یا رب اعوذبک من همزات الشیاطین و من شر نفسي و من شر خلقک. بسم الله الرحمن الرحیم. لا حول ولا قوة الا بالله العلی العظیم. اللهم ایاک نعبد و ایاک نستعین. الحمد لله على کل نعمه و اسال الله من فضله. السلام علیک یا داعی الله و ربانی ایاته.
سلام علیکم و رحمة الله. هدیه به پیشگاه حضرت حجت ارواح من سوا فداه. انشاءالله حضرتش از هر کجا که تشریف دارند، جمع ما را دعا کنند و به برکت این پنج شهید خوشنامی که در محضرشان هستیم، دعای حضرت به ما ارتقای وجودی بدهد. صلواتی هدیه بفرمایید. اللهم صل على محمد و آل محمد و عجل فرجهم.
هدیهای که امروز خدمتتان تقدیم میکنم، از کتاب شریف «تفسیر امیرالمؤمنین»، جلد هفتم است. این تفسیر چندین جلد است و هنوز هم کار آن تمام نشده است. آقای دکتر نادر فضلی فرمایشات امیرالمؤمنین را ذیل آیات قرآن جمعآوری کردهاند. عنوان آن هم «تفسیر امیرالمؤمنین» است. توصیه میکنم این را تهیه کنید؛ بسیار شیرین است. یکی از بهرههایی که ما از این تفسیر میبریم، هدیه امروز به شماست.
بنا به دلایلی، امروزه دردهای جسمی زیاد شده است. دلایلی هم دارد که باید به وقتش، اهل آن واکاوی کنند؛ مخصوصاً درد پشت و کمر بسیار زیاد شده است. گاهی این دردها مکانیکیاند و بهخاطر زیاد خوابیدن حاصل میشوند. کسی که زیاد بخوابد، ممکن است در کمر درد مکانیکی بگیرد. این درد بهمرور، مثلاً وقتی بلند شود و یکی دو ساعت فعالیت کند، مرتفع میشود. اما گاهی اوقات بهخاطر پرخوابی نیست و از ناحیه چیز دیگری است و دلایل متعددی دارد که اکنون فرصت ما اقتضا نمیکند و ربطی هم به جلسه ما ندارد.
به هر دلیلی، اگر کسی دچار هر نوع دردی شد، وقتی روایت را خدمتتان بخوانم، از فرمایش مولا مشخص میشود که هر نوع دردی در هر ناحیهای از اعضای بدن را شامل میشود. بالاخره ممکن است بخواهید برخیزید و به کلاس بیایید و ناگهان دچار سردرد، کمردرد، پادرد یا دنداندرد شوید و دوست داشته باشید به کلاس برسید و اکنون فرصت نداشته باشید نزد پزشک بروید.
اگرچه باید نزد پزشک رفت و به طبیب مراجعه کرد. اینها سلسله اسباباند که "ولن تجد لسنة الله تبدیلا و تحویلا"؛ باید رفت. لکن اگر به هر دلیلی دسترسی به طبیب نبود، این یکی از بهترین راههایی است که امیرالمؤمنین علیه الصلاة والسلام در ذیل آیه صد و چهل و پنج آل عمران فرمودهاند.
البته باید بررسی کرد که درونمایه این آیه چیست که درد را تسکین میدهد. فقط این آیه هم نیست؛ سوره نور نیز هست. دستور به این شکل است و روایت نیز جزو یکی از محکمترین سلسلهسندهاست. عن أبي حمزة بن صومالی که حمزه صومالی از عن الباقر علیه الصلاة والسلام؛ امام باقر فرمودند: "شکا رجلٌ إلى علي عليه الصلاة والسلام". مردی نزد مولایمان امیرالمؤمنین آمد و شکایت کرد. "وجع الظهر". از چه چیزی نزد مولا شکایت برد؟ از درد پشت، یعنی درد کمر. "وأنه يسهر الليل". سهر، با سین و هاء دو چشم؛ "يسهر الليل" یعنی بیداری. یعنی درد او چنان آزاردهنده بود که شب تا صبح بیدار میماند.
فرمایش حضرت جالب است. "فقال" حضرت فرمودند: "وضع يدك"، دستت را قرار بده "على الموضع الذي تشتكي منه". نفرمودند روی کمر. به سیاق روایت دقت کنید؛ هر دردی را شامل میشود. حضرت فرمودند دست را روی محل درد بگذار. "واقرأ ثلاثا"، سه بار این آیه را بخوان: "وما كان لنفس أن تموت إلا بإذن الله كتابا مؤجلا ومن يرد ثواب الدنيا نعطيه منها ومن يرد ثواب الآخرة نعطيه منها وسنجزي الشاكرين".
عرض کردیم آیه صد و چهل و پنج آل عمران است. ترجمهاش نیز به این شکل است: هیچکس جز به اذن خدا و فرمان خدا نمیمیرد. زمان مرگ مشخص است؛ نوشتاری است مدتدار، "کتابا مؤجلا". مرحوم مجلسی عنوانی در بحار به نام «باب الآجال» دارد. مراجعه کنید؛ در خصوص اجل و آجال مطالب بسیار زیبایی در آنجا جمعآوری کرده است. یک کتاب است؛ "کتابا مؤجلا"، نوشتاری است از سمت حضرت حق و مدت هم دارد، "مؤجلا".
و هرکس پاداش این دنیا را بخواهد، از آن به او میدهیم. "یرد ثواب الدنيا نعطيه منها"؛ هر کسی که ثواب دنیا بخواهد، "نعطيه منها"، از آن به او میدهیم. "ومن يرد ثواب الآخرة"؛ هرکس که دنبال آخرت باشد، "نعطيه منها"، از آن هم به او میدهیم. "ولسنجز شاكرين". شبیه آن آیه "كلا نمد هاؤلاء وهاؤلاء".
یادتان هست عرض کردم که عین ثابت ما در ثقل ربوبی، در ثقل نفس الهی، زمانی که در علم الهی بودیم، زبان حالی داشت. عین ثابت ما آنجا هرچه خواست، بر اساس آن پیاده شدیم. همین مطلبی را که اکنون به شما عرض کردم و بارها نیز عرض کردهام، تا اینجا که میآمدم برای آن راننده عزیز بیان کردم. او بسیار هم آدم فرهیختهای بود، اما جوابی برای این مسئله نداشت. از سازمان تبلیغات بین مذاهب بود، استاد دیده بود و عالم دیده بود، اما نمیتوانست آن را برای خود جمع کند. میگفت این با عدالت خدا سازگار نیست؛ چرا یکی اینجا به دنیا آمده، یکی آنجا، یکی در دورانی دیگر، یکی استاد دارد و یکی ندارد و امثال اینها. ما همین را برایش بیان کردیم و آرامش پیدا کرد. گفت: «خیلی خوب بود، خیلی.»
اینکه میگوییم سر سفره بزرگان جامعالاطراف بنشینیم، سرّش همین است. به ما آرامش میدهند. در جاهایی که شبهات عجیبوغریبی در جامعه برای اذهان جوانهای ما وجود دارد، بزرگان ما پاسخگو هستند.
این مورد نیز همینگونه است. سیاق ظاهری آیه چه میگوید؟ دنیا میخواهی؟ بفرمایید، "نعطيه منها". آخرت میخواهی؟ بفرمایید. بسته به این است که تو چه از خدا میخواهی؛ بقیهاش را به ما بسپار. خدا دارد میگوید. چه حالی به بندهاش داده است! تو فقط لب تر کن. [خنده] عجب!
حضرت فرمودند که دستت را بر موضع درد میگذاری و سه مرتبه این آیه را قرائت میکنی. سپس "واقرع سبع مرات انا انزلناه في ليلة القدر الی آخره". بعد هفت مرتبه "انا انزلناه" را میخوانی. این فرمایش امیرالمؤمنین، حضرت وصی است که جانم به فدای اسمش، چه برسد به خودش؛ من این را به شما نمیگویم.
در انتها میفرماید: "فانك تعافی من". از همینجا میشود فهمید که برای هر دردی است: "تعافی من العلل ان شاء الله". اگر خدا بخواهد، تو معاف میشوی. خدا تو را از چه چیزی معاف میکند؟ از درد کمر؟ نه؛ "من العلل"، از هر علتی و از هر مرضی. این نسخهای همهفنحریف و همهجانبه برای لحظاتی است که انسان دسترسی به طبیب ندارد. شاید باور نکنید؛ البته جسارت نمیکنیم. بسیاری از دردها...
دردهای اهلبیتم را بنده با همین دستورات آرام کردهام. لحظات خاص هم به سراغ آدم میآیند. امتحان است؛ درست در لحظهای که میخواهی کار اساسیای انجام بدهی، این مسائل به سراغ آدم میآیند. در همه اینها هم رمز و رموزی هست که چرا حالا؟ چرا همین الآن؟ مثلاً ما از امشب تصمیم گرفتهایم نماز شب خواندن را شروع کنیم؛ همان شب کمردرد عارض میشود، دنداندرد عارض میشود. علامه فرمود کافی است شما بگویی: «خدایا، آمدم.» خدا میگوید: جهانم، بفرمایید؛ این درد، این بیچارگی، این بلا و این مشکل را ببینم، مردش هستی یا نه.
این هم از هدیه امروز ما. دوست داشتم در خصوص متن آیه قدری با هم صحبت کنیم و همینطور هدیه را ندهیم و بگذریم. درد ما این بوده است. منتها دو نکته دیگر هم میخواهم عرض کنم که چون فرصت میگذرد، صرفنظر میکنم.
امروز هرکس از این کلاس و این جلسه چیزی دستگیرش شد، احساس کرد رشد کرده، روشن شده و اصطلاحاً احساس کرد اعتقاد وجودی پیدا کرده است، عیال بنده را دعا کند؛ چون قرار نبود من به خدمتتان برسم. در راه تصادف کردیم و جریانش مفصل است. من هم چهل سال است رانندگی میکنم و اصلاً تصادف نمیکردم. الحمدلله به خودم مغرور شده بودم. چند بار هم بچههایم گفتند: «بابا، مواظب باش.» گفتم: «خیالتان راحت، چهل سال است بابایتان هیچ اتفاقی برایش نیفتاده است.»
امروز تصادف بدی کردیم، سر خانمم هم آسیب دید و همانجا موبایلمان را، بهجای اینکه کمکمان کنند، دزدیدند و ما گوشه خیابان ماندیم. تنها کاری که کردیم این بود که به آقای هاشمی پیام دادیم که من شرمندهام، به کلاس نمیرسم؛ تصادف کردهایم و به این شکل، نمیرسم. نزدیک ظهر هم بود.
خانمم اجازه نداد. ایشان به ما نصیحت کرد که درست نیست؛ شما قول دادهای، هرطور شده خودت را برسان. بنده خدا، با اینکه آسیب دیده بود، وسط خیابان گفت: «هرطور شده خودت را برسان. من خودم میروم؛ برای من یک اسنپ بگیر.» گفتم: «گوشی موبایلم را دزدیدهاند، چطور برایت بگیرم؟» خلاصه به آقای هاشمی زنگ زدیم؛ برای ما اسنپ گرفت تا من از آنجا به خدمت شما برسم و برای خانمم هم اسنپ گرفتیم و رفت.
منظورم این است که ایشان را دعا کنید. آن روز که به شما گفتم خیلی مهم است آدم با چه کسی وصلت میکند، برای همین است؛ کسی که در مسیر حق پشتت باشد، یارت باشد و حتی در بزنگاهها محکمت کند. یک زن وقتی آسیب میبیند، آرزویش این است که مردش کنارش باشد و یاریاش کند، ولی میگوید: «نه، جلسه را تعطیل نکنی؛ حتماً برو. مخصوصاً ممکن است کسی از شهرستان بیاید؛ جواب آنها را چه میخواهی بدهی؟» و حق هم هست.
این را به این خاطر گفتم که گاهی وقتی ما بحثهایی را ارائه میدهیم، کسی میگوید: «صدایش از جای گرم درمیآید.» فکر میکند بلا برای ما نیست؛ برای ما معلمها و کسانی که دستورالعمل پشت دستورالعمل میگوییم، بلا نیست. اتفاقاً برای ما بیشتر هم هست. حتی روزی خدمتتان عرض کردم که من از مشکلاتی که در مسیر بعضی از کارها پیش میآید، متوجه عظمت آن جلسه و آن برنامه میشوم؛ اینکه آن برنامه چقدر پیش خدا عزیز است و آن کار چقدر پیش خدا عزیز است که شیاطین برایش مانع ایجاد میکنند. تو باید زیرک باشی و آن مانع را برطرف کنی.
برای همه ما هم پیش میآید. کسی وارد این مسیر میشود و در ابتدا بسیار خوشحال است، نشاط دارد و میبیند دارد گمشدههایش را پیدا میکند. بعد، بهمحض اینکه اولین مشکل برایش پیش میآید، خالی میکند، سرکشی میکند، نمیخواهد آن مشکل را برطرف کند و ثبات قدم ندارد. این بسیار بد است؛ از من و شما بد است.
حالا که به اینجا رسیدیم، این حرف، حرف درگوشی است؛ اما غالب عزیزان کلاس نشستهاند و تقریباً هرکسی را نگاه میکنم، مخاطب این حرف است. من مأمورم امروز مطلبی را خدمتتان بگویم. چون احتمال میدهم در انتهای کلاس یادم برود، الآن و پیش از ورود به بحث عرض میکنم.
بعضی از ما داریم درجا میزنیم و به مطلوبمان نمیرسیم. سیر و سلوکمان نوسان دارد و مشکلاتی در روحمان، در نفسمان و حتی در بدنمان ایجاد میشود. فرصت و جای آن نیست که این را باز کنم، اما دو سه مسئله را رعایت نمیکنیم و این اتفاقات و اذیتها پیش میآید. از خودم شروع میکنم و این را بهعنوان حدیث نفس به خودم عرض میکنم و بعد به شما. بنده امروز مأمورم به خودم حدیث نفس کنم تا گمان نکنم خودم بری هستم و در امان، و نیز به همه شما، مخصوصاً بعضی از شماها، عرض کنم.
یکی نماز اول وقت است. نماز اول وقت بعضی از ما گاهی خدشهدار میشود و این در مسیر سلوک، انسان را بازمیدارد و مانع فیض میشود. اهمیت دادن به نمازهای واجب؛ چیز عجیبی نمیگویم، کاملاً مشخص است. بعضی از ما این را خیلی جدی نمیگیریم. مثلاً شاید همه نمازهایمان درست باشد، اما یک نمازمان پسوپیش شود. همان است آقا، همان. میگوییم مشکلی نیست؛ ولو اینکه خواب باشم، بگویم حالم خوب نیست، حالا میخوابم و وقتی بیدار شدم میخوانم. همین عقبوجلو شدنها بعداً مانع ایجاد میکند.
یکی دیگر پرخوابی بعضی از ماست. ما بیش از نیاز میخوابیم و این پرخوابی حتی برای ما مشکلات جسمی و مزاجی ایجاد میکند.
نکته سوم و آخر هم مغرور شدن در این مسیر است که در کمین اغلب ماست و متأسفانه به بعضی از ما لطمه میزند و زده است. اجازه بدهید امروز در حد یک برادر کوچکتر به شما جسارت کنم.
اگر آقای بهاءالدینی وارد کلاس درسشان میشدند و میدیدند کفشها زیاد است و امروز شاگردها زیادند، حالتی در ایشان پیش میآمد که اگر برای ما پیش بیاید، اصلاً آن را گناه فرض نمیکنیم؛ حالتی است که میآید و میرود. خودشان میگفتند چه بوده، الله اعلم؛ من هم نمیدانم. ایشان میفرمودند: «من خوشم آمد.»
فرض کنید بنده یک معلمم. میخواهم وارد کلاس شوم و ببینم همه آمدهاند. الآن اینجا، در کلاس مسجد، ببینم همه هستند و مثل امروز، مثلاً مقداری شلوغتر از همیشه است. اگر بهعنوان یک معلم خوشم بیاید، به نظر شما بد است؟ میگویم الحمدلله دانشآموزها همه آمدهاند. ببخشید که جسارت میشود و میگویم دانشآموز؛ چون یک عمر معلم بودهام و عادت کردهام. عزیزان همه آمدهاند و از همیشه شلوغتر است. اگر خوشم بیاید، بد است؟
ایشان میفرمودند: «من خوشم آمد؛ جلسه را تعطیل کردم.» بعد از آن، تمام جلسات عمومیشان را تعطیل کردند و تا آخر عمر فقط با عده قلیلی جلسات خصوصی داشتند تا نفسشان قلقلکشان ندهد و نگوید: «آهان، شاگردهایت زیاد شدند.»
این فقط برای اساتید و معلمها و برای این جایگاه تدریسی که بنده در آن نشستهام نیست. نکته سوم را میخواهم خدمت شما عرض کنم: اگر بین من و شما کسی باشد که با خودش بگوید: «بهبه، چهچه! ما هم دیگر وصل شدیم، ما هم کتاب علامه دست گرفتهایم، ما هم اهل درس و بحث شدهایم، با چند نفر جلسه درس و بحث و مباحثه داریم...» بعضیها را میدانم که اکنون از چندین شهر با هم در ارتباطاند. در جمع شما عزیزانی هستند که از چند شهر با هم مباحثه میکنند. بسیار هم شیرین، عالی و خوب است؛ ادامه هم بدهید. حرف من باعث نشود این را ترک کنید.
آن چیزی که باید ترک کنید، حالتی است که گمان کنید اینها از خودتان است. "ما أصابك من حسنة فمن الله"؛ از الله است.
خشوع ما را باید بیشتر کند، خضوع و سربهزیری و بیادعاییمان را بیشتر کند. همین که در خودمان احساس کنیم دیگر تمام شد، ما وصل شدیم و رسیدیم و ما هم جزو خواص شدیم، خطرناک است. خدا بهشدت از این بدش میآید. اینکه بگوییم: «بله، دیگر من استاد دارم و فیض استاد به من میرسد و...» خطرناک است.
کسی بود که اصلاً ما را آدم حساب نمیکرد و چندین سال پای منبر ما میآمد. خودش حالا به جایی رسیده بود، لباسی پوشیده بود و امثال اینها. یک روز من در تاریکی به مجلسش رفتم و نشستم. متوجه حضور من نشد. بالای منبر شروع کرد برای رفقایش از ما تعریفهایی کردن: «بله، ما استادی داریم...» دیگر چیزی نمانده بود بگوید ایشان اکنون محضر امام عصر را درک میکنند! هرچه بود به ما نسبت داد؛ کشف و کرامات و... من اصلاً از خجالت بیرون رفتم و نایستادم. گفتم اگر چراغها روشن شود و مرا ببیند، سکته میکند! [خنده]
این چیست؟ بعد وقتی پیش من میرسید، میگفت: «چطوری داداش؟» و میزد پسِ کله ما! نه به این نزدیک ما آمدنت و نه به آن تعریفهای بالای منبرت. معلوم است آنجا هم این تعریفها را میکردی تا خودت را در چشمها بزرگ نشان بدهی؛ ببینید من چه کسی هستم که استادم رستمِ بابِ پهلوان است! [خنده] من همانی هستم که رستم بابِ استادش است؛ حالا هرکه هست، به تو چه؟ خودت چه داری؟
آنقدر در آن جلسه زجر کشیدم. بعداً هم گوشش را پیچاندم و گفتم: «این راهی که میروی درست نیست؛ از نردبان دیگران بالا بروی، بعد خودت چه؟ وقتی به ما میرسی، در حد دیگر اَین اَیه أوهَنُ الْبُیُوتِ لَبَیْتُ الْعَنکَبُوتِ!» [خنده]
این هم نکتهای بود که میخواستم خدمتتان عرض کنم. نکته آخر را هم عرض کنم و بعد وارد درس شویم. چون دوستان میآیند و مرتب در خصوص جنگ سؤال میکنند. اخیراً هم در جلسهای که رهبر عزیز با هیئت دولت داشتند، شنیدید که فرمودند: «این حالت نه جنگ، نه صلح را برطرف کنید؛ تمامش کنید و از این پوسته بیرون بیایید، بگذارید مردم نفس بکشند.» همهچیز در حالت نه جنگ، نه صلح معلق مانده است: الآن جنگ میشود، فردا جنگ میشود. این خیلی بد است. رهبر فرمودند این حالت را بردارید و زندگیتان را بکنید. چه کسی گفته جنگ، جنگ؟
حالا اینکه عزیزان ساعتشان را نشان میدهند، یعنی حاجآقا زودتر درس را شروع کن! این هم درس است، به خدا.
از جهت علم نجوم خدمت شما عرض کنم، ظاهراً هنوز جنگ دوازدهروزه تمام نشده بود؛ فکر میکنم شش روز از آن گذشته بود که از طریق علم نجوم به بعضی از دوستان، که حداقل یکی از آنها الآن اینجا نشسته است، عرض کردیم تا آخر هفته جنگ تمام میشود و تمام شد. نه اینکه ما میگفتیم؛ علم نجوم میگفت. علم نجوم الهی، نه آن علم نجوم جادوگرها و این حرفنشناسها و حرفنفهمهای بعضی جاهای دیگر.
اکنون هم، چون مرتب میپرسید، بر اساس علم نجوم اگر بخواهید بدانید علم نجوم چه میگوید، میگوید تا سال بعد جنگ نمیشود. جنگ شناختی راه افتاده و بهشدت هم فعالاند تا مثل موریانه به اذهان مردم، بهخصوص جوانهای ما، نفوذ کنند و آنها را بخورند؛ تشویشی ایجاد کنند، در جامعه هرجومرج و آشوب درست کنند، مردم را به جان هم بیندازند و نسبت به نظام و رهبر بدبین کنند. این جنگ شناختی است.
سال بعد جنگ سنگینی درمیگیرد. در هر حال، این را بر اساس علم نجوم عرض میکنم؛ علم نجوم این را میگوید. ولی صددرصد اینگونه نیست که قسم حضرت ابوالفضل بخوری که همین است و لاغیر. نه؛ علتش را هم میگویم چرا. سال بعد جنگ سنگینی درمیگیرد و آسیبهای زیادی هم به مملکت وارد میشود، اما همان است که انشاءالله منجر به نابودی اسرائیل میشود و مدتی هم طول میکشد. خیلیها شهید میشوند و اواخر امسال در تراز بالای مملکت، یعنی در سطح ارشد مملکت، تصمیم بسیار حساس و جدیای گرفته میشود که منجر به این اتفاق خواهد شد.
از قرائن و شواهد، بنده متوجه میشوم که این تصمیم را رهبر عزیزمان میگیرند. در بالاترین تراز ارشد مملکت تصمیم بسیار جدیای گرفته میشود که بعد از سال جدید، کار به جنگ کشیده میشود. این علم نجوم است. یعنی راحت زندگیتان را بکنید؛ تا سال بعد خبری نیست.
اما مگر اینکه اتفاقی بیفتد. آن چیست؟ اگر گفتید چه چیزی میتواند این را بردارد؟ بلند بگویید. آفرین، آفرین به خواهرها. مگر بدای الهی حاصل شود. بدا یک اصل است؛ فوت کوزهگریِ خداییِ خداست. میگوید خودم خدایی میکنم؛ همهچیز را نگذاشتهام.
حتی امیرالمؤمنین علی علیه السلام که علم اول و آخر در محضرش است، فرمود: «میخواهید تا قیام قیامت به شما بگویم چه اتفاقاتی رخ میدهد؟ یک چیز دست مرا بسته است.» فرمودند بدای الهی؛ به همین دلیل نمیگویم. چون قرار است در کتاب قضا و محکم الهی، "ام من شیء الا عندنا خزائنه"، آن «عندی» است، آن امالکتاب، عالم قضا و حکم الهی نوشته شده است. مثل اینجا که فرمود «کتاب مستورا». این کتابی است مؤجلا، کتاب مؤجلا؛ زمانی دارد و مشخص شده است.
اما چگونه است که کسی صدقه میدهد و ناگهان سی سال به عمرش اضافه میشود؟ روایت داریم. این بدای الهی است. خدا در بعضی جاها حرف آخر را برای خودش گذاشته است؛ یک فوت کوزهگری، آن مرحله آخر دیگر دست خودش است. لذا خداست و خدایی میکند. ناگهان میبینید این را برگرداند؛ یعنی حتی علم نجوم هم جواب نداد.
برای همین میگویند الهی زندگی کن. برای همین میگویند عالمِ خالی فایده ندارد. متعلّق، عالم متعلّق از چه میآید؟ از اله. یعنی عالم الهی، یعنی عارف؛ یعنی عارف باش. حکیم علیالاطلاق هم باید عارف باشد. حکیم، البته به معنای درستش، همان عارف است. صدرالمتألهین، مثل صدرالمتألهین؛ اینها عارف هم بودند، صرفاً فیلسوف نبودند، حکیمِ تنها نبودند.
پس دعا کنیم آن چیزی که بدا میآورد اتفاق بیفتد؛ ناگهان میبینید اصلاً جنگی هم نشد و یکباره اسرائیل از بین رفت. حتی با توجه به بیتفاوتی بسیاری نسبت به گرسنگی در غزه، بلای سنگینی دنیا را میگیرد؛ به جهت اینکه حجت تمام شده است. دنیا نسبت به این گرسنگی بیتفاوت است. بچهها از گرسنگی دارند جان میدهند و مردم دنیا بیتفاوتاند. بلای سنگینی بر سر دنیا خواهد آمد.
حالا ما دستکم دست به دعا شویم. "الدعاء يرد القضاء المبرم". حتی قضای مبرم را دعا برمیدارد. پس از امشب، از همین الآن دست به دعا باشیم. دعا یعنی هر وقت یاد غزه افتادید، هر وقت یاد اسرائیل ملعون افتادید، دعا کنید که این بلا برداشته شود.
اکنون چرا باران نمیآید؟ اینها بلاست. چرا مشکلات اقتصادی اینقدر به جایی رسیده که همه، همه فلجاند؟ بلاست. بلا مگر چیست؟ چرا برکت رفته است؟ چرا من و شما در سیر و سلوکمان اینقدر نوسان داریم؟ آقا، بلاست؛ تعارف نداریم. یکسری بیتفاوتیهاست.
حالا دعا کنید آن کاروان برسد. آن کاروان تقریباً دارد به صد کشتی میرسد. اگر برسد، انشاءالله امیدواریم رحمت خدا بجوشد، وقتی آن کاروان به دست مردم برسد.
این هم تا اینجا. این چند نکته را پشت سر هم و سریع، وظیفه خودم دانستم که خدمت شما تقدیم کنم. همه اینها حرفهای درگوشی بود و قرار بود آخر جلسه گفته شود؛ میگفتم همه جلو جمع شوید تا خدمتتان بگویم. اما بنا به دلایلی الآن گفتم. به نظر شما چیزهای بدی گفتم؟
یعنی وقت شما را گرفتم؟ اگر وقت شما را گرفتم، عذرخواهی میکنم. اما اگر واقعاً فکر میکنید چیز خوبی شنیدید، به سار این شهدا صلواتی هدیه کنید. اللهم صل على محمد و آل محمد و عجل فرجهم.
وارد بحثمان شویم. بله، بلند بگویید، نمیشنوم. باز هم نمیشنوم؛ صدا در مسجد میپیچد.
پرسش: فرزند.
پاسخ: فرزند؟ آها، دعایش چیست؟ الآن چه ربطی به درس دارد؟ در قسمت سؤال و جواب بپرسید، انشاءالله آنجا میگوییم. الآن وارد درس شدهایم.
اگر خاطر شریف و مبارکتان باشد، ما تا اصل شصتوسه رفتیم. درست است؟ شصتویک یا شصتودو؟ شصتویک؟ شصتوسه. شصتودو را نگفتیم؟ نه، یادم هست شصتودو را هم گفتیم. حالا دوباره میگوییم، اشکالی ندارد.
اصل شصتودو میفرمود: «اسناد افعال صادره از انسان به بدن و اعضا و جوارح مادی وی به مجاز است و حقیقتاً به نفس اسناد مییابد.» چند اصل بخوانیم و بعد به مطلبی برسیم که سه جلسه است وعده دادهام؛ چند صفحه، یا چند خط، از فرمایشات استاد در کتاب «نور على نور» است که خلاصهای از بسیاری از این اصول را بیان کردهاند. آن را نیز سریع برایتان میخوانم.
اصل شصتودو مشخص است. یادم هست این را گفتیم و حتی به روح بخاری ربط دادیم. ظاهراً بدن شما و اعضا و جوارح شما هستند که کار میکنند، اما این اسناد مجازی است. حقیقتاً نفس است که اکنون با شما صحبت میکند. الآن که شما مرا میبینید، چشم شما نیست که مرا میبیند. ظاهراً شما با چشمتان مرا دیدهاید، اما شاید در جمع شما کسی باشد که برای دیدن بنده نیازی به این چشم ظاهری نداشته باشد؛ چشمش را ببندد و ببیند. به جایی رسیده باشد که چشمش را ببندد و ببیند. این نفس است که میبیند. بارها درباره این مطلب سخن گفتهایم. این اصلی کاملاً رصین، رکین، شریف و مبرهن است.
یک مثال برای سهولت فهم، خواب است. وقتی خوابیدهاید، اعضا و جوارح ظاهراً همه بیکار و بیتحرکاند، اما در خواب چقدر فعلوانفعال دارید؟ چقدر دریافت میکنید؟ چقدر راه میروید؟ چقدر میدوید؟ چقدر حرف میزنید؟ چقدر میخورید؟ چقدر نگاه میکنید؟ گاهی شدت آن از بیداری هم بیشتر است. هرچه در خواب میخورید، سیر نمیشوید؛ هرچه میدوید، خسته نمیشوید؛ هرچه پرواز میکنید، نمیترسید. اینجا از بالای بلندی به پایین نگاه میکنید، دلتان فرو میریزد، اما در خواب پرواز میکنید و با چه سرعتی شما را میبرند؛ حتی آسمانهای هفتم را طی میکنید و اصلاً نمیترسید. فرح تمام وجودتان را میگیرد. پس نفس است؛ ربطی به بدن و اعضای ظاهری ندارد. همهاش به نفس مربوط است.
اصل شصتوسه: «آنچه را که انسان ادراک کرده است در صقع ذات خود یافته است.» این نیز مشخص است. آنچه شما درک میکنید، چه از طریق شنیدن، چه دیدن، چه چشیدن، چه بوییدن و چه لمس کردن، همه را حس مشترک دریافت میکند و تشخیص میدهد که از چه امری است و سپس آن را به قوه خیال میدهد.
قوه خیال تشخیص میدهد که ورودی و دهلیز این ادراکی که اتفاق افتاده، گوش بوده یا چشم، یا لمس بوده، یا ذوق بوده، یا شم و بویایی. سپس قوه خیال دستبهکار میشود. قوه خیال ادراک خود و صورتی را که انشا کرده است، به وهم میدهد تا آن را جزئی کند و برایش مصداق تعیین کند. بعد آن را به عقل میدهد تا کلیاش کند و عقل تشخیص دهد که این ادراک چیز خوبی است یا بد. عقل، کلی را میفهمد.
سپس آن را به قلب میدهد. قلب آن را حاضر و برانداز میکند. شاید عقل اینجا اشتباه کرده باشد؛ آن را به قلب میدهد و قلب حاضرش میکند و براندازش میکند. به این مقام «سان دیدن» میگوییم؛ گویی قلب دور تا دور آن و بالا و پایینش را بررسی میکند؛ یعنی در احاطه کامل قلب قرار میگیرد.
بعد از آن به مقام روح میرود. اگر خود روح را، بدون اینکه اکنون با سرّ و مراتب دیگر کاری داشته باشیم، منتهاالیه رتبه وجودی ما بگیریم که کلیترین حالت است، میبینیم از ابتدا با دیدن، شنیدن، بوییدن، چشیدن و امثال اینها شروع شد، اما تا روح ما رفت. پس آن چیزی که این مُدرَک را درک میکند، روح ماست. در حقیقت، مُدرِک اصلیِ این دیدن و شنیدن، روح است. آن را صقع نفس بگیرید.
صقع یعنی چه؟ یعنی آن پنهانترین محل. اینجا میفرمود: «آنچه را که انسان ادراک کرده است در صقع ذات خود یافته است.» بیرون از شما نیست. کلاً و مطلقاً ادراکات شما در ذات شما اتفاق میافتد.
اینجا شاید بحثهای اخلاقی و سیر و سلوکی فراوانی بیرون بیاید؛ اینکه اگر کسی درک اشتباهی دارد، ذاتش مشکل پیدا کرده و باید در ذاتش استحاله وجودی رخ دهد. بزرگان برای این مسئله راههایی دادهاند که ما از آن میگذریم.
«در صقع ذات خود یافته و آن معلوم به ذات اوست.» معلوم به ذات یعنی چه؟ یعنی تا همیشه برای شما باقی است؛ اصلاً شما همان هستید و تا الیالابد آن برای شما باقی است. معلوم به ذات شماست.
آنچه بیرون از ما و در کثرات خارجیه پیرامون ماست، حتی قشر و پوست و ظواهر خود ما که به یک معنا درست است از شئون نفساند، باز به یک معنا جزو کثرات خارجیه محسوب میشوند. از این کثرات خارجیه، به تعبیر علامه، دچار کثرات انفسیه میشویم؛ همان کثراتی که در جان ماست. آنچه در جان ماست، به وزان بیرون از ماست.
خیلی مهم است که چه چیزی را ببینید، چه چیزی را بشنوید، با چه کسی بنشینید، نفس چه کسی به شما بخورد و به چه کسی دست بدهید. اینها کثرات خارجیهاند. آنچه در نفس ایجاد میشود، از صور و اشکال گرفته تا ادراکات کلی و تا روح، همه و همه به وزان خارج است؛ یعنی به وزان ارتباط با خارج و به وزان کثرات خارجی است. بنابراین مهم است که شما به چه کسی دست دادهاید.
لذا وقتی امام حسین به آن جوان رسیدند، آن جوان به امام زمانش رسیده بود و امام حسین را هم دوست داشت. دستهایش را باز کرد و از خود بیخود شد: «سلام یا ابن رسول الله.» دستش را دراز کرد، اما حضرت دستشان را کشیدند و به او دست ندادند. امام زمان اوست؛ تمام مهر و محبت و لطف خدا در وجود ایشان ریخته شده است.
در آن حدیث شریف «وسائل الشیعه» شیخ حر عاملی فرمودند که پروردگار سبحان هرچه مهر و محبت و نیکی است، به امام حسین بخشیده است؛ تمام جمال را به حضرت زهرا داده، تمام حکمت را به امیرالمؤمنین و تمام عقل را به امام حسن.
یکی از راههای توسل همینهاست. برای عقل چه کنم؟ بفرمایید، تمام عقل برای امام حسن است. برای حکمت چه کنم؟ بفرمایید، امیرالمؤمنین. میخواهم به جمال، به جمال عالم برسم و جمال و لمعات صبوحی حضرت حق را بچشم؛ بفرمایید حضرت زهرا. میخواهم به مهر، محبت و عشق خدا دسترسی پیدا کنم؛ راهش امام حسین است و همهاش را به ما...
حالا من گریزی هم زدم تا راههای توسل را هم یاد بگیرید. چرا حضرت دستشان را کشیدند؟ چون مهم است. آنچه معلوم به ذات امام حسین است و در درون برای همیشه با ایشان میماند، به وزان خارج است. یعنی به این شخص دست دادی و یک وجود خبیث را لمس کردی. بعد البته آن جوان گفت: «چرا آقا؟ چرا دستتان را کشیدید؟» فرمود: «تو امروز با این دستت گناهی کردی که هنوز از آن توبه نکردهای.» پس پیداست که تأثیرگذار است؛ حتی برای امام معصوم. تازه او لطیفتر است و زودتر متأثر میشود.
بعد کسی میگوید: «ول کن! من همهجور رفیق دارم. این حرفها چیست؟ این آخوندها بالای منبر مریدگیری راه انداختهاند. من همهجور رفیق دارم؛ شرابخوارش هم رفیق من است، خلافکارش هم، دزدش هم. دلت پاک باشد، این حرفها چیست؟» تمام مُدرَکاتت خبیث میشوند و این مُدرَکات خبیث، مُدرِک را خبیث میکنند. مُدرِک ذات شماست، روح شماست. این اصل همین را میگوید.
ببینید چه مسائلی از دل آن بیرون میآید. یک اصل است، اما الیماشاءالله میتوان آن را پرورش داد. هدف بنده حقیر از این جلسات، که مقدمههایمان قدری طول کشید، این است که شما پیش از ورود به متن درس، ذهنتان تا حدی اجتهادی رفتار کند؛ عادت کند مبانی فکری را یاد بگیرد، اصولی رفتار کند و تولید علم کند. یک اصل را جلوی خود بگذار و بر اساس همین اصل یک کتاب بنویس. میشود؟ بله، برای یک اصل میشود یک کتاب نوشت. ذهنت را مجتهد کن، اهل تلاش و اهل فکر کن.
علامه طباطبایی چگونه یک سیب را در دست میگرفت؟ عزیزم، آقای خلیلی که آن انتها نشستهاند، دیروز در دفتر ما بودند. ایشان را هر سحر در تلویزیون میبینید؛ تواشیحی که میخوانند، آقای خلیلی که آن انتها نشستهاند. ایشان فرمودند مطلبی را که من از علامه حسنزاده شنیده بودم، از ایشان به یادگار دارم. من نشنیده بودم که علامه طباطبایی مثلاً سیبی را برای خوردن در دست میگرفت و ساعتها این سیب در دستش بود. یک گاز میزد و دوباره فکر میکرد: این سیب از کجا آمده است؟ چه بوده است؟ آسمان و زمین و باد و خورشید و هوا، همه دستبهدست هم دادهاند. کشاورز چقدر زحمت کشیده است، واسطهها چقدر زحمت کشیدهاند. این سیب اکنون به دست من رسیده است که من آن را بخورم؛ قرار است چه شود؟ اکنون این سیب قرار است من بشود.
با این سیب حرف میزد. چرا؟ العیاذ بالله، مگر دیوانه است؟ مگر وقتش را از سر راه آورده که خوردن یک سیب یک ساعت طول بکشد؟ اصلاً عمدتاً چرا غذا خوردن بزرگان اهل معرفت طول میکشد؟
البته این را به خود ما نگیرید! حسینآقا که اینجا نشسته، گاهی با ما غذا خورده است و میگوید: «آقا، غذا خوردن تو یک ساعت طول میکشد.» نه، این برای من از تنبلی است! این را با آنها قاطی نکنید. آنها هر لقمهای که میخوردند، ذکر مخصوصش را میگفتند، توجه میکردند و با همان لقمه حرف میزدند.
مثل خود حضرت استاد که یکی از شاگردانشان بسیار اصرار میکرد ـ همان جلسات اول خدمتتان عرض کردم ـ که تشریف بیاورید منزل ما و غذایی در خدمتتان باشیم. ایشان قبول نمیکردند؛ شما طاقتشان را ندارید. آن شخص فکر میکرد مثلاً نانش مشکل دارد، سفرهاش مشکل دارد که علامه نمیآید. آخر برای اینکه رفع شبهه شود، علامه به منزلشان میرود. میگفت: «فقط یک ساعت ما نشسته بودیم و حضرت استاد با برنج و نان و ماست و اینها حرف میزد، صحبت میکرد و به آنها سلام میکرد؛ عزیز دلم! یادتان هست لفظهای استاد را؟ قربانت بروم، اینجا چه کار میکنی؟ تو از کجا آمدی؟ برای چه اینجا آمدی؟ من تو را بخورم، چه میخواهی بشوی؟» همینگونه صحبتهای آنچنانی. همهاش هم علمی است.
من و شما صرفاً چون نمیدانیم، مینشینیم و میگوییم: «بابا، العیاذ بالله، استغفرالله، خدا مرا ببخشد، این حرفها چیست؟ مگر دیوانه شده؟» در صورتی که او فهمیده است در عالم چه خبر است.
و این ذکر یا کاشف الكرب عن وجهل حسین را وقتی به گلدانهایم آب میدادم، میگفتم و آب میدادم. بعد گلدانهایم را نوازش میکردم. ادا درمیآوردیم؛ از علامه یاد گرفته بودیم! بعد با وضو به آنها آب میدادم. گلدانها همه ماشاءالله بارور و بزرگ شدند. حتی چندتایشان را به هیئتمان بردم. همسایه بغلیمان گفت: «حاجی، چه کار کردهاید؟ گلدان چقدر بزرگ شده!» گلدانی داشتم که مثلاً سه متر ارتفاع گرفته بود و تبدیل به یک درخت شده بود؛ البته بعضیهایشان را غرق کردم!
اینها زندهاند. وسبح الله ما فی السماوات وما فی الأرض. زندهتر از همه اینها چیست؟ نفس حضرتعالی. تو میخواهی مُدرَکات این نفست را، که مُدرِک آن روح تو و مُدرِک اصلی است، این داشتهها و داراییهایش را تا الیالابد خبیث کنی؟ و خودت همان میشوی. این اصل همین را میگوید.
لذا میفرماید: «آن معلوم به ذات اوست.» همیشه برایش میماند. درباره اشیای خارجی هم توضیح دادم و از آن گذشتیم: «و اشیاء خارجی که به نحوی از انحاء به واسطه و اعداد قوا و آلات ادراکی خود با آنها تعلق و ارتباط یافته که از این ارتباط به کسب علم نائل شده است، معلوم بالعرضاند.» اینها معلوم بالعرضاند؛ مال تو نیستند، عارضاند و تو در معرض آنهایی. آنچه برایت میماند، معلوم به ذات است؛ حقیقتی که در درون خودت است.
اصل بعدی، اصل شصتوچهار. عجب اصلی است: «ماده تقدم علی بر نفس ناطقه ندارد.» یعنی چه؟ یعنی ماده علت نفس نیست.
چرا حضرت استاد این را میفرمایند؟ به جهت اینکه در چند اصل قبلی گفتیم ایشان فرمودند ما «جسمانیة الحدوث» هستیم؛ یعنی حدوث ما در نشئه طبیعت با جسم آغاز شده است. ما آن موقع نفس نداشتیم. هنوز روح به بدن تعلق نگرفته است. در چهارماهگی به بعد نفخت فیه من روحی رخ میدهد و نفس ناطقه از دل جسم ـ که جسم ماده است ـ متکوّن میشود. در ابتدا، در حدوثش، بچه ماده است، بچه جسم است.
اما اینجا میفرماید: «ماده تقدم علی بر نفس ناطقه ندارد.» یعنی اشتباه نشود که بگوییم چون نفس از دل جسم به وجود آمد، پس علت ایجاد نفس، ماده است. نه، اینگونه نیست. ماده علت مُعِدّه است؛ یعنی کمککننده و وسیله است. بهتر است بگوییم حتی سبب هم نیست، وسیله است.
بعد ادامه میدهند: «بلکه مُعِدّ حدوث اوست»؛ یعنی کمک میکند که نفس حدوثاً جسمانی باشد. نفس حدوثاً، یعنی در احداث، انشا و ایجادش، جسمانی و بقاءً روحانی است. این نفس دیگر بقایش روحانی است و دیگر کاری به ماده ندارد. از آن فارغ میشود و تازه اتفاقاً ماده را هم با خودش ارتقا میدهد؛ تا جایی که نفس آنقدر ترقی پیدا میکند که با کیمیای نفس میتواند بدنش را، که اگر فلز باشد عناصر اربعه است، زر کند، طلا کند. حتی میشود دیگر نیاز به خواب و خوراک و استراحت و اینها هم نداشته باشد.
حالا مرتاضها از طریق غیرشرعی به این بخش میرسند؛ بخشی که جزو لایههای ابتدایی سیر الی الله و سلوک الی الله است و از طریق ریاضات شرعیه نیز به آن میرسند. نمیخوردند، نمیخوابیدند. چرا؟ به خاطر همین.
اکنون مثلاً برای ما سخت است که امیرالمؤمنین شبی هزار رکعت نماز میخوانده است؛ پس چه زمانی میخوابیده؟ امام رضا میفرماید من هر سه روز یک ختم قرآن میکنم، تازه میتوانم هر روز ختم قرآن کنم، اما چون تحمل میکنم سه...
سه روز یکبار. پس آقا چه زمانی میخوابیده؟ چه زمانی میخورده؟ دیگر «کی» ندارد. این حرفها چیست؟ اصلاً آنها خواب ندارند. اینکه بگوییم امام معصوم میخوابد، اگر منظور همین خواب متعارفی باشد که ما میگوییم، اصلاً معنا ندارد. خواب چیست؟ اگر امام معصوم این خواب متعارف را داشته باشد، عالم بیکار است؟ یعنی عالم روی هواست؟ [مکث] به یوم نهی رزق. بکم فتح الله بکم یختم. بکم یوم ز-- یوم، یوم نزل القسم من السماء. [مکث] اصلاً همهچیز به دست شماست.
پرسش: همین خواب متعارفی که الآن ما میگوییم، وقتی میخوابیم از طبیعت فارغ میشویم؟
پاسخ: بله. گفتم این خواب متعارف را ندارند؛ این خوابی که ما میخوابیم و خستگیمان برطرف میشود، آنها ندارند. اصلاً در خصوص رسول خدا داریم که خوابش هم عین بیداری بوده است. «سنن النبی» علامه طباطبایی را بخوانید. خوابش هم عین بیداریاش بوده است. آدم بیدار چگونه است؟ تا صدایش کنید، میگوید: «بله.» تا تکان بخورید، متوجه میشود. حضرت هم وقتی خواب بوده، گویی بیدار بوده است. رعایت میکردند و میگفتند: «آقا بیدار است، فکر نکنید خواب است.» اصطلاحاً، العیاذ بالله، در تعبیر خودمانی میگوییم خودش را به خواب زده است. اصلاً برای آنها خواب نیست.
این امواج مغزی، اگر ما در حالت تتا قرار بگیریم، یعنی چه؟ یعنی آرامش داشته باشیم. هرقدر شما با سند علمی میتوانید توضیح بدهید. ما دائماً در موج بتا هستیم، دائماً در اضطرابیم. بله، موج بتا اضطرابآور است. برای اینکه در حالت آرامش قرار بگیریم، مثلاً باید مغزمان را relaxation کنیم. این بخشی از علم طبیعی است که از طریق امواج به آن رسیدهاند، ولی همهاش این نیست. یعنی ممکن است حتی در معرض این امواجی قرار بگیرید که تشویش را برطرف میکند، ولی تشویش شما برطرف نشود. فقط این نیست؛ این را هم حواسمان باشد. این یک بخش از علم است. همه علم نزد آنهاست.
پیامبر که فرمودند یوم عین لغای من الکتاب. اصلاً چشمش بسته است، اما قلبش بیدار است؛ قلبش بیدار است. البته درباره خود ما هم میتوانیم این را بگوییم. ما هم وقتی میخوابیم، قلبمان هوشیار است، نفسمان هوشیار است. نفس که نمیخوابد.
پرسش: فیزیکش را بگویید.
پاسخ: [مکث] نفس، نفس میدارد. نفس معصوم مثلاً ما هم نفس میدارد. ولی بدن ما میخوابد، بدن آنها نمیخوابد. اگر بخواهی فیزیکی بیان کنی، اینگونه میگویی. بدنشان هم خواب نیست.
پرسش: پس این چه مثالی است که خدا بزند که ما [مکث]، یأخُروَ یأخُدونَ الآراء.
پاسخ: بالاخره میخورد و ظاهراً میخورد.
ببینید، میدانید مثل چیست؟ مثل اینکه میفرماید أنا بشر مثلکم. درست است؟ من مثل شما. آیا واقعاً دست پیغمبر مثل دست ماست؟ ظاهراً که نگاه میکنید، شبیه ماست. فرمایش حضرت شهید مطهری در اینجا این بود که مثل این است که شما دست یک جراح حاذق و کارکشته را که نفر اول جراحی قلب است، با دست خودتان مقایسه کنید و بگویید دست من هم شبیه دست ایشان است. ظاهرش، پوستش و قشرش شبیه آن است، اما آن دست چه میکند که این دست نمیتواند بکند؟
این هم همینگونه است. او ظاهراً خوابیده است، اما خواب نیست. خوابی که از نظر من و شما انصراف از نشئه طبیعت است، برای آنها وجود ندارد. کل نشئه طبیعت و ملکوت تحت سیطره آنهاست. اصلاً نمیشود بخوابند. برای همین میگوییم جسم اهلبیت هم ارتقا یافته است.
آنهایی که میگویند چرا گفته میشود بدن امام حسین در کربلا نیست، توجه کنند که اصلاً بدن اینها طبیعی نبوده است. ظاهرش أنا بشر مثلکم؛ مثل شماست. مثل این است که اکنون [پچ، پچ] این «منکم» یا «منهم» را هم داریم. امثال علامه طباطبایی و بسیاری از مفسران امامیه فرمودهاند این «منکم» یا «منهم»، که رسول خدا از شماست یا از آنهاست، مثلاً در آیه دو سوره جمعه، میفرماید هو الذي بعث الرسول من، منکم. درست است؟ اگر اشتباه نکنم، آیه دو سوره جمعه است. یتلو عليهم آياته و یزکی و-- این «منکم» یا «منهم» را هم داریم.
فرمودهاند منظور این است که آنها هم انساناند؛ یعنی از ملائکه نیستند، جن نیستند. «منکم» و «منهم» یعنی از جنس انساناند، نه اینکه تمام شئونات آنها عیناً مانند شما باشد.
داشتم مثال «مثلکم» را میگفتم. اکنون ملکوت مثالی از چیست؟ اصلاً به آن رتبه مثال میگوییم. مثالی از جبروت است؛ یعنی از جبروت پیاده شده است. یک مِثل و یک مثال است؛ برای همین به آن «مثال» میگویند. روایت هم داریم. حالا نشئه طبیعت پیادهشده ملکوت است. یعنی ملک-- اینجا هم مثلی از جبروت است، اما به واقع ج-- مثلی از ملکوت است. اما به واقع، ملک همان ملکوت نیست. نه آقا، این کجا و آن کجا!
برای فهم ما مثالی زدهاند؛ فرمودهاند مثل یک ریگ در کف بیابانی بیانتهاست. ریگ را دنیا بگیرید و بیابان بیانتها را ملکوت. پس اصلاً قابل قیاس با هم نیستند.
آن هم همینگونه است. میگوید أنا بشر مثلکم؛ یعنی شما مثلی از وجود ما هستید. چرا؟ نه فقط شما، بلکه همه عوالم هستی از ما پیاده شدهاند. چنانکه در مراتب خلقت گفتیم، یادتان هست از پیغمبر عزیز عالم چه چیزی خلق شد؟ عرش و کرسی. از امیرالمؤمنین، ملائکه؛ از حضرت صدیقه شهیده، آسمانها و زمین. در همین سالن بودیم، یادتان باشد. از امام حسن، ماه و خورشید و کواکب و ستارگان؛ از اباعبدالله، تمام بهشت، قصور و انهار و حوریهها و اشجار؛ همه و همه پیاده شدهاند.
فکر میکنم کسی از اعضای همین جلسه با آقای هاشمی مطرح کرده بود، چون آقای هاشمی سؤالش را برای من فرستاد؛ پس احتمالاً از اعضای همین جلسه بوده است. پرسیده بود: «آیا ما طوری از اطوار وجودی حضرت زهرا [سلام الله علیها] هستیم؟» بله، چرا نباشیم؟ اصلاً در همه عوالم هستی شأنی، یا بهتر است بگوییم رشحهای، از حضرت صدیقه شهیده [سلام الله علیها] وجود دارد. پرتوی نوری از خانم [سلام الله علیها] در آنها هست، اما شدت و حدت دارد.
یکی نور حضرت زهرا [سلام الله علیها] را با شدت به خود میگیرد، تا جایی که حضرت زهرا [سلام الله علیها] خرما در دهانش میگذارد. مگر شوخی است؟ میشود سلمان من اهل البيت. یکی دیگر هم رشحاتی از خانم [سلام الله علیها] دریافت کرده است، در همین حد که محبت خانم [سلام الله علیها] را دارد و وقتی نام خانم [سلام الله علیها] میآید، منقلب میشود. این هم یک رشحه است. آن شدت دارد و این شدتش کمتر است.
اجازه بدهید، چون در میان بحث سؤالهای زیادی ایجاد شد و اصول قدری طول کشید، برای اینکه دوباره مثل جلسات پیش از این کتاب جا نمانم، چند خط از کتاب را برایتان بخوانم تا ببینید حضرت استاد چقدر شیرین، میشود گفت، مجموعهای مندمج از بسیاری از اصول را در این کتاب شریف آوردهاند.
کتاب چیست؟ «نور على نور در ذکر ذاکر مذکور». اگر خواستید مراجعه کنید، صفحه سیصد و چهار است. حضرت استاد در پاراگراف انتهای صفحه میفرمایند؛ البته...
اینجا که شروع میکند، پایینتر قید میکند که این بخش را حضرت استاد از کتاب «نهجالولایه» خودشان، صفحه چهارده، آوردهاند. «نهجالولایه» را امروز اینجا آوردهام؛ همه دیدید.
میفرماید: «انسان یک حقیقت ممتد از فرش تا عرش است.» حداقل تا همینجا فکر میکنم سه چهار اصل را بیان کرده است. انسان یک حقیقت ممتد است؛ از فرش تا عرش کشیده شده است. شما چگونه میخواهید باور کنید که الآن فقط روی فرش نیستید؟ شما همینجا که الآن هستید، در عرش هم هستید. این شاید همان نفس باشد؛ قطعاً بدن نیست. چه چیزی از این زمین تا عرش کشیده شده است؟ اگر کسی چشم باطنبین پیدا کند، میبیند که شما مانند پرتو نور خورشید تا بالا کشیده شدهاید.
بعد آن را به این آیه شریفه پیوند میزند: "ما جعل الله لرجل من قلبین فی جوفه"، آیه پنج سوره احزاب؛ یعنی خداوند برای هیچ مردی دو دل در سینهاش قرار نداده است. یک شخص واحد است، دو دل نیست. شما یک شخص واحدید؛ یک شأن شما الآن روی زمین است و یک شأن شما در عرش خداست.
«مرتبه نازله او بدن اوست که در این نشئه بدن عنصری اوست که با همین وصف عنوانی بدن در حقیقت روح متجسد است.» چه چیزی روح متجسد است؟ [پچپچ] بله؟ [پچپچ] آفرین، همین بدن شما. میفرماید چون شأنی از شئون نفس است. این بدن از نفس جدا نیست. این بدن همان روح است، اما روح متجسد؛ یعنی خود را بهشکل جسد نشان داده است. ببینید چه نگاه عمیقی به ما میدهد: «بدن عنصری اوست که با همین وصف عنوانی بدن در حقیقت روح متجسد است.»
"و إن شئت قلت"، همانطور که گفتیم، گوهری جسمانی است. چه چیزی گوهری جسمانی است؟ بدن. «گوهری جسمانی است که به اوصاف جسم چون شکل، صورت، کیفیت، کمیت و غیرهها متصف است.»
حالا سراغ روح میرود. این بدن بود؛ اکنون روح. روح او چیست؟ آن بدن گوهری جسمانی است؛ روح چیست؟ میفرماید گوهری نورانی است. این اصطلاحات را یاد بگیریم: بدن گوهری جسمانی است و روح گوهری نورانی است که از مشائب طبیعت منزه است. از آلودگیهای طبیعت منزه است. اصلاً ذاتاً و بالفطره، روح جدا از ماده و طبیعت است.
«و آن را مراتب تجرد برزخی...» اکنون مراتب روح را بیان میکند. «آن» یعنی روح. «مراتب تجرد برزخی، عقلانی و فوق تجرد عقلانی است که حد یقف ندارد.» حد یقف ندارد.
پرسش: رسد آدمی به جایی که به جز خدا نبیند؟
پاسخ: آفرین. «رسد آدمی به جایی که به جز خدا نبیند.» یادش بخیر، بچهها نصف شب میخواستند در جهل، برای نماز شب بیدارمان کنند. ما که خواب بودیم، آنها که بیدار میشدند از روی ما رد میشدند. صدایمان بلند میشد: «آهای، چه خبر است؟» میگفتند: «رسد آدمی به جایی که به جز خدا نبیند!» [خنده]
پس همین روح مراتب دارد. یک مرتبهاش مرتبه تجرد برزخی، یا مثالی، یا ملکوتی است. یک مرتبهاش تجرد جبروتی، یا عقلانی، یا روحانی است. یک مرتبهاش تجرد فوقعقلی است. بعضیها به آن تجرد الهی یا قلبی یا اسمائی هم میگویند. حد یقف هم ندارد. اصلاً فکر نکنید دیگر کتاب را خوردیم و قرص دادیم و تمام شد! شما بیماری بولیموس گرفتهاید آقا!
«در هر مرتبه حکمی خاص دارد و در عین حال احکام همه مراتب ظهور اطوار وجودی اوست.» ما لکم لا ترجون لله وقارا وقد خلقکم اطوارا. در هر مرتبهای، طوری از اطوار وجودی ما در کار است. یعنی شما الآن که اینجا نشستهاید، طور مثالیتان هم در کار است؛ از بین نرفته است، وجود دارد.
شما وقتی میخواهید با عالم مثال مطلق ارتباط بگیرید، از طریق چه چیزی باید ارتباط بگیرید؟ از طریق مثال متصل؛ یعنی همان مثال وجود خودتان، رتبه برزخی خودتان. اینجا کارکرد این مطالب روشن میشود. کسی میگوید: «من چرا اصلاً نمیفهمم برزخ چیست؟ چرا نمیتوانم با ارواح ارتباط بگیرم؟»
حضرت فرمودند که اگر پیش از طلوع آفتاب سر قبر بروید ـ در آن جلسه بسیار زیبا و عالی خدمتتان عرض کردیم ـ مردگان سلامتان را میشنوند، جواب میدهند؛ سؤال کنید، جواب میدهند؛ هرگونه احوالپرسی کنید، جواب میدهند، ولی شاید شما نشنوید. عرض کردیم اثر موضعی دارد. آقای علیزاده، شما گفتید یعنی چه؟ عارضی یعنی چه اینجا؟ اگر بعد از طلوع بروید، همه را میشنوند، اما اجازه جواب دادن ندارند.
داشتم میگفتم چرا کسی میگوید من نمیتوانم با برزخ، با مثال مطلق که ارواح رفتگان ما اکنون آنجا هستند، ارتباط بگیرم؟ چرا آقای الهی میتواند بهراحتی ارتباط بگیرد و من نمیتوانم؟ عزیز دلم، باید از طریق برزخ وجودی خودت متصل شوی؛ یعنی مثال متصل. به آن مثال مقید هم میگویند. آن مطلق است و این مقید.
چون مثال متصل تو، یعنی برزخ وجودی تو، یعنی قوه خیال تو، بهسبب متخیلات فاسده کارکرد خود را به حد لازم نرسانده است. سادهتر بگوییم: قوه خیال آلوده شده است و نمیتوانی ارتباط بگیری. حالا قوه خیال را پاک کن و ببین چقدر راحت میتوانی ارتباط بگیری.
در آن جلسه عجیبوغریب ـ انگار هر جلسهای عنوانی دارد ـ در آن سالن آمفیتئاتر، شما حرفهای عجیبی از ما بیرون کشیدید؛ تا جایی که دیگر کتاب را کنار گذاشتیم. آنجا عرض کردیم که سید، سید ابن طاووس، میگوید همین و لا غیر. حالا ما بنا به دلایلی میگوییم یکی از بهترین؛ وقتی خودمان را نگاه میکنیم، میگوییم یکی از بهترین راهکارهایی که انسان را به عالم برزخ متصل یا مثال متصل میکند، تسبیحات حضرت صدیقه شهیده است.
پس معلوم است تسبیحات حضرت صدیقه شهیده سلام الله علیها چه میکند؛ قوه خیال را پاکسازی میکند تا بتوانی ارتباط بگیری، چون تا قوه خیال آلوده است، نمیتواند با مثال مطلق ارتباط بگیرد. این هم یک خروجی از بحث.
پرسش: استاد، این مرحله مافوق عقل که فرمودید؟
پاسخ: بله. این اعلا رتبه است، نه اعلا درجه. درجات إلى ما شاء الله ادامه دارد. همینجا فرمود حد یقف ندارد؛ انتهایی ندارد. این بالاترین رتبه است که میشود مافوق عقل، اما همان هم انتها ندارد. برو تا ذات غیبی؛ اصلاً انتها ندارد.
«مرتبه نازله آن محاکی مرتبه عالیه اوست.» این هم بسیار عالی است؛ اینجا را هم گوش بدهید. مرتبه نازله آن، یعنی مرتبه نازله وجود حضرتعالی، محاکی مرتبه عالیه اوست؛ یعنی از آن حکایت میکند. یادتان هست یک روز گفتم جسمها شبیه نفسها هستند؟ اصلاً جسم کسی را ببینید، باید تشخیص بدهید نفسش چهکاره است.
این دارد همین را میگوید. میگوید این بدن تو هم جدا از نفست نیست؛ این هم مرتبه نازله آن است و محاکات میکند، یعنی حاکی از آن مرتبه عالیه است؛ همان است که پیاده شده. «چنانکه در سلسله طولیه وجود، هر دانی ظل عالی است.» این دانی، این پایین، سایه آن بالایی است. دانی ظل، یعنی سایه عالی است. این بدن تو سایه نفس توست. اینها را هم گفتیم؛ حالا یادم نیست کدام اصل بود. دارد همه را یادآوری میکند.
اگر این سایه است، سایه شبیه اصل خود است. پس بدن شبیه نفس است. حالا چرا شکل بدنها متعدد و گونهگون است؟ یادتان هست؟ از همین کتاب شریفی که الآن جلویم است، «مشاهد الوهی، شرح کبیر و شواهد ربوبیه» ملاصدرا، برایتان متن خواندم که علت آن چه بود؟ تغایر نفوس. چون نفسها مختلفاند و با هم متمایزند، بدنها نیز متمایزند؛ چون بدن شبیه نفس است. از همین اصل بگیرید: بدن شبیه نفس و سایه نفس است. حالا که شبیه نفس است، چرا بدنها اینقدر متفاوت و گونهگوناند و یکی عین دیگری نیست؟ چون نفسها متفاوتاند.
از چه چیزی مستفاد میشود؟ اینکه "از تو به Allah بعد از انفاس خلق کرد." [پچپچ]
پرسش: مثلاً به من چه ربطی دارد؟ یعنی ندارد مثلاً... [پچپچ]
پاسخ: نه، نه؛ نقص در بدن را اشتباه نگیرید. نفس را نه، نه. این نقص چیست؟ فکر میکنم خود شما بودید که آن موقع هم همین اشکال را کردید. گفتید البته در همین بحثی که ما کردیم که... [پچپچ] آها، آنکه شما کسی را میبینید و به دلتان نمینشیند، علت دیگری دارد. منظور این است. علت آن را باید جای دیگری دنبال کرد؛ در بحث طینت و سرشت. [پچپچ] استاد دارد میگوید؛ من از خودم نمیگویم، از روی متن خواندم. [پچپچ]
قطعاً شکل بدن شبیه نفس و سایه آن است. اما آیا اینکه الآن این آقا کوتاه است و آن آقا بلند، فضیلت محسوب میشود؟ خیر. مثلاً امیرالمؤمنین علیهالسلام نه قدبلند بودند و نه کوتاه؛ میانه و چهارشانه بودند. بعد میان آن دو ملعون راه میرفتند. آن خبیثها گفتند شما میان ما دو نفر مثل یک نقطهاید؛ «لنا مثل نقطهای بین ما». حضرت فرمودند: «اگر نقطه را برداری چه میشود؟ میشود لا.» یعنی اصلاً شما نیستید! [خنده] اینگونه جوابشان را دادند. اصلاً فضیلت به این چیزها نیست.
اما قطعاً بدن از نفس پیاده میشود. مخصوصاً در تردد زمان و رفتوآمد روزگار، وقتی سن به کهولت میرود، بدن کاملاً شبیه نفس میشود. در ابتدا تقریباً همه یکشکلاند. چرا؟ چرا وقتی بچه به دنیا میآید، همه تقریباً یکشکلاند و خیلی نمیشود تشخیص داد؟ الآن باید بگویید چرا. چون کل مولود یولد علی الفطره. فطرت الله التي فطر الناس عليها. فطرت الهی است؛ همه بر آن فطرت مفطور شدهاند.
اما وقتی جلو میروند، نفس که واسط میان روح و بدن است، بهجهت تعلقش، یا این تعلق به الوهیت نظام رفته است یا به منشأ مادون، به طبیعت، تعلقات و کثرات خارجیه. بنابراین، بسته به اینکه به خبیثات تعلق پیدا کرده یا به طیبات، چون بدن مرتبه نازله نفس است، نفس در بدن تأثیر میگذارد و شکل بدن تغییر میکند. برای همین، آدمهایی که معنویاند، چهرهشان پیوسته نورانیتر میشود.
الآن چهره فعلی آقا اصلاً قابل قیاس با جوانیشان نیست. چهره ترامپ را هم اگر کسی در کودکیاش پیدا کند، قطعاً در کودکی به این کریهالمنظری نبوده است. بدن دیگر عین نفس شده، شکل نفس شده است. حالا نفس که ثابت نیست؛ نفس دائماً در حال تغییر و تبدل است و مرتب شدت پیدا میکند؛ یا به سمت اسماء جمال یا جلال، یا دارد وحشتناک میشود یا به سمت دهشتناک شدن میرود. اینها با هم فرق میکنند.
پرسش: مثلاً نفرتی که شما میگویید، مثال میشود؟
پاسخ: بله. مثلاً شما با یک چیز وحشتناک مواجه میشوید. [پچپچ]
من دو نکته عرض کنم. یک: سؤالهایتان را درست بپرسید تا من هم درست جواب بدهم. اگر شما بدن کسی را میبینید، قطعاً حاکی از باطن اوست؛ همانجا خواندیم که از باطنش محاکات میکند. اما اولاً چشمی میخواهد که شما به آن مرحله رسیده باشید و بتوانید تمام ظاهر و باطن او را بخوانید. ثانیاً باید دید آن بدن بر اثر اصرار بر کاری ـ خواه طیب یا خبیث، حسنه یا سیئه ـ به این صورت درآمده است یا نه.
اگر بر حسنه اصرار کند، بدن بر اثر اصرار بر حسنه متحول میشود و به سمت نورانیت و زیبایی میرود. چرا اگر نماز شب بخوانی، زیبا میشوی؟
پرسش: چشم ظاهر هم میتواند؟
پاسخ: چشم ظاهر هم میتواند.
پرسش: چشم ظاهر چه چیزی را میتواند؟
پاسخ: تا میزانی که در ابتدا علم دارد؛ یعنی بتواند باطن را هم ببیند. اما در اثر اصرار بر عمل، وقتی کسی مثلاً... شما ترامپ را با چشم غیرمسلح ببینید، میفهمید آدم خبیثی است؛ اما ما ملکوت او را نمیدانیم.
پرسش: چگونه میشود که وقتی بدن را با چشم ظاهر میبینیم، بتوانیم بدانیم ملکوت او چیست؟ یک مثال عینی بگویید.
پاسخ: نه، نه. عرض کردم وقتی ملکوت طرف را میبینید، یعنی چشم باطنبین دارید، نه اینکه فقط با این چشم ظاهری...
پرسش: چگونه با چشم ظاهر که نگاه میکنیم، میتوانیم مثلاً بگوییم این فرد...
پاسخ: عرض کردم با چشم ظاهر در صورتی میتوانید تشخیص دهید که یا چشم باطن دارید و با چشم باطن میبینید و آن به کمک چشم ظاهر میآید، یا آن شخص آنقدر بر عملی اصرار کرده است که با چشم غیرمسلح هم دیده میشود؛ چه حسنه بودنش و چه سیئه بودنش.
پرسش: استاد، این عبارتی از ظاهر متجلی علی باطن است؟
پاسخ: بله، ظاهر و باطن... بگویید الآن در چه چیزی قانع نمیشوید؟
پرسش: مثلاً کار شیطان است.
پاسخ: شیطان در نفس است؛ او جن است. حالا شما میگویید...
پرسش: آن نفس ملکی است؟
پاسخ: بله. نفس به معنای رابط بین باطن و ظاهر را داشته، اما بهجهت اصرارش بر خباثت و گناه، دیگر عیناً تبدیل به نفس پلید و نفس اماره شده است. اصلاً خودش تمثالی از نفس اماره شده و آن نفس مطمئنه از بین رفته است.
پرسش: ولی باید همان واسطه بین ما و آن، همان نفس ما باشد دیگر؛ یعنی...
پاسخ: نه، نه؛ باید دید منظور از این منطوق چیست. آنجا که میگویند...
ابلیس با جبرائیل در تمثلاتش همسیماست، نه در عینیتشان. نه، نه، نه؛ منظور از تمثل، تمثلی است که برای شما میآورد. یعنی شیطان میتواند برای شما چهره بسیار زیبایی از خودش تمثل بیاورد. این قدرتی است که خدا به او داده و منحصراً هم متعلق به اوست. از خدا خواست که بتواند این کار را انجام دهد. چند چیز خواست؛ یکی این بود که من آنها را ببینم و آنها مرا نبینند. [دیالوگ قرآن] من عمر داشته باشم، اما آنها بمیرند. بتوانم در خونشان نفوذ کنم و آنها نتوانند در من نفوذ کنند. همه را خدا فرمود: باشد، قبول.
یکی هم همین است. او میتواند به اشکال و صور متعدد درآید، ولو به شکل یک عالم نورانی. اینها تمثلاتی است که او انشا میکند، نه خودش. اگر خود شیطان را ببینی، پلیدالمنظر و خبیث و قبیحالمنظر است؛ خود شیطان. با تمثلاتش کاری نداریم.
من الآن میتوانم برای شما به کمک قوه خیال تمثلاتی بیاورم و صور و اشکالی را انشا کنم که شما آنها را ببینید؛ اصلاً دوروبر مرا پر از آدمهای نورانی یا پر از حیوانات ببینید. جادوگرها مگر چه کار میکنند؟ یک کار شیطانی است؛ تمثل میآورد، خودش که نیست. اما اگر خود طرف را ببینید، صورت شیطان کجا و صورت جبرائیل کجا؟
جبرائیل در صورت اصلیاش، وقتی شرق و غرب عالم را بالهایش گرفت، اصلاً قابل دیدن نیست. پیغمبر، حضرت جبرائیل-- حضرت خلیل الرحمن وقتی دید، غش کرد. حضرت جبرائیل اینقدر عظمت داشت. اینها را نمیشود آنگونه دید. در تمثلات، بله، میتوانند.
فعلاً این را داشته باشید. الآن از بحث هم خارج شدیم، کتاب هم ماند و وقت ما هم تمام شد. یک خواهش میکنم: سعی کنید تا میتوانید در حین درس سؤال نپرسید تا درس به سرانجام برسد. در قسمت سؤالات، سؤال بپرسید؛ آنجا ما هم کتوکل هم میزنیم، دعوا میکنیم، من عمامه را به سمت شما پرتاب میکنم و شما کلاه را به طرف من پرت میکنید، هر کاری! [خنده] در درس سعی کنیم اجازه بدهیم بحث پیش برود؛ الآن در درس ماندیم.
اما در این بحث که بدن شبیه نفس است، این یک اصل اثباتشده است؛ چون بدن مرتبه دانی نفس است. این دانی است و آن عالی. همینجا حضرت عیسی میفرماید ظل نفسه؛ یعنی بدن شما سایه نفس است. سایه همیشه شبیه به اصل است، هرچند عین آن نیست. مثل پرندهای که در آسمان در حال حرکت است؛ سایه پر زدنش را روی زمین میبینید و تقریباً شکل پرنده را از آن استنباط میکنید. اما این کجا و آن کجا؟ شبیه است، اما آن نفس کجا و این کجا؟
در ابتدا، همانطور که گفتم، بچهها همه یکساناند. مرحوم شیخ رئیس، فکر میکنم در «نفس شفا»یشان باشد، میفرماید اکثر انسانها قیافههایشان متعارف، یعنی معمولی است. نگاه میکنید، نه بدتان میآید و مشمئز میشوید و نه خوشتان میآید و ذوقزده میشوید.
عده قلیلی بر اثر اصرار بر پلیدیها، چهرهشان بهقدری منسوخ میشود که وقتی میبینید، حالتان به هم میخورد؛ اصلاً از نگاه کردن به آن شخص بدتان میآید. عده قلیلی هم بر اثر اصرار بر کارهای خیر و نورانی، بهشدت مثل خورشید میدرخشند. دیگر اصلاً چشم ملکوتبین هم نمیخواهد. نگاه میکنید؛ مثل رهبرمان. هرکس ایشان را از نزدیک دیده، اصلاً مو به تنش سیخ میشود. اصلاً این چیزی نیست که در رسانه نشان میدهند. چرا اینگونه شده است؟ بهخاطر اصرار.
یا چرا وقتی به چشمهای آدم خبیث و پلید نگاه میکنید، وحشت میکنید؟ درباره چشم بحثی داریم که یک وقت برایتان مطرح کنیم؛ اینکه چگونه میشود از چشم آدمها وضعیتشان را تشخیص داد. این را هم انشاءالله آقای هاشمی دربیاورد. اگر نشد، خودم باید وقت بگذارم و دربیاورم.
بعداً میگویید: «آقا، چرا صوتها دیر در کانال میآید؟» این بخشها باید جداگانه و یکجا از صوت جدا شود و من هم وقت ندارم. همین حرف الآن باید جدا شود. مثلاً... [سرفه] یه مبارک لمولانا صاحب الزمان. اللهم بارک لمولانا صاحب الزمان والحمد لله رب العالمين. صلوات. اللهم صل على محمد و آله في лучше