ددروس معرفت نفس
بازگشت به پخش
متن کاملخلاصهنسخه کتابی · جلسه 042

یا رب اعوذبک من همزات الشیاطین و من شر نفسي و من شر خلقک. بسم الله الرحمن الرحیم. لا حول و لا قوة الا بالله العلی العظیم. اللهم ایاک نعبد و ایاک نستعین. المستغاث بک یا صاحب الزمان. المستغاث بک یا صاحب الزمان. المستغاث بک یا صاحب الزمان. السلام علیک یا داعی الله و ربانی آیاته.

سلام علیکم و رحمة الله. هدیه به پیشگاه حضرت حجت، ارواحهمان سبا و فدا. ان‌شاءالله حضرتش هر کجا تشریف دارند، در این شب عید حالشان خوب باشد و همه ما را مشمول فیوضات قدسی و ادعیه زکیه خودشان بکنند. به حرمت این پنج شهید خوشنامی که در محضرشان هستیم، صلواتی هدیه بفرمایید. اللهم صل على محمد و آل محمد و عجل فرجهم.

الحمدلله، همه دقایقی از محضر شاگرد ذی‌جود حضرت استاد علامه حسن‌زاده، آقای دکتر لاریجانی، بهره بردیم. خدا ان‌شاءالله ایشان را حفظ کند. با توجه به اینکه فرصت گذشته است، مجبوریم امروز جلسه را قدری جمع‌وجور ارائه بدهیم.

اکنون می‌خواهم هدیه بسیار مهمی را تقدیم کنم. اجازه می‌خواهم ابتدا تقریباً دو دقیقه، بلکه کمتر از دو دقیقه، صوت خود حضرت استاد را به‌عنوان مقدمه هدیه‌ای که می‌خواهم تقدیم کنم، با دقت گوش بدهید؛ مخصوصاً چند جمله اول آن را. پیش از آنکه ایشان روایت یا داستان خادم امام رضا صلوات الله عليه را بیان کنند، یک جمله پیرامون توسل مسافر به حضرت می‌گویند. به آن خوب توجه کنید. سپس من ان‌شاءالله هدیه‌ام را تقدیم شما می‌کنم و وارد درس و بحث می‌شویم. برای روح بلندشان صلوات.

حدیث شریف صلی الله علی محمد و آل محمد. از زمان خود امام، این احادیث چقدر عجیب است. عرض کردیم آن دعای شریف می‌فرماید مسافر، چه مسافر بری و چه بحری، متوسل بشود به حضرت ثامن‌الحجج.

آمدند خدمت حضرت امام هشتم. معروف کرخی؛ معروف، جناب معروف، عارف معروف، خادم معروف. نام شریفشان معروف بود؛ معروف کرخی، خادم امام هشتم علیه‌السلام، دربان امام هشتم. خوشا به حال او.

جناب معروف رضوان الله علیه، سلام الله علیه، دید چند نفری آمدند. چون دربان بودند، پرسیدند: «چه فرمایشی دارید؟» گفتند: «می‌خواهیم سفر دریا برویم؛ آن هم سفر دریای آن زمان، با آن کشتی‌ها و آن وسایل و بادبان‌ها و هرچه داشت؛ چقدر پرخطر بود. سفر دریا داریم. آمده‌ایم خدمت امام که از ایشان توسل بجوییم؛ سفارشی بفرمایند، دعایی بفرمایند.»

ایشان چیزی نوشت و به آنان داد و گفت: «بروید، در پناه خدا هستید.» در آن نوشته، دریا را قسم داد و به دریا خطاب کرد که: «تو را به سر معروف کرخی، با این آقایان مراعات کن.»

این‌ها نامه را گرفتند و برگشتند. حرف به گوش امام هشتم رسید. فرمود: «معروف، عجب کار سنگینی!» معروفِ دربان به دریا خطاب کرده بود که: «تو را به سر معروف کرخی، با این آقایان مدارا کن.»

بعد آقا هوش از سر ما می‌برد؛ شاگردی خوب است. از او سؤال کرد: «از کجا این مقام و رتبه را پیدا کردی که دریا را به سر خودت قسم می‌دهی که متأثر حال این‌ها نشود و با این‌ها مدارا کند؟»

آفرین، شیرمرد! در حضور حجت‌الله عرض کرد: «آقاجان، من یک عمر این سرم در آستانه شماست. در این عتبه، سر را به زمین فرود می‌آورم. این سر این‌قدر ارزش ندارد که دریا حرفش را گوش کند؟» و حرف حسابی بود. امام خوشش آمد و چه امتحان خوبی داد.

بندگی باشد، وظیفه باشد؛ سر شما، قلم شما، زبان شما، جان شما، اشاره شما، دعای شما و آثار وجودی شما همه مؤثر واقع خواهد شد. انسان را برای این نیاورده‌اند که ــ غلط است در محضر شریف شما ــ همین یک شکم را پر کند و خالی کند و تمام شود؛ یک مشت اصطلاح هم یاد بگیرد. «پس درآمد پوستی رنگین شده، کی منم طاووس لیلی این شده؟» صلواتی قرائت کنید. اللهم صل على محمد و آل محمد و عجل فرجهم.

اگر دقت کرده باشید، ابتدا حضرت استاد می‌فرمایند که مسافر باید به چه کسی توسل کند؟ امام رضا. این یکی از وجوه تفسیر انفسی است. حالا وجه باطن‌تر آن چیست؟

در یک صوت دیگر و جلسه‌ای دیگر، حضرت استاد می‌فرمایند مظلوم، کسی که مظلوم واقع می‌شود، باید به چه کسی توسل کند؟ به امیرالمؤمنین. این‌ها وجوه توسل است. فکر می‌کنم چهار پنج سال پیش بود که بخشی از آن‌ها را نسبت به هرکدام از معصومین و وجوه مربوط به هرکدام نوشتم و به عزیزان دادم و در کانال گذاشتند. حالا نمی‌دانم می‌شود آن را پیدا کرد یا نه.

حضرت استاد می‌فرمایند اگر مظلوم واقع شدی، به امیرالمؤمنین توسل کن. اگر مسافر بودی، چه بری و چه بحری، به امام رضا. چرا؟ چون حضرت مسافر بودند. از دیار خودشان مسافرت کردند و به دیار غربت آمدند؛ غریب‌الغربا. اینجا هم متأسفانه در ایران به شهادت رسیدند؛ یعنی ما حضرت را کشتیم. شاید از این حرف من تعجب کنید، اما خودش بحث مبسوطی می‌طلبد. به هر حال، حضرت مهمان ما بودند، اما ما مهمان‌کشی کردیم.

حالا از نظر شما، این روایتی که می‌فرماید مسافر به امام رضا توسل کند، فقط همین یک وجه را دارد؟ یعنی مثلاً شما خواستید از اینجا به سفری بروید، به امام رضا توسل کنید؟ همین است؟ وجوه متعددی دارد. اکنون دل شما باید چند وجه از وجوه متعدد آن را بخواند. یکی از آن‌ها را می‌توانید بگویید؟ بفرمایید، بلندتر.

پرسش: همین زمینی که ما در آن هستیم و آمدن ما به عالم بالا.

پاسخ: آفرین، احسن. و انّا الیه راجعون. یک وجه آن می‌شود سفر خود دنیا. ما در قوس نزول، انا لله، به این سرزمین تشریف‌فرما شدیم و به طوق بندگی حضرت حق مشرف شدیم. این یک سفر است؛ آمدیم اینجا. سفر بعدی ما قوس صعود در نشئه طبیعت است.

وجوه را این‌گونه ببینید؛ یعنی الآن، حضرت‌عالی در حال سفرید، مسافر الی الله؛ و انّا الیه راجعون. تا لحظه موت، موت اول؛ موت اولِ کلی. و الا جزءبه‌جزء، ما آن‌به‌آن در حال احاطه و احیا و اماته هستیم توسط حضرت عصفار. می‌دمد، دم می‌زند، ما می‌میریم؛ دم می‌زند، ما احیا می‌شویم. همان کل يوم هو في شأن.

فقر ذاتی ما از حضرت حق طلب می‌کند. يسأله من في السماوات والأرض. یکی از آن‌ها ما هستیم. زبان حال ما احیاست. خدا تجلی قبلی‌اش را می‌میراند و تجلی جدید را احیا می‌کند؛ یمیت و یحیی. این هم یک سفر است. ما آن‌به‌آن در حال سفریم؛ عجب!

اصلاً سفر از اسم ممیت به اسم... بهتر است بگوییم به صفت حیات؛ یحیی می‌شود اسم دیگر. یا الحی بهتر است بگوییم. یحیی فعل آن است؛ الحی. اگر دقت کنید، در این سفرها حرکت از اسمی به اسمی است و طورش عوض می‌شود. ما دائماً از اسمی به اسمی سفر می‌کنیم. این هم خودش بحثی است که زمانی باید ان‌شاءالله با هم داشته باشیم. بحث بسیار شیرین و عالی‌ای است؛ ان‌شاءالله به وقتش.

در این سفرها، پس از آن می‌رسیم به موت؛ آن موت اصلی اول که انسان از اینجا می‌رود. سپس سفر برزخ آغاز می‌شود. مرتبه دوم موت ما، انتهای عالم برزخ است. باز سفر بعدی ما در عالم برزخ است. آن سفر به‌مراتب هم سخت‌تر است، هم طولانی‌تر است. عالمی که قرار است آنجا در پیش بگیریم و حرکت کنیم، و حرکت آنجا در سیر استکمالی برزخی، عالمی که قرار است به آن برویم، وقتی خواستند آن را به چیزی شباهت بدهند، مثلی آوردند تا ما بتوانیم بفهمیم؛ تمثیل گرفتند. تلك الأمثال نضربها للناس. مثلی که اهل‌بیت فرمودند، مثالش چه بود؟

مثل ریگی در بیابان. آن ریگ را دنیا بگیرید و بیابان بی‌انتها را برزخ. چه خبر است! آن هم یک سفر است. همین‌طور از اسمی به اسمی و از عالمی به عالم دیگر در حال سفریم. عجب!

یک فرمایش حضرت امام علیه‌الرحمه داشتند؛ یادتان هست؟ فرمودند تمام صاحبان مقامات معنوی عالم، اصلاً همه مقامات معنوی عالم ــ یعنی این عالم را بگیرید تا اول عالم هستی ــ محتاج عنایات علی‌بن‌موسی‌الرضا هستند؛ یعنی همه باید به ایشان توسل کنند. همه در حال سفر و حرکت‌اند. اگر امام رضا را این‌گونه نگاه کنید و این‌گونه ببینید، می‌شوید عارف به حق ایشان و آن‌وقت زیارتشان مزه می‌دهد. پس ما باید به امام رضا چه کنیم؟ توسل کنیم.

این اسفار را اگر در درس هشتادونه شرح اسفار ملاصدرا، از حضرت علامه حسن‌زاده، گوش بدهید ــ من هم امروز صبح گوش می‌دادم ــ حضرت علامه همین بحث، یعنی بحث سفر، را مطرح می‌کنند. همچنین در شرح مصباح الانس مرحوم ابن‌فناری، البته آنجا خیلی جزئی وارد می‌شوند، اما این سفر از اسمی به اسم دیگر و طورهای مختلف انسانی را مبسوط بیان می‌کنند و آنجا حتی به اسفار ملاصدرا اشاره می‌کنند؛ یعنی همین کتابی که ما برای شما می‌گوییم.

این کتاب چهار سفر دارد. سفرهایش را می‌دانید. اولین سفرش چیست؟ اصلاً «اسفار» جمعِ «سفر» است؛ سفرهای اربع، چهارگانه. بگویید.

پرسش: من الخلق...

پاسخ: اول خلق است. احسنت؛ الی الحق. اینجا دیگر «بالحق» ندارد، چون هنوز خبری از حق نگرفته است. می‌خواهد تازه سفرش را از خلق، در عالم کثرت، آغاز کند؛ مثل الآن من و شما که هیچ خبری نداریم. بچه اصلاً هیچ درکی ندارد. چه می‌فهمد؟ چه می‌داند؟ درست است که همه حقایق در روحش مندمج است، اما هنوز به فعلیت نرسیده؛ یک قوه و یک استعداد است. باید در سیر صعودی این‌ها به فعلیت برسد تا اصلاً بفهمد کجاست و چه می‌کند. ما الآن موهایمان دارد سفید می‌شود و تازه داریم چیزی می‌فهمیم، چه برسد به بچه.

این شخص می‌خواهد از کثرت به سمت حضرت حق سفر کند. لذا اینجا نمی‌گوید «بالحق»؛ من الخلق الی الحق، تمام. آن سه سفر بعدی در آخرشان «بالحق» دارند. چرا؟ چون چیزی از حق چشیده است؛ از خلق و از کثرت سفر کرده و به عالم وحدت رفته است. این سفرِ نمازی ماست، صلاتی ماست؛ معراج ابتدایی است. ابتدایی‌ترین حالت نماز این است.

بعد، وقتی رفت و به حق رسید، و انا الیه راجعون، چه به موت قبل ان تموتوا و چه با موت اجباری، الله يتوفى الانفس حين موتها، چه اتفاقی می‌افتد؟ آنجا سفر من الحق الی الحق شروع می‌شود. چگونه؟ یعنی چه، من الحق إلى الحق؟ مگر خدا تجزیه‌بردار است؟ مگر خدا یک وجود واحد نیست؟ منظور همین سفر از اسمی به اسمی است که اکنون عرض کردیم.

بله، خود الموت حق. احسنت. همه‌اش حق است. حق است، علی‌اصغر، آفرین. والمرصاد حق والمیزان حق والحشر حق والبعث حق والنشر والنشور حق و امثالهم. این‌ها همه حق‌اند. سفر حق به حق است؛ من الحق إلى الحق بالحق.

حالا «بالحق» آمده است. چرا؟ چون رگ و ریشه‌ای از حق گرفته، رنگ و نمای حق را پیدا کرده، دیده و چشیده و از اسمی به اسمی و از صفتی به صفتی حرکت کرده است. این دیگر، می‌شود گفت، رتبه‌ای بالاتر است. این نماز، صلاة بالاتری است.

وقتی آنجا از اسماء به اسماء و از صفات به صفات می‌رود، مثلاً شما در یک بخش به وجود مقدس امام رضا توسل می‌کنید؛ دارید به اسم الرؤوف خدا توسل و توجه می‌کنید و معتکف کوی اسم الرؤوف می‌شوید. بعد مثلاً به امام حسین توسل می‌کنید؛ آنجا معتکف کوی رحمت الله الواسعه می‌شوید. این‌ها سفر از اسمی به اسمی است. این بحث شیرینی است، اما الآن وقتش نیست و از درس خارج می‌شویم؛ بماند برای وقتی دیگر.

سفر سوم در اسفار چه می‌شود؟ من الحق إلى الخلق؛ برگشت. یعنی وقتی حق را چشید و درک کرد، حالا به سمت خلق برمی‌گردد؛ باز بالحق.

چرا سفر اول «بالحق» نداشت؟ چون خبر نداشت که وجودش الهی است. خلایق را کثرات می‌دید، منهای الله می‌دید، خلایق را گسیخته از حق می‌دید؛ بيده ملكوت کل شيء نمی‌دید. حرف بسیار مهمی عرض می‌کنم؛ البته بهتر است بگوییم دارد زده می‌شود. خلق را منهای حق می‌دید، جلوه حق نمی‌دید و ظهور اسماء الهی نمی‌دید. لذا در سفر اول «بالحق» نداشت.

اکنون که دوباره سخن از خلق به میان آمده است، من الحق إلى الخلق، چرا اینجا «بالحق» آمده؟ چون دیگر نگاهش عوض شده است. دیگر خلق را صرفاً به ظاهرِ خلق نمی‌بیند؛ کثرت را در عین وحدت می‌بیند. همان‌طور که آنجا وحدت را در کثرت می‌بیند، اینجا کثرت را در وحدت می‌بیند.

این معنای لقاء الله است. معنای شیرین لقاء الله همین است: کثرت در عین وحدت و وحدت در عین کثرت. وحدت در عین کثرت چیست؟ یعنی به سمت توحید و به سمت حق می‌رود، اما حواسش هست که خالق یا حق متعال، ذات غیبی، بدون مظاهر ممکن نیست؛ اصلاً امکان ندارد. نمی‌شود ذات غیبی بدون مظاهر باشد.

مگر یکی از اسماء خدا «الظاهر» نیست؟ این اسم باید پیاده شود یا نه؟ نمی‌شود اسم خدا معطل بماند. اسم خدا «الشافی» هست یا نه؟ می‌شود مریضی نباشد و این اسم پیاده شود؟ نمی‌شود. اسم خدا مثلاً «الستار» است؛ گناه‌ها را می‌پوشاند، عیب‌ها را می‌پوشاند. «الغفار» است؛ می‌بخشد. تا گناهکار نباشد، چگونه این اسم پیاده شود؟

لذا اینجا که می‌رسیم، خدا فرمود اگر شما گناه نکنید، یک امت دیگر را خلق می‌کنم که آن‌ها معصیت کنند. چرا؟ چون نمی‌شود اسم... البته اینجا معنای معصیت باید معنا شود. چون شما در کلاس حکمت و عرفان نشسته‌اید، باید نگاهتان تعالی پیدا کرده باشد؛ از مراتب وجود و تا مراتب نازل‌تر و پایین‌تر آن، تا همین معصیت ظاهری.

آنجا دیگر نگاهش عوض می‌شود: من الحق الی الخلق. خلق، کثرت‌اند و خلایق‌اند، اما در کثرت، وحدت می‌بیند. یعنی چه؟ یعنی این‌ها که گسیخته از حق نیستند. إن من شيء إلا عندنا خزائنه وما ننزلته إلا بقدر. این ظهور ذات غیبی است. این‌گونه نگاه می‌کند.

این حرف را چون چند جلسه است مرتب مرور کرده‌ایم و گفته‌ایم، اکنون برایتان عادی می‌شود و به‌خوبی تثبیت وجودی پیدا می‌کند و متوجه آن می‌شوید. هرچه جلوتر برویم، ان‌شاءالله برخی مطالب را عمداً تکرار می‌کنیم. این را از خود حضرت استاد یاد گرفته‌ایم.

درس و بحث حضرت استاد را گوش بدهید؛ می‌بینید بسیاری از سخنان ایشان دائماً تکرار می‌شود. اوایل که مثلاً صوت‌های ایشان را گوش می‌دادیم، پیش خودم می‌گفتم: «ای بابا، آقا چند بار دیگر این را می‌گویید؟» ما امثال ما که عجول و پررو هستیم ــ بی‌جسارتی به شما ــ در دل خودمان اشکال می‌کردیم. بعد که جلوتر رفتیم، دیدیم خود حضرت استاد فرمودند: «من مخصوصاً این کار را می‌کنم که این‌ها ملکه وجودی‌تان بشود.» ما هم این لِم را از ایشان یاد گرفته‌ایم.

بعد سفر چهارم می‌شود. این سفر چهارم دیگر برای هرکسی نیست؛ برای شارع مقدس است. چیست؟ بگویید.

پرسش: من الخلق الی الخلق.

پاسخ: احسنت. آمده در خلق؛ من الخلق الی الخلق. «من الحق» مربوط به قبلی بود. من الخلق الی الخلق. این یعنی چه؟ کسی می‌تواند این سفر را انجام بدهد که مبین حقایق اسماء باشد. یعنی چه؟ حقایق اسماء را که همین اشیاء هستند؛ و علم آدم الاسماء كلها.

همه اسماء را در نظر بگیرید. عینیت این اسماء در ظهور خود، همین اشیاء، همین عالم کثرات و خلایق است. تک‌تک این‌ها اسم‌الله‌اند؛ ظهور اسم‌الله‌اند و به‌صورت اشیاء درآمده‌اند. لذا فرمود: علم آدم الاسماء كلها ای الاشیاء كلها. حضرت استاد فرمودند می‌توانید «اشیاء» را به جای «اسماء» بگذارید. این‌ها ظهور همان اسماء هستند.

کسی که مبین حقایق اسماء، یعنی باطن این اشیاء، شد، به آن چه می‌گفتند؟ علم به احوال اعیان موجودات چه بود؟ یکی بگوید. «علم به احوال اعیان موجودات به قدر طاقت بشری»، یعنی باطن‌بین شدن، چه بود؟ آفرین حسین‌آقا. آفرین خواهرها. حکمت است. این را چندین بار گفته‌ایم تا ملکه شود.

یا علمهم الكتاب؛ آیا کتاب کافی است؟ خیر؛ والحكمة. ادعو إلى سبيل ربك بالحكمة والموعظة الحسنة وجادلهم بالتي هي أحسن. ما سریع به سراغ آن جدال می‌رویم؛ تازه اگر جدل احسن داشته باشیم. در میان این‌ها نیز بحث موعظه حسنه است. منبرهای ما عموماً اکنون این‌گونه‌اند؛ حتی تخصصی‌ترین منبرهای عمومی ما خطابی و اقناعی‌اند و حالت موعظه دارند. موعظه حسنه هم خوب است؛ والموعظة الحسنة. اما پیش از آن چیست؟ ادعو إلى سبيل ربك. سطح بحث را ببینید؛ سطح دعوت را چقدر بالا برده است: به سمت رب خودت. رب پیغمبر چه کسی بود؟ چه کسی بود؟ الله؛ آفرین، الله بود.

هرکدام از ما ربی در طول الله داریم؛ یکی از اسمائی که در ما نسبت به اسماء دیگر تجلی اعظم دارد و اسم اعظم وجودی می‌شود. پیدا کردن آن هم لِم و رمزی دارد. به وقتش ان‌شاءالله از لسان خود حضرت استاد برایتان می‌گوییم که آن اسم اعظم وجودی ما چیست. روش بسیار طبیعی‌ای هم دارد؛ یعنی روش آن حتی عرفانی هم نیست. ان‌شاءالله در عقل عملی به آن می‌رسیم.

اجازه بدهید هر چیزی به وقت خودش مطرح شود. این مطالب را به این جهت می‌گویم که در دل بحث هستیم و این‌ها به هم مرتبط‌اند، اما نمی‌خواهم دل شما را بسوزانم؛ خدا نکند ما چنین قصدی داشته باشیم. هر چیزی جای خودش. اکنون اگر وارد آن بحث شویم، اصلاً به وادی دیگری می‌رویم و از این وادی خارج می‌شویم. هر چیزی جای خود را داشته باشد.

پس من الخلق إلى الخلق مربوط به کسی می‌شود که مبین حقایق اسماء است. کسی که باطن اسماء را چشید، به سمت حکمت می‌رود. آن نخستین راهی است که خدا به پیغمبرش دستور می‌دهد: می‌خواهی دیگران را به سمت من دعوت کنی، با چه چیزی؟ الآن چه آیه‌ای خواندم؟ آفرین؛ بالحکمة. اول با حکمت.

این گمشده ماست. اگر اکنون دین‌گریزی زیاد شده، به این جهت است که ما این امر نخست را رها کرده‌ایم. چند میلیون جوان از ما رفتند؛ چرا پیش این‌ها نرفتند؟ احسنت، آفرین. حکمت واللّه ترون گم شده مؤمن حکمت है گم شده؛ حکمت گمشده جوان‌های ما در روزگار ماست.

شما باور نمی‌کنید؛ می‌دانم باور نمی‌کنید. اما من کسانی را... البته این قسمت‌ها باید پاک شود. یکی از دلایلی که در کانال نمی‌گذاریم همین است. بعضی قسمت‌ها باید اصلاً پاک شود و نماند. کسانی را که ما به آن‌ها «اراذل و اوباش» می‌گوییم، ما حزب‌اللهی‌ها ــ جسارتاً ــ یک روز جمع کردیم. این‌ها اصلاً آخوندزده بودند، انقلاب را هم قبول نداشتند و امثال این‌ها.

گفتم: «مرا که قبول دارید؟»

گفتند: «بله، شما اصلاً یک‌دانه‌اید» و از این حرف‌ها.

چون ما از آن پوست آخوندی با این‌ها بیرون آمده بودیم و رفیق شده بودیم، گفتم: «من با روش حضرت استاد علامه حسن‌زاده با شما کار می‌کنم.»

گفتند: «چه‌طور؟»

گفتم: «با عقلتان. همه عقل دارید یا ندارید؟»

گفتند: «بله که داریم. ما آدم عاقلی هستیم، بفرمایید.»

گفتم: «اصلاً قال الله تبارک و تعالی نه، قال الصادق و قال الباقر هم نه. مگر با این‌ها زاویه ندارید؟ مگر درباره آخوندها نمی‌گویید این‌ها معرکه‌گیری می‌کنند و این مطالب را از خودشان و از آستینشان درمی‌آورند؟ من با عقلتان کار دارم. بسم‌الله.»

بیست‌ودو، بیست‌وسه جلسه فقط بحث‌های عقلی داشتیم؛ فقط عقلی. از همین جنس حرف‌هایی که در این جلسات می‌گوییم. البته با شما، چون سطح جلسه الحمد لله بالاتر است، زیربنای ما و کل هندسه فکری و نظام جلسه‌مان با آیات و روایات است؛ اما با آن‌ها این‌گونه بود.

خود آقای مسجد شاهد است که حدود جلسه بیست‌ودو یا بیست‌وسه بود؛ حدود بیست‌وچند جلسه صحبت کردیم. جلسات هم طولانی بود؛ مثلاً یک جلسه سه ساعت، یک جلسه دو ساعت و به همین شکل. فقط هم من حرف می‌زدم. حتی یک بار هم نمی‌پرسیدند؛ با دقت گوش می‌دادند.

الحمد لله دوباره به نماز و هیئت برگشتند و بعد نسبت به رهبر بسیار احترام پیدا کردند. هنوز همه آخوندها را قبول ندارند، اما رهبری را بسیار قبول دارند. تازه فهمیدند عمامه یعنی چه، آخوند یعنی چه، استاد یعنی چه، علامه حسن‌زاده یعنی چه، رهبر انقلاب یعنی چه. پیش از آن، نگاهشان کاملاً برعکس بود؛ به آقا فحش می‌دادند. این‌گونه بودند.

الحمد لله. به نظر شما این چیست؟ این همان تفسیر انفسی، همان باطن و همان حکمت است که در این کتاب‌هایی که الآن جلوی خودم چیده‌ام وجود دارد: «صد منزل ده»، «اتحاد عاقل به معقول» علامه رفیعی قزوینی با تعلیقه حضرت استاد، «نور على نور» حضرت استاد، «تجلی در آداب سلوک قرآنی»، «خلقنا علیه» مرحوم ابن‌قسی اندلسی، «گنجینه گوهر روان». این‌ها چیستند؟ تفاسیر انفسی‌اند. این‌ها ما را به آنجا می‌رسانند.

مقدماتم بسیار طول کشید، ببخشید. فقط خواستم توضیح بدهم که این «مسافر» یعنی چه. چه کنم؟ اگر توضیح ندهم، حق مطلب ادا نمی‌شود و اگر توضیح بدهم، وقت شما گرفته می‌شود. چه کنم؟

خلاصه اینکه ما در هر آنی در سفریم. آن مطلبی که داشتم می‌گفتم این بود که سفر من الخلق الی الخلق بالحق کار شارع مقدس است، چون اوست که به باطن تک‌تک اسماء الهی آگاه است و مبین حقایق اسماء شده است. او آشنا و آگاه است؛ حکیم علی‌الاطلاق است. آن سفر برای اوست.

لذا می‌گوید: «این کار را نکن؛ این کار کراهت دارد. این کار مستحب و بسیار خوب است. این کار مطلقاً حرام است. این کار واجب است و باید انجام بدهی. این هم مباح است.» توجه کردید؟ بعد می‌گوید چگونه همین مباح رنگ‌وبوی عبادت بگیرد و امثال این‌ها. این‌ها دیگر کار ما نیست؛ کار شارع مقدس است. همان کسی که ــ باز تأکید می‌کنم ــ «مبین» است؛ یعنی تبیین‌گر حقایق اسماء و باطن اسماء. این کار هرکسی نیست.

در این سفرهای پی‌درپی، با توسل به امام الرؤوف کار آسان می‌شود. عین فرمایش حضرت استاد را هم گذاشتم و گوش دادید؛ فکر نکنید این حرف‌ها ساخته من است. خیالتان راحت باشد؛ ما صادقانه به شما گفتیم.

حالا روش توسل را عرض کنیم. امروز یکی از آن‌ها را به شما بگوییم و برویم. بسیار ساده، روشن و مبرهن است. چند روش وجود دارد؛ یکی را امروز تقدیم می‌کنم. اگر ان‌شاءالله اذن گرفتیم، در جلسات بعد چند روش دیگر هم درباره امام الرؤوف می‌گوییم.

یکی از بهترین روش‌های توسل، تشبه است. این را حتماً بنویسید: بهترین روش توسل به آل‌الله، تشبه به آل‌الله است؛ یا به یک معنا، تلبس به اسماء الله؛ به یک معنا، قربتاً الی الله؛ به یک معنا، حکمت؛ به یک معنا، اخذ ولایت و تلقی ولایت. این‌ها همه یک معنا دارند. به یک معنا، علم است؛ آن علم نوری، العلم نور، حقیقت علم.

این‌ها یعنی چه؟ همه این‌ها در یک جمله یعنی چه؟ اکنون در مصداقی که برایتان عرض می‌کنم، متوجه می‌شوید.

امام الرؤوف نماز شبشان چگونه بوده است؟

پاسخ: ...

آفرین، جانم. آفرین. أطيعوا الله و أطيعوا الرسول و اولی الامر منکم. این اطاعت همان تشبه می‌شود. البته اطاعت مراتب دارد. یک نوع اطاعت را عبید جانه‌ دارد و یک نوع اطاعت را امیرالمؤمنین دارد. حرز ابودجانه معروف است؛ برای مصون ماندن خانه از اجنه، حرز ابودجانه بهترین حرز است.

ما خودمان سه جنِ پدر فلان‌فلان‌شده در خانه قبلی‌مان داشتیم که این‌قدر ما را اذیت کردند. در نهایت از آن خانه فرار کردیم. هر کاری کردیم، فقط توانستیم آن‌ها را زندانی کنیم. برای عزیزم حاج سنابا تعریف کردم که بعد کارهایی کرد. سرانجام آن‌ها ما را فراری دادند، ولی با حرز عبید جانه‌ آن‌ها را در بخشی، در گوشه‌ای از زیرزمین، زندانی کردیم. حرز بسیار خوبی است.

عبید جانه‌ هم اطاعت کرد. در جنگ احد دو نفر فرمان پیغمبر را زمین نگذاشتند و تا آخرین نفس ایستادند و دنبال غنیمت نرفتند؛ یکی امیرالمؤمنین بود و دیگری عبید جانه‌ انصاری. او در آنجا زخمی شد. امیرالمؤمنین شصت زخم برداشت و ایشان هم چند جراحت برداشت و بعداً بر اثر همین جراحت‌ها شهید شد؛ یعنی جانباز جنگ احد بود. اما اطاعت عبید جانه‌ کجا و امیرالمؤمنین کجا! این‌ها با هم تفاوت دارد.

در بحث تشبه بودیم. نماز شب امام رضا بسیار مفصل و طولانی است. آن چیزی که فعلاً در حد استطاعت ما و جلسه ماست، این است که دو تا دو رکعت اول نماز شب امام رضا، نماز جعفر طیار بوده است.

پرسش: اوه!

پاسخ: چرا می‌گویید «اوه»؟ دیگر معلوم است که الآن باید برای شما آسان شده باشد. قربانتان بروم. البته اوایل، این چیزها مقداری سخت است، چون نفس‌خوکرده ادبار نشان می‌دهد. به خودتان هم فشار نیاورید. اگر هنوز این کار را انجام نداده‌اید، هفته‌ای یک بار، یک شب نماز شبتان را به این سبک بخوانید. دو تا دو رکعت اول را نماز جعفر طیار بخوانید. این در مفاتیح هم هست.

دو تا دو رکعت است. در رکعت اول، بعد از حمد، سوره زلزال خوانده می‌شود: إذ zar zalzal zalat. بعد پانزده بار تسبیحات اربعه: سبحان الله والحمد لله ولا اله الا الله والله.

چقدر شیرین بود آن جلسه‌ای که پیرامون تسبیحات اربعه صحبت کردیم. از جمله جلسات عجیب‌وغریبی بود که شما به‌شدت از من حرف کشیدید. اصلاً همه کتاب‌ها را کنار گذاشتم و چیزهای دیگری به شما گفتم؛ همان جلسه عجیب‌وغریب در آن سالن آمفی‌تئاتر. البته طلب نفوس قدسی شما بود. چه کسانی در آن جلسه حاضر بودند؟ حضور آن‌ها باعث شد آن‌گونه شود. همه جلسات هم این‌گونه نمی‌شود.

بعد از پانزده بار تسبیحات اربعه، به رکوع می‌روید و ده بار می‌گویید، بلند می‌شوید ده بار، در سجده ده بار، سر برمی‌دارید ده بار، سجده دوم ده بار و دوباره سر برمی‌دارید و ده بار می‌گویید. سپس برای رکعت دوم بلند می‌شوید. بعد از حمد، سوره عادیات را می‌خوانید.

نماز پیغمبر که دو رکعت آن گاهی یک ساعت هم طول می‌کشد، همه‌اش پانزده‌تاست؛ منتها پانزده تا إنا أنزلنا به، به، به، به، به، به، إلى أبد، إلى القيامة. به‌به از این نماز!

اگر می‌شود، آقای هاشمی این قسمت را همین الآن ضبط نکند؛ اگر نشد، بعداً جدا کند. اولین باری که خواب پیغمبر را دیدم، تقریباً پانزده سالم بود. نحوه اینکه چه دیدیم و چه شد، بماند برای وقتی که درگوشی بگویم؛ وقتی که اصلاً بلندگویی جلوی من نباشد.

این‌طور به شما بگویم: تمام آنچه تا الآن خدای منان در وجود من می‌جوشاند، از همان است؛ از همان خواب. چرا؟ چون اولین شبی بود که نماز پیغمبر خواندم. حدود چهارده، پانزده سالم بود. مادر خیلی مهم است؛ مادر این‌ها را به ما یاد داد. آن شب تاریخی برای همیشه برای من به یادگار ماند.

ان‌شاءالله یک وقت به‌خوبی برایتان می‌گویم که چه بود، چه اتفاقی افتاد، بعد چه شد و اکنون ریشه‌هایش چگونه است؛ برای اینکه شما هم ان‌شاءالله گوشتان با این چیزها آشنا شود و حرکت کنید. البته الحمد لله شما جلوتر هستید.

پرسش: امشب؟

پاسخ: یکی از جهاتش این است که حالا به صحبت شما احترام بگذاریم. جهت دیگرش این است که آن حالت برای من مِحَک شده است. آنجا، در آن وضعیت، اتفاقی افتاد و چیزی را چشیدم و درک کردم که وقتی می‌خواهم تشخیص بدهم این جلسه مورد عنایت هست یا نه، همان حالت به من دست می‌دهد. این یک بخش از آن است. فعلاً از آن بگذریم. برای من مِحَک می‌شود.

یکی از بزرگان محدّث را داریم؛ یکی از مراجع که البته مرجع نبود، مجتهد بود و هنوز هم الحمد لله زنده هستند. از نوادرند؛ گمنام و بی‌نام‌ونشان، اما از اعاظم و بزرگان‌اند. خدا لطف کرد و ما شبی تا صبح محضر ایشان بودیم. ایشان چهل منزل حرکت حضرت زینب را برای بنده دیده بود و گفت؛ به‌خوبی به ایشان نشان داده بودند. از ایشان نیز این دستور را داشتیم که این مِحَک چگونه است. این را هم ان‌شاءالله زمانی در عقل عملی برایتان قدری عرض می‌کنم.

پرسش: الآن؟

پاسخ: نه، الآن جایش نیست. این‌ها در بحث‌های عملیاتی عقل عملی است. الآن ما در حوزه نظری هستیم.

بعد، دو رکعت که تمام می‌شود، وارد دو رکعت دوم می‌شوید. باز رکعت اول به همین شکل است. بعد از حمد، سوره نصر و سپس پانزده بار؛ دوباره رکوع و سجود. البته احتیاطاً در رکوع و سجود، ذکر واجب رکوع و سجود را هم گفته‌اند بگویید؛ یعنی سبحان ربی الاعلی العظیم، بعد تسبیحات اربعه.

بعد که تمام شد، ذکری دارد که غوغاست. آن ذکر می‌گوید تا نفس دارید بگویید. اول با يا رب يا رب يا رب، با حرف منادی «یا»، شروع می‌شود. بعد يا رباه؛ جانم خدا، ای جانم، ای جانم خدا، يا رباه. بعد «یا» می‌افتد و می‌شود: رب رب. اصلاً در آغوش خدایی.

بگویید و ببینید چه اتفاقاتی در وجودتان می‌افتد؛ چه بارش رحمتی! يرسل عليكم مدرارا. از آسمان، از سماء وجود خودت، باران در وجود خودت می‌بارد؛ از خودت به خودت. از خودت سفر می‌کنی به خودت. این کلاس معرفت نفس است. این‌ها را بچشید و ببینید چه غوغایی می‌شود.

بعد اذن می‌گیری که بگویی يا الله. بعد اذن می‌گیری که بگویی يا حي. بعد اذن می‌گیری که بگویی يا رحيم. بعد اذن می‌گیری که بگویی يا رحمن. بعد اذن می‌گیری که بگویی يا ارحم الراحمین. این‌ها در آن اذکار بعد از نماز است.

این کارها همه یک نوع توسل است. این یک روش توسل به امام الرؤوف است. اگر می‌خواهیم ان‌شاءالله سفر دنیای ما و سفرهایی که در پیش داریم عاقبت‌به‌خیر شود، در این سفرها دست غیبی امام الرؤوف همراه ما باشد و این سفرهای پی‌درپی به جایی برسد که ان‌شاءالله آن دعای خاص بنده محقق شود.

من این دعا را از کسی نشنیده‌ام؛ هر جا شنیدید، از بنده درس کرده است. این‌قدر محکم می‌گویم: خدایا ما را از همسایگان دیواربه‌دیوار علی ابن موسی الرضا در بهشت قرار بده.

این توسل به امام الرؤوف، از اسمی به اسمی، از طوری به طوری و از عالمی به عالم دیگر، ما را ان‌شاءالله تا آنجا می‌کشاند. مثلاً آقای رئیسی الآن همسایه دیواربه‌دیوار امام رضاست؛ قبرش.

امروز خیلی داریم درگوشی حرف می‌زنیم. یکی از کارهایی که بنده انجام می‌دهم، تجربه شخصی من است؛ البته دستور هم داریم و من‌درآوردی نیست. مثلاً کسی می‌خواهد خانه‌دار شود؛ چه مستأجر باشد و بخواهد خانه خوب و بابرکتی پیدا کند و خدا او را در خانه خوبی نازل کند، چه بخواهد خانه بخرد.

آه که چقدر اینجا حرف داریم! همین آه را می‌کشم که نمی‌شود این‌ها را گفت؛ که به شما بگویم از اثر گفتن این، چه برکاتی به ما رسیده است. نمی‌توانیم بگوییم.

همین آیه شریفه: "رب انزلني منزلا مباركا وأنت خير المنزلين". فرموده‌اند مثلاً روزی چهل بار این را بگوید، خدا او را در منزلی پربرکت نازل می‌کند.

پرسش: کدام آیه؟

پاسخ: بله، آیه "رب انزلني منزلا مباركا وأنت خير المنزلين". این را چهل بار. حالا من الآن چه کار می‌کنم؟

بعد از هر نماز، در سجده سه بار این را می‌گویم. بار اول که می‌گویم، به نیت منزل دنیایی است؛ همین خانه متعارف: "رب انزلني منزلا مباركا". یعنی مرا در منزلی پربرکت نازل کن؛ منظور همین خانه و مسکن است. درست شد؟

بار دوم که در سجده بعد از هر نماز می‌گویم، به نیت قبر است؛ همان قبر فقهی ما. یعنی همان قبر ظاهری که کجا دفن بشوم. آن هم مهم است.

پرسش: قبر خاکی؟

پاسخ: احسنت. کجا باشی؟ خدا تو را آنجا، در جایی پربرکت، بیاورد.

بار سوم را به نیت آن قبر ابدی می‌گویم؛ آن منزل ابدی که ان‌شاءالله کنار امام رئوف باشد.

حرف ما به کجاها دارد می‌رود! هنوز وارد درس هم نشده‌ایم. امروز هم قول داده بودیم که جلسه را زود تمام کنیم، خیر سرمان!

پرسش: روزی چهل بار؟

پاسخ: بله، روزی چهل بار. آن دستوری که بزرگان برای خانه‌دار شدن یا پیدا کردن خانه‌ای پربرکت داده‌اند؛ خانه‌ای که صاحب‌خانه اذیتت نکند، جن در آن نباشد و از این قبیل مشکلات نداشته باشد. البته دستورش روزی چهل بار است.

دستور دیگری هم هست که یک وقت یادم بیندازید برایتان بگویم؛ برای وقتی که وارد خانه‌ای شدیم و خانه خوبی نبود. البته محال است کسی این دستور را انجام بدهد و خانه بدی گیرش بیاید. اما اگر به هر دلیلی کسی بدون وضو و طهارت و بدون ترک گناه این ذکر را بگوید، اثر ندارد. فقط و فقط "يَتَقَبَّلُ اللَّهُ مِنَ الْمُتَّقِينَ". خدا فقط از اهل تقوا می‌پذیرد. کسی بی‌تقوا، بی‌وضو و بی‌طهارت می‌گوید و بعد می‌پرسد چرا اثر نکرد و می‌گوید این آخوند دروغ گفته است.

به هر حال، روشی هست که منزل را تطهیر می‌کند؛ منزل را از خباثات اغیار و اشرار پاک و تطهیر می‌کند. برای آن هم باید چهل روز کاری را انجام بدهد. این هم ان‌شاءالله به وقت خودش؛ بگذارید جزو هدایای آینده‌مان باشد.

پرسش: آن سه بار هم دستور است؟

پاسخ: نه، آن تجربه شخصی خودم بود. چون بحث هم‌نشینی با امام الرؤوف شد، گفتم من در سجده خودم سه بار این را می‌گویم و مرتبه سوم را به نیت آن مسکن و منزل ابدی‌ام در جوار حضرت می‌گویم. این را صرفاً به‌عنوان یک تجربه شخصی گفتم. آنچه دستور است، روزی چهل بار است.

پرسش: چقدر طول می‌کشد؟ یعنی تا چه مدتی چهل بار؟

پاسخ: ببخشید، چون صدایتان دقیق نمی‌رسد. تا چه مدتی؟ چهل روز.

قبلاً دستورالعملی از حضرت استاد، از روی کتاب، برایتان خواندم. یادتان هست؟ همان که از اول درباره این سؤال‌ها بود. آفرین. حضرت استاد فرمودند هر ذکری را که در دست می‌گیرید، حداقل چهل روز ادامه بدهید و اگر می‌خواهید برکتش ویژه شود، تا یک سال بر آن مداومت کنید. این را دیگر یادتان باشد؛ مگر اینکه مثل آن ذکر و دستورالعملی باشد که دیروز دادیم و زمان مشخص داشته باشد. آن دیگر یک‌ساله نبود؛ دوماهه بود. مواردی که وقت مشخص دارند، متفاوت‌اند. مورد دیروز دوماهه بود.

این از هدیه ما. این می‌شود یک تشبه به امام الرؤوف. دو تا دو رکعت اول نماز شبتان را ان‌شاءالله نماز جعفر طیار بخوانید، بعد آن را به امام رضا هدیه کنید. به حضرت هدیه کنید و از حضرت بخواهید در این سفرها و این اسفار شما را مدد برساند. بعد ببینید چه بلای عشقی سرتان می‌آید و حضرت با شما چه می‌کند. اصلاً دیگر سفر دست شما نیست.

نمی‌دانم چرا امروز این مطالب به ذهن من می‌آید، در حالی که حتی یکی از آن‌ها را از قبل آماده نکرده‌ام. مطالبی که روی میز آماده کرده‌ام، هنوز دست به هیچ‌کدام نزده‌ام.

سفر پیغمبر عزیز عالم بیست‌وسه... ببخشید، سیر نزول تنزیلی قرآن بر پیغمبر عزیز عالم و حرکت ایشان در میان امت، بیست‌وسه سال بود. شب میلاد ایشان هم هست؛ بد نیست این را هم بگوییم تا یادتان باشد. حکمتش را یک وقت برایتان باز می‌کنیم. فعلاً معلوم نیست ما زنده باشیم؛ پس چون شبش است، این را هم به شما بگوییم.

بیست‌وسه سال بود، درست است؟ بزرگان فرموده‌اند شما بیست‌وسه روز خودتان را در نظر بگیرید. صفحه‌ای، مثلاً یک برگ بزرگ، در نظر بگیرید و شمال، جنوب، شرق و غرب را روی آن مشخص کنید. منزل خودتان را نیز روی آن مشخص کنید؛ ببینید مثلاً منزل شما در این نقشه‌ای که شمال، جنوب، شرق و غربش را تعیین کرده‌اید، کجا واقع شده است.

مثلاً اگر منزل شما در شمال تهران است، در آن برگه، نزدیک قسمت شمال، دایره‌ای بکشید و بنویسید: این منزل من است. بعد سفرهایی را که انجام می‌دهید ثبت کنید؛ منظورم سفر بیرون از شهر نیست. همین که صبح از خانه به اداره می‌آیید، به چه سمتی حرکت کرده‌اید؟ چیزی ننویسید؛ فقط خط بکشید. فقط خط. مثلاً از فلان جا به فلان جا آمده‌اید، یک خط بکشید. از شمال به جنوب‌غربی یا جنوب‌شرقی آمده‌اید، به همین شکل خط بکشید.

بیست‌وسه روز این کار را انجام بدهید. نقشه حرکتی شما در کل عمرتان پیدا می‌شود. حکمت این کار را یک وقت برایتان باز می‌کنم؛ فعلاً کلیتش را داشته باشید.

اگر دیدید این نقشه، نقشه خوبی و درست‌وحسابی است، یعنی هندسه‌اش هندسه شکیلی است، کج‌ومعوج و به‌هم‌ریخته و گسیخته و خراب و موهوم نیست و می‌شود شکلی به آن داد، تقریباً شما روبه‌راه هستید. اگر دیدید خیلی ریخته‌وپاش دارد و یک چیز عجیب‌وغریبی از آب درآمده است، باید مسیرتان را تغییر بدهید؛ حتی منزلتان را عوض کنید، حتی محل کارتان را عوض کنید. جاهایی را که زیاد در آن‌ها تردد دارید و موجب شده‌اند این نقشه راه بسیار به‌هم‌ریخته شود، تغییر بدهید.

این مربوط به مسیر سیر و سلوک عملی و عقل عملی است و باز باید درباره‌اش برایتان صحبت کنیم. مرتب می‌گویم نمی‌دانم چرا امروز این‌گونه شده است. یک صلوات بفرستید تا از این حال‌وهوا بیرون بیاییم. اللهم صل على محمد و آل محمد و عجل فرجهم.

پیش از آنکه کار به جای باریک بکشد، چند اصل بخوانیم. بسم الله الرحمن الرحیم.

اصل پنجاه‌ونه را خواندیم، درست است؟ «همه مدرکات انسان با ورای طبیعت است.» این را خواندیم.

اصل شصت: «هرچه که بلاوضع است، ممکن نیست در چیزی که با وضع است حاصل شود.»

هرچه که بلاوضع است، یعنی وضع ندارد، ممکن نیست در چیزی که با وضع است حاصل شود. این را در دو سه درس متوجه می‌شویم، اما اکنون می‌خواهم گوشمان با آن آشنا شود.

یعنی چه؟ یک جمله مشترک از عرفا برایتان می‌خوانم که همین معنا را بیان می‌کند. می‌فرمایند حقیقت خداوند، عشق الهی یا معرفت واقعی را نمی‌توان با واژه‌ها، کتاب‌ها یا حتی عقل بشری به‌طور کامل درک کرد. این‌ها باید چشیده شوند، نه توصیف شوند.

یعنی چه؟ آن چیزی که بلاوضع است، به یک معنا می‌شود گفت اعتباری نیست، حقیقی است؛ مثل حضرت حق، مثل وحدت وجود، وحدانیت و واحدیت، مثل اسماء الله، مثل خود عشق و مثل نور.

مثلاً برداشتی را که شما از غروب آفتاب دارید در نظر بگیرید. در منظره‌ای هستید، آفتاب در حال غروب است و در کنارتان مثلاً ساحلی قرار دارد. منظره عجیبی می‌بینید. بعد نقاشی را دعوت می‌کنید و می‌گویید: «آقا، می‌شود این منظره را بکشید؟»

آن نقاش دارد وضع می‌کند؛ آن اعتبار است. دارد آن اثر طبیعی را خلق می‌کند. چیزی را که به‌صورت طبیعی وجود داشته، وضع می‌کند. این «باوضع» و اعتباری است. این هیچ‌وقت نمی‌تواند تداعی‌کننده آن حالت درونی‌ای باشد که از دیدن آن دریا و آن غروب آفتاب به شما دست داده است. آن وضع ندارد، اما این وضع دارد.

مثل کلمات. مثلاً شما از کسی خوشتان می‌آید و می‌خواهید به او اظهار محبت کنید. چگونه بگویید؟ مثلاً خیلی دوستش دارید.

می‌گویید: «دوستت دارم؛ اصلاً خیلی دوستت دارم.» آیا واقعاً آن عشق شدیدی که در وجود شما نسبت به اوست، با کلمه «خیلی دوستت دارم» تداعی می‌شود؟ اصلاً به‌درستی ادا می‌شود؟ یا مثلاً فاصله میان لفظ «خورشید» با خود خورشید؛ این کجا و آن کجا؟ لفظ خورشید چیست؟ سیاهی‌ای که روی کاغذ کشیده‌اید. این اعتبار است، این کلام است. درست است؟ اما آن خورشید کجا و این کجا؟

منظورش همین است؛ یعنی نمی‌شود آن حقیقت را وصف کرد. اصلاً نمی‌شود با گفتن به آن رسید. باید چشید، باید درک کرد.

پرسش: یعنی اشراقی؟

پاسخ: آفرین. ملکوتی است. آنچه شما الآن در این جلسه می‌گیرید و اخذ می‌کنید، ملکوت وجودتان دارد می‌گیرد، نه گوش ظاهر. این را در بحث‌ها گفتیم.

چرا بعضی از شما... من معمولاً ندیده‌ام جلسه‌ای اینجا صحبت کنم و حداقل یک نفر منقلب نشود و اشکش درنیاید. در بعضی جلسات دیده‌ام چند نفر در حال گوش دادن به مطالب، اشک می‌ریزند. چرا مثلاً یک نفر یا عده‌ای این‌گونه‌اند و همه این‌گونه نیستند؟ ملکوت است. ملکوت او گرفت، چشید و رسید. من هنوز در قبض هستم، هنوز حجاب هست، هنوز نمی‌فهمم و نمی‌گیرم.

اصل شصت‌ویک: صورت علمیه مطلقاً کلی، وجودی مجرد و عاری از ماده است و ظرف تقرر، یعنی جایی که صورت علمیه در آن قرار می‌گیرد و تحقق می‌یابد، با او مسانخ است؛ یعنی هم‌سنخ، هم‌جنس و مانند خود اوست. و علم وجودی نوری قائم به خود است.

علم، وجودش نور است؛ العلم نور. قائم به خود است، نه به دیگری. بقیه به او قوام دارند. او قیوم است. علم قیوم است و بقیه به او قائم‌اند. لذا کسی قائم است که علم دارد. این صفت و این لقب را به امام عصر می‌دهیم، چون همه علم نزد اوست.

اکنون این وجود و این صورت علمیه‌ای که شما از این جلسه استفاده می‌کنید، صور علمیه‌ای است که در صقع نفس شما می‌نشیند. این صور علمیه کلی‌اند، جزئی نیستند؛ چون به عقل می‌روند و عقل می‌خواهد آن‌ها را درک کند. عقل کلی را می‌فهمد، درست است؟ هرچه عقل پاک‌تر باشد و مشوب به وهم نباشد، شفاف‌تر آن را می‌گیرد و بهتر درک می‌کند. عقول متفاوت‌اند.

این صورت علمیه که می‌خواهد در جایی قرار بگیرد، باید با ظرفی که در آن تقرر و تحقق پیدا می‌کند هم‌سنخ باشد. علم کجا می‌نشیند؟ در نفس انسان. پس نفس و علم از یک سنخ‌اند؛ هر دو مجردند. این هم یک نکته.

اصل شصت‌ودو: اسناد افعال صادره از انسان به بدن و اعضا و جوارح مادی وی.

این افعالی را که انجام می‌دهید، می‌خواهید به چه چیزی اسناد بدهید؟ به بدنتان، به اعضا و جوارح؛ بگویید دستم این کار را کرد، زبانم این را گفت، چشمم این را دید، گوشم این را شنید. می‌فرماید این اسناد به مجاز است. این حرف‌ها مجازی‌اند.

پرسش: همه کار نفس است؟

پاسخ: آفرین، احسنت. همه کار نفس است. این‌ها همه مجاز است. حقیقت چیست؟ نفس دارد دست را حرکت می‌دهد؛ اصلاً نفس است که دارد حرکت می‌کند. این‌ها شئون نفس‌اند. نفس است که می‌شنود و نفس است که سخن می‌گوید.

حالا اگر کسی حرف‌های پلید می‌زند و بسیار فحش می‌دهد، تا نزد او می‌نشینید، بی‌چاک‌ودهن شروع به فحش دادن می‌کند، آیا زبانش دارد حرف زشت می‌زند یا نفسش؟ نفسش است. نفس خبیث است که این حرف‌ها را می‌زند. چرا یکی چنین چیزی را می‌شنود و اصلاً لبش را می‌گزد؟ در قدیم بودند کسانی که دستشان را این‌گونه گاز می‌گرفتند و می‌گفتند زشت است. چرا این شخص بدش می‌آید و آن شخص خوشش می‌آید؟ چون نفس این شخص پاک است. پس هرچه هست، کار نفس است.

اینجا می‌فرماید این افعال حقیقتاً به نفس اسناد می‌یابند؛ یعنی نفس است که آن‌ها را انجام می‌دهد.

حالا این را به خارج ببرید. خدا نفس داشت. الله متعرفنی نفسك. در قرآن فرمود یا حذرکم الله نفسه. پس نفس دارد. اگر نفس دارد، نفس برزخ میان ظاهر و باطن است؛ پس خدا هم ظاهر دارد و باطن. هو الاول والآخر والظاهر والباطن. درست است؟

کار نفس چه بود؟ احکام باطن را در ظاهر پیاده می‌کرد. مثل روح ما که می‌خواهد حکم خود را در بدن پیاده کند، از طریق نفس. نفس می‌شود رتبه تعلق روح به بدن.

وقتی این را از وجود خودتان به خارج ببرید و پیاده کنید، می‌گویید قطعاً عالم هم یک روح، یک بدن و یک نفس دارد. درست است؟ شما جزئی از کل این عوالم هستید.

اینجا که می‌رسند، نمی‌گویند خدا بدن دارد؛ چون در این صورت خدا را تجزیه کرده‌اید. می‌گویند تمام کائنات و عوالم هستی که ظهور اسماء الله‌اند، به منزله بدن‌اند. همان‌گونه که شما بدن، نفس و روح دارید، چون خدا نفس دارد، پس همه آنچه ظهور کرده و دیده می‌شود، مانند بدن شماست که دیده می‌شود، در حالی که روحتان دیده نمی‌شود. روح کلی است.

اینجا می‌گویید این عوالمی که ظهور یافته‌اند، این کثرات و خلایق، همه به منزله بدن برای آن ذات غیبی‌اند. حالا ذات غیبی چگونه این بدن را مدیریت می‌کند؟ از طریق نفس خودش، نفس الهی.

حالا نفس کل چه کسی است که همه کثرات را پرورش می‌دهد؟ بگویید.

پرسش: حضرت زهرا؟

پاسخ: آفرین آقا داوود. حضرت زهرا. حاضرجواب باشید. حضرت زهرا صلوات الله علیها می‌شود مرتبه پیاده‌سازی احکام الهی.

این حکم را چه کسی تدبیر می‌کند؟ چه کسی صادر می‌کند؟ عقل کل عالم، عقل عالم، چه کسی است؟

پرسش: امیرالمؤمنین.

پاسخ: احسنت به خواهرها. امیرالمؤمنین. این رابطه‌ها دارد آشکار می‌شود. اصلاً جنس عقل وجودی ما علوی است و جنس نفس ما فاطمی است. به‌به، چقدر شیرین!

جنس مرتبه نازله ما چیست که می‌تواند این رتبه تعلق روح به نفس را بگیرد و اخذ فیض کند؟ اگر بدن امر عقل را که از طریق نفس می‌آید پس بزند، این بدن که مرتبه نازله است چگونه تحت امر نفس برود؟ نفس را پس می‌زند و می‌شود نفس اماره.

این بدن جنسش از چیست؟ حتی این بدن هم، اگر درست آن را ببینید، ملکوتی است. جنسش امام‌عصری و امام‌زمانی است؛ چون تنها کسی که با بدن عنصری در نشئه طبیعت حاضر است، امام عصر است؛ در مرتبه مادون، در هر عصری امام آن زمان.

الطيبات للطيبين والطيبون للطيبات. والخبيثات دوباره داره للخبيثين والخبيثون للخبيثات. کبوتر با کبوتر، باز با باز؛ کند هم‌جنس با هم‌جنس پرواز.

پرسش: استاد، شما می‌گویید نفس اماره...

پاسخ: در حقیقت، نفس اماره نه. گفتیم جنس نفس فاطمی است؛ درباره بدن گفتیم. بدن را مرتبه نازله وجود خودتان بگیرید؛ عقل، امیرالمؤمنین و نفس، حضرت زهرا.

در خارج از وجود خودتان این مطلب را بهتر متوجه می‌شوید. در عالم علوی، بالاترین مراتب عقل نظام هستی، تدبیر امور است؛ یدبر الأمر من السماء. این عالم عقل است، درست است؟ یدبر الأمر من السماء إلى الأرض.

حالا امر می‌خواهد از سما تا ارض بیاید. چه کسی امر می‌کند؟ امیرالمؤمنین. درست شد؟ مشکلی ندارید؟ این امر می‌خواهد من السماء إلى الأرض پیاده شود. چه کسی آن را پیاده می‌کند؟ حضرت زهرا صلوات الله علیها. آن جمع‌الجمع، همه را دارد. پیغمبر پیکره واحد همه این‌هاست؛ او همه را دارد. او صادر اول است. فعلاً وارد آن بحث نمی‌شویم.

امر توسط عقل عالم، امیرالمؤمنین، می‌آید و حضرت صدیقه، یا نفس کل، آن را پیاده‌سازی می‌کند. کجا؟ من السماء إلى الأرض.

حالا چه کسی در مرتبه مادون این فیض را می‌گیرد؟ گرفتن این فیض هنر بزرگی است. هیچ‌کس نمی‌تواند این فیض را بگیرد. تنزل الملائكة والروح. درست است؟ تنزل؛ نازل شدند. بر چه کسی نازل شدند؟ باید کسی باشد که آن‌قدر سعه وجودی داشته باشد که الملائکه، تمام ملائکه‌ای که وسعت فیض دارند، بر او تنزل کنند.

این تنزل به این معنا نیست که در نشئه طبیعت می‌آیند؛ به این نکته توجه کنید. یعنی از ابعاد بالا متوجه کسی می‌شوند که محل فیض است.

محل ریزش باران رحمت و فیض الهی از آسمان‌ها به زمین ما، امام عصر است. از این جهت می‌گوییم امور بدن، یعنی مرتبه نازله. منظورمان این نیست که العیاذ بالله امام عصر نازل‌ترین مرتبه است. نه؛ درست بگیرید. از جهت فلسفی می‌گوییم، نه اخلاقی. یعنی آن کسی که می‌تواند این فیض را از عوالم بالا اخذ کند، بگیرد و در مراتب مادون پیاده کند، امام عصر است. توسط چه کسی؟ حضرت زهرا. از کجا آمده؟ از امیرالمؤمنین. این سلسله را در مجموع چه کسی ابداع و پیاده کرد؟ حضرت ختمی‌مرتبت. به این شکل است.

پس بدن ما هم بسیار مقدس است.

پرسش: بدن، شبکه است؟ ما به بدن وصلیم؟

پاسخ: آفرین. البته درباره شبکه، اگر شبکه مرکزی را در نظر بگیریم، حرفتان درست درمی‌آید.

پرسش: یعنی جان ما به امام وصل است؟

پاسخ: آفرین، درست است. حجت خودمان است. درست است.

پرسش: مثلاً وقتی ناراحت می‌شویم؟

پاسخ: آفرین، همین‌طور. اصلاً شما مطلب را گرفتید. چون این بدن، مرتبه نازله نفس است. اگر همه این‌ها به آن متصل باشند، به‌واسطه همین بدن است. آفرین. این نگاه، نگاه دقیق و درستی است و خلاصه بحث ما همین است. احسنت به شما که کار ما را هم راحت کردید.

اصلاً این سؤال پیش می‌آید: الآن در وجود ما کثرت هست یا نه؟ این همه قوا، این همه اعضا، این همه جوهر و این همه مراتب، همه به چه چیزی استناد دارند؟ اسنادشان به چیست؟ حضرت استاد در اصل قبلی فرمودند اسناد این‌ها به چه کسی است؟ به نفس. ما یک وجود واحدیم با اطوار و شئون مختلف. این می‌شود کثرت در عین وحدت و وحدت در عین کثرت؛ چیزی که ملا محسن فیض در «کلمات مکنونه» فرموده‌اند معنای لقاء الله است.

کسی که حقیقت این را، نه با علم فکری، بلکه به حقیقت چشید، فرقش را می‌فهمد. یک وقت شما درباره آب سخن می‌گویید و می‌خواهید آب را توصیف کنید، یک وقت آن را می‌خورید. این دو با هم متفاوت‌اند.

یک وقت دردتان گرفته و نزد پزشک می‌روید. دندان‌درد دارد بیچاره‌تان می‌کند و می‌گویید: «آخ دکتر، تو را به خدا یک مسکن بزن.» دکتر می‌گوید: «باشد، حالا بنشین، این‌قدر عجول نباش.» او درد ندارد و نمی‌فهمد؛ شما دارید درد را می‌چشید. این یعنی چشیدن.

آیا می‌توانید مفهوم درد را به کسی منتقل کنید؟ می‌گویید: «می‌دانی درد یعنی چه؟ یعنی اذیت می‌شوی، نمی‌توانی یک جا قرار داشته باشی، بالا و پایین می‌پری.» هرچه هم با اصطلاح و مفهوم برایش توضیح بدهید، آن کجا و اینکه خودش درد بگیرد کجا؟ توجه کردید؟

پرسش: انفسکم فی النفوس؟

پاسخ: احسن. بله. انفسکم، اجسادکم فی الاجساد، ارواحکم فی الارواح، انفسکم فی النفوس. آفرین. ارواح، غورکم فی الغور. بله.

پرسش: علم حصولی و حضوری؟

پاسخ: آفرین؛ علم حصولی و حضوری. یک وقت شما آب را تست می‌کنید، یک وقت آب را می‌خورید و یک وقت خودتان آب می‌شوید.

پرسش: خودت آب می‌شوی؟

پاسخ: احسن به شما، احسن. خودت آب می‌شوی؛ این دیگر مرتبه عالی است.

در میان کسانی که رفته‌اند و تجربه زندگی پس از مرگ داشته‌اند، مثلاً یادم هست آقا محمدجواد طحیکو ــ خدا رحمتش کند و روحش را شاد کند، ان‌شاءالله ــ می‌گفت: «وقتی من رفتم در آن عالم و از بدنم جدا شدم، وقتی دست به هر چیزی می‌زدم، خودم همان می‌شدم.» یعنی وقتی دستش را به درخت می‌زد، خودش درخت می‌شد و وقتی به آب می‌زد، خود آب می‌شد.

آفرین. ما داریم عین را می‌گوییم، حق را می‌گوییم. چرا خودش آب می‌شده؟ چون خود آب بوده است.

من الآن می‌خواستم همین بحث را بگویم و شما با این مثال به من کمک کردید. ببینید، الآن شما با داشتن کثرت، یک وحدت هستید، درست است؟ اما یک حقیقتید.

این جان‌ها را مثل یک شبکه در نظر بگیرید. مثلاً صداوسیما که الآن ما اینجا هستیم، یک حالت مرکزیت دارد و امواجش به همه‌جا پخش می‌شود. میلیاردها دستگاه تلویزیون می‌توانند موج اینجا را بگیرند و اینجا را ببینند؛ شما را ببینند. شما کثرت پیدا کرده‌اید، اما یک وجود واحدید، درست است؟ یک نفرید. من الآن اینجا نشسته‌ام، اما میلیاردها تلویزیون می‌توانند مرا نشان بدهند. این وحدت در عین کثرت است. درست شد؟

حالا این همه کثرات را در نظر بگیرید. آن کسی که مرکزیت اصلی است و همه این‌ها از او نشئت گرفته و از او منتشر شده‌اند، می‌شود امام؛ مثل خورشید و پرتو خورشید. همه پرتوها به او بازمی‌گردند.

اکنون بر اساس این موضوع داریم پاسخ یک اصل رصین و رکین و شریف فلسفی را می‌گیریم: مگر عالم مجردات عالم وحدت نیست؟ آنجا که کثرت‌بردار نیست. پس چرا می‌گوییم ملائکه؟ مگر یکی نیستند؟

باید جنس را ببینید. وقتی می‌گوییم ملائکه، جنسشان چیست؟ یکی است. مطالبی که شما گفتید، انفسی است. در همین کیفیت انفسی، وحدت را دیدیم. در آن مرتبه، هرچه به عالمی که می‌گوییم فیزیکی‌تر می‌شویم، اصل نیز فیزیکی‌تر می‌شود.

باز به همان چیزی که شما گفتید توجه کنید. این ارواحی که به اجساد شما تعلق پیدا کرده‌اند، هرکدام یک روح جدا و یک جسم جدا دارید. این ارواح از کجا هستند؟ از روح کل، روح اعظم. درست است؟ آن روح اعظم کشیده شده و به تک‌تک اجساد شما تعلق پیدا کرده است.

آن یک حقیقت است و پرتو آن هم جزئی از همان حقیقت است و از آن جدایی ندارد؛ مثل خورشید. آیا می‌توانید پرتو خورشید را از خورشید جدا کنید؟ جزئی از خورشید است؛ منتها مرتبه‌اش کشیده شده و به مرتبه دانی آمده است. همین پرتویی که الآن از آن فاصله چندمیلیونی کشیده شده و به من برخورد کرده، همان پرتو خورشید است.

شما این‌گونه در نظر بگیرید: یک روح است. اصلاً روحی که در شماست همان روح است و جدایی از آن ندارد. این حرف بسیار سنگین و عجیبی است. اگر این را بگیرید، اصلاً باید سر به بیابان بگذارید. من نمی‌فهمم چه دارم می‌گویم که اینجا نشسته‌ام و دارم می‌گویم!

پرسش: یعنی من شما هستم و شما من هستید؟

پاسخ: برای سهولت فهم، آفرین؛ من شما هستم و شما من هستید. آفرین، بله. حتی در یک بدن.

حالا این را بالاتر ببرید و به آن ارتفاع بدهید. تعال، تعال، ارقى ورقى؛ بالا برو، بالا برو، بالا برو. بعد «فصوص الحکم» ابن‌عربی را باز می‌کنید و می‌گوید: آقا، خداست؛ خداست که دارد نماز می‌خواند. همین رسمه اد C. به حول الله و قوه اعوم و اباط. خداست که می‌نشیند، خداست که بلند می‌شود.

اصلاً خدا چرا خلق کرد؟ خدا دارد چه کار می‌کند؟ خدا دارد خودش را در شما می‌بیند. می‌گوید: المؤمن مرآة المؤمن. آن مؤمن، یکی خداست و یکی شما. این دو آینه‌اند. خدا دارد خودش را در شما می‌بیند. اسماء و صفاتش در شما تجلی کرده و از دیدن شما لذت می‌برد.

شما چه؟ نسبت شما با خدا چه می‌شود؟ وقتی خدا را نگاه می‌کنید، چه می‌بینید؟ آینه در برابر آینه است. شما وقتی خدا را می‌بینید، خودتان را می‌بینید. اصلاً خدا دارد خودنمایی می‌کند. من و شما وجود خارجی نداریم.

این است که حضرت امام می‌فرماید: "هرچه هست تویی ما هیچی". حضرت امام جمله‌ای به این مضمون دارند. بی‌پرده در ضربه با رعد کذر بیامون ابصار.

آفرین. اکنون شما به همین راحتی به این مطلب رسیدید، در حالی که برای رسیدن به آن باید چند کتاب مانند همین کتاب سنگین «اتحاد عاقل به معقول» را بخوانید. البته اصل رساله و اصل کتاب از علامه رفیع قزوینی است و حضرت استاد بر آن تعلیقه زده‌اند. باید این را بخوانید و بعد چند کتاب دیگر هم بخوانید و چند جلسه چکش‌کاری شود تا به نتیجه‌ای برسید که الآن رسیدیم.

این یعنی جلسه اشراقی است و زود جواب می‌دهد. الآن مثلاً جمله‌ای برایتان بخوانم که استاد از ابن‌سینا در رساله نبوت آورده‌اند.

در وجود نفس و اضافه ملک دقت بفرمایید. شیخ‌الرئیس در رساله نبوتش کلامی دارد که فوق‌العاده خوب است. وقتی استاد درباره مطلبی بگوید «فوق‌العاده خوب است»، دیگر واقعاً خوب است؛ من نمی‌گویم. نه‌فقط می‌فرماید خوب است، بلکه می‌فرماید رفیع است.

این جمله چیست؟ شیخ‌الرئیس فرمود: ملائکه به خاطر معانی مختلف، اسامی گوناگون پیدا کرده‌اند؛ و الا بالذات، مثل آن ذات روح اعظم، قابل تجزیه نیستند و تنها به خاطر تجزیه مقابل، بر آن‌ها بالعرض تجزیه صدق می‌کند.

بعد کلام دیگری از شیخ می‌آورد که می‌فرماید واحد و غیرقابل‌تجزیه است و مفاد همه این‌ها را بیان می‌کند. سپس به سراغ امیر بیان می‌رود. به‌به! مولا در این جمله چه کرده است! غوغا کرده؛ به قول ما نظام‌آبادی‌ها، ترکونده! آدم چه بگوید، خداوکیلی؟

مولا می‌فرماید: اقام الخلائق فی صورت واحده. بعد علامه در ادامه می‌نویسد: ففهم. یعنی بفهم؛ بفهم که چه چیزی به تو گفتم. الآن علامه دارد به شما می‌گوید: بفهم. فهمیدی چه گفتم؟

ترجمه‌اش چیست؟ این ترجمه خود حضرت استاد از فرمایش مولاست. می‌فرماید: مفادش کلام گوهربار امیرالمؤمنین علیه‌الصلاة والسلام است که فرمود خلایق در صورت واحده اقامه شده‌اند.

«صورت» که گفتیم چیست؟ منظور این صورت ظاهری نیست. «شیئیت اشیاء به صورتشان است، نه به ماده‌شان»؛ این یکی از اصول بود. یعنی حقیقت شما. صورت شیء، یعنی حقیقت آن. اینجا می‌فرماید صورت واحدی دارند، یعنی حقیقت واحده‌ای دارند؛ یعنی همه شما پرتو نور یک خورشید هستید.

آیا می‌شود پرتو نور خورشید را از خورشید جدا کرد؟ پس کثرت در عین وحدت و وحدت در عین کثرت. یعنی این‌گونه بگویم: از آن روح اعظم، پرتو و شعاع نورش کشیده شده و به تک‌تک اجساد شما تعلق گرفته است.

چرا روح یکی متعالی‌تر است؟ چون هم جسمش پاک‌تر است و هم نفسش. نفس، برزخ است. وقتی این برزخ درست تعالی پیدا کرده، پاک شده و قوای نفس تطهیر شده است، می‌تواند تابش بیشتری از خورشید روح را به خودش بگیرد. توجه کردید چه شد؟

حالا شما بفرمایید نتیجه بحث چه می‌شود. آیا همه ما بوی فاطمه زهرا می‌دهیم یا نمی‌دهیم؟

پرسش: بوی به می‌دهیم؟

پاسخ: نه، به آن کاری نداریم. آیا بوی حضرت زهرا داریم یا نه؟

پرسش: نه.

پاسخ: چرا؟

پرسش: به خاطر اینکه همان شعاع نفس...

پاسخ: آفرین. چون روح اعظم چه کسی بود؟ حضرت صدیقه طاهره بود؛ در تفسیر فرات کوفی بود که امام صادق فرمود.

من می‌خواهم بگویم در بحثی که الآن داشتیم، فعلاً بالقوه و بالفعل را با هم مخلوط نکنید. در این موضوع، جای آن بحث نیست. اینجا فعلیت محض است. نسبت به اینکه شما چگونه از این استفاده کنید، بحث قوه پیش می‌آید. طرف شما هستید؛ طرف آن روح، شما هستید. حالا اینکه شما چگونه می‌خواهید از آن استفاده کنید، اینجا می‌گوییم یک قوه و استعداد است که باید آن را به فعلیت درآورید؛ و الا خود آن، در حقیقت، فعلیت محض است.

وقتی این‌گونه نگاه می‌کنید، قربانتان بروم، تازه می‌فهمید چرا باید دائم‌الوضو باشید و چرا باید قوای نفس را تطهیر کنید. یعنی شما می‌شوید محافظ شأن فاطمی این عالم. این‌گونه بگویم: شما محافظ حضرت زهرا می‌شوید.

بعد می‌گویید: «کاش من در کوچه بنی‌هاشم بودم و مراقبت می‌کردم که به خانم بی‌احترامی و بی‌ادبی نشود.» بفرمایید در وجود خودتان مراقبت کنید. این روح را از طریق نفس مراقبت کنید. نفس حارسه و محافظ است.

ما به خاطر اینکه آگاهی‌اش را نداشتیم و نداریم، متوجه این معنا نبودیم. این‌ها در روح ما مندمج بوده و هست. روح که کلی است. درباره شعاع روح مؤمن روایتی داریم: "ان روح المؤمن أشد اتصالا من شعاع الشمس بها". اگر روایت را اشتباه نگفته باشم، می‌گوید شدت اتصال روح مؤمن به روح الهی، یعنی همان روح اعظم، از شدت اتصال شعاع شمس به شمس هم بیشتر و شدیدتر است.

یعنی این فقط یک مثال است و حقیقت از این هم فراتر است. فراتر از این یعنی چه؟ چه کسی می‌تواند بگوید؟ زبان لال است. فقط می‌توانیم بگوییم فاطمه زهرا در ماست. شاید بهتر باشد بگوییم ما در فاطمه زهرا هستیم. اصلاً چه بگوییم؟ ما همانیم؛ چه بگوییم؟ ما با استاد، ما با زهرا، ما با هم هستیم، یکی هستیم.

پرسش: یکی هستیم؟

پاسخ: آفرین.

اینجا که پیش می‌آید، دیگر بحث وحدت و سنگ خوردن و فحش شنیدن بزرگان جامع‌الاطرافی مثل حضرت استاد مطرح می‌شود؛ چیزهایی که آدم‌های زبان‌نفهم نمی‌فهمند.

اخیراً دیدم آخوندی که شاگرد ما بوده است ــ ما خودمان که هیچ‌چیز نیستیم، دیگر او چه باشد که ما مثلاً استادش بوده‌ایم ــ تازه لباس پوشیده و برای خودش دست به قلم شده و علامه حسن‌زاده را رد کرده که ایشان مشکل دارد و امثال این‌ها. اصلاً آدم خجالت می‌کشد به او فحش بدهد. آخر تو، زبان‌نفهم، چه می‌فهمی؟

مثل آن کسی که به امام صادق عرض کرد: «آقا، من حرف‌های شما را نمی‌فهمم.» حضرت چه جواب داد؟ فرمود: «مگر می‌شود بفهمی؟» آیا اصلاً بهره‌ای از فهم برده‌ای که می‌گویی نمی‌فهمم؟ کسی می‌تواند بگوید «نمی‌فهمم» که فکر کند، تلاش کند بفهمد و بعد نفهمد. تو اصلاً هیچ بهره‌ای نبرده‌ای و می‌گویی نمی‌فهمم.

پرسش: استاد، ببخشید.

پاسخ: بله.

پرسش: افراد عادی که از علم سیره و سنن نیستند، اصلاً نمی‌توانند صالح شوند؟ ممکن است رسالت‌های مختلفی را انجام بدهند. رسالت هر آدمی یکتاست؛ ایشان یک رسالت دارد، من یک رسالت و دیگری رسالتی دیگر. آدمی که می‌خواهد به علم سیره و سنن برسد و آن را بررسی کند، باید برود و برود و بالاتر برود.

من به این نتیجه رسیده‌ام که متن سیره و سنن متنی نیست که مثلاً امروز استاد چیزی بگوید و من سریع یادداشت کنم. البته مطالب را گردآوری و دسته‌بندی می‌کنم و قسمت‌های مهم را برای خودم پرینت می‌کنم و جلوی چشم می‌گذارم تا دائماً ببینم و ملکه شود. حضرت استاد هم فرمودند این اتصال‌ها برای ملکه شدن است.

ولی درس‌های سیره و سنن این‌گونه نیست که مثلاً بخواهم روش آشپزی را یاد بگیرم؛ بنویسم، نگاه کنم، بخوانم و انجام بدهم. روشی است که باید این ربط‌ها، اتصال‌ها و شبکه‌های غیرارگانیک را خودتان پیدا کنید. وقتی پیدا کنید، به این نتیجه می‌رسید که از دو حالت خارج نیست: یا خارجی است ــ حالا اسمش را جلسه قبل شما فرمودید ــ یا درونی است.

در قانون اسلام خودمان، صالح چیزی دارد که اسمش می‌شود امامت. پس یک صالح می‌تواند یا آن را انتخاب کند یا این را؛ یا بخواهد جهان بیرونی‌اش را انتخاب کند یا درونی‌اش را؛ یا ظاهری ببیند یا باطنی ببیند.

می‌خواهم به آن رسالت برسم. آنجا که قرار است رسالت برای صالحین مشخص شود، من نتیجه گرفته‌ام که رسالت برای همه افرادی که در حال سیر و سلوک‌اند، در مراحل و مقام‌های مختلف، باید یکی باشد. درست است؟ رسالت همه‌شان این است که پرده کنار برود. بله، پرده کنار برود. ولی ما این احساس را نداریم، درست است؟ مثلاً می‌گویند باید رسالت خودت را پیدا کنی و ببینی رسالتت چیست و در این دنیا برای چه کاری آمده‌ای. ولی آنجا رسالت یکی می‌شود، استاد؟

پاسخ: ببینید، فرمایش شما، خواهرم، خودش یک جلسه می‌خواهد. ماشاءالله، سؤالتان هم خودش یک جلسه بود. یک جلسه می‌خواهد. الآن هم آخر بحث است و همه خسته‌اند.

ببینید، اگر کسی ربط وحدت و کثرت را خوب درک کند، جواب سؤال شما را گرفته است. احسن.

ببینید، از یک نظر، آیا ما الآن رو به یک قبله نیستیم؟ آیا وحدت رویه نداریم؟ وحدت قبله، وحدت دین، وحدت آیین و وحدت شرع. همه یک‌جور روزه می‌گیریم، یک‌جور نماز می‌خوانیم و یک‌جور وضو می‌گیریم. شریعت، یعنی این پوسته دین، همه‌اش یک‌شکل است. درست است؟

اما وقتی وارد حقیقت و ماورای این ظاهر می‌شویم، آنجا هم یک بحث کلی داریم: معرفت نفس و طهارت نفس، کلی است. حالا چگونه؟ این «چگونه» به سعه وجودی اشخاص و افراد مربوط می‌شود. از اینجا تفاوت شروع می‌شود. توجه کردید؟

چرا این تفاوت شروع شده است؟ دو دلیل وجود دارد. چرا فرق می‌کند؟ مثلاً ذکری را شما باید بگویید و من نباید بگویم. کاری را شما باید انجام بدهید. حرفی را شما باید بشنوید و من نباید بشنوم. جلسه‌ای را شما باید بروید و دیگری نباید در آن باشد. چرا می‌گویم بعضی حرف‌ها را اینجا قطع و ویرایش کنید و بیرون نرود؟ چون برای همه نیست. این تفاوت‌ها از کجا آمده است؟

آفرین. دو دلیل وجود دارد. یک دلیل این است که سعه وجودی افراد با هم متفاوت است. چرا؟ چون در قوس نزول آمدیم و اولین جایی که، قبلاً هم گفتیم، رنگ گرفتیم، ابتدا در صلب پدر بود و بعد رحم مادر. رنگ گرفتیم، صبغه وجودی گرفتیم و ظرفیت ما آنجا مهر خورد و مشخص شد. بعد بر اثر محیط، مربی، افراد، اشخاص، نفس‌ها، سبک زندگی و همه این‌ها، سعه وجودی ما یا ضیق می‌شود یا سعه پیدا می‌کند و گستره‌اش بیشتر می‌شود. این یک دلیل.

دلیل دوم به خود حضرت حق بازمی‌گردد. آیا خدا واحد است؟ یعنی یکی است. هست؟ آیا احد هم هست؟ هست. فرقش چیست؟ احد یعنی یکتا و بی‌همتا. اصلاً یکی است؛ نه یکیِ عددی. ریاضی‌دان‌های قدیم به خدا می‌گفتند «واحد»، اما عرفا می‌گویند «احد». آن مرتبه عالی و علوی، اصطلاحاً احدیت می‌شود و مرتبه سفلی یا دانی، واحدیت.

مثلاً می‌گوییم این شما، شما، شما و شما؛ این‌ها طورهای مختلف یک وجود واحدند و کثرت گرفته‌اند.

پرسش: یعنی جنس روح، احدیت و نفس، واحدیت است؟

پاسخ: از مرتبه قلب به پایین، مرتبه واحدیت، کثرات و قواست. احسنت. از آن به پایین می‌شود واحدیت، یعنی کثرات؛ این همه قوا. بالا می‌شود احدیت.

حالا خدا که احد و واحد است، وقتی می‌خواهد خلق کند چه اتفاقی می‌افتد؟ خلقش لاجرم باید هم‌جنس و هم‌سنخ خودش باشند. یعنی خلق هم یک واحدیت دارد و یک احدیت. واحدیتش که کثرات است؛ کثرت، کثرت است. هرکسی نسبت به طور وجودی خودش باید راهش را پیدا کند.

اینجاست که می‌گویند: این ذکر برای شما نیست، این کار برای شما نیست، این درس به درد شما نمی‌خورد، این کتاب را شما نخوان، شما حتماً بخوان، شما حتماً این ذکر را بگو. تشخیص این دیگر با استاد است. استاد راه این را به محک نفس می‌فهمد؛ که خود «محک نفس» و «دلالت نفس» کلی حرف دارد.

احدیت چه می‌شود؟ یک حقیقت کلی؛ توحید. ولایت روح، توحید است. امیرالمؤمنین، حضرت زهرا.

پرسش: حضرت زهرا همان امیرالمؤمنین است؟

پاسخ: حضرت زهرا همان امیرالمؤمنین است. امام رضا همان امام حسین است. اما چرا اسم‌هایشان فرق کرده است؟ اسم‌هایشان فرق کرده، ولی ذاتشان یک حقیقت است؛ مثل اینکه اسم‌های شما فرق می‌کند، اما ذاتتان از روح کلی است. چرا؟ چون اسم است. اسم، مرحله ظهور است.

امام رضا در دنیا این‌گونه ظهور کرده است؛ اسمش شده رضا، شده رؤوف، شده امام رضا. امام حسین در دنیا ــ دقت کنید، در دنیا ــ آن‌گونه ظهور و جلوه کرده و شده حسین ابن علی؛ متفاوت با امام رئوف. با هم فرق می‌کنند.

اگر کسی این تفاوت‌ها را نفهمد، مثل آن جوانی می‌شود که ما در حرم امام رضا برای تعدادی جوان با موهای فَشنی و امثال این‌ها روضه می‌خواندیم؛ حدود هشتاد جوان عجیب‌وغریب بودند. ناگهان یکی از آن‌ها گفت: «آه، قربانت بروم امام رضا که تو را در کربلا کشتند! آه، قربان آن رقیه‌ات بروم که نمی‌دانم چه چیزی به گلویش رسید!» این جوان همه‌چیز را با هم مخلوط کرده بود. وقتی تفاوت‌ها را نفهمد، این‌گونه می‌شود.

می‌خواستم این را برایتان بخوانم. این کتاب «تجلی در آداب سلوک قرآنی» است. جلد چندم است؟ جلد چهارم؛ جلد سوم و چهارم با هم است. این بخش را گوش بدهید. جمله‌ای اینجا آورده که بسیار عالی و مرتبط با بحث ماست.

رفته‌رفته جلسه را جمع کنیم. این جلسه، پرسش و پاسخ با هم شد. دیگر بعد از من، جلسه پرسش و پاسخ جداگانه‌ای نمی‌خواهد.

پرسش: اصل‌ها را نمی‌خوانید؟

پاسخ: نه، کتاب «نور على نور» را از دیروز آماده کرده‌ام. گفتم تمام این اصول را علامه در دو سه صفحه جمع کرده است. چه کنم؟ شما نمی‌گذارید!

این جمله را گوش بدهید. تاج‌الدین حسین ابن حسن خوارزمی در تفسیر «فصوص الحکم» ــ ایشان هم تفسیری بر فصوص الحکم ابن‌عربی دارد ــ جمله‌ای از ابن‌عربی می‌آورد. دیروز کتابش را اینجا آورده بودم: فهو مر-مر-مرأتک في رؤیتک نفسک و أنت مرآته في رؤیته أسماءه به به و ظهور احکامها.

یعنی چه؟ یعنی حضرت حق جل اسمه آینه تو می‌شود؛ همان حرفی که زدیم، تا در او ذات خودت را ببینی و مطالعه کنی. و تو آینه حق می‌شوی تا حق در تو اسماء و ظهور احکامش را مشاهده کند. این جمله ابن‌عربی است.

حالا مرحوم خوارزمی ذیل این جمله ابن‌عربی در شرحش اضافه می‌کند: «از آنکه به وجود ظاهر می‌گردد اعیان ثابته و کمالاتش و به اعیان ظهور می‌یابد. اسماء وجود و احکام صفاتش چه محل سلطنت اسماء الهی‌اند و اشارت حضرت نب- نبی هم به این معنی‌ست، أعنی یعنی یعنی.»

این جمله آخر را گوش بدهید: «رؤیت بنده ذات خود را در مرآت»؛ یعنی رؤیت بنده، ذات خود را در مرآت حق، و مشاهده حق، اسماء و صفات خود را در مرآت بنده. همان‌جا که گفت: المؤمن مرآة المؤمن.

این هم سند حرفی که زدیم. این رابطه خلق و حق و حق و خلق است. چقدر شیرین است.

پرسش: پس خدا دوست دارد تو را ببیند؟

پاسخ: دقیقاً. همان‌طور که شما فرمودید، به زبان ساده، به‌گونه‌ای که همه می‌فهمند. هنر هم همین است. ما این هنر را نداریم.

اتفاقاً درباره آقای رنجبر خدمتتان عرض کردم. اوایل که آمده بودید، ایشان هم سه‌شنبه‌ها جلسه داشتند. ما چهارشنبه‌ها بودیم و دکتر لاریجانی سه‌شنبه اینجا صحبت می‌کردند. بنده به حضرت استاد رنجبر عرض کردم: «با وجود شما دیگر آب هست و تیمم باطل است؛ جلسه ما را تعطیل کنید.»

بعد گفتند: «نه، اتفاقاً مسجد بلالی‌ها ایشان را به‌خاطر ساده‌گویی‌اش دوست دارند و شما را به‌خاطر سخت و دشوارگویی‌تان!» هنر ایشان همین است و ما آن را نداریم.

یک اصل دیگر بخوانم و بس است. فکر کنم یک ساعت شد.

پرسش: یک ساعت و نیم.

پاسخ: نه بابا! الله اکبر! چه جلسه‌ای! خدا ما را ببخشد. شما را اینجا گیر آورده‌ایم.

یک اصل دیگر بخوانیم؛ یا رهایش کنیم. اگر الآن وارد اصل شصت‌وسه شویم، خودش کلی مطلب دارد. چند اصل خواندیم، بچه‌ها؟ شصت و... شصت‌ویک و شصت‌ودو را خواندیم، درست است؟ فقط سه اصل خواندیم. خیلی هنر کردیم در یک ساعت و نیم!

باید تا اصل هفتادوشش برویم. من نیت کرده بودم که این جلسه، جلسه آخرمان باشد. می‌خواستم در این سه جلسه این هفته، حقیقتاً همه اصول را بگوییم و تفسیر کنیم و هفته بعد وارد متن درس شویم.

نمی‌شود. نمی‌دانم چرا نمی‌شود. خیر، ان‌شاءالله.

اللهم بارک لمولانا صاحب الزمان اللهم بارک لمولانا صاحب الزمان. اللهم بارک لمولانا صاحب الزمان. والحمد لله رب العالمين.

صلوات بفرستید. اللهم صل على محمد وآل محمد.