میکروفن را آقای هاشمی اگر زحمت بکشند فعال کنند، خیر ببینید. امروز جلسه کمی شلوغتر از همیشه بود. این هم از برکات شهادت مجاهد ماست. الان باید شهید شویم تا دوستان بیایند. آقای هاشمی، لطف کنید میکروفن را داخل بدهید، بچهها. دو سه نفر از آقایان هستند. خواهش میکنم. آقای هاشمی، اگر مقدور بود، اگر بود، اگر نبود که باشد. خیلی دهانم خشک است. اگر کمی آب برای ما بیاورید ممنون میشوم.
استاد سلام. سلام علیکم. خسته نباشید استاد. خدا را هزار بار شکر که شما بین ما هستید. وجودتان پربرکت باشد. سلامت باشید. خواهش میکنم. ممنونم.
استاد، پیِ سؤال دوستمون میخواهم سؤالی بپرسم که خودم ببینم درست متوجه شدم یا نه. این اصل هفتاد و سه را ظاهراً نباید با زمان و مکان به آن فکر بکنیم. الان در قوس نزول وجودی، وجود و لاهوت و احدیت و واحدیت و حالا وجود، نه وجوب. وجوب. وجوب. خدا بود و به خودش علم داشت، ولی در قوس صعود تشخص پیدا شد، تعین پیدا شد. حضرت رسول رسید به مقام لاهوتِ «أَوْ أَدْنَىٰ» و به خودش علم پیدا کرد. خدا هم به خودش علم داشت. یعنی در قوس نزول، این بزرگواران نبودند، علمی نداشتند. در قوس صعود است که اینها رسیدند و علم پیدا کردند، کما اینکه خدا به خودش علم دارد.
آره، شما حرفتان همه درست بود. چه بگویم؟ هرچه فرمودید کاملاً درست است. یعنی این بزرگواران میگویند همان سؤالی که میگویند ما بودیم قبل از اینکه خلقت بشود، این علم را در این طرف پیدا کردند، نه در قوس نزول. آن طرف، در علم خدا، همه اینها بود. دریابم. احسنت به شما. خودتان فرمودید، کاملاً جمله درست بود.
استاد، این میکروفن را برایم... استاد، بحث حدیث قدسی بود: «لَوْلَاكَ لَمَا خَلَقْتُ الْأَفْلَاكَ». بله. چون آنجا حضرت زهرا میگوید: «لَوْلَا فَاطِمَةُ لَمَا خَلَقْتُكُمَا». این مقام نوری اول حضرت زهرا را نشان میدهد یا نه؟ فرق میکند؟
بله. ما در بحث همین الان عرض کردیم که شدت نوری عوالم بالا نمیتواند بیاید، منعکس شود و پایین بیاید. یک واسطه یا یک برزخ میخواهد که آن را منتقل کند. یعنی عالم لاهوت نمیتواند یکباره بیاید تعین پیدا کند و پایین بیاید. آنقدر شدت نوری زیاد است؛ مثل خورشید که اگر نزدیک زمین شود، کل کره زمین ذوب میشود. یک واسطهای مثل جوّ زمین هست که آن را معتدل میکند.
حالا آن را بگیرید در وسائط طولی عوالم امکانی. بگیرید عالم جبروت را که میآید آن نور را تعین میدهد به عقل. بعد همان نور باز... خود عقل، اصلاً وجودش نوری است. حالا فرصت نشد؛ من اسفار ملاصدرا و فرمایشات خود حضرت استاد را آماده کرده بودم که توضیح میدهند اینها را. اصلاً خود عقل، عقل کل یا عقل اول، اولین تعین نوری است؛ یعنی نور، خود نور. «اللَّهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ». اولین تعین است که خود نور را میگیرد و میشود عقل.
حالا آن شدت نور است. آن میخواهد دوباره تنزل پیدا کند به عالم بعدی؛ نمیشود. اصلاً ظرفیتش را عوالم پایینتر، پاییندست، ندارند. یک عالمی به نام ملکوت وجود دارد که بتواند آن را معتدل کند. حالا اصطلاحاً برای سهولت فهم بگوییم، آن را پرورش بدهد، بیاورد و تبدیلش کند، بدهد به عالم ملک. یعنی همان نور را، شدت آن را، کثرت بدهد.
دقت بکنید؛ شدت نور را. هرچه بالاتر میروید، نور شدیدتر است، چون وحدت است. پایین میآیید، نور ضعیفتر است، چون کثرت است. بالا قدرت است، پایین ضعف است.
چرا ضعف حاصل شده؟ منشور. شما وجود حضرت زهرا یا ملکوت را بگیرید؛ منشور نور. آن شدت نور به وجود ایشان یا به عالم ملکوت خورده است؛ منشور است دیگر، نور را پخش کرده به اشخاص و افراد. شده عالم کثرات، عینیت پیدا کردن و عالم ملک.
حالا اگر حضرت زهرا، یا عالم ملکوت را از آنجا بردارید، چه میشود؟ نمیشود. اصلاً چیزی پیاده نمیشود. عالم دیگر، عالم ملکی وجود ندارد. زندگی معنا ندارد. یعنی چگونه آن واجب پیاده شود و بیاید؟ چون واسطه را برداشتهاید.
این برزخها که همیشه میگوییم خیلی مهماند. حاملاند، شاملاند. حائلاند. حائل شامل؛ از دو طرف. حائلاند، پردهاند، حجاباند؛ اما شاملاند. هم جنس بالا را دارند، هم پایین را. برای همین فرمود: «لَوْلَاكَ لَمَا خَلَقْتُ الْأَفْلَاكَ». اگر تو نبودی، افلاک را خلق نمیکردم.
یعنی لاهوت نباشد. شما فکر کنید ذیل واجبالوجود، عالم وجود، ذات غیبی لاهوت نباشد؛ یعنی اسماء و صفات از ذات الهی منتشر نشوند. آن را بردارید. وجود مقدس پیغمبر است دیگر. چه میماند؟ هیچ. «لَمَا خَلَقْتُ الْأَفْلَاكَ».
حالا فرمود: «لَوْلَا عَلِيٌّ لَمَا خَلَقْتُكَ». اگر علی نبود یعنی چه؟ یعنی جبروت را بردار. جبروت برداشته شود، لاهوت چگونه پایین بیاید و بشود ملکوت و ملک؟ باز خلقت نیمهکاره میماند.
ممنون عزیزم، لطفاً.
یا بعد فرمود: «لَوْلَا فَاطِمَةُ لَمَا خَلَقْتُكُمَا». یک عده آدمهایی که زباننفهماند، جسارتاً، از اهل فن علم را اخذ نکردهاند، از سرچشمه نگرفتهاند؛ حتی در لباس پیغمبر هم هستند، متأسفانه. برمیگردند میگویند یا حدیث را رد میکنند و میگویند این حدیث جعلی است، یا میگویند حضرت زهرا مقامش بالاتر از مولا و پیغمبر است.
نخیر، این را در یک سلسله طولی ببینید که اگر ملکوت را که وجود مقدس حضرت زهراست بردارید، دیگر خلقت ادامه پیدا نمیکند که بشود عالم کثرات؛ ظهور پیدا کند عینیت و اشخاص و افراد، و اسماء بشوند اشیاء. و دیگر خلقت نیمهکاره میماند؛ اصلاً عبث و بیهوده میشود از این حیث.
ممنون. خواهرها اگر سؤالی دارند، بدهید آن طرف، لطفاً.
چی بگویم؟ صادر نخستین؟ سؤالتان را قشنگ بیان کنید، لطفاً. میشود میکروفن را بگیرید؟ من صدایتان را قشنگ بشنوم. ببخشید.
سلام علیکم. سلام علیکم رحمةالله.
حقیقت، شما فرمودید که همهچیز از عقل اول نشأت گرفته و اینها. من درباره این مقام صادر نخستین کمی قاطی کردم. این مقام، مثلاً این جایگاه صادر نخستین کجاست؟ چه میشود اینها؟ صادر نخستین.
حالا یکی از آقایان هم سؤالش همین بود اصلاً. یکی از خواهران پیش از سؤال شما، حالا شاید خودتان بودید. بالاخره تکلیف صادر اول چه میشود اینجا؟
اگر خوب توجه به بحث کرده باشید، صادر اول که نفس الرحمن، نفس رحمانیه است. مقید به قید اطلاق کلیه، اما مقید به قید اطلاق؛ که حضرت حق متعال دیگر آن قید را هم ندارد. مطلقه بدون قید. که عینیت و ماهیت؛ ماهیتش میشد عینیتش اصلاً.
بودش عین ماهیتش، حضرت حق که همهجا را پر کرده است. «الصَّمَدُ الَّذِي لَا جَوْفَ لَهُ».
حالا دقت بفرمایید، وقتی خود ذات غیبی میخواهد، آن «هُوَ» را میگوییم؛ ذات غیبی را میگویی «هُوَ». دیگر الله نگویید؛ اشتباه نکنید. الله مرتبه ظهور اسماء است. الله اسم است دیگر. درست است، اسم جامع است، همه اسما به او برمیگردند، اما اسم است. درست شد؟ مطلق است، اما قید دارد. قید دارد یعنی مقید به قید اطلاق است. الله، خود ذات غیبی، مقید به قید اطلاق نیست.
صادر اول چه میکند؟ اینجا حکمش چیست؟ برای سهولت فهم، مثالی که بزرگان اهل معرفت میزنند، مثال نفس خود ما را میزنند. اصلاً از این حیث، در اسفار هم حضرت استاد در شرح اسفار ملاصدرا همین را میفرماید. از این حیث اصلاً به آن میگویند نفس رحمانی.
نفس یک اطلاق دارد، کلی است، مقید نیست، جزئی نشده، تبدیل به کلمات و اینها نشده؛ یعنی به حروف. شما میگویید این کلی است، مقید نیست به هیچ قیدی؛ فقط به قید اطلاق مقید است. جزئی نشده. به آن میگویند نفس.
این نفس وقتی میآید که کلی است و به آن خلق هم نمیگویند، چون حد ندارد. خلق نمیگویند؛ به آن میگویند صادر. صادر از من شد. این صدورِ من است، خلق من نیست، چون حد ندارد. اگر خدا اجازه بدهد، الیالابد نفس من میرود. میرود، اوکی، برود. یک چیز کلی است، از ذات من منتشر شده است.
خب منبع اصلیاش، سرچشمه اصلیاش چیست؟ آن حقیقت وجودی من است. آن، او، او؛ آن که ما اسمی برایش... چون اسم بگذاریم، مقیدش کردهایم. آن وقتی خودش را یکباره به صورت کلی، بدون حد، بدون ماهیت، نشان میدهد، میشود نفس.
این نفس وقتی میآید، به کمک فم و زبان به مخارج حروف برخورد میکند، میشود الف، میشود ب، میشود پ، ت، ث، چ و همینطور. بعد با هم «خَلَقَ الْأَزْوَاجَ كُلَّهَا»؛ کلاً زوجزوج؛ کل ممکن، زوج ترکیبی. وجود به علاوه ماهیت.
وجود را از نفس میگیرد، ماهیت هم از آن به حقیقت آن مخارج حروف. برخورد به مخارج حروف، به کمک فم و زبان و سقف دهان و اینها، تبدیل میشود. آن نفس کلی مقید میشود به چه؟ حد، به ماهیت. میشود الف. حالا اینها با هم ازدواج میکنند، میشوند کلمه. اینها با هم ازدواج میکنند، میشوند جملات. اینها با هم ازدواج میکنند، میشوند مفاهیم، موضوعات.
حالا از آنجایی که تا وقتی مقید نشده به حد، کلی است، به آن میگوییم نفس. وقتی مقید شد، دیگر تعین پیدا کرد، میشود خلق. این فرق خلق و صادر را الآن متوجه شدید.
حالا این را پیاده کن در عالم خارج. ذات غیبی وقتی خواسته دست به خلقت بزند، یعنی حد و اندازه بدهد به اشیا، اول از خودش صادر کرده است. چه چیزی را صادر کرده؟ کمالاتش را.
آن کمالاتی که از حضرت حق صادر شده چیست؟ الان بگویید. اسمش چیست؟ کمالات حق. آفرین. اسماء حسنی و صفات اولیا.
اسماء و صفات هنوز تعین نگرفتهاند؛ مثل نفس کلیاند، نفس، نفس ما. به آن میگویند نفس الرحمن، «رَقٍّ مَنْشُورٍ»، نور مرشوش.
جان؟ بله، قبل از لاهوت. آن؟ نه، آن ذات غیبی قبل از لاهوت است. آها، الآن تطبیقش را خودتان بدهید. الآن من دارم میگویم؛ بعد باید من از شما بپرسم، الآن تطبیق بدهید.
وقتی که نفس، نفس الرحمن، ظهور کرد، وقتی که برخورد کرد؛ چون کلمات وجودی نظام هستی میخواهند تعین پیدا کنند. کلمات، کلماتی که الآن ما صحبت میکنیم، به این میگویند کلمات. اصلاً کلمات را از نظر علامه رفیعی قزوینی قبلاً گفتیم چیست؟ ظهور باطن است.
باطن حق با نفس الرحمن آشکار میشود. وقتی ماهیت میخورد، حد با وجود این دو تا با هم جمع میشوند؛ کل و ممکنه زوج ترکیب با هم جمع میشوند. سعه و اندازه و قدر هر کسی مشخص میشود.
از آنجا به بعد دیگر تعینات است. ما الآن گفتیم اولین تعین چیست؟ عقل. عالم عقول، عالم جبروت. مافوقش میشود چه؟ عالم اسماء و صفات.
الآن اینجا گفتیم کمالات الهی که ظهور میخواهد بکند، میخواهد آن کمالات الهی که میخواهد ظهور کند و عینیت پیدا کند، به آن میگویند اسماء و صفات. آن، تو چه اثری دارد؟ مثل خورشید؛ شدت نوری خورشید را ببین. آمده و همینطور پرتو پرتو شده کثرات.
حالا بعضیها آمدند گفتند که چون شما داری میگویی عالم الوهیت، بالاخره میگویی عالم اسماء و صفات، اسم، اسماء، صفات است. باز اسم مقید است، حد دارد. الله حد دارد. الرحمن، الرحیم، اسم است. درست است؟ رحمانیت خدا صفتش است، کرمش صفتش است. باز چگونه است که شما داری میگویی صادر، اینکه باز قید خورده است؟ این را چگونه حل کنیم؟
میگوییم آنجا اشتباه نکنید. در لاهوت، صفات و اسماء بدون تعیناند. ظهور اسماء و کمالات را اینطوری نگیرید. لاهوت را بگیرید؛ کانال اخذ فیض از ذات غیبی به مرتبه مادون که جبروت است.
حالا خودت این را پیاده کن. شما یک ذاتی داری که از آن بیخبری، که حدیث «مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ» از آن صد وجه علامه، یکیاش این است دیگر. اگر از آن بیخبری، پس نمیشود نفست را بشناسی. نفست را نمیتوانی بشناسی، پس پروردگارت را هم نمیتوانی بشناسی.
منتها حقیقتش را نمیتوانی بشناسی، نه اطوارش را، نه اسماء و صفاتش را.
حالا آن حقیقت در من که از آن بیخبرم، میخواهد تجلی کند، میخواهد خودش را نشان بدهد. آن حقیقتی که من از آن بیخبرم، روح من است. آن روح میخواهد تجلی کند، بیاید به مراتب مادون. میخواهد ظهور کند. اصلاً اسم ظهور میآید روی آن؛ یعنی کثرات.
اما ابتدای کثرات، ابتدای ظهور است؛ هنوز تعین پیدا نکرده به صورت عقل. کلی است. یک حقیقت کلی است. به آن میگویند چه؟ صادر؛ مقام صادر اول در درون خودم. یا لاهوت یا قلب که مقام دیدن حقایق است.
کمالات وجودی من در روحم مندمج است به صورت کلی. اما میآید در قلب دیده میشود، مثل نفس. این نشان میدهد که من هستم. من حیات دارم. این نفس کلی است.
حالا قید نبرد که. این وقتی خورد، بعد اولین تعینی که کلمهای که از این حالت کلی ایجاد شد، در وجود من میشود عقلم، عقل من است. بعد همینطور مراتب میآید تا پایین؛ همه دیگر زائده عقلاند.
آن مراتب صادر اول و اینها قابل درک برای عموم مردم نیست. یکی از دلایلی که خیلی از آن حرف زده نشده، این است که پیغمبر، اهل بیت، اولیای خدا هم خیلی نمیگفتند، چون قابل درک برای همه نیست. اینها حرفهای سری است، رمز و راز است و...
ولی عقل را دیگر همه میتوانند بفهمند. من الآن به شما میگویم: مفهوم درخت، مفهوم درخت، نه مصداق؛ مصداق که این درخت نیست، بلکه مفهوم درخت. کدام رتبه از رتبههای وجودی شما مفهوم درخت را متوجه میشود؟ عقل است دیگر. عقل متوجه میشود. این را دیگر همه میفهمند.
بعد عقل آن مفهوم را به وهم میدهد. وهم جزئیاش میکند. میرود سراغ مصداق و میگردد که در عالم خارج چیست؛ این درخت چیست؟ دنبال مصداق میگردد. حالا میخواهد آن را ببیند. برای دیدنش قوه خیال به کمکش میآید، صورت و شکل به آن میدهد که بتوانی ببینی. بعد قوه خیال، دوباره حس بینایی به کمکش میآید. حس باصره میآید کمکش که آن صورت و شکل را ببینی. و الا چگونه ببینی؟
ببینید مراتب چه خبر است؛ چه در خارج، چه در وجود ما.
سر من کجاست؟ سر من، سر من... اجازه بدهید که این را جلسهای باید از روی کتاب برایتان بخوانم. درباره آن خیلی حرف داریم. حضرت استاد این مطالب را در همین کتاب شریف شرح اشارات و تنبیهات پیاده کردهاند. آماده هم کرده بودم، نرسیدیم.
فعلاً خیلی اجمالی خدمتتان عرض کنم. سر، آن مرتبهای است که ما را، به قول حضرت استاد، حالا من عین فرمایش ایشان را بدون اینکه از روی کتاب بخوانم به شما بگویم؛ آن کانال و جدول وجودی ماست که از آن جدول و از آن کانال به دریای لایتناهی وجود وصل میشود. مثل قطرهای که برود و به دریا وصل شود.
آن مرتبه و رتبهای که قطره رسید به دریا، آن رتبه، آنجا، آن منزلت، آن مقام را به آن میگویند سر. یعنی آیا الآن قطره رفت در دل دریا، رسید به دریا؟ مرتبه اتصالش به دریاست. آنجا الآن قطره است یا دریاست؟ دریاست. دیگر دریاست.
و چون ما آن دریا را نمیتوانیم... آن کل، ما جزئی هستیم، نمیتوانیم به آن احاطه پیدا کنیم، نمیتوانیم به آن علم پیدا کنیم: «وَلَا يُحِيطُونَ بِهِ عِلْمًا». به آن میگویند سر، سر.
بیرون ما کجاست؟ بیرون ما؟ قبل از لا. بیرون ما میشود مرتبه ملک. ما میرویم تا مرتبه وجوب، وجوب. باز مرتبه روح، وجوب.
روح ما از آن جنس و همان سنخ است. مرتبه وجود است، واجبالوجود است. وجود، آن دریا، آن دریا. از کجا میرویم؟ از کجا به آنجا وصل میشویم؟ از طریق سرمان.
مثال دیگری که میزنند، مثل مثال موج و دریاست. موج آیا چیزی جز دریاست؟ شکنِ خود آب است. از آب بلند میشود: «إِنَّا لِلَّهِ»، دوباره برمیگردد به خود آب: «وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ».
حالا بفرمایید ببینم خود وجود آب، چه در موج و چه در دریا، با هم متفاوتاند؟ احسنت. وجود آب، یعنی از حیث مائیت، آبیت چه بگوییم؟ چه قطره باشی، چه دریا باشی، آبی. درست است؟
اگر قطرهای حد خوردی، ماهیت خوردی؛ ماهیت یعنی اندازه. اگر دریایی، باز هم آبی، اما به تو وجودی...
ببینید، آن دریا میشود همه. همه اطوار وجودی عالم، از ذات غیبی بگوییم تا عالم ملک، همه اطوار وجودی حقاند.
برای همین ما عرض کردیم که در خصوص حضرت حق، یک بار اینجا یک تذکر دادیم؛ خیلی هم مهم است، یا زهرا. شبی که شما تشریف آوردید آنجا، آن شب گفتیم که حواستان جمع باشد که اگر میگوییم ملائکه مجردند، مجرد از مادهاند؛ مفارقات، مرسلات، ارواح، اینها مجردند. حتی رتبه ملکوت یا عالم مثال، مجرد مثالی است، تجرد تام نیست. عالم عقول، عقل ما تجرد تام دارد. باز بالاتر از آن، فوق طور عقل ما، آن دیگر تجرد اتم دارد.
اینها را که متوجه میشوید. آیا میتوانیم بگوییم حضرت حق هم مجرد از ماده است؟ نه، از ماده.
چه کسانی میگویند میتوانیم بگوییم خدا مجرد از ماده است؟ دستشان بالا.
الحمدلله، خدا را شکر، نمرهتان بیست است. امتحان قبولید همه.
بله، خواهرها چه میگویند؟
اگر قرار باشد پروردگار سبحان از ماده جدا باشد، خالی باشد، «خَالِي عَنِ الْمَوَادِّ» و «عَارِي عَنِ الِاسْتِعْدَادِ» که داریم در خصوص مجردات...
اگر قرار باشد پروردگار سبحان در حقیقت مجرد از ماده باشد، تکلیف ماده چه میشود اینجا؟
یک: خدا دیگر صمد نیست. یعنی یک جا پیدا کردی که خدا آنجا نیست.
دو: تکلیف این کثرات چه میشود؟ اینها گسیخته از حضرت حقاند؟ اینها چه هستند پس، اگر گسیختهاند؟
نه استاد.
جان؟
خدا ماهیت ندارد.
ما نمیتوانیم به حد... نه، نه. نفس آره. نفس که ما در تباهمان، مثل مثلاً همین شما باشید؛ نه، ولی به هر صورت ما هم این را حد میکنیم، اندازه دارد. خدا به هر حال یک ماهیت هم اندازه ندارد.
خدا ماهیت ندارد؟
ماهیت ندارد؟
چگونه بگویم؟ ماها یک حدی داریم، یک اندازهای داریم. خدا آن حد و اندازه هم نیست. مجرد است، نه اینکه نفس داشته باشد.
نه، نه، نه، نه، داری اشتباه بیان میکنی. درست متوجه شدی آقا داود، ولی بد داری بیان میکنی.
ما الآن عرض کردیم در دل بحث که ملاصدرا میگوید، چندین بار هم حضرت استاد این را فرمودند که: «إنّيَّتُهُ عَيْنُ مَاهِيَّتِهِ».
اصلاً نفس انیت حضرت حق، بحث وجود، بودن، وجود است که مشهود ماست؛ در درس اول درس معرفت. آن اصلاً انیت خدا عین ماهیتش است. ماهیتش عین انیتش است.
منتهای این ماهیت چیست؟ این دیگر حدبردار نیست؛ لایتناهی است. اقیانوس بیانتهای خلق، هستی.
خب، اما وقتی میگوییم مجرد از ماده، آقا این کتاب ماده است یا نه؟ اگر قرار باشد خدا از این جدا باشد، پس این «هُوَ مَعَكُمْ أَيْنَ مَا كُنتُمْ» چیست؟ پس این چه میشود؟
الآن اگر خدا صمد باشد، «الصَّمَدُ الَّذِي لَا جَوْفَ لَهُ». صمد کسی است که همهجا را پر کرده، هیچجا از او خالی نیست. پس این کتاب از او خالی است؟ نه.
«خَارِجٌ عَنِ الْأَشْيَاءِ لَا بِالْمُبَايَنَةِ».
دقت کنید؛ نه دو چیز. بگوییم خدا یک چیز، این کتاب یک چیز. یعنی خارج از کتاب هم هست، اما نه اینکه خدا خارج از کتاب یک چیز باشد و کتاب یک چیز.
«دَاخِلٌ فِي الْأَشْيَاءِ لَا بِالْمُمَازَجَةِ».
داخل اشیا هم هست. این فرمایش امیرالمؤمنین است. داخل اشیا هم هست، اما نه به صورت مخلوطشده و ممزوجشده.
حالا چه میفهمی از این؟ یعنی آقا، این اصلاً عینیت این کتاب، ظهور خود حضرت حق است. نه اینکه العیاذ بالله حق آمده...
حلول کرده در این شیء به تمامه. اگر همه حضرت حق باشد، چون بعضیها به فلاسفه یا علامه طباطبایی و علامه حسنزاده و امثالهم سنگ زدند؛ نفهمیدند، زباننفهم بودند. گفتند: «آقا، شما میگویید این یعنی خدا. اگر خدا این باشد، پس تکلیف این همه کثرات چیست؟ آخه چه حرف بیهودهای میزنی؟»
اگر من میگویم این خداست، العیاذ بالله، یعنی اولاً خدا را محدود کردهام. ثانیاً این خدا دیگر صمد نیست. ثالثاً تکلیف این همه کثرات چه میشود؟ اصلاً این حرف، حرف بیهودهای است.
یعنی اینکه پروردگار سبحان ظهور کرده به قدر و اندازه این شیء. این شیء، عین بودنش، عینالربط به حضرت حق است. نه اینکه این همه حق است، نه اینکه خدا حلول کرده در تو.
حالا در خصوص انسان یک حرف متفاوتی داریم که چندین بار گفتیم. هنوز در بحث توحید، توحیدیش نرفتیم؛ میترسیم. الآن زود است. همان بحث سر است که باید به وقتش بگوییم که انسان تنها موجودی است که از حیث افعال و صفات، یا اسماء و ذات و ذات و ذات، به وزان حق آفریده شده است.
اینطوری که نگاه میکنی، حقیقت نفست را نمیتوانی بشناسی، چون مثل قطرهای است که وصل شده به دریای وجود. اصلاً لایتناهی است، انتها ندارد. به وزان حق آفریده شده، انتها ندارد.
پس نفس هم... الآن با این حرفی که من زدم، نفس انسانی ماهیت بردارد؟ حد میخورد؟ حقیقت نفسها؟ نه، نمیخورد. در یکی از اصول هم حضرت استاد همین را فرمودند که از آن رد شدیم.
پس متوجه سر شدید؟ قصه سر چیست؟ خیلی با احتیاط گفتم، آن مرتبه را. حالا قبلاً هم یک چیزکی گفته بودیم. آن مرتبه را به آن میگویند اسم اعظم ما.
آن سر ما که ارتباط ما با کانال وجود است، مرتبه اخذ فیض ماست. یک اسم دیگر دارد؛ به آن میگویند حصه وجودی. آن حصهای که در تمهید القواعد میگوید، نه، آن نیست. حصهای که در اسفار میگوید. اینها نباید اشتباه شود. حالا بعداً برایتان توضیح میدهم.
آن مثل هسته خرماست. هسته خرما همهچیز در آن مندمج است. فقط کافی است پرورشش بدهی، بشود خرما بدهد، بشود درخت خرما. هسته، حصه، خب؟
حالا آن، آن جایی است که ما فیض را از آن دریافت میکنیم. یک وجه دیگرش میشود رب وجودی ما، رب. «سُبْحَانَ رَبِّيَ الْأَعْلَىٰ وَبِحَمْدِهِ».
آن اسمی است، اسمی از اسامی حق، که مرتبه ارتباط من با ذات غیبی است. آن رب من است. آن هم گرفتن یک ملک است. آن در نسبتش با من میشود رب من، پرورشدهنده من، که در طول رب مطلق است. از سدنه و خدمه و شؤون حق است.
نسبتش با خدا چگونه است؟ جزو ملائکه مهیمین است. اصلاً یکپارچه در هیمان الهیه است. گویی دو صورت دارد، دو وجه.
یک وجهش: «دَانٍ فِي عُلُوِّهِ، عَالٍ فِي دُنُوِّهِ».
یک وجهش به سمت حضرت حق است، در هیمان الهیه، چون وصل به دریای لایتناهی وجود است؛ آن ملک. یک وجهش به طرف ماست که نیازهای ما را بتواند مرتفع کند، رزقمان را بدهد، قوتمان را بدهد. از طریق آن به ما رزق میرسد. ما را تدبیر کند، مدیریت کند.
به این میگویند رب. «الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ»؛ یعنی مدیریت همه عالم با اوست. تدبیرکننده است، روزیدهنده است، قوتبخش است، حی است و حیات میدهد.
بله استاد، من از مثالهایی که شما گفتید، همین که فیض برداشتید، اگر بخواهیم بگوییم که خدا خودش منبع فیضهاست، این همینطور میآید پایین، به واسطه آلات و وسایل، که مثلاً مادون در عرض را تا پایین، که ما آن فیض را دریافت کنیم.
بله، همینطور میآید تا... اصلاً این فیض، این پایین، مرتبه مادون، این بدنی که الآن اینجا داریم، از کجا دارد فیض میگیرد این بدن؟ از نفس. حالا اسم نمیآوریم؛ از مرتبه مافوقش، از مافوق خودش. حالا میخواهی بگویی قوه خیال، میخواهی بگویی عقل، قلب؛ اسم نمیخواهیم بگذاریم. از باطن خودش دارد فیض را دریافت میکند.
چرا این بدن میمیرد؟ موت. نفس، توجهش را از این بدن برمیدارد. دیگر این بدن رزق نمیگیرد از نفس. تمام میشود. تدبیر نفس نسبت به بدن تمام میشود. رهایش میکند.
منتها به جهت تعلق خاطری که یک عمر با هم بودند، آن بحث ملاصدرا که یک روز گفتیم، خیلی هم چالشی و شیرین شد، به جهت اثری که از نفس در این بدن هست، این بدن دفن میشود؛ گویی چیزی به عنوان قوه خیال هنوز در این بدن هست که میتواند خاطراتش را مرور کند. مثل اینکه شما میخوابی و خاطراتت را مرور میکنی. هر چیزی که در روز با آن محشور بودی، همان را به صورتها و اشکال میبینی.
اگر با چیزهای خوب محشور بودی، نور میبینی. اگر با چیزهای بد محشور بودی، ظلمت میبینی. آنجا هم همینطور است.
آن بدن، آن میشود از حیث حالا یا روح و ریحان بهشتی یا عذاب قبر، خدایی نکرده.
خب، اجازه بدهید که دیگر بس کنیم. فکر کنم بیشتر از یک ربع هم سؤال و جواب داشتیم. من خواهشم این است که کمی من را کمک بدهید که نهایتاً درسمان در یک ساعت تمام شود. کمک بدهید؛ خیلی شما باید کمک بدهید. با طهارت بیایید، چرت نزنید، حوصله داشته باشید، بحث را خوب بگیرید، مباحثه کنید. جان شما هرچقدر آمادهتر باشد، من نیاز به تکرار مکررات ندارم. زودتر جلو میرویم. هر جلسه من خیلی از حرفهایم تکراری است.
اللهم بارک لمولانا صاحب الزمان والحمد لله رب العالمين صلوات. اللهم صل على محمد و آل محمد.