این میکروفون را ببینید، آقای علیزاده؛ کار میکند یا نه؟ کار میکند؟ بدهید. اگر کسی میخواهد تشریف ببرد، بفرماید؛ خدا به همراهتان باشد. ارادت.
ـ یک سؤال بپرسم؟
ـ بفرمایید.
پرسش: استاد، ببخشید، خسته نباشید. دستتان هم درد نکند.
پاسخ: سلامت باشید.
پرسش: درباره سخن و فرمایش جناب ملاصدرا که میفرمایند چیزی از نفس در بدن باقی میماند، ما حدیثی داریم، ظاهراً از پیامبر، که فرمودهاند روح کسی را که خواب است، خدا اگر زمان مرگش نرسیده باشد برمیگرداند و اگر زمان موتش باشد، کامل توفّی میکند. این چگونه با این سخن سازگار است که ایشان میفرمایند چیزی باقی میماند؟ در آن حدیث، ظاهراً شخص بهطور کامل گرفته میشود. این دو چگونه با هم جمع میشوند؟ حکمتش چیست؟
پاسخ: ببینید، نفس بهطور کامل گرفته میشود. عرض کردم، برای اینکه این سؤال برای شما پیش نیاید، گفتم اثر نفس در بدن دنیایی باقی میماند. یادتان هست؟ همین الآن گفتم: جای پای نفس. این را شنیدید. آن قوه خیالی که ملاصدرا قائل است در بدن دنیایی، یعنی بدنی که مقبور شده و در قبر قرار گرفته است، باقی میماند، اثر نفس در آن است. یک عمر با هم خو کردهاند. رگهای از آن قوه خیال است، نه همه قوه خیال و نه همه نفس. کل نفس توفّی میشود و میرود.
اما برای سهولت فهم، اینگونه بگوییم که اثری از نفس هنوز در این بدن هست. این نفس و این بدن یک عمر با هم خو کردهاند؛ خاطرهای داشتهاند، خاطراتی داشتهاند. این یک نکته. دوم، توجه آن نفس، آن نفس کلی که رفته است، هنوز به این بدن وجود دارد. برای سهولت فهم، اینگونه ببینید. اصلاً چرا بدن بعضیها سالم میماند؟ به سبب توجه. آفرین به خواهرها. توجه نفس هنوز بهطور کامل از این بدن برداشته نشده است، وگرنه متلاشی میشود. تا زمانی که این توجه وجود دارد، بدن سالم میماند.
اتفاقاً مطلبی به شما بگویم. مادر ما ـ خدا اموات شما را رحمت کند ـ غسل جمعهاش اصلاً ترک نمیشد. برخی کارهایش هیچگاه ترک نمیشد: شبزندهداریاش، زیارت عاشورای هر روزش، ختم قرآنش و... من یقین داشتم که وقتی قبر مادرم شکافته شود، بدنش سالم است؛ چون یک عمر با او بودم. از کودکی میدیدم غسل جمعهاش ترک نمیشود. به ما هم همیشه میگفت: «غسل جمعهتان را...» من از کودکی این را بهعنوان هدیهای از مادر داشتم.
و چه عجیب که ـ آقا محسن، نمیدانم خاطرشان هست یا نه ـ وقتی تقریباً نزدیک چهل سال از وفات مادر ما گذشته بود، خواستند پدرم را همانجا دفن کنند؛ این کار را انجام میدهند. من مشغول کارهای اداری تدفین بودم و دل در دلم نبود. به بچههای هیئتمان که بالای سر قبر مادرم بودند چند بار زنگ زدم و گفتم: «تو را به خدا، مدیون من هستید؛ چند نفر، نه یک نفر، فیلم بگیرید.» آنقدر مطمئن بودم بدن مادرم سالم است. وقتی با استخوانهای پوسیده مادر مواجه شدم، واقعاً انگار دنیا بر سرم خراب شد.
اکنون روایتی که شما فرمودید، روایت صحیحی است؛ مرحوم مجلسی آن را میآورد. بسیاری از بزرگان نیز در کتابهایشان آوردهاند که اگر کسی چهل جمعه پشت سر هم غسل جمعه کند، بدنش در قبر نمیپوسد. ولی مادر ما این کار را کرد و بدنش پوسید. اینجا چه باید کرد؟ باید گفت این حدیث اشتباه است؟ العیاذ بالله. حدیث که درست فرموده است. این یک اصل است؛ آن را به خاطر داشته باشید.
من در ابتدا بسیار بههم ریختم. بچهها هم بودند و هنگام دفن پدرم، بر سر قبر مادرم، واقعاً جانم داشت از تنم بیرون میآمد. پدرم را آورده بودیم دفن کنیم، اما مادرم جان ما را داشت میگرفت. بعداً بهسبب فهم یک موضوع آرامش خاطر پیدا کردم. آن موضوع چیست؟ اینکه بعضیها آنقدر بزرگ میشوند که خودشان اختیاراً توجهشان را بهطور کامل از بدنشان برمیدارند.
میخواهید اثباتش کنم؟ مگر ما قائل نیستیم که این زمین، همین زمین، دوره به دوره، هزاران هزار دوره، انسان آمده و رفته است؟ بدنهایشان کجاست؟ این همه دوره اصلاً نهایت ندارد و نخواهد داشت. پس این بدنها چه شدهاند؟ بالاخره اولیای خدا و انبیا هم در میانشان بودهاند. در دوره ما صد و بیست و چهار هزار پیامبر بودهاند. بدنهای اینها کجاست؟
پاسخ همین است. خودشان آنقدر از دنیا دل کندهاند و آنقدر به دنیا بیمیل شدهاند که توجهشان را بهکلی از بدن برمیدارند. تمام میشود و بدن میپوسد. اما اگر هنوز توجهی داشته باشند، آن هم باز ملاحظاتی دارد. اینکه چرا این ولیّ خدا دوست داشته است توجهش را بردارد و دیگری چنین نخواسته است، دیگر به ما ربطی ندارد. من چه میدانم؟ ما که در دل آنان نیستیم.
مثل اینکه بگویید چرا آقای قاضی یا آقای الهی طباطبایی، برادر علامه طباطبایی، که با ارواح اولیای خدا دائماً مباحثات علمی داشت، آن مطالب را نوشت و بعد همه را سوزاند. برای چه سوزاندی؟ میگذاشتی به دست ما برسد! من بارها در خلوت خودم این داد و فریاد را بر سر آنان زدهام. او یک آدم دیگری است. شخص دیگری نیز مانند آقای جوادی آملی یا خود علامه حسنزاده در مطلق علوم دستبهقلم میشود و آثارش را هم نگه میدارد؛ بهطوریکه هوش مصنوعی هنگ میکند! وقتی مطلبی را به هوش مصنوعی بدهید و بگویید: «در کدام کتاب علامه است؟» هنگ میکند. تنها عالمی است که هوش مصنوعی در برابرش هنگ میکند! میگوید: «من نمیتوانم؛ ایشان آنقدر آثار و تألیفات دارد که نمیتوانم. PDF کتاب را به من بده تا از داخل کتاب برایت پیدا کنم.» بروید امتحان کنید؛ ولی درباره بقیه راحت پاسخ میدهد. این یک نفس است و آن یک نفس.
سؤال دیگری هست؟
ـ بله.
ـ لطفاً با میکروفون بگویید تا ضبط شود.
پرسش: ملکات نفسانی بر جسم دنیایی ما تأثیر دارد؟ و آیا همان قرین در برزخ، همان ملکات نفسانی است؟
پاسخ: بله. ما گفتیم آن «من»، آن استعداد و آن هیولایی که میخواهد در برزخ ما را سیر بدهد و بالا ببرد، در آنجا که دیگر مادهای وجود ندارد و تجرد برزخی است، همین است؛ یعنی بهمنزله استعداد در آنجاست. چون استعداد جایی است که ماده وجود دارد، درست است؟ اما در آنجا چگونه میگوییم؟ بر اساس همان هیولایی که ملاصدرا اکنون گفت. در آنجا نیز «من» و استعدادی وجود دارد. اصلاً وقتی میگوییم در آنجا سیر میکند و سیر استکمالیِ برزخی دارد، یعنی حرکت میکند. حرکت یعنی چه؟ یعنی استعدادی وجود دارد که به فعلیت نرسیده است.
چگونه پاسخ بدهیم؟ حضرت علامه حسنزاده علیه الرحمة والرضا میفرمایند همان ملکات نفساند که بهمنزله استعداد برزخی میشوند.
پرسش: یعنی به یک شخص تبدیل میشوند؟ همان قرین؟
پاسخ: نه، خودت میشوند؛ خود شمایی. پیغمبر عزیز عالم به یکی از صحابه فرمودند ـ روایتش را هم اینجا آوردیم و از روی آن خواندیم و حضرت علامه نیز بسیار بر آن تأکید دارند و عین این روایت را در «هزار و یک نکته» میآورند ـ شخصی از پیغمبر سؤال کرد: آن چیست که قرین ما میشود؟ شما میفرمایید همراهی هست که تا قیام قیامت همراه ماست؛ آن چیست؟ پیغمبر فرمود: "وهو فعلك"؛ عمل توست.
اکنون در قرآن میفرماید: "فمن يعمل مثقال ذرة خيرا يره". این ضمیر «هو» در "يرَه"، یعنی آن را میبینی. چه چیزی را میبینی؟ ثوابش را؟ "فمن يعمل مثقال ذرة خيرا يره". "فمن يعمل"، "يعمل" به عمل برمیگردد؛ چه شر باشد و چه خیر باشد.
عملت همراه توست. به این صورت بگوییم، عزیز دلم: اصرار بر امور، چه خیر باشد و چه شر، ملکاتی را در شما ایجاد میکند؛ اصرار بر یک کار، نه یک بار و دو بار. آن ملکات بستر سیر برزخی ما میشوند و بهمنزله «من» و استعداد برزخی ما هستند. ما بر اساس آنها سیر میکنیم.
این ملکات بهگونهای هستند که، به نظر ملاصدرا، حتی بدنی که در این دنیا مقبور شده است نیز از آن ملکات متأثر میشود؛ چون قوه خیال در آن هست. یعنی مثلاً اگر در برزخ آن ملکات شر تو را اذیت کنند، امکان دارد در همین دنیا نیز اذیت شوی؛ نه صددرصد، بلکه امکان دارد. گفتیم که در خواب میتوانی این را ببینی. چرا یکی مثلاً خواب حرم میبیند و دیگری خواب مشروبخانه میبیند، عجزالله؟ اینها با چه چیزی حشر و نشر دارند؟
اصلاً چرا ما در خواب صورت و شکل میبینیم؟ مگر آنطرف که میرویم مجرد و خالی از ماده نیست؟ ولی در خواب دائماً صورت و شکل میبینید، چون همواره با اینها محشوریم. خوشا به حال کسی که در خواب صورت و شکل نبیند و شنود کند. در بحث شنود و شهود عرض کردیم کدام بالاتر بود؟ شنود. آفرین.
قرآن شنود بود یا شهود؟ قرآن شنود بود. پیغمبر شنید. کشف تام پیغمبر عزیز عالم به لفظ بود؛ لفظ، نه صورت. بعد در سیر تدریجی، با واسطه جبرائیل شد و صورت هم پیدا کرد و نوشته و مکتوب شد و به این شکل درآمد.
کسی که اصلاً خواب نمیبیند، یعنی وارد عالم عقل شده است، یا اینکه خواب میبیند و یادش میرود؟ دو صورت دارد. قبلاً هم عرض کردیم کسی که خواب نمیبیند دو حالت دارد: یا، جسارت میکنم، میبیند و یادش میرود. این دلالت بر چه میکرد، آقا محسن؟ آفرین، یادتان مانده است: نقصان عقل.
نقصان عقل دلالت بر چه دارد؟ آفرین، گناه. پیغمبر فرمود با هر گناهی که میکنید بخشی از عقلتان را میگیرند؛ امانت است، میگیرند و دیگر هم نمیدهند. پس سعی کن گناه نکنی که بخواهی توبه کنی. این یک حالت.
اما اگر کسی اصلاً خواب نمیبیند و اینگونه نیست که ببیند و یادش برود، بلکه کلاً نمیبیند، چنین کسی باید به خودش بارکالله بگوید. یعنی میشود گفت یا به عالم عقل دسترسی پیدا کرده یا بسیار به آن نزدیک شده است.
چون آنجا دیگر اصلاً هیچ صورت و شکلی نیست. در برزخ هنوز صورت و شکل برزخی وجود دارد. چرا به آن برزخ میگویند؟ چون مثالی از دنیا با خود دارد؛ شکل دارد، صورت دارد. درست است؟ مثالی هم از عالم عقول دارد؛ یعنی ماده ندارد، وزن ندارد و کلی است. اما وقتی به عالم عقول رفتی، دیگر صورت هم بهکلی برداشته میشود. آن شکل نیز دیگر به آن صورت نیست. آنجا دیگر کلی است؛ وجود سعیّه. البته آنجا نیز ضیقی دارد که در شرح عالم عقول باید دربارهاش سخن بگوییم.
باز در آنجا هم میگوییم ملائکه. اگر کلی است، تعدد ملائکه چه معنایی دارد؟ ملائکه متعلق به عالم عقولاند. پس پیداست که آنجا هم ضعفی وجود دارد، چون کثرت نشاندهنده ضعف است. هرچه به پایین میآیی، ضعف است و هرچه بالاتر میروی، قدرت است. آنکه یکپارچه قدرت است، قوت محض است و هیچ ضعفی در آن نیست، طور فوق عقل ماست؛ به یک معنا قلب ماست، عالم نبی اکرم.
آنجا دیگر عقل را از طریق قلب درک میکند یا...؟ آفرین، از طریق قلب. قلب آنها را درک میکند. عقل یک صورت کلی از آن استیضاح و برداشت میکند؛ قوه خیال صورتی از آن انشا میکند و وهم نیز آن را جزئی میکند تا بتواند به آن کلی صورت بدهد. اما آن چیزی که بهطور کلی درک میشود، در حوزه قلب درک میشود؛ ادراکات ما. لذا حوزه تعلقات ما نیز قلب ماست.
خوشا به حال کسی که قلباً به سیدالشهدا تعلق پیدا کند؛ تعلق قلبی پیدا کند و به شهود قلبی برسد، نه صرفاً عقلی. این عقلیها میلغزند.
پرسش: استاد، امکان دارد یک نفر قلباً انتخاب داشته باشد، ولی عقلاً ضعیف باشد؟
پاسخ: نمیشود. آن اصلاً قلب نیست؛ آن وهم است. اگر بپذیریم که عقلش ضعیف است، آن دیگر وهم است و هنوز به حوزه قلبش نرسیده است؛ چون وهم ذیل عقل است و قلب مافوق عقل.
پرسش: تکلیف این صورتهایی که خداوند در قرآن آورده، مثلاً اینکه بهشت اینگونه است و جهنم اینگونه است، چه میشود؟
پاسخ: بله، این کاملاً مشخص است. قرآن میفرماید "تِلْكَ الْأَمْثَالُ نَضْرِبُهَا لِلنَّاسِ". مَثَل است، مثال است.
اکنون اگر بخواهید خدا را به فرزندتان بشناسانید، یکی از سؤالهای همه بچهها این است که خدا چه شکلی است. میخواهید چه بگویید؟ مثالی میزنید. مثال چه چیزی را میزنید؟ معمولاً مثال نور را میزنند. میگویند خدا نور است. بعد کودک میگوید: «خدا یعنی این است؟» میگوییم: «این هم پرتوی از نور است؛ آن خورشید اصلی اوست و اینها همه پرتو هستند.» بالاخره باید مثالی پیدا کنید تا به کودک یاد بدهید.
خدا هم، چون ما بچههای دنیاییم، مثالهای دنیایی میزند تا ما بفهمیم. میگوید حورالعین، مثلاً چشمها شبیه آهوی مشکین و چشم مشکین آهو و امثال اینها. من خیلی وارد این وادیها نشدهام و خیلی هم دوست ندارم بر این حرفها تمرکز کنم.
یا اگر بخواهد جهنم را بیان کند، میگوید ملائکه غلاظ و شداد با پتک و با، نمیدانم، بمب هستهای به سراغت میآیند و چشمها پر از آتش است و امثال اینها؛ دیو دوسر میآید. بالاخره ما در دنیا با این چیزها مأنوسیم و با همانها برایمان مثال زده میشود.
همانطور که وقتی میخوابیم ـ همین الآن متوجه شدیم ـ یک قیامت صغری رخ میدهد. در آن قیامت صغری، در خواب ما، چرا این صورتها و شکلها را میبینیم؟ چون با اینها محشوریم. ولی حقیقت آن چیز دیگری است.
بارها مثال زدهام: مانند کودکی که در رحم مادر است. شما چگونه میخواهید این دنیا را به او بفهمانید؟ چه میخواهید به او بگویید؟ باید از همان رحم مادر مثال بزنید. میخواهید بگویید غذای دنیایی، چلوکباب، شیشلیک و استروگانف چیست؟ درباره این چیزها چه میتوانید به کودک بگویید؟ شما بگویید در رحم مادر به کودک چه بگوییم تا بفهمد چلوکباب چیست، جوجهکباب چیست؟ چه بگوییم؟ باید با همان چیزی که کودک با آن محشور است توضیح بدهیم. باید بگوییم یک خون پیشرفته است! کودک خونخوار است؛ خون میخورد، خون مادرش را میخورد. درست است؟
خدا هم دقیقاً همین کار را کرده است. از دنیا مثال زده است: اشجار و انهار و قصور و حور؛ همه مثالهایی که در دنیا چشم همه را پر کردهاند. ولی حقیقت آنها ماورای اینهاست؛ اصلاً اینها نیست.
فکر کنم از فردا دیگر بیخیال عبادت و بندگی شویم! «اِ، اینها نیست؟ تا حالا شما آخوندها سر ما کلاه میگذاشتید!»
الحمد لله رب العالمين. صلوات ختم کنید. اللهم صل على محمد آله.
خواهشاً کسی نزدیک ما نیاید؛ سرما خوردهام، از من نگیرید.
[صدای جمعیت]
ـ بفرمایید، بلند بگویید.
پرسش: من احساس کردم که قبل از اینکه ماحصل فرمایشات شما را برشماریم، این به ذهنم رسید که میگوید: «ای برادر، تو همه اندیشهای...»؛ فقط گفتوگوی ما به شکل دیگری همین بود.
پاسخ: بله. کل بحث همان اندیشه است. احسنت. شهید مطهری میفرمود اسلام در اندیشههاست. بله، درست متوجه شدید؛ دقیقاً. احسنت.
زنده باشید. خدا با همه شما باشد. زنده باشید. خدا نگهدار.
آقای علیزاده عزیز، جلسه من نبود. چرا؟ چقدر استفاده کردم.