ددرس‌گفتارها
بازگشت به پخش
متن کاملخلاصهنسخه کتابی · جلسه 055

یادداشت: ترجمه‌های فارسیِ زیرِ عبارات عربی توسط مدل افزوده شده‌اند و از سخنان استاد نیستند.

آغاز جلسه و دعا

يَا رَبِّ، أَعُوذُ بِكَ مِنْ هَمَزَاتِ الشَّيَاطِينِ، وَمِنْ شَرِّ نَفْسِي، وَمِنْ شَرِّ خَلْقِكَ.

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ. لَا حَوْلَ وَلَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ الْعَلِيِّ الْعَظِيمِ.

اللَّهُمَّ إِيَّاكَ نَعْبُدُ وَإِيَّاكَ نَسْتَعِينُ. الْحَمْدُ لِلَّهِ عَلَى كُلِّ نِعْمَةٍ، وَأَسْأَلُ اللَّهَ مِنْ فَضْلِهِ.

الْمُسْتَغَاثُ بِكَ يَا صَاحِبَ الزَّمَانِ، الْمُسْتَغَاثُ بِكَ يَا صَاحِبَ الزَّمَانِ، الْمُسْتَغَاثُ بِكَ يَا صَاحِبَ الزَّمَانِ.

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پروردگارا، از وسوسه‌های شیاطین و از شرّ نفس خود و شرّ آفریدگانت به تو پناه می‌برم. به نام خداوند بخشندهٔ مهربان. هیچ نیرو و توانی جز به خداوند بلندمرتبه و بزرگ نیست. خدایا، تنها تو را می‌پرستیم و تنها از تو یاری می‌جوییم. خدا را بر هر نعمتی سپاس می‌گویم و از فضل او درخواست می‌کنم. ای صاحب‌الزمان، به تو پناه و فریادرسی می‌جوییم.

السَّلَامُ عَلَيْكَ يَا دَاعِيَ اللَّهِ وَرَبَّانِيَّ آيَاتِهِ. السَّلَامُ عَلَيْكَ حِينَ تَحْمَدُ وَتَسْتَغْفِرُ. Rafed Library +1

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سلام بر تو، ای دعوت‌کننده به سوی خدا و پرورش‌یافته و مظهر آیات او. سلام بر تو آن هنگام که خدا را حمد می‌گویی و آمرزش می‌طلبی.

سلام علیکم و رحمة الله.

ان‌شاءالله امام عصر عزیزمان، هر کجا تشریف دارند، به برکت این پنج شهید خوشنامی که در محضرشان هستیم، ارواح همهٔ ما را دعا کنند و به ما توجه فرمایند.

اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ.

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست.

یافتن زبان حال و تمرکزِ وجودی

همهٔ ما دوست داریم به زبان حال خود دسترسی پیدا کنیم؛ به‌گونه‌ای که از این شاخه به آن شاخه نپریم. به آن صهبای دل، آن عرش دل، خاستگاه وجودی و زبان حالمان در حدّ و عین ثابت خود برسیم و بدانیم منظور از خلقتمان در این زمان، در این مکان، در این صُلب، در این رحم، در این صورت، در این حیثیت و در این شیعیت چیست.

خلاصه اینکه از این شاخه به آن شاخه نپریم و زحماتمان نتیجه بدهد.

بارها عرض کرده‌ام: چرا RPG-7 تانک را منهدم می‌کرد، با اینکه TNT موجود در موشک RPG از TNT موجود در خمپاره کمتر بود؟ چرا؟ چون قیفی در نوک RPG هست که همهٔ موج انفجار را روی یک نقطه متمرکز می‌کند. به بدنه یا شنی تانک اصابت می‌کند و آن را سوراخ می‌کند؛ موج انفجار وارد تانک می‌شود و تانک از درون منهدم می‌گردد. این از جهت مسائل تاکتیکی در زمان جنگ ـ یادش به خیر ـ همیشه برای ما سؤال بود.

اعمال ما نیز اگر روی یک نیت خاص متمرکز شود، محمولْ موضوع خود را به‌خوبی پیدا کند و از این شاخه به آن شاخه نپریم، ثمر می‌دهیم؛ میوهٔ رسیده می‌شویم. آن‌وقت خودمان از خوردن و چشیدن خودمان، مانند یک میوهٔ شیرین و رسیده، لذت می‌بریم. اگر بپرسند حالت چگونه است، می‌گوییم: «الحمدلله، بهتر از این نمی‌شود.»

اما اگر دائماً از این شاخه به آن شاخه بپریم، وقتی بپرسند حالت چگونه است، می‌گوییم: «نمی‌دانم؛ اصلاً به‌هم‌ریخته‌ام، آرامش ندارم، بیچاره‌ام، مضطربم.»

هدیه‌ای از کلام حضرت استاد

هدیه‌ای که امروز به شما تقدیم می‌کنیم، هدیه‌ای منحصربه‌فرد و در عین حال بسیار ساده است. ظاهرش بسیار ساده است، اما خروجی بسیار عالی دارد.

اجازه بدهید این هدیه را از زبان خود حضرت استاد تقدیم کنم؛ مطلبی که هم در شرح فصوص الحکم ابن‌عربی و هم در شرح مصباح الأنس ابن‌فناری از ایشان شنیده‌ایم و همچنین در کتابی که در دست بنده است، یعنی شرح حضرت استاد بر الاشارات و التنبیهات شیخ‌الرئیس، آمده است. بخشی از متن را که لبّ مطلب است برایتان می‌خوانم.

حضرت استاد پس از اشاره به فقر محض وجودی ما، می‌فرمایند که غنی مطلق فقط اوست و ما همه در فقر محض و مطلق هستیم:

«يَا أَيُّهَا النَّاسُ أَنْتُمُ الْفُقَرَاءُ إِلَى اللَّهِ ۖ وَاللَّهُ هُوَ الْغَنِيُّ الْحَمِيدُ» (فاطر، ۱۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای مردم، شما نیازمندان به خدایید و تنها خداست که بی‌نیاز و ستوده است. Quran Verse by Verse

در بحث «لقاءالله» در هیئت «یا زهرای شرق»، شب جمعهٔ هفتهٔ گذشته، همین آیه را خواندیم و از آن عبور کردیم و توضیح ندادیم. اکنون در ابتدای بحث توضیح دادم که این مطلب به چه کار می‌آید.

حضرت استاد می‌فرمایند:

«خداوند ان‌شاءالله سرّ شما را به اسرار قرآن نورانی بفرماید.»

چه دعای زیبایی!

سپس می‌فرمایند: «ذکرالله محدودیت زمانی و مکانی ندارد. اگر تصمیم بگیرید و توفیق پیدا کنید با اسم شریف غنی و مُغنی حشر داشته باشید و تا مدتی استقامت داشته باشید...»

اسم «غنی» و «مُغنی»

«غنی» آن است که غنای او ذاتی است؛ به ذات خود غنی و بی‌نیاز است. «مُغنی» آن است که به دیگران نیز بی‌نیازی می‌بخشد. همه بر سر سفرهٔ او روزی می‌خورند.

پس اگر تصمیم بگیرید و توفیق پیدا کنید که با اسم شریف غنی و مُغنی حشر داشته باشید و تا مدتی استقامت کنید:

«إِنَّ الَّذِينَ قَالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقَامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَيْهِمُ الْمَلَائِكَةُ» (فصلت، ۳۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): کسانی که گفتند «پروردگار ما خداست» و سپس استقامت ورزیدند، فرشتگان بر آنان فرود می‌آیند. Quran.com

معنای «حشر داشتن» با یک اسم الهی

اجازه بدهید توضیح کوتاهی بدهم. من امروز با اسم الجابر حضرت حق وارد این مجلس شدم. هر روز به سوی اسمی حرکت می‌کنم و با آن می‌آیم.

«الجابر» یعنی جبران‌کننده.

يَا غَافِرَ الذَّنْبِ الْكَبِيرِ، وَيَا جَابِرَ الْعَظْمِ الْكَسِيرِ. Ahlulbayt Library +1

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای آمرزندهٔ گناه بزرگ و ای ترمیم‌کنندهٔ استخوان شکسته.

برای همین این مطلب را عرض می‌کنم؛ وگرنه خودتان باید اهل فن و اهل تذکر باشید.

حضرت استاد در اینجا می‌فرمایند با اسم شریف غنی و مُغنی «حشر» داشته باشید. حشر یعنی چه؟ یعنی با آن محشور شوید؛ با آن حشر پیدا کنید.

چرا به روز محشر، «محشر» می‌گویند؟ چون همهٔ کسانی که در قبرهایشان پراکنده بودند، در یک نقطه، یک صحرا و یک محل گرد می‌آیند. همه جمع می‌شوند. پس حشر، مقام و محل جمع است. «حاشر» کسی است که همه را مجتمع می‌کند، بر سر یک سفره و در یک نقطه متمرکز می‌سازد و به یک حقیقت حقّه دعوت می‌کند؛ به یک شخص، یک شخصیت و یک وجود محض. همه را به سوی او دعوت می‌کند.

اینها نکته است. ممکن است کسی این عبارت را بخواند و به دست بگیرد، اما اثر لازم را نبیند؛ چون این رموز را رعایت نکرده است. حضرت استاد فرموده‌اند: «حشر داشته باشید.»

این بزرگان مانند من نیستند که همین‌طور قلم بردارند و کلمات را بی‌حساب به کار ببرند؛ استفادهٔ آنان از کلمات حساب دارد.

وقتی می‌فرماید «حشر داشته باشد»، یعنی تمام قوای وجودی‌اش متمرکز شود و با توجه کامل عرفانی در این ذکر حاضر باشد؛ نه اینکه در حال تماشای تلویزیون بگوید: «یا غنی، یا مُغنی، یا غنی...» این فایده‌ای ندارد؛ تعطیلش کن.

یا در حال راه رفتن با رفیقش...

حشر با ذکر و معنای استقامت

این‌گونه نباشد که انسان در حال صحبت‌کردن با دیگران، در سرویس، در حالت خواب‌آلودگی و مانند اینها همین‌طور ذکر بگوید؛ اینها را تعطیل کنید. نکتهٔ اول این بود که تمام قوای وجودی متمرکز باشند؛ این معنای «حشر» است.

نکتهٔ دوم، استقامت است. استقامت یعنی چه؟ یعنی یکی دو روز نباشد؛ مداومت و دوام داشته باشد.

حتی دربارهٔ طهارت نیز فرموده‌اند که موجب وسعت رزق می‌شود. بعضی‌ها دائماً دنبال ذکری هستند که به‌واسطهٔ آن وسعت رزق پیدا کنند. بهترین ذکر عملی برای وسعت رزق، دوام طهارت است:

دُمْ عَلَى الطَّهَارَةِ يُوَسَّعْ عَلَيْكَ فِي الرِّزْقِ.

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بر طهارت مداومت داشته باش تا در روزی بر تو گشایش داده شود.

یعنی در طهارت مداومت داشته باش؛ هم طهارت ظاهری و هم طهارت باطنی. دائم‌الوضو باش و شعب و مراتب دیگر آن را نیز رعایت کن. به‌محض اینکه نیاز به تجدید طهارت پیدا کردی، همان لحظه اقدام کن و به تأخیر نینداز. از جهت باطنی نیز مسئله روشن است: تزکیهٔ نفس.

«دُمْ» فعل امر است؛ یعنی مداومت داشته باش. دوام در طهارت سبب وسعت رزق می‌شود.

اینجا نیز استقامت یعنی دوام؛ یعنی خسته نشوی و ادامه بدهی تا به نتیجه برسی. ازاین‌رو به همین آیهٔ استقامت اشاره می‌شود:

«إِنَّ الَّذِينَ قَالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقَامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَيْهِمُ الْمَلَائِكَةُ» (فصلت، ۳۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): کسانی که گفتند «پروردگار ما خداست» و سپس استقامت ورزیدند، فرشتگان بر آنان فرود می‌آیند.

نتیجهٔ حشر با دو اسم «غنی» و «مُغنی»

اگر کسی با این شروط، این دو اسم شریف را در دست بگیرد، می‌بیند که آن صهبای دل و عرش دل او چه می‌خواهد. می‌بیند؛ یعنی مسئله، شهود است. می‌چشد، می‌رسد و می‌بیند دلش چه می‌خواهد و زبان حالش چیست.

قَلْبُ الْمُؤْمِنِ عَرْشُ الرَّحْمَنِ.

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): قلب مؤمن عرش خدای رحمان است.

این را می‌توان به «عین ثابت» مرتبط کرد. زبان حالِ آن عین ثابت از خدا چه بوده است؟ چه می‌خواسته که این‌گونه در نشئهٔ طبیعت پیاده شده‌ای؛ با این شکل و کمّ‌وکیف، با این مزاج، در این صُلب، در این رحم، در این زمان و در این مکان؟ همهٔ اینها با یکدیگر مرتبط‌اند.

پس می‌بینید که آن صهبای دل و عرش دل شما چه می‌خواهد و چه می‌یابد.

ممکن است انسان دارایی‌هایی داشته باشد و به چیزهایی رسیده باشد، اما به آنها توجه نداشته باشد؛ آنها را نبیند و به شهودشان نرسیده باشد. خودش بر خودش شاهد نیست، چه برسد به اینکه بخواهد «شهید» شود و بر عالم شهود پیدا کند.

این نیز یکی دیگر از آثار این ذکر با آن شروط است: انسان می‌بیند چه می‌یابد؛ یعنی نسبت به دارایی‌ها و داشته‌های خود به شهود می‌رسد. این اثر بسیار شریف و عمیقی است.

برنامهٔ منظم روزانه برای ذکر

حضرت استاد ادامه می‌دهند:

«خدای سبحان را به دو اسم شریف یا غنی و یا مُغنی بخوانید؛ که برای هر چیزی نصاب و حد معینی است، مگر ذکرالله که هیچ محدودیت زمانی و مکانی ندارد.»

بعد به دعایی اشاره می‌کنند که انسان هنگام رفتن به بیت‌الخلا می‌خواند؛ یعنی حتی آنجا نیز انسان باید ذاکر باشد.

سپس بحث را در این بخش چنین جمع می‌کنند که انسان با برنامهٔ منظم روزانه عمل کند. پس برنامه باید منظم و روزانه باشد؛ در وقت معینی که مزاحم درس، کار، زندگی، رسیدگی به خانواده، زن و فرزند و امور متعارف زندگی نباشد؛ زمانی که انسان از این کثرات فارغ باشد.

حضرت استاد می‌فرمایند:

«مقداری از وقت را در خلوت بنشیند.»

همان‌طور که عرض کردم، این کار خلوت و تمرکز می‌خواهد.

سپس وعده می‌دهند که ان‌شاءالله آن حالی که برای جناب میرداماد، صاحب قبسات، از این ذکر پیش آمد، برای شما نیز حاصل شود. میرداماد استاد صدرالمتألهین، ملاصدرا، بود.

حضرت استاد نقل می‌کنند که میرداماد می‌گوید:

«مشغول همین ذکر بودم؛ دیدم تمام ذرات نظام هستی با من هم‌صدا هستند و تنها من نیستم.»

چرا همهٔ ذرات نظام هستی با او هم‌صدا می‌شوند؟ چون حالت حشر پیدا شده است. تمرکز، وحدت است. تأکّد در توحّد حاصل شده؛ و این لازمهٔ زدودن تعلّق و رسیدن به وادی تعقّل است.

این بحث‌ها پیش‌تر میان ما گذشته است و اکنون می‌توانیم راحت دربارهٔ آنها سخن بگوییم. بدون آن مقدمات، انسان متحیر می‌ماند که تعلق چیست، تعقل چیست، خودِ تعقل چه معنایی دارد، مرتبهٔ بالاتر از تعقل چیست و مرتبهٔ شهود کدام است. همهٔ این مباحث را پیش‌تر مطرح کرده‌ایم.

«الطُّرُقُ إِلَى اللهِ بِعَدَدِ أَنْفَاسِ الْخَلَائِقِ»

البته باید به یک اصل توجه داشت:

الطُّرُقُ إِلَى اللهِ بِعَدَدِ أَنْفَاسِ الْخَلَائِقِ.

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): راه‌های به سوی خدا به شمار نفس‌های خلایق است.

این تذکر برای سالکان وادی توحید بسیار مهم است. این مطالب بیشتر در مباحث عقل عملی و رساله‌های سیر و سلوک عملی مطرح می‌شود.

ان‌شاءالله اگر خدای منّان به اسم شریف الجابر خود کمک کند، ظاهراً مقدمات فراهم شده است که بحث عقل عملی را بر اساس رسالهٔ سیر و سلوک علامه طباطبایی، یکشنبه‌ها بعد از نماز مغرب و عشا در لواسان داشته باشیم. احتمالاً از همین هفته آغاز می‌شود و اطلاع‌رسانی خواهد شد. معمولاً در آنجا این‌گونه مباحث مطرح می‌شود.

این فرمایش حضرت استاد را که اکنون می‌فرمایند، به‌خوبی در گوشهٔ ذهن خود نگه دارید. در رسالهٔ شریف نور علی نور نیز بر دو چیز بسیار تأکید داشتند که یکی همین است. ندانستن این اصل بسیاری را خسته کرده است. اینها رموز و کنوز هستند.

معنای

الطُّرُقُ إِلَى اللهِ بِعَدَدِ أَنْفَاسِ الْخَلَائِقِ

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): راه‌های به سوی خدا به شمار نفس‌های خلایق است.

چیست؟

همان‌گونه که هر یک از ما طبعی خاص و مزاج و بافتی مخصوص به خود داریم و هیچ‌کدام دقیقاً مانند دیگری نیستیم، نفس‌های متفاوتی داریم و هر یک دارای چهره و لهجه‌ای گوناگون هستیم، حالات مکاشفه نیز ممکن است برای ما به صورتی غیر از آنچه برای دیگری پیش آمده حاصل شود.

این واردات الهی بیرون از جان شما نیست؛ بلکه خودِ ما جدولی از بحر حقیقت وجود هستیم و هرکس از این دریای بیکران به قدر صلاحیتِ کانال وجودی خودش می‌گیرد.

پس باید این کانال را لای‌روبی و تطهیر کرد و مراتب طهارت را در حقیقت جان خود پیاده نمود. اگر چنین کنی، دارا می‌شوی.

از تو حرکت و از خدا برکت.

پس از این، حضرت استاد وارد بحث نعمت‌های بهجت و سعادت و نیز «مقامات العارفین» می‌شوند.

تفاوت حالات و واردات در نفوس گوناگون

اشارهٔ مهم این بود که توقع نداشته باشید همان حالتی که برای یک نفر با در دست گرفتن این ذکر پیش آمده است، عیناً برای شما نیز پیش بیاید. ممکن است برای شما حالتی متفاوت و مغایر با آن رخ دهد. نباید منتظر باشید عین همان صداها، شنودها و شهودهایی که برای دیگران حاصل شده است، برای شما نیز به همان نحو پیش بیاید. این اصل بسیار مهمی است.

بعضی‌ها از شنود بهرهٔ زیادی ندارند و چیزی نمی‌شنوند، اما از شهود بسیار بهره‌مندند. بعضی‌ها قوهٔ خیال بسیار قوی دارند و تمثلات نیرومندی برایشان رخ می‌دهد؛ صور و اشکالی ایجاد می‌شود، برای برخی در قوهٔ خیال خودشان و برای برخی در خارج از خودشان. هرکس به گونه‌ای است.

به بعضی اعلام می‌شود، به بعضی القا می‌شود، به بعضی الهام می‌شود و به بعضی ایحاء می‌شود. اینها با یکدیگر متفاوت‌اند. تازه در هر وادی نیز نحوهٔ اعلام، القا، الهام و ایحاء متفاوت است.

گاهی مطلبی از طریق یک حیوان به انسان القا یا الهام می‌شود. مگر برای حضرت موسی علیه‌السلام از آتش و درخت چنین اتفاقی نیفتاد؟ خود قرآن می‌فرماید. حالا آیا من هم باید منتظر باشم که حتماً از آتش و درخت به من الهام شود؟ نه.

یا آن عارفی که حضرت استاد درباره‌اش برایتان خواندند، وقتی می‌خواست استخاره کند، آیه برای او در فضای خارج متمثل می‌شد؛ آیه را به شهود می‌دید، اما صوتی نمی‌شنید. شخص دیگری ممکن است هنگام استخاره مطلبی را در گوش خود بشنود و به دیگری القا شود. اینها متفاوت‌اند و توجه به این نکته بسیار مهم است.

بالاخره نفوس متفاوت‌اند. «قلب» نیز نامش حکایت از همین معنا دارد؛ تقلب و انقلاب دارد و دائماً از حالی به حالی و از ذکری به ذکری است.

حتی خود رؤیت نیز مراتبی دارد. «رؤیت»، یعنی دیدن و مشاهده‌کردن. یکی از معانی لقاءالله نیز رؤیت به نحو شهود است و همین رؤیت هم مراتب دارد. اگر به این مراتب توجه نداشته باشیم، گمان می‌کنیم باید همان چیزی که مثلاً برای حضرت استاد پیش آمده است، عیناً برای ما نیز رخ دهد.

مراتب رؤیت و ادراک

در کتابی که اکنون در دست من است، در بحث مصباح الأنس، حضرت استاد می‌فرمایند:

«همان‌طور که بیان کردیم، القا همانند ادراکات، مراتب دارد.»

رؤیت از اقسام ادراک است. رؤیت را تنها دربارهٔ دیدن با چشم سر به کار نمی‌بریم؛ در رؤیت عقلی نیز استعمال می‌کنیم. مثلاً به کسی می‌گوییم: «شما در این مسئله چه می‌بینید؟» یعنی چه فکر می‌کنید و نظرتان چیست؟ این نیز رؤیت است، اما رؤیت عقلی.

همین‌طور رؤیت را دربارهٔ رؤیت خیالی و عالم منام، یعنی خواب، به کار می‌بریم. می‌گوییم: «چه خوابی دیدی؟» این «دیدن» رؤیت است، اما رؤیت بصری با چشم سر نیست؛ بلکه چشم خیال می‌بیند و این، رؤیت باطن است.

پس ابصار خیالی، یعنی دیدن در مرتبهٔ خیال ـ آن‌گونه که در خواب می‌بینید ـ مرتبه‌ای بالاتر از ابصار با چشم سر است. ابصار عقلی و رؤیت عقلی نیز بالاتر از آن دو قرار دارد.

وقتی به مسئلهٔ کشف می‌رسید و از عقل بالاتر می‌روید، باز هم لفظ «رؤیت» به کار می‌رود. این یکی از اصولی است که باید درباره‌اش بحث کنیم.

«رَبِّ أَرِنِي كَيْفَ تُحْيِي الْمَوْتَىٰ»

در قرآن کریم نیز رؤیت در این مرتبه به کار رفته است. حضرت ابراهیم علیه‌السلام به خداوند عرض می‌کند:

«رَبِّ أَرِنِي كَيْفَ تُحْيِي الْمَوْتَىٰ» (بقره، ۲۶۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پروردگارا، به من نشان بده چگونه مردگان را زنده می‌کنی. Quran.com +1

«أَرِنِي»؛ یعنی خدایا، به من نشان بده، تا رؤیت کنم که چگونه مردگان را زنده می‌کنی.

حضرت ابراهیم علیه‌السلام می‌خواهد حقیقت اسم مُحیی را بفهمد. خواسته‌ای معین دارد؛ می‌خواهد حقیقت اسم «مُحیی» را لمس کند.

اسم ذات، اسم صفت و اسم فعل

«مُحیی» را می‌توان از حیث اسم ذات، صفت و فعل بررسی کرد. سپس بحث به تفاوت اسم ذات، اسم صفت و اسم فعل می‌رسد.

خلاصهٔ مطلب این است: هرچه ظهور ذات در اسمی غالب‌تر باشد، آن را از اسماء ذات می‌شماریم؛ هرچه صفت در آن ظهور بیشتری داشته باشد، از اسماء صفات است؛ و هرچه فعل در آن ظهور بیشتری داشته باشد، از اسماء افعال حضرت حق است.

این مباحث را ان‌شاءالله بعدها، اگر در بحث اسماءالحسنی خداوند لطف کند و بر سر سفرهٔ آن بنشینیم، بیشتر پی می‌گیریم.

شهود در مرتبهٔ قلب

همهٔ اینها در کجا اتفاق می‌افتد؟ اگر کسی به مرحلهٔ شهود برسد، وارد مرتبهٔ قلب می‌شود. شهود مرحله‌ای است که در قلب اتفاق می‌افتد؛ مرحله‌ای است که انسان عُلقه‌ای پیدا می‌کند.

دربارهٔ قلب نیز پیش‌تر گفته‌ایم که نامش از حقیقت خودش خبر می‌دهد: دائماً در تقلب است؛ منقلب می‌شود، از حالی به حالی و از اسمی به اسمی دیگر می‌رود.

اسماء الهی نیز «إلّا ما شاء الله» حدّ و حصر ندارند؛ از اسم اعظم گرفته تا نخستین اسم‌هایی که از حضرت حق ظهور می‌یابند و تا اسماء سبعه‌ای که از امهات اسماء هستند.

نخست از الله سخن گفته می‌شود، سپس تبارک و تعالی؛ و در مرتبه‌ای دیگر، اسماء سبعه مطرح می‌شوند:

الْحَيُّ، الْعَلِيمُ، الْقَدِيرُ، السَّمِيعُ، الْبَصِيرُ، الْمُرِيدُ، الْمُتَكَلِّمُ.

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): زنده، دانا، توانا، شنوا، بینا، صاحب اراده و سخنگو.

اینها اسماء فوق‌العاده مهمی هستند و رشحه‌ای از این اسماء در شما پیاده شده است.

شما شأنی از شئون اسم الحیّ حضرت حق هستید، چون حیات دارید. از اسم المتکلّم بهره‌ای دارید، چون تکلم می‌کنید و باطن شما ظهور لفظی پیدا می‌کند. اراده دارید و از اسم المرید بهره‌ای در شما ظهور کرده است، هرچند «المرید» به حقیقت و اطلاق، حضرت حق است. از السمیع بهره دارید، چون سمع دارید؛ و از البصیر، چون بصر دارید؛ و همین‌طور دیگر اسماء.

امهات اسماء الوهیت

حضرت استاد در هزار و یک نکته، در نکتهٔ ۴۷۹، بحثی دربارهٔ اسماء دارند. چند خطی از آن بسیار شیرین است. می‌فرمایند:

«حال بدان که الوهیت چون ظلّ حضرت ذات است...»

مرتبهٔ «الله»، ظلّ مرتبهٔ ذات است. مرتبهٔ ذات، وجود است و اینجا سخن از مرتبهٔ لاهوت است. الوهیت، ظلّ و سایهٔ حضرت ذات است.

پیش‌تر گفتیم که از فحوای نظر برخی بزرگان چنین به دست می‌آید که این مرتبه می‌تواند با بحث «صادر اول» مرتبط باشد.

سپس سخن به امهات اسماء الوهیت می‌رسد. «امهات اسماء» یعنی آن اسم‌هایی که جایگاه و مرتبه‌شان نسبت به دیگر اسماء بالاتر است؛ مادرِ اسماء و «اُمّ» آنها هستند...

اسماء ذات و اسم اعظم در مرتبهٔ افعال

حضرت استاد می‌فرمایند:

«حیّ و عالم و مرید و قادر، به‌منزلهٔ ظلالِ اسماء ذات‌اند.»

در اینجا چهار اسم را می‌آورند و در جای دیگری هفت اسم ذکر شده است. اینها «ظلال» یعنی سایه‌های اسماء ذات‌اند. اسماء ذات بسیار مهم‌اند.

پس اعظمِ اسماء در حقیقت الوهیت، اسم الله است؛ و اسم اعظم در مرتبهٔ افعال، قادر و قدیر است.

شب قدر نیز با همین معنا ارتباط دارد؛ «قدر» یعنی اندازه‌گیری و تقدیر. اگر اسم «القادر» در کار نباشد، قدر و اندازه چگونه تحقق پیدا می‌کند؟

«وَمَا نُنَزِّلُهُ إِلَّا بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ» (حجر، ۲۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و آن را جز به اندازه‌ای معین فرو نمی‌فرستیم. Quran KSU +1

این اسم «القادر» است که از ناحیهٔ مقدسِ عندیت، مراتب را تا این مرتبهٔ نازل، به قدر معلوم، تنزل می‌دهد.

حضرت استاد می‌فرمایند:

«و اسم اعظم در مرتبهٔ افعال، اسم قادر و قدیر است که اُمّ‌اند؛ زیرا اسم خالق، بارئ، مصوّر، قابض، باسط و امثال آنها به‌منزلهٔ سَدَنهٔ اسم قادرند.»

«سَدَنه» یعنی خادمان آن اسم؛ در خدمت آن حقیقت‌اند.

سه اسم «خالق»، «بارئ» و «مصور» نیز در قرآن در کنار یکدیگر آمده‌اند:

«هُوَ اللَّهُ الْخَالِقُ الْبَارِئُ الْمُصَوِّرُ ۖ لَهُ الْأَسْمَاءُ الْحُسْنَىٰ» (حشر، ۲۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): اوست خداوند، آفریننده، پدیدآورنده و صورت‌بخش؛ نام‌های نیکو از آنِ اوست. Quran.com +1

تفاوت خالق، بارئ و مصور را پیش‌تر توضیح داده‌ایم. قابض و باسط نیز همین‌طورند؛ یا مثلاً رازق که رزق می‌دهد. اینها از اسماء فعلی‌اند.

انسان، عبدِ کدام اسم الهی است؟

در بحث اسماء، مطالب بسیار شنیدنی و کاربردی از بزرگان داریم؛ مطالبی که نگاه انسان را نسبت به خودش و نسبت به عالم تازه می‌کند.

یکی از پرسش‌های اساسی این است که: شما عبد کدام اسم خدایید؟

آن «زبان حال» که درباره‌اش سخن گفتیم، در نهایت می‌تواند شما را به اینجا برساند که بفهمید عبد کدام اسم هستید.

ما در این عالم اسمی داریم که پدر و مادر برایمان گذاشته‌اند، اما مسئله تنها همین اسم ظاهری نیست. در مراتب دیگر نیز برای انسان تعابیر و اسم‌هایی مطرح است.

دربارهٔ رسول خدا صلی‌الله‌علیه‌وآله نیز در نقل‌ها چنین تعبیری آمده است:

سُمِّيَ فِي السَّمَاءِ بِأَحْمَدَ، وَفِي الْأَرْضِ بِأَبِي الْقَاسِمِ مُحَمَّدٍ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ وَسَلَّمَ.

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): در آسمان «احمد» و در زمین «ابوالقاسم محمد» نامیده شده است.

در مرتبه‌ای از ملکوت، از «احمد» و «محمود» سخن گفته می‌شود. اما وقتی به مرتبهٔ لاهوت و مرتبهٔ وجود می‌روید، دیگر بحث یک اسم قراردادیِ دیگر نیست؛ آنجا سخن از ظهور کمال الهی و عینیت وجودی است.

در بعضی متون عرفانی، عبارتی به امام صادق علیه‌السلام نسبت داده شده است:

لَنَا حَالَاتٌ مَعَ اللَّهِ، هُوَ فِيهَا نَحْنُ، وَنَحْنُ فِيهَا هُوَ، وَمَعَ ذٰلِكَ هُوَ هُوَ وَنَحْنُ نَحْنُ.

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): برای ما با خدا حالاتی است که در آن حالات، او در ما ظهور دارد و ما در او فانی هستیم؛ و با این همه، او اوست و ما ماییم.

این عبارت در منابع عرفانی به امام صادق علیه‌السلام نسبت داده شده، اما برای آن سندی در منابع حدیثی نخستین گزارش نشده است. Al Mojib +1

همچنین در ادبیات عرفانی این تعبیر آمده است:

لِي مَعَ اللَّهِ وَقْتٌ لَا يَسَعُنِي فِيهِ مَلَكٌ مُقَرَّبٌ وَلَا نَبِيٌّ مُرْسَلٌ.

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): مرا با خدا وقتی و حالی است که در آن، هیچ فرشتهٔ مقرب و هیچ پیامبر فرستاده‌ای گنجایش همراهی با من را ندارد. Altafsir.com +1

«نکره در سیاق نفی» عمومیت می‌دهد؛ یعنی تعبیر «مَلَكٌ مُقَرَّبٌ» و «نَبِيٌّ مُرْسَلٌ» همه را دربرمی‌گیرد. پس سخن از مرتبه‌ای است که حتی عنوان رسالت نیز در آن حیث مطرح نیست؛ یعنی در آن مقام، بحث از «من» به معنای تعین شخصی نیست، بلکه سخن از فنا و توحید است.

این شاهراه توحید را ببینید که تا کجا امتداد پیدا می‌کند. ما کجا و آن مراتب کجا!

ولایت و رسیدن به مرتبهٔ اخلاص

هیچ چاره‌ای نداریم جز اینکه دست به ولایت بدهیم؛ دستمان را به امام زمانمان بدهیم.

بارها عرض کرده‌ایم که تعبیر مشهور

هَلْ مِنْ نَاصِرٍ يَنْصُرُنِي؟

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آیا یاوری هست که مرا یاری کند؟

را می‌توان در این مسیر چنین فهمید: اباعبدالله الحسین علیه‌السلام آمده است تا ما را تا آن مرتبه ببرد.

این عبارت به همین صورت بسیار مشهور است، هرچند در منابع تاریخیِ واقعهٔ عاشورا با همین لفظ محل بحث است و مضمون استنصار در منابع گزارش شده است. Imam Hussain Shrine +1

من به‌تنهایی نمی‌توانم. اگر بخواهم خالص شوم، زحمت می‌کشم، تلاش می‌کنم و خودم را صالح و خالص می‌سازم؛ اما وقتی می‌خواهم مُخلَص شوم، دیگر فقط کار من نیست.

«يَدُ اللَّهِ فَوْقَ أَيْدِيهِمْ» (فتح، ۱۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): دست خدا بالای دست‌های آنان است. Quran.com

دست خدا باید وارد کار شود. خدا باید کار را به دست بگیرد تا انسان مُخلَص شود.

در رسالهٔ سیر و سلوک منسوب به سید بحرالعلوم نیز اکنون در بحث به همین وادی رسیده‌ایم؛ وادی مخلصین و آن مناصب عجیب و شگفت‌انگیزی که برای مخلصین مطرح است.

این راه برای ما نیز باز است. خدا لعنت کند کسانی را که دست ما را از دامان اهل‌بیت علیهم‌السلام کوتاه کردند؛ لعنت خدا تا ابد بر آنان باد. وگرنه ما باید اکنون در آن مقام و مرتبت می‌بودیم. باید اکنون سلمان می‌بودیم. مگر ما در اصل فطرت چه چیزی از سلمان کم داشته‌ایم؟

كُلُّ مَوْلُودٍ يُولَدُ عَلَى الْفِطْرَةِ.

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هر نوزادی بر فطرت زاده می‌شود. dorar.net +1

و قرآن می‌فرماید:

«فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْهَا» (روم، ۳۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): همان فطرت الهی که خداوند مردم را بر آن آفریده است. Quran KSU +1

مشکل اینجاست که دست ما از دامان ولایت کوتاه شده است.

اکنون الحمدلله به برکت انفاس پاک و قدسی اولیای الهی، حضرت امام و دیگر بزرگان، دوباره چیزهایی را می‌فهمیم، می‌چشیم و آرام‌آرام راه می‌افتیم؛ مانند کودکی که تازه تاتی‌تاتی می‌کند. جسارتاً خودم را عرض می‌کنم.

اسم اعظم لفظی و اسم اعظم عینی

حضرت علامه ادامه می‌دهند:

«و اعظمیت اسماء را مرتبت دیگر نیز هست که اختصاص به تعریف دارد. پس هر اسمی که در تعریف حق سبحانه اتمّ از دیگری است، اعظم از آن است؛ خواه تعریف در مرتبت لفظ و کتابت باشد و خواه در مرتبت خارج از آن، که عین خارجی خواهد بود.»

منظور از «عین خارجی»، وجود خارجیِ اسم اعظم است که در بحث عرفانی به انسان کامل بازمی‌گردد.

پس یک مرتبه، اسم اعظم لفظی است و مرتبه‌ای دیگر، اسم اعظم عینی.

بحث حضرت استاد ادامه دارد و اگر بخواهید می‌توانید صورت مبسوط آن را در همان نکته مطالعه کنید.

جایگاه «فتوحات مکیه» در سیر علمی عرفان

چون بحث قلب پیش آمد، چند خطی نیز از فتوحات مکیه می‌خوانم.

فتوحات مکیه از سنگین‌ترین کتاب‌های عرفانی است و معمولاً در مراحل متأخرِ تحصیل عرفان نظری خوانده می‌شود. این کتاب مربوط به مکاشفات و معارفی است که ابن‌عربی در مکه داشته و آنها را در الفتوحات المکیة گرد آورده است.

حضرت استاد دربارهٔ اهمیت مقدمات علمیِ فهم قرآن و روایات، تعبیری بسیار جدی دارند. پشت جلد همین اشارات نیز فرمایشی از ایشان آورده‌ام. این مطلب را به چند صورت بیان کرده‌اند. یک صورت آن چنین است:

«قسم به جان خودم، آن کس که فهم مطالب تمهید القواعد و شرح قیصری بر فصوص الحکم و مصباح الأنس و اشارات و تنبیهات و شفا و اسفار و فتوحات مکیه روزی‌اش نشده، فهم تفسیر انفسیِ آیات قرآنی و جوامع روایی روزی‌اش نمی‌شود.»

ایشان «قسم به جان خودم» می‌فرمایند؛ یعنی سخن بسیار جدی است.

کسی که فهم این معارف نصیبش نشده است، در تفسیر انفسی آیات قرآن و فهم عمیق جوامع روایی دچار مشکل می‌شود. حال کسی که اصلاً این آثار را نخوانده است، بحث دیگری دارد؛ اما کسی که وارد این راه علمی می‌شود باید بخواند تا بفهمد.

ضرورت فهم مقدمات برای تفسیر انفسی

وقتی این مطالب را بفهمید، تازه متوجه می‌شوید چرا حضرت امام این‌قدر بر این مسئله پافشاری داشتند که درون‌مایهٔ اسلام ما در قرآن، جوامع روایی، صحیفهٔ سجادیه و همین کتاب‌هایی است که اکنون نام بردیم.

ما چقدر می‌توانیم از این معارف غافل باشیم؟

فتوحات مکیه از آخرین کتاب‌هایی است که در این مسیر خوانده می‌شود. اکنون، پس از حدود سی‌ویک جلسه مقدمه، برای نخستین بار است که چند جلسه‌ای است فتوحات را در دست گرفته‌ام. همین خودش نکته‌ای دارد. از آن هم فقط دو سه خط می‌خوانم.

قلب، محل گنجایش الوهیت

بحث به «قلب» رسید. در فتوحات آمده است:

«قلب، محل گنجایش الوهیت است و صدر، محل گنجایش قلب.»

اینجا نکته‌ای هست که فعلاً به آن اشاره می‌کنم و می‌گذرم؛ ان‌شاءالله در وقت خودش توضیح خواهیم داد.

بدان که قلب، اگرچه محل گنجایش الوهیت است، یعنی ارتباط با مرتبهٔ الوهی و مرتبهٔ لاهوت از طریق قلب صورت می‌گیرد، اما صدر، یعنی سینه، محل گنجایش قلب است.

دربارهٔ تفاوت «صدر»، «قلب» و «فؤاد» پیش‌تر در بحث قلب در قرآن مفصل سخن گفته‌ایم. اینها با یکدیگر تفاوت دارند.

اکنون نکتهٔ دیگری مورد نظر است: صدر محل گنجایش قلب است و از جهت صدور، «صدر» نامیده می‌شود؛ یعنی محل صدور است، همان‌گونه که در تعبیر «صادر اول» نیز سخن از صدور مطرح می‌شود.

ازاین‌رو خداوند می‌فرماید:

«وَلَٰكِنْ تَعْمَى الْقُلُوبُ الَّتِي فِي الصُّدُورِ» (حج، ۴۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بلکه دل‌هایی که در سینه‌هاست کور می‌شود.

قرآن نمی‌گوید صرفاً قلب‌ها کور می‌شوند، بلکه می‌فرماید: «الْقُلُوبُ الَّتِي فِي الصُّدُورِ»؛ قلب‌هایی که در سینه‌ها هستند.

قبض قلب در هنگام واردات الهی

قلب در هنگام ورودِ واردات قلبی، به‌واسطهٔ جلال و هیبت و آنچه قرب الهی و تجلی اقتضا می‌کند، دچار تنگی می‌شود.

قلب احساس تنگی می‌کند؛ جلال الهی آن را می‌گیرد و قبض پدید می‌آید.

در اسماء حسنی نیز «قابض» پیش از «باسط» مطرح می‌شود:

يَا قَابِضُ، يَا بَاسِطُ.

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای قبض‌کننده، ای گشایش‌دهنده.

اول قبض می‌آید تا پس از آن بسط تحقق یابد. این خودش نکته‌ای است: بسطی نیست مگر از ناحیهٔ قبض.

نسبت قبض و بسط با شب و روز

در شبانه‌روز نیز می‌توان اثری از قبض و بسط دید. شب، مقام قبض و روز، مقام بسط است.

اینها نکاتی است که اکنون سریع از آنها عبور می‌کنم؛ اگر بخواهید هر کدام به‌تنهایی قابلیت یک بحث مفصل دارد.

برای مثال، در تاریکی چشم انسان گشوده‌تر می‌شود. اثری که چشم از قبض شب می‌گیرد، نوعی انشراح و بسط در قوهٔ دیدن ایجاد می‌کند؛ چشم در تاریکی بازتر می‌شود.

انسان اگر شب بیدار بماند و سحر فرا برسد، گاهی احساس می‌کند چشمش باز و دیدش تیزتر شده است.

قرآن می‌فرماید:

«فَبَصَرُكَ الْيَوْمَ حَدِيدٌ» (ق، ۲۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس امروز دیدگان تو تیزبین است.

در روز، از سوی دیگر، شدت نور سبب می‌شود چشم تنگ‌تر شود. یعنی گاهی از انبساط بیرونی، در وجود انسان حالت قبض پدید می‌آید.

این مسائل را باید در بحث زبان بدن و قوای وجودی به‌صورت مستقل بررسی کرد.

تجلی و تنگی قلب

اکنون به متن بازگردیم.

قلب به‌واسطهٔ جلال و هیبت و آنچه قرب الهی و تجلی اقتضا می‌کند، تنگ می‌شود. تجلی یعنی ظهور اسماء و صفات حضرت حق.

چه معارف فراوانی در میان همین چند کلمه و جمله نهفته است! فعلاً نمی‌خواهم وارد این وادی شوم؛ فقط اشاره‌ای می‌کنم تا عطش بحث باقی بماند.

وقتی قلب در اثر تجلی دچار تنگی می‌شود، وظیفهٔ صدر روشن می‌گردد.

اتساع صدر و انشراح قلب

در آن هنگام، صدر اتساع می‌یابد و گشادگی پیدا می‌کند.

از همین منظر می‌توان گفت تاسوعا، روز اتساع صدر، و عاشورا، روز معاشرت با معصوم و انشراح قلب است.

در متن آمده است که صدر در آن هنگام اتساع و گشادگی می‌یابد؛ زیرا صدر از عالم کون است و آن وارد نیز به عالم کون صادر می‌شود. ازاین‌رو، به سبب مناسبت میان این دو، گشادگی حاصل می‌شود.

شعاع نور قلب نیز به‌واسطهٔ این انبساط، بر اکوان و موجودات گسترش می‌یابد. و از آنجا که قلب به این تعریف الهی در میان هم‌ردیفان خود اختصاص یافته است، ابتهاج و سرور پیدا می‌کند.

این بحث در فتوحات مکیه، در باب دویست‌ونودم مطرح شده و در آغاز آن باب، دربارهٔ این معنا سخن می‌رود که قلب محل گنجایش الوهیت و صدر محل گنجایش قلب است.

دعای «شرح صدر»

اکنون معنای دعایی که حضرت استاد معمولاً برای دوستانشان می‌فرمودند روشن‌تر می‌شود:

«الهی خداوند به شما شرح صدر عطا کند.»

شرح صدر یعنی گشادگی سینه.

این گشادگی چه زمانی اهمیت پیدا می‌کند؟ هنگامی که قلب دچار تنگی و قبض می‌شود.

قبض قلب چه زمانی رخ می‌دهد؟ هنگام صدور و ظهور تجلیات حضرت حق بر انسان.

اگر صدر گشایش پیدا نکند و قلب به‌واسطهٔ سینه منشرح نشود، انسان چیزی از این صدور نمی‌فهمد و از ظهور تجلیات بهره‌ای نمی‌برد.

انسان هرچقدر هم در توحید افعالی، توحید صفاتی و توحید ذاتی کار کند، تا صدر و سینه به یاری او نیاید و گشایش لازم حاصل نشود، راه را در حقیقت...

انشراح صدر و گشایش قلب

اگر صدر با انبساط و انشراح خود راه را برای قلب باز نکند، قلب در همان قبض باقی می‌ماند تا آن حالت به پایان برسد. اینجاست که جامعیت این دعای حضرت موسی علیه‌السلام خود را نشان می‌دهد:

«رَبِّ اشْرَحْ لِي صَدْرِي ۝ وَيَسِّرْ لِي أَمْرِي ۝ وَاحْلُلْ عُقْدَةً مِنْ لِسَانِي ۝ يَفْقَهُوا قَوْلِي» (طه، ۲۵ تا ۲۸)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پروردگارا، سینه‌ام را برایم گشاده گردان؛ کارم را برایم آسان کن؛ و گرهی از زبانم بگشا تا سخنم را بفهمند.

این

«وَاحْلُلْ عُقْدَةً مِنْ لِسَانِي ۝ يَفْقَهُوا قَوْلِي»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گرهی از زبانم بگشا تا سخنم را بفهمند.

با همان بحث خلوص و اربعین‌گیری در عملیات بندگی ارتباط پیدا می‌کند که سید بحرالعلوم در رساله‌اش مطرح می‌کند؛ همان مضمون مشهور:

مَنْ أَخْلَصَ لِلَّهِ أَرْبَعِينَ صَبَاحًا ظَهَرَتْ يَنَابِيعُ الْحِكْمَةِ مِنْ قَلْبِهِ عَلَى لِسَانِهِ.

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هرکس چهل بامداد خود را برای خدا خالص گرداند، چشمه‌های حکمت از قلبش بر زبانش جاری می‌شود.

این ظهور چیست؟ ظهور ینابیع حکمت از قلب بر زبان است. آن‌وقت:

«يَفْقَهُوا قَوْلِي»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): تا سخن مرا بفهمند.

به‌گونه‌ای سخن می‌گوید که دیگران می‌فهمند چه می‌گوید. تا خود انسان نفهمیده باشد، چگونه می‌تواند به دیگری بفهماند؟

از آن هدیهٔ آغاز بحث آمدیم و به اینجا رسیدیم. وقتی وارد تتمهٔ اصول شویم، ان‌شاءالله روشن می‌شود که این مطالب بی‌ارتباط با درس نبود؛ از همان هدیهٔ نخست تا اینجا، همه در امتداد درس بود.

آداب ذکر «غنی» و «مُغنی»

دربارهٔ آن هدیه، نخست باید در جایی خلوت کنید که کسی مزاحمتان نباشد؛ متمرکز باشید و با توجه عرفانی ذکر را انجام دهید.

حضرت استاد در این متن عددی ذکر نکرده‌اند؛ اما اگر کسی ظرفیت آن را داشته باشد، عدد ابجد غنی، ۱۰۶۰ است. با افزوده‌شدن «میم» ـ که عدد آن چهل است ـ «مُغنی» به ۱۱۰۰ می‌رسد.

در آغاز، اسماء را با حرف ندا می‌گویید:

يَا غَنِيُّ، يَا مُغْنِي.

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای بی‌نیاز، ای بی‌نیازکننده.

برای امثال من هنوز زود است که از همان ابتدا وارد صورت‌های خاص‌تر ذکر شویم. ابتدا با «یا» شروع کنید. بعدها، اگر انسان پیش رفت و حقیقت ذکر را چشید، ممکن است به صورت «الغنی، المغنی» برسد:

الْغَنِيُّ، الْمُغْنِي.

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بی‌نیاز مطلق؛ بی‌نیازکننده.

اضافه‌شدن «یا» در این نحوهٔ محاسبه، عدد خود اسم را تغییر نمی‌دهد.

دقت در صورتِ ذکر

یادم هست در شرح مصباح الأنس ابن‌فناری از حضرت استاد شنیدم که دربارهٔ یکی از فضلا نقل می‌کردند؛ نام آن سالک و شیخش را ذکر نکردند.

آن شخص از استاد و شیخ خود دستور ذکری می‌گیرد. ذکر را انجام می‌دهد، اما به اثری که استاد وعده داده بود نمی‌رسد. پس نزد استادش می‌رود و می‌گوید: من زحمت خود را کشیدم و مثلاً چله‌ام را نیز انجام دادم، اما اثری ندیدم.

استاد تأملی می‌کند و می‌گوید:

«من به شما گفتم با الف و لام بگو؛ شما بدون الف و لام و با «یا» گفتید.»

مثلاً میان

يَا غَنِيُّ

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای بی‌نیاز.

و

الْغَنِيُّ

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آن بی‌نیاز مطلق.

تفاوت است.

البته آن نحوه برای ابتدای کار نیست؛ بسیار خاص است. انسان نمی‌تواند در حالی که قوهٔ خیال او هنوز مضطرب و متزلزل است و قلبش تعلقات فراوان به کثرات خارجی دارد، یک‌باره بخواهد از این مراتب عبور کند و به مرتبه‌ای بالاتر پل بزند.

طفره محال است.

محال‌بودن طفره در مراتب ادراک

یکی از اصولی که اکنون می‌خوانیم همین است: طفره محال است؛ چه در امور حسی و مادی، چه در امور معنوی و حتی در مسیر علم و ادراک.

اکنون من با شما صحبت می‌کنم. این صوت، مادی است. این صورت مادی باید تجرید شود، به قوهٔ خیال شما برسد، از آنجا به حوزهٔ عقل راه پیدا کند و سپس مراتب بالاتر، یعنی قلب و روح، مطرح شوند.

نمی‌توان این واسطه‌ها را حذف کرد و گفت بدون وساطت قوهٔ خیال، مستقیماً از صوت مادی‌ای که می‌شنوم به ادراک عقلی می‌رسم. از جهت سیر علمی، چنین طفره‌ای محال است.

در معنویات و حسیات نیز همین اصل مطرح است.

ممکن است این اصول در ظاهر کمی خشک به نظر برسند؛ بالاخره بحث فلسفی است و انسان در ابتدا می‌گوید: «دانستن این مسئله اکنون به چه درد من می‌خورد؟» اما بعد می‌بیند همین‌ها به ذهن ورزش فکری می‌دهند و تبدیل به امهات و اصولی می‌شوند که بعدها به کمکشان مطالب عرفانی را بهتر می‌فهمد.

اصل هفتاد و یکم: ازلیت و ابدیت

اصل هفتاد و یکم: موجودی که حدوث بر او صادق نیست، موجودی ازلی و ابدی است و هیچ‌گاه فنا و زوال در او راه ندارد.

موجودی که حدوث بر او صادق نیست، یعنی ازلی است.

اصلاً «حدوث» یعنی چه؟

حدوث یعنی مسبوق‌بودن به عدم؛ یعنی چیزی پیش از این نبوده و اکنون هست. از کتم عدم پدید آمده؛ نبوده و حالا موجود شده است.

پس وقتی می‌گوییم موجودی حدوث ندارد، یعنی مسبوق به عدم نیست؛ همیشه موجود بوده است. به چنین موجودی ازلی یا قدیم می‌گویند.

اینجاست که دو اصطلاح مشهور مطرح می‌شود:

حادث و قدیم.

نزاع تاریخی دربارهٔ «حادث» و «قدیم»

در علم کلام بر سر همین مسئله چه نزاع‌هایی رخ داده است. چه کسانی را تکفیر کردند، حکم قتلشان را دادند، نجس‌العین دانستند یا تبعید کردند؛ بخش مهمی از آن نزاع‌ها بر سر مسئلهٔ حدوث و قدم بود.

برای نمونه، یکی از مسائل مشهور این بود که کلام‌الله قدیم است یا حادث؟

اصلاً از همین بحث «کلام‌الله» است که مسائل مهمی در علم کلام شکل گرفته است. کتاب خدا و کلام خدا قدیم است یا حادث؟ همین پرسش، پیشینه‌ای بسیار سنگین و پرنزاع دارد.

حتی در دورهٔ معاصر نیز اهل فلسفه با چنین برخوردهایی مواجه می‌شدند. دربارهٔ حضرت امام نیز به‌سبب تدریس فلسفه و عرفان چنین حساسیت‌هایی وجود داشت.

یاد سید مصطفی خمینی و همسر حضرت امام

خداوند سید مصطفی خمینی را رحمت کند. اخیراً نیز سالگرد رحلت ایشان بود.

روح همسر حضرت امام نیز شاد؛ من به ایشان ارادت زیادی دارم. ایشان برای ما مادر انقلاب به حساب می‌آید و متأسفانه کمتر از ایشان یاد می‌شود.

از دختر ایشان شنیدم که وقتی سالگرد سید مصطفی خمینی فرا می‌رسید، به تلویزیون نگاه می‌کردند و با آه و حسرت می‌گفتند:

«باز هم سالگرد مصطفای ما رسید و در رادیو و تلویزیون حرفی از مصطفی زده نشد.»

این آهِ دلِ یک مادر داغ‌دیده بود.

گاهی حتی به این نکته توجه نمی‌کنیم که حضرت امام، پدرِ فرزند از‌دست‌داده نیز بود؛ این بُعد از زندگی ایشان نیز گاهی مورد غفلت قرار می‌گیرد.

کوتاهی در حق اولیای الهی

ما در حق این بزرگواران کوتاهی‌های فراوانی داریم. خدا رحم کند.

«يَا حَسْرَتَىٰ عَلَىٰ مَا فَرَّطْتُ فِي جَنْبِ اللَّهِ» (زمر، ۵۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): دریغا بر من، بر آنچه در حق خدا کوتاهی کردم.

بگذریم.

ادامهٔ اصل هفتاد و یکم: «قدیم بالذات»

پس موجودی که حدوث بر او صادق نیست، ازلی و ابدی است. این را بنویسید؛ یک اصل است.

اگر بگوییم حدوث بر موجودی صادق نیست، یعنی وجود او هیچ‌گاه مسبوق به عدم نبوده است؛ یعنی همیشه بوده است. در اصطلاح فلسفه به چنین موجودی قدیم بالذات می‌گویند. این اصطلاح را به خاطر بسپارید.

در حکمت متعالیه نیز این عبارت مطرح است:

كُلُّ مَا بِالذَّاتِ مَوْجُودٌ فَبِالْحَقِّ مَوْجُودٌ.

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هر آنچه بالذات موجود است، به حق موجود است.

چه کسی بالذات موجود است؟ چه کسی ذاتاً وجود دارد؟ حضرت حق. دیگر موجودات، وجودشان بالعرض است؛ وجود به آنها افاضه شده و در اطوار گوناگون ظهور می‌کنند.

معنای فلسفی فنا

اکنون «فنا» یعنی چه؟

در اینجا تعریف فلسفیِ فنا مورد نظر است، نه تعابیر عرفی. مثلاً «حل‌شدن» به معنای فنا نیست. قند وقتی در آب حل می‌شود، معدوم نشده است؛ هنوز وجود دارد و می‌توان آن را با فرایندی دوباره استخراج کرد.

پس بنویسید:

فنا یعنی سقوط از مرتبهٔ وجود به عدم.

این معنا دربارهٔ ممکنات مطرح می‌شود و قرآن می‌فرماید:

«كُلُّ مَنْ عَلَيْهَا فَانٍ ۝ وَيَبْقَىٰ وَجْهُ رَبِّكَ ذُو الْجَلَالِ وَالْإِكْرَامِ» (الرحمن، ۲۶ـ۲۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هر که بر زمین است فانی است و وجه پروردگارت، صاحب جلال و اکرام، باقی می‌ماند.

وجه پروردگار سبحانه باقی است و دیگران فناپذیرند.

البته همین «عدم» نیز باید درست معنا شود. ان‌شاءالله جلوتر به آن خواهیم رسید.

آیا موجود می‌تواند معدوم شود؟

اکنون آیا ما موجود هستیم یا نه؟ بله، موجودیم.

درس نخست معرفت نفس این بود که وجود، مشهود ماست. ما وجود داریم؛ هستیم.

حالا پرسش این است: آیا چیزی که هست، می‌تواند واقعاً «عدم» شود؟ آیا هستی می‌تواند نیستی شود؟

از نظر عقل، چیزی که موجود است، موجود است. بنابراین معنای «معدوم‌شدن» را نباید ساده و خام فهمید. نکته‌ای که پیش‌تر عرض کردم همین بود که این «عدم» باید بعداً ترجمه و تفسیر شود.

آنچه در بسیاری از این موارد رخ می‌دهد، شدن از طوری به طور دیگر است.

این طورِ وجودی که اکنون شما دارید، پیش از این به همین صورت موجود نبود. رسول اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله نیز پیش از آمدن به عرصهٔ طبیعت، با این طورِ طبیعی، یعنی با تولد از صلب حضرت عبدالله و رحم حضرت آمنه سلام‌الله‌علیهما، در این نشئه و با این تعین حضور نداشتند.

این شخصیت با این طورِ ظهور طبیعی هنوز تحقق نیافته بود. پیش از آن، حقیقت در مرتبه‌ای دیگر بود و سپس با آمدن به این نشئه، تعین دیگری پیدا کرد؛ یعنی طور وجودی عوض شد.

پس معنای «عدم» را دقیق متوجه شوید. بعدها با این مسئله بسیار کار داریم. اکنون فقط اشاره‌ای کردم تا ذهن آماده باشد؛ هنوز اصل مطلب را نگفته‌ایم.

انتقال از داری به دار دیگر

این همان نکته‌ای است که در نقل از امیرالمؤمنین علیه‌السلام آمده است:

إِنَّا خُلِقْنَا وَإِيَّاكُمْ لِلْبَقَاءِ لَا لِلْفَنَاءِ، وَلَكِنَّكُمْ مِنْ دَارٍ إِلَى دَارٍ تُنْقَلُونَ.

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ما و شما برای بقا آفریده شده‌ایم، نه برای فنا؛ بلکه از سرایی به سرای دیگر منتقل می‌شوید.

پس وقتی از فنا سخن می‌گوییم، باید روشن کنیم فنا را به چه معنا و از چه حیثی به کار می‌بریم. یکی از وجوه فنا این است که یک تعین و طور خاص از میان می‌رود و موجود به طور دیگری وارد می‌شود.

اما نمی‌توان به‌سادگی گفت اصل وجود فانی و معدوم می‌شود. وجود، وجود است؛ همان اصلی که در معرفت نفس گفتیم: «وجود است که مشهود ماست.»

اصالت وجود و مسئلهٔ ماهیت

اینجا یکی از اصول مهم حکمت متعالیه مطرح می‌شود.

در حکمت متعالیه، و به‌ویژه در مباحث حضرت علامه حسن‌زاده، اصالت با وجود است، نه با ماهیت.

«ماهیت» یعنی ما هو؟؛ «آن چیست؟» ماهیت همان حد و تعینی است که شیء می‌گیرد.

در ممکن‌الوجود، بحث وجود و ماهیت مطرح می‌شود؛ ازاین‌رو گفته می‌شود:

کل ممکن زوج ترکیبی است.

یعنی ممکن، از حیث تحلیل عقلی، زوجی از وجود و ماهیت است.

حال اگر اصالت با وجود باشد، پرسش مهم این است: آیا ماهیت مجعول است؟

«مجعول» یعنی جعل‌شده.

ماهیت از یک حیث، صورت علمی در صقع ربوبی است؛ یعنی در مرتبهٔ علم به اعیان، خلایق و کائنات. در ذهن ما نیز ماهیت به صورت علمی حضور پیدا می‌کند.

مثلاً مهندسی می‌خواهد سازه‌ای را در خارج ایجاد کند. پیش از تحقق خارجی، علمی نسبت به آن سازه دارد؛ آن را «صورت علمی» می‌گوییم.

اکنون پرسش این است که اگر جعل به ماهیت تعلق می‌گیرد، آیا این صورت علمی نیز مجعول است؟ در صقع ربوبی چگونه است؟ و وقتی همان شیء در خارج عینیت پیدا می‌کند، بالاخره ماهیت آن مجعول است یا نه؟

«جعل‌شده» یعنی پیش از این نبوده و اکنون جعل...

مسئلهٔ جعل و تفاوت ظرف‌های وجودی

قرآن می‌فرماید:

«هُوَ الَّذِي جَعَلَ الشَّمْسَ ضِيَاءً وَالْقَمَرَ نُورًا» (یونس، ۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): اوست که خورشید را فروغی درخشان و ماه را نوری قرار داد. Quran.com

«جعل» در موارد مختلف، معانی و احکام متفاوتی پیدا می‌کند. این بحث را باید در جای خودش باز کنیم.

وقتی مسئله به صورت‌های علمی در ذهن خود انسان می‌رسد، صورت‌های علمی را باید از حیث دیگری بررسی کرد. فعلاً فقط مثالی می‌زنم تا روشن شود چرا می‌گویم هنوز برای ورود تفصیلی به این بحث زود است؛ اگر اکنون وارد همهٔ جزئیات شویم، مباحث با هم خلط می‌شوند.

اگر خواستید صورت مبسوط این بحث را دنبال کنید، به جلسات چهارم، پنجم و ششمِ شرح مصباح الأنس مرحوم ابن‌فناری، به‌ویژه جلسهٔ ششم از «لوح دوم»، مراجعه کنید.

حضرت استاد در آنجا می‌فرمایند که صورت‌های علمی در ذهن ما، مجعولِ نفس‌اند؛ یعنی نفس آنها را جعل کرده است، پس از این حیث مجعول‌اند.

اما در صقع ربوبی مسئله متفاوت است؛ آنجا سخن از شئون ذات است و این حقایق با ذات عینیت دارند، ازاین‌رو به آن معنا مجعول نیستند.

پس یک حقیقت ممکن است در یک ظرف «مجعول» و در ظرفی دیگر از حیث دیگری «مجعول» نباشد. مقصود این است که ظرف بحث متفاوت است. بنابراین عجله نکنید تا مقدمات بیشتر باز شود و کم‌وکیف مسئله روشن‌تر گردد.

جمع‌بندی اصل هفتاد و یکم

اصل هفتاد و یکم این بود که وجود پروردگار سبحانه ازلی و ابدی است.

خداوند واجب‌الوجود است و ذات او عین وجود است؛ بنابراین وجود او قابل زوال نیست.

اصل هفتاد و دوم: نفس و جسم آلی

اصل هفتاد و دوم:

«جسم آلی، جسم زنده است؛ یعنی صاحب نفس است، و نفس مبدأ حس و حرکت به اراده است.»

«جسم آلی» یعنی جسمی که دارای آلات، اعضا و اجزای هماهنگ است؛ اجزای آن برای یکدیگر کار می‌کنند و در جهت هدفی واحد با هم هماهنگ‌اند.

مثل بدن انسان که اعضا و جوارح مختلف دارد، اما همه در یک نظام هماهنگ فعالیت می‌کنند.

در مقابل، «جسم غیرآلی» ممکن است ترکیب داشته باشد، اما آلات و نظام هدفمند از این نوع ندارد؛ مانند سنگ یا کوه. اجزای آن به این معنا برای هدفی واحد، همچون اعضای یک بدن، با هم کار نمی‌کنند.

پس نخستین نکته این است:

جسم آلی، جسمی است که اجزا و آلات آن در یک نظام هماهنگ و هدفمند با یکدیگر فعالیت می‌کنند.

تعریف نفس در تعبیر عام

در ادامه گفته می‌شود که اگر بخواهیم تعبیر را توسعه بدهیم، به‌گونه‌ای که نفوس ارضیه نیز در تعریف داخل شوند، باید تعریف را عام‌تر در نظر بگیریم؛ یعنی تنها نفوس مراتب بالاتر مورد نظر نباشد، بلکه نفوس نباتی و حیوانی و حتی مراتب نازل‌تر نیز در بحث لحاظ شوند.

در تعریف مشهور فلسفی گفته می‌شود:

النَّفْسُ كَمَالٌ أَوَّلُ لِجِسْمٍ طَبِيعِيٍّ آلِيٍّ ذِي حَيَاةٍ بِالْقُوَّةِ.

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): نفس، کمال نخستینِ جسم طبیعیِ آلی است که بالقوه دارای حیات است.

این عبارت چند جزء دارد و باید هر کدام جداگانه معنا شود:

کمال اول

جسم طبیعی

آلی

ذی‌حیات بالقوه

ویژگی‌های نفس حیوانی

نفس حیوانی دو ویژگی مهم دارد:

۱. ادراک حسی

ادراک حسی، اعم از حواس ظاهری و باطنی است.

حیوان هم حواس ظاهری دارد و هم قوای باطنی؛ مانند خیال و وهم.

۲. حرکت ارادی

حرکت ارادی یعنی حرکتی که از روی قصد، شوق و غرض انجام می‌شود، نه صرفاً حرکتی طبیعی.

مثلاً سقوط یک سنگ حرکت طبیعی است؛ سنگ قصد و شوقی برای افتادن ندارد.

اما حرکت حیوان، وقتی از روی میل، قصد و شوق باشد، حرکت ارادی است.

توسعهٔ تعریف تا نفوس ارضیه

وقتی گفته می‌شود تعریف را اعم می‌کنیم تا نفوس ارضیه را نیز دربرگیرد، یعنی می‌خواهیم تعریف آن‌قدر گسترده شود که نفس نباتی و مراتب نازل‌تر زمینی را نیز شامل کند.

چون همهٔ موجودات، به نحوی از انحا، دارای مرتبه‌ای از شعور و حیات‌اند، تعریف باید ظرفیت دربرگرفتن این مراتب را نیز داشته باشد.

معنای «کمال اول»

«کمال اول» یعنی اصل فعلیت وجود یک شیء در آن مرتبه‌ای که هست.

مثلاً اینکه انسان، بالفعل انسان باشد، کمال اول اوست؛ یعنی آن اصلی که شیء به‌واسطهٔ آن، همان چیزی است که هست.

اما کمال دوم چیست؟

کمال دوم، افعال و آثاری است که از آن فعلیت صادر می‌شود؛ مانند:

راه‌رفتن

دیدن

شنیدن

خوردن

خوابیدن

اینها افعال و آثار آن حقیقت‌اند و در اصطلاح، از کمالات ثانیه به شمار می‌آیند.

پس:

کمال اول، اصل فعلیت وجود شیء است؛ و کمال دوم، افعال و آثار برخاسته از آن فعلیت.

معنای «ذی‌حیات بالقوه»

«ذی‌حیات بالقوه» یعنی جسمی که آمادگی و استعداد حیات را دارد.

مقصود این نیست که حتماً همهٔ کمالات حیاتی در آن بالفعل ظهور کرده باشند، بلکه استعداد رسیدن به آن فعلیت در آن وجود دارد.

مثلاً دانه یا هستهٔ خرما را در نظر بگیرید. هستهٔ خرما اکنون بالفعل نخل خرما نیست، اما بالقوه استعداد نخل‌شدن را دارد. از این جهت، حامل استعدادی برای مرتبهٔ بعدی حیات است.

بازخوانی تعریف نفس

اکنون با این توضیحات دوباره اصل را بخوانیم:

«جسم آلی، جسم زنده است؛ یعنی صاحب نفس است، و نفس مبدأ حس و حرکت به اراده است.»

پس موجودی که اعضا و آلات دارد و این اعضا در یک نظام هدفمند و هماهنگ با هم فعالیت می‌کنند، صاحب نفس است.

در مرتبهٔ حیوانی، نفس مبدأ حس و حرکت ارادی است.

اما وقتی تعریف را توسعه می‌دهیم تا نفوس ارضیه را نیز شامل شود، می‌گوییم:

النَّفْسُ كَمَالٌ أَوَّلُ لِجِسْمٍ طَبِيعِيٍّ آلِيٍّ ذِي حَيَاةٍ بِالْقُوَّةِ.

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): نفس، کمال نخستینِ جسم طبیعیِ آلیِ دارای حیات بالقوه است.

«کمال اول» یعنی اصل فعلیت آن موجود.

«جسم طبیعی» یعنی موجود در مرتبهٔ طبیعت؛ نه در مرتبهٔ مثال، نه عقل و نه لاهوت.

«آلی» یعنی اعضا و آلاتش در جهت یک مقصد و نظام واحد فعالیت می‌کنند.

«ذی‌حیات بالقوه» نیز یعنی حامل استعداد و قابلیت شدت‌یافتن حیات است.

شدت ظهور اسم «الحیّ»

می‌توان این مسئله را از حیث اسماء الهی نیز دید.

هر موجودی ظهوری از اسم الحیّ حضرت حق دارد. هرچه شدت ظهور اسم «الحیّ» در موجود بیشتر شود، مرتبهٔ وجودی او بالاتر می‌رود.

الْحَيُّ

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): زندهٔ مطلق.

اگر ظهور حیات بسیار ضعیف باشد، مرتبهٔ جمادی شکل می‌گیرد. وقتی شدت حیات بیشتر شود، مرتبهٔ نباتی ظهور پیدا می‌کند.

این همان اشتداد وجودی است که در بحث حرکت جوهری مطرح می‌شود؛ یعنی وجود، شدت پیدا می‌کند و مرتبهٔ قوی‌تری از کمال را ظهور می‌دهد.

پس حرکت و اشتداد وجودی چیز جداافتاده‌ای از بحث اسماء الهی نیست؛ از این منظر، مسئله همان شدت‌یافتن ظهور اسماء، به‌ویژه اسم الحیّ است.

هرچه این ظهور شدت بیشتری پیدا کند، حیات نیز شدیدتر می‌شود و موجود از مرتبه‌ای به مرتبهٔ بالاتر می‌رود؛ از جماد به نبات، و با شدت بیشتر...

اشتداد حیات از جماد تا انسان کامل

وقتی شدت ظهور اسم الحیّ بیشتر می‌شود، موجود از مرتبهٔ نباتی به مرتبهٔ حیوانی می‌رسد. با شدت‌گرفتن قوا، حیوان به مرتبهٔ انسانی می‌رسد. خود انسان نیز اگر به نهایت این شدت برسد، یعنی اسم الحیّ حضرت حق به اتمّ وجهی که در حد امکانِ یک مخلوق قابل تحقق است در او ظهور کند، به مرتبهٔ انسان کامل می‌رسد.

از این بحث چه چیزهایی بیرون می‌آید؟ حرکت، مقصد نهایی، توحید، سیر حُبّی و سیر و سلوک.

جماد رو به نبات دارد، نبات رو به حیوان دارد، حیوان به سوی انسان حرکت می‌کند و انسان نیز می‌خواهد انسان‌تر شود؛ دقیق‌تر بگوییم، به سوی انسان کامل حرکت کند. همهٔ اینها سیر و حرکت است.

از این جهت می‌گوییم سیر نفس از جانب ما استکمالی است.

سیر استکمالی و سیر تکمیلی

نفس برای رسیدن به کمال نیازمند مبدأیی است که آن را به کمال برساند. از عالم بالا، از مفارقات، مرسلات، ملائکه و عقول نوری، افاضه‌ها و عنایاتی می‌رسد. این افاضه، لطف و حرکتی که به ما بخشیده می‌شود، از جانب آنها تکمیلی است؛ زیرا خودشان در آن مرتبه کامل‌اند.

«استکمال» بر وزن استفعال، یعنی طلب کمال. ما طلب کمال می‌کنیم؛ زیرا می‌خواهیم از مرتبه‌ای ضعیف‌تر به مرتبه‌ای شدیدتر برسیم و ظهور اسماء را در خود شدت ببخشیم.

پس سیر ما استکمالی است.

این نکته بسیار مهم است: سیر وجودی ما در نشئهٔ طبیعت، استکمالی است؛ اما آنچه از بالا می‌رسد، ایجادی و تکمیلی است. از جانب ما، اشتداد وجودی است و از عالم بالا، تکمیل و افاضه.

تعلق نفس ناطقه به بدن

اکنون می‌توانیم یکی از نتایج این بحث را بهتر بفهمیم.

نفس ناطقهٔ انسان سیر استکمالی دارد. تعلق آن به بدن نیز تعلقی استکمالی است؛ یعنی نفس می‌خواهد خود را به کمال برساند و ضعف وجودی خود را به شدت تبدیل کند و برای این سیر از بدن استفاده می‌کند.

پس بدن در این نشئه وسیلهٔ سیر نفس است و نفس در مسیر تکامل طبیعی خود به بدن نیاز دارد.

از این جهت می‌گوییم:

تعلق نفس به بدن، تعلق تدبیریِ استکمالی است.

تفاوت تعلق ملائکه با تعلق نفس به بدن

اما تعلق ملائکه به ما چگونه است؟

آن نیز نوعی تعلق تدبیری است؛ زیرا قرآن از «مدبرات امر» سخن می‌گوید:

«فَالْمُدَبِّرَاتِ أَمْرًا» (نازعات، ۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سوگند به آنان که امر را تدبیر می‌کنند.

و در جای دیگر می‌فرماید:

«فَالتَّالِيَاتِ ذِكْرًا» (صافات، ۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سوگند به آنان که ذکر را تلاوت می‌کنند.

اما ملائکه خودشان برای تکاملشان به ما نیاز ندارند. آنها می‌خواهند ما رشد کنیم و تکمیل شویم. از این حیث، سیر از جانب آنان تکمیلی و حُبّی است، نه استکمالی.

پس اکنون یکی از وجوه تمایز نفس ما با ملائکه روشن می‌شود: ما طالب کمالیم؛ آنها در این نسبت، واسطهٔ تکمیل‌اند.

اصول باقی‌مانده

چند اصل دیگر باقی مانده است. اصل هفتادوسوم که در جلسهٔ پیش دربارهٔ عقل بود و آن را نهایت مطالب دانستیم.

سه اصل مهم دیگر نیز باقی است:

اصل هفتادوچهارم: طفره مطلقاً محال است.

اصل هفتادوپنجم: تشکیک در ماهیت راه ندارد.

اصل هفتادوششم: نفس ناطقه دارای مقامی فوق تجرد است.

ان‌شاءالله بتوانیم این سه اصل را در یک جلسه جمع کنیم.

نفس الهی و تفاوت آن با نفس انسانی

اکنون به آخرین نکتهٔ این سیر بحث می‌رسیم: مسئلهٔ نفس الهی.

اللَّهُمَّ عَرِّفْنِي نَفْسَكَ.

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، خودت را به من بشناسان.

اکنون یک وجه تمایز روشن شده است. اگر دربارهٔ «نفس الهی» سخن گفته می‌شود، نباید گمان شود ـ العیاذ بالله ـ که خداوند نیز مانند ما نقصی دارد و می‌خواهد با حرکت به کمال برسد.

نفس ما سیر استکمالی دارد. تعلق نفس ما به بدن از روی نیاز است؛ تعلقی تدبیری و استکمالی. نفس، بدن را وسیله‌ای قرار می‌دهد تا خود به کمال برسد.

البته متأسفانه در بسیاری از انسان‌ها مسئله برعکس می‌شود؛ همهٔ همّ‌وغم انسان صرف بدن می‌شود و می‌خواهد بدن را به لذت و بهره‌مندی برساند، تا جایی که نفس در این میان فراموش می‌شود و به جای حرکت به سوی نفس مطمئنه، در مرتبهٔ نفس اماره گرفتار می‌ماند.

اما دربارهٔ حضرت حق، مسئله کاملاً متفاوت است.

تعلق تکمیلی، نه احتیاجی

در تعبیر «نفس الهی»، سخن از تعلق حضرت حق به مادون و کثرات است؛ تعلقی که آنها را بالا می‌برد، کامل می‌کند، رشد می‌دهد و به تعالی می‌رساند.

آیا حضرت حق به رشد مادون نیاز دارد؟ خیر.

این تعلق، احتیاجی و استکمالی نیست؛ حُبّی و تکمیلی است.

در تعبیر مشهور عرفانی آمده است:

أَحْبَبْتُ أَنْ أُعْرَفَ.

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): دوست داشتم شناخته شوم.

با این نگاه، فلسفهٔ بعثت انبیا، ارسال رسل و انزال کتب نیز روشن‌تر می‌شود.

انبیا نیازی به ما ندارند. امام عصر عجل‌الله‌تعالی‌فرجه‌الشریف نیز سر سوزنی به ما نیاز ندارد. نباید تصور کنیم با یاری خود بر امام زمان علیه‌السلام منتی می‌گذاریم. او انسان کامل است.

پس چرا به این عالم آمده است؟

به امر ایجادی و در سیر حُبّی؛ آن نفسِ تکمیلی آمده است تا ما را در سیر استکمالی‌مان به کمال برساند.

در مقام ذات غیبی، همهٔ کمالات مندمج‌اند. بنابراین تعلق حضرت حق به مادون، تعلقی استکمالی نیست؛ او چیزی از مخلوقات به دست نمی‌آورد که پیش از آن فاقدش بوده باشد. تعلق، تکمیلی و حُبّی است.

اما نفس ما چنین نیست. تعلق نفس ما به بدن، تدبیری، احتیاجی و استکمالی است.

فاصلهٔ ما با موجودات قدسی

این نتیجهٔ بسیار مهمی برای فهم تفاوت ما با موجودات قدسی است؛ تفاوت ما با ملائکةالله، عقول نوری، ارواح، مرسلات و مفارقات.

آنها از ماده فارغ‌اند، اما ما در این نشئه مقارن با ماده‌ایم و متأسفانه به ماده تعلق خاطر پیدا کرده‌ایم.

انبیا و کتاب‌های آسمانی آمده‌اند تا چه کنند؟

آمده‌اند این تعلق ما به ماده را بردارند؛ تعلقات ما را از نشئهٔ مادون و دنیا جدا کنند. زیرا اصل تعلق ما به عالم قدس، بلکه اقدس، است. آمده‌اند تعلق ما را به اصل وجودمان بازگردانند.

«إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ» (بقره، ۱۵۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ما از آنِ خداییم و به سوی او بازمی‌گردیم.

قوس نزول و قوس صعود

خداوند می‌فرماید:

«يُدَبِّرُ الْأَمْرَ مِنَ السَّمَاءِ إِلَى الْأَرْضِ» (سجده، ۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): امر را از آسمان تا زمین تدبیر می‌کند.

و نیز می‌فرماید:

«وَمَا أَمْرُنَا إِلَّا وَاحِدَةٌ» (قمر، ۵۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و فرمان ما جز یک فرمان نیست.

امر الهی یکی بیش نیست. «صاحب‌الأمر»، امام عصر عجل‌الله‌تعالی‌فرجه‌الشریف، این امر را در نشئهٔ طبیعی در قوس نزول پیاده می‌کند.

در قوس نزول همه‌چیز درست و کامل پیش می‌رود؛ زیرا ما در آن دخالتی نداریم.

مشکل از قوس صعود آغاز می‌شود؛ آنجا که اختیار و دخالت ما وارد میدان می‌شود. عقل با وهم مشوب می‌شود، نور با ظلمت، خیر با شر و مراتب مختلف با یکدیگر درمی‌آمیزند.

اینجاست که کار دشوار می‌شود و نیاز به ارسال رسل و انزال کتب پیدا می‌کنیم تا ما را از تعلقات به مادون خارج کنند و دوباره در مسیر صعود قرار دهند.

پایان جلسه

اللَّهُمَّ بَارِكْ لِمَوْلَانَا صَاحِبِ الزَّمَانِ. اللَّهُمَّ بَارِكْ لِمَوْلَانَا صَاحِبِ الزَّمَانِ. اللَّهُمَّ بَارِكْ لِمَوْلَانَا صَاحِبِ الزَّمَانِ.

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، برای مولای ما صاحب‌الزمان برکت قرار ده.

وَالْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ.

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و همهٔ ستایش‌ها از آنِ خداوند، پروردگار جهانیان است.

صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِهِ وَأَصْحَابِهِ أَجْمَعِينَ.

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): درودهای خدا بر محمد و خاندان و اصحاب او باد.

ظاهر این جلسه قدری خشک بود و جنبهٔ عقلی و فلسفی آن از جنبهٔ ذوقی بیشتر بود؛ اما مباحثی بسیار کلیدی، مبنایی و برهانی در آن مطرح شد که برای فهم اصول بعدی بسیار به کار می‌آید.

اگر کسی با دقت این بحث را دنبال کرده باشد، می‌تواند دقایق و لطایف بسیار سودمندی از مطالب امروز استخراج کند و آنها را به‌عنوان ره‌توشه و سوغات این جلسه برای خود نگاه دارد.

پاورقی تدوین: متن حاضر از پیاده‌سازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعه به نثر کتابی و Markdown ویرایش شده است. ترجمه‌های فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شده‌اند و از سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسش‌وپاسخ‌های سالن و صداهای جانبی حذف شده‌اند. ساختار خروجی بر اساس جریان محتوایی جلسه تنظیم شده و Segments در آن درج نشده است.