یادداشت: ترجمههای فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن توسط مدل افزوده شدهاند و از سخنان استاد نیستند.
آغاز جلسه و توسل
يَا رَبِّ، أَعُوذُ بِكَ مِنْ هَمَزَاتِ الشَّيَاطِينِ، وَمِنْ شَرِّ نَفْسِي، وَمِنْ شَرِّ خَلْقِكَ.
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پروردگارا، از وسوسهها و تحریکهای شیاطین، و از شرّ نفس خودم، و از شرّ آفریدگانت به تو پناه میبرم.
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ. لَا حَوْلَ وَلَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ الْعَلِيِّ الْعَظِيمِ.
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به نام خداوند بخشندهٔ مهربان. هیچ نیرو و توانی جز به خداوند بلندمرتبه و بزرگ نیست.
اللَّهُمَّ إِيَّاكَ نَعْبُدُ وَإِيَّاكَ نَسْتَعِينُ. الْحَمْدُ لِلَّهِ عَلَى كُلِّ نِعْمَةٍ، وَأَسْأَلُ اللَّهَ مِنْ فَضْلِهِ.
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، تنها تو را میپرستیم و تنها از تو یاری میجوییم. خدا را بر هر نعمتی سپاس میگویم و از فضل او درخواست میکنم.
السَّلَامُ عَلَيْكَ يَا دَاعِيَ اللَّهِ وَرَبَّانِيَّ آيَاتِهِ.
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سلام بر تو، ای دعوتکننده به سوی خدا و پرورشیافته و پرورشدهنده به آیات او.
این فراز از زیارت آلیاسین است. RAFED Library +1
سلام علیکم و رحمة الله.
هدیهای به پیشگاه حضرت حجت، ارواحُ مَن سِواه فداه؛ انشاءالله حضرت، از هر کجا که تشریف دارند، جمع ما را دعا کنند و به برکت این پنج شهید خوشنامی که در محضرشان هستیم، دعای حضرت موجب ارتقای وجودی ما شود.
اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ.
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست و در فرج آنان شتاب فرما.
هدیهٔ امروز؛ روایتی دربارهٔ درد
هدیهای که امروز تقدیم میکنم، از کتاب شریف تفسیر امیرالمؤمنین علیهالسلام، جلد هفتم است. این تفسیر چندین جلد دارد و کار آن هنوز به پایان نرسیده است. آقای دکتر نادر فضلی فرمایشات امیرالمؤمنین علیهالسلام را ذیل آیات قرآن جمعآوری کردهاند. عنوان کتاب نیز تفسیر امیرالمؤمنین است. توصیه میکنم آن را تهیه کنید؛ بسیار شیرین است. یکی از بهرههایی که ما از این تفسیر میبریم، همین هدیهٔ امروز است.
بنا به دلایلی، امروزه دردهای جسمی زیاد شده است؛ دلایلی که باید در جای خود و بهوسیلهٔ اهل آن واکاوی شود. مخصوصاً درد پشت و کمر بسیار زیاد شده است.
گاهی این دردها مکانیکیاند؛ مثلاً بر اثر زیاد خوابیدن ایجاد میشوند. کسی که زیاد بخوابد ممکن است دچار درد مکانیکی در ناحیهٔ کمر شود و وقتی برخیزد و یکی دو ساعت فعالیت کند، آن درد بهتدریج برطرف شود. اما گاهی منشأ درد پرخوابی نیست و از ناحیهٔ دیگری است. دلایل آن متعدد است و اکنون فرصت پرداختن به آن نیست و ارتباطی هم با بحث جلسهٔ ما ندارد.
به هر دلیلی، اگر کسی به نوعی درد در هر ناحیهای از بدن مبتلا شود ــ مثلاً بخواهد به کلاس بیاید و ناگهان سردرد، کمردرد، پادرد یا دنداندرد بگیرد ــ و در آن لحظه دسترسی به طبیب نداشته باشد، این روایت قابل توجه است.
البته باید به پزشک مراجعه کرد. طبیب و درمان، در سلسلهٔ اسباب قرار دارند و سنت الهی نیز از مجرای اسباب جریان پیدا میکند:
«فَلَنْ تَجِدَ لِسُنَّتِ اللَّهِ تَبْدِيلًا وَلَنْ تَجِدَ لِسُنَّتِ اللَّهِ تَحْوِيلًا» (فاطر، ۴۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هرگز برای سنت خدا دگرگونی نخواهی یافت و هرگز برای سنت خدا تغییری نخواهی یافت.
اما اگر به هر دلیلی در آن لحظه دسترسی به طبیب نبود، این یکی از دستورهایی است که امیرالمؤمنین علیهالسلام در ارتباط با آیهٔ ۱۴۵ سورهٔ آلعمران فرمودهاند. البته جای بررسی دارد که درونمایهٔ این آیه چیست که با تسکین درد ارتباط پیدا میکند. این تنها مورد نیز نیست و دربارهٔ سورهٔ نور نیز دستوراتی وجود دارد.
روایت امام باقر علیهالسلام از امیرالمؤمنین علیهالسلام
این روایت از ابوحمزهٔ ثمالی، از امام باقر علیهالسلام نقل شده است. مردی از همدان نزد امیرالمؤمنین علیهالسلام از درد پشت و بیخوابی شبانه شکایت کرد:
عَنْ أَبِي حَمْزَةَ الثُّمَالِيِّ، عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ مُحَمَّدٍ الْبَاقِرِ عَلَيْهِ السَّلَامُ، قَالَ: شَكَا رَجُلٌ مِنْ هَمْدَانَ إِلَى أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلَامُ وَجَعَ الظَّهْرِ وَأَنَّهُ يَسْهَرُ اللَّيْلَ، فَقَالَ: ضَعْ يَدَكَ عَلَى الْمَوْضِعِ الَّذِي تَشْتَكِي مِنْهُ، وَاقْرَأْ ثَلَاثًا...
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ابوحمزهٔ ثمالی از امام محمد باقر علیهالسلام نقل میکند که مردی از همدان از درد پشت و اینکه شب را بیدار میماند نزد امیرالمؤمنین علیهالسلام شکایت کرد. حضرت فرمودند: دستت را بر موضعی که از آن شکایت داری بگذار و سه بار این آیه را بخوان.
تعبیر حضرت قابل توجه است؛ نفرمودند دستت را «بر کمر» بگذار، بلکه فرمودند:
ضَعْ يَدَكَ عَلَى الْمَوْضِعِ الَّذِي تَشْتَكِي مِنْهُ.
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): دستت را بر همان موضعی که از آن شکایت داری بگذار.
از سیاق روایت میتوان توجه کرد که تعبیر، به خودِ محل درد اشاره دارد.
سپس فرمودند سه مرتبه این آیه را بخوان:
«وَمَا كَانَ لِنَفْسٍ أَنْ تَمُوتَ إِلَّا بِإِذْنِ اللَّهِ كِتَابًا مُؤَجَّلًا ۗ وَمَنْ يُرِدْ ثَوَابَ الدُّنْيَا نُؤْتِهِ مِنْهَا وَمَنْ يُرِدْ ثَوَابَ الْآخِرَةِ نُؤْتِهِ مِنْهَا ۚ وَسَنَجْزِي الشَّاكِرِينَ» (آلعمران، ۱۴۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هیچکس جز به اذن خدا نمیمیرد؛ سرنوشتی است زماندار و مقرر. هر کس پاداش دنیا را بخواهد، بخشی از آن را به او میدهیم و هر کس پاداش آخرت را بخواهد، از آن به او میدهیم، و بهزودی سپاسگزاران را پاداش خواهیم داد. الموسوعة القرآنية
هیچکس جز به اذن و فرمان خدا نمیمیرد. زمان مرگ مشخص است؛ «كِتَابًا مُؤَجَّلًا»، یعنی نوشتاری مدتدار و مقرر.
مرحوم مجلسی در بحارالأنوار بابی با عنوان باب الآجال دارد. مراجعه کنید؛ دربارهٔ اجل و آجال مطالب بسیار زیبایی در آنجا جمعآوری کرده است. این «كِتَابًا مُؤَجَّلًا» کتاب و نوشتاری از جانب حضرت حق است که مدت و اجل دارد.
سپس میفرماید: هر کس پاداش دنیا را بخواهد، از آن به او میدهیم؛ و هر کس پاداش آخرت را بخواهد، از آن نیز به او میدهیم.
این معنا شبیه این آیه است:
«كُلًّا نُمِدُّ هَٰؤُلَاءِ وَهَٰؤُلَاءِ مِنْ عَطَاءِ رَبِّكَ» (اسراء، ۲۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هر دو گروه، اینان و آنان را، از عطای پروردگارت مدد میرسانیم. الموسوعة القرآنية +1
خواستِ وجودی انسان و عطای الهی
قبلاً عرض کردم که عین ثابت ما در صقع ربوبی و در علم الهی، زبان حالی داشته است. هرچه در آنجا بر اساس آن طلب وجودی خواستهایم، متناسب با همان در این عالم ظهور کردهایم.
همین مطلبی را که اکنون به شما عرض کردم و بارها نیز گفتهام، در مسیر آمدن با رانندهای که مرا میآورد در میان گذاشتم. ایشان انسان فرهیختهای بود و با علما و استادان نیز ارتباط داشت، اما برای این مسئله پاسخی نداشت و نمیتوانست آن را با عدالت خدا جمع کند: چرا یکی در اینجا به دنیا آمده، دیگری در جای دیگر؛ یکی در دورهای خاص، دیگری در دورهای دیگر؛ یکی استاد دارد و دیگری ندارد و امثال اینها.
همین مبنا را برای او توضیح دادیم و آرامش پیدا کرد. سرّ اینکه میگوییم باید بر سر سفرهٔ بزرگان جامعالاطراف نشست، همین است. بزرگان ما به انسان آرامش میدهند و در برابر شبهات عجیب و غریبی که امروز در ذهن جوانان جامعه وجود دارد، پاسخ دارند.
سیاق ظاهری این آیه نیز همین را نشان میدهد: دنیا میخواهی؟ «نُؤْتِهِ مِنْهَا»؛ از آن به تو میدهیم. آخرت میخواهی؟ باز «نُؤْتِهِ مِنْهَا»؛ از آن به تو میدهیم. بستگی دارد که تو چه چیزی از خدا میخواهی. بقیهاش را به خدا بسپار. خدا به بندهاش چنین حالی میدهد؛ تو فقط لب تر کن.
ادامهٔ دستور روایت
حضرت فرمودند دستت را بر موضع درد بگذار و سه مرتبه آیهٔ ۱۴۵ آلعمران را قرائت کن. سپس هفت مرتبه از آغاز سورهٔ قدر را بخوان:
«إِنَّا أَنْزَلْنَاهُ فِي لَيْلَةِ الْقَدْرِ» (قدر، ۱؛ تا پایان سوره)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ما آن را در شب قدر نازل کردیم.
این فرمایش امیرالمؤمنین علیهالسلام، حضرت وصی است؛ جانم به فدای نامش، چه رسد به خودش.
در پایان روایت آمده است:
وَاقْرَأْ سَبْعَ مَرَّاتٍ: «إِنَّا أَنْزَلْنَاهُ فِي لَيْلَةِ الْقَدْرِ» إِلَى آخِرِهَا، فَإِنَّكَ تُعَافَى مِنَ الْعِلَلِ إِنْ شَاءَ اللَّهُ تَعَالَى.
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و هفت مرتبه «إِنّا أَنْزَلْناهُ فِي لَيْلَةِ الْقَدْرِ» را تا پایان سوره بخوان؛ پس اگر خداوند متعال بخواهد، از بیماریها و عوارض بهبود مییابی.
متن این روایت در طبّ الأئمة علیهمالسلام نیز با همین مضمون نقل شده است. Almerja +1
از تعبیر «تُعَافَى مِنَ الْعِلَلِ» میتوان فهمید که بیان روایت فقط به درد کمر محدود نشده است؛ حضرت نفرمودند صرفاً از درد کمر، بلکه فرمودند: «مِنَ الْعِلَلِ». از این جهت، این دستور میتواند برای لحظاتی که انسان به طبیب دسترسی ندارد، نسخهای قابل استفاده باشد.
شاید باور کردنش برای ما دشوار باشد، اما بسیاری از دردها…
ابتلا در آغاز حرکت و امتحانِ صدق
بسیاری از دردهای اهلبیتم را خودم با همین دستورها آرام کردهام. چنین مشکلاتی گاهی در لحظات خاص به سراغ انسان میآیند. امتحان است؛ درست در لحظهای که میخواهی کاری اساسی انجام بدهی، پیش میآید. در همهٔ اینها هم رمز و رمزی هست که چرا درست همین حالا؟
مثلاً از امشب تصمیم گرفتهایم نماز شب را شروع کنیم و همان شب کمردرد یا دنداندرد عارض میشود. علامه میفرمود: کافی است بگویی: «خدایا، آمدم.» خدا میگوید: «جانم؟ بفرمایید؛ این درد، این بیچارگی، این بلا و این مشکل؛ ببینم مردش هستی یا نه.»
این هم هدیهٔ امروز ما. دوست داشتم دربارهٔ متن آیه کمی بیشتر صحبت کنیم و صرفاً هدیه را نگوییم و بگذریم؛ منتها دو نکتهٔ دیگر هم میخواستم عرض کنم که چون فرصت میگذرد، از آنها صرفنظر میکنم.
ماجرای تصادف در راه جلسه
امروز هرکس از این کلاس و جلسه چیزی دستگیرش شد، احساس کرد رشد یا روشنایی پیدا کرده و اصطلاحاً احساس کرد اعتقاد وجودی برایش حاصل شده است، همسر بنده را دعا کند؛ چون قرار نبود من امروز به خدمت شما برسم.
در راه تصادف کردیم و جریانش مفصل است. من چهل سال است رانندگی میکنم و تا امروز تصادف نکرده بودم. الحمدلله به خودم مغرور شده بودم! چند بار فرزندانم گفته بودند: «بابا، مواظب باش.» و من گفته بودم: «خیالتان راحت باشد؛ چهل سال است برای بابایتان اتفاقی نیفتاده است.»
اما امروز تصادف نسبتاً بدی کردیم. سر همسرم نیز آسیب دید و همانجا، بهجای آنکه به ما کمک کنند، تلفن همراهم را هم دزدیدند و ما کنار خیابان ماندیم. تنها کاری که توانستیم انجام دهیم این بود که به آقای هاشمی خبر بدهیم که شرمندهام، به کلاس نمیرسم؛ تصادف کردهایم. نزدیک ظهر هم بود.
اما همسرم اجازه نداد جلسه را تعطیل کنم. به من گفت: درست نیست؛ شما قول دادهای و باید هرطور شده خودت را برسانی. خودش آسیب دیده و کنار خیابان بود، اما گفت: «برای من وسیلهای بگیر و خودت برو.» تلفن همراه من را هم دزدیده بودند و وسیلهای برای گرفتن خودرو نداشتم. خلاصه با آقای هاشمی تماس گرفتیم و ایشان برای ما وسیله گرفت تا من به خدمت شما برسم و همسرم نیز رفت.
منظورم این است که ایشان را دعا کنید. همان روزی که گفتم خیلی مهم است انسان با چه کسی وصلت میکند، مقصودم همین بود: کسی که در مسیر حق پشتت باشد، یارت باشد و حتی در بزنگاهها تو را محکم کند. طبیعی است زنی که آسیب دیده، دوست دارد همسرش کنار او بماند و یاریاش کند؛ اما ایشان گفت: «نه، جلسه را تعطیل نکن و حتماً برو؛ مخصوصاً ممکن است کسی از شهرستان آمده باشد. جواب او را چه میخواهی بدهی؟» و حق هم با ایشان بود.
موانع راه، نشانهٔ ضرورت ثبات قدم
این ماجرا را از این جهت عرض کردم که گاهی وقتی ما چنین بحثهایی را مطرح میکنیم، کسی ممکن است بگوید: «صدایش از جای گرم درمیآید!» گمان کند بلا و گرفتاری برای ما، برای آخوندها، معلمها و کسانی که مدام از دستورالعمل و سلوک سخن میگویند، پیش نمیآید. اتفاقاً برای ما بیشتر هم پیش میآید.
یک روز خدمتتان عرض کردم که گاهی از مشکلاتی که در مسیر بعضی کارها پیش میآید، متوجه عظمت آن جلسه یا برنامه میشوم؛ یعنی میفهمم آن کار چقدر نزد خدا عزیز است که شیاطین برایش مانع ایجاد میکنند. آنجا دیگر انسان باید زرنگ باشد و مانع را برطرف کند.
برای همهٔ ما چنین چیزی پیش میآید. کسی وارد این مسیر میشود؛ اوایل بسیار خوشحال و بانشاط است و احساس میکند گمشدههایش را پیدا میکند. اما بهمحض آنکه اولین مشکل پیش میآید، خالی میکند، عقب میکشد و حاضر نیست با آن مشکل مقابله کند. ثبات قدم ندارد. این برای من و شما بسیار بد است.
سه مانع مهم در مسیر سلوک
پیش از ورود به بحث، مطلبی را عرض کنم؛ چون احتمال میدهم در پایان کلاس فراموش کنم.
بعضی از ما در حال درجا زدن هستیم و به مطلوبمان نمیرسیم. سیر و سلوکمان دچار نوسان شده و مشکلاتی در روح، نفس و حتی بدنمان ایجاد میشود. اکنون فرصت و جای باز کردن این بحث نیست، اما دو سه مسئله را رعایت نمیکنیم و همین باعث این گرفتاریها میشود.
این مطالب را پیش از همه به خودم عرض میکنم؛ حدیث نفس میکنم تا تصور نکنم خودم از این مسائل بری و در امان هستم، و بعد به همهٔ شما، مخصوصاً بعضی از عزیزان، عرض میکنم.
۱. نماز اول وقت
اولین مسئله، نماز اول وقت است. نماز اول وقت بعضی از ما گاهی خدشهدار میشود و این در مسیر سلوک، انسان را بازمیدارد و موجب منع فیض میشود.
من چیز عجیبی نمیگویم؛ سخن از اهمیت دادن به نمازهای واجب است و این کاملاً روشن است. اما بعضی از ما همین را خیلی جدی نمیگیریم. ممکن است تقریباً همهٔ نمازهایمان درست باشد، ولی یک نمازمان پسوپیش شود؛ همان یک مورد را باید جدی گرفت.
گاهی انسان میگوید: «خوابم میآید»، «حالم خوب نیست»، «الآن میخوابم و وقتی بیدار شدم نماز میخوانم.» همین عقبوجلو شدنها بعداً مانع ایجاد میکند.
۲. پرخوابی
مسئلهٔ دوم، پرخوابی بعضی از ماست. بیش از نیاز بدن میخوابیم و همین پرخوابی حتی برای جسم و مزاج ما مشکلاتی ایجاد میکند.
۳. غرّه شدن در مسیر
نکتهٔ سوم و آخر، غرّه شدن در این مسیر است. این خطر در کمین اغلب ماست و متأسفانه به بعضی از ما لطمه میزند و زده است.
اجازه بدهید امروز در حد یک برادر کوچکتر قدری صریح سخن بگویم.
مرحوم آیتالله بهاءالدینی وقتی وارد جلسهٔ درس خود میشدند و میدیدند کفشها زیاد شده و امروز شاگردان بیشتری آمدهاند، حالتی در ایشان ایجاد شد که خودشان میفرمودند: «من خوشم آمد.» حقیقت آن حالت چه بوده، الله أعلم؛ من نمیدانم.
تصور کنید منِ معلم وارد کلاس شوم و ببینم همه آمدهاند و کلاس، مثل امروز، از همیشه شلوغتر است. طبیعی است بگویم: الحمدلله، همهٔ عزیزان آمدهاند. آیا خوشحال شدن از این مسئله بد است؟ چیزی است که شاید اصلاً آن را گناه هم به حساب نیاوریم؛ حالتی است که میآید و میرود.
اما ایشان فرمودند: «من خوشم آمد»، و جلسه را تعطیل کردند. بعد از آن، جلسات عمومیشان را تعطیل کردند و تا پایان عمر جلسات خصوصی با عدهای محدود داشتند؛ برای اینکه نفس قلقلکشان ندهد که: «ببین، شاگردانت زیاد شدهاند.»
این مسئله فقط مربوط به استادان و معلمها یا جایگاهی که من اکنون در آن نشستهام نیست.
اگر کسی میان من و شما به این حالت برسد که: «بهبه! ما هم دیگر وصل شدهایم! ما هم کتاب علامه دست گرفتهایم، اهل درس و بحث شدهایم، با چند نفر جلسه و مباحثه داریم»، باید مراقب باشد.
میدانم بعضی از عزیزان حاضر در این جمع از چند شهر با یکدیگر در ارتباطاند و مباحثه میکنند. این کار بسیار شیرین، عالی و خوب است؛ حتماً ادامهاش بدهید. سخن من باعث نشود آن را ترک کنید.
چیزی که باید ترک کنید، این حالت است که گمان کنید این توفیقات از خودتان است.
«مَا أَصَابَكَ مِنْ حَسَنَةٍ فَمِنَ اللَّهِ» (نساء، ۷۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هر نیکیای که به تو برسد، از جانب خداست.
از الله است.
افزایش خضوع، نه احساسِ وصول
این توفیقات باید خشوع ما را بیشتر کند، خضوع ما را بیشتر کند، سربهزیری و بیادعایی ما را بیشتر کند. همینکه در خودمان احساس کنیم دیگر تمام شد، ما وصل شدیم، رسیدیم و دیگر جزو خواص شدهایم، بسیار خطرناک است. خداوند بهشدت از این حالت ناخشنود است.
اینکه انسان با خود بگوید: «من دیگر استاد دارم و از استاد فیض میگیرم و...» میتواند خودش دام شود.
کسی بود که چندین سال پای منبر ما میآمد. بعدها خودش به جایی رسیده بود و لباس روحانیت پوشیده بود. یک روز در تاریکی وارد مجلسش شدم و جایی نشستم؛ متوجه حضور من نشد. بالای منبر شروع کرد برای دوستانش از ما تعریف کردن: «ما استادی داریم...» و کم مانده بود بگوید این استاد الآن محضر امام عصر علیهالسلام را هم درک میکند! هر کشف و کرامتی بود به ما نسبت داد.
من از خجالت از مجلس بیرون آمدم و نماندم؛ با خودم گفتم اگر چراغها روشن شود و مرا ببیند، سکته میکند!
اما وقتی خودش نزد من میآمد، رفتار دیگری داشت؛ بسیار خودمانی. نه آن برخورد نزدیکش با من با آن تعریفهای بالای منبر میساخت، نه آن تعریفها با این رفتار. معلوم بود آنجا هم این تعریفها را میکند تا خودش را در چشم دیگران بزرگ نشان دهد؛ یعنی بگوید: «ببینید من چه کسی هستم که استادم چنین پهلوانی است!»
استاد هر که هست، به تو چه؟ تو چه داری؟
در آن جلسه خیلی اذیت شدم. بعداً هم جدی با او صحبت کردم و گفتم: «این راهی که میروی درست نیست. نباید از نردبان دیگران بالا بروی. خودت چه داری؟»
گاهی هم وقتی نزد ما میرسید، دیگر مصداق این تعبیر میشد:
«وَإِنَّ أَوْهَنَ الْبُيُوتِ لَبَيْتُ الْعَنْكَبُوتِ» (عنکبوت، ۴۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و بهراستی سستترین خانهها، خانهٔ عنکبوت است. Quran.com +1
این هم نکتهای بود که میخواستم خدمتتان عرض کنم.
دربارهٔ وضعیت «نه جنگ، نه صلح»
نکتهٔ آخر را هم عرض کنم و بعد وارد درس شویم. دوستان مرتب دربارهٔ جنگ سؤال میکنند. اخیراً نیز رهبر در دیدار با هیئت دولت بر این معنا تأکید کردند که باید بر حالت «نه جنگ، نه صلح» غلبه کرد و از این فضای تعلیق بیرون آمد؛ اینکه دائماً گفته شود الآن جنگ میشود، فردا جنگ میشود، فضای خوبی نیست. باید زندگی و کار را ادامه داد. اصلِ تعبیر «غلبه بر حالت نه جنگ، نه صلح» در سخنان ایشان در دیدار با هیئت دولت نیز آمده است. Telegram +1
از جهت علم نجوم نیز مطلبی عرض کنم. هنوز جنگ دوازدهروزه تمام نشده بود؛ گمان میکنم حدود شش روز از آن گذشته بود که بر اساس علم نجوم به بعضی از دوستان عرض کردم تا پایان هفته جنگ تمام میشود، و تمام شد. نه اینکه من میگفتم؛ عرض من این بود که علم نجوم چنین میگفت.
مقصودم علم نجوم الهی است، نه آن چیزهایی که بعضی جاها با جادوگری و مطالب بیاساس مخلوط کردهاند.
الآن نیز چون مرتب سؤال میشود که بر اساس علم نجوم چه میتوان گفت، عرض میکنم: بر اساس آنچه از این علم فهمیده میشود، تا سال آینده جنگی رخ نمیدهد؛ اما جنگ شناختی در جریان است و بهشدت فعالاند تا مثل موریانه به ذهن مردم، بهخصوص جوانان، نفوذ کنند؛ تشویش ایجاد کنند، در جامعه هرجومرج و آشوب به وجود آورند، مردم را به جان یکدیگر بیندازند و نسبت به نظام و رهبر بدبین کنند. این جنگ شناختی است.
بر اساس همین محاسبات نجومی، سال آینده جنگ سنگینی در میگیرد و آسیبهای زیادی نیز به کشور وارد میشود؛ اما همان جنگ، انشاءالله، منجر به نابودی اسرائیل میشود و مدتی هم طول میکشد. افراد زیادی شهید میشوند.
اواخر امسال نیز در تراز بالای کشور، در سطح ارشد مملکت، تصمیمی بسیار حساس و جدی گرفته میشود که به آن اتفاق منتهی خواهد شد. از برخی قرائن و شواهد، بنده چنین میفهمم که این تصمیم را رهبر عزیزمان خواهند گرفت. در بالاترین سطح کشور تصمیمی جدی گرفته میشود و پس از ورود به سال جدید، ماجرا به جنگ کشیده خواهد شد.
این چیزی است که علم نجوم میگوید؛ نه اینکه صددرصد و قطعی باشد و بتوان قسم خورد که حتماً همین است و جز این نیست.
علتش را هم عرض میکنم.
بداء الهی و تغییر آنچه پیشبینی میشود
ممکن است اتفاقی رخ دهد و تمام این محاسبات را تغییر دهد: بداء الهی.
بداء اصلی است که میتوان آن را «فوت کوزهگریِ خداییِ خدا» نامید؛ یعنی خداوند همهچیز را در اختیار محاسبات ما نگذاشته است.
حتی دربارهٔ امیرالمؤمنین علی علیهالسلام، با آن علم گستردهای که در محضر ایشان بود، نقل شده است که میتوانستند از حوادث آینده سخن بگویند، اما مسئلهٔ بداء الهی مانع آن بود که همهٔ حوادث بهصورت غیرقابلتغییر بیان شوند.
در نظام قضا و تقدیر الهی، حقایق در مرتبهای نزد خداوند قرار دارند:
«وَإِنْ مِنْ شَيْءٍ إِلَّا عِنْدَنَا خَزَائِنُهُ وَمَا نُنَزِّلُهُ إِلَّا بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ» (حجر، ۲۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هیچ چیزی نیست مگر آنکه خزائن آن نزد ماست، و آن را جز به اندازهای معلوم فرو نمیفرستیم. Quran KSU +1
آن مرتبهٔ «عندنا»، همان مرتبهٔ عندی، امّالکتاب و عالم قضا و حکم الهی است.
همانطور که در بحث قبلی داشتیم:
كِتَابًا مُؤَجَّلًا
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): نوشته و تقدیری دارای اجل و مدت معین.
کتابی است که زمانی برای آن معین شده است. اما چگونه است که در روایات داریم کسی صدقه میدهد و ناگهان مثلاً سی سال به عمر او افزوده میشود؟ اینجا سخن از بداء الهی است.
خداوند در بعضی جاها حرف آخر را برای خودش گذاشته است؛ آن مرحلهٔ نهایی در دست خود اوست. خداست و خدایی میکند. ناگهان میبینید همهچیز را برمیگرداند و حتی محاسبهٔ نجومی نیز دیگر جواب نمیدهد.
برای همین میگویند الهی زندگی کن. برای همین صرفِ عالم بودن کافی نیست.
«عالِمِ متألّه» یعنی چه؟ «متألّه» از إله میآید؛ یعنی عالمی که الهی شده است، یعنی عارف. حکیمِ به معنای کامل نیز باید عارف باشد. صدرالمتألّهین نیز چنین بود؛ این بزرگان صرفاً فیلسوف نبودند و تنها به حکمت نظری اکتفا نمیکردند، بلکه اهل عرفان نیز بودند.
دعا و امکان تغییر قضا
پس باید دعا کنیم؛ شاید آنچه موجب بداء میشود واقع شود و ناگهان ببینید اصلاً جنگی رخ نداد و بهیکباره اسرائیل از بین رفت.
از سوی دیگر، با توجه به بیتفاوتی بسیاری از مردم جهان نسبت به گرسنگی مردم غزه، بنده معتقدم بلای سنگینی میتواند دنیا را فرا بگیرد؛ زیرا حجت تمام شده است. کودکان از گرسنگی جان میدهند و بخش بزرگی از دنیا بیتفاوت است.
حداقل کاری که از ما برمیآید این است که دست به دعا شویم.
در روایات آمده است:
إِنَّ الدُّعَاءَ يَرُدُّ الْقَضَاءَ وَقَدْ أُبْرِمَ إِبْرَامًا.
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): همانا دعا قضا را بازمیگرداند، هرچند آن قضا بهطور استوار و قطعی مقرر شده باشد. Shamela +1
حتی قضایی که مبرم شده است، با دعا میتواند دفع شود. پس از همین حالا دست به دعا باشیم. هر وقت یاد غزه افتادید، هر وقت یاد اسرائیل افتادید، دعا کنید که این بلا برداشته شود.
چرا باران نمیآید؟ اینها بلاست. چرا مشکلات اقتصادی تا این اندازه فراگیر شده و بسیاری را گرفتار کرده است؟ این بلاست. چرا برکت کم شده است؟ چرا من و شما در سیر و سلوکمان اینهمه نوسان داریم؟ اینها را باید جدی گرفت؛ بخشی از آن نتیجهٔ بیتفاوتیهای ماست.
دعا کنید آن کاروان برسد؛ کاروانی که شمار کشتیهایش به حدود صد فروند میرسد. اگر آن کاروان برسد و کمکها به دست مردم برسد، انشاءالله امیدواریم رحمت خدا بجوشد.
این چند نکته را پشت سر هم عرض کردم، چون وظیفهٔ خود میدانستم آنها را خدمت شما تقدیم کنم. قرار بود بعضی از این مطالب را در پایان جلسه و خصوصیتر بگویم، اما بنا به دلایلی ترجیح دادم همین حالا مطرح کنم.
ورود به اصل شصتودوم و شصتوسوم
اگر از وقت شما گرفتم عذرخواهی میکنم؛ اما اگر واقعاً احساس میکنید مطالب خوبی شنیدید، به ارواح این شهدا صلواتی هدیه کنید.
اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ.
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست و در فرج آنان شتاب فرما.
اکنون وارد بحث اصلی شویم.
اگر خاطرتان باشد، در اصول معرفت نفس تا حوالی اصل شصتوسوم پیش آمدیم. اصل شصتودوم را نیز ظاهراً گفته بودیم، اما دوباره مرور میکنیم. چند اصل را میخوانیم و بعد به مطلبی میرسیم که سه جلسه است وعده دادهام؛ چند سطر از کتاب نور علی نور استاد است که خلاصهای از بسیاری از این اصول را در خود دارد.
اصل شصتودوم: اسناد افعال به نفس
اصل شصتودوم میفرماید:
«اسناد افعال صادره از انسان به بدن و اعضا و جوارح مادی وی به مجاز است و حقیقتاً به نفس اسناد مییابند.» Asheghanekhoda +1
این اصل روشن است. به یاد دارم که قبلاً حتی آن را به بحث روح بخاری نیز مرتبط کردیم.
در ظاهر، بدن و اعضا و جوارح شما کار میکنند؛ اما این اسناد، مجازی است. حقیقتاً نفس است که فعل را انجام میدهد. الآن نیز در حقیقت نفس است که سخن میگوید.
وقتی شما مرا میبینید، در ظاهر میگویید: «با چشمم او را دیدم.» اما حقیقت این است که چشم، بینندهٔ اصلی نیست. ممکن است کسی به مرتبهای برسد که حتی به این چشم ظاهری نیاز نداشته باشد؛ چشمش را ببندد و ببیند. پس آنچه میبیند، نفس است.
این اصل را بارها توضیح دادهایم؛ اصلی بسیار محکم، متقن و روشن است.
خواب؛ شاهدی روشن بر فعل نفس
برای سهولت فهم، خواب مثال بسیار خوبی است.
وقتی خوابیدهاید، اعضا و جوارح ظاهری تقریباً همه بیحرکتاند، اما در خواب چقدر فعل و انفعال دارید؟ چقدر دریافت میکنید؟ چقدر راه میروید، میدوید، سخن میگویید، میخورید و نگاه میکنید؟
گاهی شدت این افعال در خواب از بیداری هم بیشتر است. در خواب هرچه میخورید ممکن است سیر نشوید؛ هرچه میدوید خسته نشوید؛ هرچه پرواز میکنید نترسید.
در بیداری اگر از ارتفاعی به پایین نگاه کنید، ممکن است دلتان فرو بریزد؛ اما در خواب پرواز میکنید و با سرعت شما را تا آسمانها میبرند و هیچ ترسی ندارید، بلکه فرح تمام وجودتان را میگیرد.
پس فاعل حقیقی، نفس است. این افعال ذاتاً وابسته به بدن و اعضای ظاهری نیستند.
اصل شصتوسوم: ادراک در صقع ذات
اصل شصتوسوم میفرماید:
«آنچه را که انسان ادراک کرده است در صقع ذات خود یافته است و آن معلوم بالذات اوست؛ و اشیای خارجی که به نحوی از انحاء، بهواسطه و اعدادِ قوا و آلات ادراکی خود، با آنها تعلق و ارتباط یافته و از این ارتباط به کسب علم نائل شده است، معلوم بالعرضاند.» Asheghanekhoda +1
آنچه شما ادراک میکنید ــ چه از طریق شنیدن، چه دیدن، چشیدن، بوییدن یا لمس کردن ــ در نهایت در صقع ذات خودتان یافت میشود.
مسیر ادراک از حواس تا روح
حس مشترک آنچه را از مجاری حسی وارد شده دریافت میکند. سپس قوهٔ خیال با آن صورت ادراکی سروکار پیدا میکند و میتواند تشخیص دهد که ورودی این ادراک از کدام مجرا بوده است: گوش، چشم، لمس، ذوق یا شمّ.
پس از آن، قوهٔ خیال با صورتی که انشا کرده است عمل میکند و آن را به وهم میسپارد تا جزئی و مصداقی شود.
سپس نوبت عقل میرسد تا امر را کلی کند و دربارهٔ آن ادراک حکم کند؛ مثلاً بفهمد این امر خوب است یا بد.
بعد این معنا در قلب حاضر میشود و قلب آن را برانداز میکند؛ یعنی گویی اطراف، بالا و پایین آن را بررسی میکند و آن معنا در احاطهٔ قلب قرار میگیرد. ممکن است عقل در جایی خطا کرده باشد و اینجا قلب آن را دوباره بسنجد.
پس از آن، امر به مرتبهٔ روح میرسد. اگر فعلاً از مراتب بالاتر صرفنظر کنیم و خودِ روح را منتهای رتبهٔ وجودی انسان در این بیان بگیریم، میبینیم که ادراک از دیدن، شنیدن، بوییدن، چشیدن و مانند اینها آغاز شد، اما تا روح امتداد پیدا کرد.
پس در حقیقت، آن حقیقتی که ادراک میکند، روح ماست. بیننده و شنوندهٔ اصلی، در نهایت همان مرتبهٔ نفس و روح است.
معنای «صقع ذات»
در عبارت اصل آمده است:
«در صقع ذات خود یافته است.»
«صقع ذات» یعنی آن ساحت و موطن درونی ذات انسان. ادراک بیرون از شما تحقق پیدا نمیکند؛ مطلق ادراکات شما در ذات خود شما واقع میشوند.
از همینجا مطالب اخلاقی و سلوکی فراوانی به دست میآید. اگر کسی ادراکات نادرست و فاسد دارد، مسئله فقط یک خطای بیرونی نیست؛ در ذات و نفس او اثری پدید آمده و باید استحاله و تحول وجودی پیدا کند. بزرگان برای این مسئله نیز راههایی بیان کردهاند که فعلاً از آن عبور میکنیم.
معلوم بالذات و معلوم بالعرض
اصل میفرماید آنچه در صقع ذات انسان یافت شده، معلوم بالذات اوست.
«معلوم بالذات» یعنی آن چیزی که بالفعل در جان تو تحقق یافته است. وقتی ادراکی در نفس تو صورت گرفت، دیگر فقط چیزی بیرون از تو نیست؛ در جانت اثری از آن تحقق پیدا کرده است.
اشیای بیرونی که ما با آنها ارتباط برقرار میکنیم، معلوم بالعرض هستند؛ اما آن صور و معانیای که در نفس ما تحقق پیدا میکنند، معلوم بالذاتاند.
از اینجا اهمیت کثرات خارجی و نسبتشان با کثرات انفسی روشن میشود.
آنچه در جان ما شکل میگیرد، بهوزانِ بیرون از ماست. بنابراین بسیار مهم است که چه چیزی را میبینی، چه چیزی را میشنوی، با چه کسی مینشینی، نفس چه کسی به تو میخورد و حتی به چه کسی دست میدهی.
اینها همه از کثرات خارجیاند؛ اما آنچه بر اثر ارتباط با آنها در نفس شکل میگیرد ــ از صور و اشکال گرفته تا ادراکات کلی و آثار عمیقتر روحی ــ متناسب با همین ارتباطات خارجی است.
اثر ارتباط وجودی با دیگران
پس حتی اینکه انسان به چه کسی دست میدهد نیز میتواند مهم باشد.
نقل شده است که جوانی به امام حسین علیهالسلام رسید. امام زمان خود را دوست داشت و وقتی حضرت را دید، از خود بیخود شد و با شوق دست خود را برای مصافحه پیش آورد؛ اما حضرت دست خود را کشیدند و با او دست ندادند. این نکته نشان میدهد که حتی چنین ارتباط ظاهراً سادهای نیز میتواند حساب و اثر خاص خود را داشته باشد.
امام حسین علیهالسلام امام زمان اوست؛ کسی که مهر، محبت و لطف الهی در وجودش متجلی است.
در برخی نقلها دربارهٔ اهلبیت علیهمالسلام، برای هر یک از این انوار الهی مظهریت خاصی بیان شده است: از عقل و حکمت گرفته تا جمال و محبت. بر همین اساس، این نیز میتواند یکی از راههای فهم توسل باشد.
اگر انسان در طلب کمال عقل است، به امام حسن مجتبی علیهالسلام متوسل شود؛ اگر در طلب حکمت است، به امیرالمؤمنین علیهالسلام؛ اگر میخواهد به جمال و لطافتهای الهی راه پیدا کند، به حضرت زهرا سلاماللهعلیها؛ و اگر در طلب مهر، محبت و عشق الهی است، راه امام حسین علیهالسلام را بگیرد.
راههای توسل فقط یک صورت ندارند؛ یکی از راهها همین است که انسان بداند هر یک از این ذوات مقدس، مظهر چه کمالی از کمالات الهیاند.
اثر ارتباطات بیرونی بر جان انسان
در بحث راههای توسل، گریزی هم زدیم تا این نکات را یاد بگیریم. حالا چرا امام حسین علیهالسلام دست خود را کشیدند؟
چون آنچه در جان انسان بهعنوان معلوم بالذات تحقق پیدا میکند، متناسب با ارتباطات خارجی اوست. یعنی وقتی با کسی تماس پیدا میکنی، این تماس صرفاً یک برخورد جسمانیِ بیرونی نیست؛ اثری نیز در نفس دارد.
در آن نقل، جوان از حضرت پرسید چرا دستتان را کشیدید؟ حضرت به او فرمودند: تو امروز با همین دست گناهی کردهای که هنوز از آن توبه نکردهای.
پس این ارتباط اثر دارد؛ حتی در نسبت با امام معصوم علیهالسلام. بلکه وجود لطیف، تأثر و ادراک دقیقتری دارد.
آنوقت کسی میگوید: «من با همهجور آدمی رفاقت دارم؛ شرابخوار، خلافکار، دزد و... مهم این است که دل انسان پاک باشد! این حرفها چیست؟»
مسئله این است که مُدرَکات انسان میتوانند آلوده شوند و این مُدرَکات آلوده، در مُدرِک اثر میگذارند. مُدرِک حقیقی، ذات و روح شماست. این اصل همین مطلب را به ما میگوید.
ببینید از یک اصل چه مسائل فراوانی میتوان استخراج کرد و چقدر میتوان آن را پرورش داد.
هدف از مطالعهٔ اصول؛ تربیت ذهن اجتهادی
هدف بنده از این جلسات ــ که مقدمات آن قدری طولانی شد ــ این است که پیش از ورود به متن اصلی درس، ذهن شما قدری اجتهادی رفتار کند؛ عادت کند مبانی فکری را بشناسد، اصولی بیندیشد و از اصول، علم تولید کند.
یک اصل را مقابل خود بگذار و از همان یک اصل یک کتاب بنویس. آیا میشود؟ بله، میشود. ذهن خود را مجتهد و اهل تلاش و تفکر کن.
تأمل علامه طباطبایی دربارهٔ یک سیب
نقل میکردند که علامه طباطبایی رحمهاللهعلیه گاهی سیبی را در دست میگرفتند تا بخورند، اما خوردن همان سیب ساعتها طول میکشید. یک گاز میزدند و دوباره تأمل میکردند:
این سیب از کجا آمده است؟ چه مراحلی طی شده تا به اینجا رسیده است؟ آسمان و زمین، باد، خورشید و هوا دستبهدست هم دادهاند؛ کشاورز چقدر زحمت کشیده، واسطهها چقدر زحمت کشیدهاند، تا این سیب اکنون به دست من رسیده است.
حالا من این سیب را بخورم، چه میشود؟
این سیب قرار است «من» شود.
با آن سیب سخن میگفتند. چرا؟ آیا ــ العیاذ بالله ــ مسئلهای غیرعادی در میان است؟ آیا وقت اضافه داشتند که خوردن یک سیب یک ساعت طول بکشد؟ نه؛ مسئله این بود که حقیقتی را در عالم درک کرده بودند که ما متوجه آن نیستیم.
اصلاً چرا غذا خوردن بسیاری از بزرگان اهل معرفت طول میکشیده است؟ چون هر لقمهای که میخوردند، توجه داشتند، ذکر مخصوص خود را میگفتند و با همان لقمه مواجههای آگاهانه داشتند.
گفتوگوی اهل معرفت با موجودات
دربارهٔ حضرت استاد نیز نقل میکردند که یکی از شاگردانشان بسیار اصرار داشت ایشان برای صرف غذا به منزلشان تشریف ببرند. حضرت استاد قبول نمیکردند و میفرمودند: «شما طاقت آن را ندارید.»
آن شخص تصور میکرد شاید نان یا سفرهٔ او اشکالی دارد که استاد نمیآیند. سرانجام برای رفع این شبهه، استاد به منزلش رفتند.
او نقل میکرد که حدود یک ساعت نشسته بودیم و حضرت استاد با برنج، نان، ماست و چیزهایی که بر سر سفره بود سخن میگفتند و به آنها سلام میکردند:
«عزیز دلم! اینجا چه میکنی؟ از کجا آمدهای؟ برای چه اینجا آمدهای؟ من تو را بخورم، قرار است چه بشوی؟»
این سخنان همه بر اساس معرفت است. من و شما چون حقیقت مسئله را نمیدانیم، ممکن است با دیدن چنین رفتاری تصور دیگری پیدا کنیم؛ درحالیکه آن انسان فهمیده است در عالم چه خبر است.
تجربهای دربارهٔ گیاهان و ذکر
من نیز وقتی به گلدانهایم آب میدادم، این ذکر را میگفتم:
يَا كَاشِفَ الْكَرْبِ عَنْ وَجْهِ أَخِيهِ الْحُسَيْنِ، اكْشِفْ كَرْبِي بِحَقِّ أَخِيكَ الْحُسَيْنِ.
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای برطرفکنندهٔ اندوه از چهرهٔ برادرت حسین، به حق برادرت حسین، اندوه مرا برطرف کن.
بعد گلدانها را نوازش میکردم. این کارها را از بزرگان یاد گرفته بودیم. با وضو به آنها آب میدادم و گلدانها ماشاءالله رشد زیادی کردند. حتی چندتایی را به هیئت بردم. یکی از همسایهها میگفت: «چهکار کردهاید که این گیاه اینقدر بزرگ شده است؟» بعضی از آنها تقریباً به اندازهٔ یک درخت، چند متر رشد کرده بودند.
این موجودات زندهاند.
«يُسَبِّحُ لِلَّهِ مَا فِي السَّمَاوَاتِ وَمَا فِي الْأَرْضِ» (جمعه، ۱؛ تغابن، ۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آنچه در آسمانها و آنچه در زمین است، خدا را تسبیح میکند.
زندهتر از همهٔ اینها چیست؟ نفس شما.
آیا میخواهی مُدرَکات این نفس را ــ نفسی که مُدرِک است و روحی که مُدرِک اصلی است ــ آلوده کنی و این داراییها برای همیشه با تو بماند؟ انسان در نهایت با همین داشتههای وجودیاش شکل میگیرد.
این اصل همین را میگوید.
تکمیل اصل شصتوسوم؛ معلوم بالذات و معلوم بالعرض
اصل میفرماید:
«آن معلوم به ذات اوست...»
یعنی آنچه در نفس تحقق پیدا کرده است، برای انسان میماند.
و بعد میفرماید:
«و اشیای خارجی که به نحوی از انحاء، بهواسطه و اعداد قوا و آلات ادراکی خود با آنها تعلق و ارتباط یافته و از این ارتباط به کسب علم نائل شده است، معلوم بالعرضاند.»
اشیای خارجی معلوم بالعرض هستند. خود آن اشیای خارجی مال تو نیستند؛ بر تو عارض شدهاند و تو در معرض آنها قرار گرفتهای. آنچه برایت باقی میماند، آن حقیقتی است که در ذات تو تحقق یافته و معلوم بالذات شده است؛ همان اثر و حقیقتی که اکنون در درون توست.
اصل شصتوچهارم؛ ماده علت نفس نیست
اصل بعدی، اصل شصتوچهارم، اصل بسیار مهمی است:
«ماده تقدم علّی بر نفس ناطقه ندارد، بلکه مُعِدّ حدوث اوست که نفس حدوثاً جسمانی و بقاءً روحانی است.»
یعنی ماده علت نفس نیست.
چرا حضرت استاد این نکته را تصریح میکنند؟ چون در اصول قبلی گفتیم که ما جسمانیةالحدوث هستیم؛ یعنی حدوث ما در نشئهٔ طبیعت با جسم آغاز میشود.
در توضیح این بحث گفتیم که در آغاز، نفس ناطقه به آن مرتبهای که بعداً پیدا میکند نرسیده است و در مسیر تکوّن جسمانی، مرتبهٔ نفسانی از دل این حرکت شکل میگیرد.
در این زمینه تعبیر قرآنیِ نفخ روح نیز مطرح میشود:
«وَنَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي» (حجر، ۲۹؛ ص، ۷۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و از روح خود در او دمیدم.
اما نباید از این بحث نتیجه گرفت که چون نفس در مسیر تکوّن جسمانی پدیدار شده است، پس ماده علت ایجاد نفس است.
نه؛ اصل شصتوچهارم دقیقاً برای جلوگیری از همین اشتباه است:
«ماده تقدم علّی بر نفس ناطقه ندارد، بلکه مُعِدّ حدوث اوست...»
ماده مُعِدّ حدوث نفس است؛ یعنی زمینه و وسیلهٔ پیدایش آن مرتبه را فراهم میکند، نه اینکه علت حقیقی نفس باشد.
جسمانیةالحدوث و روحانیةالبقاء
ادامهٔ اصل میفرماید:
«نفس حدوثاً جسمانی و بقاءً روحانی است.»
یعنی نفس در حدوث خود جسمانی است؛ آغاز و انشای آن از بستر طبیعت صورت میگیرد، اما در بقا روحانی میشود.
وقتی نفس به مرتبهٔ روحانی رسید، بقای آن دیگر وابسته به ماده نیست؛ بلکه از ماده فراتر میرود و حتی ماده را نیز با خود ارتقا میدهد.
نفس میتواند آنقدر ترقی کند که به تعبیر اهل معرفت، با کیمیای نفس در بدن خود نیز تصرفاتی پیدا کند. این بدن که از عناصر طبیعی تشکیل شده است، تحت تأثیر قوت نفس قرار میگیرد تا جایی که نیازهای عادی آن به خواب، خوراک و استراحت میتواند بسیار کاهش پیدا کند.
کسانی نیز از راه ریاضتهای غیرشرعی ممکن است به برخی از این تواناییهای ابتدایی برسند؛ درحالیکه در سیر الهی، این امور از لایههای ابتدایی راهاند و از طریق ریاضات شرعی و حرکت صحیح بهسوی خدا معنا پیدا میکنند.
از همینجا میتوان فهمید چرا در احوال اولیای الهی با عبادتهای بسیار سنگین روبهرو میشویم؛ مثلاً دربارهٔ امیرالمؤمنین علیهالسلام نقل شده است که در یک شب نمازهای بسیار فراوان میخواندند. برای ما این سؤال پیش میآید که پس چه زمانی میخوابیدند؟
یا از امام رضا علیهالسلام نقل شده است که ختم قرآن را در سه روز انجام میدادند و میفرمودند میتوانند در زمانی کوتاهتر نیز آن را به پایان برسانند، اما چون...
کیفیت خواب معصوم و بقای حضور
امام رضا علیهالسلام قرآن را هر سه روز یکبار ختم میکردند و میفرمودند:
لَوْ أَرَدْتُ أَنْ أَخْتِمَهُ فِي أَقْرَبَ مِنْ ثَلَاثٍ لَخَتَمْتُ، وَلَكِنِّي مَا مَرَرْتُ بِآيَةٍ قَطُّ إِلَّا فَكَّرْتُ فِيهَا، وَفِي أَيِّ شَيْءٍ أُنْزِلَتْ، وَفِي أَيِّ وَقْتٍ؛ فَلِذَلِكَ صِرْتُ أَخْتِمُ فِي كُلِّ ثَلَاثَةٍ.
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): اگر میخواستم قرآن را در کمتر از سه روز ختم کنم، میتوانستم؛ ولی هرگز از آیهای نگذشتم مگر اینکه در آن اندیشیدم که دربارهٔ چه چیزی و در چه زمانی نازل شده است؛ ازاینرو هر سه روز یکبار قرآن را ختم میکنم.
این مضمون در عیون أخبار الرضا علیهالسلام و وسائل الشیعة نقل شده است. RAFED Library
پس این پرسش پیش میآید که حضرت چه زمانی میخوابیدند و چه زمانی غذا میخوردند؟ مسئله این است که آنچه ما از «خواب» میفهمیم، دربارهٔ معصوم به این معنای متعارف جاری نیست.
مقصودم همین خواب متعارف ماست؛ خوابی که در آن از نشئهٔ طبیعت منصرف میشویم، بدن خسته است و با خواب خستگیاش برطرف میشود. چنین خوابی را نباید عیناً به امام معصوم نسبت داد.
در زیارت جامعهٔ کبیره دربارهٔ اهلبیت علیهمالسلام میخوانیم:
بِكُمْ فَتَحَ اللَّهُ، وَبِكُمْ يَخْتِمُ، وَبِكُمْ يُنَزِّلُ الْغَيْثَ.
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خداوند بهوسیلهٔ شما آغاز کرد و بهوسیلهٔ شما پایان میدهد، و بهوسیلهٔ شما باران را فرو میفرستد.
سخن این است که وقتی چنین جایگاهی برای حجت الهی بیان میشود، نمیتوان خواب او را صرفاً با خواب متعارف خودمان قیاس کرد.
خواب پیامبر؛ چشم خواب است و قلب بیدار
دربارهٔ رسول خدا صلیاللهعلیهوآله نیز این تعبیر نقل شده است:
تَنَامُ عَيْنِي وَلَا يَنَامُ قَلْبِي.
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): چشم من میخوابد، اما قلبم نمیخوابد.
این تعبیر در روایات دربارهٔ رسول خدا صلیاللهعلیهوآله نقل شده است. dorar.net +1
در سنن النبی علامه طباطبایی نیز دربارهٔ کیفیت خواب رسول خدا مطالبی آمده است. خواب ایشان از جهت حضور و آگاهی، همانند خواب متعارف ما نبود. ظاهر چشم بسته است، اما قلب بیدار است.
البته دربارهٔ خود ما نیز میتوان گفت وقتی بدن میخوابد، نفس بهکلی معدوم یا خاموش نمیشود؛ نفس نمیخوابد به آن معنایی که بدن از فعالیت ظاهری بازمیایستد. اما دربارهٔ معصوم، این حضور و احاطه مرتبهای دیگر دارد.
آنچه امروز از طریق علوم طبیعی و بررسی حالات مغز، امواج مغزی و مراتب آرامش و اضطراب مطرح میشود، بخشی از علم است؛ نه همهٔ حقیقت انسان. ممکن است انسان از حیث برخی شرایط طبیعی در معرض حالتی آرامکننده قرار گیرد، اما اضطراب وجودی او همچنان باقی باشد. پس نباید همهٔ مسئلهٔ نفس و ادراک را به همین اندازههای طبیعی فروکاست.
ظاهر بشری و حقیقت وجودی پیامبر
برای فهم این مسئله، به این آیه توجه کنید:
«قُلْ إِنَّمَا أَنَا بَشَرٌ مِثْلُكُمْ يُوحَىٰ إِلَيَّ» (کهف، ۱۱۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بگو: من فقط بشری مانند شما هستم که به من وحی میشود. Quran.com
در ظاهر میفرماید: «من بشری مانند شما هستم.» اما آیا معنایش این است که تمام شئون وجودی رسول خدا عیناً مانند شئون وجودی ماست؟ خیر.
مثالی که شهید مطهری در چنین بحثی مطرح میکردند این بود: دست یک جراح بسیار حاذق را در کنار دست خودتان قرار دهید. از نظر پوست، گوشت، استخوان و ظاهر، هر دو «دست» هستند؛ اما آن دستِ تربیتشده و ماهر کاری میکند که دست شما نمیتواند انجام دهد.
در اینجا نیز ظاهر بشری مشترک است، اما مرتبهٔ وجودی یکسان نیست.
رسول خدا صلیاللهعلیهوآله در ظاهر میخوابند، اما آن خواب را نباید عین خواب ما دانست. خواب برای من و شما نوعی انصراف از نشئهٔ طبیعت است؛ اما در بیان عرفانی، کل نشئهٔ طبیعت و ملکوت تحت سیطره و احاطهٔ حجت الهی است.
از همینرو میگوییم حتی جسم اهلبیت علیهمالسلام نیز ارتقا یافته است. ظاهر جسم، مطابق آیه، بشری و همانند ماست؛ اما حقیقت و مرتبهٔ آن را نباید در حد بدن عادی خودمان فروکاست.
معنای «مِنْهُمْ»؛ از جنس انسان بودن
تعبیر دیگری نیز در قرآن داریم:
«هُوَ الَّذِي بَعَثَ فِي الْأُمِّيِّينَ رَسُولًا مِنْهُمْ يَتْلُو عَلَيْهِمْ آيَاتِهِ وَيُزَكِّيهِمْ وَيُعَلِّمُهُمُ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَةَ» (جمعه، ۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): اوست که در میان درسناخواندگان، پیامبری از خودشان برانگیخت که آیات او را بر آنان میخواند، پاکشان میکند و کتاب و حکمت به آنان میآموزد. Quran.com
تعبیر «رَسُولًا مِنْهُمْ» یعنی پیامبر از جنس انسانهاست؛ نه اینکه فرشته یا جن باشد. این تعبیر لزوماً نمیگوید همهٔ شئون وجودی آن حضرت عین شئون انسانهای معمولی است.
همین نکته دربارهٔ «بَشَرٌ مِثْلُكُمْ» نیز باید مورد توجه قرار گیرد.
نسبت طبیعت، ملکوت و جبروت
اکنون به بحث مراتب عالم برگردیم.
چرا به مرتبهای از عالم، عالم مثال میگوییم؟ چون در این بیان، ملکوت نسبت به مرتبهٔ بالاتر، یعنی جبروت، مرتبهای تنزّلیافته و مثالی از آن حقیقت است.
نشئهٔ طبیعت نیز نسبت به ملکوت همین نسبت را دارد؛ یعنی طبیعت، ظهور نازلتر و مثالی از ملکوت است. البته وقتی میگوییم «مثال»، نباید گمان شود این دو عالم از نظر وسعت و مرتبه قابل قیاساند.
برای نزدیک شدن ذهن، مثال زدهاند که نسبت این دنیا به عالم ملکوت، مانند یک ریگ در برابر بیابانی بیانتها است. پس میان این دو مرتبه فاصلهٔ وجودی بسیار زیادی وجود دارد.
بنابراین وقتی میفرماید:
أَنَا بَشَرٌ مِثْلُكُمْ
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): من بشری مانند شما هستم.
میتوان از منظر این بحث گفت شما یک نحوه ظهور و مثال نازلتری از آن حقیقت کامل انسانی هستید.
مراتب خلقت و نسبت عوالم با اهلبیت علیهمالسلام
در بحث مراتب خلقت نیز پیشتر عرض کردیم که در برخی روایات، مراتب عالم با انوار اهلبیت علیهمالسلام نسبت داده شده است.
در آن بیان گفتیم از نور رسول خدا صلیاللهعلیهوآله عرش و کرسی، از نور امیرالمؤمنین علیهالسلام ملائکه، از نور حضرت صدیقهٔ شهیده سلاماللهعلیها آسمانها و زمین، از نور امام حسن مجتبی علیهالسلام ماه و خورشید و کواکب و ستارگان و از نور اباعبدالله الحسین علیهالسلام بهشت و قصرها و نهرها و حور و اشجار آن ظهور یافتهاند.
مقصود از این بیانات، بیان نوعی نسبت و تنزل وجودی میان آن انوار و مراتب عالم است.
از همینجا این سؤال معنا پیدا میکند که آیا ما نیز نحوی از اطوار وجودی حضرت زهرا سلاماللهعلیها هستیم؟
در این دستگاه معرفتی، پاسخ مثبت است. همهٔ عوالم هستی بهنوعی شأن یا ــ تعبیر دقیقتر ــ رشحهای از آن حقیقت نورانی در خود دارند. پرتویی از نور حضرت صدیقهٔ شهیده سلاماللهعلیها در مراتب مختلف هستی ظهور دارد.
اما این دریافت شدت و ضعف دارد.
یک نفر چنان خود را در معرض آن نور قرار میدهد که قربی عظیم پیدا میکند؛ چنانکه دربارهٔ سلمان آن مرتبهٔ قرب مطرح شده است و رسول خدا صلیاللهعلیهوآله فرمودند:
سَلْمَانُ مِنَّا أَهْلَ الْبَيْتِ.
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سلمان از ما اهلبیت است. dorar.net
یک نفر نیز در مرتبهای پایینتر، تنها رشحهای از آن نور را دریافت کرده است؛ مثلاً محبت حضرت زهرا سلاماللهعلیها در قلبش وجود دارد و وقتی نام حضرت برده میشود، منقلب میشود. این نیز یک رشحه است، اما شدت آن با مرتبهٔ سلمان قابل قیاس نیست.
یکی شدیدتر دریافت کرده و دیگری ضعیفتر.
بازگشت به «نور علی نور»
چون میان بحث مطالب متعددی پیش آمد و شرح اصول طولانی شد، برای اینکه مانند جلسات گذشته از کتاب اصلی عقب نمانیم، چند خط از متن حضرت استاد را میخوانیم.
حضرت استاد در کتاب شریف نور علی نور در ذکر و ذاکر و مذکور، صفحهٔ ۳۰۴، در پاراگراف پایانی، مطلبی آوردهاند که میتوان گفت صورت مندمج و فشردهای از بسیاری از اصولی است که تا اینجا دربارهٔ آنها سخن گفتهایم.
حضرت استاد میفرمایند…
انسان؛ حقیقتی ممتد از فرش تا عرش
حضرت استاد در ادامه تصریح میکنند که این بخش از مطالب، برگرفته از کتاب نهجالولایه ایشان، صفحهٔ ۱۴ است. میفرمایند:
«انسان، یک حقیقت ممتد از فرش تا عرش است.» استاد صمدی آملی +1
همین یک عبارت، چندین اصل از اصولی را که تا اینجا خواندهایم در خود دارد. انسان یک حقیقت ممتد است؛ حقیقتی که از فرش تا عرش کشیده شده است.
چگونه باید باور کنیم که ما الآن فقط در همین مرتبهٔ فرش نیستیم؟ شما همینجا که نشستهاید، شأن و مرتبهای در عرش نیز دارید. بدیهی است که این بدن مادی نیست که از زمین تا عرش امتداد یافته باشد؛ سخن دربارهٔ حقیقت نفس و مراتب وجودی انسان است.
اگر کسی چشم باطنبین پیدا کند، حقیقت وجودی انسان را میبیند که گویی مانند پرتوی نور از این مرتبه تا مراتب بالاتر امتداد دارد.
حضرت استاد اینجا به آیهٔ شریفه استناد میکنند:
«مَا جَعَلَ اللَّهُ لِرَجُلٍ مِنْ قَلْبَيْنِ فِي جَوْفِهِ» (احزاب، ۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خداوند برای هیچ مردی در درون او دو قلب قرار نداده است.
یعنی انسان دو حقیقت جداگانه نیست؛ یک شخص واحد است. یک شأن او اکنون در عالم طبیعت و بر روی زمین است و شأنی دیگر از همان حقیقت واحد در مراتب عالیتر وجود دارد.
بدن؛ روحِ متجسد
حضرت استاد میفرمایند:
«مرتبهٔ نازلهٔ او بدن اوست که در این نشئه، بدن عنصری اوست که با همین وصف عنوانیِ بدن، در حقیقت روح متجسد است؛ و إن شئت قلت: گوهری جسمانی است که به اوصاف جسم چون شکل و صورت و کیفیت و کمیت و غیرها متصف است.» استاد صمدی آملی +1
پس این بدن از نفس جدا نیست؛ شأنی از شئون نفس است. بدن، همان حقیقت انسانی در مرتبهٔ نازلتر است؛ به تعبیر استاد، روح متجسد است، یعنی روحی که در این مرتبه به صورت جسم ظهور کرده است.
این نگاه، نگاه انسان را به بدن کاملاً تغییر میدهد. بدن چیزی بیگانه و الصاقشده به نفس نیست؛ مرتبهای از همان حقیقت واحد انسانی است.
اگر بخواهیم تعبیر دیگری به کار ببریم، بدن گوهری جسمانی است که به اوصاف جسم متصف میشود: شکل دارد، صورت دارد، کیفیت و کمیت دارد و دیگر احکام جسمانی بر آن جاری است.
روح؛ گوهری نورانی
پس از بیان حقیقت بدن، حضرت استاد سراغ روح میروند:
«روح او گوهری نورانی است که از مشاین طبیعت منزّه است، و آن را مراتب تجرد برزخی و عقلانی و فوق تجرد عقلانی است که حدّ یقف ندارد...» استاد صمدی آملی +1
این اصطلاحات را باید بهخاطر سپرد:
بدن، گوهری جسمانی است.
روح، گوهری نورانی است.
روح از مشاین طبیعت منزّه است؛ یعنی ذات روح از آلودگیها و لوازم مرتبهٔ طبیعت فراتر است. روح بالذات و بالفطره از ماده و طبیعت مجرد است.
حضرت استاد سپس مراتب روح را بیان میکنند:
تجرد برزخی؛
تجرد عقلانی؛
فوق تجرد عقلانی.
و تصریح میکنند که این سیر حدّ یقف ندارد؛ یعنی نقطهای نیست که انسان بگوید دیگر راه تمام شد و هیچ مرتبهای بالاتر وجود ندارد.
«رسد آدمی به جایی که به جز خدا نبیند.»
روح انسان دارای مراتب است. یک مرتبه، مرتبهٔ تجرد برزخی، مثالی یا ملکوتی است. مرتبهای دیگر، تجرد عقلانی، جبروتی یا روحانی است. مرتبهای نیز فوق عقل است که برخی از آن با تعابیری مانند تجرد الهی، قلبی یا اسمائی یاد میکنند.
اما حتی اینجا نیز نباید تصور کرد که سیر پایان یافته است. درجات و مراتب تا ما شاء الله امتداد دارند.
اطوار گوناگون یک حقیقت واحد
حضرت استاد ادامه میدهند:
«و در هر مرتبه حکمی خاص دارد و در عین حال احکام همهٔ مراتب، ظهور اطوار وجودی اوست.» استاد صمدی آملی +1
سپس به این آیات اشاره میکنند:
«مَا لَكُمْ لَا تَرْجُونَ لِلَّهِ وَقَارًا وَقَدْ خَلَقَكُمْ أَطْوَارًا» (نوح، ۱۳–۱۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): شما را چه شده است که برای خدا عظمت و وقاری قائل نیستید، در حالی که شما را در اطوار و مراتب گوناگون آفریده است؟
در هر مرتبه، طوری از اطوار وجودی انسان در کار است.
شما الآن که در اینجا نشستهاید، طور مثالی شما از بین نرفته است؛ آن مرتبه هماکنون وجود دارد. مرتبهٔ برزخی، عقلی و دیگر مراتب وجودی نیز شئون همان حقیقت واحدند.
مثال متصل و مثال مطلق
از همینجا کارکرد این مباحث روشن میشود.
اگر انسان بخواهد با عالم مثال مطلق ارتباط برقرار کند، باید از طریق مثال متصل خود با آن عالم مرتبط شود.
مثال متصل یعنی همان مرتبهٔ مثالی و برزخیِ وجود خود انسان؛ به آن مثال مقید نیز گفته میشود. عالم مثال بیرونی، مثال مطلق است و مرتبهٔ مثالی انسان، مثال متصل یا مقید.
اینجاست که سؤال عملی پیش میآید: چرا من عالم برزخ را درک نمیکنم؟ چرا نمیتوانم با ارواح مرتبط شوم، در حالی که بعضی از اولیای الهی چنین ارتباطی داشتهاند؟
پاسخ این است که باید از طریق برزخ وجودی خودت متصل شوی؛ یعنی از طریق همان مثال متصل و قوهٔ خیال.
اگر قوهٔ خیال بهسبب متخیلات فاسد آلوده شده باشد، امکان ارتباط صحیح با عالم مثال ضعیف میشود. سادهتر بگوییم: قوهٔ خیال آلوده شده است. اگر این قوه پاک شود، زمینهٔ ارتباط با عالم مثال نیز فراهمتر میشود.
زیارت اهل قبور و ادراک برزخی
قبلاً دربارهٔ زیارت اهل قبور عرض کردیم که در برخی دستورات، برای رفتن به قبرستان پیش از طلوع آفتاب آثاری بیان شده است؛ اینکه مردگان سلام انسان را میشنوند و در آن ظرف خاص، امکان پاسخگویی برای آنان مطرح شده است، هرچند ممکن است زائر پاسخ آنان را نشنود.
پس مسئله فقط این نیست که ارواح وجود دارند؛ مسئله این است که ابزار ادراک برزخیِ خود ما چه اندازه فعلیت و طهارت پیدا کرده است.
تسبیحات حضرت زهرا سلاماللهعلیها و تطهیر خیال
در جلسهای دیگر عرض کردم که سید بن طاووس دربارهٔ برخی راههای سلوکی مطالبی دارد. از راهکارهایی که برای خودمان میتوانیم بسیار جدی بگیریم، تسبیحات حضرت صدیقهٔ شهیده، فاطمهٔ زهرا سلاماللهعلیها است.
از این منظر، یکی از آثار تسبیحات حضرت زهرا سلاماللهعلیها را میتوان پاکسازی قوهٔ خیال دانست.
وقتی قوهٔ خیال آلوده به متخیلات فاسد باشد، نمیتواند بهدرستی با عالم مثال مطلق مرتبط شود. هرچه این قوه تطهیر شود، قابلیت آن برای دریافت حقایق مثالی نیز بیشتر میشود.
این نیز یکی از خروجیهای همین بحث است؛ یعنی از یک اصل معرفت نفس، به یک دستور عملی در سیر و سلوک میرسیم.
مرتبهٔ فوق عقل و بیانتهاییِ سیر
مرتبهٔ فوق عقل را باید مرتبه دانست، نه اینکه آن را نقطهٔ پایانی راه تصور کنیم.
این مرتبه، نسبت به مراتب پیشین عالیتر است؛ اما خودِ مسیر کمال همچنان ادامه دارد. حضرت استاد همینجا فرمودند:
«حدّ یقف ندارد.»
پس فوق عقل، عالیترین رتبه در این تقسیمبندی است، اما به معنای پایان مطلق سیر نیست. مراتب قرب و کمال، پایانپذیر به معنای متعارف ما نیستند.
مرتبهٔ نازل، حکایتگر مرتبهٔ عالی
حضرت استاد در ادامه تعبیر بسیار مهم دیگری دارند:
«مرتبهٔ نازلهٔ آن، محاکیِ مرتبهٔ عالیهٔ اوست...» استاد صمدی آملی +1
«محاکی» یعنی حکایتکننده.
پس مرتبهٔ پایینترِ وجود انسان، از مرتبهٔ بالاتر او حکایت میکند. بدن، بهعنوان مرتبهٔ نازلهٔ انسان، چیزی از نفس و حقیقت درونی او را نشان میدهد.
قبلاً نیز عرض کردم که جسمها شبیه نفسها هستند. اگر کسی به این مبانی مسلط شود، از ظاهر و بدن انسان نیز میتواند تا اندازهای به احوال و صفات نفس او پی ببرد؛ زیرا مرتبهٔ نازل، حکایتگر مرتبهٔ عالی است.
بدن؛ مرتبهٔ نازله و سایهٔ نفس
این عبارت همین معنا را میرساند که بدن از نفس جدا نیست. بدن، مرتبهٔ نازلهٔ همان حقیقت نفسانی است و از مرتبهٔ عالیتر وجود انسان حکایت میکند؛ یعنی حقیقتی که در مرتبهٔ بالا وجود دارد، در این مرتبه تنزل یافته و به صورت بدن ظاهر شده است.
حضرت استاد میفرمایند:
«مرتبهٔ نازلهٔ آن، محاکیِ مرتبهٔ عالیهٔ اوست؛ چنانکه در سلسلهٔ طولیهٔ وجود، هر دانی ظلّ عالی است و نشئهٔ اُولی مثال نشئهٔ اُخری است.»
«محاکی» یعنی حکایتکننده. «دانی» یعنی مرتبهٔ پایینتر و «عالی» یعنی مرتبهٔ بالاتر. پس در سلسلهٔ طولی وجود، هر مرتبهٔ پایینتر، سایهٔ مرتبهٔ بالاتر است. این بدن نیز سایهٔ نفس شماست.
اگر بدن سایهٔ نفس است، طبیعی است که سایه با اصل خود تناسب داشته باشد. پس از همین مبنا میتوان گفت:
بدن، به نحوی، شبیه نفس است.
تفاوت بدنها و تفاوت نفوس
از همینجا این پرسش پیش میآید که چرا بدنهای انسانها اینهمه مختلف و گونهگوناند و هیچکس دقیقاً عین دیگری نیست؟
قبلاً از مشاهد الوهیه و الشواهد الربوبیه ملاصدرا در این زمینه مطالبی خواندیم. علت را باید در تغایر نفوس نیز جستوجو کرد. چون نفوس با یکدیگر متفاوت و متمایزند، بدنها نیز متفاوت و متمایز ظهور پیدا میکنند؛ زیرا بدن، مرتبهٔ نازله و سایهٔ نفس است.
اما این مطلب را نباید اشتباه معنا کرد. نقص یا تفاوت ظاهری بدن، بهخودیخود نشانهٔ نقص یا فضیلت نفسانی نیست. مثلاً کوتاهقد یا بلندقد بودن، معیار فضیلت معنوی انسان نیست.
فضیلت به این امور نیست. سخن این است که اصلِ بدن با نفس ارتباط وجودی دارد و بهویژه در طول زمان، آثار و ملکات نفس میتوانند در بدن و چهره ظهور بیشتری پیدا کنند.
آشکارتر شدن آثار نفس در گذر زمان
هرچه انسان در زندگی پیش میرود و سن او بالاتر میرود، بدن بیشتر میتواند از نفس او حکایت کند.
در ابتدای تولد، کودکان از این جهت شباهت بیشتری به یکدیگر دارند و هنوز بسیاری از ملکات و تعلقات نفسانی در آنان فعلیت و رسوخ پیدا نکرده است. این مطلب با آن اصل معروف نیز مناسبت دارد:
كُلُّ مَوْلُودٍ يُولَدُ عَلَى الْفِطْرَةِ.
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هر مولودی بر فطرت متولد میشود. الموسوعة القرآنية
و قرآن کریم میفرماید:
«فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْهَا» (روم، ۳۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): همان فطرت الهی که خداوند مردم را بر آن سرشته است. Quran.com +1
همه بر این فطرت الهی سرشته شدهاند.
اما انسان که جلوتر میرود، نفس ــ که در این بیان واسطهٔ میان روح و بدن است ــ بر اثر تعلقات خود شکل میگیرد. این تعلقات یا رو به علو، الهیشدن و مراتب بالاتر وجود دارد، یا رو به مادون، طبیعت، تعلقات و کثرات خارجی.
نفس به طیبات تعلق پیدا میکند یا به خبیثات. چون بدن مرتبهٔ نازلهٔ نفس است، این تحولات نفسانی بهتدریج در بدن نیز اثر میگذارند.
به همین جهت، انسانهای معنوی گاهی هرچه پیش میروند، چهرهشان نورانیتر میشود. از آن طرف نیز ممکن است انسانی بر اثر استمرار در ملکات و اعمال نادرست، بهتدریج صورتی متناسبتر با همان باطن پیدا کند.
بدن بهتدریج بیشتر از نفس حکایت میکند.
نفس ثابت نیست؛ دائماً در حال شدن است
نکتهٔ مهم این است که نفس انسان ثابت نیست. نفس دائماً در حال تغییر، تبدل و شدت یافتن است.
انسان یا بهسوی اسماء جمالی حرکت میکند یا در جهتی دیگر پیش میرود. هرچه یک صفت یا ملکۀ نفسانی در انسان شدیدتر شود، آثار آن نیز میتواند آشکارتر شود.
بنابراین بدن را باید در نسبت با یک نفسِ دائماً در حال شدن فهمید، نه نفسی ثابت و بیتغییر.
اما اینجا باید دو نکته را کاملاً از هم جدا کرد.
نخست: هر ویژگی جسمانی، نشانهٔ فضیلت یا رذیلت نیست
اینکه کسی کوتاه یا بلند، زیبا یا دارای نقص جسمانی باشد، به این معنا نیست که بتوان مستقیماً دربارهٔ فضیلت یا رذیلت نفس او حکم کرد.
بحث ما این نیست.
بحث این است که بدن محاکیِ باطن است؛ اما خواندن این حکایت، علم و بصیرت لازم دارد.
دوم: اصرار بر اعمال، آثار خود را آشکارتر میکند
هرچه انسان بر یک عمل یا حالت اصرار کند ــ چه عمل طیب و حسنه باشد و چه خبیث و سیئه ــ اثر آن در وجود او رسوخ بیشتری پیدا میکند.
اگر انسانی بر حسنات اصرار کند، خودِ بدن نیز تحت تأثیر قرار میگیرد و بهسوی نورانیت میرود. اینکه میگویند عبادتهایی مانند نماز شب در چهره اثر میگذارد، در همین دستگاه قابل فهم است.
از طرف دیگر، اگر کسی آنقدر بر یک صفت و عمل نادرست اصرار کند که آن حالت در جانش رسوخ پیدا کند، ممکن است آثار آن به اندازهای آشکار شود که حتی بدون کشف باطن نیز برخی نشانهها در ظاهر او دیده شود.
استاد در همین زمینه، بهعنوان نمونه، چهرهٔ دونالد ترامپ را مثال میزند و آن را نمونهای از ظهور آثار باطنی در ظاهر میداند. این، داوری خود استاد در مقام مثال است.
آیا از ظاهر میتوان باطن انسان را شناخت؟
اینکه بدن از نفس حکایت میکند، به این معنا نیست که هرکسی با نگاه کردن به ظاهر افراد بتواند تمام باطن آنان را بخواند.
برای چنین ادراکی یا باید چشم باطنبین داشت تا ملکوت شخص دیده شود، یا اثر یک صفت بر اثر تکرار و اصرار چنان در ظاهر رسوخ کرده باشد که برخی نشانههای آن برای نگاه عادی نیز آشکار شود.
پس وقتی میگوییم «بدن محاکیِ باطن است»، یک مطلب وجودشناختی را بیان میکنیم؛ اما تشخیص دقیق باطن از روی ظاهر، مسئلهٔ دیگری است.
کسی که ملکوت شخصی را حقیقتاً میبیند، دیگر فقط با چشم ظاهری نگاه نمیکند؛ چشم باطنی او به کمک ادراک ظاهری آمده است.
اما در مواردی، اصرار طولانی بر حسنه یا سیئه چنان اثری میگذارد که بعضی از آثار آن در ظاهر نیز قابل مشاهده میشود.
رسوخ خباثت و تمثل نفس امّاره
اگر انسانی بر خباثت و گناه اصرار کند، نفس او بهتدریج متناسب با همان اعمال شکل میگیرد. آن نفس میتواند چنان با صفات ناپسند متحد شود که خود، تمثلی از نفس امّاره گردد.
یعنی دیگر سخن از یک گناه گذرا نیست؛ سخن از حالتی است که در جان رسوخ کرده و تبدیل به ملکه و صورت نفسانی شده است.
پس باید میان نفس بهعنوان حقیقت و مرتبهٔ وجودی انسان و حالات و مراتبی که این نفس بر اثر سیر اختیاری خود پیدا میکند تفکیک کرد. وقتی در متون از مراتب گوناگون نفس سخن گفته میشود، باید دید دقیقاً مقصود از آن تعبیر در آن موضع چیست؛ آنجا که میگویند…
تمثلات شیطان و تفاوت آن با حقیقت وجودی او
اینکه گفته میشود ابلیس میتواند در تمثل، همسیما با موجودی نورانی ظاهر شود، به معنای همسنخیِ حقیقت وجودی او با جبرئیل نیست. سخن دربارهٔ تمثلی است که برای انسان ایجاد میکند، نه دربارهٔ عین و حقیقت وجودی خودش.
شیطان میتواند صورتی بسیار زیبا از خود برای انسان متمثل کند؛ حتی ممکن است در صورت عالمی نورانی ظاهر شود. این قدرتی است که در نظام الهی به او داده شده است.
از جمله خصوصیاتی که دربارهٔ شیطان مطرح است، این است که او و قبیلهاش انسان را میبینند، درحالیکه انسانها آنان را نمیبینند:
«إِنَّهُ يَرَاكُمْ هُوَ وَقَبِيلُهُ مِنْ حَيْثُ لَا تَرَوْنَهُمْ» (اعراف، ۲۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): همانا او و قبیلهاش شما را از جایی میبینند که شما آنان را نمیبینید.
در این بحث، شیطان میتواند به صورتها و اشکال متعددی متمثل شود. اما آن صورتهای متمثل، حقیقت خود شیطان نیستند؛ بلکه صورتهاییاند که او انشا میکند.
برای تقریب به ذهن، قوهٔ خیال انسان نیز میتواند صور و اشکالی را انشا کند. انسان ممکن است در مرتبهٔ خیال، اطراف خود را پر از صورتهای مختلف، انسانها یا حیوانات ببیند، درحالیکه این صور، عین حقیقت خارجیِ آن موجودات نیستند.
برخی کارهای جادوگران نیز در همین حوزهٔ ایجاد و القای تمثلات و صور مطرح میشود؛ آنچه شخص میبیند، لزوماً عین حقیقت موجودی که تمثل کرده نیست.
پس میان حقیقت وجودی و صورت متمثلشده باید فرق گذاشت.
تفاوت حقیقت جبرئیل با صورتهای تمثلی
حقیقت جبرئیل علیهالسلام با تمثلاتی که ممکن است برای انسان ظاهر شود قابل قیاس نیست. در نقلهای مربوط به جبرئیل، از عظمت صورت حقیقی او سخن گفته شده است؛ حقیقتی که با صورتی که در عالم تمثل برای انسان قابل مشاهده میشود یکسان نیست.
بنابراین، اگر شیطان در صورتی زیبا یا نورانی ظاهر شود، این به معنای آن نیست که حقیقت وجودی او با حقیقت جبرئیل یکسان یا مشابه شده است. آن فقط تمثل است.
این بحث را فعلاً همینجا نگه میداریم.
بازگشت به اصل: بدن، سایهٔ نفس
به اصل بحث برگردیم. اینکه بدن شبیه نفس است، بر مبنایی که خواندیم یک اصل اثباتشده است؛ زیرا بدن، مرتبهٔ دانی و نفس، مرتبهٔ عالی وجود انسان است.
مرتبهٔ دانی، سایهٔ مرتبهٔ عالی است. پس بدن، ظلّ نفس است.
سایه همیشه نوعی شباهت با اصل خود دارد، هرچند عین اصل نیست.
برای مثال، پرندهای در آسمان پرواز میکند و سایهٔ آن بر زمین میافتد. از شکل سایه میتوان تا اندازهای دریافت که اصلِ آن چیست؛ اما خودِ سایه کجا و حقیقت آن پرنده کجا؟
نسبت بدن و نفس نیز از همین سنخ است. بدن با نفس تناسب و مشابهت دارد، اما مرتبهٔ وجودی نفس بسیار فراتر از بدن است.
رسوخ صفات نفسانی در چهره
پیشتر عرض کردم که در ابتدای زندگی، کودکان از جهتی شباهت بیشتری به یکدیگر دارند؛ اما بهتدریج، بر اثر اعمال، ملکات و جهتگیریهای نفسانی، تفاوتها آشکارتر میشوند.
به گمانم شیخالرئیس در مباحث نفسِ شفا نیز مضمونی در این زمینه دارد که اکثر انسانها چهرهای متعارف دارند؛ یعنی وقتی به آنان نگاه میکنید، نه از شدت ناخوشایندی مشمئز میشوید و نه از شدت زیبایی و نورانیت شگفتزده.
اما عدهٔ اندکی بر اثر اصرار بر پلیدیها چنان تغییر میکنند که آثار آن در سیمایشان آشکار میشود و نگاه کردن به چهرهشان برای انسان ناخوشایند میگردد.
در مقابل، عدهای اندک نیز بر اثر اصرار بر اعمال خیر، نورانی و الهی چنان نورانیتی پیدا میکنند که آثار آن در ظاهرشان نیز دیده میشود.
در چنین مواردی، گاهی دیگر برای دیدن برخی آثار به چشم ملکوتی نیاز نیست؛ اثرِ استمرار و رسوخ ملکات تا مرتبهٔ ظاهر بدن آمده است.
استاد در این زمینه، چهرهٔ رهبر جمهوری اسلامی را بهعنوان نمونهای از نورانیت حاصل از استمرار در مسیر معنوی ذکر میکند و میگوید دیدار حضوری او با تصویری که در رسانه دیده میشود قابل قیاس نیست.
در سوی مقابل نیز انسانی که سالها بر خباثت و صفات ناپسند اصرار کرده است، ممکن است آثار آن در نگاه و سیمایش ظهور کند.
چشم انسان و آشکار شدن باطن
بحث مستقلی نیز دربارهٔ چشم انسان وجود دارد؛ اینکه چگونه بعضی از حالات درونی و نفسانی میتوانند در چشم و نگاه انسان آشکار شوند. این بحث را باید در جای خود دنبال کرد.
اما فعلاً اصل مطلب روشن است:
ظاهر و بدن، مرتبهٔ نازلهٔ نفساند و میتوانند از باطن حکایت کنند؛ هرچند فهم دقیق این حکایت، نیازمند علم و بصیرت است.
هرچه صفات نفسانی در انسان رسوخ بیشتری پیدا کنند، احتمال ظهور آثار آنها در بدن و چهره نیز بیشتر میشود.
پایان جلسه
اللَّهُمَّ بَارِكْ لِمَوْلَانَا صَاحِبِ الزَّمَانِ.
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، برای مولای ما صاحبالزمان برکت قرار ده.
وَالْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ.
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و همهٔ ستایشها مخصوص خداوند، پروردگار جهانیان است.
اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ.
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست.
پاورقی: متن حاضر بر پایهٔ پیادهسازی ماشینیِ گفتار (ASR) ویرایش شده است. ترجمههای فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شدهاند و از سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران و بخشهای پرسشوپاسخ از متن حذف شدهاند. نشانهها و برچسبهای فنیِ Segments در متن نهایی وجود ندارند.