ددرس‌گفتارها
بازگشت به پخش
متن کاملخلاصهنسخه کتابی · جلسه 062

یادداشت: ترجمه‌های فارسیِ زیرِ عبارات و نقل‌های عربی، توسط مدل افزوده شده‌اند و بخشی از سخنان استاد نیستند.

آغاز سخن و توسل به حضرت حجت علیه‌السلام

اللَّهُمَّ إِيَّاكَ نَعْبُدُ وَإِيَّاكَ نَسْتَعِينُ. الْحَمْدُ لِلَّهِ عَلَى كُلِّ نِعَمِهِ، وَأَسْأَلُ اللَّهَ مِنْ فَضْلِهِ.

اللَّهُمَّ صَلِّ وَسَلِّمْ وَزِدْ وَبَارِكْ عَلَى صَاحِبِ الدَّعْوَةِ النَّبَوِيَّةِ، وَالصَّوْلَةِ الْحَيْدَرِيَّةِ، وَالْعِصْمَةِ الْفَاطِمِيَّةِ، وَالْحِلْمِ الْحَسَنِيَّةِ، وَالشَّجَاعَةِ الْحُسَيْنِيَّةِ، وَالْعِبَادَةِ السَّجَّادِيَّةِ، وَالْمَآثِرِ الْبَاقِرِيَّةِ، وَالْآثَارِ الْجَعْفَرِيَّةِ، وَالْعُلُومِ الْكَاظِمِيَّةِ، وَالْحُجَجِ الرَّضَوِيَّةِ، وَالْجُودِ التَّقَوِيَّةِ، وَالنَّقَاوَةِ النَّقَوِيَّةِ، وَالْهَيْبَةِ الْعَسْكَرِيَّةِ، وَالْغَيْبَةِ الْإِلَهِيَّةِ.

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، تنها تو را می‌پرستیم و تنها از تو یاری می‌جوییم. سپاس خدا را بر همهٔ نعمت‌هایش و از فضل خدا درخواست می‌کنم. خدایا، بر صاحب دعوت نبوی، صولت حیدری، عصمت فاطمی، حلم حسنی، شجاعت حسینی، عبادت سجادی، مآثر باقری، آثار جعفری، علوم کاظمی، حجت‌های رضوی، جود تقوی، پاکی نقوی، هیبت عسکری و غیبت الهی، درود و سلام و افزونی و برکت فرست.

اللَّهُمَّ عَجِّلْ فَرَجَهُ، وَسَهِّلْ مَخْرَجَهُ، وَاجْعَلْنَا مِنْ خَيْرِ أَعْوَانِهِ وَأَنْصَارِهِ وَشِيعَتِهِ وَالْمُسْتَشْهَدِينَ بَيْنَ يَدَيْهِ.

الْمُسْتَغَاثُ بِكَ يَا صَاحِبَ الزَّمَانِ.

الْمُسْتَغَاثُ بِكَ يَا صَاحِبَ الزَّمَانِ.

الْمُسْتَغَاثُ بِكَ يَا صَاحِبَ الزَّمَانِ.

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، در فرجش شتاب کن، راه ظهورش را آسان ساز و ما را از بهترین یاران، یاوران، شیعیان و شهیدشدگان در پیشگاه او قرار ده. ای صاحب‌الزمان، از تو فریادرسی می‌طلبیم.

السَّلَامُ عَلَيْكَ يَا دَاعِيَ اللَّهِ وَرَبَّانِيَّ آيَاتِهِ.

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سلام بر تو، ای دعوت‌کننده به سوی خدا و پرورش‌یافته و آشنای ربانیِ آیات او.

سلام علیکم و رحمةالله.

هدیه‌ای به پیشگاه حضرت حجت، أرواحنا لتراب مقدمه الفداء. ان‌شاءالله حضرت، هر کجا تشریف دارند، پروردگار سبحان غم از دلشان بردارد و همهٔ ما را دعا کنند.

اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ.

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست.

حسینیهٔ علی‌بن‌ابی‌طالب علیه‌السلام و یاد مرحوم آقای کشمیری

پروردگار سبحان را شاکرم که در چنین روزی در جمع باصفای شما عزیزان، در حسینیهٔ علی‌بن‌ابی‌طالب علیه‌السلام حاضر و مجتمع شدیم. الحمدلله؛ خدا این نعمت را از ما نگیرد.

هر وقت وارد این حسینیه می‌شوم، غالباً نمی‌دانم چرا به یاد مرحوم حضرت آقای کشمیری می‌افتم. خدا رحمتشان کند. ایشان عجیب عاشق امیرالمؤمنین علیه‌السلام و عاشق نجف بودند. در احوالشان شنیده‌اید که می‌گفتند: «اگر من از نجف بیرون بروم، می‌میرم.» این‌قدر عاشق بودند.

بعضی از خادمان هیئت‌ها نیز چنان محو و غرق در خدمت اهل‌بیت علیهم‌السلام می‌شوند که عزایشان هنگامی است که می‌خواهند از حسینیه بیرون بروند. اینجا را واقعاً حرم می‌بینند؛ حرم مولا می‌بینند.

حسینیهٔ علی‌بن‌ابی‌طالب علیه‌السلام مگر شوخی است؟ همه‌چیز حساب‌وکتاب دارد. سرانجام نیز وقتی صدام ملعون ایشان را به ایران تبعید کرد، از دوری نجف دق کردند و از دنیا رفتند.

اگر انسان بداند مولا امیرالمؤمنین علیه‌السلام کیست، چیست و جایگاهش کجاست، اگر تنها اندکی از حقیقت مقام او مطلع شود، چرا دل نسپارد؟ چرا؟

حالا که دست ما به حرم نمی‌رسد، عاشق و دلباخته و کبوتر حیرانِ حسینیه‌ها و هیئت‌هایشان می‌شویم. قطعاً خبرهایی در ملکوت هست و ما بی‌خبریم که جایی «حسینیه» می‌شود.

روایتی به این مضمون داریم که هیچ‌جا مسجدی برپا نمی‌شود مگر آنکه قطره‌ای از خون شهیدی در آنجا ریخته شده باشد. حالا ما چه می‌دانیم چه شهیدی، در کدام جنگ و در کجا؟ ما بی‌خبریم. همه‌چیز در عالم حساب‌وکتاب دارد.

لطف خدا بود که به اینجا آمدیم. به فضل الهی نیت کرده‌ام در همین مدت کوتاهی که در خدمت شما هستم، نکته‌ای بسیار رصین، رکین و مهم را، برای خودم و شما، متذکر شوم.

«تو بزرگ‌ترین صنع الهی هستی»

ابتدا جمله‌ای از آن بزرگ‌مرد الهیِ جامع‌الاطراف، حضرت استاد علامه حسن‌زاده آملی رحمه‌الله‌علیه، می‌خوانم و آن را در صدر بحث قرار می‌دهم تا مقصودم را بیان کنم.

ایشان خطاب به انسان می‌فرماید:

تو بزرگ‌ترین صنع الهی هستی؛ خودت را فراموش نکن.

امروز همهٔ ما پای درس این بزرگ‌مرد نشسته‌ایم. خطابِ فرمایش حضرت استاد را متوجه خودتان بدانید. واقعاً ببینید که امروز رزقتان این شده است که حضرت علامه با شما سخن بگوید: «تو بزرگ‌ترین صنع الهی هستی؛ خودت را فراموش نکن.»

فراموشی خود، نتیجهٔ فراموشی خدا

این فراموشیِ خود از کجا می‌آید؟ طبق قرآن، فراموشیِ خود از فراموشیِ خداست:

«وَلَا تَكُونُوا كَالَّذِينَ نَسُوا اللَّهَ فَأَنسَاهُمْ أَنفُسَهُمْ ۚ أُولَٰئِكَ هُمُ الْفَاسِقُونَ» (سورهٔ حشر، آیهٔ ۱۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و مانند کسانی نباشید که خدا را فراموش کردند، پس خدا آنان را دچار فراموشیِ خویشتن ساخت؛ آنان همان فاسقان‌اند.

ابتدا «نَسُوا اللَّهَ» است؛ خدا را فراموش کردند. وقتی «الله» فراموش شد، سپس می‌فرماید:

فَأَنسَاهُمْ أَنفُسَهُمْ

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس آنان را دچار فراموشیِ خودشان ساخت.

تعبیر «فَأَنسَاهُمْ» بسیار عجیب است؛ یعنی آنان را به فراموشیِ جان خودشان دچار می‌کند. سپس می‌فرماید:

أُولَٰئِكَ هُمُ الْفَاسِقُونَ

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آنان همان فاسقان‌اند.

فسق مرحله‌ای از فساد است که فساد ظهور پیدا می‌کند؛ یعنی فساد از باطن به ظاهر می‌آید، خط قرمزها رد می‌شود و قُرُق‌ها شکسته می‌شود. شناختِ خود تا این اندازه اهمیت دارد که اگر کسی خودش را نشناسد و معرفت به نفس نداشته باشد، کارش تا فسق پیش می‌رود. مسئله شوخی نیست.

پیوند میان الوهیت و نفس انسان

اینجا چه اتفاقی افتاده است؟ چرا کسی که «الله» را فراموش می‌کند، خودش را هم فراموش می‌کند؟ این دو چه ربطی به یکدیگر دارند؟

از این آیه به‌خوبی می‌توان استظهار کرد که گویی میان الوهیتِ نظام هستی و نفس انسان، پیوندی وجود دارد؛ پیوندی میان عالم الوهیت و نفس حضرت‌عالی. گویا اگر کسی از خدا غافل شود، از اصل و ریشهٔ خودش نیز غافل شده است.

مثل کودکی که اصل‌ونسب دارد، پدر و مادر درست‌وحسابی و قوم‌وخویش شایسته‌ای دارد، اما آن را فراموش کرده و نمی‌داند از چه اصل و نسبی برخاسته است. چنین کودکی رها می‌شود، هرزه می‌شود و ممکن است به بزهکاری اجتماعی کشیده شود. چرا؟ چون رها شده و اصل و ریشهٔ خودش را فراموش کرده است.

دقیقاً چنین اتفاقی برای کسی می‌افتد که خودش را فراموش کرده است و ریشهٔ این خودفراموشی، فراموشیِ «اله» است.

ازاین‌رو، بعضی از عزیزانی که دربارهٔ معرفت نفس کتاب نوشته‌اند معتقدند چون بر اساس این آیه، فراموشی خدا به فراموشیِ خود منجر می‌شود، انسان باید ابتدا تمام سعی و تلاش خود را برای شناخت «الله» به کار بگیرد.

راه شناخت «الله»

راه شناخت «الله» چیست؟ «الله»، اولاً، اسم است. ما نمی‌توانیم به ذات غیبی علم پیدا کنیم؛ حتی ذات غیبی، در حقیقت، منظورِ نظر قرآن نیز نیست. اما می‌توانیم به اسماء و صفات الهی، که کمالات حضرت حق‌اند و ظهور پیدا کرده‌اند، پی ببریم.

این «الله» نخستین اسمی است که از ذات غیبی منتشر شده است؛ بعد «تبارک» و بعد «تعالی». «الله» اسم جامع است.

بسیار جالب است که به تو می‌گوید اگر «الله» را، که اسم جامع است، فراموش کنی، خودت را فراموش می‌کنی. از اینجا باز یک نتیجه آشکار می‌شود: در وجود ما نوعی جامعیت وجود دارد.

چرا نفرمود اگر «الرحمن» را فراموش کنی، یا «الکریم» را فراموش کنی، خودت را فراموش خواهی کرد؟ اینها هم اسامی حضرت حق‌اند. چرا نفرمود اگر «رب» را فراموش کنی؟ فرمود اگر «الله» را فراموش کنی، نفس خودت را فراموش کرده‌ای. پیداست که نفس، جامعیت دارد.

حافظ می‌گوید:

سال‌ها دل طلبِ جامِ جم از ما می‌کرد وآنچه خود داشت ز بیگانه تمنّا می‌کرد.

اگر انسان به کُر متصل باشد، چه غمی دارد؟ اگر به کُل و به کُر متصل باشد، دیگر چه غمی دارد؟

کودکانی که پدرانشان، مثلاً از حیث مالی، علمی یا آبرو و وجاهت اجتماعی، غنی و برخوردارند، خودبه‌خود احساس می‌کنند پشتوانه‌ای گرم دارند. کسی که دنبال علم است، می‌گوید: پدرم عالم است و در کنار من است؛ از او استفاده می‌کنم. کسی که در پی ثروت است، می‌گوید: پدرم دارد؛ چرا رو به غریبه بزنم؟ کسی هم که دنبال اعتبار اجتماعی، شهرت و امثال اینهاست، از پشتوانهٔ پدرش بهره‌مند است. اینها موجب دلگرمی می‌شود.

اگر انسان بداند از کجا آمده است، سپس بفهمد در کجا قرار دارد و به کجا می‌رود، حقیقت دیگری برایش آشکار می‌شود. همان فرمایش منسوب به مولا امیرالمؤمنین علیه‌السلام است که خدا رحمت کند کسی را که بداند از کجا آمده، در کجاست و به کجا می‌رود.

چرا «خدا رحمتش کند»؟ یعنی در رحمت حضرت حق غرق می‌شود.

پس یک جامعیت در وجود خودمان داریم. این نکتهٔ اول است. از چه راهی می‌توانیم به این جامعیت برسیم؟ راه دیگری نداریم جز شناخت نفس؛ معرفت نفس.

معرفت نفس؛ شاه‌راه شناخت

من بارها در همین حسینیه به خودم و شما دربارهٔ سیر معرفت نفس سفارش کرده‌ام. نمی‌دانم از میان دوستانی که اینجا هستند چه کسی گوش داده و چه کسی آن را جدی گرفته است. معرفت نفس واقعاً شاه‌راه است؛ راهی جز این نیست.

حدیث «مَن عَرَفَ» که حقیقتاً از معجزات قولی است و در منابع به امیرالمؤمنین علیه‌السلام نسبت داده شده، همین معنا را تداعی می‌کند:

مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّهُ.

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هر کس نفس خویش را بشناسد، پروردگار خویش را شناخته است.

چرا چنین است؟

یک روز در همین‌جا، در ارتباط با این بحث، مطلبی را عرض کردم. پروردگار سبحان آن‌قدر مخلوقات دارد که اگر این خلایق را ظهور اسماء حُسنای الهی بدانیم و اسماء را جنود و لشکریان حضرت حق بگیریم، قرآن کریم می‌فرماید:

«وَمَا يَعْلَمُ جُنُودَ رَبِّكَ إِلَّا هُوَ» (سورهٔ مدّثر، آیهٔ ۳۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و لشکریان پروردگارت را جز خود او کسی نمی‌داند.

احدی جز خود او شمار این لشکریان را نمی‌داند؛ یعنی اگر اسماء همان اشیاء و همان کثرات باشند، هیچ‌کس جز او از شمار این کثرات و اشیاء آگاه نیست.

تعلیم اسماء به حضرت آدم علیه‌السلام

حضرت استاد، وقتی به این آیه می‌رسیدند:

«وَعَلَّمَ آدَمَ الْأَسْمَاءَ كُلَّهَا» (سورهٔ بقره، آیهٔ ۳۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و همهٔ نام‌ها را به آدم آموخت.

می‌فرمودند به‌جای «الأسماء» بگذارید «الأشياء»؛ یعنی اشیاء. به این معنا که پروردگار سبحان همهٔ اشیاء و باطن آنها را به حضرت آدم علیه‌السلام تعلیم فرمود.

ما در قوس نزول، از آن مقام «عندیت» نازل شده‌ایم؛ همان حقیقتی که قرآن درباره‌اش می‌فرماید:

«وَإِنْ مِنْ شَيْءٍ إِلَّا عِنْدَنَا خَزَائِنُهُ وَمَا نُنَزِّلُهُ إِلَّا بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ» (سورهٔ حجر، آیهٔ ۲۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و هیچ چیزی نیست مگر آنکه گنجینه‌های آن نزد ماست، و آن را جز به اندازه‌ای معلوم نازل نمی‌کنیم.

همهٔ ما از آن مقام نازل شدیم و هر کدام به اندازه و ماهیتی خاص تنزل یافتیم. این عوالم را پشت سر گذاشتیم؛ از مرتبهٔ علم آمدیم، از مرتبهٔ احدیت عبور کردیم، از مرتبهٔ الوهیت ــ که قلب ماست ــ گذشتیم، سپس به مرتبهٔ عقول ــ که عقل ماست ــ رسیدیم، بعد به عالم مثال ــ که با قوهٔ خیال ما مرتبط است ــ و سرانجام به نشئهٔ طبیعت آمدیم. این بحث‌ها قبلاً میان ما گذشته است.

حداقل در آن قوس نزول و در رتبهٔ مثالیِ نزولی، یعنی همان عالم برزخی که از عالم بالا و مقام عندیت به سوی عالم خاکی در حال نزول بودید، حضرت آدم علیه‌السلام همهٔ فرزندان خود تا قیامت را مشاهده کرد؛ ارواحشان را دید و حتی با آنان گفت‌وگو کرد. یکی از آنان نیز شما بودید.

پس این حقیقتِ

وَعَلَّمَ آدَمَ الْأَسْمَاءَ كُلَّهَا

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و همهٔ نام‌ها را به آدم آموخت.

حداقل در آن مرتبه تحقق یافته است. حضرت حق حقیقت و صورت حقیقیِ همهٔ اشیای عالم را ــ که یکی از آنها شما هستید ــ به جدّتان حضرت آدم علیه‌السلام نشان داد.

به این می‌گویند حکمت؛ یعنی علم به احوال اعیان موجودات، البته به قدر طاقت بشری. یعنی حضرت حق باطن من و شما را به پدرِ جدّمان حضرت آدم علیه‌السلام نشان داد.

خودفراموشی در نشئهٔ دنیا

بعد به این دنیا آمدیم. این دنیا با تاریکی و ظلمت، وهم و خیال، شر و باطل و امثال اینها آمیخته است؛ گناه و معصیت نیز پرده‌ای از حجاب و غفلت بر فطرت ما انداخت. فراموش کردیم از کجا آمده‌ایم. اصلاً فراموش کردیم اصل ما از کجاست و چیست؛ از کجا آمده‌ایم و چه هستیم.

فلسفهٔ ارسال رسل و انزال کتب همین است. چون ما دچار خودفراموشی شدیم، پیامبران و کتاب‌های آسمانی آمدند تا ما را آگاه کنند که از کجا آمده‌ایم، که هستیم، چه هستیم و اکنون باید چه کنیم.

انسان؛ موجودی به وِزان عالم الهی

مقدمه‌ای که عرض کردم برای رسیدن به این نکته بود: وقتی این همه کثرات، این همه خلایق و این همه اشیاء را ــ که اگر آنها را اسماء الهی بگیریم، لا تُحَدُّ ولا تُحصى، حد و شمار ندارند ــ بررسی می‌کنید و با ذره‌بین طهارت نفس و با نگاه جامع بزرگان به عالم می‌نگرید، می‌بینید که از نگاه امیرالمؤمنین علیه‌السلام نیز انسان جایگاهی ویژه دارد.

انسان تنها موجودی است که حضرت حق او را به وِزان خود آفریده است. الله‌اکبر! پیش‌تر عرض کردم: هم از حیث افعال، هم از حیث صفات و هم از حیث ذات.

چه خبری در درون ماست؟

انسان می‌تواند در مادهٔ کائنات تصرف کند. این همه رساله و کتاب از کجا آمده است؟ آیا هیچ حیوانی دیده شده است که کتاب بنویسد؟ آیا بر حیوانی قرآن نازل شده است؟ آیا حیوانی رسول شده است؟ آیا حیوانی عروج کرده، صعود کرده و به عوالم دیگر سفر کرده است؟ آیا توانسته به مریخ یا کرهٔ ماه برود؟

این تصرفات از کجاست؟ چرا تنها انسان می‌تواند چنین کارهایی انجام دهد؟

پس پیداست که خبری در وجود ماست. چرا ما بی‌خبر باشیم؟ همین بی‌خبری ما را بیچاره کرده است.

«خدا را فراموش کردید، پس خودتان را فراموش کردید»

اینجاست که آن آیه بسیار شیرین می‌شود:

«وَلَا تَكُونُوا كَالَّذِينَ نَسُوا اللَّهَ فَأَنْسَاهُمْ أَنْفُسَهُمْ» (سورهٔ حشر، آیهٔ ۱۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و مانند کسانی نباشید که خدا را فراموش کردند، پس خدا آنان را دچار فراموشیِ خویشتن کرد.

شما «الله» را فراموش کردید و در نتیجه خودتان را فراموش کردید. یعنی چه؟ یعنی جنس ما از الوهیت است. این نکته مهم است؛ جنس ما از الوهیتِ نظام هستی است.

پس چرا خودت را دست‌کم می‌گیری؟

چرا انسان بخواهد فقط در یک رشته کار کند؟ چرا در ده رشته نه؟ چرا مانند حضرت علامه حسن‌زاده در رشته‌ها و علوم گوناگون تخصص پیدا نکند، وقتی ظرفیت آن را دارد؟ حتی از حیث بدنی چرا فقط یک رشته؟ من افرادی را می‌شناسم که در ده رشتهٔ بدنی و ورزش‌های رزمی کار کرده و در آنها تا مراتب بالا پیش رفته‌اند.

وقتی انسان ظرفیت خودش را بشناسد، تازه متوجه می‌شود چه استعدادی دارد. بعد می‌بینی کسی در یک رشته مانده، در یک درس مانده، در یک ورزش مانده است. ما بسیار خودمان را کوچک دیده‌ایم.

انسان؛ بزرگ‌ترین جدول از بحر وجود

ما بزرگ‌ترین جدول از بحر وجود هستیم.

دریای لایتناهیِ وجود را در نظر بگیرید؛ دریایی بی‌انتها. این اشیاء و خلایق، همگی از این دریا رزق می‌برند. این دریا را «فیض» بگیرید، «وجود» بگیرید.

شما موجود هستید و وجود دارید. همین وجود را فیض بگیرید. نخستین فیضی که از حضرت حق دریافت کرده‌ایم، وجود ماست؛ همین که موجود شده‌ایم. این وجود را از کجا گرفته‌ایم؟ از دریای بی‌انتهای هستی.

هر یک از اشیاء به نحوی از این فیض بهره گرفته‌اند. قرآن می‌فرماید:

«وَجَعَلْنَا مِنَ الْمَاءِ كُلَّ شَيْءٍ حَيٍّ» (سورهٔ انبیاء، آیهٔ ۳۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و هر چیز زنده‌ای را از آب پدید آوردیم.

این «آب» را به یک معنا علم بگیرید، فیض بگیرید، ولایت بگیرید، نور بگیرید، ربوبیت بگیرید. هر موجودی از آن دریا سهمی دارد. موجودات مانند جدول‌هایی هستند که آبِ آن دریا، به‌عنوان فیض الهی، به آنها رسیده و به همین سبب موجود شده‌اند.

قرآن کریم می‌فرماید:

«أَنْزَلَ مِنَ السَّمَاءِ مَاءً فَسَالَتْ أَوْدِيَةٌ بِقَدَرِهَا» (سورهٔ رعد، آیهٔ ۱۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): از آسمان آبی فروفرستاد، پس روددره‌ها هر یک به اندازهٔ ظرفیت خود جاری شدند.

باز این «آب» را فیض بگیرید، وجود بگیرید، علم بگیرید، نور بگیرید؛ همهٔ این تعبیرها را بزرگان فرموده‌اند، از خودم نمی‌گویم.

وقتی این سیل راه افتاد، وقتی فیض جاری شد، نور تجلی و ظهور کرد و آبشار فیض الهی فرو ریخت:

فَسَالَتْ أَوْدِيَةٌ بِقَدَرِهَا

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس هر وادی به اندازهٔ ظرفیت خود جاری شد.

هر کس به اندازهٔ خودش از این فیض دریافت کرده است.

انسان؛ بزرگ‌ترین جدولِ بحر وجود

حضرت علامه حسن‌زاده آملی رحمه‌الله‌علیه می‌فرمایند: تو ای انسان، بزرگ‌ترین جدول وجودی هستی؛ یعنی بیشترین فیض را از حضرت حق گرفته‌ای. فیضانِ فیّاض علی‌الاطلاق که نازل می‌شود، تو بیشترین سهم را از فیض حضرت حق دریافت کرده‌ای.

می‌دانید «بیشترین سهم» یعنی چه؟ یعنی بیشترین اسماء الهی در تو پیاده شده است. یعنی شدت نوریِ تو از همهٔ اشیاء و همهٔ کثرات بیشتر است؛ یعنی سهم تو از این فیض بیشتر و تقرب تو به خدا از همه بالاتر است.

از همین رو وقتی نماز می‌خوانی، می‌گویی:

قُرْبَةً إِلَى اللَّهِ

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): برای تقرب به سوی خدا.

پیش از اینکه نماز بخوانی، به خودت یادآوری می‌کنی:

«إِنَّ صَلَاتِي وَنُسُكِي وَمَحْيَايَ وَمَمَاتِي لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ» (سورهٔ انعام، آیهٔ ۱۶۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): همانا نماز من، عبادت من، زندگی من و مرگ من برای خدا، پروردگار جهانیان است.

یعنی همهٔ شئون من برای «الله» و برای پروردگار است. این را به خودت یادآوری کن و سپس بگو: «قُربةً إلى الله»؛ می‌خواهم دوباره به سوی او برگردم.

اصلاً نماز، موت است. از

«إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ» (سورهٔ بقره، آیهٔ ۱۵۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ما از آنِ خداییم و به سوی او بازمی‌گردیم.

آمدی و اکنون «إِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ» است؛ یعنی تقرب، یعنی بازگشت.

وقتی در نماز می‌گویی «قُربةً إلى الله»، به سوی «الله»، یعنی اسم جامع، بازمی‌گردی. اسماء را کمالات حضرت حق بگیرید؛ کمالات الهی در تو پیاده شده است.

ظهور کمالات در انسان

فرض کنید پدری کمالی دارد؛ مثلاً در خطاطی، نقاشی، مهندسی، ریاضیات، هندسهٔ تحلیلی، جبر، آنالیز، دیفرانسیل، فقه یا اصول توانمند است، یا از جهت عقلی و فکری بسیار قوی و شدیدالقوی است. بخشی از این استعداد و کمال به فرزند منتقل می‌شود.

این نکته بسیار مهم است. در قوس نزول، آخرین جایی که پیش از ورود به این نشئهٔ طبیعت رنگ گرفتیم، صلب پدران و رحم مادران بود. همین سلسله در اجداد ما نیز ادامه داشته است. بنابراین اینکه پدر و مادر انسان چه کسانی باشند اهمیت فراوانی دارد.

در زیارت وارث دربارهٔ سیدالشهدا علیه‌السلام می‌خوانیم:

أَشْهَدُ أَنَّكَ كُنْتَ نُوراً فِي الْأَصْلَابِ الشَّامِخَةِ وَالْأَرْحَامِ الْمُطَهَّرَةِ.

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گواهی می‌دهم که تو نوری بودی در صلب‌های بلندمرتبه و رحم‌های پاکیزه.

گاه می‌بینید همان یک استعدادی که فرزند از پدر گرفته است، در وجودش گل می‌کند. می‌گویند این کودک عاقل است؛ فرزند چه کسی است؟ فرزند فلانی. یا می‌گویند این شخص بسیار باادب است؛ این ادب را از کجا گرفته است؟ از پدرش.

حالا حساب کنید وقتی می‌گوییم ما از الوهیتِ نظام هستی تنزل یافته‌ایم، سخن از چه حقیقت عظیمی است.

نماز؛ بازگشت به سوی «الله»

هر نماز یک موت و یک «إِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ» است. همان تعبیر معروف:

مُوتُوا قَبْلَ أَنْ تَمُوتُوا.

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پیش از آنکه بمیرید، بمیرید.

این عبارت در آثار عرفانی به‌صورت مشهور نقل شده است، هرچند دربارهٔ انتساب حدیثی آن اختلاف وجود دارد.

«قُربةً إلى الله» یعنی بازگشت به سوی «الله» که اسم جامع است. اسماء را کمالات حضرت حق بگیرید. در مثالی که عرض کردم، پدر یک کمال در وجودش دارد و آن کمال به فرزند می‌رسد. حالا سخن از کمالات حضرت حق سبحانه‌وتعالی است که در انسان ظهور پیدا کرده است.

یعنی انسان می‌تواند مظهر این کمالات شود. حضرت حق «کریم» است؛ همهٔ کرم از اوست و انسان نیز می‌تواند کریم شود. خدا «علیم» است و انسان نیز می‌تواند علیم شود. خدا «ستّار» است و انسان نیز می‌تواند ستّار شود. دربارهٔ همهٔ این اسماء همین‌گونه است.

«الرحمن»؛ تو نیز می‌توانی مظهر رحمت شوی، تا فیضت به دیگران برسد. ممکن است انسانی در زندگی کاری کند که فیض آن به همهٔ عالم برسد.

اینجاست که تفاوت‌ها آشکار می‌شود. تفاوت حاج قاسم سلیمانی با بسیاری دیگر؛ با اینکه رزمندگان و مجاهدان راه خدا همه خوب بودند، اما او چه کرد؟ فیض کارش به نقاط مختلف دنیا رسید. جریانی مانند داعش را که چند کشور را درگیر کرده و هدف نهایی‌اش ایران بود، از پا درآوردند.

باید توجه داشته باشیم که ظرفیت ظهور این کمالات در ما وجود دارد و باید به آنها پی ببریم. متأسفانه ما از خودمان بی‌خبریم.

«الهی، موج از دریا خیزد»

فرمایشی از حضرت استاد برایتان می‌خوانم. این بخش را از صوت حضرت استاد پیاده کرده‌ام. خود ایشان هنگام بیان آن فرمودند که این عبارت را در الهی‌نامه آورده‌اند:

الهی، موج از دریا خیزد و با وی آمیزد و در وی گریزد و از وی ناگزیر است؛ إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ.

ترجمهٔ فارسیِ بخش عربی (توسط مدل، نه استاد): ما از آنِ خداییم و به سوی او بازمی‌گردیم.

موج از دریاست. مگر موج چیزی جز دریاست؟ موج، خودِ آب دریاست که شکلی پیدا کرده است. ظاهراً می‌گوییم «موج»، اما همان آب است که شکن و حد و اندازه‌ای یافته و ظهوری از خود نشان داده است.

حضرت استاد می‌فرمایند:

الهی، موج از دریا خیزد و با وی آمیزد و در وی گریزد و از وی ناگزیر است.

این همان حقیقتِ

إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ما از آنِ خداییم و به سوی او بازمی‌گردیم.

است.

در این مثال، امواج دریا کثرات‌اند و دریا اشاره به آن حقیقتی دارد که این کثرات از آن برخاسته‌اند؛ همان مقام عندیت که از آنجا آمده‌ایم. اصل ما آنجاست و این کثرات، مانند امواج‌اند.

موج جنسش از چیست؟ مگر جز آب است؟ دریا چیست؟ آن هم آب است. هر دو از حیث وجود و فیضی که دارند، از یک سنخ‌اند. در میان این موجودات، انسان بیشترین بهره را از این دریای بی‌انتهای وجود برده است.

اتصال جدول وجودی انسان به بحر وجود

حضرت استاد در ادامه می‌فرمایند:

هیچ موجودی از حق انفصال، یعنی ارسال به تمام حقیقت، ندارد که همه قائم به اویند و حق قیّوم همه است. لذا همهٔ القاءات آن‌سویی، از نداها و خطابات و تعلیمات و الهامات و منامات و تجلیات و مکاشفات و مراتب وحی، و همچنین نداها و دعاهای این‌سویی، همه از این جدول و حصهٔ وجودی انسان صورت می‌گیرد.

«آنسویی» یعنی القاءات، الهامات، اعلام‌ها، تجلیات، مکاشفات و مراتب گوناگون دریافت. «اینسویی» نیز همین نداها و دعاهایی است که از ما صادر می‌شود. همه از همین جدول و حصهٔ وجودی انسان صورت می‌گیرد.

همه‌چیز در درون خود تو اتفاق می‌افتد. اگر خدا به تو الهام کند، این الهام کجا تحقق پیدا می‌کند؟ در وجود خود تو.

اکنون نیز هر کس سخن را به اندازهٔ سعهٔ وجودی خودش دریافت می‌کند و برداشتی دارد. این دریافت کجا اتفاق می‌افتد؟ بیرون از شما یا در درون شما؟ هرچه هست، در درون خود شماست.

معرفت اولیای الهی در درون جان

شما با امام عصر عجل‌الله‌تعالی‌فرجه‌الشریف ارتباط می‌گیرید. مگر امام عصر را جسماً دیده‌اید و با دست لمس کرده‌اید که این‌قدر دوستش دارید و او را می‌شناسید؟

شاید ــ بلکه قطعاً ــ شما بتوانید امیرالمؤمنین علیه‌السلام را از بسیاری کسانی که هر روز در کنار حضرت بودند و با ایشان مصافحه می‌کردند بهتر بشناسید.

مگر شما علی علیه‌السلام را دیده‌اید؟ این آشنایی کجا اتفاق افتاده است؟ در خارج؟ مقصودم از «خارج»، بیرون از نفس شماست. ما در خارج امیرالمؤمنین علیه‌السلام را ندیده‌ایم؛ اما چگونه است که این‌همه انس و الفت با نام مولا امیرالمؤمنین علیه‌السلام پیدا کرده‌ایم؟

این حقیقت در درون خود ماست. هرچه هست، در وجود ماست.

گمشدهٔ انسان، خودِ اوست

باز به خودم و شما توصیه می‌کنم: گمشدهٔ ما خودمان هستیم. خودمان را گم کرده‌ایم؛ خودمان را فراموش کرده‌ایم.

از طریق خودمان می‌توانیم به «الله» برسیم، نه از جای دیگر. جای دیگری نگردید.

ما کاری مهم‌تر از خودسازی و تهذیب نفس نداریم. رساله‌هایی مانند جان صحبا و آثار حضرت علامه طباطبایی رحمه‌الله‌علیه و استاد علامه حسن‌زاده آملی رحمه‌الله‌علیه راهگشا هستند و مسیر را در سیر و سلوک عملی به ما نشان می‌دهند.

این راه یک معجون است؛ معجونی با مزاجی دوگانه: هم از عرفان نظری بهره دارد ــ مباحثی که تا اینجا عرض کردم غالباً از سنخ مباحث نظری بود ــ و هم از عرفان عملی.

خودسازی بر پایهٔ خودشناسی

عرفان عملی را باید آموخت؛ این مطالب به ما کمک می‌کنند که خودسازی کنیم. اما خودسازی مبتنی بر چیست؟ حضرت استاد می‌فرمودند: خودسازی مبتنی بر خودشناسی است. نمی‌شود بدون اینکه خودت را بشناسی، خودت را بسازی؛ اصلاً امکان ندارد.

چند نفر از ما در مسیر سیر معرفت نفس ــ از خود من که دیگر موهایم رو به سفیدی است تا دیگران ــ نشسته‌ایم کتابی دربارهٔ معرفت نفس خوانده‌ایم؟ استاد دیده‌ایم، کلاس رفته‌ایم، در جلسه و درس و بحث شرکت کرده‌ایم، مباحثه و کندوکاو کرده‌ایم و آیاتی از قرآن را که پیرامون معرفت نفس است زیرورو کرده‌ایم؟

در نقل مشهور آمده است:

مَنْ أَرَادَ عِلْمَ الْأَوَّلِينَ وَالْآخِرِينَ فَلْيُثَوِّرِ الْقُرْآنَ.

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هر کس علم اولین و آخرین را می‌خواهد، باید قرآن را بکاود و معارف نهفتهٔ آن را برانگیزد و استخراج کند.

«فَلْيُثَوِّرِ الْقُرْآنَ»؛ یعنی قرآن را شخم بزند، زیرورو کند و در آیات آن کاوش کند تا ببیند در دل این آیات چه خبر است.

مثل همان آیه‌ای که امروز سرآغاز سخن ما قرار گرفت و اکنون اندکی آن را زیرورو می‌کنیم:

«وَلَا تَكُونُوا كَالَّذِينَ نَسُوا اللَّهَ فَأَنْسَاهُمْ أَنْفُسَهُمْ أُولَٰئِكَ هُمُ الْفَاسِقُونَ» (سورهٔ حشر، آیهٔ ۱۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و مانند کسانی نباشید که خدا را فراموش کردند، پس خدا آنان را دچار فراموشیِ خویشتن ساخت؛ آنان همان فاسقان‌اند.

ارتباط ما با الوهیتِ نظام هستی است؛ ما از همان‌جا آمده‌ایم. راهی جز شناخت نداریم.

از مقام عندیت تا بازگشت به مقام عندیت

وقتی خودت را شناختی، می‌بینی که یکپارچه از نظام قدس، بلکه اقدس، تنزل یافته‌ای و مقامت «عندیت» بوده است:

«وَإِنْ مِنْ شَيْءٍ إِلَّا عِنْدَنَا خَزَائِنُهُ» (سورهٔ حجر، آیهٔ ۲۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و هیچ چیزی نیست مگر آنکه گنجینه‌های آن نزد ماست.

اکنون که در قوس صعود قرار گرفته‌ای، باید حرکت کنی و به حقیقتِ

«إِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ» (سورهٔ بقره، آیهٔ ۱۵۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): همانا ما به سوی او بازمی‌گردیم.

برسی. این امکان در من و شما تعبیه شده است که دوباره به مقام عندیت بازگردیم. مگر دربارهٔ شهدا نمی‌فرماید:

«وَلَا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ أَمْوَاتًا ۚ بَلْ أَحْيَاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ» (سورهٔ آل‌عمران، آیهٔ ۱۶۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هرگز کسانی را که در راه خدا کشته شده‌اند مرده مپندار؛ بلکه آنان زنده‌اند و نزد پروردگارشان روزی داده می‌شوند.

«عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ»؛ این مقامِ عندیت است. می‌توان دوباره به آنجا بازگشت. اما از چه راهی؟ از طریق معرفت نفس، خودسازی و تهذیب.

«جام صهبا» و مانع کثرات انفسیه

در مسیر تهذیب، مسئله‌ای بسیار مهم وجود دارد که می‌خواهم پیش از جمع‌کردن این بخش به آن اشاره کنم.

این کتاب، جام صهبا؛ رسالهٔ سیر و سلوک علامه طباطبایی، کتابی است که توصیه می‌کنم آن را بخوانید. در برخی چاپ‌ها تعلیقات شاگردان برجسته نیز ذیل مطالب آمده است و موجب روشن‌ترشدن مباحث حضرت علامه طباطبایی رحمه‌الله‌علیه شده است. اصل این اثر، رساله‌ای در سیر و سلوک منسوب به درس‌ها و بیانات علامه طباطبایی است.

یکی از مهم‌ترین موانع در مسیر خودسازی و تهذیب ــ که در مسیر معرفت نفس نیز با آن مواجه می‌شویم ــ چیزی است که حضرت علامه طباطبایی رحمه‌الله‌علیه از آن با عنوان «کثرات انفسیه» یاد می‌کنند.

کثرات انفسیه یعنی چه؟

این کثرات اکنون درون ما هستند و ما را گرفتار کرده‌اند؛ اما اصل این آلودگی‌ها از بیرون آمده است، نه از درون. درون انسان در اصل پاک بوده است.

قرآن می‌فرماید:

«فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْهَا» (سورهٔ روم، آیهٔ ۳۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): همان فطرت الهی که خداوند مردم را بر آن سرشته است.

و در حدیث آمده است:

كُلُّ مَوْلُودٍ يُولَدُ عَلَى الْفِطْرَةِ.

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هر نوزادی بر فطرت متولد می‌شود.

همه با فطرت متولد می‌شوند؛ «فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْهَا». درون پاک بوده است و آلودگی از بیرون وارد شده است.

چگونه کثرات خارجی به کثرات انفسی تبدیل می‌شوند؟

چگونه این آلودگی از بیرون وارد می‌شود؟ حضرت علامه می‌فرمایند کثرات خارجی تبدیل به کثرات انفسی می‌شوند؛ یعنی انسان به امور پیرامون خود تعلق خاطر پیدا می‌کند: به همسر، فرزند، مال، ثروت، شهرت، قدرت، شهوت، مقام، منصب، جاه، موقعیت اجتماعی و دارایی‌هایش؛ یعنی، به یک معنا، به دنیا.

ما به این مرتبهٔ ادنی، به این پایین‌ترین مرتبهٔ عالم، تعلق خاطر پیدا کرده‌ایم؛ در حالی که تعلق ما باید به مقام عندیت و ملکوت نظام هستی برگردد:

«فَسُبْحَانَ الَّذِي بِيَدِهِ مَلَكُوتُ كُلِّ شَيْءٍ وَإِلَيْهِ تُرْجَعُونَ» (سورهٔ یس، آیهٔ ۸۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس منزّه است آن‌که ملکوت هر چیزی به دست اوست و به سوی او بازگردانده می‌شوید.

ما به‌تمامی از حضرت حق گسیخته نشده‌ایم و به‌تمامی جدا و مستقل نشده‌ایم؛ مانند پرتو نور خورشیدیم.

امام صادق علیه‌السلام می‌فرمایند:

إِنَّ رُوحَ الْمُؤْمِنِ لَأَشَدُّ اتِّصَالًا بِرُوحِ اللَّهِ مِنِ اتِّصَالِ شُعَاعِ الشَّمْسِ بِهَا.

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): همانا روح مؤمن به روح خدا پیوندی شدیدتر از پیوند شعاع خورشید با خود خورشید دارد. (الکافی، ج ۲، ص ۱۶۶، باب أخوّة المؤمنین، ح ۴)

شدت اتصال روح مؤمن به روح‌الله از اتصال شعاع خورشید به خود خورشید بیشتر دانسته شده است. یعنی تو متصل هستی.

ملکوت وجود من و شما در دست خداست. قرآن می‌فرماید:

«يَدُ اللَّهِ فَوْقَ أَيْدِيهِمْ» (سورهٔ فتح، آیهٔ ۱۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): دست خدا بالای دست‌های آنان است.

مقام ما آنجاست؛ مافوق است. اما چشم ما به پایین افتاده است. به‌جای اینکه مافوق را ببینیم، به پایین نگاه می‌کنیم؛ به انزل مراتب، به همین دنیا. این نگاه، تعلق ایجاد کرده است.

چشم ما از ملکوت بسته شده و فقط دنیا را می‌بینیم؛ همین دنیای چندروزه‌ای که تمام می‌شود و می‌رود. چه کسی در این دنیا مانده است؟

حتی عزیزترین بندگان خدا نیز برای ماندن در این دنیا نیامده‌اند. حضرت صدیقهٔ شهیده فاطمهٔ زهرا سلام‌الله‌علیها با آن عمر کوتاه، در سوگ رسول خدا صلی‌الله‌علیه‌وآله چنین می‌فرمودند:

يَا إِلَهِي عَجِّلْ وَفَاتِي سَرِيعًا.

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای خدای من، وفات مرا زودتر برسان.

این چه درسی به ما می‌دهد؟ اینجا دارِ قرار نیست. اینجا جای ماندن نیست؛ جای عبور است. دارِ قرار آنجاست:

«يَا قَوْمِ إِنَّمَا هَذِهِ الْحَيَاةُ الدُّنْيَا مَتَاعٌ وَإِنَّ الْآخِرَةَ هِيَ دَارُ الْقَرَارِ» (سورهٔ غافر، آیهٔ ۳۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای قوم من، این زندگی دنیا فقط بهره‌ای گذراست و همانا آخرت سرای قرار و ماندگاری است.

مشکل اصلی همین‌جاست؛ این تعلقات ما را گرفتار کرده‌اند.

ذکر و فکر؛ دو بال پرواز

نکته‌ای که در این رساله برای من بسیار جالب بود، نسبت میان ذکر و فکر است. ذکر و فکر، به تعبیر قرآن، دو بال‌اند. کسی که یکی از این دو را نداشته باشد نمی‌تواند پرواز کند.

اگر کسی بگوید فقط با ذکر می‌توان پرواز کرد و از فکر بی‌نیاز است، گرفتار وهم و خیال شده است. اگر کسی هم بگوید فقط با فکر پرواز می‌کنم و از ذکر غافل باشد، چنین چیزی ممکن نیست. هر دو باید در کنار هم باشند.

قرآن کریم می‌فرماید:

«إِنَّ فِي خَلْقِ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَاخْتِلَافِ اللَّيْلِ وَالنَّهَارِ لَآيَاتٍ لِأُولِي الْأَلْبَابِ» (سورهٔ آل‌عمران، آیهٔ ۱۹۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): همانا در آفرینش آسمان‌ها و زمین و آمدوشد شب و روز، برای صاحبان خرد نشانه‌هایی است.

«أُولِي الْأَلْبَابِ» یعنی صاحبان لُبّ، صاحبان مغز و خرد ناب. سپس قرآن این صاحبان خرد را معرفی می‌کند:

«الَّذِينَ يَذْكُرُونَ اللَّهَ قِيَامًا وَقُعُودًا وَعَلَىٰ جُنُوبِهِمْ وَيَتَفَكَّرُونَ فِي خَلْقِ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ رَبَّنَا مَا خَلَقْتَ هَٰذَا بَاطِلًا سُبْحَانَكَ فَقِنَا عَذَابَ النَّارِ» (سورهٔ آل‌عمران، آیهٔ ۱۹۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آنان که خدا را ایستاده و نشسته و بر پهلوهایشان یاد می‌کنند و در آفرینش آسمان‌ها و زمین می‌اندیشند: پروردگارا، این را بیهوده نیافریده‌ای؛ منزّهی تو، پس ما را از عذاب آتش نگاه دار.

ابتدا می‌فرماید:

الَّذِينَ يَذْكُرُونَ اللَّهَ

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): کسانی که خدا را یاد می‌کنند.

این «يَذْكُرُونَ» فعل مضارع است و بر استمرار دلالت دارد؛ یعنی پیوسته در حال ذکرند:

قِيَامًا وَقُعُودًا وَعَلَىٰ جُنُوبِهِمْ

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): در حال ایستاده، نشسته و بر پهلوهایشان.

در هر حالی مشغول ذکرند. سپس دوباره با فعل مضارع می‌فرماید:

وَيَتَفَكَّرُونَ فِي خَلْقِ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و در آفرینش آسمان‌ها و زمین پیوسته تفکر می‌کنند.

یعنی همان‌طور که دائماً اهل ذکرند، دائماً اهل فکر نیز هستند؛ تا به این معرفت برسند:

رَبَّنَا مَا خَلَقْتَ هَٰذَا بَاطِلًا سُبْحَانَكَ فَقِنَا عَذَابَ النَّارِ

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پروردگارا، این را باطل و بیهوده نیافریده‌ای؛ منزّهی تو، پس ما را از عذاب آتش حفظ کن.

این دو، دو بال پرواز ما هستند.

مرکب سالکان ارضی و بُراق سالکان سماوی

در هزار و یک نکته، نکتهٔ ۳۵، حضرت استاد حسن‌زاده آملی رحمه‌الله‌علیه مطلب بسیار شیرینی را نقل می‌کنند:

«بعضی از اهل وحدت می‌گویند که سالکان بر دو قسم‌اند: قسمی ارضی و قسمی سماوی؛ یعنی قسمی سیر و سلوک در ارض می‌کنند و بعضی طیران و جولان در سماء می‌کنند. مرکب سالکان ارضی ذکر است و بُراق سالکان سماوی فکر است.»

سالکان ارضی کسانی‌اند که سالک الی‌الله هستند، اما هنوز چندان اوج نگرفته‌اند. مرکب آنان چیست؟ ذکر.

اما وقتی سخن به سالکان سماوی می‌رسد، تعبیر «بُراق» به کار می‌رود؛ بُراق، مرکبی با سرعتی بسیار فراتر است، همان نام مرکبی که در جریان معراج رسول خدا صلی‌الله‌علیه‌وآله آمده است.

پس مرکب سالکان ارضی ذکر است و بُراق سالکان سماوی فکر.

ذکر و فکر در کنار نفی خواطر

حضرت علامه طباطبایی رحمه‌الله‌علیه در این رساله، ذکر و فکر را در کنار مسئله‌ای بسیار مهم مطرح می‌کنند: نفی خواطر.

یعنی شما هم فکر داشته باشید و هم ذکر؛ اما تا نفی خواطر صورت نگرفته باشد، پروازی در کار نیست.

نفی خواطر یعنی چه؟ یعنی کنارزدن متخیلات فاسده، خیالات و موهوماتی که ما را گرفتار کرده‌اند؛ همان دلبستگی‌ها و تعلقات به دنیای مادی و حب دنیا.

در تعبیر مشهور آمده است:

حُبُّ الدُّنْيَا رَأْسُ كُلِّ خَطِيئَةٍ.

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): محبت و دلبستگی به دنیا، سرچشمهٔ هر خطاست.

این عبارت به‌صورت حدیثی مشهور نقل شده و در برخی منابع به‌صورت مرسل آمده است.

رساله‌ای از این دست به فریاد ما می‌رسد تا بتوانیم از این تعلقات عبور کنیم.

نفی خواطر؛ از بزرگ‌ترین پاک‌کننده‌های سِرّ

اجازه دهید چند خط از این بحث را بخوانم. حضرت علامه وقتی نفی خواطر را در کنار فکر و ذکر مطرح می‌کنند، می‌فرمایند که آن را از اعظم مطهّراتِ سِرّ دانسته‌اند.

الله‌اکبر! مگر «سِرّ» انسان نیز آلوده می‌شود؟ از این تعبیر معلوم می‌شود که آلودگی می‌تواند تا مرتبهٔ سِرّ انسان پیش برود، و نفی خواطر از بزرگ‌ترین پاک‌کننده‌های آن است.

البته آن مرتبه‌ای که عین اتصال به حضرت حق است، محل آلودگی نیست:

«لَا يَمَسُّهُ إِلَّا الْمُطَهَّرُونَ» (سورهٔ واقعه، آیهٔ ۷۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): جز پاک‌شدگان آن را لمس نمی‌کنند.

اما تا مرتبهٔ سِرّ، آلودگی و تطهیر معنا پیدا می‌کند و نفی خواطر از اعظم مطهّرات آن است.

حضرت علامه می‌فرمایند وقتی سالک تازه به فکر نفی خواطر می‌افتد و می‌خواهد این خاطرات آشفته را پاک کند، اندکی خلوت داشته باشد، به درون خودش برود و از کثرات فاصله بگیرد، ناگهان متوجه می‌شود که سیلی از خواطر، اوهام و خیالات او را فرا گرفته است. خاطراتی که هرگز باور نمی‌کرد به ذهنش بیایند، پیوسته او را به خود مشغول می‌کنند.

در همین مسیر گفته‌اند:

صَمت و جوع و سَهَر و عُزلت و ذکر به دوام ناتمامان جهان را کند این پنج تمام.

سالک تازه وقتی می‌خواهد خلوت کند، می‌فهمد چه خبر است. همه‌چیز را ساکت می‌کند؛ تلویزیون خاموش، چراغ خاموش، درِ اتاق بسته؛ چشم چیزی نمی‌بیند و گوش چیزی نمی‌شنود. اما موهومات، خیالات، تعلقات و خواطر در درون خودش غوغا می‌کنند.

تنها چیزی که نمی‌تواند بر آن متمرکز شود، عالم اله و «قُربةً إلى الله» است.

راه دیگری نیست؛ باید از تعلقات کم کرد.

ضرورت استاد در راه تهذیب

راه این کار، زانو زدن در برابر استاد است. خدا می‌داند من یک عمر منبرگردی و جلسه‌گردی کردم و به محضر بزرگان رفتم تا بالاخره به جایی آرام گرفتم. گم شدم و به فضل الهی پیدا کردم.

چون خودم سوخته‌ام و آتش گرفته‌ام، می‌خواهم به شما بگویم: شما نیز تا دیر نشده، بسم‌الله. رساله‌ای مانند همین رساله‌ای که در دست من است بگیرید، جلو بروید و خودتان را برسانید. دیر می‌شود.

موها سفید می‌شود و آن‌وقت پرده کنار می‌رود:

«لَقَدْ كُنْتَ فِي غَفْلَةٍ مِنْ هَٰذَا فَكَشَفْنَا عَنْكَ غِطَاءَكَ فَبَصَرُكَ الْيَوْمَ حَدِيدٌ» (سورهٔ ق، آیهٔ ۲۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): تو از این حقیقت در غفلت بودی؛ پس پرده‌ات را از تو کنار زدیم و امروز دیدگانت تیزبین است.

می‌فرماید:

فَكَشَفْنَا عَنْكَ غِطَاءَكَ

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس پرده‌ات را از تو کنار زدیم.

چه پرده‌ای را از تو کنار می‌زند؟ پیداست که این پرده با خود تو ارتباط دارد. خودت برای خودت حجاب ساخته‌ای؛ در درون خودت حجاب ایجاد کرده‌ای و خودت را گرفتار کرده‌ای.

متأسفانه هنگام موت، یعنی موت اجباری، این پرده کنار می‌رود؛ همان مرگی که همه باید آن را بچشند:

«كُلُّ نَفْسٍ ذَائِقَةُ الْمَوْتِ» (سورهٔ آل‌عمران، آیهٔ ۱۸۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هر نفسی چشندهٔ مرگ است.

و آن‌وقت:

فَبَصَرُكَ الْيَوْمَ حَدِيدٌ

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس امروز دیدگانت تیزبین است.

چشم انسان نسبت به ملکوتی که تا آن لحظه با آن ناآشنا بوده، تیز می‌شود.

اما چرا باید تا آن زمان با ملکوت ناآشنا باشیم؟

«بمیرید پیش از آنکه بمیرید»

همین‌جا باید به حقیقت این تعبیر رسید:

مُوتُوا قَبْلَ أَنْ تَمُوتُوا.

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بمیرید پیش از آنکه بمیرید.

همین‌جا بمیر. هر نماز برایت یک موت باشد؛ یعنی سفری از ظاهر به باطن، یعنی توجه به عالم اله.

اصلاً برای چه به هیئت می‌آییم؟ برای اینکه متوجه عالم اله شویم.

اما توجه به عالم اله بدون وساطتِ وسائط فیض صورت نمی‌گیرد. اعظمِ وسائط فیض، ولیّ‌الله‌الاعظم، بقیةالله و حجت اعظم حضرت حق، امام عصر عجل‌الله‌تعالی‌فرجه‌الشریف است. بدون او نمی‌شود.

در زیارت جامعهٔ کبیره می‌خوانیم:

بِكُمْ فَتَحَ اللَّهُ وَبِكُمْ يَخْتِمُ، وَبِكُمْ يُنَزِّلُ الْغَيْثَ.

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدا به‌واسطهٔ شما آغاز کرد و به‌واسطهٔ شما پایان می‌بخشد و به‌واسطهٔ شما باران را فرو می‌فرستد.

این «غیث» را حالا «فیض» بگیرید. اگر بناست فیض بر سر انسان نازل شود، از طریق اهل‌بیت علیهم‌السلام است.

راه دیگری نیست.

برای چه به هیئت می‌آییم؟ برای همین؛ تا دستمان در دست امیرالمؤمنین علیه‌السلام و حضرت صدیقهٔ شهیده سلام‌الله‌علیها قرار گیرد و از این طریق به آن مقصد برسیم.

معرفت امام و راه لقاء پروردگار

اگر دست کسی از امامش کوتاه شود، همه‌چیز تمام است؛ حتی دیگر به حقیقت خودش نیز دسترسی پیدا نمی‌کند.

آخرین آیهٔ سورهٔ کهف برای اهل ایمان مانند یک ساعت کوکی است:

«قُلْ إِنَّمَا أَنَا بَشَرٌ مِثْلُكُمْ يُوحَىٰ إِلَيَّ أَنَّمَا إِلَٰهُكُمْ إِلَٰهٌ وَاحِدٌ ۖ فَمَنْ كَانَ يَرْجُو لِقَاءَ رَبِّهِ فَلْيَعْمَلْ عَمَلًا صَالِحًا وَلَا يُشْرِكْ بِعِبَادَةِ رَبِّهِ أَحَدًا» (سورهٔ کهف، آیهٔ ۱۱۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بگو: من فقط بشری مانند شما هستم که به من وحی می‌شود معبود شما معبودی یگانه است. پس هر کس امید دیدار پروردگارش را دارد، باید عملی صالح انجام دهد و هیچ‌کس را در عبادت پروردگارش شریک نسازد.

«لِقَاءَ رَبِّهِ»؛ لقاء پروردگار، ملاقات خدا.

بعد می‌فرماید:

فَلْيَعْمَلْ عَمَلًا صَالِحًا وَلَا يُشْرِكْ بِعِبَادَةِ رَبِّهِ أَحَدًا

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس باید عملی صالح انجام دهد و هیچ‌کس را در عبادت پروردگارش شریک نسازد.

معنای «وَلَا يُشْرِكْ بِعِبَادَةِ رَبِّهِ أَحَدًا» روشن است: موحد باش و مشرک نباش؛ یک خدا، «الله».

اما «فَلْيَعْمَلْ عَمَلًا صَالِحًا» چیست؟

دقت کنید که تعبیر آیه «عملًا صالحًا» است. من می‌خواهم خدا را ملاقات کنم؛ آن عمل صالحی که مرا به این لقاء می‌رساند چیست؟ این را باید کارشناس دین، کشّاف حقایق و امامِ به‌حقِ ناطق بیان کند.

در تفسیری منقول از امام صادق علیه‌السلام، «عمل صالح» به معرفت ائمه علیهم‌السلام تفسیر شده است؛ یعنی انسان در مسیر امامت حرکت کند.

اگر امام را از انسان بگیرند، همه‌چیز را از او گرفته‌اند.

حضرت زهرا سلام‌الله‌علیها و حفظ اتصال عالم به ولایت

اکنون، به فضل الهی و به نورانیت این جلسه، روزنه‌ای در بحث باز شده تا به نکتهٔ پایانی برسیم. اگرچه بحث هنوز کاملاً پخته نشده و فرصت هم رو به پایان است، تقریباً می‌توان فهمید که حضرت زهرا سلام‌الله‌علیها چه کردند.

در امتداد همین بحث باید پرسید: ایشان چه کردند؟

کاری کردند که دست عالم از مولا امیرالمؤمنین علیه‌السلام کوتاه نشود.

داشت این دست کوتاه می‌شد.

اگر حضرت زهرا سلام‌الله‌علیها آن‌گونه جان خود را در این راه نمی‌گذاشتند، اگر شبانه‌روز گریه نمی‌کردند، اگر چندین شب از خودگذشتگی نمی‌کردند و به خانهٔ مهاجرین و انصار نمی‌رفتند تا برای حمایت از امیرالمؤمنین علیه‌السلام یاری بطلبند، من و شما امروز اینجا نبودیم؛ اصلاً این دین به این صورت به دست ما نمی‌رسید.

آیا گمان می‌کنید امیرالمؤمنین علیه‌السلام را رها می‌کردند؟ کار تا کشتن علی علیه‌السلام پیش می‌رفت.

آنها سه کار در پیش داشتند...

سه شیوه برای حذف مخالفان

در گزارش‌هایی که دربارهٔ ماجرای سقیفه نقل شده، می‌بینیم که مسئله فقط اختلاف نظر ساده نبود. در آن جلسه، سخن بر سر این بود که خلافت در اختیار مهاجران باشد یا انصار و حتی پیشنهاد می‌شد که یک‌بار از مهاجران و بار دیگر از انصار کسی زمام امور را به دست بگیرد. در همان فضا، وقتی سخن از مخالفت به میان آمد، تهدید به برخورد و قتل مخالف نیز مطرح شد.

آیا در دین ما صرفِ مخالفت مجازاتش قتل است؟ یک وقت کسی دست به حرب و جنگ و آشوب علیه حکومت می‌زند؛ آن بحث دیگری است. اما کسی صرفاً مخالف است و اشکال و اعتراض دارد؛ مخالفت که کشتن ندارد. امیرالمؤمنین علیه‌السلام این همه مخالف داشتند؛ مگر همهٔ مخالفانشان را کشتند؟

در آن جریان، برای کنارزدن افراد سه سیاست کلی به کار گرفته می‌شد.

۱. تطمیع و فشار اقتصادی

اولین روش این بود که شخص را تطمیع کنند؛ به او پول بدهند. بیت‌المال نیز در اختیار حکومت بود. اگر کسی زیر بار نمی‌رفت، سهم او را از عطای حکومتی قطع می‌کردند؛ چیزی شبیه قطع‌کردن حمایت مالی حکومت.

دربارهٔ ام‌سلمه رضوان‌الله‌علیها نقل شده است که به سبب حمایت از حضرت زهرا سلام‌الله‌علیها در ماجرای فدک، عطای او را برای یک سال قطع کردند. در برخی منابع شیعی نیز همین گزارش آمده است که پس از دفاع ام‌سلمه از حضرت صدیقه سلام‌الله‌علیها، عطای آن سال او قطع شد.

زنی که همسرش را از دست داده است، اگر همین پشتوانهٔ مالی را هم از او بگیرند چه کند؟ این یک روش بود: تطمیع و تهدید اقتصادی.

۲. برچسب‌زدن و تخریب شخصیت

روش دوم، انگ‌زدن و برچسب‌زدن بود؛ تا آنجا که امکان داشت.

از پیامبر اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله حدیث جعل می‌کردند. در برخی نقل‌ها حتی سخن از پرداخت پول برای جعل شمار بسیار زیادی حدیث، از جمله ده‌ها هزار حدیث، مطرح شده است؛ به این صورت که به افرادی مانند ابوهریره و امثال او پول داده شود تا روایاتی ساخته شود که مثلاً پیامبر فرموده‌اند هر جا فلان شخص باشد، ملائکه نازل نمی‌شوند و مانند اینها.

با جعل حدیث، شخصیت افراد را می‌زدند.

این روش امروز نیز قابل فهم است. اگر کسی را پیدا کنند که اهل فن باشد، زبان بداند، بتواند مردم را ارشاد و هدایت کند، یا از جهت سیاسی در مسیر ولایت حرکت کند و در جامعه جهاد تبیین و تبلیغ داشته باشد، یکی از سریع‌ترین راه‌های زمین‌زدن او این است که برچسبی به او بزنند؛ مالی، اخلاقی، سیاسی یا چیز دیگری. تا آن شخص بخواهد خودش را تبرئه و حقیقت را اثبات کند، کار تمام شده و از چشم بخشی از مردم افتاده است.

دربارهٔ حضرت زهرا سلام‌الله‌علیها نیز از همین روش استفاده کردند. من جرئت نمی‌کنم آن تهمتی را که به حضرت زدند بر زبان بیاورم.

روزی در محضر یکی از علما بودیم و در خودرو همراه ایشان می‌رفتیم. ایشان نیز مانند من سربسته به این مسئله اشاره کردند و گذشتند. بعد از منبر، در ماشین از ایشان خواهش کردم که ماجرا را برایم باز کنند. وقتی توضیح دادند، تا رسیدن به مقصد هر دو منقلب بودیم.

من آن تهمت را باز نمی‌کنم. فقط همین اندازه می‌گویم که به حضرت زهرا سلام‌الله‌علیها تهدید کردند: یا از حمایت علی علیه‌السلام دست بردار، یا با تهمتی که من حتی زبانم به بیان آن نمی‌چرخد، برایت حد جاری می‌کنیم. همین اندازه کافی است که بدانید مسئله تا کجا پیش رفته بود.

۳. حذف فیزیکی

روش سوم، حذف خودِ شخص بود؛ یعنی کشتن.

افراد زیادی را از این طریق کنار زدند. نخستین هدف نیز این بود که امیرالمؤمنین علیه‌السلام را از میان بردارند. هر کاری کردند، دیدند مولا همراه نمی‌شود. امام معصوم چگونه می‌توانست با مسیری که خلاف حق می‌دانست همراه شود؟

اصلاً چرا اهل‌بیت علیهم‌السلام را یکی پس از دیگری کشتند؟ مگر همهٔ اهل‌بیت لشکرکشی کرده بودند؟ مگر اباعبدالله الحسین علیه‌السلام از ابتدا لشکری به راه انداخته بود تا حکومت وقت را نظامی ساقط کند؟ مسئله این بود که با مسیر باطل همراهی نمی‌کردند.

امیرالمؤمنین علیه‌السلام نیز با این راه مخالف بود.

حضرت زهرا سلام‌الله‌علیها و شکستن اجماع ساختگی

حضرت زهرا سلام‌الله‌علیها آن اجماع را شکستند. مسئله کوچکی نبود. در برابر حکومت ایستادند و گفتند: شما در مقابل نص صریح قرآن و پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله، سخن خودتان را مطرح کرده‌اید. وقتی نص صریح وجود دارد، این اجماع چه معنایی دارد؟

حضرت با نص صریح، آن اجماع را درهم شکستند و آنان طاقت این ایستادگی را نداشتند.

هر بار می‌خواستند به امیرالمؤمنین علیه‌السلام تعرض کنند، حضرت زهرا سلام‌الله‌علیها اجازه نمی‌دادند و خودشان وارد میدان می‌شدند.

اینجا پاسخ این پرسش روشن می‌شود که چرا حضرت زهرا سلام‌الله‌علیها وارد شدند؛ مگر امیرالمؤمنین علیه‌السلام نبودند؟

علت این بود که اساساً قصد داشتند امیرالمؤمنین علیه‌السلام را از میان بردارند.

اگر حضرت صدیقهٔ شهیده سلام‌الله‌علیها خودشان را در آن مهلکه قرار نمی‌دادند و آن مصائب را به جان نمی‌خریدند ــ مصیبتی که حتی در ایام فاطمیه نیز نمی‌توان حقیقت آن را آن‌گونه که بوده بیان کرد ــ دست من و شما و همهٔ عالم از امام کوتاه می‌شد.

چند شعر در روضه می‌خوانیم و سخن از در و دیوار می‌شود، اما حقیقت مصیبت بسیار فراتر از چیزی است که در چند بیت بتوان بیان کرد.

حضرت خودشان را در آن وضعیت قرار دادند تا دست عالم به امام برسد.

باور کنید اگر حضرت زهرا سلام‌الله‌علیها در این راه شهید نمی‌شدند، دیگر ظهور چه معنایی داشت؟ امیرالمؤمنین علیه‌السلام را می‌کشتند. اگر امیرالمؤمنین علیه‌السلام در همان آغاز از میان برداشته می‌شدند، مسیر امامت قطع می‌شد و دیگر تا قیامت از این اسلام و تشیع چیزی به ما نمی‌رسید.

پس می‌توان این‌گونه گفت: حضرت زهرا سلام‌الله‌علیها شهید شدند تا امام عصر عجل‌الله‌تعالی‌فرجه‌الشریف ظهور کند.

حضرت صدیقهٔ شهیده سلام‌الله‌علیها جان دادند تا دست من و شما به امام عصرمان برسد. همهٔ ما مدیون حضرت صدیقهٔ شهیده‌ایم.

این تنها یکی از کوچک‌ترین حرف‌هایی است که می‌توان دربارهٔ عظمت کار حضرت زهرا سلام‌الله‌علیها بیان کرد.

«اشْتَمَلْتَ شِمْلَةَ الْجَنِينِ»

نقل عجیبی است. حضرت زهرا سلام‌الله‌علیها وارد حجره شدند و امیرالمؤمنین علیه‌السلام را دیدند که چنان در خود فرو رفته و زانوها را به سینه گرفته‌اند که گویی جنینی در رحم مادر جمع شده است. در نقل تاریخیِ این ماجرا تعبیر حضرت چنین آمده است:

يَا ابْنَ أَبِي طَالِبٍ، اشْتَمَلْتَ شِمْلَةَ الْجَنِينِ.

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای پسر ابوطالب، خود را چون جنین در جامه پیچیده و در خود فرو رفته‌ای.

امیرالمؤمنین علیه‌السلام زانوی غم در بغل گرفته بودند. حضرت زهرا سلام‌الله‌علیها خطاب به ایشان سخنانی فرمودند که من به دلایلی از بیان همهٔ آنها معذورم.

امیرالمؤمنین علیه‌السلام برخاستند تا شمشیر بردارند و بروند. حضرت زهرا سلام‌الله‌علیها دست بر سینهٔ مولا گذاشتند و ــ بر اساس نقلی که در این ماجرا بیان شده ــ فرمودند: علی جان، بنشین؛ اگر تو بروی، حرمت تو را می‌شکنند. اجازه بده من بروم.

دو دلیل بیان کردند.

اول اینکه من دختر پیامبرم؛ شاید به حرمت پدرم رسول خدا صلی‌الله‌علیه‌وآله حیا کنند.

الله‌اکبر.

دلیل دوم را با شرمندگی می‌گویم: فرمودند آنان می‌دانند من باردارم؛ شاید حیا کنند.

در قدیم دربارهٔ زن باردار تعبیر می‌کردند «بار شیشه دارد»؛ یعنی حتی نباید به او دست زد، زیرا وضع او بسیار حساس است.

پس با مادر ما چه کردند؟

لحظات جان‌سوز وداع امیرالمؤمنین و حضرت زهرا علیهماالسلام

وقتی امیرالمؤمنین علیه‌السلام وارد حجره شدند و حضرت زهرا سلام‌الله‌علیها را در حال احتضار دیدند، باورشان نمی‌شد که این خانه قرار است بی‌زهرا شود.

در نقلی آمده است که امیرالمؤمنین علیه‌السلام حضرت را صدا زدند؛ پاسخی نیامد. چند بار ایشان را ندا کردند تا سرانجام فرمودند:

يَا فَاطِمَةُ، كَلِّمِينِي، فَأَنَا ابْنُ عَمِّكِ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ.

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای فاطمه، با من سخن بگو؛ من پسرعمویت علی بن ابی‌طالبم.

و من تعبیرش را این‌گونه می‌خوانم:

كَلِّمِينِي يَا فَاطِمَةُ، أَنَا عَلِيٌّ.

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): با من حرف بزن، ای فاطمه؛ من علی هستم.

به قدرت خدا...

بازگشت جان و آخرین لحظات حضرت صدیقهٔ شهیده سلام‌الله‌علیها

این هم یکی از مقامات اولیای الهی است. گفته‌اند برای بعضی از اولیای خدا نیز چنین حالتی رخ داده است که از دنیا رفته و دوباره بازگشته‌اند؛ مقامی از مقامات سیر و سلوک.

در این نقل، حضرت صدیقهٔ شهیده سلام‌الله‌علیها نیز دوباره جان به بدنشان بازگشت. چشم گشودند و دیدند امیرالمؤمنین علیه‌السلام بالای سرشان گریه می‌کنند و اشک‌های علی علیه‌السلام بر صورت فاطمه سلام‌الله‌علیها می‌ریزد.

حضرت زهرا سلام‌الله‌علیها دست خسته و آسیب‌دیدهٔ خود را به‌سختی بالا آوردند، اشک را از صورت امیرالمؤمنین علیه‌السلام گرفتند و به سینهٔ مبارک خود کشیدند.

فرمودند: علی جان، از پدرم شنیده‌ام که اشک مظلوم شفای دردهاست.

سپس شروع به وصیت کردند و فرمودند: علی جان، دلم برای صدایت تنگ شده است؛ می‌شود برای من قرآن بخوانی؟

امیرالمؤمنین علیه‌السلام شروع به خواندن سورهٔ یس برای حضرت زهرا سلام‌الله‌علیها کردند. حضرت زهرا گریه می‌کردند و مولا نیز گریه می‌کردند.

تا اینکه به آخرین آیهٔ سورهٔ یس رسیدند:

«فَسُبْحَانَ الَّذِي بِيَدِهِ مَلَكُوتُ كُلِّ شَيْءٍ وَإِلَيْهِ تُرْجَعُونَ» (سورهٔ یس، آیهٔ ۸۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس منزّه است آن‌که ملکوت و فرمانروایی هر چیزی به دست اوست و به سوی او بازگردانده می‌شوید.

وقتی امیرالمؤمنین علیه‌السلام این آیه را خواندند، سر حضرت زهرا سلام‌الله‌علیها افتاد.

از قرآن‌خواندن علی علیه‌السلام تا قرآن‌خواندن حسین علیه‌السلام

می‌خواهم بگویم جای دیگری نیز دل خواهری برای قرائت قرآن برادرش تنگ شد.

صدای قاری قرآن این‌بار از بالای نیزه بلند شد. حضرت زینب سلام‌الله‌علیها دیدند که سرِ حسین علیه‌السلام بر فراز نیزه قرآن می‌خواند.

از حضرت آیت‌الله جوادی آملی نقل شده است که حضرت زینب سلام‌الله‌علیها گویا با نگاه به سر بریدهٔ برادر عرض می‌کند: حسین جان، اگر قرآن می‌خوانی تا خواهرت آرام شود، ممنونم؛ اما قدری هم برای دل رقیه‌ات قرآن بخوان؛ رقیه دارد از غصه جان می‌دهد.

سلام بر سیدالشهدا علیه‌السلام

السَّلَامُ عَلَيْكَ يَا أَبَا عَبْدِ اللَّهِ، وَعَلَى الْأَرْوَاحِ الَّتِي حَلَّتْ بِفِنَائِكَ، عَلَيْكَ مِنِّي سَلَامُ اللَّهِ أَبَدًا مَا بَقِيتُ وَبَقِيَ اللَّيْلُ وَالنَّهَارُ، وَلَا جَعَلَهُ اللَّهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنِّي لِزِيَارَتِكُمْ.

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سلام بر تو ای اباعبدالله، و بر جان‌هایی که در آستان تو فرود آمدند. تا زمانی که من زنده‌ام و شب و روز باقی است، سلام خدا همواره از سوی من بر شما باد، و خداوند این زیارت را آخرین عهد من با شما قرار ندهد.

السَّلَامُ عَلَى الْحُسَيْنِ، وَعَلَى عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ، وَعَلَى أَوْلَادِ الْحُسَيْنِ، وَعَلَى أَصْحَابِ الْحُسَيْنِ.

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سلام بر حسین، و بر علی بن الحسین، و بر فرزندان حسین، و بر یاران حسین.