یادداشت: ترجمههای فارسیِ زیرِ عبارات و نقلهای عربی توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند.
آغاز جلسه و توسل
يَا رَبِّ، أَعُوذُ بِكَ مِنْ هَمَزَاتِ الشَّيَاطِينِ، وَمِنْ شَرِّ نَفْسِي، وَمِنْ شَرِّ خَلْقِكَ. بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ. لَا حَوْلَ وَلَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ الْعَلِيِّ الْعَظِيمِ. اللَّهُمَّ إِيَّاكَ نَعْبُدُ وَإِيَّاكَ نَسْتَعِينُ. الْحَمْدُ لِلَّهِ عَلَى كُلِّ نِعْمَةٍ، وَأَسْأَلُ اللَّهَ مِنْ فَضْلِهِ. الْمُسْتَغَاثُ بِكَ يَا صَاحِبَ الزَّمَانِ. الْمُسْتَغَاثُ بِكَ يَا صَاحِبَ الزَّمَانِ. الْمُسْتَغَاثُ بِكَ يَا صَاحِبَ الزَّمَانِ. السَّلَامُ عَلَيْكَ يَا دَاعِيَ اللَّهِ وَرَبَّانِيَّ آيَاتِهِ.
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پروردگارا، از وسوسههای شیاطین و از شرّ نفس خود و از شرّ آفریدگانت به تو پناه میبرم. به نام خداوند بخشندهٔ مهربان. هیچ حرکت و نیرویی جز به خداوند بلندمرتبه و بزرگ نیست. خدایا، تنها تو را میپرستیم و تنها از تو یاری میجوییم. خدا را بر همهٔ نعمتهایش سپاس میگویم و از فضل او درخواست میکنم. ای صاحبالزمان، به تو استغاثه میکنیم. سلام بر تو، ای دعوتکننده بهسوی خدا و پرورشیافته و آگاه به آیات او. عبارت پایانی از زیارت آلیاسین است. RAFED Library +1
سلام و رحمت خدا بر شما.
در محضر پنج شهید خوشنام هستیم. انشاءالله مورد دعا و افاضهٔ فیض این شهدا و سیدالشهدا علیهالسلام قرار بگیریم.
اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ.
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست و در فرج آنان شتاب فرما.
هدیهٔ امروز؛ جبران فرصتهای ازدسترفته
به فضل الهی، هدیهای که امروز تقدیم شما دوستان میکنیم، گمان میکنم قدری باعث تعجبتان شود؛ زیرا با هدایایی که همیشه تقدیم میکنیم متفاوت است. چند هدیه آماده کرده بودم و مانده بودم کدام را تقدیم کنم. آن را به حضرت حق سپردم تا خود خدا مشخص کند که امروز کدام را بگوییم.
یکی از آنها اختصاصاً دربارهٔ بهرهبردن از فرصت قضای نماز شب بود و مردد بودم که این مطلب را بگویم یا نه. جالب آنکه هنگام نماز، یکی از دوستان دربارهٔ نماز شب نکتهای از من پرسید. گفتم این هم نشانهای الهی است که این مطلب را مطرح کنیم.
برای تقدیم این هدیه، ابتدا باید به آیهٔ ۶۲ سورهٔ فرقان اشاره کنم:
«وَهُوَ الَّذِي جَعَلَ اللَّيْلَ وَالنَّهَارَ خِلْفَةً لِمَنْ أَرَادَ أَنْ يَذَّكَّرَ أَوْ أَرَادَ شُكُورًا» (فرقان، ۶۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و اوست کسی که شب و روز را جانشین یکدیگر قرار داد، برای کسی که بخواهد متذکر شود یا بخواهد شکرگزاری کند. Quran.com +1
«خِلْفَة» یعنی یکی جانشین دیگری شود؛ شب و روز برای کسی که بخواهد متذکر شود یا شکرگزار باشد، جانشین یکدیگر قرار داده شدهاند.
روایت امام صادق علیهالسلام دربارهٔ «خِلْفَة»
من برای یافتن سند این روایت چندین ساعت وقت گذاشتم؛ چون حضرت علامه آن را فرموده بودند، اما منبع حدیث را ذکر نکرده بودند. متأسفانه در فضای مجازی و جستوجوی گوگل گاهی مطالبی به منابع نسبت داده میشود که وقتی به خود کتاب مراجعه میکنید، میبینید اصلاً چنین چیزی در آن نیست. چندین منبعی را که در جستوجوها معرفی شده بود، از روی خود کتابها بررسی کردم و دیدم روایت در آنها وجود ندارد.
سرانجام آن را در تفسیر نورالثقلین، جلد چهارم، ذیل آیهٔ ۶۲ سورهٔ فرقان، روایات ۸۷ و ۸۸ و نیز در نقل تفسیر علیبنابراهیم قمی پیدا کردم. اینها از تفاسیر رواییاند و حضرت استاد نیز بسیار بر خواندن این تفاسیر و توجه به آنها تأکید داشتند. مكتبة صحراء النجف +2 Ahlulbayt Library +2
از امام صادق علیهالسلام نقل شده است:
«كُلَّمَا فَاتَكَ بِاللَّيْلِ فَاقْضِهِ بِالنَّهَارِ، قَالَ اللَّهُ تَبَارَكَ وَتَعَالَى: وَهُوَ الَّذِي جَعَلَ اللَّيْلَ وَالنَّهَارَ خِلْفَةً لِمَنْ أَرَادَ أَنْ يَذَّكَّرَ أَوْ أَرَادَ شُكُورًا؛ يَعْنِي أَنْ يَقْضِيَ الرَّجُلُ مَا فَاتَهُ بِاللَّيْلِ بِالنَّهَارِ، وَمَا فَاتَهُ بِالنَّهَارِ بِاللَّيْلِ».
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هرچه در شب از تو فوت شد، آن را در روز قضا کن. خداوند تبارکوتعالی فرموده است: «و اوست کسی که شب و روز را جانشین یکدیگر قرار داد، برای کسی که بخواهد متذکر شود یا بخواهد شکرگزاری کند»؛ یعنی انسان آنچه را در شب از دست داده است در روز جبران کند و آنچه را در روز از دست داده است در شب جبران کند. Ahlulbayt Library +1
این دوام فرصتها برای آن است که اهل ایمان، حتی اگر لغزشی داشتند یا فرصتی را از دست دادند، بتوانند با یاد و شکر جبران کنند.
توصیهٔ علامه طباطبایی و مرحوم قاضی
حضرت استاد خاطرهای را یادآوری میکنند از زمانی که به محضر استادشان، علامه طباطبایی، میروند. مضمون سخنشان این است: «گاهی آقا، مقدسیام گل میکند!» عین تعبیر خود ایشان است. به تعبیر ما، حال انسان خیلی خوش میشود و حالت اقبال به او دست میدهد. این حالت برای همهٔ ما پیش آمده است. در چنین حالی انسان کارهایی را بر عهده میگیرد؛ بهخصوص اینکه سفارش شده مثلاً بین طلوع فجر و طلوع آفتاب بیدار باشد و برخی اذکار و اوراد را انجام دهد.
اما گاهی روزی پیش میآید که انجام این برنامه دشوار میشود. ایشان مخصوصاً از ماه مبارک رمضان مثال میزنند که انسان شب برای سحر بیدار شده، سحری خورده و عبادت کرده است و طبعاً در ماه مبارک همه سحرخیز میشوند؛ در چنین شرایطی ممکن است ادامهٔ ذکر و برنامهٔ همیشگی در آن وقت دشوار شود.
پاسخی که علامه طباطبایی از مرحوم قاضی نقل میکنند، جالب است. میفرمایند: من همین سؤال را از مرحوم قاضی کردم. ایشان در جواب فرمودند: «آری، میتوانی به وقت دیگری بیفکنی» و این آیهٔ مبارکهٔ سورهٔ فرقان را قرائت کردند:
«وَهُوَ الَّذِي جَعَلَ اللَّيْلَ وَالنَّهَارَ خِلْفَةً» (فرقان، ۶۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و اوست کسی که شب و روز را جانشین یکدیگر قرار داد. Quran.com
حضرت استاد در ادامه دربارهٔ «ذکر» و «شکر» نکاتی میفرمایند که محور آن، همین مسئلهٔ جانشینی و جبران است.
ارتباط اصل «خِلْفَة» با نماز شب
اما این مطلب چه ارتباطی با هدیهٔ امروز ما دارد؟ گفتم که احتمالاً تعجب میکنید. ما تاکنون دربارهٔ اصل نماز شب صحبت نکرده بودیم. یک روز هدیهای را تقدیم کردیم که خود من از نوجوانی با آن مأنوس بودم و آثار و برکاتش را دیده بودم؛ همان عملی که پس از نماز وتر و در سجده انجام میشد و ذکر «سُبُّوحٌ قُدُّوسٌ» داشت. آن را قبلاً عرض کردیم.
اما دربارهٔ خود نماز شب، تمام بزرگان اهل معرفت، بدون استثنا، فرمودهاند که انسان بدون سحر و نماز شب به جایی نمیرسد؛ قیام باللیل و نافلهٔ شب.
قِيَامٌ بِاللَّيْلِ
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): برخاستن و عبادت در شب.
بعضی از بزرگان، مانند مرحوم میرزا جوادآقا، حتی قسم یاد کردهاند و لفظ جلاله را به کار بردهاند:
وَاللَّهِ، وَاللَّهِ، وَاللَّهِ...
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به خدا سوگند، به خدا سوگند، به خدا سوگند...
که کسی که سحر ندارد، به جایی نمیرسد.
حالا کسی مثل من که تنبل و تنپرور است، سحرها خواب میماند و گاهی حوصله ندارد، چه کند؟
در روایتی، شخصی همین مسئله را از امام صادق علیهالسلام پرسید و عرض کرد که گاهی یک ماه، دو ماه و حتی سه ماه نماز شبم از دست میرود؛ آیا میتوانم آن را در روز قضا کنم؟ حضرت فرمودند:
«قُرَّةُ عَيْنٍ لَكَ وَاللَّهِ، قُرَّةُ عَيْنٍ لَكَ وَاللَّهِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به خدا سوگند، مایهٔ روشنی چشم و شادی تو باد؛ به خدا سوگند، مایهٔ روشنی چشم تو باد.
سپس به همین آیه استناد کردند و فرمودند که خداوند شب و روز را «خِلْفَة» قرار داده است؛ یعنی نماز روز را میتوان در شب و نماز شب را در روز قضا کرد. در نقل تفسیر قمی آمده است که آن شخص گفت گاهی نماز شبش یک ماه، دو ماه و سه ماه فوت میشود و آن را در روز قضا میکند و امام صادق علیهالسلام این کار را تأیید فرمودند. RAFED Library +1
منابع در این زمینه فراوان است و به همین مقدار بسنده میکنم.
اصل جانشینی در سیر و سلوک
این «خِلْفَة» یا جانشینگیری، اصلی است که در سیر و سلوک نیز خودش را نشان میدهد؛ یعنی اگر کاری از انسان در شب از دست رفت، روز میتواند محل جبران آن باشد و اگر کاری در روز از دست رفت، شب میتواند جانشین آن شود.
اما یک نکته را حتماً باید توجه داشت: اگر دستورالعمل خاصی یا اربعین مشخصی دارید، حق ندارید آن را رها کنید یا زمان آن را به دلخواه تغییر دهید. نباید بگوییم چون گفتهاند عمل روز را میتوان شب قضا کرد یا عمل شب را روز، پس هر دستورالعملی را میتوان جابهجا کرد.
اگر دستورالعملی زمان خاص و عدد خاصی دارد، باید در همان زمان و با همان عدد انجام شود. این نکته را باید کاملاً در نظر داشته باشیم. این بحث مربوط به آن دستورالعملها نیست.
قضای نماز شب و اصل «خِلْفَة»
این بحث مربوط به اعمالی است که مثلاً چله یا ختمی با زمان و عدد مخصوص نیستند. هر شب دعوت این بوده است که انسان سحر برخیزد و نماز شبش را بخواند؛ حال ممکن است شبی خواب بماند.
اتفاقاً دربارهٔ قضای نماز شب، از بعضی بزرگان اهل معرفت مطلبی دیده بودم که امروز فرصت نکردم منبع دقیقش را پیدا کنم. این روزها، مخصوصاً چهارشنبهها و پنجشنبهها، برای بنده اتفاقات و گرفتاریهای عجیبی پیش میآید. یقین دارم این جلسه و نیز شب جمعهٔ «یا زهرا» بسیار مورد عنایت اهلبیت علیهمالسلام و حضرت حق است؛ گاهی مشکلات جسمی و اجتماعی بهگونهای پیش میآید که واقعاً عجیب است و میتواند انسان را تا مرز نرسیدن به جلسه پیش ببرد.
بههرحال، فرصت نکردم منبع آن مطلب را پیدا کنم. گوشهٔ ذهنم هست که آن را از مرحوم آقای قاضی دیدهام، در یکی از دو جلد کتابی که عزیزی به من هدیه داده بود؛ کتاب بسیار شیرین و خوبی که مجموعهای از اعمال و دستورهای خاص بزرگان را گرد آورده است.
مضمون مطلب این بود که یکی از معدود اعمالی که قضای آن میتواند اثر و ثوابی بیش از ادای آن داشته باشد، نماز شب است. البته این سخن از آن مطالبی است که هر کسی نباید آن را بهانهٔ سستی قرار دهد. فعلاً آن را از یک گوش بشنوید و از گوش دیگر بیرون کنید! چون ممکن است انسان جسور و تنبل شود و با خودش بگوید: «پس از این به بعد هر روز قضای نماز شب را میخوانم!»
نه؛ مقصود این نیست. این سخن برای کسی است که در مسیر شب و سحر جا افتاده است، اما شبی خسته بوده، دیر خوابیده، وضعیت جسمانیاش اقتضا نکرده، مزاجش متعادل نبوده یا بیمار بوده است. همین الآن خود من نیز سرما خوردهام و واقعاً توان چندانی برای صحبت ندارم.
برای چنین کسی، بر اساس همان آیه، خداوند روز را فرصت جبران قرار داده است. عجب خدای مهربانی داریم! اگر ـ العیاذ بالله ـ من جای خدا بودم، شاید میگفتم: «خواب ماندی؟ خودت مقصری؛ میخواستی بیدار بمانی!» اما خدا اینگونه نیست. فرصت دیگری قرار داده است: اگر عمل شب قضا شد، در روز انجام بده و اگر عمل روز قضا شد، در شب جبران کن.
توصیه دربارهٔ جبران نمازهای فوتشده
خدا مرحوم آقای بهجت را رحمت کند. ایشان توصیه داشتند که بهخصوص اگر یکی از نمازهای واجب در روز از انسان قضا شد، همان روز برای جبرانش اقدام کند؛ مثلاً اگر نماز صبح قضا شد، آن را به تأخیر نیندازد.
هدیههای امروز ما نسبت به هدایایی که معمولاً مطرح میکردیم کمی عجیب شدهاند؛ همه دربارهٔ قضا، عقبماندن و جبران هستند!
«خِلْفَة»؛ از اسرار آل محمد علیهمالسلام
نکتهای را عرض کنم که اگر امام صادق علیهالسلام نفرموده بودند، جرئت نمیکردم آن را بگویم. حضرت دربارهٔ همین جانشینی شب و روز و قضای عبادتِ شب در روز و عبادتِ روز در شب فرمودند که این مطلب از اسرار آل محمد علیهمالسلام است.
در روایت آمده است:
«فَهُوَ قَضَاءُ صَلَاةِ النَّهَارِ بِاللَّيْلِ، وَقَضَاءُ صَلَاةِ اللَّيْلِ بِالنَّهَارِ، وَهُوَ مِنْ سِرِّ آلِ مُحَمَّدٍ الْمَكْنُونِ.»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس این، قضای نماز روز در شب و قضای نماز شب در روز است، و این از سرّ پوشیدهٔ آل محمد علیهمالسلام است.
این تعبیر عیناً در تفسیر قمی، ذیل آیهٔ ۶۲ سورهٔ فرقان، از امام صادق علیهالسلام نقل شده است.
اینکه در این مطلب چه حقیقتی نهفته است، الله أعلم.
اللَّهُ أَعْلَمُ
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدا داناتر است.
عین فرمایش حضرت استاد را که من بسیار مختصر بیان کردم، باید در اختیار دوستان قرار دهیم تا خودشان متن کاملش را بخوانند و بیش از این نیازی به توضیح من نباشد.
تأمل در سرّ جانشینی شب و روز
اما اثر این «خِلْفَة» و جانشینگیری چیست؟ چرا این مسئله در روایت، از اسرار شمرده شده است؟
اینجا باید عقل را فعال کرد؛ عقل ما از عقلِ فعال و عالم عقل مدد بگیرد و از عالم قدس و ملکوت، حقیقت را صید و استیاد کند. باید تأمل و تدبر کرد.
یکی از روشهای توجه عرفانی و اخذ و استیاد از القائات سبّوحی و رحمانی همین است: انسان سر در گریبان خود فرو ببرد، تمرکز کند و ببیند عالم قدس چه پاسخی در جان او القا میکند.
رمز این روش را میتوان در تعبیر قرآنیِ «وَلْيَتَلَطَّفْ» دید:
«وَلْيَتَلَطَّفْ» (کهف، ۱۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و باید با لطافت و احتیاط رفتار کند.
حضرت استاد از این تعبیر به «تلطیف سرّ» توجه میدادند؛ یعنی انسان سرّ و باطن خود را لطیف کند، سر در گریبان خویش فرو ببرد، تأمل و تمرکز کند و از عالم قدس طلب دریافت داشته باشد.
دربارهٔ همین «وَلْيَتَلَطَّفْ» سخنان فراوانی وجود دارد که انشاءالله در جای خودش باید مطرح شود.
حضرت استاد میفرمودند میتوان در این مقام از تعبیرهایی مانند اینها سخن گفت:
أَيَتَعَقَّلُ؟ أَيَتَدَبَّرُ؟ أَيَتَعَمَّلُ؟ أَيَتَفَكَّرُ؟
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آیا تعقل میکند؟ آیا تدبر میکند؟ آیا به عمل درمیآورد؟ آیا تفکر میکند؟
پس انسان سر در گریبان خود فرو میبرد و در این حقیقت تأمل میکند که سرّ این جانشینی چیست؛ چرا اگر عبادتی از او فوت شد، مأمور است آن را جبران کند؟
یکی از حکمتهایی که میتوان برای این مسئله در نظر گرفت این است که خداوند به چنین بندهای نزد ملائکه مباهات میکند: این بنده اکنون دیگر تکلیفِ ادای آن عمل را در وقت خودش ندارد، اما از روی عشق و محبت به خدا، قضای آن را انجام میدهد.
همچنین این جبران سبب میشود انسان از بهرهای که نماز شب برای رسیدن به مقام محمود دارد، محروم نماند. پیشتر در جلسات «کشکول نور» دربارهٔ مقام محمود سخن گفتهایم و از کلمات بزرگان اهل معرفت شواهدی آوردیم که انسان نیز به اندازهٔ مرتبه و ظرفیت خود میتواند از این مقام بهرهمند شود.
نماز شب نیز از اعمالی است که در درمان بسیاری از گرفتاریهای روحی و مشکلات انسان نقش بسیار مهمی دارد. بااینهمه، سرّ این جانشینی هنوز نکتهای عمیقتر دارد و باید اثر آن را در نفس انسان جستوجو کرد.
اصل تردّد و راز مداومت در عمل
نماز شب انسان را با خود میکشاند و پیش میبرد. خداوند آنقدر قادر، مهربان و کریم است که وقتی انسان در نماز شب حالی پیدا میکند و طعم شیرین این نعمت را میچشد، حقیقتاً ارزش آن را درمییابد.
یکی از مهمترین اموری که باید به آن توجه کنیم، اصل تردّد است. بارها این اصل را عرض کردهام. اصل تردّد یعنی انسان دائماً به درگاه الهی وارد شود و از آن خارج شود؛ پیوسته رفتوآمد داشته باشد:
«وَقُلْ رَبِّ أَدْخِلْنِي مُدْخَلَ صِدْقٍ وَأَخْرِجْنِي مُخْرَجَ صِدْقٍ وَاجْعَلْ لِي مِنْ لَدُنْكَ سُلْطَانًا نَصِيرًا» (اسراء، ۸۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و بگو: پروردگارا، مرا با ورودى راستین وارد کن و با خروجى راستین بیرون ببر، و از جانب خود برای من نیرویی یاریکننده قرار ده.
در تفاسیر شیعه، آن «سلطان نصیر» را به امام عصر علیهالسلام تفسیر کردهاند. اگر کسی اصل تردّد را رعایت کند؛ یعنی با عملی خاص دائماً و مرتب در درگاه الهی رفتوآمد داشته باشد، امام عصر علیهالسلام به او توجه ویژه میکند. از این تأثیر و توجه ویژه به برکت تعبیر میشود.
پیشتر از فرمایش حضرت استاد، در کتاب هزار و یک نکته، مطلبی برایتان خواندم که ایشان میفرمودند آن تأثیر ویژهای که «برکت» نامیده میشود، در عملی پدید میآید که انسان یک سال بر آن مداومت داشته باشد.
البته گاهی دستور، ورد یا ختمی چهلروزه است و از ابتدا برای اربعین تعیین شده است؛ بحث ما دربارهٔ اینگونه دستورها نیست. نماز شب، عملی چهلروزه نیست؛ عمل هر شب است. برکت آن هنگامی ظهور میکند که یک سال بر آن مداومت شود.
سرّ «خَلَفگیری» نیز همینجاست: اگر شبی عمل از دست رفت، از روز استفاده کن تا از آن مداومت یکساله عقب نمانی. چرا؟ چون آن یک سال است که زمینهٔ برکت را فراهم میکند.
من توصیه میکنم در اعمالی که برای هر روز یا هر شباند، حتماً یک سال مداومت داشته باشید؛ البته نه دستورهایی که خودشان عدد و زمان مشخص دارند، مانند اربعینها یا دستورهایی نظیر چهارصد مرتبه استغفار که برای دورهای معین مقرر شدهاند و آثار خاصی، مانند وسعت در مال یا علم، برای آنها بیان شده است. سخن من دربارهٔ اعمال مستمر و روزانهای مانند نماز شب است.
این قاعده در مسیر علم و معرفت نیز جاری است. فرض کنید کلاس ما فقط چهارشنبهها برگزار میشود؛ روزهای دیگر چه باید کرد؟ اگر انسان هر روز پای درس و معرفت نباشد، آن برکت حاصل نمیشود. باید هر روز برای خود برنامهای علمی داشته باشد. اگر کلاس تشکیل نمیشود، خودتان برای خود کلاس تشکیل دهید؛ کتاب را باز کنید و بخوانید، سخنان استادان فن را گوش دهید و خود را بالا بکشید. نباید روزی بر انسان بگذرد و از این تردّد در مسیر معرفت بازبماند؛ زیرا با قطع این تردّد، برکت نیز از دست میرود.
این نکتهای بود که امروز دربارهٔ خَلَفگیری عرض شد. این مسئله یکی از دستورهای بسیار مهم در مسیر سیر و سلوک است و باید به آن پایبند بود.
اصل شصتوششم: حقیقت مرگ و قطع تعلق نفس
اکنون به درس بازگردیم. چنانکه به خاطر دارید، در اصل شصتوششم کتاب گنجینهٔ گوهر روان حضرت استاد بودیم. در این اصل میفرمایند:
«مرگ فقط قطع علاقهٔ نفس از طبیعت و مادهٔ بدن است، نه تباهی و زوال نفس.»
مقداری دربارهٔ این اصل توضیح دادیم و وعده کردیم نظر ملاصدرا را نیز مطرح کنیم. سخن این اصل دربارهٔ موت است؛ یعنی در مرگ، علاقه و تعلق میان نفس و بدن برداشته میشود.
به یک معنا، میتوان گفت انسان به چیزی توجه میکند که به آن علاقه دارد. وقتی علاقه و دلبستگی انسان از چیزی برداشته شد، دیگر آن توجه سابق را نیز به آن ندارد. یکی از علل اینکه ما با حقیقت «توجه عرفانی» آشنا نیستیم ــ توجهی که در حوزهٔ عقل عملی باید روی آن کار شود و خود یکی از موهبتهای الهی به بندگان است ــ همین فقدان علاقه است. چون علاقه نداریم، توجه نداریم و اساساً نمیدانیم توجه عرفانی چیست.
در بحث موت نیز نفس ناطقه، توجه خود را از این بدن خاکی برمیدارد؛ یعنی علقه و تعلقش از آن گسسته میشود و دیگر آن علاقهٔ سابق را به بدن ندارد.
مرگ طبیعی و اشتداد وجودی نفس
در سیر مباحث کتاب الموت به اینجا رسیدیم که چرا نفس، بهتدریج به مرتبهای میرسد که تعلق خود را از بدن برمیدارد.
البته این سخن دربارهٔ حالتی است که مرگ اضطراری رخ ندهد. مقصود از مرگ اضطراری، مرگی است که ناگهان بر انسان عارض میشود؛ مثلاً کسی با تیر کشته میشود، در حالی که نفس او هنوز بهحسب سیر طبیعی آمادهٔ انصراف از بدن و پرواز نشده است. این قسم، بحث جداگانهای دارد و باید در جای خود بررسی کنیم که وضعیت چنین نفوسی چگونه است.
اما در مرگ طبیعی، نفس بهتدریج پیش میرود و چنان اشتداد و ارتقای وجودی پیدا میکند که این بدن مادی دیگر برای او بهمنزلهٔ چیزی زائد میشود؛ آن را رها میکند و توجهش به بدن برزخی منتقل میشود.
پیشتر، در کتاب الموت، شش تفاوت میان بدن دنیوی و بدن برزخی را بر اساس مطالب ملاصدرا مطرح کردیم. برای آن بحث میتوانید به همان جلسات مراجعه کنید. ملاصدرا سخنان بسیار شیرینی در این زمینه دارد که در مشاهد الالوهیة یا شرح کبیر بر شواهد الربوبیة نیز شرح شده است. این اثر، شرحی بر الشواهد الربوبیة ملاصدراست.
پس از بیان تفاوتهای بدن دنیوی و برزخی، بحث به اینجا میرسد که وقتی نفس از بدن دنیوی جدا شد، این بدن وارد چرخهٔ طبیعت میشود و آن را در همین قبر خاکی و فقهی به خاک میسپارند؛ اما توجه نفس به بدن برزخی منتقل میشود و سیر برزخی از آنجا آغاز میگردد.
خواب؛ تجربهای از مرکب برزخی
هنگامی که انسان میخوابد، گویی هر شب آن بدن برزخی را تجربه میکند و میآزماید؛ اینکه مرکب او چگونه است و چه اندازه توان حرکت دارد. نفس هر شب بر آن سوار میشود و آن بدن، مرکب نفس قرار میگیرد.
از اینجا میتوان وضعیت خود را سنجید: با این مرکب به کجا میروید؟ چه چیزهایی میبینید؟ سرعت حرکتتان چگونه است؟ آیا امکان پرواز به شما میدهد؟ آیا بُراقگونه و تیزروست یا کند و سنگین حرکت میکند؟
این امور میتوانند نشانهای از وضعیت بدن برزخی انسان باشند. در بحث رؤیاهای صادقه باید بهتفصیل دربارهٔ این موضوع سخن بگوییم؛ مطالب فراوانی در آنجا وجود دارد.
از همینجاست که بزرگانی مانند علامه جوادی آملی میفرمایند: «من میخوابم تا خواب ببینم.» مقصود این نیست که انسان صرفاً خوابآلود است؛ مقصود این است که میخواهد بداند مرکب او چگونه است و بدن برزخی خود را چگونه ساخته است.
عامل تعیینکننده در ساخت بدن برزخی، عمل انسان است؛ اعمال ما بدن برزخی ما را میسازند. بنابراین، از چگونگی آن بدن، سرعت و کیفیت حرکت آن و آنچه در این سیر برای انسان رخ میدهد، میتوان تا اندازهای وضعیت خود را شناخت.
خواب و سنجش وضعیت بدن برزخی
گاهی انسان در خواب هرچه تلاش میکند، مرکبش راه نمیرود؛ گویی هرچه به آن تازیانه میزند، حرکت نمیکند. گاهی نیز در خواب احساس خفگی میکند و میخواهد با فریاد از خواب بپرد؛ انگار میخواهد از خودش فرار کند. در چنین حالتی باید به اعمال خود نگاه کند و ببیند چه کرده است که بدن برزخی او چنین وضعی پیدا کرده است.
گاهی نیز برعکس، انسان بهمحض خوابیدن میبیند با سرعتی بُراقگونه و نورانی او را سیر میدهند و بالا میبرند. پیشتر عرض کردیم اگر مدت طولانی بگذرد و انسان هیچگاه چنین حالات و نشانههایی نداشته باشد، باید جدی به فکر وضعیت خود بیفتد و زودتر به داد خودش برسد؛ مانند بیماری که در حال ازپاافتادن است اما خودش متوجه نیست و باید چیزی به او رساند تا قوایش بازگردد.
اینها از مهمترین شاخصهای خودشناسی و معرفت نفس در مسیر سلوک هستند. نباید آنها را امور کماهمیتی دانست. ما اکنون در ضمن بحث فقط اشاراتی به این مطالب میکنیم و میگذریم؛ حق مطلب با این مقدار ادا نمیشود. اگر بخواهیم همین اصل را بهطور کامل بررسی کنیم، شاید به بیست جلسه بحث نیاز داشته باشد. اما مقدمات بحث ما بسیار طولانی شده است؛ قرار بود تقریباً در بیست جلسه پیش برویم و اکنون به حدود جلسهٔ بیستوهشتم رسیدهایم. بنابراین نمیخواهم مقدمات بیش از این طولانی شود.
آیا پس از مرگ، تعلق نفس به بدن کاملاً قطع میشود؟
اجازه دهید برای تبرک، فرمایش ملاصدرا را در اینباره بخوانیم. پرسش این است که سرانجام تکلیف این بدن دنیوی چه میشود؟ وقتی بدن وارد چرخهٔ طبیعت شد، آیا تعلق نفس به آن کاملاً و از ریشه قطع میشود، یا هنوز مرتبهای از تعلق باقی میماند؛ بهگونهای که وقتی کسی بر سر قبر انسان حاضر میشود، نفس متوجه او میشود و او را ادراک میکند؟
پس اجمالاً مرتبهای از تعلق باقی میماند. اکنون باید دید از دیدگاه ملاصدرا، آیا چیزی از آثار اجزا و قوای نفس در این بدن باقی میماند یا نه. علما در این مسئله دیدگاههای متعددی دارند.
در کتاب همعات شاه ولیالله دهلوی نیز مطلبی دربارهٔ بقای تعلق نفس به بدن نقل شده است. خود من کتاب همعات مرحوم دهلوی را ندیدهام؛ این مطلب را از علامه سید محمدحسین حسینی طهرانی، در شرح و مقدمهٔ ایشان بر رسالهٔ سیر و سلوک منسوب به بحرالعلوم دیدهام. اصل کتاب همعات نیز از آثار شاه ولیالله دهلوی است. Indo Aryana Book Co. +1
در آنجا نقل شده است که تعلق نفس ناطقه به بدن تا پانصد سال باقی میماند.
این تعبیر چه معنایی دارد؟ اگر تعلقی باقی میماند، معلوم میشود چیزی از نفس ــ یا دستکم اثری و ردپایی از قوای نفس ــ در ارتباط با بدن باقی است. این را مقدمهٔ بحث قرار دهید تا وقتی نظر ملاصدرا را بشنوید، معنای سخن روشنتر شود.
تکوّن نفس در بدن و مسئلهٔ نفخ روح
بدن از جهتی پیش از نفس انسانی شکل گرفته است و نفس در دل همین بدن بهتدریج متکوّن میشود. نفس در آغاز بهصورت استعدادی ابتدایی و قوهای هیولانی است؛ همان چیزی که در مثالهای پیشین از آن به «چوب نتراشیده» تعبیر میکردیم؛ یعنی استعدادی که در درون بدن شروع به تکوّن میکند.
سپس در مرحلهای که جنین استعداد لازم را پیدا میکند، مسئلهٔ نفخ روح مطرح میشود:
«نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي» (حجر، ۲۹؛ ص، ۷۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): «از روح خود در او دمیدم.»
در این نگاه، از مرحلهای خاص به بعد، مسئلهٔ «مادر» انسان تنها به مادر جسمانی محدود نمیشود. مقصود از مادر در اینجا، مادرِ وجودی است.
مادر وجودی کیست؟ در این بیان، روح اعظم مطرح میشود و روح اعظم به حضرت صدیقهٔ شهیده، حضرت فاطمهٔ زهرا سلاماللهعلیها، نسبت داده میشود. بر این اساس، در آن مرحله نصیبی از نور وجودی حضرت زهرا سلاماللهعلیها به این کودک میرسد.
این مطلب در بحث تربیت فرزند بسیار مهم است. اگر بخواهیم همهٔ لوازم آن را در موضوع فرزندآوری و تربیت فرزند بیان کنیم، مطالب فراوانی پیش میآید. یکی از نکاتی که در این چارچوب مطرح میشود این است که مادر در ماههای آغازین بارداری فرصت دارد هم خود و هم جنین را برای دریافت نصیب بیشتر آماده کند.
«نصیب بیشتر» یعنی چه؟ یعنی ظرف و سعهٔ وجودی کودک گستردهتر شود و در اصطلاح، انسانی بزرگتر و دارای ظرفیت وجودی بیشتری شکل بگیرد.
این بحث با مباحثی که پیشتر دربارهٔ آغاز خلقت، صادر نخستین، نسبت وجودی انسان با مراتب عالی هستی و ادامهٔ سیر خلقت گفتهایم، مرتبط است. اگر بخواهیم دوباره از ابتدا به رابطهٔ ما با صادر نخستین، آغاز خلقت و چگونگی امتداد آن بپردازیم، بحث بسیار طولانی میشود.
این مطالب را پیشتر در مباحث مربوط به لقاءالله و نیز در شرح رسالهٔ سیر و سلوک منسوب به بحرالعلوم با تفصیل بیشتری توضیح دادهایم. برای حفظ پیوستگی مباحث، کسانی که میخواهند سیر این درس را دنبال کنند، مناسب است مباحث گذشته را نیز از ابتدا مرور کنند.
اکنون از تفصیل این بحث میگذرم و به سخن ملاصدرا بازمیگردم.
ملاصدرا و «امر باقی» از انسان در قبر
در بخشی که دیدگاه ملاصدرا نقل میشود، عنوان بحث چنین است:
«امر باقی از اجزای انسان در قبر چیست؟»
بدن و جسد مادی روشن است که چه سرنوشتی پیدا میکند؛ اما سخن دربارهٔ امر باقی است: چه چیزی از حقیقت انسان در ارتباط با این بدن باقی میماند؟
در نقل دیدگاه ملاصدرا آمده است:
«آنگاه که روح از بدن عنصری مفارقت کرده و موت انسان محقق میگردد، چیزی که در بدن باقی میماند، شیئی ضعیف است که در حدیث نبوی از آن به "عَجْبُ الذَّنَب" تعبیر شده است.»
تعبیر صحیح حدیث «عَجْبُ الذَّنَب» است. در احادیث نبوی نیز همین تعبیر آمده و از چیزی در انسان سخن گفته شده است که با عنوان «عَجْبُ الذَّنَب» شناخته میشود. dorar.net +1
«ذَنَب» در زبان عربی به معنای دُم نیز بهکار میرود. چرا به دُم «ذَنَب» گفته میشود؟ چون دنباله و ادامهٔ حیوان است. از همین جهت، «ذَنب» به معنای گناه نیز قابل تأمل است؛ زیرا گناه نیز دنباله و آثاری دارد. انسان گناهی انجام میدهد و مسئله با پایان یافتن ظاهر عمل تمام نمیشود؛ آثار آن ادامه پیدا میکند.
خدا نکند کار به جایی برسد که ذائقهٔ دل انسان تغییر کند و میل قلبی او بهسوی گناه برگردد.
استمرار آثار گناه و معنای «عَجْبُ الذَّنَب»
اگر آثار گناه ادامه پیدا کند، توبه نیز دشوارتر میشود. اگر گناه به ملکهٔ نفس تبدیل شود، اصلاح آن بسیار سخت و گرفتارکننده خواهد بود. بنابراین باید پیش از آنکه صفتی به ملکهٔ نفس تبدیل شود، بهسرعت به داد خود رسید.
گفتیم در حدیث نبوی، از آن امر ضعیفی که پس از مرگ در ارتباط با بدن باقی میماند، به «عَجْبُ الذَّنَب» تعبیر شده است و علما در معنای آن اختلاف کردهاند. پرسش این است که مقصود پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله از «عَجْبُ الذَّنَب» چیست؟
همین تعبیر نشان میدهد که گویی چیزی در ارتباط با این بدن همچنان امتداد دارد؛ چنین نیست که با مرگ، همهچیز بهکلی تمام شود و بدن صرفاً وارد چرخهٔ طبیعت گردد و دیگر هیچ نسبتی باقی نماند.
ملاصدرا در اینجا کار بسیار زیبایی انجام میدهد: ابتدا آرای چند تن از بزرگان را نقل میکند و سپس نظر خود را ارائه میدهد. اساس کار اجتهادی نیز همین است؛ مجتهد آرای دیگران را بررسی میکند، ادلهٔ آنها را میسنجد و سپس با دلیل، دیدگاه خود را بیان میکند. در این بحث نیز گویی در درس خارج ملاصدرا دربارهٔ معنای «عَجْبُ الذَّنَب» نشستهایم.
دیدگاههای مختلف دربارهٔ «عَجْبُ الذَّنَب»
ملاصدرا میفرماید علما در معنای آن اختلاف کردهاند. برخی آن را جزئی از اجزای اصلی بدن دانستهاند؛ یعنی گفتهاند آنچه در حدیث از آن به «عَجْبُ الذَّنَب» تعبیر شده، یکی از اجزای اصلی بدن انسان است.
ابوحامد غزالی میگوید مقصود، خود نفس است؛ یعنی نفس بهکلی از بدن فارغ نمیشود و مرتبهای از نسبت و تعلق همچنان باقی است. بر اساس این دیدگاه، نشئهٔ آخرت نیز با همین نفس است.
در آیات و روایات نیز مسئلهٔ حشر تنها به روح منحصر نشده و برای بدن نیز در بازگشت انسان جایگاهی مطرح شده است. از همین جهت، برخی استدلال کردهاند که اگر این بدن در حشر دوباره نقشی دارد، پس باید نسبتی از نفس با آن باقی مانده باشد تا بار دیگر به اصل خود بازگردد.
در اینجا نمیخواهم وارد نقد و بررسی تفصیلی این دیدگاهها شوم؛ زیرا بحث بسیار طولانی خواهد شد.
دیدگاه دیگری نیز نقل شده است که جزء باقیمانده را جوهر فرد میداند؛ یعنی آن جوهر و شیرازهٔ اصلی شخص که با او باقی میماند.
سپس نوبت به صاحب فتوحات مکیه، محیالدین ابنعربی، میرسد. او این امر باقی را مربوط به اعیان و جواهر ثابته میداند.
عین ثابت و صورت علمی انسان
پیشتر دربارهٔ «اعیان» و «جواهر» سخن گفتهایم و توضیح دادهایم که چرا در اصطلاح عرفانی به آن «عین ثابت» گفته میشود؛ تا با عین خارجی و موجود خارجی اشتباه نشود.
ما پیش از تحقق خارجی، در علم الهی بهصورت علمی حضور داشتیم؛ آن مرتبه را عین ثابت مینامند. قرآن کریم نیز دربارهٔ خزائن اشیا میفرماید:
«وَإِنْ مِنْ شَيْءٍ إِلَّا عِنْدَنَا خَزَائِنُهُ» (حجر، ۲۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هیچ چیزی نیست مگر آنکه خزائن آن نزد ماست.
وقتی میگوییم انسان در علم الهی «عین ثابت» داشته است، مقصود همان صورت علمی او در صقع ربوبی است. این عین ثابت را از عینیت خارجی فعلی انسان متمایز میکنیم. آن صورت علمی اکنون در نشئهٔ طبیعت به این شکل ظهور و تحقق پیدا کرده است؛ عینیت فعلی ما چنین است، در حالی که طور پیشین ما چیز دیگری بوده است.
قرآن کریم میفرماید:
«وَقَدْ خَلَقَكُمْ أَطْوَارًا» (نوح، ۱۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): در حالی که شما را در اطوار و مراحل گوناگون آفریده است.
پس ما در اطوار مختلف خلقت تحقق یافتهایم.
بر این اساس، ابنعربی «عَجْبُ الذَّنَب» را با اعیان و جواهر ثابته مرتبط میداند. ملاصدرا پس از نقل این آرا، با احترام میگوید هر یک از این دیدگاهها وجهی دارد و احتمال آن خالی از عنایت نیست؛ یعنی آنها را بیاعتبار و بیوجه نمیشمارد.
اما پس از این، برهان عقلی خود را مطرح میکند.
دیدگاه ملاصدرا: بقای قوهٔ خیال
ملاصدرا میفرماید:
«برهان عقلی دلالت بر بقای قوهٔ خیال در بدن پس از مفارقت روح دارد.»
قوهٔ خیال یکی از شئون و مراتب نفس است. بنابراین، بر اساس این بیان، چیزی از شئون نفس همچنان در ارتباط با بدن باقی میماند.
سپس میفرماید:
«زیرا قوهٔ خیال جوهری است که به ذات از این بدن منفصل و جداست و نیز آخرین امر باقیمانده در این نشئهٔ دنیوی و نخستین امر در نشئهٔ اخروی بهشمار میآید.»
این عبارت بسیار مهم است: قوهٔ خیال جوهر است، نه عرض.
تفاوت جوهر و عرض
عرض چیزی است که بر شیء عارض میشود؛ مانند رنگی که بر دیوار زده میشود. رنگ را میتوان تغییر داد یا برداشت، در حالی که حقیقت و عینیت دیوار چیز دیگری است.
صورتهای علمی نیز چنین نیستند که صرفاً چیزی عارضی و بیرونی باشند. وقتی مثلاً مفهوم «درخت» را میفهمید، دیگر سخن فقط از این درخت یا آن درخت خارجی نیست؛ صورت علمی «درخت» در وجود شما تحقق یافته است. مصادیق خارجی ممکن است متعدد باشند، اما صورت علمی آن در درون شما حضور دارد.
این صورت علمی، صرفاً امر عارضی و گذرایی نیست؛ معلومِ بالذاتِ شماست و با شما همراه میشود.
از همینجاست که میتوان فهمید چرا گفته میشود: هر چیزی را نبین، هر چیزی را نشنو، هر چیزی را نچش و هر سخنی را بر زبان جاری نکن؛ زیرا اینها بهتدریج خودِ انسان میشوند. دیدهها، شنیدهها، چشیدهها و دانستههای انسان به داراییهای درونی او تبدیل میشوند و در جوهر وجودی او نقش میبندند.
از همین رو حضرت علامه میفرمایند:
«علم و عمل، جوهرند و انسانساز.»
علم و عمل، اموری عارضی نیستند که بتوان آنها را مانند رنگی از روی دیوار پاک کرد. وقتی چیزی در جان انسان تحقق پیدا کرد، جزئی از حقیقت وجودی او میشود. مگر انسان میتواند خودش را از خودش جدا کند؟
این همان جایی است که میتوان از مسیر حکمت، درس اخلاق گرفت.
ولایت، اسماء الهی و صدور حکم
«حکم» در حقیقت با ولایت ارتباط دارد. صاحب ولایت کلیهٔ الهیه مظهر صدور حکم است. هر اندازه انسان به مرتبهای از ولایت نزدیک شود، به همان اندازه میتواند مظهر حکم و حاکمیت شود.
این مسئله نیز به سعهٔ وجودی انسان و به این بازمیگردد که چه اسمی از اسماء الهی و با چه شدتی در او تحقق پیدا کرده است. پیشتر از «تلبّس به اسماءالله قربتاً إلیالله» سخن گفتهایم. بوی ولایت نیز از همینجا پیدا میشود.
هر اندازه قرب یا بُعد ما نسبت به امام عصر علیهالسلام متفاوت باشد، میزان بهرهٔ ما از ولایت نیز متفاوت خواهد بود. به همان اندازه است که انسان میتواند حکمی بگیرد و مسئولیتی به او سپرده شود.
پس اگر به هر انسانی حکمی داده شود، این حکم بیحساب و بیملاک نیست؛ بلکه بر اساس مرتبهٔ وجودی، ظرفیت، قرب و آنچه از اسماء الهی در او تحقق یافته است خواهد بود.
سعهٔ وجودی و پیوستگی مباحث
ملاک، سعهٔ وجودی است. ببینید حلقههای این بیستوچند جلسهای که با یکدیگر بحث کردهایم، چگونه اکنون یکییکی خودشان را نشان میدهند. از همین جهت است که عرض میکنم عجله نکنید؛ اجازه دهید مباحث در وجودتان پخته و مستقر شوند. تشنهٔ دانستن باشید، مطالب را پیگیری و مباحثه کنید، صوتهایی را که گوش ندادهاید بشنوید و مباحث را برای خودتان پیاده کنید.
وقتی این مطالب در ذهنتان کنار یکدیگر قرار بگیرند، خودتان به مرحلهای میرسید که اجتهاد میکنید، کتاب مینویسید و حتی تأسیساً مینویسید؛ یعنی تولید علم میکنید.
اکنون عبارت ملاصدرا را دوباره مرور کنیم:
«زیرا قوهٔ خیال جوهری است که به ذات از این بدن منفصل و جدا بوده و نیز آخرین امرِ باقیمانده در این نشئهٔ دنیوی و نخستین امر در نشئهٔ اخروی بهشمار میرود.»
بقای قوهٔ مدرکه پس از مفارقت نفس
هنگامی که نفس از این بدن مفارقت میکند و موت تحقق مییابد، ملاصدرا میفرماید صورت مدرکهای با آن باقی است.
«مدرکه» یعنی آنچه شأن ادراک دارد؛ چیزی در وجود انسان که ادراک میکند. برای نمونه، قوهٔ خیال یک قوهٔ مدرکه است. قوهٔ خیال، صور و اشکالی را در خود ایجاد و ادراک میکند.
ملاصدرا میفرماید پس از مفارقت نفس، قوهای مدرکه باقی است که:
«به ادراک امور جسمانیِ محسوس میپردازد.»
این نکته بسیار مهم است. مقصود در اینجا آن قوهٔ خیالی نیست که همراه نفس ناطقه وارد عالم برزخ میشود؛ دربارهٔ نسبت آن با عالم ملک پیشتر بحث کردهایم. سخن اکنون دربارهٔ همین بدنِ دفنشده است؛ بدنی که بهسبب باقیماندن اثری از شئون نفس ــ که اکنون از آن به قوهٔ خیال یا قوهٔ مدرکه تعبیر میکنیم ــ هنوز نوعی ادراک دارد.
اگر بخواهیم سخن ملاصدرا را ساده کنیم، حاصل آن این است که این بدن هنوز ادراک دارد.
چه چیزی را ادراک میکند؟ ملاصدرا میگوید امور جسمانیِ محسوس را ادراک میکند. بنابراین، اگر با بدن میت رفتاری شود، از لمس و نوازش گرفته تا آزار جسمانی، این رفتار بهنوعی برای او قابل ادراک است.
البته این دیگر به معنای همان خفگی یا درد جسمانیای نیست که نفس پیش از مرگ با بدن تجربه میکرد؛ سخن از نوع دیگری از ادراک است که باید ادامهٔ عبارت ملاصدرا را دید تا معنای آن روشن شود.
مشاهدهٔ بدن بهوسیلهٔ حس باطنی
ملاصدرا ادامه میدهد:
«به ادراک امور جسمانیِ محسوس پرداخته و آنها را مشاهده میکند.»
این مشاهده با قوهٔ خیال انجام میشود؛ زیرا قوهٔ خیال صورت ایجاد میکند.
سپس میفرماید:
«و این ادراک و شهود با حس باطنیِ جامعی است که مجمع انواع محسوسات و اصل حواس است، و بدن شخصیِ خود را به همان صورتی که در دنیا بوده و با همان صورت وفات یافته است، تصور میکند.»
یعنی انسان بدن خودش را آنگونه که در دنیا داشته، و بهویژه صورتی را که هنگام وفات داشته است، درک و تصور میکند.
این تصور امری بیرونی نیست؛ در خودِ آن قوهٔ مدرکه واقع میشود. چون این قوه یک عمر با بدن اتصال و همراهی داشته است، آن صورت برایش کاملاً شناختهشده است.
ملاصدرا سپس توضیح میدهد که این قوه، انسانِ مدفون در قبر را ادراک میکند و آلامی را که به بدن وارد میشود نیز درمییابد.
از حس ظاهری تا ادراک عقلی
در اینجا باید نکتهای را به یاد بیاوریم: حس انسان نیز در نهایت در خدمت عقل است.
حیوان نیز حس دارد؛ میبیند، میشنود، میچشد و بو میکند، اما مرتبهٔ ادراک انسان با حیوان یکسان نیست. در انسان، دیدن، شنیدن، چشیدن و بوییدن در ساختار وجودیای قرار گرفته که در نهایت به عقل میرسد.
برای مثال، اگر کسی دست شما را لمس کند، در ظاهر حس لامسه این تماس را دریافت میکند؛ اما خود حس لامسه نمیداند این تماس چیست. دادهٔ حسی به قوهٔ خیال میرود و قوهٔ خیال برای آن صورت ایجاد میکند؛ مثلاً مشخص میشود که این تماس مشت بوده، نوازش بوده، نیشگون بوده یا نوع دیگری از تماس.
پس از آن، عقل معنای کلی آن را ادراک میکند: آیا این عمل آزار است یا لطف؟ عذاب است یا آرامش؟
بنابراین، ادراک از حس آغاز میشود، اما در انسان در مرتبهای بالاتر، صورت معقول پیدا میکند.
تفسیر ملاصدرا از عذاب قبر
ملاصدرا پس از توضیح چگونگی ادراک آلام واردشده به بدن میفرماید این همان معنایی است که شریعت حق از آن خبر داده است و سپس نتیجه میگیرد:
«عذاب قبر نیز چیزی جز همین معنا نیست.»
یعنی عذاب قبر در این تحلیل، با نوعی ادراک واقعیِ انسان از آلام و آثار واردشده مرتبط است؛ ادراکی که صرفاً به حس ظاهریِ بدن مادی محدود نمیماند.
البته ادراک اصلی در مرتبهای بالاتر است و باید نسبت این مراتب با یکدیگر را دقیق فهمید. اگر انسان در مرتبهای رنج ببیند، اثر آن در مراتب بالاتر وجود او نیز ظهور میکند.
از فلسفه به عرفان و قرآن
این مباحث نشان میدهد که چگونه میتوان از یک اصل فلسفی به یک حقیقت عرفانی رسید. نمونهٔ این روش را در مصباح الأنس ابنفناری نیز میبینیم. در آنجا ابتدا اصول عقلی و فلسفی مطرح میشوند؛ انسان با برهان عقلی مطلبی را میپذیرد و با آن مأنوس میشود. سپس همان اصل، او را به یک حقیقت عرفانی میرساند.
این روش بسیار مهم است: ابتدا یک اصل فلسفی با برهان ثابت میشود؛ پس از آن، انسان آماده میشود تا حقیقت عرفانی متناظر با آن را بفهمد.
روش حضرت علامه حسنزاده آملی رضواناللهعلیه نیز چنین بود. ایشان انسان را ابتدا با براهین عقلی، فلسفه و اصول حکمی آشنا میکردند. عقل برهان را میپذیرد و میگوید این سخن درست است؛ سپس همان انسان وارد وادی عرفان و قرآن میشود.
در آن مرحله گفته میشود: اکنون ببین این آیهٔ قرآن همان حقیقت را چگونه بیان میکند، یا ذوق و شهود فلان عارف چگونه با این اصل تطبیق پیدا میکند.
بهاینترتیب، عرفان انسان بیریشه و ذوقیِ صرف نمیشود؛ اخلاق او نیز اصول پیدا میکند و سیر و سلوکش بر مبنا قرار میگیرد. دیگر هر چیزی را به نام سلوک نمیپذیرد.
وقتی انسان بر این ریل قرار گرفت، ممکن است سرعتش گاهی کم شود، اما بهآسانی از ریل بیرون نمیرود. مبانی عقلی او را حفظ میکنند و حتی حوادث و فشارها نیز میتوانند او را در همان مسیر به جلو برانند.
این یکی از ارزشهای بزرگ برهان عقلی در مسیر معرفت است.
ملاصدرا پس از بیان این نکته که «عذاب قبر چیزی جز همین معنا نیست»، به سوی حالت مقابل میرود و میفرماید:
«و برعکس، اگر ذات خود را به صورتی ملایم…»
ثواب قبر و نقش ملکات نفس
ملاصدرا در ادامه میفرماید:
«و برعکس، اگر ذات خود را به صورتی ملایم و دلخواه تصور کند، همین معنا عین ثواب قبر خواهد بود.»
دقت کنید تعبیر این است که ذات خود را به صورتی ملایم و دلخواه تصور کند. این تصور بر اساس ملکاتی است که نفس در طول زندگی در خود ایجاد و ذخیره کرده است.
بنابراین، تصوراتی که این قوهٔ خیال ایجاد میکند میتواند دو گونه باشد: گاهی صورتی وحشتناک، پلید و قبیح دارد؛ صورت عذاب و شکنجه، مار، عقرب و افعی. همان بدنی که در خاک قرار گرفته و به تعبیر ملاصدرا هنوز اثری از قوهٔ خیال در آن باقی است، این صور را ادراک میکند.
اگر تصورات این قوهٔ خیال، مُوحِشه و وحشتآور باشد، شخص گرفتار عذاب قبر است؛ افعیای میبیند که او را میگزد، درندهای میبیند که به سویش حمله میکند، احساس خفگی میکند یا خود را در باتلاقی آلوده و لجنزار در حال فرورفتن مییابد. کسی که یک عمر مثلاً در شهوترانی غرق بوده است، صور متناسب با همان ملکات را مشاهده میکند.
اما اگر آنچه در نفس شکل گرفته از سنخ روح و ریحان و رضوان الهی باشد، نتیجه نیز فرح، نشاط و آسایش است.
این بحث بسیار ظریف است و هنوز برخی از مبانی لازم آن را بیان نکردهایم. اگر اکنون بخواهیم همهٔ جوانب آن را باز کنیم، ممکن است سنگین شود. اگر زمانی پس از تکمیل مبانی دوباره به همین عبارت ملاصدرا بازگردیم، معنای آن بسیار روشنتر خواهد شد و نکات دیگری نیز میتوان بر آن افزود.
«قبر، باغی از باغهای بهشت یا گودالی از گودالهای آتش»
ملاصدرا پس از اقامهٔ برهان، برای تأیید معنا به نقل نبوی استناد میکند:
«إِنَّمَا الْقَبْرُ رَوْضَةٌ مِنْ رِيَاضِ الْجَنَّةِ أَوْ حُفْرَةٌ مِنْ حُفَرِ النَّارِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): قبر، باغی از باغهای بهشت یا گودالی از گودالهای آتش است.
از کجا معلوم میشود که قبر برای شخص «روضه» است یا «حفره»؟ از ذات و ملکات خود او.
قوهٔ خیالی که اثری از آن در ارتباط با بدن باقی مانده است، بر اساس چیزی تصور میکند که انسان در طول عمر با آن خو گرفته و نفس خود را با آن ساخته است.
مثلاً ناگهان به یاد میآورد: من اهل زیارت بودم، اهل دستگیری از فقرا بودم، صداقت و راستگویی داشتم، اهل پاکی و طهارت بودم، در امر طهارت بیمبالات نبودم و سعی میکردم دائمالوضو باشم. اینها در آن هنگام مانند سیلی خروشان به سوی انسان میآیند. همهٔ این امور زیبا هستند و برای او بهصورت روح و ریحان ظهور میکنند.
اما پناه میبریم به خدا:
«نَعُوذُ بِاللَّهِ مِنْ شُرُورِ أَنْفُسِنَا وَمِنْ سَيِّئَاتِ أَعْمَالِنَا»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به خدا پناه میبریم از شرّ نفسهای خود و از بدیهای اعمالمان.
اگر کسی ملکات نفس خود و در نتیجه ذات خویش را با امور قبیح، پلید و آلوده ساخته باشد، همانها در آنجا به یادش میآیند و صورت پیدا میکنند: یادش میآید که دل کسی را سوزانده، دل دیگری را شکسته، حق کسی را خورده، به نماز خود بیاعتنا بوده، به دیگری جسارت کرده، حقوق زن و فرزند خود را رعایت نکرده، با عصبانیت و فریاد فضای خانه را به جهنم تبدیل کرده و عمر خود را با آلودگیها گذرانده است.
همهٔ این امور دوباره برایش حاضر میشوند و حضورشان وحشتناک و گرفتارکننده است.
خواب؛ نمونهای برای شناخت وضعیت نفس
اگر بخواهیم همین امروز و پیش از مرگ، نشانهای از وضعیت خودمان پیدا کنیم، دوباره باید به بحث رؤیا بازگردیم.
خوابها با ذات و ملکات انسان نسبت دارند. حضرت علامه در رسالهٔ خود دربارهٔ رؤیا میفرمایند آنچه انسان در خواب مشاهده میکند از انشائات نفس ناطقهٔ خود او است.
پس باید پرسید چرا نفس یک شخص فلان صورت را ایجاد میکند و نفس شخصی دیگر صورتی متفاوت را؟
یکی نور، رحمت، ریحان، آسایش، انبساط، فرح و شادی میبیند؛ از خواب بیدار میشود و از آنچه دیده لذت میبرد و حتی دوست دارد خوابش ادامه پیدا میکرد.
اما شخص دیگری صورتی میبیند که میخواهد هرچه سریعتر از آن خواب رها شود و حتی حاضر نیست دوباره به آن فکر کند.
اینها میتوانند نشانههایی باشند که وضعیت درونی ما را برای خودمان آشکار کنند. از همین جهت عرض کردیم خواب، از وجهی میتواند نمونه و رقیقهای از وضعیت قبر باشد.
در کلامی مشهور که آن را به امیرالمؤمنین علیهالسلام نسبت دادهاند، آمده است:
«النَّاسُ نِيَامٌ، فَإِذَا مَاتُوا انْتَبَهُوا»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): مردم در خواباند؛ هنگامی که میمیرند، بیدار میشوند.
انسان وقتی بیدار میشود، آنگاه حقیقت خواب خود را میفهمد. ممکن است ببیند آنچه در طول عمر ساخته، مجموعهای از صور قبیح و مُوحِشه بوده است؛ و ممکن است برعکس، صور لذتبخش، صفا، نور و آرامش باشد؛ چنانکه در حالات اولیای الهی دیده میشود.
من خودم شخصاً ترجیح میدهم خواب نبینم و بسیار هم کم خواب میبینم.
ذکر مداوم و کاهش رؤیا
پیشتر نیز گفتهام که اگر کسی بر خواندن فراوان سورهٔ «قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ» مداومت کند؛ در نمازها، هنگام راه رفتن، نشستن و در حالات گوناگون، رؤیاهایش کمتر میشود؛ نه اینکه خوابیدن او کم شود، بلکه خواب دیدن او کاهش پیدا میکند.
در قرآن کریم دربارهٔ اهل ذکر آمده است:
«الَّذِينَ يَذْكُرُونَ اللَّهَ قِيَامًا وَقُعُودًا وَعَلَىٰ جُنُوبِهِمْ» (آلعمران، ۱۹۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آنان که خدا را ایستاده و نشسته و در حالی که بر پهلوهای خویشاند یاد میکنند.
این مداومتها در حقیقت نوعی تربیت و تلقین نفس است. انسان از همین دنیا خود را برای رفتن آماده میکند.
اهمیت انتخاب همسر در مسیر تربیت نسل
البته در این مسیر باید مراقب بود که انسان با افراطهای بیمبنا موجب آزار خانوادهٔ خود نشود. خود من نیز در زندگی، سختیهایی به همسرم تحمیل کردهام و اکنون که سن ما بالا رفته است، میفهمم تحمل بسیاری از رفتارهای من آسان نبوده است.
از همین جهت، مسئلهٔ انتخاب همسر نیز بسیار مهم است. اینکه انسان صرفاً با دیدن ظاهر کسی شیفته شود و بگوید «همین شخص را میخواهم»، برای ساختن یک زندگی کافی نیست و ممکن است سرانجام به جدایی عاطفی و حتی جدایی شرعی منتهی شود.
پیشتر عرض کردهام که برای انتخاب همسر، چهل هفتهٔ پیدرپی به جمکران رفتم و به امام حسن مجتبی علیهالسلام متوسل شدم. عرض کردم: من میخواهم مادر نسل آیندهام را انتخاب کنم؛ مسئله شوخیبردار نیست. من توان تشخیص کامل ندارم؛ شما برای من انتخاب کنید.
خداوند لطف کرد و هرچه زمان میگذرد، بیشتر برایم روشن میشود که همسرم حقیقتاً هدیهای از جانب امام حسن مجتبی علیهالسلام برای زندگی من بوده است؛ وگرنه شاید امروز در این جایگاه نبودم.
از برزخ تا حشر و بعث
اکنون به ادامهٔ فرمایش ملاصدرا بازگردیم. تا اینجا سخن دربارهٔ عالم برزخ بود: بدن دنیوی از یک سو با آن اثر باقیمانده از قوهٔ خیال، و نفس نیز از سوی دیگر با بدن برزخی خود؛ در عین حال هنوز تمام مراتب تعلق بهکلی گسسته نشده است.
ملاصدرا سپس وارد بحث حشر میشود و میفرماید:
«سپس آنگاه که حشر فرا رسد و امر بعث آغاز گردد، نفس با بدن ترکیب یافته…»
اینجا دیگر سخن از قیامت کبری و آغاز بعث است.
حشر جسمانی و روحانی
این دیگر از معارف قرآنی است که حشر انسان، هم جسمانی است و هم روحانی. ملاصدرا در ادامه میفرماید که در هنگام بعث، نفس با بدن ترکیب پیدا میکند و صلاحیت ورود به بهشت و ادراک لذتهای آن را به دست میآورد.
اگر انسان از سعادتمندان باشد، به لذات موجود در آن نشئه دست خواهد یافت؛ و اگر در شمار اهل شقاوت باشد، نصیبی جز آتش جهنم نخواهد داشت. چنین انسانی در زبان شریعت «کافر» و در اصطلاح حکمت، «گمراه» خوانده میشود.
سپس ملاصدرا نکتهای بسیار مهم دربارهٔ حقیقت وجودی آخرت بیان میکند:
«احوال آخرت از حیث وجودی، شدیدترین و کاملترین نوع تحصّل را دارند؛ و صور اخروی یا متعلق به ذوات خودند و یا قائم به موضوع نفس میباشند.»
در هر دو صورت، سخن از مرتبهای بسیار لطیف و شدید از وجود است.
شدت وجودی لذت و عذاب در آخرت
پیشتر گفتیم «هیولا» به معنای استعداد محض است؛ مانند چوب نتراشیدهای که استعداد پذیرفتن صورتهای گوناگون را دارد. در عالم ماده، این استعداد و پذیرش صورتها را میشناسیم؛ اما در نشئهٔ آخرت مسئله به همان صورت مادی نیست.
آنجا وجود، شدت پیدا میکند. اگر درد باشد، درد در شدیدترین مرتبه است و اگر لذت باشد، لذت در کاملترین مرتبه است.
ملاصدرا میگوید صور اخروی یا به ذوات خود قائماند یا به موضوع نفس. حاصل سخن این است که آنچه در آخرت پایهٔ ادراک ما قرار میگیرد، با حقیقت و ذات خود انسان پیوند دارد.
از این جهت، آنچه اکنون در نسبت میان نفس، بدن و قوهٔ خیال شکل گرفته است اهمیت فراوانی دارد. همین بدنی که پس از مرگ در قبر قرار گرفته و هنوز، بنابر بیان ملاصدرا، مرتبهای از تعلق نفس با آن باقی است و قوهٔ خیال در آن صورتهایی ایجاد میکند، در امتداد همین سیر معنا پیدا میکند.
اگر این قوهٔ خیال صور وحشتناک ایجاد کند، در نشئهای که وجود شدت یافته است، آن صور نیز با شدتی بسیار بیشتر ظهور میکنند. اگر صور ایجادشده از سنخ روح و ریحان و لذت باشند، در آنجا نهایت لذت و خوشی ظهور میکند.
در آخرت چنین نیست که لذت را مانند چیزی عارضی از بیرون بیاورند و به انسان بچسبانند؛ لذت در وجود خود انسان است، فرح در ذات اوست و عذاب نیز در ذات اوست. انسان یا معذّب است یا در انبساط و سرور قرار دارد.
صورتهایی که خیال در جان انسان میسازد
برای مثال، کسی که تمام همّ خود را متوجه حور بهشتی کرده است، در همین چارچوب، قوهٔ خیال او پیوسته صورتهای متناسب با همان خواسته را ایجاد میکند.
البته پیشتر توضیح دادهایم که مقصود از «حور» در این بیان، مطلق همسر بهشتی است؛ خواه برای مرد و خواه برای زن. این مطلب را پیشتر از کتاب حضرت علامه نقل کردهایم.
اکنون شخص دیگری را تصور کنید که خیال و توجه او دائماً متوجه سیدالشهدا علیهالسلام، کربلا، روضه، حضرت زهرا سلاماللهعلیها و امیرالمؤمنین علیهالسلام است. قوهٔ خیال چنین انسانی چه صورتهایی میسازد؟ پیوسته با هیئت، روضه، مسجد، انسانهای نورانی، انسانهای صالح، صداقت، راستی، پاکی، طهارت و امور مثبت انس پیدا میکند.
بنابراین، آنچه نفس در طول عمر با آن مأنوس شده است، در ساخت صورتهای درونی انسان نقش دارد و همین صورتها در مراتب بعدی وجود نیز بیاثر نیستند.
دربارهٔ مدت بقای تعلق نفس به بدن
پیشتر عدد پانصد سال برای بقای مرتبهای از تعلق نفس به بدن نقل شد. در برخی نقلها اعداد دیگری نیز مطرح شده است؛ بنابراین اکنون نمیخواهم بر عدد خاصی تکیه کنم. مقصود اصلی ما اصل بقای نوعی تعلق برای مدتی طولانی است.
ضمن اینکه این دیدگاه، نظر یک حکیم است و شما در آینده میتوانید با برهان دربارهٔ آن داوری کنید. هدف این جلسات همین است که انسان روزی بتواند خودش اهل اجتهاد علمی شود؛ نه اینکه صرفاً هر سخنی را بدون دلیل بپذیرد.
ممکن است یک سال، پنج سال یا ده سال بعد، وقتی این مباحث در شما پخته شد، خودتان وارد تحقیق شوید، برهان بیاورید، نظری را تأیید کنید یا با دلیل آن را نپذیرید و حتی شرح و کتاب مستقلی بنویسید.
سنت شرحنویسی و اجتهاد علمی
در سنت علمی ما همین روش وجود داشته است. خواجه نصیرالدین طوسی تجرید الاعتقاد را نوشته است و علامه حلی بر آن شرحی با عنوان کشف المراد فی شرح تجرید الاعتقاد نگاشته است. شارح گاهی سخن متن را میپذیرد، گاهی بر آن توضیح و تعلیقه میزند و گاهی برای آن برهان بیشتری اقامه میکند.
پس از او نیز عالمان دیگری همین آثار را شرح کردهاند. علامه شعرانی بر کشف المراد شرح و توضیح نوشته و حضرت علامه حسنزاده آملی نیز بر مطالب استاد خود تعلیقات و توضیحاتی داشتهاند؛ در مواردی تأیید کردهاند و در مواردی نیز نقد و بررسی آوردهاند.
شما نیز باید به جایی برسید که بتوانید همینگونه با متون علمی مواجه شوید؛ نه صرفاً ناقل سخن دیگران باشید.
تعلق نفس و تفاوت جایگاه اهلبیت علیهمالسلام
بحثی که اکنون دربارهٔ تعلق نفس به بدن مطرح میکنیم مربوط به وضعیت عمومی انسانهاست. دربارهٔ اهلبیت علیهمالسلام نباید این قواعد را بدون ملاحظهٔ مرتبهٔ وجودی ایشان به همان صورت جاری دانست.
پیشتر نیز عرض کردهایم که حتی بدن ایشان نیز بدن معمولی و همرتبهٔ بدنهای ما نیست و در این زمینه خصوصیتی وجودی مطرح است. بنابراین، بحثهایی مانند عدد پانصد سال را فعلاً دربارهٔ خودمان و اموات معمولی در نظر بگیرید، نه دربارهٔ اهلبیت علیهمالسلام.
درخواست اموات برای خیرات
اکنون دربارهٔ اموات خودمان سخن میگوییم. اگر بنابر این مبنا هنوز شأنی از شئون نفس در ارتباط با بدن باقی باشد، میتوان بهتر فهمید که چرا در معارف دینی بر خیرات برای اموات تا این اندازه تأکید شده است.
آن چیزی که در بدن باقی مانده، به تعبیر بحث ما، هنوز نسبتی با نفس دارد و نفس میتواند طالب خیر و بهرهای باشد که از سوی زندگان به او میرسد.
برخی روایات در این زمینه حقیقتاً تکاندهندهاند. پیشتر از یکی از استادان حوزه مطلبی شنیده بودم و بعداً برای یافتن اصل روایت جستوجو کردم. مضمون نقل این بود که اگر انسانها از وضعیت برخی اموات خود آگاه بودند، میفهمیدند که آنان تا چه اندازه محتاج خیرات زندگاناند؛ بهگونهای که حتی نسبت به اندک چیزی که انسان در اختیار دیگر موجودات میگذارد، حسرت و درخواست دارند.
در گذشته معمول بود که در خانهها حیوان نگهبان داشتند و استخوانها، خردهنانها و باقیماندهٔ غذا را برای آن حیوان میریختند. در آن روایت، برای نشان دادن شدت احتیاج برخی اموات، از همین مثال استفاده شده است…
احتیاج اموات به خیرات زندگان
در نقلی که پیشتر به آن اشاره کردم، شدت احتیاج برخی اموات تا آنجا تصویر شده است که گویا میگویند: حتی آن استخوانها و خردهنانهایی را که برای حیوانات میریزید، به نیت ما صدقه دهید. این تعبیر نشان میدهد که در آن سوی عالم، مسئلهٔ احتیاج به خیرات و بهرهمندی از اعمال بازماندگان تا چه اندازه میتواند جدی باشد.
البته زبان و نحوهٔ ارتباط اموات با ما مانند ارتباط معمول در این عالم نیست. چهبسا انسان در رؤیا، عزیزی را که از دنیا رفته است به صورتی ببیند که نشانهٔ احتیاج او باشد؛ مثلاً او را بیمار، گرسنه، بیحال یا با پوششی ناقص مشاهده کند.
بااینحال، در تعبیر چنین رؤیاهایی باید بسیار محتاط بود. همیشه نمیتوان گفت شخصی که در خواب دیده شده، دقیقاً خود آن میت است و آن صورت، بدون واسطه وضعیت او را نشان میدهد. گاهی ممکن است نفس خودِ بیننده، حقیقتی مربوط به خودش را در صورت آن میت به او نشان دهد. این مسئله ظرایف فراوانی دارد و باید در بحث مستقل رؤیا بررسی شود.
چرا برزخ «قیامت صغری» است؟
عالم برزخ ظرفیت ظهور تمام پاداشها و کیفرهای انسان را ندارد. از همین جهت است که برزخ را قیامت صغری مینامند و پس از آن قیامت کبری وجود دارد.
سعهٔ وجودی نشئهٔ برزخ اجازه نمیدهد همهٔ حقیقت ثواب یا عقاب انسان در آنجا ظهور کند؛ آنچه در برزخ واقع میشود تنها مرتبه و بخشی از آن حقیقت است. در قیامت کبری، حقیقت با شدت و تمامیت بیشتری آشکار میشود.
اگر بخواهیم با همان اصول فلسفی پیش برویم، نهایت کار به اینجا میرسد که انسان در مرتبهٔ نهایی یا عین نور میشود یا ــ العیاذ بالله ــ عین نار. مسئله فقط این نیست که چیزی به نام نور یا آتش از بیرون به او افزوده شود؛ حقیقت وجودی خودش صورت نورانی یا ناری پیدا میکند.
در برزخ، رشحه، جلوه و تجلیای از این حقیقت ظهور میکند. کفار، مشرکان و منافقان ــ العیاذ بالله ــ به اندازهٔ مرتبهٔ وجودی خود جلوهای از نار را مییابند و اهل ایمان به اندازهٔ مرتبهٔ خود، ظهور و تجلیای از نور دارند.
شدت نور وجودی و بهرهمندی از اهلبیت علیهمالسلام
در عالم برزخ نیز میزان بهرهمندی انسان از حضور و عنایت اهلبیت علیهمالسلام متناسب با شدت نور وجودی اوست. هر اندازه این نور در وجود انسان شدیدتر شده باشد، بهرهٔ او از حضور امام رئوف و حضرت صدیقهٔ شهیده سلاماللهعلیها نیز بیشتر خواهد بود.
این قاعده را حتی در مرتبهای که میتوان از آن به «قیامت اصغر» در همین دنیا تعبیر کرد نیز میتوان ملاحظه کرد؛ چه در موت اختیاری و چه در لحظهٔ احتضار و مرگ.
در تعبیر اهل معرفت گفته شده است:
«مُوتُوا قَبْلَ أَنْ تَمُوتُوا»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پیش از آنکه بمیرید، بمیرید.
در لحظهٔ موت نیز میزان بهرهمندی انسان از مشاهده و حضور امیرالمؤمنین علیهالسلام متناسب با میزان بهرهای است که در طول زندگی از نور ولایت گرفته است.
نور ولایت چه بود؟ همان تحقق اسماء الهی در انسان. هر اندازه انسان اسماء الهی را در خود پیاده کرده و شدت ظهور آن اسماء در او بیشتر شده باشد، از حقیقت ولایت بهرهٔ بیشتری دارد.
بازنگری در خود پس از سالها فعالیت
گاهی انسان باید پس از سالها فعالیت، دوباره به خودش بازگردد و بپرسد این همه کار چه اثری در حقیقت وجودی او گذاشته است.
من نزدیک به چهل سال است که به فضل الهی در کار فرهنگی بودهام و در متن بسیاری از میدانها حضور داشتهام. تهدیدهای فراوانی از سوی منافقان و دشمنان دیدهایم؛ حتی زمانی از سوی مجاهدین خلق برای ما پیام و تهدید میفرستادند. آوارگیها و دشواریهای بسیاری پیش آمد و خانوادهها نیز از این مسیر آسیب و زحمت فراوان دیدند.
هیچ منتی هم بر کسی نداریم؛ آنچه انجام دادهایم با عشق انجام دادهایم. اما مسئله این است که انسان پس از همهٔ اینها باید ببیند در خودش چه ساخته است و آن همه فعالیت چه اندازه به نور وجودی و تحقق اسماء الهی در او انجامیده است.
«اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست.
آمادگی نفس برای دریافت معارف
بزرگان در تعلیم و تربیت ریزهکاریهایی دارند. گاهی ظرفیت و آمادگی جمع در دریافت یک مطلب نقش دارد. برای تقریب ذهن میتوان از تفاوت آب کُر و آب مضاف مثال زد.
آب کُر در برابر برخورد با نجاست، حکمی دارد و آب مضاف حکمی دیگر. به همین صورت، وقتی جان انسان از مبانی و اصول علمی پُر شده و حالت استواری پیدا کرده است، حتی اگر در میان مطالب با سخنی نادرست مواجه شود، توان سنجش و دفع آن را دارد.
اما اگر ذهن و نفس هنوز آمادگی کافی نداشته باشد و بنیانهای معرفتی آن شکل نگرفته باشد، یک سخن خطا میتواند به آن آسیب بزند.
معلم باید این اصل را رعایت کند. اگر مطلبی را پیش از فراهمشدن مقدمات و ظرفیت لازم مطرح کند، ممکن است به مخاطب خود ضربه بزند. از همین جهت است که در برخی از مطالب این جلسه نیز بارها عرض کردم که هنوز زمان بازکردن کامل بحث نرسیده است.
پایان بحث این جلسه
بحث این جلسه بیش از آنچه در آغاز در نظر گرفته بودم طول کشید. در جلسات نخست قرار بود تقریباً نیم ساعت درس گفته شود و نیم ساعت به پرسشوپاسخ اختصاص پیدا کند، اما بهتدریج زمان درس از چهل دقیقه به یک ساعت و گاهی تا حدود یک ساعت و نیم رسید.
در آمادهسازی صوت جلسات نیز از ابتدا لازم بود همهٔ فایلها دوباره شنیده شوند و قسمتهایی که مناسب انتشار نبودند حذف شوند؛ در برخی جلسات چند دقیقه و در برخی موارد حتی حدود نیم ساعت از صوت کنار گذاشته شده است.
در اینجا بحث اصلی را پایان میدهیم.
«اللَّهُمَّ بَارِكْ لِمَوْلَانَا صَاحِبِ الزَّمَانِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، برای مولای ما صاحبالزمان علیهالسلام برکت قرار ده.
«اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ، وَالْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست؛ و همهٔ ستایشها برای خداوند، پروردگار جهانیان است.
یادداشت پایانی: متن حاضر بر اساس پیادهسازی ماشینی صوت (ASR) ویرایش شده است. ترجمههای فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شدهاند و جزو گفتار استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسشوپاسخهای سالن و بخشهای نامفهومِ مربوط به صداهای دور حذف شدهاند. تقسیمبندی مستقلی با عنوان Segments در متن درج نشده است.