ددروس معرفت نفس
بازگشت به پخش
متن کاملخلاصهنسخه کتابی · جلسه 055

یا رب اعوذ به من همزات الشیاطین و من شر نفسي و من شر خلقک. بسم الله الرحمن الرحيم لا حول ولا قوة الا بالله العلي العظيم. اللهم اياک نعبد واياك نستعين. الحمد لله على كل نعمه واسأل الله من فضله. المستغاث بک يا صاحب الزمان، المستغاث بک يا صاحب الزمان، المستغاث بک يا صاحب الزمان. السلام علیک يا داعي الله و رباني آياته. السلام علیک حين تحمد و تستغفر. سلام عليكم ورحمة الله.

ان‌شاءالله امام عصر عزیزمان هر کجا تشریف دارند، به برکت این پنج شهید خوشنامی که در محضرشان هستیم، ارواح همه ما را دعا کنند و به ما توجه کنند. صلواتی حداقلی بفرمایید.

اللهم صل على محمد و آل محمد.

همه شما و ما دوست داریم که به زبان حالمان دسترسی پیدا کنیم؛ به گونه‌ای که از این شاخه به آن شاخه نپریم. آن صفای دلمان، آن عرش دلمان، خاستگاه وجودمان، زبان حالمان در حد و عین ثابت‌مان را به آن برسانیم و منظور از خلقت‌مان را در این زمان، در این مکان، در این صلب، در این رحم، در این صورت، در این حیثیت و شیعیت، همه این‌ها را بدانیم؛ که خلاصه‌اش این است که از این شاخه به آن شاخه نپریم و زحماتمان جواب بدهد.

بارها عرض کردم، چرا RPG هفت تانک را منهدم می‌کرد؟ منهدم می‌کرد، با اینکه TNT که در RPG، یعنی در موشک RPG، هست کمتر از TNT موجود در خمپاره است. چرا؟ چون یک قیفی در نوک RPG هست که همه موج انفجار را روی یک نقطه متمرکز می‌کند. می‌زند و بدنه تانک، شنی تانک و هر چیزی را سوراخ می‌کند. موج انفجار وارد تانک می‌شود و تانک از درون منهدم می‌شود. این سؤالی بود که از جهاتی تاکتیکیِ زمان جنگ، یادش بخیر، همیشه برای ما به این شکل سؤال بود.

حالا اعمال ما هم اگر متمرکز بشود روی یک نیت خاص، محمول و موضوعش را به خوبی پیدا کند، از این شاخه به آن شاخه نپریم، ما ثمر می‌دهیم. می‌شویم میوه رسیده. بعد خودمان از خوردن خودمان، از چشیدن خودمان، مثل یک میوه شیرین رسیده لذت می‌بریم، کیف می‌کنیم.

حالت چطور است؟ می‌گوییم: الحمد لله، بهتر از این نمی‌شود.

اما این‌طور نباشد که مدام از این شاخه به آن شاخه برویم. حالت چطور است؟ نمی‌دانم، اصلاً داغونم، آرامش ندارم، بیچاره‌ام، مضطربم؛ این‌گونه.

هدیه‌ای که امروز به شما تقدیم می‌کنیم، هدیه‌ای منحصر به فرد و در عین حال بسیار ساده است. ظاهرش خیلی ساده است، اما خروجی بسیار عالی دارد. اجازه بفرمایید این هدیه را از لسان خود حضرت استاد تقدیم شما کنیم؛ مطلبی که هم در شرح فصوص ابن عربی، هم در شرح مصباح الأنس مرحوم ابن فناری از ایشان شنیدیم، و هم در کتابی که دست بنده است، شرح حضرت استاد بر اشارات و تنبیهات شیخ‌الرئیس، موجود است. اگر خواستید، بعد از جلسه متنش را می‌بینید. من بخشی از آن را برایتان می‌خوانم که لب مطلب است.

بعد از اینکه حضرت استاد به فقر محض وجودی ما اشاره می‌کنند، در واقع «لا اسئلکم علیه اجرا» بهتر از این را طالب است؛ چه اینکه غنی مطلق فقط اوست و ما همه در فقر محض و مطلق هستیم.

یا ایها الناس انتم الفقراء الى الله والله هو الغنی الحمید.

در بحث لقاءالله هیئت یا زهرای شرق، هفته گذشته، شب جمعه گذشته، ما همین را گفتیم و رد شدیم؛ اصلاً توضیح ندادیم که الان من در ابتدای بحث، به‌عنوان مقدمه، توضیح دادم این به چه درد می‌خورد.

خداوند ان‌شاءالله فرمایش حضرت استاد را... چه دعای قشنگی! خداوند ان‌شاءالله سر شما را به اسرار قرآن نورانی بفرماید. ذکر الله محدودیت زمانی و مکانی ندارد. اگر تصمیم بگیرید، توفیق پیدا کنید با اسم شریف غنی و مغنی، اسم شریف غنی و مغنی.

[سکوت]

غنی است که غنایش ذاتیه، به ذات غنی است، بی‌نیاز است. مغنی است که به دیگران هم بی‌نیازی می‌بخشد. همه سر سفره او روزی می‌خورند.

پس اگر تصمیم بگیرید، توفیق پیدا کنید با اسم شریف غنی و مغنی حشر داشته باشید و تا مدتی استقامت داشته باشید:

"إِنَّ الَّذِينَ قَالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقَامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَيْهِمُ الْمَلَائِكَةُ"

حالا نتیجه. اگر کسی این کار را... یک توضیح کوچولو بدهم، حیفم می‌آید. نمی‌خواستم بگویم، اما من به اسم الجابر حضرت حق وارد مجلس امروز شدم. هر روز اسمی را به سمتش حرکت می‌کنم و می‌آیم. الجابر، جبران‌کننده است:

"يَا جَابِرَ الْعَظْمِ الْكَسِيرِ يَا غَافِرَ الذَّنْبِ الْكَبِيرِ"

برای همین عرض می‌کنم. وگرنه خودتان باید اهل فن باشید و اهل تذکر.

اینجا حضرت استاد می‌فرمایند که حشر داشته باشد با این ذکر اسم شریف غنی و مغنی؛ چه داشته باشد؟ حشر.

حشر یعنی چه؟ محشور باشد.

نه، معناش چیست؟ بله، محشور یعنی محشور می‌شوند؛ یعنی حشر پیدا می‌کنند، وجودی کنند. نه.

[همهمه]

یک چیزی خواهرها گفتند. ببینید چرا به روز محشر می‌گویند محشر؟ چون همه از آن قبرهایشان، همه کسانی که پراکنده بودند در قبر، همه مجتمع می‌شوند در یک نقطه، در یک صحرا، در یک محل. همه جمع می‌شوند. محل جمع، حشر است. حاشر کسی است که همه را مجتمع می‌کند، سر یک سفره، روی یک نقطه متمرکز می‌کند. دعوت به یک حقیقت حقه می‌کند؛ یک شخص، یک شخصیت، وجود محض است. همه را دعوت به او می‌کند.

این‌ها نکاتی است. شاید کسی این‌ها را بخواند و دست بگیرد و آن اثر لازم را نبیند. بعد چرا این رمز را رعایت نکرده؟ حضرت استاد فرموده حشر داشته باشی. این‌ها که مثل من نیستند که همین‌جوری قلم بردارند و همین‌جوری کلمات را به کار ببرند؛ استفاده از کلمات حساب دارد.

اول می‌فرماید حشر داشته باشد؛ یعنی چه؟ یعنی تمام قوای وجودی‌اش متمرکز باشد، در توجه کامل عرفانی، در این ذکر باشد. نه اینکه همین‌جوری دارد تلویزیون می‌بیند و بگوید یا غنی، یا مغنی، یا غنی. این به درد نمی‌خورد؛ تعطیلش کن. یا دارد راه می‌رود با رفیق...

در آن صحبت می‌کنند؛ در سرویس، نمی‌دانم، خواب‌آلود همین‌طوری درمی‌آید؛ نه، این‌ها را تعطیل کن. این یک نکته است: تمام قوای وجودی متمرکز باشند، این معنای حشر است.

دوم، استقامت است. استقامت چیست؟ یعنی اینکه یکی دو روز نباشد، بلکه مدام دوام داشته باشد.

حتی طهارت هم که می‌فرمایند وسعت رزق می‌آورد، بعضی‌ها مدام دنبال ذکری هستند که وسعت رزق بگیرند. بهترین ذکر، ذکر عملی برای وسعت رزق، دوام طهارت است.

حدیث است:

"دُمْ عَلَى الطَّهَارَةِ يُوَسَّعْ عَلَيْكَ رِزْقُكَ"

تو بر طهارت مداوم باش، دوام طهارت داشته باش. حالا طهارت ظاهری و باطنی، هر دو را داشته باش؛ دائم‌الوضو باش و شعبی که دارد. به محض اینکه نیاز به طهارت داری، همان لحظه سریع برو و عقب نینداز.

و از جهت باطنی هم که مشخص است؛ تزکیه نفس. آن می‌گوید «دُم»، «دُم» فعل امر است. دوام داشتن در طهارت باعث می‌شود که رزقت وسیع بشود.

اینجا هم استقامت یعنی دوام؛ یعنی خسته نشوی، ادامه بدهی تا به نتیجه برسی. لذا اشاره می‌کنم به همین آیه:

"الَّذِينَ قَالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقَامُوا"

حالا نتیجه.

به‌به! عجب رزقی دارید شما امروز. می‌بینید که اگر کسی با این شروط، این دو اسم شریف را دست گرفت، می‌بینید که آن صحبای دل شما و عرش دل شما چه می‌خواهد. به‌به! می‌بینید که چه می‌خواهد. شهود است؛ می‌بینید، شهود است. می‌چشید، می‌رسید، می‌بینید که دلت چه می‌خواهد، زبان حالت چیست.

عرش دلت؛ قلب المؤمن عرش الرحمن.

می‌شود این را به عین ثابت زد. آن عین ثابت تو، زبان حالت از خدا چه بود؟ چه می‌خواست که این‌چنین در نشئه طبیعت پیاده شدی، به این شکل و به این کمّ و کیف، به این مزاج، در این صلب، در این رحم، در این زمان، در این مکان؟ همه با هم مرتبط است.

پس می‌بینید که آن صحبای دل شما و عرش دل شما چه می‌خواهد و چه می‌یابد. چه می‌خواهد و چه می‌یابد.

امکان دارد انسان داشته‌هایی داشته باشد، چیزهایی را یافته باشد، به چیزهایی رسیده باشد، اما توجه ندارد. نمی‌بیند، به شهود نرسیده است. خودش را شاهد نیست، چه رسد به اینکه بخواهد شهید بشود که شهود بر عالم پیدا کند. بر خودش هم شاهد نیست.

این یکی دیگر از خروجی‌های این ذکر، یعنی تأثیرات این ذکر با آن شروط است که... و چه می‌یابد؟ می‌بیند که چه می‌یابد؛ یعنی به شهود می‌رسد در خصوص دارایی‌هایش، داشته‌هایش. خیلی شریف است، خیلی اثر عمیقی است.

بعد حضرت استاد ادامه می‌دهند:

"خداي سبحان، خداي سبحان را به دو اسم شریف یا غني و يا مغني بخوانيد که براي هر چيز نصاب و حد معيني است مگر ذكر الله كه هيچ محدوديت زماني و مكاني ندارد."

بعد اشاره می‌کنم به دعایی که انسان در بیت‌الخلاء می‌رود و آنجا این دعا را انجام می‌دهد. می‌خواهد بفرماید که حتی در آنجا هم انسان باید ذاکر باشد.

بعد ایشان این‌گونه بحث را در این حیث جمع می‌کنند که:

"با برنامه منظم روزانه"

پس این نشان می‌دهد که برنامه منظم باشد، روزانه هم باشد.

"در وقت معینی که مزاحم درس و کار و زندگی و رسیدگی به احوال خانواده و زن و بچه و این مسائل متعارف چی نباشه"

چیزی مزاحم تو نباشد، خالی باشی از این کثرات.

"مقداری از وقت را در خلوت بنشیند"

همان‌طور که عرض کردم، خلوت می‌خواهد، تمرکز می‌خواهد.

"تا ان شاء الله آن حالی که برای جناب میرداماد صاحب قبسات"

میرداماد استاد چه کسی بود؟ احسنت، صدرا المتألهین، ملاصدرا.

حضرت استاد وعده می‌دهند:

"تا آن حالی که برای جناب میرداماد صاحب قبسات از این ذکر پیش آمده برای شما نیز حاصل شود که می‌گوید مشغول همین ذکر بودم، دیدم تمام ذرات نظام هستی با من به هم‌صدا هستیم و تنها من نیستم."

این همان است. چرا همه ذرات نظام هستی با او هم‌صدا می‌شوند؟ احسنت، چون حالت حشر پیدا شده است. تمرکز؛ احسنت، وحدت است. تأکد بر توحّد حاصل شده که لازمه زدودن تعلق و رسیدن به وادی تعلق است.

این بحث‌ها همه گذشته است بین ما. الان راحت می‌توانیم بگوییم؛ بدون آن مقدمات...

الان هاج و واج می‌شدی. تعلق چیست که بخواهد ضابطه‌ای باشد برای رسیدن به وادی تعلق، تعقل؟ خود تعقل اصلاً چیست؟ مافوق تعقل چیست؟ مرتبه شهود چیست؟ این‌ها همه را ما قبلاً صحبت کرده‌ایم.

البته باید توجه داشت که یک اصل مسلم است:

الطرق إلى الله بعدد أنفاس الخلائق.

این هم یک تذکر بسیار، بسیار، بسیار مهم برای سالکان وادی توحید است. البته بیشتر این‌ها را در عقل عملی، در رساله سیر و سلوک عملی می‌گویند که ان‌شاءالله اگر خدای منان به اسم الجابر شریف خودش کمک کند، ظاهراً مقدماتش فراهم شده است که بحث عقل عملی‌مان را بر اساس رساله سیر و سلوک علامه طباطبایی، ان‌شاءالله یکشنبه‌ها بعد از نماز مغرب و عشا در لواسان داشته باشیم.

اگر کسی حالش را داشت و دوست داشت، می‌تواند آنجا شرکت کند. احتمالاً از همین هفته که می‌آید شروع می‌شود. در کانال عزیزان اطلاع‌رسانی می‌کنم.

آنجا معمولاً این حرف‌ها را می‌زنیم که چه؟ می‌فرمایند این ضابطه بسیار مهم حضرت استاد که الان می‌فرمایند را گوشه ذهنتان قشنگ داشته باشید، آویزه گوشتان کنید. در رساله شریف نور على نور هم خیلی تأکید داشتند به دو چیز. یکی از آن‌ها همین است. خیلی مهم است؛ یعنی خیلی‌ها را ندانستن این اصل خسته کرده است. این‌ها رمز است، کنز است.

می‌فرماید:

الطرق إلى الله بعدد أنفاس الخلائق

یعنی چه؟

همان‌گونه که هر یک از ما طبیعتی خاص و دارای مزاج و بافتی خاص به خود هستیم؛ یعنی هیچ‌کدام مثل دیگری نیستیم، نفس متفاوتی داریم و هر یک دارای چهره و لهجه‌ای گوناگون و مختلف هستیم، آن حالات مکاشفه هم شاید برای ما به گونه‌ای غیر از آنچه برای ایشان پیش آمده، حاصل شود.

و این واردات الهی بیرون از جان شما نیست؛ بلکه خود، جدولی از بحر حقیقت وجود هستیم و هرکس از این دریای بیکران، به قدر صلاحیت کانال وجودی خودش می‌گیرد. پس باید این کانال را لایروبی و تطهیر کرد و مراتب طهارت را... که بعد می‌فرماید: تو چه رساله‌ای فرمایش کرده، اگر در حقیقت جان خود پیاده نمایی، دارا می‌شوی.

از تو حرکت و از خدا برکت.

بعد می‌روند سراغ نعمت‌های بهجت و سعادت و مقامات العارفین و این‌ها.

اشاره مهم چه بود؟ اینکه توقع نداشته باش همان حالتی که برای یک نفر با دست گرفتن این ذکر پیش آمد، عیناً همان برای تو پیش بیاید. برای تو یک چیز متفاوت، مغایر با آن، پیش می‌آید. حتماً این نباشد که تو هم منتظر باشی عیناً همان صداها، همان شنود و همان شهود، به نحوی که برای دیگران بوده، برای تو هم پیش بیاید.

این خیلی اصل مهمی است. اصلاً بعضی‌ها را می‌بینی که خیلی از شنود بهره‌ای ندارند، چیزی نمی‌شنوند؛ ولی از شهود خیلی بهره دارند. بعضی‌ها را می‌بینی قوه خیالشان خیلی قوی است، تمثلات خیلی قوی دارند، صور و اشکال ایجاد می‌کنند. بعضی‌ها در خودشان، در قوه خیالشان؛ بعضی‌ها بیرون از خودشان. هرکس یک‌طور است.

به بعضی اعلام می‌شود، به بعضی القا می‌شود، به بعضی الهام می‌شود، به بعضی ایحاء می‌شود. این‌ها با هم متفاوت‌اند. تازه در هر وادی هم باز نحوه این اعلام و القا و الهام و ایحاء متفاوت است.

گاهی از یک حیوان به انسان القا می‌شود، از یک حیوان به انسان الهام می‌شود. مگر به حضرت موسی از آتش، از درخت الهام نشد؟ شد یا نشد؟ خود قرآن می‌فرماید دیگر؛ از آتش، از درخت.

حالا حتماً من هم باید از آتش و از درخت به من الهام شود؟ نه.

یا آن عارفی که حضرت استاد از روی کتاب برایتان خواندند، می‌خواست استخاره بزند، آیه متمثل می‌شد؛ در همین فضای خارج از خودش، آیه را می‌دید، به شهود. صوتی هم نمی‌شنید.

یکی هم می‌خواهد استخاره بزند، در گوشش می‌گویند.

[صدای محیط]

یکی هم به او القا می‌کنند. این‌ها متفاوت‌اند. این خیلی مهم است، این را حواستان باشد.

بالاخره نفوس متفاوت‌اند؛ به جهت اینکه قلوب، که اسمش هم از همین است، تقلب دارد، انقلاب دارد؛ دائماً از ذکری به ذکری است، از انقلابی به انقلاب دیگر است.

حتی رؤیت، خود رؤیت؛ اصلاً بگو رؤیت، دید، مشاهده کرد. رؤیت یکی از معانی لقاءالله، رؤیت به نحو شهود است. آن هم مراتب دارد.

اگر ما توجه به این مراتب نداشته باشیم، فکر می‌کنیم همان چیزی که مثلاً برای حضرت استاد پیش آمده، برای ما هم پیش بیاید.

این کتابی که الان دست من است، اسباب العونس، شرح اسباب العونس مرحوم ابن فناری است. ایشان می‌فرمایند: همان‌طور که بیان کردیم، القا همانند ادراکات مراتب دارد.

[صدای محیط]

رؤیت از اقسام ادراک است. رؤیت بصری را در زبان روزمره به رأی تعبیر کرده و در رؤیت عقلی هم استعمال می‌کنیم. برای مثال، شما در این مسئله چه می‌بینید؟ به کسی می‌گویند: آقا، تو در این مسئله چه می‌بینی؟ نظرت را بده. چه می‌بینی یعنی چه؟ یعنی رؤیت دیگر، اما رؤیت عقلی است؛ یعنی چه فکر می‌کنید و نظرتان چیست؟

همین‌طور رؤیت را در رؤیت خیالی و عالم منام، یعنی در خواب، می‌آوریم. چه خواب دیدی؟ دیدی؟ می‌شود رؤیت.

این رؤیت بصری نیست، بلکه چشم خیال می‌بیند و رؤیت باطن می‌باشد. پس ابصار خیالی، یعنی دیدن در مرتبه خیال، که در خواب دیدی، مرتبه‌ای بالاتر از ابصار با چشم سر است. ابصار عقلی و رؤیت عقلی بالاتر از آن دو می‌باشد.

وقتی به مسئله کشف می‌رسید و از عقل بالاتر می‌روید، این یکی از اصولی است که امروز باید بخوانیم. نمی‌دانم به آن برسیم یا نه. و از عقل بالاتر می‌روید، باز رؤیت به کار می‌رود.

برای مثال، در قرآن کریم نیز رؤیت در این باب آمده است:

"رَبِّ أَرِنِي كَيْفَ تُحْيِي الْمَوْتَىٰ"

«ارنی»؛ حضرت ابراهیم به خدا عرض کرد: خدا به من نشان بده، رؤیت کنم:

"كيف تحیی الموتى"

چگونه مردگان را زنده می‌کنی؟

وی می‌خواهد حقیقت اسم محیی را بفهمد. خواسته‌ای محدود دارد؛ واقعیت اسم محیی را می‌خواهد لمس کند.

محیی اسم ذات، صفت و فعل است.

بعد می‌رود سراغ فرق اسم ذات، اسم صفت و اسم فعل. خلاصه‌اش این است: هرچه ذات در آن قاهر باشد، هرچه ذات در آن ظهور بیشتری داشته باشد، اسم ذات است؛ هرچه صفت و اسم در او ظهور بیشتری دارد، می‌شود اسم صفت؛ و هرچه فعل در او ظهور بیشتری دارد، می‌شود اسم فعلی، اسم فعلی حضرت حق.

این‌ها را حالا بعدها ان‌شاءالله در بحث اسماء الحسنی، اگر خدا لطف کند و سر سفره‌اش بنشینیم، از آن بهره می‌بریم.

همه این‌ها در کجا اتفاق می‌افتد؟ اگر کسی به مرحله شهود برسد، می‌رود در مرتبه قلبش. شهود مرحله‌ای است که در قلب اتفاق می‌افتد. مرحله تعلق است که انسان یک علقه پیدا می‌کند و بحث قلب...

گفتیم دیگر، اسمش روی خودش است؛ دائم در تقلب است، منقلب است، پیوسته از حالی به حالی و از اسمی به اسمی است. اسماء هم که:

إِلَّا مَا شَاءَ اللَّهُ لَا تُحَدُّ وَلَا تُحْصَى

از اسم اعظم بگیر تا اسماء؛ اولین اسمی که از حضرت حق منتشر شد، تا اسماء سبعه که ائمه اسماء هستند.

کدام‌ها بودند، یادتان هست؟ اولین اسمی که منتشر شد بگویید.

احسنت. الله.

بعد؟

تبارک.

بعد؟

تعالی.

خانم‌ها درست می‌گویند. آن اسماء سبعه‌ای که هفت اسم هستند که همه اسماء به آن‌ها برمی‌گردند، ظاهراً مرتبه بعد از این سه اسم قرار می‌گیرند. آن‌ها چه هستند؟ چه کسی یادش هست؟

احسنت:

الحَي، العليم، القدير، السميع، البصير، المريد، المتكلم.

این‌ها اسماء فوق‌العاده مهمی هستند. همه آن‌ها در شما هستند. در شما رشحی از آن‌ها پیاده شده است. شما شأنی از شؤون اسم الحي حضرت حق هستید که حیات دارید. المتكلم هستید که تکلم می‌کنید یا ظاهر باطنتان ظهور کرده است. المريد هستید؛ البته المريد فقط حضرت حق است. مرید هستید که اراده دارید. السميع هستید که سمع دارید، البصير هستید که بصر دارید و امثال این‌ها.

اتفاقاً در هزار و یک نکته، حضرت استاد بحث اسماء را که می‌آورند، اگر خواستید رجوع کنید، نکته چهارصد و هفتاد و نه. از ابوابش چند خطی برایتان بخوانم، شیرین است.

می‌فرماید:

"حال بدان که الوهیت چون ظل حضرت ذات است"

مرتبه الله کجا بود؟ ظل مرتبه ذات. ذات می‌شد وجود. آفرین به خواهران. مرتبه لاهوت بود دیگر. الوهیت، لاهوت، مرتبه قلب. می‌شود ظل، سایه حضرت ذات.

گفتیم این‌گونه که از فحوای نظرات بعضی از بزرگان به دست می‌آید، این هم می‌تواند همان صادر اول باشد. و امهات اسماء الوهیت؛ حالا اینجا اشاره می‌کند به همین اسماء. امهات اسماء الوهیت، یعنی آن اسم‌هایی که جایگاه و مرتبه‌شان فوق بقیه اسماء است، مادرند، اُمّ‌اند.

که حی و عالم و مرید و قادرند به منزلت ظلالات اسماء ذاتند.

اینجا چهار تا از آن‌ها را می‌آورد حضرت استاد. جای دیگر هفت‌تای آن‌ها را آورده است. می‌فرماید این‌ها چه هستند؟ منزلت ظلالات، یعنی سایه‌های اسماء ذات هستند. اسماء ذات خیلی مهم‌اند.

پس اعظم اسماء حقیقت الوهیت، اسم الله است. آن اسم اعظم اصلی، الله است. و اسم اعظم در مرتبه افعال، اگر گفتید کدام است؟ در مرتبه فعلیت، اسم در مرتبه افعال، اسم فعلی است.

افعال.

نه، نه، نه. یک بار گفتیم شب قدر چه اسمی پیاده می‌شود؟ شب قدر اسمش روی خودش است. تقدیرات را خدا اندازه می‌گیرد. قادر.

آفرین به خواهرها. القادر.

القادر اصلاً اگر این اسم پیاده نشود، چگونه قدر و اندازه:

"وَمَا نُنَزِّلُهُ إِلَّا بِقَدَرٍ مَّعْلُومٍ"

آن اسم القادر است که از:

"مِن شَأْنِ اللَّهِ عِندَنَا"

از ناحیه مقدسه اُحدیت، ما را کشیده و آورده تا مرتبه این نازل. خیلی حرف است. البته به قدر معلوم.

حضرت استاد می‌فرماید:

و اسم اعظم در مرتبه افعال، اسم قادر و قدیر است؛ زیرا اسم خالق، بارئ، مصور، قابض، باسط و امثال آن‌ها به منزله سدنهٔ اسم قادرند؛ یعنی خادم او حساب می‌شوند، در خدمت او هستند.

کدام اسماء؟ سه‌تایش که با هم آمده:

"هُوَ اللَّهُ الْخَالِقُ الْبَارِئُ الْمُصَوِّرُ ۖ لَهُ الْأَسْمَاءُ الْحُسْنَىٰ"

خالق، بارئ، مصور. فرقش را با هم گفتیم. بعد قابض و باسط. مثلاً دیگر چه؟ رازق. رازق رزق می‌دهد. اسماء فعلی‌اند دیگر؛ امثال این‌ها.

حالا در بحث اسماء، ما حرف‌های بسیار شنیدنی داریم. بارها، بارها عرض کردیم؛ به قل‌قلک دادن ضایعه‌تان از بزرگان داریم و خیلی به دردبخور است که چشمتان را تازه نسبت به خودتان و عالم باز می‌کند.

که الان مثلاً شما عبد کدام اسم خدایی؟ آن زبان حالی که گفتیم پیدا می‌کنی، تو را در نهایت به اینجا می‌رساند که تو عبد کدام اسمی؟

عبد کدام اسمی؟

می‌دانید ما یک اسم اینجا داریم که پدر و مادر برای ما گذاشته‌اند، ولی در ملکوت اسم ما یک اسم دیگر است. این یک اسم نیست. مثل اینکه به پیغمبر هم می‌گوید:

"سُمِّيَ فِي السَّمَاءِ بِأَحْمَدَ وَفِي الْأَرْضِينَ بِأَبِي الْقَاسِمِ مُحَمَّدٍ صلی الله علیه و آله و سلم"

حتی ایشان هم اسم‌هایشان... حالا در ملکوت، احمد. در موافق ملکوت چه؟

آفرین. چه کسی گفت محمود؟ احسنت به شما. محمود؛ آنجا اسمشان محمود است.

حالا برو موافق لاهوت، آنجا چیست اسم؟

هرکس گفت.

ها؟ اصلاً دیگر اسمی نیست. باید زرنگ باشید؛ الان باید اسم دیگری بیاید در مرتبه لاهوت: ظهور کمال الهی است.

وقتی رفتی در مرتبه وجود، دیگر عینیت با ذات است.

اصلاً:

نَحْنُ هُوَ وَهُوَ نَحْنُ

درست است؟

حالا امام صادق این‌گونه فرمود:

نَحْنُ هُوَ وَهُوَ نَحْنُ

خود حضرت فرمود:

لنا حالاتٌ

که بعد آنجا فرمود:

لَا يَسَعُنِي فِيهِ مَلَكٌ مُقَرَّبٌ وَلَا نَبِيٌّ مُرْسَلٌ

نکره در سیاق نفی، همه را برمی‌دارد؛ حتی رسالت را. شما مگر رسول نبودی؟ جایی بودی که هیچ رسولی نبود. پس شما چه‌کاره بودی آنجا، آقا؟

من، من نبودم اصلاً.

نَحْنُ هُوَ وَهُوَ نَحْنُ

این را شما باید حاضر جواب باشید.

حالا این راه، این شاهراه توحید، ببین تا کجا می‌رود. ما کجا، آنجا کجا.

هیچ چاره‌ای نداریم جز اینکه دست بدهیم به ولایت. دستمان را بدهیم به ولایت. دست بدهیم به امام زمانمان.

بارها عرض کردیم تعبیر درست «هل من ناصر ینصرنی» یعنی همین. اباعبدالله آمده ما را ببرد تا آن مرحله.

من نمی‌توانم خودم. می‌خواهم مخلص شوم. زحمت می‌کشی، تلاش می‌کنی، خودت را خالص می‌کنی، صالح می‌کنی. اما وقتی می‌خواهی مخلص بشوی، دیگر کار تو نیست.

يَدُ اللهِ فَوْقَ أَيْدِيهِمْ

دست خدا باید بیاید در کار. خدا باید بیاید کار را دست بگیرد تا تو مخلص بشوی.

در رساله سیر و سلوک سید بحرالعلوم، ما الان به این وادی رسیدیم. کسانی که بحث را دنبال می‌کنند، در همین وادی مخلصین هستیم و آن سه یا چهار منصب عجیب و غریب مخلصین. چه خبر است، چه خبر!

و این راه برای ما باز است.

خدا لعنت کند آن‌هایی را که دست ما را از دامان اهل‌بیت‌مان کوتاه کردند. لعنت الی‌الابد خدا بر آن‌ها باد. و الا ما الان در آن مقام و مرتبت باید می‌بودیم.

ما باید همین الان سلمان می‌بودیم. مگر ما چه چیزی از سلمان کم داشتیم و داریم؟

کل مولود یولد علی الفطره.

فطرت الله التي فطر الناس عليها.

فقط مشکل اینجاست که دست ما از دامان ولایت کوتاه شده است.

حالا الحمد لله به برکت...

انفس پاک و قدسی اولیای الهی، حضرت امام، انقلاب عزیزمان که به قول خودشان انفجار نور بود، بزرگان جامع‌الأصفهان، از سادات و امثالهم... باز یک چیزکی داریم می‌فهمیم و می‌چشیم و داریم راه می‌افتیم؛ مثل بچه‌ای که تاتی‌تاتی می‌کند. به جسارتم، من خودم را عرض می‌کنم.

بعد حضرت علامه ادامه می‌دهند:

«و اعظمیت اسماء و مرتبت دیگر نیز هست که اختصاص به تعریف دارد. پس هر اسمی که در تعریف حق سبحان اتم از دیگری است، اعظم از آن است؛ خاص تعریف در مرتبت لفظ و کتابت باشد و خواه در مرتبت خارج از آن که عین خارجی خواهد بود.»

که منظور همان وجود خود اسم اعظم در خارج است که می‌شود انسان کامل. آن هم یک نوع اسم اعظم است. منتها اسم اعظم چیست؟ عینی است. این لفظی است، آن عینی.

حالا باز ادامه داشت. من نکته‌اش را گفتم؛ خواستید بروید مبسوطش را ببینید که چه می‌شود.

حالا چون بحث قلب شد، دو سه خط هم از فتوحات برایتان بخوانم. فتوحات، می‌دانید، سنگین‌ترین کتاب عرفان است که آخرین کتابی است که بزرگان اهل معرفت می‌خوانند؛ فتوحات مکیه.

فتوحات مکیه، مدنیه بوده و مکیه؛ مدنیه مفقود شده. کشف‌الکرام، بالاخره کشف‌هایی است که برای ابن‌عربی در مکه رخ داده. آن‌هایی هم که در مدینه رخ داده بود، کتاب کرد که متأسفانه از دست رفت.

که حضرت استاد، نمی‌دانم این را حالا در یا زهرا یادم هست که برایشان خواندم؛ اما برای شما فراموشم... یعنی در ذهنم نیست که خواندم یا نه.

ببینید پشت جلد همین اشارات، فرمایشی از حضرت استاد آورده‌ام. این فرمایش را حضرت استاد به دو سه نحو بیان کرده‌اند. یک نحو آن این است که اینجا نوشته:

«قسم به جان خودم.»

ایشان الکی قسم نمی‌خورد. می‌گوید به جان خودش؛ مگر جانش را از سر راه آورده است؟

«قسم به جان خودم، آن کس که فهم مطالب تمهید القواعد و شرح قیصری بر فصوص الحکم و مصباح الأنس و اشارات و تنبیهات و شفا و اسفار و فتوحات مکیه، این که دست من است، و فتوحات مکیه روزیش، روزیش نشده، فهم تفسیر انفسی آیات قرآنی و جوامع روایی روزیش نمی‌شود.»

اصلاً نمی‌فهمد روایت چه می‌گوید، قرآن چه می‌فرماید.

حالا کسی که فهم این‌ها را نکرده، آن‌که نخوانده که هیچ؛ او را ولش کن. تو باید بخوانی تا بفهمی. بفهمی دیگر.

بعد تازه می‌فهمی چرا حضرت امام این‌قدر پافشاری داشتند به عقلا که درون‌مایه اسلام ما در قرآن ماست و جوامع روایی‌مان و صحیفه سجادیه و این کتاب‌هایی که الان من اسم بردم که چندتایشان روی میز است.

[صدای محیط]

همین‌هاست. ما چقدر غافل باشیم.

حالا اینجا در فتوحات، چون آخرین کتاب بود، من اولین بار است که الان چند جلسه است، جلسه سی‌ویکم فکر می‌کنم، جلسه سی‌ویکم مقدماتمان تازه، من فتوحات را دست گرفتم. این خودش مسئله است.

دو سه خطش را می‌خوانم. در بحث قلب شد.

«قلب محل گنجایش الهیت است و صدر سینه محل گنجایش قلب.»

یک نکته‌ای اینجا هست. این را من صریح... صریح نه، صریح می‌گویم و رد می‌شوم. حالا به وقتش ان‌شاءالله توضیح می‌دهیم.

بدان قلب، اگرچه محل گنجایش الهیت است؛ یعنی آن ارتباط با الهیت و نظام، مرتبه الوهی، مرتبه الوهیت یا لاهوت، فقط کار قلب است. منظورش این است. اگرچه این‌چنین است، ولی صدر سینه محل گنجایش قلب می‌باشد.

[پچ‌پچ]

صدر سینه.

حالا یک نکته‌ای را می‌خواهم بگویم. شما رسیدید به آن؟ چهار تا... من می‌خواستم بگویم چهار تا لایه است، اگر اشتباه نکنم. یک طبقه در خدا بوده. من فکر کردم اولی از چه قاصی می‌شود؟

لایه اولی که شما گفتید: قلب، صدر، فؤاد.

فؤاد، صدر، قلب.

فؤاد. آنجا که گفتید ببینند روح، یک لحظه فکرم رفت به قلب ما و بعد کار ما بود که ما چقدر این «ما»... روح. روح را دیدن، یک لحظه ذهنم رفت کار.

احسنت. رفتیم قلب.

احسنت. این‌ها هم تا آنجا که یادم بود، تغییرش را گذاشته بود در سینه.

آفرین.

حالا فرق این‌ها با هم چیست؟ در بحث قلب در قرآن بروید پیگیری کنید. آنجا ما توضیح دادیم، قشنگ مفصل. این‌ها فرقشان با هم چیست؟

حالا این نکته دیگری که منظورم است، دقت کنید.

پس صدر محل گنجایش قلب می‌باشد و از جهت صدورش، از جهت صدورش، صدر نامیده می‌شود. محل صدور است. مثل صادر اول که حق از آنجا صادر شده است.

خب، لذا خداوند فرموده:

«وَلَٰكِن تَعْمَى الْقُلُوبُ الَّتِي فِي الصُّدُورِ»

لکن قلب‌ها کورند. کدام قلب‌ها؟ «الَّتِي فِي الصُّدُورِ»؛ آن‌هایی که در سینه‌اند.

زیرا قلب در حال ورود، ورود چه؟ ورود وارد، واردات، واردات قلبی، به واسطه جلال و هیبت و آنچه قرب الهی و تجلی اقتضا می‌کند، تنگی می‌نماید. قلب احساس تنگی می‌کند.

آخ، آخ که چقدر حرف اینجا خوابیده.

در آن هنگام، خب حالا قلب احساس تنگی می‌کند. جلال الهی او را می‌گیرد؛ قبض.

جالب است که در اسماء حسنی یا در خود جوشن، قابض اول آمده یا باسط؟

احسنت. یا قابض، یا باسط. اول قبض می‌آید تا بعد بسط بیاید. این خودش نکته‌ای است. اصلاً بسط نیست مگر از ناحیه قبض.

قبض کجاست؟ در شبانه‌روز کجا قبض اتفاق می‌افتد؟

بلند بگویید خانم‌ها.

شب.

احسنت، شب. بسط در روز است.

این‌ها نکاتی است که من دارم سریع رد می‌شوم و می‌روم. دوست داشتید نکته‌وار بنویسید، بعد خودش می‌شود یک کتاب.

شما در روز چشم‌هایتان... من را نگاه کنید. چشم‌هایتان در روز این‌طوری است یا در شب؟ یعنی در روز چشم‌هایتان این‌طور باز است، باز است، باز می‌شود یا در شب؟

[پچ‌پچ]

در شب. شب عدسی چشم باز می‌شود. اثرش از قبض، بسته است. اثری که چشم از قبض شب می‌گیرد، بسته است. منشرح می‌شود، مبسوط می‌شود. درست است؟ چشمت باز می‌شود در تاریکی.

این‌ها را در زبان بدن و قوای وجودی باید بحث کنیم. خودش یک کتاب است.

آدم از شب بیدار می‌شود، یک ساعتی می‌گذرد. سحر که می‌آید، چشمش باز می‌شود. می‌گوید: آقا، چشم‌هایم باز شد.

خلاصه دقیقاً:

بَصَرُكَ الْيَوْمَ حَدِيدٌ

بَصَرُكَ الْيَوْمَ حَدِيدٌ

چشمت تیز می‌شود.

حالا در روز، برعکسش، شدت نور باعث می‌شود چشمت تنگ شود. یعنی از اثر انبساط بیرون، در وجود تو قبض پیش می‌آید.

درست شد؟ قبول کردید؟

حالا بیا در خط کتاب.

به واسطه جلال و...

و هیبت. آن صدور خورشید می‌تابد، خب؟ و آنچه قرب الهی و تجلی، ظهور اسماء و صفات حضرت حق اقتضا می‌کند، تنگی می‌نماید.

یعنی چقدر غوغاست، چه خبر است لابه‌لای این کلمات و این جملات. حالا من نمی‌خواستم امروز وارد این وادی شویم. حتی ورودی هم نکردیم؛ فقط قلقلکتان دادیم. یک مقدار تشنه باشید.

خب، بعد چه می‌شود وقتی قلب از خودش تنگی نشان داد؟

در آن هنگام، صدر... اینجا وظیفه صدر معلوم می‌شود. صدر اتساع‌یافته، متسع می‌شود. تاسوعا، روز اتساع صدر است؛ عاشورا، روز معاشرت با معصوم و انشراح قلب است.

حالا در آن هنگام، صدر اتساع یافته و گشادگی پیدا می‌کند؛ زیرا آن کون است و آن هم صادر به کون می‌باشد. لذا به سبب مناسبت، گشادگی می‌یابد و شعاع نورش به واسطه انبساطش بر اکوان و موجودات اتساع یافته، و از آنجا که به این تعریف الهی در بین هم‌ردیفانش اختصاص پیدا کرده است، ابتهاج و سرور می‌یابد و...

ببینید چه حرف‌هایی را پیاده می‌کند.

اگر خواستید رجوع کنید به کتاب فتوحات. خدمتتان عرض شود که آن بخش، باب دویست و نودم فتوحات است و تقریباً اوایل کتاب است. عنوانش این است: قلب محل گنجایش الهیت است و صدر محل گشایش قلب.

حالا الان می‌فهمید چرا حضرت استاد معمولاً وقتی به رفقایشان می‌رسیدند می‌گفتند:

«خدا به شما شرح صدر عطا کند الهی.»

یادتان هست؟ همیشه دعایشان این بود:

«خدا به شما شرح صدر، صدر...»

الان گفت شرح صدر چیست؟ گشادگی سینه چیست؟ بعد از شرح صدر...

نه، مراتب را بگویید.

وقت تنگی قلب است. کی وقت تنگی، یا به عبارت دیگر قبض قلب است؟ وقت صدور؛ صدور یا ظهور تجلیات حضرت حق به شما.

اگر قلب منشرح نشود توسط سینه، تو چیزی از صدور نمی‌فهمی، چیزی از ظهور متوجه نمی‌شوی.

حالا هی برو در توحید افعالی، صفاتی و ذاتی کار کن. تا صدر، سینه، به دادت نرسد، راه را در حقیقت برای قلب با انبساط و انشراحش باز نکند، قلب تو همان قبض می‌ماند تا کارش تمام شود.

احسنت.

اینجا هم جامعیت این دعا خودش را نشان می‌دهد:

"رَبِّ اشْرَحْ لِي صَدْرِي وَيَسِّرْ لِي أَمْرِي وَاحْلُلْ عُقْدَةً مِّن لِّسَانِي يَفْقَهُوا قَوْلِي"

این «واحلل عقدة من لساني يفقهوا قولي» همان خلوص چهل اربعین‌گیری در خلوص، در عملیات بندگی است که سید در رساله‌اش می‌فرماید، سید بحرالعلوم، که:

"وَفَجَّرْتَ يَنَابِيعَ الْحِكْمَةِ"

این ظهور چیست؟ چشمه‌های حکمت از قلب بر لسان است.

"یفقهوا قولي"

به گونه‌ای که همه بفهمند من چه می‌گویم. تا خودش نفهمد، چگونه به دیگران بفهماند؟

این هم حالا... از آنجا ما از آن هدیه آمدیم، آمدیم، آمدیم و رسیدیم به اینجا که البته وقتی الان برویم، ان‌شاءالله در بحث، به امید خدا، اصول می‌فهمیم که بی‌ربط نبود. یعنی اصلاً این، از بر... خود هدیه را بگیر تا اینجا، همه‌اش درس بود؛ یعنی بی‌ربط با درس نبود.

چند اصل بخوانیم. باید الان چیزی بنویسید، چون این چند اصل پایانی است...

جانم.

هدیه‌ای که فرستاده بود...

[پچ‌پچ]

که در آن شب باشد؛ اولاً خلوت کنید، جایی که هیچ‌کس نباشد، متمرکز باشید، با توجه عرفانی رو به قبله و مانند این‌ها.

چرا عددش را هم اینجا حضرت استاد عدد نداده‌اند؟ خب. اما اگر ظرفیتش را دارید، عدد غنی هزار و شصت است. عدد مغنی هزار...

یک میم اضافه شده دیگر. غنی، یک میم به آن اضافه شود، می‌شود مغنی.

میم چند است؟

چهل است.

ممنون عزیزم. ببخشید.

هزار و شصت به علاوه چهل می‌شود هزار و صد. پس عدد مغنی هم هست هزار و صد.

[پچ‌پچ]

نه، نه، با «یا» دیگر. شما اسم‌ها را با «یا» می‌گویید، منادی قرار می‌دهید با حرف ندا. الان برای امثال من، جسارت به شما نشود، زود است؛ ولی یک مقدار ان‌شاءالله اول با «یا» شروع کنید اسماء را. بعد ان‌شاءالله رفتید جلوتر، یک مقدار قشنگ چشیدید، مزه‌مزه کردید، دیگر «یا» را بیندازید، با الف و لام بگویید:

الغني، المغني.

که...

جانم.

یا اگر بیاید، عددش تغییر می‌کند؟

نه، نه، همان عدد است، همان عدد است.

حالا شما یک جای دیگر، یادم هست در شرح مصباح الأنس مرحوم ابن فناری، از حضرت استاد شنیدم که فرمودند، نگفتند، اسم نبردند. یک عزیزی، بزرگواری از فضلا، دستور ذکری می‌گیرد از اساتید و مشایخش و نگفتند آن شیخ چه کسی بود و آن در حقیقت آن سالک چه کسی بود؛ اسم نبردند.

بعد می‌رود انجام می‌دهد، به آن وعده‌ای که استاد داده بود نمی‌رسد. مثلاً این را بگو، در نتیجه این. می‌آید پیش استادش گلایه می‌کند.

این فرمایش حضرت استاد است. می‌آید پیش استادش گلایه می‌کند که من زحمتم را کشیدم، مثلاً چهلم را گرفتم، اما اثری ندیدم.

ایشان تأمل می‌کند و می‌فرماید:

«من به شما گفتم با الف و لام بگو. شما بدون الف و لام گفتی، با یا گفتی.»

مثلاً یا غنی، با «ال» و الف و لام می‌شود الغني.

آن برای الان، برای شروع کار نیست؛ آن خیلی خاص است. مستقیم با ذات غیبی مرتبط می‌شوی، بعد همین قوه خیالت مرتعش می‌شود، مضطرب می‌شود. بعد می‌خواهی یک‌دفعه بروی مرتبه وجوب. قلب هنوز تعلقات به کثرات خارجی دارد. تعلق بی‌خود دارد؛ تعلقاتی که باید برداشته شود.

بعد می‌خواهی از آن یک‌دفعه پل بزنی. طفره هم که محال است.

یکی از اصول الان همین را می‌خوانیم. مثلاً طفره محال است؛ چه در عموم حسی و مادی، چه در عموم معنوی، چه حتی در علم، طفره محال است.

الان من دارم با شما صحبت می‌کنم. این صوت مادی است. تا این ماده تجرید نشود، نرود به قوه خیال شما و از آنجا نرود به حوزه عقل، بعد به قلب و روح شما، هیچ‌چیز نمی‌فهمید.

حالا بگوییم طفره را برداریم. بدون وساطت قوه خیال، یک‌دفعه شما بخواهید درک عقلی داشته باشید از صوت مادی که از من می‌شنوید، محال است؛ از جهت سیر علمی‌اش.

معنویات، حسیات، این‌ها همه الان یکی از اصولی است که می‌خوانیم.

این اصول ظاهراً یک مقدار خشک‌اند. چه بگویم؟ فلسفه‌اند دیگر. آدم می‌گوید به چه درد من می‌خورد الان این را بدانم. بعد می‌بینید که نه، ورزش فکری به شما می‌دهد. بعد این‌ها می‌شوند همان مبانی و اصولی که بعدها مطالب عرفانی را بهتر متوجه می‌شوید.

اصل هفتاد و یک:

موجودی که حدوث بر او صادق نیست، موجودی ازلی و ابدی است که هیچ‌گاه فنا و زوال در او راه دارد یا ندارد؟

ندارد.

چه وجودی، چه موجودی؟

موجودی که حدوث بر او صادق نیست، یعنی ازلی و ابدی است.

اصلاً حدوث بر او صادق نیست یعنی چه؟ حدوث یعنی چه؟ یعنی مسبوق به سابقه عدم. حدوث یعنی مسبوق به سابقه عدم.

یعنی جان؟ قبلاً نبوده، حالا...

احسنت. از کتم عدم آفریده شده؛ نبوده، حالا هست.

خب، وقتی می‌گوید حدوث ندارد، یعنی مسبوق به سابقه عدم نیست. یعنی همیشه موجود بوده است، درست است؟ این می‌شود ازلی. به چنین موجودی می‌گویند ازلی؛ همیشه بوده، یا قدیم.

احسنت. حادث و قدیم.

اوه، اوه! در علم کلام چه دعواها شد؛ چه کسانی را سنگسار کردند، چه کسانی از علمای ما را پتو انداختند رویشان، نفت ریختند و آتش زدند. چه کسانی را حکم قتلشان را صادر کردند، نجس‌العین دانستند، چه کسانی را اصلاً تبعید کردند. سر همه بحث حادث و قدیم بودن بود.

مثلاً قرآن، آقا، اصلاً علم کلام همین است. چرا به آن می‌گویند کلام؟ از کلام‌الله گرفته شده است. آقا، کلام‌الله یعنی کتاب خدا؛ این قدیم است یا حادث است؟ اوه، اوه! چه بحث‌هایی اینجا شده و چه بکش‌بکش‌هایی.

الان شما یک حرفی می‌زنید، می‌گویید قدیم؛ ببینید چه پیشینه‌ای دارد همین بحث قدیم و قدم و حدوث.

حضرت امام بود که نجس...

بله، دیگر حضرت امام. فلسفه...

احسنت. معاصر ما بودند دیگر، به خاطر فلسفه. مصطفی‌شان، روحشان شاد. اخیراً هم سالگرد شهادت بود. روح مادر انقلاب شاد، روح همسر حضرت امام. من خیلی به ایشان ارادت دارم. مادر ما حساب می‌شود؛ مادر انقلاب، و متأسفانه کمتر از ایشان یاد می‌شود.

من از دخترشان شنیدم که همیشه سالگرد شهیدشان، شهید سید مصطفی خمینی، که می‌شد، مثل چند روز پیش فکر می‌کنم شب جمعه بود، در یازده... یادبودی گرفته بودند. بچه‌ها...

آه می‌کشید، تلویزیون را نگاه می‌کرد، مادر انقلاب. بعد آه می‌کشید و می‌فرمود: باز هم سالگرد مصطفی ما رسید و در تلویزیون، رادیو و تلویزیون، حرفی از مصطفی زده نشد.

آه دل مادر شهید...

اصلاً توجه داشتید که حضرت امام پدر شهید بوده است؟ بعضی‌ها می‌گویی اصلاً توجه به این قصه ندارند. ایشان هم پدر شهید بوده است.

اِ، راست می‌گویی؛ امام پدر شهید بوده است.

یعنی اصلاً این‌ها خیلی...

حقشان کوتاهی‌ها داریم. خدا رحم کند.

"يَا حَسْرَتَىٰ عَلَىٰ مَا فَرَّطتُ فِي جَنبِ اللَّهِ"

بگذریم.

پس موجودی که حدوث بر او صادق نیست، ازلی و ابدی است. این را بنویسید؛ یک اصل است.

اگر بگوییم حدوث بر او صادق نیست، یعنی وجود او هیچ‌گاه مسبوق به عدم نبوده است؛ یعنی همیشه بوده است.

چنین موجودی از نظر فلسفه چه نام دارد؟ قدیم بالذات.

این را یادتان باشد. چنین موجودی از نظر فلسفه، قدیم بالذات است.

حالا در حکمت متعالیه، برهان ملاصدرا این جمله را دارند:

"كُلُّ مَا بِالذَّاتِ مَوْجُودٌ فَبِالْحَقِّ مَوْجُودٌ"

"كُلُّ مَا بِالذَّاتِ مَوْجُودٌ فَبِالْحَقِّ مَوْجُودٌ"

هر کسی که بالذات موجود است، به حق موجود است.

چه کسی بالذات موجود است؟ ذاتاً وجود دارد؟ حضرت حق.

بقیه بالعرض‌اند؛ وجود به آن‌ها عارض شده است. از طوری به طور دیگر.

خب، این از چیست؟ ازلی.

فنا یعنی چه؟ چه کسی می‌تواند تعریف درستی از فنا بدهد؟

ببخشید، من یک پیامی دارم که تا شما جواب می‌دهید، جوابش را بدهم. پیام مهمی است.

بگویید. فنا یعنی چه؟ یک تعریف فلسفی بگویید، همین‌طوری نه.

حل شدن؟ چی شدن؟ حل شدن؟ حذف شدن؟

حل شدن...

نه، نه، حل شدن نمی‌شود. اصلاً قند در آب حل می‌شود؛ این فانی شد؟ هنوز هست. با یک مخرج می‌شود استخراجش کرد.

بنویسید: فنا یعنی سقوط از مرحله وجود.

فنا یعنی سقوط از مرحله وجود به چه؟

احسنت. به عدم.

فنا یعنی سقوط از مرتبه وجود به عدم؛ که در همه ممکنات این جاری است.

"كُلُّ مَنْ عَلَيْهَا فَانٍ"

و آیه‌اش همین است:

"وَيَبْقَىٰ وَجْهُ رَبِّكَ ذُو الْجَلَالِ وَالْإِكْرَامِ"

وجه پروردگار سبحانه که باقی است، بقیه همه فانی‌اند، فناپذیرند.

حالا این عدم البته باید ترجمه بشود. جلوتر ان‌شاءالله می‌رویم.

حالا آیا ما الان موجود هستیم یا نه؟ می‌خواهم ذهنتان را یک مقدار بشویم.

ما الان موجود هستیم. درس اول معرفت‌النفس، وجود است که مشهود ماست. ما وجود داریم؛ وجود داریم یا هستیم.

آیا می‌شود عدم موجود بشود؟ از نظر عقل، عقلاً...

هیچ بشود هست؟

اشتباه. آیا این‌طوری بگویم، این‌طوری بیشتر مأنوسید: آیا می‌شود هستی، هست، موجود، عدم بشود، معدوم بشود؟ می‌شود؟

مثلاً عقلاً محال است. نمی‌شود چیزی که هست، هست دیگر. چه عدمی؟ چیزی که هست، هست. معدومش بکنند، اصلاً این حرف‌ها چیست؟ ربطی ندارد.

آفرین. ما چیزی که اتفاق بیفتد، مثلاً از... نمی‌شویم، از یک حالتی به یک حالت دیگر.

آفرین، آفرین.

الان من یک نکته‌ای گفتم و رد شدم. نمی‌دانم چه کسی در صحبت‌هایم گرفت. من هم سعی می‌کنم حساب‌شده حرف بزنم.

گفتم این عدم باید بعداً ترجمه بشود. منظور از طوری به طور دیگر شدن، این است.

الان این طور وجودی شما، این‌طوری که الان هستید، قبلاً معدوم بود. پیغمبر عزیز عالم، قبل از اینکه به عرصه طبیعت بیاید، با این طورش، از صلب حضرت عبدالله و رحم حضرت آمنه سلام الله علیهما، معدوم بود.

چنین شخصیتی، چنین کسی نبود؛ چنین طوری، چنین ظرف ظهوری ما نداشتیم. قبلاً نور کلی بود. بعد که آمد، متعین شد؛ طورش عوض شد.

این معنای عدم را خوب متوجه بشوید که می‌گویم بعدها با آن حرف داریم. یک مقدار گفتم که حواستان جمع باشد؛ وگرنه هنوز باز حرف اصلی را نگفتیم.

این هم بحث فنا بود.

نیستی به ذات نیست.

جان؟

نیستی به ذات.

نیستی به ذات.

نه، یعنی گفتن نیستی که نیست دیگر؛ ولی از طور به طور دیگر.

بله، دیگر الان این‌طوری که الان هستی، نبودی.

مثل انسان که حضرت علی فرمودند:

[پچ‌پچ]

انما تنتقلون من دارٍ الى دار.

خب، احسنت. اینجا اگر بخواهیم بگوییم تر به تر شدن... حالا مثلاً استکان‌هایی هستند، مثلاً عینیت وجود دارد، مثلاً خورشید مَثَل حساب می‌شود. مثل آب که دیگر اصلاً خود وجود را در دارد. مثلاً آبی که به دریا ریخته می‌شود؛ مثل قطره آبی که می‌رود در دریا. دیگر آن عینیت را ندارد؛ یعنی یک وجود مخصوص.

بله، آن هم معنای فناست دیگر؛ از وجوه فناست. وجوه، معنای فناست. این‌ها را در سیر بحث قشنگ باز می‌کنیم، با مثال و این‌ها.

الان یک مقدار ذهن...

تر به تر شدن است یا اصلاً شدن یک فرد مستقل با خودش؟

نه، نه، تر به تر شدن نیست. اصلاً شما نمی‌توانید فنا را به موجود بزنید. آن فنایی که الان مدنظر شما آمد، به موجود برنمی‌خورد. وجود است دیگر. وجود، وجود است که مشهود ماست.

حالا اصلاً بفهمید، الان یکی از اصولی که جلوتر می‌رویم همین است. اینکه اصالت را در حکمت متعالیه، خصوصاً خود علامه حسن‌زاده، نظرش اصالت را...

پیداست که شما اهل فن و اهل مطالعه هستید، می‌پرسم؛ وگرنه الان برای جمع زود است.

اصالت را به وجود می‌زند یا به ماهیت؟

به وجود می‌زند.

خب. حالا ماهیت، حد است؛ حدی که گرفته. حالا می‌شود گفت ماه و... ماهیت یعنی «ماهُو». آن چیست؟

وجود و به علاوه ماهیت می‌شود ممکن. خب، کل ممکن زوج ترکیبی است.

حالا اگر اصالت به وجود است، ماهیت مجعوله است؛ یعنی جعل شده؟ ماهیت مجعوله؟

ماهیت، صور علمیه است در ثغور ربوبی؛ یک وجهش. در ثغور نفس حضرت حق، علمی که به اعیان داشت، علمی که به خلائق و کائنات داشت. در ذهن ما، صور علمیه در ذهن ما.

الان مهندس می‌خواهد این سازه را پیاده کند، با آن علمی که به این سازه دارد؛ می‌گویند صورت علمی. آن مجعول است؟ اگر جعل به ماهیت می‌خورد، مجعول است؟ در ثغور ربوبی چه؟ آن هم مجعول است؟ در عینیتش چه؟ بالاخره این عینیتی که پیدا کرده در بیرون، وجود به علاوه ماهیت است؛ بالاخره ماهیتش مجعول است؟ جعل شده؛ یعنی نبود، الان جعل...

جعل شد:

"جَعَلَ الشَّمْسَ ضِيَاءً"

خدا می‌فرماید دیگر، جعل کردیم الشمس را ضیاء شد.

این‌ها همه با هم متفاوت‌اند. این‌ها را اجازه بدهید به وقتش می‌گوییم.

وقتی که می‌رود در صورت ذهنی خودت، در ذهن خودت صور علمیه را بحث می‌کنی، می‌خواهم الان یک مثال بزنم که شما متوجه بشوید که می‌گویم الان زود است؛ واقعاً زود است. خلط بحث می‌شود و بعد به هم می‌ریزید.

اگر خواستید رجوع کنید، مفصلش را در جلسه چهارم، پنجم و ششم شرح مصباح الأنس مرحوم ابن فناری در لوح دوم ببینید. در گوگل سرچ کنید: لوح دوم شرح مصباح الأنس مرحوم ابن فناری که استاد شرح داده‌اند، پیدا کنید. لوح دوم، جلسه چهارم، پنجم، ششم، مخصوصاً جلسه ششم.

مبسوط این را توضیح داده‌اند، همان اول جلسه.

حالا الان فرصت نیست؛ وگرنه اگر زودتر این سؤال را می‌پرسیدی، پنج دقیقه از اول همین جلسه را هم می‌گذاشتم الان گوش بدهی، همراه من.

آنجا حضرت استاد می‌فرمایند که در ذهن شما، صور علمیه جعل نفس‌اند. نفس این‌ها را جعل کرده است؛ پس مجعول‌اند.

در خود صقع ربوبی چه؟ شؤون ذات‌اند. در صقع ربوبی، عینیت با ذات دارند. آن‌ها دیگر مجعول نیستند.

ببینید، آنجا می‌شود مجعول نیست؛ اینجا در ذهن من می‌شود مجعول. این‌ها را می‌خواهم به شما بگویم که ظرفش فرق می‌کند. برای همین عجله نکنید، بگذارید جلوتر برویم.

اصلاً این‌ها باز شود، بعد کم‌کم از این مقدار حیرت بیرون بیایید.

اصل هفتاد و دو.

آقا، اصل هفتاد و یک جا افتاد قشنگ. گفت آن پروردگار سبحانه که دیگر وجودش ازلی و ابدی بوده است. چون خداوند واجب‌الوجود است و ذات او عین وجودش است، لذا وجودش قابل زوال نیست.

اصل هفتاد و دو:

جسم عالی، جسم زنده است؛ یعنی صاحب نفس است و نفس مبدأ حس و حرکت به اراده است.

ببینید می‌گوید جسم عالی، جسم زنده است؛ یعنی چه؟ یعنی صاحب نفس است. و نفس مبدأ حس و حرکت به اراده است.

و به تعبیر أعم، یعنی عمومیت بده، توسعه بده؛ به تعبیر أعم که شامل نفوس عرضیه گردد. یعنی یک‌جوری عمومش کنیم که حتی آن‌قدر عام بشود که نفوس عرضیه را هم شامل بشود؛ نه فقط نفوس...

مثلاً بالادستی، تا این ادنی مرتبه را هم شامل بشود؛ مثل جمادات، مثل نباتات، مثل حیوانات و امثالهم.

این‌ها نفس حیوانی داریم، نفس نباتی داریم؛ این‌ها را هم شامل بشود.

نفس، می‌فرماید:

نفس کمال اول جسم طبیعی عالی ذی حیات بالقوه است.

چه خبر شد؟ بخوانیم یک بار دیگر.

نفس، کمال اول.

اولاً کمال اول چیست؟ جسم طبیعی است.

ثانیاً جسم طبیعی چیست؟ عالی است.

ثالثاً عالی چیست؟ ذی حیات بالقوه.

رابعاً ذی حیات بالقوه چیست؟

این‌ها را برایتان ترجمه کنیم، بعد سر جایش کنیم ببینیم چه می‌فرماید.

اصل جسم عالی چیست؟

بنویسید: جسم عالی یعنی جسمی که اعضا و آلات دارد؛ یعنی اجزای آن برای هم کار می‌کنند و جهت واحدی دارند.

مثل چه؟ مثل بدن انسان. اعضا و جوارح دارد. همه‌شان هم بر اساس یک هدف واحدی مشغول‌اند، با هم هماهنگ‌اند.

حالا جسم غیرعالی می‌شود چه؟

ترکیب دارد.

خب، بنویسید: غیرعالی ترکیب دارد، ولی آلات و نظام هدفمند ندارد.

مثل چه؟ بله، گفتید. مثل سنگ، مثل کوه. این اجزایش یک هدف و هماهنگی با هم ندارند. آن می‌شود غیرعالی.

این اولین تعریف است. اول اصل گفت جسم عالی یعنی جسمی که اعضا و جوارحش با هم یک هدف هماهنگ دارند و با هم منظم حرکت می‌کنند.

بعد می‌فرماید که به تعبیر أعم که شامل نفوس عرضیه گردد.

حالا این نفوس، اولاً نفوس حیوانی دو ویژگی دارند. بنویسید: نفوس حیوانی دو ویژگی دارند.

یک: ادراک حسی، أعم از ظاهری و باطنی؛ یعنی حواس ظاهری دارند، حواس باطنی هم دارند، مثل قوه خیال و وهم که حیوانات هم دارند.

دو: حرکت ارادی.

حرکت ارادی یعنی چه؟

یعنی حرکت از روی قصد و شوق، نه صرفاً حرکت طبیعی. حرکت ارادی از روی قصد است؛ یک قصدی دارد، شوقی دارد، یک منظوری دارد. حرکت طبیعی نیست. حرکت طبیعی مثل افتادن یک سنگ است؛ این طبیعی است و هیچ قصدی ندارد.

حالا اینکه می‌فرماید به تعبیر أعم که شامل نفوس ارضیه گردد یعنی چه؟ یعنی بنویسید: اگر بخواهیم تعریف را چنان گسترده کنیم که حتی نفس نباتی و جمادی زمینی را نیز در بر بگیرد. چون همه موجودات، به یک نحوی، از امکان می‌شود گفت نفس دارند؛ چون شعور دارند.

پس این هم از این. آنجا که می‌فرماید به تعبیر أعم که شامل نفوس ارضیه گردد، یعنی می‌خواهد نفس را آن‌قدر در تعریف پایین بیاورد که شامل همه جمادات و نباتات و حیوانات و همه و همه بشود.

یک چیزی که باید بدانیم، تعریف کمال اول است. کمال اول چیست؟ بنویسید: کمال اول یعنی اصل فعلیت وجودش. اصل فعلیت وجودش.

اصلاً این وجودش، این فعلیتش برای چیست؟ بر چه اساسی است؟ به این می‌گویند کمال اول. این انسان است؛ انسان است که انسان باشد. به این می‌گویند کمال اول.

کمال دوم را به چه می‌گویند؟ افعال و آثار آن فعلیت. افعال و آثار فعلیت را می‌گویند کمال دوم. مثل راه رفتن، مثل دیدن، شنیدن، خوردن، خوابیدن. این‌ها می‌شود افعال و آثار؛ این کمال دوم است.

خب، این هم از ترجمه کمال اول.

جسم طبیعی هم که مشخص است. عالی هم که گفتیم.

ذی‌حیات بالقوه یعنی چه؟ بنویسید: ذی‌حیات بالقوه، بالفعل نیست؛ جسمی که آمادگی و استعداد حیات دارد. نه اینکه بالفعل زنده باشد، بلکه استعداد آن را دارد. یعنی یک مرحله‌ای از آمادگی را دارد که به فعالیت برسد.

می‌شود مثال بزنید؟ ذوحیات بالقوه. یک استعدادی دارد.

آفرین به شما. مثل دانه، مثلاً هسته خرما. این ذوحیات بالقوه است؛ حیات دارد، هست. خب؟ بالقوه نخل خرماست. ذوحیات بالقوه به این شکل.

حالا با این ترجمه‌هایی که من گفتم، اصل را دوباره بخوانیم، ببینیم چه از آن درمی‌آید.

«جسم عالی جسم زنده است؛ یعنی صاحب نفس است.»

پس همه این موجوداتی که آلات دارند، اعضا و جوارح دارند و هدفمند، با هم همگون و هماهنگ حرکت می‌کنند، این‌ها صاحب نفس‌اند.

حالا نفس چیست؟ به آن می‌گویند مبدأ حس و حرکت به اراده. هم حرکتش با اراده است، هم حسش با اراده است.

حالا می‌خواهد تعبیر را باز کند از نفس، به‌طوری که نفوس ارضیه هم شامل بشود. می‌فرماید: کمال اول.

کمال اول چه بود؟ اصل فعلیت؛ اصل فعلیت وجود.

می‌گوید اصلاً اینکه این، ظهور یکی از اسماء حضرت حق هست یا نه، به فعلیت رسیده است؛ از مرتبه فاعلیت نظام پیاده شده و آمده یا نه. این یک نکته.

جسم طبیعی هم که هست، در مرتبه انزل مراتبش طبیعی است؛ یعنی مثالی نیست، عقلی نیست، لاهوتی هم نیست، طبیعی است. می‌خواهد شامل همه بشود.

عالی هم که هست؛ که گفتیم همه آلات و اعضا و جوارحش هدف‌مند و دارای مقصد هستند.

ذوحیات بالقوه هم هست؛ یعنی این نفس حیات دارد، در حالی که می‌تواند بیشترین شدت ظهور اسم «الحي» حضرت حق را در خودش پیاده کند.

هرچه شدت ظهور اسم «الحي» در او بیشتر می‌شود، رتبه‌اش بالاتر می‌رود. شدت ظهور اسم «الحي» در او خیلی ضعیف است، می‌شود جماد. شدت ظهور «الحي» که گرفت، اشتداد وجودی پیدا می‌کند.

آن حرکت جوهری که مولی سجاد می‌گوید حرکت، اشتداد وجودی است؛ یعنی همین. چیز عجیبی نیست. ربطش با اسماء الهی است؛ ظهور اسماء.

هرچه شدیدتر می‌شود، شدت حیات پیدا می‌کند، می‌شود نبات. همان شدت بیشتری پیدا می‌کند، می‌شود حیوان. حیوان که شدت قوا پیدا می‌کند، می‌شود انسان.

حالا خود انسان اگر به اشد شدت برسد؛ یعنی تمام و اتمّ وجه اسم «الحي» حضرت حق، به نحو امکانی البته، در یک مخلوق پیاده شود، آن می‌شود انسان کامل.

حالا شما الان چه می‌فهمید از این؟

از توی این، حرکت درمی‌آید، مقصد نهایی بیرون می‌آید، توحید بیرون می‌آید، سیر حبّی بیرون می‌آید، سیر و سلوک بیرون می‌آید.

اصلاً جماد می‌خواهد بشود نبات. نبات می‌خواهد بشود حیوان. حیوان تلاش می‌کند بشود انسان. انسان تلاش می‌کند بشود انسان‌تر؛ بهتر است بگوییم انسان کامل.

این همه‌اش سیر است، همه‌اش حرکت است.

از این جهت می‌گویند از طرف ما، نفس، سیر استکمالی دارد.

خب، حالا یک مخرج می‌خواهد. یک کسی باید این نفس را به کمال برساند. از عالم بالا، از مفارقات، مرسلات، ملائکه، عقول نوری، آن کلیات ارسالاتی که دارند، افاضاتی که دارند، عنایتی که دارند؛ این‌ها همه یک معناست.

عنایتی که می‌کنند، لطفی که می‌کنند، ایجادی که در ما می‌کنند، حرکتی که به ما می‌بخشند، آن تکمیلی است؛ چون آن خودش کامل است.

استکمال بر وزن استفعال یعنی طلب کمال می‌کنی. آن تکمیل است؛ آن طلب کمال ندارد. ما هستیم که از یک مرحله ضعیف‌تر می‌خواهیم برویم به مرحله شدیدتر؛ اسماء را بیشتر به خودمان اختصاص بدهیم.

لذا سیر ما چیست؟ استکمالی.

خیلی مهم است این نکته. سیر وجودی در نشئه طبیعت، استکمالی است؛ اما از بالا ایجادی یا تکمیلی است. از ما وجودی است، شدت وجودی است. از بالا ایجادی و تکمیلی است. او خودش کامل است و می‌خواهد ما را هم تکمیل کند.

الان نفس ناطقه، حالا ببینید خروجی بحث این‌ها به چه درد می‌خورد: فهم این.

نفس ناطقه انسان سیر استکمالی دارد. تعلقش نسبت به بدن، استکمالی است.

یعنی چه؟ یعنی می‌خواهد خودش را به کمال برساند؛ ضعف خودش را به شدت بدل کند. از بدن هم استفاده می‌کند، نیاز به بدن دارد. نفس نمی‌تواند اصلاً بدون بدن باشد؛ در سیرش متوقف می‌شود.

همیشه نفس با بدن است.

درست شد؟ متوجه شدی؟ پس از این جهت می‌گویم تعلق...

تعلق نفس به بدن، تعلق تدبیری استکمالی است. اما تعلق ملائکه به ما چگونه است؟ این تعلق، تدبیری هست؛ یعنی می‌خواهد ما را تدبیر کند. آن‌ها «مُدَبِّرَاتِ أَمْرًا» هستند؛ خداوند در قرآن می‌فرماید. اما خودشان کامل‌اند و نیازی به ما ندارند. لذا سیر آن‌ها می‌شود سیر حبّی. آن‌ها می‌خواهند ما رشد کنیم. آن‌ها هزینه می‌شوند، صرف می‌شوند تا ما کامل شویم. برای همین به آن چه می‌گویند؟ به آن سیر می‌گویند سیر حبّی، سیر تکمیلی؛ اما سیر ما نه، سیر استکمالی است.

الان یک وجه تمایز ما با ملائکه، یا نفس ما با آن‌ها، تقریباً روشن شد. حالا برویم سراغ نفس الهی.

حرف آخر من را بزنم و برویم سراغ سؤال و جواب‌ها. اگرچه چند اصل هم مانده؛ اصل هفتاد و سه که جلسه پیش گفتیم، بحث عقل بود که نهایت همه مطالب است. دو اصل دیگر مانده، ببخشید سه تا. اصل هفتاد و چهار: طفره مطلقاً محال است. اصل هفتاد و پنج: تشکیک در ماهیت راه ندارد. چه اصل‌های مهمی هم هست. اصل هفتاد و شش: نور اسفار که نفس ناطقه است، مقام فوق تجرد است. این سه اصل را ان‌شاءالله بتوانیم در یک جلسه جمع کنیم.

الان حرف آخر من نسبت به سیر بحث چه باشد؟ نفس الهی. احسنت. «اللهم عرفنی نفسک».

خب، حالا یک وجه تمایز درآمد. نفس ما... حالا آیا خدا هم نفس دارد؟ شبهه‌ای پیش می‌آید که چه؟ پس العیاذ بالله خدا هم نقص دارد و می‌خواهد به کمال برسد؟

نه. نفس من سیر استکمالی دارد؛ از بالا به نحو ایجادی، از پایین به نحو وجودی، اشتداد وجودی می‌خواهد سیر کند. تعلق نفس من به بدنم از روی نیاز است؛ تعلق تدبیری استکمالی است، طلب کمال می‌کند. بدن را یک وسیله‌ای در نظر می‌گیرد که به واسطه آن به کمالی برسد.

اگرچه متأسفانه برعکس می‌شود؛ اکثر مردم برعکس می‌شوند. یعنی همه همّ و غمشان می‌شود بدن. بدن را می‌خواهند به کیف و نوشش برسانند. اصلاً نفس اینجا می‌میرد. از نفس مطمئنه بدل می‌شود به نفس امّاره.

حالا اما در حضرت حق، وجه تفاوت و تمایزش چیست؟ نسبت عقول و ملائکه را هم به همین دلیل عرض کردیم. نفس الهی، خدا نفس دارد؛ اما تعلق نفس الهی به مادون که می‌خواهد مادون را ارتقا بدهد، بالا بکشد، تکمیل کند، رشد بدهد، به تعالی برساند، آیا نفس الهی نیاز دارد به این رشد مادون؟

آیا ما به رشد مادون نیاز داریم؟ یعنی آیا خدا نیاز دارد؟ نه. به آن چه می‌گویند؟ آفرین. سیر حبّی؛ از روی عشق است. «أَحْبَبْتُ أَنْ أُعْرَفَ».

با این نگاه تازه می‌فهمیم فلسفه بعثت انبیا، ارسال رسل و انزال کتب چیست. انبیا اصلاً نیازی به ما ندارند. امام عصر سر سوزنی نیاز به ما ندارد. فکر نکنیم و منت بر امام زمان نگذاریم که بیایند و ما را ببرند. سر سوزنی نیاز به ما ندارد. او انسان کامل است.

پس برای چه به این عالم تشریف آورده است؟ به امر ایجادی، به سیر حبّی. او که نفس تکمیلی است، آمده است ما را در سیر استکمالی‌مان به کمال برساند.

تفاوت این است: از این جهت خدا نفس دارد که ذات غیبی تعلق به مادون خود دارد، به کثرات. وحدت محض است؛ ذات غیبی، در مرتبه وجود، تعلق به مادون، به کثرات، به مخلوقات دارد که آن‌ها را به کمال برساند. اما تعلقش تعلق حبّی است، نه احتیاجی. استکمالی نیست، چون تکمیل است. اصلاً همه کمالات در ذات غیبی مندمج‌اند.

اما نفس ما نه. نفس ما تعلقش تدبیری، احتیاجی و استکمالی است؛ نیاز به بدن دارد.

این خیلی... در حقیقت نتیجه جلسه امروز، نتیجه بسیار مهم و به‌دردبخوری بود برای فهم فاصله بین ما و قدسی‌ها؛ فاصله بین ما و ملائکةالله، فاصله بین ما و عقول نوری، ارواح، مرسلات و مفارقات.

اصلاً آن‌ها فارغ از ماده‌اند. ما قرین با ماده‌ایم، مقارن با ماده‌ایم. لذا متأسفانه تعلق خاطر به ماده پیدا کرده‌ایم.

حالا انبیا با کتاب‌هایشان می‌آیند چه کار کنند؟ جمله آخر: این تعلق ما را به ماده بردارند، تعلق ما را از ماده بکنند، تعلقات ما را از نشئه مادون، از دنیا، بکنند. چون ما متعلق به عالم قدسیم، بلکه اقدس. تعلق ما را ببرند به آن ذات غیبی، ببرند به اصل وجودمان.

«إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ».

«يُدَبِّرُ الْأَمْرَ مِنَ السَّمَاءِ إِلَى الْأَرْضِ»؛ آن امر الهی. «وَمَا أَمْرُنَا إِلَّا وَاحِدَةٌ»؛ یک امر بیش نیست. آن امر که صاحب‌الأمر شده، امام عصر، آن را در نشئه طبیعی، در قوس نزول، پیاده می‌کند.

تا اینجا همه چیز درست بود؛ همه چیز درست و کامل در قوس نزول، چون ما دخالتی نداشتیم.

اما در قوس صعود، چون دخالت ما پیش می‌آید، اینجا همه چیز به هم می‌ریزد. مشوب می‌شود؛ عقل با وهم، نور با ظلمت، خیر با شر، شب با روز، همین‌طور.

اینجا کار دشوار می‌شود و نیاز به ارسال رسول و انزال کتب هست تا ما را از این تعلقات به مادون خارج کنند.

اللهم بارک لمولانا صاحب الزمان. اللهم بارک لمولانا صاحب الزمان. اللهم بارک لمولانا صاحب الزمان.

والحمد لله رب العالمين. صلوات الله على محمد وآله وأصحابه أجمعين.

خیلی جلسه... هر کسی می‌خواهد تشریف ببرد، خدا به همراهش.

یک مقدار ظاهرش خشک بود. جنبه عقلی و فلسفی‌اش بیشتر بود از جنبه ذوقی‌اش. اما خیلی کلیدی بود، مبنایی بود، برهانی بود و برای فهم اصول بعدی‌مان بسیار به‌دردبخور بود.

اگر کسی زرنگ بود، دقایق و لطائف و نکات بسیار به‌دردبخوری را از بحث‌های امروز استخراج کرد و برای خودش به یادگار، به عنوان عُقر راه امروز و سوغات جلسه امروز، خواهد برد.