ددرس‌گفتارها
بازگشت به پخش
متن کاملخلاصهنسخه کتابی · جلسه 047

یادداشت: ترجمه‌های فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند.

آغاز جلسه و توسل

«رَبِّ أَعُوذُ بِكَ مِنْ هَمَزَاتِ الشَّيَاطِينِ» (مؤمنون/۹۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پروردگارا، از وسوسه‌ها و تحریک‌های شیاطین به تو پناه می‌برم.

«وَمِنْ شَرِّ نَفْسِي، وَمِنْ شَرِّ خَلْقِكَ.»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و از شرّ نفس خود و از شرّ آفریدگانت به تو پناه می‌برم.

«بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحِيمِ. لَا حَوْلَ وَلَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ الْعَلِيِّ الْعَظِيمِ.»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به نام خداوند بخشندهٔ مهربان. هیچ نیرو و توانی جز به خداوند بلندمرتبهٔ بزرگ نیست.

«إِيَّاكَ نَعْبُدُ وَإِيَّاكَ نَسْتَعِينُ» (فاتحه/۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): تنها تو را می‌پرستیم و تنها از تو یاری می‌جوییم.

«الْحَمْدُ لِلَّهِ عَلَى كُلِّ نِعْمَةٍ، وَأَسْأَلُ اللَّهَ مِنْ فَضْلِهِ.»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدا را بر هر نعمتی سپاس می‌گویم و از فضل او درخواست می‌کنم.

«الْمُسْتَغَاثُ بِكَ يَا صَاحِبَ الزَّمَانِ. الْمُسْتَغَاثُ بِكَ يَا صَاحِبَ الزَّمَانِ. الْمُسْتَغَاثُ بِكَ يَا صَاحِبَ الزَّمَانِ.»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای صاحب‌الزمان، از تو فریادرسی می‌طلبیم؛ ای صاحب‌الزمان، از تو فریادرسی می‌طلبیم؛ ای صاحب‌الزمان، از تو فریادرسی می‌طلبیم.

«السَّلَامُ عَلَيْكَ يَا دَاعِيَ اللَّهِ وَرَبَّانِيَّ آيَاتِهِ.»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سلام بر تو، ای دعوت‌کننده به سوی خدا و ای ربّانیِ آیات او.

این فراز از زیارت آل‌یاسین است.

سلام علیکم و رحمة‌الله.

هدیه به پیشگاه حضرت حجت، ارواحُ مَن سِواهُ فِداه. ان‌شاءالله حضرتش هر کجا تشریف دارند، حالشان خوب باشد و جمع ما را دعا کنند.

در محضر پنج شهید خوشنام هستیم. ان‌شاءالله از فیوضات معنوی این شهدا، از کلام بنده گرفته تا جان همهٔ شما، بهره‌مند شویم. این شهدا حق حیات بر گردن ما دارند؛ همچنین یاد امام شهدا و سیدالشهدا را گرامی می‌داریم.

سالروز میلاد پدر امام زمان عزیزمان، حضرت امام حسن عسکری صلوات‌الله‌علیه، را نیز گرامی می‌داریم. از طرفی، ایام ارتحال استاد عزیز و اشراقی‌مان، حضرت استاد علامه حسن‌زاده آملی، علیه‌الرحمة و الرضوان، است.

بهره‌گیری مستقیم از کلام علامه حسن‌زاده آملی

مخصوصاً امروز به هر کسی که روزی‌اش شده است به اینجا بیاید خوش‌آمد می‌گویم؛ به این جهت که شاید نزدیک به نیمی از جلسهٔ امروز ما، از این یک ساعت درس، مستقیماً کلام حضرت استاد باشد. سه فایل آماده کرده‌ام تا در امتداد سیر بحث، مستقیماً از کلام خود حضرت استاد بهره ببریم.

این کار دو دلیل دارد. دلیل نخست این است که در ایام ارتحال ایشان هستیم. جلسهٔ پیش فرصت نشد این فایل‌ها را آماده کنم و قرار شد در این جلسه از آن‌ها استفاده کنیم.

دلیل دوم این است که هرچه جلوتر می‌رویم، بحث سنگین‌تر و وزین‌تر می‌شود.

«يَدُ اللَّهِ فَوْقَ أَيْدِيهِمْ» (فتح/۱۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): دست خدا بالای دست‌های آنان است.

به عنایت حضرت حق و وسائط فیض الهی که «یدالله» هستند، می‌بینم که جلسه پیوسته سنگین‌تر و وزین‌تر می‌شود و بنده بال‌وپر می‌ریزم:

جایی که عقاب پر بریزد از پشهٔ لاغری چه خیزد؟

برای همین، مخصوصاً در این جلسه که از سنگینی بحث احساس ضعف مفرط دارم، برای اولین بار کنار این شهدا اشک ریختم. همیشه توسل می‌کردیم، اما این بار پای قبور مطهرشان اشک ریختم و خواهش کردم تجلی کنند.

دستورالعملی را هم که امروز به‌عنوان هدیه از حضرت استاد تقدیم می‌کنم و صوت آن را نیز پخش خواهیم کرد، پیش از جلسه انجام دادم و آن را به این شهدا هدیه کردم؛ به این امید که ان‌شاءالله پروردگار سبحان در جلسهٔ امروز ما تجلی کند، در کلام بنده و در جان تک‌تک ما نفوذ کند و حظّ و بهرهٔ بیشتری ببریم.

هدیه‌ای از حضرت استاد

پیش از پخش صوت اول عرض می‌کنم که این هدیه، هدیه‌ای مخصوص است. حتی با یک بار انجام‌دادنش، شاهد ریزش فیض و تجلی حضرت حق در وجود خود خواهید شد؛ حتی در بدن، چه رسد به جان.

دستور خاصی است که حضرت استاد در حالتی خاص، در شرح مصباح‌الأنس ابن فناری، ارائه کرده‌اند. من اکنون در آغاز جلسه احساس می‌کنم از هر جلسه‌ای آماده‌ترم؛ با اینکه ضعف مفرط در جسم و کلامم دارم و با سردرد شدید آمده‌ام. اما به‌جهت انجام همین هدیه، آثارش را می‌بینم؛ حتی با یک بار انجام‌دادن، چه رسد به اینکه کسی سعی کند ان‌شاءالله آن را تکرار کند.

اثر آن چیست؟ آثار مختلف و متعددی دارد. این دستور را هر جایی پیدا نمی‌کنید؛ حتی در کتاب‌های سیر و سلوک هم به‌سادگی نمی‌بینید. این‌ها دستوراتی است که سینه‌به‌سینه آمده تا به حضرت استاد رسیده و اکنون به شما منتقل می‌شود. اگر هم در کتاب‌هایی به آن اشاره شده باشد، معمولاً در کتاب‌های بسیار قدیمی یا نسخه‌های خطی است و به‌راحتی در دسترس شما نیست.

این هدیه را گرامی بدارید.

در فایل اول، حدود سیزده دقیقه از صحبت حضرت استاد را خواهید شنید. ایشان در میانهٔ بحث، خیلی سریع این دستور را بیان می‌کنند و از آن می‌گذرند. با دقت گوش کنید.

اخذ و تلقی تجلیات حضرت حق

یکی از آثار این دستور همان چیزی است که حضرت استاد در آن جلسه می‌فرمایند: برای اخذ و تلقی تجلیات حضرت حق؛ یعنی انسان ببیند و به شهود برسد. حضرت استاد در دو کلمه از آن عبور می‌کنند و بنده اکنون آن را باز می‌کنم.

انسان تجلیات الهی را هم حس کند و هم ببیند و از آن کوری بیرون بیاید. اگر کسی این دستورالعمل را با خلوص و توجه، درست انجام دهد، ان‌شاءالله چنان اثری می‌گذارد که حتی در جسم او نیز تأثیر خواهد کرد؛ به‌گونه‌ای که کسی ممکن است تجلیات الهی را شبیه نور یا انوار مقدس، در چهره، صورت و ظاهر او مشاهده کند.

دربارهٔ تجلیات حضرت حق بسیار سخن داریم. بعضی از مطالب را گفته‌ایم و ان‌شاءالله در آینده نیز بسیار خواهیم گفت؛ مطالبی که مُحیّرالعقول است؛ چه در بحث توحید افعالی، چه توحید صفاتی و چه توحید ذاتی.

اگر از این تجلیات غافل باشیم ــ درحالی‌که خود ما، خود ما، آن‌به‌آن تجلی حضرت حق هستیم ــ از خودمان غافلیم.

یکی از بهترین و محکم‌ترین برهان‌ها در مسیر معرفت نفس، و برهانی قاطع برای شناخت خودمان و اینکه ما به وزان حق آفریده شده‌ایم، همین درک تجلیات الهی است.

«يَسْأَلُهُ مَنْ فِي السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ ۚ كُلَّ يَوْمٍ هُوَ فِي شَأْنٍ» (الرحمن/۲۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هر که در آسمان‌ها و زمین است از او درخواست می‌کند؛ او هر روز در کاری و شأنی است.

«يَسْأَلُهُ» فعل مضارع است و بر استمرار دلالت دارد؛ یعنی آنچه در آسمان‌ها و زمین است دائماً در حال گدایی از حضرت حق و در حال سؤال و طلب است. یکی از آن‌ها هم من و شما هستیم.

پاسخ چیست؟

«كُلَّ يَوْمٍ هُوَ فِي شَأْنٍ.»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): او هر روز در شأن و کاری است.

آن «هُوَ»، آن هویت ذاتیِ غیبی، دست‌به‌کار می‌شود و در شما تجلی می‌کند.

مراتب ظهور تجلیات

دربارهٔ این تجلیات جلوتر بیشتر عرض خواهیم کرد. تجلیات گاهی خودشان را به صورت اعلام نشان می‌دهند. از این اصطلاحات هم هراس نکنید؛ ان‌شاءالله در آینده دربارهٔ آن‌ها صحبت خواهیم کرد و بسیار مهم‌اند.

البته دربارهٔ این چهار موضوعی که اکنون عرض می‌کنم، در بحث لقاءالله نیز مطالبی گفته‌ایم؛ عزیزانی که آن بحث را در حیاط یازهرا در شرق تهران دنبال می‌کردند، آن مطالب را شنیده‌اند.

تجلی گاهی به نحو اعلام است که حداقلِ مرتبه است؛ گاهی به نحو القاء، گاهی به نحو الهام. الهام مرتبهٔ بسیار بالایی دارد و حضرت استاد نیز در یکی از همین سه فایل صوتی که برای امروز آماده کرده‌ایم به آن اشاره می‌کنند. گاهی نیز به نحو ایحاء است.

و این الهام و این القاء...

الهام و تفاوتِ احوال نفوس

به‌خصوص دربارهٔ الهام باید توجه داشت که این مرتبه نصیب هر کسی نمی‌شود و از شئون اولیای خداست. الهام، برخلاف القاء و اعلام که ممکن است منشأ شیطانی نیز داشته باشند، الهی است. وجوه این مسئله را بعداً عرض خواهیم کرد.

حضرت استاد جمله‌ای بسیار کلیدی دارند که خوب است به خاطر بسپارید:

«الهام مطابق با جان‌ها و حالِ نفوس است.»

یعنی ممکن است الهامی به شما شود؛ مثلاً همین دستوری که اکنون عرض می‌کنیم را افراد متعددی انجام دهند، اما برای شما به یک صورت تجلی کند و برای دیگری به صورتی دیگر. علت این تخالف و تمایز چیست؟ اختلاف نفوس و اختلاف جان‌ها.

در کتاب نورٌ علی نور، که چند جلسه‌ای است بر سر سفرهٔ آن هستیم، حضرت استاد دو نکتهٔ بسیار اساسی دربارهٔ سیر و سلوک بیان می‌کنند که ان‌شاءالله وقتی به بحث الهام برسیم، عین عبارت را خواهیم خواند. یکی از آن نکات همین است که ابداً منتظر نباشید آنچه برای دیگری اتفاق افتاده است، عیناً برای شما نیز اتفاق بیفتد.

مثلاً ایشان می‌فرمایند گاهی انسان سالک، هنگامی که در خلوت است، یا نمازی را با حال و توجه می‌خواند، یا ذکر خاصی را با توجه عرفانی می‌گوید ــ که معنای این تعبیرها را نیز ان‌شاءالله در مسیر بحث باز خواهیم کرد ــ ممکن است صدایی خاص بشنود؛ مثلاً صدایی شبیه افتادن چیزی در یک ظرف. برخی از اولیای خدا نیز نقل کرده‌اند که در خلوت خود چنین صداهایی را می‌شنیده‌اند.

حضرت استاد بسیار مؤکد تأکید می‌کنند که ابداً شما دنبال این نباشید که عین همان صدا را بشنوید. برای شما ممکن است به شکل دیگری رخ دهد؛ زیرا جان‌ها متعددند و حالات نفوس با یکدیگر تفاوت دارند.

دستور نماز مستحبی و سجدهٔ واجب

اکنون خود دستور را عرض کنم.

می‌دانید که خواندن یکی از سوره‌هایی که دارای آیهٔ سجدهٔ واجب است، در نماز واجب ــ در صورت عمد ــ موجب اشکال در نماز می‌شود. اگر کسی سهواً چنین سوره‌ای را در نماز واجب بخواند، حکم مسئله را باید مطابق فتوای مرجع تقلید خود بررسی کند؛ زیرا در کیفیت ادامهٔ نماز و انجام سجده، میان فتاوا تفاوت‌هایی وجود دارد.

اما این دستور مربوط به نماز مستحبی است.

حضرت استاد فرموده‌اند دو رکعت نماز مستحبی بخوانید و در یکی از رکعت‌ها، پس از سورهٔ حمد، یکی از سوره‌هایی را که سجدهٔ واجب دارد قرائت کنید؛ مانند سورهٔ سجده، فصلت، نجم یا علق.

پس از آنکه به آیهٔ سجده رسیدید و آن را قرائت کردید، به تعبیر خود حضرت استاد:

«خودتان را در برابر حضرت حق به خاک بکوبید؛ به زمین بکوبید و خاکِ درگاه حضرت حق را با سجده ببوسید.»

چه تعبیر شریف و بلندی!

وقتی سجده کردید و خاک‌بوسیِ درگاه حق را به‌جا آوردید، همان هنگام که خود را به زمین می‌افکنید و سپس سر از سجده برمی‌دارید، متوجه نزول فیض، ریزش رحمت و نورانی‌شدن وجود خود خواهید شد؛ البته متناسب با جان خودتان، با آنچه جانتان می‌طلبد و با عطشی که در وجودتان هست.

پس از سجده، قیام می‌کنید و نماز را ادامه می‌دهید. مثلاً اگر سورهٔ علق را خوانده باشید، آیهٔ سجده در پایان سوره است؛ پس از سجده برمی‌خیزید، به رکوع می‌روید و نماز را ادامه می‌دهید.

من امروز این نماز را به این شهدا هدیه کردم و سورهٔ علق را خواندم.

«كَلَّا لَا تُطِعْهُ وَاسْجُدْ وَاقْتَرِبْ» (علق/۱۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هرگز؛ از او اطاعت مکن، سجده کن و نزدیک شو.

مقام هَیَمان و ملائکهٔ مُهَیَّمین

این عمل می‌تواند انسان را تا مقام هَیَمان پیش ببرد.

ملائکهٔ مُهَیَّمین یکپارچه غرق در حضرت حق‌اند؛ مستغرق در ذات الهی‌اند و اساساً خبری از خلقت و کثرت ندارند. عرض کردم که ما نیز در وجود خود مرتبه‌ای داریم که می‌توانیم به چنین مقامی برسیم یا دست‌کم آن مرتبه را ادراک کنیم؛ وگرنه اساساً امکان فهم آن برای ما وجود نداشت.

خداوند چه لطف عظیمی به انسان کرده است. انسان به وزان حق آفریده شده است؛ از حیث ذات و صفات و افعال. الله‌اکبر! زبان از بیان آن قاصر است.

مقایسهٔ نگاه توحیدی با تمثیلِ «بذر»

مدتی بود انجیل را می‌خواندم. به بخشی رسیدم که بسیار متأسف شدم. البته مقصود جسارت به حضرات انبیا علیهم‌السلام نیست؛ سخن دربارهٔ متون موجود و آن چیزی است که امروز به‌عنوان انجیل در دسترس ما قرار دارد.

در انجیل مرقس، باب چهارم، آیات ۲۶ تا ۲۹، برای «پادشاهی خدا» مثالی بیان شده است: مردی بذری بر زمین می‌افشاند؛ شب و روز، چه خواب باشد و چه بیدار، دانه سبز می‌شود و رشد می‌کند و او نمی‌داند چگونه. زمین به‌خودی‌خود محصول می‌دهد؛ نخست ساقه، سپس خوشه و آنگاه دانهٔ کامل در خوشه؛ و هنگامی که محصول برسد، برزگر داس را به کار می‌گیرد، زیرا فصل درو فرا رسیده است.

من از این تعبیر تأسف خوردم. کتابی که باید مردم را به الهیتِ نظام دعوت کند، چنین مثالی دربارهٔ پادشاهی خدا می‌آورد. این تعبیر را با قرآن مقایسه کنید.

بحث همان نکته‌ای است که حضرت استاد نیز از آن می‌نالند: اینکه بعضی خدا را مانند مهندسی تصور می‌کنند که سازه‌ای را طراحی و اجرا کرده و پس از آن، آن را رها کرده است. ما صور علمی در صقع ذات بوده‌ایم؛ همان‌گونه که یک سازه پیش از اجرا، صورت علمی آن در نفس مهندس است. سپس مهندس آن را پیاده می‌کند و کار تمام می‌شود.

این چه تعبیری از خداست؟ این چه الهیتی است؟ این چه نظام گسیخته‌ای است؟

نظامِ پیوستهٔ تجلی

خدای حقیقی، آن‌به‌آن در حال تجلی است. اگر این تجلی را از شما بردارد، معدومید؛ اصلاً دیگر نیستید.

مخصوصاً این مطالب را برای شما مطرح می‌کنم و مقصودی دارم: می‌خواهم ان‌شاءالله جانتان متعالی شود و بالا بیاید.

«اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ.»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست.

شرح دعای سمات و مراتب تجلی

چند روز پیش گوشی همراه ما گم شده بود؛ در خودرویی جا مانده بود. روی میز من عکسی از مرحوم آقای قاضی بود. یکی از همکاران باصفای ما با احترام دستی روی عکس ایشان کشید و پیشنهاد کرد برای آقای قاضی فاتحه‌ای بخوانند تا گوشی پیدا شود. یکی دو ساعت بعد، گوشی را پیدا کردیم.

این تصویری از مرحوم آقای قاضی است. کتابی هم که در دست من است، شرح دعای سمات ایشان است. باز هم توصیه می‌کنم به کتاب‌هایی که در جلسات معرفی می‌شود توجه کنید. این کتاب از نظر حجم، تقریباً یک جزوه است، اما بسیار عالی‌قدر است؛ به تعبیر حضرت استاد، «ناقلا»ست! نگاه می‌کنید و می‌بینید چند صفحه بیشتر نیست، اما قیامتی در آن نهفته است.

البته مرحوم آقای قاضی تمام دعای سمات را شرح نکرده‌اند؛ وگرنه دیگر چنین وجیزه و جزوه‌ای نمی‌شد. بخش‌هایی از آن را شرح کرده‌اند؛ از جمله مطالب بسیار شیرینی دربارهٔ تجلیات الهی.

در متن دعای سمات آمده است:

«اللَّهُمَّ إِنِّي أَسْأَلُكَ بِاسْمِكَ الْعَظِيمِ الْأَعْظَمِ الْأَعَزِّ الْأَجَلِّ الْأَكْرَمِ...»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، از تو درخواست می‌کنم به نام عظیم، اعظم، عزیزتر، والاتر و گرامی‌ترت...

ببینید اسماء چقدر زیبا پشت سر هم آمده‌اند. انسان از خواندنشان لذت می‌برد. برای تقریب به ذهن، مثل تغذیه‌ای است که مرتب بهترین مواد مغذی را به انسان می‌رساند؛ دیگر چیپس و پفک نیست! انگار قاشق‌قاشق عسل در دهان انسان می‌گذارند، یا پی‌درپی مغز پسته، بادام و گردو به او می‌دهند. این فقط تشبیهی برای تقریب معناست.

در نقلی که مرحوم آقای قاضی شرح کرده‌اند، عبارت به این صورت آمده است:

«اللَّهُمَّ إِنِّي أَسْأَلُكَ بِاسْمِكَ الْعَظِيمِ، الْأَعْظَمِ، الْأَعْظَمِ، الْأَعْظَمِ...»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، از تو درخواست می‌کنم به نام عظیم تو؛ اعظم، اعظم، اعظم...

سه بار «الأعظم» آمده است.

راز تکرار در اذکار و ادعیه

حال چند خط از شرح مرحوم آقای قاضی را بخوانیم. این تکرار برای چیست؟ چرا یک لفظ چند بار تکرار می‌شود؟

نظیر:

«وَحْدَهُ، وَحْدَهُ، وَحْدَهُ...»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): تنها او، تنها او، تنها او.

یا تعابیری مانند:

«فَمَعَكُمْ مَعَكُمْ، لَا مَعَ غَيْرِكُمْ، لَا مَعَ عَدُوِّكُمْ.»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس با شماییم، با شماییم؛ نه با غیر شما و نه با دشمن شما.

این تکرارها بی‌جهت نیستند.

مرحوم آقای قاضی می‌فرمایند یک وجه آن این است که تکرار، نشان‌دهندهٔ عظمت آن اسم است. عظمت آن‌قدر زیاد است که لفظ تکرار می‌شود و این شیوه در زبان‌ها و زمان‌های مختلف مرسوم است.

اما احتمال دیگری نیز مطرح می‌کنند و بیشتر روی آن کار می‌کنند: تکرار این لفظ برای سالکان الی‌الله جلّ‌جلاله چیزهایی را آشکار می‌سازد.

این «چیزهایی که آشکار می‌شود» چیست؟ تجلیات حضرت حق.

ایشان می‌فرمایند اولین چیزی که از این عظمت برای سالک ظاهر می‌شود، عظمت توحید افعالی است؛ سپس عظمت توحید صفاتی و آنگاه عظمت توحید ذاتی.

پس این سه «الأعظم» اشاره‌ای به این سه مرتبهٔ توحید دارد:

توحید افعالی؛

توحید صفاتی؛

توحید ذاتی.

و هر سه، از مراتب تجلیات الهی‌اند.

اثر آن دستور در ادراک اذکار

چرا بحث ما به اینجا رسید؟ در پی همان هدیه و دستورالعملی که عرض کردم.

آن هدیه چنین اثری بر انسان می‌گذارد که وقتی می‌گوید:

«الْأَعْظَمُ، الْأَعْظَمُ، الْأَعْظَمُ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): اعظم، اعظم، اعظم.

واقعاً چیزی نصیبش شود؛ یا وقتی می‌گوید:

«وَحْدَهُ، وَحْدَهُ، وَحْدَهُ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): تنها او، تنها او، تنها او.

از این تکرار، بهره‌ای وجودی ببرد و تجلیات الهی را حس کند.

این فرمایش مرحوم آقای قاضی را کنار آن تصویری بگذارید که پیش‌تر از متن تحریف‌شدهٔ انجیل عرض کردم. برخی مدعی‌اند که برای اصلاح دنیا آمده‌اند و خود را مصلح عالم معرفی می‌کنند؛ تا جایی که ترامپ ادعا می‌کند از طرف خدا برای نجات مردم آمده است. سؤال این است: چه چیزی در دست داری که با آن مردم را نجات بدهی؟

تکبیرةالاحرام، حیرت و هَیَمان

اکنون وقت آن است که خودِ سخن حضرت استاد را بشنویم. این بخش حدود سیزده دقیقه است. در میان سخنان ایشان بسیار دقت کنید.

حضرت استاد آن هدیه را بسیار گذرا و زیرکانه بیان می‌کنند و سریع از آن می‌گذرند، اما به قبل و بعد سخنشان توجه کنید. به مقامات دست اشاره می‌کنند.

چرا هنگام تکبیرةالاحرام دست‌ها بالا می‌آیند؟ این حرکت به مقام حیرت و هَیَمان مربوط است. نماز باید با حیرت و هَیَمان آغاز شود.

بعد یک‌به‌یک توضیح می‌دهند که سجده چیست: خاک‌بوسی درگاه حضرت حق.

این‌ها یک‌به‌یک تجلیات حضرت حق در وجود ما هستند. این نکته را به خاطر داشته باشید، چون حضرت استاد آن را بسیار در پرده بیان می‌کنند و از آن عبور می‌کنند. فقط می‌فرمایند این دستور را انجام دهید تا تجلیات را ادراک کنید.

حرکات انسان به‌عنوان آثار تجلی

این‌ها تجلیات حضرت حق در وجود ما هستند که به این صورت خود را نشان می‌دهند.

مثلاً اکنون که سخنی مهم می‌گویم، دستم را پی‌درپی حرکت می‌دهم. چرا؟ چه کسی این را به من آموزش داده است؟ چه کسی به من می‌گوید وقتی سخنت مهم است دستت را حرکت بده؟

یا به تعبیر حضرت استاد، وقتی تأسف می‌خوریم، سر را به چپ و راست حرکت می‌دهیم و وقتی چیزی را تصدیق می‌کنیم، سر را بالا و پایین می‌بریم. چه کسی این حرکات را به ما آموخته است؟

بعدها که جلوتر برویم، خواهیم دید این‌ها در حقیقت تجلیات خود حضرت حق در ما هستند که به این شکل ظهور می‌کنند.

از آثار می‌توان به مؤثر پی برد. آثار، نمودارِ داراییِ مؤثرند.

اثر را می‌بینید و از آن به مؤثر پی می‌برید.

حال آثار شما چگونه است؟ یک نفر را می‌بینید که دائماً با دست خود حرکات زشت انجام می‌دهد و زبانش به ناسزا باز است. شخص دیگری را می‌بینید که حتی دست او آرامش‌بخش است.

در بحث تزکیهٔ ید دربارهٔ این موضوع سخن خواهیم گفت؛ از جمله دربارهٔ کسانی که در مقام استخاره قرار می‌گیرند.

«اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ.»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست.

قرب نوافل و محبوب‌شدن بنده

حضرت استاد در ادامه دربارهٔ دولتِ قرب نوافل سخن می‌گویند؛ اینکه بنده منزل‌به‌منزل تقرب پیدا می‌کند و منازل را طی می‌کند تا به این مقام می‌رسد.

در حدیث قرب نوافل آمده است:

«وَلَا يَزَالُ عَبْدِي يَتَقَرَّبُ إِلَيَّ بِالنَّوَافِلِ حَتَّى أُحِبَّهُ، فَإِذَا أَحْبَبْتُهُ كُنْتُ سَمْعَهُ الَّذِي يَسْمَعُ بِهِ، وَبَصَرَهُ الَّذِي يُبْصِرُ بِهِ، وَيَدَهُ الَّتِي يَبْطِشُ بِهَا، وَرِجْلَهُ الَّتِي يَمْشِي بِهَا...»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بندهٔ من پیوسته با نوافل به من تقرب می‌جوید تا آنکه او را دوست بدارم؛ پس چون او را دوست بدارم، گوش او می‌شوم که با آن می‌شنود، چشم او که با آن می‌بیند، دست او که با آن می‌گیرد و پای او که با آن راه می‌رود.

بنده منزل‌به‌منزل تقرب می‌جوید تا سرانجام محبوب حق می‌شود. این همان قرب نوافل است؛ مقامی که در آن، حق تعالی سمع و بصر و دست عبد می‌شود، به این معنا و کیفیتی که در حدیث بیان شده است.

«يُحِبُّهُمْ وَيُحِبُّونَهُ»

از آن سو، قرآن می‌فرماید:

«يُحِبُّهُمْ وَيُحِبُّونَهُ» (مائده/۵۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدا آنان را دوست می‌دارد و آنان نیز او را دوست می‌دارند.

اول «يُحِبُّهُمْ» است؛ یعنی نخست او آنان را دوست می‌دارد.

عجیب آنکه «هُم» از حیث حساب حروف، با «آدم» عدد چهل‌وپنج را می‌دهد. «يُحِبُّهُمْ»؛ هر که حقیقتاً آدم باشد، محبوب حق است، و از آن سو:

«وَيُحِبُّونَهُ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و آنان او را دوست می‌دارند.

خواجه عبدالله انصاری نیز با آن سوز و گداز خود در این معنا می‌فرماید: الهی، «يُحِبُّهُمْ» تمام است؛ اینکه تو بندگانت را دوست داری حرفی نیست، اما آن «يُحِبُّونَهُ» کجاست؟ آن بنده‌ای که حقیقتاً تو را دوست بدارد کجاست؟

«يُحِبُّهُمْ» و مقام محبوبیت نزد حق

«يُحِبُّهُمْ» تمام است؛ اما «يُحِبُّونَهُ» کدام است؟

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدا آنان را دوست می‌دارد؛ اما آنان که حقیقتاً خدا را دوست می‌دارند، کجایند؟

این مقام بسیار بلندی است؛ انسان به جایی برسد که خداوند او را قبول کند و بفرماید: تو محبوب منی.

خواجه عبدالله انصاری چه زیبا می‌گوید:

الهی! اگر یک بار گویی «بندهٔ من»، از عرش بگذرد خندهٔ من.

بسیار مقام بلندی است که کسی محبوب حق سبحانه شود.

این همان بحث قرب نوافل است:

«وَلَا يَزَالُ عَبْدِي يَتَقَرَّبُ إِلَيَّ بِالنَّوَافِلِ حَتَّى أُحِبَّهُ...»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بندهٔ من پیوسته به‌وسیلهٔ نوافل به من تقرب می‌جوید تا آنکه او را دوست بدارم...

افکندن عصا پس از رسیدن به مقصد

وقتی سالک به مقصد رسید، دیگر عصا را برای چه می‌خواهد؟ عصای سیر را می‌اندازد؛ زیرا دیگر به مقصد رسیده است.

شیخ محمود شبستری در گلشن راز می‌گوید:

ره دور و دراز است، آن رها کن چو موسی یک زمان ترک عصا کن

ترک عصا مقام بلندی است؛ یعنی رسیدن به مقصد. سالک عصای سیر خود را می‌افکند و از غربت و حجاب عبور می‌کند.

آنگاه آثار حُبّیّه در او ظاهر می‌شود؛ یعنی محبت، حالات و آثاری در انسان پدید می‌آورد که برای دیگران چه‌بسا قابل فهم نباشد. ممکن است کسانی این حالات اولیای الهی را ببینند و از سر ناآگاهی، آنان را به دیوانگی نسبت دهند.

خاک‌بوسی در پیشگاه معشوق

یکی از این آثار محبت، زمین‌بوسی است. حبّ اقتضا می‌کند که انسان در پیشگاه معشوق به خاک بیفتد و زمین ببوسد.

ما نیز شبانه‌روز چند بار چنین می‌کنیم؛ وقتی در پیشگاه خداوند سجده می‌کنیم، پیشانی و مهر را بر زمین می‌گذاریم و خاک‌بوسیِ درگاه خدایمان را به‌جا می‌آوریم. این حالتِ تذلل است؛ انسان چهرهٔ خود را بر خاک می‌ساید.

نمونهٔ همین حالت را در امور دنیوی هم می‌بینید: گاهی انسانی در برابر کسی که از او حاجتی دارد، از شدت خضوع به خاک می‌افتد و زمین می‌بوسد. حال اگر انسان موحد باشد و عظمت محبوب حقیقی را بیابد، در پیشگاه او یکباره به خاک می‌افتد.

در آداب نماز نیز برای مرد آمده است که هنگام رفتن به سجده، با حالت هُوِی و یکباره به سوی زمین برود؛ برخلاف زن که کیفیت رفتن او به سجده متفاوت بیان شده است.

این یکباره به خاک افتادن، برای اهلش حال و مزهٔ دیگری دارد.

پرهیز از برخی هیئت‌های حیوانات در نماز

در روایات و بیانات مربوط به آداب نماز آمده است که نمازگزار برخی صفات و هیئت‌های حیوانات را در نماز نداشته باشد.

یکی صفت شتر است. شتر وقتی می‌خواهد بر زمین بخوابد، آرام‌آرام اندام خود را خم می‌کند و به زمین می‌نشیند. در سجده چنین بی‌حال و سست فرود نیایید؛ بلکه با نشاط و خضوع به خاک بیفتید.

دیگری هیئت سگ در نشستن است؛ نمازگزار نباید مانند سگی که به حالت خاصی روی پاهای خود می‌نشیند، بنشیند.

و دیگری حالت آهوست. آهو بسیار هوشیار است؛ لقمه‌ای از علف می‌گیرد و در همان حال پیوسته به راست و چپ نگاه می‌کند، چون احساس می‌کند دشمنی در کمین است. نمازگزار نیز نباید در نماز دائماً به یمین و یسار التفات کند.

حضرت استاد همین سه مثال ــ آهو، شتر و سگ ــ را در توضیح حالات نماز ذکر می‌کنند.

این‌ها همه صورت‌های مختلف خضوع انسان است.

نماز مستحبی و یکباره افتادن به سجده

همان دستوری که پیش‌تر عرض شد نیز از همین باب است: اگر حال دارید، دو رکعت نماز مستحبی بخوانید و بعد از حمد، در یکی از رکعت‌ها سوره‌ای را که سجدهٔ واجب دارد قرائت کنید.

وقتی به آیهٔ سجده رسیدید و آن را خواندید، یکباره به خاک بیفتید، سجده کنید و سپس دوباره برخیزید و نماز را ادامه دهید.

این عمل برای اهلش بسیار شیرین است و حالات و تجلیاتی برای انسان پیش می‌آورد.

عشق و بوسیدن جای پای محبوب

عشق انسان را به زمین‌بوسی وامی‌دارد. شاعری چه زیبا گفته است:

«أُقَبِّلُ أَرْضًا سَارَ فِيهَا جِمَالُهَا فَكَيْفَ بِدَارٍ دَارَ فِيهَا جَمَالُهَا»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): زمینی را می‌بوسم که شترانِ او از آن گذشته‌اند؛ پس با خانه‌ای که زیباییِ او در آن جای گرفته است چه باید کرد؟

در مصراع نخست، «جِمالُها» به معنای شتران اوست و در مصراع دوم، «جَمالُها» به معنای زیبایی او.

می‌گوید: من زمینی را که شتران محبوبم از آن عبور کرده‌اند می‌بوسم؛ پس خانه‌ای را که خودِ جمال محبوب در آن حضور داشته است چه کنم؟

عشق چنین می‌کند.

این‌ها حالاتی است که انسان در خود می‌یابد. بسیاری از این حالات را روایات برای ما بیان کرده‌اند و به بعضی از آن‌ها در مقام تضرع دستور داده شده است. بعضی دیگر را اگر در خودمان بشکافیم و تحلیل کنیم، می‌بینیم حالات بسیار لطیف و خوشی‌اند.

تکبیر و زبان فطری بدن

مثلاً در نماز به ما فرموده‌اند وقتی تکبیر می‌گویید، دست‌ها را بالا بیاورید و تا محاذی گوش‌ها برسانید.

اصلِ دست بالا بردن در میان انسان‌ها نیز حالتی طبیعی است. وقتی انسان با واقعه‌ای عظیم یا هولناک روبه‌رو می‌شود، ناخودآگاه دست‌های خود را بالا می‌برد؛ با زبان خودش فریاد و غوغا می‌کند و دست به التجا برمی‌دارد.

نمازگزار نیز اگر عظمت و جلال الهی را دریابد و «الله‌اکبر» او با توجه و حضور همراه شود، این بالا بردن دست برایش معنای دیگری پیدا می‌کند.

«اللَّهُ أَكْبَرُ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدا بزرگ‌تر از آن است که در وصف و اندازه بگنجد.

حالات فطری بدن و دلالت آنها بر باطن

چه کسی به انسان یاد داده است که در مقام حیرت، سر خود را به شکلی خاص حرکت دهد؟

چه کسی گفته است که در مقام تصدیق، سر را بالا و پایین ببریم؟ چرا هنگام تصدیق، سر را به چپ و راست نمی‌بریم؟

در مقام تأیید و اشاره، ایماء داریم؛ و در مقام انکار و نپذیرفتن، اِباء را با حرکت سر نشان می‌دهیم. انسان سر را به عقب می‌برد و با همین حرکت، عدم پذیرش را اظهار می‌کند.

در مقام پشیمانی، چرا انگشت سبابهٔ خود را گاز می‌گیریم؟ چه کسی این را به ما آموخته است؟

چرا گاهی دست‌ها را به هم می‌زنیم؟ چرا دست به زانو می‌زنیم؟ چرا دست بر پیشانی یا سر می‌گذاریم؟

در مقام بروز عاطفه، چرا دست به سینه می‌زنیم؟

وقتی می‌خواهیم عمیق فکر کنیم، گاهی سرانگشتانمان را کنار هم جمع می‌کنیم؛ گویی این سرانگشت‌ها آنتن‌هایی برای تمرکز و دریافت‌اند.

این حالات را چه کسی به ما یاد داده است؟

بسیاری از این رفتارها را تعلیم قراردادی به ما نیاموخته است؛ خود فطرت حکایت می‌کند. از این نمونه‌ها در وجود انسان الی‌ماشاءالله فراوان است.

حالات بدنی در دعا و زبانِ فطرت

خدا رحمت کند آن آقا را؛ انسان ملای خوبی بود، اما دربارهٔ دعای ماه رجب می‌گفت امام علیه‌السلام هنگام خواندن دعا با انگشت خود به کسی اشاره می‌کرده است! این‌گونه نیست.

در نقل دعای ماه رجب، حالت امام صادق علیه‌السلام هنگام دعا چنین توصیف شده است که با دست چپ محاسن خود را می‌گرفتند و با انگشت سبابهٔ دست راست حالت تضرع و التجا داشتند:

«ثُمَّ قَبَضَ عَلَى لِحْيَتِهِ بِيَدِهِ الْيُسْرَى، وَكَانَ يُحَرِّكُ سَبَّابَتَهُ بِيَدِهِ الْيُمْنَى...»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سپس با دست چپ محاسن خود را گرفت و انگشت سبابهٔ دست راست خود را حرکت می‌داد.

این‌ها حالت‌های تضرع و التجاست، نه اینکه امام علیه‌السلام مشغول اشاره‌کردن به شخص دیگری بوده باشند.

ما خودمان نیز در مقام تذکر و درخواست، چنین حالاتی داریم. مثلاً کسی می‌گوید: «آقا، آبروی ما را حفظ نمی‌کنی؟» و هم‌زمان دست به صورت یا محاسن خود می‌برد. چه کسی این حرکت را به ما یاد داده است؟

امام علیه‌السلام نیز در پیشگاه خدای سبحان، در مقام تضرع و التجا، دستی به محاسن می‌برد و با سبابه حالتی نشان می‌دهد. این نیز نحوه‌ای از التجاست. گاهی دست بلند می‌کنیم، گاهی دست به سینه یا بدن می‌زنیم و حالات دیگری از ما ظاهر می‌شود.

وقتی محبت پیش می‌آید، انسان کارهایی می‌کند: به خاک می‌افتد، تضرع می‌کند، سوز و گداز خود را گاهی به نظم و گاهی به نثر درمی‌آورد. این‌ها همه از حالات حب است.

از علم‌الیقین تا عین‌الیقین

گاهی دربارهٔ این حالات سؤال می‌شود که «چطور؟» اما صرف پرسیدنِ خامِ «چطور؟» کافی نیست. بعضی چیزها را باید انسان طی کند و بچشد.

علم‌الیقین یک مرتبه است و عین‌الیقین مرتبه‌ای دیگر.

مثلاً کسی هرگز به فرانسه یا به شهری خاص نرفته است، اما عالم جغرافیاست. آن‌قدر اطلاعات دارد که وقتی شما می‌گویید اهل فلان شهر هستید، می‌گوید آنجا رودخانه‌ای با این خصوصیات دارد، از فلان کوه سرازیر می‌شود، عرضش تقریباً این مقدار است، از فلان نقاط عبور می‌کند و روستاها و اطراف آن شهر نیز چنین و چنان‌اند.

از او می‌پرسید: شما در آنجا بزرگ شده‌اید؟

می‌گوید: نه، من اصلاً آنجا را ندیده‌ام؛ عالم جغرافیا هستم.

این علم‌الیقین است.

اما کسی که خودش آنجا زندگی کرده و آن سرزمین را دیده است، مرتبه‌ای از عین‌الیقین دارد. سخن ما این است که انسان باید از دانستن صرف عبور کند و به دیدن و یافتن برسد.

«اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ.»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست.

نکتهٔ پنهان در دستور حضرت استاد

اگر کسی با زیرکی دقت کرده باشد، آنجا که حضرت استاد دستورالعمل را بیان کردند، فقط همین را فرمودند که این عمل برای حالات و تجلیات است و سریع از آن عبور کردند.

این بزرگان زیرک‌اند؛ مانند من نیستند که موضوع را باز کنند و همهٔ جوانبش را توضیح دهند. برای اهلش، برای کسی که عطش دارد، اشاره‌ای می‌کنند و بقیه را به خود اهل واگذار می‌کنند.

امیدوارم حتی وقتی به خواب می‌روید، آنچه ما در این نشئهٔ طبیعت با صوت مادی بیان می‌کنیم، مثال‌های ملکوتی‌اش را در برزخ وجودی خود صید کنید و ببینید.

حرمت این مجالس و خصوصاً کلام استاد را نیز باید رعایت کرد. اگر خستگی عارض شد، انسان باید خود را جمع کند و با حضور بیشتری گوش دهد. خود من هم گاهی از خستگی تکیه می‌دهم، اما وقتی متوجه می‌شوم استاد سخن می‌گوید، حالت نشستن خود را عوض می‌کنم. این‌ها آدابی است که باید رعایت شود.

«حَتّىٰ أُحِبَّهُ»؛ محبوب خدا شدن

اگر دقت کرده باشید، حضرت استاد در این صوت بر یک تعبیر بسیار تأکید داشتند:

«حَتَّىٰ أُحِبَّهُ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): تا آنجا که او را دوست بدارم.

کار سالک در مسیر عبادت و بندگی به جایی می‌رسد که خداوند او را دوست می‌دارد؛ «أُحِبَّهُ»، یعنی محبوب حق می‌شود.

ما معمولاً به این می‌نازیم که خودمان عاشق خداییم:

«يُحِبُّهُمْ وَيُحِبُّونَهُ» (مائده/۵۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدا آنان را دوست می‌دارد و آنان نیز او را دوست می‌دارند.

ما بیشتر «يُحِبُّونَهُ» را به رخ می‌کشیم؛ می‌گوییم ما عاشق خداییم، عاشق امام حسین علیه‌السلام هستیم، دلباختهٔ اباعبدالله علیه‌السلام هستیم.

اما حضرت استاد توجه را به سوی آن طرف می‌برند: «يُحِبُّهُمْ»؛ اینکه او شما را دوست بدارد. این بسیار مهم‌تر است.

هدیه‌کردن اعمال و معیار محبت الهی

اخیراً کسی از من پرسید: «من بعضی اعمال خیر را انجام می‌دهم و ثواب آن را به همهٔ انسان‌ها، از اول تاریخ تا آخر تاریخ، هدیه می‌کنم؛ اشکالی دارد؟»

گفتم: بله، این مسئله نیاز به دقت دارد. قرآن دربارهٔ استغفار برای مشرکان می‌فرماید:

«مَا كَانَ لِلنَّبِيِّ وَالَّذِينَ آمَنُوا أَنْ يَسْتَغْفِرُوا لِلْمُشْرِكِينَ وَلَوْ كَانُوا أُولِي قُرْبَىٰ مِنْ بَعْدِ مَا تَبَيَّنَ لَهُمْ أَنَّهُمْ أَصْحَابُ الْجَحِيمِ» (توبه/۱۱۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): برای پیامبر و کسانی که ایمان آورده‌اند سزاوار نیست برای مشرکان، هرچند خویشاوند باشند، طلب آمرزش کنند، پس از آنکه برایشان روشن شده است که آنان اهل دوزخ‌اند.

ما از کجا می‌دانیم چه کسی مورد لطف و محبت خداست؟

من برای اینکه تکلیف خودم را روشن کنم، معمولاً می‌گویم: خدایا، این ذکر، نماز یا هدیه را تقدیم می‌کنم به هر کسی که تو را دوست دارد و تو نیز او را دوست داری.

این تعبیر، مسئله را کامل می‌کند: هم او خدا را دوست داشته باشد و هم خدا او را دوست بدارد.

آن قسمت دوم، یعنی اینکه خدا او را دوست داشته باشد، بسیار مهم است؛ گویی رمز و نخِ اصالت این معنا همان است.

حرکت حُبّی و سیر حُبّی

بحث محبت ما را به حرکت حُبّی و سیر حُبّی می‌رساند.

در کتاب شریف هزار و یک کلمه حضرت استاد، جلد اول، در کلمهٔ ۱۷۴، ایشان می‌فرمایند که سعی کنید حرکت شما نیز مانند حرکت ایجادی باشد.

پیش‌تر عرض کردیم که در مرتبهٔ پایین‌تر، حرکت، حرکت وجودی است و در ملکوت سخن از حرکت ایجادی است. تفاوت در چیست؟

حضرت استاد می‌فرمایند حرکت ایجادی، حرکت حُبّی است.

ملائکه از سر محبت می‌خواهند شما را رشد دهند. ملکوت می‌خواهد شما را بالا بکشد. حرکت آن، حرکت حبی است و در شما حرکت ایجاد می‌کند.

حضرت استاد می‌فرمایند:

«سعی کن حرکت تو چون حرکت ایجادی باشد. حرکت ایجادی حرکت حُبّی است و از آن تعبیر به سیر حُبّی نیز می‌شود.»

حرکت حبی فوق حرکت طبیعی است؛ اعم از حرکت نقلی، حرکت جوهری و حرکات اعراض که در فلسفه مطرح می‌شود. در حقیقت، حرکت طبیعی سایه‌ای از حرکت حبی و شأنی از شئون آن است.

اصطلاح سیر حبی نیز از این عبارت مشهور گرفته شده است:

«كُنْتُ كَنْزًا مَخْفِيًّا، فَأَحْبَبْتُ أَنْ أُعْرَفَ، فَخَلَقْتُ الْخَلْقَ لِكَيْ أُعْرَفَ.»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گنجی پنهان بودم؛ دوست داشتم شناخته شوم، پس خلق را آفریدم تا شناخته شوم.

یعنی «دوست داشتم شناخته شوم»؛ نه به این معنا که محتاج یا نیازمند شناخته‌شدن بودم. سخن از حبّ ظهور و معرفت است.

«فَأَحْبَبْتُ أَنْ أُعْرَفَ...»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس دوست داشتم شناخته شوم.

این همان حرکت و سیر حبی است.

حضرت استاد می‌فرمایند حرکت شما نیز حبی و ایجادی باشد؛ چه دربارهٔ خودتان، در مقام ارتقای نفس خویش که پایهٔ آن معرفت نفس است، و چه در مقام القاء، الهام و حتی اعلام به دیگران؛ تا شما نیز واسطهٔ فیض شوید و در مقام تعلیم، حقایق را به دیگران منتقل کنید.

برای همین همیشه سفارش کرده‌ام تک‌خور نباشید. حداقل این است که در منزل با همسر خود بنشینید و همین بحث‌ها را با یکدیگر بگویید و مباحثه کنید.

این کار از یک طرف برای خودتان تثبّت وجودی می‌آورد و از طرف دیگر شما را در مقام سیر حبی قرار می‌دهد؛ یعنی عاشق این می‌شوید که آنچه را یافته‌اید به دیگری نیز منتقل کنید.

اگر سیر حبی کامل نباشد، در خود انسان تمام می‌شود؛ می‌گوید: «خودم را ساختم، دیگر تمام شد؛ خودم را داشته باشم و کاری به دیگران ندارم.»

نه؛ این سیر حبی از شما...

امتداد سیر حُبّی از خودسازی تا دیگران

سیر حُبّی باید از انسان به دیگران نیز کشیده شود؛ البته ابتدا باید خودت را بسازی.

عزیزان، بارها عرض کرده‌ایم و حضرت استاد نیز بارها تأکید کرده‌اند که ما کاری مهم‌تر از خودسازی نداریم. خودسازی بر چه چیزی مبتنی است؟ بر خودشناسی و معرفت نفس. برخی از آن به «روان‌شناسی» به معنای جان‌شناسی و نفس‌شناسی تعبیر می‌کنند. راه دیگری نداریم.

ممکن است کسی بپرسد: پس مسئلهٔ توحید چه می‌شود؟ مگر حرکت اصلی ما، یعنی حرکت حُبّی، نباید به سوی حضرت حق باشد؟ مگر توحید ما نباید کامل شود؟ اکنون از توحید افعالی، توحید صفاتی و توحید ذاتی سخن گفتیم؛ راه رسیدن به آن‌ها چیست؟

کلام مشهور می‌گوید:

«مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّهُ.»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هر کس خود را بشناسد، پروردگار خود را شناخته است.

این عبارت در آثار حکمی و عرفانی بسیار نقل شده است.

از مسیر معرفت نفس به آنجا می‌رسیم. ارزش و اهمیت این جلسات نیز همین است.

انسان باید خود را به جایی برساند که:

«حَتَّىٰ أُحِبَّهُ.»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): تا آنجا که او را دوست بدارم.

یعنی خداوند او را دوست بدارد؛ به جایی برسی که او عاشق تو شود.

عشق در روایات و حقیقت عبادت

در صوت دوم، که حدود نه دقیقه است، حضرت استاد نمونه‌هایی را بیان می‌کنند که در روایات و احادیث، تعبیر عشق در آن‌ها آمده است.

از جمله ماجرای حرکت امیرالمؤمنین علیه‌السلام به سوی صفین است. حضرت در مسیر از کربلا عبور کردند و دربارهٔ آن سرزمین و کسانی که در آینده در آنجا فرود می‌آیند، سخن گفتند و به مواضعی اشاره کردند. در کتاب وقعة صفین نصر بن مزاحم نیز گزارش عبور امیرالمؤمنین علیه‌السلام از کربلا و اشارهٔ حضرت به محل فرود و شهادت آنان آمده است.

حضرت استاد در این زمینه از «عشاق» سخن می‌گویند؛ اینکه اینجا محل فرود و قرار عشاق است.

بحث عشق، بحث کوچکی نیست.

در روایت شریف نیز آمده است:

«أَفْضَلُ النَّاسِ مَنْ عَشِقَ الْعِبَادَةَ، فَعَانَقَهَا، وَأَحَبَّهَا بِقَلْبِهِ، وَبَاشَرَهَا بِجَسَدِهِ، وَتَفَرَّغَ لَهَا، فَهُوَ لَا يُبَالِي عَلَى مَا أَصْبَحَ مِنَ الدُّنْيَا، عَلَى عُسْرٍ أَمْ عَلَى يُسْرٍ.»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): برترین مردم کسی است که عاشق عبادت شود؛ آن را در آغوش گیرد، با قلبش دوستش بدارد، با بدنش به آن بپردازد و خود را برای آن فارغ سازد؛ پس دیگر برایش مهم نیست که دنیا با سختی بر او بگذرد یا با آسانی.

این روایت در الکافی، ج ۲، باب العبادة از امام صادق علیه‌السلام، از رسول خدا صلی‌الله‌علیه‌وآله نقل شده است.

تعبیر عجیبی است: «فَعَانَقَهَا»؛ عبادت را در آغوش می‌گیرد.

اما مقصود من از بیان این کلام چیست؟ آیا این معانقه با عبادت و این عشق به عبادت، صرفاً عشق به نماز، ذکر، وِرد و خم‌وراست‌شدن است؟

اصل عبادت چیست؟ نخ تسبیح و شیرازهٔ همهٔ عبادات چیست؟

معرفت؛ شیرازهٔ عبادت

همین بحث سیر حُبّی را به یاد بیاورید. در عبارت مشهور عرفانی آمده است:

«كُنْتُ كَنْزًا مَخْفِيًّا، فَأَحْبَبْتُ أَنْ أُعْرَفَ، فَخَلَقْتُ الْخَلْقَ لِكَيْ أُعْرَفَ.»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گنجی پنهان بودم؛ دوست داشتم شناخته شوم، پس خلق را آفریدم تا شناخته شوم.

این عبارت در متون عرفانی بسیار مشهور است، هرچند برای آن سند حدیثیِ ثابت شناخته نشده است.

در این تعبیر، سخن از حبّ به شناخته‌شدن است. بنابراین شیرازهٔ سیر حبی، شناخت و معرفت است.

نمازی که از معرفت خالی باشد، آن ارزش حقیقی را پیدا نمی‌کند. ولایت نیز با معرفت پیوند دارد و حکمت، باطن علم است. وقتی از ظاهر و تفسیر صرفاً آفاقی عبور کنیم و به تفسیر انفسی برسیم ــ که ان‌شاءالله بحث آن خواهد آمد ــ این معنا روشن‌تر می‌شود.

شدت حب انسان را به جای عجیبی می‌رساند. ببینید آن مردان چه کسانی بودند که امیرالمؤمنین علیه‌افضل‌صلوات‌المصلین هنگام عبور از محل شهادتشان به آنجا اشاره می‌کرد و از آنان به‌عنوان عشاق یاد می‌کرد.

کتاب «وقعة صفین» نصر بن مزاحم

کتابی داریم با عنوان وقعة صفین، تألیف نصر بن مزاحم.

حضرت استاد در همین صوت می‌فرمایند این کتاب از آثاری چون تاریخ یعقوبی و مروج الذهب مسعودی قدیمی‌تر است و جایگاه مهمی در نقل حوادث صفین دارد.

در همین کتاب گزارشی دربارهٔ شمر بن ذی‌الجوشن آمده است که در جنگ صفین در سپاه امیرالمؤمنین علیه‌السلام حضور داشته و در نبرد زخمی شده است. نصر بن مزاحم گزارشی از نبرد او با ادهم بن محرز و زخمی‌شدن پیشانی شمر نقل می‌کند.

مدتی دیدم در فضای مجازی دربارهٔ این مسئله بحث می‌کردند و برخی با قاطعیت می‌گفتند چنین مطلبی دروغ است. انسان نباید بدون علم سخن بگوید. اینکه کسی دو یا چهار کتاب خوانده باشد، دلیل نمی‌شود هر آنچه بیرون از معلومات اوست باطل باشد.

اما چرا این نکته را این‌قدر توضیح می‌دهم؟ یک دلیل، تأکید بر خود مطلب تاریخی است؛ دلیل دوم، و مهم‌تر برای بحث ما، جمله‌ای است که می‌خواهم از دل سخن حضرت استاد بیرون بکشم.

همان‌گونه که از صوت پیشین، مسئلهٔ حالات و تجلیات را بیرون کشیدیم، اینجا نیز جمله‌ای هست که شاید انسان صوت را بیست بار گوش کند و به آن توجه نکند.

معناست که لفظ را پاک یا پلید می‌کند

حضرت استاد تأکید می‌کنند که معانی، الفاظ را یا پلید می‌کنند یا طیّب؛ یا آلوده می‌کنند یا پاکیزه.

بعد مثال «شمر» را مطرح می‌کنند.

خودِ لفظ «شمر» چه گناهی دارد؟ یک لفظ است. آنچه این لفظ را در نگاه ما منفور و پلید کرده، معنا و واقعیتی است که در پس آن قرار گرفته است.

این را به‌عنوان حدیث نفس، هم به شما و هم به خودم می‌گویم: دنبال معانی باشیم.

لفظ به‌تنهایی حقیقت نیست.

پیش‌تر در بحث اسم، اسم‌الاسم و اسمِ اسم‌الاسم این مسئله را توضیح دادیم. ملکات و حقایق وجودی، مرتبه‌ای دارند؛ ظهور آن‌ها مرتبه‌ای دیگر، و لفظی که بر آن معنا دلالت می‌کند مرتبه‌ای دیگر است.

ما غالباً گرفتار همان لفظ هستیم؛ گرفتار اسمِ اسم‌الاسم.

اما باید به معنا توجه کنیم؛ زیرا توجه به معناست که انسان را به توجه عرفانی و سپس به سیر حُبّی می‌کشاند و او را عاشق می‌کند.

چرا هنوز وارد متن «معرفت نفس» نشده‌ایم؟

ما هنوز رسماً وارد متن دروس معرفت نفس نشده‌ایم. چرا این‌همه مبانی می‌گوییم؟

آیا بیکاریم که این‌همه مقدمه می‌چینیم و به‌جای اینکه مستقیم سراغ متن برویم، این مباحث را مطرح می‌کنیم؟ نه شما بیکارید و نه بنده.

می‌خواهیم این معانی در جان ما جا بیفتد.

اگر بدون این سلسله مباحث مقدماتی، یکباره وارد کتاب معرفت نفس می‌شدیم، چه مقدار از آن را حقیقتاً می‌فهمیدیم؟

یک بخش، دانستن اصطلاحات است؛ مثلاً اینکه صقع یعنی چه، فرق فیض اقدس و فیض مقدس چیست، یا احدیت و واحدیت چه تفاوتی دارند. این خود یک بحث است.

اما بحث مهم‌تر این است که اساساً:

معرفت نفس چیست؟

چرا اهمیت دارد؟

«نفس» یعنی چه؟

چرا باید عمر و جان خود را برای شناخت آن بگذاریم؟

اگر این‌ها برای ما روشن نشده باشد، چگونه می‌توانیم وارد متن درس شویم و قدر آن را بدانیم؟

برای همین داریم تلاش می‌کنیم و پیوسته به فرمایشات خود حضرت استاد در آثار مختلف ایشان و نیز کلمات دیگر بزرگان استناد می‌کنیم تا این حقیقت برای ما جا بیفتد.

هدف این است که وقتی ان‌شاءالله از روز اول وارد کتاب معرفت نفس شدیم و شروع به غور و غواصی در آن کردیم، واقعاً در برابر آن زانو زده باشیم؛ نه اینکه صرفاً بگوییم: «ما هم در کلاسی ثبت‌نام کرده‌ایم، ما هم استاد و معلمی پیدا کرده‌ایم.»

نه؛ مسئله این نیست.

باید خودت را پیدا کنی.

سنگینیِ راه معرفت نفس و ضرورت مقدمات

در سیر معرفت نفس باید واقعاً خودتان را پیدا کنید.

آقای دکتر لاریجانی، از اساتید این حوزه و از شاگردان خوب حضرت استاد، یکی دو هفته پیش اینجا تشریف آورده بودند. وقتی متوجه شده بودند که کسی اینجا در حال ارائهٔ سیر معرفت نفس است، تعجب کرده و گفته بودند: «معرفت نفس خیلی سنگین است.»

وقتی برایشان توضیح داده بودند که نزدیک بیست جلسه است که هنوز در مقدمات هستیم، مسئله روشن‌تر شده بود.

برای همین عرض می‌کنم باید حواسمان جمع باشد. معانی بسیار مهم‌اند. در مفهوم‌ها و الفاظ گم نشویم؛ سراغ روح قصه برویم.

من و شما روحمان را گم کرده‌ایم؛ نفسمان را گم کرده‌ایم، یعنی به روح خود توجه نداریم. اما به بدنمان، که ظاهر ماست، تا بخواهید توجه داریم.

بدن می‌گوید: «گرسنه‌ام»؛ فوراً می‌گوییم: چشم، چه می‌خواهی؟

می‌گوید: «این را دوست ندارم، آن را می‌خواهم»؛ می‌گوییم: چشم، برایت تهیه می‌کنم.

می‌گوید: «خوابم می‌آید»؛ برایش بستر فراهم می‌کنیم.

وقت نماز می‌شود؛ می‌گوید: «بخواب! حالم خوب نیست، سرم درد می‌کند.» نماز شب را کنار می‌گذاریم. حتی اگر نماز در آستانهٔ قضا باشد، بدن می‌گوید: «حالم بد است.»

می‌گوید: «دوست دارم اینجا را نگاه کنم»؛ نگاه می‌کنیم. می‌گوید: «دوست دارم این را بشنوم»؛ گوش می‌کنیم.

بسیاری از گرفتاری‌های ما از همین غلبهٔ توجه به بدن است.

تعلق روح به بدن از طریق نفس است؛ از طریق نفس، از طریق نفس.

این جمله مهم است.

گاهی ممکن است دو یا سه ساعت بحث کنیم، اما یک جمله شیرازهٔ تمام جلسه باشد. آن جمله‌ها را نگه دارید. مهمات بحث همین‌هاست.

سیر وجودی و سیر ایجادی

سیر وجودی یعنی همین وجود من و شما، که در این نشئه قابلیت اخذ فیض از ناحیهٔ فاعلیت را دارد.

در مقابل، گفتیم سیر ایجادی از ناحیهٔ ملکوت است. ملکوت در ما حرکت ایجاد می‌کند؛ ما را ترغیب، تشویق و تهییج می‌کند که حرکت کنیم.

ملائکه دلسوز انسان‌اند. مانند شیاطین نیستند که برای آدم و حوا سوگند دروغ بخورند و خود را خیرخواه معرفی کنند:

«وَقَاسَمَهُمَا إِنِّي لَكُمَا لَمِنَ النَّاصِحِينَ» (اعراف/۲۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و برای آن دو سوگند خورد که من حقیقتاً از خیرخواهان شما هستم.

ملائکه در ما حرکت و شدت وجودی ایجاد می‌کنند؛ یعنی ما را در مسیر معرفت و عبادت به حرکت درمی‌آورند.

برای اخذ این فیض از فاعلیت نظام، قابلیتی لازم است و این قابلیت در ما وجود دارد. هنگامی که این قابلیت به سوی فعلیت می‌رود، آنچه در درون انسان است ظهور پیدا می‌کند و به ملکات نفس تبدیل می‌شود. به این، سیر وجودی یا حرکت وجودی می‌گوییم.

در اصطلاح سیر و سلوک، بیشتر از «سیر» سخن می‌گویند و در فلسفه از «حرکت».

پس:

چه کسی القا کرد؟ فاعلیت.

به چه چیزی القا کرد؟ قابلیت.

از کجا القا شد؟ از ملکوت.

اکنون حضرت استاد می‌فرمایند: تو نیز ملکوتی شو. تو هم حرکت ایجادی داشته باش.

با عشق حرکت کن؛ با عشق عبادت کن؛ با عشق تحصیل علم کن.

بدون محبت، چیزی آن اثر حقیقی را ندارد.

اگر انسان عاشق باشد، ممکن است ساعت‌ها سخن بشنود و خسته نشود. حتی اگر بدنش آمادگی نداشته باشد، برای محبوبش بدن را آماده می‌کند. خود من امروز با سردرد شدید آمدم و برای اینکه بتوانم روی بحث متمرکز شوم، دارو مصرف کردم.

کسی که برای فردا جلسه‌ای مهم دارد، خواب خود را تنظیم می‌کند تا با کمبود خواب و بی‌حالی حاضر نشود. عشق، انسان را وادار می‌کند مقدمات را نیز فراهم کند.

محبت و عشق؛ مراتب یک حقیقت

محبت الهی پله‌پله بالا می‌آید و قوی‌تر می‌شود.

میان محبت و عشق از حیث اصل معنا جدایی نیست؛ بلکه عشق، مرتبهٔ شدیدتر محبت است. در کلمات حکما نیز به این بیت استشهاد شده است:

نیست فرقی در میان حبّ و عشق شام در معنی نباشد جز دمشق

یعنی حب و عشق دو لفظ برای حقیقتی‌اند که در این مقام از یک معنا حکایت می‌کنند؛ هرچند آن حقیقت دارای مراتب است. این بیت در منابع حکمی به شاعری نامشخص نسبت داده شده است.

گفته‌اند «عَشَقه» نام گیاهی پیچنده است که به درخت می‌پیچد، آن را دربرمی‌گیرد و به آن می‌چسبد. از همین جهت این تعبیر را برای محبت شدید به کار برده‌اند.

مرحوم سید نعمت‌الله جزایری نیز در الأنوار النعمانیة دربارهٔ محبت و عشق بحثی دارد.

پس محبت وقتی پیوسته شدت پیدا می‌کند، صورت عشق به خود می‌گیرد؛ و وقتی این مرتبه قوی‌تر می‌شود، انسان وارد وادی‌های بالاتری مانند الهام می‌شود.

«أَفْضَلُ النَّاسِ مَنْ عَشِقَ الْعِبَادَةَ»

در احادیث ما دربارهٔ عشق تعابیر بسیار شیرینی آمده است.

مرحوم کلینی در الکافی، از امام صادق علیه‌السلام، از رسول خدا صلی‌الله‌علیه‌وآله نقل می‌کند:

«أَفْضَلُ النَّاسِ مَنْ عَشِقَ الْعِبَادَةَ، فَعَانَقَهَا، وَأَحَبَّهَا بِقَلْبِهِ، وَبَاشَرَهَا بِجَسَدِهِ، وَتَفَرَّغَ لَهَا، فَهُوَ لَا يُبَالِي عَلَى مَا أَصْبَحَ مِنَ الدُّنْيَا، عَلَى عُسْرٍ أَمْ عَلَى يُسْرٍ.»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): برترین مردم کسی است که عاشق عبادت شود؛ آن را در آغوش گیرد، با قلبش دوستش بدارد، با بدنش به آن بپردازد و خود را برای آن فارغ سازد؛ چنین کسی دیگر باکی ندارد که زندگی دنیایی او با سختی همراه باشد یا با آسانی. (الکافی، ج ۲، ص ۸۳، باب العبادة، ح ۳)

تعبیر روایت این است: «فَعَانَقَهَا»؛ عبادت را در آغوش می‌گیرد. مانند همان گیاه پیچنده‌ای که به محبوب خود می‌پیچد، عاشق عبادت نیز عبادت را در بر می‌گیرد و طالب آن است.

قرآن دربارهٔ نماز می‌فرماید:

«وَإِنَّهَا لَكَبِيرَةٌ إِلَّا عَلَى الْخَاشِعِينَ» (بقره/۴۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و البته نماز سنگین است، مگر بر خاشعان.

برای اهل عشق، نماز دیگر سنگین و دشوار نیست؛ محبوب اوست.

«أَرِحْنَا بِهَا يَا بِلَالُ»

از رسول خدا صلی‌الله‌علیه‌وآله نقل شده است:

«يَا بِلَالُ، أَقِمِ الصَّلَاةَ، أَرِحْنَا بِهَا.»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای بلال، نماز را برپا کن و ما را به‌وسیلهٔ آن آسوده و آرام ساز.

یعنی اذان بگو؛ وقت ملاقات رسیده است، وقت نماز آمده است. ما را با نماز نشاط و آرامش ببخش.

این با حال کسی که نماز برایش بار سنگینی است تفاوت دارد. برای عاشق، نماز محل راحت و قرار است.

حدیث ادامه می‌دهد:

«فَعَانَقَهَا وَأَحَبَّهَا بِقَلْبِهِ وَبَاشَرَهَا بِجَسَدِهِ وَتَفَرَّغَ لَهَا...»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آن را در آغوش می‌گیرد، با دل دوستش می‌دارد، با بدن به آن می‌پردازد و خود را برای آن فارغ می‌کند.

«بَاشَرَهَا بِجَسَدِهِ»؛ یعنی با تمام بدن وارد عبادت می‌شود.

«وَتَفَرَّغَ لَهَا»؛ خودش را برای عبادت فارغ می‌کند و وقت و وجودش را در اختیار آن قرار می‌دهد.

آنگاه:

«فَهُوَ لَا يُبَالِي عَلَى مَا أَصْبَحَ مِنَ الدُّنْيَا، عَلَى عُسْرٍ أَمْ عَلَى يُسْرٍ.»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس دیگر برایش مهم نیست که صبحِ دنیای او با سختی آغاز شود یا با آسانی.

این است معنای آنکه محبت پله‌پله شدت می‌گیرد و به عشق عبادت می‌رسد.

عشقِ بهشت به سلمان

در روایت آمده است:

«إِنَّ الْجَنَّةَ لَأَعْشَقُ لِسَلْمَانَ مِنْ سَلْمَانَ لِلْجَنَّةِ.»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به‌راستی عشق بهشت به سلمان، بیش از عشق سلمان به بهشت است.

چه تعبیر شیرینی! محبت وقتی شدت پیدا می‌کند، به عشق می‌رسد.

عبور امیرالمؤمنین علیه‌السلام از کربلا

در روایات مربوط به حرکت امیرالمؤمنین علیه‌السلام به سوی صفین نیز تعابیر بسیار بلندی دربارهٔ عشق آمده است.

حضرت در مسیر لشکرکشی به صفین به سرزمین کربلا رسیدند. عجیب است که در آن لشکر، هم حضرت سیدالشهدا علیه‌السلام در رکاب امیرالمؤمنین علیه‌السلام بود و هم شمر؛ و هر دو آن صحنه را دیدند.

تفصیل این واقعه در کتاب وقعة صفین نصر بن مزاحم منقری کوفی آمده است؛ کتابی بسیار کهن دربارهٔ جنگ صفین. حضرت استاد بر اهمیت این اثر تأکید می‌کنند و می‌فرمایند که این کتاب از آثاری مانند مروج الذهب مسعودی و تاریخ یعقوبی قدیمی‌تر است.

در آن ماجرا، لشکر در بیابان در حرکت بود که ناگهان امیرالمؤمنین علیه‌السلام توقف کردند. سپاه نیز ایستاد. مردم نمی‌دانستند چه اتفاقی افتاده است. دیدند حضرت با دست مبارک خود به نقاطی اشاره می‌کنند و می‌فرمایند:

«هَاهُنَا، هَاهُنَا، هَاهُنَا...»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): اینجا، اینجا، اینجا...

این دیگر نور امامت و ولایت است.

دربارهٔ این سرزمین از حضرت نقل شده است:

«مَنَاخُ رِكَابٍ وَمَصَارِعُ عُشَّاقٍ شُهَدَاءَ، لَا يَسْبِقُهُمْ مَنْ كَانَ قَبْلَهُمْ، وَلَا يَلْحَقُهُمْ مَنْ كَانَ بَعْدَهُمْ.»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): اینجا محل فرود مرکب‌ها و قتلگاه عاشقانِ شهید است؛ کسانی که پیشینیان بر آنان سبقت نمی‌گیرند و آیندگان نیز به آنان نمی‌رسند. در برخی نقل‌ها عبارت بدون واژهٔ «عُشّاق» آمده است: «مَناخُ رِكابٍ ومَصارِعُ شُهَداءَ...»

«مَصارع» جمع «مَصرع» است؛ یعنی جای بر زمین افتادن و قتلگاه.

این صحنه را حضرت سیدالشهدا علیه‌السلام و دیگر همراهان نیز می‌دیدند.

شمر؛ تغییر معنا و مسئلهٔ سوء عاقبت

شمر نیز در لشکر امیرالمؤمنین علیه‌السلام در صفین حضور داشت و در آن جنگ مجروح شد.

خودِ لفظ «شمر» چه گناهی دارد؟ این نام در اصل دلالتی بر چستی و چابکی داشته است. آنچه امروز این لفظ را در ذهن ما پلید کرده، معنایی است که به‌واسطهٔ اعمال آن شخص در آن خوابیده است.

شمر در صفین در لشکر امیرالمؤمنین علیه‌السلام بود و زخمی شد، اما آن جراحت درمان شد.

این همان مسئلهٔ عجیب عاقبت انسان است.

در روایات آمده است که گاهی انسان پیوسته عملی شبیه اهل بهشت انجام می‌دهد تا فاصله‌اش با بهشت بسیار اندک می‌شود، اما سرانجام مسیرش تغییر می‌کند؛ و در مقابل، ممکن است کسی در مسیر دیگری باشد و در واپسین مرحله بازگردد.

«نَعُوذُ بِاللَّهِ مِنْ سُوءِ الْخَاتِمَةِ.»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): از بدفرجامی و سوء عاقبت به خدا پناه می‌بریم.

اگر آن جراحتِ شمر در صفین به مرگ او می‌انجامید، سرنوشت ظاهری او به‌کلی متفاوت می‌شد. اما باقی ماند و کارش به آن فرجام رسید.

از سوی دیگر، حرّ بن یزید ریاحی را ببینید. قدم‌به‌قدم در مسیری رفت که او را در برابر حضرت سیدالشهدا علیه‌السلام قرار داد؛ راه را بر حضرت بست و تا نزدیکی آن سرانجام پیش رفت، اما متوجه شد، توبه کرد، بصیرت یافت و بازگشت؛ و چه نیکو بازگشت.

پس مسئلهٔ عاقبت بسیار مهم است.

معنا، لفظ را پاک یا پلید می‌کند

دوباره همان نکتهٔ جلسهٔ قبل را ببینید: لفظ «شمر» ذاتاً پلید نیست؛ معنا و واقعیتِ متصل به آن است که اثر خود را در لفظ می‌گذارد.

از همین‌جا باید بفهمیم چرا این‌همه بر توجه به معانی تأکید می‌کنیم.

در سوی دیگر، تعابیری مانند «عشاق»، «شهداء» و «مصارع الأشواق» چه بار معنایی عظیمی پیدا می‌کنند؛ زیرا پشت این الفاظ، حقایق وجودی خوابیده است.

از همین جنس است آن روایت:

«إِنَّ الْجَنَّةَ لَأَعْشَقُ لِسَلْمَانَ مِنْ سَلْمَانَ لِلْجَنَّةِ.»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): عشق بهشت به سلمان بیش از عشق سلمان به بهشت است.

محبت هنگامی که قوی می‌شود، به عشق تبدیل می‌شود.

از محبت تا عشق، و از عشق تا الهام

اکنون همهٔ این مطالب مقدمهٔ یک جملهٔ بسیار مهم بود.

در میان کلمات حضرت استاد جمله‌ای آمد که از کلیدی‌ترین و طلایی‌ترین نکات در مسیر سیر و سلوک است:

محبت وقتی شدت می‌گیرد، عشق می‌شود؛ و این عشق در مرتبه‌ای بالاتر به صورت الهام به انسان بازمی‌گردد.

محبتی از جان انسان آغاز می‌شود و با شدت‌یافتن به عشق تبدیل می‌گردد؛ سپس گویا به سوی ملکوت بالا می‌رود و بازگشت آن به جان انسان، الهام است.

مثالش مانند آب است: آب از زمین بخار می‌شود، بالا می‌رود، ابر می‌شود و دوباره به صورت باران بازمی‌گردد.

محبت از تو آغاز شده است. وقتی شدت پیدا کرد، عشق می‌شود؛ اما این عشق در سیر صعودی خود به ملکوت می‌رود و بازگشتش به صورت الهام است.

پس الهام بدون محبت معنا ندارد.

هرچه شدت عشق در وجود انسان بیشتر شود، استعداد او برای دریافت الهامات نیز بیشتر می‌شود.

الهام و گشوده‌شدن منافذ به سوی حقیقت

حال الهام چه می‌کند؟

الهام در وجود انسان منافذی به سوی حقیقت و معنا باز می‌کند؛ یعنی راه‌هایی برای نفوذ و وصول به آن حقیقتی که پیش‌تر درباره‌اش سخن می‌گفتیم.

انسان دیگر تنها با الفاظ و مفاهیم سروکار ندارد؛ منفذی به سوی خود معنا برای او گشوده می‌شود.

در اصطلاح سیر و سلوک برای این نتیجهٔ الهام تعبیر خاصی به کار می‌رود که حضرت استاد بر قرائت صحیح آن نیز تأکید داشته‌اند. مقصود، همین گشوده‌شدن راه و منفذ به سوی حقیقت است؛ اینکه الهام راهی در جان انسان باز کند تا از صورت و لفظ عبور کند و به معنا برسد.

عُقرِ راه؛ سوغاتِ سیر

حضرت استاد می‌فرمودند: «چه "اَقر راه"؟ از تو بعید است؛ عُقرِ راه.»

«عُقرِ راه» یعنی آن چیزی که دست‌مایهٔ وجود تو شده است؛ به یک معنا، سوغات و تحفهٔ راه.

فرض کنید به سفری رفته‌اید؛ وقتی برمی‌گردید، می‌پرسند: سوغات چه آوردی؟ به زیارت حضرت رضا علیه‌السلام رفته‌ای؛ تحفهٔ این سفر چیست؟ یا بیش از یک ساعت در محضر استاد زانو زده‌ای؛ سوغات این جلسه برای جان تو چه بوده است؟

این همان «عُقرِ راه» است.

خود حضرت استاد در شعری می‌فرمایند:

تحفهٔ جان را چو سازی عُقرِ راهِ قربِ دوست دوست را یابی به انواع عطایا و تُحَف

این بیت در آثار منسوب به دیوان علامه حسن‌زاده آملی نقل شده است.

برای خودتان دفتری درست کنید و هر عنوانی که خواستید روی آن بگذارید، اما معنایش همین عُقرِ راه باشد.

از هر جلسه، هر زیارت، هر نماز و هر سیر و حرکت حُبّی، عُقرِ راهی داشته باشید و آن را بنویسید. حتی از خواب‌های خود نیز سوغاتی داشته باشید؛ ببینید جانتان از آن چه آورده است.

مهم نیست سیر معرفت نفس یک جلسه طول بکشد یا پنجاه جلسه. طولانی‌شدن جلسات به‌خودی‌خود هنر نیست. هنر این است که وقتی این سیر تمام شد، یک عُقرِ راهِ جانانه از معرفت نفس در وجودتان باقی مانده باشد.

ما دنبال همین هستیم.

جانِ جلسه: از محبت تا الهام

اکنون جمله‌ای را عرض می‌کنم که صوت کوتاه حضرت استاد نیز آن را برای شما روشن‌تر خواهد کرد.

این جمله را به‌عنوان یکی از مهم‌ترین نتایج جلسه نگه دارید:

عشق و محبت منجر به الهام می‌شود.

یعنی هرچه محبت شدت بیشتری پیدا کند و به عشق برسد، استعداد الهام نیز بیشتر می‌شود.

به تعبیر خلاصه:

شدتِ عشق، با شدتِ الهام نسبت دارد.

و الهامات نیز برای سالک، عُقرِ راه و تحفهٔ سیر به همراه می‌آورند؛ یعنی چیزی از حقیقت در جان او می‌نشیند که دیگر صرفاً لفظ و مفهوم نیست.

اما نکتهٔ بسیار مهم‌تر این است:

الهامات مطابق با حالِ غالبِ جان‌اند.

یعنی آنچه بر جان انسان غلبه کرده است، طبیعت غالب او و خواست قلبی او، در کیفیت الهامات و دریافت‌های او تأثیر دارد.

این همان نکته‌ای است که حضرت استاد در بیان خود با تعابیری مانند حال غالب، طبیعت و خواست قلب مطرح می‌کنند.

این جمله جانِ جلسهٔ امروز است.

همین را به‌عنوان عُقرِ راه امروز با خود ببرید و روی آن کار کنید.

الهام متناسب با حال غالبِ نفس

پیش‌تر نیز عرض کردیم که الهام برای همه به یک صورت واقع نمی‌شود. اکنون این نکته تکمیل می‌شود: نه‌تنها جان‌ها متفاوت‌اند، بلکه حال غالبِ هر جان نیز در آنچه برای او مکشوف و ملهم می‌شود دخالت دارد.

پس این مسیر را می‌توان چنین دید:

محبت → شدت محبت و عشق → الهام → گشوده‌شدن راهی به حقیقت → عُقرِ راه و تحفهٔ وجودی

اما آن الهام، مطابق با ظرف، حال غالب، طبیعت و خواست قلبی خودِ سالک تحقق پیدا می‌کند.

نمونه‌ای از شهود در استخاره

حضرت استاد در همین بحث، نمونه‌ای دربارهٔ تزکیهٔ ید بیان می‌کنند.

ایشان دوستی از اهل علم داشته‌اند که وقتی برای استخاره در موقعیتی قرار می‌گرفت، گاهی نتیجه را به صورت شهودی ادراک می‌کرد.

مثلاً پیش از آنکه شخصی برای استخاره نزد او بیاید، آن عالم آیه‌ای را در فضای ادراک خود مشاهده می‌کرد. مقصود این نیست که همهٔ افراد حاضر آن آیه را در فضای خارجی می‌دیدند؛ بلکه نفس او آن را ادراک و شهود می‌کرد.

او «مُدرِک» بود و آن آیه «مُدرَک» او.

سپس شخصی وارد می‌شد و درخواست استخاره می‌کرد و آن آیه با استخارهٔ او مناسبت پیدا می‌کرد.

این نوع دریافت برای کسی که در مقام استخاره قرار می‌گیرد، به تزکیهٔ ید و آمادگی وجودی نیاز دارد.

تزکیهٔ ید و «هزار و یک کلمه»

یکی از دستوراتی که ان‌شاءالله بعداً عرض خواهم کرد، مربوط به تزکیهٔ ید است.

حضرت استاد در کتاب هزار و یک کلمه ــ نه «هزار و یک نکته» ــ جلد اول، کلمهٔ ۲۴، دربارهٔ تزکیهٔ دست مطالبی دارند.

در آنجا دستوری دربارهٔ مَسّ قرآن در روزهای چهارشنبه، پنجشنبه و جمعه، با کیفیتی خاص، مطرح شده است. در متن منتشرشدهٔ این کلمه نیز صریحاً از «تزکیة الید» و کشیدن انگشتان دست راست بر سطرهای قرآن با آداب معین سخن گفته شده است.

حضرت استاد در همان‌جا از آثار این ریاضت در برخی رشته‌های ارثماطیقی، استخاره با قرآن و امور دیگری سخن می‌گویند.

این از هدایایی است که ان‌شاءالله در یکی از جلسات، اصل دستور آن را عرض خواهیم کرد.

از تزکیهٔ ید تا ادراکات قرآنی

در همان بحث، مسئلهٔ مَسّ قرآن و آثار آن مطرح می‌شود. انسان قرآن را با روشی خاص و با آداب معین مسّ می‌کند و این کار در چند روز مشخص انجام می‌شود.

حضرت استاد در آنجا اعداد و نکاتی را نیز بیان کرده‌اند و از گشایش‌هایی در بعضی علوم و ادراکات سخن گفته‌اند.

این‌ها مطالبی نیست که بخواهم فعلاً به تفصیل وارد آن شوم. تنها به این جهت اشاره کردم که بدانید وقتی سخن از تزکیهٔ ید و آمادگی برای استخاره و ادراک قرآنی می‌شود، پشت این تعبیرها یک نظام عملی و سلوکی قرار دارد.

حتی در همان مطالب، از آثاری مانند علاج و درمان نیز سخن گفته شده است. خود حضرت استاد در متن کلمهٔ ۲۴ از «عزائم و علاج و درمان و استخارت با قرآن» یاد می‌کنند.

بنده نیز در مواردی این دستور را به افرادی گفته‌ام و بعضی از آنان بعداً با حال منقلب نقل کرده‌اند که برای بیماری صعب‌العلاج خود یا دیگری از آن استفاده کرده و نتیجه‌ای دیده‌اند. این را به‌عنوان تجربه‌ای که برایم نقل شده عرض می‌کنم.

فعلاً وارد جزئیات این بحث نمی‌شوم.

عُقرِ راهِ امروز چیست؟

پس عُقرِ راه جلسهٔ امروزتان را بنویسید.

جان مطلب چه بود؟

شیرازهٔ سخن چه بود؟

آنچه گاهی از آن به «نخ تسبیح» یا «نخِ اسکناس» تعبیر می‌کنیم، همین نکات مرکزی‌اند؛ همان چیزی که اگر همهٔ جزئیات فراموش شد، باید در جان شما باقی بماند.

عُقرِ راه امروز این بود:

محبت با شدت‌یافتن به عشق می‌رسد؛ عشق راه الهام را می‌گشاید؛ و الهامات متناسب با حال غالبِ جان، طبیعت و خواست قلبی انسان‌اند.

این را با خود ببرید.

بازگشت به اصل شصت‌وششم

برای ادامهٔ بحث، فرمایشی از ملاصدرا در کتاب شریف المشاعر و مباحث الهیِ حکمت متعالیه آماده کرده بودم که با بحث جلسهٔ قبل مرتبط است.

قرار ما بر این بود که بر اساس کتاب گنجینهٔ گوهر روان به اصل شصت‌وششم بازگردیم.

اصل شصت‌وششم از قطع علاقهٔ نفس از طبیعت و بدن سخن می‌گوید.

این دقیقاً با مسیری که تا اینجا آمده‌ایم ارتباط دارد: انسانی که تمام توجهش در بدن و طبیعت حبس شده است، چگونه می‌تواند جان خود را پیدا کند، از معانی بهره ببرد، وارد سیر حبی شود و آمادهٔ الهام و دریافت حقیقت گردد؟

از اینجا باید دوباره به مسئلهٔ قطع تعلق نفس از طبیعت و بدن بازگردیم.

ادامهٔ اصل شصت‌وششم به جلسهٔ آینده

می‌خواستم فرمایشی از ملاصدرا نیز عرض کنم و حواسم هست که وعدهٔ آن باقی مانده است. یکی از عزیزان نیز از طریق خانم دکتر قلی‌زاده یادآوری کرده بود که در جلسه‌ای وعدهٔ مطلبی داده شد و در جلسهٔ بعد مطرح نشد. حواسم به این وعده‌ها هست؛ اما اکنون وقت جلسه تمام شده و اگر بخواهیم اصل مطلب را باز کنیم، زمان کافی برای ادای حق آن نداریم.

از طرف دیگر، جان شما مهم است؛ اینکه انسان با چه عطشی در جلسه می‌نشیند. گاهی بی‌حوصلگی از نفس نیست، بلکه بدن خسته است و دیگر آمادگی ادامهٔ بحث را ندارد. در چنین حالتی خود من نیز نمی‌توانم آن‌گونه که باید بحث را ادامه دهم.

ان‌شاءالله این مطلب برای جلسهٔ بعد می‌ماند: تطبیق اصل شصت‌وششم با فرمایشی از ملاصدرا.

از اصل شصت‌وششم تا اصل هفتادوششم تقریباً ده اصل باقی مانده است. امیدواریم در چند جلسهٔ آینده این بخش از مقدمات را به پایان برسانیم؛ هرچند هر بار می‌گوییم دو سه جلسه باقی مانده و باز مطالب تازه‌ای گشوده می‌شود.

اکنون چند دقیقهٔ پایانی از فرمایشات حضرت استاد را می‌شنویم.

تعریف الهام در «مصباح الأنس»

حضرت استاد عبارت بسیار مهمی را نقل می‌کنند:

«وَالْإِلْهَامُ عِلْمٌ رَبَّانِيٌّ وَارِدٌ عَلَى الْقَلْبِ، مُنْصَبِغٌ بِحُكْمِ الْحَالِ الْغَالِبِ حَالَتَئِذٍ.»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): الهام، علمی ربانی است که بر قلب وارد می‌شود و در آن هنگام، به رنگ و حکمِ حالِ غالب درمی‌آید. (usul.ai)

پس الهام مطابق حکم حالِ غالب انسان پیش می‌آید.

در آن هنگام، طبیعت انسان چه می‌خواهد؟ جان چه می‌طلبد؟ قلب چه خواهشی دارد؟ الهام نیز متناسب با همان حال ظهور می‌کند؛ چه در بیداری، چه در خواب‌های شیرین و رحمانی، و چه در بیداری‌ها و ادراکات عقلانی.

الهامات مطابق اقتضای زمان، حال و وضع انسان‌اند و برای آن‌ها نمی‌توان یک ضابطهٔ کلی و مکانیکی ارائه کرد؛ به‌گونه‌ای که کسی در کتاب بنویسد دقیقاً چگونه و در چه زمانی چنین الهامی رخ خواهد داد.

این امور ضابطه‌بردار به آن معنا نیستند.

حالات گوناگون‌اند، اشخاص گوناگون‌اند، اوقات گوناگون‌اند و احوال نیز گوناگون‌اند.

بسیاری از عوامل دخیل در این ادراکات را نمی‌توان در قالب یک قاعدهٔ ظاهری قرار داد.

عُقرِ راه؛ سوغاتِ سفر

چندی پیش خدمت بزرگواری بودم که خود از اهل کار و دارای حالات خوبی بود. در خلال صحبت از برخی حالات خود سخن گفت.

در همین‌جا باید دوباره بر تلفظ درست تعبیر «عُقرِ راه» تأکید کرد؛ نه «اَقرِ راه».

«عُقرِ راه» یعنی سوغات سفر؛ دستاوردی که انسان از راه با خود می‌آورد. این تعبیر ترکیبی از عربی و فارسی است.

خود حضرت استاد نیز در شعرشان فرموده‌اند:

تحفهٔ جان را چو سازی عُقرِ راهِ قربِ دوست دوست را یابی به انواع عطایا و تُحَف

(ketaab.iec-md.org)

آن بزرگوار نیز از این عُقرِ راه‌ها و حالات خوش بهره‌هایی داشت.

مشاهدهٔ آیه پیش از استخاره

آن بزرگوار گفت: نشسته بودم که ناگهان دیدم آیه‌ای از قرآن پیش چشمم ظاهر شده است؛ آیه از سویی می‌آید و بازمی‌گردد، گویی نوشته‌ای در فضا در برابر من حرکت می‌کند.

البته این «فضا»، فضای خارجی نیست. انحاء ادراک مربوط به مُدرِک است و در ذات مُدرِک تحقق دارد؛ هرچند انسان گاهی گمان می‌کند آنچه ادراک کرده، در بیرون از او قرار گرفته است.

می‌گفت آن آیه پیوسته در برابر ادراک من ظاهر می‌شد و می‌آمد و می‌رفت و من آن را مشاهده می‌کردم.

سپس در زدند. شخصی آمده بود و استخاره می‌خواست. قرآن را باز کردم و همان آیه آمد.

این شخص پیشاپیش نمی‌دانست کسی در راه است و برای استخاره خواهد آمد. نشسته بود و آن آیه در مرتبهٔ ادراک او خود را نشان می‌داد؛ سپس درخواست استخاره رسید و هنگام بازکردن قرآن همان آیه ظاهر شد.

این‌ها از آن امور حیرت‌آور است.

تصفیهٔ ید و استخاره

اگر مستخیر شخصِ ساخته‌شده‌ای باشد، همان‌طور که قرآن معجزه است، استخارهٔ او نیز می‌تواند صورت عجیبی پیدا کند.

بزرگان دربارهٔ تصفیهٔ ید دستور، ریاضت و آدابی دارند. وقتی دست تصفیه شود، ریاضت دیده باشد و خود انسان نیز حقیقتاً ساخته شده باشد، کار به مراتب دیگری می‌رسد.

آن بزرگواری که از او سخن گفتم، تصفیهٔ ید نیز داشت.

پس همان‌طور که قرآن معجزه است، استخاره‌ای که از چنین دستی صادر می‌شود نیز می‌تواند آثاری شگفت داشته باشد.

این احوال و الهامات، به حکم حال انسان منصبغ می‌شوند؛ یعنی رنگ همان حال را می‌گیرند.

اینکه شخصی نشسته باشد، آیه‌ای در مرتبهٔ ادراک او خود را نشان دهد و به یمین و یسار حرکت کند، سپس کسی برای استخاره بیاید و همان آیه از قرآن گشوده شود، چگونه می‌تواند تحت یک ضابطهٔ ظاهری و عمومی درآید؟

از این قبیل شواهد و حکایات، از اهل این راه نقل شده است.

کارخانه و مطبعهٔ وجودی هر انسان

این امور به حال هر شخص مربوط‌اند؛ به کارخانهٔ وجودی او، به مطبعهٔ وجودی او.

باید دید مطبعهٔ وجودی هر کس چگونه حروف‌چینی می‌کند و چه صورتی را از مواد و واردات خود پدید می‌آورد.

آب چشمه یکی است؛ هم زنبور عسل از آن می‌نوشد و هم موجود دیگری. اما آنچه در کارخانهٔ وجودی هرکدام ساخته می‌شود، متفاوت است.

بنابراین مسئله فقط آن چیزی نیست که از بیرون وارد انسان می‌شود؛ قابلیت و ساختار وجودیِ گیرنده نیز تعیین‌کننده است.

همین است معنای اینکه الهام:

«مُنْصَبِغٌ بِحُكْمِ الْحَالِ الْغَالِبِ.»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به رنگ و حکمِ حال غالب انسان درمی‌آید.

عُقرِ راهِ جلسه از قرآن

در پایان جلسه، به روشی که از اساتید خود آموخته‌ام، عُقرِ راه جلسه را از قرآن خواستم.

آیه‌ای که آمد، آیهٔ سی‌وسوم سورهٔ فرقان بود.

حرف‌ها بسیارند؛ شیوه‌های بیان گوناگون‌اند، الفاظ فراوان‌اند، کتاب‌ها، مطالب، جلسات، استادان، معلمان و متعلمان بسیارند. همین مطالبی که امروز شنیدیم، ممکن است استادان دیگر به زبان‌ها و صورت‌های دیگری بیان کنند.

امروز، الحمدلله، بخش عمدهٔ جلسه مستقیماً از نفس و کلام حضرت استاد بهره گرفت و از این جهت از این جلسه بسیار شادمان و شاکرم.

آن‌گاه قرآن چنین فرمود:

«وَلَا يَأْتُونَكَ بِمَثَلٍ إِلَّا جِئْنَاكَ بِالْحَقِّ وَأَحْسَنَ تَفْسِيرًا» (فرقان/۳۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و هیچ مَثَل و سخنی برای تو نمی‌آورند، مگر آنکه ما حق را برای تو می‌آوریم و تفسیری نیکوتر ارائه می‌کنیم. (quran.com)

«إِلَّا جِئْنَاكَ بِالْحَقِّ وَأَحْسَنَ تَفْسِيرًا.»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): مگر آنکه ما حق را برای تو بیاوریم و بهترین تبیین و تفسیر را ارائه کنیم.

احسن تفسیر نزد حق است.

به نظرم در میان جلساتی که تا امروز داشته‌ایم، این جلسه از جهت بهره‌گیری مستقیم از فرمایشات حضرت استاد، از بهترین جلسات بود.

پس عُقرِ راه امروز ما می‌تواند همین «أَحْسَنَ تَفْسِيرًا» باشد؛ بهترین تفسیری که در این جلسه پیرامون سیر معرفت نفس، شناخت خود، شناخت حالات خویش و فهم مبدأ و معادمان از کلمات حضرت استاد دریافت کردیم.

جانِ سخن امروز این بود که انسان از لفظ به معنا، از محبت به عشق، از عشق به الهام و از الهام به دریافت حقیقت حرکت کند؛ و بداند که این الهامات، متناسب با حال غالب جان و کارخانهٔ وجودی خود او ظهور می‌کنند.

«اللَّهُمَّ بَارِكْ لِمَوْلَانَا صَاحِبِ الزَّمَانِ.»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، برای مولای ما صاحب‌الزمان برکت قرار ده.

«وَالْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ.»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و ستایش مخصوص خداوند، پروردگار جهانیان است.

«اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ.»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست و در فرج آنان شتاب فرما.

پاورقی: متن حاضر از پیاده‌سازی ماشینیِ صوت جلسه (ASR) ویرایش شده است. ترجمه‌های فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران و بخش پرسش‌وپاسخ حذف شده است. ساختار خروجی بر اساس جریان محتوایی جلسه تنظیم شده و شامل Segments متن خام ASR نیست.