ددرس‌گفتارها
بازگشت به پخش
متن کاملخلاصهنسخه کتابی · جلسه 045

یادداشت: ترجمه‌های فارسیِ زیرِ نقل‌های عربی در این متن توسط مدل افزوده شده‌اند و جزء گفتار استاد نیستند.

آغاز جلسه و دعا

يا رَبِّ، أَعُوذُ بِكَ مِنْ هَمَزَاتِ الشَّيَاطِينِ، وَمِنْ شَرِّ نَفْسِي، وَمِنْ شَرِّ خَلْقِكَ. بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ. لَا حَوْلَ وَلَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ الْعَلِيِّ الْعَظِيمِ. اللَّهُمَّ إِيَّاكَ نَعْبُدُ وَإِيَّاكَ نَسْتَعِينُ. الْحَمْدُ لِلَّهِ عَلَى كُلِّ نِعْمَةٍ، وَأَسْأَلُ اللَّهَ مِنْ فَضْلِهِ. السَّلَامُ عَلَيْكَ يَا دَاعِيَ اللَّهِ وَرَبَّانِيَّ آيَاتِهِ. السَّلَامُ عَلَيْكُمْ وَرَحْمَةُ اللَّهِ.

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پروردگارا، از وسوسه‌های شیاطین و از شرّ نفس خود و شرّ آفریدگانت به تو پناه می‌برم. به نام خداوند بخشندهٔ مهربان. هیچ نیرو و توانی جز به خدای بلندمرتبه و بزرگ نیست. خدایا، تنها تو را می‌پرستیم و تنها از تو یاری می‌جوییم. خدا را بر هر نعمتی سپاس می‌گویم و از فضل او درخواست می‌کنم. سلام بر تو، ای دعوت‌کننده به سوی خدا و پرورش‌یافته و آگاه به آیات او. سلام و رحمت خدا بر شما باد.

ان‌شاءالله در محضر این پنج شهید خوشنام، مورد تفضلات و عنایات خاص و ویژهٔ سیدالشهداء علیه‌السلام قرار بگیریم.

دستورالعمل نمازی به توصیهٔ آیت‌الله بهجت

به فضل الهی، هدیهٔ بسیار عالی‌ای را تقدیم کنیم. البته این دستور را پیش‌تر به بعضی از دوستان داده بودیم و آنان آثار و برکاتش را دیده بودند. خود بنده نیز هرگاه خدا لطف کرده و این هدیهٔ آیت‌الله بهجت را انجام داده‌ام، بسیار نتیجه دیده‌ام. شما نیز حتماً آن را انجام دهید؛ ولو ماهی یک‌بار.

اصل این دستور در کتاب جمال الأسبوع سید بن طاووس آمده است. آیت‌الله بهجت نیز این عمل را به شاگردان و اطرافیان خود توصیه می‌کردند. از ایشان نقل شده است که آیت‌الله سید مرتضی کشمیری هر وقت این نماز را می‌خواند، هدیه‌ای برای او می‌رسید.

حالا آن هدیه چه بوده است؟ خدا داناتر است. هدیه برای کسی مثل من که ضعیف‌النفس است، شاید این باشد که پاکت پولی به دستش برسد؛ اما برای انسان‌های بزرگ‌تر، مسئله چنین نیست. آنان ممکن است ارتقای وجودی پیدا کنند و هدایای متعالی‌تری نصیبشان شود.

چه چیزی بالاتر از علم و معرفت؟

صعود «کلمهٔ طیب» و نقش علم و معرفت

«إِلَيْهِ يَصْعَدُ الْكَلِمُ الطَّيِّبُ وَالْعَمَلُ الصَّالِحُ يَرْفَعُهُ» (فاطر/۱۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سخنان پاکیزه به سوی او بالا می‌رود و عمل صالح آن را بالا می‌برد.

آن «کلمهٔ طیب» که صعود می‌کند و به سوی خدا می‌رود چیست؟ ملاصدرا فرموده‌اند ــ و ما پیش از آنکه این مطلب را در کتاب ملاصدرا ببینیم، از زبان خود علامه حسن‌زاده نیز شنیده بودیم ــ که مقصود، روح مؤمن است؛ روح مؤمن، یعنی کسی که ولایت امیرالمؤمنین علیه‌السلام را پذیرفته است.

این روح مؤمن صعود می‌کند، اما صعودش با چیست؟ این «عمل صالح» چیست؟ اعمال صالح فراوان‌اند؛ کدام عمل صالح در اینجا مراد است؟ این را باید آنان بگویند؛ ما چه می‌فهمیم؟

فرمودند آن «عمل صالح» که این صعود را ارتفاع می‌دهد، درجات می‌بخشد و موجب عروج می‌شود، علم و معرفت است. بنابراین، ممکن است کسی این عمل را انجام دهد و هدیه‌ای که نصیب او می‌شود، علم و معرفت باشد.

درجات در قیامت بر اساس علم و معرفت

درجات در قیامت بر چه اساسی است؟ بر اساس همین آیهٔ شریفه‌ای که بارها عرض کرده‌ایم:

«يَرْفَعِ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَالَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ دَرَجَاتٍ» (مجادله/۱۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خداوند کسانی از شما را که ایمان آورده‌اند بالا می‌برد، و کسانی را که علم به آنان داده شده است، درجاتی رفعت می‌بخشد.

درجات آنجا بر اساس علم و معرفت است. اینجا چنین نیست. اینجا ممکن است کسی پولدارتر، مشهورتر، معروف‌تر یا یک چهرهٔ رسانه‌ای باشد. مثلاً کسی وارد هیئتی می‌شود و می‌بیند هزار نفر نشسته‌اند؛ می‌گوید: «معلوم است این شخص چیزی در چنته دارد.» بعد به مجلس دیگری می‌رود و می‌بیند پنج نفر نشسته‌اند؛ می‌گوید: «معلوم است این شخص چیزی ندارد.»

حساب‌وکتاب اینجا بر اساس ظواهر، پول، دنیا و شهرت است؛ اما آنجا چنین نیست. درجات آنجا بر اساس علم و معرفت است.

این مطلب را چند بار عرض کرده‌ام، زیرا از مهمات سیر ماست. علامه طباطبایی در المیزان، ذیل همین آیهٔ شریفه، می‌فرمایند که به اهل ایمانِ غیرعالم ــ یعنی کسانی که به سوی علم نرفته‌اند ــ یک درجه عطا می‌شود، اما برای اهل علم «درجات» است.

حالا این درجات فراوان است. وقتی گفته می‌شود درجات به عدد آیات قرآن، علامه می‌فرمودند نگویید یعنی مثلاً شش‌هزار و چندصد درجه و مسئله تمام شد؛ هر درجه خود لایتناهی است. وقتی یک حرف قرآن هفتاد هزار معنا دارد، مسئله به این سادگی نیست.

«کُلٌّ فِي فَلَكٍ» و اشاره به حرکت دوری عالم

یکی از عزیزان، که الآن ایشان را نمی‌بینم، فایل تصویری‌ای در ایتا برای من فرستاده بود و بسیار ذوق‌زده شده بود؛ البته جای ذوق‌زدگی هم داشت.

جوانی حروف این عبارت قرآنی را روی کاغذ پیاده کرده بود:

«كُلٌّ فِي فَلَكٍ يَسْبَحُونَ» (انبیاء/۳۳؛ یس/۴۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هر یک در مداری شناورند.

حروف «کُلٌّ فِي فَلَكٍ» را به‌شکل دایره‌ای نوشته بود. بعد با افتخار می‌گفت این از معجزات قرآن است. حرف درستی هم می‌زد. وقتی حرکت دوری این عبارت را ملاحظه می‌کنید، با خود معنای «يَسْبَحُونَ» تناسب دارد؛ یعنی شناورند و در «فَلَک»، در حالت دوری و دورانی‌اند.

اصلاً همه‌چیز دوره‌به‌دوره است. خود ما نیز دوره‌به‌دوره می‌آییم و می‌رویم؛ «کوره‌به‌کوره»، به تعبیر حضرت استاد در رسالهٔ رتق و فتق.

بدن‌های ما را هم نگاه کنید؛ همه حالت دوری دارند، نه اینکه همه‌چیز تیز و مثلثی باشد. بینی، چشم، ابرو، سر، دست و پا؛ همه دارای انحنا و دورند. اساساً حرکت عالم دوربه‌دور است.

قوس نزول، یک قوس است و قوس صعود، قوسی دیگر. انسان کامل هر دو دور را طی کرده است و می‌خواهد دست ما را بگیرد و به مرتبهٔ الهیت ببرد.

آن جوان نشان داده بود که اگر خود عبارت «كُلٌّ فِي فَلَكٍ» را از آخر به اول بخوانید، باز همان ترتیب حروف به دست می‌آید. به همین دلیل ذوق‌زده شده بود و این را از معجزات ظاهری قرآن می‌دانست. من نیز فرمایش خود حضرت استاد را برایش فرستادم که مطلبی بالاتر از این بود.

به‌علاوه، آیهٔ دیگری هم این حالت را دارد؛ بلکه آیاتی در قرآن هستند که چنین اسراری در آنها نهفته است.

هدیه به اندازهٔ ظرف وجودی

ممکن است کسی این نماز را بخواند و چنین معارفی گیرش بیاید. کس دیگری چک عقب‌افتاده‌ای دارد و می‌خواهد چکش پاس شود؛ نماز را می‌خواند و مشکلش برطرف می‌شود. هر کسی به اندازهٔ ظرف خودش بهره می‌گیرد.

برای اینکه عظمت این نماز روشن‌تر شود، از پیامبر اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله نقل شده است که اگر کسی که این نماز را انجام داده است، از خدا بخواهد کوهی زایل شود، کوه زایل می‌شود؛ و اگر نزول باران را بخواهد، باران نازل می‌شود. همانا چیزی میان او و خداوند حجاب نمی‌شود.

پیامبر اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله عقل کل عالم‌اند و بی‌حساب سخن نمی‌گویند. اگر از خدا بخواهد کوهی زایل شود، زایل می‌شود؛ اگر نزول باران را بخواهد، باران نازل می‌شود.

یک‌بار خود ما این نماز را خواندیم و باران خواستیم؛ یک نمِ بارانی آمد و بعد قطع شد! یادش به‌خیر.

«هیچ چیز میان او و خداوند حجاب نمی‌شود»؛ یعنی برای کسی که این نماز را می‌خواند، حجاب‌ها برداشته می‌شوند. اساساً یکی از کارکردهای این نماز همین برداشته‌شدن حجاب‌هاست؛ هفت حجاب، بلکه هفتاد حجاب، بلکه هفتاد هزار حجاب.

حاجت‌خواستن پس از نماز

سجده بر تربت سیدالشهداء علیه‌السلام نیز چنین درون‌مایه‌ای دارد.

پیامبر اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله در ادامه می‌فرمایند که خداوند متعال بر کسی که این نماز را بخواند و حاجتش را از خدا نخواهد، غضب می‌کند.

یعنی گویی درِ رحمت الهی را آن‌قدر محکم کوبیده‌ای که در را باز کرده‌اند و می‌پرسند: «چه می‌خواهی؟» و تو بگویی: «هیچ!» پس برای چه این همه در زدی؟

این تعابیر را با مثال‌های ساده عرض می‌کنم تا آن کلمات سنگین برای ذهن پیاده شود و بتوانیم درون‌مایهٔ احادیث را بهتر بفهمیم. ملائکه‌ای که واسطهٔ امور و دست‌اندرکار کارهای مهم عالم‌اند، به این بنده توجه می‌کنند؛ گویی برای حاجت او آماده می‌شوند. آن‌وقت اگر بگوید: «هیچ نمی‌خواهم، همین‌طور در زدم»، معنا ندارد.

ما همه فقیر هستیم. یک بار خود من نیز چنین ادعایی کردم و گفتم: «من هیچ‌چیز نمی‌خواهم.» اما وقتی حضرت استاد را دیدم و این فرمایش را از ایشان شنیدم، خجالت کشیدم.

ایشان می‌فرمودند: خدایا، هرچه در نماز دستور داده‌ای، اطاعت می‌کنم. فرموده‌ای در رکوع این ذکر را بگو؛ چشم. در سجده چنین کن؛ چشم. حمد و سوره بخوان؛ چشم. فرموده‌ای قنوت بگیر؛ چشم. اما اجازه بده در قنوت از تو چیزی جز خودت نخواهم.

این هم بالاخره خواستن است؛ خودِ خدا را می‌خواهد. اگر مقصود از «هیچ نمی‌خواهم» این باشد که خدا را می‌خواهم، درست است. اما قرآن می‌فرماید:

«يَا أَيُّهَا النَّاسُ أَنْتُمُ الْفُقَرَاءُ إِلَى اللَّهِ وَاللَّهُ هُوَ الْغَنِيُّ الْحَمِيدُ» (فاطر/۱۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای مردم، شما نیازمندان به خدایید و خداست که بی‌نیاز و ستوده است.

ما فقیر محضیم؛ چرا نخواهیم؟ البته نباید گداصفت باشیم؛ یعنی چیزی بخواهیم، بگیریم و برویم و دیگر پیدایمان نشود. این خوب نیست.

کیفیت نماز روز پنجشنبه

دستور این نماز به این صورت است: چهار رکعت نماز، به‌صورت دو نماز دو رکعتی و با دو سلام، خوانده می‌شود. این نماز مربوط به روز پنجشنبه است و وقت آن در طول روز، از صبح تا غروب، قرار دارد.

در نقل جمال الأسبوع سید بن طاووس، کیفیت نماز چنین آمده است:

رکعت اول

پس از سورهٔ حمد، یازده مرتبه سورهٔ توحید خوانده می‌شود.

رکعت دوم

پس از سورهٔ حمد، بیست‌ویک مرتبه سورهٔ توحید خوانده می‌شود و سپس نماز با سلام پایان می‌یابد.

رکعت سوم

پس از سورهٔ حمد، سی‌ویک مرتبه سورهٔ توحید خوانده می‌شود.

رکعت چهارم

پس از سورهٔ حمد، چهل‌ویک مرتبه سورهٔ توحید خوانده می‌شود و سپس سلام داده می‌شود.

پس از پایان چهار رکعت، پنجاه‌ویک مرتبه سورهٔ توحید خوانده می‌شود. سپس پنجاه‌ویک مرتبه صلوات فرستاده می‌شود:

اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست.

پس از آن به سجده می‌روید و صد مرتبه می‌گویید:

يَا اللَّهُ، يَا اللَّهُ

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای خدا، ای خدا.

در متن روایت، «يَا اللَّهُ، يَا اللَّهُ» آمده است، اما مجموع ذکر صد مرتبه است؛ نه اینکه دویست مرتبه گفته شود. پس از آن نیز انسان حاجت خود را از خدا می‌خواهد.

چه عظمتی در این نماز و این دستورالعمل نهفته است؟ خدا می‌داند. انجامش دهید، ان‌شاءالله بهره و فیضش را ببرید. البته خود انجام این عمل نیز توفیق می‌خواهد.

این دستور مخصوص روز پنجشنبه است.

اقبال و ادبار در انجام دستور

این اعمال را نباید بدون نشاط و با حالت سنگینی و ادبار انجام داد. اگر کسی خسته است، حوصله ندارد و در حالت ادبار است، بهتر است خود را به این اعمال سنگین وادار نکند؛ زیرا ممکن است نتیجه‌اش زدگی باشد.

وقتی اقبال هست، انسان هوشیار است و حال خوشی دارد، این اعمال را انجام دهد.

خود من در پنجشنبه‌هایی که شب جمعه کار خاصی دارم، مثلاً هیئت یا جلسهٔ ویژه‌ای دارم و مطالب مهمی می‌خواهم بیان کنم، یا شب جمعه مصادف با شب‌های مهمی مانند شب شهادت اهل‌بیت علیهم‌السلام یا شب قدر است، سعی می‌کنم این نماز را در آن روز انجام دهم.

اینها دیگر از تجربیات شخصی خودم است. مثلاً هفتهٔ گذشته این عمل را انجام دادم و شب جمعه، در هیئت «یا زهرا»، شب بسیار عجیبی شد.

بازگشت به کتاب «نور علی نور»

در صفحهٔ ۳۵ کتاب شریف نور علی نور بودیم. عرض کردیم که حضرت استاد در دو سه صفحه، عصاره و چکیده‌ای از برخی اصول مهمی را که پیش‌تر از آنها عبور کرده‌ایم یا هنوز به آنها نرسیده‌ایم، بیان کرده‌اند.

به این قسمت رسیده بودیم که هنوز نخوانده بودیم. از امام صادق صلوات‌الله‌علیه مأثور است:

إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَجَلَّ خَلَقَ مُلْكَهُ عَلَىٰ مِثَالِ مَلَكُوتِهِ، وَأَسَّسَ مَلَكُوتَهُ عَلَىٰ مِثَالِ جَبَرُوتِهِ، لِيُسْتَدَلَّ بِمُلْكِهِ عَلَىٰ مَلَكُوتِهِ، وَبِمَلَكُوتِهِ عَلَىٰ جَبَرُوتِهِ.

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): همانا خدای عزوجل مُلک خود را بر مثال ملکوتش آفرید و ملکوتش را بر مثال جبروتش بنا نهاد، تا از مُلک او بر ملکوتش و از ملکوتش بر جبروتش استدلال شود.

چرا چنین است؟ چون این مراتب را به‌گونه‌ای متناظر با یکدیگر و مثال یکدیگر قرار داده‌اند.

چرا عالم ملکوت را «عالم مثال» می‌نامند؟

جلسهٔ پیش عرض کردیم که چرا به آن عالم، یعنی عالم ملکوت، «عالم مثال» می‌گویند. علت این است که مثالی تنزل‌یافته از عالم عقل است؛ شبیه آن عالم و نمونه‌ای از آن است.

«وَتِلْكَ الْأَمْثَالُ نَضْرِبُهَا لِلنَّاسِ» (عنکبوت/۴۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و این مثال‌ها را برای مردم می‌زنیم.

دنیا نیز به یک معنا می‌تواند نسبت به ملکوت، مرتبهٔ مثال باشد؛ یعنی مثلی از ملکوت است. اما این کجا و آن کجا!

مثل فاصله‌ای که میان رحم مادر و رحم طبیعت وجود دارد. ما اکنون در رحم طبیعت هستیم. این مادرِ طبیعت چه زمانی ما را فارغ می‌کند؟ وقتی می‌میریم. آن هنگام، در حقیقت به دنیا می‌آییم؛ به دنیای ملکوتی و عالم ملکوتی خود متولد می‌شویم.

این مطالب را بارها عرض کرده‌ایم و از همین جهت است که آن عالم را «مثال» می‌نامند.

مراتب وجود در سیر انفسی و آفاقی

این نکته، چه در خودمان و در سیر انفسی و چه در خارج و در سیر آفاقی، بسیار شیرین است. آنچه در بیرون «عوالم» می‌نامیم، در درون خودمان «مراتب» است. هر مرتبه، مثالی از مرتبهٔ مافوق خود است.

مثلاً مرتبهٔ خیال، از یک جهت جنسش عقلی است؛ اما چون قرار است تنزل پیدا کند و به بدن، مُلک، پوست، قشر و ظاهر ما نزدیک شود، برخی از خصوصیات عالم ظاهر و ماده را نیز به خود می‌گیرد.

پس خیال تجرد دارد، اما مجرد تام نیست. عقل است که مجرد تام است؛ مرتبهٔ عقلی، تجرد تام دارد.

آیا مافوق مرتبهٔ عقل نیز مرتبه‌ای از تجرد داریم؟ بله. تجرد به عقل ختم نمی‌شود. مافوق طور عقل، مرتبه‌ای است که می‌توان از آن با تعابیری مانند قلب، روح یا مرتبهٔ الهیت یاد کرد.

صعود از مراتب عقل تا عالم اسماء

همین‌طور که بالا می‌رویم و اوج می‌گیریم، به اصل و حقیقت خود نزدیک‌تر می‌شویم؛ تا برسیم به مرتبه‌ای که قرآن کریم از آن با تعبیر «عِندَنا» یاد می‌کند:

«وَإِنْ مِنْ شَيْءٍ إِلَّا عِنْدَنَا خَزَائِنُهُ وَمَا نُنَزِّلُهُ إِلَّا بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ» (حجر/۲۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هیچ چیزی نیست مگر آنکه خزائن آن نزد ماست، و آن را جز به اندازه‌ای معلوم فرو نمی‌فرستیم.

این «مقام عندیت» است؛ مقامی که عرض کردیم آیت‌الله وحید نیز ــ با اینکه چندان وارد مباحث فلسفی نمی‌شوند ــ در کتاب شریف حلقهٔ وصل رسالت و امامت دربارهٔ آن سخن گفته‌اند و آن را مقام حضرت فاطمهٔ زهرا سلام‌الله‌علیها دانسته‌اند.

دربارهٔ شهدا نیز قرآن می‌فرماید:

«بَلْ أَحْيَاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ» (آل‌عمران/۱۶۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بلکه زنده‌اند و نزد پروردگارشان روزی داده می‌شوند.

این مقامِ شهود و شهادت است. کسانی که عاشق شهادت‌اند و می‌خواهند در مسیر شهادت حرکت کنند، باید بدانند تا کجا باید پیش بروند.

این مراتب دست‌یافتنی‌اند؛ زیرا رتبه‌ای از آن عوالم در خود ما نیز وجود دارد.

مرتبهٔ مافوق عقل و محل اخذ فیض

کسی که می‌خواهد از مرتبهٔ عقل خود بالاتر برود، در حقیقت می‌خواهد از مرتبهٔ تجرد تام عبور کند و ــ به یک معنا ــ به «تجرد اَتَمّ» برسد.

می‌خواهید آن را «مقام حَیَمان» بنامید و بگویید انسان در جوار ملائکهٔ مُهَیَّمین قرار می‌گیرد؛ می‌خواهید «ربّ وجودی» بنامید؛ یعنی آن اسمی که در وجود ما پیاده شده و اسم اعظم وجودی ما شده است. می‌خواهید آن را «حصهٔ وجودی» یا «جدول وجودی» بنامید. اسم‌گذاری برای ما چندان مهم نیست.

مهم این است که آنجا نقطه‌ای است که ما به دریای لایتناهیِ وجود متصل هستیم؛ یعنی از حضرت حق اخذ فیض می‌کنیم.

اگر در وجود ما رتبه‌ای از آن عالم عالی نبود، چگونه می‌توانستیم این مطالب را بفهمیم؟ همین مقدار که چیزی از این معانی می‌فهمیم، نشان می‌دهد رتبه‌ای از آن حقیقت در خود ما وجود دارد.

نامش را اسم اعظم وجودی خود بگذارید، جدول وجودی بنامید یا محل اخذ فیض؛ نام اهمیت اصلی را ندارد.

چرا من می‌توانم آن حقیقت را بفهمم؟ چون مرتبه‌ای از همان حقیقت، به اندازهٔ معلوم، تنزل یافته و در من تحقق پیدا کرده است:

«وَمَا نُنَزِّلُهُ إِلَّا بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ» (حجر/۲۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و آن را جز به اندازه‌ای معلوم فرو نمی‌فرستیم.

نه اینکه عین آن حقیقت در این مرتبه آمده باشد، بلکه مثالی از آن تنزل یافته است. اگر مثالی از آن حقیقت تا مرتبهٔ ما تنزل نمی‌یافت، ما چیزی از آن نمی‌فهمیدیم و نسبت به آن کاملاً گنگ و ناآگاه بودیم.

جا ماندن موجودات در مراتب صعود

همین‌طور که در مراتب وجود بالا می‌رویم، گروه‌هایی یکی پس از دیگری در مرتبه‌ای متوقف می‌شوند.

در مرتبهٔ مُلک، ماده و جماد، ما با جمادات مشترکیم. بدن مادی داریم و این مرتبه را در وجود خود دارا هستیم.

یک مرتبه بالاتر می‌رویم و به نفس و تجرد برزخی، یعنی قوهٔ خیال می‌رسیم. در اینجا نباتات جا می‌مانند؛ زیرا نباتات دارای مرتبهٔ خیال نیستند.

مرتبه‌ای بالاتر می‌رویم و به عقل می‌رسیم. اینجا حیوانات جا می‌مانند. حیوانات عقل ندارند و مرتبهٔ آنان تا وهم است.

دربارهٔ وهم برخی گفته‌اند:

«إِنَّ الْوَهْمَ عَقْلٌ سَاقِطٌ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): وهم، عقلی فروتر و تنزل‌یافته است.

یعنی گویی مرتبه‌ای کوچک‌تر و مادونِ عقل است. حال چه این تعبیر را بپذیریم و چه نپذیریم ــ که حضرت استاد نیز دربارهٔ آن بحث دارند ــ در هر صورت وهم در مرتبهٔ پایین‌تر از عقل قرار دارد. حیوان به مرتبهٔ عقل نمی‌رسد؛ انسان است که عقل دارد.

حالا اگر از عقل هم بالاتر برویم، چه کسانی جا می‌مانند؟ ملائکه.

مافوق عالم عقل و مقام نبی اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله

وقتی به مافوق طور عقل می‌رویم، حتی ملائکه نیز در مرتبه‌ای متوقف می‌شوند. جبرئیل از جنس عالم عقل است.

البته وقتی همهٔ عوالم بالا را به‌صورت کلی در نظر می‌گیریم، از آنها با تعبیر «ملکوت» یاد می‌کنیم:

«فَسُبْحَانَ الَّذِي بِيَدِهِ مَلَكُوتُ كُلِّ شَيْءٍ» (یس/۸۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس منزّه است آن‌که ملکوت هر چیزی به دست اوست.

اما وقتی همین عوالم بالا را تفصیل می‌دهیم، می‌گوییم ملکوت ذیل جبروت است و جبروت ذیل لاهوت؛ بنابراین لاهوت مافوق جبروت قرار می‌گیرد.

حضرت جبرئیل تا انتهای عالم جبروت رفته است؛ و این نکته مهم است: تا انتهای جبروت. ازاین‌رو از مقرب‌ترین ملائکه است. اما در نقطهٔ اتصال جبروت و لاهوت، دیگر متوقف می‌شود.

آنجا عالم نبی اکرم اسلام صلی‌الله‌علیه‌وآله است؛ عالم پیامبر عزیز ماست.

امیرالمؤمنین علیه‌السلام و دیگر اولیای الهی نیز به اتصالشان به پیامبر، به تبعیت و پیروی از ایشان، به آن مقام رسیده‌اند. تنها یک نفر در عالم است که بالاصاله و بی‌واسطه به آن مقام رسیده و او پیامبر اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله است. حتی امیرالمؤمنین علیه‌السلام نیز از طریق رسول خدا صلی‌الله‌علیه‌وآله به آن مقام رسیده‌اند.

چه مقام و رتبهٔ عظیمی است!

سپس ما دست خود را به امیرالمؤمنین علیه‌السلام می‌دهیم و ایشان ما را به آن مراتب می‌رسانند.

«هل من ناصر»؛ دعوت به مراتب عالی وجود

آنجا که اباعبدالله الحسین علیه‌السلام در کربلا فرمودند:

«هَلْ مِنْ نَاصِرٍ يَنْصُرُنِي؟»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آیا یاوری هست که مرا یاری کند؟

معنای باطنیِ این دعوت را می‌توان چنین فهمید: من آمده‌ام تو را به آن رتبه‌های عالی ببرم؛ در مرتبهٔ دانی نمان، عالی شو. راهش این است که مرا یاری کنی.

یاری سیدالشهداء علیه‌السلام چیست؟ اینکه دستت را به ایشان بدهی. همین.

متأسفانه ما دستمان را دراز می‌کنیم و دوباره پس می‌کشیم؛ دوباره دراز می‌کنیم و باز پس می‌کشیم. درازکردن دست، توبه است و پس‌کشیدن آن، گناه. دائماً میان این دو حالت نوسان داریم.

خدا نکند به جایی برسیم که دیگر حاضر نباشند دست ما را بگیرند.

عالی‌ترین مراتب در درون انسان

اگر بخواهیم همان مطلب را با تعبیر «حصهٔ وجودی» بیان کنیم، در درون ما می‌شود همان اسم اعظم وجودی؛ و در خارج از ما، دریای لایتناهی وجود و محل اخذ فیض است. ما از آنجا فیض الهی را دریافت می‌کنیم.

مقصود این است که اگر در وجود ما رتبه‌ای از عالی‌ترین مراتب نبود ــ همان مرتبه‌ای که از آن به مقام عندیت تعبیر کردیم ــ اساساً دعوتی نیز به سوی آن صورت نمی‌گرفت.

چرا قرآن دربارهٔ شهدا می‌فرماید:

«عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ» (آل‌عمران/۱۶۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): نزد پروردگارشان روزی داده می‌شوند.

چرا نوجوانی مانند شهید فهمیده می‌تواند به آنجا برسد؟ چون آن رتبه در وجود او هست و می‌تواند به آن واصل شود.

همهٔ این مراتب در خود ماست. سیر معرفت نفس، انسان را به جایی می‌رساند که بفهمد هرچه هست در خود اوست؛ حتی اگر بخواهد به حق برسد، راه آن از نفس خودش می‌گذرد:

«مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّهُ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هر کس نفس خود را بشناسد، پروردگار خود را شناخته است.

تجدد دائمی بدن و عالم طبیعت

حضرت استاد می‌فرمایند:

بدن عنصری از عالم طبیعت است که همیشه در تجدد است، و صورت عالم طبیعت لاینقطع تبدیل می‌شود.

بدن عنصری متعلق به عالم طبیعت است و دائماً نو می‌شود. صورت عالم طبیعت نیز بدون انقطاع و پیوسته در حال تبدیل است؛ دائماً صورتی می‌رود و صورت تازه‌ای جای آن را می‌گیرد.

قرآن کریم می‌فرماید:

«كُلَّ يَوْمٍ هُوَ فِي شَأْنٍ» (الرحمن/۲۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): او هر روز در شأن و کاری است.

اگر «یوم» را ظرف ظهور بگیریم، در هر ظهورِ این عالم ــ که یکی از مصادیق آن همین بدن عنصری ماست ــ خداوند دائماً در حال تجلی است.

این تجلی با اسماء «یحیی» و «یمیت» همراه است: تجلی پیشین می‌رود و تجلی تازه ظهور می‌کند؛ «یمیت» و «یحیی». این دو اسم دائماً با ما مرتبط‌اند و در متن وجود ما جریان دارند.

حرکت از اسمی به اسم دیگر

این بحث را شاید بتوان به یک معنا چنین بیان کرد که تنها کاری که ما در این عالم داریم، حرکت از اسمی به اسم دیگر است. دو اسم دائماً در ما ظهور می‌کنند و اینها تجلیات حضرت حق‌اند؛ یعنی خداوند دائماً در ما تجلی می‌کند و ما با همین تجلیات موجودیم.

پس عالم طبیعت لاینقطع در حال تبدیل است؛ چه آسمان‌ها و چه زمین‌ها. در این میان، بحث اماته و احیا مطرح می‌شود.

اسرافیل و عزرائیل؛ اماتهٔ کلی و جزئی

مجری اماته و احیای کلی حضرت اسرافیل است. در صور دمیده می‌شود؛ موجودات می‌میرند و با نفخهٔ دیگر زنده می‌شوند. تفاوت این اماته با کاری که حضرت عزرائیل انجام می‌دهد چیست؟

حضرت عزرائیل نیز اماته دارد، اما اماتهٔ حضرت اسرافیل کلی است و اماتهٔ حضرت عزرائیل جزئی؛ یعنی عزرائیل با تک‌تک نفوس سروکار دارد.

قرآن کریم می‌فرماید:

«اللَّهُ يَتَوَفَّى الْأَنْفُسَ حِينَ مَوْتِهَا» (زمر/۴۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خداوند جان‌ها را هنگام مرگشان به‌تمامی می‌گیرد.

خداوند از طریق ناموس‌دار و کلیددارِ این شأن، یعنی حضرت عزرائیل، تک‌تک نفوس را قبض می‌کند.

اما حضرت اسرافیل اماتهٔ کلی دارد؛ در صور دمیده می‌شود و اماتهٔ عمومی واقع می‌شود و این مقدمهٔ قیامت کبری است. اماته‌ای که حضرت عزرائیل نسبت به هر شخص انجام می‌دهد، با قیامت صغری ارتباط دارد.

موت اختیاری و نقش عزرائیل در سیر انسان

آیا می‌توان در همین نشئهٔ طبیعت به آن قیامت صغری رسید؟ بله، از طریق «موت قبل از موت»:

«مُوتُوا قَبْلَ أَنْ تَمُوتُوا»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بمیرید پیش از آنکه بمیرید.

این تعبیر در منابع عرفانی و حدیثی با عنوان موت اختیاری نقل شده است.

اما در همین «موتوا قبل أن تموتوا» نیز حضرت عزرائیل دخالت دارد. نباید تصور کرد چون این موت اختیاری است، دیگر از وسائط فیض بی‌نیازیم.

ما باید برای حضرت عزرائیل آغوش باز کنیم. حاصل این بحث باید این باشد که نگاه خود را نسبت به عزرائیل دگرگون کنیم و از آن نگاه اشتباه و منفی فاصله بگیریم.

چرا؟ چون برای ارتقا از هر درجهٔ مادون به درجهٔ مافوق، اماته لازم است؛ و این شأن، شأن حضرت عزرائیل است.

فرض کنید من اکنون در یک مرتبهٔ وجودی هستم. برای رفتن به مرتبهٔ بالاتر، این مرتبهٔ مادون باید در من بمیرد. حضرت عزرائیل این مرتبه را می‌میراند و انسان را به سوی مرتبهٔ مافوق سوق می‌دهد.

آن مرتبهٔ مافوق را چه کسی برای انسان احیا می‌کند؟ حضرت اسرافیل. پس اماته از عزرائیل است و احیا از اسرافیل.

البته اینها مربوط به بحث وسائط فیض و جزئیات عالم ملائکه است. هنوز به‌طور مستقل وارد عالم ملائکه نشده‌ایم و فعلاً به اندازه‌ای که به بحث مربوط است، از آن سخن می‌گوییم.

علم؛ مایهٔ اماته و احیا

این اماته و احیا نیز مایه‌ای می‌خواهد. بدون مایه، نه عزرائیل چنین کاری می‌کند و نه اسرافیل. آن مایه چیست؟ علم.

ملک مقربی که ناموس و کلیددار علم است، حضرت جبرئیل است. بنابراین، این شئون در نسبت با علم و تحت تدبیر جبرئیلی قرار می‌گیرند. از همین‌جا می‌توان فهمید که چرا مقام جبرئیل چنین بلند است.

اگر بنده به‌عنوان معلم اینجا نشسته‌ام، از حیث شأن تعلیم، در یک مقام جبرئیلی قرار دارم. مقام معلم، از این جهت، مقام جبرئیلی است.

قوت و قدرت در عالم نیز در جایی است که علم حضور دارد. امیرالمؤمنین علیه‌السلام می‌فرمایند:

«الْعِلْمُ سُلْطَانٌ، مَنْ وَجَدَهُ صَالَ بِهِ، وَمَنْ لَمْ يَجِدْهُ صِيلَ عَلَيْهِ.»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): علم، سلطنت و قدرت است؛ هر کس آن را بیابد به‌وسیلهٔ آن غلبه می‌کند، و هر کس آن را نیابد بر او غلبه می‌شود.

سلطنت، خود بوی قوت و قدرت می‌دهد.

خوشا به حال کسی که این ظرایف را بداند و بتواند، به تعبیر ساده، راه ارتباط و تقرب به این ملائکه را پیدا کند و اسباب مناسب برای بهره‌گیری از شئون آنان را فراهم آورد. این مسئله راه‌هایی دارد که ان‌شاءالله در مباحث عملی سیر و سلوک دربارهٔ آنها صحبت خواهیم کرد.

میکائیل و رزق ظاهری و باطنی

در میان این ملائکهٔ مقرب، حضرت میکائیل نیز هست؛ ملک رزق.

اما رزق فقط پول و مادیات نیست. رزق می‌تواند روحی و معنوی باشد؛ حتی علم نیز رزق است.

در این نگاه، تمام آنچه در عالم به‌عنوان رزق به موجودات می‌رسد، با شأن میکائیلی ارتباط دارد؛ چه رزق مادی و چه رزق معنوی و علمی.

علم وقتی به مرتبهٔ مطلوب خود برسد، حکمت می‌شود. همهٔ حکمت نزد مولای ما امیرالمؤمنین علیه‌السلام است. روایت آن را نیز پیش‌تر از وسائل الشیعة خوانده‌ایم. دیگر ائمه علیهم‌السلام نیز حکمت را از امیرالمؤمنین علیه‌السلام اخذ کرده‌اند؛ منبع آنجاست.

بنابراین کسی که به نجف می‌رود و چیزی جز حکمت طلب می‌کند، حقیقت آن مقام را از دست داده است؛ زیرا حکمت، باطن علم است.

از اینجا دوباره به همان نقطهٔ آغاز برمی‌گردیم: چرا سید مرتضی کشمیری می‌گفت اگر از نجف جدا شوم، می‌میرم؟ چون همه‌چیز را نزد مولا می‌دید.

تجدد دائمی طبیعت

حضرت استاد می‌فرمایند:

بدن عنصری از عالم طبیعت است که همیشه در تجدد است، و صورت عالم طبیعت لاینقطع تبدیل می‌شود؛ چه آسمان‌ها و چه زمین‌ها، زیرا طبیعت مبدأ قریب حرکت است و علت حرکت باید متجدد باشد؛ چنان‌که در حکمت متعالیه مبرهن است.

این نکته در حکمت متعالیه به‌صورت برهانی بیان شده است. به‌طور کلی، طبیعت مبدأ قریب حرکت است؛ زیرا اساساً حرکت، متعلق به همین نشئهٔ طبیعت است.

تفاوت حرکت در طبیعت با سیر در عوالم بالاتر

حرکت به معنای دقیق فلسفی، یعنی خروج از قوه به فعل، از استعداد به فعلیت و از قابلیت به تحقق. این معنای حرکت، مربوط به عالم طبیعت است.

در عالم برزخ دیگر حرکت به این معنا نداریم. در آنجا می‌توان از سیر سخن گفت، اما آن سیر، سیر استکمالی است.

«استکمال» بر وزن استفعال، معنای طلب دارد؛ یعنی طلب کمال. انسان در آن عالم نیز طلب کمال دارد، اما این استکمال بر اساس ملکات نفس صورت می‌گیرد.

پس حرکت به این معنا، کار همین دنیاست. اگر می‌خواهیم حرکت کنیم، باید همین‌جا حرکت کنیم. نباید بیهوده منتظر باشیم که به عالم دیگر برویم و آنجا دست ما را بگیرند و تازه حرکت را آغاز کنیم. این تصور غلط است.

البته قرآن می‌فرماید:

«لَهُمْ مَا يَشَاءُونَ فِيهَا وَلَدَيْنَا مَزِيدٌ» (ق/۳۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): برای آنان در آنجا هرچه بخواهند فراهم است و نزد ما افزونی بیشتری نیز هست.

پس «مزید» و افزونی‌هایی در آن عالم وجود دارد؛ اما اصل حرکت و تحصیل استعداد، در همین نشئهٔ طبیعت است.

ملکات نفس، پایهٔ استکمال پس از مرگ

در آن عالم نعمت‌ها و کمالاتی هست که نه چشمی دیده و نه گوشی شنیده است؛ اما به تعبیر حضرت استاد، پایه و ضریب همهٔ آنها ملکات نفس است. بدون ملکات نفس، اساساً آنجا اتفاقی برای انسان نمی‌افتد.

در آن عالم نیز آموزش وجود دارد. پیش‌تر در شرح کتاب الموت عرض کردیم که این آموزش برای کسانی است که دو ویژگی داشته باشند: نخست، ولایت امیرالمؤمنین علیه‌السلام را پذیرفته و در دنیا نسبت به آن التزام عملی داشته باشند؛ و دوم، در دنیا تشنهٔ علم بوده و به سوی علم حرکت کرده باشند.

همین تشنگی علم و حرکت به سوی آن اهمیت دارد. کسی که از کارهای دیگرش می‌زند و پای درس علم می‌نشیند، از این جهت با کسی که اصلاً چنین طلب و عطشی ندارد متفاوت است.

بنابراین، دو شرط مطرح است:

۱. اتخاذ ولایت و امر امام و التزام عملی به آن؛ ۲. تشنگی و حرکت به سوی علم.

برای چنین مؤمنی پس از مرگ نیز آموزش هست. ملکی مأمور می‌شود و آنچه از قرآن برای او باقی مانده و در دنیا به آن نرسیده است، به او تعلیم می‌شود. این همان سیر استکمالی است.

البته سرعت این آموزش نیز برای همه یکسان نیست. کسی که ملکات نفس قوی‌تری دارد، با سرعت بیشتری پیش می‌رود؛ و کسی که ملکاتش قوت و شدت کمتری یافته، آهسته‌تر حرکت می‌کند. باز هم همه‌چیز به ملکات نفس بازمی‌گردد.

حتی ممکن است کسی در آن عالم خودش در جایگاه تعلیم قرار بگیرد. انسانی مانند حضرت استاد علامه حسن‌زاده که این سیر را در دنیا پیموده است، با کسی که تازه باید آموزش را آغاز کند یکسان نیست. این، مقام علم است.

سه پدر و برتری پدرِ علمی

در نقل آمده است:

«الْآبَاءُ ثَلَاثَةٌ: أَبٌ وَلَدَكَ، وَأَبٌ زَوَّجَكَ، وَأَبٌ عَلَّمَكَ.»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پدران سه‌اند: پدری که تو را به دنیا آورده است، پدری که تو را همسر داده است، و پدری که به تو علم آموخته است. مكتبة صحراء النجف +1

یکی پدرِ جسمانیت است؛ یعنی کسی که تو را به دنیا آورده است. دیگری پدرِ زوجیت است؛ یعنی کسی که زمینهٔ ازدواج تو را فراهم کرده است. دیگری نیز پدری است که به تو علم آموخته است.

در میان اینها، پدرِ علمی جایگاه ویژه‌ای دارد؛ زیرا او سبب رشد و تولد علمی و روحانی انسان می‌شود. در این باب مطالب فراوانی هست که باید در جای خود مطرح شود.

سه توصیه دربارهٔ امامت جماعت، قضاوت و علم

خدا مرحوم شیخ مرتضی انصاری را رحمت کند. نقل می‌کردند که در آغاز یا پایان سال تحصیلی، هنگامی که طلاب جمع می‌شدند، سه توصیه داشتند.

نخست می‌فرمودند: یک کار را فقط اگر برای خداست انجام بده؛ اگر برای غیر خداست، انجام نده: امامت جماعت. اگر برای خداست، بسم‌الله؛ و اگر برای غیر خداست، واردش نشو، زیرا بار بسیار سنگینی است.

دوم می‌فرمودند: یک کار را چه برای خدا باشد و چه برای غیر خدا، انجام نده: قضاوت. این سخن، هشدار نسبت به سنگینی و دشواری بسیار زیاد مقام قضاست. خود من نیز همیشه از این جایگاه گریخته‌ام.

اما توصیهٔ سوم بسیار شیرین است: یک کار را چه برای خدا باشد و چه حتی انگیزه‌ات کاملاً خالص نباشد، انجام بده: کسب علم.

چرا؟ چون:

«الْعِلْمُ نُورٌ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): علم، نور است.

علم در خود نور دارد. انسان با رفتن به سوی علم، رفته‌رفته سعهٔ وجودی پیدا می‌کند؛ بزرگ‌تر، هوشیارتر و عاقل‌تر می‌شود.

«خَلق جدید» و تجدد عالم طبیعت

حضرت استاد در ادامه می‌فرمایند که آیات قرآنی نیز بر تجدد عالم دلالت دارند؛ از جمله:

«أَفَعَيِينَا بِالْخَلْقِ الْأَوَّلِ ۚ بَلْ هُمْ فِي لَبْسٍ مِنْ خَلْقٍ جَدِيدٍ» (ق/۱۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آیا از آفرینش نخست ناتوان شدیم؟ بلکه آنان دربارهٔ آفرینشی تازه در تردید و اشتباه‌اند. Quran.com +1

در این بحث، از تعبیر «خَلق جدید» به تجدد پیوستهٔ عالم توجه می‌کنیم؛ یعنی موجودات دائماً در صورت و ظهوری تازه قرار می‌گیرند.

از حیث این بیانِ وجودی، گویی انسان دائماً لباس تازه‌ای به تن می‌کند. این لباس چیست؟ تلبّس به اسماءالله.

لباسی که ما آن‌به‌آن به آن متلبس می‌شویم، اسماء الهی است. حتی هیئت ظاهری و بدن ما نیز ظهور اسماء خداست.

تجرد ملائکه و تنزه خداوند از ماهیت

قبلاً عرض کردیم که ملائکه، ملائکهٔ مهیمن، ارواح و عقول، از ماده مجردند.

اما دربارهٔ خداوند نمی‌توان «مجرد از ماده» را به همان معنایی که دربارهٔ مخلوقات مجرد گفته می‌شود به کار برد؛ زیرا اگر ماده را از حوزهٔ وجود الهی بیرون فرض کنیم، مسئلهٔ وجود این عالم مادی پیش می‌آید، در حالی که در این نگاه، وجود واحد است و همهٔ اینها اطوار وجودند.

اگر در کتابی گفته شود خداوند «مجرد» است، مقصود تنزه او از ماهیت و حدود امکانی است. ماهیت، حد و اندازه است و خداوند حد و اندازه ندارد.

ممکن، مرکب از وجود و ماهیت دانسته می‌شود؛ اما خداوند ممکن نیست، بلکه واجب‌الوجود است.

پس این عالم دائماً در تجدد است و موجودات آن‌به‌آن لباسی تازه، یعنی ظهوری تازه از اسماء الهی، به تن می‌کنند.

سؤال دائمی موجودات و شأن دائمی حق

قرآن کریم می‌فرماید:

«يَسْأَلُهُ مَنْ فِي السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ ۚ كُلَّ يَوْمٍ هُوَ فِي شَأْنٍ» (الرحمن/۲۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هر که در آسمان‌ها و زمین است از او درخواست می‌کند؛ او هر روز در شأنی است. Quran.com

همهٔ کسانی که در آسمان‌ها و زمین‌اند، دائماً از خدا سؤال و طلب دارند و پاسخ این طلب نیز همان است:

«كُلَّ يَوْمٍ هُوَ فِي شَأْنٍ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): او هر روز در شأن و ظهوری است.

این تجلیات الهی در قالب «لباس» ظهور می‌کنند، و این لباس همان اسم است؛ یعنی آن‌به‌آن اسمی از اسماء الهی در ما ظهور می‌کند.

مثال چراغ و رودخانه برای تجدد لحظه‌به‌لحظه

حضرت استاد برای فهم این مطلب مثال می‌زدند: این چراغی که بالای سر ما روشن است، در نگاه ظاهری ثابت به نظر می‌رسد؛ اما در واقع دائماً جریان و تبدل در آن رخ می‌دهد.

اگر بتوانید سرعت این جریان را پایین بیاورید، حالت چشمک‌زدن و آمدوشد را مشاهده می‌کنید. وقتی سرعت بسیار بالا می‌رود، دیگر چشم حرکت را تشخیص نمی‌دهد و پدیده را ثابت می‌بیند.

مثال دیگر، تصویر انسان بر سطح رودخانه است. رودخانه با سرعت در حرکت است، اما شما ممکن است تصویر را در نگاه اول ثابت ببینید؛ در حالی که آن تصویر آن‌به‌آن بر آب تازه‌ای تحقق پیدا می‌کند و دائماً در حال تجدد است.

این نگاه، نگرش انسان را به عالم عوض می‌کند: آن‌به‌آن همه‌چیز در حرکت و تجدد است؛ هر لحظه ظهوری تازه و خلقی جدید در کار است.

حرکت جوهری و حرکت پنهان عالم طبیعت

همه‌چیز فقیر و نیازمند است. این همان بحث حرکت جوهری است.

حضرت استاد در ادامه به این آیهٔ شریفه استناد می‌کنند:

«وَتَرَى الْجِبَالَ تَحْسَبُهَا جَامِدَةً وَهِيَ تَمُرُّ مَرَّ السَّحَابِ» (نمل/۸۸)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): کوه‌ها را می‌بینی و آنها را جامد و بی‌حرکت می‌پنداری، در حالی که همچون ابرها در حرکت‌اند. Quran.com +1

شما به کوه‌ها نگاه می‌کنید و آنها را «جامده»، ثابت و بی‌حرکت می‌پندارید؛ اما قرآن می‌فرماید:

«وَهِيَ تَمُرُّ مَرَّ السَّحَابِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): در حالی که همچون عبور ابرها در حرکت‌اند.

ابر را نیز اگر اجمالاً نگاه کنید، ممکن است ثابت به نظر برسد؛ اما وقتی با دقت به آن نگاه می‌کنید، می‌بینید با سرعت در حال حرکت است.

طبیعتی هم که شما آن را ثابت می‌بینید، حتی همین بدن خودتان، با سرعت در حرکت است. یک اسم می‌آید و یک اسم می‌رود؛ اسمی می‌آید و اسمی دیگر می‌رود. همه، ظهورات حضرت حق‌اند.

شهود تردد اسماء در عالم

حال تصور کنید برای عارف حالتی رخ دهد که تمام این رفت‌وآمدها و تردد اسماء را متوجه شود؛ این ولوله و حرکت عظیم در عالم را ببیند و بشنود:

«يُسَبِّحُ لِلَّهِ مَا فِي السَّمَاوَاتِ وَمَا فِي الْأَرْضِ» (تغابن/۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هرچه در آسمان‌ها و هرچه در زمین است، خدا را تسبیح می‌کند. Quran.com +1

عارف این حقیقت را متوجه می‌شود؛ می‌بیند، می‌شنود، شهود می‌کند و شنود دارد. چنین انسانی چقدر نسبت به الهیت عالم مطمئن می‌شود!

البته وقتی می‌گوییم عارف به حقیقت می‌رسد، مقصود این نیست که حقیقت را بدون هیچ حدی دربر می‌گیرد؛ بلکه به اندازهٔ ظرف وجودی و به قدر طاقت بشری خود به حقیقت می‌رسد. آثار آن حقیقت نیز به اندازهٔ ظرفیت وجودی او در او ظهور می‌کند.

این مراتب، به تعبیر حضرت استاد، بدون معلم و استاد راه پیموده نمی‌شود.

تعلیم الهی و مقام پیامبر اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله

حتی پیامبر عزیز عالم صلی‌الله‌علیه‌وآله که ظاهراً معلم بشری نداشتند، از تعلیم الهی برخوردار بودند.

دربارهٔ تعلیم اسماء، قرآن می‌فرماید:

«وَعَلَّمَ آدَمَ الْأَسْمَاءَ كُلَّهَا» (بقره/۳۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و خداوند همهٔ اسماء را به آدم آموخت. Quran.com

پس اصل تعلیم از حضرت حق است. پیامبر اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله نیز معلم داشتند، اما معلم ایشان حق بود؛ تعلیم بی‌واسطهٔ الهی.

دربارهٔ تقدم مقام نبوی نیز این معنا نقل شده که نبوت آن حضرت پیش از تکمیل خلقت آدم علیه‌السلام بوده است؛ یعنی مقام پیامبر اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله پیش از این نشئهٔ جسمانی تحقق داشته است.

اگر کسی می‌خواهد در هر وادی و در حرفه و هنر خودش «یک‌دانه» شود، به پیامبر اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله برسد؛ نماز پیامبر، توسل به پیامبر و محبت به پیامبر. اتصال به آن حقیقت، انسان را یگانه می‌کند.

تبدیل زمین و ظهور عالم دیگر

حضرت استاد آیهٔ دیگری می‌آورند:

«يَوْمَ تُبَدَّلُ الْأَرْضُ غَيْرَ الْأَرْضِ وَالسَّمَاوَاتُ» (ابراهیم/۴۸)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): روزی که زمین به زمینی دیگر و آسمان‌ها نیز دگرگون می‌شوند. Quran.com +1

بزرگان و عرفا این آیات را در نسبت با همین تبدل و ظهور مراتب عالم نیز مورد توجه قرار داده‌اند.

مرحوم حاج ملاهادی سبزواری در اینجا آیهٔ دیگری را مطرح می‌کند:

«وَأَشْرَقَتِ الْأَرْضُ بِنُورِ رَبِّهَا» (زمر/۶۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و زمین به نور پروردگارش روشن می‌شود. Quran.com +1

اینجا می‌فرماید زمین به زمینی دیگر تبدیل می‌شود و آنجا می‌فرماید زمین به نور پروردگارش روشن می‌شود.

مگر اکنون زمین نور ندارد که آنجا قرار است به نور ربّ خود روشن شود؟

اینجا اکنون دوران «لیل» است؛ یعنی نور در پرده قرار گرفته است. به محض اینکه موت حاصل شود ــ چه موت اجباری و اضطراری و چه موت اختیاری ــ حقیقتِ

«وَأَشْرَقَتِ الْأَرْضُ بِنُورِ رَبِّهَا»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): زمین به نور پروردگارش روشن می‌شود.

برای انسان آشکار می‌شود.

مرحوم حاجی سبزواری در اینجا «بِنُورِ رَبِّهَا» را به نور امام آن تفسیر می‌کند؛ یعنی انسان همه‌جا را به نور امام خود روشن می‌بیند.

قرب به امام و نور انسان

هر کس به میزانی نور دارد که به امامش قرب پیدا کرده است.

قرب چیست؟ همان تلبس به اسماءالله. یعنی هر مقدار از اسماء الهی که در اهل‌بیت علیهم‌السلام ظهور کرده است، در خودت پیاده کرده باشی و آن لباس را به تن کرده باشی، به همان مقدار نور داری.

از اینجا می‌توان فهمید چرا انسان‌ها در آن عالم یکسان نیستند. در روایات دربارهٔ محب اهل‌بیت علیهم‌السلام آمده است که نوری از پیشانی او ساطع می‌شود و در پرتو آن، مقابل خود را می‌بیند و حرکت می‌کند.

این نور از جبین او ظاهر می‌شود.

جبین و پیشانی، عنوان و وجه انسان است؛ مرتبه‌ای که ظهور او در آن آشکار می‌شود.

معنای «وجه»

من اکنون با وجه خود به شما رو کرده‌ام. «وجه» یعنی محل ظهور آثار وجود.

آثار وجود من اکنون عمدتاً از کجا ظهور می‌کنند؟ از صورتم. سخن‌گفتن، دیدن، شنیدن و بوییدن، غالباً در همین صورت جمع شده‌اند. از این جهت به آن «وجه» می‌گویند؛ یعنی محل ظهور آثار من.

وقتی این معنا را دربارهٔ کل عالم در نظر بگیریم، معنای «وجه‌الله» روشن‌تر می‌شود: مرتبهٔ ظهور تجلیات الهی.

قرآن می‌فرماید:

«كُلُّ مَنْ عَلَيْهَا فَانٍ ۝ وَيَبْقَى وَجْهُ رَبِّكَ ذُو الْجَلَالِ وَالْإِكْرَامِ» (الرحمن/۲۶ـ۲۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هر که بر زمین است فانی است، و وجه پروردگار تو که صاحب جلال و اکرام است باقی می‌ماند. Quran.com

همه‌چیز فانی است، مگر وجه خدا. وجه خدا یعنی محل ظهور تجلیات حضرت حق.

مرتبهٔ اتمّ این تجلیات می‌شود وجه‌الله اعظم.

در دعای ندبه نیز می‌خوانیم:

«أَيْنَ وَجْهُ اللَّهِ الَّذِي إِلَيْهِ يَتَوَجَّهُ الْأَوْلِيَاءُ؟»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): کجاست آن وجه خدا که اولیای الهی به سوی او روی می‌آورند؟

این وجه، اعظمِ وجوه است.

پیشانی؛ عنوان کتاب وجود انسان

اکنون که با صورتم و پیشانی‌ام به شما رو کرده‌ام، این پیشانی به یک معنا «عنوان» من است. در قیامت نیز، طبق آن روایتی که عرض شد، نور از همین عنوان و جبین انسان ساطع می‌شود.

کتاب را که در دست می‌گیرید، عنوانش یا روی جلد نوشته شده یا در صفحهٔ نخست آن آمده است.

انسان نیز یک کتاب است؛ کتابی که قرار است خودش آن را بخواند:

«اقْرَأْ كِتَابَكَ كَفَى بِنَفْسِكَ الْيَوْمَ عَلَيْكَ حَسِيبًا» (اسراء/۱۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): کتاب خود را بخوان؛ امروز خودت برای حسابرسی از خویش کافی هستی. Quran.com +1

خودت برای خواندن کتاب وجود خودت کافی هستی.

عنوان این صحیفه چیست؟ در روایت آمده است:

«عُنْوَانُ صَحِيفَةِ الْمُؤْمِنِ حُبُّ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ.»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): عنوان صحیفهٔ مؤمن، محبت علی بن ابی‌طالب علیه‌السلام است.

هیولای اولی؛ پایین‌ترین مرتبهٔ استعداد

حضرت استاد در ادامه می‌فرمایند:

بنابراین، عالم غایتی دارد که به تکمیل از هیولای اولی...

«هیولا» را پیش‌تر توضیح دادیم. در اصطلاح فلسفی، مقصود ابتدایی‌ترین مرتبهٔ استعداد است.

گاهی برای سهولت فهم گفته‌اند هیولا چیزی میان عدم و وجود است؛ اما این تعبیر از نظر فلسفی دقیق نیست و برهان عقلی آن را به این صورت نمی‌پذیرد.

دقیق‌تر این است که بگوییم هیولا نازل‌ترین مرتبهٔ وجود و محض استعداد است؛ به‌گونه‌ای که اگر همین مرتبهٔ نازل را نیز برداریم، دیگر عدم است.

در کتاب‌های فلسفی و عرفانی بسیار با اصطلاح «هیولای اولی» برخورد می‌کنید. حضرت استاد می‌فرمایند عالم از این مرتبهٔ نخستینِ استعداد آغاز می‌کند و غایتی دارد که در مسیر تکمیل به سوی آن حرکت می‌کند.

غایت حرکت عالم؛ رسیدن به سکون

حضرت استاد می‌فرمایند:

عالم غایتی دارد که به تکمیل از هیولای اولی و اتحاد با صور بسیطه و مرکبهٔ حیوانیه و انسانیه، و مراتب عقل و عقلیه، به مراتب عالیه و فنای محض می‌رسد.

قرآن کریم می‌فرماید:

«كُلُّ شَيْءٍ هَالِكٌ إِلَّا وَجْهَهُ» (قصص/۸۸)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هر چیزی نابودشدنی است، مگر وجه او.

همین الآن دربارهٔ «وجه» صحبت کردیم؛ همه‌چیز هالک است مگر وجه الهی.

حضرت استاد در ادامه می‌فرمایند:

«فَإِنَّ نِهَايَاتِ الْحَرَكَاتِ سُكُونٌ.»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): نهایت حرکت‌ها، سکون است.

انتهای همهٔ این حرکت‌ها چیست؟ سکون. غایت ما نیز همین است. ما سیر می‌کنیم:

«إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ» (بقره/۱۵۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ما از آنِ خداییم و به سوی او بازمی‌گردیم.

پس غایت این سیر، رسیدن به آن مرتبهٔ سکون و آرامش است. حرکت در ذات غیبی نیست؛ حرکت در مراتب مادون و خارج از آن مقام است.

حرکت وجودی و حرکت ایجادی

در نشئهٔ طبیعت، حرکت وجودی است؛ یعنی موجودات در حال حرکت‌اند. اما ایجاد و به‌حرکت‌آوردن این موجودات، مبدأیی می‌خواهد. موجود مادی خودش بالذات منشأ این حرکت نیست، بلکه حرکت ایجادی از عالم قدس و از عوالم بالاتر می‌رسد و ملائکه در این نظام، از وسائط فیض و ایجاد حرکت‌اند.

پس یک طرف، حرکت وجودیِ موجودات در نشئهٔ طبیعت است و طرف دیگر، شأن ایجادیِ وسائطی است که این حرکت از مجرای آنها تحقق پیدا می‌کند.

غایت همهٔ این حرکت‌ها، همان سکون است؛ همان آرامش حقیقی.

آیا می‌توان در همین دنیا نیز رتبه‌ای از آن سکون را یافت؟ قرآن می‌فرماید:

«أَلَا بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ» (رعد/۲۸)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آگاه باشید که دل‌ها تنها با یاد خدا آرام می‌گیرند.

این اطمینان، یکی از همان مراتب عالی وجودی ماست. کسی که به آن مرتبه برسد، مصداق «نفس مطمئنه» می‌شود:

«يَا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ ۝ ارْجِعِي إِلَىٰ رَبِّكِ رَاضِيَةً مَرْضِيَّةً ۝ فَادْخُلِي فِي عِبَادِي ۝ وَادْخُلِي جَنَّتِي» (فجر/۲۷ـ۳۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای نفس آرام‌یافته، به سوی پروردگارت بازگرد، در حالی که تو از او خشنودی و او از تو خشنود است؛ پس در میان بندگان من داخل شو و به بهشت من درآی.

انسان باید به این مقام برسد. راه آن نیز همان معارفی است که اهل‌بیت علیهم‌السلام بیان کرده‌اند و شاهراه آن، معرفت نفس است.

دو جنبهٔ نفس؛ تجدد و بقا

حضرت استاد می‌فرمایند:

پس نفس به‌واسطهٔ طبیعت دارای جنبهٔ تجدد است که بقا و ثبات ندارد، و خود به ذات دارای جنبهٔ بقاست.

از حیث طبیعت، نفس دائماً لباس تازه می‌پوشد و در حال تجدد است. طبیعت، از این حیث، بقا و ثبات ندارد؛ زیرا گفتیم سکون در انتهای این مسیر است.

اما انسان جنبه‌ای از بقا نیز دارد:

«مَا خُلِقْتُمْ لِلْفَنَاءِ، بَلْ خُلِقْتُمْ لِلْبَقَاءِ.»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): شما برای فنا آفریده نشده‌اید، بلکه برای بقا آفریده شده‌اید.

به تعبیر دیگر، حضرت استاد می‌فرمایند:

نفس به جنبهٔ حسی در تبدل است و به جنبهٔ عقلی ثابت؛ و در عین حرکت طبیعت، صورت شیء به تجدد امثال محفوظ است.

«صورت» در اینجا به معنای ظاهر و چهرهٔ مادی نیست. صورت، یعنی شیئیت شیء و حقیقت آن.

انسان یک وجه وجودیِ سیال و متجدد دارد و یک وجه ثابت. وجه سیال او همان وجود طبیعی و مادی اوست؛ نازل‌ترین مراتب وجودش که دائماً در حال تجدد و حرکت است.

اما جنبه‌ای که ثابت است، رشحه‌ای از آن سکون و ثبات عالم بالاست؛ و اگر چنین سنخیتی در انسان نبود، اساساً امکان صعود و وصول به آن مراتب را نداشت.

نسبت نفس و روح

در اینجا باید تفاوت «نفس» و «روح» روشن شود.

نفس، چیزی جدا از روح نیست؛ بلکه نام همان روح از حیث تعلق آن به بدن است.

یعنی هرگاه روح را از جهت ارتباط و تعلقش با بدن در نظر بگیریم، از آن با عنوان «نفس» یاد می‌کنیم. پس دو حقیقت کاملاً جداگانه به نام روح و نفس نداریم؛ بلکه سخن از دو حیث و مرتبه است.

وقتی بدن و تعلق به بدن مطرح می‌شود، تعبیر «نفس» به کار می‌رود. نفس همان مرتبه‌ای از روح است که با بدن ارتباط دارد.

از همین جهت حضرت استاد می‌فرمایند ما همواره بدن داریم، چون همواره نفس داریم.

نفس به‌نوعی برزخ میان ظاهر و باطن ماست؛ یعنی مرتبهٔ تعلق روح به بدن. روح از طریق نفس، احکام خود را در بدن پیاده می‌کند.

این بدن نیز منحصر به بدن دنیوی نیست؛ بدن دنیوی، بدن برزخی و بدن اخروی، هر یک متناسب با نشئهٔ خود هستند و این سیر ادامه پیدا می‌کند. بنابراین، نمی‌توان نفس را از ساختار وجودی انسان حذف کرد.

سیر عالم را از جهت نزول نیز می‌توان «سیر هُبوطی» یا سیر از مراتب عالی به مراتب مادون در نظر گرفت؛ اما در هر صورت، روح از طریق مرتبهٔ نفس، احکام خود را در بدن جاری می‌کند.

جبرئیل و مرتبهٔ عقل پیامبر

برای نزدیک‌شدن مطلب به ذهن، نسبت جبرئیل و پیامبر اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله را در نظر بگیرید.

در این بیان، جبرئیل را می‌توان همان مرتبهٔ عقلانی پیامبر دانست؛ یعنی عقل پیامبر در مرتبه‌ای، شأن جبرئیلی دارد.

اما قلب، مافوق مرتبهٔ عقل است. در آن مرتبه دیگر از عالم ملائکه نیز عبور کرده‌ایم.

در تعبیر مشهور عرفانی آمده است:

«قَلْبُ الْمُؤْمِنِ عَرْشُ الرَّحْمَنِ.»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): قلب مؤمن، عرش خدای رحمان است.

پس قلب در این بیان، مرتبه‌ای از عرش الهی است؛ مرتبه‌ای مافوق عقل.

عرش نیز در یک معنا با همان مرتبهٔ «عندیت» که پیش‌تر درباره‌اش سخن گفتیم ارتباط پیدا می‌کند.

عرش؛ مقام قدرت و علم الهی

عرش، مقام قدرت و سطوت الهی است. خداوند سلطنت و قدرت خود را با چه چیزی ظهور می‌دهد؟ پیش‌تر گفتیم:

«الْعِلْمُ سُلْطَانٌ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): علم، سلطنت و قدرت است.

پس آن مرتبه، مرتبهٔ علم است. عرش، در این بیان، جایگاه علم است.

این دومین بار است که در این سالن جلسه داریم و دفعهٔ پیش هم جلسهٔ عجیبی شد. ظاهراً این فضا ما را به سخن می‌آورد!

«برای بقا آفریده شده‌اید، نه برای فنا»

گفتیم:

«خُلِقْتُمْ لِلْبَقَاءِ لَا لِلْفَنَاءِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): شما برای بقا آفریده شده‌اید، نه برای فنا.

می‌خواستم از همین‌جا یک سؤال جدی را مطرح کنم که آن مقدمات پیش آمد.

به این نتیجه رسیدیم که ما حتماً نفس داریم؛ زیرا اگر نفس نباشد، روح نمی‌تواند احکام خود را در بدن پیاده کند و بدن را در هر عالمی مدیریت کند. پس نفس، برزخ میان ظاهر و باطن انسان است.

اکنون سؤال این است که آیا در تعابیر قرآنی دربارهٔ حضرت حق نیز «نفس» به کار رفته است؟ بله. قرآن می‌فرماید:

«وَيُحَذِّرُكُمُ اللَّهُ نَفْسَهُ» (آل‌عمران/۲۸)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و خداوند شما را از [نافرمانی و عقوبت] خود برحذر می‌دارد.

مقصود این نیست که دربارهٔ ذات الهی به‌صورت بی‌ضابطه تفکر کنیم؛ بلکه این مرتبه بسیار خطیر است و باید مراقب بود.

در بیان این بحث، «نفس» را برزخ میان ظاهر و باطن در نظر گرفتیم. آیا خداوند ظاهر و باطن دارد؟ قرآن می‌فرماید:

«هُوَ الْأَوَّلُ وَالْآخِرُ وَالظَّاهِرُ وَالْبَاطِنُ وَهُوَ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ» (حدید/۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): اوست اول و آخر و ظاهر و باطن، و او به هر چیزی داناست.

پس از ظاهر و باطن سخن گفته شده است؛ البته ظاهر و باطن او دو حقیقت جدا نیستند. یک وجود واحد است؛ نه دوگانگی و نه توحید عددی، بلکه توحید صمدی.

از روح تا تعینات و ظهورات الهی

دربارهٔ روح نیز قرآن می‌فرماید:

«وَنَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي» (حجر/۲۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و از روح خویش در او دمیدم.

اگر این مقدمات را کنار یکدیگر قرار دهیم، بحث به مسئلهٔ ظهور می‌رسد. اگر در اینجا از تعبیری مانند «بدن» در نسبت با حضرت حق استفاده شود، مقصود هرگز بدن جسمانی و محدود نیست؛ مقصود عوالم تعین‌یافته و ظهور اسماء و صفات الهی است.

اگر این سخن تقطیع شود و صرفاً گفته شود «خدا بدن دارد»، کاملاً معنای بحث از بین می‌رود. سخن دربارهٔ جسمانیت خدا نیست؛ سخن دربارهٔ تعینات و ظهورات اسماء و صفات است.

اسم، اسمُ‌الاسم و اسمِ اسمُ‌الاسم

برای روشن‌شدن مطلب، ابتدا از خودمان مثال بزنیم.

شما وقتی نقاشی‌ای می‌کشید، آن نقاشی پیش از آنکه روی کاغذ بیاید، به‌صورت یک حقیقت و صورت علمی در وجود خودتان هست. مهندس نیز وقتی سازه‌ای را طراحی و اجرا می‌کند، پیش از تحقق خارجی آن، صورت علمی سازه را در خود دارد. اگر آن صورت در او نبود، نمی‌توانست آن را در خارج پیاده کند.

همین‌طور خط، علم، کتاب یا هر هنری که از انسان ظهور می‌کند، پیش از ظهور خارجی دارای کمالی باطنی در وجود اوست.

آن کمال باطنی و ملکهٔ وجودی که در ذات انسان است، در این اصطلاح اسم نامیده می‌شود.

پس سه مرتبه را باید از یکدیگر جدا کنیم:

۱. اسم

آن کمال باطنی که در وجود انسان است و هنوز در مرتبهٔ ظهور خارجی نیامده، اسم است.

۲. اسمُ‌الاسم

وقتی آن کمال باطنی ظهور می‌کند و تعین پیدا می‌کند ــ مثلاً به‌صورت یک خط، نقاشی، سازه یا اثر علمی ــ این مرتبه را اسمُ‌الاسم می‌گوییم.

۳. اسمِ اسمُ‌الاسم

اکنون برای این ظهور، لفظ و عنوانی قرار می‌دهیم تا بتوانیم آن را بخوانیم و از آن یاد کنیم. این لفظ، در این اصطلاح، اسمِ اسمُ‌الاسم است.

تطبیق این سه مرتبه بر اسماء الهی

حالا به حضرت حق برگردیم.

اسماء حسنی و صفات علیای حضرت حق، عین ذات او هستند. اگر خدا علیم است، علم او چیزی جدا از ذات او نیست؛ «علیم» بودن، عین ذات الهی است، نه اینکه ذات یک چیز باشد و علم چیزی دیگر.

آن کمال ذاتی، حقیقت اسم الهی است.

وقتی آن کمال ظهور پیدا می‌کند، از مرتبهٔ غیب به تعین و ظهور می‌رسد؛ یعنی معین و عینی می‌شود. در این مرتبه، ظهورات مختلف عالم تحقق پیدا می‌کنند: انسان کامل، آسمان و زمین، جمادات، نباتات، حیوانات، ملائکه، بهشت و جهنم؛ تمام مراتب ظهور، از صادر اول تا هیولای اولی.

صادر اول در عالی‌ترین مراتب این سلسله قرار می‌گیرد و هیولای اولی در نازل‌ترین مرتبه؛ همان هیولایی که پیش‌تر توضیح دادیم.

پس حقیقتِ کمال ذاتی را اسم می‌گوییم و ظهور آن حقیقت در تعینات، اسمُ‌الاسم است.

بعد برای این حقیقت و ظهور آن، لفظی قرار می‌دهیم؛ مثلاً دربارهٔ مرتبهٔ علم الهی می‌گوییم:

«الْعَلِيمُ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بسیار دانا؛ آن‌که علم او همه‌چیز را فراگرفته است.

این لفظ «العلیم» در این اصطلاح، اسمِ اسمُ‌الاسم است.

تفاوت مفهوم اسم با حقیقت اسم

اینجاست که گاهی اشتباه رخ می‌دهد. بعضی افراد صرفاً با اسم لفظی سروکار دارند و دائماً می‌گویند: «العلیم، العلیم، العلیم».

البته همین لفظ نیز رشحه، ظل و نشانه‌ای از آن حقیقت است و از همین سایه باید به اصل پی برد. تکرار آن نیز بی‌اثر نیست، زیرا نوری در آن هست؛ اما اگر انسان بی‌توجه باشد، هنوز به حقیقت اسم نرسیده است.

اصل، آن کمالی است که در مرتبهٔ ذات قرار دارد، نه صرفاً مفهوم لفظی آن.

اکثر انسان‌ها دنبال مفهوم اسماء می‌روند؛ مثلاً می‌پرسند «العلیم» یعنی چه؟ می‌گوییم یعنی بسیار دانا. مفهوم را فهمیدیم، اما صرف جمع‌آوری این مفاهیم هنوز وصول به حقیقت اسم نیست.

البته همین علم مفهومی نیز نور و اثری دارد، اما مقصد نهایی این نیست.

ذات غیبی، ظهور باطن و مرتبهٔ تعین

پس سه مرتبه داریم:

اسم؛

اسمُ‌الاسم؛

اسمِ اسمُ‌الاسم.

ذات غیبیِ واجب‌الوجود، مرتبه‌ای است که حتی موضوع مستقیم این الفاظ و مفاهیم نیز نیست.

مرتبهٔ میانی، یعنی اسمُ‌الاسم، مرتبهٔ ظهور کمالات حضرت حق است؛ آنجا که حقیقت از مقام غیب، ظهور و تعین پیدا می‌کند.

در این بحث اکنون از ساحت حضرت حق سخن می‌گوییم. آن مرتبه‌ای که ظهور کرده، ظهور باطن است؛ زیرا ظاهر، عنوان و آشکارکنندهٔ باطن است.

نفس الهی؛ برزخ میان باطن و ظهور

میان باطن و ظاهر، واسطه‌ای لازم است؛ بدون برزخ، ظهور معنا پیدا نمی‌کند. وقتی باطن می‌خواهد ظاهر شود، مرتبه‌ای برزخی میان آن دو قرار می‌گیرد. در این بیان، وقتی ذات غیبی در مقام ظهور لحاظ می‌شود، آن واسطه را نفس الهی می‌نامیم.

پس در این تقریر، مراتب چنین تفکیک می‌شوند:

ذات غیبی؛

نفس الهی، به‌عنوان واسطهٔ ظهور؛

و از مرتبهٔ ظهور به پایین، تعینات عالم.

این مرتبهٔ ظهور را ــ دقت کنید که تعبیر «به منزله» است ــ می‌توان به منزلهٔ بدن الهی دانست؛ نه بدن جسمانی و مادی.

برای فهم مطلب، خودمان را مثال بزنیم. حقیقت شما کجا ظهور کرده و دیده می‌شود؟ در بدنتان. باطن شما از چه طریقی در بدن ظهور می‌کند؟ از طریق نفس. پس باطن از طریق نفس در بدن ظاهر می‌شود.

همین نسبت را، البته متناسب با ساحت حضرت حق و بدون تشبیه جسمانی، دربارهٔ ظهور الهی در عالم در نظر بگیرید: ذات غیبی، نفس الهی و سپس عالمِ ظهور و تعینات.

حرمت عالم به‌عنوان ظهور الهی

اگر همهٔ عالم را در این بیان، به منزلهٔ بدن الهی و ظهور اسماء و صفات حق بدانیم، نگاه انسان به عالم عوض می‌شود.

آیا انسان حق دارد هر بلایی که خواست بر سر بدن خودش بیاورد؟ بدن آداب و حرمت دارد. پس آیا حق داریم با زمین، آسمان، خورشید، ستارگان، جمادات، نباتات و دیگر موجودات هرگونه که خواستیم رفتار کنیم؟

وقتی عالم را ظهور الهی دیدید، برای آن حرمت قائل می‌شوید.

اینجاست که بحث، جنبهٔ سیر و سلوکی پیدا می‌کند. مثلاً دائم‌الوضو بودن دیگر صرفاً یک دستور بی‌پشتوانه نیست؛ انسان وقتی زمین را در این دستگاه معرفتی به‌عنوان یکی از مظاهر الهی می‌بیند، نحوهٔ حضورش بر زمین نیز برایش معنا پیدا می‌کند.

این نتیجه‌ای که اکنون پس از این مقدمات به آن رسیدیم، به تعبیر من نخ اسکناس و شیرازهٔ عرفان است؛ یعنی برهان عقلی و فلسفی، مبنایی می‌شود تا عمل عرفانی از حالت یک دستور بی‌پشتوانه خارج شود.

«مصباح الأنس»؛ پیوند معقول و مشهود

همین روش را در کتاب مصباح الأنس بین المعقول والمشهود می‌بینیم. صدرالدین قونوی کتاب مفتاح غیب الجمع والوجود را نوشته و محمد بن حمزه فناری، معروف به ابن فناری، آن را شرح کرده و شرح خود را مصباح الأنس بین المعقول والمشهود فی شرح مفتاح غیب الجمع والوجود نامیده است.

ابن فناری مطالب عرفانی را با اصول عقلی تعمیق و تقریر می‌کند. مثلاً با یک سلسله مقدمات روشن عقلی پیش می‌رود: قبول دارید که باطن ظهور می‌کند و ظاهر می‌شود؟ قبول دارید که میان باطن و ظاهر، واسطه‌ای لازم است؟ پس آن واسطه در بحث ما مرتبهٔ نفس است.

وقتی انسان با مباحث عقلی انس داشته باشد، این مقدمات را می‌پذیرد. سپس همین برهان عقلی او را به یک اصل عرفانی و عملی منتقل می‌کند.

از همین جهت نام کتاب نیز بسیار مناسب است: مصباح الأنس؛ چراغی برای انس میان «معقول» و «مشهود».

اگر این پشتوانهٔ معرفتی نباشد، از یک طرف ممکن است انسان فقط در مفروضات ذهنی غرق شود و نداند از کجا باید حرکت کند؛ و از طرف دیگر، ممکن است صرفاً مجموعه‌ای از عملیات عبادی داشته باشد، بدون آنکه پشتوانهٔ فکری آنها را بشناسد.

مثلاً اگر بدون این مقدمات به جوانی بگویید: «سعی کن دائم‌الوضو باشی»، ممکن است بپرسد: «چرا؟ چه ضرورتی دارد؟» برای رساندن انسان به آن عمل، باید دستگاه فکری و معرفتی آن نیز به‌تدریج ساخته شود.

اصل شصت‌وچهار؛ نسبت ماده و نفس ناطقه

حضرت استاد در اصل شصت‌وچهار می‌فرمایند:

ماده تقدم علّی بر نفس ناطقه ندارد، بلکه مُعِدّ حدوث اوست.

یعنی ماده، علت فاعلی و ایجادکنندهٔ نفس نیست. درست است که نفس در بستر بدن عنصری حدوث پیدا می‌کند، اما ماده علتِ هستی‌بخش آن نیست؛ بلکه مُعِدّ و زمینه‌ساز حدوث نفس است.

تکوّن نفس در دل عالم ماده رخ می‌دهد، اما افاضه و انشای آن به الهیت حق بازمی‌گردد:

«فَإِذَا سَوَّيْتُهُ وَنَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي فَقَعُوا لَهُ سَاجِدِينَ» (حجر/۲۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس هنگامی که او را سامان دادم و از روح خود در او دمیدم، برای او به سجده درافتید.

از همین‌جاست که گفته می‌شود:

«النَّفْسُ جِسْمَانِيَّةُ الْحُدُوثِ، رُوحَانِيَّةُ الْبَقَاءِ.»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): نفس در حدوث، جسمانی و در بقا، روحانی است.

یعنی نفس در بستر حرکت جسمانی و طبیعت پدید می‌آید، اما بقای آن روحانی است.

اصل شصت‌وپنج؛ حواس، ابزارهای نفس

حضرت استاد در اصل شصت‌وپنج می‌فرمایند:

هر یک از حواس، واسطه و مُعِدّ نفس برای ربط و تعلق به خارج اوست و کار هر یک، احساسِ محسوسی مخصوص است؛ ولی نمی‌داند آن محسوس خارجی است یا نه، و این حکم کار نفس است.

هر یک از حواس وظیفهٔ مخصوص خود را دارد. با چشم نمی‌شنوید و با گوش نمی‌بینید. هر قوهٔ حسی، محسوس متناسب با خودش را ادراک می‌کند.

اما خودِ قوهٔ حسی نمی‌تواند دربارهٔ حقیقت و منشأ آن ادراک حکم کند.

مثلاً قوهٔ سامعه صوت را دریافت می‌کند، اما تشخیص اینکه این صوت از کجا آمده، حقیقتش چیست و چه نسبتی با خارج دارد، صرفاً کار سامعه نیست.

قوهٔ باصره نیز صورت را دریافت می‌کند، اما خودش حکم نمی‌کند که این چیزی که دیده شده، در خارج است یا در درون نفس تحقق یافته است.

مثلاً وقتی من شما را می‌بینم، خودِ قوهٔ باصره دربارهٔ اینکه این ادراک چگونه و در کجا برای من حاصل شده، داوری نمی‌کند.

این نفس است که حکم می‌کند.

این همان مطلبی است که پیش‌تر گفتیم: حواس و قوای مختلف، همه از شئون نفس‌اند. حضرت استاد در این اصل، همان حقیقت را از زاویه‌ای دیگر بیان می‌کنند.

اصل شصت‌وشش؛ حقیقت مرگ

اصل شصت‌وشش:

مرگ فقط قطع علاقهٔ نفس از طبیعت و مادهٔ بدن است، نه تباهی و زوال نفس.

این مطلب روشن است و پیش‌تر نیز بارها دربارهٔ آن صحبت کرده‌ایم.

وقتی انسان می‌میرد، آنچه رخ می‌دهد نابودی نفس نیست؛ بلکه علاقه و تعلق نفس به بدن مادی قطع می‌شود.

به بیان‌های مختلف می‌توان همین حقیقت را توضیح داد:

مرگ، قطع تعلق نفس از بدن است؛

مرگ، انصراف نفس از بدن است؛

مرگ، بی‌توجهی نفس به بدن است؛

مرگ، برداشته‌شدن علاقه و تعلق نفس از بدن است.

با تحقق این انصراف و قطع تعلق، موت حاصل می‌شود.

موت اختیاری پیش از مرگ طبیعی

آیا پیش از فرا رسیدن مرگ اجباری نیز می‌توان تعلق نفس به بدن را کاهش داد و مرتبه‌ای از این انصراف را تجربه کرد؟ بله؛ همان چیزی که از آن به موت اختیاری تعبیر می‌شود:

«مُوتُوا قَبْلَ أَنْ تَمُوتُوا.»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بمیرید پیش از آنکه بمیرید.

راه رسیدن به این موت اختیاری، ریاضات شرعیه است.

البته ریاضت شرعی برای هر انسانی متناسب با توان، ظرفیت و اندازهٔ وجودی او تعریف می‌شود. قرار نیست انسان از ابتدا سراغ اعمال سنگین برود.

در آغاز، ممکن است تمام ریاضت شخص همین باشد که نمازهای واجب خود را درست کند؛ آنها را صحیح، منظم و با مراقبت انجام دهد و اجازه دهد این پایه در وجودش کاملاً استقرار پیدا کند. پس از آن، به‌تدریج می‌تواند به مراحل و اعمال بعدی وارد شود.

تدریج در ریاضات شرعی و اعمال مستحبی

پس از آنکه واجبات انسان درست و مستقر شد، به‌تدریج می‌تواند سراغ نوافل و اعمال مستحبی برود. این مسیر باید متناسب با ظرفیت انسان طی شود.

رهبر معظم انقلاب نیز در پیام‌ها و توصیه‌هایی که دربارهٔ نماز و اجلاس‌های اقامهٔ نماز داشته‌اند، به‌صورت تدریجی نکاتی را مطرح کرده‌اند. به خاطرم چنین مانده که در مقطعی فرمودند از نافلهٔ صبح غافل نشوید. در مقطع دیگری بر وَتیرهٔ عشاء تأکید کردند، سپس دربارهٔ نافلهٔ مغرب و در مراحل بعد دربارهٔ نوافل دیگر سخن گفتند.

این تدریج بسیار مهم است.

ممکن است من یک‌باره بگویم: «همهٔ نوافل را مراقبت کنید؛ زیرا اگر در نمازهای واجب خللی باشد، نوافل آن را جبران می‌کنند.» اما اگر ظرف وجودی شخص هنوز آماده نباشد، با تحمیل این حجم از عمل، ممکن است او را از مسیر خارج کنیم.

کسی که در عالی‌ترین سطح دربارهٔ اقامهٔ نماز سخن می‌گوید، ابتدا می‌گوید: «از نافلهٔ صبح غافل نشو.» سپس قدم‌به‌قدم جلو می‌رود. این اعمال مراتب دارند.

عقل نظری، مقدمهٔ عقل عملی

علت اینکه ابتدا شما را به علوم نظری و تقویت عقل نظری دعوت کردیم، همین است. نخست باید نوبتِ

«وَتَوَاصَوْا بِالْحَقِّ» (عصر/۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و یکدیگر را به حق سفارش کردند.

باشد؛ سپس ان‌شاءالله به سراغ عقل عملی و

«وَتَوَاصَوْا بِالصَّبْرِ» (عصر/۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و یکدیگر را به شکیبایی سفارش کردند.

برویم.

این مبانی نظری باید زیربنای عمل باشند. اگر این زیرساخت معرفتی نباشد، عملیات بندگی ما ممکن است به سرمنزل مقصود نرسد.

ادامهٔ بحث مرگ، بدن دنیوی و بدن برزخی

تا آنجا که در ذهنم مانده بود، اصول را تا اصل شصت‌وپنج گفته بودیم و قرار بود امروز از اصل شصت‌وشش، یعنی همین بحث مرگ، آغاز کنیم.

از یکی از آثار مربوط به مباحث الهی و نیز شرح مفصل مباحث ملاصدرا، یک یا دو صفحهٔ بسیار خوب دربارهٔ همین مسئلهٔ بدن و نفس و تفاوت میان بدن دنیوی و بدن برزخی آماده کرده بودم.

همچنین بحثی مهم دربارهٔ بدنی داریم که پس از مرگ در قبر فقهی و در خاک باقی می‌ماند. این بدن چه می‌شود؟ مگر این بدن نیز شأنی از شئون نفس نبوده است؟ پس از مرگ چه نسبتی با ما دارد؟ آیا کاملاً وارد چرخهٔ طبیعت می‌شود؟ آیا دوباره به ما بازمی‌گردد؟ آیا تعلق نفس به آن باقی می‌ماند یا این تعلق به‌کلی قطع می‌شود؟

اینها مباحث بسیار شیرینی است و خوب است در جلسهٔ بعد مقداری دربارهٔ آنها صحبت کنیم؛ زیرا در فهم نسبت نفس، بدن، مرگ و عالم برزخ بسیار به کار می‌آید.

البته با این بحث‌ها مقدمات ما قدری طولانی‌تر می‌شود، در حالی که بنا داشتیم طی دو یا سه جلسهٔ دیگر مقدمات را جمع‌بندی کنیم و وارد متن اصلی درس شویم.

دعای پایانی

اللَّهُمَّ بَارِكْ لِمَوْلَانَا صَاحِبِ الزَّمَانِ. اللَّهُمَّ بَارِكْ لِمَوْلَانَا صَاحِبِ الزَّمَانِ. اللَّهُمَّ بَارِكْ لِمَوْلَانَا صَاحِبِ الزَّمَانِ.

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، برای مولای ما صاحب‌الزمان عجل‌الله‌تعالی‌فرجه‌الشریف برکت قرار ده.

وَالْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ.

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و همهٔ ستایش‌ها مخصوص خداوند، پروردگار جهانیان است.

اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ.

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست و در فرج آنان شتاب فرما.

پاورقی تدوین: منبع این متن، پیاده‌سازی ماشینی گفتار (ASR) جلسه بوده است. ترجمه‌های فارسیِ زیر نقل‌های عربی توسط مدل افزوده شده‌اند و جزء گفتار استاد نیستند. گفتار، پرسش‌ها و واکنش‌های حاضران از متن حذف شده و فقط گفتار استاد باقی مانده است. نشانه‌ها و تقسیم‌بندی‌های فنیِ Segments نیز در متن نهایی درج نشده‌اند.