یا رب اعوذبک من همزات الشیاطین ومن شر نفسي ومن شر خلقک.
بسم الله الرحمن الرحیم.
لا حول ولا قوة الا بالله العلی العظیم.
اللهم ایاک نعبد وایاک نستعین.
الحمدلله على کل نعمه واسأل الله من فضله.
المستغاث بک یا صاحب الزمان. المستغاث بک یا صاحب الزمان. المستغاث بک یا صاحب الزمان.
السلام علیک یا داعی الله وربانی آیاته.
سلام علیکم و رحمة الله.
در محضر پنج شهید خوشنام هستیم. انشاءالله تحت توجهات و عنایات آنها قرار بگیریم. امام عصر عزیزمان انشاءالله به برکت این شهدا، هر کجا که تشریف دارند، ضمن دعا بر سلامتیشان، انشاءالله برای همه ما دعا کنند. صلواتی ختم بفرمایید.
اللهم صل على محمد آله و셀مه وعجل فرجه.
این آخرین جلسهای است که پیش از امتحان داریم و به عنوان مقدمات بحث، انشاءالله اگر قرار شد نسبت به امتحانی که شما انشاءالله میدهید، جلسات ادامه پیدا کند، به فضل الهی در جلسه بعد از امتحان که هفته بعد امتحان ماست، وارد متن کتاب میشویم.
چون شاید این آخرین جلسه ما باشد، نیت کردیم که بهترین ذکری را که تا حالا از حضرت استاد گرفتیم، به شما تقدیم کنیم. اصلاً هم نمیشد که آن ابتدایی را تقدیم کنیم. ذکر بسیار سنگینی است و البته لابهلای بحثها در توحید ذاتی، که توحید ذاتی به این ذکر برمیگردد، آنجا گفتیم؛ اما درباره آثار و برکاتش صحبت نکردیم.
مخصوصاً این ذکر برای کسی که از ورد گذشته و به ذکر نفسی رسیده، یا به یک معنا نفسی، خیلی در آن مرحله به درد میخورد که در دم و بازدم از این ذکر استفاده کند تا انشاءالله به ذکر قلبی برسد؛ بعد هم به ذکر روحی و سپس به ذکر سری، انشاءالله.
ذکر دم و بازدم را معمولاً دو قسمت میکنند؛ قسمت اولش را در دم میگویند و قسمت دوم را در بازدم. این مرحله بعد از ورد است که انشاءالله در بحثهای به فضل الهیِ عقل عملی یا بحث لواسونمان باید آنجاها باز کنیم.
چند تا از آثارش را که از فرمایشات خود حضرت استاد نوشتهام، برایتان عرض کنم. اولاً اینکه این ذکر، انسان را از کثرتها به سوی وحدت سوق میدهد. چیزی بالاتر از این نداریم که انسان را از کثرتها به سوی وحدت سوق دهد. اصلاً سیر بندگی و سلوک ما جز این چیزی نیست که از این کثرتها، ابتدا به بارقه و سپس به جذبه الهیه، به سمت وحدت برویم؛ چنانکه در اولین درس یا اولین برنامه رساله عملیه سیر السلوك علامهطباطبایی علیه الرحمه نیز همین است.
ابتدا از عالم کثرت شروع میکند؛ گرفتاریهای عالم دنیا، که بعد جذبه الهیه میآید، دست انسان را میگیرد و به سمت وحدت میبرد.
فرمودند اجابت دعا دارد، قرب الهی از آثار این ذکر است. انسان را به بالاترین مراتب توحید تقرب میدهد. تکرار این ذکر، فرمودند، موجب تجلی نور الهی در قلب سالک میشود. انسان میخواهد قلبش سالک الی الله باشد، میخواهد قلبش نورانی شود. قلب نورانی بسیار برای انسان کار میکند؛ اراده را قوی میکند، به انسان آرامش و سکینه میدهد، خشیت میآورد، عصبیّت را برمیدارد، شهوت را برمیدارد. قلب نورانی بسیار به درد میخورد.
"من لم يجعل الله له نورا فما له من نور" آیه قرآن است. کسی که خدا برای او نور قرار نداده، "فما له من نور"؛ نوری برای او نیست.
پس این ذکر در تنویر قلب، یعنی روشن کردن دل و قلب سالک، بسیار اثرگذار است؛ تا جایی که اکثرش انسان را به مقام شهود میرساند. شهود، یعنی کمتر از این، از کارهایی که ما در این سیوسه جلسه خدمتتان تقدیم کردیم، این اثر را داشت.
باز فرمودند تکرارش، البته با آداب دیگر، تکرارش با آن آداب خاص، موجب فناء در ذات حق و قطع تعلق از ما به س-- ما سوی الله میشود. این عالیترین مراتب توحید است.
حالا حکایت این ذکر را هم تقدیم کنم خدمتتان. از نکته چهارصد و هفتاد و نه بنویسید، بعد بروید رجوع کنید. نکته چهارصد و هفتاد و نهِ هزار و یک نکته حضرت استاد.
این کتابی که دست بنده است، در اواسط این نکته، وقتی که بحث أعظمیّت اسماء را حضرت استاد بیان میکنند، بخشیاش را قبلاً خواندم که:
«و أعظمیّت اسماء را مرتبت دیگر نیز هست که اختصاص به تعریف دارد. پس هر اسمی که در تعریف حق سخان اتم از دیگریست اعظم از آن است.»
این تعریف خیلی خوبی است که نشان میدهد اسماء نسبت به هم أعظمیّت دارند. یک اسم اعظم داریم در کل که اعظم بر همه اسماء میشود. اما اسم اعظم، اولاً به قدر نفوس است. هر نفسی یک اسم اعظمی دارد که سلطان وجودش را دست گرفته، دولت وجودش را دست گرفته.
ثانیاً اسماء اعظم نسبت به هم بسیارند؛ مثل الله، تبارک و تعالی. اینها سه اسم اعظماند، یا آن هفت، اعنه سبعه، اعنه سبعه اسماء بودند، یا حالا صحبت درباره آن وقت میگیرد.
برویم سراغ خود روایت. روایت را حضرت استاد فرمودند در تفسیر اخلاص مجمع. منظورشان از مجمع، مجمع البیانه است. مرحوم طبرسی یا طبرسی، هر دو قرائت شده، که بسیار هم ایشان توصیه کردند کسانی که دنبال کتب تفسیری هستند، مجمع مرحوم طبرسی کتاب بسیار خوبی است، کتاب روایی.
که میدانید خلاصهشدهاش چیست؟ کدام تفسیر است؟ یک بار اینجا گفتم. تبیان شیخ طوسی. روی آن کار شده.
حالا میفرمود که روایت را از آنجا نقل میکند:
"عن امیر المؤمنین علیه الصلاة والسلام انه قال"
مولایمان امیر المؤمنین علیه الصلاة والسلام فرمودند:
"رأيت الخضر في المنام قبل بدر بليلة"
قبل از جنگ بدر، شبی مولایمان خواب حضرت خضر را میبینند.
حالا اینجا سؤالاتی پیش میآید که خواب مولا اینجا چه بوده؟ یا اینکه مگر نداریم که معلم همه انبیا، به جز ختمی، به جز مقام ختمی، مولایمان امیرالمؤمنین بوده؟ این سؤالات، سؤالات درستی هم هست که در جای خود باید پاسخ داده شود. الان در مقام بحث نیستیم.
مولا در آن حالت خوابشان، "في المنام"، حضرت خضر را میبینند.
"فقلت له علمني شيئا"
حضرت میفرمایند: به ایشان، یعنی به حضرت خضر، گفتم چیزی به من یاد بدهید که:
"انتصر به على الاعداء"
بلکه بر دشمنان، با آن چیزی که شما به من آموزش میدهید، نصرت پیدا کنم و موفق شوم.
"فقال قل"
حضرت خضر این ذکر را به حضرت امیر فرمودند.
حالا من قبل از اینکه ذکر را بگویم، کلمه آخر روایت را عرض کنم که:
"فلما أصبحت قصصت على رسول الله صلى الله عليه وآله وسلم فقال يا علي"
صبح که شد، این خوابم را برای پیغمبر قصه کردم؛ یعنی به ایشان گفتم که من چه خوابی دیدم.
پیغمبر عزیز عالم فرمودند:
"علمت الاسم الاعظم"
یا علی، به تو اسم اعظم تعلیم داده شده.
این ذکر را الان بگویم. این همان ذکری است که چندین بار در سیر بحث ما در توحید ذاتی بر زبان ما جاری شد. ولی دوست داشتم که به عنوان مهمترین ذکری که تا حالا گفتیم، اگر شاید جلسه آخرمان باشد، آن را به شما تقدیم کنیم.
ذکر چیست؟ ذکر توحید ذاتی چه بود؟
احسنت. اکثراً درست گفتید.
"یا هو یا من لا هو"
هو إلا هو. این ذکر اوست. بسیار این ذکر را قدر بدانیم، اهمیت بدهیم و با آدابش، با طمع، یعنی با توجه، حضور قلب، با طهارت، رو به قبله و در حالات خاص، این ذکر را ابتدا شروع کنیم.
بعد انشاءالله رفتهرفته، وقتی در وجود انسان جا بیفتد، برسیم به سمت ذکر قلبی. آنجا خودش دیگر شما را میکشاند. در بازار میروی، قلبت دارد این ذکر را میگوید. آثار و برکات عجیبی دارد؛ بسیار عجیب.
البته توصیهام این است که شما و بنده بدون عدد بگوییم. فعلاً بدون عدد بگوییم. هر وقت دوست داشتیم، یک بار، سه بار، هفت بار، چهل بار، هرچقدر توانستی. وقتی میگویم بدون عدد، یعنی عدد خاصی به آن نده. اما حالا هرچقدر دوست داشتی بگویی، مثلاً عدد ابجدش را درنیاور که به ابجد بگویی یا به این شکل؛ یا عدد «هو» چه بود؟ یازده. نیا یازده بار این را بگو. اینها آثار بدی دارد که تقدم و تأخرهایش باید در وقت خودش حفظ شود.
فعلاً بدون عدد. بعد انشاءالله این ذکر کاری با شما بکند که سر به بیابان بگذارید.
جان؟ یا هو، یا من، لا هو، إلا هو.
سه تا «هو» در آن دارد: یا هو، یا من، لا هو و إلا هو.
مخففش حضرت استاد در شرح مِسبح العنس مرحوم ابن فناری علیه الرحمه، آنجا فرمودند اگر کسی بخواهد مخففش را بگوید، خیلی سریع: لا هو إلا هو. لا هو إلا هو. این مخففش است.
بسیار ذکر عجیبی است. چهار کلمه است: لا هو إلا هو. مثل لا اله الا الله. حالا این «لا هو إلا هو» ذکر بسیار عجیبی است.
اگر خواستید انشاءالله بعدها، وقتی ما نبودیم، از شما فارغ شدیم و به عالم برزخ رفتیم، یاد ما کردید؛ مخصوصاً اگر محضر انشاءالله استاد رسیدید، سر مزارشان، ایشان این ذکر را بسیار دوست داشتند.
بعضیها میپرسند ما رفتیم مثلاً سر مزار علامه چه بخوانیم؟ ایشان خیلی عاشق این ذکر بودند. یکی این ذکر، یکی آن «یا ملا، لا اله الا انت» را بسیار دوست داشتند. «یا حی یا قیوم یا ملا اله الا انت». این دو ذکر را خیلی دوست داشتند.
سوره توحید را خیلی دوست داشتند. حضرت صدیقه شهیده را خیلی دوست داشتند. آن آیه شریفه «هو الاول والآخر والظاهر والباطن» را بسیار دوست داشتند.
اینها را حالا یک وقتی برایتان میگوییم که ایشان به چه آیاتی، ثوری از چه به چه از کار اینها؛ فعلاً چندتایش را تقدیم کردیم. فعلاً مزهمزه کنید که ایشان دوست داشتند وقتی رفتید محضرشان.
من خودم همینطور هستم. وقتی محضرشان، سر قبرشان رفتم، دست به سر مزارشان گذاشتم، آن چیزهایی را که خیلی میدانستم ایشان دوست دارد، همانها را تکرار میکردم و میدیدم که نور به سمتم میآید. قشنگ این را میچشیدم، میرسیدم. بسیار زیبا، بسیار عالی.
یعنی انگار علامه داشت میگفت: ادامه بده، ادامه بده، ادامه بده. یعنی فیض دوطرفه میشود؛ بسیار شیرین.
لا هو إلا هو میشود مخففش.
بعد در ذکر دمی یا نفسی، یا هر اسمی که میخواهی روی آن بگذاری، نسبت به شرایط هر کسی اسمش فرق میکند، آنجا شما در دَم میگویی: یا هو؛ در بازدم: یا ملا هو إلا هو.
جان؟ نه، در دَم، وقتی داری نفس را میکشی، یا هو؛ وقتی بیرون میدهی، یا ملا هو إلا هو. به این شکل.
این دستورالعملی که الان برای شما عرض کردم، فعلاً ذکر دمی کارساز نیست؛ الان فعلاً به وقت خودش، انشاءالله.
این تمام تقدیم امروز ماست که انشاءالله برکات خاصی ببریم.
آن دستورالعملی که جلسه پیش در لواسان داشتیم، عزیزانی که تشریف داشتند، به سفارش علامه طباطبایی؛ دیگر مخصوصاً نمیگویم که چه کسی بوده یا چه کسی صوت را گوش داده، صوتش در کانال هست. آن دستورالعمل برای گرفتن حدیث برزخی بسیار خوب است که خدمتتان عرض کردم.
هم قبل از جلسه لواسان، خدا لطف کرد و حالا خود حدیث برزخی مفصل باید دربارهاش صحبت شود، معرفتافزایی شود، آگاهیبخشی شود. میدانید که شما هم از آن بیخبر هستید. حالا اگر آدابش انجام شود، حدیث برزخی بسیار شفاف و زلال میشود.
من انجام دادم آن شب، الحمدلله به فضل الهی. علت اینکه ما انبساط خاطر عجیبی در لواسان این هفته داشتیم، همان حدیث برزخی بود که از حضرت استاد اخذ کردیم.
آن هم برای شما؛ یعنی برای شماها. ایشان به ما لطفی کردند که من متوجه شدم برای شماها بود، به خاطر شماها بود. حالا فعلاً از بیانش معذورم.
اما برویم سراغ بحثمان، درسمان. ما قرار بود که انشاءالله امروز بحث تفسیر آفاقی و انفسی و فرقش را بیان کنیم.
پیش از اینکه این را بیان کنم، به جهت تکمیل و تطبیق بحث، آن آخرین اصلی که در اصل هفتاد و شش در گنجینه گوهر روان بحث کردیم و یک جلسه هم سرش وقت گذاشتیم، جملهای را از حضرت استاد برایتان میخوانم، از این کتابی که دستم است: «انسان کامل».
«انسان کامل از دیدگاه نهجالبلاغه». کتاب شیرینی است.
فرمایشی که حضرت استاد اینجا دارند، قشنگ آن اصل هفتاد و شش را به ما میخوراند.
آن اصل چه میگوید؟ اینکه نفس نازله مقامش فوق طور عقل است. یادتان هست؟ فوق طور عقل است. در عقل خلاصه نمیشود.
ایشان میفرماید: انسان یک حقیقت ممتد است. یک خلاصهای هم هست؛ یعنی این چند خط، خلاصهای از مباحث ما هم هست. قشنگیاش این است.
انسان یک حقیقت ممتد، یعنی به هم پیوسته، از فرش تا... حالا به نظر شما حضرت استاد فرمودند الان از فرش تا عرش؟
احسنت، خواهر، فوق عرش؛ چون فوق طور عقل است.
انسان یک حقیقت ممتد از فرش تا فوق عرش است که:
"ما جعل الله لرجل من قلبین فی جوفه"
خدا در قلب هر کسی، در سینه هر کسی، دو قلب قرار نداده است.
مرتبه نازله او؛ یعنی دو تا قلب قرار نداده.
از این آیه، استنباط حضرت استاد این است که شما دو شخصیت ندارید. دو نفر نیستید. یک شخص واحدی با مراتب متعدد هستید.
حالا مرتبه نازله او چیست؟
احسنت، بدن.
ببینید، خلاصه درسهاست.
مرتبه نازله او بدن اوست که در این نشئه، بدن عنصری اوست. اینجا این بدن عنصری است.
وقتی رفتی برزخ، میشود کدام بدن؟
بدن برزخی، بدن مثالی.
مشخصش چه بود؟
احسنت، عمل. اعمال، مشخصکننده بدن برزخی بود. اعمال، بدن برزخی را شکل میداد.
پس در این نشئه، بدن عنصری اوست که با همین وسی-
و عنوانی، بدن در حقیقت، حالا همین بدن، با همین وصف و عنوان، اسم دیگرش چه میشود؟ روح متجسم. این را هم قبلاً گفتیم. روح متجسم است؛ یعنی همان روحی که به شکل جسد خودش را نشان داده و شده این بدن مادی. این اطوار وجودی یک شخص واحد است. همان روح، اینگونه خودش را نشان داده است؛ در شکل جسد.
نگویید در قالب جسد؛ بگویید به شکل جسد. در قالب، آن موقع گفته میشود که قبلاً جسدی بوده و حالا روح در آن حلول کرده است. نه، روح که اصلاً جسمانیة الحدوث است، از دل همین جسد ایجاد شده است؛ از بیرون نیامده، از درون خود همین ایجاد شده است.
حالا پس بدن میشود روح متجسم. «و ان شئت قلت» گوهری جسمانی است که به اوصاف جسم...
چه چیزی گوهری جسمانی است؟
احسنت، همان روح. آن روح اکنون تبدیل به گوهری جسمانی شده که خودش را اینگونه نشان داده است؛ یعنی به اوصاف جسم، مانند شکل، صورت، کیفیت، کمیت و غیرها متصف است.
حالا وقتی جسم را میبیند، میگوید همان روح شده گوهر چه؟ جسمانی.
حالا خود روح را ببیند، باید بگوید چه؟
باز هم باید بگوید گوهر جسمانی؟
احسنت، احسنت. باید بگوید گوهر نورانی؛ وقتی خود روح را دید. لذا میفرماید روح او گوهری نورانی است.
حالا روح خاصیتش چیست؟ خصوصیتش چیست؟ اینکه از مشایع طبیعت منزه است؛ یعنی از آلودگیهای طبیعت. آن روح، روح اصلی است.
و آن را مراتب... حالا میرود سراغ آن اصل آخر: و آن را مراتب تجرد برزخی، عقلانی و فوق تجرد عقلانی است.
این یک. میرود سراغ تجردش. «مراتب» یعنی مراتب دارد؛ مراتب تجرد.
حالا میرود سراغ تجرد. تجرد از کجا شروع میشود؟ از پایین در قوس صعود.
از؟
بله. بعضیها گفتند نفس، بعضیها گفتند برزخ، بعضیها گفتند مثال.
خواهرها درست میگویند: برزخ.
اولین رتبه تجرد در برزخ خودش را نشان میدهد. از قوس نزولی نیست، از قوس صعودی است؛ از پایین میخواهی به بالا بروی. چون بدن که دیگر تجرد ندارد؛ بدن ماده است، مجرد نیست. لذا اینجا اولین رتبه را فرمود: آن گوهر نورانی، دارای مراتب تجرد برزخی، عقلانی و...
بگویید الان.
احسنت؛ و فوق تجرد عقلانی است که حد یقف ندارد.
مثلاً انتها ندارد.
خب، الان ببینید این دارد حقیقت وجودی ما را میگوید. یک رتبه را نمیگوید؛ حقیقت نفس ما را میگوید. حالا اگر دنبال آن حقیقتی باشیم که حد یقف ندارد، اصلاً انتها ندارد، لا یتناهی است...
حالا به نظر شما وقتی اینگونه به نفس نگاه کنیم که حائز همه این مراتب است و همه این مراتب در نفس جمع است، آیا ماهیتبردار هست یا نه؟
ها؟
[پچپچ]
آفرین. وقتی حقیقت نفس را بررسی میکنی، ماهیتبردار نیست. ماهیت حد میخورد، قید میخورد؛ ماهیت ندارد.
در یکی از آن اصول بود؛ یادم نیست عددش چند بود که نفس هم مثل ذات غیبی ماهیت ندارد. البته میدانید مثلاً «تمهید القواعد» انیّت و ماهیت را، تا آنجا که در خاطرم هست، از مرحوم ابنترک آوردم. جلسه پیش کتابش را اینجا به شما نشان دادم. «اسفار، ماهیت هو انیته». تا آنجا که ذهنم یاری میدهد، به این شکل است.
حالا هر دو یک حرف میزنند؛ اینکه اگر بخواهی ماهیتش را بدانی، همان انیّتش است، همان وجودش است. وجودش ماهیتش است که لا یتناهی است.
خب، این تا اینجا. دو خط دیگر مانده:
«و در هر مرتبه حکمی خاص دارد.»
این بسیار مهم است؛ در هر مرتبه حکمی خاص دارد.
چه چیزی در هر مرتبه حکمی خاص دارد؟
روح یا نفس. میتوانید نفس هم بگویید. و در عین حال، احکام همه مراتب، در هر مرتبهای حکمی دارد. حالا احکام همه مراتب، ظهور اطوار وجودی اوست.
بعد ببینید اشاره میکند به این آیه شریفه، سوره نوح:
"مالکم لا ترجون لله وقارا"
چرا آن وقار و آن جایگاه و آن عظمت را به خدا ندادید؟ چرا برای خدا آن وقار را قائل نشدید؟
"وقد خلقکم اطوارا"
در حالی که او شما را به طورهای مختلف خلق کرد.
آنقدر اسرار در این آیه هست و بیان شده که به زبان ما، بیانش لال است.
اینگونه نگاه کنی، هر طوری از اطوار وجودی ما یک نماز دارد. هر طوری از اطوار وجودی ما یک ذکر دارد، یک قرب دارد، یک شمع دارد، یک سجده دارد، یک صلاة دارد، یک ادب دارد.
شما داری نماز میخوانی؛ چقدر حیف که فقط این روح متجسم سجده کند. خیالت کجاست آقا؟ چرا خیالت نماز نمیخواند؟
حالا نماز قوه خیال چیست؟
اوه، اوه، اوه! چقدر حرف در آن داریم. در بحث سر الصلاة باید اینها را بگوییم. نماز عقل چیست؟ نماز قلب چیست؟ اصلاً ذکرشان چیست؟
تا حالا نماز و ذکر روح و سر و اینها، آنقدر راه هست و در پیش است که ما هنوز در خم یک کوچهایم.
من خیلی هدفم این بود که این جلسه خیلی خلاصه باشد، نیمساعته جمع شود. هنوز درس را شروع نکردهایم، نیم ساعت گذشت. هرچه تلاش میکنیم نمیشود. خدا به شما رحم کند. شما را از دست ما نجات بدهد، انشاءالله.
اما موضوع مهم: تفسیر انفس و آفاقی.
به صورت کلی اول عرض کنم. حالا من یک نموداری اینجا اینگونه کشیدم، یک جدولی درست کردم که کاش مثلاً اگر تخته بود، جدول میکشیدیم و سهولت فهم بهتر ایجاد میشد.
اولاً از جهت منبع شناخت، ما یک تفسیر آفاقی داریم و یک تفسیر انفس. منبع شناخت اینها چگونه است؟
آیهای که حضرت استاد به آن اشاره دارند:
"سنریهم آیاتنا في الآفاق"
این آفاق، این تفسیر آفاقی است.
"وفی أنفسهم"
این تفسیر انفس است.
"حتى يتبين لهم أنه الحق"
حالا این حق دو طور خودش را نشان داده است: یکی در نظام آفاقی، یکی در نظام انفس.
دیگر کامل میدانید که البته کون جامع، که برزخ البرازخ است و اسم اعظم عینی است نه لفظی، میشود انسان کامل؛ که آن حق آفاقی میشود عینیت انسان کامل. و حق کتبیِ کتبشده میشود قرآن که در حقیقت کتاب شده انسان کامل است.
خود حق انفسی اینجا کجاست؟
[پچپچ]
خود انسان کامل. همه چیز را در بر دارد.
حالا الان شما دارید کمی متوجه میشوید که حق آفاقی مهمتر است یا به عبارتی اینگونه بگوییم: متن است؟
یعنی میخواهیم بگوییم کدام متن است؟ کدام شرح است؟ کدام قضاست؟ کدام قدر است؟ کدام اصل است؟ کدام فرع است؟ کدام سماء است؟ کدام ارض است؟ به این شکل میخواهیم صحبت کنیم.
الان حق آفاقی متن است؛ یعنی اصل است، یعنی سماء است؛ یا متن انفسی؟
احسنت، انفسی.
چون آن ظهور، آن عینیت پیدا کرده و شده نظام آفاقی. کتب شده، شده قرآن.
خب، پس اصل آن است. پس اصلاً اصل این است که شما با نگاه انفسی سراغ آیات و روایات بروید. این حلقه گمشده و مفقود ماست که ما سراغش نرفتیم.
حالا پس منبع شناخت تفسیر آفاقی میشود جهان بیرونی، طبیعت، تاریخ، ظاهر آیات، شأن نزول آیات و روایات. اینها میشوند منبع شناختشان؛ میشود ظواهر.
شأن نزول این سوره برای چیست؟ چرا این سوره نازل شده است؟
به دشمن؛ مثلاً دشمنهای پیغمبر به پیغمبر تهمت زدند که تو ابتری، العیاذ بالله دمبریدهای؛ چون فرزندان حضرت از دنیا میرفتند. هم فرزندان ذکور ایشان، پسرهایشان، از دنیا میرفتند. گفتند تو دمبریدهای، یعنی مقطوع النسلی.
این شد شأن نزول. نزول کدام سوره؟
احسنت، کوثر.
این از حیث ظاهر، این جریان ظاهری اتفاق افتاده است؛ جریان اجتماعی است. شأن نزول درست هم هست. این مقدمه میشود برای آن بحث انفسی.
اما منبع شناخت...
تفسیر انفسی میشود چه؟ درون انسان، فطرت، تجربه معنوی. اینها میشود منبع شناخت.
حالا به نظر شما نوع علمی که تفسیر آفاقی به ما میدهد با تفسیر انفسی چه فرقی دارد؟ نوع علمی که به ما میدهد.
تفسیر آفاقی علمش؟
آفرین، حصولی است؛ حصولی، تحصیلی است. یعنی باید معلم ببینی، ورزش فکری کنی، کتاب بخوانی، بحث کنی. عقلی است، برهانی است، استدلالی است.
اما آن علمی که تفسیر انفسی میدهد چیست؟
احسنت، شهودی است. به یک معنا حضوری هم میگویند. علم حضوری یا شهودی، باطنی، غیبی. ذوقی هم در عرفان به آن میگویند؛ علم ذوقی.
حالا ابزار فهمش چیست؟ من این جدول را تنظیم کردم که شما فعلاً کلیاتش را متوجه شوید.
ابزار فهمش چیست؟ یعنی با چه چیزی ما اینها را بفهمیم؟
تفسیر آفاقی، ابزارش عقل است؛ برهان است، یعنی عقل، مشاهده، مطالعه، درس و بحث. اصطلاحاً میگوییم ورزش فکری. این ابزارش است.
اما ابزار فهم تفسیر انفسی چیست؟
دل، شهود. خلاصهاش را بخواهیم بگوییم، سلوک عرفانی. این ابزار فهمش است.
حالا هدف نهاییاش چیست؟ اصلاً دنبال چیست؟ این دو نوع نگاه دنبال چه چیزی هستند؟
تفسیر آفاقی دنبال چیست؟
دانایی نسبت به آیات.
"سنریهم آیاتنا". میخواهیم آیاتمان را به شما نشان بدهیم؛ "في الآفاق". خب، این میخواهد دانایی، میخواهد به ما دانایی بدهد، علم بدهد.
الان نسبت به بحثی که من ارائه دادم، این قسمت آخر را همه باید بگویید. هدف نهایی تفسیر انفسی چیست؟
آه، احسنت. دارایی.
آفرین. دارا شدن، نه دانا شدن.
اگرچه رسیدن به دارایی از کانال دانایی میگذرد. این اشتباه نشود که بعضیها دانایی، علم و معرفت را کنار بگذارند و بگویند یکراست برویم سراغ عرفان و ذوق و شهود. اینها با سر به زمین میخورند و یک ملت را هم پشت سر خودشان خراب میکنند. نباید بدون چراغ عقل و برهان و دلیل جلو رفت.
[پچپچ]
دانایی را تبدیل به دارایی کرد. احسن. دانایی باید تبدیل بشود به دارایی.
حالا این کجا اتفاق میافتد؟ این دانایی که الان در کلاس معرفت نفس مسجد بلال، به فضل الهی، سر سفره علامه رخ میدهد، کجا خودش را نشان میدهد و تبدیل به دارایی میشود؟
گفتیم در سلوک عرفانی، یعنی عقل عملی. یعنی جلسات لواسان کمک میدهد که چگونه شروع کنی. منظورم از جلسات لواسان، همان رساله عملیه حضرت علامه طباطبایی و امثال آن است.
پس در تفسیر انفسی، هدف نهایی میشود دارایی یا تجربه حقیقت آیات؛ نه دانایی نسبت به آیات، بلکه تجربه حقیقت.
منظورم حقیقت آیات است؛ پشت پرده آیات، تأویل آیات، باطن آیات.
حالا یک آیات، یکیش خودت، یکیش خود حضرت عالی هستید.
دو سه جمله از حضرت علامه بگویم؛ اگر بخواهیم اینگونه بنویسیم، طول میکشد. لطف کنید بعداً صوتش را گوش بدهید، پیاده کنید، من بگویم و رد شوم. تا الان آرامآرام گفتم بنویسید. حالا آن جدول خیلی کمکتان میکند که الان ارائه دادم.
حالا این جملات حضرت استاد را دو سه جمله بخوانم برایتان، لذت ببرید.
علامه فرمود:
"تفسیر انفسی را یکی از عمیقترین روشهای فهم قرآن است."
یکی از عمیقترین روشهای فهم قرآن چیست؟
تفسیر انفسی.
و آن، و آن بر پایه کدام آیه است؟
همین:
"سنریهم آياتنا في الآفاق وفي أنفسهم حتى يتبين لهم أنه الحق"
آیه بسیار شیرینی است.
خب، دیگر از اعتقادات حضرت استاد چیست؟
میفرمودند که انسان نسخهای از عالم کبیر است و قرآن نیز کتابی است که در حقیقت تجلی حقیقت انسان کامل است. همین الآن گفتیم.
جمله بعد:
تفسیر انفسی یعنی خواندن قرآن در آینه وجود کجا؟
چی؟
یک بار دیگر.
تفسیر انفسی، آفاقی نهها. تفسیر انفسی یعنی خواندن قرآن در آینه وجود خود.
آفرین. حالا بعضیها گفتند نفس، درست است. در آینه وجود خودت اینها را بخوانی.
حالا من مثال میآورم، نترسید، این را خوب بفهمید؛ یعنی آیات را نه فقط با عقل، بلکه با دل و شهود درونی فهمیدن.
خب، حالا از نگاه دیگر عرفا.
تفسیر آفاقی، یک خلاصه از نگاه بسیاری از عرفا؛ من جمعبندی کردم.
تفسیر آفاقی ریشه در کثرات نظام هستی داشته و منغمس در نشئه ماده و طبیعت است؛ غرق در نشئه طبیعت است. به تعبیر دیگر، مفسر آفاقی غرق در جهان بیرون از خود است و هیچ توجهی به شؤون ذاتی خودش ندارد.
در تفسیر... خلاصه آن چیست؟ آفاقی. حالا انسی.
در تفسیر انسی چیست؟
تمامی آیات پیرامون قصص انبیا، حوادث و وقایع منقوله، بیان خلقت آسمانها و زمین، خبر از وقوع زلزله قیامت، بهشت، جهنم، احوال مشرکین، منافقین، مؤمنین و... همه حکایت از انواع گوناگون شؤون نفس آدمی دارند.
همه نکاتی که در قرآن آمده و در روایات هست، انواع وجودی خود توست. اگر مشربت، مشرب موسیوی بود، اتفاقاتی که برای حضرت موسی افتاد، برای تو هم در زندگیات میافتد.
چه کنم حالا؟
دقیقاً مثل ایشان باید رفتار کنی.
اگر مشربت ابراهیمی بود، تمام اتفاقاتی که برای حضرت ابراهیم میافتد، در مسیر سلوک تو اتفاق میافتد. باید عین ایشان رفتار کنی.
عیسیوی بودی، همشکل. ادریسی بودی، همشکل.
اگر کسی بخواهد علوی باشد، ولوی باشد، دیگر چه عرض کنیم؟ چه عرض کنیم؛ ما زبان لالیم. به همین شکل.
و این حقیقت برای کسی که در پی جواب سؤال «من کیستم؟» است، به خوبی روشن و هویداست.
این جمله آخر را هم یکی از شاگردان برجسته حضرت استاد فرموده بودند؛ دیدم جمله جالبی است. همه اینها از کجا... از زیر سر چه چیزی درمیآید؟
«من کیستم؟»
همه نگاههای تفسیر انسی از زیر سر «من کیستم؟» درمیآید.
حالا برای اینکه خوب این را متوجه بشویم، یک مثال بزنم و بعد بحث را دوباره ادامه بدهیم.
در قرآن یک آیهای هست که حالا ببینم من نوشتهام اینجا یا نه. بله، اولش را نوشتهام:
"و اذ قال ابراهیم رب ارنی كيف تحی الموتى"
حضرت ابراهیم به خدا عرض کرد: خدایا، دوست دارم به من نشان بدهی:
"ارنی كيف تحی الموتى"
اموات را چگونه:
"تحی الموتى"
با یک نگاه.
الان کارگاه عملی است. اصلاً فکر کنیم عقل عملی اینجا بحث ماست. لباس تئوریمان شده، مثلاً.
اگر بخواهیم الآن با تفسیر آفاقی این آیه را ببینیم، که حضرت ابراهیم دستور گرفت برای اینکه ببیند چگونه مردهها زنده میشوند، این چهار تا پرنده را بگیر: خروس و طاووس و کرکس و اردک. البته اختلاف روایت هست. بعضی میگ...
مثلاً کلاغ را آوردند، کبوتر را آوردند. ولی حضرت استاد این چهار تا را فرمودند. میگویند ما در مشرب علامه هستیم؛ فرمایش ایشان حجت برای ماست.
خب، این چهار تا را بگیر، اینها را بکش، تکهتکهشان کن، مخلوطشان کن، بگذار روی این کوهها. حالا آن کوهها، نمیدانم میدانید عددش چند تا بوده؟
چهار تا کوه.
چهار تا.
کی عدد دیگری میداند؟
احسنت.
کی بود گفت ده تا؟ آفرین به شما. ده تا کوه بوده. روی این ده تا کوه میگذارد.
حالا این ده تا کوه حرف دارد؛ مخصوصاً دارم عرض میکنم. بعد چرا چهار تا؟ این عددها هم مهماند. در تفسیر انفسی مهم میشوند، نه آفاقی.
چرا ده تا کوه؟ چرا این پرندهها، حیوانات دیگر نه؟
آها، شما جلو جلو رفتید. نماد نفس است؛ باز هم باید بازتر باشد، ولی خوب بود. آفرین.
تفسیر آفاقی میگوید: آقا، بگیر اینها را، بگذار روی این کوهها. حالا اصلاً چه کار داریم؟ برویم ده تا، یک دانه، اصلاً یک دانه کوه را پر و پنجه کن. بعد یکییکی اینها را بخوان، برمیگردند.
این کار را کرد دیگر؛ حضرت ابراهیم همه را برگشتند و دید که چگونه زنده شدند.
این تفسیر آفاقی است. شأن نزول آیه است. تفسیر آفاقی است و نشاندهنده یک حکایت و اتفاق تاریخی است که بالقطع و علیالیقین رخ داده و قرآن هم که معصوم است، دارد این را عرض میکند.
اما انفسی میآید اینجا چه کار میکند؟ تفسیر انفسی.
کی میتواند مثلاً بگوید که این چرا چهار تا پرنده است؟ نه، ممزوجش را من فعلاً کاری ندارم. چرا چهار تا پرنده؟
نه، الان چهار تا به خصلت ربط ندارد.
خب، یک ربطی به ارکان اربعه کعبه دارد. اما در آن جلسه کذایی سالن آمفیتئاتر گفته بودیم، چهار ضلع که قرآن درباره کعبه میگوید، همان چهار ضلع کعبه و اینها.
خب، ربطش به ما چیست؟ عوالم اربعه دیگر.
چرا میترسید؟
حالا در ما میشود رتبههای چهارگانه؛ بیرون از ما، عوالم اربعه.
چه بود این عوالم؟ از پایین برویم بالا:
طبیعت.
حالا اسمهای خوشگلش را بگوییم، دانشگاهیپسند هم میگویند: ناسوت، ملکوت، جبروت، لاهوت.
البته اینها موارد دیگری هم دارد؛ این تمامش نیست. فرصت نیست من بخواهم بحث را جمع کنم. موارد دیگر هم این چهار تا به آن اطلاق پیدا میکند. فعلاً کاری نداریم.
چرا ده تا کوه؟ با نگاه تفسیر انفس.
ما پنج تا حواس ظاهری داریم، درست است؟ باصره، سامعه، ذائقه، شامه و لامسه. عین همان پنج تا را هم در باطن داریم. میشود ده تا؛ ده حس ظاهری و باطنی.
این ده تا کوه اشاره به این ده حس ظاهری و باطنی دارد. ما چشم ملکی داریم؛ بحث کردیم اینجا دیگر، و چشم ملکوتی. قوه باصره ملکی و ملکوتی. اینها همه را هم میشود ده تا.
خب، این هم از این.
چرا این پرندهها؟ بگذارید تندتند جلو برویم، وقتتان را نگیرم.
خروس مظهر شهوت است. شهوت فقط غریزه نیست. البته آن یکی از بدترینهایش است؛ خطرناکترینهایش، بهتر است بگوییم. بد که نیست، چون چیزی که خدا ایجاد میکند که بد نیست. اگر بد بود، الآن من و شما نبودیم. چرا بد باشد؟ بد وقتی است که از آن استفاده نادرست بشود؛ حالت شر، چون شر نسبی است.
حالا در یکی از دروس علم معرفت نفس همین بحث را داریم. در همه جاهایش، کسی شهوت حرف زدن پیدا میکند. اصلاً اساتید به ما یاد دادهاند.
مثلاً خانم دکتر قلیزاده به بنده لطف دارند، پرسیدند: چرا این چند روز صحبت نکردید؟ ما هر روز صحبت داشتیم در بازرسی.
یک دلیلش این است که اساتید به ما یاد دادهاند که حواستان جمع باشد، عادت نکنید به حرف زدن. یک وقت میبینی دائم داری حرف میزنی. تا یک چیز خوب هم پیدا میکنی، میگویی: بهبه، عجب چیزی پیدا کردم، بروم به همه بگویم. این یک مرض است. جلوی این مرض را بگیر، خودت را درمان کن.
یکدفعه آدم حرف زدن را تعطیل میکند و میرود به داد خودش برسد.
شهوت حرف زدن، شهوت خوابیدن، شهوت خوردن، شهوت غریزه جنسی، شهوت مشهوریت، معروفیت، تعریف دیگران و... خیلی زیاد است. همه اینها در خروس جمع میشود.
خروس را حالا که نمیشود؛ همه آپارتماننشین هستید. اما بعضی دستورات عملی در سیر عملی حضرت استاد این بود که مثلاً میگفتند این حیوان را بگیرید، در خانهتان بزرگ کنید؛ مثلاً اردک را.
من یک مقطعی بچهاردک گرفتم در خانهمان، مخصوصاً به خاطر توصیه حضرت استاد. دیدم دقیقاً فرمایش ایشان درست است.
یا خروس؛ مثلاً شما صد تا، خیلی عذرخواهی میکنم، اینجا صحبت در چارچوب علم اخلاق دارم میکنم؛ باید بگویم در غیر از چارچوب علم اخلاق این حرفها را نباید زد.
مثلاً شما صد تا مرغ را کنار یک خروس بیندازید، باز هم کمش است. بعد یک خروس دیگر بیندازید آنجا. این دو خروس به قصد کشت همدیگر را میزنند که یکیشان بمیرد.
این حس شهوتش اینگونه است. این در ما هست، تعارف هم ندارد. این باید چه بشود؟ تخلیه بشود. تخلیه نه به تمام معنا؛ حالا عرض میکنم یعنی چه.
بعدی چیست؟
خروس را اینگونه حس کنید، طاووس، خروس، طاووس؛ اینگونه در ذهنتان میماند.
ما اینگونه حس میکنیم. طاووس مظهر چیست؟
بحثها مشخص است دیگر: خودبرتربینی، خودشیفتگی، تکبر، دنیاپرستی، تجملگرایی، زینت دادن و همین چیزها. اوج معجب شدن، خودشیفتگی، خودآرایی.
خب، این هم اصلاً مظهرش...
حالا جالب است که طاووس پاهایش خیلی زشت است.
من در بحثهایی که تازه کشکول نور شروع شده بود، آنجا یک چیزی از این رد شدم که چرا مثلاً به سید ابن طاووس، به پدرش میگفتند طاووس؟ علتش این است که بعضیها گفتند، بعضیها گفتند که آنقدر نماز شب میخواند، چهره نورانی داشت. دیدم یک نقلی هم وجود دارد که میگویند پاهای ایشان همخوانی با بدنش نداشت. این هم هست.
طاووس خیلی زیباست، اما پایش را نمیدانم دیدهاید یا نه. من حتی مخصوصاً دقت کردم، رفتم باغ پرندگان، این فرمایش استاد در ذهنم بود که ببینم واقعاً اینگونه است. دیدم واقعاً همینطور است. پایش اصلاً زیبا نیست؛ خیلی زمخت و یکجوری است، اصلاً با خودش نمیآید.
حالا این هم حرفی در خود دارد. در آن سری هست که همه اینها اساس و بر حکمت خلق شدهاند؛ که اگر قرار بود پایش هم زیبا باشد، دیگر ادعای خدایی میکرد. این هم که مظهر این بود.
آن یکی میشود کرکس.
کرکس مظهر غضب است؛ عصبانیت، تندخویی، پرخاشگری، فحاشی، اخلاق بد؛ که امان از دست ما مردهای بداخلاق با زن و بچههایمان. از خودم بگیر تا خیلی از شماها، متأسفانه.
بعد هم میگوید نمیتوانم خودم را کنترل کنم.
خب، غلط کردی که نمیتوانی خودت را کنترل کنی.
به خودم میگویم، به شما جسارت نشود. تعدیل نفس میخواهد. من خودم مشکل دارم در این قضایا و خودم را دارم میگویم؛ جسارت به شما نشود.
آن یکی هم میشود اردک که گفتیم.
اردک مظهر چیست؟
لجنخواری، حرامخواری، پرخواری، هرزگی، هرزهخواری، نجاستخواری، همه شبههخواریها، همه اینها.
خب، حالا من اردک را که گرفته بودم، جالب بود. یک مقدار که دیگر به سنی رسیدند که در آب میتوانستند بروند، حضرت استاد فرمودند: ببینید، شما اردک را ببرید، ببینید تمیزترین آب را بگذارید جلوش تا...
لجنیش نکند، دست برنمیدارد. این آب را لجن میکند، بعد میرود داخل آن و میخورد. برای من عجیب بود؛ آخر مگر این فهم و شعور ندارد که این آب را آورده، لجن میکند و بعد میخورد؟ چندین بار آب تمیز گذاشتم، دیدم لجنش میکنند، بعد میخورند و میروند داخل آن و لذت میبرند. دقیقاً مثل ما.
حالا ببینید، از آیه دور نیفتیم. فلسفه بحث ما الآن حیوانشناسی نیست؛ تفسیر انفسی است. این آیه وقتی با نگاه انفسی دیده میشود، به ما تذکر میدهد که این خصلتها را باید از مراتب وجودی خودت جدا کنی؛ از رتبههای چهارگانه خودت، ببخشید، از آن دهگانه، از آن ده حس، از آن ده حس ظاهری و باطنی، اینها را برداری.
حالا خیلی جالب است، یک رفت و برگشت دارد. میگوید اینها را تکهتکه کن، بمیران، اینها بمیرند. بگذارشان روی آنها، بعد بخوانشان؛ زنده میشوند.
این حکایت خواندنش دیگر چیست؟ خب، باید بکشیمش، تخلیه کنیم. این خواندنش چیست؟ این یعنی اینکه احیا کن. یعنی اینکه نه، کلاً شهوتت را بزن، بکش، از بین ببر، ریشهکن نکن. نه، "غضب أشد على الكفار" باید داشته باشی.
[پچپچ]
بله، یعنی عقلت حاکم شود که چگونه.
این هم نکتهای است که برمیگرداند. نکته مهمتر از این، اصلاً بحث اماته و احیاست.
این نگاه کلی را میخواهم به شما بدهم. حضرت ابراهیم «ولکن لتطمئن قلبي» که میفرماید میخواهم دلم مطمئن شود؛ نه اینکه حضرت ابراهیم... ظاهراً حضرت ابراهیم در میان انبیا، مقامش بعد از پیغمبر ماست. تنها نبیای است که پیغمبر عزیز عالم فرموده...
علت اینکه آخوندها اینگونه میگویند، آن روایت است. هر نبیای را اسم بردید، بگویید: «ألا نبينا و آله»؛ اول به پیغمبر ما و آلش و علی...
حالا جستوجو کنید. صدایتان دقیق به من نمیرسد. این را بروید پیدا کنید؛ چقدر شیرین است. این آیه مثل عسل است واقعاً.
این نگاه را به ما میدهد؛ تفسیر انفسی این نگاه را میدهد. میگوید: آقا، اگر بخواهی حیات طیبه داشته باشی، راهش این است. این چهار صفت را از درون خودت تخلیه کن، معتدلش کن؛ منظور از تخلیه این است. بعد برو سراغ تحلیه.
حالا اینجا دیگر چه علمی پاسخگوست؟
علم اخلاق یا به یک معنا سیر و سلوک.
دیگر اینجا علم فکری فقط راهها را به تو نشان میدهد؛ باید عمل کنی. اول تخلیه است، بعد تحلیه.
در رساله سیر و سلوکی که علامه طباطبایی هم دارد، همین است. میگوید: آقا، اول اینها را خالی کن.
حتی مثالی که علامه طباطبایی، روحشان شاد، میزنند، همین است. میگویند یک حوضی است که داخلش لجن است. هرچقدر آب تمیز و زلال داخل حوض بریزی، اگر با چیزی یکدفعه آن را به هم بزنی، این لجنهایی که کف حوض خوابیدهاند میآیند و تمام آب را کثیف میکنند.
این اصطلاح «لایِ کانال وجودی» که علامه خیلی مثال میزنند و زیاد توصیه میکنند، همین است؛ یعنی آن کدورتها و آلودگیهایی که تهنشین شدهاند، آن لجنهای تهنشینشده در وجود، اینها را ریشهکن کن، بکن، بتراش، تخلیه کن.
حالا تخلیه.
آقا، این طرف مثلاً تخلیه نکرده، یکپارچه وجودش پر است از سوءظن به خدا و نظام هستی و متخیلات فاسده. اصلاً خیال او بهشدت مشوش است. آرامش چیست؟ سکینه چیست؟ اصلاً اینچنان آشوبی در وجودش هست که نمیفهمد عقل چیست. از چیزهای سخت و برهانی و عقلانی فراری است. فقط دنبال چیزهای خیالی و وهمی است. در وهم خودش سیر میکند.
بعد میآید میگوید: استاد، یک ذکر بده؛ من میخواهم یکشبه رئیس صدساله بروم.
من چه باید بگویم؟ اینقدر اینگونه میآیند و میگویند. من ریشم سفید شده، یک دستورالعمل به ما بدهید که ما کل عمرمان را یکدفعه...
عزیز دلم، مگر به این راحتی است؟ تا این تهنشینها، این رسوبات، این لجنها، جسارتاً، تخلیه نشود، هزار و یک نماز شب و ذکر و ورد و چه و چه بگویی...
آنهایی که میگویند: آقا، ول کن عقل عم-- نظری چیست؟ برو یکراست سراغ عقل عملی. برو سیر و سلوک بندگی کن، عبادت کن، گناه نکن.
خب، گناه نکردن خودش علم میخواهد یا نه؟ راه و روش دارد یا نه؟ سیر و سلوک علم ندارد؟ اصلاً علم نیست؟ همینطوری؟ خب چگونه است؟ سلوک چگونه است؟
یک مرتاض هندی هم مدعی سلوک است. بیستوچهار ساعت بالای درخت نشسته، پاهایش را هم جمع کرده. پنجاه سال بالای درخت است. روزی یک دانه خرما میخورد. این سلوک است؟ خب ما هم برویم بشویم.
علم میخواهد.
این هم از استاد که خدمتتان عرض کردم. در کلمه سیوهفتِ صد کلمه در معرفت نفس حضرت استاد، این کلمه سیوهفت اصلاً همین را میگوید. برایتان بخوانم:
«آنها که در آثار صفات و اخلاق انسانها و در احوال و افعال حیوانها دقیق شوند، حیوانها را تمثلات ملکات انسانها مییابند.»
یعنی چه؟
همان:
"يحشر الناس على نياتهم"
در کافی، جلد پنج، صفحه بیست، این روایت است:
"يحشر الناس على نياتهم"
همه مردم به نیتشان محشور میشوند؛ آن باطنشان.
صورت عمل را رها کن. نیت او از این عمل چه بود؟
حالا حضرت استاد میفرمودند: این میآید و اصرار بر عمل، ملکات را میسازد.
ما از کجا بفهمیم ملکات نفسمان چگونه است؟
روایت داریم که حضرت استاد این را فرمودند. فرمودند امام صادق صلوات الله علیه فرمودند: این حیواناتی که پیرامون شما هستند، حیوانات اعم از بری و بحری و اینهایی که در بیابانها و صحراها هستند، اینها تمثلات اعمال شما هستند؛ مثالهاییاند از صورتهای برزخی اعمال شما.
چگونه است که کسی مثلاً خیلی پرخوری میکند و شبیه خرس محشور میشود؟ خب، این تمثل است دیگر.
یکی اشتر، گاو، پلنگ، به قول استاد، محشور میشود. اصلاً معلوم نیست چه حیوانی است.
این تمثلات میگوید: آقا، در عالم برزخ افعی هست که تو را نیش میزند، عقرب میآید نیشت میزند و مانند آن.
خب، اینها که افعی و عقرب و مانند اینها در قبر خاکی دیده نمیشوند و واقعاً هم آنجا نیستند. اینها همان تمثلات چیستند؟
برزخی اعمال ماست؛ صورت برزخی آن است.
همان افعی، خودتی اصلاً. عقرب، خودتی که دائم تا قیامت خودت را نیش میزنی.
چرا میگویند کسی که خودکشی میکند تا... روی این فکر کردهای اصلاً؟ خودکشی به هر شکلی که انجام داده باشد، همیشه در عالم برزخ به همان شکلی که خودکشی کرده، خودش را میکشد. دائم در حال کشتن خودش است، به همین شکلی که خودکشی کرده است.
مگر ملائکه قاتلاند؟ نه، خودش است.
با چه زبانی پیغمبر به آدم بگوید؟ آن عربهای زمان نفرهم... امام صادق چگونه بگوید تا بفهمند؟ این ملکات نفس اوست.
مثلاً از بالا خودش را پرت کرده پایین. دائم، حالا چند هزار سال، شاید خدا رحم کند، در قوه خیالش، در مثال متصل خودش، دارد پرت میشود پایین.
چگونه شما در خواب ناگهان از یک بلندی پرت میشوید؟
هااای، میخواهی داد بزنی، بعد نفست هم بند میآید. داری خفه میشوی. اصلاً نمیدانی چه کار کنی. همین حالت.
دائم، آقا، همینگونه است تا قیامتش بشود.
الله اکبر.
این نگاه انسی به روایات و آیات چه میکند با ما؟ چقدر آدم را میسازد.
نکته دیگری که بسیار مهم است بدانیم در...
تفسیر آفاقی یکپارچه وعده و وعید است. وعده خبر خوب است، وعید ظاهراً بد است. وعید جهنم است، وعده بهشت است. تفاوتش را بدانید.
حالا در تفسیر آفاقی همهاش وعده و وعید است؛ یعنی چه؟ آقا، این کار را بکنی میبرندت جهنم، این کار را بکنی میبرندت بهشت. یک زمانی به آن میخورد. الان راحت زندگی کن، کیف کن، صفا کن. حالا چه کسی رفته آنجا را دیده و چه کسی ندیده؟ دائم میگوید: آقا، نقد را بچسب. نسیه چیست؟
این تفسیر آفاقی است. گول میزند.
البته درست است، حق است، باید از تفسیر آفاقی هم شروع کرد؛ اما باید مقدمهای باشد برای تفسیر انفسی.
تفسیر انفسی عکس این است. میگوید چه؟ میگوید هر کاری الآن کردی، الآن... بگویید.
آفرین، خودتی.
اصلاً تو خودت همان هستی الآن.
خلاصهاش میشود این جمله از حضرت استاد که فرمودند: خداوند بهشتی را به بهشت نمیبرد؛ بهشتی خود بهشت میشود. چقدر این جمله عالی است. خداوند جهنمی را به جهنم نمیبرد؛ جهنمی خود جهنم میشود.
این نگاه تفسیر انفسی است. فرقش را ببینید از کجا تا کجاست.
تو هرچه بکنی، همین الآن همان هستی.
آقا، من چهجور آدمی هستم؟ من خلاصهای هستم از اعمال و علومم، باورهایم، خیالاتم، اوهامم، تعقلاتم، تصوراتم، گفتوگوهایم، خوردنهایم، خوابیدنهایم، لمس کردنها، بوییدنها، دیدنها، شنیدنهایم.
من، من همینها هستم.
حالا الآن خودت، بسمالله، قیامتت... همین الآن قیامت عارف است. من چه میدانم؟ همانم. از چه چیزی لذت میبرم؟ همانم. چه میشنوم؟ از شنیدن چه چیزی لذت میبرم؟ همانم.
حالا متأسفانه اینها دیر به ما گفته شده است. ریشهایمان سفید شده و تازه داریم میشنویم. چه خاکی به سرمان بریزیم؟
در بحث تعلیم و تربیت، یک روزی روانشناسها، همه هم دکترای چه و چه داشتند و پز موقعیت دکتریشان را میدادند. من هم روانشناسی خوانده بودم. رفتیم، حالا در سطح وزارتخانه. از هر منطقهای یک نفر آمده بود، مثلاً گل آدمهایشان. یعنی این دیگر آخر فکر بود.
آورده بودند اینجا و بحث میکردند که راههای ارتباط نسل جدید با حضرت امام و انقلاب چگونه است. بحثشان این بود.
هر کسی هم برای خودش شروع کرده بود به حرف زدن؛ جسارت میشود چه بگوییم؟ حرفهای نخنما. طرح سرود بگذاریم، نام اردو بگذاریم، سرود بسازیم، این کار را بکنیم، آن کار را بکنیم، مقاله بنویسیم؛ همین چیزهای نخنما.
نوبت به ما که رسید، ما همین حرف را، چهار کلام همین حرفها را زدیم. گفتیم بچههای شما اولاً همان میشوند که مربی بالای سرشان است. مربیشان کیست؟ همان.
بچهتان همان میشود.
بعد آن مربی، آن حرفی که میزند، اگر در وجود خودش پیاده شده باشد، عیناً در بچهای که دارد میشنود پیاده میشود. اگر در خودش پیاده نشده باشد، به فرمایش مولایمان امیرالمؤمنین، مثل بارش باران است.
چرا من روی شما خیلی تأثیر ندارم؟ همهاش در چرت هستید و از امتحان هم میترسید و «اوه، اوه، وای، بیچاره شدیم» و مانند اینها. بعد از سیوچند جلسه، تأثیرات ما ظاهراً از آن فرمایش مولا کمتر بوده است. ببخشید جسارت میکنم.
نمیگوید بارش باران میزند به سینه صخره و یک نیمه بعد میچکد و خشک میشود. همین اثرش است.
«عجب حرفهایی زد حاجی.»
خب، بفرمایید ببینم نماز شبت چه شد؟ خودنگهداریات چه شد؟ عوض شد یا نه؟ برنامه زندگی تغییر کرد یا نه؟
کاری نداریم؛ آنجا همین بحث تفسیر انفس است، البته به زبان خودشان. گفتیم از جهت علمی اینگونه دقیق نشدیم که. یکبار صحبت کردیم، بیچارهمان کردند. کل پروژه را سپردند به ما. گفتند شما مسئول پروژه و دیگر هر نوعی از خودشان بود، یک آدم پیدا کنند و بار را روی او بریزند.
این نگاه تفسیر انفسی چه میکند؟ اصلاً یک جهان جدیدی را روبهروی تو باز میکند. خودت را بهتر میشناسی، امام را...
این فرمایش علامه هم بسیار شیرین است. میفرماید:
«الهی تا به حال میگفتم گذشتهها گذشته.»
عجب حرفی زده علامه. خدا شاهد است، یعنی این جمله از استاد باید بر طارق این نشئه طبیعت نوشته شود، بدرخشد. مخلص همه حرفهاست.
آقا، همه اساتید سیر و سلوک و اخلاق و چه میدانم اسمش را چه بگذاریم، عرفان نظری و عملی، همه جمع شوند، این جمله خلاصه همه آنهاست؛ دستورالعملهاست.
میفرماید:
«الهی تا به حال میگفتم گذشتهها گذشته.»
همه نمیگوییم این را؟ ول کن، گذشته گذشت. همه میگوییم این را.
«اکنون میبینم که گذشتههایم نگذشته، بلکه همه در من جمع است. آه آه از يوم جمع.»
الله اکبر.
این خروجیهای بحث عقل نظری است که تنش میخورد به سیر و سلوک، تکانت میدهد، ولوله در وجودت به پا میکند که حالا بروم شروع کنم. نه حالا، نه حالا؛ از امشب بروم خانه، با خانمم بنشینم، قرار بگذاریم. همین الآن، همین الآن.
الله اکبر.
یک جمله در الهینامهشان دارند. من ببخشید، تو را خدا، جسارت میکنم. باور کنید من قبل و بعد از هر جلسهای توبهنامهای دارم پیش خودم و خدای خودم. اظهار عجز و عذرخواهی میکنم از خدا و انشاءالله امیدوارم که زودتر شرّمان را از سر شما کوتاه کنم.
علامه میفرماید:
"الهی همه در بیابان حیوان ببینند، حسن در خیابان."
الهی همه در بیابان حیوان بینند و حسن در خیابان.
الله اکبر.
چه بگوید آدم؟
ساعت چند است؟
اینگونه برویم جلو، ما دائم داریم میرویم سراغ حرفهایی که هم خودم دارم اذیت میشوم و هم شماها. فکر کنم یک ساعت شد.
بله؟
بیستودو دقیقه.
یعنی یک ساعت هم رد شده. یک ساعت و ده دقیقه.
یک فرمایش از امام علیه الرحمه بخوانم. خیلی چیزها آماده کرده بودم بخوانم، وقت نیست دیگر.
تا یار که را خواهد و میلش به که باشد.
خدا، یک جمله از حضرت... یک جمله که یعنی یک صفحه است. دیگر توضیحش نمیدهم، فقط برایتان میخوانمش.
در همین بحث است، بسیار شیرین. از ته قلبم بسیار به ایشان ارادت دارم. نظرات ایشان را معمولاً میبینم.
ایشان، اگر خواستید رجوع کنید، در کتاب «شرح دعای سحر»، ذیل شرح فراز:
"من بهاءک بأبها"
و آنجا این فرمایش از حضرت امام است.
در خصوص چه؟ جریان حضرت ابراهیم که ستاره را میبیند، میگوید:
"هذا ربی"
بعد میبیند افول کرد، میگوید نه، چیزی که افول کند:
"لا أحب العافلين"
من این را دوست ندارم.
میرود سراغ ماه. بعد آن هم افول میکند، میرود سراغ خورشید. بعد آن هم افول میکند.
این جریان خودش یک نمونه است. این هم یک مصداق تفسیر انفسی است.
ظاهراً شأن نزولش مشخص است و ظاهرش را که نگاه کنی، العیاذ بالله، خیلی عذرخواهی میکنم، حضرت ابراهیم را هم مشرک میبینیم؛ میگوید ستاره را رب خودش قرار داد، ماه را رب خودش قرار داد.
نمیدانم قصه چیست.
اگر با نگاه انفسی نرویم سراغ قرآن...
خیلی جاها به خطا میرویم. «وَلا یَزِیدُ الظَّالِمِینَ إِلَّا خَسَارًا» میشوند. این صفحه را بخوانم، ببینید امام چه کرده. روحش شاد. مثارش صلوات هدیه کنید.
اللهم صلّ علی محمد و آل محمد.
بدان که اگر کسی با قدم معرفت سلوک الیالله کند، به هدف نهایی خود نخواهد رسید.
یکبار دیگر میخوانم.
بدان که اگر کسی با قدم معرفت سلوک الیالله کند، به هدف نهایی خود نخواهد رسید.
درست است جمله؟ پس چرا گفتید؟ صبور باشید. درست گفتید، اما بقیهاش ادامه دارد.
دقت کنید: نخواهد رسید و در احدیت جمع، آن مقام انتها، احدیت ما فوق وحدت، عالم وحدت محض، جمعالجمع، در احدیت جمع مستهلک نخواهد شد.
یعنی ما باید مستهلک بشویم، اما میگوید نخواهد شد. استهلاک در مقام احدیت؛ یعنی ذات خودت را فانی ببینی در ذات الهی. همان ذکر است: «یا هو، یا من لا هو إلا هو».
خب، پروردگار خیلی عجیب است. تا اینجا باید برایتان روشن شده باشد. مخصوصاً دارم با این روش جلو میروم که این شاخکها تیز شود.
یکبار دیگر بخوانم:
«بدان که اگر کسی با قدم معرفت سلوک الیالله کند، به هدف نهایی خود نخواهد رسید.»
تعجب میکنید.
«و در احدیت جمع مستهلک نخواهد شد و پروردگار خود را به صفت اطلاق مشاهده نخواهد کرد.»
یعنی آن فناء فیالله و بعد از آن بقا هم حاصل نخواهد شد.
اینجا یک «مگر» دارد. همه روی این «نخواهد، نخواهد، نخواهد رسید»ها گیر کردند، چون یک مگر داشت.
مگر آنکه در مقام سلوک، منزلها، درجهها، مرحلهها و معراجهای از خلق به سوی حق...
به کدام حق؟
به سوی حق مقید را پشت سر بگذارد و کمکم قید را زائل کند و از نشئهای به نشئه دیگر و از منزلی به منزل دیگر منتقل شود تا اینکه به حق مطلق منتهی گردد.
هی این قیدها را پاره کند. هی این در حقیقت ضیقها را به سعه تبدیل کند و بالا برود.
چنانکه در کتاب الهی به آن اشاره شده و نحوه سلوک شیخالانبیا حضرت ابراهیم علیه و علیهم الصلاة والسلام اینچنین بوده است؛ آنجا که میفرماید:
«فَلَمَّا جَنَّ عَلَیْهِ اللَّیْلُ رَأَىٰ کَوْکَبًا قَالَ هَٰذَا رَبِّی ۖ فَلَمَّا أَفَلَ قَالَ لَا أُحِبُّ الْآفِلِینَ... إِنِّی وَجَّهْتُ وَجْهِیَ لِلَّذِی فَطَرَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ حَنِیفًا وَمَا أَنَا مِنَ الْمُشْرِکِینَ.»
آخرش را ببینید؛ اولش آنکه ستاره را دید گفت: «هذا ربی»، آخرش گفت: «وَما أنا من المشرکین»؛ من مشرک نیستم.
و بدین ترتیب آن حضرت به تدریج... این تدریج نگاه تفسیر انفسی است.
آن حضرت به تدریج از ظلمات عالم طبیعت به عالم ربوبیت بالا رفت.
چگونه؟
دقت کنید.
در آغاز که ربوبیت نفس طلوع کرد، به صورت ستاره زهره تجلی کرد. سپس آن حضرت از این مرحله گذشت و افول و غروب آن را مشاهده کرد.
مثل اینکه شما از عالم خیال بگذرید، خیالتان را پشت سر بگذارید، به رتبه عقل بروید، آن را هم پشت سر بگذارید، به رتبه قلب بروید؛ همینطور بالا بروید و عروج کنید.
سپس از این منزل به منزل قلب منتقل شد؛ اینجا ماه را میگیرد، مقام قلب حضرت امام. ماه قلب از افق وجودش طلوع کرده بود و در آن منزل، ربوبیت قلب را مشاهده کرد؛ مقام قلب.
و از این مقام نیز گذشت و افول کرد، بالاتر رفت و به مقام بالاتر که مقام طلوع روح بود رسید؛ یعنی خورشید.
و چون نور حق درخشیدن گرفت و آفتاب حقیقی طلوع کرد، ربوبیت روح را نیز نفی کرد.
از روح هم گذر کرد و به فاطر روح و خالق آن توجه کرد و از هر اسم و رسم و تعیین و نشانی رهایی یافت و بر درگاه رب مطلق بار انداخت.
نگاه را ببینید. از این مسیر تا امام را حرکت کردیم.
هی میگویید بسیجی ایشانیم؛ بسمالله.
نگاه ارتقابخشنده حضرت امام را ببینید با نگاه انفسی به یک آیه از آیات قرآن.
حالا اینجا یک مسئلهای پیش میآید. این را طلبتان؛ اگر جلسات ما ادامه پیدا کرد، با احتیاط این را برایتان باز میکنم. اگر نه، در لواسان انشاءالله میگوییم که بحث من تمام شده است.
چرا اینجا میگوید ربوبیت قلب؟ نمیگوید محبوبیت قلب.
من الآن خدا شاهد است یک لحظه تنم لرزید و گفتم.
نمیگوید محبوبیت نفس، محبوبیت روح؛ میگوید ربوبیت نفس.
اللهاکبر.
ربوبیت قلب، ربوبیت روح، از رب مگر نمیآید؟ چه عرض کنم.
درستش این است که ظاهراً با سیر بحث اگر بخواهم بگویم، باید بگویم محبوبیت نفس یک رتبه است، یک شأن است، یک آیه است، یک وجه است، یک کلمه است، یک فرع است، یک شرح است؛ آن اصل است، آن قضاست.
اما میگوید ربوبیت نفس.
اللهاکبر، اللهاکبر.
برای اینکه زود پیشاپیش، اگر دیگر ما را ندیدید، اشاره کرده باشم، بروید سراغش و پیدایش کنید. جوابش را البته با ترس و لرز و با احتیاط دارم ارجاع میدهم.
جوابش را میتوانید در صفحه دویستوپنجاهودو شرح اشارات شیخالرئیس توسط حضرت استاد پیدا کنید که نعمت ششمش است؛ لذا جلد ششم میشود. نعمت ششم یا جلد ششم، شرح اشارات شیخالرئیس توسط حضرت استاد.
در آن صفحه شروع میکند. ایشان چیزی میگوید که شما سیوچهار جلسه زانو زدهاید و من هنوز میترسم از گفتنش.
خدا شاهد است.
بروید ببینید.
دویستوپنجاهودو. کتاب را بستم. دویستوپنجاهودو، دویستوپنجاهودو. فرار کردم.
من هی این را خواندم، گذاشتم کنار، گفتم استغفرالله. هی خواندم، گذاشتم کنار، گفتم العیاذ بالله. هی خواندم، گذاشتم کنار، نماز خواندم، نماز جعفر طیار خواندم، نماز و توسل و ذکر...
چون اگر این را بفهمند...
آخر نفهمیدند.
آن راه، آن سیر، آن لوازم، آن سوغات و چه عرض کنم، آن حدیث برزخی که از حضرت استاد گرفتیم، فهم این موضوع بود که ایشان... بگذریم.
الحمدلله.
اللهم بارک لمولانا صاحب الزمان.
اللهم بارک لمولانا صاحب الزمان.
اللهم بارک لمولانا صاحب الزمان.
الحمدلله رب العالمین.
صلوات.
اللهم صلّ علی محمد و آل محمد.
خب، سلام میکنید، اصلاً صحبت کنیم؟ سؤال به ف... جواب بدهیم؟
من خیلی تحت فشار قرار گرفتم در این جلسه. اگر اجازه بدهید من سؤالی جواب ندهم در این جلسه. از روحیهام، حالتم یکجوری است که نمیتوانم. ببخشید.
انشاءالله جلسه بعد امتحان است. هیچ درسی نداریم. تشریف بیاورید.
سؤالها را بله، سؤالها را که یک سریاش را میدهیم خانه؛ در همان گروه میگویم آقای هاشمی بگذارد.
در خانه فقط و فقط از جزواتتان استفاده کنید. مطلقاً من راضی نیستم مباحثه کنید، خودتان.
یک سری سؤال هم آنطوری داریم که شهرستانیها آنها را جواب میدهند. یک سری سؤال هم ده تا چندگزینهای است، ده تا هم تشریحی.
جلسه بعد انشاءالله چهارشنبه، بلافاصله بعد از نماز تقدیم میکنیم.
اگر دیگر ما را ندیدید، الوداع.
موفق باشید انشاءالله.