ددرس‌گفتارها
بازگشت به پخش
متن کاملخلاصهنسخه کتابی · جلسه 054

یادداشت: ترجمه‌های فارسیِ زیرِ نقل‌های عربی توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند.

قوس نزول و قوس صعود

این بیان درست است که این بزرگواران وقتی می‌فرمایند ما پیش از تحقق خلقت بودیم، علم به این حقیقت را در قوس صعود پیدا کرده‌اند، نه اینکه در قوس نزول، با همین تعیّن و تشخّصِ فعلی حضور داشته باشند. در آن مرتبه، همهٔ این حقایق در علم خداوند بودند.

وسائط طولی عوالم و مراتب تنزّل نور

در بحث حدیث قدسیِ «لولا...» عرض کردیم که شدت نوریِ عوالم بالا نمی‌تواند بی‌واسطه منعکس شود و به عوالم پایین بیاید؛ بلکه واسطه یا برزخی لازم است که آن را منتقل کند. یعنی عالم لاهوت نمی‌تواند یکباره تعیّن پیدا کند و به مرتبهٔ پایین بیاید؛ شدت نور آن بسیار زیاد است. مانند خورشید که اگر به زمین نزدیک شود، تمام کرهٔ زمین ذوب می‌شود و واسطه‌ای مانند جوّ زمین لازم است تا اثر آن را تعدیل کند.

همین معنا را در وسائط طولیِ عوالم امکانی در نظر بگیرید. عالم جبروت آن نور را تعیّن می‌دهد تا به مرتبهٔ عقل برسد. خودِ عقل نیز وجودی نوری دارد. من از اسفار ملاصدرا و فرمایشات حضرت استاد مطالبی آماده کرده بودم که این مسئله را توضیح می‌دهد، اما فرصت نشد مطرح کنم.

عقل کل یا عقل اول، نخستین تعیّن نوری است؛ یعنی خودِ نور، نخستین تعیّن را می‌گیرد و عقل می‌شود:

«اللَّهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ» (نور/۳۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خداوند نور آسمان‌ها و زمین است.

این نور با آن شدت، وقتی بخواهد دوباره تنزّل پیدا کند و به عالم بعدی برسد، عوالم پایین‌تر ظرفیت دریافت مستقیم آن را ندارند. عالمی به نام ملکوت وجود دارد که آن نور را ـ اگر برای سهولت فهم این تعبیر را به کار ببریم ـ معتدل و آماده می‌کند و به عالم مُلک می‌رساند.

یعنی همان نور در مسیر تنزّل، کثرت پیدا می‌کند. هرچه بالاتر می‌رویم، نور شدیدتر است، چون وحدت بیشتر است؛ و هرچه پایین‌تر می‌آییم، نور ضعیف‌تر می‌شود، چون کثرت بیشتر می‌شود. بالا مقام قدرت است و پایین‌تر، مرتبهٔ ضعف.

چرا این ضعف حاصل می‌شود؟ وجود مقدس حضرت زهرا سلام‌الله‌علیها، یا عالم ملکوت، را مانند منشور نور در نظر بگیرید. آن شدت نور به این منشور می‌رسد و منشور آن را در اشخاص و افراد منتشر می‌کند. بدین ترتیب عالم کثرات و عالم مُلک تحقق و عینیت پیدا می‌کند.

حال اگر عالم ملکوت ـ که در این بیان با وجود مقدس حضرت زهرا سلام‌الله‌علیها تطبیق داده می‌شود ـ از این سلسله برداشته شود، دیگر این تنزّل تحقق پیدا نمی‌کند و عالم مُلک شکل نمی‌گیرد؛ زیرا واسطه برداشته شده است.

اهمیت برازخ

این برازخی که همواره دربارهٔ آن‌ها سخن می‌گوییم بسیار مهم‌اند. برزخ از یک جهت حائل، پرده و حجاب است و از جهت دیگر شامل است؛ یعنی از هر دو طرف بهره دارد: هم سنخیتی با مرتبهٔ بالاتر دارد و هم سنخیتی با مرتبهٔ پایین‌تر. از همین رو می‌تواند واسطهٔ انتقال میان دو مرتبه باشد.

در نقل معروفِ «لولا...» آمده است:

«لَوْلَاكَ لَمَا خَلَقْتُ الْأَفْلَاكَ، وَلَوْلَا عَلِيٌّ لَمَا خَلَقْتُكَ، وَلَوْلَا فَاطِمَةُ لَمَا خَلَقْتُكُمَا.» السيّد محمود الموسوي +1

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): اگر تو نبودی، افلاک را نمی‌آفریدم؛ و اگر علی نبود، تو را نمی‌آفریدم؛ و اگر فاطمه نبود، شما دو نفر را نمی‌آفریدم.

وقتی می‌فرماید:

«لَوْلَاكَ لَمَا خَلَقْتُ الْأَفْلَاكَ.»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): اگر تو نبودی، افلاک را نمی‌آفریدم.

یعنی تصور کنید ذیل واجب‌الوجود و ذات غیبی، مرتبهٔ لاهوت نباشد و اسماء و صفات از ذات الهی ظهور و انتشار پیدا نکنند. اگر این مرتبه را بردارید، چه چیزی باقی می‌ماند؟ این مرتبه در این بیان با وجود مقدس پیامبر اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله تطبیق دارد.

سپس می‌فرماید:

«وَلَوْلَا عَلِيٌّ لَمَا خَلَقْتُكَ.»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و اگر علی نبود، تو را نمی‌آفریدم.

اگر علی علیه‌السلام نباشد، یعنی در این سلسلهٔ طولی جبروت را بردارید. وقتی جبروت برداشته شود، لاهوت چگونه تنزّل پیدا کند و به ملکوت و مُلک برسد؟ در این صورت نیز سلسلهٔ خلقت ناتمام می‌ماند.

و سپس:

«وَلَوْلَا فَاطِمَةُ لَمَا خَلَقْتُكُمَا.»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و اگر فاطمه نبود، شما دو نفر را نمی‌آفریدم.

برخی چون علم را از اهل فن و سرچشمهٔ آن نگرفته‌اند، یا این نقل را رد می‌کنند و آن را جعلی می‌دانند، یا چنین برداشت می‌کنند که لازمهٔ آن، برتری مقام حضرت زهرا سلام‌الله‌علیها بر امیرالمؤمنین علیه‌السلام و پیامبر اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله است. نه؛ باید این مسئله را در قالب یک سلسلهٔ طولی دید.

اگر ملکوت را ـ که در این بیان وجود مقدس حضرت زهرا سلام‌الله‌علیهاست ـ از این سلسله بردارید، خلقت دیگر ادامه پیدا نمی‌کند تا به عالم کثرات برسد؛ اشخاص و افراد ظهور و عینیت پیدا نمی‌کنند و، به تعبیر دیگر، اسماء به اشیاء منتهی نمی‌شوند. از این حیث، سلسلهٔ خلقت ناتمام می‌ماند.

صادر نخستین و نفس رحمانی

تکلیف صادر نخستین در این بحث چیست؟

اگر به بحث توجه کرده باشید، صادر اول همان نَفَسُ الرَّحمن یا نَفَس رحمانی است. این حقیقت، مقیّد به قید اطلاق کلی است؛ یعنی هرچند مطلق است، به «قید اطلاق» مقیّد است. اما حضرت حق متعال حتی این قید را نیز ندارد؛ او مطلقِ بدون قید است.

در مرتبهٔ حضرت حق، انّیت و ماهیت به‌گونه‌ای نیست که دو حیثیت جدا از یکدیگر باشند؛ بلکه اصلاً ماهیت او همان انّیت اوست.

ذات غیبی، «هُوَ» و مرتبهٔ اسم «الله»

بودِ حضرت حق عیناً همان حقیقت اوست و همه‌جا را پر کرده است:

«الصَّمَدُ الَّذِي لَا جَوْفَ لَهُ.» dorar.net +1

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): صمد آن حقیقتی است که درونِ تهی و جوف ندارد.

دقت کنید: وقتی از خودِ ذات غیبی سخن می‌گوییم، تعبیر «هُوَ» را به کار می‌بریم. در این مرتبه نباید «الله» را عیناً به معنای ذات غیبی گرفت؛ زیرا «الله» مرتبهٔ ظهور اسماء است و خود، اسم است. البته «الله» اسم جامع است و همهٔ اسماء به آن بازمی‌گردند، اما در هر صورت اسم است.

این مرتبه مطلق است، ولی قید دارد؛ یعنی مقیّد به قید اطلاق است. اما خودِ ذات غیبی حتی مقیّد به قید اطلاق نیز نیست.

مثال نَفَس برای فهم صادر اول

حال صادر اول چه می‌کند و حکم آن چیست؟

برای سهولت فهم، بزرگان اهل معرفت مثال نَفَس انسان را مطرح می‌کنند. حضرت استاد نیز در شرح اسفار ملاصدرا از همین جهت به این مثال اشاره می‌فرمایند. از همین حیث است که از تعبیر نَفَس رحمانی استفاده می‌شود.

نَفَس در آغاز نوعی اطلاق و کلیت دارد؛ هنوز مقیّد و جزئی نشده و به حروف و کلمات تبدیل نشده است. وقتی انسان صرفاً نَفَس را بیرون می‌دهد، آن نَفَس هنوز به هیچ حرف خاصی مقیّد نشده و جزئی نشده است؛ فقط به قید اطلاق مقیّد است. به همین جهت به آن «نَفَس» می‌گوییم.

تا وقتی این نَفَس کلی است، به آن خلق نمی‌گوییم؛ زیرا هنوز حد ندارد، بلکه می‌گوییم صادر. نَفَس از من صادر شده است، اما هنوز مخلوقِ محدود و متعیّنِ من نیست؛ چون حد خاصی نگرفته است. حقیقتی کلی است که از ذات من انتشار یافته است.

منبع و سرچشمهٔ اصلی آن چیست؟ همان حقیقت وجودی من است؛ همان حقیقتی که نمی‌توانیم برایش اسمی تعیین کنیم، زیرا به محض اسم‌گذاری، آن را مقیّد کرده‌ایم.

وقتی آن حقیقت، خود را یکباره به صورت کلی و بدون حد و ماهیت نشان می‌دهد، نَفَس پدید می‌آید.

از نَفَس کلی تا حروف و کلمات

این نَفَس وقتی با کمک دهان و زبان به مخارج حروف برخورد می‌کند، تبدیل می‌شود به «الف»، «ب»، «پ»، «ت»، «ث»، «چ» و دیگر حروف.

اینجا می‌توان به تعبیر قرآنیِ «خلق الأزواج كلها» اشاره کرد:

«خَلَقَ الْأَزْوَاجَ كُلَّهَا» (یس/۳۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): همهٔ جفت‌ها را آفرید. Quran.com +1

تمام ممکنات زوج ترکیبی‌اند: وجود به‌علاوهٔ ماهیت. وجود را از آن نَفَس می‌گیرند و ماهیت را از برخورد با مخارج و حدود.

در مثال نَفَس، وقتی آن نَفَس کلی با کمک دهان، زبان، سقف دهان و مخارج حروف به یک مخرج خاص برخورد می‌کند، مقیّد به حد و ماهیت می‌شود و مثلاً «الف» پدید می‌آید.

سپس حروف با یکدیگر ترکیب می‌شوند و کلمه به وجود می‌آید؛ کلمات با هم ترکیب می‌شوند و جملات شکل می‌گیرند؛ و از ترکیب آن‌ها مفاهیم و موضوعات پدید می‌آید.

پس تا هنگامی که حقیقت به حد مقیّد نشده است، کلی است و آن را نَفَس می‌نامیم؛ اما وقتی مقیّد شد و تعیّن پیدا کرد، خلق می‌شود. این تفاوت «صادر» و «خلق» است.

تطبیق مثال نَفَس بر نظام هستی

اکنون همین مثال را در عالم خارج پیاده کنید. ذات غیبی، هنگامی که خلقت تحقق می‌یابد ـ یعنی اشیاء حد و اندازه پیدا می‌کنند ـ ابتدا از خود چیزی صادر می‌کند.

چه چیزی از او صادر می‌شود؟ کمالات او.

این کمالات حق همان اسماء و صفات‌اند:

«الأَسْمَاءُ الْحُسْنَى وَالصِّفَاتُ الْعُلْيَا»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): نام‌های نیکوتر و صفات برتر.

اسماء و صفات در این مرتبه هنوز تعیّن جزئی نگرفته‌اند و مانند همان نَفَس کلی‌اند. از این حقیقت با تعبیرهایی مانند نَفَسُ الرَّحمن، «رَقّ منشور» و «نور مرشوش» یاد می‌شود.

ذات غیبی فراتر از مرتبهٔ لاهوت است. هنگامی که نَفَس رحمانی ظهور می‌کند، کلمات وجودیِ نظام هستی زمینهٔ تعیّن پیدا می‌کنند.

کلمه، ظهورِ باطن

پیش‌تر از علامه رفیعی قزوینی نقل کردیم که حقیقت «کلمه» چیست: ظهور باطن.

باطن حق با نَفَس رحمانی آشکار می‌شود. هنگامی که وجود با ماهیت و حد همراه می‌شود، این دو با هم ترکیب می‌شوند؛ زیرا هر ممکن، زوج ترکیبی از وجود و ماهیت است. از اینجا سعه، اندازه و قدر هر موجود مشخص می‌شود و مراتب تعیّن آغاز می‌گردد.

اولین تعیّن را عقل دانستیم که مربوط به عالم جبروت است. مرتبهٔ مافوق آن، عالم اسماء و صفات است.

کمالات الهی وقتی می‌خواهند ظهور و عینیت پیدا کنند، در این مرتبه با عنوان اسماء و صفات شناخته می‌شوند. مثال آن همان خورشید است: شدت نور خورشید را تصور کنید که در مسیر تنزّل، پرتوپرتو می‌شود و کثرت پدید می‌آورد.

اسماء و صفات در لاهوت

ممکن است گفته شود: شما از «عالم الوهیت» و «عالم اسماء و صفات» سخن می‌گویید؛ اما خودِ اسم و صفت نیز قید و حد دارد. «الله» اسم است؛ «الرحمن» و «الرحیم» نیز اسم‌اند. رحمانیت خدا صفت اوست و کرم نیز صفت اوست. پس چگونه این مرتبه را صادرِ بی‌تعیّن می‌دانید، در حالی که همین نام‌گذاری‌ها نوعی قید به نظر می‌رسند؟

در پاسخ باید توجه کرد که در لاهوت، اسماء و صفات هنوز بدون تعیّن‌اند.

برای فهم آسان‌تر، لاهوت را مجرای اخذ فیض از ذات غیبی و انتقال آن به مرتبهٔ مادون، یعنی جبروت در نظر بگیرید.

تطبیق مراتب بر نفس انسان

اکنون این معنا را در خودتان پیاده کنید. شما حقیقتی دارید که از آن بی‌خبرید. یکی از وجوهی که حضرت علامه برای حدیث معروف «مَن عَرَفَ نَفْسَهُ...» بیان می‌کنند، به همین مسئله مربوط است:

«مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّهُ.»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هر کس نفس خود را بشناسد، پروردگار خود را شناخته است.

اگر از حقیقت نفس خود بی‌خبرید، نمی‌توانید حقیقت آن را بشناسید؛ و در نتیجه حقیقت پروردگار را نیز نمی‌توانید بشناسید. البته سخن از حقیقت ذات است، نه اینکه اطوار، اسماء و صفات او نیز قابل شناخت نباشند.

آن حقیقتی که در وجود من هست و من از کنه آن بی‌خبرم، روح من است. این روح می‌خواهد تجلی و ظهور کند و به مراتب مادون بیاید.

با آغاز ظهور، کثرت آغاز می‌شود؛ اما در ابتدای کثرت و ظهور، هنوز حقیقت به صورت عقل تعیّن پیدا نکرده است. هنوز حقیقتی کلی است. این همان مقام صادر اول در وجود انسان است.

کمالات وجودی من در روحم به صورت کلی و مندمج حضور دارند، اما در مرتبهٔ قلب ظهور و مشاهده پیدا می‌کنند؛ مانند نَفَسی که از انسان صادر می‌شود و نشان می‌دهد که انسان هست و حیات دارد.

این نَفَس، در آغاز کلی است. هنگامی که به حد و مخرج خاصی برخورد می‌کند، نخستین تعیّنِ کلمه‌ای پدید می‌آید. در تطبیق وجودیِ انسان، نخستین تعیّن از آن حقیقت کلی، عقل است؛ عقل من. سپس مراتب یکی پس از دیگری تنزّل پیدا می‌کنند و مراتب پایین‌تر، همگی از آن عقل منشعب می‌شوند.

دشواری فهم مراتب صادر اول

مراتب مربوط به صادر اول برای عموم مردم به‌آسانی قابل درک نیست. یکی از دلایلی که دربارهٔ این مراتب کمتر سخن گفته شده همین است. پیامبر اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله، اهل‌بیت علیهم‌السلام و اولیای الهی نیز این مطالب را برای هر کسی و در هر سطحی مطرح نمی‌کردند؛ زیرا این حقایق برای همه قابل فهم نیستند.

این‌ها از مباحث سرّی، رمزی و رازآلودِ معارف‌اند.

از عقل تا حس؛ مراتب ادراک در انسان

مرتبهٔ عقل را همه می‌توانند بفهمند. برای مثال، وقتی از مفهوم درخت سخن می‌گوییم ـ نه از مصداق خاصی مانند این درخت معیّن ـ کدام مرتبه از مراتب وجودیِ ما این مفهوم کلی را درک می‌کند؟ عقل.

سپس عقل این مفهوم را به وهم می‌دهد و وهم آن را جزئی می‌کند و به دنبال مصداق آن در عالم خارج می‌گردد: این درختِ معیّن چیست؟

وقتی قرار است آن مصداق دیده شود، قوهٔ خیال به کمک می‌آید و به آن صورت و شکل می‌دهد تا قابل مشاهده شود. پس از آن، حس بینایی و قوهٔ باصره به کار می‌آید تا آن صورت و شکل دیده شود.

ببینید چه مراتبی در کار است؛ هم در عالم خارج و هم در وجود خود ما.

مقام «سِرّ» و اتصال به دریای لایتناهی وجود

اما «سِرّ» انسان کجاست؟ دربارهٔ این مسئله باید در جلسه‌ای جداگانه از روی کتاب بحث کنیم؛ زیرا سخن فراوانی دربارهٔ آن وجود دارد. حضرت استاد در کتاب شریف شرح اشارات و تنبیهات مطالبی در این‌باره بیان کرده‌اند که آماده کرده بودم، اما فرصت طرح آن نرسید.

فعلاً به‌اجمال عرض می‌کنم: سِرّ، آن کانال و جدول وجودیِ ماست که از طریق آن به دریای لایتناهی وجود متصل می‌شویم.

قطره‌ای را تصور کنید که به دریا متصل می‌شود. آن مرتبه و منزلتی که قطره به دریا می‌رسد، مقام سِرّ است.

اکنون وقتی قطره وارد دریا شد و به آن پیوست، در آن مرتبه قطره است یا دریا؟ دیگر دریاست. از سوی دیگر، چون آن دریا «کل» است و ما «جزء»، نمی‌توانیم به آن احاطهٔ علمی پیدا کنیم:

«وَلَا يُحِيطُونَ بِهِ عِلْمًا» (طه/۱۱۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و آنان از نظر علم به او احاطه پیدا نمی‌کنند.

از همین جهت به این مرتبه سِرّ گفته می‌شود.

مرتبهٔ بیرونیِ ما، مرتبهٔ مُلک است. اما مراتب وجودیِ انسان تا مرتبهٔ وجوب امتداد پیدا می‌کند. مرتبهٔ روح ما از همان سنخ و جنسِ مرتبهٔ وجود و واجب‌الوجود است. آن دریای وجود را در نظر بگیرید؛ ما از کجا به آن متصل می‌شویم؟ از طریق سِرّ خود.

مثال موج و دریا

مثال دیگری که برای این حقیقت می‌زنند، مثال موج و دریا است. آیا موج چیزی جز دریاست؟ موج، شکنِ خودِ آب است؛ از آب بلند می‌شود:

«إِنَّا لِلَّهِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ما از آنِ خداییم.

و دوباره به خود آب بازمی‌گردد:

«وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ» (بقره/۱۵۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و به سوی او بازمی‌گردیم.

حال خودِ وجود آب، چه در موج باشد و چه در دریا، آیا متفاوت است؟ از حیث آب‌بودن، تفاوتی ندارد. چه قطره باشید و چه دریا، آب هستید. اگر قطره‌اید، حد و اندازه گرفته‌اید؛ یعنی ماهیت پیدا کرده‌اید. اگر دریا هستید، باز هم آب هستید، اما سعهٔ وجودی متفاوت است.

آن دریا را در نظر بگیرید: همهٔ اطوار وجودی عالم، از ذات غیبی تا عالم مُلک، اطوار وجودی حق‌اند.

مراتب تجرد

پیش‌تر دربارهٔ حضرت حق تذکری دادیم. وقتی می‌گوییم ملائکه مجردند، مقصود این است که مجرد از ماده‌اند. مفارقات، مرسلات و ارواح نیز مجردند. حتی مرتبهٔ ملکوت یا عالم مثال، دارای تجرد مثالی است، اما این تجرد، تجرد تام نیست.

عالم عقول و عقل ما دارای تجرد تام است و مرتبه‌ای بالاتر از آن، که فوق طور عقل است، دارای تجرد اتمّ است.

اما آیا می‌توان دربارهٔ حضرت حق نیز به همین معنا گفت که «مجرد از ماده» است؟

اگر قرار باشد پروردگار سبحان از ماده جدا و خالی باشد ـ به آن معنایی که در باب مجردات می‌گوییم «خالی از مواد و عاری از استعداد» ـ تکلیف خودِ ماده چه می‌شود؟

اگر جایی از وجود پیدا کنیم که خداوند در آن نباشد، دیگر معنای صمدیت چگونه خواهد بود؟ همچنین تکلیف این کثرات چه می‌شود؟ آیا این موجودات حقایقی گسیخته و جدا از حضرت حق‌اند؟

انّیت و ماهیت حضرت حق

ملاصدرا می‌گوید ـ و حضرت استاد نیز چندین بار این معنا را فرموده‌اند ـ که دربارهٔ حضرت حق:

«إِنِّيَّتُهُ مَاهِيَّتُهُ.»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): انّیت و هستیِ او همان ماهیت اوست.

اصل بحث در اینجا وجود و بودن است؛ همان وجودی که برای ما مشهود است و در درس نخست معرفت نفس نیز دربارهٔ آن سخن گفته شد.

انّیت حضرت حق عین ماهیت او و ماهیت او عین انّیت اوست. اما این ماهیت از سنخ ماهیت‌های محدودِ ممکنات نیست که حد و اندازه بردارد؛ لایتناهی است، مانند اقیانوس بی‌انتهای هستی.

آیا خداوند از اشیاء جداست؟

این کتاب یک موجود مادی است. اگر قرار باشد خداوند از ماده به معنای جدایی و مباینت، جدا باشد، پس این بیان قرآن چه معنایی خواهد داشت؟

«وَهُوَ مَعَكُمْ أَيْنَ مَا كُنْتُمْ» (حدید/۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و هر کجا باشید، او با شماست.

همچنین دربارهٔ «صمد» گفته شده است:

«الصَّمَدُ الَّذِي لَا جَوْفَ لَهُ.»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): صمد آن است که جوف و درونِ تهی ندارد.

پس آیا این کتاب از او خالی است؟ خیر.

امیرالمؤمنین علیه‌السلام دربارهٔ نسبت حضرت حق با اشیاء می‌فرمایند:

«دَاخِلٌ فِي الْأَشْيَاءِ لَا بِالْمُمَازَجَةِ، وَخَارِجٌ عَنْهَا لَا بِالْمُبَايَنَةِ.»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): در اشیاء است، نه به صورت آمیختگی با آن‌ها؛ و خارج از اشیاء است، نه به صورت جدایی و مباینت از آن‌ها.

دقت کنید: «خارج از اشیاء» است، اما نه به مباینت؛ یعنی نباید چنین تصور کرد که خداوند یک چیز است و این کتاب نیز چیزی مستقل و در برابر اوست.

از سوی دیگر، داخل اشیاء نیز هست، اما نه به‌صورت اختلاط و امتزاج؛ یعنی خداوند با اشیاء مخلوط و ممزوج نشده است.

پس از این بیان چه می‌فهمیم؟ عینیت این کتاب، ظهور حضرت حق است؛ نه اینکه ـ العیاذ بالله ـ حق آمده باشد...

ظهور حق در اشیاء، نه حلول در اشیاء

این سخن به این معنا نیست که حضرت حق ـ العیاذ بالله ـ به تمامه در این شیء حلول کرده باشد. بعضی به فلاسفه و بزرگانی مانند علامه طباطبایی و علامه حسن‌زاده آملی اشکال کرده‌اند، چون مقصود این سخن را درست نفهمیده‌اند. گفته‌اند: اگر می‌گویید این شیء ظهور خداست، پس یعنی همین شیء خداست؛ و اگر این خدا باشد، تکلیف این همه کثرات چیست؟

چنین برداشتی اساساً نادرست است. اگر بگوییم این شیء خودِ خداست، اولاً خدا را محدود کرده‌ایم؛ ثانیاً دیگر معنای صمدیت حق چه می‌شود؟ ثالثاً تکلیف این همه کثرات چه خواهد شد؟

مقصود این است که پروردگار سبحان به قدر و اندازهٔ این شیء ظهور کرده است. این شیء در اصلِ بودن خود، عین‌الربط به حضرت حق است؛ نه اینکه تمام حقیقت حق همین شیء باشد و نه اینکه خداوند در آن حلول کرده باشد.

حقیقت نفس انسان و وزان حق

دربارهٔ انسان سخن دیگری نیز وجود دارد که چندین بار به آن اشاره کرده‌ایم، ولی هنوز وارد بحث توحیدیِ آن نشده‌ایم؛ زیرا بحث بسیار دقیقی است و باید در جای خود مطرح شود.

انسان تنها موجودی است که از حیث افعال، صفات، اسماء و ذات، به وزان حق آفریده شده است.

وقتی از این منظر نگاه کنید، حقیقت نفس خود را نمی‌توانید به احاطه بشناسید؛ زیرا مانند قطره‌ای است که به دریای وجود متصل شده است. این حقیقت از این حیث انتها ندارد و به وزان حق آفریده شده است.

پس با توجه به این بیان، آیا حقیقت نفس انسانی ماهیت به معنای حد و اندازهٔ محدودکننده می‌پذیرد؟ خیر. حضرت استاد نیز در یکی از اصول گذشته به همین معنا اشاره فرمودند.

«سِرّ»، اسم اعظم و حصهٔ وجودی انسان

اکنون معنای «سِرّ» روشن‌تر می‌شود. من دربارهٔ این مرتبه بسیار بااحتیاط سخن گفتم و پیش‌تر نیز اشاراتی به آن داشتیم.

این مرتبه را از وجهی اسم اعظمِ انسان می‌گویند. همان «سِرّ» ماست که محل ارتباط ما با کانال وجود و مرتبهٔ اخذ فیض است.

نام دیگری که برای این مرتبه به کار می‌رود حصهٔ وجودی است. البته این «حصه» را نباید با اصطلاحی که در تمهید القواعد آمده اشتباه کرد؛ مقصود در اینجا آن حصه‌ای است که در اسفار مطرح می‌شود. این دو باید از یکدیگر تفکیک شوند و توضیح تفصیلی آن را باید در جای خود بیان کرد.

برای تقریب به ذهن، می‌توان آن را مانند هستهٔ خرما در نظر گرفت. همهٔ کمالات در هسته به نحو اندماج حضور دارند؛ کافی است آن هسته پرورش پیدا کند تا درخت خرما از آن ظهور کند.

آن مرتبه، جایی است که ما فیض را از آن دریافت می‌کنیم.

ربّ وجودی انسان

وجه دیگری از همین حقیقت، ربّ وجودیِ ماست.

در سجده می‌گوییم:

«سُبْحَانَ رَبِّيَ الْأَعْلَى وَبِحَمْدِهِ.»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): منزّه است پروردگار برتر من، و او را می‌ستایم.

این «رب» اسمی از اسماء حق است که مرتبهٔ ارتباط من با ذات غیبی را تشکیل می‌دهد. از این حیث، ربّ من و پرورش‌دهندهٔ من است؛ البته ربوبیت او در طول ربّ مطلق قرار دارد.

او از شئون حق و از سَدَنه و خَدَمهٔ حضرت حق است.

نسبت او با حضرت حق چگونه است؟ از ملائکهٔ مهیمنه است؛ یعنی غرق در هَیَمان الهی است.

گویی دو وجه دارد:

«عَالٍ فِي دُنُوِّهِ، دَانٍ فِي عُلُوِّهِ.»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): در عین نزدیکی، بلندمرتبه است و در عین بلندی، نزدیک است.

یک وجه او به سوی حضرت حق است و از آن جهت، در هَیَمان الهی و متصل به دریای لایتناهی وجود است. وجه دیگر او به سوی ماست تا نیازهای وجودی ما را تأمین کند؛ رزق و قوت ما را برساند و ما را تدبیر و مدیریت کند. از این حیث است که به او «رب» گفته می‌شود.

«الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ» (فاتحه/۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ستایش مخصوص خداوند، پروردگار جهانیان است.

یعنی تدبیر همهٔ عالم با اوست؛ او تدبیرکننده، روزی‌دهنده، قوت‌بخش و حیات‌بخش است.

جریان فیض از مراتب بالا به مراتب پایین

فیض از مراتب بالا، از طریق وسائط، به مراتب مادون می‌رسد. همین بدن مادی که اکنون داریم، فیض خود را از مرتبهٔ مافوق خویش دریافت می‌کند.

در اینجا لازم نیست نام خاصی برای آن مرتبه تعیین کنیم؛ خواه آن را نفس، قوهٔ خیال، عقل یا قلب بنامیم، اصل مطلب این است که مرتبهٔ پایین‌تر از باطن و مرتبهٔ مافوق خود فیض دریافت می‌کند.

مرگ و قطع تدبیر نفس از بدن

چرا بدن می‌میرد؟

مرگ هنگامی رخ می‌دهد که نفس توجه تدبیری خود را از بدن برمی‌دارد. از آن پس، بدن دیگر رزق وجودی خود را از نفس دریافت نمی‌کند و تدبیر نفس نسبت به این بدن پایان می‌یابد. نفس بدن را رها می‌کند.

البته نفس و بدن یک عمر با یکدیگر همراه بوده‌اند و از این همراهی، آثاری باقی می‌ماند. پیش‌تر دربارهٔ نظر ملاصدرا در این مسئله بحث کردیم.

به سبب اثری که از نفس در بدن باقی مانده است، بدن پس از دفن نیز، گویی بهره‌ای از مرتبهٔ خیال دارد که می‌تواند با صور و خاطراتی که با آن‌ها مأنوس بوده است مواجه شود.

مانند زمانی که انسان به خواب می‌رود و آنچه را در طول روز با آن محشور بوده، در قالب صور و اشکال مشاهده می‌کند. اگر با امور نیک و نورانی محشور بوده باشد، صور نورانی می‌بیند؛ و اگر با امور ظلمانی مأنوس بوده باشد، صور ظلمانی مشاهده می‌کند.

در آن مرتبه نیز چنین است. از همین حیث است که برای آن بدن، یا روح و ریحان بهشتی تحقق پیدا می‌کند یا ـ خدای‌ناکرده ـ عذاب قبر.

پایان جلسه

هرچه جان انسان برای دریافت این مباحث آماده‌تر باشد، نیاز به تکرار مطالب کمتر می‌شود و می‌توان مباحث را سریع‌تر پیش برد. با طهارت، حضور ذهن، حوصله و مباحثهٔ علمی، استعداد دریافت این مطالب بیشتر می‌شود.

«اللَّهُمَّ بَارِكْ لِمَوْلَانَا صَاحِبِ الزَّمَانِ، وَالْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ.»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، برای مولای ما صاحب‌الزمان برکت قرار ده؛ و همهٔ ستایش‌ها از آنِ خداوند، پروردگار جهانیان است.

منبع متن: پیاده‌سازی ماشینی گفتار (ASR). ترجمه‌های فارسیِ زیرِ عبارات عربی توسط مدل افزوده شده‌اند و از سخنان استاد نیستند. گفتار و پرسش‌وپاسخ حاضران حذف شده است. نشانه‌های فنی و Segments در متن نهایی نیامده‌اند.