ددروس معرفت نفس
بازگشت به پخش
متن کاملخلاصهنسخه کتابی · جلسه 060

خب، یک ربعی هم اگر سؤالی باشد، در خدمت هستیم. فقط خواهش می‌کنم با میکروفن سؤال بفرمایید.

بسم الله الرحمن الرحیم.

استاد، خیلی حرف داریم.

پرسش: دربارهٔ شفاعت که فرمودید، علامه فرمودند که شفاعت را باید با خودتان به آن طرف ببرید.

پاسخ: بله، از همین دنیا. الان همین حرف را زدم. یعنی چه با خودتان ببرید؟ یعنی همین‌جا هم شکل آن‌ها بشوید؛ شاکلهٔ وجودی‌تان بشود. «قل کل يعمل على شاکلته خدا فضاقامت». همه بر اساس شاکلهٔ خودشان عمل می‌کنند. اگر شاکله‌ات شاکلهٔ ولایی و علوی است، بفرمایید، با آن‌هایید. پس از همین‌جا باید برد.

پرسش: خسته نباشید استاد. سلامت باشید. استاد، فرمودید که رب وجودی ما همان کانال وجودی ماست. رب وجودی هر شخصی همان کانال وجودی اوست. یعنی هر شخصی از آن هزار اسم، یک اسم، یک شاخصه‌ای دارد، یک تکه‌ای از آن را دارد، درست است؟ آیا این لطف در هر انسانی هست که انسان بتواند به آن الله برسد؟ اسم الله هست، بالقوه هست. حالا بالفعل کردنش را فقط ائمه توانسته‌اند انجام دهند. آیا هر انسانی این قوه را دارد؟ یعنی ممکن است در بی‌نهایتِ آن دنیا کسی به این برسد، مثل سید یعقوبی، بتوانند به آن سیر وجودی، سیری که پیدا می‌کنند، برسند؟ این قوه هست؟

پاسخ: بله، این در وجود ما تعبیه شده است، وگرنه الله، اله ما نمی‌شد. اگر ما الله را اله خود قرار داده‌ایم، یعنی منتهی است؛ «و ان رب و ان و ان الا رب و ان الى ربک الرجعى» رجعت ما به سوی اوست و «ان الى ربک المنتهى». آن انتها او قرار گرفته است؛ وگرنه «إلا» می‌گوید، یعنی داری به آن سمت می‌روی. پس در ما این حرکت بیهوده نیست. یک حقیقتی تعبیه شده که بتوانیم به آن الله برسیم.

اما ما چون نفوس ضعیفه هستیم، به یک معنا مستکفیه‌ایم؛ به دنبال کفایت هستیم، ضعف داریم، نقص داریم، کامل نیستیم. مکمل می‌آید و ما را کمک می‌کند. کمل می‌آیند و ما را کمک می‌کنند. آدم‌هایی که تکمیل‌اند می‌آیند و ما را کمک می‌کنند. تکمیل، عالم بالا است؛ ملائکه‌اند، عقول‌اند. مکمل می‌شوند اولیای خدا، علما، «صلاکه الی الله». کمل می‌شوند آل الله. این‌ها می‌آیند دست ما را می‌گیرند و کمک می‌کنند.

آن ضعف حقیقی که در ما وجود دارد، برطرف می‌کنند و بر اثر مؤانست با خودشان، ارتفاع می‌دهند. آن‌ها پیاده‌سازی اسماء در ما می‌کنند. یک نفس امام معصوم، می‌بینی میلیون‌ها سال نوری تو را جلو می‌اندازد. یک نفس او این قدرت را دارد. به آن می‌گویند مقام «کن». می‌تواند در وجود شما تصرف کند. آن‌وقت اراده، ارادهٔ الرب است؛ اگر خدا اراده کند، ارادهٔ آن‌ها محقق می‌شود، آنی.

پس هست و می‌شود. منتها به جهت نقص وجودی ما که اگرچه «کل مولود یولد على الفطره». مرحوم تبریزی در مجموعهٔ البيان این روایت را می‌آورد. و اگرچه در قرآن فرمود [سخنرانی به زبان عربی]، این فطرت، فطرت الهیه است و همهٔ مردم بر آن مفتورند.

اما اول جایی که رنگ گرفتیم کجا بود؟ صلب پدر، رحم مادر، بعد دوران محیط، مربی، هم‌نشین، نفس، آموزش، عمل، علم. این‌ها همه دست به دست هم می‌دهند و متأسفانه ما را دچار ضیق و دوری از آن حقیقت می‌کنند.

آل الله، اصلاً فلسفهٔ انزال کتب و ارسال رسل همین است که بیایند دوباره ما را به‌روزرسانی کنند، ما را به کارخانه برگردانند و [سخنرانی به زبان عربی]. با کمک آن‌ها ما می‌توانیم به آن رب وجودی برسیم؛ منتها به جهت نقصی که داریم، حتماً باید با انسان کامل برویم. این راه را بدون او نمی‌شود.

این میکروفن را لطف کنید به آقای علوی بدهید.

بسم الله الرحمن الرحیم. سلام و عرض ادب. خدا قوت.

پرسش: استاد، این مبحثی که شما فرمودید که به هر حال انسان در این دنیا باید این معارف به او برسد و این کتاب‌ها را بخواند و به آن درجهٔ عرفان و شناخت و معارف الهی برسد، سؤالی برای من پیش آمد. خیلی از شهدای ما و آن بندگان خوب خدا که با آن مقام و درجه‌ای که قرآن می‌گوید و اهل بیت می‌گویند و حالا خیلی از اولیای خدا دربارهٔ آن‌ها نکات مهمی فرموده‌اند، می‌خواستم بدانم آیا همهٔ آن‌ها این کتاب و این معارف را خوانده بودند؟

و آیا می‌شود بدون خواندن این کتاب‌ها و معارفی که شما فرمودید، به آن نقطه رسید، به آن قرب الهی و آن درجه رسید؟ یا اینکه این‌ها از مسیر ولایت به این عرفان و شناخت رسیدند و توانستند همهٔ وجودشان را در راه خدا و دین خدا فدا کنند؟ این برای من سؤال شد که آیا همهٔ آن‌ها این کتاب‌ها و این معارف، این حقیقت‌ها را خوانده بودند یا به صورت عملی این‌ها را اجرا کرده بودند؟

پاسخ: سؤال خیلی پخته و خوبی است.

خواهش می‌کنم.

خیلی هم جواب دارد. اولاً شهدا همه یک درجه ندارند؛ همان‌طور که انبیا درجه‌شان متفاوت است. [سخنرانی به زبان عربی]

اللهمَّ على بعث برای هم فضیلت دارند. شهدا هم برای هم فضیلت دارند. قطعاً عالمی که عارف است، عالمی که شهید است، قطعاً رتبه‌اش بالاتر از عامی‌ای است که شهید است. این یک نکته؛ این فضیلت علم است. اصلاً مگر حدیث نداریم؟ «مداد العلماء أفضل من دماء الشهداء». مداد عالم تازه بالاتر است از خون شهید. شوخی نیست، این را جدی بگیرید.

این یک نکته. همهٔ آن‌ها یک درجه ندارند.

یک نکته هم شاهدان نشنوند، شما بشنوید؛ در پرانتز، بعضی از شهدا هستند که شهید نیستند. قیامت معلوم می‌شود. ما البته می‌گوییم شهدا...

این را هم بگویم؛ یک کسی متأسفانه تیر را به دسته زده و لباس پیغمبر به تن کرده. من حرص می‌خورم. وقتی بنده این را از کسی شنیدم که فلانی این را گفته، سرخ شدم. خیلی ناراحت شدم. چه حرف زشتی است. مگر من و شما در آن حد هستیم که بنشینیم تعیین کنیم؟

بالای منبر گفته که البته این شهدای جنگ دوازده‌روزه، این‌هایی که حجاب درستی نداشتند، این‌ها که فلان بودند، این‌ها با انقلاب زدند، این‌ها معلوم نیست، این‌ها شهید نیستند. کی گفته این‌ها؟ معلوم نیست شهید باشند. به تو چه که می‌نشینی خط و مرزبندی می‌کنی؟ مگر من و شما در آن حد هستیم؟ چه می‌دانی بین خدا و آن شخص چه گذشته است؟ احدی جز امام معصوم نمی‌تواند این را تشخیص دهد.

پایمان را در کفش بزرگان می‌گذاریم و بعد با سر به زمین می‌خوریم.

مثلاً این درس در آن است که چرا علامه حسن‌زاده مرا توبیخ کرد؟ درس در آن است. خدا شاهد است، من به این نکته‌ای که الان دارم می‌گویم، الان رسیدم. این است که به شما می‌گویم افاضه می‌شود به ما اینجا؛ یک‌سری چیزها همان لحظه برای ما اصلاً القا می‌شود، الهام می‌شود؛ به برکت وجود شما یکی از آن‌هاست.

صادقانه به شما بگویم. یک روز پشت سر علامه حرکت می‌کردیم. رفتیم. ایشان وارد حسینیه شد که درس را شروع کند. پشت سر ایشان من، مثلاً بالاخره می‌گویند «بادمجان دور قاب‌چین» چه می‌گویند؟ دویدم و نعلین علامه را برداشتم، با افتخار زدم زیر بغلم که بروم داخل.

علامه غضب کرد، رو به من کرد و گفت: «برای چی برداشتی؟ نعلین منو چرا برداشتی؟»

من رنگم پرید. گفتم: «ببخشید استاد، ترکم.»

گفت: «بذارش زمین ببینم.»

اخم می‌کرد. من هم گذاشتم زمین و گفت: «دستتو بیار جلو.»

دستم را آوردم جلو. عصایش را برد بالا. حالا من رنگم پریده، همه هم دارند نگاه می‌کنند. یا اولی‌الفضل، چه گناهی کردیم ما؟

عصا را محکم آورد تا رسید به دست من، آرام زد. زد و گفت: «دفعه آخرت باشه‌ها. یه بار دیگه ببینم همین کاری...»

این چیست به نظر شما؟ این یعنی چه؟ این…

اصلاً چرا ایشان این تذکر را به من داد؟ فکر می‌کنی از آن چه چیزی درمی‌آید؟ نسبت به سیر بحث، الان به من تفهیم شد. یعنی پای خودت را در کفش علما نکن. چرا کفش من را برداشتی؟ این یک درس علامه به ماست. حالا درس‌های دیگری هم می‌تواند داشته باشد. این از اندازهٔ تو نیست. حرف بزرگ‌تر از دهانت نزن، بار سنگین‌تر از خودت برندار.

این یک نکته. نکتهٔ دیگر اینکه شاهد را اگر بگیریم، ان‌شاءالله... آهان، این را داشتم می‌گفتم که بعضی‌ها... حدیث داریم، بعضی‌ها شهید...

حدیث داریم، فکر می‌کنم در اصول کافی دیدم، خیلی قدیم‌ترها، که در صحنهٔ محشر شهیدی را می‌آورند، عین روایت است، به او می‌گویند: «بفرمایید جهنم.» می‌گوید: «بابا، من در راه تو شهید شدم.» یکی دو بار هم اینجا خدمتتان عرض کردم. بعد به او می‌گویند: «تو شهید شدی که بگویند شهید شدی.» یعنی به خاطر مردم شهید شدی، نه به خاطر خدا.

چقدر آدم باید احمق باشد، جسارتاً. رفتی، تمام شد، حالا مردم هرچه می‌خواهند بگویند. یعنی خالص نبودی؛ برای خودت شهید شدی. شهید راه حمار شدی.

این هم نکته‌ای است که حالا گفتم؛ شاهدانش به آن‌ها برنخورد. این را ما هم نمی‌توانیم تشخیص بدهیم. این فقط در حقیقت یک تذکری برای خودمان است که مراقبت کنیم دچار ناپاکی‌های این‌چنینی نشویم. نیت، نیت‌هایمان را خالص کنیم.

نکتهٔ بعد اینکه قطعاً شهید، اسمش روی خودش است. می‌رسد به مقام «اندیت» و مقام شهود. شهود مافوق طور عقل است. اینکه علم اخذ نکرده، چگونه می‌رود مافوق طور عقل و به مقام اندیت می‌رسد، به آن مقام شهود؟

یک: عنایت حجت خدا شامل حالش می‌شود. دو: آن لحظه‌ای که حالا ما شاید... یک شهید، یک سال قبل از شهادتش، شاید یک روز قبل از شهادتش، شاید یک آن قبل از شهادتش، برای او حقایق مکشوف می‌شود. یعنی آن علمی که علم فکری ماست، ما داریم دست‌وپا می‌زنیم، که وظیفه‌مان هم هست دست‌وپا بزنیم، تا به آن برسیم و از نورش بهره بگیریم، یک‌باره به او افاضه می‌شود.

چه چیزی باعث می‌شود که شاید من یک عمر دنبال علم باشم و این افاضه به من نشود و به مرگ طبیعی بمیرم و شهید هم نشوم و حتی عالم هم محشور نشوم، اما او که ظاهراً عالم نبوده، علم به او افاضه شود، نور علم افاضه شود که بتواند به مرتبهٔ شهود برسد؟ چه چیزی باعث می‌شود؟ به نظر شما علت اصلی چیست؟

عنایت معصوم است.

خوب، چه چیزی عنایت معصوم را به او جلب می‌کند؟

خلوصش. خلوص. این خلوص چه‌ها می‌کند. آن هم خلوص است، نه اخلاص. اخلاص مرتبه‌اش پایین‌تر از خلوص است. خلوص یعنی دیگر هیچ؛ آن رگ و ریشه‌ها را هم از بین می‌برد. فقط و فقط خدا. این کار هر کسی نیست.

ضمن اینکه آن لحظهٔ آخر را ما از آن بی‌خبریم. ما چه می‌دانیم بین او و خدا چه گذشته است؟

نکتهٔ آخر در جواب سؤال شما اینکه البته شیخ‌الرئیس، این را هم بگویم، شیخ‌الرئیس فکر می‌کنم این در نفس شفایش است، آنجا می‌فرماید که ما قائل به این نیستیم که علم فقط از طریق حصولی است؛ یعنی با درس و بحث. اگرچه هیچ چاره‌ای نیست، گول نزنیم سر خودمان. هیچ چاره‌ای جز درس و بحث و علم فکری و این‌ها نیست.

اما شیخ‌الرئیس می‌فرماید ما قائل به این نیستیم که این تنها راه رسیدن به علم است؛ چون شهود هم هست. از طریق شهود هم می‌شود به علم رسید. اما چه کسی می‌تواند برسد؟ کار چه کسی است؟ هر کسی نه؛ شهید از طریق شهود به آن رابط می‌رسد.

نکتهٔ آخر که می‌خواستم بگویم اینکه شهید، یا اصلاً کلاً اهل ایمانی که تشنهٔ معارف بودند، این قیدش است؛ تشنهٔ معارف، تشنهٔ قرآن، تشنهٔ حقایق بودند. بارها عرض کردیم که روایت داریم وقتی که این تب موت از او ظاهر شد، ملکی مأمور می‌شود و به او تعلیم می‌دهد آنچه از او جا مانده، از تعالیم الهی و قرآنی به او آموزش می‌دهند.

پس شهید هم عالم محشور می‌شود، این‌چنین. حتی شما هم همین‌طور. شما اگر بتوانید رشته را قطع نکنید و ادامه بدهید، شما هم عالم محشور می‌شوید؛ یعنی علمتان می‌کنند، یعنی به علم می‌رسانندتان.

منتهایش حالا به نظر شما آن کسی که چراغ دست می‌گیرد، اینجا عالم و عارف می‌شود و با هم می‌تواند یک امت و ملتی را با خودش ببرد، ارزشش بالاتر است یا آن‌که آنجا به نحو شهود خودش برسد و خودش بشود؟

قطعاً این کسی که ملتی را با خودش می‌برد، ارزش علم فکری اینجاست که با ورزش فکری، در همین‌جا قبل از آن شهود لحظهٔ موت، همین‌جا به علم و عرفان برسی، هم خودت را برسانی و هم دست دیگران را بگیری و ببری.

بارها گفتیم عارف به تنهایی فقط خودش را می‌تواند نجات بدهد. باز تمسکی برای دیگران ندارد. اما عالم عارف، آن عالم جامع‌الاطرافی است که چراغ دستش گرفته، با او سر راه می‌افتیم و می‌رویم؛ مثل علامه حسن‌زاده.

وقت سؤال و جواب‌هایمان تمام شد. اما اگر خانم‌ها هم سؤالی دارند، اگر دارند، میکروفن را بدهیم به خانم‌ها.

پرسش: این حرفی که می‌شود، که شما فرمودید...

پاسخ: احسنت. چه سؤال خیلی خوب و با تیزهوشی‌ای. تفره نمی‌شود، به نظر شما؟ قصهٔ شهید را می‌گویید دیگر. خب، به نظر شما تفره می‌شود؟

تفره می‌شود یا نمی‌شود؟

از جانب می‌شود، ولی با این روش‌ها او را جبران می‌کند.

آفرین. جبران، سرعت، روش دیگر؛ همه‌شان یک حرف را دارند می‌زنند.

تفره یعنی پرش. یعنی اینکه شما اصلاً امکانش نیست. نمی‌شود شما از عالم عقول رد شوی، رد نشوی، بدون رد شدن از عالم عقول بروی به عالم شهود. اصلاً نمی‌شود. تفره یعنی اصلاً محال است. چگونه تفره بشود وقتی محال است؟

یک: اینکه ما عرض کردیم به یک نحو انتقالی، به علم عنایی حضرت حق و دستگیری حجت کامل، او را می‌رسانند. یعنی اینکه ایشان فرمودند به سرعت بیشتری می‌رسانندش، عنایت می‌کنند. پس رد می‌شود، آن مسیر را طی می‌کند، اما به سرعت، به عنایت.

اما ارزش آن کسی که اینجا طی می‌کند خیلی بیشتر است. این را داریم می‌گوییم. حواسمان جمع باشد.

پرسش: حقیقت اسماء را؟

پاسخ: حقیقت اسماء در خود حضرت تجلی کرده بود. در حقیقت فرمودند حضرت خودش را تجلی داد، خودش را ظهور داد، خودش را نشان داد به اصحابش در شب عاشورا. داریم که امام حسین تجلی کرد برای اصحابش در شب عاشورا که آن‌طور جانفشانی کردند.

این تجلی یعنی چه؟ یعنی ظهور خودش. خودش کیست؟ همهٔ اسماء الهی. اسماء چیست؟ کمالات حق‌اند. کرم خداست، ستر خداست، غفاریتش، علمش، حکمتش، نورش، ودود بودنش، رئوف بودنش. همهٔ این‌ها در امام حسین به نحو اتم تجلی کرد؛ آن‌ها را نشان داد.

البته این‌طور نیست که بگوییم آن وجه اتم تجلی الوهیت در اباعبدالله بر تک‌تک اصحاب بوده است. این غلط است. نسبت به سعهٔ وجودی‌شان دیدند، دریافت کردند و درک کردند. فرق می‌کند.

پرسش: کی؟ حبیب؟

پاسخ: نه، آن قصه که چون حبیب به نحو اشراقی رسیده بود، استنباط نداشت. می‌دانید که حبیب عثمانی‌مذهب بود؛ یعنی قائل بود به خلفا، حبیب.

چه شد که این‌طوری شد؟ این همان بحثی است که شما سؤال کردید. شهید شد. علمش را نداشت؛ یعنی علم غلط داشت.

داشت، علم غلط داشت. چه اتفاقی افتاد؟ به نحو شهودی و اشراقاً، اباعبدالله او را رساند. آن اشراق، چون اشراقی رفته بود و رسیده بود، می‌خواست با همان حالت برود و تمام کند؛ که مثلاً... البته شما این کار را نکنید، دستوری برایش نداریم.

یک‌دفعه یادم افتاد؛ مثلاً زمان جنگ، ما کارت دست‌بوسی از امام را گرفتیم. چند تا بچهٔ رزمنده بودیم که مثلاً از نزدیک دست امام را ببوسیم و ایشان را ببینیم. نماز صبح را می‌خواندیم، بعد راه می‌افتادیم. اتوبوس، آن‌قدر همه رفتند؛ من هی دودل بودم که بروم یا نروم. تا صبح هم با یکی از رفقایمان روضهٔ حضرت رقیه می‌خواندیم. کیف این را داشتیم که می‌خواهیم دست‌بوس امام زمان، جانشین امام زمان باشیم.

آخرش من برگشتم. گفتم: «من نمی‌روم.» هرچه رفیقم گفت: «بیا»، آن هم به خاطر من نیامد. گفت: «چرا؟» گفتم: «می‌خواهم ندیده ایمان آورده باشم. می‌خواهم ندیده قبول کرده باشم.»

یعنی بروم و ببینم، خیلی خوب است؛ ایمانم کامل‌تر می‌شود، قطعاً تأثیر دارد، اما می‌خواهم ندیده باشد.

شاید، چه می‌دانم، شاید مثلاً چنین چیزی در ذهن حبیب بود. می‌خواهم بگویم: «یا اباعبدالله، انگشت مبارکت را باز کردی و همه ببینند؛ من می‌خواهم ندیده قبول کرده باشم و برسم.» شاید.

البته حبیب چیز عجیبی است. شما بین شهدای کربلا، همه یک‌جا دفن‌اند، ایشان جداست. وارد می‌شوی، یک بار سلام می‌دهی، خارج می‌شوی، یک بار دیگر. عجیب است.

حالا روایتی هم نقل شده در خصوص اینکه ایشان دو بار در راه امام حسین کشته شده است. یک بار بچه بوده، ظاهراً. بچه که یعنی امام حسین بچه بوده است. ایشان از پشت، آن حضرت را می‌بیند. آن‌قدر دوست داشته امام حسین را، سر می‌کشد، سر می‌کشد تا حضرت می‌خواهد وارد پستو شود، این پرت می‌شود پایین و می‌میرد. بعد حضرت دعا می‌کند، حبیب برمی‌گردد و زنده می‌شود. این یک بار بوده، یک بار هم در کربلا.

بعضی از عرفا گفتند یک وجه اینکه دو بار ایشان زیارت می‌شود، یک بار می‌روی داخل و دوباره یک بار برمی‌گردی، همین است؛ چون دو بار جان داده برای آقا. همه‌چیز حساب و کتاب دارد.

حر باید حدود نه کیلومتر... درست است که توبه کرد و رسید به شهدای کربلا: «و هبي أمته وعمي»، اما حدود نه کیلومتر فاصله دارد از حرم امام حسین، حرمش. تنها شهیدی است که سرش جدا نشد. افتخار سر بریدن در راه امام حسین نصیب حر نشد.

گول نخوریم گاهی. آره، ما هم حر می‌شویم و می‌رویم. نه، حبیب باش، نه جون، بالاتر از آن برو، بریر باش. می‌توانی؟ مسلم بن عوسجه باش. می‌توانی مسلم بن عقیل باش. دیگر این‌ها در حد و اندازهٔ بنده نیست؛ حرفش قشنگ است.

اجازه بدهید جلسه را جمع کنم. ان‌شاءالله جلسهٔ بعد ما تفسیر آفاق و انفس می‌گوییم. امتحان نمی‌گیریم که شما فرصت داشته باشید باز مطالعه کنید و جلسهٔ بعدش، یعنی دو هفته بعد، دیگر فقط امتحان می‌گیریم.

امتحان ما کتبی، دو مرحله است. یک مرحله‌اش کتبی است؛ هم چندگزینه‌ای است، هم تشریحی. برگه به شما می‌دهیم، همین‌جا بنویسید.

شهرستانی‌ها عذر می‌خواهم. عذر می‌خواهم خانم دکتر. هم اینکه در خانه گفتم چند سؤال استخوان‌دار می‌دهم؛ بروید در خانه از توی جزوه‌هایتان، مباحثه‌ای نه، از روی جزوه‌هایتان بنویسید و برای ما بیاورید.

خوب شد خانم دکتر اشاره کردم که یادم افتاد. من خواهش کردم از حضور شهرستانی‌های محترممان، مخصوصاً مشهدی‌ها، که هر هفته این راه طولانی را می‌کوبیدند و می‌آمدند. خیلی من در اذیت بودم. یک صوتی فرستادم و خواهش کردم این کار را نکنند. گفتم من اذیت می‌شوم.

دوست دارید من وجدانم درد بگیرد؟ بیایید، هر هفته پاشوید بیایید. اما اگر دوست دارید بنده آرامش خاطر داشته باشم، نگران شما هستم، اذیت می‌شوم؛ نگران حقوق شما نسبت به خانواده‌تان هستم، همسرتان، فرزندانتان، و این همه راه، خطرات راه و آن وقتی که از شما ضایع می‌شود.

بیایید بروید. خورشید را ول کرده‌اید، امام رؤوف، می‌آیید پیش کرم شب‌تاب می‌نشینید، بندهٔ بیچاره.

و امسال هم خواهش کردم که دیگر تشریف نیاورند؛ فصلی بیایند. برای اینکه حلقهٔ وصلشان قطع نشود و همراهی با کلاس داشته باشند، به صورت فصلی بیایند. از همهٔ شهرستانی‌ها این خواهش را دارم که صوت من به آن‌ها می‌رسد، این کار را انجام دهند. فصلی بیایند.

آن‌ها دیگر از بحث امتحان و این‌ها معاف‌اند. اگر روز امتحان بودند، امتحان بدهند، اشکال ندارد. اما اگر نبودند، امتحان برای ما، برای شاگردان مهم است.

و من در لواسان هم به حاج حسین نقاشی عرض کردم. یک جمله‌ای داشتم آنجا. چون شما الان چشم‌قره می‌روید، به من فقط زورش به ما می‌رسد.

به‌جایش ان‌شاءالله اگر این شهدا تفضل کنند، دعا هم کنید امام عصر این توفیق را به من بدهد. قصد دارم ان‌شاءالله، حالا شاید یک سال دیگر، شاید ده سال دیگر، شاید چهل سال دیگر، شاید در عالم برزخ، چه می‌دانیم، قصد دارم ان‌شاءالله از هر کدام از این کلاس‌هایی که داریم؛ یا زهرا، لواسان، اینجا، جاهای دیگر، یک انگشت‌شمار، مثلاً ده دوازده نفر را انتخاب کنیم.

دیگر با آن‌ها حرف‌هایی را بزنیم که هیچ جا نمی‌شود گفت و نگفت. این هم می‌شود برکت آن امتحانات و رد کردن این خوان‌های هفت‌خوان رستم و این‌ها.

اللهم بارک لمولانا صاحب الزمان والحمد لله رب العالمين.

صلوات. اللهم صل على محمد و آل محمد.