یا رب اعوذبک من همزات شیاطین ومن شر نفسي ومن شر خلقک. بسم الله الرحمن الرحيم لا حول ولا قوة الا بالله العلي العظيم. اللهم اياک نعبد وایاک نستعين. الحمد لله على کل نعمہ و اسأل الله من فضله المستغاث بک یا صاحب الزمان. المستغاث بک یا صاحب الزمان. المستغاث بک یا صاحب الزمان. السلام علیک یا داعی الله وربانی آیاته.
سلام علیکم و رحمة الله. هدیه به پیشگاه حضرت حجت ارواحنا فداه. انشاءالله که حضرتش هر کجا تشریف دارند، حالشان خوب باشد و جمع ما را دعا کنند. به برکت پنج شهید خوشنامی که در جوارشان هستیم، نثارشان صلواتی ختم بفرمایید. اللهم صل على محمد و آل محمد.
اگر آقای هاشمی زحمت بکشند، صدا را مقداری بهتر کنند. به نظرم صدا بهگونهای است که چندان خوب به گوش نمیرسد.
هدیه امروزمان را میخواستم ذکری از اساتیدمان تقدیم کنم، در خصوص وقتی که ما مورد تعریف دیگران واقع میشویم و از ما تعریف میکنند. لکن خجالتزده شدم. در حیاط با حضور زوجی از مشهد مواجه شدم و شرمنده شدم. بندگان خدا این همه راه میآیند؛ بالاخره انسان شرمنده میشود. به همین جهت نیت کردم به برکت حضور این عزیزان که از راهی به این دوری، حدود هزار کیلومتر، آمدهاند، آن ذکر جامع را هدیه کنم؛ ذکری که چند وقت پیش آماده کرده بودم و برای روز خاصی در نظر داشتم.
ابتدا توضیح بدهم که کارکرد این ذکر چیست. اولاً مرحوم کفعمی از رسول گرامی اسلام روایت کرده است که هر که این دعا را هر روز ده مرتبه بخواند، خداوند متعال چهار هزار گناه او را ببخشد، فشار قبر را از او مرتفع سازد، قرضش را ادا کند، غم او را زایل کند و نیز او را از شر شیطان حفظ گرداند. آثار بسیار عجیبی دارد.
دیدم مرحوم مجلسی علیه الرحمه در بحار، جلد هشتاد و نه، صفحه دویست و شصت و هفت، این ذکر را مستحب دانستهاند. فرمودهاند مستحب است این ذکر را در هر تغییر حال تکرار کنید؛ یعنی هرگاه حال انسان از حالی به حال دیگر تغییر میکند، یا به عبارتی اگر طبق سیر بحث قبلیمان بخواهیم بگوییم، از هر اسمی به اسم دیگری حرکت میکند، این ذکر کارساز است. مرحوم مجلسی ادامه میدهند: زیرا درون آن تسلیم، شکر و استغفار نهفته است.
خدا حفظ کند حضرت علامه آقای جوادی آملی را. در جلسات شرح اسماء الحسنای ایشان نیز دیدم که این حدیث را بهعنوان ذکری برای استمرار حضور قلب یاد کردهاند؛ برای کسی که میخواهد حضور قلبش مستمر و همیشگی باشد.
علامه طباطبایی چه فرمودهاند؟ روحشان شاد. میفرمایند: از اذكار جامع که وارد شده و اهل سلوک آن را دائم بر زبان دارند این ذکره. علامه طباطبایی میفرماید اهل سلوک دائماً آن را میگویند و ذکر جامعی است.
درباره سید بحرالعلوم نیز دیدم ـ و جالب است ـ که ایشان هم بر این ذکر مداومت داشته و به آن «ذکر جامع» میگفتهاند. دیگر چند نمونه بگویم؟
خود استاد عزیزمان، حضرت علامه حسنزاده علیه الرحمه و الرضوان، اینگونه میفرمایند: نیکوست که سالک آن را ورد همیشگی خویش سازد زیرا جامع توحید، تسلیم و تسبیح است و در همه احوال مناسب سالکه. این ذکر از اوراد جامع است. ببینید علامه نیز بر «جامع» بودن آن تأکید میکند: که بنده در حالات مختلف بدان پناه میبرد. چه خوف، چه سرور، چه نعمت و چه بلا.
در مفاتیح هم به بخشی بروید که «ذکرهای متفرقه» و «دعای رفع هم و غم» را آورده است. آنجا این ذکر در بند «ذکر هنگام شدت و اندوه» آمده است. به فهرست مفاتیح دقت کنید.
یک روایت دیگر هم تقدیم کنم و سپس متن ذکر را ارائه بدهم. در کتاب شریف بلد الأمین، از پیغمبر عزیز عالم، باز روایتی هست که همان روایت است، با مقداری افزوده. فرموده است هر که هر روز ده بار این دعا را بخواند، حق تعالی چهار هزار گناه کبیره او را بیامرزد و وی را از سکرات مرگ ـ آنجا قبر بود، اینجا سکرات مرگ هم آمده است ـ و فشار قبر و صد هزار هراس قیامت نجات دهد. الله اکبر. چه خبر است در این ذکر! و از شر شیطان و سپاهیان او محفوظ گرداند. روایت قبلی فقط شیطان را فرمود؛ اینجا سپاهیان او را هم منظور میکند. و قرضش ادا شود و اندوه و غمش برطرف گردد.
موارد بسیار دیگری هم هست و چند تن دیگر از علما نیز به آن سفارش کردهاند، اما به همین مقدار بسنده میکنیم. این ذکر را بهصورت چاپی میدهم تا عزیزم آقای دکتر هاشمی در گروهی که مخصوص بچههای کلاس است قرار دهند؛ چون یازده بند است. البته خیلی طولانی نیست، ولی یازده بند است و اگر بخواهیم آهسته بگوییم، زمان میبرد.
به این شکل است: "أعددت"، "أعددت". در قرآن فرموده: "و أعدوا لهم ما استطعتم من قوة"؛ یعنی برایشان مهیا و آماده کنید. "أعددت" یعنی آماده کردم، مهیا کردم. "لکل هول" یعنی هر وقت هول و هراسی مرا گرفته باشد. "لا اله الا الله و لکل هم و غمه". نشان میدهد که انسان در این حالات چه باید بگوید؛ وقت هم و غمش چه بگوید؟ "و لکل هم و غمه ما شاء الله و لکل نعمت الحمد لله و لکل رخاء"؛ یعنی نعمتها به او روی میآورند، دنیا برایش گشایش پیدا میکند و از آن فشار خارج میشود. "و لکل رخاء الشکر لله و لکل اعجوبة"؛ وقتی از چیزی تعجب میکند: "سبحان الله و لکل ذنب استغفر الله و لکل مصیبه انا لله و انا الیه راجعون". آیه قرآن است: "الذین اذا اصابهم-
مصیبه قالوا إنا لله وإنا إليه راجعون. و لکل ضیقٍ"؛ با ضاد بدون دسته. "و لکل ضیقٍ" یعنی تنگی. "حسبي الله. و لکل قضاءٍ و قدرٍ"؛ مطلقاً در هر قضاء و قدری: "توکلت على الله".
ذکر بسیار شیرینی است. انسان با آن به آسمان میرود. "و لکل عدوٍّ اعتصمت بالله. و لکل طاعةٍ و معصیه"؛ مطلق میگیرد، چه طاعت باشد و چه معصیت. "لا حول و لا قوة إلا بالله العلي العظيم". همهاش الله، الله، الله است. در همه آنها «الله» تکرار میشود؛ یکپارچه توحید الوهی است. چقدر این ذکر شیرین است.
البته انسان باید آن را با توجه بگوید. در حقیقت، محور همه اینها توجه است. توجه را که بردارید، خستگی میآورد. این را به همسرمان و فرزندانمان آموزش بدهیم؛ اصلاً بنویسیم و در منزلمان بگذاریم. وقتی میبینیم همه بزرگان به آن سفارش کردهاند، ما نیز به هر حال به آن اهتمام داشته باشیم. آثار و برکاتش را انشاءالله ببینید و لذت ببرید و ما را هم دعا کنید.
برویم سراغ درس و بحثهایمان. پیش از آنکه وارد درس شویم، برای اینکه استاد عزیزمان ریلگذاری کنند و از نفس پاک ایشان هم بهره ببریم، حدود سه دقیقه و اندکی بیشتر از صوت حضرت استاد پخش میشود. با دقت گوش بدهید. بیشتر نظرم به آن بخشی است که تأکید ایشان پیرامون پیاده شدن قرآن در وجود خودمان است؛ اینکه همان مقدار تو قرآنی که قرآن در تو پیاده شده است. هر مقدار قرآن در ما پیاده شود، همان مقدار ما قرآنی هستیم.
ما قبلاً عرض کردیم سه کتاب را باید بخوانیم؛ همان جلسات ابتدایی عرض کردیم. کتابِ کتبی، که صورت کتبی انسان کامل است؛ یعنی قرآن. کتاب عینی، که صورت عینی انسان کامل است؛ یعنی انسان کامل اگر باز شود، میشود این نظام آفاقی. خوانش نظام آفاقی و اسرار و رموز و کنوزش نیز یک کتاب است. کتاب دیگر، که نفس ما میشود، شأنی است.
از آن نفس کل، جان انسان کامل است که متن هستی است. آن متن وقتی شرح کتبی داده میشود، میشود قرآن؛ وقتی شرح عینی داده میشود و عیناً بازش میکنند، میشود نظام آفاقی. و چه عجیب که نفس من و شما شأنی از شئون آن نفس کل است؛ چون ما هم نفس داریم. ببینید چه جایگاهی داریم. اصلاً برای اینکه معرفت نفس حاصل شود، ما باید این سه کتاب را بخوانیم.
حالا در خصوص خوانش قرآن و پیادهسازی آن در نفس خودت، یعنی رابطه شما با قرآن و قرآن با تو، حضرت آقا جمله بسیار عالیای دارند. این را بهعنوان یک جمله طلایی یا کلیدی بنویسید؛ میشود گفت یک رمز اصلی برای عبد است: هر مقدار قرآن در من و شما پیاده شده باشد، ما همان مقدار قرآنیم و اندازه و قدر و قیمت و درجه ما همان است.
باز کمی با صلوات گوش میدهیم. اللهم صل على محمد و آل محمد.
[سخنران در پسزمینه] جناب انسان عظیم، بله. حالا انسان چقدر باید عظیم بوده باشد که تا قرآن بدان عظمت را یکبارگی بگیرد؟ چقدر باید عظیم بوده باشد که خاتم انبیا بوده باشد؟ چقدر باید عظیم بوده باشد که خاتم انبیا به او بفرماید: "إِنَّكَ تَرَى مَا أَرَى وَتَسْمَعُ مَا أَسْمَعُ"؛ جناب امیرالمؤمنین علیه السلام. و هکذا، هرکس در مسیر ایشان، به آن اندازه که از نبوت و ولایت بهره برد، به آن اندازه که قرآن شد. به آن روایاتی که بزرگان ما فرمودند که مقامات انسانها به مراتب آیات قرآن است، باید تأمل شود و در آنها دقت شود.
الآن بنده به چه اندازه قرآنی هستم؟ به همان اندازه که قرآن هستیم، به همان اندازه بهشتیایم؛ به همان اندازه صاحب درجاتیم؛ به همان اندازه صاحب مقاماتیم؛ به همان اندازه بهرهای از نبوت و از تأسی به رسول الله داری صلی الله علیه و آله و سلم. او اصل است، او امام است، او پیشواست و او سرمشق است.
در کتاب شریف الشافی، سید مرتضی علمالهدی، امام را که معنا میکند، میگوید نجاری که میخواهد مثلاً اره را بر فرق چوب بگذارد و آن را دو نیمه کند، چگونه عمل میکند؟ خطی میکشد، چوبی را پیش روی خود نشانه قرار میدهد و مطابق آن نشانه، اره را بر چوب میآورد. آن «امام» است. عرب آن را امام میگوید. آن چوب سرمشق است؛ اگر مطابق آن عمل نکند و آن را نگاه نکند، اره کجوکوله میرود، چوب دو نیمه نمیشود و خراب میشود. این را میگویند امام.
میخواهید ادب انسانیت و مقام انسانیت خود را حفظ بفرمایید، امام میخواهید، کتاب میخواهید، برنامه میخواهید. همین است که ما به آن اندازه که این برنامه در ما پیاده شد، به همان اندازه بهشتیایم و به همان اندازه درجات داریم.
جناب امیرالمؤمنین به فرزندش ابنحنفیه فرمود که فرزند من، درجات بهشت به عدد آیات قرآن است. اینها را جنابعالی باید تأمل بفرمایید. در این احادیث باید ورزش بفرمایید، غور بفرمایید که درجات بهشت به عدد آیات قرآن است. آیات قرآن چند تاست؟ میفرمایید یک ظاهر دارد و یک بطن. ظاهرش شش هزار و ششصد و خوردهای است و باطنش چقدر؟ لا تَعْدُ وَلا تُغْشَى و باطن قرآن لا تَعْدُ وَلا تُغْشَى. اینگونه است. لذا درجات بهشت هم لا تَعْدُ وَلا تُغْشَى.
برای روح بلندشان صلوات بفرستیم. اللهم صل على محمد و آل محمد.
هدف از اینکه این صوت را پخش کردیم این بود که ما از زبان خود حضرت استاد بشنویم و در این مسیر محکمتر شویم که اصلاً فلسفه این جلسه نیز چیزی جز این نیست که قرآن در ما پیاده شود.
اتفاقاً اصولی هم که ما در پی آن صد و پنجاه و سه درس معرفت نفس مطرح میکنیم ـ که انشاءالله خیلی نزدیک شدهایم به متن کتاب ـ هفتاد و شش اصلی است که حضرت استاد از آن صد و پنجاه و سه درس استخراج کردهاند و بهعنوان خروجی آن دروس قرار دادهاند. ما اکنون تا اصل شصت و شش را گفتهایم. این اصول نیز به همین امر کمک میکنند؛ اینکه اولاً خودمان را بهتر بشناسیم و ثانیاً برای اینکه خودمان را بهتر بشناسیم و درباره خودمان درست عمل کنیم، بتوانیم به آن کتاب الهی که دستورات حضرت حق برای تعالی و رشد ما و نفس ماست دسترسی پیدا کنیم؛ یعنی آن کتاب را خوب قرائت و خوب خوانش کنیم. اصلاً این اصول کمک میکنند که ما کتاب خدا را درست بخوانیم؛ چون اگر کتاب خدا را درست خواندیم، خودمان را خوب شناختهایم.
حالا اجازه بفرمایید. بنده هفت، هشت رساله از خود حضرت استاد آوردهام؛ یکی از آنها البته از استادشان، علامه شعرانی، است. از هر رساله یک نمونه برایتان عرض میکنم درباره روش چگونگی استفاده از قرآن و پیادهسازی این قرآن در خودمان.
این یعنی چه؟ حضرت استاد یک موضوع کلی را فرمودند و عبور کردند. یعنی چه که ما از قرآن استفاده کنیم؟ ابتداییترین حالتش این است: در رساله تجوید قرآن مجید علامه شعرانی، از امیرالمؤمنین ذیل آیه "وَرَتِّلِ الْقُرْآنَ تَرْتِيلًا"، آیه پنج سوره مزمل، روایت زیبایی آوردهاند. از مولا تفسیر این آیه را خواستند. حضرت فرمودند: ترتیل، ادا کردن حروف است. این ابتداییترین حالتی است که انسان قرآن را به دست میگیرد و شروع به خواندن میکند؛ و حفظ و وقوف.
ادای حروف همان است که ما مخارج آن را ذکر میکنیم. مولا فرمودند حرف را از مخارج آن ادا میکنیم. مثلاً شما بگویید: بسم الله الرحمن الرحیم. این زیباتر است یا بگویید: بسم الله الرحمن الرحیم؟ این با نفس ما عجینتر است. سری در آن هست.
بعد از اینجا میرود تا مثلاً قرائت کردن. البته درباره قرائت کردن من حرفی دارم که انشاءالله به وقتش برایتان میگذارم: اینکه با صوت نفس خودتان پیش بروید. تقلیدی هم اشکال ندارد. بسم الله الرحمن الرحیم. الرحمن علم القرآن. این تقلید است و لذت هم میبرید، اما لذت بیشتر آن زمانی است که با صوت نفس خودتان پیش بروید؛ اصلاً تقلید نکنید، هرطور که بلد هستید. بسم الله الرحمن الرحیم. البته این برای دعاست. قرآنش میشود بسم الله الرحمن الرحیم. مثال: الرحمن علم
این صدای خود من است، نفس خود من است. لذت میبرم؛ شما هم همینطور. به وقتش عرض میکنیم.
اینجا حضرت عسکری میفرمایند همان است که ما از مولا و امیرالمؤمنین درباره مخارج حروف ذکر میکنیم: حرف را از مخرج آن ادا میکنیم تا صدای هر حرف، چنانکه باید، شنیده شود؛ و حفظ وقوف آن است. یعنی در جایی که باید وقف کنیم ـ این مطلب را خوب گوش بدهید ـ هر مطلب که به آخر رسید، بر آن وقف کنند و مطلب نو را از آغاز شروع کنند. شمردهشمرده خواندن هر عبارت و کتابی نیز به همین معناست که این دو شرط در آن مراعات شود.
این مسئله در وقف و ابتدا بسیار مهم است. چرا این را عرض میکنم؟ یکی از شیطنتهایی که اکنون مخالفان ولایت در چاپ قرآنهایشان انجام میدهند، این است که در وقف و ابتدا دست میبرند؛ همان قانونی را که مولا فرمودهاند تغییر میدهند.
مثلاً در آیه صد سوره یونس که میفرماید: "وَمَا كَانَ لِنَفْسٍ أَن تُؤْمِنَ"، روی "تؤمن" علامت وقف میگذارند. معنایش چه میشود؟ هنوز مطلب کامل نشده است. میفرماید هیچکس را نسزد که ایمان بیاورد به خدا؛ هیچکس نمیتواند ایمان به خدا بیاورد. این جمله هنوز تمام نشده است. "إِلَّا بِإِذْنِ اللَّهِ" را از مطلب جدا میکنند؛ «مگر به اذن خدا».
این یک نکته است. البته اینجا بیشتر روی آیاتی کار میکنم که اکنون خدمتتان تقدیم میکنم؛ آیاتی که مربوط به ولایت اهلبیت است. مانند این آیه، آیه چهل و نه سوره یونس: قل، پیغمبر به آنان بگو: "لَا أَمْلِكُ لِنَفْسِي ضَرًّا وَلَا نَفْعًا". من مالک ضرر و نفع خودم نیستم. همینجا میگوید وقف کن.
بعد تفسیر مراغی یا مخالفان اهلبیت از همین مسئله سوءاستفاده میکنند. میگویند وقتی پیغمبر میگوید من مالک هیچ ضرر و نفعی نیستم، نه میتوانم ضرری را از خودم دفع کنم و نه نفعی را جلب کنم، دیگر چه رسد به ما. پس اساس توسل را میزنند و میگویند بیهوده توسل میکنید، وقتی خودش میگوید من هیچکاره عالمم. قاعده وقف اشتباه است.
این تذکری که مولا اینجا میفرمایند چقدر مهم است، اما من و شما توجه نداریم. گوش عالم دارد میشنود که من و شما قرآن را چگونه میخوانیم. وقتی درست و مطابق با واقع میخوانی، لذت میبرد و ملائکه دعایت میکنند. همانطور که وقتی بچهای زیبا دعا میخواند یا قرآن میخواند، لذت میبری و از عمق جان دعایش میکنی، تو نیز وقتی قرآن را درست میخوانی، زمین و زمان دعایت میکنند، ملائکه لذت میبرند و دعایت میکنند.
اینجا میفرماید: قل لَا أَمْلِكُ لِنَفْسِي ضَرًّا وَلَا نَفْعًا إلا ما شاء الله. مگر آنچه خدا بخواهد. یعنی من میتوانم ضرری را دفع کنم یا منفعتی را جلب کنم، اما به انشاء الهی؛ الا ما شاء الله. من نمیتوانم مگر به انشاء الهی؛ پس میتوانم، اما به انشاء الهی و به خواست الهی. ببینید چه شیطنتهایی میکنند. میخواهم اهمیت این نکته را برایتان بیان کنم.
یا در آیه من والذی يشفع عنده، هیچکس نمیتواند در محضر حضرت حق شفاعت کند، الا با اذنه. چه میفرماید؟ الا با اذنه نشان میدهد که پس میتوانند شفاعت کنند، اما با اذن او. این الا با اذنه را از مفهوم جمله و مضمون آیه جدا میکنند.
یا دوباره در همان آیات کوثری: ولا یحیطون بشیء من علمه. آن راسخون فی العلم را که تأویلش اهلبیت هستند، میخواهند اینجا خط بطلان بر آن بکشند. اعوذ بالله؛ یعنی اینها دارند حرف گزاف میزنند. خدا صریحاً در قرآن فرموده: لا یحیطون بشیء من علمه. هیچکس نمیتواند به علم الهی احاطه پیدا کند. ادامهاش را هم بخوان: الا بما شاء. مگر آنکه خدا بخواهد. اگر خدا بخواهد، بله، راسخون فی العلم میتوانند.
مثالهای زیادی هست؛ به همین مقدار بسنده میکنیم. این یک روش و یک طریق است. این مثال مربوط به کدام رساله بود؟ رساله تجوید است. آن را بگیرید و بخوانید؛ زیباست. تجوید قرآن مجید از علامه شعرانی، استاد حضرت علامه حسنزاده.
مورد دیگر در کتاب صد کلمه در معرفت نفس، کلمه هفتاد و سه است. ایشان میفرماید: آنکه در حل مسائل مشکل و فتح امور مبهم از قبیل ریاضیات عالی و صنايع ظریف، بلکه در مطلق شئون احوال و افعال خود التفات نماید بر وی روشن است که با اضطراب نفس و پریشان خاطری امری به وقوع نمیپیوندد.
اصل بسیار رصین و رکینی را بیان میکنند: آنگاه که نفس از اضطراب به در آمد و اطمینان یافت به مقصود خود نائل میشود. همچنین در سلوک روحانی نفس مضطرب طرفی نمیبندد و چون مطمئن شد، مطمئن شدن همان...
و مخاطب و خطاب این آیهای که اکنون قرائت میکنم، همان است: "يَا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ ارْجِعِي إِلَى رَبِّكِ رَاضِيَةً مَرْضِيَّةً".
این آیه به چه درد من و شما میخورد؟ میگوییم این آیه درباره امام حسین است؛ ما کجا و نفس مطمئنه کجا؟ به این کلمه هفتاد و سه استاد دقت کنید. میفرماید اگر اطمینان نباشد، تشویش و اضطراب نفس هست. اضطراب و تشویش نفس نمیگذارد شما تمرکز کنید؛ حتی در بدیهیات. اصلاً یادتان میرود دو دوتا چهارتاست؛ حرفتان یادتان میرود. فلان عالم در نماز یادش رفت که اکنون چه باید بگوید؛ سوره حمد را فراموش کرد.
اضطراب نفس بلایی بر سر انسان میآورد. این آلزایمر و امثال آن که امروز هست، ماحصل همان است. این کارها، این اوراد و این روشهای عرفانی و سیر و سلوک میآیند تا ما را از اینها نجات دهند.
حالا چه کسی یادش هست که راه اصلی برطرف کردن تشویش و اضطراب نفس، آن شاهراه، چه بود؟ تا آن هست، اضطراب نفس برداشته نمیشود.
آفرین، آفرین خواهرها. تعلق، تعلقات. تا تعلق هست، تعقل هست یا نیست؟ نیست. تا تعلقات هست، تعقلی صورت نمیگیرد. این دو با یکدیگر متناقضاند.
حالا این آیه اینگونه به ما دستور میدهد. میگوید اگر میخواهی رشد کنی، مخاطب این آیه قرار بگیری و به سمت پروردگار خودت بروی ـ اصلاً بوی لقاءالله میدهد ـ به سمت پروردگار سبحان بروی: إلی ربک ارجعی إلی ربک ملاقاته. بعد وارد جنتی شوی که امام حسین آنجاست، شهدا آنجا هستند؛ جنتی، جنت ذات است. بروی پیش خود حضرت حق، پیش عباد، بندگان خدا: فادخلی فی عبادی فادخلی جنتی.
این راه جز از طریق اطمینان ممکن نیست. راه همنشین شدن با شهدا و امام حسین و ملاقات خدا، جز اطمینان قلب نیست. راه رسیدن به اطمینان نفس چیست؟ برطرف کردن تشویش و اضطراب نفس. آن چگونه برداشته میشود؟ با قطع کردن تعلقات.
این تعلقاتی که ما به آنها داریم... یادتان هست در رساله سیر و سلوک علامه طباطبایی، کثرات خارجیه میآمدند و کثرات انفسیه را میساختند. این آیه اینهمه تذکر در خود دارد که ما اکنون یکی از آنها را عرض کردیم. این هم یک روش، بهعنوان نمونه، از کتاب صد کلمه در معرفت نفس حضرت استاد.
مثال دیگری که عرض میکنیم از رساله قرآن و عصرت حضرت استاد است. آیهای هست که بارها اینجا قرائتش کردهام و خودم بسیار به این آیه توجه میکنم: "وَيَجْعَلُ الرِّجْسَ عَلَى الَّذِينَ لَا يَعْقِلُونَ"، آیه صد سوره یونس. سلام علیک.
پروردگار سبحان درباره آلودگی، که در روایتی فرمود این رجس "وَالرِّجْسُ هُوَ الشَّكُّ"، سخن میگوید. شک است که امروز بیداد میکند. امروز شک بیداد میکند. در یکی از جلسات اخیر شرح رساله سید بحرالعلوم، که مربوط به هفته گذشته است و انشاءالله دو سه روز دیگر در کانال قرار میگیرد، آن را گوش بدهید. ما خاطرهای از آقای مصباح، در حضور خود ایشان، درباره آقای بهجت و تذکرات ایشان شنیدیم. آقای مصباح میگفت در پیری، زمانی که ریشم سفید شده بود، هر روز شیطان میآمد تا مرا نسبت به ولایت امیرالمؤمنین به شک بیندازد. این فقط مخصوص ما کوچکترها نیست؛ حتی سراغ بزرگانمان هم میآید. "وَالرِّجْسُ هُوَ الشَّكُّ".
راهش چیست؟ اینجا میفرماید عقل است؛ تعقل کردن. حالا در این رساله، در صفحه هفده، کلام خود حضرت استاد را برایتان میخوانم: «شریفترین انسان و عزیزترین انبیا». ببینید چقدر پیغمبر را زیبا معرفی میکند: «شریفترین انسان و عزیزترین انبیا و خاتم رسولان چنین گفت با مرکز حکمت». حالا مولا را معرفی میکند: «با مرکز حکمت و فلک حقیقت و خزینه عقل امیرالمؤمنین علیه الصلاة والسلام که يا علي إذا رأيت الناس يتقربون إلى خالقهم بأنواع البر».
هر وقت دیدی که مردم با انواع نیکیها، یا آنگونه که حضرت استاد اینجا ترجمه کردهاند، با انواع عبادات، به خالقشان نزدیک میشوند؛ "يتقربون"؛ نزدیک میشوند به خداشان، "إلى خالقهم تقرب إليه"، تو بهسوی خدا تقرب بجوی، "بأنواع العقل"؛ با انواع عقل.
پیداست که عقل انواع دارد و دارای رتبههای متعدد است. عقل همه یکسان نیست. ضمن اینکه پشت هر عملی نیز باید عقلی باشد؛ هر عملی یک رتبه عقلی در پشت خود دارد. توضیحش بماند.
بعد پیغمبر تأکید میکند: "تسبقهم"؛ سپس سبقت بگیر. تو با این عبادات عقلی و کار عقلی، از کسانی که با عباداتشان بهسوی خدا سبقت میگیرند و به او نزدیک میشوند، سبقت میگیری.
آن آیه "وَيَجْعَلُ الرِّجْسَ عَلَى الَّذِينَ لَا يَعْقِلُونَ" انسان را مقداری به تعجب وامیدارد. یعنی چه؟ حضرت استاد اینجا در این رساله آن را شرح دادهاند و روایتی به آن ضمیمه کردهاند که به انواع عقل اشاره دارد؛ یعنی کارت، کار عقلی باشد. ما درباره این موضوع بسیار صحبت کردهایم. نگاهت عاقلانه باشد، گوش دادنت عاقلانه باشد، عبادتت عاقلانه باشد؛ اهل علم و اندیشه و فکر و تدبر و تأمل و تعقل باش. از هیچچیز بهراحتی نگذر.
توجه کردهاید؟ این لِأُولِي الْأَلْبَابِ، لِأُولِي الْأَلْبَابِ؛ چه چیزی برای لِأُولِي الْأَلْبَابِ است؟ آیات؛ قطعاً آیات برای اهل لب و مغزند. آیات کجا هستند؟ "إِنَّ فِي خَلْقِ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَاخْتِلَافِ اللَّيْلِ وَالنَّهَارِ". جای دیگر فرمود: "وَفِي الْأَرْضِ آيَاتٌ لِلْمُوقِنِينَ"، "وَفِي أَنْفُسِكُمْ". "وَفِي أَنْفُسِكُمْ". بله، این آیات در جان شما نیز نشستهاند؛ در نفس من و شما هم هستند.
هدف از نشستن ما سر سفره کلاس معرفت نفس همین است. این کار باید کار عقلی باشد. پس حواسمان جمع باشد؛ اگر کسی با وهم و خیالش بیاید و سر کلاس عقلی و برهانی معرفت نفس بنشیند، به جایی نمیرسد. حواسمان جمع باشد. میآییم اینجا مینشینیم و تعلقاتمان را کنار میزنیم تا تعقلاتمان نورانی شود. تا تعلق هست، تعقل نور خودش را نشان نمیدهد.
امروز داشتم درس نود و دو شرح اسفار ملاصدرا را که حضرت استاد شرح میدادند گوش میکردم. در شرح مصباح العنس مرحوم ابن فناری نیز، در اولین جلسه لوح دوم، همین را فرمودند. فرمودند تا قوه خیال شفاف و زلال نشود، ما به عقلمان دسترسی پیدا نمیکنیم. به خدا این قوه خیال همه ما را گرفتار کرده است. راهش را هم میگوید: تعلقات را کنار بزن؛ کنار بزن تا قوه خیال شفاف شود و بتواند دست تو را به دست عقل بدهد، وگرنه دستت را به دست وهم میدهد و بیچارهات میکند.
این هم از این رساله. البته جای توضیح بیشتری داشت. میخواهم به درسمان برسیم؛ دو سه نمونه دیگر را هم بخوانیم.
رساله بعدی، رساله رزق و رزق حضرت استاد است. درباره این رسالهای که در دستم است عرض کردم که اندیشمندان شرق و غرب عالم را به هم ریخته است؛ همین چند صفحه، همین وجیزه، به قول بعضیها.
اینجا فرمایشی هست که طولانی است و من بخشی از آن را برایتان میخوانم. در درس شانزدهِ درس معرفت الوقت و قبله، اگر خواستید میتوانید به آنجا رجوع کنید. در دروس هیأت نیز، از درس چهل و شش تا پنجاه، بسیار مبسوط آن را آوردهاند.
جناب شیخالرئیس در فصل ششم مقاله دوم از فن پنجم طبيعات شفا این مطلب را میآورد. اکنون بخشی از آن را میخوانم. شیخالرئیس آن را به عربی فرموده و من ترجمه حضرت استاد را برایتان میخوانم:
«ما به کمترین حدس میدانیم که ناحیه شمال خط استوای زمینی که اکنون در آنیم روزی در آب فرو رفته بود تا کوهها سر برآوردند و اکنون دریاها در جنوب استوای زمین قرار دارند. پس دریاها از شمال منتقل به جنوب شدند و واجب نیست که انتقال دریاها به حسب زمان و مقدار محدود باشد، بلکه جایز است وجوه بسیاری از انتقالات باشد که بعضی از آنها بیانگر انقطاع امارت و آبادی باشد.»
یعنی آبادی بوده، امارت بوده، اما منقطع شده و از بین رفته است.
«و تاریخ آنها مضبوط نباشد.» کسی از آنها خبر ندارد. «و هیچ مستنکر نیست که حیوانات و نباتات دورهای تباه شوند و در دوره بعد به تولد پدید آیند بدون تولید.»
تولد ابتدایی، مانند خلقت حضرت آدم و حوا که تولیدی پیش از آن نبود؛ یعنی آنها از کسی متولد نشده باشند. نه؛ مستقیم ذات اقدس حق آنها را انشا کرد.
شیخالرئیس ادامه میدهد: «و پس از پیدایش تولدی، تولید توالدی روی آورد و برهانی بر رد آن نیست. چنان که بسیاری از حیوانات»
مثال میآورد: بسیاری از حیوانات به تولد و تولید حاصل و حادث میشوند. مثالی از همین تولید یا تولد: چنانکه مارها از مو و کژدمها از کاه و ریحان کوهی و موش از کلوخ گِلین.
این را علم تجربی ثابت کرده است. قورباغهها، به نظر شما، از کجا متولد شدهاند؟ منشأ اصلی خلقتشان کجاست؟ چه حدس میزنید؟ دانشمندان به فکر بیفتند. من وقتی این را دیدم، برایم بسیار عجیب بود: قورباغهها از باران؛ از باران.
پس یک بار دیگر بخوانم: مارها از مو. مو؟ مو؛ نه موی بدن، مو؛ درخت مو، درخت انگور. کژدمها از کاه و ریحان کوهی، موش از کلوخ گِلین و قورباغهها از باران، به تولد حادث میشوند.
این «به تولد حادث میشوند» یعنی چه؟ نگفت «به تولید». اسمش بر خودش است؛ حادث میشوند، یعنی نبودند و انشا شدند.
مثلاً درباره حضرت نوح فکر کنید: ماهیها از کجا آمدند؟ از کجا باید بیایند؟ قابل توجه کسانی که از دل این دقایق علمی، این مسائل را مطرح میکنند. به هر حال، کسانی که در دانشگاه درس میدهند میدانند یکی از شبهات دانشگاهی اکنون همین است. میگویند: مگر نمیگویید در زمان حضرت نوح کل دنیا را آب گرفت و ایشان در کشتی خود از هر حیوانی یک جفت با خود آورد؟ مگر کشتی حضرت نوح چقدر جا داشته است؟ این همه هزاران گونه جانوری، پرندهها، چرندهها، خزندهها، گزندهها و ماهیها؛ مگر مثلاً در کشتی حضرت نوح ماهی هم بوده است؟ میگویند ماهی در آب بوده است.
نه؛ آب چنان به تلاطم آمد، فوران کرد و درهم پیچید که همه در آب از بین رفتند. حتی موجودات آبزی هم از بین رفتند. این پاسخ آن است. بحث چیست؟ تولد، نه تولید؛ انشای حضرت حق.
حالا همین را میگیرد و به نتیجه اول میرساند. البته در سیر بحث کتاب، این نتیجه دوم است؛ من نتیجه اول را برایتان نخواندم. یکی از معانی و بطون... من شخصاً تا این رساله را نخوانده بودم، متوجه این معنایی که حضرت استاد از «خلیفه» کردهاند نشده بودم، چون هیچجا ذکر نشده است. خوبی اینکه انسان پشت سر یک انسان جامعالاطراف راه بیفتد همین است؛ به باطن این آیه اشاره میکند: "وَإِذْ قَالَ رَبُّكَ لِلْمَلَائِكَةِ إِنِّي جَاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً".
اولاً «جاعل»، جاعلٌ، اسم فاعل به کار میبرد؛ یعنی آن فاعل در حال جعل است. اینطور نیست که قبلاً جعل کرده باشد یا در آینده جعل کند. نه؛ این خودش نکتهای است.
بعد حضرت استاد میفرماید: این است که پس از انفتاح دو دایره یادشده ـ منظور از دو دایره یادشده معدلالنهار و منطقةالبروج است ـ و دحو الأرض جدید، یعنی در دوره ما کل زمین را آب گرفته بود، بعد زمین خودش را نشان داد، آب فروکش کرد و زمین آرامآرام، به عبارتی، خودش را نشان داد و بالا آمد و کشیده شد؛ دحو الأرض.
باز انسان به تولد و پس از تولد، به تکاثر، به وجود میآید و این آدمیان... این ترجمه حضرت استاد از «خلیفه» در قرآن است: «و این آدمیان وجودیافته جدید، جانشین...» خلیفه معنای دیگری هم دارد: جانشین آدمیان دوره پیشاند.
این را کسی نگفته است؛ دوره پیش، نه همین دوره. ما وقتی بحث خلیفه پیش میآید، میگوییم مثلاً اوصیا و انبیا خلفای آنان شدند. اما اساساً کل فلسفه خلقت، از خودِ نفسِ حضور حضرتعالی اکنون در این دوره، بهعنوان جعل خلیفه بر دورههای پیشین خلقت مطرح میشود.
یک بار دیگر چه چیزی را بگویم؟ همین جمله را؟ نفسِ وجود حضرتعالی در این دوره، همین که شما اکنون توسط حضرت حق هستید ـ البته شماها به تکاثر، یعنی از پدر و مادر متولد شدهاید و آن پدر و مادر اولیهمان به تولد حادث شدند؛ انشائاً توسط "با استعلی یدین"، دو دست پرقدرت حضرت حق ـ همین بودن حضرتعالی، همین که نفس حضرتعالی اکنون هست و وجود دارید، نشاندهنده چیست؟ جعل خلیفه و جانشین برای دورههای پیش از ما.
تکتک شما اکنون، نفساً و از حیث نفسالامری عرض میکنم، نه نقش؛ با نقشتان کاری ندارم، نفس شما از حیث بودنِ نفستان خلیفه کل دورههای قبلی است.
تا حالا به این فکر کرده بودید؟ وقتی انسان اینگونه نگاه میکند، میگوید: من وارث دورههای قبلم. چه خبر بوده است آنجا؟ چه اتفاقاتی افتاده است؟ اکنون من وارث آنها هستم؛ بروم اکتشاف کنم، انفتاح کنم، فتح بابی اتفاق بیفتد. ببینم از حیث علمشان، تکنولوژیشان، معنویتشان و عقلشان چه خبر بوده است. من وارث آنها هستم.
وقتی اینگونه نگاه کنید، همین نگاه موجی فکری در این غوغای وجودتان ایجاد میکند. دیگر اصلاً فکر میکنید که اکنون ببینم دلار چند شده است؟ سکه چند شده است؟ اصلاً فکرتان به این سمتها میرود؟
دورههای قبل یعنی چه؟ دورههای قبل را هیچکس نمیداند چه بودهاند. احدی جز خلیفه خود، جز حضرت امام عصر، نمیداند. حضرت استاد از حیث دروس هیئت و علم نجوم و اینگونه علوم غریبه... نظر من این است که از طریق علوم غریبه بوده است؛ چون اگر صرفاً علم نجوم و هیئت و اینها بود، خیلیهای دیگر هم میتوانستند محاسبه کنند.
اما ایشان در فرمایششان میفرمایند که صد و هشتاد و شش هزار سال بعد، دوباره کل این زمین را آب میگیرد. این محاسباتی است که به نظر بنده علوم غریبه نیز در آن دخیل بوده است.
بعد از آن، یعنی قیامت کبرا میشود؛ قیامت کبرای این دوره ما. این دوره تمام میشود. البته این نظر است؛ وحی منزل که نیست. این دوره بهطور کامل تمام میشود، کار ما تمام میشود و قیامت کبرای ما شکل میگیرد. بعد، حالا تا چند میلیون سال، ما نمیدانیم؛ اصلاً نمیشود عدد داد. سپس دوباره خدا عشقش بکشد: "فَأَحْبَبْتُ أَنْ أُعْرَفَ؛ فَخَلَقْتُ الْخَلْقَ لِكَيْ أُعْرَفَ". میخواهم شناخته شوم.
حالا یک جمله بگویم که لذت ببرید و این رساله را کنار بگذارم. این هم از این مطلب که حضرت استاد نظرشان این است که چه نسبت به دورههای پیش از ما ـ که آنها هم انبیا داشتند، اولیا داشتند و ائمه داشتند ـ و چه نسبت به دورههای پس از ما، پیغمبر عزیز ما خاتمالانبیاست؛ هم از حیث قبل و هم بعد. امیرالمؤمنین خاتمالاولیاست. امام عصر ما خاتمالاوصیاست. حضرت صدیقه شهیده چه؟ سیدة نساء العالمین "من الأولین والآخرین". آخرین، اکنون تا اینجا میتوانیم...
درک میشود یعنی چه؟ بعد ببینید خدا چه تاج عزتی بر سر من و شما گذاشته که ما را در این دوره آورده و با این خاندان آشنا کرده است. این هم یک خروجی بحث است. آنها هم ائمه، امام و انبیا داشتند. اتفاقاً حضرت استاد میگفتند: السلام علیکم و رحمة الله و برکاته؛ در سلام آخر نماز، من به تمام انبیا و اولیای دورههای پیشین و دورههای قبل و نیز انبیا و اولیای زمان و دوره خودمان سلام میدهم. این نگاه را ببینید؛ نگاه قرآنی چنین وسعتی به انسان میدهد.
اما مهم این است که ما بدانیم يوم يناد كل أناس بإمامهم. این انسانهایی که پشت سر امامشان راه میافتند، ما نیز پشت سر امامی راه میافتیم و انشاءالله با او محشور میشویم که دیگر یگانه همه دورههاست؛ یعنی بالاتر از او نیست و همه منتظر او هستند. شوخی نیست.
انسان وقتی اینگونه پیش برود، آیا اصلاً به خودش اجازه میدهد دامنش را به گناه آلوده کند و فکر و خیالش را مشروط به وهم، مداعبات نفس، بازیگری قوه خیال، رهزنیهای وهم و زندگی متعارف امروزی و روزمرگیای که پیش آمده، سازد؟
بهجای اینکه من و شما، دو همکار یا دو همکلاس ـ من همکلاسی شما ـ وقتی به هم میرسیم بگوییم: «سلام داداش، چطوری؟ خوبی؟» ما در ایالت خودمان به هم میگوییم «داداش». بهجای اینکه بگوییم: «چه خبر؟ الآن نوسان ارز چگونه است؟ نوسان بورس، نوسان سکه و طلا؛ بیچاره شدیم، طلا فلان شد»، به هم بگوییم: «چه خبر از امام زمان؟ چه خبر از خدا؟ چه خبر از نفست؟»
از رساله حدیث من عرف. این رسالهای است که گفتم حتماً بگیرید و بخوانید؛ رسالهای است که حضرت استاد صد وجه از حدیث من عرف را در آن آوردهاند. رساله بسیار عالیای است.
ببینید حضرت استاد چقدر زیبا یکی از آیات قرآن، آیه چهل و نه سوره روم، را اینگونه بیان میکنند که من وقتی میخوانم، به تمنای ثواب میروم. صبر کن؛ ثواب چیست؟ ثواب با یک گناه میرود. بگذار این آیه ردی در وجودت بگذارد، اثری در وجودت بگذارد. تفسیر انسی را دنبال کن؛ رابطه نفس من با این آیه چگونه است؟ این یک نمونه آن است.
بحث قرآن بود و ما مرتب مثال میزنیم و دستوپا میزنیم. البته بهتر است از یک صفحه قبل شروع کنم، اما چون فرصت کم است، از این پاراگراف شروع میکنم.
حضرت استاد میفرمود: خدای سبحان کارهای جهان را هم به خود نسبت داده است و هم به اسباب؛ هم به خودش و هم به اسباب. مردم طبیعی همه چیز را به اسباب نسبت میدهند، چنانکه گویند ابر و باران از بخار آب است و نمو درخت از جذب ریشه و برگ و تولد حیوان از حرارت و تأثیر رحم و غیره. اما خداپرستان گویند این اسباب مسخر پروردگارند. نادان است آن که نظر به اسباب دوخته و از مسبب غافل گردیده است.
عدهای فقط اسباب را میبینند و به آن علة العلل، مسبب الاسباب و آن لا مؤثر فی الوجود الا الله توجه ندارند. گروهی از مردم نیز بیهوده میکوشند اسباب و آلات را عزل کنند. اینها برعکساند و میگویند هیچ چیز مؤثر نیست جز خداوند، به مباشرت و بیواسطه اسباب.
اما خداوند در قرآن... حالا به سراغ قرآن میرسیم. بسیاری اکنون اینگونهاند. میگویند فقط خدا؛ جبریون اینگونهاند. میگویند فقط خدا و بقیه را رها کن. کسانی که از آن طرف میافتند، مگر نفرمود من لم يشکر المخلوق لم يشکر الخالق؛ کسی که از مخلوق تشکر نکند، شکر خالق را نکرده است. درست است؟
اینها میگویند خداست؛ پدر و مادر کیستند؟ خداست. عشق است خدا. معلم کیست؟ اصلاً اسباب فیض چیست؟ خدا. اینگونه از آن طرف میافتند. عدهای هم برعکساند؛ اصلاً خدا را کنار میگذارند و فقط اسباب را میبینند: «اگر شما نبودی، ما بیچاره شده بودیم. اگر کمک شما نبود، من فلج شده بودم. آقای دکتر، اگر شما نبودی، من هنوز در حسرت بچهدار شدن بودم.» در حالی که قبل از آن به زمین و زمان التماس میکرد که: «یک ذکری به ما بدهید حاجآقا تا بچهدار شویم.» حالا که گرفته و بچهدار شده، پیش طبیب میرود و برایش شیرینی میخرد و اصلاً توجه ندارد که خدا...
ببینید این دو گروه را. حالا به چه آیهای از قرآن اشاره میکند که انسان را متعادل و تراز بار میآورد. الله الذی... من عاشق این آیهام:
الله الذي يرسل الرياح فتثير سحابا فيبسطه في السماء كيف يشاء ويجعله كسفا فَتَرَى الْوَدْقَ يَخْرُجُ من خلاله.
حضرت استاد آن را ترجمه میکنند: یعنی خدایی که بادها را فرستاد تا ابر را برانگیزانند، پس خدا ابر را در آسمان میگسترد هر طور خواهد و طبقهطبقه قرار میدهد. پس میبینی باران از میان آن بیرون میآید.
غرض اینکه یکی از طرق و معانی حدیث من عرف نفسه فقد عرف ربه یا فقط أعرف بربه، از ترکیب عناصر و قوا و وحدت صنع حاکم بر آنها، تحصیل معرفت به خدای سبحان است. پس چگونه القا و عزل وسائط و اسباب روا میباشد؟
حضرت استاد از آن آیه بحث را به معرفت نفس میزنند. میفرمایند کسانی که میگویند: «فقط خدا؛ نفس چیست؟ برو خدا را عبادت کن. نفس در برزخ وجود دارد، وسائط فیض هستند، نفس انسان؛ کسی نفسش را شناخت خدا را شناخت؛ این حرفها چیست؟ مستقیم برو سراغ خدا»، چنین نگاهی دارند.
بله، یک وقت نفوس، نفوس مکتفی هستند و به نحو کافی رسیدهاند. اینها چه میکنند؟ از توحید به ولایت میرسند، از نفس کل به نفس جزء میرسند و از حق، خلق را میشناسند. اما ما که نفس مستکفیه و ناقص هستیم، برعکسیم. ما ولایت را میبینیم تا توحید را دریابیم. ما آیه را میبینیم تا به خدا برسیم. چه کنیم؟ بعد انشاءالله که قوی شدیم، آن موقع هر دو را داشته باشیم.
این هم یک روش برای استفاده از قرآن که میگوید هم حق را ببین و هم خلق را؛ وحدت در عین کثرت، کثرت در عین وحدت.
آخرین رساله را هم برایتان بخوانم. هفتمین رساله، رساله ولایت تکوینی حضرت استاد است. حضرت استاد میفرمایند: بدان که ظاهرت که عالم ملک تو است با عالم ملک است؛ یعنی این بدن تو با بدن عالم، که همین عالم دنیاست و همین ملک است، ارتباط دارد. این از آن است و خیالت با عالم مثال...
اینها را ابتدا توضیح دادیم و عقلت نیز با عالم عقول است. قابل حشر با همهای و دارای سرمایه کسب همه. لذا به این حدیث اشاره میکند. امام صادق فرمود: "إن الله خلق ملكه على مثال ملكوته". خدا این ملک را مثالی از ملکوتش آفرید. "و أسس ملكوته على مثال جبروته". ملکوتش را نیز مثالی از جبروتش خلق کرد. برای چه؟ "ليستدل بملكه على ملكوته"، برای اینکه از ملکش بر ملکوت استدلال کند و "بملكوته على جبروته"، از ملکوت نیز بر وجود جبروت استدلال کند.
ملاحظه میفرمایید که این حدیث شریف، که از غرر روایات است، عالم را دارای سه مرتبه معرفی فرموده و هر مرتبه را آیت مرتبه دیگر و محاکی آن دانسته است؛ یعنی از آن محاکات دارد. عالم شهادت مطلقه همینجاست، عالم مثال برزخ است و عالم غیب مطلق، عالم عقول است. یکی از اصول علمی در حکمت متعالیه، به حکم تطابق کونین، تثلیث مراتب عالم و آدم است.
در آداب شب نیمه شعبان منسوب است که حضرت خاتم در سجده میفرمود: "سجد لک سوادی و خیالی". یعنی بدنم و خیالم برای تو سجده کرد. تا حالا این دو عبارت را دیده بودید؟ پیغمبر تفکیک کرده است؛ در سجده به خدا میگوید: خدایا، بدنم به تو سجده کرد و خیالم نیز به تو سجده کرد. ما بدنمان در سجده است، اما خیالمان سجده نکرده است.
"و آمن بك فؤادی". آن مرتبه باطنتر از خیال نیز، که در عرفان به آن قلب میگویند و در فلسفه به آن عقل میگفتند، به تو ایمان آورده است؛ یعنی آن هم در سجده توست. یعنی همه مراتب وجودی من به تو سجده کردهاند.
خلاصه اینکه علامه این مطالب را جلوتر میبرد و توضیح میدهد تا به این آیه میرسد. بحث ما قرآن بود. این آیه سوره واقعه را بارها هم قرائت کردهایم: "وَلَقَدْ عَلِمْتُمُ النَّشْأَةَ الْأُولَى فَلَوْلَا تَذَكَّرُونَ". ما که به تو از نشئه اولی آگاهی دادیم، تو که به این نشئه اول آگاهی داری، چرا توجه نداری که پس نشئههای دیگری هم پشت سر آن هست؟ خودت را نگاه کن؛ یک بدن داری، یک ظاهر داری و یک باطن. چرا از باطن عالم غافلی؟ در حالی که تو را از بدن عالم آگاه کردهایم، اما متوجه آنجا نیستی.
ببینید، این آیه یک روش استفاده به ما میدهد. این آیه ما را متوجه مراتب عالم میکند؛ به اینکه ما فقط همینجا و همینجایی نیستیم و از اینجا به مراتب دیگر سفر میکنیم.
من هفت نمونه و هفت مصداق برای شما آوردم. هر مقدار ما اینگونه با قرآن پیش برویم، قرآن در ما پیاده شود و روشمند با قرآن پیش برویم، حضرت علامه چه فرمودند؟ یک: تو به همان مقدار قرآنی. دو: درجهات همان است. سه: به همان مقدار با ملائکه محشوری. چهار: به همان مقدار قرب به انسان کامل داری.
اصولی که ما در گوهر گنجینه روان میخوانیم، همه زیربنای برهان فکری و عقلیاند تا آن اصول عرفانی کشف شوند. نمونهاش همین هفت موردی است که اکنون با هم کار کردیم. میشود گفت این را بهعنوان یک کارگاه عملی با هم انجام دادیم و چکشکاری کردیم تا متوجه شویم این اصول میخواهند با ما چه کنند. زیربنای فکری ما را آماده میکنند.
اگر بدون این سیوهفت، سیوهشت جلسهای که گذشت این آیات را میخواندید، آیا هیچوقت نگاهتان به آیات مانند نگاهی بود که اکنون در این جلسه دیدید؟ نه؛ مطمئن باشید نبود. اگر این تفسیر انفسی را که حضرت استاد و اساتید و مشایخشان در کتب و صحف نوریهشان آوردهاند نمیخواندیم و یکباره سراغ قرآن میرفتیم، چیزی نمیفهمیدیم. ظاهری را متوجه میشدیم و خستهمان میکرد. اما این تفسیر انفسی باعث میشود روشمند با قرآن پیش برویم و اکنون چیزهایی را بفهمیم که پیش از این جلسه نمیفهمیدیم.
حالا سه چهار اصل را هم سریع بخوانیم و حدود یک ربع نیز به سؤالات شما پاسخ بدهیم.
اصل شصتوهفت: «آنچه صورت شیء را مانع از عقل و عاقل شدن و همچنین معقول بالفعل گردیدن است، مادهای است که شیء مذکور در آن موجود است.»
پرسش: جان؟
پاسخ: نه، این چیز دیگری است. آن بعداً به آن میرسد. بله، این اصل ابتدایی برای رسیدن به آن است. احسنت به شما.
اما در مجموع این اصل چه میخواهد بگوید؟ اولاً «صورت» اینجا چیست؟ اگر میخواهید بنویسید، این به دردتان میخورد. در فلسفه، صورت یعنی ویژگیهای کلی و نظمدهنده یک شیء. شاید یکی از سؤالات امتحان هم باشد، بچهها.
در فلسفه، صورت یعنی ویژگیهای کلی و نظمدهنده یک شیء. مثل چه؟ مثل مثلث بودن، مثل گرد بودن، مثل انسان بودن. اینها ویژگیهای کلی یک شیء هستند که حقیقت آن شیء را میسازند؛ حقیقت آناند.
حالا ماده چیست؟ یعنی آن چیزی که صورت ـ صورتی که اکنون ترجمهاش کردیم ـ در آن تحقق پیدا میکند؛ یعنی ویژگیهای آن شیء، خواه در سنگ باشد، خواه در چوب، در آن تحقق پیدا میکند. مثل چوب، مثل سنگ.
حالا صورت مجرد چیست؟ چون حضرت استاد در این اصل از اینها یاد کردهاند. صورت مجرد یعنی بدون ماده؛ صورتی که توسط عقل درک شود. اولاً ماده ندارد و چون ماده ندارد، توسط عقل درک میشود و خودش هم عقل یا عاقل باشد. اضافه کنید: «و خودش هم عقل یا عاقل باشد.»
حالا مثال میزنیم. یک مجسمه انسان را تصور کنید. ماده آن چیست؟ فرض کنید این مجسمه را از گل ساختهاند و شبیه انسان است. صورتش چیست؟ صورتش، نه مادهاش.
پاسخ: انسان.
آفرین. آن ویژگیهای خاصی که در این ماده پیاده شده و انسان بودن است؛ میتوانست حیوان باشد، درست است؟ آن ویژگیهای کلی، مثل اینکه دو چشم دارد، دو گوش دارد، صورتش به این شکل است و مستقیمالقامه است، ویژگیهای کلی انساناند که جزء حقیقت وجودی او هستند.
ماده اینجا چیست؟
پاسخ: گل.
بله، گل. احسنت. حالا صورت مجرد این مجسمه چه میشود؟ هرکس گفت... چیزی گفتید. آفرین. بهتر است اینگونه بگوییم: صورت ذهنی یا صورت علمی که از این مج...
مجسمه، پیش از آنکه پیاده شود، در ذهن سازندهاش بود. به آن «صورت مجرد» میگویند. حالا این صورت مجرد آمده و مادی شده است. درست شد؟ اکنون این ماده مانع از آن است که این معقولِ تو باشد. ماده دیگر اجازه نمیدهد. پیش از آن، در ذهن شما معقول و معلوم شما بود و عقلتان آن را داشت. صورت آن انسانی را که میخواستید مجسمهاش کنید، در قوه خیال و فرض خود داشتید؛ حالا با وعای آن کاری نداریم. به آن صورت مجرد میگویند.
وقتی آن صورت بیرون آمد و در قالب ماده قرار گرفت، دیگر این ماده مانع از آن است که همین عینیتی که بیرون است، عین همان صورت مجرد باشد. دیگر عین همین، صورت مجرد نمیشود.
یک بار گفتم: اکنون شما مرا میبینید، اما عین مرا نمیبینید؛ عینیت من اینجاست. نفس شما در قوه خیالتان صورتی به وزان بنده ایجاد میکند. به یک معنا میشود گفت شبیه بنده است و خصوصیات ظاهری مرا در خیال دارد. حالا اگر از من بدتان بیاید، در قوه خیالتان یک دیو دوسر تصور میکنید و اگر خوشتان بیاید، یک فرشته تصور میکنید. باز آن صورت مجردی که در خود شماست، همین کسی نیست که بیرون نشسته و اینجا دارد حرف میزند. این اکنون صورت مادی دارد و نمیشود صورت مجرد شما.
حالا به یک معنا به این میگویند «معلوم بالعرض». آنچه در شماست، میشود معلوم به ذات شما؛ آن صورت مجرد است. این اصل همین را میگوید.
برویم سراغ اصل بعدی. اصل شصتوهشت: «استدلال از فعل بر فاعل که استدلال از معلوم بر علت و در اصطلاح برهان ان است»؛ یا برهان انی هم به آن میگویند؛ «استدلال ناتمام و ناقص است. لذا اثبات انسان نفس خود را به واسطهی فعل نفس...» میشود چه؟
پاسخ: ان، ان.
لذا اثبات انسان، نفس خود را بهواسطه فعل نفس، چون ناقص است، محال است. احسنت.
ببینید، شما صدایی میشنوید و میگویید این صدایی که شنیدم، نشاندهنده وجود کسی در اینجاست. اما چگونه میتوانید از آن صدا، آن شخص یا آن چیزی را که صدا از آن شنیدهاید بشناسید؟ تشخیصتان ناقص است. از فعل شخص، از فعل هاتف، به وجود هاتف پی بردید. بله، هاتفی هست که صدایش را شنیدهام، اما چگونه میتوانید به حقیقت او پی ببرید؟ این پی بردن از معلول به علت ناقص است.
نمیشود از فعل نفس، مثلاً اینکه شما نگاه میکنید، میشنوید، میخوابید، میخورید، میخندید و مینشینید، به حقیقت نفس پی برد. این اطوار و حالاتی که دارید، افعال نفساند، اما از آنها نمیتوانید به حقیقت نفس پی ببرید.
برای همین از پیغمبر پرسیدند: شما از آیات به خدا رسیدید یا از حق به آیات؟ چه فرمودند؟
پاسخ: از حق به آیات.
احسنت. یادتان هست از دعای عرفه مثال زدیم؟ اباعبدالله چه چیزی به خدا عرض کرد؟ الهی ترددی في الآثار یعنی آیات، یوجب بعد المزار. اینکه من در آثار تو تردد میکنم، مرا از زیارت تو دور میکند؛ چون این راه ناقص است.
اینجا باید چه کرد؟ هرکس گفت، جایزه دارد. ما اکنون داریم به افعال نفس، شناخت و شناسایی اطوار نفس و امثال اینها میپردازیم. داریم برعکس کار میکنیم؛ یعنی شناخت ما ناقص است. این علم فکری است. دارم کمکتان میکنم؛ این علم فکری است.
آفرین، آفرین به آقای کاظمی... آقای فاطمی، ببخشید. کاظمی یا فاطمی بالاخره؟
پاسخ: فاطمی.
فاطمی. احسنت به شما.
خواهرها و برادرها، باید به این نکته رسید. این یک خروجی مهم درس است: این علم فکری ناقص است. این میشود پی بردن از معلول به علت، از فعل نفس به نفس. این ورزش فکری است تا ما برای علم حضوری، نه حصولی، آماده شویم. این کلاس اکنون علم حصولی است. علم حضوری یعنی شهود؛ باید به شهود برسید.
هر شب این اتفاق برای ما در خواب میافتد. ما هر شب در خواب به شهود و شعور میافتیم. خدا مرتب ما را تمرین میدهد، آمادهمان میکند و ورزیدهمان میسازد. دوباره از خواب که بیدار میشویم، اصلاً یادمان...
باور کنید لحظهای که از خواب بیدار میشوید، بهترین لحظه برای فکر کردن است؛ چون از رتبهای پنهانتر از وجود خودتان بیرون آمدهاید و راحت میتوانید با باطن ارتباط بگیرید.
آن لحظه انسان اصلاً دوست ندارد گناه کند. حقایق را بهتر میفهمد و حقیقت موت و مرگ را بهتر درک میکند. انشاءالله آرامآرام به آن میرسید؛ بهگونهای که هر وقت میخوابید، میمیرید؛ حقیقتاً میمیرید. بعد که بیدار میشوید، میگویید: الحمدلله الذي أحياني بعد ما أماتني. خدا را شکر که ما را زنده کرد، پس از آنکه ما را میراند.
اصل بعدی.
[صدای محیط]
نه، در شهود دیگر واسطهای نیست. شهود عیناً... البته میتوانیم بگوییم آن هم ذودرجات، ذومدارج و ذومعارج است. وقتی به آنجا رسیدید، آنجا هم درجات دارد. اما شهود، شهود است؛ بیواسطه است، ولی مرتبه دارد.
حضرت جبرائیل هم به شهود رسیده بود و شاهد بود، اما در مرحلهای دیگر میگفت اگر از این نزدیکتر شوم، میسوزم. پیغمبر به شهود بالاتری رفت تا جایی که نحن هو. حالا از این بحث عبور کنید؛ فقط عرض میکنم: نحن هو و هو نحن. لنا وقت یا لِمَع الله وقت.
روایتش را یادتان هست که پیغمبر فرمود: لِمَع الله وقت لا يسعنی فيه ملك مقرب ولا نبیا مرسل. یا جای دیگری امام صادق [سلف] فرمود: لنا حالات. ادامه میدهند که نحن هو و هو نحن. اما در عین حال، او اوست و ما، ما.
این همان مقام لا فرق بینهم و بین حبیبهم است؛ مقام عندیت. شهدا را تا آن مقام میبرند. آخرین مرتبه است. عند ربهم یرزقون. عند ملک مقتدر. فی مقعد صدق عند ملک مقتدر. این دیگر شهود اتم است.
ما نمیتوانیم به آنجا برسیم، اما میتوانند ما را ببرند. بسم الله. هل من ناصر ینصرنی؟ چه کسی مرا یاری میکند؟ یا اباعبدالله، من آمدهام؛ این اسلحه مال تو، این اسب مال شما، خونم مال شما، سرم مال شما. اینها را میخواهم چه کنم؟ دستت را به من بده تا من تو را به مقام عندیت ببرم. فقط دستت را به من بده؛ همین.
یک اصل دیگر هم بخوانیم؛ برای امروز بس است، تا به اصل هفتاد رسیده باشیم. اصل شصتونه: «الفاظ برای معانی أعم و...»
شدهاند. این دیگر کاملاً مشخص است و توضیح زیادی نمیخواهد. «و روزنههایی به سوی معانی حقیقی اشیاءاند، نه مبین و معرف واقعی آنها. اعنی معانی را آنچنان که هستند نمیشود در قالبهای الفاظ درآورد که هر معنی را در عالم خودش حکمی خاص و صورتی خاص است.»
مثالش چیست؟ مثلاً لفظ «درخت». حضرت استاد در ابتدا چه میفرماید؟ الفاظ، مثل لفظ «درخت»، برای معانی أعم وضع شدهاند؛ یعنی عمومیت دارند و ناظر به مطلق درختاند. وقتی شما «درخت» را میشنوید، عقلت یک کلیِ درخت را ادراک میکند، نه آن درخت مشخص، مثلاً درخت انار یا سیب یا انگوری که در باغچه خانه شماست. آن مصداق است. الفاظ أعماند و عمومیت دارند. توجه کردید؟
یا مثلاً «عشق». الآن میگویم: «من عاشق شما هستم.» این یعنی چه؟ میدانید عشق چه پیچیدگیهایی دارد؟ میدانید عشق چه رمز و رموزی دارد؟ یک کلمه میگویید: عشق. «حسینآقا، عاشقتم.» امروز خیلی به هم میگویند «عاشقتم»، در حالی که اصلاً نمیفهمد چه میگوید. اصلاً میدانی عشق چیست؟ این لفظ عام و عمومی است، اما حقیقت عشق چیست؟ این کلمه روزنهای برای رسیدن به آن حقیقت است.
اجازه بدهید اصل هفتاد را هم بخوانیم، چون آن نیز توضیح زیادی نمیخواهد. اصل هفتاد: «دار آخرت عین حیات است و موجودی که ذاتاً حی است محال است که ضد خود را بپذیرد.» یعنی محال است که موت بر او عارض شود یا خواب و چرت بر او دست یابد.
این جملهای را که میگویم ذیل اصل هفتاد بنویسید؛ بسیار به دردتان میخورد. ذات یعنی چیزی که اگر حذف شود، ماهیت آن موجود از بین برود. اگر در امتحان سؤال شد، عین همین را بنویسید: ذات یعنی چیزی که اگر حذف شود، ماهیت آن موجود از بین برود. به این میگویند ذات.
یک مثال محسوس: دایره زاویه دارد یا نه؟ اگر بگوییم دایره زاویهدار شود، دیگر اصلاً ماهیتش را از دست میدهد. دیگر دایره نیست و ماهیت اصلی خود را از دست داده است.
حالا چیزی که حی است و ذاتاً حی است، اگر موت بر آن عارض شود، چون موت نقطه مقابل حیات است، اصلاً ماهیتش را از دست میدهد. دیگر حی نیست و نمیتواند باشد. حیای که موت بر آن عارض شود، دیگر نمیتواند حی باشد. توجه کردید؟
اولاً شما قائم به آن حی هستید. ثانیاً، این مطالبی که در جلسات پیش گفتیم، اکنون برای فهم این اصل بسیار به درد ما میخورند. بارها عرض کردیم پروردگار سبحان تنها موجودی را که به وزان خودش، از حیث ذات، صفات و افعال آفریده، انسان است.
فعل ما منقضی و متصرم است؛ از بین میرود و زمانبر است. صفات و اسماء ما هم بخشی در همین نشئه طبیعت است و بخشی، به آن مقداری که به ملکات نفس ما بدل شود، با ما به آنسو میآید. اما آن چیزی که ابد و ابد و ابد در پیش دارد، برداشتهشدنی نیست و موت اصلاً بر آن عارض نمیشود، چیست؟ ذات ماست.
ذات ما همیشه زنده است. چرا؟ چون قائم به اسم الحی حضرت حق است و پروردگار سبحان آن را به وزان خودش آفریده است. اگر میگویند موت، این موت به معنای نابودی نیست.
حضرت استاد را در چندین جلسه، مخصوصاً در شرح اسفار ملاصدرا، دیدهام که تشر میزنند و میگویند: چرا از شما اهل علم بعید است که بگویید فلانی فوت کرد؟ فوت یعنی نابودی. ما فوت نداریم؛ وفات کرد. اللَّهُ يَتَوَفَّى الْأَنْفُسَ حِينَ مَوْتِهَا؛ نفسشان به تمامه گرفته میشود. یعنی انتقال. إنما تنتقلون من دارٍ إلى دارٍ. شکل و طورمان عوض میشود.
اما ما نیز به جهت اینکه از حیث ذات به وزان حضرت حق آفریده شدهایم، ابدی هستیم. همین اصل آخر چه عزت نفسی به ما میدهد و چقدر ما را متوجه ابدیتمان میکند تا اینقدر دچار و گرفتار دنیا و تعلقاتمان نباشیم؛ چون اینجا تمام میشود. اینجا زمانبر است، متصرم است، منقضی میشود و میرود.
ابد در پیش داریم. باور کنید فکر کردن به اینکه ابد در پیش داریم، دیوانهکننده است. بعد همهچیز در چشمت کوچک میشود. دنیا با همه عظمتش در چشمت کوچک میشود. این شیرینی بحثهای برهانی و عقلانی اینچنینی است.
اللهم بارک لمولانا صاحب الزمان. آمین. والحمد لله رب العالمين.
ختم صلوات. اللهم صل على محمد وآل محمد وعجل فرجهم