یادداشت: ترجمههای فارسیِ زیرِ نقلهای عربی توسط مدل افزوده شدهاند و سخن استاد نیستند.
شفاعت و شکلگیری شاکلهٔ ولایی
شفاعت را باید از همین دنیا با خود برد. یعنی چه که «با خود ببرید»؟ یعنی همینجا همشکلِ آنان شوید؛ شاکلهٔ وجودیتان شکل بگیرد.
«قُلْ كُلٌّ يَعْمَلُ عَلَىٰ شَاكِلَتِهِ» (الإسراء، ۸۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بگو: هرکس بر اساس شاکله و سرشتِ خود عمل میکند. Quran.com
همه بر اساس شاکلهٔ خود عمل میکنند. اگر شاکلهات شاکلهای ولایی و علوی شد، با آنان هستی. پس شفاعت را باید از همینجا با خود برد.
ربّ وجودی و استعداد وصول به اسم «الله»
این استعداد در وجود ما تعبیه شده است؛ وگرنه «الله» الهِ ما نمیشد. اگر الله الهِ ماست، یعنی منتهای سیر ما نیز اوست. قرآن میفرماید:
«إِنَّ إِلَىٰ رَبِّكَ الرُّجْعَىٰ» (العلق، ۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): همانا بازگشت به سوی پروردگار توست. Quran.com
و نیز:
«وَأَنَّ إِلَىٰ رَبِّكَ الْمُنْتَهَىٰ» (النجم، ۴۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و اینکه نهایت و منتها به سوی پروردگار توست. Quran.com
پس این حرکت در ما بیهوده نیست. حقیقتی در وجود ما تعبیه شده است که بتوانیم به آن «الله» برسیم.
اما ما نفوس ضعیفهایم و به یک معنا مستکفی نیستیم؛ ضعف و نقص داریم و کامل نیستیم. ازاینرو، «مکمّل» به کمک ما میآید و کُمّل دست ما را میگیرند. در عوالم بالا، ملائکه و عقولاند و در میان انسانها اولیای خدا، علما و سُلّاک الیالله هستند؛ و کُمّل، آلاللهاند. اینها میآیند و دست ما را میگیرند و کمکمان میکنند.
ضعفی را که در وجود ماست برطرف میکنند و بر اثر مؤانست با خودشان، ما را ارتقا میدهند. اسماء را در وجود ما پیاده میکنند. گاهی یک نَفَسِ امام معصوم علیهالسلام انسان را میلیونها سال نوری جلو میاندازد. یک نَفَس او چنین قدرتی دارد. این را «مقامِ کُن» میگویند؛ میتواند در وجود شما تصرف کند. اگر خدا اراده کند، ارادهٔ آنان نیز آناً محقق میشود.
پس این استعداد وجود دارد و وصول ممکن است؛ منتها بهجهت نقص وجودی ما، نیازمند تکمیل هستیم.
فطرت الهی و عوامل دورکننده از حقیقت
اگرچه در روایت آمده است:
«كُلُّ مَوْلُودٍ يُولَدُ عَلَى الْفِطْرَةِ.»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هر نوزادی بر فطرت متولد میشود. Hadith Prophet
مرحوم تبریزی نیز در مجموعهالبیان این روایت را نقل میکند. قرآن نیز میفرماید:
«فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْهَا» (الروم، ۳۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): همان فطرت الهی که خدا مردم را بر اساس آن آفریده است. Quran.com
این فطرت، فطرت الهی است و همهٔ مردم بر آن مفطورند. اما نخستین جایی که رنگ گرفتیم کجا بود؟ صلب پدر و رحم مادر؛ سپس محیط، مربی، همنشین، نفس، آموزش، عمل و علم. همهٔ اینها دستبهدست هم میدهند و متأسفانه ما را دچار ضیق و دوری از آن حقیقت میکنند.
اصلاً فلسفهٔ انزال کتب و ارسال رسل همین است که آلالله بیایند و دوباره ما را بهروزرسانی کنند و به آن کارخانه و فطرت نخستین بازگردانند. با کمک آنان میتوانیم به ربّ وجودی خود برسیم؛ اما بهجهت نقصی که داریم، حتماً باید این راه را با انسان کامل طی کنیم. بدون او نمیشود.
تفاوت مراتب شهدا و فضیلت علم
اولاً همهٔ شهدا یک درجه ندارند؛ همانطور که انبیا نیز درجات متفاوتی دارند:
«وَلَقَدْ فَضَّلْنَا بَعْضَ النَّبِيِّينَ عَلَىٰ بَعْضٍ» (الإسراء، ۵۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و بهراستی برخی از پیامبران را بر برخی دیگر برتری دادیم. Quran.com
انبیا نسبت به یکدیگر فضیلت و مراتب دارند؛ شهدا نیز همینطورند. قطعاً عالمِ عارفی که شهید شده است، مرتبهاش بالاتر از فرد عامیای است که شهید شده است. این، فضیلت علم است.
در این زمینه این نقل مشهور را داریم:
«مِدَادُ الْعُلَمَاءِ أَفْضَلُ مِنْ دِمَاءِ الشُّهَدَاءِ.»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): مرکّبِ قلمِ عالمان برتر از خون شهیدان است. مركز الهدى للدراسات الإسلامية
این مسئله شوخیبردار نیست و باید آن را جدی گرفت. بنابراین، همهٔ شهدا یک درجه ندارند.
از طرف دیگر، ممکن است افرادی را در دنیا «شهید» بنامیم، اما حقیقت امر در قیامت روشن شود. بااینحال، من و شما در جایگاهی نیستیم که دربارهٔ اشخاص تعیین تکلیف کنیم و بگوییم چه کسی واقعاً شهید است و چه کسی نیست.
متأسفانه گاهی کسی تریبون در دست دارد و لباس پیامبر بر تن، اما بر منبر دربارهٔ شهدای جنگ دوازدهروزه میگوید: اینهایی که حجاب درستی نداشتند یا چنین و چنان بودند، معلوم نیست شهید باشند! چه کسی چنین اجازهای داده است؟ من و شما در چه حدی هستیم که بنشینیم و مرزبندی کنیم؟ چه میدانیم میان خدا و آن شخص چه گذشته است؟ احدی جز امام معصوم علیهالسلام نمیتواند حقیقت این مسئله را تشخیص دهد.
گاهی پایمان را در کفش بزرگان میکنیم و بعد با سر به زمین میخوریم.
توبیخ علامه حسنزاده و درسی دربارهٔ حدود انسان
در همین زمینه، ماجرایی هست که برای خود من درس بزرگی داشت: چرا علامه حسنزاده آملی مرا توبیخ کرد؟
خدا شاهد است که بعضی از نکاتی که در جلسه گفته میشود، همان لحظه برای خود من روشن میشود؛ گویی مطلبی القا یا الهام میشود.
روزی پشت سر علامه حرکت میکردم. ایشان وارد حسینیه شدند تا درس را آغاز کنند. من هم، به قول معروف، خواستم «بادمجان دور قابچین» باشم! سریع نعلین علامه را برداشتم و با افتخار زیر بغلم زدم تا وارد شوم.
علامه برگشتند و با غضب گفتند: «برای چه برداشتی؟ نعلین مرا چرا برداشتی؟»
رنگم پرید. گفتم: «ببخشید استاد، تُرکم!»
فرمودند: «بگذارش زمین ببینم.»
نعلین را زمین گذاشتم. بعد فرمودند: «دستت را بیاور جلو.»
دستم را جلو آوردم. عصایشان را بالا بردند. من هم رنگم پریده بود. عصا را با شدت پایین آوردند، اما وقتی به دستم رسید، آرام زدند و فرمودند: «دفعهٔ آخرت باشد؛ یک بار دیگر نبینم این کار را بکنی.»
درس علامه؛ پا در کفش بزرگان نکن
چرا علامه حسنزاده آملی آن تذکر را به من داد؟ نسبت به سیر همین بحث، الآن برای خودم روشن شد که یکی از معانیاش این است: پایت را در کفش علما نکن! چرا کفش مرا برداشتی؟ این خودش یک درس علامه به ماست؛ البته میتواند درسهای دیگری هم داشته باشد.
یعنی کاری که از اندازهٔ تو بزرگتر است بر عهده نگیر؛ حرفی بزرگتر از اندازهٔ خودت نزن و باری سنگینتر از توانت برندار.
شهادت، نیت و خطرِ ریا
نکتهٔ دیگر این است که دربارهٔ شهادت روایتی داریم ــ گمان میکنم سالها پیش آن را در اصول کافی دیده بودم ــ که مضمونش این است: شخصی را که در ظاهر شهید شده است، در قیامت میآورند و سرانجام به او گفته میشود که به جهنم برود. او میگوید: من در راه تو شهید شدم. به او گفته میشود: تو جنگیدی تا دربارهات بگویند شجاع و شهید بودی؛ و همان را نیز دربارهات گفتند.
مضمونِ این روایت در منابع حدیثی چنین آمده است:
«قَاتَلْتُ فِيكَ حَتَّى اسْتُشْهِدْتُ... قَالَ: كَذَبْتَ، وَلَكِنَّكَ قَاتَلْتَ لِأَنْ يُقَالَ: فُلَانٌ جَرِيءٌ، فَقَدْ قِيلَ.»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): «در راه تو جنگیدم تا شهید شدم... [خدا] میفرماید: دروغ گفتی؛ بلکه جنگیدی تا گفته شود فلانی شجاع است، و چنین نیز گفته شد.» (سنن نسائی، کتاب الجهاد، حدیث ۳۱۳۷؛ با همین مضمون در منابع حدیثی دیگر نیز نقل شده است.) Islamweb +1
یعنی خالص برای خدا نبوده است. انسان جانش را داده، همهچیز تمام شده است، اما انگیزهاش این بوده که مردم دربارهاش چیزی بگویند. چه زیان بزرگی!
البته ما نمیتوانیم دربارهٔ افراد تشخیص بدهیم که چه کسی چنین است و چه کسی نیست. این روایت، در حقیقت، تذکری برای خود ماست که مراقب باشیم گرفتار چنین ناپاکیهایی نشویم و نیتهایمان را خالص کنیم.
شهید و مقام «عندیت» و شهود
نکتهٔ بعد این است که خودِ عنوان شهید نشان میدهد که او به مقام «عندیت» و مقام شهود میرسد:
«بَلْ أَحْيَاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ» (آلعمران، ۱۶۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بلکه زندهاند و نزد پروردگارشان روزی داده میشوند. Quran.com
شهود مافوقِ طور عقل است. حال این پرسش مطرح میشود که کسی که علم را از راه درس و بحث اخذ نکرده، چگونه به مرتبهای مافوقِ طور عقل و به مقام عندیت و شهود میرسد؟
یک جهت این است که عنایت حجت خدا شامل حال او میشود. جهت دیگر این است که ممکن است برای یک شهید، یک سال پیش از شهادت، یک روز پیش از شهادت یا حتی یک آن پیش از شهادت، حقایقی مکشوف شود.
آن علمی که ما از طریق علم فکری برای بهدستآوردنش تلاش میکنیم ــ و وظیفه هم داریم تلاش کنیم تا به آن برسیم و از نورش بهرهمند شویم ــ ممکن است یکباره به او افاضه شود.
چه میشود که شاید من یک عمر بهدنبال علم باشم، اما این افاضه برای من رخ ندهد، با مرگ طبیعی از دنیا بروم و حتی عالم هم محشور نشوم؛ ولی کسی که ظاهراً عالم نبوده، نور علم به او افاضه شود تا بتواند به مرتبهٔ شهود برسد؟
علت اصلی، عنایت معصوم علیهالسلام است. اما چه چیزی موجب جلب این عنایت میشود؟ خلوص.
خلوص؛ فراتر از اخلاص
خلوص کارهای عجیبی میکند. توجه کنید که میگویم خلوص، نه صرفاً اخلاص. اخلاص مرتبهای پایینتر از خلوص است. در خلوص، دیگر آن رگوریشههای پنهان نیز از میان میرود و فقط و فقط خدا باقی میماند.
این کار هر کسی نیست.
ضمن اینکه ما از لحظهٔ آخر زندگی اشخاص بیخبریم. چه میدانیم میان او و خدا چه گذشته است؟
راههای علم؛ حصول و شهود
شیخالرئیس ابنسینا ــ گمان میکنم در مبحث نفسِ شفا ــ میفرماید ما قائل نیستیم که علم فقط از طریق حصول به دست میآید؛ یعنی تنها راه علم، درس و بحث نیست.
البته نباید خودمان را فریب بدهیم. برای ما چارهای جز درس و بحث، علم فکری و تلاش علمی نیست. اما سخن این است که این، تنها راه رسیدن به علم نیست؛ شهود نیز وجود دارد و از طریق شهود هم میتوان به علم رسید.
اما چه کسی میتواند از آن راه به علم برسد؟ این راه برای هر کسی نیست. شهید میتواند از طریق شهود به آن مرتبه برسد.
تکمیل معارف مؤمن در آستانهٔ مرگ
نکتهٔ دیگر دربارهٔ شهید، و بهطور کلی دربارهٔ اهل ایمانی است که تشنهٔ معارف، تشنهٔ قرآن و تشنهٔ حقایق بودهاند.
بارها عرض کردهایم که در روایت داریم وقتی آثار مرگ در چنین انسانی ظاهر میشود، ملکی مأمور میشود و آنچه از تعالیم الهی و قرآنی برای او باقی مانده است، به او تعلیم میدهد.
بنابراین، شهید نیز میتواند اینگونه عالم محشور شود. حتی شما هم اگر بتوانید این رشته را قطع نکنید و آن را ادامه دهید، عالم محشور میشوید؛ یعنی شما را به علم میرسانند.
اما نکتهٔ مهم اینجاست: کسی که در همین دنیا چراغ علم را به دست میگیرد، هم عالم میشود و هم عارف، و میتواند یک امت و یک ملت را با خودش ببرد، ارزشش بالاتر است یا کسی که در آن عالم، بهنحو شهود، خودش به حقیقت برسد؟
قطعاً کسی که میتواند ملتی را با خود ببرد، مرتبهٔ دیگری دارد.
ارزش علم فکری در همینجاست: با ورزش فکری و تلاش علمی، پیش از آن شهودِ لحظهٔ موت، همینجا به علم و عرفان برسی؛ هم خودت را برسانی و هم دست دیگران را بگیری و با خود ببری.
بارها گفتهایم که عارفِ صرف، تنها میتواند خودش را نجات دهد؛ ابزار و تمسک لازم برای هدایت دیگران را در اختیار ندارد. اما عالمِ عارف، عالمی جامعالاطراف است که چراغی در دست گرفته و ما میتوانیم با آن چراغ همراه او در راه بیفتیم؛ مانند علامه حسنزاده آملی.
آیا وصول سریع شهید مستلزم «تفره» است؟
در ماجرای شهید، این وصول سریع به معنای «تفره» نیست.
تفره یعنی پرش از یک مرتبه، بدون عبور از مرتبهٔ میانی؛ و چنین چیزی محال است. نمیشود انسان بدون عبور از عالم عقول، یکباره به عالم شهود برسد. تفره اساساً محال است.
پس چگونه شهید با آن سرعت به مرتبهٔ شهود میرسد؟
عرض کردیم که با عنایت حضرت حق و دستگیری حجت خدا، کمال او با سرعت بسیار بیشتری محقق میشود. بنابراین، او از مراتب عبور میکند و مسیر را طی میکند، اما با سرعت و به عنایت.
پس تفرهای رخ نداده است؛ مسیر طی شده، اما طیشدن آن بهصورت بسیار سریع و بر اثر عنایت بوده است.
بااینهمه، ارزش کسی که این مسیر را در همین دنیا طی میکند، بسیار بیشتر است. سخن ما همین است و باید به این نکته توجه داشته باشیم.
تجلی حقیقت اسماء در امام حسین علیهالسلام
حقیقت اسماء در خود حضرت تجلی کرده بود. دربارهٔ شب عاشورا گفته میشود که امام حسین علیهالسلام برای اصحاب خود تجلی کرد و آنان پس از آن، آنگونه جانفشانی کردند.
«تجلی» یعنی چه؟ یعنی ظهور خودِ حضرت.
و حقیقت وجود حضرت چیست؟ مظهر اسماء الهی است.
اسماء الهی چیستند؟ کمالات حقاند: کرم خدا، ستر خدا، غفاریت او، علم او، حکمت او، نور او، ودودبودن او و رئوفبودن او. همهٔ این کمالات در امام حسین علیهالسلام به نحو اتم تجلی دارد و حضرت آن حقیقت را به اصحاب خود نشان داد.
البته نباید تصور کرد که وجه اتمّ تجلی الوهیت در اباعبدالله الحسین علیهالسلام برای تکتک اصحاب به یک اندازه ظهور کرده است. چنین تصوری نادرست است. هر یک از آنان به اندازهٔ سعهٔ وجودی خود دید، دریافت کرد و درک نمود. مراتب آنان با یکدیگر متفاوت بود.
حبیب و وصول اشراقی
در مورد حبیب نیز مسئله این است که او به نحو اشراقی به حقیقت رسیده بود؛ وصول او از راه استنباط نبود.
حبیب پیشتر عثمانیمذهب بود؛ یعنی به خلفا قائل بود. پس چه اتفاقی افتاد که به آن مرتبه رسید؟
این همان بحثی است که دربارهٔ شهید مطرح کردیم. او شهید شد و آن علم را از مسیر معمولِ درس و استنباط نداشت؛ بلکه پیش از آن، حتی علمی نادرست داشت.
وصول اشراقی حبیب به حقیقت
حبیب علم داشت، اما علمش غلط بود. چه اتفاقی افتاد؟ اباعبدالله الحسین علیهالسلام او را به نحو شهودی و اشراقی رساند. او از مسیر اشراق به حقیقت رسید.
شاید کسی که از راه اشراق به حقیقت میرسد، بخواهد همان حالت را تا پایان حفظ کند؛ یعنی حقیقت را پیش از مشاهدهٔ ظاهری پذیرفته باشد و بخواهد با همان ایمانِ ندیده به مقصد برسد.
زمان جنگ، ما چند نفر از بچههای رزمنده کارت ملاقات و دستبوسی امام خمینی را گرفته بودیم تا از نزدیک ایشان را ببینیم و دستشان را ببوسیم. قرار بود نماز صبح را بخوانیم و بعد حرکت کنیم. همه با اتوبوس رفتند، اما من تا آخرین لحظه مردد بودم که بروم یا نروم.
تا صبح نیز با یکی از رفقایمان روضهٔ حضرت رقیه سلاماللهعلیها میخواندیم و از اینکه قرار بود به دستبوسی جانشین امام زمان علیهالسلام برویم، حال خوشی داشتیم. اما در آخر برگشتم و گفتم: «من نمیروم.»
رفیقم هرچه اصرار کرد، نرفتم و او هم بهخاطر من از رفتن منصرف شد. گفتم: «میخواهم ندیده ایمان آورده باشم؛ میخواهم ندیده قبول کرده باشم.» البته اگر میرفتم و امام را میدیدم، بسیار خوب بود و قطعاً در ایمانم تأثیر میگذاشت، اما میخواستم بدون دیدن، ایمان آورده باشم.
البته این کار دستور و توصیهای برای دیگران نیست؛ صرفاً تجربهای بود که برای خودم اتفاق افتاد.
شاید ــ نمیدانم ــ چیزی از این جنس در حال حبیب نیز وجود داشته است؛ گویی میخواسته بدون اینکه حقیقت برایش بهصورت ظاهری گشوده شود، آن را بپذیرد و به مقصد برسد.
جایگاه ویژهٔ حبیب بن مظاهر
حبیب شخصیت عجیبی است. در میان شهدای کربلا، دیگر شهدا در یک محلاند، اما مزار حبیب جداست. هنگام ورود، یکبار به او سلام میدهید و هنگام خروج دوباره از کنار او عبور میکنید.
نقلی نیز دربارهٔ حبیب وجود دارد که او دو بار در راه امام حسین علیهالسلام جان داده است. در آن نقل آمده است که وقتی امام حسین علیهالسلام در سنین کودکی بودند، حبیب از پشت سر حضرت را میدید و از شدت محبت، برای دیدن ایشان سر میکشید. هنگامی که حضرت میخواست وارد اندرونی شود، حبیب سقوط میکند و از دنیا میرود. سپس حضرت دعا میکند و حبیب دوباره زنده میشود.
بر اساس آن نقل، این یکبار بود و بار دوم نیز در کربلا جان خود را در راه حضرت داد. بعضی از عرفا گفتهاند یکی از وجوه اینکه هنگام ورود و خروج، حبیب دو بار زیارت میشود، همین است که او دو بار برای امام حسین علیهالسلام جان داده است.
همهچیز حساب و کتاب دارد.
از حُرّشدن تا حبیبشدن
حُرّ بن یزید ریاحی توبه کرد و به شهدای کربلا پیوست، اما مزار او با حرم امام حسین علیهالسلام فاصله دارد. همچنین از شهدایی است که پیکرش بهصورت جداگانه دفن شده است.
نباید به خودمان بگوییم: «ما هم در آخر مانند حُرّ توبه میکنیم و میرسیم.» این نگاه میتواند انسان را فریب دهد.
حبیب باش. جون باش. بالاتر برو؛ بُرَیر باش. اگر میتوانی مسلم بن عوسجه باش؛ مسلم بن عقیل باش.
البته اینها دیگر در حد و اندازهٔ من نیست؛ گفتنش زیباست، اما رسیدن به آن مقامات چیز دیگری است.
برنامهٔ ادامهٔ درس و امتحان
انشاءالله جلسهٔ بعد، تفسیر آفاقی و انفسی را ادامه میدهیم و امتحان نمیگیریم تا فرصت داشته باشید مطالب را دوباره مطالعه کنید. جلسهٔ پس از آن، یعنی دو هفتهٔ بعد، به امتحان اختصاص دارد.
امتحان کتبی ما دو بخش دارد. یک بخش در کلاس برگزار میشود که شامل سؤالهای چندگزینهای و تشریحی است و برگه در اختیارتان قرار میگیرد تا همانجا پاسخ دهید.
بخش دیگر این است که چند سؤال جدیتر و استخواندار میدهم تا در خانه، با مراجعه به جزوههایتان، پاسخ آنها را بنویسید و برای ما بیاورید.
توصیه به دوستان شهرستانی
از دوستان شهرستانی، مخصوصاً عزیزان مشهدی که هر هفته این مسیر طولانی را طی میکردند و به جلسه میآمدند، خواهش کردهام این کار را نکنند. حتی صوتی برایشان فرستادم و گفتم که واقعاً از این بابت ناراحت و نگران میشوم.
نگران حقوق خانوادهٔ شما هستم؛ حق همسر، فرزندان، خطرات مسیر و وقتی که در این رفتوآمد از شما گرفته میشود.
شما در مشهد، امام رئوف علیهالسلام را دارید؛ خورشید را رها نکنید و برای نشستن پای سخن منِ کرم شبتاب، این همه راه نیایید.
امسال نیز خواهش کردم که دوستان شهرستانی بهصورت فصلی بیایند؛ بهاندازهای که حلقهٔ اتصالشان با کلاس قطع نشود و همراهیشان با مباحث باقی بماند.
از همهٔ شهرستانیهایی که این صوت به دستشان میرسد همین خواهش را دارم: فصلی تشریف بیاورند. آنان از بحث امتحان نیز معافاند. اگر روز امتحان حضور داشتند، امتحان بدهند؛ اشکالی ندارد؛ اما اگر نبودند، الزامی برای امتحاندادن ندارند.
حلقههای محدودتر برای ادامهٔ مسیر
در عوض، انشاءالله اگر شهدا تفضل کنند و امام عصر علیهالسلام این توفیق را به من بدهند، قصدی دارم؛ حالا شاید یک سال دیگر، شاید ده سال دیگر، شاید چهل سال دیگر و شاید حتی در عالم برزخ؛ چه میدانیم!
قصد دارم انشاءالله از هرکدام از این مجموعهکلاسهایی که داریم ــ یا زهرا، لواسان، اینجا و جاهای دیگر ــ تعداد انگشتشماری، مثلاً ده یا دوازده نفر، انتخاب شوند.
آنوقت با آنها وارد حرفهایی شویم که همهجا نمیشود آنها را گفت و دربارهشان سخن گفت.
این نیز میتواند از برکات همین امتحانها و عبور از این مراحل و بهاصطلاح هفتخانها باشد.
دعای پایانی
اللَّهُمَّ بَارِكْ لِمَوْلَانَا صَاحِبِ الزَّمَانِ، وَالْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ.
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر مولای ما صاحبالزمان برکت عطا فرما، و همهٔ ستایشها مخصوص خداوند، پروردگار جهانیان است.
اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ.
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست.
پاورقی: این متن بر پایهٔ پیادهسازی ماشینی گفتار (ASR) ویرایش شده است. ترجمههای فارسیِ زیرِ عبارات عربی توسط مدل افزوده شدهاند و سخن استاد نیستند. گفتار حاضران و بخشهای پرسشوپاسخِ آنان حذف شده است. تقسیمبندی فنیِ Segments در این نسخه وجود ندارد.