یادداشت: ترجمههای فارسیِ زیرِ عبارات عربی توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند.
آغاز جلسه و توسل
يَا رَبِّ، أَعُوذُ بِكَ مِنْ هَمَزَاتِ الشَّيَاطِينِ، وَمِنْ شَرِّ نَفْسِي، وَمِنْ شَرِّ خَلْقِكَ.
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پروردگارا، از وسوسههای شیاطین و از شرّ نفس خود و شرّ آفریدگانت به تو پناه میبرم.
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ.
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به نام خداوند بخشندهٔ مهربان.
لَا حَوْلَ وَلَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ الْعَلِيِّ الْعَظِيمِ.
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هیچ نیرو و توانی جز به خداوند بلندمرتبه و بزرگ نیست.
اللَّهُمَّ إِيَّاكَ نَعْبُدُ وَإِيَّاكَ نَسْتَعِينُ.
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، تنها تو را میپرستیم و تنها از تو یاری میجوییم.
الْحَمْدُ لِلَّهِ عَلَى كُلِّ نِعْمَةٍ، وَأَسْأَلُ اللَّهَ مِنْ فَضْلِهِ.
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدا را بر هر نعمتی سپاس میگویم و از فضل او درخواست میکنم.
اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى فَاطِمَةَ وَأَبِيهَا وَبَعْلِهَا وَبَنِيهَا وَالسِّرِّ الْمُسْتَوْدَعِ فِيهَا، بِعَدَدِ مَا أَحَاطَ بِهِ عِلْمُكَ.
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر فاطمه و پدرش و همسرش و فرزندانش و آن رازِ بهودیعهنهادهشده در او درود فرست، به شمار آنچه علم تو بدان احاطه دارد.
الْمُسْتَغَاثُ بِكَ يَا صَاحِبَ الزَّمَانِ. الْمُسْتَغَاثُ بِكَ يَا صَاحِبَ الزَّمَانِ. الْمُسْتَغَاثُ بِكَ يَا صَاحِبَ الزَّمَانِ.
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای صاحبالزمان، از تو فریادرسی میطلبیم.
السَّلَامُ عَلَيْكَ يَا دَاعِيَ اللَّهِ وَرَبَّانِيَّ آيَاتِهِ. (زیارت آلیاسین)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سلام بر تو، ای دعوتکننده به سوی خدا و ای ربّانیِ آیات او.
سلام علیکم و رحمةالله.
هدیهای به پیشگاه حضرت حجت، ارواحنا فداه. انشاءالله حضرتش، هر کجا تشریف دارند، به برکت پنج شهید خوشنامی که در محضرشان هستیم، ما را دعا کنند و توجهی به ما داشته باشند.
اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ.
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست و در فرج آنان شتاب فرما.
تمثیل اردکها و تعلق نفس به ملکوت
برای اینکه به فضل الهی هدیهٔ امروزمان را تقدیم کنیم، صوتی حدود پنج دقیقه از حضرت استاد داریم. ایشان بهویژه در انتهای این صوت، از «مقامات العارفین» اشارات شیخالرئیس مطلبی نقل میکنند که در آن، از مولوی و تمثیل اردک سخن به میان میآید.
اردک کرچ نمیشود و روی تخم نمیخوابد؛ ازاینرو تخم اردک را زیر مرغ میگذارند. مرغ کرچ میشود، گوشهای مینشیند و تخمها را گرم میکند. جوجهاردکها وقتی از تخم بیرون میآیند، گمان میکنند همین مرغ مادرشان است و پیرامون او میگردند؛ اما همین که به آب نزدیک میشوند، خود را به آب میزنند. مرغی که با گرمای وجود خود آنها را به دنیا آورده، نگران میشود و بالوپر میزند؛ چون او خاکی است. ولی جوجهاردکها، چون طبعشان با آب سازگار است، بدون هیچ ترسی به دل آب میزنند.
حضرت استاد از این تمثیل استفاده میکنند تا بفرمایند ما خاکی نیستیم. نفس ما متعلق به عالم ملکوت است؛ باید به ملکوت بزنیم، همانگونه که آن مرغابیها و اردکها به دریا میزنند. هرچند اطرافیان مانند همان مرغ بالوپر بزنند که: بورس و سکه و دلار بالا میرود، کجا میروی؟ این چیزها نان و آب نمیشود! بگذارید بالوپر بزنند.
وقتی انسان دریافت که نفسش ملکوتی است، کمکم به ملکوت خو میکند. حضرت استاد در همین صوت بر این نکته تصریح میکنند که نفس بهقدری بسیطالحقیقه است ـ و بحث ما نیز معرفت نفس است ـ که حقیقت وجودی آن بسطی ملکوتی دارد و به هرچه روی کند، به آن خو میگیرد. ناگهان میبینید انسان عوض میشود.
این معجزهای است که حضرت حق در نفس ما قرار داده است. از همین جهت، تا آخرین لحظهٔ عمر باب نجات باز است. احدی نمیتواند بگوید عاقبتِ کسی حتماً به شر خواهد بود؛ راه، بهسبب نحوهٔ وجود نفس، باز است.
خو گرفتن با اسماء الهی و معنای لقاءالله
این مقدمه را عرض کردم تا بگویم ما باید با اسماء الهی خو کنیم. دیدن حقیقت اسم «الله» و مشاهدهٔ تجلیات و ظهورات حضرت حق در آیینهٔ صفات اولیا و اسماء الهی، چه در سیر انفسی و درون و چه در سیر آفاقی و بیرون، همان لقاءالله است.
این همان معنای:
مُوتُوا قَبْلَ أَنْ تَمُوتُوا.
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پیش از آنکه بمیرید، بمیرید.
است؛ تعبیری مشهور که در متون عرفانی نیز بسیار به آن استناد شده است.
دیشب نیز در «یا زهرای شرق» این بحث را داشتیم. مقصود، موت اختیاری و ارادی است؛ مرگی که باید خودمان به سوی آن برویم، وگرنه با موت اجباری ما را خواهند برد و آنگاه برزخمان دشوار میشود.
این یک وجه مسئله است. وجه دیگر آن است که از جهت ظاهری نیز مانند همان اردکهایی که به دل دریا زدند، از خاک فارغ شویم. اینجاست که مسئلهٔ ذکر مطرح میشود.
فکر و ذکر؛ دو ساحت مکمل
آنچه پیشتر عرض کردم، فکر است: تفکر در نظام آفرینش و دیدن تجلیات حضرت حق در نظام انفسی و آفاقی، از رهگذر صفات و اسماء او. این کارِ فکر و نفس است. در کنار آن، ذکر قرار دارد.
حال آیا ذکر مهمتر است یا فکر؟ امروز باید جلسهٔ سیودوم معرفت نفس باشد و تا اینجا بارها با این دو ساحت روبهرو شدهایم: ذکری که ما را به فکر برساند و فکری که ما را به ذکر برساند.
در نکتهٔ ۳۵ کتاب هزار و یک نکته حضرت استاد نیز به این معنا توجه شده است. این دو با یکدیگر عجیناند. عقل عملی و عقل نظری اگر یکیشان نباشد، انسان تنها یک بال دارد؛ با یک بال چگونه میتوان پرواز کرد؟
باید هر دو را با هم داشت؛ نه فقط یک ساحت را. هرکس به هر دلیلی امکان حضور در همهٔ مجالس را ندارد، خود میداند؛ اما این سفره پهن است. کسانی از دورافتادهترین نقاط تهران و حتی از شهرستان میآیند و اینها در قیامت میتوانند حجتی بر ما باشند. دستکم باید این صوتها را شنید.
البته این مطالب از همان شاخوبرگهایی است که مفید است، هرچند زمان جلسه را نیز میگیرد و مقدمات ما طولانی میشود.
اثر ذکر زنده بر نفس
همین الآن نکتهای را با تجربهٔ شخصی خودم دریافتم. بین دو نماز، مشغول گفتن تسبیحات حضرت صدیقهٔ شهیده، سلاماللهعلیها، بودم. در همان هنگام صلوات امیرالمؤمنین علیهالسلام از صوت پخش شد. این، بههرحال، یک صوت ضبطشده است؛ صوتی زنده نیست. جان عالم به قربان مولا و نام و صلوات او، اما آن صوت مرا به این سمت نکشاند که تسبیحات را قطع کنم و صلوات مولا را بفرستم؛ ترجیح دادم تسبیحات حضرت زهرا سلاماللهعلیها را ادامه دهم.
اما وقتی کسی که کنار من نشسته بود، همان صلوات را زنده بر زبان آورد، اثر دیگری در من گذاشت. ناخودآگاه در میان تسبیحات گفتم:
اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى عَلِيٍّ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ.
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر علی، امیرالمؤمنین، درود فرست.
بعد تسبیحاتم را ادامه دادم. همان لحظه در تسبیح...
تأثیر نفس بر نفس
در همان لحظه به فکر فرو رفتم که چرا این تأثیر در من اتفاق افتاد؟ یک وجهش به نفس آن عزیزی برمیگردد که این ذکر را بر زبان آورد؛ اینکه او چه صاحبنفسی است. ممکن است در ظاهر، انسانی کاملاً معمولی باشد و حتی همینجا در مسجد جارو کند.
وجه دیگرش همان بحثی است که حضرت استاد فرمودهاند: تأثیر اصلی، نفسبهنفس است. به صوت اکتفا نکنید. باید حواسمان به این نکته باشد.
هرکس نیز به اقتضای وجودی خودش بهره میبرد. یکی از دوستان همین جلسه، در این چند جلسه به فضل الهی، به برکت این مشاهد و انفاس قدسیهٔ بزرگان اهل معرفت و حضرت استاد، آنقدر منقلب و متحول شده بود که میگفت: «میخواهم کارم را رها کنم و به سیر و سلوک بپردازم؛ با کار، واقعاً فرصت نمیشود.» به او گفتم: نه، کار را رها نکن؛ اما تا میتوانی برای این مسیر وقت بگذار.
علت اینکه این مطالب را عرض میکنیم این است که بدانیم اصلاً چرا اکنون از ذکر سخن میگوییم.
ذکر؛ مرکب سالکان ارضی و فکر؛ براق سالکان سماوی
در نکتهٔ ۳۵ کتاب هزار و یک نکته، که یکشنبهٔ این هفته در نخستین جلسهٔ لواسان نیز مطرح کردیم، حضرت استاد این عبارت را نقل میکنند:
«بعضی از اهل وحدت میگویند که سالکان بر دو قسماند: قسمی ارضی و قسمی سماوی؛ یعنی قسمی سیر و سلوک در ارض میکنند و بعضی طیران و جولان در سما میکنند. مرکب سالکان ارضی ذکر است و براق سالکان سماوی فکر است.»
خدا حضرت استاد را رحمت کند. ایشان تعبیر زیبایی دربارهٔ کودکان و جوانان داشتند: قریبالعهد به مبدأ.
روزی حضرت استاد را دعوت کرده بودند تا برای آغاز احداث مکانی ـ نمیدانم مسجد بود، حسینیه بود یا جای دیگری ـ کلنگ بزنند. به ایشان گفتند که میخواهیم کسی کلنگ بزند که از همه به خدا نزدیکتر باشد. ایشان فرمودند: میخواهید کسی کلنگ بزند که قریبالعهد به مبدأ هستی باشد؟ گفتند: بله، اصلاً برای همین از شما خواستهایم تشریف بیاورید. فرمودند: میخواهید کسی کلنگ بزند که هیچ گناهی نکرده باشد؟
بعد کودکی خردسال را جلو آوردند و حضرت استاد با کمک خودشان کلنگ را به دست او دادند و فرمودند: این پاک است؛ قریبالعهد به مبدأ است و در میان ما کسی از این طفل به خدا نزدیکتر نیست. سپس به او گفتند کلنگ را بزند.
نگاه را ببینید؛ این، نگاهِ مکتب است.
حضرت استاد در همان نکته میفرمایند که مرکب سالک ارضی، ذکر است؛ اما سالک سماوی که میخواهد عروج و صعود کند، براقش فکر است.
قرآن کریم میفرماید:
«إِلَيْهِ يَصْعَدُ الْكَلِمُ الطَّيِّبُ وَالْعَمَلُ الصَّالِحُ يَرْفَعُهُ» (فاطر، ۱۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سخنان پاکیزه به سوی او بالا میرود و عمل صالح آن را بالا میبرد.
آن ارتفاع و عروجی که به روح مؤمن بخشیده میشود، با معارف است. ازاینرو حضرت استاد برای آن تعبیر «بُراق» را به کار میبرند، نه صرفاً «مرکب»: براق سالکان سماوی، فکر است.
فکر؛ حرکت نفس از معلوم به مجهول
آن وجه از لقاءالله که پیشتر عرض کردیم، مربوط به فکر بود. فکر، حرکت نفس از معلوم به مجهول است. نفس، معلومات را دستهبندی میکند و پیش روی خود قرار میدهد؛ سپس با قوهٔ مجتهدهٔ وجودش اجتهاد میکند و به سوی کشف مجهولات میرود.
البته این ابتداییترین مرتبهٔ فکر است. فکر، معنایی است که در نفس تحقق مییابد؛ اساساً کارِ خود نفس و حرکتِ نفس است.
این حرکت، حرکت از زمین به آسمان است و امر کوچکی نیست. کدام موجود میتواند چنین کاری انجام دهد؟ حیوان میتواند؟ نبات میتواند؟ جماد میتواند؟
فرشتگان نیز در عالم عقول، در مرتبهٔ خود ثابتاند. حتی اگر در مرتبهٔ مثالی ظهور کنند، تمثل پیدا میکنند، نه اینکه حقیقتاً تنزل وجودی پیدا کنند؛ تنزلشان به نحو تمثل است. نظر حضرت استاد را نیز در اینباره پیشتر خواندهایم.
اما انسان چه موجودی است؟ «وَما أَدْراكَ مَا الْإِنْسان؟» انسان کیست و چیست؟ فلسفهٔ این جلسات همین است.
هدیهٔ امروز؛ ذکر «یا ظاهر»
بحث ذکر و دعوت ما به این اذکار نیز در همین مسیر قرار میگیرد. این همه مقدمه را عرض کردم تا هدیهٔ امروز را تقدیم کنم.
هدیهٔ امروز ما یک کلمه است؛ اما غوغاست.
اگر بخواهم به فضل الهی و با دقت، فرمایشات بزرگان را دربارهٔ اثر این ذکر در یک عبارت خلاصه کنم، گفتهاند این ذکر انسان را به رجالالغیب نزدیک میکند و موجب کشف مغیبات میشود.
علم در مرتبهٔ ظاهر است یا باطن؟ علم، ظاهر نیست؛ علم باطن است. وقتی میخواهید به علم دست پیدا کنید، باید به باطن پل بزنید. آن معنا باید برای شما کشف شود؛ آنچه غیب است باید برای شما به شهود تبدیل شود و انکشاف پیدا کند.
این کار را به ذکری نسبت دادهاند که برخی بزرگان، به یک معنا، آن را «اسم اعظم» دانستهاند. چرا؟ چون تمام ظهورات در زیر پرتو آن قرار میگیرند. حتی اسم جامع «الله» و الوهیت در مرتبهٔ لاهوت، آنگاه که از ذات غیبی میخواهد ظهور کند، ظهورش ذیل این اسم مطرح میشود. از این جهت دربارهٔ عظمت این اسم چنین سخن گفتهاند.
این اسم، «الظاهر» است.
«هو» را در این اصطلاح، اسم نگیرید؛ «هو» اشارهای به آن ذات غیبی است: او.
بحث بر سر اسمی است که همهٔ ظهورات با آن مناسبت دارند: الظاهر.
عدد ابجدِ «ظاهر» ۱۱۰۶ است. برای این ذکر گفتهاند:
يَا ظَاهِرُ
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای آشکار و آشکارکننده.
گفتهاند ۱۱۰۶ مرتبه این ذکر گفته شود و برای آن، کشف امور پنهان و مغیبات را ذکر کردهاند. عدد ۱۱۰۶ نیز همان عدد ابجد «ظاهر» است.
علم هم از سنخ غیب است، حکمت نیز در باطن است؛ ظاهرِ محسوس که نیست. این ذکر، انشاءالله انسان را به مرتبهای از شهود و ظهور آن معانی و اسماء میرساند.
«یا ظاهر» اسم بسیار مهمی است.
ظهور نفس برای خود و اثر ذکر «یا ظاهر»
حتی مطالبی که در کانال مسجد بلال منتشر میشود نیز تقطیعشده است؛ گاهی از چهلوپنج دقیقه، سی دقیقه یا بیست دقیقه حذف میکنم و تنها چند دقیقه باقی میماند. این مباحث فعلاً بیرون منتشر نمیشود؛ هرچند اتفاقاتی افتاده است که از چند جهت احتمال دارد در این تصمیم تجدیدنظر کنم؛ شاید همان مطالب کانال مسجد بلال، یا نسخهای تقطیعشدهتر از آن، در «مرام» نیز منتشر شود.
عدد ذکر «یا ظاهر» نیز همان ۱۱۰۶ است.
نکتهٔ مهم این است که با این اسم، خودِ شما برای خودتان ظهور میکنید. ما اینجا برای چه نشستهایم؟ برای معرفت نفس. نفس تا برای انسان ظهور نکند، چگونه میخواهد آن را بشناسد؟ اگر همچنان در مرتبهٔ غیب باشد، شناخت آن چگونه ممکن است؟ باید برای شما ظهور کند. این اسم کمک میکند که خودتان برای خودتان ظهور کنید و خودتان را بشناسید.
گاهی انسان در نماز، خودش را میبیند. این تازه ابتدای راه است و تفصیلش مربوط به اینجا نیست.
سعی من در این جلسات این است که بحث صرفاً به عقل نظری محدود نشود. از همین هدایایی که در ابتدای جلسات عرض میکنم، مقصود این است که در کنار عقل نظری، بخشی از جلسه نیز به عقل عملی اختصاص داشته باشد؛ تقریباً سی درصد جلسه. همانطور که در بحث لواسان، اگرچه رسالهٔ سیر و سلوک مربوط به عقل عملی است، انشاءالله حدود سی درصد مباحث را نیز به عقل نظری اختصاص خواهیم داد.
اینکه انسان چگونه اهل تفکر شود، خود بخشی از سلسلهٔ مباحث سیر و سلوکی است و باید در جای خودش مطرح شود.
شرایط تفکر و سلوک
همانگونه که در جلسهٔ گذشته و چند جلسهٔ پیش از متن خود حضرت استاد خواندم، این راه در درجهٔ نخست خلوت میخواهد، استقامت میخواهد و کندن از تعلقات میخواهد. هرچه مکان و زمانِ عمل ثابتتر باشد، تأثیر آن بیشتر است.
باید با آن معنا حشر داشته باشید؛ یعنی همهٔ قوا متمرکز شود. برکت نیز در استمرار است؛ استمرار در طول یک سال.
البته این مسیر نشانههایی دارد، اما شرح آن نشانهها مربوط به مباحث عقل عملی است. آثار وضعی باید درست شناسایی شوند. انسان از کجا بداند اتفاقی که برایش افتاده چیست؟ کسی باید باشد که راه را پیموده، اهل فن باشد، شنیده و چشیده باشد تا بتواند این حالات را برای ما تبیین کند.
مثلاً یکی از نشانههای ابتدایی این است که انسان نماز میخواند و خودش را میبیند. همین؛ از آن عبور کنید و فعلاً درگیرش نشوید. این، ظهور خودِ شما برای خودتان است و تازه ابتدای راه است.
سخن حضرت استاد دربارهٔ اسم «الظاهر»
همانطور که پیشتر عرض کردهایم، نخستین اسم الهی که خود را نشان داده، اسم شریف «الظاهر» است.
در کتابهایی که بزرگان و علما دربارهٔ خواص اسماء نوشتهاند، دربارهٔ «الظاهر» نیز مطالبی آمده است. حشر با «الظاهر»، یعنی خدای سبحان را با اسم «الظاهر» خواندن و با این اسم مأنوس شدن.
هر اسمی که انسان با آن محشور باشد، سلطان آن اسم در او پیدا میشود. اگر با «الظاهر» محشور شود، سلطان اسم «الظاهر» در او خود را نشان میدهد.
این حقیقت را در روابط عادی خودمان نیز میبینیم. اگر انسان با فردی آلوده حشر داشته باشد، کمکم احوال او را میگیرد. اگر با انسانهای عالم، عاقل، پاک، متدین و درستکار حشر داشته باشد، آثار احوال آنان را میپذیرد.
این از خصوصیات نفس انسانی است و حتی در بحثهای مربوط به تجرد نفس ناطقه نیز به لطافت و بساطت نفس توجه شده است: نفس از بس بسیط و لطیف است، به هرچه روی آورد رنگ همان را میگیرد؛ بلکه به هرچه روی آورد، همان میشود.
این اقتضای نفس است. نفس از شدت لطافت، هرچه را مورد توجه و انس خود قرار دهد، به صورت آن درمیآید.
نفس همان چیزی میشود که بدان روی میآورد؛ چه در این نشئه و چه در آن نشئه، چه در عالم طبیعت و چه در عوالم مفارق. به هرچه روی آورد، همان میشود و با هر اسمی که خو کند، به اقتضای همان اسم درمیآید.
نفس؛ سرکش اما زودرام
در عین حال که:
«تا سر کویش هزار مرحله باشد...»
این معنا را در خودمان نیز مییابیم که نفس، با همهٔ سرکشیاش، گاهی مانند برهای زود رام میشود. کافی است یک برنامه را یک شب، دو شب و سپس مدتی ادامه دهید؛ میبینید چگونه به آن خو میکند.
در امور منفی نیز همینگونه است. کسی که مثلاً به سیگار معتاد شده، پس از مدتی در ساعت مشخصی از روز، نفس و بدنش آن را طلب میکند. نفس به آن عمل خو کرده است.
اما نسبت به چنین افرادی باید اهل ترحم و دلسوزی بود، نه تحقیر. خدا حافظ را رحمت کند که میگوید:
هر آن کسی که در این حلقه نیست زنده به عشق بر او نَمُرده، به فتوای من نماز کنید.
«نماز کنید» در اینجا یعنی برای او دعا کنید؛ به حالش ترحم کنید، دلسوز او باشید، دستش را بگیرید و دردش را درک کنید.
خو گرفتن نفس به خیرات
همان نفسی که ممکن است به امور نادرست معتاد شود، از سوی دیگر به خیرات، خوبیها، خلوت، وحدت، سکوت، حضور، ذکر، قرآن، تجلیات و حالات انسانی نیز بسیار زود خو میکند.
با اینکه «تا سر کویش هزار مرحله باشد»، نفس زود رام میشود. این خصوصیت نفس است.
بعضی از رفقا را داریم که وقتی به راه افتادهاند، دیگر حتی حرف ما را هم گوش نمیکنند! میگوییم: شما که رفیق ما بودید، با هم شروع کردیم و پیشتر سخن ما را میپذیرفتید؛ چرا اکنون گوش نمیکنید؟ پاسخشان این است که: «شما نچشیدهاید و نمیدانید.»
در اصطلاح بزرگان، گاهی چنین کسی سالکِ مجذوب میشود. چه میتوان کرد؟ وقتی کسی چیزی را چشید، حالش تغییر میکند.
البته این افراد خوب شدهاند، حالات و کشفهای خوبی دارند، مطالبی نقل میکنند و گاهی سخنانشان در فهم همین معارف بسیار به ما کمک میکند. وقتی انسان به راه میافتد، گاهی دیگر سخن کسی را که در مرتبهای پایینتر از آن تجربه ایستاده است، نمیشنود...
تمثیل جوجهاردکها؛ اصلِ ملکوتی انسان
در مقامات العارفینِ اشارات، داستانی از مولوی دربارهٔ تخم اردک و مرغ خانگی نقل شده است. مثال بسیار خوبی است: مرغابی و اردک کرچ نمیشوند و روی تخم نمیخوابند؛ ازاینرو تخم اردک را زیر مرغ خانگی میگذارند. جوجهاردکها که از تخم بیرون میآیند، چند صباحی دوروبر همان مرغ میگردند و او را مادر خود میدانند.
بعد، به اقتضای طبیعتشان، به کنار رودخانه میرسند. مرغ خانگی نیز با دلهره و نگرانی تا لب آب میآید؛ اما جوجهها دل به دریا میزنند و وارد آب میشوند. هرچه مرغ بانگ میزند و بالوپر میزند، جوجهها بازنمیگردند. گویی میگویند: درست است که ما در دامان تو رشد کردهایم، اما ما خاکی نیستیم؛ ما دریایی هستیم.
حضرت استاد پس از این مثال میفرمایند: درست است که ما از دامان همین خاک بالا آمدهایم، اما ما خاکی نیستیم. ما نیز مانند همان جوجهاردکها اصل و موطن دیگری داریم و نباید خود را در آبوخاک محصور کنیم. حیف است انسان، با این حقیقت بلند، خود را در قفس عالم خاک محبوس بداند؛ اصل او از عالمی بالاتر است.
اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ.
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست.
تفاوت موجودات و ظهور اسماء الهی
حضرت استاد در شرح مصباح الأنس ابنفناری، در بخشی از بحث میفرمایند: چه چیزی موجب شده است که اصناف و انواع موجودات در هر اقلیمی به شکلی خاص باشند؟
اشکال متفاوتاند. انسانها هرکدام صورت، طبع، مزاج و حتی لهجهای متفاوت دارند. بهواسطهٔ اختلاف اقالیم و طبایع، که از نظر آبوخاک نیز تفاوت دارند، اشکال مختلف، انواع خاص و اصناف متفاوت پدید میآیند.
همین جمعی که در مسجد بلال حضور دارند، با اینکه در یک صنف انسانی قرار میگیرند، همه با یکدیگر متفاوتاند؛ چهرهها، لهجهها، مزاجها و طبایع متفاوت است. چه چیزی موجب این همه دگرگونی شده است؟
حضرت استاد در آنجا مفصل بحث میکنند؛ حتی دربارهٔ دندانهای انسان سخن میگویند: چرا دندانهای جلو به یک شکلاند و دندانهای عقب به شکلی دیگر؟ این مسائل را بسیار دقیق و شیرین بررسی میکنند.
در نهایت، به اجمال، تنها میتوان گفت: خدا خدایی میکند؛ و میتوان گفت:
«هُوَ الْأَوَّلُ وَالْآخِرُ وَالظَّاهِرُ وَالْبَاطِنُ» (حدید، ۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): اوست اوّل و آخر و ظاهر و باطن.
انسانها در اموری با یکدیگر مشترکاند. اندیشه و فکر، ترتیب مقدمات و پیبردن به نتیجه، از وجوه مشترک انسانهاست؛ وجوه مشترک دیگری نیز دارند. اما در کنار این اشتراکها، اختلاف انسانها و حتی دیگر انواع و اصناف بسیار گسترده است.
دو کودک دوقلو در یک خانه متولد میشوند، اما خصوصیات و امتیازات هرکدام با دیگری چقدر متفاوت است. حتی ممکن است از جهت رفتاری کاملاً با یکدیگر متمایز باشند.
حضرت استاد این تفاوتها را به ظهور اسمائی بازمیگردانند.
«هو الأول والآخر والظاهر والباطن»
«هُوَ الْأَوَّلُ وَالْآخِرُ وَالظَّاهِرُ وَالْبَاطِنُ» (حدید، ۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): اوست اوّل و آخر و ظاهر و باطن.
حق ظهور کرده است. هر اوّلی، «هو»؛ هر آخری، «هو»؛ هر ظاهری، «هو»؛ و هر باطنی، «هو».
این فرمول بسیار مهم است. در بحث لقاءالله نیز این فرمایش حضرت استاد را مطرح کردهایم. حق در تکتک موجودات ظهور کرده است؛ اما چون:
لَا تَكْرَارَ فِي التَّجَلِّي.
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): در تجلی تکرار نیست.
در تجلی حق تکرار وجود ندارد؛ ازاینرو هر فرد با دیگری متفاوت است. آنچه ظهور کرده، حق است و این ظهور با اسم «الظاهر» تحقق یافته است.
ظهور اسم «الظاهر» و مقام شفاعت
حتی هنگامی که انسان از خداوند وجاهت و آبرو طلب میکند و میگوید:
اللَّهُمَّ اجْعَلْنِي عِنْدَكَ وَجِيهًا بِالْحُسَيْنِ عَلَيْهِ السَّلَامُ.
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، مرا بهواسطهٔ حسین علیهالسلام نزد خود آبرومند و صاحبوجاهت قرار ده.
باز، بنا بر بیان شیخ اکبر محییالدین ابنعربی در فتوحات مکیه، تا اسم «الظاهر» ظهور نکند، رسیدن به مقام شفاعت نیز معنا پیدا نمیکند.
شیخ اکبر در فتوحات میگوید: وقتی خداوند متعال رفعت بندهای را نزد خلق اراده کند و بخواهد آن بنده را در نظر مردم عزیز گرداند، منزلت او را به بندگانش میشناساند؛ یا از طریق تعریف و شناساندن او، و یا از طریق اینکه بر دست او و در حالات او چیزهایی را ظاهر میسازد که جز از بندگان مقرّب انتظار نمیرود.
یعنی خداوند اموری را در آن بنده ظهور میدهد که از مقربان دیده میشود. همین ظهور، نشانه میشود.
اصلاً یکی از مباحث نشانهشناسی در سیر و سلوک، ظهور اسم «الظاهر» است. تا این ظهور نباشد، انسان نمیتواند خودش را بشناسد و بفهمد اکنون در چه مرحلهای قرار دارد.
هدف سلوک؛ لقاءالله، نه کشف و کرامت
این نکته بسیار مهم است. اگر آن را نگویم، در حق شما جفا کردهام. برای همین سعی میکنم مطالب را از کتابهای بزرگان و منابع اصلی برای شما نقل کنم تا محکم و مطمئن جلو بروید؛ به من هم وابسته نباشید و از من عبور کنید و راه را ادامه دهید.
باید بدانیم: آیا وقتی از «رجالالغیب» شدن و «کشف مغیبات» سخن میگوییم، معنایش این است که انسان در پی کشف و کرامت باشد؟ آیا هدف سلوک باید این باشد؟
نه؛ بحث این است که ظهور اسماء برای ما رخ دهد و به لقاءالله برسیم. این دو با یکدیگر متفاوتاند.
انسان باید بسیار مراقب باشد که خودش، خودش را فریب ندهد. اگر مراقب نباشد، ممکن است در دام شیادان روزگار بیفتد.
خطر نفس خبیث و علوم معنوی
امان از نفوس خبیثه.
اگر زلالترین و گواراترین آب را در ظرفی کثیف بریزید، آلوده میشود. آب باران چقدر لطیف است؛ اما اگر وارد لجنزار شود، چه بوی تعفنی از آن بلند میشود.
نفس خبیث نیز همینگونه است. ممکن است شخصی حکمت بخواند، عرفان بخواند و حتی علوم غریبه بداند، اما ظرف نفس او آلوده باشد. بعد مشکلات مردم را وسیلهٔ کسبوکار خود قرار دهد؛ کسی به او میگوید فرزندم پرخاشگر شده یا مشکلی در زندگی دارم، و او میگوید: من دعایی به تو میدهم تا مشکلت حل شود، اما ابتدا فلان مبلغ را به حساب من واریز کن!
از همین رو دربارهٔ مراجعه به چنین افرادی هشدار دادهاند؛ چون مراجعهٔ مردم، بازار آنان را گرم میکند.
امان از نفس خبیث. اگر انسان حواسش نباشد، خودش نیز در همانجا خراب میشود. میگوید: بگذار گره من باز شود، پولش را هم میدهم؛ هرچه میخواهد بشود! اما این دیگر مسیر رحمانی نیست.
هشدار ملاصدرا دربارهٔ حبّ مقام
کتابی که در دست من است، تفسیر سورهٔ جمعه ملاصدراست. گاهی همین جلد کتاب را میبینم و لذت میبرم؛ آن را روی سینهام میگذارم. نمیدانم چگونه این احساس را بیان کنم.
وقتی از چنین کتابی برای شما سند میآورم، دیگر از چه کتابی باید شاهد بیاورم؟
چند خط از آن را میخوانم. ملاصدرا ابتدا روایتی از پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله نقل میکند. روایت دربارهٔ دوستیِ مقام است. انسان از شنیدن چنین سخنی میترسد؛ چون سخن پیامبر است:
«دوستیِ مقام...»
آفتِ حبّ مقام در مسیر معرفت
ممکن است کسی به سراغ حکمت، عرفان، علوم غریبه، ذکر و ورد برود تا به کشف و کرامت و مقامات برسد؛ اما اگر غرضش رسیدن به مقام باشد، گرفتار حبّ مقام شده است.
از پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله روایتی با این مضمون نقل شده است:
حُبُّ الْجَاهِ وَالْمَالِ يُنْبِتَانِ النِّفَاقَ فِي الْقَلْبِ كَمَا يُنْبِتُ الْمَاءُ الْبَقْلَ.
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): دوستیِ جاه و مال، نفاق را در دل میرویاند، همانگونه که آب گیاه را میرویاند.
این مضمون در منابع اخلاقی نقل شده است؛ هرچند در منابع حدیثی دربارهٔ سندِ صورتهای مختلف آن گفتوگو وجود دارد.
آب چگونه دانه را رشد میدهد، پرورش میدهد و برایش شاخوبرگ ایجاد میکند؟ حبّ مقام و دوستیِ مقام نیز همینگونه نفاق و دورویی را پرورش میدهد؛ تا جایی که ممکن است انسان، العیاذبالله، ناگهان ببیند گرفتار نفاق شده است.
ورود به این مباحث جرئت میخواهد. انسان وقتی رسالهای از علامه طباطبایی رحمهالله را در دست میگیرد و این مطالب را میخواند، واقعاً باید بر خودش بلرزد. در یکی از فصول همان رساله، این معنا مطرح میشود که اگر کسی در پی کشف و کرامت باشد و ختمها، ذکرها، اوراد و حتی عبادتش را برای رسیدن به چنین اموری انجام دهد، گرفتار شرک و نفاق در مقصد شده است.
پس باید بسیار مراقب بود.
کرامت و کشف، هدف نیستند
اصلاً به نتیجه چشم ندوزید. دنبال کشف و کرامت و مقام نباشید. وظیفهٔ خودتان را انجام دهید و حرکت کنید.
پس چرا از «کشف مغیبات» سخن گفتیم؟
برای اینکه این امور، اگر در مسیر صحیح حاصل شوند، نشانهاند، نه هدف. یکی از کارکردهایشان این است که علم در وجود انسان ظهور کند و چراغی در دستش باشد تا راه را تشخیص دهد و در چاه نیفتد. کارکرد دیگرشان نیز کمک به خودشناسی است: اینکه بفهمم اکنون در چه مرحلهای هستم و جایگاه فعلی من در این مسیر کجاست.
این نشانهشناسی آنجا به کار میآید؛ اما نباید خودش تبدیل به هدف شود.
انسان اگر مسیر را درست برود، برخی از این آثار ممکن است بهطور عارضی برای او حاصل شود؛ نه اینکه از ابتدا مقصد او باشند.
نکتهٔ بسیار مهم دیگری را که پیشتر از نور علی نور خواندم، باید مرتب تکرار کرد. حضرت استاد میفرمایند انتظار نداشته باشید عیناً همان چیزی که برای یک عارف یا سالک دیگر اتفاق افتاده، برای شما نیز به همان صورت رخ دهد.
مثلاً اگر میگوییم یکی از نشانهها این است که انسان در نماز خودش را میبیند، الزاماً قرار نیست این نشانه برای همه دقیقاً به همین صورت ظاهر شود. ممکن است برای دیگری به شکل دیگری اتفاق بیفتد؛ مثلاً در سکوت، ذکر قلب خود یا ذکر نفس خود را بشنود، یا صورت دیگری از ادراک برایش پیش آید. این بحث تفصیل بیشتری دارد که جای آن اینجا نیست.
هشدار ملاصدرا دربارهٔ شهرت
آنچه پیشتر نقل کردم مضمون روایت بود. اکنون سخن خود ملاصدرا را میخوانم:
«پس دانسته شده که دوستیِ مقام و شهرت از مهلکاتی است که امکان رهایی از آن برای هیچکس نیست...»
انسان دوست دارد مشهور شود، دیده شود و دیگران او را بشناسند. گاهی برنامههایی را میدیدم که جوانی میگفت: «از این برنامه تشکر میکنم که باعث شد دیده شوم.» از شنیدن این تعبیر واقعاً غصه میخوردم. اصلِ «دیده شدن» میتواند آرامآرام برای انسان تبدیل به مطلوب شود.
ملاصدرا ادامه میدهد که نابودی و تباهیِ ناشی از این آفت برای فریبخوردگان به ظواهر علوم شدیدتر است؛ یعنی کسانی که به ظاهر علم مشغول شدهاند، اما به باطن علم، که حکمت است، نرسیدهاند.
ظاهرشان این است که دنبال دانش و علماند، اما اگر گرفتار حبّ مقام شوند، خطر برای آنان بیشتر است؛ حتی سختتر از کسانی که به ظواهر اعمال فریفته شدهاند.
چراغ علم، چراغ نور است؛ اما همین چراغ اگر در دست نفسِ گرفتار قرار بگیرد، خطر بزرگی پیدا میکند. از همین جهت، خطر برای کسی که وارد مباحث عقل نظری و معارف میشود میتواند بسیار جدیتر از کسی باشد که صرفاً در مسیر اعمال سلوکی قدم برمیدارد.
این مباحث بسیار زیبا، شیرین و دلرباست. خدا نکند انسان چهار اصطلاح حفظ کند، بعد بنشیند برای دیگران سخن بگوید و عدهای نیز او را تحسین کنند و خودش گرفتار همان اصطلاحات شود.
أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنْ شُرُورِ أَنْفُسِنَا وَمِنْ سَيِّئَاتِ أَعْمَالِنَا.
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به خدا پناه میبرم از شرور نفسهای خودمان و از بدیهای اعمالمان.
فساد علم و فساد عمل
ملاصدرا تفاوت خطر را با تفاوت میان کفر و فسق توضیح میدهد: کفر نوعی فساد و تباهی در علم و اعتقاد است و فسق نوعی فساد و تباهی در عمل.
بنابراین، همانگونه که فساد در علم میتواند از فساد در عمل ریشهایتر و خطرناکتر باشد، آفتی که عالِمِ گرفتار به ظاهر علم را تباه میکند نیز میتواند خطرناکتر باشد.
ملاصدرا میگوید از اموری که نزد آگاهان به چگونگی تحصیل معارف یقینی روشن و آشکار است، این است که دوستی مقام و خودخواهی، دل را از مطالعهٔ آیات و مشاهدهٔ حقایق میپوشاند.
سپس به این آیهٔ شریفه استناد میکند:
«سَأَصْرِفُ عَنْ آيَاتِيَ الَّذِينَ يَتَكَبَّرُونَ فِي الْأَرْضِ بِغَيْرِ الْحَقِّ» (اعراف، ۱۴۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): کسانی را که در زمین به ناحق تکبّر میورزند، از آیات خود منصرف خواهم کرد.
یعنی اصلاً نمیگذارد اینها متوجه آیات شوند. ممکن است شخص چیزی از ظاهر علم دریافت کند، آن را حفظ کند و حتی طوطیوار بسیار خوب بیان کند؛ اما وقتی مدتی با او زندگی میکنید، سفر میروید یا در خلوت با او معاشرت میکنید، تازه میبینید حقیقت وجودی او با آنچه میگفت چه اندازه فاصله دارد.
معیار عمل؛ آنچه در خلوت انسان ظاهر میشود
اگر میخواهید بفهمید کسی واقعاً اهل این راه است یا نه، باید ببینید آنچه در حوزهٔ نظر میگوید، در عمل نیز پیاده میکند یا خیر.
گاهی یک نشانهٔ ساده این است که هنگام نماز جماعت به خانهٔ کسی بروید و ببینید خانوادهاش نیز او را در عمل قبول دارند یا خیر. مثلاً ببینید همسرش با اطمینان به او اقتدا میکند یا نه. اینها گاهی نشانههایی از فاصلهٔ میان ظاهر و باطن انسان است.
علمی ارزش دارد که در زندگی، معاشرت، خلوت و عملِ انسان خودش را نشان دهد؛ نه علمی که فقط روی منبر و در جلسه ظاهر شود.
کلام آیتالله پهلوانی دربارهٔ سلوک
در همین زمینه نکتهای بسیار مهم از حضرت آیتالله پهلوانی، معروف به سعادتپرور، میخواهم بخوانم. این مطلب در صفحهٔ ۶۸۶ کتاب هشتصد کلمه در اخلاق و معارف و سیر و سلوک الیالله آمده است.
کلمات بزرگان گاهی در وجود انسان مانند یک انفجار درونی یا جرقهای نورانی عمل میکنند؛ یک جمله ممکن است درون انسان را زیرورو کند.
در ابتدای این کتاب نیز مطلبی دربارهٔ آیتالله پهلوانی و جایگاه ایشان آمده است که برای من بسیار جالب بود و نشان میداد ایشان تا چه اندازه مورد توجه و قبول اهل معرفت بودهاند.
حالا این کلام را بخوانیم...
بیاعتنایی سالک به کرامات
حضرت آیتالله پهلوانی میفرمود:
بدان ای سالک طریق عبودیت که هرکس به کرامات و غیر آن توجه داشته باشد، مانند شیطان به خودبینی مبتلا خواهد شد و از شهادت به یگانگی حق سبحانه و فقر ذاتی خود سر باز خواهد زد.
اینها از ظرایف سلوک است. کسی که به کرامت توجه میکند، از آن خوشش میآید و دلش به آن مشغول میشود. یک عالم وارسته و از شاگردان برجستهٔ علامه طباطبایی رحمهالله چنین هشدار شدیدی میدهد که توجه به کرامات میتواند انسان را مانند شیطان به خودبینی مبتلا کند و سرانجام او را از توجه به توحید حق سبحانه و فقر ذاتی خودش بازدارد.
حضرت امام رحمهالله نیز نقل میکردند که بر بالین محتضری از اهل علم ـ که صاحب درس و بحث و مجتهد بود ـ حاضر شدند؛ اما هرچه برای او تلقین گفتند، به خدا ناسزا گفت و از دنیا رفت. من خودم صوت این سخن حضرت امام را از رادیو معارف یا رادیو قرآن شنیدم. اینها ریزهکاریهای سلوک است.
قرآن میفرماید:
«وَقَلِيلٌ مِنْ عِبَادِيَ الشَّكُورُ» (سبأ، ۱۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و از بندگان من اندکی سپاسگزارند. Quran KSU +1
چرا شاکران اندکاند؟ یکی از عللش همین بیتوجهی به این ظرایف است.
آیتالله پهلوانی ادامه میدهد: ملاحظه کن که شیطان لعین، چون به خود توجه داشت، از پذیرش امر الهی امتناع ورزید. اگر کرامات و امور خارقالعاده مایهٔ شرافت و عظمت انسان بود، باید شیطان از شریفترین مخلوقات نزد پروردگار میبود، نه از مطرودترین و ملعونترین آنها.
بنابراین، سالک باید بکوشد به هر چیزی که موجب ظهور و بروز انانیت او میشود ـ حتی اگر کرامات و امور خارقالعاده باشد ـ بیاعتنا بماند.
کشف ممکن است رخ دهد. انسان عروج میکند، نفس خو میگیرد و ممکن است به مرتبهٔ شهود برسد. اگر کسی مسیر را درست طی کند، چنین اموری نیز ممکن است پیش بیاید؛ کسی منکر اصل این امور نیست. سخن این است که سالک نباید به آنها توجه کند.
دستور آیتالله قاضی به علامه طباطبایی
در سیرهٔ علامه طباطبایی رحمهالله نیز همین معنا دیده میشود. ایشان از حضرت آقای قاضی رحمهالله دستور داشتند که اگر در نماز برایشان کشف یا شهودی حاصل شد، به آن اعتنا نکنند و توجهشان فقط به خدا باشد.
در نقلی معروف آمده است که در اثنای نماز، حوریای بهشتی با جامی در دست و با صورتی زیبا و عطرآگین برای علامه ظاهر شد. علامه به او اعتنا نکرد. بار دیگر آمد و باز ایشان بیاعتنا ماندند و آن صورت از ایشان روی گرداند.
مقصود این است که حتی اگر چنین مشاهدهای هم حاصل شد، نماز برای خداست و توجه سالک باید به خدا باشد، نه به حاصلِ کشف و شهود.
اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ.
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست و در فرج آنان شتاب فرما.
اصل هفتاد و چهار: بطلانِ طَفره
چند نکتهٔ دیگر از مصباح الأنس، فتوحات و هزار و یک نکته حضرت استاد آماده کرده بودم، اما برای اینکه به اصول برسیم، وارد اصل هفتاد و چهار میشویم.
اصل هفتاد و چهار میفرماید: طَفره مطلقاً، چه در حسیات و چه در معنویات، باطل و محال است.
ابتدا نظر ملاصدرا را ببینید:
وَأَمَّا الطَّفْرَةُ فَهِيَ بَاطِلَةٌ فِي طَبِيعَةِ الْجِرْمِ؛ لِأَنَّ الِانْتِقَالَ لَا يَتَحَقَّقُ إِلَّا بِالتَّدَرُّجِ، وَالْمُرُورِ عَلَى الْمَرَاتِبِ الدَّاخِلَةِ فِي الْبُعْدِ.
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): اما طَفره در طبیعت جسم باطل است؛ زیرا انتقال جز بهصورت تدریجی و با گذر از مراتبی که در فاصله میان مبدأ و مقصد قرار دارند تحقق نمییابد.
یعنی برای انتقال، باید از مراتب عبور کرد. این مراتب، رتبههای یک وجود واحدند و انسان باید در همان وجود واحد سیر کند و از رتبهای به رتبهٔ بعد برسد.
پس انتقال و حرکت تنها با تدریج تحقق پیدا میکند، نه با پریدن و حذف کردن مراتب میانی.
هر مرتبه نیز حکم مخصوص خودش را دارد.
به تعبیر دیگر، طَفره در وجود حتی محالتر است؛ زیرا حقیقت وجود پیوسته و متحد است. وجود، حقیقتی واحد، پیوسته و متحد است. بنابراین نمیتوان مرتبهای را حذف کرد و ناگهان به مرتبهای دیگر پرید.
نظر علامه حسنزاده دربارهٔ طَفره
حضرت علامه حسنزاده رحمهالله میفرمایند:
طَفره در علم و در وجود باطل است؛ زیرا هر ادراک و هر مرتبهای از وجود، ظلّ مرتبهٔ پیشین است و بیواسطه نمیتوان از حضیض به اوج پرید.
این همان معنای بطلان طَفره است: انسان نمیتواند بدون واسطه، از مرتبهٔ مادون یکباره به اوج بپرد.
سنت الهی بر تدریج است.
برای مثال، انسان نمیتواند بدون طیکردن مرتبهٔ مثال، مستقیماً به مرتبهٔ عقل برسد. این امکان ندارد.
جایگاه قوهٔ خیال در سیر انسان
چرا بزرگان در سیر و سلوک عملی اینهمه اصرار دارند که قوهٔ خیال را پاک کنید؟
چون قوهٔ خیال میان مرتبهٔ مُلکی و مرتبهٔ جبروتی انسان قرار دارد. جبروت، مرتبهٔ عقل است و تا انسان به عقل خود نرسد، پاکی حقیقی حاصل نمیشود.
قرآن کریم میفرماید:
«وَيَجْعَلُ الرِّجْسَ عَلَى الَّذِينَ لَا يَعْقِلُونَ» (یونس، ۱۰۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و پلیدی را بر کسانی قرار میدهد که تعقل نمیکنند. الموسوعة القرآنية +1
ناپاکی آنجاست که عقل تعطیل شده باشد. عقل چه زمانی برای من تعطیل است؟ وقتی دست من به مرتبهٔ عقل خودم نرسیده باشد.
و چرا به آن نرسیدهام؟ چون آن برزخی که میان این دو مرتبه قرار دارد...
آلودگیِ قوهٔ خیال و فاصله گرفتن از عقل
برزخی که میان مرتبهٔ مُلکی و مرتبهٔ عقل قرار دارد، ملکوتِ وجود انسان، یعنی قوهٔ خیال اوست. اگر این قوه آلوده شود، انسان سخنان عقلی را درست نمیفهمد و نمیتواند عاقلانه زندگی کند. قوهٔ خیال، مشوب به وهم میشود.
در رسالهای از علامه طباطبایی رحمهالله که پیشتر بخشی از آن را خواندیم، از این وضعیت با تعبیر «کثرات انفسی» یاد میشود؛ یعنی تعلقات نفس به کثرات خارجی کشیده شده است. این شلوغیهای پیرامون ما و غوغایی که در دنیای امروز وجود دارد، توجه نفس را به خود جلب میکند و نفس به آنها تعلق پیدا میکند. در نتیجه، این تعلقات در درون انسان کثرت ایجاد میکنند و متخیلات فاسد در نفس پدید میآید؛ متخیلاتی که اجازه نمیدهند انسان با مرتبهٔ عقلِ وجود خود ارتباط برقرار کند.
در اینجا راه، توسل به حضرت زهرا سلاماللهعلیهاست؛ چون سخن از مرتبهٔ ملکوت است، تا انسان از این مرتبه به عقل برسد که آن را با امیرالمؤمنین علیهالسلام تطبیق میکنیم. این معنا اهمیت فاطمیه را نشان میدهد.
در بحث «لقاءالله یا زهرا» نیز این معنا کاملاً برای ما مشهود بود. دو مرتبه این بحث به نقطهٔ اوج رسید؛ یکبار در فاطمیهٔ سال گذشته و یکبار نیز امسال. در جلسهٔ اخیر نیز مطالب عجیبی مطرح شد و من احساس میکردم طهارت جلسه اقتضای طرح آن مطالب را دارد. این برای من نشانهای است که حضرت زهرا سلاماللهعلیها در کارند؛ و به تعبیر پدرم، رحمةاللهعلیه، «همهکارهٔ عالماند». حتی اگر بخواهید به امیرالمؤمنین علیهالسلام برسید، باید از طریق حضرت زهرا سلاماللهعلیها برسید.
این بخش البته مربوط به مباحث عملی است و فعلاً از آن عبور میکنیم.
طَفره با سرعتِ سیر تفاوت دارد
وقتی میگوییم طَفره محال است، معنایش این نیست که سرعت سیر همهٔ انسانها یکسان است. ممکن است کسی در همان مراتب، با سرعت بسیار بیشتری حرکت کند و شدت وجودی بیشتری پیدا کند.
بهتر است اینجا از تعبیر «شدت» و «سرعت» استفاده کنیم، نه «پرش».
ممکن است دربارهٔ کسی گفته شود «راه صدساله را یکشبه رفت». معنای این سخن آن نیست که یکباره از عالم مُلک به مرتبهٔ الوهیت، شهود یا لاهوت رفته و همهٔ مراتب میانی را حذف کرده است. چنین چیزی، مطابق این اصل، محال است.
معنایش این است که همان مراتب را با سرعتی بسیار بیشتر طی کرده است؛ نه اینکه مراتب را حذف کرده باشد.
تا قوهٔ خیال پاک نشود، انسان نمیتواند به معنای حقیقی کلمه عاقل شود. اگر بخواهیم مسئله را ساده و همهفهم بیان کنیم، همین است.
قوس نزول و لزوم پیمودن مراتب در بازگشت
ما در قوس نزول این مراتب را طی کردهایم. حقیقتِ:
«إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ» (بقره، ۱۵۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ما از آنِ خداییم و به سوی او بازمیگردیم.
این است که در بازگشت نیز ناگزیر باید این مراتب را طی کنیم.
این اصل فقط در مراتب وجود نیست؛ در علم و حتی در ادراکات حسی نیز همینگونه است.
برای مثال، شما الآن صدای مرا میشنوید و آن را ادراک میکنید. تا قوهٔ سامعه، این صوت مادی را دریافت نکند و آن را به حس مشترک ندهد، و حس مشترک آن را به قوهٔ خیال نسپارد تا از لفظی که میشنوید صورتی برای ادراک پدید آید، رسیدن به ادراک عقلیِ آن برای شما ممکن نیست.
پس حتی در ادراک حسی نیز مراتب باید طی شوند.
همین ساختار در علم وجود دارد؛ در مباحث عرفانی نیز مراتب وجود نفس و مراتب آفاقی به همین صورت خود را نشان میدهند، و در مسائل فلسفی و حکمی نیز همین قانون برقرار است.
بنابراین، اصل بطلان طَفره از اصول بسیار مهم است.
اصل هفتاد و پنج: تشکیک
اصل هفتاد و پنج دربارهٔ تشکیک است.
آیا تشکیک در ماهیت راه دارد؟ خیر. ماهیت، حد و قید یک شیء است و تشکیک به این معنا در ماهیت جاری نمیشود.
در اصطلاح فلسفی، تشکیک به این معناست که یک حقیقت واحد، در عین وحدت، دارای مراتب مختلف باشد؛ یعنی کثرت در عین وحدت و وحدت در عین کثرت.
این تعبیر بسیار مهم است و در فرمایشات حضرت استاد بارها با آن روبهرو میشوید.
یعنی یک حقیقت، مراتب شدید و ضعیف، قوی و ضعیف داشته باشد.
مثال نور برای حقیقتِ مشکک
مثال روشن این مسئله، نور است.
نور یک لامپ کوچک و نور یک چراغ بسیار قوی، هر دو از حیث حقیقت، نورند؛ اما یکی ضعیفتر و دیگری قویتر است. نور خورشید و نور ماه و ستارگان نیز همگی نورند، ولی شدت و ضعفشان با یکدیگر متفاوت است.
پس حقیقت یکی است، اما مراتب متفاوت دارد.
در ماهیت چنین چیزی نداریم؛ اما در وجود چنین است.
وجود، حقیقتی واحد و ذاتمراتب است.
وجودِ واحدِ ذاتمراتب
بر تعبیر «ذاتمراتب» بسیار تأکید داریم. حضرت استاد نیز در شرح مصباح الأنس بارها بر این نکته تأکید میکنند که باید گفت:
وجود، ذاتمراتب است؛ نه اینکه صرفاً ذاتِ مظاهر باشد.
نباید مسئله را اینگونه تصور کنیم که حق در هر مظهری قرار گرفته و هر مظهر، رتبهای جداگانه برای او ساخته است. مقصود از ذاتمراتب این است که حقیقت وجود، در ظهورات اسمائی و صفاتی، با شدت و ضعف و مراتب گوناگون ظهور میکند.
یک حقیقت وجود است، اما دارای مراتب متعدد.
در ماهیت چنین نیست؛ ماهیت تشکیکبردار نیست.
تشکیک فقط در وجود
ملاصدرا این معنا را چنین بیان میکند:
التَّشْكِيكُ إِنَّمَا يُتَصَوَّرُ فِي الْوُجُودِ؛ لِأَنَّهُ حَقِيقَةٌ عَيْنِيَّةٌ، وَأَمَّا الْمَاهِيَّةُ فَلَيْسَتْ إِلَّا أَمْرًا اعْتِبَارِيًّا ذِهْنِيًّا.
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): تشکیک فقط در وجود قابل تصور است؛ زیرا وجود حقیقتی عینی است، اما ماهیت چیزی جز امری اعتباری و ذهنی نیست.
«إنّما» در اینجا مفید حصر است؛ یعنی تشکیک، به این معنا، فقط در وجود تصور میشود، چون وجود حقیقتی عینی است.
اما ماهیت امری اعتباری و ذهنی است. ماهیت، حد و قیدی است که شما در ذهن برای شیء در نظر میگیرید؛ صورتی علمی است که در صُقع نفس شما قرار دارد.
ازاینرو ماهیت به این معنا دارای مراتب تشکیکی نیست.
اگر یک ماهیت بر افراد متعددی صدق کند، بر همهٔ آنها به تواطؤ صدق میکند، نه به تشکیک. مثلاً همهٔ افراد انسانی در ماهیت انسان بودن مشترکاند...
تواطؤ در ماهیت، نه تشکیک
اگر یک ماهیت بر افراد متعدد صدق کند، صدق آن به تواطؤ است، نه به تشکیک.
«تواطؤ» یعنی مفهوم، بهطور مساوی بر افراد خود صدق کند. هر چیزی که برای شما معلوم میشود، مفهومی از آن در ذهن شما شکل میگیرد. مثلاً از «سیب» مفهومی دارید. این مفهوم ممکن است در ذهن همهٔ شما وجود داشته باشد، اما تشکیکی نیست؛ یعنی نمیتوان گفت «سیب بودن» در ذهن یک نفر شدیدتر و در ذهن دیگری ضعیفتر است.
چنین سخنی اساساً معنا ندارد، چون اینجا با یک مرتبهٔ عینیِ وجودی روبهرو نیستیم؛ با حد، قید و قالبی ذهنی مواجهیم؛ با صورتی معلوم که در نفس شما تحقق یافته است.
پس اگر ماهیتی بر افراد متعدد صدق کند، صدقش بالتواطؤ است؛ یعنی از حیث آن مفهوم بهطور مساوی صدق میکند، نه اینکه دارای شدت و ضعف باشد.
تشکیک در وجود و تباین ماهیات
ملاصدرا میفرماید تشکیک در وجود راه دارد. وجودِ نفس، وجودِ ماده و دیگر مراتب وجود، همگی از حقیقت وجودند، اما در شدت و ضعف متفاوتاند.
اما ماهیات چنین نیستند؛ ماهیاتِ اشیا از یکدیگر متبایناند، نه اینکه یک ماهیت در فردی شدیدتر و در دیگری ضعیفتر باشد.
نظر علامه طباطبایی رحمهالله نیز این است که:
ماهیت، چون حدود تقییدیِ وجود است، چیزی از قبیل حد و قالب است و قالب شدت و ضعف ندارد.
ماهیت قالبی است که وجود به آن تعلق گرفته است؛ حد و اندازهای است، و این حد و قالب از آن جهت که ماهیت است، شدت و ضعف نمیپذیرد.
حضرت علامه حسنزاده رحمهالله نیز میفرمایند:
تشکیک در ماهیت راه ندارد؛ زیرا ماهیت امری ذهنی است و در ذهن، از این حیث، شدت و ضعف معنا ندارد. تشکیک در وجود است که حقیقتی عینی و مشکّک است.
با این بیان، بحث کامل میشود: تشکیک مربوط به حقیقت وجود است، نه ماهیت.
کاربرد تشکیک در فهم توحید
اینکه بدانیم تشکیک در ماهیت راه ندارد و مربوط به وجود است، در بحث توحید بسیار به کار میآید.
چرا یک عالم به عالم دیگری رجوع میکند، با اینکه هر دو علم دارند؟ چرا از میان عالمان، یکی مرجع میشود و در میان آنان نیز سخن از اعلمیت به میان میآید؟
مثال قرآنی روشنتر، داستان حضرت موسی علیهالسلام و آن بندهٔ الهی، حضرت خضر، است. حضرت موسی علیهالسلام پیامبر اولوالعزم است؛ اما در آن ماجرا، نزد حضرت خضر میرود تا از علمی که به او داده شده بهره ببرد.
«قَالَ لَهُ مُوسَىٰ هَلْ أَتَّبِعُكَ عَلَىٰ أَنْ تُعَلِّمَنِ مِمَّا عُلِّمْتَ رُشْدًا» (کهف، ۶۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): موسی به او گفت: آیا از تو پیروی کنم تا از آنچه به تو آموخته شده است، چیزی که موجب رشد و راهیابی من باشد به من بیاموزی؟
حضرت موسی علیهالسلام در مرتبهٔ تشریع، اعتراضهایش درست و بر اساس ظاهر شریعت بود؛ زیرا ظاهر امر را میدید. اما حضرت خضر حکمتی را به او نشان داد و باطن آن وقایع را برایش آشکار کرد: کشتی را سوراخ کرد، آن نوجوان را کشت و دیواری را که در حال فروریختن بود برپا داشت؛ دیواری که مال دو یتیم در زیر آن قرار داشت.
این تفاوت از کجا ناشی میشود؟
بحث بر سر تفاوت وجودی و شدت ظهور اسماء است. آنچه در این واقعه نزد حضرت خضر ظهور داشت، در آن مقام و نسبت خاص، برای حضرت موسی آشکار نبود و حضرت موسی باید آن حکمت را از او میآموخت.
یک حقیقت الهی و مراتب متفاوت ظهور
هر دو در یک دستگاه توحیدیاند؛ یک شریعت الهی، یک دین و یک اله دارند. قرآن کریم میفرماید:
«وَهُوَ الَّذِي فِي السَّمَاءِ إِلَٰهٌ وَفِي الْأَرْضِ إِلَٰهٌ وَهُوَ الْحَكِيمُ الْعَلِيمُ» (زخرف، ۸۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و اوست که در آسمان معبود است و در زمین نیز معبود، و او حکیم و داناست.
پس اختلاف را نباید به ماهیت برگرداند؛ ماهیت تشکیکبردار نیست. باید سراغ وجود رفت.
خلاصهٔ بحث همین است: شدت ظهور اسماء متفاوت است. در ماجرای حضرت خضر و حضرت موسی، شدت و نحوهٔ ظهور اسماء و بهرهمندی وجودی در آن شأن خاص متفاوت است.
این نکته نیز مهم است که نباید تصور کرد اگر در شأنی خاص، اسمی در یک شخص ظهور قویتری داشت، پس در همهٔ اسماء و همهٔ جهات، او مطلقاً از دیگری بالاتر است. مراتب و شئون باید از یکدیگر تفکیک شوند.
تفاوتِ منصب ظاهری با مراتب علم و ولایت
برای فهم بهتر، باید میان منصب ظاهری و تشریعی و مراتب دیگرِ علم و ولایت تفکیک کرد.
در زمان خود ائمهٔ معصومین علیهمالسلام نیز کسانی از جانب امام مرجع مردم در برخی امور دینی بودند. دربارهٔ حضرت عبدالعظیم حسنی رحمهالله نقل شده است که ابوحماد رازی پس از پرسش از امام هادی علیهالسلام دربارهٔ مسائل حلال و حرام، هنگام خداحافظی این دستور را از حضرت شنید:
يَا حَمَّادُ، إِذَا أَشْكَلَ عَلَيْكَ شَيْءٌ مِنْ أَمْرِ دِينِكَ بِنَاحِيَتِكَ، فَسَلْ عَنْهُ عَبْدَ الْعَظِيمِ بْنَ عَبْدِ اللَّهِ الْحَسَنِيَّ، وَأَقْرِئْهُ مِنِّي السَّلَامَ.
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای حماد، هرگاه در ناحیهٔ خودت چیزی از امور دینت بر تو مشکل شد، آن را از عبدالعظیم بن عبدالله حسنی بپرس و سلام مرا به او برسان.
پس حتی در زمان حضور امام معصوم علیهالسلام نیز ممکن بود امام، فردی را به شخصیتی مانند حضرت عبدالعظیم حسنی ارجاع دهد. این نشان میدهد که وجود واسطهها و مراتبِ رجوع، به معنای کنار گذاشتن ولایت امام نیست.
در زمان غیبت نیز بحث نیاز به ولایت و مرجعیت در اداره و هدایت جامعه مطرح میشود.
از سوی دیگر، ممکن است کسی دارای منصب و ولایت اجتماعی باشد، اما برای بهرهمندی از مرتبهای از علم، معرفت یا سلوک، به دیدار عالمی از اهل معنا برود. این تعارضی ایجاد نمیکند؛ چون سخن از شئون و مراتب متفاوت است.
همین معنا را قرآن در ماجرای حضرت موسی علیهالسلام نشان میدهد: موسی با آن مقام نبوت و رسالت میگوید:
«هَلْ أَتَّبِعُكَ عَلَىٰ أَنْ تُعَلِّمَنِ مِمَّا عُلِّمْتَ رُشْدًا» (کهف، ۶۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آیا از تو پیروی کنم تا از آنچه به تو آموخته شده است، چیزی که موجب رشد من باشد به من بیاموزی؟
این، نفی مقام حضرت موسی نیست؛ سخن دربارهٔ بهرهگیری از علمی است که در آن شأن خاص نزد آن بندهٔ الهی ظهور یافته است.
منصب تشریعی و مرتبهٔ وجودی
برای روشنتر شدن مسئله، نسبت حضرت زهرا سلاماللهعلیها و امام صادق علیهالسلام را در نظر بگیرید. امام صادق علیهالسلام امام معصوم و صاحب ولایت است؛ بااینحال در معارف اهلبیت علیهمالسلام، برای حضرت زهرا سلاماللهعلیها مرتبهای بسیار بلند مطرح میشود.
اینجا باید میان دو چیز فرق گذاشت:
یکی منصب ظاهریِ تشریع و امامت است که به نظام ظاهری دین مربوط میشود؛ و دیگری مرتبهٔ وجودی و باطنی است.
بنابراین، صرفِ داشتن یک منصب ظاهری به این معنا نیست که همهٔ مراتب وجودی نیز فقط با همان عنوان ظاهری سنجیده شوند. ما یک منصب داریم که منصب ظاهریِ تشریع است؛ این، پوسته و ساحت ظاهری دین است. ممکن است کسی در این ساحت، صاحب منصب ظاهری باشد...
منصب ظاهری و شدت وجودی
ممکن است کسی منصب ظاهری و تشریعی را، آن هم بهحق، در اختیار داشته باشد، اما از حیث شدت وجودی در مرتبهٔ ولیّ اعظم نباشد. این دو را نباید با یکدیگر خلط کرد. یک ساحت، ساحت شریعت و منصب تشریعی است و ساحت دیگر، مرتبهٔ وجودی و باطنی.
در نقلی منسوب به امام حسن عسکری علیهالسلام دربارهٔ حضرت زهرا سلاماللهعلیها آمده است:
نَحْنُ حُجَجُ اللَّهِ عَلَى خَلْقِهِ، وَجَدَّتُنَا فَاطِمَةُ حُجَّةُ اللَّهِ عَلَيْنَا.
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ما حجتهای خدا بر خلق اوییم و جدّهٔ ما فاطمه، حجت خدا بر ماست.
این عبارت در برخی منابع متأخر به امام حسن عسکری علیهالسلام نسبت داده شده است؛ دربارهٔ مأخذ و سند آن نیز بحث شده است. (alhodacenter.net)
حضرت زهرا سلاماللهعلیها در ظاهر، منصب امامت به معنای مصطلح آن را نداشتند؛ اما این مانع از آن نیست که از حیث مرتبهٔ وجودی، مقامی فوقالعاده داشته باشند.
همان نکتهای که میخواستم در مثالِ نسبت میان منصب ظاهری و بهرهگیری از اهل معنا بیان کنم، با این مثال روشنتر میشود.
اگر بخواهم این مطلب را دقیقتر تعبیر کنم، سخن از شدت ظهور اسماء ذاتی حضرت حق است؛ و اگر بخواهیم سادهتر بگوییم، شدت تجلی نور ذات حضرت حق در حضرت صدیقهٔ شهیده سلاماللهعلیها، از این منظر، شدیدتر از دیگر امامان دانسته میشود.
البته این بحث بسیار دقیق است و باید با حساب سخن گفت. فعلاً از تفصیل آن عبور میکنیم. مقصودم فقط آوردن چند مصداق بود تا اهمیت بحث تشکیک در وجود روشن شود.
اصل هفتاد و شش: نور اسفهبد و فوقِ تجرد
عقل همهٔ حقیقت را در آخرین مرتبه در اختیار نمیگیرد. عقل خودش یک مرتبه است و مرحلهٔ نهایی سیر انسان نیست.
اصل هفتاد و ششِ معرفت نفس میفرماید:
«نور اسفهبد را که نفس ناطقه است، مقام فوق تجرد است؛ یعنی او را مقام معلوم و حدّ یقف نیست که در نتیجه وحدت عددی ندارد.» (store.avayetowheed.ir)
«نور اسفهبد» در حکمت اشراق همان نفس ناطقه است. همین تعبیرِ «نور» نشاندهندهٔ نورانیت نفس است.
عقل مجرد است؛ بلکه تجرد عقل، تجرد تام است. مرتبهٔ مثال نیز از ماده مجرد است، اما تجرد آن، تجرد مثالی است. بااینهمه، دربارهٔ نفس گفته میشود که مقامش فوق تجرد است؛ یعنی برای حرکت استکمالی نفس، مقام معلوم و حدّ یقفی نمیتوان تعیین کرد.
این اصل بسیار مهم است و بحث بیشتری میطلبد؛ چون دقیقاً به نقطهٔ تجرد نفس مربوط میشود.
امتداد نفس تا مقام «نفس مطمئنه»
نفس میتواند آنقدر امتداد وجودی پیدا کند که خطاب قرآن دربارهٔ «نفس مطمئنه» در حق او تحقق یابد:
«يَا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ ارْجِعِي إِلَىٰ رَبِّكِ رَاضِيَةً مَرْضِيَّةً فَادْخُلِي فِي عِبَادِي وَادْخُلِي جَنَّتِي» (فجر، ۲۷–۳۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای نفسِ آرامیافته، به سوی پروردگارت بازگرد، درحالیکه تو از او خشنودی و او از تو خشنود است؛ پس در میان بندگان من درآی و به بهشت من وارد شو.
این «جنّتی» را در این بحث به بهشت ذات تفسیر میکنیم؛ یعنی سخن از مرتبهٔ عندیت است.
قرآن دربارهٔ شهیدان نیز میفرماید:
«عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ» (آلعمران، ۱۶۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): نزد پروردگارشان روزی داده میشوند.
پس نفس تا آنجا امتداد پیدا میکند و برای آن حدّ یقف وجود ندارد.
عبور از عقل به مرتبهٔ شهود
نفس حتی از مرتبهٔ عقل نیز عبور میکند. اینجا دوباره اصل پیشین خود را نشان میدهد: طَفره محال است. نفس باید عقل را نیز طی کند؛ نمیتواند آن را حذف کند و بپرد.
مرتبهٔ مافوق عقل چیست؟ مافوق جبروت، مرتبهٔ لاهوت است. در آنجا ادراک، دیگر صرفاً عقلی و کلی نیست؛ سخن از شهود است.
در مرتبهٔ عقل، انسان حقیقت را به نحو کلی ادراک میکند. مثلاً عقل مفهوم کلی «درخت» را میفهمد؛ نه این درخت مشخصی را که قوهٔ خیال برای شما صورتگری میکند. عقل میفهمد حقیقت کلی درخت چیست.
اما اگر بخواهید حقیقتی را مشاهده کنید، نه اینکه فقط مفهوم کلی آن را بفهمید، وارد مرتبهای مافوق ادراک عقلی میشوید. آنجا سخن از شهود است.
اختلاف اولیای الهی در مراتب شهود
این نکته را از آن جهت میگویم که در آن مراتب، میان اولیای خدا نیز اختلاف وجود دارد. این اختلاف، اختلاف در اصل عقل نیست؛ بلکه در مراتب شهودی است.
از مرتبهٔ عقل تا مراتب الوهیت و لاهوت و نخستین تجلیات اسماء و صفات الهی، مراتب «إلی ما شاءالله» وجود دارد؛ مراتبی بسیار گسترده و بیپایان.
آنجا مرتبهٔ ظهور اسماء است. هنوز تعین عینیِ مرتبهٔ جبروت و عقل را به آن معنا پیدا نکردهاند؛ ظهورشان نوری است و در مسیر ظهور قرار دارند. در همینجاست که اهمیت اسم «الظاهر» دوباره خودش را نشان میدهد.
قرآن میفرماید:
«وَمَا يَعْلَمُ جُنُودَ رَبِّكَ إِلَّا هُوَ» (مدثر، ۳۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و سپاهیان پروردگارت را جز خود او کسی نمیداند.
پس این مراتب را نمیتوان محدود کرد. مراتب تشکیکی میان جبروت تا آن مراتب عالی، حدّ متناهیِ قابلشماری ندارند.
اولیای خدا نیز در همین مراتب با یکدیگر تفاوت پیدا میکنند. چرا؟ چون آنجا مرتبهٔ ظهور اسماء است و شدت تجلی اسماء در وجود آنان متفاوت است.
شدت تجلی اسماء در اولیای الهی
در چنین فضایی است که تعابیری از این سنخ مطرح میشود:
مَنْ رَآنِي فَقَدْ رَأَى اللَّهَ.
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هرکس مرا دید، خدا را دید.
یعنی در مقام مورد بحث، سخن از انسانی است که مظهر جامع اسماء شده و اسم جامع «الله» در او ظهور یافته است.
همهٔ اولیای الهی در ظهور اسماء در یک مرتبه نیستند. در روایات نیز برای برخی پیامبران از بهرههای متفاوت از اسماء سخن گفته شده است. مقصود این است که شدت و جامعیت ظهور اسماء یکسان نیست.
اما آیا اسماء الهی با مجموعهای محدود، مثلاً هفت اسم یا نودونه اسم یا هزار و یک اسم، پایان مییابند؟ اینها میتوانند عناوین و مراجع مجموعههای دیگری از اسماء باشند، اما حقیقت اسماء الهی را نمیتوان به همین شمارها محدود کرد.
باز قرآن میفرماید:
«وَمَا يَعْلَمُ جُنُودَ رَبِّكَ إِلَّا هُوَ» (مدثر، ۳۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و سپاهیان پروردگارت را جز خود او کسی نمیداند.
پس مراتب پایانپذیر نیست.
سیر بیپایان انسان کامل
از همین جهت معتقدیم سیر وجودی پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله نیز متوقف نیست. مسیر کمال تا اسماء مستأثرهای که مخصوص حضرت حق است امتداد دارد.
برای همین است که میگوییم ابد در پیش داریم. نفس انسانی حدّ یقف ندارد و راه استکمال برای او بسته نمیشود.
اصل آخر کتاب را خواندیم، اما این اصل جای چکشکاری و توضیح بیشتری دارد. حیف است با عجله از آن عبور کنیم؛ بهتر است یک جلسهٔ دیگر نیز برای توضیح همین اصل داشته باشیم.
اللَّهُمَّ بَارِكْ لِمَوْلَانَا صَاحِبِ الزَّمَانِ، وَالْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ.
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، برای مولای ما صاحبالزمان برکت قرار ده؛ و ستایش مخصوص خداوند، پروردگار جهانیان است.
اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ.
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست.
پاورقی: متن حاضر از پیادهسازی ماشینیِ گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعه ویرایش شده است. ترجمههای فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شدهاند و از سخنان استاد نیستند. گفتار، پرسشها و پاسخهای حاضران حذف شده است و نشانههای فنیِ Segments در متن نهایی نیامدهاند.