ددروس معرفت نفس
بازگشت به پخش
متن کاملخلاصهنسخه کتابی · جلسه 057

یا رب اعوذبک من همزات الشیاطین و من شر نفسي و من شر خلقک. بسم الله الرحمن الرحیم. لا حول و لا قوة الا بالله العلی العظیم. اللهم ایاک نعبد و ایاک نستعين. الحمدلله على کل نعمه و اسأل الله من فضله. اللهم صل على فاطمة وأبيها و بعلها و بنیها و سر المستودع فيها بعدد ما احاط به علمک. المستغاث بک یا صاحب الزمان. المستغاث بک یا صاحب الزمان. المستغاث بک یا صاحب الزمان. السلام علیک یا داعی الله و ربانی آیاته. سلام علیکم و رحمة الله.

هدیه به پیشگاه حضرت حجت ارواحنا له الفداء. ان‌شاءالله حضرتش هر کجا تشریف دارند، به برکت پنج شهید خوشنامی که در محضرشان هستیم، از جمع ما را دعا کنند و توجهی به ما کنند. صلواتی هدیه بفرمایید.

اللهم صل على محمد و آل محمد و عجل فرجهم.

برای اینکه به فضل الهی هدیه امروزمان را تقدیم کنیم، یک صوت تقریباً پنج دقیقه و چند ثانیه‌ای هست که از حضرت استاد الان باید گوش بدهیم. آنجا، مخصوصاً در انتهای صوت، حضرت استاد از «مقامات العارفین» اشارات، اشارات شیخ الرئیس که آوردم محضرتان و دیدید، از ملا رومی نقل می‌کند که بحث کرچ نشدن اردک را بیان می‌کند؛ اینکه اردک کرچ نمی‌شود و روی تخم نمی‌خوابد. لذا تخم اردک را می‌گذارند زیر مرغ. مرغ کرچ می‌شود، پیر می‌شود، یک گوشه‌ای می‌نشیند و منزوی می‌شود.

این بچه‌اردک‌ها، بیچاره‌ها، وقتی از تخم بیرون می‌آیند، فکر می‌کنند مادرشان این مرغ است. دور و برش می‌پلکند تا نزدیک آب که می‌شوند، خودشان را به آب می‌زنند. مادر این‌ها نگران می‌شود. مرغ بال و پر می‌زند؛ مرغی که این‌ها را با گرمای وجودش به دنیا آورده، چون خاکی است، بال و پر می‌زند. اما آن‌ها چون می‌دانند طبعشان با آب سازگاری دارد، بدون هیچ ترسی می‌روند و خود را به دل آب می‌زنند.

این فرمایش حضرت استاد را از این حس می‌آورند. حالا خود صوت ایشان را بشنوید. خیلی شیرین است و به دل می‌نشیند؛ پنج دقیقه‌ای که از این جهت بیان می‌کنند که ما خاکی نیستیم. نفس ما نفسی است که تعلق به عالم ملکوت دارد. باید به ملکوت بزنیم؛ مثل آن مرغابی‌ها و اردک‌ها که خود را به دریا می‌زنند.

هرچند اطرافیان ما مثل آن مرغ بیچاره بال و پر بزنند: «کجایی بابا؟ بورس، فلان، سکه، دلار، همه‌چیز دارد می‌رود بالا. کجا داری می‌روی؟ این چیزها که نان و آب نمی‌شود. ول کن این‌ها را، بگذار بال و پر بزنند.»

شما وقتی پیدا کردی که نفست ملکوتی است، بعد خو می‌کنی به ملکوت. اتفاقاً در همین صوت حضرت استاد خیلی تصریح می‌کنند و صراحتاً این موضوع را بیان می‌کنند که نفس به‌قدری بسيط الحقيقة است. جلسه معرفت نفس است دیگر. بسيط الحقیقه یعنی حقیقت وجودی‌اش بسط ملکوتی دارد که به هرچه رو کند، خو می‌کند. آنی می‌بینی عوض می‌شود.

این معجزه‌ای است که حضرت حق در نفس ما پیاده کرده است. لذا تا لحظه آخر عمر، باب نجات باز است. احدی نمی‌تواند بگوید که «آقا، عاقبتت به شر است.» نه، هیچ‌کس نمی‌تواند بگوید. راه از جهت وجود نفس باز است.

حال این را مقدمه عرض کردم برای چه؟ برای اینکه عرض کنیم ما باید با اسماء الهی خو کنیم. اینکه حقیقت اسم الله را دیدن، تجلیات و ظهورات حضرت حق را در آینه صفات اولیا و اسماء الهی‌اش، چه در سیر انفسیِ درون و چه در سیر آفاقیِ بیرون، دیدن می‌شود لقاء الله. می‌شود موت قبل ان تموت؛ که دیشب در یا زهرای شرق، عزیزانی که الان می‌بینم بعضی شهرها بودند، آنجا این بحث را داشتیم.

یعنی چه؟ موت اختیاری و ارادی که ما باید به آن سمت برویم؛ و الا با موت اجباری ما را می‌برند. بعد برزخمان مشکل می‌شود. این یک وجه است. وجه دیگرش هم این است که از جهت ظاهری، ما مثل آن اردک‌ها که به دل دریا می‌زنند، بزنیم و از خاک فارغ شویم. این یعنی همین ذکر گفتن‌ها.

آن چیزی که اول عرض کردم، می‌شود فکر؛ تفکر در نظام آفرینش، دیدن تجلیات حضرت حق در نظام انفسی و آفاقی، این به صفات و اسماءش. این فکر، کار فکر است، کار نفس است. این یکی می‌شود ذکر.

حالا این دو شق می‌شود. شما باید نظر بدهید؛ به نظر شما ذکر مهم‌تر است یا فکر؟ تا اینجا، این همه ما سی‌ودو جلسه، امروز باید سی‌ودومین جلسه باشد. ذکر مهم‌تر است یا فکر؟ ذکری که ما را به فکر برساند، فکری که ما را به ذکر برساند.

بعضی می‌گویند فکر، بعضی می‌گویند ذکر. عزیزانی که در جلسه یکشنبه لواسان بودند، آقا ابوالفضل بود، چرا ساکتی؟ بگو الان.

فکر.

آفرین. از نکته سی‌وپنج‌هزار و یک نکته حضرت استاد، این کتاب، آنجا از روی آن برایشان خواندیم که: «باریکلا، پس گوش دادید صوت را، چون شما تشریف نداشتید.» احسنت به شما. باریکلا. یعنی شاگردزرنگ‌ها اینجا معلوم می‌شوند.

چون این دو با هم عجین‌اند. عقل عملی با عقل نظری، اگر یکی‌اش نباشد، یک بال داری. چگونه با یک بال پرواز کنی؟ زرنگ آن است که هر دو را توجه می‌کند. نه فقط می‌آید مسجد بلال، نه فقط می‌رود آنجا لواسان. این دو را باید با هم داشته باشی.

حالا یکی وقت ندارد، نمی‌تواند؛ به هر دلیلی به من ربطی ندارد، خودش می‌داند. قیامت این سفره پهن است. چگونه است که بعضی از دورافتاده‌ترین جاهای تهران بلند می‌شوند و از شهرستان می‌آیند؟ این‌ها حجت می‌شوند در قیامت بر ماها. یا حداقلش این است که مثل عزیزم این صوت را گوش بده.

البته این را باز عرض کنم. ببینید، این همان شاخ و برگ‌هایی است که به درد می‌خورند، اما چه کنیم وقتی جلسه را هم می‌گیرد؛ ما مقدماتمان هی طولانی می‌شود.

من همین الان چیزی را خودم درک کردم، به عین تجربه شخصی‌ام به شما عرض کنم. دوست دارید؟ همین الان داشتم تسبیحات حضرت صدوقه شهیده [سلام الله علیه] را می‌گفتم بین دو نماز. بعد صلوات امیرالمؤمنین پخش شد. صوت است دیگر؛ یک صوت مرده است، زنده که نیست. پخش شد.

ولی جان عالم به قربان مولا و اسمش و صلواتش. اما من را تشویق نکرد این صوت که صلوات مولا را بفرستم. تسبیح خانم را می‌گفتم. ترجیح دادم تسبیح خانم را بگویم.

یک عزیزی بغل دست من نشسته بود، شروع کرد گفت: «اللهم صلي على امیر المؤمنین». اصلاً این آقا شروع کرد گفتن. چه اثری داشت در من؛ ناخودآگاه بین تسبیحات گفتم: «اللهم صلي على علي امیر المؤمنین». بعد تسبیحاتم را ادامه دادم. آن لحظه تو تسبیح...

رفتم به فکر که چرا این تأثیر در من اتفاق افتاد؟ یک وجهش نفس آن عزیز است؛ اینکه آن عزیز چه صاحب نفسی است. ببینید، یک آدم معمولی هم هست که اینجا در مسجد جارو می‌کند. یک وجهش هم همین بحث حضرت استاد است که اینجا برایتان از روی آن خواندند و فرمودند: تأثیر اصلی، نفس به نفس است؛ نفس به نفس. به صوت اکتفا نکنید. این را حواسمان باشد.

حالا هرکسی نسبت به اقتضای وجودی خودش. یک عزیزی هم از دوستان همین جلسه، پیش ما آمد. در این چند جلسه به فضل الهی، به برکت این شاهد و به برکت انفس قدسیه بزرگان اهل معرفت و حضرت استاد، آن‌قدر منقلب و متحول شده بود که می‌گفت: «من می‌خواهم کارم را رها کنم و بروم سراغ سیر و سلوک و فلان.» گفتم: نه، کار را رها نکن، اما تا می‌توانی وقت بگذار. واقعاً با کار فرصت نمی‌شود.

علت اینکه ما این‌ها را عرض می‌کنیم این است که بدانیم اصلاً چرا ما داریم ذکر را بیان می‌کنیم. در آن نکته سی‌وپنج‌هزار و یک نکته که یکشنبه این هفته در لواسان عرض کردیم، در اولین جلسه، آنجا عرض کردیم که مرکب سالکان ارضی... حضرت استاد می‌فرمایند:

«قربون چشمات برم که غریب‌العهد به مبدأیی.»

خدا رحمت کند حضرت استاد را. دعوتشان کرده بودند که کلنگ بزنند یک جایی را؛ ملکی را احداث کنند. نمی‌دانم مسجد بود، حسینیه بود، چه بود. فرمودند: «می‌خواهید کسی کلنگ بزند که از همه به خدا نزدیک‌تر است؟»

گفتند: «بله. اصلاً برای همین ما شما را گفتیم کلنگ بزنید.»

فرمودند: «می‌خواهید کسی کلنگ بزند که غریب‌العهد به مبدأ هستی است؟»

گفتند: «بله. اصلاً برای همین ما شما را گفتیم بیایید.»

فرمودند: «می‌خواهید کسی کلنگ بزند که هیچ گناهی نکرده است؟»

گفتند: «بله. چه کسی بهتر؟ مثلاً برای همین گفتیم حضرت استاد تشریف بیاورند.»

یک بچه خردسال، همین حدود قد من، دعوت کردند و آوردند جلو. کلنگ را با کمک خود حضرت استاد دادند دست او و گفتند: «این پاک است، پاک است، غریب‌العهد به مبدأ است و دیگر نزدیک‌تر از این به خدا در جمع ما نیست. بزن حالا کلنگ را، یا علی.»

نگاه را ببینید. نگاه کدام مکتب این نگاه را دارد؟

بله، عرض می‌کردم که آنجا حضرت استاد در آن نکته می‌فرمودند: مرکب سالک ارضی، ذکر است. اما برای سالک سماوی که می‌خواهد عروج پیدا کند و صعود کند:

"إِلَيْهِ يَصْعَدُ الْكَلِمُ الطَّيِّبُ"

صعود کند و بالا برود.

"وَالْعَمَلُ الصَّالِحُ يَرْفَعُهُ"

یرفع، آن ارتفاعی که به روح مؤمن با معارف بخشیده می‌شود. لذا فرمودند اسمش را هم گذاشتند بُراق؛ نفرمودند مرکب. بُراق سالکان سماوی، فکر است.

آن وجه لقاءالله که عرض کردیم، فکر بود؛ حرکت نفس از معلوم به مجهول. معلومات را دسته‌بندی می‌کند، جلوی دست خودش می‌گذارد، اجتهاد می‌کند و با قوه مجتهده وجودش به سمت کشف مجهولات می‌رود. این ابتدایی‌ترین حالت فکر است، البته.

یک منّه‌ای است در نفس، کار نفس است؛ اصلاً حرکت نفس است. حرکت از زمین به آسمان شوخی نیست. هیچ موجودی نمی‌تواند این کار را بکند. حیوان می‌تواند؟ نبات می‌تواند؟ جماد می‌تواند؟ فرشته‌ها هم که همین‌جا میخ‌کوب در عالم عقول‌اند. حتی در رتبه مثالی هم نمی‌توانند تنزل پیدا کنند. تمثل پیدا می‌کنند، اما تنزل نه. تنزلشان به نحو تمثلی است؛ که از روی آن هم برایتان خواندم، نظر حضرت استاد را.

اما انسان:

"وَمَا أَدْرَاكَ مَا الْإِنسَانُ"

«این انسان» کیست؟ چیست این؟ فلسفه این جلسات همین است دیگر. آن بحث ذکرش می‌شود این؛ دعوت ما به این اذکار. حالا این‌همه مقدمه گفتم که هدیه را تقدیم کنم.

هدیه امروز ما یک کلمه است، اما غوغاست. فرمودند کسی اگر بخواهد، اصطلاحاً با زیرکی، فرمایشات تمام بزرگان را به فضل الهی خلاصه کند، در خصوص این ذکر، اثرش چیست؟

انسان را رجال‌الغیب می‌کند. کشف مغیبات می‌آورد.

علم، مرتبه ظاهری است یا باطنی؟ علم. علم در وجود عالم، ظهور است یا بطون؟ بگویید. علم ظاهر نیست که؛ علم باطن است. شما وقتی می‌خواهید به علم برسید، باید پل بزنید به باطن. باید برای شما کشف شود. باید آن غیب برای شما به شهود بدل شود، کشف شود.

این کار، یک ذکر است که به یک معنا بعضی از بزرگان گفتند اسم اعظم است. چرا؟ چون تمام ظهورات زیر سر اوست. حتی الله؛ الوهیت در مرتبه لاهوت، تجلی اول.

اسم جامع الله که از ذات غیبی و وجود می‌خواهد ظهور کند، زیرِ زیرِ سر آن اسم است. از این جهت گفتند او چیست؟ اسم اعظم است.

از این اسم غالباً غافل‌اند. آن اسم چیست؟ چه کسی فهمید؟ با توضیحاتی که دادم مشخص شد. بگویید.

نه، نه، نه. اسم «الحی» هم زیر بال و پر آن است. می‌گویم الله زیر بال و پر آن قرار می‌گیرد و الا ظهور نمی‌کند. عجیب است، هیچ‌کس نمی‌گوید.

نه. الله که گفتیم زیر بال و پر اوست. الحی، القیوم، همه این‌هایی که دارید می‌گویید، همه زیر بال و پر او هستند.

«هو» که اسم نیست. «هو» یک نشانه است بر آن ذات غیبی؛ او. آن را اصلاً چیز نکنید.

عجیب است، هیچ‌کدامتان نمی‌گویید. یک بار دیگر بگویم: ظهور تمام اسماء زیر بال و پر اوست.

آفرین. توجه کنید به بحث. خواهرها زودتر از آقایان گفتند. البته چشم‌های بعضی از آقایان برق زد، فهمیدم که دانستند؛ ولی خانم‌ها زودتر گفتند. بالاخره آن‌ها زرنگ‌ترند از ما.

شنیدم درس و بحث دارند. الحمدلله خیلی هم خوشحال شدم؛ از خانم دکتر قلی‌زاده شنیدم که خیلی فعال در سلسله کانال و گروه خودشان بحث دارند. خیلی خوب. احسنت.

آقایان چرا ندارند؟ آقایان چرا با همدیگر گروه تشکیل نمی‌دهند که بحث کنند و درس‌ها را مطرح کنند؟ خب چرا خانم‌ها اینجا جلودار شده‌اند؟ عجیب است؛ در همه‌چیز خانم‌ها جلوترند. خدا سلامتی بهشان بدهد.

اما اسم چه بود؟ «الظاهر». عددش هزار و صد و شش است. هزار و صد و شش بار گفتن این ذکر، کشف مغیبات می‌کند؛ غیب را.

خب علم هم که غیب است، حکمت غیب است، ظهور نیست که. شما را می‌رساند به مرتبه، ان‌شاءالله، شهود و ظهور آن اسماء. خیلی اسم است.

خب لطف کنند آقای هاشمی صدای بیرون را قطع کنند. این حرف‌ها... ما خودمان بیچاره شدیم، آن‌قدر که از این چند هزار نفر در کانال چوب خوردیم که دیگر... حرمت ما را نگه دارند، نفرینمان نمی‌کنند. و الا خب چرا این مباحث در کانال نمی‌رود و فلان...

سلام. تازه آنچه را که در کانال شما، بچه‌های مسجد بلال هم می‌گذاریم، آن هم تقطیع‌شده است. از چهل‌وپنج دقیقه من حذف کرده‌ام و رسانده‌ام به پنج دقیقه، نیم ساعت، بیست دقیقه و امثال این‌ها. این حرف‌ها حالا بیرون نیست.

البته اتفاقاتی افتاده که از سه جهت احتمال دارد من تجدیدنظر کنم؛ یا همان چیزی که در کانال مسجد بلال است، یا مقداری تقطیع‌شده‌ترش را مثلاً در مرام هم بگذاریم، یا بحث‌هایی پیش آمده که دیگر دست خودم نیست.

پس عددش هم شد هزار و صد و شش.

جانم؟ آفرین. بله، آفرین.

اصلاً خود شما برای خودتان ظهور می‌کنید. این خودش یک نکته است. الان اینجا برای چه نشسته‌اید؟ برای معرفت. بگویید: نفس.

خب این نفس تا ظهور نکند، چگونه آن را بشناسید؟ اگر در مرتبه غیب باشد، باید برای شما ظهور کند. این اسم کمک می‌کند که خود شما برای خودتان ظهور کنید؛ خودتان را بشناسید.

گاهی اوقات نماز می‌خوانی، این ابتدای آن است. حالا این‌ها را اینجا نباید گفت. البته سعی من این است که در بحث، دقت کردید، از همان هدایای اولی که از بنده می‌شنوید، همین را تداعی کنم که اینجا صرفاً عقل نظری نباشد؛ در کنارش تقریباً سی درصد از کل جلسه، عقل عملی هم باشد.

همان‌طور که در بحث لواسان هم اگرچه رساله سیر و سلوک، عقل عملی است، اما آنجا ان‌شاءالله سی درصدی عقل نظری را خواهیم داشت.

ان‌شاءالله که تبسم‌هایی که بر لبان بعضی‌ها و در چهره بعضی‌ها ظهور پیدا می‌کند، ظهور اسم الله باشد؛ اسم الله جمالی، نه جلالی.

جانم؟ بله، بله، اصلاً. خب دیگر چگونه‌اش را آنجا می‌خواهیم بگوییم. اینکه چگونه اهل تفکر باشی، می‌شود سلسله بحث سیر و سلوکی؛ آنجا باید بگوییم، ان‌شاءالله. الان اینجا جایش نیست، جسارتاً.

همان‌طور که جلسه پیش و چند جلسه قبل هم از روی خود متن حضرت استاد برایتان خواندم، اولاً خلوت می‌خواهد، استقامت می‌خواهد، یادتان هست؟ کندن از تعلقات می‌خواهد. هرچه مکان و زمان ثابت باشد، تأثیرش بیشتر است.

بعد از شادجان.

بله، احسنت. حشر داشته باشید؛ یعنی تمام قوا متمرکز باشد.

برکت در چند وقت بود؟ یک سال. احسنت به حاج حسین‌آقا. یک سال؛ برکت در یک سال و تداومش.

بله، نشانه‌هایی دارد. این نشانه‌ها را ما در بحث عقل عملی می‌گوییم، اینجا نباید بگوییم؛ نه، از درس خارج می‌شویم.

الان می‌خواستم یک نشانه بگویم، شما نگذاشتید؛ چند نفر مرتب سؤال پرسیدید.

بله، قطعاً. منتها این اثر وضعی باید شناسایی شود. خب من از کجا بدانم این اتفاقی که افتاده چیست؟ یک راه‌بلدی که راه را پیموده باشد، اهل فن باشد، شنیده باشد، چشیده باشد، باید به ما بگوید.

مثلاً یکی از نشانه‌هایش این است که ابتداش تازه این است که شما نماز می‌خوانی و خودت را می‌بینی. نقطه، سر خط، تمام. رهایش کن، به آن فکر نکن. رد می‌شویم از آن.

این ظهور خودت برای خودت است؛ این ابتدای آن است.

خب پنج دقیقه و اندی از حضرت استاد را بشنوید، کیف کنید، به جانتان بنشیند تا آماده بحثمان بشویم. صلوات بفرستید.

اللهم صل علی محمد...

همان‌طور که پیش‌تر عرض شد، اولین اسم الهی که خودش را نشان داده، چه اسمی است؟ اسم شریف الظاهر.

خود الظاهر، در خواص اسماء، در کتاب‌هایی که این بزرگواران، علما، درباره خواص اسماء نوشته‌اند، مطالبی درباره الظاهر آمده است.

بله، بله. حشر با الظاهر خدای سبحان، به اسم الظاهر خواندن... یعنی فرمود: حشر، حشر با الظاهر.

هر اسمی که با آن محشور شده باشد، سلطان آن اسم در او پیدا می‌شود. سلطان آن اسم که محشور باشد، با الظاهر خودش را نشان می‌دهد.

چطور آقا؟ الان ما با بعضی افراد، مثلاً بلا نسبت، حشر داشته باشیم؛ پس انسان، حالا چه عرض کنم، با یک آدم آلوده، می‌بینید یواش‌یواش احوال او با حیوانات، احوال او با انسان‌ها، عالم، عاقل، پاک، متدین، درستکار...

خب، پذیرفت نفس انسانی؛ بلکه یکی از ادله تجرد نفس ناطقه را از این ادله گوناگون که فرمودند، یکی‌اش این است که نفس، از بس که بسیط است، از بس که بسیط لطیف است، به هرچه روی بیاورد رنگ آن را می‌گیرد. به هرچه روی بیاورد، آن می‌شود. این اقتضای نفس است، از بس که لطیف است.

نفس از بس که لطیف است، شود نفس همان؛ نفس علم همان که بدو روی. روح، ظلّ، شیء، بس فراست. چه اینجایی‌ها، چه آنجایی‌ها؛ چه در عالم طبیعت، چه در عالم مفارقات.

به هرچه روی آورده، آن می‌شود و با هر اسمی خو کرد، آن می‌شود.

و در عین حال که فرمودند: «تا سر کویش هزار مرحله باشد»، بله، این معنا را خودمان هم در خودمان می‌یابیم که با این همه سرکشی که دارد، مثل یک بره زود رام می‌شود.

همین که فقط سر و صدایش گذاشتی، یک شب، دو شب، یک برنامه می‌بینی که بله، چله سه... چگونه در این امور معتاد می‌شود. این‌ها، بلا نسبت محفل و مجلس حضور مبارک شما، جسارت است که آدم این مثال‌ها را بزند.

یک کسی معتاد شده به سیگار، مثلاً. روز دوم، سوم می‌بینی به وقتش، یک‌دفعه حالا دندنه می‌کنی: «چی شده؟ چه خبره؟» این‌جور رد و برد.

بله، آن نقل این‌ها. تو سیگار، آقا، دیگر شده مثلاً.

نه، این‌ها بیچاره‌هایی هستند؛ مردمی که باید نسبت به این‌ها استرحام کرد.

خدا رحمت کند آقای حافظ را که:

«هر آن کسی که در این حلقه نیست زنده به عشق بر او چو مرده به فتوای من نماز کنید»

این نماز یعنی دعا. به حال او ترحم و دلسوزی کنید، بیچاره. دستش را بگیرید که بیاید. بعد دردش را درک کنید. نماز کنید؛ دعا کنید در حق او.

حالا این بیچاره می‌بیند که معتاد شده و از آن طرف، چگونه نفس به خیرات، به خوبی‌ها، به خلوت، به وحدت، به سکوت، به حضور، به ذکر، به قرآن، به تجلیات، به حالات انسانی زود خو می‌کند.

در عین حال که تا سر کویش هزار مرحله باشد، زود نفس رام می‌شود. این‌طور است.

بعضی از رفقا را داریم که دستشان گرفتار شده، حرف ما را گوش نمی‌کنند. می‌گوییم: «آقا، شما که رفیق ما بودی، ما با همدیگر شروع کردیم. رفیق خوبی برای ما بودی، حرف ما را گوش می‌کردی و با هم شروع کردیم. این‌ها چرا حرف گوش نمی‌کنی؟»

می‌گوید: «گوش نمی‌کنم.»

بعد دیگر گوش نمی‌کند؛ حالا شده، به قول حضرات، سالک مجذوب. چه کارش می‌شود کرد؟

می‌گوید: «شما نچشیدید، نمی‌دانید.»

و خوب هم شدند، خوب هم هستند. شکارهای خوبی دارند و حالات خوبی دارند. حرف‌هایی نقل می‌کنند، مطالبی می‌فرمایند؛ چقدر در فهم این حرف‌ها ما را کمک می‌کنند. این‌طور است.

حالا به راه می‌افتد، بعد می‌بینید که نمی‌شنوند؛ از آنی که مثلاً حرف... حالا بالاتر از آن، بهتر از آن...

آن‌گونه است، به آن صورت است. نظر مبارک شما در مقامات العارفین است. اشارات، داستان ملا هومی را درباره تخم اردک‌ها و مرغ خانگی مثال زده است. مثال خوبی است؛ اینکه خود مرغابی، اردک، کرچ نمی‌شود و روی تخم نمی‌خوابد. تخم اردک را زیر پر مرغ خانگی می‌گذارند. جوجه‌اردک بیرون می‌آید.

تا چند صباحی دور و بر مادرش می‌پلکند، این بچه‌ها. بعد می‌بینید که به اقتضای طبیعتشان می‌آیند تا لب رودخانه. مادر هم با دلهره و ترس، این‌ها را همراهی می‌کند؛ مرغ خانگی می‌آید تا لب رودخانه و لب دریا. بچه‌ها دل به دریا می‌زنند و می‌افتند در رودخانه. هرچه فریاد و داد می‌کشد، بچه‌ها توجهی نمی‌کنند. می‌گویند: «درست است که در دامان تو رشد کردیم، اما ما خاکی نیستیم، ما دریایی هستیم.»

بعد این مثال را زده و فرمود: درست است که ما از اینجا، از دامان خاک بالا آمده‌ایم و ما خاکی نیستیم. ما مثل جوجه‌اردک، اهل آنجاییم و نباید در دامن آب و خاک این‌ها باشیم؛ حیف است که این‌گونه باشیم. چطور مرغی که اسیر قفسی است، بال و پرش از شجره طوبی است، ما آنجایی هستیم.

برای روح بلندشان صلوات بفرستید.

اللهم صل على محمد و آل محمد.

در مصباح الانس، مرحوم ابن فناری، حضرت استاد در شرحشان بخشی را می‌فرمایند که چه چیزی ایجاب کرده است که اصناف و انواع در هر اقلیمی به شکلی باشند. اشکال متفاوت‌اند.

الان همین شما که اینجا نشسته‌اید، هرکدام شکلی دارید، طبعی دارید، مزاجی دارید و با هم متفاوتید. لهجه‌ای دارید. به واسطه اختلاف اقالیم و طبایع که از نظر خاک و آب تفاوت دارند، اشکال مختلف در یک حد خاص و انواع خاص و اصناف خاص پدید می‌آیند.

همین صنف خاصی که الان شما اینجا، بچه‌های مسجد بلال، تشریف دارید، می‌بینید که همه با هم متفاوتید. چهره‌ها، لهجه‌ها، مزاج‌ها، طبایع، همه متفاوت‌اند. چه چیزی باعث این دگرگونی‌ها شده است؟

من بخشی از آن را خواندم. مفصل اینجا بحث می‌کند حضرت استاد. روی بحث دندان‌ها کار می‌کند؛ اینکه این دندان‌ها چرا این شکلی‌اند؟ اینکه دندان جلویی به این شکل است، آن عقبی به آن شکل است. این‌ها را همه بحث می‌کند؛ خیلی شیرین و قشنگ است. فرصتی نیست، من از آن رد شدم.

تنها به اجمال می‌توان گفت: خدا خدایی می‌کند و تنها می‌توانی بگویی:

هو الاول والآخر والظاهر والباطن.

بعد ادامه می‌دهم که می‌بینید انسان‌ها در امری مشترک هستند. اندیشه و فکر، در ترتیب مقدمات و پی بردن به نتیجه، وجه مشترک همه است و نیز دیگر وجوه مشترک را دارند.

اما اختلافات انسان‌ها و نیز دیگر انواع و اصناف چه مقدار است؟ یک جفت دوقلو در یک خانه به دنیا آمده‌اند، اما خصوصیات و امتیازات هرکدام نسبت به دیگری چه مقدار است؟ چقدر این دو با هم متفاوت‌اند.

همین امروز عزیزی به ما گفت که یک دوقلو دارد که کاملاً از جهت رفتاری با هم متمایزند.

حضرت استاد این را به چه می‌زند؟ ظهور اسمایی.

هُوَ الْأَوَّلُ وَالْآخِرُ وَالظَّاهِرُ وَالْبَاطِنُ

حق ظهور کرده؛ چون هر اولی، هُوَ است. این فرمول خیلی مهم است. ما در لقاءالله، یازده ربیع‌الاول، این را در فاطمیه پارسال گفتیم. این فرمایش خود حضرت استاد است.

هر اولی هُوَ، هر آخری هُوَ، هر ظاهری هُوَ و هر باطنی هُوَ. حق ظهور کرده در تک‌تک شماها. اما چون لا تكرار في التجلي، در تجلی حق تکرار نیست، هرکدام متفاوت با دیگری است.

چه چیزی ظهور کرده؟ حق. باعث چه شده؟ اسم الظاهر پیاده شده است.

حتی وقتی که شما می‌روی سراغ آبرویی که:

اللهم اجعلنی عندك وجيهاً بالحسین علیه السلام

این هم باز، به زعم شیخ اکبر ابن عربی در فتوحاتش، که الان از روی آن برایتان می‌خوانم، تا اسم الظاهر ظهور نکند، نمی‌توانی به شفاعت برسی؛ به مقام شفاعت برسی. این را دقت کنید.

شیخ اکبر در این کتاب فتوحات، که بنده عرض می‌کنم دیگر آخرین کتابی است که در بحث عرفان می‌خوانند، می‌فرماید: وقتی خداوند متعال رفعت بنده‌اش را در نزد خلقش اراده کرد، خدا اراده کرد یک بنده را بالا بکشد، در چشم مردم عزیزش کند، منزلت وی را متذکر بندگانش می‌کند.

کار خداست؛ یا به تعریف، یا به اینکه بر دست او و در حال او چیزهایی را که امکانش جز از بندگان مقرب نمی‌آید، ظاهر می‌سازد. یعنی چیزهایی را در این بنده ظهور می‌دهد که فقط از مقربین دیده می‌شود.

این می‌شود نشانه؛ آن ظهور می‌شود نشانه. اصلاً یکی از بحث‌های نشانه‌شناسی در سیر و سلوک، ظهور اسم الظاهر است. تا آن نباشد، شما نمی‌توانید خودتان را بشناسید.

[سکوت]

من الان در چه مرحله‌ای هستم؟

البته باید این را دقت داشت. خیلی هم این نکته مهم است. یعنی اگر من این را الان به شما نگویم، به تک‌تک شما جفا کرده‌ام. برای همین هم سعی می‌کنم کتاب‌هایی که علم ما را می‌ریزد، از کتاب بزرگان برای شما بگویم؛ که این‌قدر محکم و مطمئن بروید جلو، کاری به من هم نداشته باشید، از من هم رد شوید و بروید. این خیلی مهم است.

باید بدانیم که آیا ما برای اینکه رجال‌الغیب بشویم، کشف مغیبات برایمان حاصل شود، یعنی دنبال رسیدن به کشف و کرامات باشیم؟ آیا این باید مهم باشد؟ یعنی هدف ما این باشد یا نه؟

بحث این است که ظهور اسماء برای ما رخ بدهد، ما به لقاءالله برسیم. این‌ها با هم متفاوت است.

خوب حواستان را جمع کنید. خودتان یک وقت از دست خودتان گول نخورید. بعد هم حواستان نباشد، می‌افتید در دام شیادهای روزگار؛ امان از نفوس خبیثه.

در ظرف کثیف، بهترین و گواراترین آب را بریز. آب باران چقدر لطافت دارد، ولی اگر به لجنزار بخورد، چه بوی گند و تعفنی بلند می‌شود.

نفس خبیث این‌گونه است. می‌رود حکمت می‌خواند، عرفان می‌خواند، علوم غریبه می‌خواند. بعد می‌گوید: «مشکل پیدا کردی؟ بچه‌ات پرخاشگر است، فحش می‌دهد، نمی‌دانم چیست و فلان. بیا من یک دعا به تو می‌دهم، این حالت باید عوض شود.»

خب خدا خیرتان بدهد. زودتر به فریاد ما می‌رسیدی. البته این شماره حساب خدمت شما، شش میلیون بریزید به حساب.

لذا مراجع حرمت داده‌اند به این کار و گفته‌اند اصلاً حرام است که به این‌گونه آدم‌ها رجوع کنید. شما بازار آن‌ها را شلوغ می‌کنید. امان از نفوس خبیثه.

بعد حواستان نباشد، خودتان هم خراب می‌شوید. می‌گویید: «بگذار گره‌ام باز شود، پولش را هم می‌دهم جهنم.» اما از طریق غیررحمانی.

این کتابی که دست من است، من اصلاً اینجا، باور کنید شاید باور نکنید، جا صداد می‌کنم، ولی مثلاً این جلد کتاب را که می‌بینم کیف می‌کنم. یعنی اصلاً می‌گذارم روی سینه‌ام. نمی‌دانم چگونه بگویم؛ این بوی این کتاب، تفسیر سوره جمعه ملاصدراست.

خب، دیگر من از چه کتابی برای شما سند بیاورم که شما حرف من را قبول کنید؟

یک بخشش را، چند خطش را بخوانم.

«پس دانسته شده...»

البته از بالاتر، از پیغمبر عزیز عالم، یک روایت می‌آورد که فرمود: دوستی مقام.

الله‌اکبر! آدم می‌ترسد، خدا شاهد است. پیغمبر فرموده‌اند:

دوستی مقام، آقا، می‌رود دنبال حکمت...

حکمت و عرفان و علوم غریبه و ذکر و ورد، برای اینکه به کشف و کرامات برسد و به مقامات برسد؛ حب مقام دارد.

خب، پیغمبر خیلی راحت، خیلی راحت، راحت‌الحلقوم گذاشته در گلوی سالکان الی‌الله از همان صدر اسلام. فرموده‌اند: دوستی مقام، نفاق و دورویی را در دل می‌رویاند؛ آن‌چنان که آب، دانه را می‌رویاند.

الله‌اکبر. آب چگونه دانه را رشد می‌دهد و پرورش می‌دهد؟ شاخ و برگ به آن می‌دهد. همان‌طور حب مقام، دوستی مقام، نفاق و دورویی را رشد می‌دهد. یک‌دفعه می‌بینی شده است منافق؛ العیاذ بالله.

جگر می‌خواهد دست گرفتن رساله علامه طباطبایی. خدا نمی‌دانم من را چوب نزند؛ ان‌شاءالله رحم کند به من که این را دست گرفتم در لواسان، یکشنبه‌ها. بعد جگر می‌خواهد شنیدنش که در یکی از فصول همان رساله، علامه روح‌شاد می‌فرمودند که اصلاً کسی که به دنبال کشف و کرامات است و از این جهت، ختومات و ذکر و ورد و عبادتش برای این است که به آنجا برسد، این مشرک است؛ این اصلاً منافق است.

الله‌اکبرها. حواسمان جمع باشد. لذا اصلاً شما توجهی به نتیجه نداشته باشید. اصلاً دنبال این چیزها نباشید. شما وظیفه‌تان را انجام بدهید و بروید. اصلاً چشم ندوزید به کرامات، به مقامات و این‌ها.

پس این حرف‌ها چه بود که شما، حاج‌آقا، زدید؟ کشف مغیبات. آن برای نشانه است. آن برای این است که علم در تو ظهور کند؛ یک چراغ دستی داشته باشی، راهت را پیدا کنی که بدانی از کدام طرف بروی و در چاه نیفتی. یک؛ دوم اینکه خودت را بشناسی.

الان من در چه مرحله‌ای هستم؟ کجا هستم؟ جام الان کجاست؟ این نشانه‌شناسی‌ها آنجا به درد می‌خورد. یعنی باید هدف نباشد.

احسن به شما. کل این همه حرفی که زدم، ایشان در یک کلمه گفت: هدف نباشد، اما عارضاً به آن می‌رسی. یعنی شما این مسیر را بروی، آن عارضی است.

البته نکته بسیار بسیار بسیار مهمی که از نورٌ علی نور اینجا برایتان خواندم، یادتان باشد. من این‌ها را هی تکرار می‌کنم، جهت اهمیتش.

حضرت استاد فرمودند: توقع نداشته باشید که عیناً آنچه برای عارفی، سالکی، کاملی، هرکسی اتفاق افتاده، همان برای تو اتفاق بیفتد.

الان من نشانه بزنم که خودت را در نماز می‌بینی؛ این امکان دارد به یک نحو دیگری برای شما اتفاق بیفتد. مثلاً شما ساکت باشید، ذکر قلبتان را بشنوید، ذکر نفستان را بشنوید و خیلی چیزهای دیگر که حالا اجازه بدهید من وارد آن بحث نشوم.

فرمایش ملاصدرا را چند خط دیگر بخوانم.

«پس دانسته شده که...»

البته آنچه فرمایش پیغمبر بود، این الان مال ملاصدراست.

پس دانسته شده که دوستی مقام و شهرت، دوست دارد آقا مشهور بشود.

آخ که چقدر من غصه می‌خوردم وقتی این عصر جدید را می‌دیدم. «تشکر می‌کنیم از این برنامه که باعث شد ما دیده بشویم.» آخ، آخ، آخ. آن‌قدر غصه می‌خوردم از این نوجوان‌ها و جوان‌هایی که می‌رفتند در این برنامه حرف می‌زدند. خدا می‌داند غصه می‌خوردم.

پس دانسته شده که دوستی مقام و شهرت، از مهلکاتی است که امکان رهایی از آن برای هیچ‌کس نیست.

الله‌اکبر.

و نابودی و تباهی آن، مرِ فریب‌خوردگان به ظواهر علوم را بیشتر یا کمتر؟ یک بار دیگر: نابودی و تباهی آن، یعنی آن مهلکات، یعنی آن مقام و شهرت، برای فریب‌خوردگان به ظواهر علوم...

یعنی آن‌هایی که فریب ظاهر علم را خورده‌اند و به باطن علم، یعنی حکمت، نمی‌رسند؛ ظاهراً دنبال علم و دانش‌اند. برای این‌ها این مهلکه بیشتر است، خطرش بیشتر است.

آن‌هایی که دنبال علم می‌روند، سخت‌تر است. و سخت‌تر از نابودی و هلاکت فریب‌خوردگان و فریب‌خوردگان به ظواهر اعمال است.

یعنی آن کسی که چراغ علم را، چراغ نور را دست می‌گیرد، خطرش خیلی بیشتر از آن کسی است که با عملش جلو می‌رود.

یعنی کسانی که در این جلسه سیر و سلوک، عرض شود ببخشید، عقل نظری هستند و در مسجد بلال می‌آیند، خطرش برای این‌ها خیلی خطیرتر از بچه‌هایی است که در عقل عملی لواسان می‌خواهند بیایند.

این خیلی خوشگل‌تر است، قشنگ‌تر است، دل‌رباتر است. خدا نکند چهار تا اصطلاح مثل من بیچاره حفظ کنی، بنشینی اینجا و شروع کنی؛ یک عده هم به‌به و چه‌چه کنند و دیگر بیا و خر بیاور و باقالی بار کن.

خدا رحم کند.

أعوذ بالله من شرور أنفسنا ومن سیئات أعمالنا.

بله، دیان.

به مقدار تفاوت بین زشتی کفری که آن نوعی از فساد و تباهی علم است و بین فسقی که آن نوعی از تباهی عمل است.

کفر، فساد و تباهی علم است؛ فسق، نوعی از تباهی عمل است.

ملاصدرا می‌فرماید: خب کفر بدتر از فسق است که.

می‌خوانم، دارید می‌نویسید؟

ملاصدرا می‌فرماید: به مقدار این تفاوت، زشتی این دو چقدر است؟ به مقدار تفاوت بین زشتی کفری که آن نوعی از فساد و تباهی علم است و بین فسقی که آن نوعی از تباهی عمل است.

و از اموری که نزد آگاهان بر چگونگی تحصیل معارف یقینی روشن و آشکار است، آن است که دوستی مقام و خودخواهی، دل را از مطالعه آیات و مشاهده حقایق می‌پوشاند؛ چنان‌که خداوند می‌فرماید:

سأَصْرِفُ عَنْ آيَاتِيَ الَّذِينَ يَتَكَبَّرُونَ فِي الْأَرْضِ بِغَيْرِ الْحَقِّ

آیه ۱۴۶ اعراف.

کسانی را که در این سرزمین به ناحق بزرگی می‌کنند، از آیات خویش منصرف خواهم کرد.

اصلاً نمی‌گذارم این‌ها متوجه آیاتم بشوند. یک چیزکی از علم، ظاهر علم را اخذ می‌کند و زبّان می‌شود و حفظ می‌کند و طوطی‌وار هم می‌گوید.

اما با او یک سفر بروی، خلوت کنی، می‌بینی: «ای بابا، این کی بود؟ این چه بود؟»

حالا بچه‌های آذرایی دارند می‌خندند؛ این‌ها سی ساله، چهل ساله، بعضی‌هایشان با ما مشهور بودند؛ سفرها با هم بودیم، خلوت‌ها داشتیم.

یا می‌خواهید بفهمید واقعاً کسی اهل این کار است یا نه، آنچه را که در حوزه نظر می‌گوید، در عمل پیاده می‌کند یا نه، یک وقت هنگام نماز جماعت برو منزلش. ببین خانمش به او اقتدا می‌کند یا نه. این یکی از نشانه‌هاست.

اگر خانمش به او اقتدا کرد، بدان که اهل عمل است. از اینجا می‌شود تشخیص داد.

حالا خودتان، خودتان را دیگر دارید می‌شناسید، آیا؟ ایالاتتان.

خب، آن که دیگر نورٌ علی نور است. آن را بگویید کجاست، ما برویم دستش را ببوسیم. کسی که ایالات دارد و هر دو ایالاتش به او اقتدا می‌کنند.

یک نکته هم در همین فرمایش است و آن‌قدر مهم است که من دارم دست و پا می‌زنم از حضرت آیت‌الله پهلوانی برایتان بخوانم.

حاج حسین‌آقا ساعتش را نگاه کرد. می‌خواهید نخوانم؟ برویم سراغ اصول؟ فقط روی عادت.

آها، روی عادت. آقا حمید باطن این عمل حاج حسین‌آقا را برایمان مکشوف کرد.

خب، یک بخشی هست در صفحه ششصد و هشتاد و شش. این کلمات بزرگان گاهی اوقات مثل یک انفجار درونی، یک جرقه عالی، خیلی خوب در وجود انسان کار می‌کنند.

«هشتصد کلمه در اخلاق و معارف و سیر و سلوک الی‌الله.»

حضرت آیت‌الله پهلوانی معروف به سعادت‌پرور.

ابتدایش هم نظر خیلی جالب رهبری را پیرامون آیت‌الله پهلوانی نوشته که چقدر رهبری به ایشان ارادت داشتند و قبولشان داشتند. خیلی برایم جالب بود، من خواندم.

می‌فرمود: بدان ای سالک طریق عبودیت، هرکس به کرامات و غیره توجه داشته باشد؛ حالا هدفش همین بوده که به آن توجه کند و خوشش بیاید. این‌ها ظرائف سلوک است.

توجه داشته باشد؛ به نظر شما وضعیتش چگونه است؟ یک عالم وارسته، شاگرد برجسته حضرت علامه طباطبایی، می‌گوید: «مانند شیطان به خودبینی مبتلا خواهد شد.» الله‌اکبر. «و از شهادت به یگانگی حق سبحانه و فقر ذاتی خود سر باز خواهد زد.»

الله‌اکبر. حالا چنین کسی به نظر شما عاقبت‌به‌خیر می‌شود؟ حاضر نیست شهادت به یگانگی خدا بگوید و به فقر ذاتی خودش اقرار کند.

حالا می‌فهمیم چرا حضرت امام، روحش شاد، فرمود: «رفتم بالای سر محتضری که از علما بود و درس و بحث‌ها داشت؛ مجتهد مسلم بود. هرچه تلقین کردیم، ناسزا به خدا گفت و جان داد.»

این را خودم از حضرت امام شنیدم؛ صوتش در رادیو معارف بود یا قرآن. خیلی عجیب بود.

این‌ها ریزه‌کاری‌های سلوک است. چرا:

"قَلِيلٌ مِّنْ عِبَادِيَ الشَّكُورُ"

این‌ها به این امور توجه نداشتند.

ملاحظه کن و ببین شیطان لعین، چون به خود توجه داشت، از پذیرش امر الهی امتناع ورزید؛ چون به خودش توجه می‌کرد.

اگر کرامات و امور دیگر مایه شرافت و عظمت انسان باشد، باید شیطان شریف‌ترین مخلوق نزد پروردگار باشد، نه مطرود و ملعون‌ترین.

بنابراین سالک باید بکوشد به هر چیزی که موجب ظهور و بروز عنیت او می‌شود، اگرچه کرامات و غیره باشد، بی‌اعتنا گردد.

رخ می‌دهد، پیش می‌آید. می‌رود بالا، عروج می‌کند. نفس خو می‌کند. کشف پیش می‌آید. به مرتبه شهود می‌رسد. قطعاً اگر کسی درست برود، پیش می‌آید. کسی منکر این‌ها نیست. اما توجه به این چیزها نمی‌کند.

مثل خود حضرت استاد، حضرت علامه طباطبایی علیه‌الرحمه، که ذکر را از حضرت آقای قاضی دستور گرفته بود که وقتی برایت کشفی یا شهودی حاصل شد، در نمازت توجه نکن؛ توجهت به خدا باشد.

دیگر شنیده‌اید، قطعاً، که یک حوری بهشتی می‌آید، یک جامی هم در دستش است، بسیار زیبارو و خوش‌عطر و بو. ایشان را بالاخره با آن جلوه‌ها و این چیزها می‌خواهد دل علامه را در وسط نماز ببرد.

علامه بی‌اعتنایی می‌کند. دوباره می‌آید، بی‌اعتنایی می‌کند و او خیلی ناراحت می‌شود. می‌رود و می‌گوید: «تا آخر عمر ناراحت این بودم که دلش رنجید، بیچاره این.»

حالا شما مراقب باشید دل کسی را نرنجانید.

بله، حالا کسی این را بشنود و حواسش نباشد، نفهمد منظور چیست، بعد این را کش بدهد و فیش بیاورد که: «خب، نباید دل را رنجاند دیگر.»

خدا رحم کند به ما.

یک صلوات هدیه کنید.

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم.

سه نکته دیگر از مصباح الأنس و فتوحات و از چندی از هزاران نکته حضرت استاد آماده کردم، دیگر برای اینکه می‌ترسم به اصول نرسیم، برویم سراغ اصول. سه اصل مانده. خیلی هم مهم‌اند؛ این اصول در فهم مطالب، حتی مطالب عرفانی.

اصل هفتاد و چهار.

اصل هفتاد و چهار می‌فرماید:

"تفرّع مطلقاً چه در حسیات و چه در معنویات باطل و محال است."

حالا اصلاً... جانم؟ هفتاد و سه را گفتیم دیگر. آره، دو جلسه پیش هفتاد و سه را؛ چون سیر بحثمان برخورد کرد به بحث عقل، تعین اول. از شما اجازه گرفتم که این یعنی وقت تمام است. مثل اجل معلق به وجود می‌آید.

چند است مگر ساعت؟ شاید با عجله برنامه را... آن‌قدر شما دوست‌داشتنی هستید که آدم وقت از دستش می‌رود. یک ساعت کمتر از یک ساعت شده. خب، لااقل یک اصل بخوانیم.

حالا تفرع چیست؟ بنویسید.

اولاً نظر ملاصدرا را بنویسید:

"وَأَمَّا التَّفَرُّعُ فَهِيَ بَاطِلَةٌ فِي طَبِيعَةِ الْجِرْمِ."

اصلاً تفرع در طبیعت جرم باطل است.

"لِأَنَّ الِانْتِقَالَ لَا يَتَحَقَّقُ إِلَّا بِالتَّدَرُّجِ."

اصلاً انتقال محقق نمی‌شود؛ منتقل شدن، مگر در تدریج.

"وَالْمُرُورُ عَلَى الْمَرَاتِبِ دَاخِلَةٌ فِي الْبُعْدِ"

و اینکه مرور کنی و بگذری از مراتبی که این‌ها از هم دور هستند، داخل در بُعد است.

یعنی رتبه‌های یک وجود واحدند. رتبه‌های یک وجود واحدند که تو باید در آن وجود واحد سیر کنی، مرور کنی و از این رتبه به رتبه بعدی برسی.

یعنی انتقال و حرکت فقط با تدریج است، نه با پریدن و حذف مابین. با پریدن و حذف مابین نمی‌شود منتقل شد.

احسنت. هرکدامش هم حکمی دارد. احسنت. این را بنویسید. این نظر ملاست.

حالا آن عربی بود، شاید اذیت شدید. فارسی این جمله ملاصدرا را بنویسید:

در وجود، تفرع محال‌تر از ماده است؛ چون حقیقت وجود پیوسته و متحد است. وجود، یک وجود واحد است؛ یک وجود واحد پیوسته و متحد.

لذا تفرع در مرتبه وجود محال‌تر از ماده است.

البته در خود ماده هم محال است، اما نظر علامه حسن‌زاده، جانم به فدایش، می‌فرماید: تفرع در علم و در وجود باطل است؛ زیرا هر ادراک و هر مرتبه از وجود، ظلّ مرتبه پیشین است.

دیگر این‌ها را کاملاً با هم بحث کردیم؛ کاملاً. من الآن مخصوصاً دارم می‌گویم بنویسید، چون این‌ها را ما همراه با توضیح قبلاً گفتیم.

و بی‌واسطه نمی‌توان از حضیض به اوج پرید. این یعنی تفرع محال است.

بی‌واسطه نمی‌توان از حضیض، از این مادون، به اوج پرید. بدون واسطه نمی‌شود.

سنت الهی بر تدریج است.

یعنی شما نمی‌توانی آقا، قبل از اینکه مرتبه مثال را طی کنی، بروی به مرحله عقل. نمی‌شود.

چرا این‌قدر بزرگان اصرار دارند که قوه خیالت را پاک کن در سیر و سلوک عملی؟ چون قوه خیال مابین رتبه ملکی و جبروتی شماست. جبروت، عقل است و تو تا به عقلت نرسی پاک نمی‌شوی.

وَیَجْعَلُ الرِّجْسَ عَلَى الَّذِينَ لَا يَعْقِلُونَ

ناپاکی مال جایی است که عقل تعطیل شده است.

عقل کی تعطیل می‌شود؟ وقتی دست من به عقلم نرسیده. چرا نرسیده؟ چون آن برزخ که بینش...

به ملکوت وجود من که قوه خیالم است، آن آلوده شده. لذا حرف‌های عقلی را نمی‌فهمم. نمی‌توانم عاقلانه زندگی کنم. قوه خیال مشوبه شده، به وهم تبدیل شده است.

اصطلاحاً در رساله سیر و سلوک، که یادتان باشد یک جلسه اینجا از روی آن خواندم، علامه طباطبایی اسمش را کثرات انفسیه می‌گذارد. یعنی آن تعلقات نفس رفته به کثرات خارجیه. این شلوغی‌های دور و بر، این غوغایی که در دنیای امروز هست، توجهش رفته به این‌ها و به این‌ها تعلق پیدا کرده است. این تعلقات نفسی، کثرات انفسی برایش ایجاد کرده است. نفس، متخیلات فاسده برایش ایجاد شده است. اجازه نمی‌دهد با عقل وجودت ارتباط بگیری.

حالا اینجا راهش توسل به حضرت زهراست؛ چون ملکوت است تا به عقل، که امیرالمؤمنین است، تو را برساند. این اهمیت فاطمیه را می‌رساند. در بحث لقاءالله یا زهرا این کاملاً مشهود بود.

دو مرتبه بحث ما در لقاءالله یا زهرا به قله رسید؛ یک بارش فاطمیه پارسال بود، یک بارش هم امسال بود که دیشب حرف‌های عجیبی زدیم. قشنگ حس می‌کردم طهارت جلسه دارد اقتضا می‌کند. این نشان می‌دهد که حضرت زهرا دستش در کار است و به قول پدر ما، روحش شاد، «همه‌کاره عالم است».

حتی اگر بخواهی به امیرالمؤمنین هم برسی، باید از طریق حضرت زهرا برسی. این دیگر بحث‌های عملی است که از نظرش گذشت.

خب، نوشته‌ام چیزهای دیگری هم هست.

جانم؟ مرحله‌ای پرش می‌شود؟ پرش نمی‌شود.

حالا حضرت رضا به عکس می‌گوید، از تشیع به زندگی؛ زندگی‌شان در همین مرحله است که پرش انجام می‌شود، سیر انجام می‌شود. در خود آن رتبه، پرش امکان دارد.

پرش یعنی... پرش را به این معنا بگیرید که یعنی از یک رتبه به رتبه دیگر نمی‌روی؛ در همان رتبه شدت وجودی پیدا می‌کند. بهتر است بگوییم شدت، نه پرش. اینجا پرش نمی‌شود.

در یک رتبه شما... می‌توانیم بگوییم مثلاً سرعت. حتماً باید انتقال پیدا کند.

احسنت. سرعت را هم فرق می‌کند. احسنت، سرعت.

امام رضا... امام رضا با شجاعت، این راه صدساله را یک‌شبه رفت.

خب، آفرین. انتقال مثلاً...

آفرین، احسنت.

راه صدساله را یک‌شبه رفتن، یعنی این نیست که یک‌دفعه از ملک رفتن به مرتبه الوهیت و شهود و لاهوت؛ اصلاً این مراتب بینابین را نرفته باشند. نه، اصلاً این محال است. این اصل دارد همین را می‌گوید. اصلاً محال است، نمی‌شود.

نمی‌شود تا قوه خیالت پاک نیست، آدم عاقلی باشی. این‌طور بگوییم که همه بفهمند.

وجود که مراقب من نیست؛ من خودم همین‌گونه بودم.

دقیقاً. احسنت به شما.

شما در قوس نزول:

إِنَّا لِلَّهِ

همین‌ها را طی کردید که:

وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ

باید لاجرم این مراتب را طی کنیم.

حالا این در علم هم همین‌طور است، در حسیات هم همین‌طور است. یعنی تا شما این حس ظاهرت را، این حس ظاهرت را، تا این را ندهد به حس مشترک، درک تو... مدرک این صدایی که از من داری می‌شنوی، درک توست. تا قوه سامعه شما این صوت مادی را نگیرد، ندهد به حس مشترک، حس مشترک ندهد به قوه خیال که این چیزی که داری می‌شنوی، این لفظی که داری می‌شنوی، صورت بدهد که ببینیش، تو محال است درک عقلی از این داشته باشی.

در علم هم همین شکل است. ببینید، این‌ها در مسائل عرفانی هم مراتب وجود نفس، خود مراتب آفاقی، این‌چنین خودش را نشان می‌دهد. در مراتب فلسفی و حکمتی و این‌ها هم همین‌طور است. در حسیات، در فهم، در همه هست.

این اصل بسیار اصل مهمی است.

اصل هفتاد و پنج، تشکیک را هم بگوییم.

تشکیک در ماهیت، به نظر شما راه دارد یا ندارد؟

نه، جوابش مشخص است. در ماهیت‌ها، راه ندارد. ذات ماهیت فرق می‌کند. ذات... دیگر نمی‌رود. ماهیت آن قید است، آن حد است.

مثلاً شهید مطهری در یکی از کتاب‌هایش می‌گفت که مثلاً یک‌سری چیزها یک واسطه‌ای هست که حس سالم باشد تا چیزی را درک کنی. مثلاً این چیست؟ می‌خوانی، کتاب است. کتاب چیست؟ کاغذ است. بعد کاغذ چیست؟ بعد گل و گِل است. بعد خب ما کاری می‌کنیم که لازم نیست با واسطه به آن برسیم.

این ذات چیست؟ ما آن ذات را نداریم.

احسنت. آن ذات تشکیکی است. تشکیکی است. آن تشکیکی است.

حالا توضیحش را می‌دهم؛ فعلاً بنویسید، چون خیلی اصل مهمی است. این‌ها از اصولی است که خیلی مهم‌اند؛ می‌گویم بنویسید.

در اصطلاح فلسفی، اصلاً تشکیک یعنی چه؟

در اصطلاح فلسفی یعنی شکلی که به کثرت در عین وحدت و وحدت در عین کثرت برمی‌گردد.

در اصطلاح فلسفی چه چیزی را داریم توضیح می‌دهیم؟ تشکیک را.

یعنی شکلی که به کثرت در عین وحدت و وحدت در عین کثرت برمی‌گردد.

یعنی یک حقیقت... این جمله خیلی، خیلی، خیلی مهم است و بسیار در فرمایشات حضرت استاد این را می‌شنوید و می‌بینید.

یعنی یک حقیقت دارای مراتب قوی و ضعیف، شدید و ضعیف، مثل نور.

حالا این نور... چرا مثال نور را زد؟

الان مثلاً این لوستری که آن بالا آویزان است، چقدر نور دارد تا این لامپ‌های کوچک این‌وری. هر دو نور دارند. از حیث حقیقت، هر دو نورند، درست است؟ اما این ضعیف‌تر است، آن قوی‌تر است. مثل خورشید و مثلاً ماه و ستارگان و مانند آن. نور خورشید چقدر شدت دارد.

می‌فرماید که در ماهیت این‌چنین نیست؛ در وجود این‌چنین است. وجود چون یک وجود واحد، ذات مراتب است.

ما در این «ذات مراتب» خیلی اصرار داریم. چندین جلسه حضرت استاد در شرح مصباح الانس روی این تأکید می‌کند که ذات مراتب، نه ذات مظاهر.

حق، یک وجود واحدِ ذات مراتب است، نه ذات مظاهر. اینکه بگوییم حق در هر مظهری یک رتبه دارد، این‌گونه نیست.

ذات مراتب یعنی اصلاً خود حضرت حق، به شدت و ضعف ظهور اسمائی و صفاتیش، مراتب متعدد دارد. یک وجود واحد، اما مراتب متعدد در رتبه‌بندی وجود دارد.

در ماهیت این‌چنین نیست. در ماهیت یعنی اصلاً تشکیک‌بردار نیست.

این جمله را هم بنویسید.

ملاصدرا می‌فرماید:

التشکیک، التشکیک انما يتصور في الوجود.

یعنی چه؟ تشکیک، انحصاراً، فقط و فقط در وجود متصور می‌شود؛ تصور می‌شود.

لانه حقیقت عینیه؛ چون آن یک حقیقت عینی است. این از وجود است که تشکیک‌بردار است.

اما ماهیت:

فلیس الا امرا اعتباریا ذهنیا.

اما ماهیت، چیزی نیست مگر امری اعتباری و ذهنی.

ماهیت، امر ذهنی است. یک قید، یک حدی است که تو برای چیزی در ذهنت قائلی. صور علمیه در صقع نفس خودت است؛ در ذهن شریف شماست.

آن دیگر تشکیک‌بردار نیست که بگوییم مراتب داشته باشد. تو خودت که مثلاً... دیگر خودت هم تشکیک‌بردار نیست. اعتبار وجود است.

ماهیت اگر در چند فرد صادق باشد، با تواطؤ صادق است، نه تشکیک. الان همه شما ماهیت دارید.

یا نه؟ همه شما. پس در همه شما صادق است. اما این ت، تشکیکی نیست؛ تواطؤی است. «ت» اولش با ط دو نقطه است، «ت» دوم با ط دسته‌دار؛ تواطؤ. آن آخرش هم همزه دارد، جسارتاً: تواطؤ.

یعنی چه که به تواطؤ است؟ تشکیکی نیست. یعنی ببینید، شما هر چیزی که برایتان معلوم می‌شود، مفهومی از آن برداشت می‌کنید. یک مفهومی از سیب برداشت کرده‌اید. از سیب چه مفهومی در خودتان دارید؟ آن مفهوم، تشکیکی نیست.

آن می‌گوید این مفاهیم، این ماهیت‌ها هستند. اگر در چند نفر صادق باشد، به تواطؤ است؛ یعنی در مفهوم مساوی است. مفهوم سیب در همه شما یک مفهوم است، ولی در همه شماها هست. اما تشکیکی نیست.

اینکه بگوییم شدت سیب در شما، در ذهن شما یک‌طور است و در ذهن دیگری طور دیگر، اصلاً معنا ندارد؛ چون مرتبه وجودی نیست. یک حد است، یک قید است، یک اندازه است. یک صورت معلومی است در قوه خیال شما.

این را هم بنویسید. ملاصدرا می‌فرماید: تشکیک در وجود راه دارد. وجود نفس، وجود ماده، همه وجودند؛ حتی وجود ماده‌ها. ولی در شدت متفاوت‌اند.

اما ماهیات، این‌ها، یعنی کدام؟ یعنی واجب و عقل و ماده و این‌ها، متباین‌اند، نه متشدد. شدت و ضعف ندارند؛ متباین‌اند.

نظر علامه طباطبایی را هم بنویسید. حالا بعد در خلوت این‌ها را فکر کنید.

ماهیت چون حدود تقیدی وجود است، ماهیت چون حدود تقیدی وجود است، قید خورده است. فقط چیزی از قبیل حد و قالب است و قالب شدت و ضعف ندارد. یک قالبی است که وجود به آن تعلق گرفته است. این قالب دیگر شدت و ضعف ندارد؛ یک قالب است، یک اندازه است، یک حد است.

نظر علامه حسن‌زاده را هم حیف است نداشته باشید. روحش شاد. می‌فرماید: تشکیک در ماهیت راه ندارد؛ چرا که ماهیت امر ذهنی است و در ذهن نه شدت است و نه ضعف.

[سکوت]

تشکیک در وجود است که حقیقتی عینی و مشکک است. این نظر استاد است که دیگر بحث را کامل کرد.

این موضوع که تشکیک در ماهیت راه ندارد، کجا به درد ما می‌خورد؟ اینکه شما در توحید، در توحید خیلی به دردتان می‌خورد. مسیر توحیدی که شما بدانید تشکیک فقط به وجود مربوط می‌شود.

اصلاً چرا یک عالم به عالم دیگری اقتدا می‌کند؟ هر دو علم دارند. چرا یکی مرجع می‌شود؟ تازه بین آن مراجع هم یکی اعلم یا ولی می‌شود، ولی مطلق می‌شود.

یا مثلاً مثال قرآنی‌اش حضرت موسی؛ مگر پیامبر اولوالعزم نیست؟ چه می‌شود که حضرت خضر می‌آید و به او حکمت تعلیم می‌دهد؟ علت کجاست؟

آن پیامبر است و حرفش هم درست است. می‌گوید در تشریع، این چیزی که شما می‌گویی باطل و غلط است؛ این درست نیست. چون ظاهر امر را، تشریع ظاهر امر را می‌بیند.

اما آن حکمت را به او آموزش داد، باطن اشیا را برایش باز کرد. آن کشتی را سوراخ کرد، آن بچه را کشت، آن دیوار تخریب‌شده را که مال یتیمی زیرش بود، ترمیم کرد. حضرت خضر، درست است؟

این چه تفاوتی بین این دو وجود دارد که باعث این شده است؟ الان شما باید نسبت به سیر بحث حاضر جواب باشید. بگویید تفاوت این‌ها از کجا ناشی شده است؟ شدت و ضعف در چیست؟

عزیزمان فعلاً از همه بهتر گفتند.

دیگر؟ نپرس چه گفتی. خیلی جالب است. جلوی چشم من داری می‌گویی چه گفتی.

حضرت خضر یک‌سری از آن نشانه‌ها را دارد که فقط خودش... حضرت موسی باید به آن برسد دیگر. بله، به آن می‌گویند حکمت.

جانم؟ بله، همان را داریم باز می‌کنیم. اصلاً بحث همین است.

یعنی چه؟ این تفاوت وجودی‌شان، اصلاً بحث همین است. چرا این‌ها وجودشان با هم متفاوت است؟ مگر هر دو یک شریعت ندارند؟ یک قانون و یک دین و یک آیین و یک اله:

"وَهُوَ الَّذِي فِي السَّمَاءِ إِلَٰهٌ"

"وَهُوَ الَّذِي فِي السَّمَاءِ إِلَٰهٌ وَفِي الْأَرْضِ إِلَٰهٌ"

نه، نه، اشتباه نشود؛ ماهیت تشکیک‌بردار نیست. نه، نه. اصلاً باید بروی روی وجود. اگر بخواهیم دو ساعت با سیر بحث حرف بزنیم، باید بروی سراغ وجود. خلاصه‌اش این است.

عزیزمان فرمود: ظهور اسماء. شدت ظهور اسماء در حضرت خضر شدیدتر بوده است، به همین راحتی.

یک اسم، همه اسم است.

جانم؟ مگر حضرت موسی ولی نبود؟ حضرت خضر نبود؟ یک اسم حضرت خضر قوی‌تر بود یا تمام اسم‌ها؟

آها، این هم خودش نکته‌ای است.

حالا اینجا بالاخره حضرت خضر ولی بود یا حضرت موسی؟ ببینیم رهبر عزیزمان ولایت دارد یا نه؟ ولی است؛ ولی فقیه است؛ ولایت مطلقه دارد. در غیبت امام عصر، ایشان همه‌کاره است.

اصلاً در خود وجود حضرات معصومین همین بوده است. مگر امام هادی شخصی نیامد پیش ایشان، سؤال‌هایش را بپرسد و وجوهات شهریه را تقدیم کند؟

حضرت فرمود: «از کجا می‌آیی؟ بچه کجایی؟»

عرض کرد: «از شهر ری؛ همین ری خودمان.»

فرمود: «مگر آنجا عبدالعظیم حسنی تشریف ندارند؟»

عرض کرد: «چرا.»

فرمود: «پس چرا این‌همه راکع و ساجد آمدی پیش من؟»

گفت: «شما امام منی.»

فرمود: «آن هرچه بگوید، حرف ماست. اصلاً نیازی نبود بیایی پیش من.»

یعنی در زمان حضور خود امام معصوم هم غیبتی در کار نبود. این را فکر می‌کنم ولایت فقیه را ما از خودمان درآورده‌ایم. حالا الان که به مراتب شدیدتر است، نیاز ما به ولایت.

خب؟

حالا چرا؟ چه می‌شود که رهبر عزیز می‌رود دیدن آقای بهجت؟ چیزی که در قرآن در مورد حضرت موسی می‌گوید: «من می‌خواهم آن چیزی را پیدا کنم که باعث رشد تو شده است.»

وقتی اینجا می‌خواهد برود... حضرت، باز نگرفتید من چه می‌گویم. حرف شما درست است، اما منظور من را...

یک مثال دیگر بزنم.

بله دیگر، حالا می‌خواهیم مصداق بیاوریم تا این را متوجه بشویم.

به نظر شما حضرت زهرا صلوات الله علیها بالاتر است یا امام صادق؟

حضرت زهرا.

مگر امام صادق امام نیست؟

آره، ولی ولایت مطلقه مگر ندارد؟ پس چرا می‌گویی حضرت زهرا بالاتر؟

درست دارید می‌گویید.

ببینید، ما یک منصب داریم؛ منصب ظاهری تشریع. این پوسته ظاهری دین است. می‌شود کسی که آمده منصب ظاهری...

قاهری را گرفته که آن جایگاهش هم به‌حق بوده است، اما هنوز شدت وجودی ولیّ اعظم را نداشته باشد. در همان حد است، در حد تشریع است؛ شریعت مقدس، خب؟ حضرت زهرا حجت بشود بر او. اصلاً آنچه او اخذ کرده، مگر خود امام عسکری نفهمید این را که: «نَحْنُ حُجَجُ اللَّهِ عَلَيْكُمْ وَأُمُّنَا فَاطِمَةُ حُجَّةُ اللَّهِ عَلَيْنَا»؟ این دیگر تمام کرد حرف را. حضرت زهرا که امام نبود؛ ظاهراً امام نبود.

همان حرفی که می‌خواستم در خصوص رهبر و آقای بهجت پیاده کنم، نگذاشتید. حالا این مثال بهتر شد. این شدت ظهور، خیلی حساب‌شده باید اینجا حرف بزنم. شدت ظهور اسماء ذاتی حضرت حق، یا بهتر است این‌طور بگوییم، یک مقدار خودمانی‌تر با هم باشیم: شدت تجلی نور ذات حضرت حق در حضرت صدیقه شهیده بیشتر و شدیدتر از امامان دیگر است.

حالا این حرف را از این گوشتان بگیرید و از آن گوشتان در کنید؛ چون هر کسی، جسارتاً، می‌روید به یکی می‌گویید، بعد تکفیر می‌کند ما را و شما را و حرف‌هایی که نباید بزند می‌زند و خودش هم اذیت می‌کند، ما را هم اذیت می‌کند. فعلاً از آن رد شویم.

حالا من خواستم چند تا مصداق بیاورم تا متوجه اهمیت این بحث تشکیک در وجود بشوید.

[سؤال مخاطب]

نه، نه. عقل که به تمامه نمی‌تواند برسد به آنچه حقیقت است. عقل یک رتبه است. درست است؟ به نظر شما عقل مرحله نهایی است؟

[سؤال مخاطب]

احسنت. ما چند تا اصل خواندیم که البته همین اصل بعد، فکر می‌کنم همین باشد. اصل بعد چه می‌شود؟ جانم؟ اصل بعد چه می‌شود؟

نه، اصل بعد، اصل آخر است.

نور اسفهبد. اسفهبد چیست؟ در حکمت اشراق همان نفس ناطقه است. نور اسفهبد را که نفس ناطقه است، مقام فوق تجرد است. عقل مجرد است دیگر. مجرد تام، تجردش تام است. مثال، رتبه مثال هم تجرد دارد، اما تجردش تام نیست؛ مثالی است. عقل دیگر تام است.

اما می‌فرماید فوق تجرد؛ یعنی مافوق، فوق طور عقل. یعنی او را مقام معلوم و حدّ یقفی نیست که در نتیجه وحدت عددی ندارد. نفس این‌طور نیست، عقل هم این‌طور نیست.

و خودبه‌خود اصلاً اصل آخر هم گفتیم کتاب تمام شد. بله آقای هاشمی، الان دیگر...

البته این بحث آخر جای چکش‌کاری دارد. یک مقدار بیشتر باید درباره‌اش... بچه‌ها خیلی مهم است؛ نقطه تجرد نفس است. بله، نفس.

نفس که مثلاً صیغه قاضی گفتند صبح بلند شو، بیا، شو، این را ما ببینیم. اصلاً همین که به آن می‌گوید اسفهبد، بحث نورانیت نفس است دیگر.

نفس کشیده شده تا وقتی می‌گوید: «يَا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ». این نفس مطمئنه جایگاهش کجا بود؟ بگویید.

عندیت دیگر. «وَإِن مِّن شَيْءٍ إِلَّا عِندَنَا خَزَائِنُهُ».

می‌فرماید: «ارْجِعِي إِلَىٰ رَبِّكِ رَاضِيَةً مَّرْضِيَّةً فَادْخُلِي فِي عِبَادِي وَادْخُلِي جَنَّتِي». این یا از ته مانده فرمودند که، یا ذاتیه؛ یعنی بهشت ذات. خب یعنی مقام عندیت.

«بَلْ أَحْيَاءٌ عِندَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ».

تمام شد دیگر. نفس تا آنجا می‌رود. حد یقف. عقل را هم رد می‌کند. تفرّع محال است. ببینید اصول خودش را اینجا نشان می‌دهد. تفرّع محال است. عقل را هم باید رد کند.

آن‌جا چه مرتبه‌ای است؟ مافوق عقل، مرتبه چه می‌شود؟ مافوق جبروت، لاهوت. خب؟

آنجا شهود است. آنجا دیگر به نحو شهودی است. کلی نیست؛ یعنی می‌بینی.

در عقل، درک کلی می‌کنی. زیبایی خوب است، بله، خوب است. اصلاً مفهوم درخت چیست؟ نه مصداقش که قوه خیال برایت ترسیم کند؛ نه. خود درخت مفهومش چیست؟ عقلت می‌فهمد.

اما می‌خواهی آن را ببینی. آن کلی‌اش را می‌فهمی که اصلاً درخت چیست؛ اما وقتی می‌خواهی به شهود یک حقیقت برسی، آن مرتبه مافوق عقل است.

این را از این جهت گفتم و خواهرمان هم از این جهت فرمود، که در آن مرتبه اختلاف وجود دارد در میان اولیای خدا. حواستان باشد. در مرتبه عقل نیست؛ در آن رتبه شهودی اختلاف وجود دارد.

آن‌قدر که مابین عقل تا وجود، که می‌شود مرتبه الوهیت یا لاهوت یا اولین تجلی اسماء و صفات الهی، مراتب الی ماشاءالله و بی‌نهایت است.