
لذا وقتی نماز میخوانی، میگویی: «قربةً إلی الله». عجب! میگوید قبل از اینکه نماز بخوانی، یادآوری کن به خودت. بگو:
«ان صلاتی و نسکی و محیای و مماتی مطلق شعوناتم لله رب العالمین»
برای الله، برای پروردگار است. یادآوری کن به خودت. بعد بگو: «قربةً إلی الله». میخواهم دوباره برگردم به سمت او.
اصلاً نماز موت است. «انا لله» آمدی، حالا «انا الیه راجعون».
اینجا دارد... «انا الیه راجعون» یعنی چه؟ یعنی تقرب؛ یعنی تقرب محض است.
حالا تو در نماز میگویی: «قربةً إلی الله». اسم جامع، برمیگردم به سمت همه اسماء. اسماء را بگیر، کمالات حضرت حق. کمالات الهی در تو پیاده شده است.
شوخی نیست آقا.
پدری را در نظر بگیرید که یک بچه دارد. مثلاً کمالش خطاطی است، کمالش نقاشی است، کمالش علم مهندسی است، کمالش علم ریاضیات است، هندسه تحلیلی است، جبر، آنالیز، دیفرانسیل است؛ چه میدانم، فقه، اصول، تصوف؛ یک کمالی دارد. از جهت عقلی یا فکری خیلی قوی است، شدیدالقواست.
این کمال به ارث میرسد به بچه؛ یک کمال است. میبینید بچه با همان یک دانه ارثی که از بابایش برده، گل میزند.
خیلی مهم است؛ اولین جایی که ما رنگ گرفتیم در قوس نزول، انتها دیگر وارد شدیم در این نشئه طبیعت، در صلب پدرها و رحمهای مادرها. همینطور اجدادمان رفته تا...
خیلی مهم است که انسان پدر و مادرش چه کسانی باشند:
«اشهد انکم کنت فی الاسلاب الشامخه و الارحام المطهره»
حالا این ارثی که به من رسید، میبینی که این بچه با همان یک دانه ارثی که از بابایش برده، گل میزند. این عاقل است. بچه کیست؟ بچه فلانی است.
این آدم باادبی است. ادبش را از چه کسی گرفته؟ از بابایش.
حالا شما حساب کنید. شوخی نیست آقا. دقت بفرمایید.
اینچه میگوییم، ما از الوهیت نظام هستی پیاده شدیم و هر نمازی موت است و «انا الیه راجعون» است؛ «موتوا قبل ان تموتوا». اللهاکبر. «قربةً إلی الله»؛ برگشت به سمت الله که اسم جامع است. اسماء را بگیر، کمالات ذاتی حضرت حق.
مثالی که زدم: پدر، یک کمالی در وجودش دارد که به ارث به بچهاش میرسد.
شوخی است آقا؟ مگر کمالات ذاتی حضرت حق سبحانه و جلّ اسمه در انسان پیاده شده است؟
شوخی نیست.
یعنی انسان میتواند مثل حضرت حق که الکریم است و همه کرم در اوست، او هم کریم شود. خدا علیم است، او هم میتواند علیم شود. خدا ستار است، او هم میتواند ستار شود. همه این اسماء.
الرحمن؛ تو هم میتوانی رحمان بشوی، فیضت به همه برسد.
یک آدم کاری در زندگیاش انجام دهد که فیضش به همه عالم برسد.
اینجا فرقها مشخص میشود. فرق حاج قاسم سلیمانیها با دیگران؛ که همه رزمندگان و مجاهدان در راه خدا خوب بودند. اما او چه کرد؟ فیضش به همه دنیا رسید.
شوخی است مگر؟ یک غول بیشاخودم مثل داعش را از پا انداختند که چند کشور را گرفته بود. هدف نهاییاش هم ایران بود.
این را توجه داشته باشیم که همه اینها در ما هست. ما باید به اینها پی ببریم. متأسفانه ما از خودمان بیخبریم.
یک فرمایشی از حضرت استاد برایتان بخوانم، کیف کنید. این صوت حضرت استاد را من پیاده کردم، فرمایششان را نوشتم. بعد خودشان وقتی داشتند میفرمودند، گفتند در الهینامه گفتهام؛ یعنی اگر در الهینامه خواستید ببینید این فرمایش را.
فرمودند:
الهی موج از دریا خیزد.
موج از دریاست دیگر؛ موج چیزی جز دریاست؟ موج خود دریاست. شکاف آب دریا میشود موج. ظاهراً میگوییم موج، اما همان دریاست. شکسته شده، شکنش یا یک ماهیتی گرفته، یک حد و اندازهای پیدا کرده، یک ظهوری از خودش نشان داده شده؛ موج.
الهی موج از دریا خیزد و با وی آمیزد و در وی گریزد و از وی ناگزیر است.
اما «انا لله و انا الیه راجعون».
همه کثرت را میگیرد؛ امواج دریا، دریا را میگیرد. ذات غیبی، مقام عندیت که ما از آنجا آمدیم آقا. اصلیت ما آنجاست و این کثرات را میگیرد؛ امواج.
حالا موج جنسش از چیست؟ جز آب است؟ دریا چیست؟ آن هم آب است. هر دو از حیث وجود و فیضی که دارند، هر دو یک جنساند، یک سنخاند.
حالا بیشترین بهره را انسان برده است، از این دریای بیانتهای وجود.
اللهاکبر.
حضرت استاد ادامه میدهند:
«هیچ موجودی از حق انفصال یعنی ارسال به تمام حقیقت ندارد که همه قائم به اویند و حق قیّوم همه است. لذا همه القاءات آنسویی از نداها و خطابات و تعلیمات و الهامات و منامات و تجلیات و مکاشفات و مراتب وحی و همچنین نداها و دعاهای اینسویی»
چه آنسویی؟ القاءات و الهامات و ایحاء و اعلام و همه.
چه اینسویی؟ نداهایی که ما داریم، فریادهایی که ما میزنیم.
همه از این جدول و حصه وجودی انسان صورت میگیرد. همه از درون خودت است.
خدا به تو الهام کند، به تو الهام میکند؛ تو کجا الهام میکنی؟ در وجود خودت.
شما الآن صحبتهای ما را میشنوید؛ هرکس به سعه وجودی خودش دریافتی دارد، چیزی برداشت میکند.
خب، این از کجا اتفاق میافتد؟ بیرون؟ بیرون از شما؟ یا در درون خودت؟
هرچه هست در درون خودت است.
شما ارتباط میگیری با امام عصر. مگر امام عصر را جسماً دیدی، دست به ایشان دادی یا گفتی «یا الله» که اینقدر دوستش داری و میشناسیاش؟
شاید به مراتب از بسیاری کسانی که، شاید که نه، قطعاً بغل دست امیرالمؤمنین بودند و هر روز با ایشان مصافحه میکردند، شما بیشتر آقا را میشناسی.
مگر شما علی دیدی؟ این آشنایی کجا اتفاق افتاده است؟ در خارج؟
وقتی میگویم خارج، یعنی بیرون از نفس شما.
نه، من که در خارج علی را ندیدم. اما چگونه است که شما اینقدر انس و الفت با نام مولا امیرالمؤمنین پیدا کردی؟
در درون خودت است. هرچه هست در وجود ماست.
عزیزان، باز توصیه به خودم و شما میکنم. ما گمشدهمان خودمانیم. خودمان را گم کردیم. خودمان را فراموش کردیم.
از طریق خودمان میتوانیم به الله برسیم، نه از جای دیگر. جای دیگر نگرد.
بله، ما کاری مهمتر از خودسازی و تهذیب نفس نداریم.
رسالههایی مثل این رساله جان صحبا که دست بنده است و مرحوم حضرت علامه طباطبایی، روحش شاد، و استاد علامه حسنزاده، اینها راهگشای راه را به ما نشان میدهند در سیر و سلوک عملی.
یک معجونی است، مزاجش دوگانه است؛ هم از عرفان نظری، مباحثی که من الآن کردم غالباً نظری بود، هم عرفان...
عملی.
اینها را درس بگیریم. اینها به ما کمک میدهند که چه کنیم؟ اینکه خودسازی کنیم.
حالا خودسازی مبتنی بر چیست؟ حضرت استاد فرمودند: خودسازی مبتنی بر خودشناسی است. نمیشود بدون اینکه خودت را بشناسی، خودت را بسازی. اصلاً امکان ندارد.
چند نفر از ما در مسیر سیر معرفت نفس، از خود من که دیگر ریشم دارد سفید میشود بگیرید تا دیگران، کتابی در خصوص معرفت نفس نشستهایم و خواندهایم؟ استاد دیدهایم، کلاس رفتهایم، جلسه دیدهایم، درس و بحث داشتهایم، مباحثه کردهایم، کندوکاو کردهایم.
آیاتی از قرآن که پیرامون معرفت نفس است را زیر و رو کردهایم. «من اراد علم الاولین والاخرین فلیصور القرآن»؛ با سه سه نقطه، یعنی شخم زدن قرآن. شخم بزنی، زیر و رو کنی آیات را، ببینی چه خبر است در دل اینها.
مثل آیه نوزده سوره هشت که امروز ما سرآغاز سخنمان قرار دادیم و ظاهراً داریم کمی این آیه را زیر و رو میکنیم. ارتباط ما با الوهیت نظام هستی است. ما از همانجا آمدیم. راه دیگری جز این شناخت نداریم.
البته وقتی خودت را شناختی، دیدی یکپارچه از نظام قدس، بلکه اقدس، پیاده شدی؛ مقامت عندیت بوده:
«وَإِن مِّن شَيْءٍ إِلَّا عِندَنَا خَزَائِنُهُ»
بعد در قوس صعود که الآن قرار گرفتهای، باید بروی و «انا الیه راجعون»؛ میتوانی، این امکان در من و شما وجود دارد، تعبیه شده است؛ بروی و به مقام دوباره عندیت برسی.
مگر «عند ربهم یرزقون» نیست؟
«ولا تحسبن الذين قتلوا في سبيل الله امواتا بل احياء عند ربهم عند ربهم یرزقون»
مقام عندیت است. دوباره برگردی به آنجا.
اما از چه طریقی؟ معرفت نفس.
خودسازی آقا، تهذیب.
حالا در مسیر تهذیب، اولین اتفاقی که افتاده را من به شما بگویم و بحثم را جمع کنم؛ چون یک نکتهای هم پیرامون حضرت صدوق شهید میخواهم عرض کنم که سنجاقی هم به این رساله شریف کرده باشیم.
این کتاب را بگیرید؛ «جامع صحبا در سیر و سلوک». مخصوصاً این نسخهای که دست من است، اگر بتوانید بگیرید که ذیلش شاگردان برجسته مثل حضرت آیتالله جعفری و حضرت آیتالله بهرامی و امثال اینها تعلیقهای زدهاند، مقداری باعث روشنگری بیشتری از مطالب حضرت استاد علامه طباطبایی شده است. بگیرید و بخوانید.
یکی از مهمترین موانعی که در مسیر خودسازی و تهذیب ما هست، این هم در مسیر معرفت نفس پیش میآید. اینجا حضرت استاد، حضرت علامه طباطبایی علیهالرحمه والرضوان، میفرمودند که اسمش را میگذارد «کثرات انفسیه».
اینچنین از آن یاد میکند. کثرات انفسیه است؛ یعنی چه؟
اولاً میفرماید این کثرات انفسیه در ماست. این کثراتی که در ماست، ما را بیچاره کرده؛ از بیرون آمده است، از درون نبوده است. آلودگی از بیرون آمده، درون پاک بوده.
«فطرت الله التي فطر الناس عليها كل مولود يولد على الفطره»
همه با فطرت؛ «فطرت الله التي فطر الناس عليها».
درون پاک بوده، از بیرون آمده است.
حالا چگونه از بیرون آمده است؟
حضرت علامه میفرمودند که این کثرات خارجیه تبدیل شده به کثرات انفسیه؛ یعنی تعلق خاطر پیدا کردن به پیرامون، به خارج، به زن، به بچه، به مال، ثروت، شهرت، قدرت، شهوت، شهرت؛ همه اینها. مقام، منصب، مال، جاه، موقعیت اجتماعی، داراییهای انسان، دنیا به یک معنا.
تعلق خاطری که ما به این ادنی مرتبه، که دنی، پستترین مرتبه فلسفی عالم است، پیدا کردیم؛ به جای اینکه تعلق ما برگردد به مقام عندیت، به ملکوت نظام هستی که «بیده ملکوت کل شیء».
ما که به تمامه گسیخته نیستیم از حضرت حق، به تمامه پیاده نشدهایم که.
مثل پرتو نور خورشیدیم.
فرمود:
«ان الروح المؤمن اشد اتصالا بروح الله من اتصال الشمس بها»
آقا، شوخی مگر؟ شدت اتصال روح شما به الله یا به روحالله فرقی نمیکند. شدتش «اشد اتصالا» است؛ بیشتر از شعاعیه.
اتصال شعاع خورشید به خود خورشید است. یعنی تو وصلی.
«بیده ملکوت کل شیء».
ملکوت وجود من و شما «بیده»؛ به دست خداست.
دست خدا کجاست؟
«ید الله فوق ایدیهم»
مقام ما آنجاست، مافوق است. بعد ما چشمهایمان افتاده اینجا؛ به جای مافوق، داریم پایین را نگاه میکنیم.
انزل مراتب که دنیه، دنیا، پستترین مراتب، اینجاست. این باعث تعلق شده است.
چشم ما از ملکوت بسته شده، صرفاً دنیا را داریم میبینیم؛ همین دو روزه دنیا که تمام میشود و میرود.
چه کسی در این دنیا مانده است؟ یک نفر را مثال بزن.
عزیزتر از پیغمبر عزیز عالم، عزیزتر از حضرت صدیقه شهیده، هجده سال عمر کند فقط.
بعد هم تازه هجدهساله بگوید: خدایا زودتر مرگم را برسان.
این چه درسی به ما میدهد؟
اصلاً اینجا دار قرار نیست که. اینجا دار فرار است. دارالقرار آنجاست.
مشکل اصلی اینجاست. این تعلقات ما را بیچاره کرده است.
خیلی عجیب است؛ من تا این رساله را نخوانده بودم، خودم به این توجه نداشتم.
حضرت علامه میآید ذکر و فکر را، که به تعبیر قرآن دو بال هستند، بیان میکند. این دو بالاند. کسی ذکر و فکر را یکیاش را نداشته باشد، نمیتواند پرواز کند.
دروغ میگوید اگر کسی میگوید فقط با ذکر پرواز دارد؛ این وهم و خیال اوست.
دروغ میگوید کسی که میگوید فقط با فکر پرواز میکنم و از ذکر غافل است. محال ممکن است. هر دو باید با هم باشد.
«إن في خلق السماوات والأرض واختلاف الليل والنهار لآيات لأولي الألباب»
مغز.
بارها اینجا این آیه را برایتان قرائت کردم. بعد این صاحبان مغز را معرفی کرد:
«الذین یذکرون الله»
ذکر.
«قیاما وقعودا وعلی جنوبهم»
در هر حالی مشغول ذکرند.
دوباره میخواهد اینها را برای شما باز کند.
آقا، آنهایی که دائماً دلالت بر استمرار دارد، فعل مضارعه است؛ دائماً «یذکرون» کیان؟ «ویتفکرون»؛ باز فعل مضارعه. یعنی دائم در حال تفکرند:
«في خلق السماوات والأرض»
«ربنا ما خلقت هذا باطلا سبحانک فقنا عذاب النار»
این دو بال پرواز ماست.
که چه شیرین، در نکته سی و پنج، عزیزانی که مباحث لواسان را که شروع شده، چون دوستی، یکی از دوستانم هم اول جلسه ذهن ما را یادآور کردند، از آن جلسات همین رساله را دست گرفتیم؛ آنجا ما عرض کردیم، نکته سی و پنج هزار و یک نکته حضرت استاد را.
نمیدانم چه کسی گوش داد.
آنجا عرض کردیم که حضرت استاد در بحث ذکر و فکر میفرمود:
مرکب سالکین ارضی، یعنی کسانی که سالکاند، سالک الیاللهاند، اما ارضیاند؛ خیلی اوج نگرفتهاند. مرکبشان چیست؟ با چه چیزی اوج میگیرند؟
فرمود: ذکر، ذکر است.
این برای تازهزمینیهاست؟
بله.
چه چیزی اوج میدهد؟
فرمود: بُراق.
اینجا که میرسد، برای سالکان سماوی میگوید: بُراق. بُراق دیگر سرعتش قابل تصور نیست. همان مرکبی است که پیغمبر با آن معراج رفت. و بُراق یعنی مرکب براقگونهای است.
سالکان سماوی چیست؟
فکر.
شد.
حالا خیلی عجیب است که حضرت علامه طباطبایی در این رساله این دو تا را با هم معرفی میکند؛ اما در کنار چه چیزی؟ نفی خواطر.
عجب!
میفرمایند: آقا، شما فکر داشته باش، ذکر هم داشته باش؛ اما تا نفی خواطر صورت نگرفته، پروازی در کار نیست.
نفی خواطر یعنی چه؟ متخیلات فاسده؛ یعنی همین خیالات و موهوماتی که ما را بیچاره کرده است. همین دلبستگیها و تعلقات به دنیای مادی.
حب دنیا آقا:
«حب الدنيا رأس كل خطية»
یک چنین رسالهای میآید به فریاد ما میرسد که ما از آنجا عبور کنیم.
اجازه بدهید چند خط از آن را در همین بحث برایتان بخوانم.
ایشان وقتی بحث نفی خواطر را کنار فکر و ذکر بیان میکند، میفرماید: گفتهاند که این اعظم مطهرات سر است.
اللهاکبر.
اولاً مگر سر هم آلوده میشود؟ اینطور که حضرت استاد، علامه طباطبایی، میفرماید، آلوده میشود؛ چون فرمود: اعظم مطهرات سر است.
یعنی پاککننده سر. میخواهی تا ذات وجودت را پاک کنی؟ آلودگی تا کجا میتواند برود؟
البته تا آن سرّ و سرّ دیگر نمیتواند برود، چون ارتباط ما با حضرت حق است. اگر آن آلوده بشود، اصلاً نمیشود:
«لا یمس سبیل المتهرون»
دیگر نمیشود فیض دریافت کرد. نه، تا آنجا نمیشود. تا مرتبه سر امکانش هست.
حالا چه چیزی مطهر آن است؟ آن هم اعظم مطهرات سر.
میفرمود: همین نفی خواطر.
و از این روی، هنگامی که سالک به فکر نفی خواطر بیفتد، ناگهان، تازه وقتی به فکر میافتد که خواطرش را پاک کند، این خاطرات آشفتهاش را پاک کند، یک مقدار خلوت داشته باشد، به درون خود برود، از کثرات فاصله بگیرد؛ سمت و سوی سحر و خلوت و ذکر به دوام.
اینها این پنج تاست:
ناتمامان جهان را کند این پنج تمام.
تازه به این فکر که میافتد، ناگهان متوجه میشود که سیل خواطر و اوهام و خیالات او را فرا خواهد گرفت.
در این موقع، سالک متوجه خواهد شد که خاطراتی که هرگز باور نمیکرد به خاطرش بیاید، دائماً او را به خود مشغول خواهند داشت.
چه کند حالا؟ اینجا بیچاره سالک چه کند؟
رفته خلوت کند. بچه ساکت! میخواهم با خدا ارتباط بگیرم. تلویزیون را خاموش کن. آقا، کلاغه ساکت باش.
همه را خاموش میکند. من میخواهم با خدا حرف بزنم، خلوت کنم.
بفرمایید. چراغم خاموش، در اتاق بسته. نه چشم میبیند، نه چیزی میشنود؛ اما چنان موهومات، خیالات و تعلقات، خاطر بیچارهاش را که در وجودش همهجا هست، فرا گرفته است.
اصلاً تنها چیزی که نمیتواند متمرکز شود، عالم اله و «قربةً إلی الله» است.
نمیشود آقا. نمیشود. هیچ راهی ندارد.
باید از تعلقات کم کرد. راهش هم زانو زدن جلو پای استاد است.
من که میگویم، خدا میداند، یک عمر منبرگردی کردم، جلسهگردی کردم، بزرگان را دیدم تا بالاخره یک جا آرامدم؛ گم شدم و پیدا کردم به فضل الهی.
چون سوختم، آتش گرفتم، میخواهم به شماها بگویم: شما هم تا دیر نشده، بسمالله.
یک رساله مثل این رساله که دست بنده است، دست بگیرید، بروید جلو و خودتان را برسانید. دیر دارد میشود. دیگر ریش سفید شد.
«فکشفنا عنک غطاءک فبصرک اليوم حدید»
ما این پرده را که «فکشفنا»؛ ما که این پرده را برداریم، «عنک»؛ از تو چه چیزی را برداریم؟
قطعاً تو خودت پرده خودتی، خودت حجاب خودتی، خودت در درون خودت حجاب ایجاد کردی، خودت را بیچاره کردی.
متأسفانه وقت موت، موت اجباری که همه باید:
«كل نفس ذائقة الموت»
همه باید برویم آنجا، این اتفاق میافتد:
«فبصرک اليوم حدید»
چشم تیز میشود به ملکوتی که تا حالا با آن ناآشنا بودی.
و چرا ناآشنا باشی؟
همینجا «موتوا قبل ان تموتوا». همینجا بمیر.
هر لحظهای برای تو موتی باشد؛ یعنی سفر از ظاهر به باطن. یعنی توجه به عالم اله.
اصلاً ما برای چه به هیئت میآییم؟ برای اینکه متوجه عالم اله بشویم.
متوجه عالم اله نمیشویم، مگر با وساطت، وسائط فیض.
اعظم وسائط فیض، ولیالله الاعظم، بقیةالله، حجت اعظم حضرت حق است. جز با او نمیشود.
«بکم فتح الله و بکم یختم. بکم ينزل الغيث»
غیث؛ آن غیث را بگیرید، حالا فیض.
میخواهد فیض بر سرت نازل شود. «بکم» یعنی به شما اهلبیت.
اصلاً نمیشود جز آنها. راه دیگری نیست.
برای چه ما به هیئت میآییم؟ خاطر همین است.
دستمان برود در دست امیرالمؤمنین، برود در دست حضرت صدیقه شهیده، تا برسیم به آنجا.
دست کسی از امامش کوتاه شد، تمام شد. دیگر نمیتواند به خودش هم دسترسی پیدا کند.
خب، آن آخرین آیه سوره کهف است؛ ساعت کوکی اهل ایمان:
«قل إنما أنا بشر مثلكم يوحى إلي أنما إلهكم إله واحد فمن كان يرجو لقاء ربه»
لقاء ربه؛ لقاء پروردگار، ملاقات خدا.
«فليعمل عملا صالحا ولا يشرك بعبادة ربه أحدا»
این «ولا يشرك بعبادة ربه أحدا» تقریباً مشخص است؛ موحد باش، مشرک نباش. یک خدا، الله، تمام.
خب، این «فليعمل عملا صالحا» چیست؟
عمل صالح؛ ببین یک عمل را مشخص میکند، نه اعمال صالحه، حواست باشد.
این عمل صالح چیست؟ این همه اعمال، من میخواهم خدا را ملاقات کنم؛ این عمل صالح چیست؟
باید کارشناس دین بگوید. کشاف حقایق بگوید. امام به حق ناطق بگوید.
امام صادق صلوات الله علیه رمزگشایی کردند، فرمودند: آن عمل صالحی که تو باید با آن به ملاقات خدا بروی، آن عمل صالح، معرفت الامامه است؛ پشت سر امامت حرکت کردن است.
امام را از تو بگیرند، همهچیز را گرفتهاند.
الآن من یک روزنهای را به ذهن شما، به فضل الهی، در این منبر و به نورانیت این جلسه، به حول و قوه الهی باز کردم که متوجه نکته آخر بشویم.
الآن باید تقریباً متوجه بشویم، اگرچه بحث پخته نشد و فرصت من هم تمام شد، اما تقریباً باید متوجه بشویم که حضرت زهرا صلوات الله علیها چه کرد؟
نسبت به سیر بحث باید بگوییم چه کرد؟
دست عالم را از مولا کاری کرد که دست عالم از مولا کوتاه نشود. داشت کوتاه میشد.
یعنی اگر حضرت زهرا خودش را به کشتن نمیداد، اگر شبانهروز گریه نمیکرد، اگر چندین شب از خودگذشتگی نمیکرد، در خانه مهاجرین و انصار نمیرفت که برای حمایت از مولایش به طلبه، من و شما الآن اینجا نبودیم.
اصلاً دینی نبود.
شما فکر میکنید مثلاً امیرالمؤمنین را رها میکردند؟ تا کشتن علی میرفتند.
اینها میدانید سه تا کار داشتند. حالا فرصت نیست؛ از منابع خود اهلتسنن میخواهیم برایشان از صحاح خودشان برای شما حرف بزنیم. خودشان...
میگویند که خود آن ملعونِ الیالابد، دومی، در سقیفه نشست. وقتی گفتند که آقا، اول طرحشان این بود که حالا یک نفر از ما رأی بیاورد؛ اول مهاجر باشد یا انصار، خلیفه باشد. بعد اگر الآن انصار رأی آورد، دفعه بعد مهاجرین باشند، بعد انصار؛ همینطور.
یکی گفت شاید کسی مخالف باشد.
دومی، حتی عبارتش را نوشتهام و اینجا همراهم است، ملعون خبیث، گفت: هرکس مخالف باشد، میکشیمش. مخالف را میکشیم. دست به شمشیر هم برده بود.
مثلاً در دین ما، در مذهب ما، مخالف را میکشند؟ یک وقت حرب، جنگ، آشوب و اینها راه بیندازد بر علیه حکومت، بله؛ اما نه مخالف. آقا، مخالفت دارد، اشکال کرده، کشتن ندارد که.
این همه مخالف داشت علی، مگر کشتنشان؟
اول کاری که میکردند، سه سیاست کلی برای حذف آدمها داشتند. اولین کار این بود که یا تطمیعش میکردند، پول به او میدادند؛ بیتالمال هم دستشان بود. یا اگر کسی زیر بار نمیرفت، ممنوعش میکردند از یارانه حکومتی، اصطلاحاً.
مثلاً امسلمه را میدانستید؟ یک سال به خاطر حمایتش از امیرالمؤمنین، یک سال یارانه حکومتی را بر او قطع کردند. خانمی که همسر ندارد، طفلک چه کند؟ کارشان این بود: تطمیع و تهدید.
دومین کار، انگ زدن، برچسب زدن تا دلت بخواهد. پیغمبر حدیث جعل میکردند. سی هزار حدیث، پول میدادند به فلانی، ابوهریره و امثالهم، حدیث جعل کنند که آری، پیغمبر فرموده است هر کجا این شخص باشد، آنجا مثلاً ملائکه نازل نمیشوند.
همینطور شروع میکردند؛ حدیث جعل کردن، دیگران را زدن.
الآن فکر میکنید چگونه است؟ یک آدم درستوحسابی را که پیدا میکنند، کسی که مقداری اهل فن است، زبان بلد است، میتواند مردم را ارشاد و هدایت کند، یا از جهت سیاسی راه درست خط ولایت را بپیماید، مردم را جهاد تبلیغ داشته باشد، سریع میزنندش.
شروع میکنند با یک برچسب، حالا یا مالی، یا اخلاقی، یا سیاسی، میزنندش. حالا طرف تا بیاید خودش را اثبات کند، تمام شد دیگر؛ از چشم افتاد.
همین کار را میکردند.
در خصوص حضرت زهرا هم این کار را کردند. من جرئت نمیکنم به شما بگویم چه تهمتی به حضرت زهرا زدند. بازش نکنم.
محضر یکی از علما بودیم. در وسیله شخصی ایشان داشتیم با هم میرفتیم. ایشان مثل ما همینطور سربسته گفت و رفت. از ایشان خواهش کردم در ماشین، بعد از منبر، این را برای ما باز کن.
گفت ما تا رسیدیم به مقصد...
ایشان و ما داد میزدیم؛ فقط این تهمتی که به حضرت زهرا آن ملعون خبیث دوم میزد.
من بازش نمیکنم، فقط تا همین حد؛ چون خیلی جلسه شما طهارت ملکوتی دارد. حسینیه علیهالنور، تا حالا برایم سخت بوده است. فقط تا همین حد را به شما بگویم که ملعون به حضرت زهرا گفت: یا دست از علی برمیداری، حمایتت را از علی برمیداری، یا به یک تهمتی که من نمیتوانم، زبانم نمیچرخد بگویم، حد بر تو جاری میکنیم.
حالا بروید ببینید حد کجاها جاری میشود.
سومین کاری که میکردند، حذف طرف بود؛ میکشتندش. خیلی آدمها را کشتند.
اینها اولین هدفشان این بود که امیرالمؤمنین را بکشند. هر کاری کردند، دیدند مولا همراه نمیشود.
امام معصوم است دیگر، چرا همراه بشود؟
اصلاً علت اینکه همه اهلبیت را کشتند، مگر اهلبیت قشونکشی کرده بودند؟ مگر اباعبدالله قشونکشی کرده بود؟ لشکر راه انداخته بود و جلوی حکومت وقت ایستاده بود؟
نه، فقط مخالفت کرده بود.
امیرالمؤمنین مخالف این راه بود. حضرت زهرا اجماع را شکست.
شوخی نیست؛ زد توی دهن حکومت. یعنی شما در مقابل نص صریح قرآن و پیغمبر آمدهاید و از خودتان حرف میزنید. اجماع چیست؟ نص صریح زد توی دهن اجماع.
شوخی نیست و اینها نتوانستند طاقت بیاورند.
هرچه میخواستند امیرالمؤمنین را بزنند، حضرت زهرا نمیگذاشت. میآمد وسط گود.
این سؤال، جواب آنهایی است که میگویند: چرا حضرت زهرا؟ مگر امیرالمؤمنین نبود؟ چرا حضرت زهرا آمد؟
اصلاً قصدشان این بود که امیرالمؤمنین را بکشند.
اگر حضرت صدیقه شهیده خودش را در آن مهلکه قرار نمیداد و به آن... به آن وضع که اصلاً نمیشود گفت؛ در فاطمیه نمیشود گفت حاق مصیبت را. چند تا شعر رفقا میخوانند، همه توی در و دیوارند.
به آن وضعیت خودش را انداخت، چون میخواست دست من و شما و همه عالم به امام برسد.
باور کنید اگر حضرت زهرا کشته نمیشد، دیگر ظهور معنا نداشت.
چه ظهوری؟ امیرالمؤمنین را میکشتند.
امیرالمؤمنین را کشتن یعنی چه؟ تمام شد. دیگر تمام شد. دیگر تا قیام قیامت خبری از اسلام و شیعه که چه عرض کنم، هیچ نبود.
پس حضرت زهرا کشته شده...
کشته شده که الآن... اصلاً حضرت زهرا کشته شده که امام عصر ظهور کند.
حضرت صدیقه شهیده کشته شده تا اینطور بگوییم دست من و شما برسد به امام عصرمان.
همه مدیون حضرت صدیقه شهیدهاند.
این، کوچکترین حرفی است که ما پیرامون حضرت صدیقه شهیده میتوانیم بزنیم.
و جالب است. لا اله الا الله. آدم میترسد بگوید.
آمد، وارد حجره شد. حضرت زهرا دید امیرالمؤمنین، تعبیر عجیبی است، مثل بچهای که در رحم مادر چگونه است؛ چگونه جمع شده در خودش، زانوهایش در سینهاش.
حضرت زهرا دید امیرالمؤمنین در حجره اینگونه نشسته است. اصطلاحاً میگوییم زانو غم بغل گرفته.
بعد به علی گفت: علی جان، چه نشستهای؟ چگونه نشستهای؟ ساکتی.
شروع کرد صحبتهایی کرد که من معذورم از بیانش به دلایلی.
امیرالمؤمنین بلند شد؛ بلند شد که شمشیر بکشد و برود.
حضرت زهرا دست گذاشت روی سینه مولا و فرمود. این جمله خیلی عجیب است.
مقدمه روضه من باشد، عزیزم؛ بخوان و کیف کنیم، یک ذره امروز دلتنگ گریه برای حضرت زهرا.
گفت: علی جان، بنشین. حرمت تو را میشکنم. شما بنشین، اجازه بده من بروم.
به دو دلیل.
یکی اینکه من دختر پیغمبرم. اینها شاید از بابایم حیا کردند.
اللهاکبر.
دومش را من خیلی عذر میخواهم از امام عصر و صاحب این هیئت.
دومش را گفت: اینها میدانند من باردارم. شاید حیا کردند.
قدیمها میگفتند: ببخشای امام زمان، زنی که باردار است، میگفتند بار شیشه دارد؛ یعنی دست به او حتی نزنید، میشکند.
چه کردند با مادر ما؟
امروز وقتی امیرالمؤمنین آمد، وارد حجره شد، دید حضرت زهرا جان داده است.
شنیدید؟ همه دو دست مبارکش را دو سمت صورت زهرا، از بالا نشست. باورش نمیشد؛ دیگر این خانه بیزهراست.
دو دست مبارکش را دو طرف صورت زهرا از بالا گذاشت روی زمین، صورتش را آورد بالای صورت زهرا، هی نگاهش کرد.
دید نفس نمیکشد فاطمهاش.
فرمود:
«کلّمی یا فاطمه»
با من حرف بزن.
«أنا علیٌ»
من علیام.
به قدرت خدا...
این هم یکی از مقامات اولیاست. میگویند حضرت امام هم اینگونه شد؛ از دنیا رفت و دوباره برگشت. یک مقامی است در سیر و سلوک که یکی از مقامات است.
حضرت صدیقه شهیده دو مرتبه جان به بدنش برگشت. نگاه کرد، دید امیرالمؤمنین بالای سرش دارد گریه میکند، اشک میریزد. اشکهای علی دارد روی صورت فاطمه میریزد.
چه کرده باشد خوب است حضرت زهرا.
دست خسته و شکستهاش را به سختی بالا آورد. اشک را از صورت علی گرفت و به سینه مبارکش کشید.
چه میکنی فاطمه جان؟
عرض کرد: علی جان، از بابام شنیدم اشک مظلوم شفای دردهاست.
بعد شروع کرد وصیت کردن. گفت: علی جان، من دلم برای صدایت تنگ شده. میشود برای من قرآن بخوانی؟
امیرالمؤمنین سوره یاسین را شروع کرد و برای حضرت زهرا خواند. حضرت زهرا گریه میکرد، مولا گریه میکرد.
آن آیه آخر... آخ، آخ، آخ، آخ...
آیه آخر را که خواند:
«فسبحان الذي بيده ملكوت کل شيء واليه ترجعون»
یکباره سر زهرا افتاد.
رفقا، میخواهم بگویم یک جایی هم دل خواهرش برای قرائت قرآن برادر تنگ شد. صدای قاری قرآن از درون نیزه بلند شد.
حضرت زینب دید حسین را بر نیزه دارد قرآن میخواند.
خدا حفظ کند آقای جوادی آملی را. ایشان فرمودند که نگاهی به سر بریده کرد و گفت:
حسین جان، اگر میخواهی قرآن بخوانی و خواهرت را آرام کنی، ممنونتم؛ اما یک ذره قرآن بخوان برای دل رقیهات. رقیه دارد دق میکند.
السلام علیک یا أبا عبد الله و على الأرواح التي حلت بفنائك. عليك مني سلام الله مدى ما بديع و بديع الليل والنهار ولا جعله الله آخر العهد مني لزيارتكم.
السلام...