ددرس‌گفتارها
بازگشت به پخش
متن کاملخلاصهنسخه کتابی · جلسه 051

یادداشت: ترجمه‌های فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این فایل توسط مدل افزوده شده‌اند و سخن استاد نیستند.

آغاز جلسه و توسل

یا رَبِّ، أَعُوذُ بِكَ مِنْ هَمَزَاتِ الشَّيَاطِينِ، وَمِنْ شَرِّ نَفْسِي، وَمِنْ شَرِّ خَلْقِكَ. بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ. لَا حَوْلَ وَلَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ الْعَلِيِّ الْعَظِيمِ. اللَّهُمَّ إِيَّاكَ نَعْبُدُ وَإِيَّاكَ نَسْتَعِينُ. الْحَمْدُ لِلَّهِ عَلَى كُلِّ نِعْمَةٍ، وَأَسْأَلُ اللَّهَ مِنْ فَضْلِهِ.

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پروردگارا، از وسوسه‌های شیاطین و از شرّ نفس خود و شرّ آفریدگانت به تو پناه می‌برم. به نام خداوند بخشندهٔ مهربان. هیچ حرکت و نیرویی جز به خدای بلندمرتبهٔ بزرگ نیست. خدایا، تنها تو را می‌پرستیم و تنها از تو یاری می‌جوییم. ستایش خدا را بر هر نعمتی، و از فضل خدا درخواست می‌کنم.

الْمُسْتَغَاثُ بِكَ يَا صَاحِبَ الزَّمَانِ. الْمُسْتَغَاثُ بِكَ يَا صَاحِبَ الزَّمَانِ. الْمُسْتَغَاثُ بِكَ يَا صَاحِبَ الزَّمَانِ.

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای صاحب‌الزمان، از تو فریادرسی می‌طلبیم.

السَّلَامُ عَلَيْكَ يَا دَاعِيَ اللَّهِ وَرَبَّانِيَّ آيَاتِهِ.

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سلام بر تو، ای دعوت‌کننده به سوی خدا و ربّانیِ آیات او.

سلام علیکم و رحمة الله. هدیه به پیشگاه حضرت حجت، ارواحنا فداه. ان‌شاءالله حضرتش هر کجا تشریف دارند، در عافیت باشند و جمع ما را نیز دعا کنند.

اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ.

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست.

هدیهٔ جلسه: ذکری جامع برای حالات گوناگون

هدیهٔ امروزمان را ابتدا می‌خواستم ذکری از اساتیدمان قرار دهم، دربارهٔ زمانی که انسان مورد تمجید دیگران واقع می‌شود و از او تعریف می‌کنند؛ اما در حیاط با زوجی از مشهد مواجه شدم. وقتی انسان می‌بیند عزیزانی این همه راه، نزدیک به هزار کیلومتر، آمده‌اند، شرمنده می‌شود. به همین جهت نیت کردم به برکت حضور این عزیزان، ذکر جامعی را که مدتی پیش آماده کرده و برای روز خاصی در نظر گرفته بودم، امروز تقدیم کنم.

ابتدا توضیح بدهم که کارکرد این ذکر چیست. مرحوم کفعمی از رسول گرامی اسلام، صلی‌الله‌علیه‌وآله، نقل کرده است که هر کس این کلمات را هر روز ده مرتبه بخواند، خداوند متعال چهار هزار گناه کبیرهٔ او را می‌آمرزد، او را از سختی مرگ و فشار قبر حفظ می‌کند، قرضش ادا می‌شود، غم و اندوهش برطرف می‌گردد و از شرّ شیطان و سپاهیان او محفوظ می‌ماند. آثار بسیار عجیبی برای این ذکر نقل شده است. این روایت در منابع دعایی از جمله مصباح کفعمی و بلدالأمین نقل شده و در بحارالأنوار نیز آمده است.

مرحوم مجلسی، علیه‌الرحمه، نیز این ذکر را در بحارالأنوار آورده است. توصیه شده است که در تغییر حالات، این ذکر تکرار شود؛ یعنی هرگاه حال انسان از حالی به حال دیگر تغییر می‌کند ــ یا اگر بخواهیم بر اساس سیر بحث‌های پیشین تعبیر کنیم، از اسمی به اسم دیگر منتقل می‌شود ــ این ذکر کارساز است؛ زیرا درون آن تسلیم، شکر و استغفار نهفته است.

خداوند حضرت علامه جوادی آملی را حفظ کند. در جلسات شرح اسماءالحسنی ایشان نیز دیدم که از این حدیث به‌عنوان ذکری برای استمرار حضور قلب یاد می‌کردند؛ یعنی برای کسی که می‌خواهد حضور قلبش استمرار و دوام داشته باشد.

علامه طباطبایی، رضوان‌الله‌علیه، می‌فرمایند این ذکر از اذکار جامعی است که وارد شده و اهل سلوک آن را دائماً بر زبان دارند. سید بحرالعلوم نیز بر این ذکر مداومت داشته و از آن با عنوان «ذکر جامع» یاد کرده است.

استاد عزیزمان، حضرت علامه حسن‌زاده آملی، علیه‌الرحمة والرضوان، نیز می‌فرمودند: نیکوست که سالک آن را ورد همیشگی خویش سازد؛ زیرا جامع توحید، تسلیم و تسبیح است و در همهٔ احوال مناسب سالک است. این ذکر از اوراد جامع است که انسان در حالات مختلف بدان پناه می‌برد؛ چه خوف، چه سرور، چه نعمت و چه بلا.

در مفاتیح‌الجنان نیز این ذکر نقل شده است. در بخش ادعیه و اذکار روزانه می‌توانید آن را بیابید.

در کتاب شریف بلدالأمین نیز از پیامبر اکرم، صلی‌الله‌علیه‌وآله، این روایت نقل شده است که هر کس هر روز ده بار این کلمات را بخواند، حق‌تعالی چهار هزار گناه کبیرهٔ او را بیامرزد و او را از سکرات مرگ، فشار قبر و هراس‌های قیامت نجات دهد؛ از شرّ ابلیس و سپاهیان او محفوظ بدارد؛ قرضش ادا شود و همّ، غم و گرفتاری‌اش برطرف گردد.

بزرگان دیگری نیز به این ذکر سفارش کرده‌اند که به همین مقدار بسنده می‌کنیم. متن چاپی آن نیز در اختیار عزیزان قرار می‌گیرد. ذکر، یازده بند دارد و اگر بخواهیم آن را با تأمل و آهسته بخوانیم، مقداری زمان می‌برد.

متن و شرح «ذکر جامع»

نخست می‌گوییم: «أَعْدَدْتُ»؛ یعنی «آماده کردم و مهیا ساختم». همین ماده در قرآن کریم آمده است:

«وَأَعِدُّوا لَهُمْ مَا اسْتَطَعْتُمْ مِنْ قُوَّةٍ» (انفال/۶۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و در برابر آنان هر مقدار نیرویی که می‌توانید آماده کنید.

پس «أَعْدَدْتُ» یعنی «آماده کردم». «لِكُلِّ هَوْلٍ» یعنی برای هر زمانی که هول و هراسی مرا فراگیرد. این ذکر نشان می‌دهد که انسان در هر یک از حالات خود چه بگوید: هنگام هول و هراس چه بگوید، هنگام همّ و غم چه بگوید، هنگام نعمت و گشایش چه بگوید، در مصیبت چه بگوید و در برابر قضا و قدر چه حالی داشته باشد.

متن کامل ذکر چنین است:

أَعْدَدْتُ لِكُلِّ هَوْلٍ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ، وَلِكُلِّ هَمٍّ وَغَمٍّ مَا شَاءَ اللَّهُ، وَلِكُلِّ نِعْمَةٍ الْحَمْدُ لِلَّهِ، وَلِكُلِّ رَخَاءٍ الشُّكْرُ لِلَّهِ، وَلِكُلِّ أُعْجُوبَةٍ سُبْحَانَ اللَّهِ، وَلِكُلِّ ذَنْبٍ أَسْتَغْفِرُ اللَّهَ، وَلِكُلِّ مُصِيبَةٍ إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ، وَلِكُلِّ ضِيقٍ حَسْبِيَ اللَّهُ، وَلِكُلِّ قَضَاءٍ وَقَدَرٍ تَوَكَّلْتُ عَلَى اللَّهِ، وَلِكُلِّ عَدُوٍّ اعْتَصَمْتُ بِاللَّهِ، وَلِكُلِّ طَاعَةٍ وَمَعْصِيَةٍ لَا حَوْلَ وَلَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ الْعَلِيِّ الْعَظِيمِ.

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): برای هر هراسی «لا إله إلا الله» را آماده کرده‌ام؛ برای هر اندوه و غمی «ما شاء الله»؛ برای هر نعمتی «الحمد لله»؛ برای هر گشایش و آسایشی «الشکر لله»؛ برای هر امر شگفتی «سبحان الله»؛ برای هر گناهی «أستغفر الله»؛ برای هر مصیبتی «إنا لله وإنا إلیه راجعون»؛ برای هر تنگنایی «حسبی الله»؛ برای هر قضا و قدری «توکلت علی الله»؛ برای هر دشمنی «اعتصمت بالله»؛ و برای هر طاعت و معصیتی «لا حول ولا قوة إلا بالله العلی العظیم».

وقتی می‌گوید: «وَلِكُلِّ رَخَاءٍ الشُّكْرُ لِلَّهِ»، منظور حال گشایش است؛ زمانی که نعمت‌ها به انسان روی می‌آورند، دست‌وبالش باز می‌شود و از فشار بیرون می‌آید. هنگام شگفتی می‌گوید: «سُبْحَانَ اللَّهِ» و در برابر هر گناه: «أَسْتَغْفِرُ اللَّهَ».

در مصیبت می‌گوید:

«الَّذِينَ إِذَا أَصَابَتْهُمْ مُصِيبَةٌ قَالُوا إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ» (بقره/۱۵۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): همان کسانی که چون مصیبتی به آنان برسد، می‌گویند: ما از آنِ خداییم و به سوی او بازمی‌گردیم.

«وَلِكُلِّ ضِيقٍ حَسْبِيَ اللَّهُ»؛ برای هر تنگنا و گرفتاری، «خدا مرا بس است».

«وَلِكُلِّ قَضَاءٍ وَقَدَرٍ تَوَكَّلْتُ عَلَى اللَّهِ»؛ در هر قضا و قدری، مطلقاً بر خدا توکل کردم.

چقدر این ذکر شیرین است! انسان با آن می‌تواند بالا برود.

«وَلِكُلِّ عَدُوٍّ اعْتَصَمْتُ بِاللَّهِ»؛ در برابر هر دشمنی به خدا پناه بردم و به او چنگ زدم.

و سرانجام می‌گوید:

وَلِكُلِّ طَاعَةٍ وَمَعْصِيَةٍ لَا حَوْلَ وَلَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ الْعَلِيِّ الْعَظِيمِ.

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و در هر طاعت و معصیتی، هیچ حرکت و نیرویی جز به خدای بلندمرتبهٔ بزرگ نیست.

این تعبیر مطلق است؛ چه طاعت باشد و چه معصیت. سراسر این ذکر «الله، الله، الله» است. در همهٔ بندها نام خدا تکرار می‌شود؛ یکپارچه توحیدِ الوهی است. چقدر این ذکر شیرین است.

البته باید آن را با توجه گفت. در حقیقت نخ تسبیح همهٔ این بندها «توجه» است؛ اگر توجه را بردارید، صرف تکرار الفاظ خستگی می‌آورد. این ذکر را می‌توان برای همسر و فرزندان نوشت، در خانه قرار داد و به آنان آموزش داد. وقتی می‌بینیم این همه از بزرگان به آن سفارش کرده‌اند، ما نیز باید نسبت به آن اهتمام داشته باشیم. ان‌شاءالله آثار و برکاتش را ببینید و از آن بهره ببرید.

مقدمه‌ای برای ورود به بحث: قرآن باید در وجود انسان پیاده شود

پیش از ورود به درس، برای آنکه استاد عزیزمان مسیر بحث را برای ما ریل‌گذاری کنند و از نفس پاک ایشان نیز بهره ببریم، بخشی کوتاه از صوت حضرت استاد پخش می‌شود. بیشتر نظر من به آن بخشی است که ایشان بر پیاده‌شدن قرآن در وجود خود ما تأکید می‌کنند: همان مقدار که قرآن در ما پیاده شده باشد، همان مقدار «قرآنی» هستیم.

ما در جلسات ابتدایی عرض کردیم که سه کتاب را باید بخوانیم.

یکی کتاب کتبی است که صورت کتبیِ انسان کامل است؛ یعنی قرآن.

دیگری کتاب عینی است که صورت عینیِ انسان کامل است؛ یعنی نظام آفاقی. اگر انسان کامل باز شود، این نظام آفاقی را می‌بینید. خواندن نظام آفاقی و اسرار، رموز و کنوز آن، خود خواندن یک کتاب است.

کتاب دیگر نیز نفس ماست...

سه کتاب برای معرفت نفس

آن «نفس کل»، جانِ انسان کامل و متنِ هستی است. وقتی شرح کتبیِ آن متن ارائه می‌شود، قرآن است؛ و وقتی همان حقیقت به‌صورت عینی گشوده می‌شود، نظام آفاقی است.

شگفت اینجاست که نفس من و شما نیز شأنی از شئون آن نفس کل است. ما نفس داریم و از این جهت باید ببینیم چه جایگاهی داریم. برای اینکه معرفت نفس برای ما حاصل شود، باید این سه کتاب را بخوانیم: کتاب کتبی، کتاب عینی و کتاب نفس.

در خصوص خواندن قرآن و پیاده‌کردن آن در نفس خود، یعنی نسبت شما با قرآن و نسبت قرآن با شما، حضرت استاد جمله‌ای بسیار عالی دارند که می‌توان آن را به‌عنوان جمله‌ای طلایی، کلیدی و حتی رمزی اصلی در مسیر عبودیت در نظر گرفت:

هر مقدار قرآن در من و شما پیاده شده است، همان مقدار قرآنیم؛ و اندازه، قدر، قیمت و درجهٔ ما نیز همان است.

اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ.

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست.

عظمت انسان و قرآنی‌شدن

انسان چه اندازه باید عظیم باشد که قرآن با آن عظمت را یک‌باره دریافت کند؟ انسان چه اندازه باید عظیم باشد که خاتم انبیا شود؟ و امیرالمؤمنین، علیه‌السلام، چه عظمتی باید داشته باشد که خاتم انبیا، صلی‌الله‌علیه‌وآله، به او بفرماید:

«إِنَّكَ تَسْمَعُ مَا أَسْمَعُ، وَتَرَى مَا أَرَى، إِلَّا أَنَّكَ لَسْتَ بِنَبِيٍّ، وَلَكِنَّكَ لَوَزِيرٌ، وَإِنَّكَ لَعَلَى خَيْرٍ.» (نهج‌البلاغه، خطبهٔ قاصعه)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): تو آنچه را من می‌شنوم می‌شنوی و آنچه را من می‌بینم می‌بینی؛ جز اینکه تو پیامبر نیستی، بلکه وزیر و یاور منی و بر راه خیر قرار داری. Balaghah +1

و همین‌طور هر کس که در مسیر ایشان قرار بگیرد، به اندازه‌ای که از نبوت و ولایت بهره می‌برد و به اندازه‌ای که «قرآن» می‌شود، دارای مقام می‌گردد. روایاتی که بزرگان ما دربارهٔ ارتباط مقامات انسان با مراتب آیات قرآن فرموده‌اند، باید مورد تأمل و دقت قرار گیرند.

اکنون من و شما چه اندازه قرآن هستیم؟ به همان اندازه که قرآن هستیم، بهشتی هستیم؛ به همان اندازه صاحب درجه و مقامیم؛ و به همان اندازه از نبوت، یعنی از تأسی به رسول‌الله، صلی‌الله‌علیه‌وآله، بهره داریم.

او اصل است، او امام است و او پیشوا و سرمشق است.

معنای «امام»؛ سرمشقی که باید مطابق او حرکت کرد

در کتاب شریف الشافی فی الإمامة، اثر سید مرتضی علم‌الهدی، در توضیح معنای «امام» مثالی آمده است: نجاری را در نظر بگیرید که می‌خواهد اره را بر چوب بگذارد و آن را به دو نیم تقسیم کند. خط یا نشانه‌ای را پیش روی خود قرار می‌دهد و اره را مطابق همان نشانه حرکت می‌دهد. آن نشانه، «امام» است.

عرب به چنین چیزی «امام» می‌گوید؛ یعنی آنچه پیشِ رو و سرمشق قرار می‌گیرد. اگر نجار آن نشانه را نگاه نکند، اره کج‌وکوله حرکت می‌کند، چوب درست دو نیم نمی‌شود و کار خراب می‌شود.

اگر می‌خواهید ادب انسانی و مقام انسانیت خود را حفظ کنید، امام می‌خواهید، کتاب می‌خواهید و برنامه می‌خواهید. به همان اندازه که این برنامه در وجود ما پیاده شود، به همان اندازه بهشتی هستیم و به همان اندازه درجه داریم.

درجات بهشت و مراتب قرآن

امیرالمؤمنین، علیه‌السلام، در وصیت به فرزندشان محمد بن حنفیه می‌فرمایند:

«وَاعْلَمْ أَنَّ دَرَجَاتِ الْجَنَّةِ عَلَى عَدَدِ آيَاتِ الْقُرْآنِ، فَإِذَا كَانَ يَوْمُ الْقِيَامَةِ يُقَالُ لِقَارِئِ الْقُرْآنِ: اقْرَأْ وَارْقَ...»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بدان که درجات بهشت به شمار آیات قرآن است؛ پس هنگامی که قیامت برپا شود، به قاری قرآن گفته می‌شود: بخوان و بالا برو... این مضمون در وصیت امیرالمؤمنین، علیه‌السلام، به محمد بن حنفیه نقل شده است. Al Hikmeh

این احادیث را باید بسیار تأمل کرد و در آن‌ها غور و ممارست داشت: درجات بهشت به عدد آیات قرآن است.

قرآن یک ظاهر دارد و یک باطن. ظاهر آن دارای آیات شمارش‌پذیر است؛ اما باطن قرآن لا تُعَدُّ ولا تُحصى است؛ یعنی قابل شمارش و احصا نیست. بنابراین درجات بهشت نیز از این حیث لا تُعَدُّ ولا تُحصى است.

اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ.

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست.

فلسفهٔ این جلسات: پیاده‌شدن قرآن در وجود انسان

هدف از پخش این سخن آن بود که این مطلب را از زبان خود حضرت استاد بشنویم و در این مسیر محکم‌تر شویم. اساساً فلسفهٔ این جلسات چیزی جز این نیست که قرآن در ما پیاده شود.

حضرت استاد پس از آن صد و پنجاه‌وسه درس معرفت نفس، هفتادوشش اصل را به‌عنوان حاصل و خروجی آن دروس مطرح می‌کنند. ما اکنون تا اصل شصت‌وششم پیش آمده‌ایم. این اصول دقیقاً به همین امر کمک می‌کنند:

نخست، خودمان را بهتر بشناسیم؛ و دوم، برای اینکه خود را بهتر بشناسیم و دربارهٔ خودمان درست عمل کنیم، بتوانیم به کتاب الهی ــ که دستورات حضرت حق برای تعالی و رشد ما و نفس ماست ــ دسترسی درست پیدا کنیم و آن را خوب قرائت و خوانش کنیم.

این اصول کمک می‌کنند که ما کتاب خدا را درست بخوانیم؛ و اگر کتاب خدا را درست بخوانیم، خودمان را نیز بهتر خواهیم شناخت.

نمونه‌هایی از شیوهٔ استفاده از قرآن

چند رساله از خود حضرت استاد آورده‌ام و یکی نیز از استاد ایشان، علامه شعرانی است. از هر یک نمونه‌ای عرض می‌کنم تا روشن شود که روش استفاده از قرآن و پیاده‌سازی قرآن در وجود خودمان چیست.

حضرت استاد موضوع را به‌صورت کلی فرمودند و گذشتند؛ اما این سخن که «از قرآن استفاده کنیم» یعنی چه؟

ابتدایی‌ترین مرتبه از همین‌جا آغاز می‌شود.

نخستین مرتبه: درست‌خواندن حروف و شناخت محل وقف

در رسالهٔ تجوید قرآن مجید علامه شعرانی، ذیل این آیهٔ شریفه آمده است:

«وَرَتِّلِ الْقُرْآنَ تَرْتِيلًا» (مزمل/۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و قرآن را شمرده و با ترتیل بخوان. Quran.com

از امیرالمؤمنین، علیه‌السلام، در تفسیر «ترتیل» چنین نقل شده است:

«التَّرْتِيلُ تَجْوِيدُ الْحُرُوفِ وَمَعْرِفَةُ الْوُقُوفِ.»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ترتیل، نیکو و صحیح اداکردن حروف و شناخت محل‌های وقف است. این عبارت در آثار علم تجوید به امیرالمؤمنین، علیه‌السلام، منسوب شده است. Islam-QA +1

این ابتدایی‌ترین مرحله‌ای است که انسان قرآن را به دست می‌گیرد و شروع به خواندن می‌کند: تجوید حروف و معرفت وقوف.

تجوید حروف یعنی همان چیزی که در بحث مخارج بیان می‌شود؛ اینکه هر حرف از مخرج خودش ادا شود. حتی نحوهٔ ادای «بسم الله الرحمن الرحیم» با نفس انسان ارتباط دارد و در آن سرّی نهفته است.

از این مرحله، انسان به مراتب بعدیِ قرائت می‌رود.

در خصوص قرائت، سخنی دارم که ان‌شاءالله در جای خود عرض خواهم کرد: بهتر است انسان به‌تدریج با صوت نفس خودش پیش برود. تقلید نیز اشکالی ندارد و ممکن است از آن لذت ببرد؛ اما لذت بیشتر آنجاست که انسان با صوت خودِ نفسش جلو برود و تقلید نکند؛ هر طور که می‌تواند، با حقیقت صوت خودش بخواند.

برای مثال:

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به نام خداوند بخشندهٔ مهربان.

و در قرآن:

«الرَّحْمَنُ ۝ عَلَّمَ الْقُرْآنَ» (الرحمن/۱–۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدای رحمان، قرآن را تعلیم داد.

قرائت با صوتِ نفس و رعایت وقف و ابتدا

این صدای خودِ من است، صوتِ نفسِ خودم است و از آن لذت می‌برم. شما نیز همین‌طور. دربارهٔ این مطلب در جای خود بیشتر سخن خواهیم گفت.

علامه شعرانی در توضیح فرمایش امیرالمؤمنین، علیه‌السلام، دربارهٔ ترتیل می‌فرمایند که ادای حروف همان چیزی است که در بحث مخارج حروف بیان می‌کنیم؛ یعنی هر حرف را از مخرج خودش ادا کنیم تا صدای آن، چنان‌که باید، شنیده شود. بخش دیگر نیز حفظ و شناختِ محل‌های وقف است.

از امیرالمؤمنین، علیه‌السلام، در توضیح ترتیل نقل شده است:

«إِنَّهُ التَّرْتِيلُ: حِفْظُ الْوُقُوفِ وَأَدَاءُ الْحُرُوفِ.»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ترتیل، رعایت محل‌های وقف و درست اداکردن حروف است. این مضمون در منابع علوم قرائت با تعابیر نزدیک نیز نقل شده است. مجله قرآنی تسنیم +1

یعنی هرجا مطلب به پایان می‌رسد، بر همان‌جا وقف کنند و مطلب تازه را از آغاز شروع کنند. شمرده‌خواندن هر عبارت و هر کتابی نیز به همین معناست که این دو شرط در آن رعایت شود: ادای صحیح حروف و رعایت صحیح وقف و ابتدا.

این مسئله در وقف و ابتدا بسیار مهم است.

اثر وقف نادرست در فهم آیه

برای نمونه، در آیهٔ صد سورهٔ یونس می‌فرماید:

«وَمَا كَانَ لِنَفْسٍ أَنْ تُؤْمِنَ إِلَّا بِإِذْنِ اللَّهِ» (یونس/۱۰۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هیچ نفسی را نرسد که ایمان بیاورد، مگر به اذن خدا. Quran.com

اگر کسی در «أَنْ تُؤْمِنَ» به‌گونه‌ای وقف کند که «إِلَّا بِإِذْنِ اللَّهِ» از آن جدا فهمیده شود، معنای جمله ناقص و منحرف می‌شود؛ زیرا هنوز مطلب تمام نشده است. اگر فقط بگوییم: «هیچ نفسی را نرسد که ایمان بیاورد»، معنای آیه کامل نشده است. ادامهٔ آن، یعنی «مگر به اذن خدا»، جزء اساسی همان معناست.

این همان اهمیتی است که امیرالمؤمنین، علیه‌السلام، در مسئلهٔ وقف و ابتدا به ما متذکر می‌شوند.

نمونه‌ای دربارهٔ نفع و ضرر

نمونهٔ دیگر، آیهٔ چهل‌ونهم سورهٔ یونس است:

«قُلْ لَا أَمْلِكُ لِنَفْسِي ضَرًّا وَلَا نَفْعًا إِلَّا مَا شَاءَ اللَّهُ» (یونس/۴۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بگو: من برای خود مالک هیچ زیان و سودی نیستم، مگر آنچه خدا بخواهد. Quran.com +1

اگر «لَا أَمْلِكُ لِنَفْسِي ضَرًّا وَلَا نَفْعًا» را از «إِلَّا مَا شَاءَ اللَّهُ» جدا کنیم، ممکن است چنین برداشت شود که پیامبر اکرم، صلی‌الله‌علیه‌وآله، مطلقاً هیچ قدرتی بر دفع ضرر یا جلب نفع ندارند و از همین برداشت برای نفی توسل استفاده شود.

اما آیه هنوز تمام نشده است؛ می‌فرماید: «إِلَّا مَا شَاءَ اللَّهُ»؛ مگر آنچه خدا بخواهد. بنابراین سخن از استقلال نیست؛ سخن از مشیت و اذن الهی است. یعنی هر توان و اثری، به «إن‌شاءالله» و خواست حضرت حق است.

پس می‌تواند دفع ضرر یا جلب منفعتی تحقق یابد، اما نه مستقلاً؛ بلکه به مشیت الهی.

این نکته نشان می‌دهد که وقف و ابتدا تا چه اندازه می‌تواند در فهم مضمون قرآن مؤثر باشد.

وقتی انسان قرآن را درست و مطابق معنا می‌خواند، عالم نیز این قرائت را می‌شنود. همان‌طور که وقتی کودکی دعا یا قرآن را زیبا و درست می‌خواند، انسان از جان لذت می‌برد و برای او دعا می‌کند، قرائت درست انسان نیز مایهٔ سرور و دعای ملائکه می‌شود.

شفاعت نیز به اذن خداست

در آیه‌الکرسی می‌فرماید:

«مَنْ ذَا الَّذِي يَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلَّا بِإِذْنِهِ» (بقره/۲۵۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): کیست آن‌که نزد او شفاعت کند، مگر به اذن او؟

هیچ‌کس نمی‌تواند در محضر حضرت حق شفاعت کند مگر به اذن او. خودِ «إِلَّا بِإِذْنِهِ» نشان می‌دهد که شفاعت ممکن است، اما با اذن حضرت حق.

اگر «إِلَّا بِإِذْنِهِ» را از مضمون جمله جدا کنید، مفهوم آیه تغییر می‌کند.

همین مسئله در ادامهٔ آیه‌الکرسی نیز دیده می‌شود:

«وَلَا يُحِيطُونَ بِشَيْءٍ مِنْ عِلْمِهِ إِلَّا بِمَا شَاءَ» (بقره/۲۵۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و آنان به چیزی از علم او احاطه نمی‌یابند، مگر به آنچه او بخواهد.

اگر فقط گفته شود: «وَلَا يُحِيطُونَ بِشَيْءٍ مِنْ عِلْمِهِ»، معنایش این است که هیچ‌کس به چیزی از علم الهی احاطه پیدا نمی‌کند؛ اما ادامهٔ آیه می‌فرماید: «إِلَّا بِمَا شَاءَ»؛ مگر آنچه خدا بخواهد.

پس اگر حضرت حق بخواهد، راسخان در علم نیز می‌توانند از علم الهی بهره‌مند شوند. در بحث ما، تأویل و علم راسخان در علم با اهل‌بیت، علیهم‌السلام، ارتباط پیدا می‌کند. مثال‌های فراوانی در این زمینه وجود دارد که به همین مقدار بسنده می‌کنیم.

این یک روش از روش‌های استفاده از قرآن بود؛ یعنی توجه به تجوید، وقف و ابتدا و اثر آن‌ها بر معنای آیات.

این نمونه از رسالهٔ تجوید قرآن مجید، اثر علامه ابوالحسن شعرانی، استاد حضرت علامه حسن‌زاده آملی، بود. Wikisource +1

«صد کلمه در معرفت نفس»؛ کلمهٔ هفتادوسوم

نمونهٔ دیگر در کتاب صد کلمه در معرفت نفس، کلمهٔ هفتادوسوم، است. حضرت استاد می‌فرمایند:

آن‌که در حل مسائل مشکل و فتح امور مبهم، از قبیل ریاضیات عالی و صنایع ظریف، بلکه در مطلق شئون احوال و افعال خود التفات نماید، بر وی روشن است که با اضطراب نفس و پریشان‌خاطری امری به وقوع نمی‌پیوندد. آنگاه که نفس از اضطراب به در آمد و اطمینان یافت، به مقصود خود نائل می‌شود. همچنین در سلوک روحانی، نفسِ مضطرب طرفی نمی‌بندد؛ و چون مطمئن شد، مطمئن‌شدن همان و مخاطبِ خطاب این آیات شدن همان.

این اصل بسیار رصین و محکمی است: با اضطراب نفس و پریشانی خاطر، انسان به مقصد نمی‌رسد؛ اما هنگامی که نفس از اضطراب بیرون آمد و به اطمینان رسید، راه برای وصول به مقصود باز می‌شود.

نفس مطمئنه و بازگشت به سوی پروردگار

قرآن کریم می‌فرماید:

«يَا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ ۝ ارْجِعِي إِلَى رَبِّكِ رَاضِيَةً مَرْضِيَّةً ۝ فَادْخُلِي فِي عِبَادِي ۝ وَادْخُلِي جَنَّتِي» (فجر/۲۷–۳۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای نفس آرام‌یافته، به سوی پروردگارت بازگرد، در حالی که تو از او خشنودی و او از تو خشنود است؛ پس در میان بندگان من داخل شو و به بهشت من درآی. Quran.com

ممکن است انسان بگوید: این آیه دربارهٔ امام حسین، علیه‌السلام، است؛ ما کجا و «نفس مطمئنه» کجا؟

اما کلمهٔ هفتادوسوم حضرت استاد را دقت کنید. اگر اطمینان نباشد، تشویش و اضطراب نفس وجود دارد. اضطراب و تشویش نفس اجازه نمی‌دهد انسان تمرکز کند؛ گاهی حتی بدیهیات را از یاد می‌برد، سخنش را فراموش می‌کند و ذهنش از کار می‌افتد.

اضطراب نفس می‌تواند چنین اثری بر انسان بگذارد. این اوراد، روش‌های عرفانی و سیر و سلوک برای آن است که انسان را از این آشفتگی‌ها نجات دهد و نفس را به اطمینان برساند.

شاهراه رفع اضطراب نفس: بریدن تعلقات

راه اصلی برای برطرف‌شدن تشویش و اضطراب نفس چیست؟

تعلقات.

تا تعلقات پابرجاست، اضطراب نفس نیز به‌سادگی برداشته نمی‌شود. تا تعلق غالب است، تعقل کامل شکل نمی‌گیرد. تعلق و تعقل در این مقام در برابر یکدیگر قرار می‌گیرند.

این آیات چنین دستوری به ما می‌دهند: اگر می‌خواهی رشد کنی و خودت مخاطب این خطاب شوی، باید به سوی پروردگارت بازگردی:

«ارْجِعِي إِلَى رَبِّكِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به سوی پروردگارت بازگرد.

این تعبیر بوی لقاءالله می‌دهد؛ بازگشت به سوی پروردگار سبحان و ملاقات او.

و پس از آن:

«فَادْخُلِي فِي عِبَادِي ۝ وَادْخُلِي جَنَّتِي»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس در میان بندگان من داخل شو و به بهشت من درآی.

یعنی به جایی برو که امام حسین، علیه‌السلام، و شهدا در آن‌اند؛ به «جَنَّتِي»، به بهشتی که به ذات اقدس الهی نسبت داده شده است، و در زمرهٔ بندگان خاص حضرت حق قرار بگیر.

راه هم‌نشینی با شهدا و امام حسین، علیه‌السلام، و راه حرکت به سوی لقاءالله، اطمینان نفس است.

راه رسیدن به اطمینان نفس چیست؟ برطرف‌شدن تشویش و اضطراب نفس.

و این تشویش و اضطراب چگونه برداشته می‌شود؟

با قطع تعلقات.

از قطع تعلقات تا روشن‌شدن عقل

این تعلقات همان چیزی است که پیش‌تر درباره‌اش سخن گفتیم. در رسالهٔ سیر و سلوک علامه طباطبایی، کثرات خارجی می‌آمدند و کثرات انفسی را می‌ساختند. این آیات تذکرات فراوانی در خود دارند که یکی از آن‌ها را عرض کردیم.

این نیز نمونه‌ای از شیوهٔ استفاده از قرآن در صد کلمه در معرفت نفس حضرت استاد بود.

«قرآن و عترت»؛ عقل، راه رهایی از رجس

نمونهٔ دیگر را از رسالهٔ قرآن و عترت حضرت استاد عرض می‌کنم. آیه‌ای هست که بارها در این جلسات خوانده‌ام و خودم نیز بسیار به آن توجه می‌کنم:

«وَيَجْعَلُ الرِّجْسَ عَلَى الَّذِينَ لَا يَعْقِلُونَ» (یونس/۱۰۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و خداوند پلیدی را بر کسانی قرار می‌دهد که تعقل نمی‌کنند. Ibn Al-Arabi +1

در نقلی دربارهٔ «رجس» آمده است:

«وَالرِّجْسُ هُوَ الشَّكُّ.»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و رجس، همان شک است.

امروز شک بیداد می‌کند. در یکی از جلسات اخیر شرح رسالهٔ سیر و سلوک منسوب به سید بحرالعلوم، خاطره‌ای را که از آقای مصباح، در حضور خود ایشان، دربارهٔ آقای بهجت و تذکرات ایشان شنیده بودیم نقل کردم. آقای مصباح می‌گفتند حتی در دوران پیری و هنگامی که محاسنشان سفید شده بود، شیطان هر روز می‌آمد تا ایشان را نسبت به ولایت امیرالمؤمنین، علیه‌السلام، به شک بیندازد.

پس این مسئله تنها برای ما نیست؛ حتی به سراغ بزرگان نیز می‌رود: «وَالرِّجْسُ هُوَ الشَّكُّ».

راه مقابله چیست؟ آیه می‌فرماید: عقل و تعقل.

تقرب به خدا با «انواع عقل»

حضرت استاد در صفحهٔ هفده رسالهٔ قرآن و عترت، سخنی از شیخ‌الرئیس نقل می‌کنند و چه زیبا رسول خدا، صلی‌الله‌علیه‌وآله، و امیرالمؤمنین، علیه‌السلام، را معرفی می‌کنند:

«شریف‌ترین انسان و عزیزترین انبیا و خاتم رسولان، صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم، چنین گفت با مرکز حکمت و فلک حقیقت و خزینهٔ عقل، امیرالمؤمنین، علیه‌السلام:»

«يَا عَلِيُّ، إِذَا رَأَيْتَ النَّاسَ يَتَقَرَّبُونَ إِلَى خَالِقِهِمْ بِأَنْوَاعِ الْبِرِّ، تَقَرَّبْ إِلَيْهِ بِأَنْوَاعِ الْعَقْلِ تَسْبِقْهُمْ.»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای علی، هنگامی که دیدی مردم با انواع نیکی‌ها به خالق خود تقرب می‌جویند، تو با انواع عقل به او تقرب بجوی تا از آنان پیشی بگیری. این عبارت در نقل علامه حسن‌زاده از رسالهٔ معراجیه ابن‌سینا نیز آمده است. T-Pasokhgoo +1

«بِأَنْوَاعِ الْبِرِّ»؛ یعنی با انواع نیکی‌ها و، به تعبیر حضرت استاد، با انواع عبادات به خدا نزدیک می‌شوند. اما رسول خدا، صلی‌الله‌علیه‌وآله، به امیرالمؤمنین، علیه‌السلام، می‌فرمایند: تو با «بِأَنْوَاعِ الْعَقْلِ» به خدا تقرب بجوی.

پیداست که عقل دارای مراتب و انواع است؛ عقل همهٔ افراد در یک رتبه نیست. ضمن اینکه پشت هر عمل نیز باید مرتبه‌ای از عقل قرار داشته باشد. هر عملی باید عقلی متناسب با خود در پشت سر داشته باشد.

بعد پیامبر اکرم، صلی‌الله‌علیه‌وآله، تأکید می‌کنند:

«تَسْبِقْهُمْ.»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): از آنان سبقت می‌گیری.

یعنی تو با این عبادت و حرکت عقلی، از کسانی که با عبادات خود در راه تقرب به خدا می‌کوشند، پیشی می‌گیری.

از اینجا معنای آیهٔ شریفه روشن‌تر می‌شود:

«وَيَجْعَلُ الرِّجْسَ عَلَى الَّذِينَ لَا يَعْقِلُونَ» (یونس/۱۰۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و خداوند پلیدی را بر کسانی قرار می‌دهد که تعقل نمی‌کنند.

حضرت استاد این روایت را در کنار آیه قرار داده‌اند تا نشان دهند کار انسان باید کارِ عقلی باشد.

نگاه، شنیدن و عبادت عاقلانه

ما دربارهٔ این مطلب فراوان سخن گفته‌ایم: نگاهت عاقلانه باشد، گوش‌دادنت عاقلانه باشد، عبادتت عاقلانه باشد. اهل علم، اندیشه، فکر، تدبر، تأمل و تعقل باش و از کنار هیچ چیزی به‌آسانی عبور نکن.

قرآن کریم می‌فرماید:

«إِنَّ فِي خَلْقِ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَاخْتِلَافِ اللَّيْلِ وَالنَّهَارِ لَآيَاتٍ لِأُولِي الْأَلْبَابِ» (آل‌عمران/۱۹۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): همانا در آفرینش آسمان‌ها و زمین و آمدوشد شب و روز، نشانه‌هایی برای صاحبان خرد است. Quran.com

آیات برای اولی‌الالباب، یعنی صاحبان لبّ و مغز و عقل‌اند.

این آیات کجایند؟ یک‌جا در خلقت آسمان‌ها و زمین و اختلاف شب و روزند و جای دیگر می‌فرماید:

«وَفِي الْأَرْضِ آيَاتٌ لِلْمُوقِنِينَ ۝ وَفِي أَنْفُسِكُمْ أَفَلَا تُبْصِرُونَ» (ذاریات/۲۰–۲۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و در زمین برای اهل یقین نشانه‌هایی است؛ و در خودِ شما نیز، پس آیا نمی‌بینید؟ Quran.com

این آیات در جان شما و در نفس من و شما نیز قرار دارند. هدف از نشستن ما بر سر سفرهٔ کلاس معرفت نفس همین است.

این مسیر باید عقلی باشد. اگر کسی با وهم و خیال خود بیاید و در یک کلاس عقلی و برهانیِ معرفت نفس بنشیند، به مقصد نمی‌رسد.

ما اینجا می‌آییم تا تعلقاتمان را کم کنیم تا تعقلاتمان نورانی شود. تا تعلق هست، تعقل نور حقیقی خود را نشان نمی‌دهد.

شفاف‌شدن قوهٔ خیال، مقدمهٔ دسترسی به عقل

امروز در درس نودودوم شرح اسفار ملاصدرا از حضرت استاد، و نیز در شرح مصباح الأنس ابن‌فناری، در نخستین جلسهٔ لوح دوم، همین مطلب را می‌شنیدم.

حضرت استاد می‌فرمودند: تا قوهٔ خیال شفاف و زلال نشود، به عقل خود دسترسی پیدا نمی‌کنیم.

این قوهٔ خیال ما را بسیار گرفتار کرده است؛ اما راه نیز بیان شده است: تعلقات را کنار بزن.

تعلقات را کنار بزن تا قوهٔ خیال شفاف شود و بتواند دست تو را در دست عقل بگذارد؛ وگرنه دست انسان را به دست وهم می‌دهد و او را گرفتار می‌کند.

این نیز نمونه‌ای از این رساله بود. البته جای توضیح بیشتری دارد، اما می‌خواهم به اصل درس برسیم و چند نمونهٔ دیگر را نیز بخوانیم.

نمونه‌ای از بحث «رزق و روزی»

رسالهٔ بعدی، رسالهٔ حضرت استاد دربارهٔ رزق و روزی است. پیش‌تر عرض کرده‌ام که همین رسالهٔ کوتاه، با وجود اختصار، بحث‌هایی بسیار بزرگ و قابل تأمل در خود دارد.

مطلبی که می‌خواهم بخوانم مفصل است و تنها بخشی از آن را عرض می‌کنم. در درس شانزدهم دروس معرفة الوقت والقبلة نیز می‌توانید به آن مراجعه کنید. در دروس هیئت، درس‌های چهل‌وششم تا پنجاهم، این بحث به‌صورت مبسوط‌تر آمده است.

شیخ‌الرئیس ابن‌سینا در فصل ششم از مقالهٔ دوم، فن پنجمِ طبیعیاتِ شفا، این مطلب را مطرح می‌کند. عبارت اصلی عربی است و من ترجمهٔ حضرت استاد را می‌خوانم:

ما به کمترین حدس می‌دانیم که ناحیهٔ شمال خط استوای زمینی که اکنون در آنیم، روزی در آب فرو رفته بود تا کوه‌ها سر برآوردند، و اکنون دریاها در جنوب استوای زمین قرار دارند. پس دریاها از شمال به جنوب منتقل شدند.

و واجب نیست که انتقال دریاها به حسب زمان و مقدار محدود باشد، بلکه جایز است وجوه بسیاری از انتقالات وجود داشته باشد که بعضی از آن‌ها بیانگر انقطاع عمارت و آبادی باشد؛ یعنی زمانی آبادی و عمارت وجود داشته و سپس منقطع و نابود شده باشد، در حالی که تاریخ آن‌ها مضبوط نباشد و کسی از آن‌ها خبر نداشته باشد.

و هیچ مستنکر نیست که حیوانات و نباتاتِ دوره‌ای تباه شوند و در دوره‌ای دیگر به‌صورت «تولد» پدید آیند، بدون آنکه «تولید» در میان باشد.

مقصود از «تولد» در اینجا پیدایش ابتدایی است؛ مانند خلقت حضرت آدم و حوا، علیهماالسلام، که تولید و توالد پیشینی نداشتند؛ یعنی از پدر و مادری متولد نشده بودند، بلکه ذات اقدس حق آنان را انشا کرد.

شیخ‌الرئیس ادامه می‌دهد که پس از این پیدایشِ تولدی، تولید و توالد روی می‌آورد و برهانی بر رد این امر وجود ندارد؛ چنان‌که بسیاری از حیوانات...

«تولد» و «توالد» در دوره‌های خلقت

شیخ‌الرئیس مثال می‌آورد و می‌گوید بسیاری از حیوانات به «تولد» و سپس به «توالد» حادث می‌شوند؛ چنان‌که مارها از مو ــ یعنی درخت مو و انگور ــ، کژدم‌ها از کاه و ریحان کوهی، موش از کلوخ گلین و قورباغه‌ها از باران، به تولد حادث می‌شوند. در اینجا تعبیر «تولد» به کار رفته است، نه «توالد». یعنی ابتدا وجود نداشته‌اند و سپس انشا شده‌اند؛ و پس از آن، توالد در میان آن‌ها برقرار شده است. این مطلب در نقل علامه حسن‌زاده از طبیعیات شفا نیز با همین تفکیک «تولد» و «توالد» آمده است.

حضرت استاد این مطلب را از دقایق علمی بحث می‌دانند. از همین‌جا می‌توان به شبهه‌ای که گاهی دربارهٔ داستان حضرت نوح، علیه‌السلام، مطرح می‌شود، پاسخ داد. می‌پرسند: اگر در طوفان نوح تمام زمین را آب فراگرفت و حضرت نوح، علیه‌السلام، از حیوانات جفت‌هایی را با خود به کشتی برد، مگر کشتی چه اندازه ظرفیت داشت که هزاران گونهٔ جانوری ــ پرندگان، چرندگان، خزندگان و دیگر حیوانات ــ در آن جای بگیرند؟ حتی دربارهٔ موجودات آبزی نیز ممکن است پرسیده شود.

پاسخی که در این بحث مطرح می‌شود بر همان تفاوت میان تولد و توالد استوار است: سخن این نیست که لزوماً همهٔ موجودات موجود در دورهٔ بعد، از طریق توالدِ موجودات دورهٔ پیش به وجود آمده باشند؛ بلکه ممکن است پس از نابودی یک دوره، انشای جدیدی از سوی حضرت حق صورت گیرد و پس از آن، توالد برقرار شود.

یعنی اصل بحث، تولد، نه صرفاً توالد، و انشای حضرت حق است.

معنایی دیگر از «خلیفه»

حضرت استاد از همین مبنا نتیجه‌ای دیگر می‌گیرند. تا زمانی که این رساله را نخوانده بودم، خودم متوجه چنین معنایی از «خلیفه» در این آیه نشده بودم؛ زیرا این وجه کمتر مطرح شده است. یکی از برکات حرکت در پی انسان جامع‌الاطراف همین است که گاهی به بطونی از آیات اشاره می‌کند که انسان پیش از آن متوجهشان نبوده است.

قرآن کریم می‌فرماید:

«وَإِذْ قَالَ رَبُّكَ لِلْمَلَائِكَةِ إِنِّي جَاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً» (بقره/۳۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و هنگامی که پروردگارت به فرشتگان گفت: من در زمین جانشینی قرار می‌دهم.

نخست به تعبیر «إِنِّي جَاعِلٌ» توجه کنید. «جاعل» اسم فاعل است و بر جعل دلالت دارد؛ یعنی مسئلهٔ جعل خلیفه را نباید صرفاً به یک واقعهٔ منقطع در گذشته محدود کرد.

حضرت استاد سپس می‌فرمایند:

«نتیجهٔ دوم این‌که یکی از معانی و بطون آیهٔ کریمهٔ وَإِذْ قَالَ رَبُّكَ لِلْمَلَائِكَةِ إِنِّي جَاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً این است که پس از انفتاح دو عظیمهٔ یادشده و دحو الارض جدید، باز انسان به تولد و پس از تولد به توالد به وجود می‌آید، و این آدمیانِ وجودیافتهٔ جدید، جانشین آدمیان دورهٔ پیش‌اند.»

مقصود از «دو عظیمه» در این بحث، معدل‌النهار و منطقه‌البروج است. حضرت استاد در مباحث هیئت، از انطباق و انفتاح این دو دایرهٔ عظیمه سخن می‌گویند.

«دحو الارض جدید» نیز در این بیان یعنی پس از دوره‌ای که زمین را آب فراگرفته است، آب فروکش کند و زمین بار دیگر آشکار شود؛ سپس انسان در آغاز به «تولد» و پس از آن به «توالد» پدید آید.

حضرت استاد در ادامه می‌فرمایند:

«این آدمیانِ وجودیافتهٔ جدید، جانشین آدمیان دورهٔ پیش‌اند.»

یعنی یکی از معانی «خلیفه» در این برداشت، جانشینی انسان‌های یک دوره نسبت به آدمیان دورهٔ پیشین است. خود حضرت استاد نیز تصریح می‌کنند که در تفاسیر، وجوه متعددی برای معنای «خلیفه» گفته شده است، اما این وجه کمتر مورد تعرض قرار گرفته است.

انسانِ امروز، وارث دوره‌های پیشین

معمولاً وقتی سخن از «خلیفه» به میان می‌آید، ذهن ما به این سمت می‌رود که مثلاً اوصیا، خلفای انبیا هستند؛ اما در این نگاه، اصلِ حضور انسان در یک دوره از خلقت نیز معنایی از خلافت پیدا می‌کند.

همین که شما اکنون در این دوره وجود دارید ــ هرچند از طریق توالد و از پدر و مادر متولد شده‌اید ــ و در آغاز این دوره، انسان‌های نخستین به انشای حضرت حق پدید آمده‌اند، خودِ این بودن می‌تواند در این تفسیر به معنای جعلِ خلیفه و جانشین برای دوره‌های پیشین باشد.

تک‌تک شما، از حیث نفس‌الامریِ وجودتان ــ نه از حیث نقش اجتماعی و ظاهری‌تان ــ وارث و جانشین دوره‌های پیشین هستید.

وقتی انسان با چنین نگاهی به خود بنگرد، با خودش می‌گوید: من وارث دوره‌های پیش از خودم هستم؛ در آن دوره‌ها چه خبر بوده است؟ چه اتفاقاتی افتاده؟ علمشان چگونه بوده؟ فناوری‌شان چه بوده؟ معنویت و عقلشان در چه مرتبه‌ای بوده است؟

انسان می‌تواند به دنبال اکتشاف و انفتاح باشد و فتح بابی در معرفتش رخ دهد. همین نگاه موجی فکری در وجود انسان ایجاد می‌کند و سطح دغدغه‌های او را تغییر می‌دهد.

دوره‌های پیشین دقیقاً چگونه بوده‌اند؟ حقیقت کامل آن‌ها را ما نمی‌دانیم. خلیفهٔ الهی، حضرت امام عصر، عجل‌الله‌تعالی‌فرجه‌الشریف، از حقایقی آگاه است که در اختیار ما نیست.

رتق و فتق و پایان یک دوره

حضرت استاد در مباحث هیئت، نجوم و محاسبات مربوط به «رتق و فتق» سخنی دارند که بر اساس آن، در آینده دو دایرهٔ عظیمهٔ معدل‌النهار و منطقه‌البروج به سمت انطباق می‌روند. در نقل‌های مربوط به این بحث، حدود صدوهشتادوشش هزار سال تا آن وضعیت ذکر شده است.

برداشت من این است که شاید در این محاسبات، افزون بر هیئت و نجوم، برخی علوم دیگر نیز دخیل بوده باشد؛ زیرا اگر مسئله صرفاً محاسبات متعارف نجومی بود، دیگران نیز می‌توانستند به آن دست یابند.

بر اساس این نظر، پس از آن، این دورهٔ زمینی پایان می‌یابد و قیامت کبرای این دوره شکل می‌گیرد. البته باید توجه داشت که این یک نظر و محاسبه است، نه وحی مُنزَل.

این دوره تمام می‌شود و سپس اینکه چه مدت می‌گذرد، چند میلیون سال یا بیشتر و کمتر، ما نمی‌دانیم و نمی‌توانیم عددی تعیین کنیم. بعد ممکن است دوره‌ای دیگر از خلقت آغاز شود.

در همین مناسبت، این تعبیر مشهور عرفانی را یاد می‌کنیم:

«فَأَحْبَبْتُ أَنْ أُعْرَفَ، فَخَلَقْتُ الْخَلْقَ لِكَيْ أُعْرَفَ.»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس دوست داشتم شناخته شوم؛ ازاین‌رو خلق را آفریدم تا شناخته شوم.

این عبارت به‌صورت مشهور در متون عرفانی نقل شده است.

خاتمیت در میان همهٔ دوره‌ها

حضرت استاد نظرشان این است که چه نسبت به دوره‌های پیش از ما ــ که آن‌ها نیز انبیا، اولیا و حجج الهی داشته‌اند ــ و چه نسبت به دوره‌های پس از ما، جایگاه خاتمیتِ اولیای این دوره محفوظ است.

پیامبر عزیز ما، حضرت محمد مصطفی، صلی‌الله‌علیه‌وآله، خاتم‌الانبیاست؛ هم نسبت به پیشینیان و هم نسبت به آیندگان.

امیرالمؤمنین، علیه‌السلام، خاتم‌الاولیاست.

حضرت امام عصر، عجل‌الله‌تعالی‌فرجه‌الشریف، خاتم‌الاوصیاست.

و حضرت صدیقهٔ شهیده، فاطمهٔ زهرا، سلام‌الله‌علیها:

«سَيِّدَةُ نِسَاءِ الْعَالَمِينَ مِنَ الْأَوَّلِينَ وَالْآخِرِينَ.»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بانوی زنان جهانیان، از اولین و آخرین.

عزتِ بودن در این دوره و همراهی با خاندان وحی

وقتی این معنا درک شود، انسان می‌بیند که خداوند چه تاج عزتی بر سر من و شما گذاشته است که ما را در این دوره آورده و با این خاندان آشنا کرده است. این نیز یکی از خروجی‌های بحث است.

دوره‌های پیشین نیز امامان، انبیا و اولیای خود را داشته‌اند. حضرت استاد می‌فرمودند وقتی در پایان نماز می‌گویم:

السَّلَامُ عَلَيْكُمْ وَرَحْمَةُ اللَّهِ وَبَرَكَاتُهُ.

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سلام و رحمت و برکات خدا بر شما باد.

با این سلام، همهٔ انبیا و اولیای دوره‌های پیشین و نیز انبیا و اولیای دورهٔ خودمان را سلام می‌دهم.

ببینید این نگاه قرآنی چه وسعتی به انسان می‌دهد.

اما مهم این است که بدانیم قرآن می‌فرماید:

«يَوْمَ نَدْعُوا كُلَّ أُنَاسٍ بِإِمَامِهِمْ» (اسراء/۷۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): روزی که هر گروهی از مردم را با امامشان فرا می‌خوانیم.

این انسان‌ها پشت سر امام خود حرکت می‌کنند. ما نیز پشت سر امامی راه می‌افتیم و ان‌شاءالله با او محشور می‌شویم که در میان همهٔ این دوره‌ها بی‌نظیر است؛ بالاتر از او نیست و همه منتظر اویند.

این مسئله شوخی نیست. وقتی انسان با چنین نگاهی پیش برود، آیا به‌راحتی به خودش اجازه می‌دهد دامنش را به گناه آلوده کند؟ آیا فکر و خیال خود را اسیر وهم، بازیگری قوهٔ خیال، رهزنی‌های وهم و روزمرگیِ زندگی متعارف امروز می‌کند؟

به‌جای آنکه دو هم‌کلاس وقتی به هم می‌رسند فقط بپرسند: «نوسان ارز چگونه است؟ بورس چه شد؟ سکه و طلا چه شد؟»، می‌توانند از یکدیگر بپرسند: چه خبر از امام زمانت؟ چه خبر از خدا؟ چه خبر از نفست؟

رسالهٔ «حدیث من عرف» و تفسیر انفسی قرآن

رسالهٔ دیگری که پیش‌تر سفارش کردم حتماً آن را بخوانید، رسالهٔ حدیث من عرف حضرت استاد است. حضرت استاد در آن، صد وجه برای این حدیث مطرح کرده‌اند:

«مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّهُ.»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هر کس خود را بشناسد، پروردگار خود را شناخته است.

رسالهٔ بسیار ارزشمندی است. در آن می‌بینید حضرت استاد چگونه یک آیهٔ قرآن را به نفس انسان پیوند می‌زنند.

گاهی انسان قرآن می‌خواند فقط به تمنای ثواب؛ اما باید قدری درنگ کرد. صرفاً ثواب‌خواستن کافی نیست؛ ممکن است ثوابی با یک گناه از دست برود. باید اجازه داد آیه ردی در وجود انسان بیندازد و اثری در جان او بگذارد.

باید به دنبال تفسیر انفسی بود و پرسید: رابطهٔ نفس من با این آیه چیست؟

این یکی از نمونه‌های همان بحث ما دربارهٔ قرآن است؛ اینکه چگونه قرآن را در وجود خود پیاده کنیم.

خدا و اسباب؛ نه غفلت از مسبب، نه حذف اسباب

حضرت استاد می‌فرمایند:

خدای سبحان کارهای جهان را هم به خود نسبت داده است و هم به اسباب.

یعنی هم آن‌ها را به خودش نسبت می‌دهد و هم به اسباب.

مردم طبیعی همه‌چیز را به اسباب نسبت می‌دهند؛ مثلاً می‌گویند ابر و باران از بخار آب است، نمو درخت از جذب ریشه و برگ است و تولد حیوان از حرارت و تأثیر رحم و مانند آن.

اما خداپرستان می‌گویند این اسباب، مسخّر پروردگارند.

نادان است آن‌که نظر خود را تنها به اسباب بدوزد و از مسبّب غافل شود.

عده‌ای فقط اسباب را می‌بینند و به علّةالعلل و مسبّب‌الاسباب توجه ندارند؛ به این حقیقت که:

لَا مُؤَثِّرَ فِي الْوُجُودِ إِلَّا اللَّهُ.

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هیچ مؤثرِ بالاستقلالی در وجود جز خدا نیست.

اما گروهی نیز از سوی دیگر افراط می‌کنند و می‌کوشند اسباب و آلات را به‌کلی عزل و حذف کنند. می‌گویند هیچ چیزی مؤثر نیست و خداوند همه‌چیز را بدون وساطت اسباب انجام می‌دهد.

این نیز درست نیست.

برخی می‌گویند: «فقط خدا؛ دیگران را رها کن.» این همان نگاه جبری است. پدر و مادر چه نقشی دارند؟ معلم چه نقشی دارد؟ وسائط فیض چه معنایی دارند؟ می‌گویند همه را کنار بگذار و فقط خدا را ببین.

در حالی که در نقل معروف آمده است:

«مَنْ لَمْ يَشْكُرِ الْمَخْلُوقَ لَمْ يَشْكُرِ الْخَالِقَ.»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): کسی که از مخلوق تشکر نکند، شکر خالق را به‌جا نیاورده است.

پس نباید پدر، مادر، معلم و دیگر اسباب فیض را حذف کرد.

در سوی مقابل، عده‌ای چنان در اسباب فرو می‌روند که خدا را فراموش می‌کنند؛ مثلاً می‌گویند: «اگر شما نبودید، من بیچاره می‌شدم؛ اگر کمک شما نبود، فلج می‌شدم؛ آقای دکتر، اگر شما نبودید، من هنوز در حسرت فرزند بودم.» چه‌بسا پیش از آن برای فرزنددارشدن دست به دعا و توسل می‌زدند، اما وقتی نتیجه حاصل شد، همه‌چیز را فقط به طبیب نسبت می‌دهند و از خدا غافل می‌شوند.

قرآن میان این دو نگاه، تراز صحیح به انسان می‌دهد.

آیهٔ باد و باران؛ فعل خدا در مجرای اسباب

قرآن کریم می‌فرماید:

«اللَّهُ الَّذِي يُرْسِلُ الرِّيَاحَ فَتُثِيرُ سَحَابًا فَيَبْسُطُهُ فِي السَّمَاءِ كَيْفَ يَشَاءُ وَيَجْعَلُهُ كِسَفًا فَتَرَى الْوَدْقَ يَخْرُجُ مِنْ خِلَالِهِ» (روم/۴۸)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدا همان کسی است که بادها را می‌فرستد تا ابری را برانگیزند؛ سپس آن را هرگونه که بخواهد در آسمان می‌گستراند و آن را پاره‌پاره و متراکم می‌سازد، پس باران را می‌بینی که از میان آن بیرون می‌آید.

حضرت استاد در ترجمهٔ این آیه می‌فرمایند: خدایی که بادها را می‌فرستد تا ابر را برانگیزانند؛ سپس خدا ابر را در آسمان هرگونه که بخواهد می‌گستراند و آن را طبقه‌طبقه قرار می‌دهد؛ پس می‌بینی باران از میان آن خارج می‌شود.

دقت کنید: آیه هم بادها و ابرها را به‌عنوان اسباب مطرح می‌کند و هم همهٔ این نظام را تحت فعل و مشیت خداوند می‌بیند.

معرفت نفس از راه وحدت صنع در کثرت قوا

حضرت استاد می‌فرمایند یکی از طرق و معانی حدیث:

«مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّهُ.»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هر کس خود را بشناسد، پروردگار خود را شناخته است.

این است که انسان از ترکیب عناصر و قوا و وحدت صنع حاکم بر آن‌ها به معرفت خدای سبحان برسد.

پس چگونه می‌توان وسائط و اسباب را الغا و عزل کرد؟

حضرت استاد این آیه را به معرفت نفس پیوند می‌زنند. برخی می‌گویند: «فقط خدا؛ نفس دیگر چیست؟ معرفت نفس برای چه؟ مستقیم برو سراغ خدا.» حتی وسائط فیض را نیز کنار می‌گذارند.

در حالی که خودِ نفس و قوای نفس نمونه‌ای روشن از همین نظام‌اند. انسان اگر نفس خود را بشناسد، از همین راه به معرفت پروردگار می‌رسد.

از خلق به حق و از حق به خلق

البته نفوس مکتفیه، یعنی نفوسی که به مرتبهٔ کافی از کمال رسیده‌اند، می‌توانند از توحید به ولایت برسند؛ از نفس کل، نفس جزئی را بشناسند و از حق به شناخت خلق برسند.

اما ما که هنوز نفوس ناقص و غیرمکتفی هستیم، غالباً مسیرمان برعکس است: ولایت را می‌بینیم تا توحید را دریابیم؛ آیه را می‌بینیم تا به خدا برسیم.

بعد، ان‌شاءالله اگر نفس قوی شد، انسان می‌تواند مسیر را از آن سو نیز طی کند.

پس باید هر دو را داشت: هم حق را دید و هم خلق را؛ نه خلق حجاب حق شود و نه سخن از حق باعث حذف خلق و اسباب شود.

این همان وحدت در عین کثرت و کثرت در عین وحدت است.

این نیز یک روش دیگر برای استفاده از قرآن بود.

رسالهٔ «ولایت تکوینی»؛ ارتباط مراتب انسان با عوالم هستی

آخرین رساله‌ای که در این بخش می‌خوانم، رسالهٔ ولایت تکوینی حضرت استاد است.

حضرت استاد می‌فرمایند:

بدان که ظاهرت، که عالم مُلک تو است، با عالم مُلک ارتباط دارد.

یعنی این بدن تو با بدن عالم، با همین عالم دنیا و نشئهٔ مُلک، ارتباط دارد و از آن است.

و خیال تو با عالم مثال ارتباط دارد...

تطابق مراتب انسان با مراتب عالم

پیش‌تر توضیح دادیم که مُلکِ تو با عالم مُلک، خیال تو با عالم مثال و عقل تو با عالم عقول ارتباط دارد. پس انسان قابلیت حشر با همهٔ این عوالم را دارد و سرمایهٔ کسب همهٔ این مراتب در او نهاده شده است.

حضرت استاد در اینجا به حدیثی از امام صادق، علیه‌السلام، اشاره می‌کنند:

«إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَجَلَّ خَلَقَ مُلْكَهُ عَلَى مِثَالِ مَلَكُوتِهِ، وَأَسَّسَ مَلَكُوتَهُ عَلَى مِثَالِ جَبَرُوتِهِ، لِيُسْتَدَلَّ بِمُلْكِهِ عَلَى مَلَكُوتِهِ، وَبِمَلَكُوتِهِ عَلَى جَبَرُوتِهِ.»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خداوند عزوجل عالم مُلک خود را بر مثال ملکوتش آفرید و ملکوتش را بر مثال جبروتش بنا نهاد، تا از مُلک او بر ملکوتش و از ملکوتش بر جبروتش استدلال شود.

ملاحظه می‌فرمایید که این حدیث شریف، که از غرر روایات است، عالم را دارای سه مرتبه معرفی می‌کند و هر مرتبه را آیت و محاکیِ مرتبهٔ بالاتر می‌داند:

عالم شهادت و مُلک

عالم مثال و برزخ

عالم غیب و عقول

یکی از اصول علمی در حکمت متعالیه، به حکم تطابق کونین، همین تثلیث مراتب عالم و آدم است؛ یعنی مراتب وجودی انسان با مراتب عالم تطابق دارند.

سجدهٔ بدن، خیال و فؤاد

در اعمال شب نیمهٔ شعبان نقل شده است که رسول خدا، صلی‌الله‌علیه‌وآله، در سجده می‌فرمودند:

«سَجَدَ لَكَ سَوَادِي وَخَيَالِي، وَآمَنَ بِكَ فُؤَادِي.»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): جسم و خیال من برای تو سجده کرد و فؤاد من به تو ایمان آورد. این عبارت در نقل دعای سجدهٔ شب نیمهٔ شعبان آمده است.

دقت کنید که پیامبر اکرم، صلی‌الله‌علیه‌وآله، این مراتب را از یکدیگر تفکیک می‌کنند. می‌فرمایند: خدایا، بدن من برای تو سجده کرده و خیال من نیز برای تو سجده کرده است.

گاهی بدن ما در سجده است، اما خیالمان سجده نکرده است؛ بدن رو به خداست، ولی خیال در جای دیگری سیر می‌کند.

بعد می‌فرمایند:

«وَآمَنَ بِكَ فُؤَادِي.»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و فؤاد من به تو ایمان آورد.

این مرتبه، باطن‌تر از خیال است؛ مرتبه‌ای که در عرفان از آن به «قلب» و در اصطلاح فلسفی از مرتبهٔ عقل سخن گفته می‌شود. یعنی همهٔ مراتب وجودی انسان رو به حضرت حق آورده‌اند: بدن، خیال و مرتبهٔ باطنی‌ترِ وجود.

پس سجدهٔ کامل این است که همهٔ مراتب وجودی انسان سجده کنند، نه اینکه فقط بدن در هیئت سجده قرار بگیرد.

از نشئهٔ نخست به مراتب دیگر هستی

حضرت استاد پس از توضیح این مراتب به این آیهٔ شریفه می‌رسند؛ آیه‌ای که بارها آن را قرائت کرده‌ایم:

«وَلَقَدْ عَلِمْتُمُ النَّشْأَةَ الْأُولَىٰ فَلَوْلَا تَذَكَّرُونَ» (واقعه/۶۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و به‌راستی شما نشئهٔ نخستین را شناخته‌اید؛ پس چرا متذکر نمی‌شوید؟

یعنی شما که این نشئهٔ نخستین را می‌شناسید، چرا متذکر نمی‌شوید که نشئه‌های دیگری نیز وجود دارد؟

خودِ انسان را نگاه کنید: یک بدن و ظاهر دارید و در عین حال باطن نیز دارید. وقتی در وجود خودتان ظاهر و باطن هست، چرا از باطنِ عالم غافل هستید؟ شما این مرتبهٔ ظاهری عالم را شناخته‌اید؛ از همین مرتبه باید متوجه مراتب بالاتر شوید.

این نیز یک شیوهٔ استفاده از قرآن است: آیه ما را متوجه مراتب عالم می‌کند و به ما می‌فهماند که همهٔ حقیقت ما منحصر به این نشئه نیست؛ از اینجا به مراتب دیگر سفر خواهیم کرد.

حاصل هفت نمونه از تفسیر انفسی قرآن

تا اینجا هفت نمونه و هفت مصداق از شیوهٔ مواجهه با قرآن عرض کردیم.

هر اندازه با قرآن این‌گونه پیش برویم، قرآن در وجود ما پیاده شود و روش‌مند با آیات مواجه شویم، همان سخن حضرت علامه دربارهٔ ما تحقق پیدا می‌کند:

به همان اندازه قرآنی هستیم.

درجهٔ وجودی ما به همان اندازه است.

به همان اندازه با ملائکه محشور می‌شویم.

به همان اندازه به انسان کامل قرب پیدا می‌کنیم.

اصولی که در گنجینهٔ گوهر روان می‌خوانیم، همه زیربنای فکری و عقلی‌اند تا آن حقایق عرفانی برای ما قابل فهم و کشف شوند.

این هفت نمونه در حقیقت نوعی کارگاه عملی بود تا ببینیم این اصول می‌خواهند با ما چه کنند. این اصول، زیربنای فکری ما را آماده می‌کنند.

اگر بدون این سی‌وهفت یا سی‌وهشت جلسه‌ای که پشت سر گذاشته‌ایم، همین آیات را می‌خواندیم، آیا نگاهمان به آن‌ها مانند امروز بود؟ قطعاً چنین نبود.

اگر تفسیر انفسی‌ای را که حضرت استاد و اساتید و مشایخ ایشان در کتاب‌ها و صحف نوری خود بیان کرده‌اند نمی‌خواندیم و یک‌باره به سراغ قرآن می‌رفتیم، چه‌بسا فقط بخشی از ظاهر آن را می‌فهمیدیم و حتی از ادامهٔ راه خسته می‌شدیم.

اما تفسیر انفسی کمک می‌کند روش‌مند با قرآن پیش برویم و چیزهایی را در آیات ببینیم که پیش‌تر متوجه آن‌ها نبودیم.

اصل شصت‌وهفتم: ماده، مانع عقل و معقول بالفعل‌شدن

اصل شصت‌وهفتم می‌فرماید:

آنچه صورتِ شیء را مانع از عقل و عاقل‌شدن و همچنین معقولِ بالفعل گردیدن است، ماده‌ای است که شیء مذکور در آن موجود است.

این اصل، مقدمه‌ای برای اصول بعدی است و باید ابتدا اصطلاحات آن روشن شود.

صورت در فلسفه چیست؟

مراد از صورت در اینجا، ویژگی و حقیقتی است که شیء به‌واسطهٔ آن، آن چیزی است که هست.

برای تقریب به ذهن می‌توان گفت: مثل «مثلث‌بودن»، «گردبودن» یا «انسان‌بودن». این‌ها ویژگی‌هایی‌اند که هویت و حقیقت آن شیء را مشخص می‌کنند.

ماده چیست؟

ماده چیزی است که صورت در آن تحقق پیدا می‌کند.

صورت می‌تواند در ماده‌ای مانند چوب، سنگ یا گل تحقق پیدا کند. ماده زمینه‌ای است که آن صورت و ویژگی در آن ظهور می‌کند.

صورت مجرد چیست؟

صورت مجرد صورتی است که وابسته به مادهٔ خارجی نیست و عقل آن را ادراک می‌کند. وقتی از قید ماده بیرون آمد، می‌تواند معقول واقع شود و در مرتبهٔ تجرد، سخن از عقل و عاقل نیز مطرح می‌شود.

مثال مجسمهٔ انسان

یک مجسمهٔ انسان را تصور کنید که از گل ساخته شده است.

در این مثال، ماده چیست؟

ماده، گل است.

اما صورت چیست؟

صورت، صورت انسانی است؛ یعنی همان ویژگی‌هایی که در این ماده تحقق پیدا کرده و باعث شده است این تودهٔ گل به شکل انسان درآید. می‌توانست صورت حیوان دیگری باشد، اما اکنون صورت انسانی بر آن تحقق یافته است: قامت انسانی، چهره، چشم‌ها، گوش‌ها و دیگر ویژگی‌هایی که این شکل را به‌عنوان صورت انسان معرفی می‌کنند.

اما صورت مجردِ این مجسمه چیست؟

بهتر است بگوییم: صورت ذهنی یا صورت علمی‌ای که از این مجسمه در ذهن انسان حاصل می‌شود. این صورت ذهنی دیگر خودِ آن گل و مادهٔ خارجی نیست، بلکه صورتی است که نفس از آن شیء دریافت و ادراک کرده است.

تکمیل اصل شصت‌وهفتم: صورت مجرد و صورت مادی

پیش از آنکه مجسمه ساخته شود، صورت آن در ذهن سازنده وجود دارد. به این، صورت مجرد می‌گوییم. وقتی این صورت در خارج در ماده تحقق پیدا می‌کند، صورت مادی می‌شود.

اکنون همین ماده مانع از آن است که آن موجود خارجی، عیناً همان صورت مجرد و معقول ذهنی باشد. پیش از ساخت مجسمه، صورت انسانی‌ای که می‌خواستید بسازید در ذهن شما بود؛ معقول و معلوم شما بود. اکنون که همان صورت در خارج و در قالب ماده تحقق یافته است، دیگر آن شیء خارجی عینِ صورت مجرد ذهنی نیست.

قبلاً نیز عرض کردم: اکنون که شما مرا می‌بینید، عینِ وجود خارجی مرا در نفس خود ندارید؛ عینیت من اینجاست. نفس شما در قوهٔ خیال، صورتی به‌وزان من ایجاد می‌کند؛ صورتی که به یک معنا شبیه من و دارای ویژگی‌های ظاهری من است.

البته حالات نفسانی شما نیز در این صورت خیالی تأثیر می‌گذارند؛ اگر از کسی بدتان بیاید، ممکن است صورت او را در خیال بسیار زشت تصور کنید و اگر دوستش داشته باشید، صورت او را بسیار زیبا ببینید. در هر صورت، آن صورت مجردی که در وجود شماست، عین این شخص خارجی نیست.

این موجود خارجی دارای صورت مادی است و در اصطلاح، می‌توان از آن به معلوم بالعرض یاد کرد؛ اما صورتی که در نفس شما حاصل شده، معلوم بالذات شماست. آن صورت علمی و ادراکی، مجرد از مادهٔ خارجی است.

این، مقصود اصل شصت‌وهفتم بود.

اصل شصت‌وهشتم: ناتمام‌بودن استدلال از فعل به فاعل

اصل شصت‌وهشتم:

استدلال از فعل بر فاعل، که استدلال از معلول بر علت و در اصطلاح «برهان إنّ» یا «برهان إنّی» است، استدلالی ناتمام و ناقص است؛ لذا اثبات انسان نفس خود را به‌واسطهٔ فعل نفس، محال است.

فرض کنید صدایی می‌شنوید. از شنیدن این صدا متوجه می‌شوید که کسی یا چیزی منشأ این صداست. از فعل، یعنی صدا، به وجود فاعل پی برده‌اید.

اما آیا از همین صدا می‌توانید حقیقت آن شخص را بشناسید؟ خیر. تنها به‌نحو ناقص فهمیده‌اید که فاعلی وجود دارد. از معلول به علت پی برده‌اید، اما هنوز حقیقت علت را نشناخته‌اید.

دربارهٔ نفس نیز همین‌گونه است. شما نگاه می‌کنید، می‌شنوید، می‌خوابید، می‌خورید، می‌خندید و می‌نشینید. این‌ها افعال و اطوار نفس‌اند؛ اما از صرف این افعال نمی‌توانید به حقیقت نفس پی ببرید.

پس شناخت حقیقت نفس تنها از راه مشاهدهٔ افعال آن، شناختی ناقص است.

از آثار به مؤثر؛ محدودیت علم فکری

در همین زمینه، آن بیان معروف را به یاد بیاورید که آیا از آیات به حق می‌رسیم یا از حق به آیات؟

در دعای عرفهٔ منسوب به امام حسین، علیه‌السلام، آمده است:

«إِلَهِي تَرَدُّدِي فِي الْآثَارِ يُوجِبُ بُعْدَ الْمَزَارِ، فَاجْمَعْنِي عَلَيْكَ بِخِدْمَةٍ تُوصِلُنِي إِلَيْكَ.»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، گردش و رفت‌وآمد من در میان آثار، موجب دوریِ دیدار می‌شود؛ پس مرا با خدمتی که به تو می‌رساندم، متوجه خودت گردان.

یعنی اگر انسان دائماً فقط در آثار و آیات حرکت کند و از آن‌ها بخواهد به حقیقت مؤثر برسد، این راه به‌تنهایی کامل نیست.

اکنون ما در کلاس معرفت نفس چه می‌کنیم؟ افعال نفس، اطوار نفس و شئون نفس را بررسی می‌کنیم. پس از یک جهت، داریم از معلول به علت حرکت می‌کنیم. این شناخت، علم فکری است و کامل نیست.

این نکته یکی از خروجی‌های مهم درس است: علم فکری، مقدمه است نه نهایت راه.

این ورزش فکری برای آن است که ما را آماده کند تا از علم حصولی به علم حضوری برسیم.

آنچه اکنون در کلاس اتفاق می‌افتد عمدتاً علم حصولی است؛ اما علم حضوری یعنی شهود. باید به شهود رسید.

خواب؛ تمرینی هرشبه برای شهود

هر شب در خواب، نمونه‌ای از این مسئله برای ما اتفاق می‌افتد. گویی خداوند هر شب ما را تمرین می‌دهد، آماده می‌کند و ورزیده‌تر می‌سازد.

لحظه‌ای که انسان تازه از خواب بیدار می‌شود، از بهترین لحظات برای تفکر است؛ زیرا از مرتبه‌ای پنهان‌تر از وجود خودش بازگشته و در آن لحظه، ارتباط با باطن برایش آسان‌تر است.

در آن حالت، انسان حقایق را بهتر می‌فهمد و حقیقت موت و مرگ را بهتر لمس می‌کند.

ان‌شاءالله کم‌کم انسان به جایی می‌رسد که خواب را واقعاً نمونه‌ای از مرگ ببیند؛ هر بار که می‌خوابد، مرگ را بچشد و وقتی بیدار می‌شود بگوید:

«الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي أَحْيَانِي بَعْدَ مَا أَمَاتَنِي.»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ستایش خدایی را که پس از آنکه مرا میراند، دوباره زنده‌ام کرد. این مضمون در ذکر بیدارشدن از خواب از رسول خدا، صلی‌الله‌علیه‌وآله، نقل شده است.

علم حضوری و درجات شهود

در شهود دیگر واسطهٔ مفهوم و صورت علمیِ حصولی در میان نیست؛ شهود، بی‌واسطه است. با این حال، خودِ شهود نیز دارای درجات، مدارج و معارج است.

یعنی وقتی انسان به مقام شهود رسید، آنجا نیز مراتب وجود دارد. همهٔ شهودها یکسان نیستند.

حضرت جبرئیل، علیه‌السلام، نیز صاحب شهود بود؛ اما در بیان مشهور معراج، مرتبه‌ای وجود داشت که بیش از آن نمی‌توانست پیش برود، در حالی که رسول خدا، صلی‌الله‌علیه‌وآله، به مرتبه‌ای بالاتر رفت.

در همین زمینه، این تعبیر مشهور عرفانی از رسول خدا، صلی‌الله‌علیه‌وآله، نقل شده است:

«لِي مَعَ اللَّهِ وَقْتٌ لَا يَسَعُنِي فِيهِ مَلَكٌ مُقَرَّبٌ وَلَا نَبِيٌّ مُرْسَلٌ.»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): مرا با خدا وقتی و حالی است که در آن، نه فرشته‌ای مقرب و نه پیامبری مرسل گنجایش همراهی با من را ندارد. این تعبیر در متون عرفانی به‌صورت مشهور نقل شده است.

همچنین در برخی متون عرفانی، عبارتی به امام صادق، علیه‌السلام، نسبت داده شده است:

«لَنَا مَعَ اللَّهِ حَالَاتٌ، هُوَ فِيهَا نَحْنُ وَنَحْنُ هُوَ، وَهُوَ هُوَ وَنَحْنُ نَحْنُ.»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): برای ما با خدا حالاتی است که در آن، از شدت قرب و فنای اراده، «او ماست و ما اوییم»؛ و با این همه، او همان اوست و ما همان ماییم.

مقصود از این تعبیر، اتحاد ذاتی نیست؛ زیرا خود عبارت در پایان تصریح می‌کند: «هُوَ هُوَ وَنَحْنُ نَحْنُ»؛ او، اوست و ما، ما هستیم. این عبارت در آثار عرفانی نقل شده، هرچند برای انتساب حدیثی آن منبع اولیهٔ روشنی گزارش نشده است.

تعبیر دیگری نیز در دعای ماه رجب آمده است:

«لَا فَرْقَ بَيْنَكَ وَبَيْنَهَا إِلَّا أَنَّهُمْ عِبَادُكَ وَخَلْقُكَ.»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): میان تو و آن آیات، از حیث مظهریت و دلالت، فاصله‌ای نیست جز اینکه آنان بندگان و آفریدگان تو هستند.

این‌ها اشاره به مراتب بسیار بالای شهود دارند.

«عندیت» و نهایت قرب

دربارهٔ شهدا قرآن کریم می‌فرماید:

«عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ» (آل‌عمران/۱۶۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): نزد پروردگارشان روزی داده می‌شوند.

تعبیر «عند ربهم» اشاره به همین مقام قرب و عندیت دارد.

و در جای دیگر می‌فرماید:

«فِي مَقْعَدِ صِدْقٍ عِنْدَ مَلِيكٍ مُقْتَدِرٍ» (قمر/۵۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): در جایگاهی راستین، نزد فرمانروایی مقتدر.

این مرتبه، شهود اتم است.

ممکن است ما با توان خودمان نتوانیم به چنین مقاماتی برسیم، اما اولیای الهی می‌توانند دست انسان را بگیرند و او را بالا ببرند.

ندای امام حسین، علیه‌السلام:

«هَلْ مِنْ نَاصِرٍ يَنْصُرُنِي؟»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آیا یاوری هست که مرا یاری کند؟

انسان می‌تواند در پاسخ، همهٔ دارایی خود را تقدیم کند: جان، مال، خون و سرش را. گویی حضرت دست انسان را می‌گیرد و می‌گوید: این‌ها را برای چه می‌خواهی؟ دستت را به من بده تا تو را به مقام قرب ببرم.

فقط باید دست را به او سپرد.

اصل شصت‌ونهم

اصل شصت‌ونهم:

الفاظ برای معانی اعم و...

اصل شصت‌ونهم: الفاظ، روزنه‌هایی به سوی حقیقت معانی

اصل شصت‌ونهم چنین است:

الفاظ برای معانی اعم وضع شده‌اند و روزنه‌هایی به سوی معانی حقیقی اشیاءاند، نه مبیّن و معرّف واقعی آن‌ها؛ یعنی معانی را آن‌چنان‌که هستند نمی‌شود در قالب‌های الفاظ درآورد، که هر معنی را در عالم خودش حکمی خاص و صورتی خاص است. راه خون

برای مثال، لفظ «درخت» را در نظر بگیرید. وقتی لفظ «درخت» را می‌شنوید، عقل شما معنای کلیِ درخت را ادراک می‌کند، نه آن درخت مشخص انار یا سیب یا انگوری که در باغچه‌ای معین قرار دارد. آن درخت خاص، مصداق این معنای کلی است.

پس لفظ برای معنایی اعم وضع شده است.

مثال دیگر، لفظ «عشق» است. انسان یک کلمه می‌گوید: «عشق». اما حقیقت عشق چه اندازه پیچیدگی، اسرار و رموز دارد؟ امروز بسیار آسان به یکدیگر می‌گویند «عاشقتم»، در حالی که ممکن است اصلاً ندانند حقیقت عشق چیست.

لفظ «عشق» خودِ حقیقت عشق نیست؛ این لفظ فقط روزنه‌ای برای رسیدن به آن حقیقت است.

پس الفاظ نمی‌توانند حقیقت معانی را آن‌چنان‌که در مرتبهٔ وجودی خود هستند، به‌طور کامل در خود جای دهند.

اصل هفتادم: دار آخرت عین حیات است

اصل هفتادم می‌فرماید:

دار آخرت عین حیات است و موجودی که ذاتاً حی است، محال است که ضد خود را بپذیرد؛ یعنی محال است که موت بر او عارض شود یا خواب و پینکی بر او دست یابد. راه خون

برای فهم این اصل، ابتدا معنای «ذات» را روشن کنیم.

ذات یعنی چیزی که اگر حذف شود، ماهیت آن موجود از بین می‌رود.

برای مثال، اگر فرض کنیم دایره زاویه‌دار شود، دیگر دایره نیست؛ زیرا ماهیت اصلی خود را از دست داده است.

اکنون موجودی را در نظر بگیرید که ذاتاً حی است. اگر موت بر چنین موجودی عارض شود، موت که نقطهٔ مقابل حیات است، لازمه‌اش این است که آن موجود دیگر حی نباشد. پس چیزی که حیات برای آن ذاتی است، نمی‌تواند مرگ به معنای نابودی را بپذیرد.

حیات ذاتی نفس و ابدیت انسان

در جلسات گذشته بارها عرض کردیم که پروردگار سبحان، انسان را از حیث ذات، صفات و افعال، به وزان خاصی آفریده است.

افعال ما منقضی و متصرّم‌اند؛ در ظرف زمان واقع می‌شوند و می‌گذرند.

صفات و اسماء ما نیز مراتبی دارند. بخشی از آن‌ها مربوط به همین نشئهٔ طبیعت‌اند و آن مقدار که در وجود ما به ملکات نفس تبدیل شود، با ما به نشئهٔ دیگر منتقل می‌شود.

اما آنچه ابد در پیش دارد، برداشته‌شدنی نیست و موت به معنای نابودی بر آن عارض نمی‌شود، ذات نفس ماست.

ذات نفس همیشه زنده است؛ زیرا قائم به اسم «الحی» حضرت حق است.

پس وقتی از «موت» سخن می‌گوییم، مقصود نابودی نفس نیست.

حضرت استاد در جلسات مختلف، به‌ویژه در شرح اسفار ملاصدرا، بر این نکته تأکید می‌کردند که دربارهٔ انسان نباید مرگ را به معنای نابودی تصور کرد. میان «فوت» به معنای از دست رفتن و «وفات» به معنای دریافت کامل، تفاوت وجود دارد.

قرآن کریم می‌فرماید:

«اللَّهُ يَتَوَفَّى الْأَنْفُسَ حِينَ مَوْتِهَا وَالَّتِي لَمْ تَمُتْ فِي مَنَامِهَا» (زمر/۴۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خداوند جان‌ها را هنگام مرگشان به‌تمامی می‌گیرد، و نیز جان کسانی را که نمرده‌اند در هنگام خوابشان. Quran.com +1

تعبیر قرآن «يَتَوَفَّى الْأَنْفُسَ» است؛ یعنی نفس به‌تمامی گرفته می‌شود. بنابراین مرگ، نابودی نیست؛ انتقال است.

در تعبیر روایی نیز آمده است:

«إِنَّمَا تَنْتَقِلُونَ مِنْ دَارٍ إِلَى دَارٍ.»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): شما تنها از خانه‌ای به خانه‌ای دیگر منتقل می‌شوید. این مضمون در منابع روایی و مواعظ اسلامی با تعابیر نزدیک نقل شده است. Balaghah +1

صورت و نشئهٔ حضور ما تغییر می‌کند، اما اصل نفس نابود نمی‌شود.

اثر معرفتیِ توجه به ابدیت

ما نیز از حیث ذات، برای بقا آفریده شده‌ایم و ابدیت در پیش داریم.

همین اصل هفتادم چه عزت نفسی به انسان می‌دهد و چه اندازه او را متوجه ابدیت خویش می‌کند؛ تا این‌همه گرفتار دنیا و تعلقات آن نشود.

این نشئه پایان می‌یابد. امور آن زمان‌مند، متصرّم و منقضی‌اند؛ می‌آیند و می‌گذرند. اما ابد در پیش داریم.

اگر انسان واقعاً به این ابدیت فکر کند، همه‌چیز در چشمش کوچک می‌شود. دنیا، با همهٔ عظمت ظاهری‌اش، در برابر آن ابد کوچک می‌شود.

این از شیرینی‌های همین بحث‌های برهانی و عقلانی است؛ بحثی که از یک اصل فلسفی آغاز می‌شود و انسان را متوجه حقیقت و سرنوشت ابدی خودش می‌کند.

اللَّهُمَّ بَارِكْ لِمَوْلَانَا صَاحِبِ الزَّمَانِ.

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر مولای ما صاحب‌الزمان برکت عطا فرما.

آمِينَ، وَالْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ.

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آمین؛ و همهٔ ستایش‌ها از آنِ خدا، پروردگار جهانیان است.

اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ.

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست و در فرج آنان شتاب فرما.

پاورقی: متن این فایل بر اساس پیاده‌سازی ماشینیِ گفتار (ASR) ویرایش شده است. ترجمه‌های فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شده‌اند و سخن استاد نیستند. گفتار حاضران و بخش‌های پرسش‌وپاسخ حذف شده‌اند. نشانه‌ها و تقسیم‌بندی‌های فنیِ Segments در متن نهایی آورده نشده‌اند.