یادداشت: ترجمههای فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این فایل توسط مدل افزوده شدهاند و بخشی از سخنان استاد نیستند.
آغاز جلسه و یاد شهدا
سلام علیکم و رحمةالله.
از حضور پنج شهید خوشنام غافل نباشیم. انشاءالله امام عصر عزیزمان، به برکت توجهی که شما به این شهدا دارید، به شما توجه فرمایند.
صلوات: «اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ.»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست و در فرج آنان شتاب فرما.
برخی از عزیزان عذرخواهی کردهاند که بهدلیل شرایط اداره و محل کار، ناچارند در میانهٔ جلسه بروند. از همان ابتدا عرض کردیم که مانعی ندارد. البته از عزیزانی که پای ثابت جلسه هستند، امتحان میگیریم.
هدیهٔ جلسه: کتاب «بهجتالدعاء»
برای هدیهٔ امروز چند مورد آماده کرده بودم و مردد بودم کدام را تقدیم کنم. به روشی که معمولاً برای استشاره ـ نه استخاره ـ از آن استفاده میکنیم و آن را از مرحوم حضرت آیتالله حاجآقا مرتضی تهرانی فرا گرفتهایم، متوجه شدم که باید این هدیه را امروز تقدیم کنم.
کتابی که در دست من است، کتاب «بهجتالدعاء» است؛ مجموعهای بسیار خوب و شیرین از دعاها، اذکار، نمازها و سورههایی که مورد توصیهٔ آیتالله بهجت بوده است.
در این کتاب ذکری آمده است که احتمالاً آن را بارها شنیدهاید، اما شاید به آن توجه نکرده باشید. مضمون این عمل آن است که انسان، بدون آنکه دائماً با زبان ذکر بگوید، از صبح تا شب در شمار ذاکران قرار گیرد.
این کاری است که از امام سجاد علیهالسلام نقل شده و آیتالله بهجت نیز به آن توصیه کردهاند. امام سجاد علیهالسلام این عمل را از پدران خود نقل میکنند و سلسلهٔ نقل به رسول خدا صلیالله علیه وآله میرسد. از این نقل پیداست که این عمل، سیرهای مهم بوده است.
ذکر هنگام بهدستگرفتن تسبیح
در روایت آمده است که پس از نماز صبح، پیش از آنکه سخن بگوید، تسبیح را به دست میگرفت و میفرمود:
«اللَّهُمَّ إِنِّي أَصْبَحْتُ أُسَبِّحُكَ وَأَحْمَدُكَ وَأُهَلِّلُكَ وَأُكَبِّرُكَ وَأُمَجِّدُكَ، بِعَدَدِ مَا أُدِيرُ بِهِ سُبْحَتِي.»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، صبح کردم در حالی که تو را تسبیح و حمد میکنم، تهلیل و تکبیر و تمجیدت میگویم، به شمار هر بار که تسبیحم را میگردانم.
«أُسَبِّحُكَ» از تسبیح است؛ یعنی تو را تسبیح میگویم. «أَحْمَدُكَ» از حمد است؛ یعنی تو را حمد میکنم. «أُهَلِّلُكَ» از تهلیل است؛ یعنی ذکر «لا إله إلا الله» میگویم. «أُكَبِّرُكَ» از تکبیر است؛ یعنی «الله اکبر» میگویم. «أُمَجِّدُكَ» نیز از مجد و بزرگی است؛ یعنی تو را تمجید میکنم.
عبارت «بِعَدَدِ مَا أُدِيرُ بِهِ سُبْحَتِي» یعنی: به تعداد دفعاتی که این تسبیح را میگردانم، من تسبیحگوی تو، حمدگوی تو، تهلیلگوی تو، تکبیرگوی تو و تمجیدگوی تو هستم.
پس از گفتن این جمله، تسبیح را در دست میگرفت و آن را میگرداند و در همان حال، هرچه میخواست سخن میگفت، بیآنکه با زبان مشغول تسبیح باشد. بااینحال، آن ذکر برای او محسوب میشد.
این وضع تا هنگام رفتن به بستر ادامه داشت. هنگامی که به بستر میرفت، دوباره همان ذکر را تکرار میکرد و تسبیح را زیر سر خود میگذاشت تا صبح؛ و این ذکر از آن وقت تا وقت دیگر برای او محسوب میشد.
روایت امام سجاد علیهالسلام در مجلس یزید
در نقلی آمده است که هنگامی که امام سجاد علیهالسلام را در حال اسارت نزد یزید ـ لعنةالله علیه ـ بردند، حضرت تسبیح کوچکی در دست داشتند و در حالی که با او سخن میگفتند، تسبیح را با انگشتان خود میگرداندند.
یزید اعتراض کرد که من با تو سخن میگویم و تو پاسخ میدهی، اما در همان حال تسبیحی در دست داری و آن را میگردانی؛ این کار چگونه درست است؟
امام سجاد علیهالسلام توضیح دادند که این عمل را از جد خود آموختهاند: پس از نماز صبح، پیش از سخن گفتن، همان ذکر را میگفتند، سپس تسبیح را در دست میگرداندند و در عین حال به کارها و سخنان خود میپرداختند؛ و هنگام خواب نیز همان ذکر را تکرار میکردند و تسبیح را زیر سر میگذاشتند. حضرت فرمودند که من نیز این کار را به اقتدای جدم انجام میدهم.
انسان باید زیرک و زرنگ باشد. برای بسیاری از ما نماز شب قضا شده است. بحث «خِلفهگیری» را در جلسهای دیگر مطرح کردیم و آیهٔ مربوط به آن را نیز خواندیم؛ این دستور اول از حضرت استاد بود. اینها از زیرکیهای مؤمن است.
این عمل نیز یکی از همان راههاست: انسان آن ذکر را در آغاز میگوید و سپس در طول روز، بدون آنکه دائماً با زبان ذکر بگوید، تسبیح را در دست میگرداند و آن ذکر برای او محسوب میشود.
این هدیهٔ امروز ما بود.
بازگشت به اصول معرفت نفس
میخواستم جلسهٔ امروز بیش از یک ساعت طول نکشد. یک اصل از اصول ما باقی مانده است: اصل هفتادوششم. این اصل، اولاً بحث فراوانی دارد و ثانیاً دوستان پیشنهاد دادهاند که امروز خلاصهای از آنچه در این مجموعه جلسات آموختهایم بیان شود. این جمعبندی را، با عنایت حضرت حق، بر اساس فرمایشهای خود حضرت استاد عرض میکنم.
اصل هفتادوششم: نور اسفهبد
«نور اسفهبد» را پیشتر توضیح دادیم. اصطلاح اسفهبد در حکمت اشراق مطرح است و مقصود از آن، نفس و نورانیت نفس است.
پس نور اسفهبد، همان نفس ناطقه است.
مقام فوقِ تجرد و نفی حدّ یقف
مقام نفس، فوقِ تجرد است. حضرت استاد در این اصل میخواهند همین معنا را توضیح دهند؛ یعنی نفس انسانی را مقام معلوم و حدّ یقف نیست. حدّ توقف ندارد و در سیر وجودی خود به مرتبهای نمیرسد که گفته شود از آن پس امکان بالاتر رفتن برایش وجود ندارد.
در اینجا باید میان وحدت عددی و وحدت صمدی نیز تفکیک کنیم.
وحدت عددی و وحدت صمدی
گاهی تصور ما این است که یک زمین داریم، یک آسمان داریم، انسانهایی هستند، بهشت و جهنم و دنیا و آخرتی هستند و در کنار همهٔ اینها، یک خدا نیز در بالای آسمانها قرار دارد و عالم را تدبیر میکند؛ مانند آهنربایی که آهن را جذب میکند. خود حضرت استاد نیز در توضیح این معنا مثال آهنربا را به کار میبرند.
این تصور، وحدت عددی است: یک آسمان، یک زمین، یک انسان، یک بهشت، یک جهنم، یک دنیا، یک آخرت و در کنار همهٔ اینها یک خدا. چنین برداشتی از توحید، توحید صمدی نیست و به شرک میانجامد.
اما توحید صمدی میگوید یک وجود واحد است و همهٔ عوالم هستی، اطوار وجودی او، شئون او، آیات او، مجالی او و کلمات وجودی اویند. سخن از این نیست که موجودات مستقل در یک سو باشند و خداوند نیز بهعنوان موجودی دیگر در کنار آنها قرار گیرد؛ سخن از یک وجود واحد است.
این بحث را باید در درس نخست معرفت نفس بهطور جدی پی گرفت. آن جلسه از جلسات بسیار اساسی است؛ زیرا اگر کسی متن و مبنای درس اول را بهدرستی دریافت نکند، در فهم ادامهٔ این سلسلهدرسها نیز با مشکل روبهرو خواهد شد.
پیش از آغاز آن درس، یک جلسه دربارهٔ تفاوت تفسیر آفاقی و انفسی خواهیم داشت و جلسهای نیز به امتحان اختصاص پیدا میکند؛ پس از آن، انشاءالله وارد متن اصلی درس معرفت نفس میشویم.
جدیت در تحصیل معارف
من در مسئلهٔ درس سختگیرم. یادم میآید یکی از دانشآموزانم در هنرستان، که بعدها از تولیدکنندگان بزرگ کفش کشور شد، در سالهای تحصیلش شاگرد من بود. امروز بحمدالله جوان موفق و بسیار محبّ امام حسین علیهالسلام است و در راه حضرت نیز اهل خرجکردن و خدمت است. اگر کسی گذشتهٔ او را میدید، شاید باور نمیکرد که روزی به چنین نقطهای برسد.
در آن زمان، من معلم عربی آنها بودم. روز امتحان، بعضی از دانشآموزان میخواستند از یکدیگر تقلب کنند، اما من اجازه ندادم. هرچه تلاش کردند، موفق نشدند. این موضوع آنقدر در ذهن او مانده بود که سالها بعد نیز هرجا مرا میدید، یادآوری میکرد که من همان معلمی هستم که اجازه نداده بود آنها تقلب کنند و در نتیجه بعضی از آنان افتاده بودند.
علت نقل این خاطره این است که در معارف باید جدی بود. گاهی برخی عزیزان سؤالاتی مطرح میکنند که پاسخ آنها بارها در طول همین سیر بحث گفته شده است. مسئله این نیست که سؤال پرسیده نشود؛ اتفاقاً باید هرچه ممکن است سؤال کرد. اما اگر مطلبی چندین بار بیان شده، شایسته است با دقت بیشتری دنبال شود. اگر کسی مطلب را نفهمیده است، مسئله متفاوت است؛ میتواند بگوید این نکته را شنیدهام اما متوجه نشدهام و دوباره توضیح داده شود.
این راه را باید جدی گرفت. راه آسانی نیست؛ این طریق، استخوان میشکند. نمیشود بدون تحمل زحمت و دقت، این معارف را بهدرستی دریافت کرد.
اصل هفتادوششم؛ تجرد عقلی و فوقِ طور عقل
اصل هفتادوششم دو بحث را مطرح میکند:
تجرد عقلی
فوقِ تجرد عقلی و فوقِ طور عقل
در تجرد عقلی، حدود و مراتب معین وجود دارد؛ اما در نفس انسان قابلیت سیر بینهایت و نامحدود در مراتب علم و وجود وجود دارد.
این جمله، اصل مطلب را بهخوبی باز میکند:
در تجرد عقلی، حدود و مراتب معین وجود دارد؛ ولی نفس انسان قابلیت سیر بینهایت و نامحدود در مراتب علم و وجود را داراست.
اینکه میگوییم در مرتبهٔ عقل حدّ معین وجود دارد، یعنی عقل بینهایت نیست؛ نمیتوان گفت هیچ انتهایی برای مرتبهٔ عقلی وجود ندارد. عقل، اگرچه فوقِ طور مثال است و تجرد آن تام است، اما مرتبهای معین دارد.
تفاوت تجرد در عالم مثال و عالم عقل
مرتبهٔ مثال، تجرد کامل و تام ندارد. عالم مثال از جهتی به عالم ماده شبیه است و از جهتی به عالم عقل.
صور و اشکالی که در مرتبهٔ مثالی، در قوهٔ خیال یا در خواب مشاهده میشوند، غالباً به صورت همان چیزهایی ظهور میکنند که انسان در دنیا با آنها محشور بوده است. از این جهت، عالم مثال شباهتی با عالم دنیا و ماده دارد.
پیشتر دربارهٔ برزخ دو تعبیر کلیدی عرض کردیم: برزخ حائلِ شامل است.
برزخ حائل است؛ یعنی میان دو مرتبه قرار دارد، مانند پرده و واسطهای میان آن دو. در عین حال شامل است؛ یعنی خصوصیات مرتبهٔ پایینتر و مرتبهٔ بالاتر را، هر دو، به نحوی در خود دارد.
بنابراین عالم مثال از یک سو مشابهتی با عالم ماده دارد و از سوی دیگر، به عالم عقل نزدیک است.
اما عالم عقل، عالم مفارقات است و از ماده مفارق و فارغ است؛ ازاینرو تجرد آن را تجرد تام مینامند.
بااینحال، تامبودن تجرد عقل به معنای نامحدودبودن آن نیست. عقل مرتبه و حد دارد. همین نکته در اصل هفتادوششم بسیار اهمیت دارد، خصوصاً در بحث سیر و سلوک؛ زیرا گاهی تصور میشود هرچه عقلانی است، دیگر هیچ مرتبهای فوق آن وجود ندارد، در حالی که سخن این اصل دقیقاً ناظر به عبور از همین تصور است.
عقل؛ گوهر مقدسِ وجود انسان
برخی در مسیر معرفت، صرفاً به عقل اکتفا میکنند. عقل مقدس است؛ بلکه از مقدسترین مخلوقات الهی است. خودِ عقل فاسد نمیشود. ممکن است حجابی روی آن را بگیرد، اما خود عقل، گوهر گرانبهای وجود انسان است. جنس عقل علوی و ولوی است؛ خباثتبردار نیست و یکپارچه نور است.
مراتب پایینتر از عقل ممکن است آلوده، مشوش و مشوب شوند. اگر گفته میشود عقل به وهم مشوب شده است، معنایش این نیست که خود عقل ـ العیاذ بالله ـ خبیث و فاسد شده؛ بلکه یعنی حجاب وهم، عقل را فرا گرفته و آن را در بند کرده است.
اما مطالبی وجود دارد که عقل و برهان به آنها پاسخ نمیدهند. این کلاس، کلاس برهان، فلسفه و حکمت است؛ ولی وقتی برهان به جایی میرسد که دیگر پاسخگو نیست، باید به فوقِ طور عقل رفت.
این مرتبه را به یک معنا قلب و به یک معنا نفس میگویند؛ مقصود، نفس ناطقه است، نه نفس امّاره. همان گوهر گرانبهای وجود و حقیقت ذات انسان است که دیگر حدّ یقف ندارد. این مرتبه، فوق طور عقل و بیانتهاست.
چرا نفس انسانی حدّ یقف ندارد؟
چندین بار عرض کردیم که انسان تنها موجودی است که از حیث افعال، صفات، اسماء و ذات، به وزان حق آفریده شده است. حقتعالی انتها ندارد؛ ازاینرو نفس انسانی نیز، به جهت اتصال خود به دریای لایتناهی وجود، در مسیر کمال حدّ یقف ندارد.
در روایتی از امام صادق علیهالسلام آمده است:
«إِنَّ رُوحَ الْمُؤْمِنِ لَأَشَدُّ اتِّصَالًا بِرُوحِ اللَّهِ مِنِ اتِّصَالِ شُعَاعِ الشَّمْسِ بِهَا.»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): همانا روح مؤمن، پیوندی شدیدتر با روحالله دارد از پیوند شعاع خورشید با خود خورشید.
این همان روایتی است که قبلاً خواندیم. اتصال روح مؤمن به روحالله، از اتصال شعاع خورشید به خورشید شدیدتر است؛ زیرا انسان از طریق مرتبهای از وجود خود با دریای لایتناهی وجود مرتبط است.
کانال وجودی و حقیقت نهایی انسان
پیشتر دربارهٔ این مسئله صحبت کردیم که اگر از انسان بپرسند: «تو کیستی و حقیقت تو چیست؟»، ممکن است ابتدا اطوار و مراتب وجودی خود را بیان کند؛ اما اگر گفته شود هیچیک از این مراتب را نمیپرسیم و سؤال این است که حقیقت خودِ تو چیست، انسان در نهایت از بیان آن عاجز میشود و فقط میتواند بگوید: «همان که هستم؛ آن حقیقتی که منم.»
آن مرتبهٔ نهایی، مجرای اخذ فیض ما از حضرت حق است. در اصطلاحات مختلف، نامهای متفاوتی برای آن به کار بردهاند: برخی آن را سرّ، برخی سرّالسّر و برخی اخفی نامیدهاند.
در هر صورت، روح ما ـ یا دقیقتر بگوییم نفس ما ـ از این مجرای وجودی با حضرت حق مرتبط است. این همان اسم اعظمِ وجودی انسان، اسمی که در او تجلی کرده، و ربّ وجودی اوست.
«سُبْحَانَ رَبِّيَ الْأَعْلَىٰ وَبِحَمْدِهِ.»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): منزّه است پروردگار بلندمرتبهٔ من، و او را میستایم.
تعبیر «رَبِّي» یعنی ربّ من. ربّ وجودی من لزوماً همان ربّ وجودی شما نیست؛ اگرچه در سلسلهٔ طولی، ربّ مطلق، ربّ همهٔ عوالم است:
«ٱلْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ ٱلْعَـٰلَمِينَ» (فاتحه/۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ستایش مخصوص خداوند، پروردگار جهانیان است.
اما من انسان کاملی نیستم که همهٔ اسماء در من تحقق یافته باشد و «الله»، بهعنوان اسم جامع، ربّ وجودی من باشد. هر انسانی به اندازهٔ وجود خود مظهر اسمی از اسماء الهی است. همان اسم در او تجلی کرده است و بهواسطهٔ همان تجلی، وجود و ظهور دارد.
شدت وجودی و ظهور اسماء الهی
برخی انسانها شدت وجودی بیشتری پیدا میکنند و مظهر بیش از یک اسم میشوند؛ بهگونهای که اسماء جمال و جلال، هر دو، در آنان ظهور پیدا میکند:
«أَشِدَّآءُ عَلَى ٱلْكُفَّارِ رُحَمَآءُ بَيْنَهُمْ» (فتح/۲۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): در برابر کافران سخت و استوارند و در میان خود مهرباناند.
هم اسماء جلال در آنان ظهور دارد و هم اسماء جمال.
«ذُو ٱلْجَلَـٰلِ وَٱلْإِكْرَامِ» (الرحمن/۲۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): صاحب جلال و اکرام.
جلال به اسماء جلال اشاره دارد و اکرام، به اسماء جمال.
در دعا نیز آمده است:
«يَا بَاسِطَ الْيَدَيْنِ بِالْعَطِيَّةِ.»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای آنکه دو دستِ عطا و بخشش را گشودهای.
برخی نیز در اثر اشتداد وجودی، سعهٔ وجودی و انبساط و شرح صدر پیدا میکنند و چنان رشد میکنند که محل ظهور چندین اسم میشوند. انبیا چنیناند؛ یعنی هر یک مظهر اسماء متعددی هستند.
اما پیامبر اکرم صلیالله علیه وآله مظهر تمام اسماء است؛ ازاینرو ربّ پیامبر، «الله» است؛ یعنی همان اسم جامع.
بازگشت به «ربّ» و نهایت قوس صعود
قرآن میفرماید:
«إِنَّ إِلَىٰ رَبِّكَ ٱلرُّجْعَىٰٓ» (علق/۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): همانا بازگشت به سوی پروردگار توست.
و نیز:
«وَأَنَّ إِلَىٰ رَبِّكَ ٱلْمُنتَهَىٰ» (نجم/۴۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و اینکه نهایت و پایان به سوی پروردگار توست.
«ربّ تو» همان منتهاست. این تعبیرهای قرآن است.
همچنین:
«إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّآ إِلَيْهِ رَٰجِعُونَ» (بقره/۱۵۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ما از آنِ خداییم و به سوی او بازمیگردیم.
همه به آن سو میروند؛ اما وصول به مرتبهٔ «الله» مربوط به ذوات معصومین علیهمالسلام است. آنان به اصلِ الحاق و شفاعت، ما را با خود همراه میکنند؛ یعنی دست انسان را میگیرند و معیت با خود را به او میبخشند.
از امام رضا علیهالسلام نیز تعبیر «مَعَنا في دَرَجاتِنا» نقل شده است.
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): با ما در درجات ما خواهد بود.
این مطالب، خلاصهای از چند جلسهٔ گذشته است. برای اینکه معنای این سخنان، بهویژه در قوس صعود، بهدرستی جا بیفتد، باید مجموعهٔ بحثهای پیشین را کنار یکدیگر قرار داد. این همان بحث فوقِ طور عقل است.
اسم اعظمِ وجودی و حِصّهٔ وجودی
انسان باید ربّ وجودی خود را پیدا کند. این ربّ، یکی از اسماء حق است که در وجود او ظهور کرده است.
بهصورت کلی، از آن با تعبیرهایی مانند اسم اعظمِ وجودی هر شخص، حِصّهٔ وجودی ـ با «حاء» ـ، کانال وجودی و جدول وجودی یاد میشود. این اصطلاحات را پیشتر در اصول خواندیم.
اما چگونه میتوان به آن رسید؟
یکی از راههایی که پیشتر از حضرت استاد نقل کردیم، رسیدن به زبان حال و عین ثابت انسان است. در همین زمینه بر مداومت بر ذکری تأکید شده بود:
«يَا غَنِيُّ، يَا مُغْنِي.»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای بینیاز، ای بینیازکننده.
حشر و انس با این ذکر، یکی از راههایی است که برای نزدیکشدن به آن زبان حال بیان شده است.
شناخت اسم اعظم در هنگام انقطاع
حضرت استاد برای توضیح این معنا مثالی نقل میکردند: شخصی از امام صادق علیهالسلام دربارهٔ اسم اعظم پرسید. در آن نقل، برای اینکه حقیقت مسئله برای آن شخص آشکار شود، او را در موقعیتی قرار دادند که از همهٔ اسباب ظاهری قطع امید کند.
او در آب عمیقی گرفتار شد و گمان میکرد اطرافیان یا دیگران او را نجات خواهند داد. هر بار که دستوپا میزد، چشم امیدش به شخصی بود؛ اما هنگامی که از همه قطع امید کرد و دریافت که هیچکس جز خدا نمیتواند او را نجات دهد، در همان حال حضرت حق را با این نام خواند:
«يَا حَيُّ، يَا قَيُّومُ.»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای زندهٔ جاودان، ای برپادارنده و نگاهدارندهٔ همهٔ موجودات.
پس از آن، او را از آب بیرون آوردند و به او فهماندند که در آن لحظه، هنگامی که همهٔ تکیهگاههای ظاهری از میان رفت، زبان حال و حقیقت وجودش بیاختیار همان اسمی را خواند که با آن سنخیت داشت.
انسان، طوری از اطوار آن اسم است؛ اما این بدان معنا نیست که تمام حقیقت آن اسم در او پیاده شده باشد. اسم الهی به اندازهٔ سعهٔ وجودی هر شخص در او ظهور میکند. بنابراین ظهور اسم در انسان، متناسب با مرتبه و ظرفیت وجودی اوست.
فوقِ طور عقل؛ از فکر تا ذکر
اهلبیت علیهمالسلام واسطهٔ فیض هستند، اما مقصود از «اسم اعظمِ وجودی» صرفاً نامهای اهلبیت علیهمالسلام نیست. برای شناخت این حقیقت، راههای دیگری نیز وجود دارد. در خاطرهای که پیشتر از تجربهٔ خودم در دریا عرض کردم، در آن وضعیت خاص، خودم دریافتم که چه باید بگویم. گاهی چنین موقعیتی باید برای انسان پیش بیاید تا این حقیقت را در وجود خود بیابد.
این همان بحث فوقِ طور عقل است.
اگر کسی در مباحث پیچیده مطلبی را نفهمید، نباید عقل خود را تعطیل کند. خداوند عقل را برای چه به انسان داده است؟ اگر مطلبی را نفهمیدی، تلاش کن، توسل کن، ورزش فکری داشته باش، از چند عالم بپرس، کتاب بخوان و مسئله را دنبال کن تا برایت روشن شود.
اگر پس از طی این مسیر معلوم شد که موضوع اساساً از سنخ اموری نیست که عقل بتواند به حقیقت آن برسد، آنگاه باید دانست که فهم آن مربوط به فوقِ طور عقل است. آنجا دیگر سخن از مرتبهٔ اتصال به حضرت حق است.
تا اینجا مرحلهٔ فکر است؛ پس از آن، نوبت ذکر میرسد. اما اگر فکر نباشد، انسان به ذکر حقیقی نیز نمیرسد.
ذکر و فکر در سیر سالک
در اصل سیوپنجم از کتاب شریف هزار و یک نکته و نیز در بحث عقل عملی و سیر و سلوک علامه طباطبایی عرض کردیم که مرکب راهوار سالک ارضی، ذکر است و بُراق سالک سماوی، فکر.
فکر انسان را بالا میبرد؛ البته فکری که واقعاً فکر باشد، نه وهم و خیال. فکر باید به نفس حرکت بدهد؛ یعنی اسماءالله در انسان پیاده شود و انسان حقایق را بچشد و بفهمد. هر اندازه که حقایق را میچشد و ادراک میکند، رشد میکند و بالا میرود.
فکر، انسان را تا مرتبهٔ عقل پیش میبرد. عقل کمک میکند حقیقت مطلب و کلیت آن بهدرستی فهمیده شود. اما اگر مسئلهای مربوط به فوقِ طور عقل باشد، دیگر در آنجا ذکر باید به داد انسان برسد.
بااینحال، چه چیزی انسان را تا مرحلهٔ ذکر رسانده است؟ فکر.
آنجا که حضرت استاد میفرمایند «مرکب سالکان ارضی ذکر است»، مقصود، ذکر در مرتبهای است که هنوز با فکر تعالی پیدا نکرده است. اما ذکری که بهواسطهٔ فکر تعالی یافته، اصل کار است و به آن عرفان میگوییم.
بنابراین:
مرتبهٔ عقل، برهان است.
فوقِ طور عقل، عرفان است.
و قرآن، جامع همهٔ این مراتب است.
قرآن؛ جامع علم و معرفت
قرآن همهٔ این حقایق را در خود دارد:
«وَلَا رَطْبٍ وَلَا يَابِسٍ إِلَّا فِي كِتَابٍ مُبِينٍ» (انعام/۵۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و هیچ تر و خشکی نیست مگر اینکه در کتابی روشن ثبت است. Quran.com +1
از عبدالله بن مسعود نیز نقل شده است:
«مَنْ أَرَادَ عِلْمَ الْأَوَّلِينَ وَالْآخِرِينَ فَلْيُثَوِّرِ الْقُرْآنَ.»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هرکس علم اولین و آخرین را میخواهد، باید قرآن را بکاود و ژرف در آن جستوجو کند. الموسوعة القرآنية +1
یعنی قرآن را باید کاوید و زیرورو کرد. علم اولین و آخرین در آن است. علم عرفان میخواهی، در قرآن است؛ علم فلسفه و برهان میخواهی، در قرآن است.
حضرت استاد رسالهای با عنوان «قرآن و عرفان و برهان از هم جدایی ندارند» دارند که رسالهای بسیار خوب، هرچند نسبتاً سنگین است و باید در ادامهٔ مسیر آن را مطالعه کرد.
وحدت قرآن، برهان و عرفان
قرآن و برهان و عرفان سه حقیقت جدا از یکدیگر نیستند؛ اینها یک حقیقتاند.
انسان را در نظر بگیرید. هر شخص یک حقیقت بیش نیست و دو شخصیت مستقل ندارد، اما همان وجود واحد، اطوار و مراتب گوناگون دارد. یک مرتبهٔ او عقل است و مرتبهای دیگر قلب است که فوقِ طور عقل قرار دارد؛ بااینحال، همهٔ اینها مراتب یک وجود واحدند.
قرآن نیز یک وجود و حقیقت واحد است، اما در آن هم عرفان وجود دارد و هم برهان.
حضرت استاد در شرح اسفار تعبیر بسیار مهمی دارند: برهان مقدس عین عرفان و عین کشف است. مقصود از برهان مقدس، برهانی است که از شائبهٔ وهم و خیال خالی و حقیقتاً عقلی باشد.
چنین برهانی، با آنکه دلالت عقلی دارد، انسان را به وادی عرفان میبرد و به فوقِ طور عقل میرساند.
محالبودن عبور از عقل با تعطیلکردن عقل
اینجا اصل «تفرّع محال است» بسیار به کار ما میآید. کسی که عقل خود را تعطیل کرده است، چگونه میتواند به نظام اقدس وجود خود، به قلب، به لاهوت و به مرتبهٔ فوقِ طور عقل و عرفان دسترسی پیدا کند؟
تفرع محال است. نمیشود انسان از مرتبهٔ مثال یکباره بپرد و به مرتبهٔ مافوق عقل برسد. باید از عقل عبور کرد، نه اینکه عقل را حذف کرد. به همین دلیل باید در پی برهان بود.
اگر عقل و برهان را تعطیل کنیم، نام آن عرفان نیست.
این نکته در سیر و سلوک بسیار مهم است. برخی تصور میکنند رسیدن به فوقِ طور عقل یعنی کنارگذاشتن عقل؛ گمان میکنند میتوان بدون عقل و با تعطیلکردن آن به عرفان رسید و میگویند: «ما حقیقت را چشیدهایم؛ درسخواندن و بحث عقلی انسان را از راه دور میکند.»
این همان خطایی است که زمینهٔ بسیاری از عرفانهای کاذب را فراهم میکند. بعضی جریانهای موسوم به عرفان نیز بر همین مبنا شکل گرفتهاند؛ یعنی بهجای عبور صحیح از عقل، عقل و برهان را کنار میگذارند.
حال آنکه این اصل شاخههای بسیار زیادی در زندگی سلوکی انسان دارد. حتی ممکن است فردی کاملاً مذهبی، اهل ذکر و تسبیح و سجاده باشد، اما چون همین اصل را نمیداند، در مسیر خود دچار انحراف شود.
خاطرهای از یک جوان اهل هیئت
بارها از تجربهای در سفر اربعین سخن گفتهام. افرادی را دیدهام که حقیقتاً عاشق اهلبیت علیهمالسلام، باصفا و اهل محبتاند.
یکی از همین جوانان هیئت، روزی به دست گروه عبدالمالک ریگی گرفتار شده بود. او را به درخت بسته و چند روز بدون آب و غذا نگه داشته و شکنجه کرده بودند. از او خواسته بودند در آن وضعیت و با دستهای بسته نماز بخواند و فشارهای بسیار سنگینی بر او وارد کرده بودند. دو نفر در آن وضعیت گرفتار بودند؛ یکی نماز را به همان صورت خواند و آزاد شد، اما این جوان نپذیرفت. سرانجام، بحمدالله نیروهای اطلاعات او را نجات دادند.
در همان دوران، ما در هیئت یا زهرا سلاماللهعلیها حدود هشت ماه سحرخوانی داشتیم. هر سحر بچهها جمع میشدند؛ سحرخوانی میکردیم، سپس نماز صبح را به جماعت میخواندیم و بعد از نماز نیز صحبت داشتیم.
هیچگاه ماههای پایانی آن دوره را فراموش نمیکنم. هنگام نماز صبح، حال عجیبی بر جمع حاکم شده بود. از خود من تا بسیاری از حاضران در نماز گریه میکردیم و صدای گریه بلند میشد. گاهی کسی تا پایان نماز خود را نگه میداشت و پس از نماز از شدت حال و دلتنگی گریهاش شدت میگرفت.
اینها اثر هشت ماه سحر بود.
در همان ایام، سحرها روضه نیز میخواندیم. همسر همان جوان در بخش خواهران هیئت بسیار گریه میکرد. بعداً متوجه شدم که همسرش در اسارت است. در آن سحرها برای آزادی او بسیار دعا کردیم.
او چنین انسان باصفا، اهل محبت و دلباختهٔ اهلبیت علیهمالسلام بود؛ اما صرف محبت و حال معنوی، جای عقل و معرفت را نمیگیرد.
ضرورت حفظ عقل در مسیر معرفت
در یکی از سفرهای اربعین، کتاب کلمات مکنونه مرحوم ملا محسن فیض کاشانی در دستم بود و در هر ایستگاهی که مینشستیم، بخشهایی از آن را برای دوستان میخواندم. یکی از همان جوانان بسیار خوب، باصفا و اهلبیتدوست، به من گفت: «شنیدهام این کتابها در نهایت آدم را دیوانه میکند.»
با او صحبت کردم و گفتم چنین نیست و این سخنی که به شما گفتهاند، اشتباه است.
این را عرض میکنم تا بدانید حتی انسانهایی در این تراز از صفا و محبت نیز ممکن است در این مسائل به اشتباه بیفتند. محبت و صفای باطن، بهتنهایی انسان را از خطای فکری مصون نمیکند.
از طرف دیگر، باید مراقب یک آسیب دیگر نیز بود: انسان نباید بهگونهای عادت کند که دیگر سخن هیچ عالمی را نشنود و فقط به یک شخص یا یک منبر خاص وابسته شود. مثلاً پسر خود من گاهی میگوید: «من دیگر هیچکس را قبول ندارم؛ فقط علامه حسنزاده، رهبر و شما.» به او میگویم این روش نیز صحیح نیست. این نوع عادتکردن میتواند خطرناک باشد و باید مراقب آن بود.
با توضیح اصل هفتادوششم، بحمدالله اصولی که در این دوره بنا بود مطرح شود به پایان رسید.
جمعبندی اصول بر اساس رسالهٔ قضا و قدر علامه دهدار
مدتی است نشانهای میان صفحات کتاب هزار و یک نکته گذاشتهام تا در فرصت مناسب این بخش را بخوانم. بسیاری از نشانههایی را که در طول این ماهها میان صفحات کتاب گذاشته بودم، در جلسات مختلف مطرح کردم؛ اما این بخش باقی مانده بود، زیرا اهمیت ویژهای دارد.
این مطلب را میتوان خلاصهای مندمج از بسیاری از اصولی دانست که تاکنون خواندهایم. حضرت استاد در نکتهٔ ۶۵۷ کتاب هزار و یک نکته، بیانی از عالم جلیل محمد دهدار در رسالهٔ قضا و قدر نقل میکنند. تمام نکته را نمیخوانم؛ بخشی را که متناسب با بحث ماست مطرح میکنم.
حضرت استاد میفرمایند که عالم جلیل محمد دهدار در رسالهٔ قضا و قدر، در بیان امور نهم و دهم و یازدهم، بیانی رسا دارد. از جمله میگوید:
«از جمله ضروریات دانستن این است که هر فعلی و عملی صورتی دارد در عالم برزخ که آن فعل در آن صورت بر فاعلش ظاهر میشود.»
هر فعلی، چه حسنه باشد و چه ـ خدای ناکرده ـ سیئه، در عالم برزخ صورتی دارد و انسان با همان صورت محشور میشود.
پس از انتقال انسان به عالم برزخ، همان عمل با صورت برزخی خود برای او ظاهر میشود.
تجسّم اعمال؛ جزا چیزی جدا از عمل نیست
در بیان این حقیقت گفته شده است:
«إِنَّمَا هِيَ أَعْمَالُكُمْ تُرَدُّ إِلَيْكُمْ.»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): اینها همان اعمال خود شماست که به سوی شما بازگردانده میشود.
آنچه انسان در آن عالم میبیند، همان اعمال خودش است که به سوی او بازگشته است. به تعبیری، خود انسان اعمالش میشود و اعمال او، خود او میشوند.
قرآن کریم نیز میفرماید:
«جَزَاءً بِمَا كَانُوا يَعْمَلُونَ» (واقعه/۲۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پاداشی در برابر آنچه انجام میدادند.
این تعبیر نشان میدهد که جزا با همان اعمالی که انسان انجام داده است ارتباط مستقیم دارد. از همینجا آن اصل مهم به دست میآید که:
جزا، چه از نوع عقاب باشد و چه از نوع پاداش و ثواب، نفسِ عمل است.
جزا چیزی جدا از عمل نیست؛ اینگونه نیست که انسان عملی انجام دهد و سپس چیزی کاملاً بیگانه با آن عمل، مانند جایزهای جداگانه، به او بدهند. همان عمل، جزای انسان میشود.
خودِ توفیق عبادت، بخشی از جزاست
گاهی انسان میگوید: ما اینهمه در این وادی آمدیم، حرم رفتیم، در مجالس معرفتی و هیئت و روضه شرکت کردیم؛ پس نتیجهٔ آن چه شد؟
این سؤال گاهی از این غفلت ناشی میشود که هنوز نفهمیدهایم جزا نفس عمل است. همین که به انسان اذن دادهاند به محضر امام معصوم علیهالسلام برود، در مجلس علم و معرفت و حکمت بنشیند، در جلسهٔ ذکر آلالله و روضه حضور پیدا کند، خودِ این توفیق، عین جزا و پاداش است. دارند جزای انسان را همانجا به او میدهند.
بسیاری اصلاً چنین اجازه و توفیقی پیدا نمیکنند. موانع گوناگون برایشان پیش میآید و نمیتوانند در چنین مجالسی حاضر شوند.
واقعاً چند نفر در پی معرفتاند؟ بسیاری، دین را در مرتبهٔ وهم و خیال دنبال میکنند. افراد کمتری دین را عقلانی پی میگیرند و بسیار نادرند کسانی که دین را در مرتبهٔ فوقِ طور عقل، یعنی به نحو شهود و عرفان، دنبال میکنند.
هرچه مراتب بالاتر میرود، افراد بیشتری از این غربال فرو میریزند و تعداد باقیماندگان کمتر میشود.
مراتب حقیقی در سپاه امام عصر عجلاللهتعالیفرجه
یکی از دوستان بسیار باصفای ما، که اهل اشک و محبت خداست، روزی با حال عجیبی از خدا سخن میگفت و گریه میکرد. میگفت: «خدایا، مرا از خودت جدا نکن؛ خودت را از من نگیر؛ من فقط تو را میخواهم.»
این حال بسیار شیرین و ارزشمند است. بعد میگفت: «فقط میخواهم از سرداران لشکر امام زمان عجلاللهتعالیفرجه باشم.»
اما اگر حضرت تشریف بیاورند، چه کسانی درجهٔ سرداری میگیرند؟ آیا کسی که هنوز در وهم و خیال خود گرفتار است، میتواند صاحب چنین مرتبهای شود؟ حتی معلوم نیست چنین شخصی بتواند سرباز حقیقی حضرت باشد.
کسی که هنوز فقط در حوزهٔ عقل باقی مانده و به مرتبهٔ شهود و عرفان نرسیده است، باید بالاتر برود. برای دریافت درجهای مافوق، باید خود نیز به مرتبهای مافوق رسیده باشد.
میزان ارزش انسانها در منطق نبوی
در ماجرای شهدای اُحد، رسول خدا صلیاللهعلیهوآله هنگامی که دو شهید را در یک قبر قرار میدادند، دربارهٔ میزان بهرهٔ آنان از قرآن سؤال میکردند:
«أَيُّهُمَا أَكْثَرُ أَخْذًا لِلْقُرْآنِ؟»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): کدامیک بهره و آشنایی بیشتری با قرآن دارد؟
و آنکس را که بهرهٔ بیشتری از قرآن داشت، در لحد مقدم میداشتند.
این بسیار عجیب و آموزنده است. ملاک تقدم، حقیقت و مرتبهٔ وجودی انسان است.
در کربلا نیز شهدای کربلا در پایین پای امام حسین علیهالسلام قرار دارند. اگرچه شکل فعلی ضریحها ممکن است چنین به نظر برساند که بخشی از مزار شهدا جلوتر از مرقد حضرت است، نباید چنین برداشت کرد که شهدایی بالاتر از موضع امام حسین علیهالسلام دفن شدهاند. همه در نسبت با حضرت، در مرتبهٔ پایینپا قرار دارند.
این امور بر اساس اصول و مراتب حقیقی است، هرچند ما همیشه آن اصول را نمیشناسیم.
همچنین در نقلی آمده است که در جریان جنگ، رسول خدا صلیاللهعلیهوآله پرچم را از فردی مسنتر گرفتند و به جوانی سپردند که بهرهٔ بیشتری از قرآن داشت.
یعنی ارزشها در آن نظام بر اساس حقیقت سنجیده میشوند؛ نه بر اساس اینکه کسی پسرخاله یا پسرعمهٔ ماست، ثروتمندتر است یا مدرک تحصیلی بالاتری دارد. این اعتبارات در آنجا ملاک نیست.
ملاک، حقیقتِ وجود انسان است؛ همان مراتبی که در این مباحث از آنها سخن میگوییم. انسان باید ببیند حقیقتاً «من چه هستم؟» و به چه مرتبهای از وجود رسیدهام.
ادامهٔ بیان علامه دهدار
مرحوم دهدار در ادامه میفرماید:
«و نیز باید دانست که علم انسان، مشخص...»
علم و عمل؛ سازندگان حقیقت انسان
علم انسان، مشخّصِ روح او و عمل انسان، مشخّصِ بدن او در نشئهٔ اخروی است. این مطلب یکی از اصولی بود که پیشتر نیز دربارهاش بحث کردیم.
در آن نشئه، علم انسان باطن او و عملش ظاهر او میشود. مرحوم دهدار میفرماید:
«پس هر که به صورت علم و عمل در نشئهٔ اخروی برانگیخته میشود، چنانچه در اخبار و آثار وارد است، به سبب خصوصیت خود که او آن است، هر جا که باشد.»
انسان هر جا باشد، همان است که حقیقتاً هست. در این دنیا ممکن است ادعاهای فراوانی داشته باشیم؛ اما آنجا ادعا مطرح نیست. آنجا انسان همان چیزی است که حقیقتاً شده است.
حقیقت تو چیست؟ علم و عمل تو. علمت باطن تو و عملت ظاهر توست. آن عالم بر اساس حقیقت است، نه بر اساس ادعا.
افکار باطنی نیز در ساختن باطن انسان اثر دارند. اگر این افکار حقیقتاً از سنخ علم باشند، نورند:
«الْعِلْمُ نُورٌ.»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): علم نور است.
حتی اگر انسان هنوز به علمی که آموخته عمل نکرده باشد، آن علم فینفسه نورانیتی دارد؛ اما بدون عمل، رشد چندانی به انسان نمیدهد. اگر فاصلهٔ میان علم و عمل بسیار طولانی شود و انسان پیوسته بداند اما عمل نکند، برکت از وجود او میرود و ممکن است کار به عکس نتیجه دهد.
منظور این نیست که معلومات ظاهری لزوماً از حافظه پاک میشود؛ ممکن است انسان همچنان مطالب فراوانی بداند، اما نور و برکت آن علم از او گرفته شود. در نتیجه، چیزهای زیادی میداند ولی نمیداند چه باید بکند، از کجا شروع کند و چگونه آن دانستهها را در زندگی خود به کار گیرد. در انبوهی از مفروضات و معلومات خود غرق میشود.
ازاینرو، فاصلهانداختن میان علم و عمل خطرناک است. هرچه را آموختی، تا آنجا که میتوانی زودتر به آن عمل کن.
اطوار وجودی انسان
هنوز در ادامهٔ فرمایش مرحوم دهدار هستیم. ایشان در بیان سرّ این مطلب به آیهٔ کریمه اشاره میکند:
«وَقَدْ خَلَقَكُمْ أَطْوَارًا» (نوح/۱۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و حال آنکه شما را در مراحل و اطوار گوناگون آفریده است.
خداوند متعال میفرماید شما را در اطوار مختلف آفریده است. هر حقیقتی در وجود خود اطواری دارد و هر طوری نیز حکم و صورت متناسب با خود را دارد.
مرحوم دهدار برای تقریب مطلب، مثال انگور را مطرح میکند. مثال، مطلب عقلی را به مرتبهای نزدیکتر به خیال تنزل میدهد تا انسان بتواند آن حقیقت را در قالب صورتی محسوستر بفهمد.
مثلاً انگور را هنگامی که در خُم قرار میدهند، در آغاز حالتی پیدا میکند که میجوشد، تلخ و مُسکر میشود و در آن حالت، حکم متناسب با همان طور را دارد. سپس این جوشیدن ادامه پیدا میکند تا سرانجام حالت پیشین از میان میرود، تلخی و اسکار زایل میشود و مثلاً به سرکه تبدیل میگردد؛ آنگاه حکم آن نیز تغییر میکند و حلال و طاهر میشود.
یک حقیقت است، اما اطوار گوناگون پیدا کرده و هر طور، صورت و حکم خاص خود را دارد.
جوشیدن و سوختن در مسیر معرفت
در همین مثالِ جوشیدن نیز نکتهای نهفته است. هرچه این حقایق بیشتر انسان را بسوزانند، درون او را به هم بریزند و او را درگیر کنند، نشانهای است که باید بیشتر در آنها تأمل کند.
اگر این معارف فقط انسان را مغرور کنند، او را جلو بیندازند و به جایی برسانند که احساس کند «من کسی شدهام»، باید به داد خودش برسد.
اما هرچه این حقایق سر انسان را پایینتر بیاورند، او را به دهشت برسانند و چنان درگیرش کنند که در برابر حقیقت حیران بماند و بگوید «چه باید بکنم؟»، آنجا مسئله جدیتر شده است.
انسان به سوز و گداز میافتد و این، نشانهای از حضور است؛ همان حقیقتی که باید به آن برسیم.
نمازی که انسان را نسوزاند، آن نماز مطلوب نیست. سخن حقیقی، علم، معرفت و عرفانی که من و شما را نسوزاند و منبری که آتشی در جان انسان نیفکند، اثر مطلوب خود را نگذاشته است.
استاد حقیقی و فروپاشیِ هندسهٔ ذهنی
در احوال بزرگان اهل معرفت، از جمله بزرگان نجف، این معنا دیده میشود که وقتی در جستوجوی استاد بودند، صرف اینکه عالمی صاحب معلومات فراوان باشد برایشان کافی نبود.
البته ملاکتابیبودن و اتکا به متن و تحقیق، خود ارزش است. قدیم، اهل علم نسبت به این مسئله حساس بودند. کسی که بر کرسی علم و معرفت مینشست، باید معلوم میشد که برای سخنش مطالعه و تحقیق کرده است؛ نه اینکه صرفاً بر محفوظات خود تکیه کند و فیالبداهه هرچه به ذهنش آمد بگوید.
امروز هم در بسیاری از محیطهای علمی میبینید که سخنران یادداشت و نوشته در دست دارد. معنای این کار آن است که برای مخاطب وقت گذاشته، فکر کرده و مطالب خود را تنظیم کرده است. رهبر عزیزمان نیز وقتی سخنرانی میکنند، معمولاً یادداشت و نوشتهای در مقابل خود دارند؛ یعنی برای این سخن وقت صرف شده و برای مخاطب ارزش قائل شدهاند.
اما در جستوجوی استاد سلوک، فقط این مقدار کافی نیست.
در احوال بزرگان نجف و استادانی چون سید احمد کربلایی، سخن از تأثیری فراتر است: استاد حقیقی گاهی چنان فروپاشیای در ساختار درونی و هندسهٔ ذهنی انسان ایجاد میکند که شخص احساس میکند تمام آنچه تاکنون برای خود ساخته بود فرو ریخت؛ احساس بیسوادی محض میکند و میفهمد باید از نو، از فونداسیون، بنای خود را آغاز کند.
این نیز معنایی از همان «سوختن» است.
اگر انسان با مواجهه با چنین حقیقتی بگوید: «این چیست؟ سخت است؛ رهایش کن» و از میدان بیرون برود، در واقع از خودش فرار کرده و به خودش آسیب زده است.
بمان، آتش بگیر و بسوز تا تو را رشد دهند.
بیان حضرت استاد دربارهٔ حقیقت علم و عمل
حضرت استاد در ادامه، مطلب را روشنتر میکنند:
«به بیان واضحتر گویم: علم و عمل عرض نیستند، بلکه دو گوهر انسانسازند؛ چنانکه در علم ادب هر دو از یک باب و از یک مادهاند. نفس انسانی به پذیرفتن علم و عمل، توسع و اشتداد وجودی مییابد و گوهری نورانی میگردد. هر نیکبختی که بهرهٔ او از آنها بیشتر است، به حسب وجود انسانتر است و وزن انسانی او فزونتر است.»
این فرمایش بسیار مهم است. علم و عمل، عوارضی نیستند که صرفاً به انسان اضافه شوند و از حقیقت او جدا بمانند؛ بلکه دو گوهر انسانسازند.
نفس انسان با پذیرفتن علم و عمل، توسعه پیدا میکند و دچار اشتداد وجودی میشود؛ یعنی حقیقت وجودی او شدیدتر و گستردهتر میگردد و به گوهری نورانی تبدیل میشود.
پس هر نیکبختی که بهرهٔ بیشتری از علم و عمل داشته باشد، از حیث وجود، انسانتر است و وزن انسانی او بیشتر است.
انسانیت را با علم و عمل میسنجند، نه صرفاً با ظاهر و ادعا.
حضرت استاد در ادامه میفرمایند:
«علم، سازنده و مشخص روح انسانی، و عمل، سازنده و مشخص بدن انسانی در نشئات اخروی است. و انسان از آن حیث که انسان است، خوراک او علم نافع و عمل صالح است.»
انسان از آن حیث که انسان است، خوراک مخصوص خود را دارد. خوراک حقیقت انسانی با خوراک بدن و مرتبهٔ حیوانی او متفاوت است.
خوراک انسان، علم نافع و عمل صالح است.
خوراک حقیقت انسانی
خوراک انسان چیست؟ انسان، از آن حیث که انسان است، به سبب مرتبهٔ عقلانی خود انسان است؛ پس خوراک او نیز باید متناسب با این مرتبه باشد. افزون بر مرتبهٔ عقل، فوقِ طور عقل نیز در انسان وجود دارد؛ بنابراین خوراک حقیقت انسانی باید متناسب با این مراتب باشد و برهان و عرفان را دربرگیرد.
حضرت استاد میفرمایند:
«انسان از آن حیث که انسان است، خوراک او علم نافع و عمل صالح است.»
اگر میخواهی حقیقت انسانی تو رشد کند و در پیشگاه آلالله علیهمالسلام صورت مثالی و ملکوتی زیبایی پیدا کنی، غذای تو علم نافع و عمل صالح است.
هر علمی نیز چنین اثری ندارد. علمی که منفعتی برای انسان ندارد، غذای حقیقی او نیست. مقصود، علمی است که در ساختن انسان و حرکت وجودی او نقش داشته باشد.
بدنهای انسان در طول نشئات وجودی
حضرت استاد در ادامه میفرمایند که هر کس در نشئات اخروی، به صورت علم و عمل خود برانگیخته میشود؛ زیرا روح، غیر از این بدن عنصری و محسوس است و انسان متناسب با نشئات گوناگون، بدنهایی در طول یکدیگر دارد.
این نیز یکی از اصولی بود که پیشتر خواندیم: بدن دنیایی، بدن برزخی و بدن متناسب با مراتب پس از آن، در طول یکدیگرند. انسان در هر عالمی بدنی متناسب با همان عالم دارد و تفاوت این بدنها به شدت و ضعف، نقص و کمال آنها بازمیگردد.
بنابراین جزا نیز چیزی بیرون از علم و عمل انسان نیست:
جزا، نفسِ علم و عمل و در طول آنهاست.
جزا از حقیقتی که انسان با علم و عمل خود ساخته است جدا نیست.
انسان؛ زرع و زارع و مزرعه و بذر خویش
حضرت استاد میفرمایند:
«و هر کس در تحصیل علم و عمل، زرع و زارع و مزرعه و بذر خود است.»
این تعبیر بسیار عمیق است. در این کشتزار، خود تو همهٔ این مراتبی: خودت زمین کشاورزی هستی، خودت بذر را میکاری، خودت زارع هستی و محصول نیز حقیقت خود توست.
بحث اتحاد عاقل و معقول و اتحاد عالم و معلوم نیز به همین حقیقت بازمیگردد و برای فهم دقیق آن باید مباحث مربوط به این اتحاد را بهصورت مستقل دنبال کرد.
حضرت استاد ادامه میدهند:
«و صورت هر انسان در آخرت، نتیجهٔ عمل و غایت فعل او در دنیاست.»
به همین مناسبت، تعبیر مشهور آمده است:
«الدُّنْيَا مَزْرَعَةُ الْآخِرَةِ.»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): دنیا کشتزار آخرت است.
پس آنچه در آخرت میروید، بذری است که انسان اکنون در وجود خود میکارد.
ریشهٔ درختان آخرت در نفس انسان
حضرت استاد میفرمایند:
ریشهٔ اشجارِ مثمرهٔ آخرت در نفس انسان غرس شده است.
یعنی ریشهٔ آن درختانی که در آخرت ثمر میدهند، همینجا و در نفس خود انسان کاشته شده است.
اینجاست که میتوان به تفسیر انفسیِ تعابیر قرآنی دربارهٔ بهشت توجه کرد:
«جَنَّاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ» (بقره/۲۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): باغهایی که از زیر آنها نهرها جاری است.
پیشتر این سؤال را مطرح کردیم که چرا در تعبیر قرآن، نهرها از زیر درختان و باغهای بهشتی جاریاند. بر اساس این تفسیر انفسی، ریشهٔ درخت بهشتی در نفس توست و آنچه این درخت را سیراب میکند، علم، معرفت و عمل تو است.
اینها حکم آب را برای آن حقیقت دارند.
آبِ ملکوت و حیات علمی
در عالم طبیعت، آب مایهٔ حیات است؛ اما آبی که در این عالم میشناسیم، یک حقیقت مادی است. در ملکوت، این آب مادی مطرح نیست. پس باید دید چه حقیقتی در آن مرتبه، حکم آب و حیات را دارد.
آن حقیقت، علم است.
«الْعِلْمُ نُورٌ.»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): علم نور است.
بنابراین کسی که در آنجا بهرهای از علم حقیقی ندارد، از حیات متناسب با آن عالم نیز بهرهٔ کامل ندارد. همانگونه که در این عالم ممکن است انسانی از حیث اعضا یا قوای بدنی ناقص باشد، در آن عالم نیز ممکن است حیات و قوای وجودی شخص ناقص باشند؛ زیرا در دنیا حقیقت علمی خود را نساخته است.
اما مقصود از علم، هرگونه انباشتن اطلاعات نیست؛ مقصود علم نافع و علم الهی است.
علم الهی یعنی علمی که انسان را متوجه الوهیت نظام هستی کند و بندگی او را تقویت کند. معیار نافعبودن علم نیز همین است که انسان را در مسیر عبودیت و کمال وجودی به پیش ببرد.
ادامهٔ نکتهٔ ۶۵۷
بخشهایی از نکتهٔ ۶۵۷ کتاب هزار و یک نکته باقی ماند. این نکته مطالب بسیار مهمی دارد و ادامهٔ آن را باید مستقلاً مطالعه کرد.
آنچه تا اینجا مطرح شد، مجموعهای از اصولی بود که در طول این جلسات دربارهٔ علم و عمل، تجسم اعمال، نشئات وجودی انسان و ساختن حقیقت اخروی او خواندیم.
شفاعت و ضرورت سنخیت با شفیع
حال با توجه به آنچه فهمیدیم، مسئلهٔ شفاعت معنای دقیقتری پیدا میکند.
فرض کنید کسی با وضعیتی آشفته و حقیقتی ساختهشده از اعمال نادرست از دنیا برود، اما در عین حال ادعا کند: «من محبّ امیرالمؤمنین علیهالسلام بودم؛ من شیعه بودم.»
ممکن است کسی واقعاً نیز محبت امیرالمؤمنین علیهالسلام را در دل داشته باشد، اما در کنار این محبت، خباثتهای فراوانی در علم و عمل خود ایجاد کرده باشد.
آیا شفاعت به این معناست که رسول خدا صلیاللهعلیهوآله بیایند و تمام حقیقتی را که این شخص با علم و عمل خود ساخته است، بیهیچ تحولی نادیده بگیرند؟
در حالی که گفتیم انسان در آن عالم چیزی جز حقیقت ساختهشدهٔ خود نیست. علم و عمل انسان، صورت وجودی او را میسازند.
حضرت استاد برای توضیح این مسئله گاهی از تعبیر «اشترگاوپلنگ» استفاده میکردند؛ یعنی ممکن است اعمال مختلف انسان چنان صور گوناگونی در او ایجاد کرده باشند که بخشی از حقیقتش به صورتی، بخش دیگر به صورتی دیگر و بخشی دیگر به صورت حیوانی متفاوت درآمده باشد. در نتیجه، حقیقتی چندچهره و ناموزون ساخته باشد.
در چنین وضعیتی، مسئله این است که شفاعت چگونه باید تحقق پیدا کند؟
شفاعت؛ «شَفع» شدن و سنخیت وجودی
نباید شفاعت را بهصورتی سطحی تصور کرد؛ گویی انسانی هر حقیقتی که خواست برای خود ساخته است و سپس پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله صرفاً از خداوند میخواهند که همهٔ آن را بدون هیچ سنخیت و تحولی نادیده بگیرد.
چنین تصویری، حقیقت دین و شفاعت را بسیار کوچک میکند.
شفاعت از «شَفع» است؛ یعنی جفتشدن و از حالت فرد بیرونآمدن. انسان باید با شفیع خود سنخیت پیدا کند. اگر هیچ همشکلی، همسنخی و همجنسی وجودی با آلالله علیهمالسلام در انسان ایجاد نشده باشد، حقیقت شفاعت چگونه میتواند در او تحقق یابد؟
محبت اهلبیت علیهمالسلام بسیار عظیم است، اما این محبت باید در علم و عمل انسان ظهور کند و حقیقت او را به سنخ حقیقت آنان نزدیک سازد.
اهلبیت علیهمالسلام دست انسان را میگیرند و انشاءالله در آن عالم نیز دست ما را خواهند گرفت؛ اما این دستگیری در نظامی حقیقی و بر اساس استعداد، سنخیت و حقیقت وجودی انسان تحقق پیدا میکند، نه بر اساس ادعای صرف.
پس دوباره باید به همان اصل بازگردیم:
تو، علم و عمل خویشی. اکنون چگونهای؟ همان حقیقت را با خود خواهی برد.
پایان جلسه
«اللَّهُمَّ بَارِكْ لِمَوْلَانَا صَاحِبِ الزَّمَانِ.»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، به مولای ما صاحبالزمان عجلاللهتعالیفرجه برکت عنایت فرما.
«وَالْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ.»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و همهٔ ستایشها مخصوص خداوند، پروردگار جهانیان است.
«اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ.»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست.
پاورقی: متن حاضر از پیادهسازی ماشینی صوت (ASR) ویرایش شده است. ترجمههای فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار و پرسشوپاسخ حاضران از متن حذف شده است. نشانههای فنی و Segments در نسخهٔ مطالعهای درج نشدهاند.