یا رب اعوذ به من همزات الشیاطین و من شر نفسي و من شر خلقک. بسم الله الرحمن الرحیم. لا حول ولا قوة الا بالله العلی العظیم. اللهم الیک نعبد و الیک نستعين. الحمد لله على كل نعمه و اسأل الله من فضله. السلام علیک یا داعی الله و ربانی آياته.
سلام علیکم و رحمة الله. انشاءالله که در محضر این پنج شهید خوشنام، مورد تفضلات و عنایات خاص و ویژه سیدالشهدا قرار بگیریم. صلواتی هدیه بفرمایید. اللهم صل على محمد و آل محمد.
به فضل الهی، هدیه بسیار عالیمان را تقدیم کنیم. البته به بعضی از دوستان قبلاً این را تقدیم کرده بودیم و آثار و برکاتش را دیده بودند. خود بنده هر وقت که خدا لطف کرد و این هدیه آقای بهجت را انجام دادیم، بسیار نتیجه دیدیم. شما هم حتماً انجام دهید؛ ولو ماهی یک بار، این دستورالعمل را انجام دهید. اگر خواستید، اصل سند آن در کتاب «جمال الأسبوع» سید بن طاووس است؛ «جمال الأسبوع» سید بن طاووس. لکن آقای بهجت نیز در کتاب «بهجت و دعا» این توصیه را به شاگردانشان داشتند.
این فرمایش خود آقای بهجت است که میفرمودند سید مرتضی کشمیری، سید مرتضی بزرگ، هر وقت این نماز را میخوانده، هدیهای از جانب حق برایش فرستاده میشده است. حالا هدیه چه بوده؟ الله اعلم. هدیه برای کسی مثل من که ضعیفالنفس است، ممکن است یک پاکت پول باشد که به دستش میرسد. آدمهایی که بزرگترند، ارتقای وجودی پیدا میکنند و هدایای ارتقایافته نصیبشان میشود. چه چیزی بالاتر از علم و معرفت که الیه یصعد الكلم الطيب والعمل الصالح يرفعه. آیه قرآن است. آن کلمه طیبی که یصعد، صعود میکند، الیه، یعنی به سمت الله. کدام کلمه طیبه است؟ ملاصدرا فرمود...
فرمودند که از لسان خود علامه حسنزاده نیز، پیش از اینکه در کتاب ملاصدرا ببینیم، شنیدیم. ایشان فرمودند منظور، روح مؤمن است. روح مؤمن یعنی کسی که ولایت امیرالمؤمنین را پذیرفته است. یصعد، صعود میکند؛ اما با چه چیزی؟ صعودش با چیست؟ این عمل صالح چیست؟ در میان این همه اعمال صالح، کدام عمل صالح است؟ باید آنها بگویند؛ ما چه میفهمیم؟ فرمودند این "ولعمل صالح یرفعه" که به این صعود ارتفاع میدهد، یعنی درجات و عروج میدهد، این عمل صالح، علم و معرفت است. برای کسی هم که این عمل را انجام میدهد، علم و معرفت میرسد.
درجات در قیامت، براساس آن آیه شریفه که بارها خدمتتان عرض کردیم، براساس چیست؟ "والذی نعوط العلم درجات". درجات آنجا براساس علم و معرفت است. اینجا چنین نیست؛ اینجا کسی پولدارتر است، مشهورتر و معروفتر است، سلبریتی است و امثال اینها؛ یک چهره رسانهای است. مثلاً به هیئت یک نفر میرود و میبیند هزار نفر نشستهاند، میگوید معلوم است این شخص یک دلمایهای دارد. به هیئت فرد دیگری میرود و میبیند پنج نفر نشستهاند، میگوید معلوم است که هیچچیزی ندارد. اینجا حسابوکتابها اینگونه است؛ براساس ظواهر و پول و دنیا و شهرت. ولی آنجا اینطور نیست. درجات آنجا براساس علم و معرفت است.
باز هم اجازه بدهید بگویم؛ چند بار خدمتتان عرض کردهام که اینها از مهمات سیر ماست. علامه طباطبایی در تفسیرشان، ذیل همین آیه شریفه، فرمودند به تمام اهل ایمانِ غیرعالم، یعنی آنهایی که به سمت علم نرفتهاند، یک درجه عطا میشود. حالا این همه درجات که لایتناهی و به عدد آیات قرآن است، علامه میفرمودند نگویید به عدد آیات قرآن، یعنی شش هزار یا شش هزار و ششصد و شصت و شش درجه؛ اینگونه نگویید. هر درجه لایتناهی است. وقتی یک حرف قرآن هفتاد هزار معنا دارد...
عزیزی که اکنون ایشان را نمیبینم، یک فایل تصویری برای من در ایتا فرستاده بود و خیلی ذوقزده شده بود؛ واقعاً هم جای ذوقزدگی دارد. جوانی حروف این کلن فی فلک یصعدون را روی کاغذ پیاده کرده بود؛ کاف، لام، فا و همینطور تا آخر. کلن فی فلک، کلن فی فلک. این تکه را دور زده و بهصورت دایرهای نوشته بود.
در تصویر بعد، با افتخار میگفت که این از معجزات قرآن است. درست هم میگفت؛ وقتی حرکت دوری آن را نگاه میکنید، همهچیز دَوَرَانِ يَسْبَحُونَ؛ یعنی شناگران. فی فَلَک، یعنی حالت دورهای دارند، دورانیاند. اصلاً خود ما دورهبهدوره میآییم و میرویم؛ کورهبهکوره، به قول حضرت استاد در رساله رصد و فتقشان، میآییم و میرویم. بدنهایمان هم همه دورانی است؛ سیخکی نیست، مثلثی نیست، دور دارد. بینیتان را ملاحظه بفرمایید، چشم و ابرویتان را ببینید، این سر مبارکتان، دست و پایتان؛ همه دور دارد، دوری است. اصلاً حرکت عالم دوربهدور است. قوس نزول، دور است؛ یک قوس است. قوس صعود هم یک دور است. انسان کامل دو دور را زده و میخواهد دست ما را بگیرد و به مرتبه الهیت ببرد؛ به همین راحتی.
بعد نوشته بود که حالا همین کُلّاً فی فَلَک را برعکس بخوانید. کُلّاً فی فَلَک را برعکس بخوانید، چه میشود؟ دوباره میشود کُلّاً فی فَلَک. بنده خدا ذوقزده شده بود و عرض میکنم که واقعاً هم جای ذوقزدگی دارد. یکی از معجزات ظاهری قرآن است و برای ما فرستاده بود. بعد من فرمایش خود حضرت استاد را که بالاتر از این بود برایشان فرستادم، بهعلاوه آیه دیگری که آن هم این حالت را دارد؛ بلکه آیاتی در قرآن هستند که این اسرار در آنهاست.
کسی این نماز، این هدیهای را که میخواهیم تقدیم کنیم، میخواند و این چیزها گیرش میآید. کسی هم چک عقبافتاده دارد و میخواهد چکش را پاس کند، نماز را میخواند و چکش پاس میشود. هر کسی به قدر ظرف خودش.
فرمایش به این صورت است. اجازه بدهید برای اینکه باز متوجه عظمت این نماز شویم، عرض کنم که پیغمبر عزیز عالم فرمودند: اگر کسی که این را انجام میدهد از خدا بخواهد که کوهی را نابود کند، کوه نابود میشود. بنویسید؛ پیغمبر فرمودند اگر از خدا بخواهد که کوهی را نابود کند، کوه نابود میشود. پیغمبر عقل کل عالماند؛ همینطور که حرف نمیزنند. اگر از خدا بخواهد کوهی را نابود کند، کوه نابود میشود. نزول باران را بخواهد، به یقین باران نازل میشود. ما یک بار خواندیم و باران خواسته بودیم؛ یک نم باران آمد و قطع شد. یک بار نم باران آمد، یادش بخیر.
همانا هیچ چیز مانع میان او و خداوند نیست. کسی که این نماز را میخواند، هیچ چیزی مانع میان او و خداوند نیست؛ یعنی همه حجابها برداشته میشود. اساساً کارکرد این نماز چیست؟ اگر گفتید! یک کار و حرکتی هست که هفت حجاب را، بلکه هفتاد حجاب را، بلکه هفتاد هزار حجاب را برمیدارد.
پرسش: جان؟
پاسخ: سجده بر
چی؟ احسنت. بعد، تربت سیدالشهدا. این کعبه چنین درونمایهای دارد.
بعد پیغمبر ادامه دادند که خداوند متعال بر کسی که این نماز را بخواند و حاجتش را از خدا نخواهد چهکار میکند؟ میگوید آفرین، آفرین، بارکالله؟ غضب میکند. یعنی انگار آنقدر درِ خانه خدا را محکم کوبیدهای، حالا در را باز کردهاند و میگویند: «چه میخواهی؟» بعد میگویی: «هیچچیز.» میگویند: «برای چه اینهمه در کوبیدی؟» میگویی: «هیچ، همینطور دلم خواست در بزنم!» گوشش را میپیچانند. یعنی چه دلم خواست؟ وقت ما را گرفتی!
ملائکهای که واسطه فیضاند، ببینید اینها را که دارم به شما میگویم، فرصت نیست زوایای آن را باز کنیم. مخصوصاً میگویم اجتهاد کنید، ذهنتان باز شود، با مثالهای ساده آن کلمات سنگین پیاده شود و شما هم بههرحال متوجه درونمایه احادیث بشوید. یعنی این ملائکهای که دستاندرکار امور مهم عالماند، متوجه این شخص میشوند. کارشان انگار معطل مانده است: «حالا بفرمایید، کارتان چیست؟ سریع بگویید، من کار دارم.» میگوید: «هیچ، همینطور در کوبیدم.» جسارتاً، غلط کردی در کوبیدی! بیخودی برای چه در میکوبی؟
اینگونه نمیشود. ما همه فقیریم. یکی میگوید: «آقا، من هیچچیز نمیخواهم.» من خودم یک بار همین ادعا را کردم؛ گفتم من هیچچیز نمیخواهم، چه میخواهم؟ بعد، وقتی حضرت استاد را دیدم و این فرمایش را کردند، خجالت کشیدم. گفتم آقا، منِ بدبختِ روسیاه چه بگویم؟ فرمودند: «خدایا، هرچه در نماز دستور دادی، چشم، بسمالله، طاعت است. در رکوع این ذکر را بگو، چشم، واجب است. در سجده این را انجام بده، چشم. حمد و سوره، چشم. اما در قنوت فرمودی قنوت بگیر، چشم؛ اجازه بده در قنوت من از تو چیزی جز خودت نخواهم.»
باز چیزی میخواهد یا نه؟ خودش را میخواهد. اینطور نیست که هیچچیز نخواهد. اگر منظورت این است که هیچچیز نمیخواهم، یعنی خدا را دارم، درست است. اما فرمود "أنتم الفقراء إلى الله". فقیر محضیم؛ چرا نخواهیم؟ ولی گداصفت نباید باشیم؛ یک بار بخواهیم، بگیریم و برویم و دیگر پیدایمان نشود. این خوب نیست.
دستور به این شکل است که فرمودند چهار رکعت نماز میخوانید، دو تا دورکعتی. نماز روز پنجشنبه است و از صبح تا غروب وقت دارید؛ یعنی دیگر به شب جمعه نکشد و تا غروب بخوانید. حالا اگر کسی غروب گذشته و نخوانده است، برای درک فضیلتش بخواند، عیبی ندارد؛ ولی بهترین وقتش همین روشنایی روز، از اذان صبح تا اذان مغرب است.
چهار رکعت، دو تا دورکعتی، با دو سلام. در رکعت اول، بعد از سوره حمد، یازده قل هوالله. رکعت دوم، بعد از حمد بیست و...
سیویک قل هوالله. رکعت سوم، بعد از حمد سیویک قل هوالله. رکعت چهارم، بعد از حمد قاعدتاً چند تا باید باشد؟ چهلویک قل هوالله، سوره قل هوالله. بعد که نماز تمام شد، سلام بدهید و پنجاهویک مرتبه سوره قل هوالله بخوانید. تمام شد، پنجاهویک مرتبه صلوات. بعد به سجده میروید و صد بار میگویید یا الله. تمام.
حالا چه عظمتی دارد و چه خبر است در این نماز و این دستورالعمل، الله اعلم. انجام دهید، انشاءالله نوش جانتان؛ فیضش را ببرید و لذتش را ببرید. البته توفیق میخواهد؛ انجام این کار توفیق میخواهد.
پرسش: یا الله، آن یا الله باید دو بار باشد؟
پاسخ: نه، نه؛ صد مرتبه یا الله. بله، در دستورش دیدم نوشته صد مرتبه یا الله و یا الله. اگر آنطور بخواهید به ظاهر حساب کنید، یعنی دویست بار بگویید؛ درصورتیکه نه، همان یا الله است.
پرسش: استاد، ببخشید.
پاسخ: بله.
پرسش: بعد از نماز؟
پاسخ: نماز که تمام شد، پنجاهویک مرتبه سوره قل هوالله میخوانید، بعد پنجاهویک مرتبه صلوات. به سجده میروید و صد بار میگویید یا الله.
پرسش: فقط برای روز پنجشنبه؟
پاسخ: فقط روزهای پنجشنبه است، بله. مخصوص روزهای پنجشنبه است.
بعد هم پنجشنبههایی که خدا لطف میکند، بالاخره باید با نشاط بخواند. مثلاً کسی که خسته است، حوصله ندارد و حالت ادبار دارد، نه، این کار را نکند. دستور است؛ بدتر، زدگی میآورد. وقتی اقبال هست، هوش و روزی هست و حالش خوش است، اینها را بخواند.
شبهایی که مثلاً شب جمعه کار خاصی دارم، هیئت خاصی دارم، جلسه خاصی است، حرفهای مهمی میخواهم بزنم، یا مصادف میشود با شبهای خیلی مهم مثل شب شهادت اَلبَتّ یا شب قدر، سعی میکنم آن روز انجام بدهم. مثلاً شب هفته پیش ـ اینها دیگر تجربیات شخصیام را خدمت شما عرض میکنم ـ انجام دادم. شب جمعه عجیبی بود؛ یادش بخیر، یا زهرا. شب هیئت یا زهرا در هفته گذشته خیلی شب عجیبی شد، خیلی.
حذف بشود. یعنی حذف بشود؛ از اینجا به بعد انشاءالله ضبط بشود.
در صفحه سیوپنج کتاب شریف نور على نور بودیم. گفتیم حضرت استاد در دو سه صفحه، خلاصهای، عصارهای و چکیدهای از بعضی از این اصول مهمی که از آنها عبور کردیم یا هنوز باقی مانده است، بیان کردهاند. رسیده بودیم به اینجا که... این قسمت را دیگر نخواندیم که از امام صادق صلوات الله عليه معصوم است. ایشان روایت میآورند که ترجمهاش این است: همانا خداوند، خداوند متعال ملکش را بر مثال ملکوتش و ملکوتش را بر مثال جبروتش نهاده است که تا به ملکش و ملکوتش و به ملکوتش بر جبروتش استدلال کند. به ملکش، به ملکوت، به ملکوت، به جبروت استدلال کند.
چرا؟ چون اینها را به مثابه هم، شبیه هم و مثال هم ساختهاند. جلسه پیش عرض کردیم چرا به آن عالم، یعنی عالم ملکوت، میگویند مثال؟ چرا به آن میگویند مثال؟ چون مثلی است پیادهشده از عالم عقل؛ شبیه آن است، یک مثال است. تلک الأمثال نظر بحال الناس.
دنیا هم به یک معنا نسبت به ملکوت رتبه مثال را دارد؛ مثلی است از ملکوت. اما این کجا و آن کجا؟ مانند فاصلهای که میان رحم مادر و رحم طبیعت هست. ما اکنون در رحم طبیعت هستیم. این مادر طبیعت چه زمانی فارغ میشود؟ وقتی ما میمیریم، به دنیا میآییم؛ به دنیای ملکوتیمان، به عالم ملکوتیمان متولد میشویم. این دیگر کاملاً واضح است و بارها اینها را عرض کردهایم. از این جهت به آن میگویند مثال.
این را توجه داشته باشید. بسیار شیرین است؛ چه در خودمان، یعنی در سیر انفسی، و چه در خارج، در سیر آفاقی. در بیرون به اینها عوالم میگوییم و در خودمان رتبهها. اینها مثالِ مافوق خودشاناند. یعنی رتبه خیال جنسش عقلی است؛ اما چون قرار است پیاده شود، بدن بشود، ملک ما، پوست ما، قشر ما و ظاهر ما بشود، بعضی از خصوصیات ظاهر، یعنی عالم ماده، را هم به خود دارد. از این جهت، عقلِ پیادهشده تجرد دارد، اما مجرد تام نیست. عقل است که مجرد تام است؛ رتبه عقلی است که تجرد تام دارد.
حالا آیا ما رتبه تجردِ مافوق عقل هم داریم یا نه؟ یا با عقل تمام میشود؟ داریم. سریع جواب بدهید. باید همهتان حاضرجواب باشید؛ سریع باید بگویید بله، داریم. مافوق طور عقل ما میشود آن مرتبه؛ حالا بگوییم قلب، بگوییم روح، بگوییم مرتبه الهیت، هرچه.
چه میخواهی؟ عالم اسماء. همینطور که بالا میرویم، اوج میگیریم و اوج میگیریم؛ اصل ما آن است، حقیقت ما آن است، تا برسیم به "إِنَّ شَيْئاً لَعِندَنا خَزائِنُهُ"، مقام عندیت، مقام فاطمه زهرا صلی الله علیها. عرض کردیم آقای وحید هم، با اینکه خیلی در این وادیها، در وادیهای فلسفه و اینها نمیروند، در کتاب شریف «حلقه وصل و وصف رسالت و امامت» فرمودهاند که آن مقام عندیت، مقام فاطمه زهراست صلی الله علیها.
"عِنْدَ رَبِّهِ يُرْزَقُ" مقام شهداست که جلسه پیش بسیار دربارهاش صحبت کردیم؛ مقام شهود، شهادت. شب جمعه یازدهم چیزی گفتیم. کسانی که عاشق شهادتاند، میخواهند دنبال شهادت باشند و به شهادت برسند، باید اینها را بدانند که تا کجا باید پیش بروند. اینها دستیافتنی است، به جهت اینکه یک رتبه از آن عالم در ما هم هست.
حالا کسی که میخواهد به مافوق رتبه عقلش، یعنی طورِ مافوق عقل و مافوق تجرد تام برسد، به یک معنا بگوییم تجرد اتم؛ به آن رتبه برسد. حالا میخواهی اسمش را مقام حیمان بگذاری و در جوار ملائکه محیمین قرار بگیرد، یا میخواهی اسمش را رب وجودی بگذاری؛ ربی، اسمی که در ما پیاده شده و اسم اعظم ما شده است. یا میخواهی اسمش را حصه وجودی بگذاری؛ حصه وجودی. میخواهی اسمش را کانال، جدول وجودی بگذاری؛ هرچه میخواهی اسمش را بگذار. آنجاست که ما به دریای لایتناهی وجود متصل هستیم؛ یعنی از حضرت حق اخذ فیض میکنیم.
اگر از آن عالم عالی رتبهای در ما نباشد، این حرفهایی را که من اکنون به شما میزنم چگونه میفهمید؟ پس اگر چیزی میفهمید، رتبهای از آن در شما هست. اسمش را بگذارید اسم اعظمتان، بگذارید رتبه جدول وجودیتان، محل اخذ فیضتان؛ هرچه میخواهید اسم بگذارید. اسم برای ما خیلی مهم نیست.
چرا من آن را میفهمم؟ به جهت اینکه همان پیاده شده است: "وَما نَنَزَّلُهُ إِلَّا بِقَدرٍ مَعلومٍ". به قدر معلوم، همان پیاده شده است و من و شما میفهمیم. اگر مثلی از آن پیاده نمیشد و تا پایین نمیآمد، ما هیچچیز نمیفهمیدیم؛ گیج و گنگ بودیم.
حالا همینطور که بالا میروی، یکییکی در حقیقت از رتبهها جا میمانند. شما وقتی از مرحله جمادی، این ملک و این ماده، یک پله بالاتر میروید، به نفس میرسید؛ نفس با عالم تجرد، تجرد برزخی یا قوه خیال. چه چیزی اینجا جا ماند؟ در مرتبه مادون، ملک، خاک، ماده و جمادات همه با ما هستند و ما همراه آنها هستیم. یک رتبه که به عالم برزخ میرویم، چه چیزی اینجا جا میماند؟ بگویید. جمادات خیال دارند؟ ندارند. ببخشید، نباتات؛ نباتات جا میمانند. نباتات عالم خیال دارند؟ ندارند؛ جا میمانند.
یک رتبه بالاتر میروید و به عقل میرسید. چه کسانی جا میمانند؟ نه، جمادات که همانجا ماندهاند، نباتات هم جا ماندهاند. حیوانات. حیوانات عقل دارند یا ندارند؟ ندارند. آنها وهم دارند و از وهم بیشتر نیستند. حالا بعضی درباره وهم گفتهاند "ان الوهم عقل ساقط"؛ یک عقل کوچک است. حالا چه بپذیریم و چه نپذیریم، حضرت استاد دربارهاش بحث دارند. رتبه مادون عقل است. حیوانات دیگر عقل ندارند؛ انسان است که عقل دارد.
حالا از عقل بالاتر برو؛ چه کسی جا میماند؟ هرکس گفت جایزه دارد. دیگر انسانها همه این رتبه را دارند. آفرین. برای سلامتی کسانی که گفتند ملائکه، صلوات. اللهم صل علی محمد و آل محمد.
وقتی به مافوق طور عقلی میروی، ملائکه جا میمانند. جبرائیل جنسش از چیست؟ از عقل است؛ جا ماند. دیگر نتوانست بالاتر برود. نه تا ملکوت. وقتی عالم بالا را بهصورت کلی در نظر میگیریم، میگوییم ملکوت؛ "بیده ملکوت کلشه". اما وقتی آنجا را هم تجزیه میکنیم، میگوییم ملکوت ذیل جبروت است، جبروت ذیل لاهوت است و لاهوت مافوق جبروت است.
حضرت جبرائیل تا جبروت رفته است؛ تا انتهای عالم جبروت هم رفته است. این مهم است؛ تا انتها. یعنی مقربترین ملک است. دیگر در نقطه اتصال جبروت و لاهوت جا مانده است. آنجا عالم نبی اکرم اسلام است؛ عالم پیغمبر عزیز عالم است. امیرالمؤمنین و همه و همه و همه، به اتصالشان به پیغمبر، به اتباعشان از پیغمبر، به اصالت پیغمبر و به تبعیتشان، به آن مقام رسیدهاند.
فقط یک نفر در عالم توانسته است به آن مقام بالاصاله و بیواسطه برسد و آن هم پیغمبر عزیز عالم است. حتی امیرالمؤمنین با واسطه پیغمبر رسیده است. چه مقام عُلویای است، چه رتبهای است که بعد ما دستمان را به امیرالمؤمنین بدهیم و امیرالمؤمنین ما را به آن رتبهها برساند.
آنجا که در کربلا اباعبدالله فرمود "هل من ناصر ینصرنی"، چه کسی است که مرا یاری بدهد؟ یعنی همین؛ یعنی من آمدهام تو را به آن رتبههای عالی ببرم. دانی نباش، عالی باش. فقط راهش یک چیز است: تو مرا کمک کنی.
کمک من به شما چیست، يا سيد الشهدا؟ اینکه دستت را به من بدهی، همین. دستت را به من بده. متأسفانه ما دستمان را مدام دراز میکنیم و میکشیم؛ دوباره دراز میکنیم و میکشیم. دراز کردنش توبه است و کشیدنش گناه. نوسان دارد. خدا نکند به جایی برسیم که دیگر حاضر نشوند دست ما را بگیرند.
این توضیح این روایت تا اینجا بود؛ البته جا داشت بیشتر از این توضیح بدهیم.
[پچپچ]
چرا؟ به مقام حصه وجودی. حصه وجودی را عرض کردیم؛ اگر آن را در خودمان بگیریم، اسم اعظم است. بیرون از ما میشود خود دریای لایتناهی وجود، محل اخذ فیض ما. ما فیض را از خدا از آنجا دریافت میکنیم.
میخواهیم عرض کنیم که اگر در ما رتبهای از عالیترین مراتب، که مقام عندیت و مقام حضرت صدیقه طاهره است، نبود، اصلاً ما به آن سمت دعوت نمیشدیم. چرا "اند ربهم یرزقون"؟ چرا یک جوان سیزدهساله مثل شهید فهمیده میرود و میرسد؟ پس این رتبه هست؛ در وجودش هست که میرود و واصل میشود. در خود ماست.
سیر معرفت نفس، قربانتان بروم، ما را به جایی میرساند که آقا، هرچه هست در خودت است. اگر بخواهی به حق هم برسی، از نفس خودت باید برسی. "من عرف نفسه فقد عرف ربه".
بدن عنصری از عالم طبیعت است. این فرمایشات استاد را دارم میخوانم. بدن عنصری از عالم طبیعت است که همیشه در تجدد است؛ مدام جدید میشود. و صورت عالم طبیعت لایانقطاع تبدیل میشود؛ بدون انقطاع، بدون قطع، همینطور تبدیل میشود و دائماً به یک صورت جدید مبدل میشود. "کل یوم هو فی شأن".
اگر ظرف ظهور این عالم را «یوم» بگیریم، در هر ظهور این عالم، که یکی از آنها جسد و بدن حضرتعالی است، از آن مواد و از آن عالم عنصری، خدا دائماً دارد تجلی میکند: "یحیی و یمیت". "و یمیت و یحیی". اینها را بارها عرض کردهایم. تجلی قبلی، یمیت؛ تجلی جدید، یحیی. این دو اسم دائماً... عرض کردیم که یکی از کارهایی که ما دائماً با آن مرتبطیم
این بحث، در حقیقت، شاید به یک معنا تنها کاری باشد که ما در این عالم داریم: حرکت از اسمی به اسم دیگر. دو اسم دائماً در ما پیاده میشود. آنها تجلیات حضرت حقاند؛ یعنی خدا دائماً در ما تجلی میکند که ما هستیم. پس لاینقطع، همین عالم طبیعت تبدیل میشود؛ چه آسمانها و چه زمینها.
بله، اماته و احیا. حالا مجری آن چه کسی بود؟ کدام ملک مجری اماته و احیا بود؟ حضرت اسرافیل. در صور میدمد، همه میمیرند؛ میدمد، همه زنده میشوند.
حالا فرقش با جبرائیل چیست؟ هرکس گفت... جبرائیل هم نمیمیراند. ببخشید، عزرائیل. عزرائیل هم اماته دارد. شما تا اینجا را فرمودید، ولی بقیهاش را نفرمودید. احساس کردم کامل نیست. همین؟ نه. اماته حضرت اسرافیل کلی است. این را کسی نگفت. اماته حضرت عزرائیل جزئی است؛ یعنی تکتک نفوس. الله یتوفی الانفس حين موتها. الله، از طریق ناموسدار و کلیددار اماته، که حضرت عزرائیل است، شروع میکند به گرفتن تکتک نفوس.
اسرافیل چه میکند؟ اماته کلی دارد. در صور میدمد و همه میمیرند. مقدمه قیامت هم هست. آفرین.
پرسش: مقدمه چه قیامتی؟
پاسخ: آفرین، آفرین. کامل گفتند؛ کبرا.
پرسش: قیامت صغری کدام است؟
پاسخ: آفرین، حضرت عزرائیل. نسبت به سیر بحث بگویید: اماتهای است که حضرت عزرائیل انجام میدهد.
حالا میشود به آن قیامت صغری، در همین نشئه طبیعت، بدون اینکه حضرت عزرائیل بیاید، رسید؟ با چه چیزی؟ بلند بگویید. آفرین. موت قبلان تموت.
حالا آن موت قبلان تموت که رخ میدهد، آیا باز حضرت عزرائیل دخیل است؟
پرسش: نیست؟ اختیاری است؟
پاسخ: اشتباه است. در یک جلسه گفتم؛ معلوم است حواستان جمع نبوده.
ببینید، ما باید برای حضرت عزرائیل آغوش باز کنیم. ماحصل این جلسه باید این باشد. اصلاً نگاهتان را منقلب کنید و از آن نگاه اشتباه و غلط منصرف شوید. چرا؟ برای ارتقا از هر درجه مادون به درجه مافوق، نیاز به اماته است. یعنی کار چه کسی است؟ حضرت عزرائیل.
حضرت عزرائیل این درجه مادون مرا ـ من اکنون در این رتبهام، اینجا و در این جایگاهم ـ میکشد، از بین میبرد و تو را به سمت مرتبه مافوق سوق میدهد. آن مرتبه مافوق را چه کسی برایت احیا میکند؟ حضرت اسرافیل. احیا توسط اسرافیل.
به چه وسیلهای؟ اینها خودشان مربوط به وسائط فیضاند. اینها جزئیات است. ما هنوز وارد عالم ملائکه نشدهایم. چون مربوط به بحث است، دارم میگویم. وقتی انشاءالله به عالم ملائکه برسیم، آنقدر حرف داریم که فکر میکنم همینطور هاجوواج از جلسه بیرون بروید و با سر به در و دیوار بخورید!
یک وسیلهای میخواهد، یعنی یک درونمایه و مایهای میخواهد. همینطور بیمایه، نه حضرت عزرائیل میتواند و نه اسرافیل. دوباره یک جایزه؛ چیست؟
پاسخ: علم.
آفرین. شما اول گفتید علم؟ شما گفتید؟ آفرین.
ملک مقربی که ناموس و کلیددار علم است چه کسی است؟ جبرائیل. جبرائیل. پس همه اینها تحت امر چه کسیاند؟ جبرائیل. حالا میفهمید چرا جبرائیل از همه بالاتر است.
اکنون بنده جسارت میکنم به مقام علم، ببخشید. شروع سال تحصیلی هم هست. اگر بنده را قبول داشته باشید که بهعنوان یک معلم اینجا نشستهام، بنده اکنون در چه مقامیام؟
پاسخ: جبرائیل.
آفرین؛ جبرائیلی. مقام معلم جبرائیلی است.
پرسش: استاد، به خاطر همین است که حضرت زهرا او را بهعنوان ملک امین و قوی...
پاسخ: بله، امین و قوی. بله، اصلاً قوت. احسنت. قوت و قدرت در عالم جایی است که علم هست. العلم سلطان، مولا فرمود. سلطنت بوی قدرت و قوت میدهد.
خوشا به حال کسی که این ریزهکاریها را بداند و بعد بتواند، اصطلاحاً، این ملائکه را قلقلک بدهد؛ یعنی بتواند نبضشان را به دست بگیرد، یا به عبارتی تحریکشان کند و به آنها نزدیک شود. راههایی دارد که بعداً در سیر و سلوک عملی خدمتتان عرض میکنم. هدیه زیاد دادیم.
یک ملک ماند. کدام ماند؟
پاسخ: میکائیل.
آفرین. بیچاره میکائیل امروزه غریب واقع شده است.
پرسش: ملک رزق؟
پاسخ: آفرین، آفرین.
پرسش: این رزق میتواند رزق روحی هم باشد یا نه؟
پاسخ: همین را میخواهم بگویم. مطلقاً تمام اتفاقاتی که در عالم میافتد، امضایش توسط میکائیل میخورد. میکائیل ملک رزق است؛ نه فقط پول و مادیات، بلکه معنویات، حتی علم.
علم مطلق را چه میگوییم؟ حکمت. همه حکمت پیش چه کسی است؟ امیرالمؤمنین، مولایمان امیرالمؤمنین علیه السلام. روایتش را هم از وسائل شیعه برایتان خواندیم. همه حکمت پیش مولاست؛ یعنی همه ائمه حکمت را از مولا اخذ کردهاند. منبع اوست. کسی به نجف برود و چیزی جز حکمت بخواهد، باخته است؛ که میشود باطن علم.
حالا میفهمیم این امضا باید کجا بخورد. حضرت میکائیل این امضا را از چه کسی میگیرد؟ از نجف، احسنت؛ از نجف، از محضر امیرالمؤمنین.
حالا فهمیدید؟ دور زدیم، دور زدیم، دور زدیم و برگشتیم نشستیم سر همان نقطه و همان حرف اولمان. چرا سید مرتضی کشمیری میگفت من اگر از نجف جدا شوم، میمیرم؟ همهچیز پیش مولاست.
رد شویم؛ اینطور حرف بزنیم، درس میماند. ما دو خط خواندهایم و نصف جلسه گذشته است.
بدن عنصری از عالم طبیعت است که همیشه در تجدد است و صورت عالم طبیعت لاینقطع تبدیل میشود؛ چه آسمانها و چه زمینها، زیرا طبیعت مبدأ غریب حرکت است و علت حرکت باید متجدد باشد، چنانکه در حکمت متعالیه مبرحن است.
نکتهای را در حکمت متعالیه بیان میکند که فعلاً زود است بدانیم. ولی در مجموع میفرماید چون طبیعت مبدأ غریب حرکت است، اصلاً حرکت مربوط به اینجاست؛ حرکت در نشئه طبیعت. آنجا، در عالم برزخ، دیگر نمیشود به آن «حرکت» گفت.
حرکت، در حقیقت، از قوه به فعل، از استعداد به فعل و از قابلیت به فعلیت است. این حرکت است. آن طرف میگویند «سیر»؛ درست است، اما سیر استکمالی. دیگر این حرکت، به این معنا که در حالت تجدد و تبدل باشد، به شکلی که در عالم طبیعت هست، آنجا نیست.
آنجا چه چیزی به ما سیر میدهد؟ استکمال، بر وزن استفعال؛ طلب است، طلب کمال. آنجا بر اساس چه چیزی طلب کمال میکنی؟ گفتیم ملکات نفس. آنجا دیگر بر اساس ملکات نفس است.
حرکت مربوط به اینجاست. اگر میخواهی حرکت کنی، همینجا باید حرکت کنی. بیخود منتظر نباشیم آنجا دستمان را بگیرند و حرکتمان بدهند؛ این غلط است. درست است، ولدینا مزید. قرآن فرموده پیش ما مزید؛ زیادیهایی هست که اصلاً شما
نه چشمی دیده و نه گوشی شنیده است. اما آن هم، باز به قول استاد، پایهاش ملکات نفس است؛ ضریبش ملکات نفس است. بدون ملکات نفس اصلاً هیچ اتفاقی آنجا نمیتواند بیفتد.
پرسش: استاد، آنجا هم آموزش هست؟
پاسخ: بله، احسنت. جلسه پیش عرض کردیم آموزش مخصوص چه کسانی است؟ البته در شرح کتاب «الموت» این را گفتیم. آموزش مخصوص چه کسانی است؟ مخصوص اهل ایمان و اسلام. کسی که اینجا، اولاً به امیرالمؤمنین ایمان آورده است؛ چون عرض کردیم ایمان در قرآن، اسم امیرالمؤمنین بود. از این جهت به ما میگویند مؤمن که ایمان آوردیم، قبول کردیم و دل دادیم به ایمان که امیرالمؤمنین است. این یک.
دوم اینکه در دنیا به سمت علم حرکت کرده باشیم؛ این همه علمها در قرآن است. مثل شما که تشنهاید، اکنون دست از کار و همهچیز کشیدهاید و آمدهاید پای درس علم. یعنی با کسانی که اکنون در کف بازارند تفاوتی دارید. همین که تشنه علم هستی، همین که تشنه علم بودی و به سمت علم حرکت کردی، اینها وقتی میمیرند، فقط و فقط با این دو شرط آموزش دارند: یک، ولایت امیرالمؤمنین را اتخاذ کرده باشی؛ دو، تشنه علم بوده باشی. فقط اینها بعد از موت آموزش دارند.
ملکی مأمور میشود. خیلی شیرین است. در کافی کلینی، مرحوم کلینی علیه السلام مقامش شریف، فرمودند آنچه از قرآن برایش باقی مانده و به آن نرسیده است، به او آموزش میدهند. آن میشود سیر استکمالی. حالا یکی بهسرعت آموزش میبیند؛ ملکات نفس بهتری داشته است. یکی با سرعت لاکپشتی آموزش میبیند؛ ملکات نفسش قوت و شدت زیادی نداشته است. باز هم بر اساس ملکات است؛ حواستان باشد.
یکی هم مثلاً آنجا معلم میشود؛ فرق میکند. میگویند: «آقا، شما سیر را رفتهاید، حضرت استاد علامه حسنزاده، شما تشریف بیاورید اینجا. خوش آمدید، بفرمایید؛ همه منتظر درس شما هستند.» اینها با هم فرق دارند؛ مقام علم.
سه پدر داشتیم: ابا ولدک، ابا زوجک، ابا علمک. فرمودند این سه، پدران ما هستند و هرچه در خصوص مقام و حرمت پدر هست، این سه دارند: پدری که تو را به دنیا آورد، پدر جسمانیت؛ پدری که به تو همسر داد، زوجک، پدر زوجیت؛ و پدری که به تو علم آموخت.
حالا هرکس گفت کدامیک نزد پیغمبر عزیز عالم بر همه ارجح است؟ آفرین. خیرهم ابا علمک. مقام او... حالا اینجا حرف زیاد داریم؛ بماند به وقتش.
پس درستش این است: یک، ولایت امر امام را اتخاذ کرده و التزام عملی داشته باشد؛ دو، تشنه علم باشد.
خدا رحمت کند مرحوم شیخ مرتضی انصاری بزرگ را. ایشان اول یا آخر سال تحصیلی، وقتی طلبهها جمع میشدند، سه نصیحت داشتند. این را در گوشتان کنید؛ همهمان در گوشمان کنیم.
میفرمودند یک کار را فقط در صورتی انجام بده که برای خاطر خدا باشد؛ برای غیر خدا انجام نده که ضرر میکنی. چه بود؟ امام جماعت شدن. اگر برای خداست، بسمالله؛ اگر نیست، نکن. خیلی خسران است؛ بار سنگینی است.
یک چیز را هم فرمودند چه برای خدا باشد و چه برای غیر خدا، انجام نده.
پرسش: حتی اگر برای خودم باشد، انجام ندهم؟
پاسخ: بله. به نظر شما چیست؟ آقای مرادی باید یادشان باشد؛ یک روز گفتیم و در سیانات بحثبرانگیز شد.
پاسخ حاضر: قضاوت.
بله، قضاوت. آنجا بعضی از کارهایشان قضاوت بود. وقتی ما این حدیث را گفتیم، بعد از کلاس ریختند سرمان که «پنبه ما را زدی حاجآقا!» گفتم آقا، این یعنی هشدار؛ باید خیلی مراقب باشیم. بالاخره قاضی میخواهد قضاوت کند؛ خیلی سخت است، خیلی. من خودم بهشخصه همیشه از آن فرار کردهام.
سومی خیلی شیرین است. اصلاً بهخاطر همین، این فرمایشات ایشان را گفتیم. آقا داوود، شما میآیید ما را قلقلک میدهید! فرمودند یک چیز را هم، چه برای خدا باشد و چه برای غیر خدا، انجام بده.
پرسش: عجب! حتی اگر برای غیر خدا باشد، انجام بدهم؟
پاسخ: بله. به نظر شما چیست؟
پاسخ حاضر: کسب علم.
آفرین. چرا؟ چون العلم نور. علم در خودش نور دارد. تو برو؛ سعه وجودی میدهد. انسان را رفتهرفته بزرگ میکند، هوشیار میکند، عاقل میکند.
تا اینجا. ادامه فرمایش حضرت استاد. ما تا حالا یک صفحه خواندهایم!
و آیات قرآنی از قبیل "بل هم فی لبس من خلق جدید". این پاورقیاش را بگذار ببینم آیه را گفته چیست که اگر خواستید رجوع کنید. بله، سوره قاف، آیه شانزده. "بل هم فی لبس من خلق جدید".
لبس چیست؟ لباس. اینها مدام لباس جدید به تن میکنند. این لباس چیست؟ تلبس به... این باید حفظ شده باشد: اسماء الله. لباسی که به تن میکنیم اسماء الهی است. اصلاً حتی هیئت ظاهری شما ظهور اسماء خداست؛ حتی بدنتان.
چون قبلاً عرض کردیم، شب جمعهای که در یا زهرا تشریف داشتید و اینجا تعطیل شد، آنجا عرض کردیم: ملائکه مجردند؛ مجرد از مادهاند. مهیمین، ملائکه، ارواح و عقول، مجرد از مادهاند. یادتان هست؟
اما آیا خدا هم مجرد از ماده است؟ نه. اصلاً نمیشود که باشد. اگر خدا مجرد از ماده باشد، تکلیف این ماده چیست؟ پس این چیست؟ درصورتیکه ما میگوییم یک وجود واحد است و همه اطوار وجودی اوست. پس خدا مجرد از چیست؟ در هر کتابی اگر دیدید نوشته خدا مجرد است، مجرد از چیست؟
احسنت. آفرین. تنها چیزی بود که اغلب، بلکه تقریباً همه با هم گفتید. ماشاءالله، روح ما را شاد کردید. من همین را میخواهم؛ حاضرجوابیتان را. وقتی شما را بیحال میبینم، اذیت میشوم.
ماهیت هم یک اندازه است؛ خدا که اندازه ندارد، حد ندارد. که کل ممکن ان زوج ترکیبی وجود به علام ماهیت. خدا که دیگر ممکن نیست؛ او واجبالوجود است.
این لباس یعنی همین. اینها دائماً در تجددند و لباس جدید به تنشان میکنند. حتی همین هیئت ظاهری. همان "یسأله من فی السماوات والأرض"؛ دائماً از خدا سؤال میکنند. آنچه در آسمان و زمین است، جوابش "کل یوم هو فی شأن". این تجلیات الهی در قالب لباس است. لباس هم اسم است؛ یعنی اسم خدا آنبهآن در ما پیاده میشود. چه خبر است!
مثل مثالی که حضرت استاد میزدند: این لامپی که اکنون بالای سر ما روشن است، به نظر شما ثابت است؟ دائم دارد... احسنت. دائم آن الکترونهای نوری میآیند و میروند. اگر سرعت حرکتش را کم کنی، میبینی که مدام چشمک میزند. هرچه کمترش کنی، چشمکزدن بیشتر دیده میشود؛ مانند توقف و شروعهای پیدرپی. یک حرکت است. وقتی شدت میگیرد، دیگر شما حرکتش را نمیبینید.
به قول استاد، مثل عکس شما روی رودخانه. رودخانه با سرعت دارد میرود؛ شما عکس خود را ثابت میبینید، اما آنبهآن در حال تجدد و در حال حرکت است. معنایش همین است. ببینید چه نگاهی به آدم میدهد؛ آنبهآن همهچیز در حرکت است. حتی خود حضرتعالی. همهچیز جدید است.
همهچیز فقیر است.
پرسش: حرکت جوهری؟
پاسخ: بله، حرکت جوهری. "وهی تمر مر السحاب". دوباره آیه بعدی که حضرت استاد میآورند، میگویند مثل حرکت ابرها؛ تمر، یعنی در حرکت است. فکر میکنم، اگر عربیاش را اشتباه تلفظ نکنم، میفرماید: "وتر الجبال ترهقها جامدة". این قبل از آیهای است که حضرت استاد آوردند. وقتی به کوهها نگاه میکنی، آنها را جامدة، جامد، بیحرکت و ثابت فرض میکنی، اما "وهی تمر مر السحاب". چقدر شیرین است.
ابر را شما با یک نگاه اجمالی ثابت میبینید، ولی وقتی با دقت نگاه میکنید، میبینید با سرعت حرکت میکند. با دوربینهای پیشرفته میبینید گاهی سرعتش به هفتصد کیلومتر در ساعت میرسد. میگوید این طبیعت هم که تو آن را ثابت میبینی، حتی بدن خودت، بهسرعت در حرکت است. یک اسم میآید، یک اسم میرود؛ یک اسم میآید، یک اسم میرود. ظهورات حضرت حق.
بعد فکر کنید چه حالتی برای عارف پیش میآید که ناگهان حالتی برایش اتفاق میافتد و تمام این رفتوآمدها، این ترددهای اسماء و این ولوله در عالم را متوجه میشود؛ "يسبح لله ما في السماوات والأرض". میبیند، میشنود، شهود میکند، شنود میکند. چنین کسی چقدر به الهیت عالم مطمئن میشود.
[پچپچ]
از چشمش مشخص است. عرضم این است که اینطور نیست که وقتی این حالت برایش حاصل شد، بگوییم این عارف به حقیقت، یا به بهترین حقیقت ممکن رسیده است. به حقیقت رسیده، اما به قدر ظرف وجودیاش؛ به حقیقت، به قدر طاقت بشری. یعنی میخواهم بگویم آن آثار در ظرف وجودیاش، بله، قطعاً.
اینها هم، به قول حضرت استاد، بدون داشتن معلم و استاد راهپیموده نمیشود. نمیشود. خود پیغمبر عزیز عالم هم ظاهراً معلم نداشت، درست است؟ آن آدم را بگیرید؛ پیغمبر، اولِ آدم. فرمود پیغمبر خلق شد در حالی که آدم، آدم این دوره ما یا کلاً آدمهای هر دورهای ـ اینطور بگیریم کاملتر است ـ ألف، ألف، ألف آدم، همینطور دوره و کوره که ما در یکی از دورههایش هستیم، بین آب و گل بود و پیغمبر خلق شد.
ظاهراً معلم ندید، اما قرآن میگوید و علم آدم الاسما کلها. آن علم را چه کسی تعلیم داد؟ حضرت حق. پس پیغمبر هم معلم داشته، ولی معلمش حق بوده؛ بیواسطه. همین یک نفر بوده؛ یکدانه عالم، پیغمبر.
حالا عرض کنم خدمتتان، اگر کسی میخواهد یکدانه شود، در هر وادی و در حرفه و هنر خودش یکدانه شود، طوری که بگویند تو اصلاً یکدانهای و نمونه نداری، پیغمبر. برسد به پیغمبر؛ نماز پیغمبر، توسل به پیغمبر، محبت به پیغمبر، آدم را یکدانه میکند.
آیه دیگر فرمود یوم تبدل الارض غير الأرض. بزرگان و عرفا همه اینها را به این معنا گرفتهاند؛ روزی که زمین به زمینی دیگر تبدیل میشود. مرحوم حاجی سبزواری وقتی به اینجا میرسد، آیهای میآورد که میفرماید و اشرقت الأرض. اینجا میفرماید یوم تبدل الأرض غير الأرض؛ زمین به ارض دیگری تبدیل میشود. در آن آیه میفرماید و اشرقت الأرض؛ زمین نورانی میشود، نور میگیرد. به نور چه؟ ربها.
مگر اینجا نور ندارد که آنجا قرار است زمین، آنجا ملکوت، به نور ربش روشن شود؟ اینجا اکنون دوران لیل است. والليل؛ دوران در پرده قرار گرفتن شدت نور است. بهمحض اینکه موت حاصل شد، چه به موت اجباری، چه به موت اضطراری، چه به موت اختیاری، هرکدام که باشد، اشرقت الأرض به نور ربها ملاحظه میشود.
آن ربها میشود چه؟ مرحوم حاجی سبزواری علیه الرحمه فرمود ای به نور امامها. بهبه! همهجا را به نور امامش روشن میبیند. هرکس به میزانی نور دارد که به امامش قرب دارد.
قرب چه بود؟ تلبس به اسماء الله بود؛ یعنی هر مقدار از اسماء الهی که در اهلبیت پیاده شده است، در خودت پیاده کردهای و این لباس را به تن کردهای، نور داری.
حالا میفهمیم چرا همه تاریکاند. همه تاریک محشور میشوند و در تاریکی هم محشور میشوند. درباره محب اهلبیت روایت داریم که از پیشانیاش نوری ساطع میشود، مقابلش را میبیند و حرکت میکند. این نور، نور جبین است؛ از جبینش میآید.
این جبین، وجه من است، عنوان من است. وجه، جلوه، پیشانی؛ عالیترین مرتبه ظهور وجود من است. وجه من است. من اکنون با وجه خودم به شما رو کردهام. وجه الله یعنی مرتبه ظهور تجلیات الهی.
اکنون مرتبه ظهور وجود من کجاست؟ پشت سرم است؟ روی سرم است؟ کجاست؟ در صورتم است. حرف زدنم، دیدنم، شنیدنم، بوییدنم، غالباً همه در صورت جمع شده است. از این جهت به آن میگویند وجه؛ محل ظهور آثار من است و میشود وجه.
حالا تمام عالم را در نظر بگیرید؛ میفرماید: "کل من علیها فان ويبقى وجه ربک ذو الجلال والاکرام". همهچیز فانی است مگر وجه خدا. وجه خدا میشود محل ظهور تجلیات حضرت حق. محل اتم تجلیات میشود وجه الله اعظم. وجه اعظم است؛ ایه وجه الله الذي الیه توجه الاولیاء. آن وجه، دیگر اعظم همه وجوه است.
حالا همانطور که من اکنون با صورتم، با پیشانیام و با عنوانم به شما رو کردهام، در قیامت هم روایت میگوید از این عنوان، از این پیشانی، نور ساطع میشود. چرا؟ روایت داریم. اکنون این کتاب را دست میگیری؛ عنوانش کجاست؟
[پچپچ]
یا روی جلدش نوشته شده، یا بعضی کتابها روی جلد چیزی ندارند و وقتی بازشان میکنی، در صفحه اول نوشته شده است. عنوان صحیفه المومن. شما خودت را یک کتاب بگیر. قرار است خودت را بخوانی. اقرأ كتابك كفى بنفسك اليوم عليك حسيبا. تو خودت برای خواندن کتاب وجودت کافی هستی.
حالا عنوان این صحیفه، این کتاب چیست؟
[پچپچ]
آفرین. عنوان صحیفه المومن حب علی ابن ابی طالب. این سال هم در مولی صلوات بفرستید. اللهم صل على محمد و آل محمد.
[صدای جمع]
بنابراین عالم غایتی دارد که به تکمیل از هیولای اولی... هیولا را هم گفتیم چیست. به زبان یونانی یا فلسفی، یک چوب نتراشیده است؛ ابتداییترین حالت استعداد است. بعضیها برای سهولت فهم گفتهاند، وگرنه این حرف غلط است؛ از جهت فلسفی غلط است و از جهت عقلی برهانبردار نیست که بگوییم چیزی بین عدم و وجود است. این حرف غلط است. یعنی نازلترین مرتبه وجود که اگر این را هم برداری، عدم است. آن میشود هیولا؛ استعداد محض. در کتب فلسفی و عرفانی زیاد به این تعبیر برمیخورید.
میفرماید عالم غایتی دارد.
که به تکمیل از هیولای اولی و اتحاد به صور بسیطه و مرکبه حیوانیه، انسانیه و عقل و عقلیه، به مراتب عالیه و فنای محض میرسد که کل شیء هالك إلا وجهه. همین الآن بحث وجه را گفتیم؛ همهچیز هالک است مگر وجه الهی.
فإِنَّ نهايات الحركات سكون. بهبه! انتهای این حرکات چیست؟ سکون. انتهای غایت ما چیست؟ همینطور که سیر میکنیم و إنا إليه راجعون. پس پیداست که در حضرت حق، سکون مطرح است. حرکت در ذات غیبی نیست؛ بیرون از ذات است.
اینجا، در نشئه طبیعت، حرکت وجودی است یا ایجادی؟ توجه کنید؛ وجودی است یا ایجادی؟ کدام است؟
پاسخ: ایجادی است.
آفرین خانم دکتر. قبلاً گفتیم اینجا حرکت، حرکت وجودی است؛ موجودات دارند حرکت میکنند. ایجادی، آن چیزی است که این حرکت را ایجاد میکند. تو که به ذات خودت در خودت ایجاد حرکت نمیکنی؛ یک واسطه میخواهد. ایجادی از عالم قدس، از عالم بالاست. ملائکه حرکت ایجادی دارند؛ آنها شما را به حرکت وامیدارند. به این شکل است.
فرمود غایت همه این حرکتها سکون است. بهبه! آن آرامش است. آیا اینجا میشود به آن رسید؟ ألا بذكر الله تطمئن القلوب. این یک رتبه از رتبههای وجودی ماست که دیگر مافوقِ مافوق است. کسی که به آن برسد، دیگر به او میگویند: يا أیتها النفس المطمئنة ارجعي إلى ربك راضية مرضية. فادخلي في عبادي وادخلي جنتي. باید به آنجا رسیده باشد.
راهش هم همین چیزهایی است که اهلبیت دارند میگویند. شاهراهش هم معرفت نفس است. فکر میکنم امروز پرآیهوروایتترین جلسهمان شده است، الحمدلله. در نهایت به سکون میرسیم.
فرمایش حضرت استاد: «پس نفس به واسطه طبیعت دارای جنبه تجدد است...» بقا و ثبات دارد یا ندارد؟ یک بار دیگر میخوانم: «پس نفس به واسطه طبیعت دارای جنبه تجدد است.» مدام لباس جدید میپوشد، در حرکت است؛ دارای جنبه تجدد است که بقا و ثبات ندارد. طبیعت دیگر از حیث طبیعت بقا و ثبات ندارد. گفتیم سکون، آن انتهاست و خود، به ذات، جنبه بقا دارد که خلقتم للبقاء لا للفنا.
و به عبارت اخری، یعنی همان فرمایشی که گفتیم: نفس به جنبه حسی [سرفه] در تبدل است و به جنبه عقلی ثابت. در عین حرکت طبیعت، صورت شیء به تجدد امثال محفوظ است.
میخواهد چه بگوید؟ میگوید صورت چه بود؟ قبلاً گفتیم منظور از صورت، این ظاهر تو نیست. صورت، شیئیت شیء است؛ یعنی حقیقت شیء. حقیقت شما چیست؟ به آن میگویند صورت شما.
میفرمود شما یک وجه وجودتان ثابت است و یک وجه آن سیال و در حرکت است. آن وجهی که سیال است چیست؟ وجود طبیعی شما؛ وجود طبیعی، مادی، نازلترین مرتبه. این در تجدد است و دائماً حرکت میکند. آن جنبهای که ثابت است، رشحهای از آن سکون الهی در آن هست، وگرنه نمیتوانستی به اله برسی.
آن چیست؟ آفرین، الآن بگویید: نفس. نفس است؛ چون ما در سیر معرفت نفس هستیم.
حالا یکی بگوید فرق نفس با روح چیست. یکی دست بلند کند. آن خواهرمان که از همه زودتر دست بلند کرد. فرق نفس و روح چیست؟ بلند بگویید لطفاً.
آفرین، آفرین. دیگر چه کسی چه چیزی میتواند اضافه کند؟ بگویید، دیگر دست بلند نکنید؛ هرکس میتواند بگوید.
پاسخ: روح ثابت است، نفس متغیر است.
نه، نفس متغیر است و روح آن کمالی است که از بالا گرفته شده و نفس در مسیر آن حرکت میکند.
پرسش: استاد، نفس تجربیِ روح...
پاسخ: این هم درست است. نفس تجربیِ روح است. روح ثابت است. اما روح نه؛ نفس است. چیزهایی به گوشتان خورده است، اما روح است که نفس در جای خود، روح را هم دربرمیگیرد؛ چون میگوییم نفس کمال است.
پرسش: چون کمال از سمت بالا گرفته میشود...
پاسخ: بله، درست است. احسنت.
پرسش: روح جای ناظر است که نفس را...
پاسخ: آفرین، شاملش کند. آفرین، آفرین.
حالا آیا من حیث المجموع میرسیم به اینکه بین نفس و روح دوئیت هست؛ یعنی دو چیزند؟ یکی جواب بدهد. آن خواهرمان که اول گفتند، یا شما آقای روحانی. آفرین.
باز هم آن چیزی را که من دنبال آن هستم نمیگویید، هرچند اکثراً درست میگویید. اصلاً اینطور بگویید؛ این خیلی مهم است و همهمان باید بدانیم: نفس یک اسم دیگر روح است. آفرین. اصلاً همان روح است.
اما چرا به آن میگویند نفس؟ از این جهت که ما مرتبه تعلق روح به بدن را میخواهیم بسنجیم؛ همان که آن خواهرمان اول گفتند. یعنی وقتی سخن از بدن است، میگوییم نفس. حالا شما بدن را بردار؛ آیا دیگر سخنی از نفس هست؟ اصلاً میشود از نفس حرف زد؟ وقتی بدن را برداری، چه تعلقی باقی میماند؟
تعلق روح به بدن میشود نفس. نفس همان روح است، اما مرتبهای از روح که تعلق به بدن دارد. از همین حیث است که حضرت استاد میفرمایند ما همیشه بدن داریم، چون همیشه نفس داریم.
پس نفس، چون برزخ بین ظاهر و باطن ماست، مرتبه تعلق روح به بدن است؛ یعنی روح از طریق نفس، احکامش را در بدن پیاده میکند؛ چه بدن دنیوی، چه برزخی و چه اخروی، که سیرشان تکاملی است. پس اصلاً نمیشود نفس را برداشت.
پرسش: از منظر هبی هم نمیشود گفت به بدن؟
پاسخ: بله، از آن منظر هم میشود. سیر، کلاً سیر هبی است در عالم.
حالا یک سؤال. نه، نه؛ روح از طریق نفس، از کانال نفس، احکامش را در بدن پیاده میکند؛ یعنی از رتبه وجودی خودش.
الآن جبرائیل، به نظر شما، جدای از پیغمبر است؟ اصلاً همان عقل پیغمبر را میگویند جبرائیل. عقل پیغمبر، جبرائیل است.
قلب پیغمبر کیست؟ دارید؟ هرکس گفت یک جایزه. نه، اصلاً ملائکه را دیگر جا گذاشت و رفت. قلب مافوق عقل است. قلب المؤمن عرش الرحمن. مرتبه عرش الهی است.
حالا عرش چیست؟ روایت داریم؛ بروم تقدیم خدمتتان کنم. اینها همه روایت است. من دیگر قال الصادق، قال الباقر آن را نگفتم. عرش چیست؟
پاسخ: عندیت.
آفرین. به یک معنا همان عندیت است. دیگر؟
مقام قدرت الهی است، سطوت الهی است. خدا با چه چیزی قدرتنمایی میکند؟ خدا با چه چیزی سلطنتش را پیاده میکند؟ آفرین. الآن گفتیم العلم سلطان. مولا فرمودند مقام علم است. آن رتبه، رتبه علم است. علم، علم، علم؛ این جایگاه علم است.
الله اکبر. جلسه عجیبوغریبی هم شده است. بار دوم است که به این سالن میآییم؛ دفعه پیش هم خیلی عجیبوغریب شد. نمیدانم در و دیوار این سالن ظاهراً چیزی دارد؛ نمیدانم، ما را قلقلک میدهد!
کجا بودیم؟ خلقتم للبقاء لا للفنا. شما برای بقا خلق شدید، نه برای فنا.
میخواستم این سؤال جدی را بپرسم که آن مقدمهها پیش آمد. این سؤال خیلی مهم است. ما رسیدیم به اینکه حتماً نفس داریم؛ چون اگر نفس نداشته باشیم، روح معطل میماند و نمیتواند احکامش را از طریق چیزی پیاده کند و بدن را در هر عالمی مدیریت کند. بالاخره ما نفس داریم.
پس نفس برزخ بین ظاهر و باطن است. آیا خدا نفس دارد یا نه؟ قبلاً گفتیم و همه میگویید بله. یحذرکم الله نفسه آیهاش است. نه اینکه اصلاً درباره نفس الهی تفکر نکن؛ نه، یعنی مرحله خطیری است، حواست جمع باشد. ما شما را از نفس الهی برحذر میداریم.
نفس، برزخ بین ظاهر و باطن خداست. آیا خدا اصلاً ظاهر و باطن دارد یا نه؟ آفرین. هو اول و الآخر و الظاهر و الباطن. پس ظاهر و باطن دارد، اگرچه ظاهرش عین باطنش است و باطنش عین ظاهرش. یک وجود واحد است؛ دوئیت نیست. توحید عددی نیست؛ توحید صمدی است.
میخواهم به چیزی برسم. البته این را یک بار دیگر بهطور کلی گفتیم و عبور کردیم؛ الآن چون جان بحث شده، دارم آن را پیاده میکنم.
حالا که خدا نفس دارد، خدا ظاهر و باطن دارد، خدا روح دارد که پیاده کرده: و نفخ تفه در روح. حی. اگر چنین است، آیا خدا بدن دارد یا ندارد؟
پاسخ: ندارد.
نفس؟ بارکالله. چه جمله جالبی. بلند بگویید.
پاسخ: آنچه که از خداوند داریم، ارجمندتر از خدا هم میشود بدنش دیگر.
بارکالله.
چه جمله جالبی، خیلی عالی. تعینات الهی، همان چیزی است که معین شده است. ببینید، اگر این حرف الآن تقطیع شود و بیرون برود، من را تکفیر میکنند؛ میگویند خدا بدن دارد. درست است؟ نه، میگوییم این عوالمِ تعینی، همانطور که عزیزمان فرمود، ظهور اسماء و صفات خداست.
حالا اسماء و صفات چیست؟ یک رفتوبرگشت بکنیم. شما وقتی نقاشی میکشید، این نقاشی در وجود خودتان هست که آن را روی کاغذ ریختهاید یا نه؟ یک مهندس وقتی سازهای را پیاده میکند، صورت علمی این سازه در وجودش هست که آن را پیاده کرده یا نه؟ اگر نبود، اصلاً نمیتوانست آن را پیاده کند. درست شد؟
حالا آن کمال باطنی شما که اکنون خط شد، سازه شد، علم شد، کتاب شد یا به هر هنری ظهور و بروز کرد، به آن کمال میگویند حقیقت اسم؛ یا همان حقیقت اسم. اصلاً بگوییم اسم، همان است. دقت کنید؛ مطلب بسیار شریفی را دارم بیان میکنم.
آن کمال باطنی، آن ملکه وجودی که در ذات توست، اکنون ظهور کرده و به این شکل درآمده است. فعلاً مرتبه ظهورش را نمیگوییم. همان ذات خودت، همان ذاتیاتت، اسم توست. وقتی آن میآید و پیاده میشود، یعنی ظهور میکند، این ظهورش را میگویند اسم الاسم.
حالا ظهور کرد و شد این خطی که من نوشتم. به این چه میگویند؟ این ظهور، یعنی اینکه از من ظهور کرد و خارج شد، اسم الاسم است. حالا برای این چه اسمی بگذارم؟ یک اسمی میگذارم که بتوانم آن را بخوانم. به این میگویند اسم اسم الاسم.
حالا برگردیم به حضرت حق. حضرت حق، اسماء حسنی و صفات اولیایش عین ذات او هستند؛ مثل ما که هرچه از ما ظهور کرد، عیناً در ذاتمان بود. اسماء و صفات او عین ذات او هستند. اگر علیم است، العلیم عین ذات الهی است؛ نه اینکه دو چیز جدا باشند.
حالا به آن میگویند اسم؛ یعنی آن کمال ذاتی حضرت حق، اسم خداست. اینجا اشتباه میشود. بعضیها مینشینند و اسم لفظی، یعنی آن مرتبه اسم اسم الاسم را مدام میگویند: العلیم، العلیم، العلیم. درست است که از این رشحه، از این ظل، از این شأن و از این سایه باید به اسم پی برد. باید اینها را مدام تکرار کنی، بگویی و بگویی؛ اما اگر بیتوجه باشد، با اینکه تأثیر دارد چون نوری در آن هست، تأثیرش خیلی زیاد نیست. چرا؟ چون به حقیقتش نرسیدهای.
آن ذات غیبی، کمالاتی که در ذات است، میشود آن اسم الهی. وقتی ظهور میکند، از ذات بیرون میآید و به فرمایش عزیزمان تعین پیدا میکند، معین میشود و عینیت پیدا میکند. میشود حضرت علی، میشود آسمان و زمین، میشود جمادات، نباتات، حیوانات، ملائکه، بهشت و جهنم؛ همه آنچه ظهور کرده، از صادر اول بگیر تا هیولای اولی. بالاترین مراتب، صادر اول است و پایینترین مراتب، هیولای اولی. الآن توضیح دادیم هیولا چه بود.
کمی حواستان جمع باشد؛ من میپرسم. انشاءالله وقتی مقدمات تمام شد، پیش از اینکه وارد کتاب شویم، از شما امتحان هم داریم. خودتان را آماده کنید. جزوههایتان را هم جمع میکنم و به آنها نمره میدهم. امتحان هم، جسارتاً، داریم. اینجا کلاس درس و بحث است، منبر نیست. نه شما وقتتان را از سر راه آوردهاید و نه بنده.
آن ذات غیبی وقتی ظهور کرد، از صادر اول بگیر تا مرتبه دانی که هیولای اولی است، میشود چه؟ بگویید. آن ذات، اسم است. این میشود اسم الاسم؛ یعنی حقیقت آن ذات که ظهور کرده است. حالا اسمش را چه بگذارم؟ آفرین، اسم اسم الاسم. یک لفظ روی آن میگذاری.
مرتبه علم خدا را میگوییم العلیم. این العلیم، اسم اسم الاسم است. حواستان جمع باشد؛ نگویید من به حقیقت اسم رسیدم. اکثر آدمها دنبال مفهوم اسماء هستند. میگویند یعنی چه؟ العلیم یعنی چه؟ فهمیدی العلیم یعنی بهشدت عالم. به چه دردت میخورد؟ جمعآوری مفروضات است.
در هر حال، به فرمایش شیخ مرتضی انصاری یا خود حضرت استاد، نوری در آن هست و بیاثر نیست، اما اصل این نیست؛ حواست باشد. لذا میگوید اگر بیتوجه بگویی، به آن حقیقت نمیرسی.
حالا همه اینها را گفتم و رفتوبرگشت کردیم. اگر اینجا ذات یا اسم هست، بعد اسم الاسم هست و بعد اسم اسم الاسم، ذات که همان ذات غیبی واجبالوجود است، حتی موضوع قرآن هم نیست. مرتبه وسط میشود اسم الاسم؛ یعنی مرتبه ظهور کمالات حضرت حق. وقتی ظهور کرده، میشود چه؟ اسم الاسم.
داریم در خارج از خودمان، در وادی و ساحت حضرت حق، صحبت میکنیم. آن مرتبهای که ظهور کرده، ظهور باطن است. درست است؟ ظاهر، عنوان باطن و ظهور باطن است.
بین این دو، چیزی بوده که باطن را ظاهر کرده است. اصلاً بدون برزخ نمیشود. باطن خواسته است ظاهر شود و برزخی داشته است. ذات غیبی خواسته ظهور کند و برزخی داشته، واسطهای داشته است. به آن میگویند نفس الهی.
پس تفکیک شد: ذات غیبی، نفس الهی، و از مرتبه نفس به پایین که مرتبه ظهور است. این مرتبه ظهور را چه بگیریم؟ اینجاست که همه تلاش کردهاند به اینجا برسند. به آن میگوییم به منزله ـ دقت کنید ـ به منزله بدن الهی. احسنت به خواهرمان. مرتبه ظهور است.
الآن شما کجا ظهور کردهاید، آقا داوود؟ حقیقت شما کجا ظهور کرده و دیده میشود؟ در بدنتان. از چه طریقی باطن شما در بدن ظهور کرده است؟ نفس. به آن میگویند نفس. چه چیزی ظهور کرده و این شده است؟ باطن و ذاتت. به همین راحتی.
حالا همین را در حضرت حق لحاظ کن. خیلی راحت، لقمه را جویدم و در دهانتان گذاشتم؛ جسارت میکنم، ببخشید. دیگر راحتالحلقوم شده باشد.
پس ذات غیبی، نفس، و همه عالم میشود به منزله بدن حضرت حق. شما حق دارید هر بلایی خواستید سر بدنتان بیاورید؟ حق دارید هرطور دوست دارید با این بدن رفتار کنید؟ آداب دارد. حق دارید با این زمین، آسمان، خورشید و ستاره، جمادات و نباتات، در خارج هرطور خواستید رفتار کنید؟ بدن است؛ به منزله بدن الهی است و حرمت دارد.
حالا بفرمایید؛ اینجا دیگر جنبه سیر و سلوکی پیدا میکند. حق داری بدون وضو روی این زمین بایستی؟ تمام شد. احسنت، احسنت.
ببینید، این چیزی که الآن با یک ساعت دستوپا زدن به آن رسیدیم، میشود نخ اسکناس و شیرازه عرفان، از طریق فلسفه. همان کاری که «مصباح الأنوار» کرده است.
مرحوم صدرالدین قونوی شاگرد بسیار برجستهای به نام ابن فناری داشته است. شاگردش کتاب نفحات صدرالدین را برمیدارد. چقدر خوب است شاگرد از استاد جلو بزند. چهکار میکند؟ تعینگیری میکند؛ یعنی با اصول فلسفی، مثل دو دو تا چهار تا، همان کاری که الآن من با شما کردم.
آقا، قبول داری که ذات ظهور کرده، باطن ظهور کرده و ظاهر شده است؟ یک واسطه هم لازم دارد؛ آن واسطه میشود نفس. به همین راحتی. اینها اصول فلسفیاند. شما عقل
اگر با اینها انس داشته باشید، این را تعمیقگیری میکند. اگر با بعضی از مباحث فلسفی، یا بهتر بگوییم عقلی، انس داشته باشی، میگویی بله، قبول دارم. حالا که قبول داری، این را هم قبول داشته باش که روی این زمین بدون وضو راه نرو. این میشود چراغ.
لذا اسم کتاب را چه گذاشته است؟ آفرین، مصباح العنس؛ چراغ انس. با انس به برهان عقلی، تو را به یک اصل عرفانی میبرند و حرکتت میدهند. اصلاً اگر این جلسه نباشد، آن جلسه فایدهای ندارد؛ یا صرفاً مفروضات ذهنی است که غرقت میکند و نمیدانی از کجا شروع کنی، یا صرفاً عملیات بندگی بدون پشتوانه فکری است. این نخ اسکناس است.
حالا مثلاً شما یکباره به دانشگاه بروید؛ آنجا که تدریس کردیم، دانشگاه تهران. به دانشجو بگویید: «آقا، دائمالوضو باش. سعی کن دائمالوضو باشی.» میگوید: «برای چه آقا؟ مگر بیکارم؟ هوا سرد است، بروم وضو بگیرم، سردم شود و یخ بزنم!» چه میخواهی به او بگویی؟ میشود همین جلسه را عیناً برای او پیاده کرد؟ شما چند جلسه آمدید تا اینجا که الآن من توانستم این را برای شما بگویم؟ تازه بیست جلسه، بیستوچند جلسه، نزدیک سی جلسه.
به ذهنم خیلی آشنا میآید که دربارهاش گفتوگو کردیم، ولی میخوانیمش. اصل شصتوچهار.
[پچپچ]
آفرین. تقدم علّی بر نفس دارد؟ حالا از روی متن میخوانم و توضیح نمیدهم. شصتوچهار: «ماده تقدم علّی بر نفس ناطقه ندارد، بلکه معدّ حدوث اوست.» یعنی علتِ مقدم بر حدوث نفس نیست؛ چون نفس جسمانیةالحدوث است و از دل بدن حادث شده است. اما اینجا حضرت استاد میفرمایند ماده تقدم علّی بر نفس ندارد؛ یک معدّ است، یک علت معدّه است، یعنی کمککننده است تا نفس انشا شود.
از کجا انشا میشود؟ نه از ماده. تکوّنش در دل ماده است، اما به دست الهیت حق؛ “ونفخت فيه من روحی”. بلکه معدّ حدوث اوست که نفس حدوثاً جسمانی و بقاءً روحانی است. این را که گفتم، کاملاً یادم هست.
حالا اصل شصتوپنج: «هر یک از حواس، واسطه و معدّ نفس برای ربط و تعلق به خارج اوست.» این را هم یادم هست که گفتم. «و کار هر یک، احساس محسوسی مخصوص است.» هرکدام از حواس کارشان یک حس مخصوص است؛ یعنی شما با چشمت نمیشنوی و با گوشت نمیبینی. هرکدام از حواس یک کار خاصی دارند، ولی اصلاً نمیدانند محسوس خارجی است یا نه.
این چیزی که دارم درک میکنم، این مدرَک؛ بیرون، مدرِک. این قوه سامعه مدرِک است و آن چیزی که میشنود مدرَک آن است. حالا اصلاً تشخیص نمیدهد که این محسوس خارجی است، داخلی است یا چیست. اصلاً این را تشخیص نمیدهد. میفرماید: «نمیدانم محسوس خارجی است یا نه؟ و این حکم، کار نفس است.»
یعنی اینطور بگویم: این قوه سامعه نیست که تشخیص میدهد صوتی که شنیدی کمّوکیفش چگونه است. قوه باصره تشخیص نمیدهد چیزی که دیدی، در درونت دیدی یا بیرون از خودت؛ این حس داخلی بود یا خارجی بود. اصلاً الآن من شما را که میبینم، بیرون از شما میبینم یا در درون خودم میبینم؟ قوه حس باصره اینها را نمیفهمد. چه کسی اینها را میفهمد؟ نفس.
همان حرف که اینها همه شئون نفس هستند، به شکل دیگری حضرت استاد اینجا پیاده کردهاند.
یک اصل دیگر هم بخوانیم. اصل شصتوشش: «مرگ فقط قطع علاقه نفس از طبیعت و ماده بدن است.» مرگ فقط قطع علاقه نفس از طبیعت و ماده بدن است، نه تباهی و زوال نفس. این هم کاملاً مبرهن و مشخص است. بارها دربارهاش حرف زدهایم، الحمدالله واضح است.
اصلاً وقتی انسان میمیرد و موت حاصل میشود، این قطع علاقه باطن به ظاهر است؛ قطع علاقه نفس به بدن است. لذا موت حاصل میشود. به یک بیان دیگر، میشود انصراف نفس از بدن؛ به بیان دیگر، بیتوجهی نفس به بدن؛ و به بیان دیگر، بیعلاقگی یا بیتعلقی نفس به بدن. بعد چه اتفاقی میافتد؟ مرگ حاصل میشود.
یعنی میخواهد بفرماید مرگ همین است؛ تعلق نفس از بدن برداشته میشود. حالا پیش از آن مرگ اجباری، میشود تعلق نفس را از بدن برداشت؟ اسمش چیست؟
پاسخ: موت قبل ان تموت.
آفرین. دیگر دارید حاضرجواب میشوید. موت قبل ان تموت؛ موت اختیاری، نه اجباری.
از چه طریقی انسان به آن میرسد؟ ریاضات شرعیه. ریاضات شرعیه. حالا ریاضات شرعیه نسبت به توان و اندازه هر شخصی تعریف میشود. ابتدا آدم فقط باید نمازهای واجبش را درست کند. وقتی اینها کاملاً درست و جاافتاده شد، بعد برود سراغ مثلاً نوافل مستحبی و امثال اینها.
رهبر عزیزمان هم وقتی هر سال درباره نماز به ستاد اقامه نماز دعوت میشدند، نمیدانم توجه کردهاید یا نه، سالبهسال یک چیز میفرمودند. مثلاً سال اول فرمودند از نماز نافله صبح غافل نشوید؛ نافله صبح.
اگر من باشم، یکدفعه میگویم: «بچهها، تمام نافلهها را مراقبت کنید، مراقبت کنید؛ اگر در نمازهایتان خللی وارد شده باشد، نافلهها جبران میکنند.» اما ظرف بچه این نیست؛ میزنی داغانش میکنی. رهبرتان در عالیترین تراز ستاد اقامه نماز، همه علما جمع شدهاند، میگوید: «از نافله صبحت غافل نشو.» سال اول. سال بعد رفت دو رکعت عشا را گفت، چنانکه خاطرم هست. بعد نافله مغرب را گفت. سال بعد نافله، حالا فکر میکنم ظهر یا عصر؛ همینطور قدمبهقدم. اینها مراتب دارد.
علت اینکه ما اول شما را دعوت کردیم به علوم نظری، عقل نظری و تواصوا بالحق، بعد انشاءالله برویم سراغ عقل عملی و تواصوا بالصبر، این است که این، زیربنای آن باشد. اگر این نباشد، عملیات بندگی ما به سرمنزل مقصود نمیرسد.
حالا این اصل... تا آنجا که در ذهن من مانده، شاید هم اشتباه میکنم، تا اصل شصتوپنج را به شما گفته بودیم و باید امروز شصتوشش، همین بحث مرگ، را آغاز میکردیم. لذا از کتاب شریف مشاهد الالهیه یا شرح کبیر علامه حضرت ملا صدرا، یکی دو صفحه بسیار عالی درباره همین بدن و نفس و فرق بین بدن دنیوی و بدن برزخی آماده کرده بودم.
یک صفحه هم درباره اینکه بالاخره آن بدن ما که در قبر فقهیمان، در آن خاک، میماند چه میشود؟ مگر شأن نفس نیست؟ آن چه میشود؟ اصلاً اسمش چیست؟ آخر چه میشود؟ وارد چرخه طبیعت میشود؟ چه میشود؟ دوباره به ما برمیگردد؟ آیا تعلق ما به آن باقی میماند یا این تعلق کاملاً کنده میشود؟ بحثهای خیلی شیرینی هم در این زمینه داشتیم.
اگر موافقید، جلسه بعد کمی درباره همین صحبت کنیم. خیلی خوب است، خیلی به دردتان میخورد. البته باعث میشود مقدماتمان طولانی شود؛ چون میخواستیم دو سه جلسه دیگر مقدمات را جمع کنیم و وارد متن درس شویم.
اللهم بارک لمولانا صاحب الزمان. اللهم بارک لمولانا صاحب الزمان. اللهم بارک لمولانا صاحب الزمان. والحمد لله رب العالمين. صلوات بفرستید. اللهم صل على محمد و آل محمد و عجل فرجهم