یا رب اعوذبک من همزات الشیاطین و من شر نفسي و من شر خلقک. بسم الله الرحمن الرحیم. لا حول ولا قوة الا بالله العلی العظیم. اللهم اياک نعبد وایاک نستعین. الحمد لله على کل نعمہ و اسال الله من فضله.
المستغاث بک یا صاحب الزمان. المستغاث بک یا صاحب الزمان. المستغاث بک یا صاحب الزمان.
السلام علیک یا داعی الله و ربانی آیاته. سلام علیکم و رحمة الله.
در پیشگاه پنج شهید خوشنام هستیم. انشاءالله که امام عصر عزیزمان هر کجا تشریف دارند، به برکت این شهدا توجهی به ما کنند و ما را مشمول ادعیه زکیه خودشان قرار دهند.
برای حضرتش و همه فداییهایشان صلواتی ختم بفرمایید. اللهم صل على محمد و آل محمد و عجل فرجهم.
به فضل الهی، هدیهای که امروز تقدیم میکنیم، توصیهای است که سه جمله آن توصیه اساتید بوده است که عرض میکنم. کل آن سه جمله است. این روایت که تقدیم خدمتتان میکنم، به دو نحو در نهج وارد شده است.
دعایی است که وقتی کسی از ما تعریف و تمجید میکند، بالاخره نفس گولزننده است. رهزنی قوه وهم و خیال، مداعبات نفس، اینها انسان را بیچاره میکند؛ مخصوصاً بنده که بهشدت گرفتار آن هستم. مخصوصاً بعد از شهادت مجاهدمان، دیگر واقعاً این تعریف و تمجیدها به اوج رسید که من اصلاً وحشت کردم، ترسیدم. واقعاً وحشت کردم. خدا رحم کند.
اگر خواستید بدانید کجا آمده است، یک وجه آن در شرح حکمت صد نهج، نسخه صبحی صالح، آمده است. در شرح نهجالبلاغه استاد مکارم شیرازی، به عنوان پیام امیرالمؤمنین، آنجا آمده است. منهاج البراعه مرحوم آقای خویی آورده است. شرح نهجالبلاغه ابن ابیالحدید هم آورده است. خلاصه در جاهای مختلف دیگری نیز آمده است.
آن هم اینچنین است که هنگامی که کسی را پیش روی امیرالمؤمنین میستودند، حضرت اینچنین میفرمود:
"اللَّهُمَّ إِنَّكَ أَعْلَمُ بِي مِن نَّفْسِي".
آرام میخوانم، بنویسید. هر دو وجهش را هم بنویسید. هر کدام را که دوست داشتید؛ هر دو آمده است.
یکی از آنها این است:
"اللَّهُمَّ إِنَّكَ أَعْلَمُ بِي مِن نَّفْسِي".
یعنی خدایا، تو قطعاً به من آگاهتری از نفس خودم.
"اللَّهُمَّ إِنَّكَ أَعْلَمُ بِي مِن نَّفْسِي".
جمله بعد:
"وَأَنَا أَعْلَمُ بِنَفْسِي مِنْهُمْ".
"وَأَنَا أَعْلَمُ بِنَفْسِي مِنْهُمْ".
من به نفس خودم از آنها آگاهترم.
"اللهم اجعلني".
دو منبع دیدم؛ یک جا "اللهم" آمده است. مفرد ثواب:
"اللَّهُمَّ اجْعَلْنِي خَيْرًا مِمَّا يَظُنُّونَ".
بهبه، چقدر زیباست. خدایا، مرا بهتر از آن چیزی قرار بده که اینها گمان میکنند.
گمان اینها درباره من چیست؟ تو بهترش را قرار بده. خیلی شیرین است این دعا. خیلی عالی است. اگر این دعا بگیرد، کار تمام است.
جمله آخر؛ پس این جمله را یک بار دیگر تکرار کنم:
"اللَّهُمَّ اجْعَلْنِي خَيْرًا مِمَّا يَظُنُّونَ".
از ظن و گمان میآید؛ "مما يظنون".
جمله آخر:
"واغفر لي".
باز در بعضی از منابع هست:
"واغفر لنا".
"وَاغْفِرْ لِي مَا لَا يَعْلَمُونَ".
"وَاغْفِرْ لِي مَا لَا يَعْلَمُونَ".
خدایا، ببخش به من آن چیزهایی را که "لا يعلمون"؛ اینها نمیدانند، یا ببخش بر ما.
این یک متن است. یک متن دیگر هست که تقریباً کمی بیشتر است، البته نه خیلی.
در خطبه صد و نود و سه نهج مراجعه کنید؛ متقین، ببخشید:
في صفة المتقين.
که متقین چه کسانیاند؟ یکی از خصوصیاتی که مولا فرمودند این است:
اذا زکا احد منهُم.
هر وقت فردی از آنها به پاکی ستوده میشود؛ یعنی به پاکی از او یاد میکنند، از او تعریف میکنند، متقین اینگونهاند.
خاف؛ اولین نشانهاش این است که میترسند از آن. از آن حرف میترسند. اینطور نیست که خوششان بیاید؛ از آن حرف فرار میکنند.
خاف مما يقال له.
از آن چیزی که به او میگویند میترسد.
فيقول.
حالا این را میگویند.
پس میگویم، میخواهیم انشاءالله اهل تقوا باشیم؛ این فرمایش مولا است.
یا آن دعا را، که تقریباً بعضی عباراتش فرق میکند، یا آن را یا این را.
این را هم آرام میگویم، بنویسید؛ هر کدام را دوست داشتید.
انا اعلم بنفسی من غیری.
انا اعلم بنفسی من غیری.
من به نفس خودم، به جان خودم، از غیر خودم آگاهترم.
جمله بعد:
و ربی اعلم بی، و ربی اعلم بی منی بنفسی.
و ربی اعلم بی منی بنفسی.
یعنی پروردگار من از من هم به خودم آگاهتر است. اعلمه.
جمله بعد:
اللهم.
حالا این دیگر حالت دعایی پیدا میکند. سه جمله دعایی اینجا دارد که بعضی از اساتید دیدم توصیه کردهاند و این سه جمله را از شاگردان علامه طباطبایی علیه الرحمه و الرضوان شنیدم که هر وقت کسی از ایشان تعریف میکرد، میشنیدم که زیر لب این سه جمله را میگوید؛ علامه طباطبایی.
حالا در روایتی هم کاری به آن نداریم. از بعضی روایات، در کتب صحاح اهل تسنن دیدم که دومی هم وقتی از او تعریف میکردند، این سه جمله را میگفت که البته من بعید میدانم چنین چیزی از دهان چنین کسی بیرون بیاید. این مال خود مولاست.
بله، صفات متقین. خطبه صد و نود و سه.
این سه جمله چیست؟ وقتی از ما تعریف کردند:
اللهم لا تأخذنی بما يقولون.
"اللَّهُمَّ لَا تُؤَاخِذْنِي بِمَا يَقُولُونَ".
خدایا، به آن چیزی که میگویند ما را مؤاخذه نکن.
"وَاجْعَلْنِي أَفْضَلَ مِمَّا يَظُنُّونَ".
"وَاجْعَلْنِي أَفْضَلَ مِمَّا يَظُنُّونَ".
و مرا بهتر از آن چیزی که اینها گمان میکنند قرار بده.
جمله آخر:
"وَاغْفِرْ لي ما لا يَعْلَمون".
"وَاغْفِرْ لي ما لا يَعْلَمون".
ببخش برای من آن چیزی را که اینها نمیدانند. نمیدانند من چه کردم، چهها کردم.
واقعاً همینطور است. اگر ستّار العيوب حضرت حق نباشد، اگر اسم ستّار حضرت حق پیاده نشود، امام صادق صلی الله علیه فرمود چه اتفاقی میافتد؟ جنازههایتان روی زمین میماند. حاضر نیستید همدیگر را دفن کنید.
خیلی خوب، حالا اینجا توجه کنید. این هدیه امروز ما به شما بود که بالاخره من حتی همین الان، وقتی از آسانسور داشتم از ساختمانمان پایین میآمدم تا به کلاس بیایم، یک نفر آنجا ما را دید و گفت: حاجآقا، شهید زنده! آه، دورت بگردم، شروع کرده بود.
من همانجا سریع از جیبم درآوردم و شروع کردم با صدای بلند خواندن؛ حالا چند نفر هم در آسانسور بودند، زن و مرد. گفت: این حاجآقا چه میگوید؟ چه خل شده است؟
شروع کردم:
"اللَّهُمَّ إِنَّكَ أَعْلَمُ بِي مِن نَّفْسِي".
همینطور میگفتم.
حالا شیرین است. انشاءالله همین دعا بگیرد. توجه کنید به مضمونش. یعنی اگر این دعا بگیرد، خیلی خوب میشود. خیلی قشنگ میشود. خیلی هم مراقب باشیم.
من یک خواهش دارم؛ حالا که این را عرض کردم، در دل هدیهمان خواهش میکنم از شما که دیگر همسفره شدهایم. داریم کمکم با هم خو میگیریم و رفاقتمان دارد مستحکمتر میشود.
و از شهادت مجازی ما، یک مقدار این بیشتر مشخص شد که این علقهها از جای دیگری است. ربطی به این پوست و استخوان ندارد؛ از جای دیگری است.
الذين آمنوا وعملوا الصالحات سيجعل لهم الرحمن ودا.
این شدت محبت از جای دیگری است. هیچ ربطی به بنده و شما ندارد؛ از محیط، از وادی ولایت است.
مثلاً خواهشی که از شما دارم، در هیئت خودم یا زهرا بارها عرض کردم. من همیشه عرض کردهام که از دو کس ضربه خوردهام. یکی، جسارت میکنم...
یعنی کسی که به آدم توهین میکند، آدم را پایین میآورد، شأن انسان را حفظ نمیکند، لودگی میکند، شوخیهای بد میکند و مانند اینها. یکی هم کسی است که بیش از حد آدم را بالا میبرد. این هم خوب نیست.
من خواهش میکنم مطلقاً از بنده تعریف نکنید. من گرفتارم، گرفتارم. واقعاً دارم این را میگویم. گرفتاریام بیشتر میشود. اگر دوست دارید گرفتاریهای من بیشتر شود، از من تعریف کنید. بعد گرفتاری خودتان هم بیشتر میشود؛ چون چیزی را که در من نیست به من میچسبانید و خودش یک تهمت است.
همین که شما الحمدلله بنده را تحمل کردهاید، این غریبهدل، نزدیک به سی جلسه میشود. واقعاً بنده را تا همینجا تحمل کردید، خیلی از شما ممنونم. همین. بدیهای بنده را ندیدید. خدا به شما جزای خیر کثیر بدهد.
پیش از اینکه برویم، حالا آن هم خودش بحث و درسی است. ببخشید، نکتهای که الان عرض میکنم، قبل از خواندن اصول، خودش درس است؛ بسیار هم درس مهمی است.
ما معمولاً در جلساتمان یا قبل از اصول، مقدمات را میگوییم یا بعد از اصول، مطالب تکمیلی را عرض میکنیم. میخواهم از کتاب اشارات و تنبیهات، فرمایش استاد عین... اشارات را که میدانید اصلش مال شیخالرئیس است، برای شما بخوانم.
این کتابی که دست من است، جلد نهم است؛ مبحث نهم اشارات است. مربوط به مقامات العارفین است. بگیرید بخوانید، مخصوصاً این مجلدش را. جلد نهم را حتماً بخوانید. مقامات العارفین خیلی به دردتان میخورد.
اشارات و تنبیهات. تنبیهات یعنی آدم را متنبه میکند، بیدار میکند، هشدار میدهد. درست است؟ خود تنبیهاتش را آدم میخواند، گیج میشود. چه عمقی دارد فرمایشات شیخ! چه رسد به اشاراتش که میگوید آن دیگر در توان هر کسی نیست. میگوید اشاره میکنم و رد میشوند.
همین را خواجه نصیر طوسی، اگر روی این مجلد بعد از کلاس نگاه کنید، اگر دوست داشتید نگاه کنید یا عکس بگیرید، جلو آن نوشته است: ابن سینا. یک خط گذاشته خواجه نصیر طوسی؛ چون ذیل آن خواجه نصیر شرحی بر اشارات داده است. بعد پایینش نوشته حضرت علامه حسنزاده.
سه نفر اسم در آن آمده است. منظور این است که علامهها چه کار میکنند؟ به این شکل شرح مبسوط میدهند. الان این کتابی که دست من است، از این جهت خیلی قشنگ و خوب است که هر سهتای آن را دارد.
حالا من فرمایش خود حضرت استاد را ذیل فرمایش شیخالرئیس و خواجه طوسی، در فصل دوم، بعد از اینکه تعریف زهد را میگویند، میخواهم برای شما بخوانم.
به چه جهت این را میخوانم؟ به جهت اینکه ما لابهلای بحثمان در حوزه عقل نظری، بعضاً عقل عملی هم میگوییم؛ برای اینکه انشاءالله مقداری سرعت حرکتتان بیشتر شود. این از جمله آن مطالب یا هدیههایی است که ما تقدیم میکنیم.
بعضیها گمان میکنند هر چیزی که ما اینجا هدیه میگوییم، همه را باید انجام دهند. من از یک نفر شنیدم و ترسیدم. حتی به عزیزم حسین آقایی، وقتی پرسید، گفتم: نه، اجباراً و الزاماً همهاش را نه.
انتخاب کنید نسبت به نفستان، به سعه وجودیتان، به حوصلهتان، به مزاجتان، به توانتان، به وقتتان. اگر میدانید وسط راه میبُرید، اصلاً دست نگیرید. صبر کنید تا موقعیتش فراهم شود. فعلاً این را در یاد داشته باشید؛ اما آن مهماتی که من آنجا مثلاً بعضیها را خیلی تأکید میکنم، آنها را انجام بدهید.
نکتهای که اینجا حضرت استاد میفرمایند، پیرامون همین موضوع است. میفرمایند اگر بخواهید خیلی خودتان را شلوغ کنید، بعد از اصل بازمیمانید و نفستان به جای نفس مطمئنه، میشود نفس مضطربه.
عنوانی که خود حضرت استاد زدهاند چیست؟ «اضطراب نفس، سد راه رشد».
این را میتوانم عرض کنم خدمتتان که متأسفانه سد راه بسیاری از ماست. یکی از مواردش میتواند همین شلوغ کردن دور و بر خودت باشد که دیگر اصلاً حوصلهات سر میرود، توانت تمام میشود.
نه، این کار اشتباه است. مزهمزه کن. دعا را، ذکر را، نماز و خطورات اینها را باید بخوری؛ مثل عسل. وقتی میبینی کامل لذت نمیبری، رهایش کن. این یکی از راههای ظرفیتسنجی است. حالا به وقتش انشاءالله دربارهاش صحبت میکنیم.
حضرت استاد میفرمود: با پراکندگی خاطر نمیتوان به جایی رسید. نفس باید مطمئن و آرامیده باشد.
"يَا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ ارْجِعِي إِلَىٰ رَبِّكِ رَاضِيَةً مَّرْضِيَّةً".
در مقابل آن، نفس مضطربة است که بحثش خواهد آمد. نفس حتی در کارهای تعلیم و تعلم و تحصیل معارف هم اگر مضطرب باشد، به جایی نمیرسد.
به فرمایش بعضی از آقایان و اساتید ما رضوان الله علیهم، حتی در عبادات و دستورالعملها نیز چنین است که اگر دستورالعملها آنچنان زیاد شود که انسان دستخوش اضطراب گردد، به جایی نمیرسد.
مثلاً یک دستور؛ ببینید چقدر شیرین خود حضرت استاد مثال میآورد که خوب بفهمیم. مثلاً یک دستور برای بعد از نماز مغرب، یک دستور بعد از نماز عشا، شب چطور؟ قرآن چقدر؟ سحر چطور؟ بینالطلوعین چطور؟ دیر نرسم، وقت دارد میگذرد. آن یکی ناتمام، این یکی و غیره.
با این وضعیت که انسان دچار اضطراب است، به جایی نمیرسد.
یک بار در محضر یکی از اساتید بودیم. یکی از رفقا درباره یک... درباره نرسیدنش اظهاراتی کرد؛ گلایه میکرد که من خیلی دورم، نمیرسم، به کارهایم نمیرسم، به خطوراتم نمیرسم و امثال آن.
استاد فرمود که درس و بحث شما زیاد است. یک جای دیگر، اینجا نفرموده که چه کسی. در شرح مصباحالانس ابن فناری، صوتش را که من، عین درس را گوش میدادم، هست؛ در گوگل سرچ کنید. دیدم آنجا که فرمایش داشت، سر درس حضرت استاد فرمودند: محضر علامه طباطبایی بودیم.
اینجا اما در کتاب نیاورده است. منظور از استاد در اینجا علامه طباطبایی است.
ایشان، حضرت علامه طباطبایی، به آن شخصی که گلایه داشت از اینکه دوره است و نمیرسد و اینها، فرمودند که درس و بحث شما زیاد است؛ کمی جمعوجورش کن.
البته باید تحصیل کرد و علم آموخت. و یک وقتی خدایناخواسته خیالات انسان را از مسیر تکاملش باز ندارد.
ره چنان رو که رهروان رفتند.
الگویتان باید علامه حلی، شیخ طوسی، شیخ مفید، خواجه نصیر، شیخ بهایی، ملاصدرا و دیگر مشایخ و بزرگان باشد. شما درس بخوانید، بحث هم داشته باشید، ولی خودتان را هم فراموش نفرمایید. سعی...
کنید از ملت ابراهیم خلیل بوده باشید که این دعا بسیار شیرین است. این فرمایشی که در قرآن آمده، مستحب است که قبل و بعد از نماز خوانده شود.
حضرت ابراهیم فرمودند:
"إِنَّ صَلَاتِي وَنُسُكِي وَمَحْيَايَ وَمَمَاتِي لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ"
یعنی مطلق شئونات من، همه کارهای من، موت و حیاتم، زندگیام، نمازم، همه و همه برای خداست، برای ربالعالمین.
اینگونه که انسان زندگی کند، حتی نفس کشیدنش هم برای خدا باشد، شیرین میشود. بعد رفتهرفته به جایی میرسد که دوست دارد نفسش را هم با خدا تنظیم کند. میافتد به ذکر نفسی یا نفسی؛ حالا به وقتش عرض میکنیم.
نه اینکه از روی خشکمقدسی و مقدسمآبی و اینها برود دنبال این چیزها؛ که مثلاً بگوید:
[آرام و با صدای پایین] لا اله الا هو، لا اله الا هو.
اینگونه تمرین میکند، بعد میبینی نمازش قضا شده و همچنان میگوید:
[آرام و با صدای پایین] لا اله الا هو.
بخورد توی سرت این لا اله الا هو! یعنی چه؟ ترک کن آقا، همین برایت امر مشبه میشود؛ فکر میکنی خبری است. نمازت را درست کن. هر چیزی به وقت خودش.
بله، میفرمایند که به این ذکر خو کنید. انسان بدون این بذر افشانیها شکوفا نمیشود.
جناب حضرت امیرالمؤمنین علیه الصلاة والسلام به شاگردش کمیل در نهجالبلاغه فرمایشی دارد که در آن، علما را به زارع و کشاورز تشبیه فرموده است.
علما را به زارع و کشاورز تشبیه میکند مولا. این بیان حضرت را بشکافید.
فرمایش امروز، دستور حضرت استاد به تکتک شماست. میفرمود که... یک بار دیگر میخوانم:
جناب حضرت امیرالمؤمنین علیه الصلاة والسلام به شاگردش کمیل در نهجالبلاغه فرمایشی دارد که در آن، علما را به زارع و کشاورز تشبیه فرموده است. این بیان حضرت را بشکافید تا نکات ظریف آن را دریابید.
این زارع اول باید زمین را آباد کند، سپس شیارش کند، شخم بزند. بحث کاوش کردن، زیر و رو کردن و شکافتن است؛ بحث کردن.
میگوید همینطوری کتاب را نخوان. فرمایش استاد و معلم را اینگونه بشنو و وارد بحث نشو. بارها عرض کردم؛ میگویم اگر میخواهید تثبت وجودی پیدا کنید و در وجودتان تثبیت شود، راهی جز بحث نیست؛ یعنی مباحثه. حتماً مباحثه داشته باشید.
آنگاه باید در آن بذر افشان، یعنی با مباحثه، زمین را بشکافید و شخم بزنید، سپس بذر معارف را بکارید و منتظر بمانید تا راه رشد و شکوفایی آن هموار گردد.
به هر حال باید مواظب باشیم از درس و بحث نیفتیم. درس و بحث هم باید لله باشد. از طرف دیگر باید مراقبت هم داشته باشیم و آثار قلمی و لسانی هم داشته باشیم؛ یعنی هم بگوییم و هم بنویسیم.
آن که کامل و اکمل است، امام است که قطب عالم امکان میباشد. دیگران هر اندازه به آن بزرگواران نزدیک شوند، به همان اندازه به قرآن و حقیقت عالم نزدیک شدهاند که جلسه پیش همین را بیان کردیم.
هرچقدر به اهلبیت نزدیک شدی، به قرآن نزدیک شدی و هرچقدر به قرآن نزدیک شدی، تو قرآنی و مقامت همان است، رتبت همان است، اسمت همان است.
حالا وقتی که ما میخواهیم حرکت کنیم، بالاخره باید زحمت کشید. بدون زحمت که نمیشود. حواسمان جمع باشد که یک وقت این سختی راه را اشتباه نگیریم؛ چون طبعاً این راه سخت است.
این را اشتباه نگیریم با اینکه حضرت استاد میفرماید تنظیم کنی، جمعوجور کنی، منظم کنی، به همه کارهایت برسی. خلاصه این چند فرمایش حضرت استاد این است: به همه کارهایت برس.
یکی فقط افتاده در دور بحث و درس و میبینی از ذکرش غافل است، از نماز شبش غافل است، از زن و بچهاش و کارش غافل است. نه، نه.
یکی هم فقط افتاده به ذکر و ورد و ختم و از درس و بحث غافل است. نه، این هم اشتباه است. به هیچچیز نمیرسد. همهاش خط پشت خط.
یکی هم میبینی فقط افتاده دنبال کار؛ کار، کار، کار؛ از این شغل به آن شغل.
اصلاً به خیلیها میگویم: مثلاً ما حاجآقا، وقت نمیکنیم که ذکر بگوییم یا در کلاس درس شرکت کنیم. خب، این هم بد است.
همه اینها نشانههای نفس مضطرب است.
منتهای نکته بسیار، بسیار، بسیار مهمی که میخواهم خدمتتان عرض کنم این است که این سختی راه را با این اشتباه نگیریم؛ با اینکه کسی دچار نفس مضطرب شود، نفسش مضطرب شده باشد به جهت شلوغ کردن دور و بر خودش.
و الا شما اصلاً همین نماز واجبت را که میخواهی بخوانی، این ریاضت است. سخت است آقا. نماز صبح خواندن سخت است؛ همین واجب. نماز صبح.
شیرینترین لحظه برای خواب، همان موقع است. مخصوصاً که الآن هم خدا این کار را کرده است تا ما را بسنجد. شیرینترین لحظه است. امتحان کنید.
البته نیاز به امتحان ندارد؛ هر روز... آری، ممتحن است. جسارت به شما نشود، خودم را میگویم.
به همین مناسبت، از شما اجازه میخواهم یک فرمایش دیگر از حضرت استاد را جهت تکمله بحث، ذیل کتاب شریف قضا و قدر علامه محمد دهدار، برایتان بخوانم.
این کتابی که دست من است، قضا و قدر است. خیلی کتاب عالی است؛ البته بسیار، بسیار ظریف و خطیر است. چگونه بگویم این کتاب را؟ در آن باریکبینی شده است؛ یعنی هر کسی توان برداشتن آن را ندارد.
یک بخش آن را از حضرت استاد، ذیل فرمایشات علامه دهدار، برایتان میخوانم. علامه، میدانید که علامه حسنزاده این کتاب را تصحیح کردهاند؛ نه شرح، تصحیح کردهاند.
حالا اینجا حضرت استاد میفرمایند:
اگر سنگی را مثلاً از لب درهای یک بار به سوی نشیب آن حرکت دهند، دیگر لازم نیست که دمبهدم آن را حرکت دهند.
یک سنگ را شما از بالای بلندی، از یک شیب یا کوه رها کنید. همان اول که هلش میدهید تا به آن شیب برسد، کفایت میکند. بقیهاش دیگر خودش میرود. اصلاً نیازی ندارد شما هلش بدهید.
وقت چیست؟ وقت سقوط است، وقت پایین رفتن. بلکه مطابق طبعش در حرکت خواهد بود. طبع سنگ بر اساس جاذبه زمین است که حرکت کند و به پایین برود.
دیگر لازم نیست که دمبهدم آن را حرکت دهند، بلکه مطابق طبعش در حرکت خواهد بود تا به ته دره برسد.
تا اینجا که مفهوم است و کاملاً مشخص است.
اما اگر به عکس، از ته دره بخواهند آن را به لب دره برسانند، آن قوس نزول بود، حالا قوس صعود است؛ باید آن را با رنج و تلاش انتقال داد و عاتق آن بود.
چون نفوس انسانی ـ اینجا منظور نظر من است ـ چون نفوس انسانی نسبت به مبادی عالیه و علوم و معارف حقه بدینگونه و مثالاند که به طبع رو به بالا دارند.
نفوس انسان، نفس نسبت به مراتب عالیه، به کسب علم و دانش و معرفت.
مثلاً همین کلاس را که میخواهی بیایی و بنشینی، طبع طبیعی نفس اقتضا میکند که انگار میخواهد رو به بالا برود، سربالایی برود، سخت شود.
این را یک وقت اشتباه نگیریم با آن چیزی که فرمود: نفس مسترعه. نه، این سخت است؛ خب باید سختیاش را تحمل کرد.
آنچنان که حجر رو به پایین میرود؛ یعنی سنگی را که میاندازی، به پایین میرود. بلکه امر نفوس، بلکه امر نفوس فوق این مثال است. حتی میگوید امر نفوس که من دارم برای شما مثال میآورم، فوق این مسئله سنگ است؛ یعنی به مراتب بالاتر از این است. چه در سقوط، آسانتر از سقوط سنگ، و چه در صعود، سختتر از بالا بردن سنگ و صخره و اینهاست.
پس امر نفوس فوق این مثال است؛ مثالی که در آن زمان و مکان دخیل است، اما این عاری از ماده و احکام متعلق به آن است. و همین که از رنگ تعلق رهایی یافتند، به قدر علم و عمل و منزلت و فضایلشان، حسنه آنها ارتقا مییابد که گاهی یکی ده تاست:
"مَن جَاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثَالِهَا".
میگوید اینجا در آخر چه چیزی را فرمود؟ نکته بسیار مهمی که حضرت استاد فرمودند این است. فرمودند راهش برداشتن تعلق است، آقا. اگر تعلقاتت را برنداری، همینگونه سخت است. این سختی برایت باقی میماند.
اصلاً حوصله... بله، روزهای اول که میخواهی بیایی سر کلاس، آقا یک ساعت... این آقا هم اینقدر حراف است که نشسته و پشت سر هم یک ساعت و نیم دارد حرف میزند. ما خسته میشویم و گوش میدهیم. این حرف میزند، خسته نمیشود؟ سخت است آقا.
بعد هم مخصوصاً اگر سر ظهر باشد، ناهار هم نخورده باشی، از دل کار هم آمده باشی، چرتت گرفته باشد، هی چشمانت روی هم برود. بعضیها هستند که نزدیک است به حالت سجده و چرت بیفتند.
و چقدر شما در عالم مثال و رتبه مثالیتان حرفهای ما را میشنوید اینجا. ما اینجا داریم حرف میزنیم، شما در عالم مثال خودتان.
ما ساعت سه هم تازه داریم هر روز. ساعت سه در دفتر خودمان با بچههای خودمان داریم. حسینآقا آمده و میداند. همان اولش من میگویم: خب، کمربندها را محکم ببندید برای صعود به عالم مثال.
همه خواباند. حالا همه نگویید؛ برای بعضیهاست.
برای اینکه حالمون عوض شود، صلوات بفرستید.
اللهم صل على محمد
[چند نفر با هم] اللهم صل على محمد آله وصحبه و سلم.
خب. اما قبل از شروع به خوانش اصلها که دیگر اواخر اصلها هستیم، این جلسات اسمش ظاهراً دروس معرفت نفس است. اما آنچه حق مطلب است، جلسات، جلسات حکمیاند؛ اگر نگوییم عرفانی، حکمیاند.
یعنی براهین عقلیه، حکمت و فلسفه است. فلسفه به زبان یونان است. یونانیها قبل از تمدن اسلامی، تمدن یونانی هزار ساله داشتند. اصلاً همه کتابهای علمی دنیا به صورت چاپ سنگی، همه به زبان یونانی بود. بعد تمدن اسلامی که پرچمش برافراشته شد، از این جهت بر تمدن یونانی غلبه کرد.
میدانید که کلمات با هم قاطی شده و ممزوج شدهاند؛ علتش همین است. فلسفه، زبان یونانی است. ما باید بگوییم حکمت؛ یعنی زبان قرآنی آن میشود حکمت.
حالا از حکمت میخواهم یک سرفصل به شما بدهم؛ یک روزنهای باز کنم به روی شما و بحث امروز را به آن جلسه کذایی، یعنی آخرین جلسهای که در سالن آمفیتئاتر بودیم، پیوند بزنم.
اگر یادتان باشد، آنجا بحث عقل راه را مطرح کردیم. عرض کردیم که الهامات از کجا ناشی میشد؟
آن خواهرمان بلند بگوید.
شدت عشق.
احسنت. شدت عشق، یا بهتر است بگوییم شدت محبت؛ چون عشق خودش شدت حُب است. حُب شدید میشود عشق. عشق، شدت محبت است. درست است؟
آنجا آن حرف را زدیم.
حالا الهام منجر به چه میشود؟
عقل راه.
عقل راه، بله. عقل راه یک چیز کلی است.
شما گفتید در هر زمینهای، در هر نماز که خواندی، بعدش ببین عقل راهت از این نماز چه بود؟ سوغاتت از این نماز چه بود؟ سوغاتت از این جلسه چه بود؟ از این زیارت چه بود؟
[پچپچ]
درهم بود صحبتها، متوجه نشدم.
الهام نه، عقل راه یک چیز کلی است.
اجازه بدهید فرمایش... الحمدلله، خدا را شکر که در مسجد مقدس بلال نشستهام کنار محراب. هیچ حرفی از خودم ندارم؛ هرچه دارم از کلمات بزرگان است.
این کتابها را با خودم گذاشتم کنار قبور شهدا، توسل کردم و گفتم: شهدا، اینها علم من است، همراهم است؛ برکت بدهید.
در کتاب شریف کلمات مکنونه، یادش بخیر، اربعینها ما با این کتاب مأنوس بودیم در راه کربلا. کلمات مکنونه مال چه کسی بود؟ کی یادش هست؟
بله. ملا محسن فیض.
آفرین. خانمها امروز از شماها جوابترند البته. احسنت به خانمها.
ببینید، مباحثه اینگونه خودش را نشان میدهد.
حالا ملا محسن فیض. ایشان داماد چه کسی بود؟
آفرین، ملاصدرا.
برجستهترین شاگرد چه کسی بود؟
نخیر، ابن عربی کجا، خود ملاصدرا. هم دامادش بود، هم برجستهترین شاگرد ایشان بود.
بله. برجستهترین شاگرد ابن عربی چه کسی بوده است؟ الان خواهرانمان گفتند، اشتباه گفتند. چه کسی بوده است؟
آفرین به این عزیزمان. صدرالدین قونوی.
صدرالدین قونوی چه کتابی را نوشت؟ مهمترین کتابشان.
[صدای جیغ بچه]
مفاتيح الغیب.
خب. چه کسی؟ نه، مفاتيح الأنس نه، مصباح الأنس.
چه کسی آمد آن کتاب را تبدیل کرد به چراغ راه، مصباح الأنسش کرد؟
احسنت. ابن فناری.
خب، حالا ما امروز در بحثهایمان گفتیم که مرحوم ابن فناری آمد کتاب نفحات، نفحات صدرالدین قونوی را به مصباح الأنس...
چون بعداً صوتش را گوش دادم، دیدم اینجا من اشتباه گفتم نفحات؛ از نفحات هم گفته است؛ یعنی در مصباح الأنس، از نفحات استادش، یعنی صدرالدین قونوی، آورده است. اما اصل کتاب همین مفاتيح الغیب مرحوم صدرالدین قونوی است.
حالا از اینها برکتش را زیاد کنیم.
در این کتاب شریف، پیرامون کیفیت تحصیل علم حکمت فرموده است:
“كلمة فيها إشارة إلى كيف- کیفیت تحصیل علم الحكمة إنما”
من بخشی از آن را میخوانم، چون فرصت نداریم.
“إنما يح- يحصل هذا العلم من الله سبحانه قطعاً”.
«إنما» چیست؟ حصر است دیگر؛ فقط و فقط.
«يحصل» یعنی تحصیل میشود.
«هذا العلم»؛ این علم یعنی حکمت.
«من الله»؛ از خدا، از الله؛ آن هم نه از اسماء متفرقه. اسماء متفرقه نه؛ جمع از توحید میآید. از وحدت، آن تأکد بر توحد، وحدت جمعی.
از آن مقام عالی، از عالم... حالا که الان میگوییم عالیترین مراتب.
عالیترین مراتب چیست؟ بگویید ببینم، سریع. بلند.
احسنت به شما. عالم احدیت.
اسم دیگرش چه بود؟
وجود.
عالم وجود یا احدیت که در ما چه چیزی از همان جنس است؟
آفرین.
روح. آن عالیترین مرتبه است. یک رتبه پایینترش میشود عالم... نه، نه، نه عقل نه؛ قلب. احسنت.
آنجا الآن در ما میشود قلب. بیرون از ما، در عالم خارج، وقتی میگوییم خارج یعنی بیرون از ما مطلقاً، آنجا اسمش چه بود؟ واحدیت.
دیگر؟ اسم اصلیاش. خیلی نزدیک شدی. آن محل ظهور الله است. به آن میگویند لاهوت، عالم لاهوت.
اینها را بارها گفتیم. الآن امتحان هم نزدیک است. اینها را ما از شما در امتحان میپرسیم. بعد من خیلی صریح و قاطع بگویم، کسی نمره خوب نیاورد، من شرمندهام از اینکه بخواهد ادامه بدهد در کلاس. الآن دیگر دهان من بسته میشود و نمیتوانم حرف بزنم. باید خودتان را برسانید.
لاهوت، یا به آن عالم الوهیت هم میگویند؛ همان الله که شما فرمودید. مرتبه ظهور اسماء و صفات است. بعضیها به آن تعین اسمایی و صفاتی هم گفتهاند، ولی عالم تعین به آن معنا نیست.
چون اولین تعین، جایی که اصلاً اولین تعین صورت گرفت، آن یک رتبه پایینتر است؛ میشود عالم... احسنت، جبروت؛ که عقل اول آنجا متعین میشود، تعین پیدا میکند، که در ما همان عقل است.
همینطور میآیی، بعد میشود ملکوت یا رتبه مثال، بعد هم ملک؛ دیگر اینها اوهام است.
حالا اینها، این اصلها و این رموزی که دارم به شما میگویم، با این سلسله بحثها این رمزها کشف میشود. شما همینطوری کتاب را دست بگیرید و یکباره بخوانید، اصلاً متوجه این رمزها نمیشوید. یک بار دیگر هم بخوانید، نمیفهمید رمز از کجا درآمد.
"إنما فقط و فقط يحصل هذا العلم"
یعنی این حکمت، "من الله سبحانه" است؛ این فقط از الله است. یعنی عالیترین مراتب، ذیل عالم غیبالغیوب یا وجود یا واجبالوجود یا احدیت، که دیگر بسیطالحقیقه است.
یعنی عجب، از آنجا میآید؟ بله. این صید هر کسی نمیشود.
حالا به چه صورت میآید؟ حرف ما اینجاست. شاید یکی از سوغاتهای جلسه امروزتان همین باشد:
عقل راه تو.
"إنما يحصل هذا العلم من الله سبحانه"
به چه؟ بالالهام. به... به... بالالهام.
چقدر ما راجع به الهام در آن جلسه حرف زدیم. این سلسله بحثها حلقهوار دارد شما را به یک نتیجه میرساند.
پس از طریق الهام، انسان به حکمت میرسد. الهام از کجا میآید؟ شدت حب.
حالا شدت حب را کجا باید جستوجو کرد؟ در مودت.
مودت سه ویژگی دارد. یک، چون آنجا فرمود:
"قُل لَّا أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبَىٰ"
نفرمود: الا المحبة في القربى.
مودت سه ویژگی دارد.
یک، شدت محبت است؛ شدت محبت، نه صرف محبت.
دو، بدون هیچگونه چشمداشتی است. محبت، مودت؛ شدت محبت است، بدون هیچگونه چشمداشتی.
سومش را چه کسی میتواند بگوید؟ چون در درسبحثهای دیگرمان، در صوتهای دیگرمان، فکر میکنم در لقاءالله آنجا گفتیم.
خب، آن که بدون هیچ چشمداشتی است، همین میشود؛ خالصاً لرضا الله. عمل میکند.
نه، این نیست.
خب، طرف عمل کرده که هیچ چشمداشتی ندارد.
[صدای بچه]
شدت محبت است. اسمش در خودش است؛ مودت. شدت محبت است، بدون چشمداشت.
سه، ظهور است؛ نشان دادن. ظهور، بروز محبت است.
یعنی نه اینکه فقط بگوید من در دلم آقا را دوست دارم، من عاشق امام حسینم، ولی ظاهر شبیه آقا نیست. سبک زندگی شبیه آقا نیست. این چه ظهوری است؟ این چه بروز، این چه محبت... این چه مودتی است؟
خیر، باید نشان بدهی. اصلاً باید سر تا پایت، زندگیات، همهچیزت، اسم بچههایت، چینش لوازم منزلت، تابلوهای خانهات، طرز لباس پوشیدنت؛ اینها همه باید نشان محبت به اهلبیت باشد، یعنی ظهور کند.
[صدای بچه]
بله، عملی میشود؛ یعنی در عملت نشان داده شود. بله. دوست دارد؛ یعنی چشمداشتن به این موضوع ندارد.
احسن، این هم درست است.
"لما تبتل اليه تبتیلا واتخذ بالذكر والفکر الیه سبیلا علی قدر صفائه و قبوله واستعداده"
بهبه، بهبه.
"فلا يحصل الا بعد فراغ القلب وصفاء الباطن وتخل-"
حالا دیگر مراتبش را میگوید:
"وتخلية عن الرذائل وتخلية بالفضائل ولا سي ولا سيما الزهد في الدنيا ومتابعة الشرع والملازمة التقوى وَاتَّقُوا اللَّهَ وَيُعَلِّمُكُمُ اللَّهُ."
بعد آیات تقوا را معرفی میکند و میآورد؛ پیرامون تقوا.
من ترجمهاش را برایتان بگویم:
به تحقیق، علم حکمت به وسیله الهام از طریق خداوند سبحان به دست میآید؛ برای کسانی که برای خدا از دنیا به شکل واقعی بریدهاند و به وسیله یاد خدا و اندیشه، راهی را برای وصل به او برگزیدهاند.
به دست آوردنش برای او، به مقدار صفای باطن و قدرت پذیرش و توانایی اوست. نفوس با هم فرق میکنند؛ به مقدار سعه وجودیاش، ظرفیتش، صفای باطنش، قدرت پذیرشش و تواناییاش.
و چنین نخواهد شد مگر پس از چند کار:
یک، خالی کردن دل از غیر خدا.
دوم، صفا دادن باطن و پاک کردن قلب از ناپاکیها و آراستن دل به فضیلتها؛ بهخصوص به زهد و کنارهگیری از دنیا و فراخ گرداندن قلب و همراه کردن آن با زهد، با پرهیزکاری و همان تقوا.
که حالا اینجا اشاره میکند به... خیلی من این آیه را دوست دارم.
یک روز میخواستم یکی از هدیههایی که به شما تقدیم کنم، این را ارائه بدهم که از دستمان رفت و دیگر هم فراموشمان شد.
میخواستم به شما بگویم: چه کسی دوست دارد خدا استادش بشود، معلمش بشود و خدا به او تعلیم بدهد؟
خدا بشود استادش؛ یعنی علم ربانی.
"أَنْتِ بِحَمْدِ اللَّهِ عَالِمَةٌ غَيْرَ مُعَلَّمَةٍ"
حضرت زینب سلام الله.
یعنی رشتهای از آن علم را بگیرد.
در آیه قرآن جوابش هست. من گاهی اوقات این سؤالها را برای بچههایم مطرح میکنم. بعد میگویم: جوابش در قرآن است.
میروند قرآن را زیر و رو میکنند.
یک روز به آنها گفتم: اسم اعظم را میخواهم به شما بگویم.
بهبه! دخترم، پسرم چنان نشستند و قیافه جدی گرفتند که: بابا، خودمان اسم اعظم بده.
گفتم: یک آیه در قرآن هست که اسم اعظم را میگوید؛ بروید پیدایش کنید.
ای بابا! دوباره بابایی میکنند.
این هم یکی از همانهاست. قرآن یک جا رمز اینکه برسید به جایی که خدا معلم شما بشود را گفته است.
اینجا ملا محسن آورده است. میفرماید:
"وَاتَّقُوا اللَّهَ وَيُعَلِّمُكُمُ اللَّهُ".
تمام. تقوای الهی پیشه کنید. "يعلمكم الله"؛ خدا به شما علم میآموزد. خدا میشود معلم شما. راهش تقواست.
در و دیوار را میبینی که به شما علم میآموزد. یک خط از فرمایش استاد را برمیداری و از درونمایه همین یک خط، یک کتاب بیرون میکشی. خدا به تو افاضه میکند؛ علم الهی میشود.
پس این را هم حواسمان جمع باشد. میخواستم این یک سنجاق کربلا باشد، یک روزنهای باشد، خروجیای به بحث باشد.
البته اینها همه از کجا میآید؟ از عالم وحدت. در کثرت خبری نیست. ما متأسفانه علم را، حکمت را در همین کثرت دنبال میکنیم. همهاش در عالم وحدت است.
تا از تعلق خاطر، یعنی کثرات انفسیه... آخ، آخ، آخ؛ امان از قوه خیال. از این تعلقات، از این صور و اشکال موهومه و متخیلات فاسده، تا از اینها فارغ نشویم، نمیتوانیم به وحدت برسیم و تمرکز لازم را نداریم؛ حقایق را هم نمیتوانیم استیضاح کنیم. نمیفهمیم آقا.
الآن یادم افتاد که تقریباً هفت، هشت جلسه پیش، یک نشانهای در این کتاب رساله عرفانی گذاشته بودم؛ از رساله نور وحدت. این هم نشانهاش است. هر جلسه میخواستم بگویم، نمیشد.
دو جمله میخواستم از خواجه حورای مغربی برایتان بخوانم؛ ببینید چه غوغایی است. رسالهاش را بگیرید و بخوانید؛ نور وحدت. آری، خیلی رساله شیرینی است. عالی است آقا، عالی. یعنی هرچه شما در وادی توحید بخواهید، در آن بیان کرده است. البته مقدمات میخواهد.
من دو جملهاش را برایتان میخوانم.
میفرماید:
«ای سید! یکی از بعد، یعنی دوری، خبر دهد و آن را وجهی بود و دیگری از قرب نشان میدهد و آن را سببی باشد.»
حقیقت تو که به زبان این رساله با تو حرف میزند، میگوید اصلاً این حقیقت توست که دارد با تو حرف میزند. ببینید چقدر نگاهش توحیدی است. میگوید این رساله نیست؛ به زبان رساله، خودت داری با خودت حرف میزنی.
خیلی حرف عمیقی است. حالا فرصت نیست بازش کنیم. ولی کسانی که درس و بحثها را درست جلو آمدهاند، الآن کیف میکنند؛ قشنگ میگیرند من چه میگویم.
بر وحدت اطلاع داد. این رساله بر وحدت اطلاع داد که آنجا نه قرب است و نه بعد؛ نه نزدیکی است، نه دوری.
مگر میشود؟ پس این قربتاً الی الله چیست؟
و چون آفتاب وحدت طلوع فرماید، بعد و قرب عین وحدت باشد.
یک بار دیگر اینجا مثالش را زدهاند. نگاه کنید، این دو تا را اگر بگیریم، دو وجود، دو موجود؛ خب باید دید نسبت اینها به هم چگونه است. بعد و قرب پیش میآید.
اما اگر یکی بگویی، واحد؛ امیرالمؤمنین به حضرت زینب فرمود: بگو واحد. گفت: واحد. فرمود: افننگ؟ نگفت. اشتباه نکنید. نه، فرمود بگو. اگر میگفت «قل»، امامش واجب بود بگوید «افننگ». نه، اولش فرمود: قل، بگو. اینها ریزهکاریهای روایات است.
یک حقیقت واحد باشد، دیگر اصلاً بعد و قرب معنا ندارد. از این جهت میگوید اصلاً تو داری کتاب میخوانی؟ خودت داری با خودت... این کتاب، به لسان این کتاب، خودت داری با خودت حرف میزنی.
حالا من جرئت نمیکنم یک ذره این را باز کنم؛ الآن میترسم از بعضی نگاههایتان.
«ای سید! هر فرقه با فرقه دیگر در نزاع و جدال است مگر اهل وحدت که ایشان با همه یکیاند؛ اگرچه هیچکدام با او یکی نیست.»
متفرقاند؛ اشخاص و افرادند، اما همه اهل وحدتاند.
بعد میرود جلو. جملات بسیار عالی و عرشی دارد.
یک جمله دیگر برایتان بخوانم.
میفرماید:
«ای سید! وحدت باطن کثرت است.»
بهبه! بهبه!
«ای سید! وحدت باطن کثرت است و کثرت ظاهر وحدت، و حقیقت در هر دو یکی است.»
حقیقت یکی است.
"هو معکم أینما کنتم."
"فَاَینَما تُوَلّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللَّهِ"
"نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِيدِ"
"نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْكُمْ."
"هو الذي"
چقدر شیریناند این آیات. انشاءالله در درس اول برسیم. اینجا بحثها داغ میشود.
"هو الذي في السماء إله وفي الأرض إله."
در آسمان همان اله است، در زمین هم همان اله است. یک حقیقت واحد است.
ببینید چه بویی میدهد، چه بوی وحدتی میدهد این رساله. اصلاً نمیشود به حکمت رسید مگر با وحدت. اینگونه میخواهم به شما بگویم.
هرچه تبع...
و بیشتر، حکمت حفظمانتر.
این را به عنوان یک راه دیگر از این جلسه داشته باشید که حالا برویم جلو، به اصل. انشاءالله اگر برسیم در این جلسه، که بعید میدانم، به اصل هفتاد و سه که برسیم، یک اوج همین حرف است؛ اصل هفتاد و سه.
که بحث عقل را مطرح میکند؛ که عکس همه حقایق، یعنی صورت همه حقایق و اشیا، در عقل است و عقل مراتب عقل را بیان میکند و اولین وجودی که تعین پیدا کرد.
و جالب است که بدانید در این رساله سید بحرالعلوم که ما ساعتهاست فعلاً داریم این را میگوییم، در فصل سومش بحث اخلاص است؛ عوالم اخلاص.
آنجا سید بحرالعلوم در متن رساله، یک نکتهای را میگوید و رد میشود؛ اهلش میگیرند.
میفرماید که بخوانم برایتان؟
«و تا ينابيع حکمت به امر خداوند بیمنت»
یعنی بی... بدون بخل،
«از زمین دل ظاهر نشود تا چشمههای حکمت از دلت نجوشه، بنده این جرعه را نتواند کشید.»
یعنی آن مراتب عالیه را.
«و تا طی مراتب عالم ممکنات را نکند و دیده به، دیده در مملکت وجوب»
اللهاکبر.
دیده؛ آن دیگر عالیترین مرتبه است.
البته در این رسائل عرفانی هم که یازده رساله است، حضرت آیتالله پهلوانی همین رساله سید بحرالعلوم را آوردهاند؛ آنجا میزند وجوب جبروت.
علامه طهرانی، حضرت آیتالله تهرانی، آنجا وجوب جبروت میآورد؛ اما سید، جبروت را اینجا نیاورده است.
این رسالهای که آن آیتالله تهرانی، این علامه تهرانی، آن علامه حضرت آیتالله پهلوانی... اینی که الآن دست من است، علامه تهرانی، استاد محمدحسین حسینی تهرانی، استنساخ کرده و بعد شرح هم داده است.
خب؟ من این را بیشتر قبول میکنم. درست؟
البته حضرت آیتالله پهلوانی جایگاهشان روی چشم ماست. از برجستهترین شاگردان علامه طباطباییاند. علامه تهرانی هم از شاگردان بسیار برجسته علامه طباطبایی بودند؛ استاد محمدحسین حسینی تهرانی.
درست؟
ولی اینجا اینگونه میفرماید؛ حرف از جبروت نمیزند. میفرماید:
«و دیده در مملکت وجوب».
بعد یک رسوخ میآید پایینتر:
«و لاهوت نگشاید، به این مرتبه نتواند رسید.»
آقا، این رساله سیر و سلوکی است که به ما داده و میگوید طبق این برو جلو تا به جای اینکه مخلص باشی، مخلَص باشی.
باشی. سه تا منصب از مخلَصین را میشمارد که مخصوص مخلَصین است. آن را در شرح رساله گفتیم؛ کسانی که پیگیر هستند، در کانال هست.
بعد میآید اینجا میگوید راهش این است که بروی و به عالم وجود و لاهوت برسی. شوخی است مگر آقا؟
اگر اجازه بدهید، یک کار جدیدی امروز انجام بدهم. اگرچه تفرّع محال است، به قول استاد؛ یعنی نمیشود واسطهها را برداری، برزخ را برداری و یکباره از مثلاً عالم ملک به جبروت بروی؛ باید ملکوت را طی کنی. این هم یکی از اصولی است که به آن میرسیم.
الآن ما رسیده بودیم تا اصل هفتاد، یادم هست گفتیم. الآن باید هفتاد و یک را بگوییم، درست است؟ اجازه بدهید با توجه به سیر بحثمان، اصل هفتاد و یک و هفتاد و دو را جلسه بعد بگوییم؛ چون الآن سیر بحثمان مثل موشک نقطهزن زده است به اصل هفتاد و سه.
اصل هفتاد و سه را امروز تبرکاً به شما بگوییم و برای امروز بس است.
اصل هفتاد و سه چه میگوید؟ خیلی عالی است این اصل.
یک بندهخدایی هست از دوستانم که خیلی دوستش دارم و خیلی سلیمالنفس است؛ از همکارانمان است و خیلی دوستش دارم. خیلی بچه پاک و خالصی است، اینطور بگویم. اما از این درس و بحثها فرار میکند؛ یعنی اصلاً فراری است. تا شروع میکنی بحث و اینها، فرار میکند و میگذارد و میرود.
آمد با ما خوشوبش کند. شروع کردم و گفتم: من یک اصلی را برای شما میخوانم، ببینم نظر شما چیست؟ دیگر افتاد در معرکه و در دام ما.
این اصل را برایش خواندم. بعد نکاتش را خیلی عامیانه و ساده برایش گفتم، داشت پرواز میکرد. چرا ما فرار کنیم؟
دقت بفرمایید.
[صدای بچه]
من اصل اول را بخوانم. اصل هفتاد و سه:
ناظم امور عالم مطلقاً؛ یعنی آن کسی که عالم را نظمدهی میکند؛ یعنی تشکیلدهنده، یعنی ایجاد میکند و به نظامآورنده آن، منظمکننده آن است.
چیست؟ بر اساس این اصل، علامه فرمودند چیست؟
خب، در سلسله طولی، خدا که:
"الله یتوفی الأنفُسِ حين موتها"
پس حضرت عزرائیل چهکاره است آقا داوود؟
آنگونه بگوییم که همه کارهای عالم، همه و همه کاره خداست.
[صدای خنده]
یک بار دیگر میخوانم.
ناظم امور عالم مطلقاً؛ یعنی حالا میگوید یعنی چه؟ تشکیلدهنده، یعنی ایجاد میکند. یعنی همه ظهور او هستند.
از او منشأ میشوند. او ایجادکننده است؛ چون او خالق همه است.
دقت کنید، این یک. و نظامآورنده آن؛ یعنی همه این نظامات را منظم، بدون سر سوزنی اعوجاج، ایجاد میکند.
حضرت علامه حسنزاده میفرمایند: عقل است.
حالا اینجا حرف داریمها.
یعنی موجودی که فعلیت محض و عین حیات و علم و قدرت و مبدأ حیات و هرگونه کمال، و محیط به اشیا از جمیع جهات آنها و عالم به آنها پیش از تحقق آنهاست.
اللهاکبر! اللهاکبر!
حالا برایتان میگویم چرا من اللهاکبر میگویم. هم علت موجودات است و هم نهایت مطالب.
صد اللهاکبر.
[صدای ماشین]
الآن نباید بگوییم عالم امیرالمؤمنین. چون اگر بگوییم عالم امیرالمؤمنین، عقول جمع است؛ خب عقول شامل همه عقلها میشود.
الآن ما عقل داریم یا نه؟ جسارتاً. اگر نداشتیم که انسان نمیشدیم، درست است؟
خب، این عقلها میشوند عقول جزئی. بستر همان است؛ بله، بستر همان است.
این عقول جزئی را نمیگوید، اشتباه نکنید. دارد به عقل کل، عقل اول، اشاره میکند.
حالا این اسامی مختلفی دارد. یک بار میگویند عقل اول، یک بار میگویند عقل کل، یک جا میگویند تعین اول.
تعین عینی یعنی وقتی عینیت پیدا میکند، اشیا ظهورشان عینیت پیدا میکند؛ میخواهند بشوند اشیا. اسماء میخواهند بشوند اشیا و ظهور عینی پیدا کنند.
آن تعین اول که عینیت پیدا کرده، عقل کل است؛ آن را دارد میگوید. اشتباه نکنید. میخواهد بگوید همه از آن پیاده شدهاند.
بعد شما الآن باید به من جواب بدهید. اصلاً قبل از اینکه من توضیح بدهم، این توقع من بیجا نیست که اگر از عقل، عقل خود عقل کل که اولین تعین است، مافوق عقل، مافوق عالم عقل کل مگر لاهوت نبود؟
مافوق آن هم وجود نبود که الآن سید بحرالعلوم میگفت هیچ چارهای نیست؛ اگر بخواهی مخلَص بشوی باید بروی تا آن مراتب.
پس راه باز است و میشود رفت و باید رفت؛ چون جنسش در ما هست.
روح، احدیت، وجود. قلب، واحدیت. لاهوت یا الوهیت. بعد تازه میشود عقل.
حالا پس تکلیف آن دو رتبه چیست؟ آن دو عالم چه میشود؟
اگر همه از عقل پیاده شدهاند، شما باید جواب بدهید.
مثل اینکه بگویی همه وجود ما پرتوی روح ماست. الآن این بدن ما، این بدن روح متجسد است به قول حضرت استاد؛ همان روح متجسد شده، به شکل جسد و جسمیت خودش را نشان داده است و الا همان است؛ پرتو آن است.
[پشت سر صدا میکند]
احسنت.
ببینید، همان روح آمده خودش را نشان داده است.
اینگونه، اینگونه باید کمکتان کردم که در بحث درجا نزنید.
همان عالم وجود از کانال لاهوت میآید.
ببینید، ما روح داریم، درست است؟ اما ما فوق روحمان یک سرّ هم داشتیم. حالا فرصت نمیشود؛ من اینجا آماده کرده بودم که از خود اشارات و تنبیهات برایتان بخوانم که سرّ چیست؟ تکلیفش اصلاً کجاست؟ چیست؟ سرّ در وجود ما کدام مرتبه ماست؟ چون در خصوص سرّ ما تا حالا بعید میدانم حرفی زده باشیم.
دیگر فرصت نمیشود؛ انشاءالله طلبتان، به وقتش.
پس آن میشود کانال. یعنی لاهوت میشود کانال اخذ فیض؛ گرفتن نور از ذات غیبی، که ما جنس روحمان از ذات غیبی است.
بعد در لاهوت که عالم اسماء و صفات است، اسماء و صفات میخواهند ظهور پیدا کنند، به سمت عینیت بروند و ظاهر شوند. آنها لازم است که بیایند در رتبهای که... آنقدر شدت نوری دارند، آنقدر شدت نوری دارند که نمیتواند آن نور یکباره به عالم ملکوت بیاید. اصلاً ملکوت را میپاشاند، چه برسد به ملک.
یک واسطهای، یک برزخی آنجا هست که این نور را، شدت نور را میگیرد، به آن تعین میدهد، به شکل عقل حاضر میشود، ظاهر میشود.
آن عقل اول است.
یعنی از کانال عقل، فیض از عالم اقدس اخذ میشود. خود عالم عقل که قدسی است.
از کانال عقل، نور از عالم اسماء منتشر میشود و به عوالم بعدی میآید.
پس همه کار عقل است. اصلاً هرچه در عالم پیاده شده، از عقل پیاده شده است. همه چیز.
حتی این ملک، این ماده هم از عقل پیاده شده است.
از کدام عقل؟ عقل کل.
احسنت.
حالا بعد شما باید بگویید که مصداق آن عقل کل چه کسی است؟
چه شد آقا داوود؟ احسنت. الان وقتش است. آفرین، الان وقتش است.
حالا مصداق آن عقل کل. الآن میگویید امیرالمؤمنین.
حالا عقل کل میخواهد تدبیر کند؛ میخواهد از بالا به سمت پایین، قوس نزول امرش ـ و آیه قرآنی امرش ـ را از عالم بالا به مادون پیاده کند. این یک واسطه میخواهد. نمیتواند همینطوری باشد.
اینجا چه نیاز داریم؟
احسنت، نفس کل.
نفس کل میآید و پرورش میدهد؛ تدبیر عقل را در رتبه زیر خودش که ملک است، پیاده میکند.
حالا میگوییم مصداق نفس کل چه کسی بود؟
حضرت زهرا. احسنت.
پرورش عالم دست حضرت صدیقه شهیده است. لذا اینجا که میرسیم، حضرت استاد در کتاب «فصّ حکمةٍ فی کلمةٍ فاطمیة» آنجا میفرمایند: نفس کل، حضرت صدیقه شهیده است؛ مصداقش که در قوس صعود رفته و به آن مقام رسیده است.
اما این را فعلاً بدانیم و روی اصل کار کنیم؛ ما به حاشیه نرویم که همهچیز از عقل پیاده شده است.
یک بار دیگر با این توضیحی که من دادم بخوانیم:
ناظم امور عالم مطلقاً عقل است؛ یعنی تشکیلدهنده عالم، عقل است. من دارم مدام عقل را به آن نسبت میدهم. یک بار ایشان اسم عقل را میآورد و میفرماید نظامآورنده آن عقل است؛ یعنی دوباره دارد توضیح میدهد.
یعنی موجودی که فعلیت محض است.
اللهاکبر!
فعلیت محض یعنی چه؟ مقابلش چیست؟ استعداد و قوه است.
مثلاً نطفه انسان فعلیت است یا قوه و مایه و استعداد؟
قوه است.
بذر یا دانه، مثلاً هسته خرما، قوه است یا فعلیت؟
احسنت، قوه است.
آفرین، خوب درسها را گرفتهای.
اگرچه عیناً نخل خرما در آن مندمج است، به صورت قوه و مایه و استعدادش که بشود نخل. درست است؟ خب، به این میگویند قوه.
اما آن نخلی که بارور شده و خودش به ثمر نشسته، آن دیگر عین فعلیت است. فعلیت آن دانه است. آن دیگر قوه نیست.
الان اینجا میفرماید عقل قوه است یا فعلیت؟
احسنت، فعلیت محض.
اصلاً قوه چیست؟ اصلاً فاعلیت عالم، عقل است. همه کارهای عالم را عقل انجام میدهد.
قابل توجه آنهایی که به عالم، به زمین و زمان فحش میدهند، بدبیناند و سوءظن دارند.
دوباره «و عین حیات».
عین حیات است. عین حیات یعنی چه؟
یک معنایش این است که چشمه حیات است؛ یعنی همهچیز از آن میجوشد.
یک معنایش این است که اصلاً حیاتبخش است؛ یعنی هر حیّی از آن حیات گرفته است. این یعنی عین حیات.
یعنی شما حیات دارید به جهت اینکه از عقل پیاده شدهاید.
و علم و عین حیات؛ دوباره یعنی علم، عین علم، عین قدرت، به همان وزان، عین قدرت و مبدأ حیات.
اللهاکبر.
اصلاً شروع حیات از آنجاست.
شما تعین را، تعین اول را که عقل اول است، بردارید؛ اصلاً حیات است. چه عوالمی، چه... ذات غیبی و خودش و کمالاتش و اسماء و صفاتش و خودش و خودش.
«کنت کنزا مخفیا».
گنج مخفی بودم. شناخته نمیشد. نیاز ندارد شناخته شود، اما سیر حبّی متوقف است.
«فاحببت ان اعرف».
عشقم کشید که شناخته شوم.
«فخلقت الخلق لکی اعرف».
این به توسط عقل صورت گرفته است؛ سیر حبّی.
و مبدأ حیات و هرگونه کمال؛ همه کمالات از آن است.
حالا احساس میکنم خسته شدید، دیگر من خیلی توضیح نمیدهم؛ اگرچه این اصل بسیار ریشهای و رکینی است. واقعاً کلمهکلمهاش باید باز شود.
چه کنم؟ شما خستهاید.
«و محيط بأشياء الله اكبر از جميع جهات آنها».
ببینید، یک وقت هست ما میگوییم احاطه علّی. الآن این سقف بر ما احاطه دارد. میشود این سقف را برداشت یا ما از زیر سقف بیرون برویم، درست است؟
درست میگویم یا نه؟
اما اگر بگوییم احاطه بنا، احاطه به، احاطه بر کل شیء:
«إن الله عليم بذات الصدور»
نه «على ذات الصدور»؛ نه «على الصدور».
یعنی این به علم است؛ یعنی به تار و پود اشیا. نه اینکه احاطه، مثلاً به آن شکل محیطی باشد که آن فرضی است که در هندسه داریم. نه، به تار و پود اشیا احاطه دارد.
چه کسی؟
عقل کل.
حالا مصداقش را بگیر: امیرالمؤمنین.
الان میفهمید چرا فرمود:
«سلوني قبل ان تفقدوني».
از من بپرسید از راههای زمین و آسمان. اتفاقاً اد... به آسمان، اشراف من بیشتر از زمینش است. من اصلاً توجه به زمین ندارم.
الان داریم متوجه میشویم محل صدور این معجزات قولی مولا را.
بله دیگر. شما درست متوجه شدید.
که نور مولا را آنجا میبینند؟ آن «نحن» و به «نحن» میشود دیگر؛ مرتبه وجوب است.
نه، دیگر آن مرتبه ذات است. یعنی پیغمبر رفته به جایی رسیده:
«لنا حالات لا یصعانی فیه ملک مقرب ولا نبی مرسل».
هیچکس نیست.
آها، آن را دارید میگویید.
آن اولاً دو قول وجود دارد. قبلاً هم گفتیم در خصوص حضرت صدیقه شهیده، استثنائاً دو قول وجود دارد. یک قول میگوید نه، از انشقاق نور پیغمبر و امیرالمؤمنین خلق شدند. یک قول هست که نه، مستقیم از نور ذات.
این یک نکته.
نکته دوم اینکه آن نوری که آنجا دیده شد، نه اینکه آن تعین حضرت زهرا بود؛ اشتباه نشود.
حضرت زهرا در عالم ملک متعین شده و اینجا شخص حضرت زهرا شد. در قوس صعود، حضرت زهرا اینجا قوس صعود را طی کرد و به مقام نفس کل رسید.
نور پیغمبر بود. نور خمس طیبه حول عرش طواف میکردند، اما آن نور کلی بود. هنوز تعین به شخص پیغمبر و به شخص امیرالمؤمنین پیدا نکرده بود؛ تا به قول حضرت استاد، در رحم آمنه و صلب عبدالله بیاید و شخص پیغمبر بشود.
نه، نور کلی بود.
این شخص بهقدری سعهٔ وجودی پیدا کرده بود که در علم الهی بود. نورش بینهایت بود، خدا خلقتش را هم خاص قرار داد، جسمش را هم ملکوتی قرار داد. این بحثها را قبلاً کردیم. خداوند پیغمبر را به گونهای قرار داد که همان نور کل آمد در وجود پیغمبر؛ شد این تعیّنیافته، شخص و فرد پیغمبر در این برهه از زمان. دیگر هیچ برههٔ دیگری پیغمبر با بدن عنصری نیامده و نمیآید.
اینجاست که علمای متکلم بحث رجعت را مطرح میکنند و میگویند رجعت با بدن جسمانی محال عقلی است. هر کسی یک بار بیشتر تعیّن در عالم ملک پیدا نمیکند. بعد میرود و اشراف به عالم ملک پیدا میکند؛ یعنی نسبت به سعهٔ وجودیاش حضور معنوی دارد.
اگر اجازه بدهید فصل را تمام کنم؛ در صحنهٔ پرسش و پاسخ اینها را بگوییم، چون از فصل رها میشویم. جسارت بنده را ببخشید.
پس ادامهاش این شد. حالا متوجه شدید «و محیطٌ بأشیاء الله» از جمیع جهات آنها یعنی چه؟ یعنی به تار و پودشان احاطه دارد و عالم به آنها پیش از تحقق آنهاست.
چه کسی میتواند این را بگوید؟
عقل کل عالم است به همهٔ اشیا و ممکنات، پیش از تحققشان؛ یعنی پیش از عینیت پیدا کردنشان، به آنها علم دارد.
این را ما کجا قرار بدهیم؟ قبلاً گفتیم یا نگفتیم؟
گفتیم.
آفرین. یک بار بلند این خواهرمان بگوید.
احسن، احسن.
به صورت علم اجمالی که گفتیم: صور علمیه یا اعیان ثابته، ماهیات و اینها. اینها را ما بردیم در بالاترین رتبهٔ عالم وجود یا ذات غیبالغیبی. گفتیم خدا به ما علم داشت یا نداشت؟
مهندس قبل از اینکه این سازه را پیاده کند، به این سازه علم داشت یا نه؟ خطاط قبل از اینکه این خط را بنویسد و پیاده کند، پیش از پیادهسازی این خط، به خطش علم داشت یا نه؟ نقاش قبل از اینکه این نقاشی را بکشد، علم داشت یا نه؟
به آن میگویند صور علمیه؛ در صقع نفس خطاط، در صقع نفس نقاش. سخت نگیرید، به همین راحتی. در صقع نفس بنا یا مثلاً مهندس.
حالا این از این جهت است که میگوید این علم داشت؛ چون قبلش گفتیم عین علم است. همهٔ علم پیش اوست. پس علم داشت به همهٔ عینیتها، به همهٔ اشخاص و افراد، به همهٔ اشیا.
اللهاکبر.
اینجا بود که من اللهاکبر گفتم.
و برویم جلوتر: «و هم علت موجودات است».
علت موجودات است یعنی چه؟ یعنی همه، وجودش فاعلی است؛ یعنی او فاعل است.
بقیه همه قابلاند. او دهنده است، بقیه گیرندهاند.
خیلی مقام بالاست. الآن میفهمیم خدا چه تاج عزتی بر سر ما گذاشته که به ما عقل داده. خواسته که ما به عالیترین رتبهها برسیم. شوخی است مگر؟
بعد ما این عقل را تعطیل کردیم و رفتیم سراغ نفس؛ نفس اماره. خودمان را بیچاره کردیم.
«نعوذ بالله من شرور أنفسنا ومن سیئات أعمالنا».
حالا این آخریاش دیگر خیلی عجیب است؛ کلمهٔ آخر: «و هم نهایت مطالب».
اینجا گفتم صد اللهاکبر. یعنی چه به نظر شما؟ «نهایت مطالب».
آقای روحانی، بلند بگو.
نه، آن بوی ابدیت را میدهد، اما نه، این نیست. نهایت مطالب؛ نهایت است. آن غایت است، آن انتهاست.
یک مقدار ملموسترش کنید؛ چون ذات مافوق رتبهٔ عقل است. میگویید ذات حضرت حق، بله؛ اما ما الآن از عقل سخن میگوییم.
آن خواهرمان بلند بگوید.
آن ابدیت هم که گفتید در دلش هست، نه.
نه. واحدیت که از آنجا شروع میشود، از مرتبهٔ بالا شروع میشود؛ ظهور اسماء و صفات است، نه تعیّن عینی. آن واحدیت کثرات است؛ مرتبهٔ قلب و لاهوت است. آن را کاری نداریم.
یعنی عزیز دلم، این همان «إِنّا إِلَیهِ راجِعُونَ» است.
اللهاکبر. صد اللهاکبر.
یعنی برگشت ما به سمت عقل کل است؟
بله.
الان میفهمیم یعنی چه.
«من أراد الله»؛ بقیهاش را بگویید.
«من أراد الله»؛ هر کس ارادهٔ خدا کند، چه میکند در جامعهٔ کبیره؟
بلند بگو.
آفرین. نترسید، بلند بگویید، حاضر جواب شوید.
«بکم فتح الله».
هر کس آقا ارادهٔ خدا کرده، مگر نمیگوید «إنا لله»؟ غرض، نزول آمدیم؛ حالا «و إنا إلیه راجعون» یعنی به سمت الله میرویم.
آقا داوود که گفتی ذات غیبی، «و إنا إلیه راجعون» یعنی به سمت الله میرویم.
اما «من أراد الله»، «بکم فتح الله».
هر کس ارادهٔ الله میکند، از شما آغاز میکند.
اصلاً برگشت ما به سمت امام زمان ماست.
اللهاکبر.
صد اللهاکبر.
برگشت ما به سمت امیرالمؤمنین است. همهٔ عالم در مسیر ولایت است. همهٔ عالم دارد به سمت مولا امیرالمؤمنین میرود.
بگذار همه دست مولا را ببندند، ریاست ظاهری دنیا را از او بگیرند؛ چه کسی میتواند خلافت را از مولا بگیرد؟ چه کسی میتواند ولایت را از مولا بگیرد؟ این گرفتنی نیست. در تار و پود نظام آفرینش ساری و جاری است.
جان؟
بله، آنجا در آن آیه «وَإِنّا إِلَیهِ راجِعُونَ» به الله برمیگردد.
منتهایش الآن الله کجاست در سلسلهٔ طولی؟ جایگاهش کجاست؟
بگو ببینم آقای روحانی.
در همین سلسلهٔ طولی، الله جایش کجاست؟
بلند بگو.
نه، احدیت جایگاهش... آن احدیت ذات غیبالغیبی است. یک پله پایینتر بیاییم میشود چه؟
واحدیت یا لاهوت.
اسمش لاهوت از چه میآید؟
از اله میآید؛ الوهیت، الله.
مگر نگفتیم لاهوت مرتبهٔ ظهور است؟ یعنی ساطع شدن کمالات الهیه به شکل اسماء و صفات.
الله اولین اسمی است که از ذات غیبی منتشر شد. بعد تبارک، بعد تعالی. این روایت را در اصول کافی داریم. این سه اسم، اولین اسمهایی هستند که از ذات غیبی منتشر شدند.
در چه عالمی؟
ظهور اسماء و صفات در کدام عالم بود؟
در لاهوت.
حالا شما ببینید چه راهی به روی ما باز است و این عقل چه چراغ راهی است، و بزرگان ما در کتابهای سیر و سلوکشان چه راهی پیش روی ما باز کردهاند؛ که سید بحرالعلوم محکم، و بعد بزرگان جامالاطراف هم میآیند، تأیید میکنند و میگویند همین است و غیر از این نیست.
میفرماید نمیشود بروی و به آن عوالم خلوص برسی که بعد میشمارد اینها چیست تا بشوی مخلَص.
تو خودت زحمت میکشی که خالص بشوی؛ تلاش میکنی، مجاهده میکنی. ولی وقتی میخواهی بشوی مخلَص، دیگر کار تو نیست.
«یَدُ اللَّهِ فَوْقَ أَیْدِیهِمْ».
دست خدا به کار میافتد، تو را خالص میکند. خدا خالصت میکند.
میگوید اگر بخواهی به آن مراتب عالیه برسی که بعد میفرماید:
«بَلْ أَحْیَاءٌ عِندَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ»
همان مقام است.
اللهاکبر از مقام شهدا؛ چون آنها را میبرند. چون «یُقتَلون» فعل مجهول است؛ کشته میشوند. چه کسی کشت؟ خدا کشت. میبرندشان.
اینها را میبرند به آن مقام. چون آنها زحمت میکشند، خودشان را خالص میکنند؛ از آنجا به بعد دیگر خدا میبرد، کار بنده نیست.
تا کجا میبرد؟ اینجا فرموده: «مملکت وجود منتهی الیه...»
احدیّت که روح ما از آن جنس و از آن سنخ است، و لاهوت.
حالا من به شما این نوید را بدهم. کمی جلوتر برویم؛ در جمع ما کسانی هستند که این مراتب را چشیدهاند؛ ولو کم باشند. چشیدهاند، اما نمیدانستند، علمش را نداشتند. اصطلاحاً به اینها چه میگویند؟ علمش را ندارند، اما چشیدهاند؛ میگویند عارف.
به کسی که علمش را دارد و چشیده است چه میگویند؟ میگویند حکیم متألّه یا عالم عارف؛ عالمی که عارف است.
ما نباید فقط پشت سر عارف راه بیفتیم؛ عارف به تعریفی که من الآن کردم. نه پشت سر عالم تنها. عالمِ تنها، اگر فقط علم فکری داشته باشد، مثل من، همینطور بریزد بیرون، از این کتاب بخواند، از آن کتاب بخواند؛ این کتاب را هم، از این و از همهٔ علوم، مثل منِ بدبخت و بیچاره، روی کاغذ پیاده کرده و روی میز چیده. بعد هم میگوید بیایید عکس بگیرید، ببرید خودتان ببینید؛ به بیچارگی خودتان کاری بکنید.
چه شد؟ پشت سر کسی راه بیفتیم که عالم عارف است، متألّه است، جامعالاطراف است؛ یعنی چراغ راه را که عقل است در دست گرفته، با برهان و عقل میبرد به جایی که بچشی.
آن وحشتت میشود آلالله، میشود آلالله. آنها فقط ارائهٔ طریق نمیکنند که بگویند برو از این راه، این راه است، برو از اینجا، این چاه است، آن راه است. آنها ایصال إلی المطلوب هم میکنند. دستت را میگیرند و میروند و میرسانند. چرا؟ چون عارف، عالم عارف است.
خب، این عصر هم تمام شد. خیلی تلاش کردم که جمعش کنم.
بله، احسن.
الآن سؤالات شروع میشود. این را در بحث پرسش و پاسخ بگذارید جواب بدهیم. من این سؤال را خودم ایجاد کردم. گفتم تکلیف عالم لاهوت و عالم وجود چیست، اگر همهچیز از عقل پیاده شده است؟ خودم هم یک راهنمایی به شما دادم؛ یک رفرنس دادم. ذهنتان را خلاق کردم، فعال کردم که خودتان حاضر جواب شوید.
الآن هم سؤال پیش میآید که بله، پس صادر نخستین چیست؟ اینها را اجازه بدهید در بحث... و الآن دیگر خیلی وقت گذشته است.
من خیلی میخواهم تلاش کنم بیشتر از پنجاه دقیقه، نهایتاً یک ساعت، درسمان نشود. اما چه میشود کرد؟ چه خاکی به سرم بریزم؟ الآن شده، درست است؟ فکر کنم یک ساعت و نیم شده، درست است؟
من شرمندهٔ شما هستم. خیلی شرمندهام. خدا شاهد است هرچه میخواهم ترمز بگیرم، نمیشود؛ همینطور ادامه پیدا میکند. تازه خیلی چیزها را صرف نظر میکنیم و با ترس و لرز میگوییم. جرئت نمیکنیم خیلی وارد شویم.
انشاءالله پروردگار سبحان از ما همین مقدار را پذیرفته باشد.
اللهم بارک لمولانا صاحب الزمان.
یادتان باشد جلسهٔ بعد آن دو اصل جا مانده را بگوییم.
اللهم بارک لمولانا صاحب الزمان.
اللهم بارک لمولانا صاحب الزمان.
اگر کسی میخواهد تشریف ببرد، خدا پشت و پناهش باشد. برویم ما سؤال و جواب بدهیم.
والحمد لله رب العالمين.
صلوات ختم کنید.
اللهم صل على محمد.