ددرس‌گفتارها
بازگشت به پخش
متن کاملخلاصهنسخه کتابی · جلسه 042

یادداشت: ترجمه‌های فارسیِ زیرِ نقل‌های عربی توسط مدل افزوده شده‌اند و از سخنان استاد نیستند.

آغاز جلسه و توسل به حضرت حجت «رَبِّ أَعُوذُ بِكَ مِنْ هَمَزَاتِ الشَّيَاطِينِ» (مؤمنون/۹۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پروردگارا، از وسوسه‌های شیاطین به تو پناه می‌برم.

وَمِنْ شَرِّ نَفْسِي وَمِنْ شَرِّ خَلْقِكَ.

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و از شرّ نفس خود و از شرّ آفریدگانت به تو پناه می‌برم.

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحِيمِ. لَا حَوْلَ وَلَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ الْعَلِيِّ الْعَظِيمِ. اللَّهُمَّ إِيَّاكَ نَعْبُدُ وَإِيَّاكَ نَسْتَعِينُ.

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به نام خداوند بخشندهٔ مهربان. هیچ نیرو و توانی جز به خدای بلندمرتبه و بزرگ نیست. خدایا، تنها تو را می‌پرستیم و تنها از تو یاری می‌جوییم.

الْمُسْتَغَاثُ بِكَ يَا صَاحِبَ الزَّمَانِ. الْمُسْتَغَاثُ بِكَ يَا صَاحِبَ الزَّمَانِ. الْمُسْتَغَاثُ بِكَ يَا صَاحِبَ الزَّمَانِ.

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای صاحب‌الزمان، از تو فریادرسی می‌طلبیم.

السَّلَامُ عَلَيْكَ يَا دَاعِيَ اللَّهِ وَرَبَّانِيَّ آيَاتِهِ.

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سلام بر تو، ای دعوت‌کننده به سوی خدا و آشنای ربّانیِ آیات او. RAFED Library

سلام علیکم و رحمة الله.

هدیه به پیشگاه حضرت حجت، أرواحنا له الفداء. ان‌شاءالله حضرتش هر کجا تشریف دارند، در این شب عید حالشان خوب باشد و همهٔ ما را مشمول فیوضات قدسی و ادعیهٔ زکیهٔ خود بفرمایند؛ به حرمت این پنج شهید خوش‌نامی که در محضرشان هستیم.

اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ.

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست و در فرج آنان شتاب فرما.

الحمدلله، همه دقایقی از محضر شاگرد حضرت استاد علامه حسن‌زاده، آقای دکتر لاریجانی، بهره بردیم. خداوند ان‌شاءالله ایشان را حفظ کند. به جهت اینکه فرصت گذشته است، ناچاریم جلسهٔ امروز را قدری جمع‌وجورتر ارائه کنیم.

اکنون می‌خواهم هدیهٔ بسیار مهمی را تقدیم کنم. اجازه می‌خواهم ابتدا کمتر از دو دقیقه از صوت خود حضرت استاد را، به‌عنوان مقدمهٔ هدیه‌ای که می‌خواهم تقدیم کنم، بشنویم. مخصوصاً به چند جملهٔ نخست آن توجه کنید. پیش از آنکه ایشان روایت یا داستان خادم امام رضا علیه‌السلام را بیان کنند، جمله‌ای دربارهٔ توسل مسافر به حضرت می‌فرمایند. به آن توجه کنید؛ سپس ان‌شاءالله هدیه‌ام را تقدیم می‌کنم و وارد درس و بحث می‌شویم.

نثار روح بلند ایشان:

اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ.

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست.

نقل حضرت استاد دربارهٔ معروف کرخی و توسل مسافر

حضرت استاد می‌فرمایند:

عرض کردیم آن دعای شریف می‌فرماید مسافر به حضرت ثامن‌الحجج علیه‌السلام متوسل شود؛ چه مسافرِ بَرّی و چه مسافرِ بحری.

چند نفر نزد جناب معروف کرخی ــ که در این نقل از او به‌عنوان خادم و دربان امام هشتم علیه‌السلام یاد شده است ــ آمدند. می‌خواستند به سفر دریا بروند. سفر دریایی در آن زمان، با آن کشتی‌ها، زورق‌ها، امواج و بادبان‌ها، بسیار پرخطر بود. آمده بودند تا از امام علیه‌السلام دعایی یا سفارشی برای سفر بگیرند.

معروف چیزی نوشت و به آنان داد و گفت: «بروید؛ در پناه خدا هستید.» در نوشته، دریا را به سرِ معروف کرخی قسم داده بود که با این مسافران مدارا کند. آنان نوشته را گرفتند و رفتند.

ماجرا به گوش امام هشتم علیه‌السلام رسید. حضرت از معروف پرسیدند: «این مقام و رتبه را از کجا پیدا کرده‌ای که دریا را به سر خودت قسم می‌دهی تا با اینان مدارا کند؟»

معروف در حضور حجت خدا عرض کرد: «آقاجان، من یک عمر این سر را در آستانهٔ شما بر زمین نهاده‌ام. آیا این سر آن‌قدر ارزش ندارد که دریا سخنش را گوش کند؟» و امام از این پاسخ خشنود شدند. Asheghanekhoda +1

شاگردی خوب است. اگر بندگی باشد و انجام وظیفه باشد، سر شما، قلم شما، زبان شما، جان شما، اشارهٔ شما، دعای شما و آثار وجودی شما، همه مؤثر واقع خواهد شد.

انسان را برای این نیاورده‌اند که فقط شکمی را پر و خالی کند و مشتی اصطلاح هم یاد بگیرد:

پس برآمد پوستش رنگین شده که منم طاووسِ عِلّیّین شده

Kashf al-Asrar

اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ.

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست و در فرج آنان شتاب فرما.

وجوه انفسیِ توسل به امام رضا علیه‌السلام

اگر دقت کرده باشید، حضرت استاد ابتدا می‌فرمایند: مسافر باید به چه کسی توسل کند؟ امام رضا علیه‌السلام. این یکی از وجوه تفسیر انفسی است.

وجه باطنی‌تر آن چیست؟ حضرت استاد در جلسه‌ای دیگر می‌فرمایند: کسی که مظلوم واقع می‌شود، به چه کسی توسل کند؟ به امیرالمؤمنین علیه‌السلام.

این‌ها وجوه توسل‌اند. فکر می‌کنم چهار یا پنج سال پیش، بخشی از این وجوه را دربارهٔ هر یک از معصومین علیهم‌السلام نوشتم و دوستان در کانال قرار دادند؛ نمی‌دانم اکنون بتوان آن را پیدا کرد یا نه.

حضرت استاد می‌فرمایند: اگر مظلوم واقع شدی، به امیرالمؤمنین علیه‌السلام توسل کن؛ اگر مسافر بودی، چه در خشکی و چه در دریا، به امام رضا علیه‌السلام متوسل شو.

چرا؟ چون خود حضرت مسافر بودند. از دیار خود سفر کردند و به دیار غربت آمدند؛ اینجا غریب‌الغربا شدند و متأسفانه در ایران نیز به شهادت رسیدند. یعنی ما حضرت را کشتیم. شاید از این تعبیر من تعجب کنید، اما این خود بحثی مبسوط می‌طلبد. به‌هرحال حضرت مهمان ما بودند، اما ما مهمان‌کشی کردیم.

آیا این معنا که «مسافر به امام رضا علیه‌السلام توسل کند» فقط همین یک وجه را دارد؟ یعنی فقط اگر کسی بخواهد از اینجا به سفری برود، به امام رضا علیه‌السلام توسل کند؟ نه؛ وجوه متعددی دارد.

یکی از این وجوه، سفر خودِ دنیا است؛ آمدن ما به این عالم و بازگشت ما به عالم بالا.

ما در قوس نزول، با حقیقتِ «إِنَّا لِلَّهِ» به این سرزمین تشریف آورده‌ایم و به طوق بندگی حضرت حق مشرف شده‌ایم. این یک سفر است. آمده‌ایم اینجا، و سفر بعدی ما قوس صعود در همین نشئهٔ طبیعت است.

«إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ» (بقره/۱۵۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ما از آنِ خداییم و به سوی او بازمی‌گردیم. Quran.com

وجوه را این‌گونه ببینید. یعنی اکنون حضرت‌عالی در حال سفرید؛ مسافر الی‌الله هستید و:

«وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ» (بقره/۱۵۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و ما به سوی او بازمی‌گردیم. Quran.com

این سفر تا لحظهٔ موت ادامه دارد؛ یعنی موتِ اولِ کلی. وگرنه موت‌های جزئی...

سفر دائمی انسان از اسمی به اسم دیگر

ما آن‌به‌آن در حال احیا و اماته‌ایم؛ گویی حضرت اسرافیل می‌دمد، می‌میریم و دوباره می‌دمد، احیا می‌شویم.

«كُلَّ يَوْمٍ هُوَ فِي شَأْنٍ» (الرحمن/۲۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هر روز او در شأنی است.

فقر ذاتی ما از حضرت حق طلب می‌کند:

«يَسْأَلُهُ مَنْ فِي السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ» (الرحمن/۲۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هر که در آسمان‌ها و زمین است، از او درخواست می‌کند.

یکی از آن‌ها ما هستیم. زبان حال ما، طلبِ احیاست. خداوند تجلی قبلی را می‌میراند و تجلی جدید را احیا می‌کند؛ يُمِيتُ وَيُحْيِي. این نیز یک سفر است. ما آن‌به‌آن در حال سفریم.

اصلاً این سفر، حرکت از اسم «ممیت» به صفت حیات است؛ یا بهتر است بگوییم به اسم الحی. «یُحیی» فعل است و «الحی» اسم. اگر دقت کنید، در این سفرها دائماً حرکت از اسمی به اسم دیگر است و طورِ وجودی انسان تغییر می‌کند. ما پیوسته از اسمی به اسم دیگر سفر می‌کنیم.

این خودش بحثی بسیار شیرین و عالی است که ان‌شاءالله باید در وقت دیگری درباره‌اش گفت‌وگو کنیم.

سفر برزخی و گستردگی عالم برزخ

پس از آن، آن موت اصلی و نخستین فرا می‌رسد که انسان از این نشئه می‌رود:

«أَمَتَّنَا اثْنَتَيْنِ وَأَحْيَيْتَنَا اثْنَتَيْنِ» (غافر/۱۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): دو بار ما را میراندی و دو بار زنده کردی.

از آنجا سفر برزخ آغاز می‌شود و مرتبهٔ دوم موت ما در انتهای عالم برزخ خواهد بود. پس سفر بعدی ما در عالم برزخ است؛ سفری که به‌مراتب سخت‌تر و طولانی‌تر است.

برای اینکه بتوانیم عظمت عالمی را که قرار است در آن حرکت کنیم و سیر استکمالی برزخی داشته باشیم بفهمیم، آن را برای ما با مَثَل بیان کرده‌اند:

«وَتِلْكَ الْأَمْثَالُ نَضْرِبُهَا لِلنَّاسِ» (العنکبوت/۴۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و این مَثَل‌ها را برای مردم می‌زنیم.

در تمثیلی که نقل شده، دنیا در برابر برزخ مانند ریگی در بیابان است: آن ریگ را دنیا بگیرید و آن بیابانِ بی‌انتها را برزخ. چه عالمی است!

آن هم یک سفر است. همین‌طور از اسمی به اسم دیگر و از عالمی به عالم دیگر در حال سفریم.

نیاز همهٔ سالکان به عنایات امام رضا علیه‌السلام

حضرت امام علیه‌الرحمه فرمایشی داشتند که همهٔ صاحبان مقامات معنوی عالم، بلکه همهٔ مراتب این عالم هستی، محتاج عنایات علی‌بن‌موسی‌الرضا علیه‌السلام‌اند؛ یعنی همه باید به حضرت توسل کنند، چون همه در حال سفر و حرکت‌اند.

اگر امام رضا علیه‌السلام را این‌گونه نگاه کنید و این‌گونه ببینید، معرفت به حقّ حضرت پیدا می‌کنید و آن وقت زیارت ایشان مزهٔ دیگری خواهد داشت. پس ما باید به امام رضا علیه‌السلام توسل کنیم.

اسفار اربعه و سفر از اسمی به اسم دیگر

اگر درس هشتادونهمِ شرح اسفار ملاصدرا از حضرت علامه حسن‌زاده را گوش کنید، حضرت علامه همین بحثِ سفر را مطرح می‌کنند. من نیز امروز صبح آن را گوش می‌دادم. همچنین در شرح مصباح الأنس ابن‌فناری، این بحث را مبسوط‌تر مطرح می‌کنند: سفر از اسمی به اسم دیگر و اطوار مختلف انسانی. آنجا حتی به اسفار ملاصدرا اشاره می‌کنند؛ همان کتابی که درباره‌اش صحبت می‌کنیم.

این کتاب چهار سفر دارد؛ «اسفار» جمع «سفر» است، یعنی سفرهای چهارگانه.

سفر اول: از خلق به حق

اولین سفر:

مِنَ الْخَلْقِ إِلَى الْحَقِّ

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): از خلق به سوی حق.

اینجا هنوز «بالحق» ندارد، چون سالک هنوز از حق خبری نگرفته است. تازه می‌خواهد سفرش را از عالم خلق و کثرت آغاز کند؛ مانند وضعیت ابتدایی من و شما که هنوز خبری نداریم.

کودک در آغاز هیچ درکی ندارد. چه می‌فهمد و چه می‌داند؟ درست است که همهٔ حقایق در روح او مندمج است، اما هنوز به فعلیت نرسیده؛ یک قوه و استعداد است. در سیر صعودی باید این استعدادها به فعلیت برسند تا انسان بفهمد کجاست و چه می‌کند. ما اکنون موهایمان در حال سفید شدن است و تازه داریم چیزهایی می‌فهمیم؛ چه رسد به کودک.

انسان می‌خواهد از کثرت به سوی حضرت حق سفر کند. ازاین‌رو در سفر نخست گفته می‌شود:

مِنَ الْخَلْقِ إِلَى الْحَقِّ

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): از خلق به سوی حق.

اما در سفرهای بعدی «بالحق» می‌آید. چرا؟ چون انسان چیزی از حق چشیده است؛ از خلق و کثرت سفر کرده و به عالم وحدت رسیده است.

این همان سفر نمازی ما، سفر صلاتی ما و معراج ابتدایی است؛ ابتدایی‌ترین مرتبهٔ نماز همین است.

وقتی رفتی و به حق رسیدی:

«وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ» (البقرة/۱۵۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و ما به سوی او بازمی‌گردیم.

این وصول، گاهی با موت اختیاری است:

مُوتُوا قَبْلَ أَنْ تَمُوتُوا

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پیش از آنکه بمیرید، بمیرید.

و گاهی با موت اجباری:

«اللَّهُ يَتَوَفَّى الْأَنْفُسَ حِينَ مَوْتِهَا» (الزمر/۴۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خداوند جان‌ها را هنگام مرگشان می‌گیرد.

در آنجا سفر بعدی آغاز می‌شود.

سفر دوم: از حق به حق

سفر دوم:

مِنَ الْحَقِّ إِلَى الْحَقِّ بِالْحَقِّ

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): از حق به سوی حق، به حق.

یعنی چه؟ مگر خداوند تجزیه‌پذیر است؟ مگر خدا یک وجود واحد نیست؟

مقصود همان حرکت از اسمی به اسم دیگر است که عرض کردیم. خودِ موت حق است؛ مرصاد حق است، میزان حق است، حشر حق است، بعث حق است، نشر و نشور حق است و امثال این‌ها همه حق‌اند.

این سفر، سفر از حق به حق است:

مِنَ الْحَقِّ إِلَى الْحَقِّ بِالْحَقِّ

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): از حق به سوی حق، به حق.

اینجا «بالحق» آمده است. چرا؟ چون سالک رگ و ریشه‌ای از حق گرفته، رنگ و نمای حق پیدا کرده، دیده و چشیده است و اکنون از اسمی به اسم دیگر و از صفتی به صفت دیگر حرکت می‌کند. این مرتبه‌ای بالاتر است و نماز در اینجا نیز صلاتی بالاتر خواهد بود.

مثلاً وقتی به وجود مقدس امام رضا علیه‌السلام توسل می‌کنید، در حقیقت به اسم الرؤوف خداوند توجه و توسل پیدا می‌کنید و معتکف کوی اسم «الرؤوف» می‌شوید.

وقتی به امام حسین علیه‌السلام توسل می‌کنید، معتکف کوی رحمةُ اللهِ الواسعة می‌شوید.

این همان حرکت از اسمی به اسم دیگر است. بحث بسیار شیرینی است، اما اکنون وقت آن نیست و ما را از درس خارج می‌کند؛ ان‌شاءالله در فرصتی دیگر.

سفر سوم: از حق به خلق، بالحق

سفر سوم در اسفار:

مِنَ الْحَقِّ إِلَى الْخَلْقِ بِالْحَقِّ

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): از حق به سوی خلق، به حق.

یعنی وقتی انسان حق را چشید و درک کرد، دوباره به سوی خلق بازمی‌گردد؛ اما این بار بالحق.

چرا در سفر اول «بالحق» نداشت؟ چون هنوز نمی‌دانست که وجودش الهی است. خلایق را صرفاً کثرات می‌دید و آن‌ها را منهای خدا مشاهده می‌کرد؛ موجودات را گسیخته از حق می‌دید و این حقیقت را نمی‌دید:

«بِيَدِهِ مَلَكُوتُ كُلِّ شَيْءٍ» (یس/۸۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ملکوت هر چیزی به دست اوست.

این حرف بسیار مهمی است. انسان در آن مرتبه، خلق را منهای حق می‌دید؛ آن‌ها را جلوهٔ حق و ظهور اسماء الهی نمی‌دید. به همین جهت در سفر نخست «بالحق» نبود.

اما اکنون که دوباره سخن از خلق است و سفر مِنَ الْحَقِّ إِلَى الْخَلْقِ صورت می‌گیرد، «بالحق» نیز آمده است. چرا؟ چون نگاه انسان دیگر عوض شده است. دیگر خلق را فقط به ظاهرِ خلق نمی‌بیند؛ کثرت را در عین وحدت می‌بیند، همان‌گونه که در مرتبه‌ای دیگر وحدت را در کثرت مشاهده می‌کند.

این معنای شیرین لقاءالله است: دیدن کثرت در عین وحدت و وحدت در عین کثرت.

اما وحدت در عین کثرت یعنی چه؟

وحدت در عین کثرت و ظهور اسماء الهی

«وحدت در عین کثرت» یعنی انسان به سوی توحید و به سوی حق می‌رود، اما در عین حال متوجه است که حق متعال و ذات غیبی، بدون مظاهر ظهور نمی‌کند. یکی از اسماء خداوند مگر الظاهر نیست؟ این اسم باید ظهور پیدا کند؛ اسم الهی معطّل نمی‌ماند.

مثلاً خداوند الشافی است. اگر بیماری نباشد، ظهور این اسم چگونه فهمیده می‌شود؟ خداوند ستّار است و عیب‌ها را می‌پوشاند؛ الغفّار است و می‌بخشد. تا گناهکاری نباشد، این اسم چگونه ظهور پیدا کند؟

در همین زمینه، در حدیث آمده است:

«وَالَّذِي نَفْسِي بِيَدِهِ، لَوْ لَمْ تُذْنِبُوا لَذَهَبَ اللَّهُ بِكُمْ، وَلَجَاءَ بِقَوْمٍ يُذْنِبُونَ فَيَسْتَغْفِرُونَ اللَّهَ فَيَغْفِرُ لَهُمْ.»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سوگند به آن‌که جانم در دست اوست، اگر گناه نمی‌کردید، خداوند شما را می‌برد و قومی را می‌آورد که گناه کنند، سپس از خدا آمرزش بخواهند و خدا آنان را بیامرزد.

البته اینجا معنای «معصیت» نیز باید در جای خود معنا شود. وقتی در کلاس حکمت و عرفان نشسته‌ایم، نگاه باید تعالی پیدا کند. این معنا مراتبی دارد تا مراتب نازل‌تر و پایین‌تر، یعنی همین معصیت ظاهری.

در سفر مِنَ الْحَقِّ إِلَى الْخَلْقِ بِالْحَقِّ، نگاه انسان به خلق تغییر کرده است. خلق، کثرات‌اند و خلایق‌اند، اما انسان در همین کثرت، وحدت را می‌بیند. یعنی این موجودات را گسیخته از حق نمی‌بیند.

«وَإِنْ مِنْ شَيْءٍ إِلَّا عِنْدَنَا خَزَائِنُهُ وَمَا نُنَزِّلُهُ إِلَّا بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ» (الحجر/۲۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و هیچ چیزی نیست مگر آنکه خزائن آن نزد ماست، و آن را جز به اندازه‌ای معلوم فرو نمی‌فرستیم.

این‌ها ظهور آن حقیقت‌اند. نگاه انسان در این مرتبه چنین می‌شود.

این بحث را در چند جلسه مکرر مرور کرده‌ایم و اکنون کم‌کم برای شما تثبیت وجودی پیدا می‌کند. هرچه جلوتر برویم، بعضی مطالب را مخصوصاً تکرار می‌کنیم. این روش را از خود حضرت استاد آموخته‌ایم.

وقتی درس‌های حضرت استاد را گوش می‌دادم، می‌دیدم بسیاری از مطالب ایشان دائماً تکرار می‌شود. در اوایل با خود می‌گفتم: چرا حضرت استاد این مطلب را چند بار تکرار می‌کنند؟ بعد که جلوتر رفتیم، دیدیم خود حضرت استاد تصریح می‌کنند که من عمداً این مطالب را تکرار می‌کنم تا ملکهٔ وجودی شما شود. ما نیز این روش را از ایشان آموخته‌ایم.

سفر چهارم؛ از خلق به خلق

سفر چهارم دیگر برای هر کسی نیست؛ این سفر، مربوط به شارع مقدس است:

مِنَ الْخَلْقِ إِلَى الْخَلْقِ

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): از خلق به سوی خلق.

کسی می‌تواند این سفر را انجام دهد که مبیّن حقایق اسماء باشد.

حقایق اسماء چیست؟ همین اشیائی که در عالم کثرت ظهور کرده‌اند.

«وَعَلَّمَ آدَمَ الْأَسْمَاءَ كُلَّهَا» (البقرة/۳۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و خداوند همهٔ نام‌ها را به آدم آموخت.

همهٔ اسماء، در مقام ظهور، به همین اشیاء و عالم کثرات می‌رسند. تک‌تک این‌ها اسم‌الله و ظهور اسم‌الله‌اند. لذا حضرت استاد می‌فرمایند در:

«وَعَلَّمَ آدَمَ الْأَسْمَاءَ كُلَّهَا»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و همهٔ نام‌ها را به آدم آموخت.

می‌توان در مقام بیان، «اشیاء» را در برابر «اسماء» قرار داد؛ زیرا این اشیاء ظهور همان اسماء هستند.

کسی که مبیّن حقایق اسماء باشد، یعنی به باطن این اشیاء راه پیدا کرده باشد. پیش‌تر گفتیم: علم به احوال اعیان موجودات، به قدر طاقت بشری؛ یعنی باطن‌بین‌شدن نسبت به موجودات، همان حکمت است. این مطلب را چندین بار گفته‌ایم تا ملکه شود.

حکمت؛ نخستین مرتبهٔ دعوت

قرآن فقط از «کتاب» سخن نمی‌گوید، بلکه از کتاب و حکمت سخن می‌گوید:

«وَيُعَلِّمُهُمُ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَةَ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و کتاب و حکمت را به آنان می‌آموزد.

و در شیوهٔ دعوت نیز می‌فرماید:

«ادْعُ إِلَىٰ سَبِيلِ رَبِّكَ بِالْحِكْمَةِ وَالْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَجَادِلْهُمْ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ» (النحل/۱۲۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): با حکمت و اندرز نیکو به راه پروردگارت دعوت کن، و با آنان به شیوه‌ای که نیکوتر است مجادله کن.

ما معمولاً خیلی زود سراغ بخش آخر، یعنی جدال، می‌رویم؛ تازه اگر جدال ما «به شیوه‌ای که نیکوتر است» باشد. بخش میانی، موعظهٔ حسنه است. منبرهای عمومی ما نیز غالباً از همین جنس‌اند؛ خطابی و اقناعی‌اند و حالت موعظه دارند. موعظهٔ حسنه خوب است، اما پیش از آن چه آمده است؟

«بِالْحِكْمَةِ».

سطح دعوت را ببینید که قرآن چقدر بالا برده است:

«ادْعُ إِلَىٰ سَبِيلِ رَبِّكَ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به راه پروردگارت دعوت کن.

یعنی پیامبر باید مردم را به سوی ربّ خویش دعوت کند و ربّ پیامبر، الله است.

هر یک از ما نیز در طول ربوبیت الله، ربّی داریم؛ یعنی یکی از اسماء الهی در ما نسبت به دیگر اسماء تجلی اعظم دارد و همان، اسم اعظم وجودی انسان می‌شود. برای شناخت آن نیز راه و رمزی وجود دارد که ان‌شاءالله در جای خود، از زبان حضرت استاد، بیان خواهیم کرد. حتی روشی بسیار طبیعی دارد و الزاماً روش اصطلاحیِ عرفانی نیست. ان‌شاءالله در مباحث عقل عملی به آن خواهیم رسید.

فعلاً اگر وارد آن شویم، از این وادی خارج و وارد بحث دیگری می‌شویم؛ هر مطلبی باید در جای خودش بیان شود.

حکمت و تبیین حقایق اسماء

پس در سفر مِنَ الْخَلْقِ إِلَى الْخَلْقِ، سخن از کسی است که مبیّن حقایق اسماء شده است. کسی که باطن اسماء را چشیده باشد، به سوی حکمت می‌رود.

این نخستین راهی است که خداوند به پیامبرش برای دعوت مردم دستور می‌دهد:

«بِالْحِكْمَةِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): با حکمت.

به‌نظر من یکی از چیزهایی که در میان ما گم شده، همین حکمت است. اگر امروز دین‌گریزی زیاد شده، یکی از جهاتش این است که این مرتبهٔ نخست را رها کرده‌ایم.

در کلام امیرالمؤمنین علیه‌السلام آمده است:

«الْحِكْمَةُ ضَالَّةُ الْمُؤْمِنِ.»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): حکمت، گمشدهٔ مؤمن است.

حکمت، گمشدهٔ بسیاری از جوان‌های ماست.

تجربه‌ای از دعوت با روش عقلی

روزی گروهی از کسانی را که ما معمولاً با تعبیر «اراذل و اوباش» از آنان یاد می‌کنیم، جمع کردیم. برخی از آنان به‌شدت از روحانیت زده شده بودند و حتی انقلاب را قبول نداشتند. چون توانسته بودیم از آن قالب رسمی فاصله بگیریم و با آنان رفاقت کنیم، به ایشان گفتم من می‌خواهم با روش حضرت استاد علامه حسن‌زاده با شما کار کنم؛ یعنی با عقلتان.

گفتم فعلاً نه با «قال الله تبارک و تعالی» کار دارم و نه با «قال الصادق» و «قال الباقر»؛ چون شما نسبت به این‌ها زاویه دارید و گمان می‌کنید این سخنان را روحانیان از خودشان درآورده‌اند. پس من فعلاً با عقل شما کار دارم.

حدود بیست‌ودو یا بیست‌وسه جلسه، فقط بحث‌های عقلی مطرح کردیم؛ از همین جنس بحث‌هایی که در این جلسات بیان می‌کنیم. البته سطح این جلسه بحمدالله بالاتر است و زیربنا، هندسهٔ فکری و نظام بحث ما بر آیات و روایات است؛ اما با آن جمع، روش دیگری را آغاز کردیم.

جلسات طولانی بود؛ بعضی سه ساعت و بعضی دو ساعت. تقریباً فقط من سخن می‌گفتم و آنان با دقت گوش می‌کردند.

الحمدلله، بعد از مدتی دوباره به نماز و هیئت برگشتند. نگاهشان به روحانیت و عالمان دینی نیز تغییر کرد. تازه فهمیدند عمامه یعنی چه، روحانی یعنی چه، استاد یعنی چه، علامه حسن‌زاده یعنی چه و جایگاه رهبری چیست. کسانی که پیش‌تر نگاهشان کاملاً منفی بود، نگاهشان برگشت.

الحمدلله؛ این به نظر شما چیست؟

تفسیر انفسی و حکمت

این همان تفسیر انفسی، همان باطن و همان حکمت است. کتاب‌هایی که اکنون پیش روی من قرار دارند، از همین جنس‌اند؛ مانند صد کلمه در معرفت نفس، اتحاد عاقل به معقول علامه رفیعی قزوینی با مقدمه و تعلیقات حضرت استاد علامه حسن‌زاده آملی، نور علی نور در ذکر و ذاکر و مذکور حضرت استاد، تجلّی در آداب سلوک قرآنی، خلع النعلین مرحوم ابن قَسی اندلسی و گنجینه گوهر روان. این‌ها تفاسیر انفسی‌اند و ما را به آن مرتبه می‌رسانند. عنوان اتحاد عاقل به معقول با مقدمه و تعلیقات علامه حسن‌زاده و نیز عنوان نور علی نور در ذکر و ذاکر و مذکور با منابع کتاب‌شناختی تطبیق دارد؛ همچنین اثر ابن قَسی با عنوان خلع النعلین شناخته می‌شود.

مقدمه قدری طولانی شد، اما مقصود این بود که روشن شود معنای «مسافر» چیست. اگر توضیح داده نشود، حق مطلب ادا نمی‌شود و اگر توضیح داده شود، وقت جلسه را می‌گیرد.

سفر چهارم و شأن شارع مقدس

سفری که گفتیم، یعنی:

مِنَ الْخَلْقِ إِلَى الْخَلْقِ بِالْحَقِّ

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): از خلق به سوی خلق، به حق.

این سفر کار شارع مقدس است؛ زیرا اوست که به باطن تک‌تک اسماء الهی آگاه و مبیّن حقایق اسماء است. او آشنا و آگاه و حکیم است و این سفر، سفر اوست.

از همین روست که شارع می‌گوید: این کار را انجام نده، این کار کراهت دارد، این کار مستحب است، این کار مطلقاً حرام است، این کار واجب است و باید انجامش بدهی، و این کار مباح است. حتی اینکه چگونه همین امر مباح می‌تواند رنگ و بوی عبادت پیدا کند، در همین حوزه قرار می‌گیرد.

این کار ما نیست؛ کار شارع مقدس است. باز تأکید می‌کنم: «مبیّن حقایق اسماء» یعنی کسی که تبیین‌گر باطن و حقیقت اسماء است، و این کار هر کسی نیست.

توسل به امام رئوف در سفرهای وجودی

در این سفرهای پی‌درپی، کار با توسل به امام رئوف، حضرت علی‌بن‌موسی‌الرضا علیه‌السلام آسان می‌شود. عین فرمایش حضرت استاد را نیز شنیدید؛ بنابراین این سخن از خود ما نیست.

اکنون یکی از روش‌های توسل را عرض می‌کنم؛ روشی بسیار ساده، روشن و مبرهن. روش‌های متعددی وجود دارد و اگر ان‌شاءالله اذن باشد، در جلسات بعد نیز چند روش دیگر را بیان خواهیم کرد.

یکی از بهترین روش‌های توسل، تشبّه است:

بهترین روش توسل به آل‌الله، تشبّه به آل‌الله است.

به یک معنا، این همان تلبّس به اسماءالله است؛ به یک معنا قربةً إلی الله است؛ به یک معنا حکمت است؛ به یک معنا اخذ ولایت و تلقّی ولایت است؛ و به یک معنا همان علم است، البته حقیقت علم؛ آن علم نوری.

این تعابیر، در حقیقت به یک معنا بازمی‌گردند. در مصداقی که عرض می‌کنم، معنای آن روشن‌تر می‌شود.

اطاعت؛ راهی برای تشبّه

«أَطِيعُوا اللَّهَ وَأَطِيعُوا الرَّسُولَ وَأُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ» (النساء/۵۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدا را اطاعت کنید و پیامبر را اطاعت کنید و صاحبان امر از میان خودتان را نیز اطاعت کنید.

این اطاعت، همان تشبّه است؛ البته اطاعت مراتب دارد.

یک مرتبه از اطاعت را ابودجانه دارد و یک مرتبه از اطاعت را امیرالمؤمنین علیه‌السلام. این دو با هم یکسان نیستند.

حرز ابی‌دجانه نیز معروف است و در کتاب‌های ادعیه با همین نام شناخته شده است.

ما خودمان در خانهٔ قبلی‌مان گرفتار ماجرایی شدیم که آن را به حضور چند جن نسبت می‌دادیم و بسیار آزار دیدیم. هر کاری کردیم، در نهایت توانستیم با حرز ابی‌دجانه آن‌ها را در بخشی از زیرزمین محصور کنیم؛ اما سرانجام از آن خانه رفتیم.

ابودجانه نیز اهل اطاعت بود. در جنگ اُحد از کسانی بود که فرمان پیامبر اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله را رها نکرد و در کنار حضرت ماند. منابع تاریخی نیز حضور و پایداری او را در اُحد گزارش کرده‌اند.

امیرالمؤمنین علیه‌السلام نیز در آن میدان تا آخر ایستاد و جراحات بسیاری برداشت. ابودجانه نیز جراحاتی برداشت. اما اطاعت ابودجانه کجا و اطاعت امیرالمؤمنین علیه‌السلام کجا؟ اطاعت، مراتب دارد.

تشبّه به امام رضا علیه‌السلام در نماز شب

بحث ما دربارهٔ تشبّه بود. نماز شب امام رضا علیه‌السلام بسیار مفصل و طولانی بوده است. آن مقداری که فعلاً در حد استطاعت ما و متناسب با این جلسه است، این است که دو دو رکعتِ نخست نماز شب حضرت به صورت نماز جعفر طیّار خوانده می‌شده است.

البته در ابتدای راه، این اعمال ممکن است قدری دشوار به نظر برسد؛ زیرا نفس خو نگرفته و گاهی ادبار نشان می‌دهد. به خودتان فشار نیاورید. اگر تاکنون چنین کاری نکرده‌اید، می‌توانید هفته‌ای یک بار، یک شب نماز شبتان را به این سبک بخوانید و چهار رکعت نخست را به صورت نماز جعفر طیّار به‌جا آورید.

نماز جعفر طیّار در مفاتیح‌الجنان نیز آمده است.

کیفیت آغاز نماز جعفر طیّار

در رکعت اول، پس از حمد، سورهٔ زلزال خوانده می‌شود:

«إِذَا زُلْزِلَتِ الْأَرْضُ زِلْزَالَهَا» (الزلزلة/۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هنگامی که زمین با لرزش شدید خود لرزانده شود.

سپس پانزده مرتبه تسبیحات اربعه گفته می‌شود:

سُبْحَانَ اللَّهِ، وَالْحَمْدُ لِلَّهِ، وَلَا إِلٰهَ إِلَّا اللَّهُ، وَاللَّهُ أَكْبَرُ.

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): منزّه است خدا، و ستایش مخصوص خداست، و معبودی جز خدا نیست، و خدا بزرگ‌تر از آن است که وصف شود.

جلسه‌ای که دربارهٔ تسبیحات اربعه صحبت کردیم، از جلسات خاصی بود. در آن جلسه کتاب‌ها را کنار گذاشتم و مطالب دیگری مطرح شد؛ گویی طلب نفوس قدسیِ اهل آن جلسه چنین اقتضایی داشت. همهٔ جلسات نیز این‌گونه نمی‌شود.

پس از پانزده مرتبه تسبیحات اربعه، در رکوع ده مرتبه گفته می‌شود؛ پس از برخاستن از رکوع ده مرتبه؛ در سجدهٔ اول ده مرتبه؛ پس از سر برداشتن از سجده ده مرتبه؛ در سجدهٔ دوم ده مرتبه؛ و پس از سر برداشتن از سجدهٔ دوم نیز ده مرتبه.

سپس برای رکعت دوم برمی‌خیزید و پس از حمد، سورهٔ عادیات خوانده می‌شود.

نماز پیامبر و خاطره‌ای از نوجوانی

نمازی نیز از پیامبر اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله نقل شده که دو رکعت آن ممکن است حدود یک ساعت طول بکشد و ذکر اصلی آن، تکرار سورهٔ قدر است:

«إِنَّا أَنْزَلْنَاهُ فِي لَيْلَةِ الْقَدْرِ» (القدر/۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ما آن را در شب قدر نازل کردیم.

اولین باری که پیامبر اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله را در خواب دیدم، تقریباً چهارده یا پانزده‌ساله بودم. نحوهٔ آن رؤیا و آنچه در آن اتفاق افتاد، بماند برای وقتی دیگر.

این‌گونه عرض کنم که هرچه تا امروز خدای منّان در وجود من جوشانده است، ریشه‌ای در همان رؤیا دارد. چرا؟ چون آن شب، نخستین شبی بود که من آن نماز منسوب به پیامبر اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله را خواندم.

اینجاست که اهمیت مادر روشن می‌شود. مادر این‌ها را به ما یاد داد.

آن شب برای همیشه به‌عنوان شبی تاریخی در ذهن من باقی ماند. ان‌شاءالله در فرصتی مناسب، اگر امکانش باشد، توضیح خواهم داد که چه دیدم، چه اتفاقی افتاد و آثار آن امروز چگونه ادامه پیدا کرده است؛ تا این امور برای شما نیز آشنا شود و در مسیر حرکت کنید.

«محک» تشخیص عنایت در جلسه

یکی از آثار آن واقعه برای من این شد که حالتی به صورت یک محک درآمد. وقتی می‌خواهم تشخیص دهم که آیا جلسه‌ای مورد عنایت است یا نه، گاهی همان حالت برایم پیدا می‌شود. این فقط یک بخش از آن ماجراست و فعلاً از آن عبور می‌کنم.

در محضر یکی از بزرگان نیز دستوری دربارهٔ همین «محک» آموختم. ایشان از مجتهدان بزرگ و از نوادر روزگارند و بحمدالله هنوز در قید حیات‌اند؛ بسیار گمنام و بی‌نام‌ونشان، اما از بزرگان‌اند.

خدا لطف کرد و شبی تا صبح در محضر ایشان بودم. ایشان چهل منزل از حرکت حضرت زینب سلام‌الله‌علیها را که برایشان مکشوف شده بود، برای بنده بیان کردند. از ایشان نیز دستوری دربارهٔ چگونگی این «محک» دریافت کردیم.

این بحث مربوط به مباحث عقل عملی است و ان‌شاءالله در جای خودش دربارهٔ آن مطالبی عرض خواهم کرد. اکنون ما هنوز در حوزهٔ مباحث نظری هستیم و سخن از یک حالت...

ادامهٔ کیفیت نماز جعفر طیّار

پس از پایان دو رکعت اول، دو رکعت دوم آغاز می‌شود و همان ترتیب تسبیحات ادامه پیدا می‌کند. در رکعت اولِ این دو رکعت، پس از حمد، سورهٔ نصر خوانده می‌شود و سپس پانزده مرتبه تسبیحات اربعه گفته می‌شود و در رکوع، پس از رکوع و در سجده‌ها نیز به همان ترتیب ادامه پیدا می‌کند.

در رکوع و سجود، احتیاطاً ذکر خودِ رکوع و سجود نیز گفته شود و پس از آن تسبیحات اربعه خوانده شود.

پس از پایان نماز، ذکری دارد که بسیار عجیب است. ابتدا با حرف ندا، با «یا»، شروع می‌شود:

يَا رَبِّ يَا رَبِّ، حَتَّى يَنْقَطِعَ النَّفَسِ؛ يَا رَبَّاهُ يَا رَبَّاهُ، حَتَّى يَنْقَطِعَ النَّفَسِ؛ رَبِّ رَبِّ، حَتَّى يَنْقَطِعَ النَّفَسِ؛ يَا اللَّهُ يَا اللَّهُ، حَتَّى يَنْقَطِعَ النَّفَسِ؛ يَا حَيُّ يَا حَيُّ، حَتَّى يَنْقَطِعَ النَّفَسِ؛ يَا رَحِيمُ يَا رَحِيمُ، حَتَّى يَنْقَطِعَ النَّفَسِ؛ يَا رَحْمٰنُ يَا رَحْمٰنُ؛ يَا أَرْحَمَ الرَّاحِمِينَ.

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای پروردگار من؛ ای پروردگار من... ای خدای من... ای زندهٔ جاودان... ای مهربان... ای بخشاینده... ای مهربان‌ترین مهربانان. در این دستور، برخی از این اذکار تا قطع‌شدن نفس و برخی به تعداد معین تکرار می‌شوند.

ابتدا «یا رب» است؛ بعد «یا ربّاه». چه تعبیر عجیبی است: «جانم خدا! ای جانم خدا!» سپس «یا» هم می‌افتد و می‌شود: «ربّ، ربّ»؛ گویی دیگر در آغوش خدایی.

این اذکار را بگویید و ببینید در وجودتان چه اتفاقی می‌افتد و چه بارش رحمتی پیدا می‌شود:

«يُرْسِلِ السَّمَاءَ عَلَيْكُمْ مِدْرَارًا» (نوح/۱۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): از آسمان بر شما بارانی فراوان و پی‌درپی می‌فرستد.

باران از «سماء وجود» خودت بر وجود خودت ببارد؛ از خودت به خودت سفر کنی. این کلاس معرفت نفس است. این حقایق را باید چشید تا انسان ببیند چه غوغایی در وجودش برپا می‌شود.

بعد اذن می‌گیری که بگویی: یا الله؛ بعد یا حی؛ بعد یا رحیم؛ بعد یا رحمن؛ و بعد یا أرحم الراحمین. این‌ها از اذکار بعد از نماز است.

تشبّه به امام رئوف؛ روشی برای توسل

این اعمال، همه نوعی توسل است. این یکی از روش‌های توسل به امام رئوف، حضرت علی‌بن‌موسی‌الرضا علیه‌السلام است.

اگر می‌خواهیم سفر دنیای ما و سفرهایی که در پیش داریم به عاقبت خیر برسد، و در این سفرها دست غیبی امام رئوف همراه ما باشد، این توسل می‌تواند ما را سفر پشت سفر، از اسمی به اسم دیگر، از طوری به طور دیگر و از عالمی به عالم دیگر ببرد.

یک دعای خاص خودم هم دارم. من این تعبیر را از کسی نشنیده‌ام:

خدایا، ما را در بهشت از همسایگان دیواربه‌دیوار علی‌بن‌موسی‌الرضا علیه‌السلام قرار بده.

این توسل به امام رئوف، ان‌شاءالله انسان را از اسمی به اسم دیگر، از طوری به طور دیگر و از عالمی به عالم دیگر می‌کشاند تا به آنجا برسد.

مثلاً آقای رئیسی اکنون از جهت قبر ظاهری در جوار امام رضا علیه‌السلام قرار گرفته است.

دعای «رَبِّ أَنْزِلْنِي» و طلب منزل مبارک

یکی از کارهایی که خودم انجام می‌دهم، تجربه‌ای شخصی است؛ البته اصل دستور، ساختهٔ من نیست.

مثلاً کسی می‌خواهد خانه‌دار شود؛ یا مستأجر است و می‌خواهد خانه‌ای خوب و بابرکت پیدا کند و خدا او را در منزل خوبی فرود آورد، یا می‌خواهد خانه‌ای بخرد. در این زمینه مطالب فراوانی وجود دارد و برکاتی از این اعمال دیده‌ایم که نمی‌توانم همه را بیان کنم.

این آیهٔ شریفه را بخوانید:

«رَبِّ أَنْزِلْنِي مُنْزَلًا مُبَارَكًا وَأَنْتَ خَيْرُ الْمُنْزِلِينَ» (مؤمنون/۲۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پروردگارا، مرا در جایگاهی پربرکت فرود آور، و تو بهترین فرودآورندگانی.

فرموده‌اند برای یافتن منزل پربرکت، این آیه روزی چهل مرتبه خوانده شود.

من خودم بعد از هر نماز، در سجده، سه مرتبه این آیه را می‌خوانم؛ اما هر مرتبه را با نیتی جداگانه.

سه منزل

مرتبهٔ اول را به نیت منزل دنیایی می‌گویم؛ همین خانه و مسکن متعارف:

رَبِّ أَنْزِلْنِي مُنْزَلًا مُبَارَكًا وَأَنْتَ خَيْرُ الْمُنْزِلِينَ.

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پروردگارا، مرا در منزلی پربرکت فرود آور، و تو بهترین فرودآورندگانی.

یعنی خدایا، مرا در همین دنیا در منزلی پربرکت قرار بده.

مرتبهٔ دوم را به نیت قبر ظاهری و خاکی می‌گویم؛ اینکه انسان کجا دفن شود نیز مهم است. از خدا می‌خواهم مرا در مکانی پربرکت قرار دهد.

مرتبهٔ سوم را به نیت منزل ابدی خود می‌گویم؛ آن منزل ابدی که ان‌شاءالله در جوار امام رئوف، حضرت علی‌بن‌موسی‌الرضا علیه‌السلام، باشد.

این سه‌بار خواندن در سجده، تجربهٔ شخصی خود من است. اما دستوری که برای یافتن منزل خوب و بابرکت نقل کردم، روزی چهل مرتبه است.

تقوا و اثر ذکر

دستوری نیز وجود دارد برای زمانی که انسان وارد منزلی شده است که فضای مناسبی ندارد؛ عملی برای تطهیر منزل و پاک‌کردن آن از خباثت‌ها و آثار نامناسب که باید چهل روز انجام شود. ان‌شاءالله آن را در فرصت دیگری به‌عنوان یکی از هدایای بعدی بیان می‌کنیم.

البته ذکر و دستور معنوی بدون طهارت و ترک گناه، آن اثری را که باید، ندارد. قرآن می‌فرماید:

«إِنَّمَا يَتَقَبَّلُ اللَّهُ مِنَ الْمُتَّقِينَ» (مائده/۲۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خداوند تنها از پرهیزگاران می‌پذیرد.

نمی‌شود انسان تقوا، وضو و طهارت را کنار بگذارد، ذکری را بگوید و بعد اعتراض کند که چرا اثر نکرد.

مدت مداومت بر اذکار

دستورِ چهل‌مرتبه‌خواندن آیهٔ «رَبِّ أَنْزِلْنِي...» برای چهل روز است.

قبلاً نیز دستورالعملی از حضرت استاد، از روی کتاب، برای شما خواندم. حضرت استاد می‌فرمایند هر ذکری را که در دست می‌گیرید، دست‌کم چهل روز بر آن مداومت کنید؛ و اگر می‌خواهید برکت ویژهٔ آن ظاهر شود، تا یک سال ادامه دهید.

البته دستورهایی که خودشان مدت معین دارند از این قاعده مستثنا هستند؛ مثلاً دستوری که پیش‌تر گفته شد دوماهه بود و همان مدت خودش را داشت.

هدیهٔ نماز به امام رضا علیه‌السلام

پس این هدیهٔ امروز ما شد: تشبّه به امام رئوف.

چهار رکعت اول نماز شبتان را ــ یعنی دو نماز دو رکعتی ــ به صورت نماز جعفر طیّار بخوانید و ثواب آن را به امام رضا علیه‌السلام هدیه کنید. سپس از حضرت بخواهید در این سفرها و اسفار، شما را مدد برساند.

آن وقت ببینید حضرت چه بلای عشقی بر سرتان می‌آورد؛ دیگر سفر به آن معنای سابق در دست خود شما نیست.

امروز مطالبی به ذهنم می‌آید که هیچ‌کدام را از پیش آماده نکرده بودم، درحالی‌که کتاب‌هایی که برای بحث اصلی روی میز گذاشته‌ام هنوز باز نشده‌اند.

بیست‌وسه روز به یاد سیر رسالت پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله

سیر نزول تنزیلی قرآن بر پیامبر عزیز عالم صلی‌الله‌علیه‌وآله و حرکت رسالتی ایشان در میان امت، بیست‌وسه سال بود. چون شب میلاد حضرت نیز هست، مناسب است این دستور را هم عرض کنم. حکمت آن را ان‌شاءالله در فرصتی دیگر باز خواهیم کرد.

بزرگان فرموده‌اند شما نیز بیست‌وسه روز خود را در نظر بگیرید.

یک صفحهٔ بزرگ، مثلاً برگه‌ای در اندازهٔ A3، بردارید و چهار جهت شمال، جنوب، شرق و غرب را روی آن مشخص کنید. سپس منزل خودتان را روی این نقشه علامت بزنید؛ یعنی ببینید خانهٔ شما نسبت به محدوده‌ای که در نظر گرفته‌اید در کدام سمت قرار دارد.

مثلاً اگر منزل شما در شمال تهران است، در قسمت شمالی آن برگه، نزدیک به موقعیت تقریبی منزل، نقطه یا دایره‌ای مشخص کنید...

ترسیم نقشهٔ حرکتی بیست‌وسه‌روزه

روی برگه، جای منزل خودتان را مشخص کنید؛ مثلاً یک دایره بکشید و بگویید: «این منزل من است.»

از آن به بعد، هر سفری که در طول روز انجام می‌دهید ــ نه سفر بیرون از شهر، بلکه همین رفت‌وآمدهای عادی ــ روی نقشه ثبت کنید. مثلاً صبح از خانه به اداره رفته‌اید؛ ببینید به کدام سمت حرکت کرده‌اید. چیزی ننویسید؛ فقط خط بکشید. مثلاً از شمال به جنوب‌غربی یا جنوب‌شرقی حرکت کرده‌اید؛ فقط مسیر را با یک خط نشان دهید.

این کار را بیست‌وسه روز ادامه دهید. پس از بیست‌وسه روز، نقشهٔ حرکتی شما به دست می‌آید؛ نقشه‌ای که می‌تواند الگویی از حرکت شما در کل زندگی‌تان باشد.

حکمت این کار را در وقت خودش توضیح خواهم داد. فعلاً کلیت آن را داشته باشید.

اگر دیدید نقشه‌ای که پدید آمده، نقشه‌ای خوب و منظم است؛ هندسه‌ای شکیل دارد، کج‌ومعوج، گسیخته و به‌هم‌ریخته نیست و می‌توان شکل معناداری برای آن در نظر گرفت، تقریباً مسیرتان رو به صلاح است.

اما اگر دیدید نقشه بسیار پراکنده و درهم‌ریخته است و شکل عجیب و نامنظمی پیدا کرده، باید در مسیرتان تغییر ایجاد کنید؛ حتی گاهی ممکن است لازم باشد منزل، محل کار یا مکان‌هایی را که زیاد در آن‌ها تردد می‌کنید و باعث این آشفتگی در نقشهٔ حرکت شده‌اند، تغییر دهید.

این بحث مربوط به سیر و سلوک عملی و عقل عملی است و باید در جای خودش مفصل دربارهٔ آن صحبت کنیم.

اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ.

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست و در فرج آنان شتاب فرما.

بازگشت به اصول معرفت نفس

اکنون چند اصل بخوانیم.

اصل پنجاه‌ونهم را خواندیم:

اصل پنجاه‌ونهم: همهٔ مُدرَکات انسان ورای طبیعت است.

اصل شصتم: امر بلاوضع در امر باوضع حاصل نمی‌شود

اصل شصتم:

هرچه که بلاوضع است، ممکن نیست در چیزی که باوضع است حاصل شود.

«بلاوضع» یعنی چیزی که وضع، موضع و جایگاه مادی ندارد. این اصل را طی دو سه درس آینده بهتر متوجه خواهیم شد؛ فعلاً می‌خواهم گوشمان با آن آشنا شود.

برای توضیح آن، می‌توان این تعبیر مشترک را که در سخنان اهل عرفان دیده می‌شود در نظر گرفت: حقیقت خداوند، عشق الهی یا معرفت واقعی را نمی‌توان با واژه‌ها، کتاب‌ها و حتی عقلِ مفهومی به‌طور کامل دریافت؛ این حقایق باید چشیده شوند، نه صرفاً توصیف شوند.

معنای این سخن چیست؟

آنچه «بلاوضع» است، به یک معنا اعتباری نیست، بلکه حقیقت است؛ مانند حضرت حق، وحدت وجود، وحدانیت، واحدیت، اسماءالله، خود عشق و نور.

برای مثال، منظره‌ای را تصور کنید که خورشید در حال غروب است و در کنار آن ساحل و دریاست. منظره‌ای شگفت‌انگیز می‌بینید و حالتی در درون شما ایجاد می‌شود. سپس از نقاشی می‌خواهید همان منظره را نقاشی کند.

نقاش اثری پدید می‌آورد؛ چیزی را بر صفحه وضع می‌کند. آنچه در طبیعت وجود داشته، اکنون به صورت یک نقش در آمده است. این اثر نقاشی «باوضع» و اعتباری است.

اما آن حالت درونی که هنگام دیدن دریا و غروب آفتاب در شما ایجاد شد، با این نقاشی قابل بازسازی کامل نیست. آن حالت، وضع مادی ندارد؛ ولی این نقاشی وضع دارد.

فاصلهٔ لفظ با حقیقت

کلمات نیز همین‌گونه‌اند.

فرض کنید کسی را بسیار دوست دارید و می‌خواهید محبت خود را به او اظهار کنید. می‌گویید: «دوستت دارم» یا «خیلی دوستت دارم».

آیا واقعاً آن عشق شدیدی که در وجود شما نسبت به اوست، با همین عبارت «خیلی دوستت دارم» کاملاً ادا می‌شود؟ هرگز.

همین نسبت میان لفظ «خورشید» و خود خورشید وجود دارد. لفظ «خورشید» چیست؟ چند خط و سیاهی بر روی کاغذ. این اعتبار و کلام است؛ اما خود خورشید کجا و این لفظ کجا؟

پس مقصود اصل این است که حقیقت را نمی‌توان صرفاً با وصف و لفظ به دست آورد. با گفتن نمی‌توان به خود آن حقیقت رسید؛ باید آن را چشید و درک کرد.

ادراک ملکوتیِ حقایق

آنچه انسان از این مباحث دریافت می‌کند، تنها با گوش ظاهری دریافت نمی‌شود؛ ملکوت وجود انسان آن را می‌گیرد.

پیش‌تر نیز دربارهٔ این مطلب صحبت کرده‌ایم. گاهی در همین جلسات، فردی با شنیدن مطالب منقلب می‌شود و اشکش جاری می‌شود، درحالی‌که دیگری همان سخنان را می‌شنود و چنین حالتی برایش پدید نمی‌آید.

چرا؟

چون ملکوت وجود آن شخص مطلب را گرفته، چشیده و به آن رسیده است؛ اما دیگری ممکن است هنوز در قبض باشد، حجابی داشته باشد و حقیقت را نگیرد.

اصل شصت‌ویکم: تجرد صورت علمیه

اصل شصت‌ویکم:

صورت علمیه مطلقاً کلی، وجودی مجرد و عاری از ماده است و ظرف تقرر و تحقق او با او مسانخ است؛ و علم، وجودی نوری و قائم به خود است.

«ظرف تقرر» یعنی آن جایی که صورت علمیه در آن قرار می‌گیرد. این ظرف باید با خود صورت علمیه مسانخ باشد؛ یعنی هم‌سنخ و متناسب با آن باشد.

علم، وجودی نوری است.

الْعِلْمُ نُورٌ.

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): علم، نور است.

علم قائم به خود است، نه قائم به دیگری؛ بلکه دیگر امور به آن قوام پیدا می‌کنند. علم، شأنی قیّومی دارد و دیگران به آن قائم‌اند.

از همین جهت است که تعبیر قائم را دربارهٔ امام عصر عجل‌الله‌تعالی‌فرجه‌الشریف به کار می‌بریم؛ زیرا علم در آن حضرت به مرتبهٔ جامع خود حضور دارد.

اکنون آنچه شما از این جلسه دریافت می‌کنید، صورت‌های علمی‌ای است که در صقع نفس شما قرار می‌گیرد. این صور علمی، کلی‌اند، نه جزئی؛ زیرا عقل می‌خواهد آن‌ها را ادراک کند و عقل، کلیات را درک می‌کند.

هرچه عقل پاک‌تر باشد و کمتر با وهم آمیخته شده باشد، این حقایق را شفاف‌تر و بهتر دریافت می‌کند. عقول انسان‌ها با یکدیگر متفاوت‌اند.

این صورت علمیه، وقتی می‌خواهد در ظرفی تقرر و تحقق پیدا کند، باید با آن ظرف هم‌سنخ باشد.

علم کجا قرار می‌گیرد؟ در نفس انسان.

پس نفس و علم باید با یکدیگر سنخیت داشته باشند؛ و نتیجه این است که هر دو مجردند.

اصل شصت‌ودوم: اعضای بدن، شئون نفس‌اند

اصل شصت‌ودوم:

اسناد افعال صادره از انسان به بدن و اعضا و جوارح مادی وی، به مجاز است.

افعالی را که از انسان صادر می‌شود معمولاً به بدن و اعضا و جوارح نسبت می‌دهیم. می‌گوییم: «دستم این کار را کرد»، «زبانم این سخن را گفت»، «چشمم دید» و «گوشم شنید».

اصل می‌فرماید این اسنادها مجازی است.

حقیقت چیست؟

این نفس است که دست را حرکت می‌دهد؛ بلکه دقیق‌تر، این حرکت از شئون خود نفس است. دست، گوش، چشم و زبان، شئون نفس‌اند. نفس است که می‌شنود، نفس است که می‌بیند و نفس است که سخن می‌گوید.

اگر کسی دائماً سخنان پلید و ناسزا بر زبان می‌آورد، آیا حقیقتاً فقط زبان اوست که این سخنان زشت را می‌گوید؟ نه؛ این نفس اوست که چنین سخن می‌گوید. اگر نفس آلوده باشد، این آلودگی از طریق زبان ظهور می‌کند.

در مقابل، انسانی ممکن است با شنیدن یک سخن زشت حتی لب خود را بگزد و از گفتن آن شرم داشته باشد؛ چون زشتی آن را در نفس خود ادراک می‌کند...

حقیقت افعال؛ نفس است، نه اعضا و جوارح

چرا یک نفر از سخن زشت بدش می‌آید و دیگری از آن خوشش می‌آید؟ چون نفس یکی پاک است و نفس دیگری آن پاکی را ندارد. پس هرچه هست، کار نفس است.

در این اصل می‌فرماید افعال، حقیقتاً به نفس اسناد می‌یابند؛ یعنی این نفس است که فعل را انجام می‌دهد.

حالا همین معنا را از وجود خودتان به عالم خارج ببرید. در دعای معرفت امام آمده است:

اللَّهُمَّ عَرِّفْنِي نَفْسَكَ.

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، خودت را به من بشناسان.

در قرآن نیز تعبیر «نفس» دربارهٔ خداوند آمده است:

«وَيُحَذِّرُكُمُ اللَّهُ نَفْسَهُ» (آل‌عمران/۲۸)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و خداوند شما را از [نافرمانیِ] خود برحذر می‌دارد.

پس اگر «نفس» داریم و نفس را برزخ میان ظاهر و باطن دانستیم، در این نگاه برای حق نیز ظاهر و باطن مطرح می‌شود:

«هُوَ الْأَوَّلُ وَالْآخِرُ وَالظَّاهِرُ وَالْبَاطِنُ» (حدید/۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): اوست اول و آخر و ظاهر و باطن.

نفس در وجود ما چه می‌کرد؟ احکام باطن را در ظاهر پیاده می‌کرد. روح می‌خواهد حکم خود را در بدن پیاده کند و این کار از طریق نفس انجام می‌شود. نفس، مرتبهٔ تعلّق روح به بدن است.

تطبیق مراتب روح، نفس و بدن بر عالم

اگر همین هندسه را از وجود خودتان به عالم خارج ببرید، می‌گویید عالم نیز روح، نفس و بدنی دارد. شما خود جزئی از این کل و از این عوالم هستید.

البته وقتی به اینجا می‌رسیم، نمی‌گوییم «خدا بدن دارد»؛ زیرا با چنین تعبیری خداوند را تجزیه کرده‌ایم. بلکه می‌گوییم تمام کائنات و عوالم هستی، که ظهور اسماءالله‌اند، به منزلهٔ بدن نسبت به آن ذات غیبی‌اند.

در وجود شما، بدن دیده می‌شود، اما روح دیده نمی‌شود. به همین قیاس، این عوالم ظهور‌یافته، کثرات و خلایق، به منزلهٔ بدن برای آن ذات غیبی‌اند.

حال این مراتب چگونه تدبیر می‌شوند؟ در این بیان، سخن از نفس کلی به میان می‌آید؛ مرتبه‌ای که احکام باطن را در کثرات پیاده می‌کند.

در این دستگاه معرفتی، حضرت زهرا صلوات‌الله‌علیها در مقام نفس کل و مرتبهٔ پیاده‌شدن احکام الهی دیده می‌شوند، و امیرالمؤمنین علیه‌السلام در مقام عقل کل عالم و تدبیر امر.

پس این نسبت‌ها کم‌کم روشن می‌شود: جنس عقل وجودی ما، علوی است و جنس نفس ما، فاطمی.

مرتبهٔ نازل وجود و نسبت آن با امام عصر علیه‌السلام

مرتبهٔ نازل وجود ما، یعنی بدن، باید بتواند فیضی را که از مرتبهٔ عقل، از طریق نفس، به آن می‌رسد اخذ کند. اگر بدن امر عقل را که از مجرای نفس می‌آید پس بزند و تحت فرمان نفس قرار نگیرد، مسئلهٔ نفس امّاره و غلبهٔ مرتبهٔ نازل پیش می‌آید.

البته وقتی می‌گویم مرتبهٔ نازل، مقصودم بدن است؛ نه اینکه نفس در حقیقت و ذات خود همان نفس امّاره باشد. نفس را در این بیان از جنس مرتبهٔ فاطمی گرفتیم و بدن را مرتبهٔ نازل وجود انسان دانستیم.

حتی این بدن نیز اگر درست دیده شود، ملکوتی است. در این تطبیق، نسبتِ مرتبهٔ نازل و حضور در نشئهٔ طبیعت با امام عصر عجل‌الله‌تعالی‌فرجه‌الشریف فهمیده می‌شود؛ زیرا در هر عصر، امام همان عصر است که در این نشئه حضور دارد.

البته مقصود از «مرتبهٔ نازل» به‌هیچ‌وجه پایین‌بودنِ مقام امام عصر علیه‌السلام نیست. این تعبیر از جهت فلسفی و مراتب وجودی است، نه از جهت ارزش و مقام اخلاقی.

قرآن می‌فرماید:

«الْخَبِيثَاتُ لِلْخَبِيثِينَ وَالْخَبِيثُونَ لِلْخَبِيثَاتِ وَالطَّيِّبَاتُ لِلطَّيِّبِينَ وَالطَّيِّبُونَ لِلطَّيِّبَاتِ» (نور/۲۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ناپاکان برای ناپاکان‌اند و ناپاکان برای ناپاکان؛ و پاکان برای پاکان‌اند و پاکان برای پاکان.

به تعبیر معروف:

کبوتر با کبوتر، باز با باز کند هم‌جنس با هم‌جنس پرواز

تدبیر امر از عقل عالم تا نشئهٔ طبیعت

در عالم علوی، بالاترین مراتب عقلِ نظام هستی، تدبیر امور را بر عهده دارد:

«يُدَبِّرُ الْأَمْرَ مِنَ السَّمَاءِ إِلَى الْأَرْضِ» (سجده/۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): امر را از آسمان تا زمین تدبیر می‌کند.

این عالمِ عقل است. امر می‌خواهد از سماء به ارض برسد. در این تطبیق، امیرالمؤمنین علیه‌السلام مقام عقل عالم‌اند؛ امر از آن مرتبه می‌آید و حضرت صدیقهٔ طاهره، فاطمه زهرا صلوات‌الله‌علیها در مقام نفس کل، آن را در مراتب پایین‌تر پیاده می‌کنند.

پیامبر اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله، جامع همهٔ این مراتب و پیکرهٔ واحد آن‌ها هستند؛ صادر اول. فعلاً وارد آن بحث نمی‌شویم.

پس امر از مرتبهٔ عقل عالم می‌آید و نفس کل آن را از سماء به ارض تنزل می‌دهد. اما چه کسی می‌تواند این فیض را در مرتبهٔ مادون اخذ کند؟ این اخذ فیض، ظرفیت عظیمی می‌خواهد.

«تَنَزَّلُ الْمَلَائِكَةُ وَالرُّوحُ فِيهَا بِإِذْنِ رَبِّهِمْ مِنْ كُلِّ أَمْرٍ» (قدر/۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): فرشتگان و روح در آن شب، به اذن پروردگارشان، برای هر امری فرود می‌آیند.

«تنزّل» است؛ نزول مراتب است. باید کسی باشد که آن‌قدر سعهٔ وجودی داشته باشد که محل این فیض شود. محل ریزش این باران رحمت و فیض الهی از آسمان‌ها به زمین، امام عصر عجل‌الله‌تعالی‌فرجه‌الشریف است.

پس وقتی بدن را در این مثال، مرتبهٔ نازل می‌نامیم، مراد این نیست که ــ العیاذبالله ــ امام عصر را نازل‌ترین مرتبه بدانیم؛ بلکه از حیث فلسفی می‌گوییم آن وجودی که می‌تواند فیض عوالم بالا را اخذ کند و در مراتب مادون جاری سازد، حجت خدا در هر عصر است.

در این تقریر، فیض از مرتبهٔ امیرالمؤمنین علیه‌السلام، از طریق حضرت زهرا سلام‌الله‌علیها، در مراتب تنزل می‌یابد و امام عصر علیه‌السلام آن را در نشئهٔ طبیعت اخذ می‌کند؛ و جامع این سلسله، حضرت ختمی‌مرتبت، رسول اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله هستند.

از این منظر، حتی بدن ما نیز بسیار مقدس است.

کثرت در عین وحدت در وجود انسان

اکنون به خودمان برگردیم. آیا در وجود ما کثرت هست یا نه؟ این‌همه قوا، اعضا، جوارح و شئون مختلف داریم. همهٔ این‌ها در نهایت به چه چیزی اسناد پیدا می‌کنند؟

حضرت استاد در اصل قبلی فرمودند: به نفس.

پس ما یک وجود واحد با اطوار و شئون گوناگونیم. این همان کثرت در عین وحدت و وحدت در عین کثرت است.

در کلمات مکنونه مرحوم ملا محسن فیض کاشانی نیز این سنخ از معارف در بحث لقاءالله مطرح می‌شود. اما مقصود این نیست که انسان فقط با علم فکری و مفهومی این حرف‌ها را بداند؛ باید حقیقت آن را بچشد.

فرق دانستن با چشیدن

یک وقت دربارهٔ آب سخن می‌گویید و آن را توصیف می‌کنید، و یک وقت آب را می‌نوشید. این دو با هم متفاوت‌اند.

فرض کنید دندان‌درد شدیدی دارید و نزد پزشک می‌روید. درد شما را بیچاره کرده است و از پزشک می‌خواهید هرچه زودتر کاری انجام دهد. پزشک خودش آن درد را ندارد؛ شما هستید که دارید آن را می‌چشید.

این یعنی فرق میان مفهوم و شهود.

آیا می‌توانید حقیقت درد را با مفهوم برای کسی که هرگز آن درد را نچشیده منتقل کنید؟ می‌توانید بگویید: «آدم اذیت می‌شود، آرام و قرار ندارد، از شدت درد بالا و پایین می‌رود.» هرچه هم اصطلاح و توضیح بیاورید، باز آن کجا و خودِ درد کجا؟

تا خودش درد نگیرد، حقیقت آن را نمی‌چشد.

پس آیا می‌شود درد را فقط با ترسیم و توصیف، به دیگری منتقل کرد؟

اجساد، ارواح و نفوس در زیارت جامعهٔ کبیره

در زیارت جامعهٔ کبیره آمده است:

«أَجْسَادُكُمْ فِي الْأَجْسَادِ، وَأَرْوَاحُكُمْ فِي الْأَرْوَاحِ، وَأَنْفُسُكُمْ فِي النُّفُوسِ.»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بدن‌های شما در میان بدن‌ها، ارواح شما در میان ارواح و نفوس شما در میان نفوس است.

پیش‌تر دربارهٔ علم حصولی و علم حضوری گفتیم. یک وقت شما دربارهٔ آب سخن می‌گویید و آن را می‌شناسید؛ یک وقت آب را می‌نوشید؛ و یک وقت خودتان «آب» می‌شوید. این مرتبهٔ اخیر، مرتبه‌ای عالی‌تر است.

در میان کسانی که تجربه‌ای از زندگی پس از مرگ داشته‌اند، مرحوم آقای محمدجواد ــ خدا رحمتشان کند و روحشان شاد ــ نقل می‌کرد که وقتی از بدن جدا شد و وارد آن عالم شد، به هر چیزی که دست می‌زد، خود همان می‌شد؛ اگر به درخت دست می‌زد، خودش درخت می‌شد و اگر به آب می‌رسید، خودِ آب می‌شد.

ما اکنون دربارهٔ همین عینیت و حقیقت سخن می‌گوییم. چرا خودش آب می‌شد؟ چون در آن مرتبه، خودِ آب بود.

وحدت در عین کثرت؛ مثال شبکه و مرکز پخش

اکنون شما با وجود همهٔ کثراتی که در وجودتان هست، یک حقیقت واحد هستید.

برای تقریب به ذهن، یک مرکز صداوسیما را در نظر بگیرید. ما اکنون در یک نقطه نشسته‌ایم و از این نقطه امواج منتشر می‌شود. میلیاردها دستگاه تلویزیون می‌توانند همین تصویر را دریافت و نشان دهند. من یک نفرم و اینجا نشسته‌ام، اما ممکن است تصویر من در میلیاردها تلویزیون ظاهر شود.

این، مثالی برای وحدت در عین کثرت است.

حال این معنا را دربارهٔ جان‌ها در نظر بگیرید. آن حقیقت مرکزی که همهٔ این کثرات از او نشئت گرفته‌اند و از او منتشر شده‌اند، در این بیان امام است؛ مانند خورشید و پرتوهای خورشید. همهٔ پرتوها به همان خورشید بازمی‌گردند.

از همین‌جا می‌توان پاسخ یک اصل رصین و شریف فلسفی را نیز دریافت کرد: مگر عالم مجردات، عالم وحدت نیست؟ مگر آنجا کثرت به معنای مادی راه دارد؟ پس چرا از «ملائکه» به صورت جمع سخن می‌گوییم؟

باید به جنس حقیقت نگاه کرد. وقتی از ملائکه سخن می‌گوییم، حقیقت وجودی آنان در آن مرتبه، حقیقتی واحد است و کثرت اسماء و شئون، آن وحدت ذاتی را از بین نمی‌برد.

روح اعظم و تعلق ارواح به اجساد

اکنون به همین ارواحی توجه کنید که به اجساد شما تعلق گرفته‌اند. هر یک از شما یک بدن جدا و، در ظاهر، روحی جداگانه دارید. اما این ارواح از کجا آمده‌اند؟

از روح کل، روح اعظم.

در این تقریر، روح اعظم در مراتب تنزل امتداد یافته و به تک‌تک اجساد تعلق گرفته است. آن حقیقت، یک حقیقت است و پرتو آن نیز از خودش جدا نیست.

باز مثال خورشید را در نظر بگیرید: آیا می‌توان پرتو خورشید را حقیقتاً از خورشید جدا کرد؟ پرتو، از خورشید است. فقط مرتبه‌اش امتداد یافته و تنزل کرده تا به اینجا رسیده است؛ اما همان پرتو خورشید است.

در این بیان نیز روحی که در شماست، جدای از آن حقیقت روحانی نیست. این حرف بسیار سنگین و عجیب است. اگر انسان حقیقت آن را بگیرد، حالش دگرگون می‌شود.

برای سهولت فهم می‌توان گفت: در آن مرتبهٔ وحدت، «من» و «شما» به آن معنای جدایی که اینجا می‌شناسیم مطرح نیستیم.

از وحدت ارواح تا توحید افعالی

حالا همین معنا را ارتفاع بدهید و به مراتب بالاتر ببرید:

تَعَالَ، تَعَالَ؛ اِرْقَ وَارْقَ.

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بالا بیا، بالا بیا؛ صعود کن و بالاتر برو.

وقتی این معنا را بالا ببرید و سپس فصوص‌الحکم ابن‌عربی را باز کنید، سخن به اینجا می‌رسد که فعل را باید به حق دید؛ یعنی آن کسی که در حقیقت قیام و قعود را افاضه می‌کند، خداست.

در نماز نیز می‌گوییم:

«بِحَوْلِ اللَّهِ وَقُوَّتِهِ أَقُومُ وَأَقْعُدُ.»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به حول و قوّهٔ خدا برمی‌خیزم و می‌نشینم.

پس خداوند چرا خلق کرده است؟ در این نگاه، حق در مظاهر، اسماء و صفات خود را مشاهده می‌کند؛ اسماء و صفات الهی در شما تجلی کرده‌اند.

در روایت آمده است:

«الْمُؤْمِنُ مِرْآةُ الْمُؤْمِنِ.»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): مؤمن آینهٔ مؤمن است.

در این تفسیر انفسی، یک «مؤمن» را حضرت حق و دیگری را انسان می‌گیرید؛ دو آینه در برابر یکدیگر. حق، اسماء و صفات خود را در شما می‌نمایاند؛ و شما نیز وقتی به حق نظر می‌کنید، حقیقت خود را در نسبت با او می‌بینید.

اصلاً در این نگاه، خداوند در مظاهر خودنمایی می‌کند و من و شما استقلال وجودی از خود نداریم. حضرت امام نیز تعبیری با این مضمون دارند که: هرچه هست، تویی و ما هیچیم.

رسیدن به چنین معنایی معمولاً نیازمند خواندن چندین کتاب سنگین است؛ مثلاً همین رسالهٔ اتحاد عاقل به معقول که اصل آن از علامه رفیعی قزوینی است و حضرت استاد علامه حسن‌زاده بر آن تعلیقه دارند. باید این کتاب و چند کتاب دیگر خوانده شود و مطالب طی جلسات متعدد چکش‌کاری شود تا انسان به چنین نتیجه‌ای برسد.

اما وقتی جلسه حالت اشراقی پیدا می‌کند، گاهی مطلب خیلی زودتر جواب می‌دهد.

کلام ابن‌سینا دربارهٔ وحدت حقیقت ملائکه

حضرت استاد از شیخ‌الرئیس ابن‌سینا، در رسالهٔ نبوت، کلامی نقل می‌کنند و می‌فرمایند این کلام «فوق‌العاده خوب و رفیع» است.

مضمون سخن شیخ این است که ملائکه به سبب معانی و شئون مختلف، نام‌های گوناگون پیدا می‌کنند؛ اما حقیقتشان در ذات، قابل تجزیه نیست. در متنی منسوب به بحث نبوت ابن‌سینا آمده است:

«وَسُمِّيَتِ الْمَلَائِكَةُ بِأَسْمَاءٍ مُخْتَلِفَةٍ لِمَعَانٍ مُخْتَلِفَةٍ، وَالْعَمَلِيَّةُ وَاحِدَةٌ غَيْرُ مُتَجَزِّئَةٍ.»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): فرشتگان به سبب معانی مختلف، نام‌های گوناگون یافته‌اند، در حالی که حقیقتِ کارْ واحد و غیرقابل‌تجزیه است.

پس کثرت اسماء، به معنای تجزیهٔ حقیقت در ذات نیست؛ بلکه کثرت از جهت معانی و شئون است.

«أقام الخلائق في صورة واحدة»

حضرت استاد سپس به کلام امیرالمؤمنین علیه‌الصلاةوالسلام می‌رسند؛ کلامی بسیار بلند:

«أَقَامَ الْخَلَائِقَ فِي صُورَةٍ وَاحِدَةٍ.»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خلایق را در صورتی واحد برپا داشت.

و حضرت علامه پس از نقل آن می‌فرمایند:

فَافْهَمْ.

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس بفهم.

یعنی دقت کن که چه حقیقتی در این عبارت نهفته است.

حضرت استاد این کلام امیرالمؤمنین علیه‌السلام را چنین معنا می‌کنند که خلایق در صورت واحده اقامه شده‌اند.

اما «صورت» در اینجا به معنای شکل ظاهری نیست. پیش‌تر اصلی داشتیم که:

شیئیتِ اشیاء به صورت آن‌هاست، نه به مادهٔ آن‌ها.

پس «صورت شیء» یعنی حقیقت آن. بنابراین وقتی می‌فرماید خلایق در «صورت واحده» اقامه شده‌اند، یعنی در پس این کثرات، حقیقتی واحد وجود دارد.

همهٔ شما مانند پرتوهای نور یک خورشید هستید. آیا می‌توان پرتو خورشید را از خورشید جدا کرد؟

این همان کثرت در عین وحدت و وحدت در عین کثرت است.

از آن روح اعظم، شعاع و پرتوی نور امتداد یافته و به تک‌تک اجساد تعلق گرفته است.

چرا ارواح در مراتب متفاوت‌اند؟

پس چرا روح یک انسان متعالی‌تر و روح دیگری در مرتبه‌ای پایین‌تر است؟

چون هم بدن و هم نفس در کیفیت پذیرش و ظهور این فیض دخالت دارند. نفس، برزخ است؛ برزخی میان مراتب، و هرچه این برزخ پاک‌تر و متعالی‌تر شود...

تطهیر نفس و افزایش قابلیت دریافت فیض

هرچه نفس تعالی پیدا کند، پاک‌تر شود و قوای خود را بیشتر تطهیر کند، می‌تواند تابش بیشتری از خورشیدِ روح را دریافت کند.

از اینجا نتیجه‌ای مهم به دست می‌آید. در تفسیری منقول از امام صادق علیه‌السلام در تفسیر فرات کوفی، در تفسیر سورهٔ قدر آمده است:

«وَالرُّوحُ الْقُدُسُ هِيَ فَاطِمَةُ عَلَيْهَا السَّلَامُ.»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و روح‌القدس، فاطمه سلام‌الله‌علیهاست.

فعلاً بحث قوه و فعل را با این مسئله مخلوط نکنید. آن حقیقت، در مرتبهٔ خودش فعلیت محض دارد؛ بحث قوه از آنجا آغاز می‌شود که شما چگونه می‌خواهید از این فیض استفاده کنید. از ناحیهٔ ما استعداد و قوه مطرح است و باید این استعداد به فعلیت برسد.

وقتی این‌گونه به مسئله نگاه کنید، تازه می‌فهمید چرا باید دائم‌الوضو باشید و چرا باید قوای نفس را تطهیر کنید. شما با تطهیر نفس، از آن شأن فاطمی در وجود خود محافظت می‌کنید.

گاهی می‌گوییم: ای کاش در کوچهٔ بنی‌هاشم بودیم و نمی‌گذاشتیم به حضرت زهرا سلام‌الله‌علیها بی‌حرمتی شود. اکنون در وجود خودتان از این حقیقت مراقبت کنید. از روح، به‌واسطهٔ نفس، حراست کنید؛ زیرا نفس در این مقام، حارس و محافظ است.

این حقایق از ابتدا در روح ما مندمج بوده و هست؛ چون روح، حقیقتی کلی است.

اتصال روح مؤمن به روح‌الله

در روایت از امام صادق علیه‌السلام آمده است:

«إِنَّ رُوحَ الْمُؤْمِنِ لَأَشَدُّ اتِّصَالًا بِرُوحِ اللَّهِ مِنِ اتِّصَالِ شُعَاعِ الشَّمْسِ بِهَا.»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): همانا اتصال روح مؤمن به روح‌الله، از اتصال شعاع خورشید به خود خورشید شدیدتر است.

یعنی مثال خورشید و شعاع هم فقط یک مثال است؛ حقیقت این اتصال، از آن هم فراتر است.

«فراتر» یعنی چه؟ زبان از بیانش قاصر است. شاید بتوانیم بگوییم حضرت فاطمه زهرا سلام‌الله‌علیها در ماست؛ یا شاید بهتر باشد بگوییم ما در حضرت زهرا سلام‌الله‌علیها هستیم. وقتی سخن به وحدت می‌رسد، دیگر تعبیرها دشوار می‌شود.

همین‌جاست که سخنان بزرگان جامع‌الاطرافی مانند حضرت استاد، به‌سبب بدفهمی، گاه مورد اعتراض قرار می‌گیرد.

اخیراً دیدم طلبه‌ای که تازه وارد این مسیر شده، دست به قلم برده و در نقد علامه حسن‌زاده سخن گفته است. مشکل اینجاست که گاهی شخص هنوز زبان و مبانی یک دستگاه معرفتی را نفهمیده، اما دربارهٔ نتیجه‌های آن داوری می‌کند. کسی حقیقتاً می‌تواند بگوید «نمی‌فهمم» که کوشیده باشد بفهمد و پس از کوشش، به فهم مطلب نرسیده باشد.

وحدت در شریعت و تفاوت در مراتب سلوک

اگر کسی رابطهٔ وحدت و کثرت را خوب درک کند، پاسخ بسیاری از پرسش‌های مربوط به تفاوت رسالت‌ها و مسیرهای افراد را نیز می‌گیرد.

از یک جهت، همهٔ ما رو به یک قبله‌ایم. وحدت قبله، وحدت دین، وحدت آیین و وحدت شریعت داریم. نماز، روزه و وضوی ما بر اساس یک شریعت است. در این پوسته و ظاهر دین، یک وحدت عمومی وجود دارد.

اما وقتی از ظاهر عبور می‌کنیم و وارد حقیقت می‌شویم، اصلِ معرفت نفس و طهارت نفس همچنان کلی و عمومی است، ولی چگونگی تحقق آن برای هر شخص، به سعهٔ وجودی او بستگی پیدا می‌کند.

از اینجا تفاوت‌ها آغاز می‌شود.

ممکن است ذکری برای یک نفر مناسب باشد و برای دیگری نباشد؛ کاری را یک شخص باید انجام دهد و دیگری نباید انجام دهد؛ سخنی را کسی باید بشنود و دیگری هنوز نباید بشنود؛ جلسه‌ای برای فردی مناسب باشد و برای فرد دیگری نباشد.

به همین دلیل است که گاهی تأکید می‌کنم بعضی مطالب این جلسات در نسخهٔ عمومی باقی نماند؛ چون هر مطلبی برای هر کسی و در هر مرتبه‌ای مناسب نیست.

نخستین منشأ تفاوت‌ها؛ سعهٔ وجودی

برای این تفاوت‌ها دو علت وجود دارد. نخستین علت این است که سعهٔ وجودی افراد با یکدیگر متفاوت است.

چرا این سعه‌ها متفاوت شده‌اند؟

در قوس نزول، نخستین جاهایی که وجود ما رنگ و تعین گرفته، همان مراحلی است که قبلاً درباره‌شان سخن گفتیم: ابتدا صلب پدر و سپس رحم مادر. در آن مراتب، وجود انسان رنگ می‌گیرد، ذائقهٔ وجودی او شکل می‌گیرد و ظرف و ظرفیتش تعین پیدا می‌کند.

پس از آن نیز محیط، مربی، افراد، اشخاص و نفوسی که انسان با آن‌ها ارتباط پیدا می‌کند...

دو منشأ تفاوت در سعهٔ وجودی انسان‌ها

سبک زندگی و عوامل دیگر، دائماً در سعهٔ وجودی انسان اثر می‌گذارند؛ گاهی آن را دچار ضیق می‌کنند و گاهی گسترهٔ وجودی انسان بیشتر می‌شود. این یک علتِ تفاوت افراد بود.

علت دوم به خود حضرت حق برمی‌گردد.

خداوند واحد است و احد نیز هست. «احد» یعنی یکتا و بی‌همتا؛ البته نه «یک» به معنای عددی. در اصطلاح، مرتبهٔ عالی را احدیت و مرتبهٔ ظهور کثرات را واحدیت می‌گویند.

در وجود خودتان نیز می‌توان این معنا را دید. از مرتبهٔ قلب به پایین، کثرات و قوای متعدد ظهور پیدا می‌کنند؛ اینجا می‌توان از واحدیت سخن گفت. در مرتبهٔ بالاتر، آن کثرت‌ها در حقیقتی واحد جمع می‌شوند؛ اینجا سخن از احدیت است.

حال وقتی حضرت حق که احد و واحد است خلق می‌کند، مخلوقات نیز در این نظام، مظهری از وحدت و کثرت خواهند داشت. از حیث واحدیت، کثرات و اطوار گوناگون پدید می‌آیند و هرکس باید متناسب با طور وجودی خودش راهش را پیدا کند.

از همین‌جاست که گفته می‌شود: این ذکر برای شما مناسب است و برای دیگری نیست؛ این عمل را شما انجام بدهید و دیگری انجام ندهد؛ این درس یا کتاب برای شخصی مناسب است و برای شخص دیگری مناسب نیست. تشخیص چنین تفاوت‌هایی بر عهدهٔ استاد راه است؛ استادی که بتواند با «محک نفس» و دلالت نفس، ظرفیت وجودی شخص را بشناسد. خودِ بحث «محک نفس» نیز مطالب فراوانی دارد.

وحدت حقیقت و تفاوت ظهور معصومین علیهم‌السلام

در مرتبهٔ احدیت، سخن از یک حقیقت کلی و توحیدی است. ولایت و روح، حقیقتی توحیدی دارد.

در این نگاه، حقیقت حضرت زهرا سلام‌الله‌علیها از حقیقت امیرالمؤمنین علیه‌السلام جدا نیست؛ همان‌گونه که حقیقت امام رضا علیه‌السلام و امام حسین علیه‌السلام در آن مرتبه، حقیقتی واحد است.

پس چرا نام‌ها متفاوت‌اند؟

چون اسم، مرتبهٔ ظهور است.

همان‌طور که شما نام‌های متفاوتی دارید، اما اصل جان‌هایتان به روح کلی بازمی‌گردد، در اینجا نیز تفاوت اسم از تفاوت ظهور حکایت می‌کند.

امام رضا علیه‌السلام در دنیا به طوری خاص ظهور کرده‌اند؛ در مقام رضا، رأفت و آن شئون خاص شناخته شده‌اند. امام حسین علیه‌السلام نیز در نشئهٔ دنیا به طور دیگری ظهور کرده‌اند و به‌عنوان حسین‌بن‌علی علیه‌السلام جلوه کرده‌اند.

پس در مرتبهٔ ظهور، تفاوت‌ها حقیقی و قابل توجه‌اند؛ نباید وحدت حقیقت را با ازبین‌بردن تفاوت مظاهر اشتباه گرفت. اگر کسی این تفاوت‌ها را نفهمد، مفاهیم را با یکدیگر مخلوط می‌کند.

وحدت شریعت و تفاوت راه‌های سلوکی

اگر کسی نسبت وحدت و کثرت را درست درک کند، بسیاری از مسائل مربوط به رسالت و مسیر افراد برایش روشن می‌شود.

از یک حیث، همهٔ ما یک قبله داریم؛ وحدت قبله، وحدت دین، وحدت آیین و وحدت شریعت داریم. نماز، روزه و وضوی ما بر اساس یک شریعت است. در ظاهر و پوستهٔ دین، یک وحدت عمومی برقرار است.

وقتی به حقیقت و ماورای این ظاهر می‌رویم، باز اصل معرفت نفس و طهارت نفس یک اصل کلی است؛ اما اینکه این اصل در هر شخص چگونه تحقق پیدا کند، به سعهٔ وجودی او بستگی دارد.

اینجاست که تفاوت‌ها آغاز می‌شود.

ممکن است ذکری را شما باید بگویید و من نباید بگویم؛ کاری را شما باید انجام دهید و دیگری نباید انجام دهد؛ سخنی را شما باید بشنوید و دیگری هنوز نباید بشنود؛ جلسه‌ای برای شما مناسب باشد و برای دیگری نباشد.

اینکه گاهی تأکید می‌کنم بخشی از مطالب جلسه در نسخهٔ عمومی حذف شود نیز از همین جهت است؛ هر سخنی برای هر ظرفی نیست.

یکی از علل این تفاوت، همان اختلاف سعهٔ وجودی افراد است. ما در قوس نزول، از مراحل مختلف عبور کرده‌ایم. نخست در صلب پدر و سپس در رحم مادر تعین و رنگ گرفته‌ایم؛ ذائقهٔ وجودی و ظرفیت ما در این مراحل شکل گرفته است. پس از آن نیز محیط، مربی، افراد، نفوس و سبک زندگی، این ظرفیت را توسعه می‌دهند یا دچار ضیق می‌کنند.

علت دیگر نیز به نحوهٔ ظهور وحدت در کثرت بازمی‌گردد؛ اینکه حقیقت واحد در اطوار و مظاهر مختلف ظاهر می‌شود.

آینه‌بودن حق و خلق برای یکدیگر

در کتاب تجلّی در آداب سلوک قرآنی، در جلد سوم و چهارم، عبارتی بسیار مرتبط با بحث ما نقل شده است.

تاج‌الدین حسین‌بن‌حسن خوارزمی در شرح فصوص‌الحکم، ذیل سخن ابن‌عربی، این بحث را مطرح می‌کند. اصل عبارت ابن‌عربی چنین است:

«فَهُوَ مِرْآتُكَ فِي رُؤْيَتِكَ نَفْسَكَ، وَأَنْتَ مِرْآتُهُ فِي رُؤْيَتِهِ أَسْمَاءَهُ وَظُهُورَ أَحْكَامِهَا.»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس او آینهٔ توست در هنگامی که خودت را می‌بینی، و تو آینهٔ اویی در مشاهدهٔ اسماء او و ظهور احکام آن اسماء.

یعنی حضرت حق ــ جلّ اسمه ــ آینهٔ تو می‌شود تا در او ذات خودت را ببینی و مطالعه کنی؛ و تو نیز آینه‌ای می‌شوی که اسماء الهی و ظهور احکام آن‌ها در تو مشاهده می‌شود.

مرحوم خوارزمی در شرح این عبارت توضیح می‌دهد که با وجود، اعیان ثابته و کمالاتشان ظاهر می‌شوند و از طریق اعیان، اسماء وجود و احکام صفات ظهور پیدا می‌کنند؛ زیرا این اعیان محل ظهور سلطنت اسماء الهی‌اند.

نتیجه را با تعبیر بسیار زیبایی بیان می‌کند: رؤیت بنده، ذات خود را در مرآت حق؛ و مشاهدهٔ حق، اسماء و صفات خود را در مرآت بنده.

این همان معنایی است که پیش‌تر دربارهٔ حدیث «المؤمن مرآة المؤمن» عرض کردیم:

«الْمُؤْمِنُ مِرْآةُ الْمُؤْمِنِ.»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): مؤمن آینهٔ مؤمن است.

این همان رابطهٔ خلق و حق و حق و خلق است. حقیقت بسیار شیرینی است.

حق آینهٔ بنده است و بنده آینهٔ ظهور اسماء و صفات حق. آنچه پیش‌تر دربارهٔ آینه‌بودن انسان و مشاهدهٔ اسماء الهی گفتیم، در این کلام نیز بیان شده است.

هنر ساده‌گوییِ معارف

هنر بزرگی است که انسان بتواند این معارف را به زبانی ساده بیان کند تا همگان بفهمند. من خودم این هنر را ندارم.

یک بار به حضرت استاد رنجبر عرض کردم: با وجود شما دیگر «آب هست و تیمم باطل است»؛ جلسهٔ ما را تعطیل کنید! بعد عرض کردم که اتفاقاً اهل مسجد بلال، ایشان را به‌خاطر ساده‌گویی دوست دارند و بعضی نیز ما را به‌خاطر دشوارگویی تحمل می‌کنند! هنر ایشان همین است که معارف بلند را ساده بیان می‌کنند.

پایان اصول این جلسه

قرار بود یک اصل دیگر نیز بخوانیم، اما اصل شصت‌وسه خودش مطالب فراوانی دارد.

در این جلسه اصل شصت، شصت‌ویک و شصت‌ودو را مطرح کردیم. بنا داشتم در این سه جلسهٔ این هفته همهٔ اصول تا اصل هفتادوشش را بخوانیم و تفسیر کنیم تا از هفتهٔ آینده وارد متن اصلی درس شویم، اما فعلاً چنین نشده است.

خیر است، ان‌شاءالله.

اللَّهُمَّ بَارِكْ لِمَوْلَانَا صَاحِبِ الزَّمَانِ. اللَّهُمَّ بَارِكْ لِمَوْلَانَا صَاحِبِ الزَّمَانِ. اللَّهُمَّ بَارِكْ لِمَوْلَانَا صَاحِبِ الزَّمَانِ.

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، برای مولای ما صاحب‌الزمان برکت قرار ده.

وَالْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ.

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و همهٔ ستایش‌ها مخصوص خداوند، پروردگار جهانیان است.

اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ.

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست.

پاورقی: متن حاضر از پیاده‌سازی ماشینی صوت (ASR) ویرایش شده است. ترجمه‌های فارسیِ زیرِ عبارات عربی توسط مدل افزوده شده‌اند و از سخنان استاد نیستند. گفتار، پرسش‌ها و پاسخ‌های حاضران از متن حذف شده و فقط سخنان استاد باقی مانده است. نشانه‌ها و Segments مربوط به پیاده‌سازی صوت نیز در متن نهایی حفظ نشده‌اند.