یادداشت: ترجمههای فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این فایل توسط مدل افزوده شدهاند و از گفتار استاد نیستند.
آغاز جلسه و توسل
يَا رَبِّ، أَعُوذُ بِكَ مِنْ هَمَزَاتِ الشَّيَاطِينِ، وَمِنْ شَرِّ نَفْسِي، وَمِنْ شَرِّ خَلْقِكَ. بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ. لَا حَوْلَ وَلَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ الْعَلِيِّ الْعَظِيمِ. اللَّهُمَّ إِيَّاكَ نَعْبُدُ وَإِيَّاكَ نَسْتَعِينُ. الْحَمْدُ لِلَّهِ عَلَى كُلِّ نِعْمَةٍ، وَأَسْأَلُ اللَّهَ مِنْ فَضْلِهِ. الْمُسْتَغَاثُ بِكَ يَا صَاحِبَ الزَّمَانِ. الْمُسْتَغَاثُ بِكَ يَا صَاحِبَ الزَّمَانِ. الْمُسْتَغَاثُ بِكَ يَا صَاحِبَ الزَّمَانِ.
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پروردگارا، از وسوسههای شیاطین و از شرّ نفس خود و از شرّ آفریدگانت به تو پناه میبرم. به نام خداوند بخشندهٔ مهربان. هیچ نیرو و توانی جز به خدای بلندمرتبه و بزرگ نیست. خدایا، تنها تو را میپرستیم و تنها از تو یاری میجوییم. خدا را بر هر نعمتی سپاس میگویم و از فضل او درخواست میکنم. ای صاحبالزمان، به تو استغاثه میکنیم.
السَّلَامُ عَلَيْكَ يَا دَاعِيَ اللَّهِ وَرَبَّانِيَّ آيَاتِهِ.
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سلام بر تو، ای دعوتکننده به سوی خدا و ای ربّانیِ آیات او.
این فراز از زیارت آلیاسین است.
سلام علیکم و رحمة الله. در پیشگاه پنج شهید خوشنام هستیم. انشاءالله امام عصر عزیزمان، هر کجا که تشریف دارند، به برکت این شهدا توجهی به ما کنند و ما را مشمول ادعیهٔ زکیّهٔ خود قرار دهند. برای سلامتی حضرتش و همهٔ فداییان ایشان صلواتی ختم بفرمایید.
اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ.
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست و در فرج آنان شتاب فرما.
هدیهٔ جلسه؛ دعای هنگام ستایش
به فضل الهی، هدیهای که امروز تقدیم میکنیم سه جمله است که توصیهٔ برخی از اساتید نیز بوده است. این مضمون به دو نحو در نهجالبلاغه آمده است.
این دعا برای زمانی است که کسی از انسان تعریف و تمجید میکند. بالاخره نفس فریبنده است؛ رهزنیِ قوّهٔ وهم و خیال و بازیهای نفس، انسان را بیچاره میکند. مخصوصاً بنده که بهشدت گرفتار این مسئلهام. بهویژه بعد از «شهادت مجازی» ما، تعریف و تمجیدها به اوج رسید و من واقعاً وحشت کردم و ترسیدم. خدا رحم کند.
یکی از مواضعی که این مضمون در آن آمده، در نسخهٔ صبحی صالح از نهجالبلاغه، در بخش حکمتهاست. در شرحهای نهجالبلاغه نیز آمده است؛ از جمله در پیام امام امیرالمؤمنین علیهالسلام، در منهاج البراعة مرحوم خویی و در شرح نهجالبلاغهٔ ابنابیالحدید.
دعای امیرالمؤمنین علیهالسلام هنگامی که در حضور ایشان ستایش شدند
در نهجالبلاغه آمده است که گروهی امیرالمؤمنین علیهالسلام را در حضور خودشان ستودند و حضرت فرمودند:
اللَّهُمَّ إِنَّكَ أَعْلَمُ بِي مِنْ نَفْسِي، وَأَنَا أَعْلَمُ بِنَفْسِي مِنْهُمْ، اللَّهُمَّ اجْعَلْنَا خَيْرًا مِمَّا يَظُنُّونَ، وَاغْفِرْ لَنَا مَا لَا يَعْلَمُونَ.
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، تو از خودِ من به من آگاهتری، و من از آنان به خودم آگاهترم. خدایا، ما را بهتر از آنچه دربارهٔ ما گمان میکنند قرار ده و آنچه را که دربارهٔ ما نمیدانند بر ما ببخش.
این عبارت در نهجالبلاغه در بخش حکمتها نقل شده است و در برخی شمارهگذاریها با شمارهٔ متفاوت آمده است.
چقدر این دعا زیباست! «خدایا، تو از خود من به من آگاهتری.» یعنی تو حقیقت مرا بهتر از خودم میدانی. «و من از آنان به نفس خود آگاهترم.» آنان تنها چیزی را میبینند و بر اساس آن گمان میکنند؛ اما من خودم را بهتر میشناسم.
بعد میفرماید:
اللَّهُمَّ اجْعَلْنَا خَيْرًا مِمَّا يَظُنُّونَ.
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، ما را بهتر از آنچه آنان گمان میکنند قرار ده.
چقدر شیرین است! خدایا، هر گمانی که اینها دربارهٔ من دارند، مرا بهتر از آن قرار بده. اگر این دعا در جان انسان بنشیند، بسیار کارگشاست.
و جملهٔ آخر:
وَاغْفِرْ لَنَا مَا لَا يَعْلَمُونَ.
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و آنچه را که آنان از آن خبر ندارند بر ما ببخش.
یعنی خدایا، آن چیزهایی را که این مردم دربارهٔ من نمیدانند، بر من ببخش.
صورت دوم دعا در خطبهٔ متقین
صورت دیگری از همین مضمون، با تفصیل اندکی بیشتر، در خطبهٔ ۱۹۳ نهجالبلاغه، خطبهٔ متقین؛ «فی صفة المتقین» آمده است.
یکی از ویژگیهایی که مولا برای اهل تقوا بیان میکنند این است که اگر یکی از آنان به پاکی ستوده شود، از آنچه دربارهاش گفته میشود میترسد؛ نه اینکه از تعریف خوشحال شود. از آن سخن میترسد و سپس چنین میگوید:
إِذَا زُكِّيَ أَحَدٌ مِنْهُمْ خَافَ مِمَّا يُقَالُ لَهُ، فَيَقُولُ: أَنَا أَعْلَمُ بِنَفْسِي مِنْ غَيْرِي، وَرَبِّي أَعْلَمُ مِنِّي بِنَفْسِي. اللَّهُمَّ لَا تُؤَاخِذْنِي بِمَا يَقُولُونَ، وَاجْعَلْنِي أَفْضَلَ مِمَّا يَظُنُّونَ، وَاغْفِرْ لِي مَا لَا يَعْلَمُونَ.
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هرگاه یکی از آنان ستوده شود، از آنچه دربارهاش گفته میشود میترسد و میگوید: من از دیگران به خودم آگاهترم و پروردگارم از خود من به من آگاهتر است. خدایا، مرا به سبب آنچه دربارهام میگویند مؤاخذه مکن؛ مرا برتر از آنچه گمان میکنند قرار ده و آنچه را که نمیدانند بر من ببخش.
این عبارت عیناً در خطبهٔ متقین آمده است.
اگر میخواهیم انشاءالله اهل تقوا باشیم، این فرمایش مولاست. میتوان همان دعای نخست را خواند یا این صورت را.
ابتدا میگوید:
أَنَا أَعْلَمُ بِنَفْسِي مِنْ غَيْرِي، وَرَبِّي أَعْلَمُ مِنِّي بِنَفْسِي.
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): من از دیگران به نفس و جان خود آگاهترم، و پروردگارم از خود من به من آگاهتر است.
سپس سه جملهٔ دعایی میآید. بعضی از اساتید این سه جمله را توصیه کردهاند. همچنین از برخی شاگردان علامه طباطبایی، علیه الرحمة و الرضوان، شنیدهام که هرگاه کسی از ایشان تعریف میکرد، علامه طباطبایی زیر لب این سه جمله را میگفتند.
در برخی منابع دیگر نیز این جملات به اشخاص دیگری نسبت داده شده است؛ اما اصل این عبارت در خطبهٔ ۱۹۳ نهجالبلاغه، در توصیف متقین، از امیرالمؤمنین علیهالسلام نقل شده است.
سه جمله اینهاست:
اللَّهُمَّ لَا تُؤَاخِذْنِي بِمَا يَقُولُونَ.
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، مرا به آنچه اینها دربارهام میگویند مؤاخذه مکن.
وَاجْعَلْنِي أَفْضَلَ مِمَّا يَظُنُّونَ.
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و مرا بهتر از آنچه آنان گمان میکنند قرار ده.
وَاغْفِرْ لِي مَا لَا يَعْلَمُونَ.
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و آنچه را که آنان دربارهٔ من نمیدانند بر من ببخش.
یعنی آنان نمیدانند من چه کردهام و چه چیزهایی در زندگی من گذشته است. واقعاً همینطور است. اگر ستّارالعیوب بودن حضرت حق نباشد و اسم «ستّار» حقتعالی بر ما سایه نیندازد، چه اتفاقی میافتد؟
در روایتی از امیرالمؤمنین علیهالسلام آمده است:
لَوْ تَكَاشَفْتُمْ مَا تَدَافَنْتُمْ.
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): اگر عیبها و باطنهای یکدیگر برایتان آشکار میشد، یکدیگر را دفن نمیکردید.
این روایت از امیرالمؤمنین علیهالسلام، از طریق عبدالعظیم حسنی و امام جواد علیهالسلام، در الأمالی شیخ صدوق نقل شده است.
یعنی اگر پردهپوشی حضرت حق نبود و عیبهای ما برای یکدیگر آشکار میشد، حتی حاضر نبودیم جنازهٔ یکدیگر را دفن کنیم.
اثر عملی این دعا
این هدیهٔ امروز ما بود. حتی همین امروز، هنگامی که در آسانسور از ساختمان پایین میآمدم تا به کلاس برسم، کسی مرا دید و شروع کرد به تعبیرهایی مانند «حاجآقا، شهید زنده» و تعریف و تمجید. من همانجا سریع دعا را بیرون آوردم و با صدای بلند شروع کردم به خواندن:
اللَّهُمَّ إِنَّكَ أَعْلَمُ بِي مِنْ نَفْسِي...
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، تو از خود من به من آگاهتری...
این دعا شیرین است. انشاءالله اگر همین دعا در وجود انسان جا بیفتد و به مضمون آن توجه کند، بسیار خوب و زیبا میشود. باید خیلی مراقب باشیم.
حالا که این را در ضمن هدیهٔ امروز عرض کردم، خواهشی هم دارم. بالاخره با هم همسفره شدهایم، کمکم با یکدیگر خو گرفتهایم و رفاقتمان مستحکمتر شده است. بعد از آن «شهادت مجازی» ما نیز تا حدی بیشتر معلوم شد که این علقهها از جای دیگری است؛ ربطی به این پوست و استخوانها ندارد.
«إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ سَيَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمَنُ وُدًّا» (مریم/۹۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): همانا کسانی که ایمان آوردهاند و کارهای شایسته انجام دادهاند، خدای رحمان برای آنان محبتی قرار خواهد داد.
این شدت محبت از جای دیگری است؛ ربطی به بنده و شما ندارد. از محیط و وادی ولایت است.
مثلاً خواهشی که از شما دارم، همان است که در هیئت «یا زهرا» نیز بارها عرض کردهام. من همیشه گفتهام که از دو گروه ضربه خوردهام؛ یکی، جسارت میکنم...
پرهیز از تحقیر و نیز از ستایش افراطی
یکی از کسانی که انسان از او ضربه میخورد، کسی است که به انسان توهین میکند، او را پایین میآورد، شأنش را حفظ نمیکند، لودگی میکند و شوخیهای نامناسب دارد. دیگری کسی است که بیش از حد انسان را بالا میبرد؛ این هم خوب نیست.
من خواهش میکنم مطلقاً از بنده تعریف نکنید. من گرفتارم؛ واقعاً این را میگویم. با تعریف شما گرفتاری من بیشتر میشود. اگر چیزی را که در من نیست به من نسبت بدهید، خودِ این نوعی تهمت است.
همین که الحمدلله بنده، این غریبهدل، را نزدیک به سی جلسه تحمل کردهاید، از شما ممنونم. بدیهای بنده را ندیدهاید؛ خداوند به شما جزای خیر کثیر عنایت فرماید.
مقدمهای پیش از ادامهٔ اصول
پیش از آنکه به خواندن اصول برویم، نکتهای عرض کنم که خودش یک درس است و درس بسیار مهمی هم هست. ما معمولاً در جلسات، یا پیش از اصول، مقدماتی را میگوییم یا پس از اصول، مطالب تکمیلی را عرض میکنیم.
میخواهم مطلبی از دروس شرح اشارات و تنبیهات حضرت استاد بخوانم. اصل الإشارات والتنبیهات از شیخالرئیس ابنسینا است. این مجلدی که دست من است مربوط به نمط نهم، «مقامات العارفین» است. این بخش را بگیرید و بخوانید؛ مخصوصاً نمط نهم را حتماً مطالعه کنید. «مقامات العارفین» بسیار به دردتان میخورد.
«تنبیهات» یعنی مطالبی که انسان را متنبّه میکند، بیدار میکند و هشدار میدهد. خودِ تنبیهات را که انسان میخواند، از عمق فرمایشات شیخ شگفتزده میشود؛ چه رسد به «اشارات» او که دیگر هر کسی طاقت ورود به آن را ندارد. شیخ اشاره میکند و عبور میکند.
خواجه نصیرالدین طوسی نیز بر اشارات شرح نوشته است و حضرت علامه حسنزاده آملی نیز ذیل فرمایش شیخالرئیس و شرح خواجه توضیحات مبسوطی دارند. این نسخهای که دست من است از این جهت بسیار خوب است که هر سه را در کنار یکدیگر دارد: ابنسینا، خواجه نصیرالدین طوسی و حضرت علامه حسنزاده آملی.
میخواهم فرمایش خود حضرت استاد را ذیل کلام شیخالرئیس و خواجه طوسی، در فصل دوم و پس از تعریف زهد، برایتان بخوانم.
عقل نظری در کنار عقل عملی
چرا این مطلب را میخوانم؟ چون در لابهلای بحثهای عقل نظری، گاهی از عقل عملی نیز سخن میگوییم تا انشاءالله سرعت حرکت شما بیشتر شود. این هم از جمله مطالب و هدایایی است که در خلال جلسات تقدیم میکنیم.
بعضی گمان میکنند هر چیزی که ما اینجا بهعنوان «هدیه» عرض میکنیم، باید همگی را انجام دهند. وقتی این را از کسی شنیدم، ترسیدم. خیر؛ الزاماً و اجباراً قرار نیست همهٔ این امور را انجام دهید.
انتخاب کنید؛ متناسب با نفس خودتان، سعهٔ وجودیتان، حوصله، مزاج، توان و وقتی که دارید. اگر میدانید کاری را در میانهٔ راه رها خواهید کرد، اصلاً آن را آغاز نکنید. صبر کنید تا موقعیتش فراهم شود. فعلاً آن را در خاطر داشته باشید.
البته دربارهٔ بعضی امور مهم، وقتی تأکید فراوان میکنم، آنها را انجام دهید. اما هر آنچه در ضمن جلسات بهعنوان هدیه یا پیشنهاد گفته میشود، قرار نیست یکجا بر دوش خودتان بگذارید.
اضطراب نفس؛ سدّ راه رشد
نکتهای که حضرت استاد در اینجا میفرمایند دقیقاً پیرامون همین موضوع است. اگر بیش از اندازه سر خودتان را شلوغ کنید، از اصل بازمیمانید و نفس شما، بهجای «نفس مطمئنه»، تبدیل به نفس مضطرب میشود.
عنوانی که حضرت استاد برای این بحث قرار دادهاند این است:
«اضطراب نفس، سدّ راه رشد»
متأسفانه این مسئله سدّ راه بسیاری از ماست. یکی از عوامل آن همین شلوغکردن بیش از حد اطراف خودمان است؛ آنقدر کار، ذکر، برنامه و دستور برای خودمان قرار میدهیم که دیگر حوصله و توانمان تمام میشود. این کار اشتباه است.
دعا را مزهمزه کنید؛ ذکر، نماز و ختمات را باید مانند عسل خورد. وقتی میبینید دیگر از آن لذت کامل نمیبرید، رهایش کنید. این یکی از راههای ظرفیتسنجی است. انشاءالله در جای خودش دربارهٔ آن صحبت خواهیم کرد.
حضرت استاد میفرمودند:
با پراکندگی خاطر نمیتوان به جایی رسید. نفس باید مطمئن و آرامیده باشد.
«يَا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ ارْجِعِي إِلَىٰ رَبِّكِ رَاضِيَةً مَرْضِيَّةً» (فجر/۲۷ـ۲۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای نفسِ آرامیافته، به سوی پروردگارت بازگرد، در حالی که تو از او خشنودی و او از تو خشنود است.
در مقابلِ نفس مطمئنه، نفس مضطربه است که بحث آن خواهد آمد. نفس حتی در کارهای تعلیم و تعلّم و تحصیل معارف نیز اگر مضطرب باشد، به جایی نمیرسد.
به فرمایش بعضی از آقایان و اساتید ما ـ رضوانالله علیهم ـ حتی در عبادات و دستورالعملها نیز چنین است؛ اگر دستورالعملها آنقدر زیاد شوند که انسان دستخوش اضطراب شود، به جایی نمیرسد.
حضرت استاد مثال بسیار شیرینی میزنند تا مطلب کاملاً روشن شود: یک دستور بعد از نماز مغرب، یک دستور بعد از نماز عشا؛ شب چه کنم؟ قرآن چقدر بخوانم؟ سحر چه کنم؟ بینالطلوعین چه کنم؟ دیر نشود، وقت دارد میگذرد؛ آن یکی هنوز تمام نشده، این یکی مانده و غیره.
با این وضعیت، وقتی انسان دائماً دچار اضطراب است، به جایی نمیرسد.
توصیهٔ علامه طباطبایی دربارهٔ کثرت برنامهها
یک بار در محضر یکی از اساتید بودیم. یکی از رفقا از نرسیدن به برنامههایش گلایه میکرد؛ اینکه از مقصد دور است، به کارهایش نمیرسد، به ختماتش نمیرسد و امثال اینها. استاد فرمودند:
درس و بحث شما زیاد است؛ کمی جمعوجورش کن.
در اینجا حضرت استاد نام آن استاد را ذکر نکردهاند؛ اما در درس مصباح الأنس ابنفناری، که صوت خود درس را گوش میدادم، حضرت استاد تصریح میکنند که در محضر علامه طباطبایی بودهاند. بنابراین منظور از «استاد» در این نقل، علامه طباطبایی است.
حضرت علامه طباطبایی به آن شخص که از دوربودن و نرسیدن به برنامههایش گلایه داشت، فرمودند:
درس و بحث شما زیاد است؛ کمی جمعوجورش کن.
البته باید تحصیل کرد و علم آموخت؛ اما مبادا خداینخواسته خیالات، انسان را از مسیر تکاملش باز دارد.
ره چنان رو که رهروان رفتند.
الگوی شما باید علامه حلی، شیخ طوسی، شیخ مفید، خواجه نصیرالدین طوسی، شیخ بهایی، ملاصدرا و دیگر مشایخ و بزرگان باشد. شما درس بخوانید، بحث هم داشته باشید، ولی خودتان را نیز فراموش نفرمایید. سعی...
از ملت ابراهیم بودن و خداییکردن همهٔ شئون زندگی
سعی کنید از ملت ابراهیم خلیل علیهالسلام باشید. این تعبیر قرآنی بسیار شیرین است و خواندن آن پیش از نماز نیز سفارش شده است. در قرآن، پس از اشاره به «ملت ابراهیم»، به پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله دستور داده میشود که بفرماید:
«قُلْ إِنَّ صَلَاتِي وَنُسُكِي وَمَحْيَايَ وَمَمَاتِي لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ» (انعام/۱۶۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بگو: همانا نماز من، عبادت و قربانی من، زندگی من و مرگ من، همه برای خداوند، پروردگار جهانیان است.
یعنی همهٔ شئون من، همهٔ کارهایم، مرگ و حیاتم، زندگی و نمازم، همه و همه لِلَّه و برای خداست.
اگر انسان اینگونه زندگی کند، حتی نفسکشیدنش هم برای خدا میشود و شیرینی پیدا میکند. رفتهرفته به جایی میرسد که دوست دارد حتی نفسهایش را نیز با خدا تنظیم کند و وارد بحث «ذکر نَفَسی» میشود که در جای خودش عرض خواهیم کرد.
البته نباید از سر خشکمقدسی و مقدسمآبی دنبال این امور رفت. مثلاً کسی دائماً تمرین کند و بگوید:
لَا إِلٰهَ إِلَّا هُوَ، لَا إِلٰهَ إِلَّا هُوَ.
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هیچ معبودی جز او نیست؛ هیچ معبودی جز او نیست.
اما بعد ببینید نمازش در حال قضا شدن است و همچنان نشسته و میگوید:
لَا إِلٰهَ إِلَّا هُوَ.
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هیچ معبودی جز او نیست.
این ذکر به چه درد میخورد وقتی نماز واجبت را خراب کردهای؟ آن را ترک کن و نمازت را درست کن. مبادا همین ذکر برایت امر را مشتبه کند و خیال کنی خبری شده است. هر چیزی وقت خودش را دارد.
البته میفرمایند به ذکر خو کنید؛ زیرا انسان بدون این بذرافشانیها شکوفا نمیشود.
عالم، زارعِ بذر معارف
حضرت امیرالمؤمنین علیهالصلاةوالسلام در سخنی خطاب به شاگردشان کمیل، در نهجالبلاغه، تعبیری دارند که در آن اهل علم به کسانی تشبیه شدهاند که معارف را در دلها میکارند:
يَحْفَظُ اللَّهُ بِهِمْ حُجَجَهُ وَبَيِّنَاتِهِ حَتَّى يُودِعُوهَا نُظَرَاءَهُمْ، وَيَزْرَعُوهَا فِي قُلُوبِ أَشْبَاهِهِمْ.
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خداوند بهوسیلهٔ آنان حجتها و بیّنات خود را حفظ میکند، تا آنها را به همانندان خود بسپارند و در دلهای کسانی همانند خویش بکارند. (نهجالبلاغه، حکمت ۱۴۷)
حضرت استاد میفرمودند: این بیان امیرالمؤمنین علیهالسلام را بشکافید تا نکات ظریف آن را دریابید.
زارع ابتدا باید زمین را آماده کند؛ سپس آن را شیار بزند و شخم کند. بحثِ کاوشکردن، زیروروکردن و شکافتن است. در علم نیز همینطور است. کتاب را همینگونه سطحی نخوانید و فرمایش استاد و معلم را صرفاً بشنوید و عبور نکنید؛ باید وارد بحث شوید.
بارها عرض کردهام: اگر میخواهید مطلبی در وجودتان تثبیت شود و تثبّت وجودی پیدا کنید، راهی جز بحث و مباحثه ندارید. حتماً مباحثه داشته باشید.
پس ابتدا با مباحثه، زمین را میشکافید و شخم میزنید؛ آنگاه بذر معارف را در آن میکارید و منتظر میمانید تا راه رشد و شکوفایی آن هموار شود.
جمع میان درس، مراقبت و آثار علمی
به هر حال باید مراقب باشیم از درس و بحث نیفتیم. خود درس و بحث هم باید لِلَّه باشد. از سوی دیگر، باید مراقبت نیز داشته باشیم و آثار قلمی و لسانی هم از ما صادر شود؛ یعنی هم بگوییم و هم بنویسیم.
آنکه کامل و اکمل است، امام است که قطب عالم امکان است. دیگران هر اندازه به آن بزرگواران نزدیک شوند، به همان اندازه به قرآن و حقیقت عالم نزدیک شدهاند؛ همان مطلبی که جلسهٔ پیش عرض کردیم.
هر اندازه به اهلبیت علیهمالسلام نزدیک شدی، به قرآن نزدیک شدهای؛ و هر اندازه به قرآن نزدیک شدی، خودت قرآنیتر میشوی و مقام، رتبه و اسم تو نیز متناسب با همان قرب خواهد شد.
سختیِ راه را با اضطراب نفس اشتباه نگیریم
وقتی میخواهیم حرکت کنیم، بالاخره باید زحمت بکشیم. بدون زحمت نمیشود. حواسمان باشد سختی طبیعی این راه را با مسئلهای که حضرت استاد دربارهٔ تنظیم، جمعوجورکردن و منظمکردن برنامهها فرمودند اشتباه نگیریم.
خلاصهٔ آن فرمایش این بود: به همهٔ کارهایت برس.
گاهی کسی فقط در درس و بحث فرو رفته است؛ میبینید از ذکرش غافل شده، از نماز شبش غافل شده، از زن و فرزند و کار و مسئولیتهای دیگرش غافل شده است. این درست نیست.
کسی دیگر فقط در ذکر و ورد و ختم فرو رفته و از درس و بحث غافل شده است. این هم اشتباه است و به جایی نمیرسد؛ ختم پشت ختم و ذکر پشت ذکر.
شخص دیگری نیز فقط دنبال کار است؛ کار، کار، کار؛ از این شغل به شغل دیگر. بعد میگوید وقت نمیکنم ذکر بگویم یا در کلاس درس شرکت کنم. این هم درست نیست.
همهٔ اینها میتواند از نشانههای نفس مضطربه باشد.
اما نکتهٔ بسیار مهم این است که سختیِ طبیعی راه را با اضطرابی که انسان به سبب شلوغکردن بیجهت اطراف خود ایجاد میکند، اشتباه نگیریم.
حتی خواندن همین نماز واجب، خودش ریاضت است. سخت است. نماز صبح خواندن سخت است؛ همین واجب ساده. شیرینترین وقت خواب همان موقع است. انسان هر روز در همین نقطه امتحان میشود.
تمثیل قوس نزول و صعود در رسالهٔ «قضا و قدر»
به همین مناسبت، برای تکمیل بحث، فرمایش دیگری از حضرت استاد ذیل کتاب شریف قضا و قدر علامه محمد دهدار عرض میکنم.
این کتاب بسیار عالی و در عین حال بسیار ظریف و دقیق است؛ مطالب آن باریکبینی فراوان میخواهد و هر کسی توان برداشتن همهٔ دقایقش را ندارد. علامه حسنزاده آملی این رساله را تصحیح کردهاند، نه شرح.
حضرت استاد در ذیل فرمایش علامه دهدار میفرمایند:
اگر سنگی را مثلاً از لب درهای یک بار به سوی نشیب آن حرکت دهند، دیگر لازم نیست دمبهدم آن را حرکت دهند؛ بلکه مطابق طبعش در حرکت خواهد بود تا به ته دره برسد.
فرض کنید سنگی را از بالای یک بلندی و در مسیر شیب رها کنید. همان هلِ نخست کافی است؛ بعد از آن خود سنگ حرکت میکند. وقتِ سقوط و پایینرفتن است و مطابق طبیعت خود، در مسیر شیب حرکت میکند تا به پایین برسد.
اما اگر برعکس، بخواهید همان سنگ را از ته دره به بالای آن برسانید، قضیه متفاوت است. آن، قوس نزول بود و این قوس صعود است. اینجا باید با رنج و تلاش، سنگ را مرحلهبهمرحله بالا برد.
مقصود اصلی من همینجاست. حضرت استاد این مثال را دربارهٔ نفس انسانی مطرح میکنند: نفوس انسانی در نسبت با مبادی عالیه و علوم و معارف حقه، مانند همین حرکت رو به بالا هستند.
نفس وقتی میخواهد به مراتب عالی برسد، علم و معرفت کسب کند و بالا برود، حرکت برایش شبیه سربالایی است. مثلاً همین که بخواهی خودت را به کلاس برسانی، بنشینی، درس بشنوی، مباحثه و مطالعه کنی، طبیعت کار این است که با سختی همراه باشد.
این سختی را نباید با آن چیزی که دربارهٔ نفس مضطربه گفتیم اشتباه گرفت. اینجا راه ذاتاً سربالایی است و باید سختی آن را تحمل کرد.
صعود نفس و رهایی از تعلق
همانگونه که سنگ بهطور طبیعی رو به پایین حرکت میکند، نفس نیز در مسیر خود چنین حکمی دارد؛ بلکه امر نفوس از این مثال هم فراتر است. هم سقوط نفس از سقوط سنگ آسانتر است و هم صعود آن از بالابردن سنگ و صخره دشوارتر.
حضرت استاد میفرمایند:
بلکه امر نفوس فوق این مثال است؛ زیرا در مثال سنگ، زمان و مکان دخیل است، در حالی که نفس از ماده و احکام متعلق به آن عاری است. همین که نفوس از رنگ تعلق رهایی یافتند، به قدر علم و عمل و منزلت و فضایل حسنهشان ارتقا مییابند؛ و گاهی یک حسنه ده برابر میشود.
«مَنْ جَاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثَالِهَا» (انعام/۱۶۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هر کس نیکیای بیاورد، ده برابر آن برای او خواهد بود.
نکتهٔ بسیار مهمی که حضرت استاد در پایان این عبارت میفرمایند این است که راه، برداشتن تعلق است. اگر تعلق را برنداری، سختی همچنان برایت باقی میماند.
اوایلِ کار، حتی آمدن به کلاس دشوار است. انسان باید یک ساعت یا بیشتر بنشیند و پیوسته گوش بدهد؛ بهخصوص اگر کلاس نزدیک ظهر باشد، غذا نخورده باشد، از میان کار آمده باشد و خستگی و خواب هم بر او غلبه کند. اینها همه بخشی از سختی ابتدایی راه است.
از «معرفت نفس» تا حکمت
پیش از آنکه خواندن اصلها را ادامه دهیم ـ که دیگر به اواخر اصلها رسیدهایم ـ باید به نکتهای توجه کنیم. نام ظاهری این جلسات «دروس معرفت نفس» است؛ اما حقیقت این جلسات، جلسات حِکمی است؛ اگر نگوییم عرفانی، دستکم حکمی است.
یعنی سخن از براهین عقلی، حکمت و فلسفه است.
واژهٔ «فلسفه» ریشهٔ یونانی دارد. پیش از تمدن اسلامی، تمدن یونانی سابقهای طولانی داشت و بخش مهمی از علوم در آن حوزه به زبان یونانی تدوین شده بود. با شکوفایی تمدن اسلامی، علوم پیشین به جهان اسلام منتقل شد و اصطلاحات و مفاهیم نیز با یکدیگر آمیختند.
آنچه در اصطلاح یونانی «فلسفه» گفته میشود، در زبان اسلامی و قرآنی بیشتر با عنوان حکمت از آن یاد میکنیم.
میخواهم از همینجا روزنهای به بحث حکمت باز کنم و بحث امروز را به جلسهای پیوند بزنم که پیشتر در سالن آمفیتئاتر داشتیم.
الهام، شدت محبت و «عقل راه»
در آن جلسه بحث عقل راه را مطرح کردیم و گفتیم الهامات از شدت محبت ناشی میشوند. تعبیر «شدت محبت» از «شدت عشق» دقیقتر است؛ زیرا عشق خود همان حبّ شدید و شدت محبت است.
گفتیم این الهام میتواند انسان را به «عقل راه» برساند. عقل راه یک مسئلهٔ کلی است. در هر کاری باید ببینی عقل راهِ تو از آن عمل چه بوده است.
نماز خواندی؛ سوغات این نماز برای تو چه بود؟ در یک جلسه شرکت کردی؛ سوغات این جلسه چه بود؟ زیارت رفتی؛ چه چیزی از آن زیارت برایت ماند؟
این همان مسئلهای است که با عنوان «عقل راه» از آن یاد کردیم.
الحمدلله در مسجد مقدس بلال، کنار محراب نشستهام و هیچ حرفی از خودم ندارم؛ هرچه هست از کلمات بزرگان است. این کتابها را نیز با خود کنار قبور شهدا بردم و توسل کردم و عرض کردم: «شهدا، این علم من است و همراه من است؛ به آن برکت بدهید.»
«کلمات مکنونه» و سلسلهٔ حکمت و عرفان
کتاب شریف کلمات مکنونه از ملا محسن فیض کاشانی است. در ایام اربعین و در مسیر کربلا با این کتاب مأنوس بودیم. فیض کاشانی داماد ملاصدرا و از شاگردان برجستهٔ او بود. کلمات مکنونه نیز از آثار مهم او در حوزهٔ حکمت و عرفان است.
در امتداد این سنت عرفانی، صدرالدین قونوی از شاگردان برجستهٔ محییالدین ابنعربی است و کتاب مهم مفتاح الغیب از آثار اوست. سپس ابنفناری بر مفتاح الغیب شرحی نوشت که با عنوان مصباح الأنس شناخته میشود.
پیشتر در خلال بحث، تعبیری را دربارهٔ نسبت نفحات و مصباح الأنس گفته بودم که بعداً با گوشدادن دوباره به صوت درس متوجه شدم باید آن را دقیقتر بیان کنم: در مصباح الأنس از مطالب استاد ابنفناری، یعنی صدرالدین قونوی، و آثار او استفاده شده است؛ اما متن اصلیای که مصباح الأنس بر محور آن شکل گرفته، همان مفتاح الغیب صدرالدین قونوی است.
کیفیت تحصیل علم حکمت
ملا محسن فیض کاشانی در کلمات مکنونه، در بحث کیفیت تحصیل علم حکمت، میفرماید:
كَلِمَةٌ فِيهَا إِشَارَةٌ إِلَى كَيْفِيَّةِ تَحْصِيلِ عِلْمِ الْحِكْمَةِ... إِنَّمَا يَحْصُلُ هٰذَا الْعِلْمُ مِنَ اللَّهِ سُبْحَانَهُ قَطْعًا.
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): کلمهای که در آن اشارهای به چگونگی تحصیل علم حکمت است... این علم، قطعاً فقط از خداوند سبحان حاصل میشود.
«إِنَّمَا» افادهٔ حصر میکند؛ یعنی فقط و فقط. «يَحْصُلُ هٰذَا الْعِلْمُ»؛ این علم، یعنی علم حکمت، فقط از خداوند حاصل میشود.
دقت کنید که میگوید:
مِنَ اللَّهِ سُبْحَانَهُ.
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): از خداوند سبحان.
یعنی از مقام «الله»؛ نه از اسماء متفرقه. سخن از جمع و توحید است؛ از وحدت و تأکد بر توحّد و وحدت جمعی. سخن از آن مقام عالی است که در مراتبی که تاکنون گفتهایم، از آن با عنوان عالم احدیت یا عالم وجود یاد میکنیم.
مراتب عوالم و مراتب متناظر در انسان
در انسان، متناظر با عالیترین مرتبه، روح است. یک مرتبه پایینتر، در انسان قلب قرار دارد و در عالم خارج ـ یعنی بیرون از وجود ما ـ از آن مرتبه با عنوان واحدیت یاد میشود. نام دیگر آن لاهوت یا عالم الوهیت است؛ مرتبهٔ ظهور اسماء و صفات الهی.
برخی از این مرتبه با تعبیر «تعین اسمائی و صفاتی» نیز یاد کردهاند؛ البته «عالم تعین» به آن معنای خاص نیست، زیرا مرتبهای که نخستین تعین در آن صورت میگیرد، یک مرتبه پایینتر است؛ یعنی عالم جبروت، که عقل اول در آن تعین پیدا میکند و متناظر آن در انسان، عقل است.
پس از آن، مرتبهٔ ملکوت یا عالم مثال قرار میگیرد و پس از آن نیز عالم مُلک است.
اینها رموزی است که با دنبالکردن سلسلهٔ این مباحث کمکم برای انسان کشف میشود. اگر کسی بدون این مقدمات مستقیماً سراغ متون برود، بسیاری از این رموز را درنمییابد.
علم حکمت از کجا میآید؟
عبارت فیض کاشانی را دوباره بخوانیم:
إِنَّمَا يَحْصُلُ هٰذَا الْعِلْمُ مِنَ اللَّهِ سُبْحَانَهُ...
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): این علم فقط و فقط از خداوند سبحان حاصل میشود.
«إِنَّمَا» افادهٔ حصر میکند؛ یعنی فقط و فقط. این علم، یعنی حکمت، «مِنَ اللَّهِ سُبْحَانَهُ» است؛ از مقام «الله».
یعنی این حکمت از عالیترین مراتب، ذیل عالم غیبالغیوب، وجود، واجبالوجود یا احدیت سرچشمه میگیرد؛ آن مرتبهای که بسیطالحقیقه است. این صید نصیب هر کسی نمیشود.
اما سؤال مهم این است که این علم چگونه به انسان میرسد؟ این شاید یکی از سوغاتهای مهم جلسهٔ امروز باشد و با همان بحث «عقل راه» ارتباط پیدا میکند.
عبارت کاملتر چنین است:
إِنَّمَا يَحْصُلُ هٰذَا الْعِلْمُ مِنَ اللَّهِ سُبْحَانَهُ لِمَنْ تَبَتَّلَ إِلَيْهِ تَبْتِيلًا، وَاتَّخَذَ بِالذِّكْرِ وَالْفِكْرِ إِلَيْهِ سَبِيلًا، عَلَى قَدْرِ صَفَائِهِ وَقَبُولِهِ وَقُوَّتِهِ وَاسْتِعْدَادِهِ؛ فَلَا يَحْصُلُ إِلَّا بَعْدَ فَرَاغِ الْقَلْبِ وَصَفَاءِ الْبَاطِنِ وَتَخْلِيَتِهِ عَنِ الرَّذَائِلِ وَتَحْلِيَتِهِ بِالْفَضَائِلِ، وَلَا سِيَّمَا الزُّهْدُ فِي الدُّنْيَا وَمُتَابَعَةُ الشَّرْعِ وَمُلَازَمَةُ التَّقْوَى.
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): این علم فقط از جانب خداوند سبحان برای کسی حاصل میشود که حقیقتاً به سوی او منقطع شده و با ذکر و فکر، راهی به سوی او برگزیده باشد؛ و این دریافت، به اندازهٔ صفا، قابلیت، قوّت و استعداد اوست. این علم حاصل نمیشود مگر پس از فارغکردن قلب، صفای باطن، خالیکردن آن از رذایل و آراستن آن به فضایل؛ بهویژه زهد در دنیا، پیروی از شرع و ملازمت تقوا.
پس این علم از خداوند میآید، اما راه دریافت آن الهام است. این همان حلقهای است که بحثهای پیشین را به یکدیگر متصل میکند: انسان از طریق الهام به حکمت میرسد.
الهام و شدت محبت
پیشتر مفصل دربارهٔ الهام سخن گفتیم. الهام از کجا میآید؟ از شدت حب و محبت.
حال خودِ شدت محبت را کجا باید جستوجو کرد؟ در مودّت.
قرآن کریم میفرماید:
«قُلْ لَا أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبَىٰ» (شوری/۲۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بگو: من بر این رسالت هیچ مزدی از شما نمیخواهم، جز مودّت نسبت به نزدیکان.
در آیه نفرمود: «إِلَّا الْمَحَبَّةَ فِي الْقُرْبَىٰ»، بلکه فرمود: «الْمَوَدَّةَ».
سه ویژگی مودّت
مودّت سه ویژگی دارد:
شدت محبت است؛ صرفِ محبت نیست.
بدون چشمداشت است؛ محبتی است که برای عوض و منفعت انجام نمیگیرد.
ظهور و بروز محبت است؛ یعنی محبت باید خودش را نشان دهد.
نمیشود کسی فقط بگوید: «من در دلم اهلبیت علیهمالسلام را دوست دارم» یا «من عاشق امام حسین علیهالسلام هستم»، اما ظاهر و سبک زندگیاش هیچ شباهتی با محبوب نداشته باشد. این چه ظهوری است؟ چه بروز مودّتی است؟
محبت باید در عمل آشکار شود. سراسر زندگی انسان باید نشانی از این محبت داشته باشد؛ سبک زندگی، انتخابها، نامگذاری فرزندان، چیدمان خانه، تابلوهایی که در خانه نصب میکند، نوع پوشش و دیگر شئون زندگی. مودّت یعنی محبت به مرحلهٔ ظهور عملی برسد.
شرایط دریافت حکمت الهامی
عبارت فیض کاشانی میفرماید:
لِمَنْ تَبَتَّلَ إِلَيْهِ تَبْتِيلًا، وَاتَّخَذَ بِالذِّكْرِ وَالْفِكْرِ إِلَيْهِ سَبِيلًا، عَلَى قَدْرِ صَفَائِهِ وَقَبُولِهِ وَقُوَّتِهِ وَاسْتِعْدَادِهِ.
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): برای کسی که حقیقتاً از غیر خدا بریده و رو به او آورده است و با ذکر و فکر، راهی به سوی او برگزیده؛ و بهرهٔ او نیز به اندازهٔ صفا، قابلیت، قوّت و استعداد اوست.
پس نفوس با یکدیگر متفاوتاند. هرکس به اندازهٔ سعهٔ وجودی، ظرفیت، صفای باطن، قدرت پذیرش و استعدادش از این علم بهره میگیرد.
سپس شرایط را بیان میکند:
فَلَا يَحْصُلُ إِلَّا بَعْدَ فَرَاغِ الْقَلْبِ وَصَفَاءِ الْبَاطِنِ وَتَخْلِيَتِهِ عَنِ الرَّذَائِلِ وَتَحْلِيَتِهِ بِالْفَضَائِلِ، وَلَا سِيَّمَا الزُّهْدُ فِي الدُّنْيَا وَمُتَابَعَةُ الشَّرْعِ وَمُلَازَمَةُ التَّقْوَى.
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): این علم حاصل نمیشود مگر پس از فارغکردن قلب، صفای باطن، پاککردن آن از رذایل و آراستن آن به فضایل؛ بهویژه زهد در دنیا، پیروی از شریعت و ملازمت تقوا.
بنابراین چند مرحله مطرح است: نخست، دل را از غیر خدا خالی کردن؛ سپس صفادادن باطن، پاککردن قلب از ناپاکیها و رذایل، آراستن آن به فضایل، زهد نسبت به دنیا، متابعت از شرع و ملازمت تقوا.
چگونه خداوند معلم انسان میشود؟
در ادامهٔ همین بحث، به آیهای بسیار شیرین میرسیم. سؤال این است: چه کسی دوست دارد خداوند معلم او شود و خدا به او تعلیم دهد؟
یعنی انسان بهرهای از علم ربّانی پیدا کند؛ رشحهای از همان حقیقتی که دربارهٔ حضرت زینب سلاماللهعلیها گفته شده است:
أَنْتِ بِحَمْدِ اللَّهِ عَالِمَةٌ غَيْرُ مُعَلَّمَةٍ، فَهِمَةٌ غَيْرُ مُفَهَّمَةٍ.
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): تو، به حمد خدا، دانایی هستی که کسی تو را نیاموخته و فهمیدهای هستی که کسی به تو تفهیم نکرده است.
قرآن رمز این راه را بیان کرده است:
«وَاتَّقُوا اللَّهَ ۖ وَيُعَلِّمُكُمُ اللَّهُ» (بقره/۲۸۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): از خدا پروا کنید؛ و خداوند به شما تعلیم میدهد.
یعنی قرآن راه رسیدن به مرتبهای را که در آن خداوند معلم انسان شود، نشان داده است.
تقوا؛ راهِ تعلیم الهی
ملا محسن فیض کاشانی در ادامهٔ همان بحث، به این فراز قرآن اشاره میکند:
«وَاتَّقُوا اللَّهَ ۖ وَيُعَلِّمُكُمُ اللَّهُ» (بقره/۲۸۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): تقوای الهی پیشه کنید، و خداوند به شما تعلیم میدهد.
تمام حرف همین است: تقوای الهی پیشه کنید؛ خدا به شما علم میآموزد. خدا معلم انسان میشود و راه آن، تقواست.
آنوقت انسان میبیند حتی در و دیوار به او علم میآموزد. یک خط از فرمایش استاد را میگیرد و از درونمایهٔ همان یک خط، یک کتاب بیرون میکشد. خدا به او افاضه میکند و علمش الهی میشود.
این نکته را نیز باید به خاطر بسپاریم. میخواستم روزنهای به این بحث باز شود و این مطالب به یکدیگر متصل شوند.
حکمت از عالم وحدت میآید
همهٔ اینها از کجا میآید؟ از عالم وحدت. در کثرت خبری نیست. ما متأسفانه علم و حکمت را در همین کثرت جستوجو میکنیم، در حالی که حقیقت آن در وحدت است.
تا از تعلق خاطر و کثرات انفسیه رها نشویم، راهی به آن وحدت نداریم. امان از قوّهٔ خیال، از این تعلقات، صورتها و اشکال موهوم و متخیلات فاسد!
تا از این امور فارغ نشویم، نمیتوانیم به وحدت برسیم؛ تمرکز لازم را پیدا نمیکنیم و نمیتوانیم حقایق را آنگونه که باید اصطیاد و ادراک کنیم.
رسالهٔ «نور وحدت»
حدود هفت یا هشت جلسه پیش در همین مجموعهٔ رسائل عرفانی، در رسالهٔ نور وحدت نشانهای گذاشته بودم. هر جلسه میخواستم آن را بخوانم و فرصت نمیشد.
دو سه جمله از این رساله برایتان میخوانم. نور وحدت رسالهای بسیار شیرین است و مطالب فراوانی دربارهٔ وادی توحید در آن آمده است؛ البته فهم آن مقدمات میخواهد. این رساله در نسخهها و چاپهای مختلف به خواجه عبدالله، معروف به خواجه حوراء یا خواجه خرد، نسبت داده شده است.
در آن آمده است:
ای سید! یکی از بُعد خبر دهد و آن را وجهی بود، و دیگری از قرب نشانمند گرداند و آن را نیز سببی باشد. حقیقت تو که به زبان این رساله با تو حرف میزند، بر وحدت اطلاع دهد که آنجا نه بُعد است و نه قرب، و چون وحدت طلوع فرماید، بُعد و قرب عین وحدت باشد.
دقت کنید به این تعبیر: «حقیقت تو که به زبان این رساله با تو حرف میزند». نگاه چقدر توحیدی است! میگوید گویی این رساله نیست که با تو سخن میگوید؛ حقیقت خودت است که به زبان این رساله با خودت حرف میزند.
این حرف بسیار عمیق است و اکنون مجال بازکردن آن نیست.
رساله میگوید در مقام وحدت، نه قرب معنا دارد و نه بُعد؛ نه نزدیکی و نه دوری. ممکن است بپرسیم پس این همه سخن از «قربةً إلی الله» چیست؟
قُرْبَةً إِلَى اللَّهِ
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): برای تقرب به سوی خدا.
پاسخ در همان عبارت است: وقتی آفتاب وحدت طلوع کند، بُعد و قرب نیز عین وحدت میشود.
اگر دو موجود مستقل در نظر بگیرید، میتوان دربارهٔ نسبت میان آنها از دوری و نزدیکی سخن گفت؛ اما اگر حقیقت، حقیقتی واحد باشد، دیگر بُعد و قرب به آن معنای متعارف موضوعیت ندارد.
در نقل مشهور مربوط به حضرت زینب سلاماللهعلیها و امیرالمؤمنین علیهالسلام نیز همین لطافتِ «واحد» مورد توجه قرار گرفته است؛ حضرت با «واحد» آغاز میکنند و در ادامه سخن به «اثنین» میرسد. این ظرافتها در نقلها مهم است و باید در تعبیر آنها دقت کرد.
از همین جهت، رساله میگوید حقیقت تو به زبان همین نوشته با خودت سخن میگوید.
اهل وحدت و فراتررفتن از نزاع کثرتها
در ادامه میفرماید:
ای سید! هر فرقه با فرقهٔ دیگر در نزاع و جدال است، مگر اهل وحدت که ایشان با همه یکیاند، اگرچه هیچکدام با ایشان یکی نیست.
افراد و اشخاص در ظاهر متفرقاند، اما اهل وحدت از جهت آن حقیقتی که یافتهاند، اهل یک وادیاند.
این رساله جملات بسیار بلند و عرشی دارد. از جمله:
ای سید! وحدت باطن کثرت است و کثرت ظاهر وحدت، و حقیقت در هر دو یکی است.
یعنی حقیقت یکی است؛ کثرت، ظاهر است و وحدت، باطن آن.
قرآن نیز با تعابیر گوناگون ما را به همین حقیقت توجه میدهد:
«وَهُوَ مَعَكُمْ أَيْنَ مَا كُنْتُمْ» (حدید/۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و او هر کجا که باشید با شماست.
«فَأَيْنَمَا تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللَّهِ» (بقره/۱۱۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس به هر سو رو کنید، آنجا وجه خداست.
«وَنَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِيدِ» (ق/۱۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و ما از رگ گردن به او نزدیکتریم.
«وَنَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْكُمْ وَلَٰكِنْ لَا تُبْصِرُونَ» (واقعه/۸۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و ما به او از شما نزدیکتریم، ولی شما نمیبینید.
و چقدر این آیه شیرین است:
«وَهُوَ الَّذِي فِي السَّمَاءِ إِلَٰهٌ وَفِي الْأَرْضِ إِلَٰهٌ» (زخرف/۸۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و اوست که در آسمان معبود است و در زمین نیز معبود است.
در آسمان همان اله است و در زمین نیز همان اله؛ یک حقیقت واحد.
این رساله چه بوی وحدتی میدهد! میخواهم بگویم رسیدن به حکمت بدون رسیدن به این جمعیت و وحدت ممکن نیست. هرچه کثرت، پراکندگی و تعلق بیشتر شود، بهرهٔ انسان از این حکمت کمتر میشود.
این را هم بهعنوان یکی دیگر از «عقلراه»های این جلسه با خودتان داشته باشید.
اصل هفتادوسه و بحث عقل
اگر در این جلسه به اصل هفتادوسه برسیم ـ که بعید میدانم ـ یکی از اوجهای همین بحث را آنجا خواهیم دید.
در آن اصل، بحث عقل مطرح میشود؛ اینکه حقایق و صور اشیاء در مرتبهٔ عقل چگونه حضور دارند، مراتب عقل چیست و نخستین وجودی که تعین پیدا میکند کدام است.
جالب است که همین مسئله در رسالهٔ سیر و سلوک منسوب به سید بحرالعلوم نیز بهنحوی مطرح شده است. ما مدتی است در بحث اخلاص و عوالم اخلاص، به فصل سوم این رساله پرداختهایم. سید بحرالعلوم در متن، نکتهای را بسیار کوتاه میگوید و عبور میکند؛ اما اهل آن، نکته را میگیرند.
میفرماید:
«و تا ینابیع حکمت به امر خداوندِ بیضَنَّت از زمین دل ظاهر نشود، بنده این جرعه را نتواند کشید؛ و تا طیّ مراتب عالم ممکنات را نکند و دیده در مملکت وجوب و لاهوت نگشاید، به این مرتبه نتواند رسید.»
«بیضَنَّت» یعنی بدون بخل. تا چشمههای حکمت به امر خداوندِ بیبخل از زمین دل ظاهر نشود و از دل نجوشد، انسان نمیتواند این جرعه را بنوشد؛ یعنی نمیتواند آن مراتب عالی را دریابد.
بعد میفرماید:
«و تا طیّ مراتب عالم ممکنات را نکند و دیده در مملکت وجوب و لاهوت نگشاید، به این مرتبه نتواند رسید.»
«مملکت وجوب» دیگر سخن از مراتب بسیار عالی است.
در بعضی نسخهها و نقلهای این رساله، عبارتی با «جبروت» نیز دیده میشود؛ اما در نسخهای که اکنون دست من است ـ نسخهای که علامه سید محمدحسین حسینی تهرانی استنساخ و شرح کردهاند ـ عبارت «مملکت وجوب و لاهوت» آمده است.
حضرت آیتالله پهلوانی نیز این رساله را در مجموعهٔ رسائل عرفانی آوردهاند و هر دو بزرگوار از شاگردان برجستهٔ علامه طباطبایی، رضواناللهعلیهم، بودهاند. اما در نسخهای که اکنون میخوانم، عبارت به همین صورت است: «دیده در مملکت وجوب و لاهوت نگشاید».
این یک رسالهٔ سیر و سلوکی است؛ یعنی راهی را در برابر انسان قرار میدهد و میگوید این مسیر را طی کن تا از مرتبهٔ مُخلِص بودن به مرتبهٔ مُخلَص شدن برسی.
از مُخلِص بودن تا مُخلَص شدن
در رساله، سه منصب برای مُخلَصین برشمرده میشود که مخصوص همین گروه است. شرح آن را پیشتر در بحث رساله گفتهایم. سپس بیان میکند که راه رسیدن به آن مرتبه، عبور از مراتب و رسیدن به عالم وجود و لاهوت است. این مسیر، مسیر کوچکی نیست.
به تعبیر حضرت استاد، طفره محال است؛ یعنی نمیتوان واسطهها و برازخ میان مراتب را حذف کرد. نمیشود انسان یکباره از عالم مُلک به جبروت برود؛ باید از ملکوت عبور کند. این مسئله نیز از اصولی است که بعداً به آن خواهیم رسید.
ما تا اصل هفتاد پیش رفته بودیم و طبیعتاً باید اکنون اصول هفتاد و یک و هفتاد و دو را مطرح کنیم؛ اما با توجه به سیر بحث، مطلب امروز مستقیماً به اصل هفتادوسه رسیده است. بنابراین اصول هفتاد و یک و هفتاد و دو را به جلسهٔ بعد واگذار میکنیم و امروز، تبرکاً، اصل هفتادوسه را میخوانیم.
اصل هفتادوسه؛ ناظم امور عالم
این اصل بسیار مهم است. یکی از دوستان و همکارانم که بسیار سلیمالنفس و پاک و خالص است، معمولاً از اینگونه درس و بحثها فرار میکند. یک بار که برای دیدن ما آمده بود، گفتم فقط یک اصل برایت میخوانم و نظرت را میپرسم. همین اصل را برایش خواندم و نکاتش را بسیار ساده توضیح دادم؛ حالش کاملاً دگرگون شد.
چرا باید از این مباحث فرار کنیم؟
اصل هفتادوسه میفرماید:
ناظم امور عالم مطلقاً ـ یعنی تشکیلدهنده و بهنظامآورندهٔ آن ـ عقل است؛ یعنی موجودی که فعلیت محض و عین حیات و علم و قدرت، و مبدأ حیات و هرگونه کمال، و محیط به اشیاء از جمیع جهات آنها، و عالم به آنها پیش از تحقق آنهاست؛ هم علت موجودات است و هم نهایت مطالب.
«ناظم امور عالم مطلقاً» یعنی آن حقیقتی که امور عالم را نظم میدهد؛ «تشکیلدهنده» یعنی ایجادکننده، و «بهنظامآورنده» یعنی همهٔ نظام را بدون اعوجاج در جای خود قرار میدهد.
اینجا باید توجه داشت که در سلسلهٔ طولی، همهٔ افعال در نهایت فعل خداوند است. قرآن میفرماید:
«اللَّهُ يَتَوَفَّى الْأَنْفُسَ حِينَ مَوْتِهَا» (زمر/۴۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خداوند جانها را هنگام مرگشان میگیرد.
در عین حال، ملکالموت نیز در مرتبهٔ خود مأمور قبض ارواح است. پس در سلسلهٔ طولی، نسبتدادن فعل به واسطهها با اینکه حقیقت فعل از خداوند است منافاتی ندارد.
مقصود از «عقل» در این اصل چیست؟
حضرت علامه حسنزاده میفرمایند ناظم امور عالم عقل است؛ اما باید دقت کنیم منظور کدام عقل است.
مراد، عقلهای جزئی ما نیست. ما نیز عقل داریم و اگر عقل نداشتیم انسان نبودیم؛ اما این عقلها عقول جزئی هستند. در این اصل سخن از عقل کل یا عقل اول است.
برای این حقیقت تعبیرهای مختلفی به کار میرود:
عقل اول
عقل کل
تعین اولِ عینی
«تعین عینی» یعنی آنجا که حقیقت، وارد مرحلهٔ عینیت میشود. اسماء میخواهند در مقام عین ظهور کنند و اشیاء پدیدار شوند؛ نخستین مرتبهٔ این ظهور عینی همان عقل کل است.
وقتی اصل میگوید همهٔ نظام از عقل است، مقصود همین عقل کل است، نه عقلهای جزئی انسانها.
نسبت عقل کل با لاهوت و احدیت
اینجا یک سؤال جدی پیش میآید: اگر عقل کل نخستین تعین است و همهٔ عالم از آن ظهور میکند، پس مراتب بالاتر از عقل چه میشوند؟
مگر بالاتر از عالم عقل، لاهوت نبود؟ و بالاتر از لاهوت نیز مرتبهٔ وجود و احدیت قرار نداشت؟
در همان رسالهٔ سید بحرالعلوم نیز گفته شد که اگر انسان بخواهد به مراتب اخلاص حقیقی و مقام مُخلَصین برسد، راه او تا آن مراتب باز است؛ بلکه باید حرکت کند، زیرا متناظر این مراتب در وجود خود انسان نیز هست:
روح؛ متناظر با احدیت و وجود
قلب؛ متناظر با واحدیت، لاهوت یا الوهیت
عقل؛ متناظر با عالم عقل و جبروت
پس اگر گفته میشود همهچیز از عقل تنزل یافته است، تکلیف آن دو مرتبهٔ بالاتر چیست؟
مثال روح و بدن
برای روشنشدن مسئله میتوان به وجود خود انسان نگاه کرد. میگوییم همهٔ وجود بدنی ما پرتوی روح ماست. حضرت استاد از بدن بهعنوان روحِ متجسد تعبیر میکنند؛ یعنی همان روح است که در مرتبهٔ جسمانیت و جسد ظهور کرده است. بدن چیزی بریده و مستقل از آن حقیقت نیست، بلکه ظهور مرتبهای از همان حقیقت است.
در مراتب عالم نیز میتوان مسئله را چنین فهمید: حقیقتِ عالم وجود، از مجرای لاهوت ظهور میکند.
در وجود انسان، بالاتر از روح نیز مرتبهای به نام سِرّ مطرح است. دربارهٔ اینکه «سِرّ» چیست و در کدام مرتبهٔ وجود انسان قرار دارد، بعداً باید از خود اشارات و تنبیهات بحث کنیم.
در اینجا همین اندازه توجه کنیم که سخن از مجرای اخذ فیض است.
لاهوت؛ عالم اسماء و صفات
لاهوت، عالم اسماء و صفات است. اسماء و صفات الهی در آن مرتبه میخواهند به سمت ظهور عینی حرکت کنند.
اما شدت نور آن مرتبه چنان است که این نور نمیتواند بدون واسطه یکباره به عالم ملکوت تنزل کند؛ چه رسد به عالم مُلک. باید واسطه و برزخی وجود داشته باشد که این شدت نور را دریافت کند و به آن تعین بدهد.
این حقیقت، در مرتبهٔ عقل اول ظاهر میشود.
پس عقل اول برزخ و واسطهای است که فیض از مراتب بالاتر از مجرای آن به عوالم پایینتر تنزل میکند. خود عالم عقل، عالم قدس است؛ اما از طریق عقل، نورِ عالم اسماء به عوالم بعدی منتشر میشود.
به این معناست که میگوییم همهچیز در عالم از عقل پیاده شده است؛ حتی همین عالم مُلک و ماده نیز در نهایت از عقل کل تنزل یافته است.
بنابراین مقصود از عقل در این اصل، عقل کل است.
اکنون پرسش بعدی این است: مصداق این عقل کل چه کسی است؟
مصداق عقل کل و نفس کل
اکنون وقت آن است که دربارهٔ مصداق عقل کل سخن بگوییم. در این دستگاه معرفتی، مصداق عقل کل را امیرالمؤمنین علیهالسلام میدانیم.
عقل کل میخواهد تدبیر خود را در قوس نزول، از مرتبهٔ بالا به مراتب پایینتر برساند. قرآن کریم میفرماید:
«يُدَبِّرُ الْأَمْرَ مِنَ السَّمَاءِ إِلَى الْأَرْضِ ثُمَّ يَعْرُجُ إِلَيْهِ» (سجده/۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): امر را از آسمان تا زمین تدبیر میکند، سپس آن امر به سوی او عروج میکند.
برای تنزل این تدبیر، واسطه لازم است. اینجا نفس کل مطرح میشود. نفس کل تدبیر عقل را میپروراند و در مرتبهٔ پایینتر پیاده میکند.
در این بیان، مصداق نفس کل حضرت فاطمهٔ زهرا، صدیقهٔ شهیده سلاماللهعلیها است. حضرت استاد نیز در کتاب فصّ حکمة عصمتیة فی کلمة فاطمیة دربارهٔ مقامات حضرت صدیقه سلاماللهعلیها بحث کردهاند. این رساله از آثار علامه حسنزاده آملی است.
در قوس صعود، حضرت صدیقه سلاماللهعلیها به مقام نفس کل رسیدهاند. فعلاً وارد حواشی این بحث نمیشویم؛ نکتهٔ اصلی این است که در این اصل، همهٔ نظام عالم از عقل تنزل مییابد.
«ناظم امور عالم مطلقاً عقل است»
اکنون با توضیحی که گذشت، اصل را دوباره میخوانیم:
ناظم امور عالم مطلقاً، یعنی تشکیلدهنده و بهنظامآورندهٔ آن، عقل است؛ یعنی موجودی که فعلیت محض و عین حیات و علم و قدرت، و مبدأ حیات و هرگونه کمال، و محیط به اشیاء از جمیع جهات آنها، و عالم به آنها پیش از تحقق آنهاست؛ هم علت موجودات است و هم نهایت مطالب.
میگوید «تشکیلدهندهٔ عالم» عقل است و «نظامآورندهٔ آن» نیز عقل است. البته مقصود همان عقل کل و عقل اول است.
معنای «فعلیت محض»
میفرماید عقل، فعلیت محض است. مقابل فعلیت، قوّه و استعداد است.
مثلاً نطفهٔ انسان، انسانِ بالفعل نیست؛ قوّه و استعداد انسانشدن را دارد. یا هستهٔ خرما را در نظر بگیرید. نخل خرما بهنحوی در آن مندمج است، اما هنوز بهصورت قوّه و استعداد است. استعداد دارد که نخل شود.
اما وقتی همان هسته به نخلی بارور تبدیل شد و به ثمر نشست، آن کمالی که در بذر بهصورت قوّه بود، بالفعل شده است.
در این اصل میفرماید عقل، قوّه نیست؛ فعلیت محض است. در این مرتبه، سخن از مبدأ فاعلیت نظام عالم است.
این نکته برای کسانی که دائماً به عالم، زمین و زمان بدبیناند و نسبت به نظام هستی سوءظن دارند، بسیار قابل تأمل است.
عقل؛ عین حیات، علم و قدرت
در ادامه میفرماید عقل عین حیات است.
عین حیات بودن را میتوان اینگونه فهمید که آن مرتبه، چشمهٔ حیات است؛ حیات از آن به مراتب بعدی افاضه میشود. هر موجود زندهای در مرتبهٔ خود بهرهای از آن حیات گرفته است.
همین بیان دربارهٔ علم و قدرت نیز جاری است: عین علم و عین قدرت.
بعد میفرماید:
و مبدأ حیات و هرگونه کمال است.
یعنی آغاز ظهور حیات و کمالات در تعینات، از این مرتبه است. اگر نخستین تعین، یعنی عقل اول، برداشته شود، دیگر سخن از ظهور عوالم پایینتر به این صورت نخواهد بود.
در تعبیر مشهور عرفانی آمده است:
كُنْتُ كَنْزًا مَخْفِيًّا، فَأَحْبَبْتُ أَنْ أُعْرَفَ، فَخَلَقْتُ الْخَلْقَ لِكَيْ أُعْرَفَ.
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گنجی پنهان بودم؛ دوست داشتم شناخته شوم، پس خلق را آفریدم تا شناخته شوم.
این عبارت در متون عرفانی بسیار مشهور است، هرچند در منابع حدیثی شناختهشده سند معتبری برای آن گزارش نشده است.
در زبان عرفانی، از این حرکت با عنوان سیر حبّی یاد میشود. ظهور کثرات و تعینات، در این تقریر، از مجرای عقل آغاز میشود.
عقل؛ محیط به اشیاء از جمیع جهات
سپس میفرماید:
و محیط به اشیاء از جمیع جهات آنهاست.
اینجا باید معنای «احاطه» را درست فهمید. یکوقت احاطهای مانند احاطهٔ سقف بر فضای زیر آن در نظر میگیریم. این نوع احاطه بیرونی و مکانی است؛ میتوان سقف را برداشت یا از زیر آن خارج شد.
اما اینجا سخن از چنین احاطهای نیست؛ سخن از احاطهٔ علمی و وجودی به حقیقت و تار و پود اشیاء است.
قرآن کریم در موارد متعدد میفرماید:
«إِنَّ اللَّهَ عَلِيمٌ بِذَاتِ الصُّدُورِ» (از جمله: آلعمران/۱۱۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): همانا خداوند به آنچه در سینههاست کاملاً داناست.
پس وقتی از احاطه سخن میگوییم، نباید آن را صرفاً احاطهای هندسی و مکانی تصور کنیم. در بحث عقل کل، سخن از احاطه بر حقیقت اشیاء است.
«سلونی قبل أن تفقدونی»
اگر در این دستگاه، مصداق عقل کل را امیرالمؤمنین علیهالسلام بدانیم، آنوقت بخشی از معنای این کلام حضرت نیز روشنتر میشود:
سَلُونِي قَبْلَ أَنْ تَفْقِدُونِي، فَلَأَنَا بِطُرُقِ السَّمَاءِ أَعْلَمُ مِنِّي بِطُرُقِ الْأَرْضِ.
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پیش از آنکه مرا از دست بدهید، از من بپرسید؛ زیرا من به راههای آسمان داناترم تا به راههای زمین.
این عبارت در نهجالبلاغه، خطبهٔ ۱۸۹ در شمارهگذاری صبحی صالح، آمده است.
اکنون میتوان بهتر فهمید که چرا مولا میفرماید از من بپرسید و چرا میفرماید به راههای آسمان از راههای زمین آگاهترم. اینجا محل صدور آن معجزات قولی امیرالمؤمنین علیهالسلام روشنتر میشود.
مراتب بالاتر از تعین شخصی
باید میان نور کلی و تعین شخصی در عالم مُلک فرق بگذاریم.
دربارهٔ حضرت صدیقهٔ شهیده سلاماللهعلیها، در برخی تقریرها دو قول مطرح شده است: یک قول، خلقت نور ایشان را در نسبت با نور پیامبر اکرم و امیرالمؤمنین علیهماالسلام تبیین میکند و قول دیگر، سخن از انتساب مستقیمتر آن نور به مرتبهٔ ذات دارد.
اما نکتهای که فعلاً برای ما مهم است این است که نوری که در مراتب عالی مطرح میشود، لزوماً به معنای تعین شخصیِ حضرت زهرا سلاماللهعلیها در عالم مُلک نیست.
حضرت زهرا سلاماللهعلیها در عالم مُلک بهصورت شخص معین ظهور کردهاند و سپس در قوس صعود به مقام نفس کل رسیدهاند.
همین مسئله را دربارهٔ نور پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله و اهلبیت علیهمالسلام نیز باید با دقت فهمید. وقتی گفته میشود نور پنجتن در مراتب عالی و حول عرش بوده است، سخن از نور کلی است؛ نه اینکه هنوز همان تعین شخصیِ دنیویِ پیامبر اکرم یا امیرالمؤمنین علیهماالسلام تحقق یافته باشد.
تعین شخصی پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله در نشئهٔ مُلک، در عالم طبیعت و از طریق پدر و مادر بزرگوار ایشان تحقق پیدا میکند. پیش از آن، بحث دربارهٔ نور کلی و مراتب پیشین وجود است.
در بعضی تعابیر عرفانی نیز آمده است:
لَنَا مَعَ اللَّهِ حَالَاتٌ لَا يَسَعُهَا مَلَكٌ مُقَرَّبٌ وَلَا نَبِيٌّ مُرْسَلٌ.
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): برای ما با خدا حالاتی است که در آن، نه فرشتهٔ مقرّبی گنجایش همراهی دارد و نه پیامبر مرسلی.
در اینجا سخن از مراتب بسیار عالی قرب و از مراتبی فراتر از تعینات معمول است؛ بنابراین نباید مراتب نور کلی، تعینات عوالم بالا و شخصیت متعین در عالم مُلک را با یکدیگر خلط کرد.
تعین شخصی در عالم مُلک و سعهٔ وجودی
این شخص بهقدری سعهٔ وجودی پیدا کرده بود که در علم الهی، نور و خلقتش جایگاهی خاص داشت و جسم او نیز متناسب با آن حقیقت قرار گرفت. این بحثها را پیشتر مطرح کردهایم.
همان نور کلی در وجود پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله ظهور کرد و در این برهه از زمان، به شخص و فردِ متعینِ پیامبر تبدیل شد. پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله با بدن عنصری در همین نشئه و همین تعین ظهور کردند.
اینجاست که برخی از اهل تعقل، در بحث رجعت میگویند رجعت با همان بدن جسمانی و عنصری محل اشکال عقلی است؛ زیرا هر شخص یکبار در عالم مُلک تعین مییابد و پس از آن، به اندازهٔ سعهٔ وجودی خود بر عالم مُلک اشراف و حضور معنوی دارد.
علم عقل کل به اشیاء پیش از تحقق آنها
اکنون ادامهٔ اصل هفتادوسه روشنتر میشود:
«و محیط به اشیاء از جمیع جهات آنها، و عالم به آنها پیش از تحقق آنهاست.»
«محیط به اشیاء از جمیع جهات» یعنی به تار و پود آنها احاطه دارد.
اما عبارت دوم از این هم مهمتر است: عقل کل پیش از تحقق اشیاء به آنها علم دارد؛ یعنی پیش از آنکه اشیاء در عالم عین تحقق پیدا کنند، عقل کل به همهٔ آنها و همهٔ ممکنات عالم است.
این مسئله را پیشتر در بحث صور علمیّه، عین ثابت، اعیان ثابته و ماهیات مطرح کرده بودیم.
گفتیم خداوند پیش از تحقق عینی ما، به ما علم داشت. برای تقریب مطلب، مهندس را در نظر بگیرید: پیش از آنکه سازه را در خارج بنا کند، صورتی علمی از آن در خود دارد. خطاط پیش از آنکه خط را روی کاغذ پیاده کند، به آن خط علم دارد. نقاش نیز پیش از کشیدن نقاشی، صورت آن را در خود دارد.
به اینها میگوییم صور علمیّه در صُقع نفس؛ صورت علمی در صقع نفس خطاط، نقاش، بنا یا مهندس.
مطلب را دشوار نکنید؛ مسئله به همین سادگی قابل تقریب است.
در این اصل پیشتر گفتیم عقل عین علم است؛ پس علم به همهٔ عینیتها، اشخاص، افراد و اشیاء، پیش از تحقق عینی آنها، در این مرتبه مطرح است.
عقل؛ علت موجودات
در ادامه میفرماید:
«و هم علت موجودات است.»
علت موجودات بودن یعنی وجود او حیثیت فاعلی دارد؛ او فاعل است و مراتب پایینتر قابلاند. او دهنده است و دیگران گیرندهاند.
این مقام بسیار بالاست.
اینجاست که میتوان فهمید خداوند چه تاج عزتی بر سر انسان گذاشته که به او عقل داده است؛ یعنی راه رسیدن به مراتب عالی را در خودِ وجود انسان قرار داده است. اما ما گاهی عقل را تعطیل میکنیم و زمام امور را به نفس، بهخصوص نفس امّاره، میسپاریم و خودمان را گرفتار میکنیم.
نَعُوذُ بِاللَّهِ مِنْ شُرُورِ أَنْفُسِنَا وَمِنْ سَيِّئَاتِ أَعْمَالِنَا.
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به خدا پناه میبریم از شرور نفسهای خود و از بدیهای اعمالمان.
«عقل، نهایت مطالب است»
آخرین تعبیر اصل از همه شگفتانگیزتر است:
«و هم نهایت مطالب است.»
«نهایت مطالب» یعنی عقل تنها مبدأ نزول نیست؛ در قوس صعود نیز غایت و نهایتِ این مسیر است.
این همان معنایی است که در بازگشت انسان باید به آن توجه کرد:
«إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ» (بقره/۱۵۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ما از آنِ خداییم و به سوی او بازمیگردیم.
آیا معنای این بیان در سلسلهٔ مراتب آن است که بازگشت ما از مجرای عقل کل صورت میگیرد؟ بله؛ اکنون میتوان ارتباط این مسئله را با تعابیر زیارت جامعهٔ کبیره بهتر فهمید:
بِكُمْ فَتَحَ اللَّهُ وَبِكُمْ يَخْتِمُ.
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خداوند به شما آغاز کرد و به شما پایان میدهد.
و نیز:
مَنْ أَرَادَ اللَّهَ بَدَأَ بِكُمْ.
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هر کس خدا را اراده کند، از شما آغاز میکند.
یعنی همانگونه که در قوس نزول از خدا آمدهایم، در قوس صعود نیز مسیر بازگشت، از مجرای حجت الهی و ولایت میگذرد.
از این منظر، بازگشت ما به سوی امام زمان علیهالسلام و در مرتبهٔ عقل کل، به سوی امیرالمؤمنین علیهالسلام است. همهٔ عالم در مسیر ولایت حرکت میکند.
ممکن است در عالم ظاهر، دست امیرالمؤمنین علیهالسلام را ببندند یا ریاست ظاهری دنیا را از ایشان بگیرند؛ اما چه کسی میتواند ولایت را از مولا بگیرد؟ این حقیقت، گرفتنی نیست؛ زیرا در تار و پود نظام آفرینش ساری و جاری است.
جایگاه «الله» در سلسلهٔ طولی
البته در آیهٔ:
«وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ» (بقره/۱۵۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و ما به سوی او بازمیگردیم.
مرجع نهایی، خودِ «الله» است. اما در سلسلهٔ طولیای که تاکنون ترسیم کردیم، باید جایگاه مرتبهٔ «الله» را نیز بشناسیم.
مرتبهٔ احدیت، مقام ذات غیبی است. یک مرتبه پایینتر، واحدیت یا لاهوت قرار دارد. «لاهوت» با الوهیت و ظهور اسم «الله» ارتباط دارد؛ همان مرتبهای که کمالات الهی بهصورت اسماء و صفات ظهور میکنند.
در این تقریر، «الله» نخستین اسم جامع در مقام ظهور اسماء و صفات است و سپس مراتب دیگر اسمائی مطرح میشوند. این بحث در روایات مربوط به اسماء الهی نیز مورد اشاره قرار گرفته است.
پس عالم لاهوت، عالم ظهور اسماء و صفات است.
راهی که عقل در برابر انسان میگشاید
اکنون ببینید این بحث چه راه گستردهای را در برابر انسان باز میکند و عقل چگونه چراغ راه او میشود.
بزرگان ما در رسالههای سیر و سلوک نیز همین مسیر را پیش روی انسان گذاشتهاند. در رسالهٔ منسوب به سید بحرالعلوم، این راه با صراحت بیان شده و بزرگان پس از او نیز بر همین مسیر تأکید کردهاند: برای رسیدن به عوالم عالی خلوص، باید مراتب را طی کرد.
اینجا دوباره فرق مُخلِص و مُخلَص روشن میشود.
انسان خودش تلاش میکند تا خالص شود و به مقام مُخلِص برسد؛ یعنی با مجاهده، مراقبه و تلاش، خود را برای خدا خالص میکند.
اما وقتی قرار است به مقام مُخلَص برسد، دیگر فقط کار خودش نیست؛ دست خدا وارد کار میشود و خدا او را خالص میکند.
«يَدُ اللَّهِ فَوْقَ أَيْدِيهِمْ» (فتح/۱۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): دست خدا بالای دستهای آنان است. Quran.com
از یک مرحله به بعد، خداوند خود بنده را میبرد و خالص میکند.
مقام شهدا؛ «عند ربهم یرزقون»
این معنا را میتوان در مقام شهدا نیز مشاهده کرد:
«وَلَا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ أَمْوَاتًا ۚ بَلْ أَحْيَاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ» (آلعمران/۱۶۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هرگز کسانی را که در راه خدا کشته شدهاند مرده مپندار؛ بلکه آنان زندهاند و نزد پروردگارشان روزی داده میشوند. Quran.com
دقت کنید که قرآن میفرماید:
قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): در راه خدا کشته شدند.
«قُتِلُوا» فعل مجهول است؛ کشته شدند. در این نگاه، آنان تا جایی با مجاهده و اخلاص خود پیش میروند و از مرحلهای به بعد، خداوند آنان را میبرد.
به کجا میبرد؟ همانجا که در رساله از آن سخن گفته شد: تا مراتب عالی، تا مملکت وجود و منتهیالیه این سیر...
نهایت سیر؛ احدیت و لاهوت
منتهیالیه این سیر، احدیت است؛ همان مرتبهای که گفتیم روح ما از آن سنخ است، و پس از آن نیز بحث لاهوت و مراتب اسماء و صفات مطرح میشود.
این نوید را هم بدهم که ممکن است در میان ما کسانی باشند که بهرهای از این مراتب را چشیدهاند، هرچند اصطلاحات و علم نظری آن را ندانند.
کسی که حقیقتی را چشیده، اما دانش نظری و اصطلاحی آن را ندارد، در این اصطلاح عارف است. اما کسی که هم علم آن را دارد و هم آن حقیقت را چشیده است، حکیم متألّه یا عالمِ عارف نامیده میشود.
عالمِ عارف؛ جمع میان برهان و شهود
نباید صرفاً پشت سر کسی راه افتاد که فقط عارف است ـ عارف به همان تعریفی که اکنون عرض کردم ـ و نه صرفاً پشت سر عالمی که تنها علم نظری دارد و چیزی نچشیده است.
ممکن است کسی مانند بنده فقط علم فکری داشته باشد؛ از این کتاب و آن کتاب بخواند، مطالب را جمع کند، روی کاغذ بیاورد و روی میز بچیند، اما خودش هنوز از حقیقت آن بهرهای نچشیده باشد.
آنکه باید چراغ راه انسان شود، عالمِ عارف، حکیم متألّه و جامعالاطراف است؛ کسی که چراغ عقل و برهان را در دست گرفته و انسان را تا جایی پیش میبرد که خودِ حقیقت را بچشد.
اوج و اتمّ این معنا، آلالله علیهمالسلام هستند. آنان فقط راه را نشان نمیدهند.
إِرَاءَةُ الطَّرِيقِ
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): نشاندادن راه.
کار آنان تنها این نیست که بگویند: «راه این است؛ از این مسیر برو و از آن چاه دوری کن.» بلکه ایصال به مطلوب نیز دارند:
إِيصَالٌ إِلَى الْمَطْلُوبِ
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): رساندن انسان به مطلوب و مقصد.
یعنی دست انسان را میگیرند و او را میرسانند؛ چون جامع علم و معرفت شهودیاند.
جمعبندی اصل هفتادوسه
بحث امروز را همینجا جمع میکنیم. در خلال بحث، خودمان این سؤال را مطرح کردیم که اگر همهٔ مراتب پایینتر از عقل تنزل یافتهاند، پس تکلیف عالم لاهوت و عالم وجود چیست؟
برای پاسخ، اشاره کردیم که مراتب بالاتر، مجاری فیضاند و عقل اول، نخستین تعین عینی و واسطهٔ تنزل فیض به عوالم پایینتر است. از همینجا پرسش دیگری نیز پدید میآید که صادر نخستین دقیقاً چیست. این مسئله نیازمند بحث مستقل است.
آنچه در اصل هفتادوسه برای ما اهمیت داشت این بود که عقل کل، در این تقریر:
ناظم امور عالم است؛
فعلیت محض است؛
عین حیات، علم و قدرت است؛
مبدأ حیات و کمالات است؛
به اشیاء از جمیع جهات احاطه دارد؛
پیش از تحقق آنها به آنها عالم است؛
علت موجودات است؛
و در قوس صعود، «نهایت مطالب» است.
اصول هفتاد و یک و هفتاد و دو باقی ماند و انشاءالله در جلسهٔ بعد به آنها بازمیگردیم.
پایان درس
انشاءالله پروردگار سبحان همین مقدار را از ما پذیرفته باشد.
اللَّهُمَّ بَارِكْ لِمَوْلَانَا صَاحِبِ الزَّمَانِ.
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، برای مولای ما صاحبالزمان علیهالسلام برکت قرار ده.
اللَّهُمَّ بَارِكْ لِمَوْلَانَا صَاحِبِ الزَّمَانِ.
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، برای مولای ما صاحبالزمان علیهالسلام برکت قرار ده.
وَالْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ.
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و همهٔ ستایشها برای خداوند، پروردگار جهانیان است.
اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ.
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست.