یادداشت: ترجمههای فارسیِ زیرِ عبارات عربی توسط مدل افزوده شدهاند و از گفتار استاد نیستند.
بخش دوم جلسه: پاسخ به پرسشها
خدا خیر بدهد به آقای هاشمی که گمنام در گوشهای از استودیو نشسته و کار ضبط و کیفیت صدا را بر عهده دارد.
اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ.
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست.
در حد توان و بضاعت اندک بنده، به بخش دوم جلسه و پاسخ به پرسشها میپردازیم.
امکان تصرف عارف فراتر از عالم مثال
چند جملهای که اکنون عرض میکنم، ادامه همان مطلبی است که در شرح قیصری بر فصوصالحکم ابنعربی میخواندم و ناتمام ماند. عارف فقط تا این اندازه نیست که نهایتِ کارش، ایجاد صورتها در مثال مطلق باشد؛ بالاتر از آن نیز میتواند.
بالاتر از رتبه مثال مطلق چیست؟ عالم عقول و جبروت؛ عالم امیرالمؤمنین علیهالسلام. عارف میتواند به آنجا نیز ورود کند و در آن مرتبه، به وزان ارواح و عقول، ایجاد کند. مقام انسان آنقدر بالاست که میتواند خالق ملائکه باشد. اللهاکبر!
پس چرا ما اینقدر خودمان را دستکم میگیریم؟ چرا تلاش نمیکنیم؟ این پرسشی است که هم از خودمان داریم و هم باید درباره خودمان جدی بگیریم.
نقش معلم در شناخت انسان از خویشتن
یکی از علل مهم این است که متأسفانه از کودکی معلم خوبی نداشتهایم؛ معلمی که از ابتدا ما را با این الفباها آشنا کند و خودِ ما را به خودمان بشناساند. این یک علت مهم است.
پدران و مادران ما حق بسیار بزرگی بر گردن ما دارند. البته این سخن درباره همه به یک صورت نیست. مثلاً قصه مادر بنده متفاوت بود. دو هزار کتاب داشت و وقتی من کودک بودم، میگفت: «باید روزی یکی از این کتابها را بخوانی.» مادر عجیبی بود و معلم قرآن هم بود.
البته:
گیرم پدر تو بود فاضل از فضل پدر تو را چه حاصل؟
مقصودم جسارت به مقام پدران و مادران نیست. غالب پدران و مادران ما کار بسیار اساسی و بزرگی انجام دادهاند: نور وجودی ولایت را در ضمیر وجود ما کاشتهاند و ما را با ولایت و محبت اهلبیت علیهمالسلام وارد نشئه طبیعت کردهاند. این بزرگترین کار است و چیز کمی نیست.
شخصی به امام صادق علیهالسلام عرض کرد که من شما را دوست دارم. حضرت فرمودند پدر و مادرت را دعا کن؛ زیرا اگر آنان ما را دوست نمیداشتند، تو نیز چنین محبتی نداشتی.
ما در قوس نزول، از نخستین مواضعی که رنگ گرفتیم، ابتدا صلب پدر و سپس رحم مادر بود. این «اصلاب شامخه» و «ارحام مطهّره» زمینهای شدند تا ما محبت و ولایت اهلبیت علیهمالسلام را دریافت کنیم. این چیز کمی نیست.
اما غالباً پدران و مادران ما، بهصورت اشراقی، به همین مقدار بسنده کردند و دیگر وارد تربیت وجودی ما از حیث شناخت نفس نشدند؛ یعنی معلم معرفت نفس ما نبودند. همین مسئله درباره بسیاری از معلمان دیگری که در زندگی داشتهایم نیز وجود دارد.
نقش رفیق در رشد وجودی
علت دیگر، رفیق است. اگر رفیقان و همنشینان درستی داشتیم، کسی کنار ما بود که پیوسته از ما مطالبه میکرد: امروز نسبت به دیروز چقدر رشد کردهای؟ چه چیزی یاد گرفتهای؟ چه کتابی میخوانی؟
انسان نباید با هر کسی همنشین شود. نخست باید دید کسی که قرار است رفیق انسان باشد، اصلاً اهل علم و کتاب و رشد هست یا نه.
«اول رفیق، بعد طریق.» انسان بهتدریج همان کسی میشود که با او رفاقت و معاشرت دارد.
تأثیر محیط بر مسیر انسان
علت دیگر محیط است و محیط بسیار اهمیت دارد. اینکه انسان در چه فضایی زندگی کند، چه امکاناتی برای رشد داشته باشد و چه مجالسی در دسترس او قرار بگیرد، بسیار اثرگذار است.
ممکن است انسانی در محیطی زندگی کند که اساساً چنین کلاسها و مجالسی در آن وجود نداشته باشد. در خود جمهوری اسلامی نیز، در شهری مانند تهران با این همه جریان و فرقه مختلف، وجود چنین مجالسی عجیب است. الحمدلله در قم فراوانتر است، در مشهد نیز وجود دارد و در اصفهان هم تعدادی هست؛ اما در تهران بسیار کم است، حتی میتوان گفت بهندرت یافت میشود.
بنابراین محیط بسیار مهم است.
خواب، تجدید قوا و روح بخاری
پاسخ بحثِ تحلیل قوای جسمانی و چگونگی تجدید آنها، به مسئله روح بخاری بازمیگردد. در بحث «سرّ مکنون» نیز به این موضوع پرداختهام؛ اگر کسی آن جلسات را دنبال کند، پاسخ این مسئله را خواهد گرفت.
اصلاً چرا ما میخوابیم؟ چرا خواب بر ما غلبه میکند؟ میگوییم برای اینکه قوا تجدید شود؛ اما من دنبال چرایی علمی این مسئله هستم.
آیا وقتی انسان میخوابد، خون او کم شده یا از بدنش رفته است؟ نه؛ خون همان خون است، وجود دارد و در بدن جریان دارد.
حقیقت خواب و نقش روح بخاری
خون از بدن خارج نشده است؛ پس چرا انسان خوابش میبرد؟ اصطلاحاً میگوییم بدن خسته شده است. نفس که خستگیبردار نیست؛ نفس مجرد است، اصلاً خسته نمیشود و خواب ندارد؛ نفس همیشه بیدار است. این بدن است که خوابش میگیرد.
اما چرا بدن میخوابد؟ چه اتفاق خاصی افتاده است؟
بحث به روح بخاری بازمیگردد. روح بخاری از طریق عروق به بافتهای بدن میرسد. هنگامی که خواب ما را فرا میگیرد، روح بخاری از اعضای بدن، بافتها، سلولها و بندبند وجود جمع میشود و به محلهای اصلی خود بازمیگردد: مغز، قلب و کبد.
البته در این مسئله میان اطبا اختلاف است. حضرت استاد هر سه موضع را ذکر میفرمایند. برخی معتقدند روح بخاری در کبد جمع میشود، بعضی قلب را محل آن میدانند و برخی نیز فقط مغز را مطرح میکنند. حضرت استاد میفرمایند روح بخاری از بافتهای بدن جمع میشود و در این سه موضع متمرکز میگردد.
وقتی روح بخاری از اعضای بدن جمع شد، چه اتفاقی میافتد؟ تعلق نفس به این اعضا آزاد میشود. مثلاً اکنون نفس این دست را حرکت میدهد؛ اما این کار از طریق روح بخاری صورت میگیرد. وقتی روح بخاری دیگر در این عضو حضور ندارد، دست رها میشود و میافتد. این حالت، خواب است.
تنویم و هیپنوتیزم
«تنویم» یعنی خواب کردن؛ همان چیزی که از آن با عنوان تنویم مغناطیسی یا هیپنوتیزم یاد میشود.
در اینجا شخصی که دیگری را به خواب میبرد، با قوه خیال او تصرفی انجام میدهد و موجب میشود روح بخاری از اعضا و جوارح او جمع شود و در نتیجه، شخص به خواب برود. انسان چنین توانمندیای دارد.
پس علت خواب این است که بدن خسته میشود و برای تجدید قوا نیازمند استراحت است. این پاسخِ بخش نخست مسئله بود.
نسبت قوای جسمانی با رشد معنوی
اما نکته دوم این است که آیا برای افزایش یقین، رسیدن به معرفت و رشد معنوی، بدن نیز نیازمند تجدید قواست و آیا قوای جسمانی در این مسیر تحلیل میروند؟
در انسانهایی که ضعیفاند، بله. نفس ما چون هنوز ضعیف است، کاملاً بر بدن استیلا پیدا نکرده و نمیتواند احکام تجردی خود را در بدن پیاده کند. بدن هنوز مادی است و خودِ بدن ملکوتی نشده است.
پیشتر گفتیم چرا بدن امام حسین علیهالسلام اکنون در قبر ایشان نیست؛ یا چرا بدن امام رئوف، امام رضا علیهالسلام، در قبر مبارکشان به این معنای متعارف نیست. چون بدن ملکوتی شده است.
چرا امام عصر عجلاللهتعالیفرجهالشریف اکنون زندهاند و از دنیا نمیروند؟ چون بدن، ملکوتی شده است؛ دیگر از بین نمیرود. نمیتوان بهسادگی گفت این بدن همان ماده متعارف است؛ مادهای است که با ملکوت قرین شده و جنس آن حالتی ماورایی پیدا کرده است.
در زیارت جامعه کبیره میخوانیم:
«أَجْسَادُكُمْ فِي الْأَجْسَادِ، وَأَرْوَاحُكُمْ فِي الْأَرْوَاحِ، وَقُبُورُكُمْ فِي الْقُبُورِ.»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پیکرهای شما در میان پیکرها، ارواح شما در میان ارواح و قبرهای شما در میان قبرهاست.
وقتی زیارت جامعه کبیره را با این معارف میخوانید، معرفت نفس چقدر کمک میکند تا انسان به معرفتِ عارف به حقّ اهلبیت علیهمالسلام برسد و بفهمد با چه حقیقتی روبهروست.
استیلای نفس بر بدن
وقتی نفس قوی شود، میتواند به مرتبهای برسد که احکام خود را در همین بدن مادی و خاکی جاری کند و بدن کاملاً تحتالأمر نفس قرار گیرد؛ تا جایی که این بدن از میان نرود، فرسوده نشود و بیمار نگردد.
این همان بحث أعدلُ الأمزجة در انسان کامل است که شیخالرئیس نیز در نمط نهم اشارات درباره آن سخن میگوید.
چنین وجودی «وِعاء»، یعنی ظرف پذیرش حقایق میشود. هرچه نفس انسان قویتر شود، قابلیت انعکاس و پذیرش حقایق در او بیشتر میشود. باز هم به معرفت نفس و اهمیت آن بازمیگردیم.
کسی که نفسش ضعیف است، بدنش برای خود اقتضایی دارد و نفس نیز اقتضای دیگری. نوعی دوصدایی میان نفس و بدن پدید میآید و این دو با یکدیگر هماهنگ و همکوک نیستند.
نمونه حضرت موسی علیهالسلام
چرا حضرت موسی علیهالسلام به کوه طور رفت و چهل شبانهروز نه غذا خورد، نه آب نوشید و نه خوابید؟
مگر بدن نداشت؟ مگر بدن تشنه و گرسنه نمیشود؟ مگر بدن خوابش نمیگیرد و برای ادامه فعالیت نیازمند خواب نیست؟
اما حضرت موسی علیهالسلام در آن مقام نخوابید. پس معلوم میشود انسان میتواند به مرتبهای برسد که برای صعود به یقین و مدارج بالاتر، وابستگی معمول به خواب و اینگونه نیازهای جسمانی را نداشته باشد. البته این مرتبه مربوط به کُمَّلین است.
«نورٌ علی نور» و امکان بقای طولانی بدن
برای روشنتر شدن این بحث، نکتهای از کتاب شریف «نورٌ علی نور در ذکر و ذاکر و مذکور» حضرت استاد میخوانم. این، نخستین کتابی بود که در کودکی از حضرت استاد خواندم. کتاب بسیار ارزشمندی در حوزه عقل عملی است.
اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ.
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست و در فرج آنان شتاب فرما.
حضرت استاد در این کتاب، مطلبی را از مرحوم حاج زینالعابدین شیروانی نقل میکنند. در آنجا درباره امام عصر عجلاللهتعالیفرجهالشریف آمده است که حضرت واهبالعطایا، آن حضرت را همچون یحیی علیهالسلام در کودکی از حکمت برخوردار فرمود و در خردسالی به مقام امامت رسانید.
قرآن کریم درباره حضرت یحیی علیهالسلام میفرماید:
«وَآتَيْنَاهُ الْحُكْمَ صَبِيًّا» (مریم، ۱۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و ما در کودکی به او حکم و حکمت عطا کردیم.
امام عصر عجلاللهتعالیفرجهالشریف نیز در پنجسالگی به امامت رسیدند و، بهسان عیسی بن مریم علیهالسلام، در سنین خردسالی به مرتبهای ارجمند نائل شدند.
در ادامه میخواند:
عجب است از اشخاصی که قائلاند بر اینکه خواجه خضر و الیاس از انبیا، و شیطان و دجال از اعدا، در قید حیاتاند و انکار دارند وجود ذیوجود صاحبالزمان را؛ و حال آنکه آن حضرت افضل است از انبیای سلف و اوست وَلَدِ صاحب نبوت مطلقه و ولایت کلیه.
عجبتر آنکه بعضی از متصوفه که خود را از اهل دانش شمارند و از ارباب بینش پندارند، قائلاند بر اینکه در ملک هندوستان، در میان برهمنان و جوکیان، مرتاضان و ریاضتکشانی هستند که به سبب حبس نفس و قلت اکل چند هزار سال عمر کرده و میکنند، با وجود این منکر وجود آن حضرتاند.
فقیر گوید: انکار وجود آن حضرت، در حقیقت انکار قدرت باریتعالی است.
کیمیای نفس و ملکوتیشدن بدن
در ادامه نقل پیشین آمده است:
منت خدای را که فقیر را همچون آفتاب روشن شده است که کیمیاگر از اجزای متفرقه، اکسیری ساخته، بر نقره طرح میکند و آن نقره را طلای احمر میگرداند؛ حال آنکه نقره در اندک زمانی پوسیده و نابود میشود و طلا، برعکس آن، چندین هزار سال بر یک حال و منوال باقی است و نابود نمیشود.
پس اگر ولیّ خدا مانند آن کیمیاگر، از اکسیر التفات خویش بدن خود را همرنگ روح گرداند و باقی و دائم سازد، بعید نخواهد بود. آنان که منکر وجود آن حضرتاند و لفظ «مهدی» و «صاحبالزمان» را تأویل میکنند، از کوردلی ایشان است.
این دقیقاً به موضوع بحث ما مربوط است. مگر بدن مادی نیست و مگر روح مجرد نیست؟ سخن این است که بدن چنان تحت تدبیر و در خدمت روح قرار گیرد که روح بتواند احکام خود را در بدن پیاده کند. در این صورت، بدن نیز همرنگ روح میشود.
برای توضیح این مطلب، مثال کیمیا را در نظر بگیرید. فلزات اگر مدت طولانی در خاک بمانند، دچار زوال میشوند؛ اما طلا ماندگاری بسیار بیشتری دارد. کار کیمیاگر این است که فلزی مانند نقره را بدل به طلا کند.
پس در همین علم خاکی و دنیایی میپذیرید که فلزی ازبینرفتنی به چیزی تبدیل شود که باقیتر است. چگونه نمیپذیرید که روح، با کیمیای الهی خود، این بدن را که مانند نقره و فلز است، بهگونهای متحول کند که رنگ و حکم روح را بگیرد و بدن نیز نپوسد؟
این قدرت نفس و روح است.
چرا میگوییم «قدرت نفس» و نه صرفاً «قدرت روح»؟ چون هنر نفس است که برزخ میان روح و بدن است و میتواند ارتباط میان آن دو را برقرار کند. اگر نفس درست عمل کند، میتواند رابطه میان روح و بدن را بهگونهای سازگار کند که بدن نیز ملکوتی شود.
چنین بدنی دیگر مانند بدن متعارف نیازمند آن میزان از استراحت و خواب نیست. نفس میتواند به مرتبهای برسد که بدن کاملاً تحت تدبیر او قرار گیرد و محدودیتهای معمول جسمانی کاهش پیدا کند.
مراتب شاگردی و دریافت از استاد
در این زمینه میتوان از مراتب شاگردان افلاطون مثال زد. برای افلاطون سه دسته شاگرد ذکر میشود: مشّائیون، رواقیون و اصحاب سرّ.
مشّائیون
«مشّائی» با مشی و حرکت تناسب دارد. این گروه در حال راه رفتن از استاد استفاده میکردند. نمونهای که در زمان خودمان میشد مشاهده کرد، مرحوم آیتالله بهجت رحمةاللهعلیه بود؛ وقتی از خانه بیرون میآمدند، افرادی در مسیر تا مسجد همراهشان میشدند؛ از مسجد تا حرم و سپس در مسیر بازگشت نیز همراه ایشان حرکت میکردند و در همان حال از فرصت حضور استفاده میکردند.
این مرتبه، در مقایسه با مراتب بعدی، مرتبه پایینتری است.
رواقیون
رواقیون وارد مجلس استاد میشدند و مینشستند. درس و بحثی برقرار بود؛ افلاطون سخن میگفت، آنان گوش میدادند و سپس بحث علمی شکل میگرفت. بهعنوان یک مثال و با حفظ تفاوت مراتب، چیزی شبیه شکل معمول جلسات درس و بحث.
اصحاب سرّ و دریافت اشراقی
بالاتر از آنان، اصحاب سرّ بودند. اینان، به تعبیر حضرت استاد، به نوعی بیقیدی و رهایی از قیود رسیده بودند. در عرفان از مقامی در این زمینه با تعبیر «سَراح» و رهایی یاد میشود؛ یعنی انسان از قیدوبندها آزاد شود.
قرآن کریم میفرماید:
«وَسَرِّحُوهُنَّ سَرَاحًا جَمِيلًا» (احزاب، ۴۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و آنان را به شیوهای نیکو و زیبا رها سازید.
«سَراح» در اینجا معنای رهایی دارد. در آن مقام نیز سخن از نوعی رهایی از قیدوبندهاست.
اصحاب سرّ، حقایق را صرفاً با گفتوگوی لفظی و درس و بحث متعارف دریافت نمیکردند؛ دریافت آنان اشراقی بود. سکوت پایه این نحوه تعلیم بود، اما صرف سکوت نبود؛ اشراق در میان بود.
هدایت اشراقی اولیای الهی
هدایت علامه از بین نرفته است؛ بلکه میتواند پس از رحلت نیز برقرار باشد و حتی برای برخی شدت پیدا کند. ممکن است کسی در زمان حیات حضرت استاد بهرهای مستقیم نبرده باشد، اما پس از رحلت ایشان از هدایت اشراقی برخوردار شود.
در این صورت، شخص میتواند بهنوعی شاگرد اشراقی علامه باشد و از ایشان «حدیث برزخی» دریافت کند؛ مقصود از حدیث برزخی را نیز باید در جای خود توضیح داد.
در تعلیم اشراقی، کلام و گفتوگوی ظاهری اصل نیست. استاد در جای خود نشسته و شاگرد نیز حضور دارد، اما شاگرد ـ به تعبیر حضرت استاد ـ در درون استاد سیر میکند و از عمق وجود او حقایق را استخراج میکند؛ گویی در وجود استاد غواصی میکند.
بانو امین و تعلیم اشراقی
برای نمونه، حضرت بانو علامه امین رحمةاللهعلیها در اصفهان، شاگردان مرد نیز داشتهاند، اما ارتباط در مواردی میتوانسته بهنحو اشراقی باشد.
در ارتباط علمی زن و مرد نیز باید حدود شرعی رعایت شود. تا حد امکان بهتر است انسان، برای ارتباط نزدیک و چهرهبهچهره، استادی همجنس خود انتخاب کند تا این محدودیتها کمتر باشد.
این محدودیت مربوط به مرتبه بدن است؛ زیرا جنسیت از احکام بدن است، نه روح. در مرتبه روح، حقیقت زن و مرد از حیث روحانیت، یک حقیقت انسانی است.
ازاینرو ممکن است استاد در حجره خود مشغول حال و سیر خویش باشد و شاگرد نیز در همان حضور، بدون گفتوگوی فراوان، در باطن استاد سیر کند و حقایقی را از عمق وجود او دریافت کند.
خود من نیز گاهی نزد مرحوم آیتالله بهجت رحمةاللهعلیه ساعتها مینشستم. البته این امور مراتب و راه و رسم خود را دارد؛ چنین نیست که هر کسی صرفاً کنار صاحبنفسی بنشیند و فوراً به دریافتهای باطنی برسد.
بااینحال، حضور در کنار انسانهای صاحبنفس بسیار مهم است. حتی اگر سخنی هم میان شما ردوبدل نشود، نفس آن شخص میتواند بر انسان اثر بگذارد. از همین رو حضرت استاد بر اهمیت نَفَسبهنَفَس بودن تأکید میفرمایند.
اثر «نَفَسبهنَفَس» در تربیت
نباید فقط به صوت اکتفا کنید. صوت برای نوشتن، درس، مرور و تنظیم مباحث بسیار خوب است؛ اما در مباحثه و تثبیت وجودی، هیچچیز جای ارتباط نَفَسبهنَفَس را نمیگیرد. اثر نَفَسبهنَفَس چیز دیگری است.
خاطرهای از آخرین دیدار آیتالله بهجت و رهبر انقلاب
خدا برادرزاده آقا را حفظ کند. چندی پیش نیز به دفتر ما تشریف آورده بودند. از دوران جوانی با یکدیگر بودیم؛ روحانی، سید، تحصیلکرده و بسیار باصفاست.
ایشان خاطرهای از آخرین دیدار رهبر عزیزمان با آیتالله بهجت رحمةاللهعلیه نقل میکرد. این بزرگان به دیدار هر کسی نمیروند. کسی که انسان به دیدارش میرود، باید دستکم کفو او باشد، بلکه چهبسا کسی باشد که از او مرتبهای بالاتر دارد.
آخرین دیدار رهبر با آیتالله بهجت حدود سیوپنج دقیقه طول کشیده بود. ممکن است ما تصور کنیم وقتی دو نفر یکدیگر را ملاقات میکنند، از اوضاع کشور، درس و بحث، روایت، آیه و مسائل مختلف با یکدیگر سخن میگویند؛ اما این دیدار سیوپنج دقیقه در سکوت گذشته بود.
ایشان میگفت سر هر دو بزرگوار پایین بود و چیزی نمیگفتند؛ فقط هر از گاهی نگاهی به یکدیگر میکردند. همین، خود همهچیز است. اینجا سخن از مرتبهای از سَراح مطلق و ارتباطی فراتر از گفتوگوی ظاهری است.
سخن پایانی آیتالله بهجت
تنها در لحظه آخر، هنگامی که میخواستند از جا برخیزند، آیتالله بهجت یک جمله به آقا فرمودند:
«انسان خوب است گناه نکند؛ اگر میکند، گناه اجتماعی نکند.»
این از آن سخنانی است که اگر کسی زمینه فهمش را نداشته باشد، ممکن است آن را اشتباه معنا کند.
من نخستین دهه محرمی که در منزل شهید حججی منبر رفتم، در کنار مزار شهید حججی و در جمعیتی چند هزار نفری، این مطلب را نقل کردم. پس از منبر برداشتهای نادرستی از آن شد و از آن پس تصمیم گرفتم این سخن را هر جایی مطرح نکنم.
ممکن است کسی تصور کند آیتالله بهجت در حال نصیحت رهبر بودهاند که چون در رأس امور اجتماعی قرار دارند، مراقب باشند مرتکب «گناه اجتماعی» نشوند. این برداشت، نپخته و نادرست است و با مقام این دو بزرگوار سازگاری ندارد.
قصه چیز دیگری است؛ گناه در آن مرتبه، معنای دیگری پیدا میکند.
«وجود تو گناه است»؛ معنایی در مراتب عرفانی
برای اینکه سررشتهای از این معنا به دستتان بدهم، این تعبیر را در نظر بگیرید:
«وُجُودُكَ ذَنْبٌ.»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): وجود تو، گناه است.
انسان ممکن است به مرتبهای برسد که دیگر گناه به معنای متعارف از او سر نزند. آنجا مسئله بسیار لطیفتر میشود.
انسان میگوید:
«بِحَوْلِ اللهِ وَقُوَّتِهِ أَقُومُ وَأَقْعُدُ.»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به حول و نیروی خدا برمیخیزم و مینشینم.
اما بالاخره من باید برخیزم و بنشینم. در همان حال، این تویی که در حقیقت مرا برمیخیزی و مینشانی. این سیر حُبّی تو، ظهور حُبّی تو و فیض حُبّی تو است؛ عشق تو اقتضا کرده است که خودت را در بندهات مشاهده کنی.
اما برای من چه؟ برای من همین «من بودن» گناه است؛ اینکه در برابر وجود تو هنوز «منی» وجود داشته باشد.
این سخنان در آن وادی معنا پیدا میکنند. مقامات عرفانی را نباید با مقیاسهای عادی و روزمره تفسیر کرد. اگر کسی زبان این مقامات را نشناسد و قدرت تحلیل او در این حوزه پرورش نیافته باشد، ممکن است سخن را بهکلی نادرست بفهمد و سپس برداشتهایی نامتناسب به افراد نسبت دهد؛ مثلاً چنین نتیجه بگیرد که آیتالله بهجت خواستهاند دست رهبر را بگیرند و ایشان را از خطری متعارف بازدارند. مسئله در این مرتبه، چیز دیگری است.
«وَالْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ.»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و همه ستایشها مخصوص خداوند، پروردگار جهانیان است.
«اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ.»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست.
یادداشت پایانی: متن حاضر از پیادهسازی ماشینی گفتار (ASR) ویرایش و به قالب مطالعهٔ کتابی تبدیل شده است. ترجمههای فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شدهاند و از گفتار استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسشوپاسخهای خام و صداهای جانبی حذف شدهاند. نشانههای فنیِ Segments در متن نهایی وجود ندارد.