ددروس معرفت نفس
بازگشت به پخش
متن کاملخلاصهنسخه کتابی · جلسه 056

در خدمتتان هستم؛ اگر بخواهم به بیست سؤال پاسخ بدهم.

سلام علیکم. وعلیکم السلام و رحمة. خیلی ممنونیم از محبتتان.

حاج‌آقا، من یک سؤال داشتم. شاید نمی‌دانم ارتباطش با این بحث دور باشد، ولی می‌ترسم یادم برود. مدتی است ذهنم را مشغول کرده. این تأکیدات فراوان قرآن دربارهٔ «أَكْثَرَهُمْ لَا يَعْقِلُونَ»، «أَكْثَرَهُمْ لَا يَتَفَكَّرُونَ» و مانند این‌ها، آیا دائمی و جبری است؟ یعنی ما هرچه تلاش کنیم، این «اکثر» همیشه در طول اعصار مختلف وجود دارد؟ یا منظور این است که ما در این کلاس‌ها وارد می‌شویم که مثلاً برویم چیزی را منتقل کنیم به دیگران یا اطرافیان، و نگوییم که همیشه عده‌ای هستند که می‌فهمند و بقیه را باید به حال خودشان رها کنیم؟

این داستان چیست؟ آیا این حد یقف دارد؟ یا زمانی می‌رسد که این «أكثرهم» تبدیل شود به اینکه همه بتوانند بفهمند؟ یعنی تلاش لازم است یا ظرفیتی وجود دارد که دائماً آن‌ها را در حالت «أكثرهم» قرار می‌دهد؟ غفلت است یا ذات خلقتیِ آن‌ها این‌گونه است؟

قصد در نشئهٔ مادون و طبیعت، همان‌طور که عرض کردیم، چون نور و ظلمت با هم قاطی شده‌اند، مخلوط شده‌اند؛ خیر و شر، شب و روز، این‌ها با هم آمیخته شده‌اند؛ وهم و عقل مشوب به هم شده‌اند. این‌ها کار را خیلی سخت کرده است.

وقتی انسان به مراحل بالاتر می‌رود، آنجا چرا «فَكَشَفْنَا عَنكَ غِطَاءَكَ فَبَصَرُكَ الْيَوْمَ حَدِيدٌ» اتفاق می‌افتد؟ چون پرده برداشته می‌شود. این پرده یعنی چه؟ یعنی غفلت. غبار غفلت برداشته می‌شود و «عِلْمَ الْيَقِينِ» به همه اعطا می‌شود، اعلام می‌شود.

وقتی همه از این نشئهٔ مادون که غباری از غفلت همه را گرفته است فارغ شدند، دیگر آن «أكثرهم» آنجا برداشته می‌شود. از لحظهٔ موت به بعد دیگر «أكثرهم» نیست. همه به «عِلْمَ الْيَقِينِ» می‌رسند؛ نسبت به مراتب وجودشان به «عَيْنَ الْيَقِينِ» و «حَقَّ الْيَقِينِ» هم می‌رسند.

اما اینکه در نشئهٔ طبیعت، اصلاً خاصیت نشئهٔ طبیعت همین است: غلظت، مشوب شدن، مخلوط شدن و قاطی شدن. برای همین هم ارسال رسل و انزال کتب صورت گرفته است.

آیا در نشئهٔ طبیعت هم زمانی هست، به قول شما، حد یقف دارد یا نه؟ زمانی هست که این «أكثرهم» برداشته شود؟

بله. آن زمان ظهور امام عصر است.

امام عصر. به ما بستگی ندارد ظهور.

بله، البته به ما هم بستگی دارد. چرا به ما بستگی دارد؟ بعضی گمان می‌کنند آن روایت شریف که امام عصر تشریف بیاورند، شیطان را ذبح می‌کنند و سرش را می‌برند، یعنی شیطان می‌میرد. اگر شیطان بمیرد، فرق منی که الان در غیبت آقا به سر می‌برم و خودنگهداری دارم، با آن کسی که آن موقع شیطانی از بیرون نیست که بخواهد اغوایش کند چیست؟ چه هنری است وقتی شیطان در بیرون نیست که اغواگری کند؛ «فَبِعِزَّتِكَ لَأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ» نیست. چه هنری است که آن‌ها بهترین و اسوهٔ خلقت باشند؟

پس پیداست چیز دیگری است. حضرت استاد نظرشان این است. می‌فرمایند که منظور از بریده شدن سر شیطان چیزی نیست جز ظهور اتم عقل.

امام عصر وقتی تشریف بیاورند، عقول مردم را، عقل را چنان ظهور می‌دهند، چنان با عقل مردم کار دارند، چنان برای مردم برهان عقلی پیاده می‌کنند و مردم را به حقایق آگاه می‌کنند که عقل مردم انگار تازه از وادی غفلت، از آن پرده‌ای که روی آن بوده، بیرون می‌آید.

مثل اینکه شما تازه چیزی را متوجه می‌شوید و می‌گویید: «آه، تازه روشن شدم، روشن شدم، گرفتم، فهمیدم.» آن موقع این اتفاق می‌افتد.

آن‌قدر فهم مردم نسبت به حقایق عمیق می‌شود؛ چون چه چیزی فهم ما را عمیق می‌کند؟ علم و معرفت، بینش و آگاهی.

«إِلَيْهِ يَصْعَدُ الْكَلِمُ الطَّيِّبُ».

کلمهٔ طیب در صعود است، روح مؤمن است. اما چه چیزی ارتفاع به این صعود می‌دهد؟

«وَالْعَمَلُ الصَّالِحُ يَرْفَعُهُ».

این عمل صالح را حضرت استاد فرمودند مطلقاً عمل صالح است. اما نگیرید فقط عمل؛ عمل همراه با معرفت. لذا آن شیرازه را معرفت می‌گیرد. یعنی «وَالْعَمَلُ الصَّالِحُ يَرْفَعُهُ»؛ یعنی عمل صالح «يرفعه»؛ ببخشید، معرفت «يرفعه». علم و اندیشه و دانش، روح مؤمن را صعود می‌دهد.

آن‌قدر امام عصر مردم را با عقلشان، با علم و آگاهی درگیر می‌کند. در حقیقت آن دریای لایتناهیِ مواجِ لُجّهٔ وجودش را از حیث معرفت برای مردم بیرون می‌ریزد؛ چون اصلی‌ترین برنامهٔ حضرت همین است: دعوت مردم به عقل و علم و آگاهی و معرفت.

اصلاً کسی دیگر توجهی به شیطان نمی‌کند. نه اینکه شیطان می‌میرد. آن‌قدر مردم عاقلانه زندگی می‌کنند که کسی که بر اساس عقل حرکت می‌کند، اصلاً توجهی به شیطان ندارد. منظور این است که شیطان می‌میرد.

هست؛ آن «إِلَىٰ يَوْمِ الْوَقْتِ الْمَعْلُومِ» را تفاسیر گرفته‌اند تا ظهور، تا وقت قیامت. تا قیامت شیطان هست. اما امام عصر کاری می‌کند با بشر که دیگر آن «أكثرهم» را برمی‌دارد. اصلاً دیگر بابش بسته می‌شود؛ باب جهل بسته می‌شود.

یک روایتی بود که چند بار خدمتتان عرض کردم. می‌گوید مسجد کوفه را هزار باب برایش درست می‌کند. شما مسجد کوفه مگر چقدر است که هزار در بخواهد داشته باشد؟ قطعاً می‌شود شهر کوفه. چون مرحوم آقای حکیم، مثلاً، قائل بود به اینکه کل شهر کوفه حکم مسجد کوفه را دارد. نمی‌دانم حکم ایشان را دیدید یا نه. قائل است در کل شهر کوفه شما مخیرید نماز را کامل بخوانید یا قصر بخوانید.

به کل شهر کوفه هزار باب چرا؟ این وجه عقلی‌اش باز قابل تأمل است، قابل درک است. هزار باب می‌زند؛ بعد آنجا چه تدریس می‌شود؟ چه اتفاقی می‌افتد در مسجد کوفه؟ فرمودند دانشگاه حضرت، دانشگاه علم و معرفت حضرت.

پس تا آن موقع هست. خوشا به حال و سعادت کسی که امام عصر وقتی تشریف آوردند، به او بگویند: شما الحمدلله تا یک مرحله‌ای رسیده‌ای که حالا شما بشوی معلم عده‌ای. به شما هم ما تعلیم داریم، جلسات خصوصی. اما فعلاً برو این هزار نفر را، این ده هزار نفر را شما تعلیم بده. شما باش، مثلاً دپارتمان عرفان ما، فلسفهٔ ما، کلام ما، تفسیر انفسی ما و امثالهم؛ آن دست شما.

خوش به حال آن.

سلام علیکم. سلام علیکم.

چند سؤال داشتم. دو تای آن را در اولویت از نظرتان می‌پرسم. یکی همین سؤال این جلسه که فرمودید: کتاب الله حادث است یا قدیم؟

این سؤال خیلی برای من مطرح شد. حادث بودنِ کلام الله؛ الله که قدیم است. کتاب الله، این کلام الله؛ کلام هم که از زمان «رَقٍّ مَنْشُورٍ» خدا نفس می‌زند، کلام را ایجاد می‌کند. اینجا می‌توانیم بگوییم حادث است یا اینکه نه، با توجه به اینکه حق ازلی است، قدیم است، پس کلام حق هم قدیم است؟

این سؤال اول.

سؤال دوم، از کلمهٔ «حضرت حق»؛ عبارت حضرت حق خیلی استفاده می‌کنیم. روی کلمهٔ حضرت، با توجه به تأویلی که روی حضرات خمس هست، می‌خواستم ببینم که حضرت حق برمی‌گردد به ذات غیبی یا اینکه مقام أحدیّت؟

چون هر شیئی که ظهور و حضور حضرت تجلی پیدا کند، حالا نمی‌دانم برداشت من درست بوده یا نه، کلمهٔ حضرت استفاده می‌کند، مفهوم حضرت استفاده می‌کند. حالا این حضرت حق منظور چیست؟ و یکی دیگر اینکه هر ذره‌ای از…

سلسلهٔ جمادات موجود است. موجود هم از وجود است؛ وجود حق است، وجود کل است. اینکه می‌توانیم بگوییم این وجود، اگر در کل بخواهیم در نظر بگیریم، واحد است. آیا می‌توانیم بگوییم ذرات جمادات هم بعد از گذر و طی مراتبی، نهایتاً می‌توانند به آن مرحلهٔ عالی برسند؟ مثلاً مثل معجزهٔ حضرت موسی که عصایی که چوب خشک بود تبدیل به اژدها شد. این گذر زمانی را خیلی محدود کرد. چوب می‌تواند تبدیل به گیاه شود، گیاه تبدیل به حیوان شود و حیوان تبدیل به انسان؛ تبدیل به اژدها.

آیا می‌توانیم بگوییم این ذرات جمادات هم بعد از گذر زمان می‌توانند برسند به نبات و نهایتاً به یک انسان کامل برسند؟ یا اینکه نه، در همان رتبه تا آخر باقی می‌مانند؟ جماد همان جماد می‌ماند، نبات در حد نبات، و پاسخی که باید بدهند، مسئولیتی که دارند، حشری که روز قیامت دارند، در برابر همان رتبه باید پاسخ‌گو باشند؟

ممنونم و ببخشید که سؤالاتم طولانی شد.

از آخرین سؤال شما بیایم به اول. این سلسلهٔ موجودات طولیه است که نسبت به أشد و أضعف، ضعیف و قوی، رتبه گرفته‌اند از حیث کمالات وجودی‌شان و اخذ فیض از حضرت حق، یا به عبارتی ظهور اسماء و صفات حق در آن‌ها.

این صدای میکروفون شما خیلی بد است، یک‌جوری است که من دقیق حرف‌های شما را نمی‌گیرم و حق مطلب را متوجه نمی‌شوم. اگر به وقت تشخیص دادید که من سؤال شما را بد متوجه شدم، بگویید.

اینکه مثلاً جماد بخواهد بشود نبات، یا نبات بخواهد بشود حیوان، یا حیوان بشود انسان، آیا این امکان وجود دارد که مثال عصای حضرت موسی را زدید؟

اولاً مطلوبش این است؛ یعنی مطلوب جماد این است که بشود نبات، نبات این است که بشود حیوان و حیوان مطلوبش این است که بشود انسان. اما این نیست که بشود. یعنی حیوان نمی‌شود انسان. درست شد؟

حالا اصلی بود که این‌جور مواقع این اصولی به درد می‌خورند که نخوانده‌ایم. یکی از اصولی که الان برایتان بخوانم.

بفرمایید، اصل هفتاد و چهار: «تفرّع مطلقاً چه در حسیات و چه در معنویات باطل و محال است.»

این یعنی چه؟ یعنی نمی‌تواند؛ مثلاً شما، چه در آن علم مثالی که زدیم، نمی‌توانید قبل از اینکه درک خیالی داشته باشید، درک وهمی یا عقلی داشته باشید. باید درک، درکِ شما باشد.

الان صدایی که قوهٔ سامعه از من می‌شنود، مدرک شماست. این درک اول از طریق قوهٔ سامعه شنیده می‌شود؛ بعد می‌رود به قوهٔ خیال، بعد وهم، بعد عقل. این‌گونه است. نمی‌شود به یکباره از این نشئهٔ مادون، از این رتبهٔ حسی طبیعی شنوایی شما، یک‌دفعه برود به قوهٔ عقل شما. به این می‌گویند تفرّع. محال است؛ یعنی آن بینابین را طی نکند. این نمی‌شود.

حالا وقتی این‌طور نگاه می‌کنی، قطعاً انسان یک زمانی حیوان بوده یا نه؟ نه. یک زمانی، منظورم از این زمان، آن زمان متصرّم نیست، آن زمان منقضی نیست؛ منظور این است که این رتبه را در خودش دارد.

آره، از این هست. حیوانیت را دارد.

آیا رتبهٔ نباتی دارد؟ آره. آیا جمادی دارد؟ ببینید. پس انسان، این درست است. انسان وقتی می‌خواهد بشود انسان، باید همهٔ این مراحل را طی کند.

حالا حیوان چه؟ حیوان هم باید جمادی و نباتی را طی کند؛ یعنی باید در خودش داشته باشد این وجوه را، این کمالات جماد و نبات را در خودش داشته باشد که بشود حیوان.

اما حالا این سؤال هست که آیا این حیوان مطلوبش این است که برود برسد به أشد خودش که انسان است و آیا می‌شود؟ یعنی حیوان انسان می‌شود؟

نه، اصلاً چنین چیزی نمی‌شود. اصلاً ظرفیت این را ندارد. برای این ایجاد و ساخته نشده است. مطلوبش این است که از حیث امکان خودش، در رتبهٔ حیوانی خودش، یک حیوان به تمام معنا باشد.

مثل اینکه انسان هرچه باشد، انسان است. منتها یک انسان از حیث کمالات ضعیف‌تر است. یعنی چه از حیث کمالات ضعیف‌تر است؟ یعنی می‌توانیم بگوییم آن‌که کمال بیشتری دارد، انسان‌تر است؟

بله، این‌طور بگوییم انسانیتش بیشتر است.

چون یک وقت شما شاید اشکال کنید و بگویید: آقا، مثلاً یک حوض آب را در نظر بگیرید با دریای آب، پر از آب. بالاخره از حیث آبیت، ما... آب، ماهیت نه، مائیت، آبیت؛ هر دو آب‌اند. بله، هر دو آب‌اند. اما شدت و سعهٔ وجودی دریا که بیشتر از این حوض است، در حقیقت این فیض را، این آب را، بیشتر به خودش اختصاص داده است. هر دو آب دارند، اما آن بیشتر از این دارد.

در رتبه‌ای که هر کسی قرار دارد، در همان رتبه می‌خواهد شدت بگیرد. این سؤال شما جوابش در رسالهٔ «توقیفیت اسماء» است. حضرت استاد رساله‌ای دارند به نام «توقیفیت اسماء الهی». می‌فرمایند: اسماء الله میخ‌کوب سر جای خودشان ایستاده‌اند. کوه، کوه است؛ کوه دریا نمی‌شود. خورشید، خورشید است؛ خورشید مثلاً ماه نمی‌شود. انسان، انسان است؛ حیوان نمی‌شود. همان‌طور که حیوان، حیوان است؛ انسان نمی‌شود.

اما در رتبهٔ خودش تمایل دارد که به شدت برسد؛ یک حیوان شدیدالقوا بشود، انسان شدیدالقوا بشود.

الان در مثلاً انزل مراتب که جماد است، خاک است، سنگ و گل است، آیا همهٔ سنگ‌ها قیمتشان یک‌طور است؟ یعنی مثلاً بعضی سنگ‌ها خیلی قیمتی‌ترند. الماس، زمرد، این‌ها خیلی... اصلاً عقیق چرا شما دستت می‌کنی؟ چرا یک سنگ مثلاً خاک رس را برنمی‌داری خشک کنی و به دستت ببندی؟ این‌ها قیمتشان متفاوت است.

حالا آن خاک رس آرزویش این است که بشود سنگ عقیق و در آن مسیر در حرکت است. اشتداد وجودی، دائماً می‌خواهد.

ما هم این‌طوریم. آرزوی ما این است که بشویم انسان کامل.

منتهای توجه داشته باشید که بعضی از موجودات هستند که این حالت را ندارند. آن‌ها تکمیل‌اند. آن‌ها در جایگاه خودشان تکمیل‌اند.

کی هستند؟ در سیر و بسط گفتیم. موجوداتی که در رتبهٔ عقلی هستند؛ عقل کامل است. یعنی عقول، مفارقات، مرسلات، ملائکه، عینیت اسماء. آن‌ها دیگر کامل‌اند.

یعنی شما ببینید ملائکه اصلاً دیگر از رتبهٔ عقلی نمی‌توانند پایین‌تر بیایند. یعنی ملائکه در عالم ملکوت و در عالم ملک نیستند، عینیت ندارند. می‌توانند متمثل بشوند در قوهٔ ملکوت من، خیال من، در رتبهٔ عقلی من وارد بشوند. اما در نشئهٔ دنیا نمی‌توانند بیایند.

برای همین حضرت استاد می‌فرمایند رجعت، به آن معنایی که شما فکر کنید ملائکه بیایند اینجا، شهیدی که رفت دیگر مجرد شد، اصلاً از نشئهٔ طبیعت فارغ شد، دوباره برگردد به ماده، اصلاً نمی‌شود. امکان عقلی برایش نیست. رجعت معنایی است، روحانی است، معنوی است.

این از این سؤال.

سؤال بعدیتان در وسط سؤال، در خصوص حضرت حق بود. درست است؟ اینکه حضرت حق، منظور از حضرت حق...

که آیا ذات غیبیه است یا اینکه حضرت حق را می‌توانیم به کثرات هم بزنیم؟

اتفاقاً بارها و بارها و بارها از حضرت استاد، در شروح متعددشان بر کتاب‌هایی که الآن چندتایش روی میز هست، شنیدیم و دیدیم که فرمودند: اصلاً ما اولاً بر لفظ دعوا نداریم. شما یک لفظی پیدا کنید عمومی‌تر از حق یا وجود. علما، فلاسفه، عرفا با همدیگر بحث کرده‌اند؛ آن‌قدر بحث‌ها کرده‌اند، بحث‌ها کرده‌اند، آخر رسیده‌اند به اینکه می‌گویند: آقا، ما کلمه‌ای پیدا نکردیم که عام‌تر از وجود یا حق باشد که همه را زیر بال و پر خودش بگیرد؛ از ذات غیبی بگیر تا مادون، همه را دربر بگیرد.

منتهای وقتی شما بحث وجود را در نظر می‌گیرید، بدون قید، بدون اینکه از چه فرد و ماهیتی باشد، بدون حد و اندازه، بحث وجود را در نظر می‌گیرید، می‌شود یک شخص؛ حقیقت وجود کلی، ذات مراتب.

البته اینجا باز بحث هست. مثلاً ملاصدرا ذات مظاهر را می‌فرمود؛ دارای مظاهر متعدد. حضرت علامه می‌فرمودند: نه، ذات مراتب درست است؛ مراتب متعدد دارد. مثل اینکه شما یک وجود واحدی دارید؛ یک رتبه، رتبهٔ خیالی است؛ یک رتبه، رتبهٔ عقلی است؛ به این شکل. یک وجود واحد، وجود بحث.

اگر حق را بخواهید بگیرید، آن شخص در حقیقت یک وجود واحد، وحدت بحث وجود، وحدت محض؛ اگر آن را بخواهید بگیرید، همه را شامل می‌شود. یعنی از خود ذات غیبی، وجود مرحلهٔ وجود یا واجب‌الوجود بگیر، بیا تا لاهوت و جبروت و ملکوت و ملک و تمام کثرات را شامل می‌شود.

لذا ما گفتیم: حضرت حق مجرد از ماده هست یا نیست؟ مجرد از ماده؟ حق. وجود. نیست، مجرد از ماده نیست؛ یعنی خالی از ماده نیست. اگر خالی از ماده باشد، پس این ماده بی‌خداست؛ یعنی خدا در آن نیست.

در آن نیست هم توضیح داریم؛ یعنی چه؟

«خَارِجٌ عَنِ الْأَشْيَاءِ لَا بِالْمُبَايَنَةِ دَاخِلٌ فِي الْأَشْيَاءِ لَا بِالْمُمَازَجَةِ».

پس همانش امیرالمؤمنین: «هُوَ مَعَكُمْ أَيْنَ مَا كُنتُمْ».

اصلاً اصل صورت شیء؛ وجود این شیء، ظهور اسم الله، تجلی حضرت حق است. چیزی جز این نیست. ما اسمش را گذاشتیم کتاب. اما نه اینکه همهٔ حق این است؛ نه، العیاذ بالله.

نه اینکه این حق مثل این باشد که چشم شما، قوهٔ باصرهٔ شما از شئون نفس شما و قوای نفس شماست. حالا نفس شما قوهٔ باصره است؟ نه. قوهٔ باصره نفس است؟ نه. این‌گونه است.

می‌گوییم این عالم مادون، از شئون حضرت حق است، از تجلیات و ظهورات حضرت حق است. حالا عالم مادون حق مطلق است؟ نه، از شئون اوست. یا حق، عالم مادون است؟ نه، این شأنی از شئون اوست.

وقتی شما حق را به معنای بحث وجود می‌گیرید، همه را شامل می‌شود. تمام.

اما اگر می‌خواهید در حقیقت حق را به این معنا کنید که تجلیات ذات حضرت حق در موجودات، در سعهٔ افراد، در سعهٔ باطن، در ظرف وجودی و ظرف ظهور اشیا را در نظر بگیرید، چون آن حق نیست که؛ آن ظهور حق است. عین حق نیست.

ببینید آن آیه: «سَنُرِيهِمْ آيَاتِنَا فِي الْآفَاقِ وَفِي أَنفُسِهِمْ».

ما به شما نشان خواهیم داد آیات خودمان را در آفاق و جان‌های این‌ها که چه بشود؟

«حَتَّىٰ يَتَبَيَّنَ لَهُمْ»

به آن‌ها تا آشکار کنیم برای آن‌ها چه را؟

«أَنَّهُ الْحَقُّ».

ببینید می‌گوید: «حَتَّىٰ يَتَبَيَّنَ لَهُمْ». هم ضمیر جمع است؛ یعنی آن نفس‌ها. درست است؟

«سَنُرِيهِمْ آيَاتِنَا فِي الْآفَاقِ وَفِي أَنفُسِهِمْ حَتَّىٰ يَتَبَيَّنَ لَهُمْ»

جمع؛ به آن‌ها می‌خواهیم آشکار کنیم. چه چیزی را؟

«أَنَّهُ الْحَقُّ»

مفرد.

خب این مفرد را به کدام بزنیم؟ «أَنفُسِهِمْ» که جمع است، آفاق هم جمع است، آیات هم جمع است. پس هیچ‌کدام از این‌ها نیست. منظور آن حقیقتی است که در این آیات جلوه کرده، در این أنفس، در این آفاق تلألؤ کرده، ظهور کرده است. آن حقیقت منظور است.

پس این‌ها با هم متفاوت‌اند. وقتی شما بحث وجود را بگیرید، همه را شامل می‌شود. اما وقتی آن حقیقتی که ظهور کرده در هر وجودی، در ظرف ظهور...

نه، آن دیگر فقط، فقط می‌توانید بزنیدش به آن ذات غیبی.

اما سؤال اولتان. سؤال اول چه بود؟ قرآن حادث است یا قدیم؟

احسن. قرآن حادث یا قدیم.

قرآن حادث و قدیم، باز این هم تقریباً شبیه به این می‌شود. من بخواهم یک مخلصی را برای شما ارائه کنم و خلاصه و چکیده‌ای را بگویم.

اگر ما بگیریم که قرآن، این کتاب، مراتب قرآن را در نظر بگیریم؛ بگوییم مثلاً این کتاب کُتِب شده است. حالا وقتی می‌فرماید:

«وَإِن مِّن شَيْءٍ إِلَّا عِندَنَا خَزَائِنُهُ وَمَا نُنَزِّلُهُ إِلَّا بِقَدَرٍ مَّعْلُومٍ»

آیا قرآن هم شاملش می‌شود یا نه؟ اصلاً قرآن، مطلقاً قرآن شاملش می‌شود یا نه؟ «شیء» یعنی هیچ چیزی نیست مگر اینکه. پس قرآن هم شاملش می‌شود.

پس قرآن هم یک رتبهٔ عنداللهی دارد؛ به آن می‌گویند حقیقت قرآن. بعد آن:

«وَإِنَّا أَنزَلْنَاهُ فِي لَيْلَةِ....»

حالا این قرآن نازل شد. تفرع هم که معلوم است؛ اصل اینجا الآن به درد ما خورد. تفرع، تفرع محال است؛ چه در حسیات و مادیات، چه در معنویات، چه در علم.

وقتی محال است، پس قرآن وقتی نازل شده، آمده و شده این کتاب کُتِب‌شده در دست ما، مراتب را همه طی کرده است. پس ما قرآن لاهوتی داریم.

ما در بحث مراتب قرآن این را گفتیم. فکر می‌کنم در کانال مهران گمنامی، حدود چهار پنج سال پیش، اگر صوتش باقی مانده باشد، گفتیم: مراتب نزول قرآن یا راه‌های عبور از ظاهر به باطن قرآن.

نیست؟ حالا ایشان، خدا خیرش بدهد، اسناد را همه جمع‌بندی کرده، می‌گوید نیست. دیگر، باز نمی‌شود متأسفانه. فکر می‌کنم ده جلسه یا بیشتر در این خصوص ما صحبت کردیم.

ما قرآن لاهوتی داریم؛ قرآن عقلی داریم در رتبهٔ عقل، قرآن مثالی داریم و قرآن ملکی داریم. همهٔ این‌ها را داریم.

اگر شما بخواهید بگویید که این قرآن، هرکدام از این رتبه‌ها، به‌جز قرآن حقیقی که در ذات غیبی است...

جان؟

عینی.

عینی، احسن. عینی که خارج از ذات است. خب؟ آمده در رتبه‌های مادون؛ یعنی از ذات غیبی منتشر شده، خارج شده. همهٔ این‌ها را بخواهی بگویی قدیم، اشتباه است. این‌ها همه حادث‌اند؛ چون یک زمانی در رتبهٔ ملکی نبودند، در رتبهٔ مثالی نبودند، در رتبهٔ عقلی نبودند و لاهوتی نبودند. قبول دارید؟ این‌ها در ذات غیبی بودند.

در این رتبه‌ها قرآن را در نظر بگیرید؛ یعنی قرآن کُتِب‌شده‌ای که الآن دستمان است، بگوییم بله، این حادث است.

اما آن قرآنی که:

«وَلَئِن شِئْنَا لَنَذْهَبَنَّ بِالَّذِي أَوْحَيْنَا إِلَيْكَ»

حقیقت قرآن، آن در ذات غیبی است؛ آن که دیگر قدیم است.

توجه کردی چه شد؟

احسنت.

آن در علم الهی است.

حالا این دعواهای قدیم که بکش‌بکش شد، الآن شما تشخیص می‌دهید سر چه بوده؟

سر نفهمیدن این.

احسنت. ذو مراتب بودن قرآن و ذو مراتب بودن عالم و ذو مراتب بودن نفس، و این یکی از مهمات سیر معرفت نفس است.

حتی شما را به فهم دقیق قرآنی، معاد، امام، پیغمبر، حتی خود حضرت حق و وجود آفاقی و انفسی می‌کشاند. هیچ چاره‌ای هم جز این نیست.

اصلاً شاهراه توحید، حدیث من عرف:

«مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّهُ».

حالا اگر شما بخواهید حقیقت نفست را بشناسی، محال است. نمی‌شود؛ چون آن حقیقت نفست:

«بِيَدِهِ مَلَكُوتُ كُلِّ شَيْءٍ»

کشیده شده تا ذات غیبی. تو چگونه می‌توانی به ذات غیبی اشراف پیدا کنی؟ اصلاً نمی‌شود.

اما مراتب نفس را بخواهی بشناسی، می‌شود. این است که حضرت استاد می‌فرمایند: بگویید مراتب، نگویید مظاهر.

خب دیگر سؤال؟

جانم؟

این سؤال آخر باشد، چون دیگر فکر می‌کنم بیست دقیقه‌ای شد.

جانم؟

بله.

جانم؟

نه، بفرمایید. عیبی ندارد، بگویید؛ من تندتند جواب می‌دهم.

اگر ممکن است میکروفن آقای علیزاده. برای شما نیاز نیست، ولی کسانی که گوش می‌دهند نیاز دارند.

برای یک وجود حقیقی دارد دیگر. کلاً کتب الهی همین‌طورند. تمام کتاب‌ها، تمام کتب الهی به این شکل‌اند، بله.

من یک سؤال دیگر از شما گفتید که اگر انسان از عالم ماده جدا بشود، باعث رشدش می‌شود؟

یعنی چه؟ از عالم ماده جدا بشود باعث رشد و پیشرفتش می‌شود؟ اصلاً رشد ما وقتی است که از عالم ماده جدا شویم.

ماهیت این قضیه چه بستگی دارد؟ یعنی ماهیت فرق می‌کند، حالا انسان باشد یا چیز دیگر؟

ماهیت انسان؟

جن.

ببینید، هرچه انسان از تعلق ماده دور می‌شود، مقام و رتبه‌اش بالاتر است.

الآن ملائکه چرا این‌قدر مقام و رتبه دارند؟ چون از تعلق ماده بری‌اند. اصلاً مادی نیستند.

جلوی از عالم ماده جداست. نه، آن‌ها در نشئهٔ مادون و ماده نیستند، اما وجودشان لطیف است، لطیف‌تر از ماست. ما غلیظیم. وجود ما سخت‌تر است. کثیف فلسفی است، غلیظ است.

آن‌ها به یک معنا، به جهت سهولت فهم، می‌گویند وجودشان نوری است؛ یعنی لطیف است. هرکسی متوجه آن‌ها نمی‌شود و الا آن‌ها هم جسم دارند، آن‌ها هم عقل دارند، بدنشان هم متفاوت با ماست؛ هم صورت ظاهری‌شان، هم باطنشان. حتی عقلشان از عقل انسان است.

این حرف هم اشتباه است. می‌گویند نمی‌توانی بگویی کاری کرده که به عقل جن نمی‌رسد. این حرف غلط است. عقل انسان بالاتر از جن است. لذا انبیای اجنه تحت‌الأمر انبیای انسان‌ها هستند.

حالا هرچقدر که فرق نمی‌کند؛ چه اجنه، چه انسان، هرکسی که امکان صعود دارد.

ببینید مثلاً حیوان تا کجا اجازهٔ صعود دارد؟ قبلاً گفتیم: از وحوش و حشرات تا مرتبهٔ مثالی؛ چون وهم دارند دیگر، عقل ندارند که بروند تا رتبهٔ عقل؛ تا آنجا می‌روند.

نباتات نه. نباتات اصلاً همین‌جا هستند. جمادات، نباتات، همین‌جا هستند. دیگر آن‌ها تا مرتبهٔ مثالی را ندارند، همین‌جا می‌مانند.

آن کسی که می‌تواند از ماده فارغ بشود و خارج بشود، هرچه بیشتر از این ماده دور می‌شود، مقامش بیشتر است.

در همین دنیا هم همین‌طور است. زهد یعنی چه؟ یعنی کندن از ماده؛ یعنی بی‌علاقگی. هیچ علاقه‌ای به ماده ندارد.

مثلاً خانهٔ آقای بهجت؛ وحشت می‌کردی شما می‌رفتی، اصلاً باورت نمی‌شد. می‌گفت: آقا، تو را خدا، به پسرش می‌گفت: آقا، این سقف این خانه هر آن می‌خواهد بریزد روی سر آقای بهجت. یک اجازه نمی‌دهند، آقا.

این از کجا می‌آید؟ اصلاً چنان فارغ شده از ماده، رفته در آینهٔ مفارقات.

دیگر؟ همین.

خدا قوت.

«اللهم بارک لمولانا صاحب الزمان والحمد لله رب العالمين».

صلوات.

«اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم»