خدا خیر بدهد به این آقای هاشمیِ گمنام که آن گوشه در استودیو نشسته است و برای خودش ضبط میکند و کیفیت صدا را کنترل میکند. برای سلامتی این خادمان گمنام هم یک صلوات بفرستید. اللهم صل علی محمد و آل محمد.
میرویم سراغ بخش دوم جلسه که اختصاص به سؤالات شما دارد، در حد توان و بضاعت کم بنده. اگر کسی میخواهد تشریف ببرد، خدا به همراهش باشد. بفرمایید. حاج حسین، اگر بتوانید میکروفن را به کسی که سؤال دارد بدهید. صدا دارد، آقای هاشمی؟ این خواهرمان ظاهراً سؤال داشتند. برای کسانی که بعداً گوش میدهند؛ میگویند ما سؤالکننده را نشنیدیم که چه گفت.
پرسش: استاد، ببخشید. آنجا برای رسیدن به حق و حقیقت، حق و یقین، شما فرمودید که عارف با همتش میتواند در عالم مثال مطلق هر چیزی را که بخواهد خلق کند. آیا بالاتر و فراتر از آن عالم هم میتواند ایجاد کند؟
پاسخ: بله. بالاتر از مثال مطلق چیست؟ احسنت به شما. سؤال بسیار خوبی بود. اتفاقاً چند جملهای که اکنون عرض میکنم، همان مطلبی است که در شرح علامه قیصری بر فصوص الاهدی مغربی میخواندم و ناقص رهایش کردم. همان بحث ادامه پیدا میکند و پاسخ همین سؤال ایشان را میدهد که عارف فقط به این محدود نیست که منتهای کارش این باشد که در مثال مطلق ایجاد صور کند؛ بالاتر از آن هم میتواند.
بالاتر از رتبه مثال مطلق چیست؟ عالم عقول است؛ جبروت.
ـ جبروت.
بله، جبروت؛ عالم امیرالمؤمنین. ایشان میتواند آنجا هم ورود کند و به وزان ارواح و عقول ایجاد کند. آنقدر مقام انسان بالاست که میتواند خالق ملائکه باشد. الله اکبر.
پس چرا ما اینقدر خودمان را ضعیف و دستکم میگیریم؟ چرا تلاش نمیکنیم؟ چرا تلاش نمیکنید؟ چرا خودتان را دستکم گرفتهاید؟ این سؤالی است که هم از خودمان و هم از شما داریم.
یکی از علل مهمش این است که ما متأسفانه از کودکی معلم خوبی نداشتیم؛ معلمی که از ابتدا ما را با این الفباها آشنا کند و ما را به خودمان، و خودمان را به خودمان، بشناساند. این یک علت مهم است.
پدر و مادرهایمان بسیار بر گردن ما حق دارند و البته این سخن درباره همه بهطور مطلق نیست. مثلاً مادر بنده داستانش فرق میکند؛ جسارت نشود. دو هزار کتاب داشت. وقتی بچه بودم میگفت: «باید یک روزی یکی از این کتابها را بخوانی.» مادر عجیبی بود و معلم قرآن هم بود. البته از فضل پدر مادر تو را چه حاصل. میخواهم بگویم جسارت به مقام آنها نشود، ولی معمولاً مادران و پدران ما، اگرچه کار اساسیشان این بود که نور وجودی ولایت را در ضمیر وجود ما بکارند و ما را تحویل نشئه طبیعت بدهند؛ یعنی ما را همراه با ولایت و محبت اهلبیت بزرگ کنند، و این بزرگترین کار است.
این چیز کمی نیست که آن شخص به امام صادق گفت: «من شما را دوست دارم.» فرمود: «پدر و مادرتو دعا کن که اگر اونها ما رو دوست نداشتن شما هم نداشتین». این بزرگترین کار است. ما در قوس نزول رنگ گرفتیم؛ اولین جایی که رنگ گرفتیم، صلب پدر بود و بعد رحم مادر. این اصلاب و ارحام شامخ و مطهر بودند که ما محبت و ولایت اهلبیت را برداشتیم. این چیز کمی نیست.
اما غالباً پدر و مادران ما به همین مقدار، بهصورت اشراقی، بسنده کردند. دیگر نیامدند ما را تربیت کنند و از حیث شناخت نفس، مربی وجودی ما باشند؛ یعنی معلم معرفت نفس نبودند. این یک علت است. علت دیگر، بهجز پدر و مادر، معلمانی هستند که ما داشتیم.
علت دیگر هم رفیقهایمان هستند. اگر رفیقهای درستوحسابی و همنشینهای درستی داشتیم، گوش ما را میگرفتند و میگفتند: «بنشین ببینم؛ امروز نسبت به دیروز چقدر رشد کردی؟ چه میدانی؟ اصلاً چه کتابی میخوانی؟ من حاضر نیستم با هر کسی بنشینم. تو اصلاً اهل کتاب هستی یا نه؟ اگر نیستی، خداحافظ.»
[دیالوگ خارجی]
اول رفیقت را انتخاب کن، بعد راهت را. تو همان کسی میشوی که رفیقت هست.
علت بعدی هم محیط است. محیط بسیار مهم است. اکنون شما چرا اینجایید؟ اگر مثلاً در روسیه زندگی میکردید، چنین کلاسی بود؟ مثال میزنم. اگر در اروپا بودید، چنین کلاسی بود؟ محیط بسیار مهم است. در متن جمهوری اسلامی، آن هم در شهر هزارفرقه تهران، وجود چنین کلاسی از عجایب است. الحمدلله در قم زیاد است، در مشهد زیاد است، در اصفهان چندتایی هست؛ اما در تهران بسیار کم است. اصلاً بهندرت یافت میشود؛ حتی انگشتشمار هم نیست، اینطور به شما بگویم. محیط بسیار مهم است.
سؤال دیگر؟
پرسش: استاد، من یک سؤال دیگر دارم. ممنون میشوم، خدا خیرتان بدهد. این سؤال سالها در ذهنم بوده و خودم پاسخی به آن دادهام، اما نمیدانم پاسخم درست بوده یا نه. شبهای عید که میشود ما خیلی کار میکنیم، مخصوصاً ما خانمها. خانهتکانی بالاخره فشار جسمی زیادی به ما وارد میکند و قوای جسمانیمان تقریباً تحلیل میرود. بعد چگونه است که شب میخوابیم، بدون اینکه نهایتاً جز مثلاً یک ژلوفن که خیلیها میخورند و خیلیها هم نمیخورند، کار خاصی انجام بدهیم، و آن استراحت باعث میشود که انگار قوای جسمانیمان recovery میشود و صبح دوباره بلند میشویم و، به قول قدیمیها، مثل ماشین دودی دوباره شروع به کار میکنیم؟
سؤال من اینجاست که خدا این قوا را بهگونهای recovery میکند که جسم تحلیل نرود و از فردا دوباره انگار روز از نو و زندگی از نو باشد و یک حس امید در ما زنده شود. حال چگونه است که یک سالک در این مسیر، وقتی میخواهد با معرفت و شناخت بهدنبال یقین و حق و حقیقت برود و به آن برسد، ممکن است قوای جسمانیاش هم تحلیل برود؟ آیا این قوای جسمانی واقعاً تحلیل میرود؟ درست میگویم؟ تحلیل میرود و دوباره بعد از آن recovery میشود، یا قوای جسمانی هم در اینجا نیاز به مراقبت دارد؟ یا نه، اصلاً خدا کاری کرده است که وقتی بهدنبال این یقین میرویم، آسیبی به قوای جسمانیمان وارد نمیشود؟
پاسخ: سؤال خوبی است. در «سر مکنون» بارها گفتهام؛ اگر کسی سیویک جلسه آن را گوش بدهد، پاسخ ایشان را گرفته است. به خواست روح بخاری. اصلاً ما چرا میخوابیم؟ چرا خوابمان میبرد؟
ـ برای تمرکز؟
برای تمرکز بهتر و تجدید قوا. اما چرا اصلاً خوابمان میبرد تا تجدید قوا کنیم؟ من دنبال چرایی علمی آن هستم.
ـ بهخاطر تقویت انرژی body یا...؟
چه میشود؟
[همهمه]
ـ استاد، بهخاطر تقویت انرژی است. چون همه ما آدمها در بدنمان خون داریم. خونرسانی باعث میشود که ما زنده باشیم؛ یعنی خون در رگهایمان جریان دارد و باعث حیات ما میشود. ولی من فکر میکنم مهمتر و جلوتر از خون، خدا انرژیای به ما داده است که همان انرژی باعث شده خون در رگهایمان حرکت کند. حالا اگر فرض کنیم نخوابیم، آن انرژی چگونه میتواند...
پاسخ: باز هم پاسخ شما نیمهکاره است. جوابتان درست است، اما کامل نیست. به خون اشاره کردید و این بسیار خوب است؛ اما مگر خون شما کم شد یا از بدنتان رفت که خوابیدید؟ خون همان خون است، جریان دارد و موجود است. خونی هم خارج نشده است. پس چرا خوابتان برد؟
اصطلاحاً میگوییم بدن خسته شده است. نفس که خستگیبردار نیست؛ نفس مجرد است، اصلاً خسته نمیشود و خواب ندارد. نفس همیشه بیدار است. بدن خوابش میگیرد. چرا میخوابد؟ مگر اتفاق خاصی افتاده است؟
ایشان به خون اشاره کردند؛ درست بود، ولی کامل نبود. آن خون مگر چه شده است که خوابمان میگیرد؟ آفرین، آقا حامد، آفرین.
دیروز گفتیم که روح بخاری، وقتی از طریق عروق به بافتهای بدن میرود، در آنها حضور دارد. وقتی خوابمان میبرد، زمانی است که روح بخاری از اعضای بدن، از بافتها، از سلولها و از بندبند وجود جمع شده و به آن سه محل خود، یعنی مغز و قلب و کبد، رفته است. البته در این زمینه اختلافنظر وجود دارد. علامه فرمود هر سه محل. بعضی میگویند به کبد میرود، بعضی میگویند به قلب میرود و بعضی میگویند فقط به مغز میرود. این اختلاف میان اطبا وجود دارد. اما حضرت استاد میفرماید در این سه محل جمع میشود؛ از تمام بافتها فارغ میشود و این بخار جمع میشود.
بنابراین، وقتی روح بخاری رفت، چه اتفاقی میافتد؟ تعلق نفس آزاد میشود و دیگر به این دست شما توجه ندارد؛ در نتیجه دست میافتد. اکنون نفس این دست را حرکت میدهد. از طریق چه چیزی؟ روح بخاری. وقتی روح بخاری در این عضو نیست، دست میافتد. این میشود خواب. توجه کردید؟
حالا نکتهای درباره خواب. «تنویم» یعنی خواب کردن؛ همان مغناطیسی. اینجا چه اتفاقی میافتد؟ وقتی کسی دیگری را میخواباند، چهکار میکند؟
ـ هپنوتیزم؟
عین هپنوتیزم. آفرین. روح بخاری او را مضمحل میکند؛ کاری میکند که روح بخاری، از طریق قوه خیال شخص، از اعضا و جوارح خارج شود. انسان میتواند این کار را انجام دهد؛ این توانمندی را دارد که روح بخاری را از اعضا و جوارح خارج کند و بعد شخص به خواب برود.
ـ همان هپنوتیزم میشود؟
بله. پس علت اینکه انسان میخوابد این است که بدن خسته میشود و، به قول شما، recovery دارد. این پاسخ سؤال اول.
نکته دوم که شما گفتید این بود که آیا برای ازدیاد یقین یا رسیدن به معرفت و رشد معنوی، بدن نیز نیاز به recovery دارد؟ درست متوجه سؤال شدم؟
پرسش: بله، بله. آیا قوای جسمانی هم تحلیل میرود؟
پاسخ: برای انسانهایی که ضعیفاند، بله؛ چون نفسشان ضعیف است. ما چون نفسمان ضعیف است و هنوز کاملاً بر بدن مستولی نشده، نمیتواند حکم تجردی خودش را در بدن پیاده کند. بدن هنوز ماده است؛ خود بدن ملکوتی نشده است.
چرا گفتیم بدن امام حسین اکنون در قبرش نیست؟ بدن امام رئوف اکنون در قبر مبارکشان نیست. چرا؟ چون بدن ملکوتی شده است. چرا امام عصر اکنون زندهاند و از دنیا نمیروند؟ چون بدن ملکوتی شده است. دیگر اصلاً از بین نمیرود. نمیشود گفت ماده نیست؛ ماده است، اما مادهای که قرین با ملکوت شده و جنسش ماورایی شده است. لذا میگویی: «اجسادکم فی الاجساد». جسم شما یکی است در میان همه این اجساد. «ارواحکم» هم... «قبورکم» هم «فی القبور».
وقتی جامع کبیر را میخوانید و این مطالب تداعی میشود، میبینید این معرفت چقدر به شما کمک میکند که به عارفِ به حق برسید؛ ببینید چه کسی را دارید...
پس وقتی نفس قوی شد، میتواند به جایی برسد که احکام خودش را در همین بدن مادی و خاکی جاری کند و بدن تحتالأمر نفس قرار بگیرد؛ یعنی به جایی برسد که این بدن نمیرد، فرسوده نشود و بیمار نشود. همان اعدل امزجه است؛ انسان کامل اعدل امزجه را دارد. شیخ رئیس در نمط اشاراتش میگوید. لذا چنین وجودی «وعاء»، یعنی ظرف پذیرش همه حقایق، میشود.
به میزانی که نفس شما قوی میشود، حقایق را عکس میکنید. باز هم معرفت نفس و باز هم اهمیت معرفت نفس. کسی که نفسش ضعیف است، گرفتار چندصدایی میشود؛ بدن برای خودش سخنی دارد و نفس هم برای خودش حرفی میزند. اینها دوصدا شدهاند و با هم کوک نیستند.
چرا حضرت موسی به کوه طور رفت و چهل شبانهروز نه غذا خورد، نه آب خورد و نه خوابید؟ چرا؟ مگر بدن ندارد؟ مگر بدنش تشنه نمیشود؟ گرسنه نمیشود؟ مگر این بدن خوابش نمیگیرد؟ باید بخوابد تا بتواند در مقام قرب الهی با خدا تقرر پیدا کند؛ اما نخوابید. پس پیداست که انسان میتواند به جایی برسد که اصلاً نیازی نباشد بخوابد تا به یقین و مدارج بالاتر برسد. برای چه کسانی؟ کُمَّلین.
برای اینکه سؤال ما پختهتر شود، از همین کتاب شریف «نور على نور» حضرت استاد نکتهای را در همین زمینه، اگر پیدایش کنم، برایتان میخوانم. یک صلوات بفرستید.
صلوات اللهم صل على محمد و آل محمد و عجل فرجهم.
بله، الحمد لله، اینجاست. دقت بفرمایید. حضرت استاد در این کتاب ـ یادش به خیر، من بچه بودم، اولین کتابی که از حضرت استاد خواندم همین کتاب بود ـ «نور على نور در ذکر و ذاکر و مذکور»، کتاب بسیار عالیای در عقل عملی است. ایشان از مرحوم حاج زینالعابدین شیروانی، در کتاب شریف بستان الس... بستان سیاحهشان، نکتهای را در صفحه پانصد و سیونه نقل میکنند:
«و آن حضرت واهب العطایا، آن حضرت را...»
منظور از «آن حضرت» کیست؟ امام عصر. امام عصر اکنون عمر هزارساله دارد.
«آن حضرت را مانند یحیی علیه السلام در حالت طفولیت حکم یا حکمت، حکمت عطا فرمود و آتینیه أهل حكمة صبیا تو قرآن میفرماید و در صغر سن امام انعام گردانید.»
امام عصر در پنجسالگی امام شده است.
«و به سان عیسی ابن مریم در وقت سبابت به مرتبهٔ ارجمند رسانید. عجب است از اشخاصی که قائلاند بر اینکه خواجه خضر»
یعنی حضرت خضر،
«و الیاس»
الیاس پیامبر، از انبیا،
«و شیطان و دجال از اعدا در قید حیاتاند و انکار دارند وجود زیجود صاحب الزمان را.»
میگوید آنها هستند، اما امام زمان نیست!
«و حال آنکه آن حضرت افضل است از انبیاء سلف و اوست ولد صاحب نبوت مطلقه و ولایت کلیه. عجبتر آنکه بعضی از متصوفه که خود را از اهل دانش شمارند و از ارباب بینش پندارند، قائلاند بر اینکه در ملک هندوستان در میان برهمنان و جوکیان مرتضان و ریاضت کشاناند که به سبب حبس نفس»
باز هم نفس.
«و قلت اکل»
حبس نفس را شب جمعه، در «یا زهرا سلام الله علیها» که بودید، توضیح دادیم. و «قلت اکل» یعنی کم خوردن.
«چند هزار سال عمر کرده و میکند. با وجود این منکر وجود آن حضرتاند. فقیر گوید»
یعنی من میگویم:
«انکار وجود آن حضرت در حقیقت انکار قدرت باری تعالیست منت خدای را که فقیر را همچنان آفتاب روشن که کیمیاگر از اجزاء متفرقه، متفرقه اکسیری ساخته و بر نقره طرح میکند و آن نقره را طلای احمر میسازد. و حال آنکه نقره در اندک زمان پوسیده و نابود میشود و طلا بر عکس آن چند هزار سال بر یک منوال است و نابود نمیشود. پس اگر ولی خدا مانند آن کیمیاگر از اکسیر التفات، از اکسیر التفات خویش بدن خود را همرنگ روح گرداند»
دقت کنید؛ به موضوع رسیدیم. میگوید آن کسی که کیمیاگر است، اگر بدن خود را همرنگ روح گرداند... مگر بدن ماده نیست؟ مگر روح مجرد نیست؟ میگوید بدن را بهگونهای تحت خدمت روح قرار دهد که روح احکامش را در بدن پیاده کند. این بدن دیگر همرنگ روح میشود.
«و باقی و دائم سازد بهید نخواهد بود. آنان که منکر وجود آن حضرتاند و لفظ مهدی و صاحب الزمان را تأویل میکنند از کور دلی ایشان است.»
حالا چه میگوید؟ میفرماید شما همه فلزات را زیر خاک کنید. این را دارم توضیح میدهم. همه فلزات، حتی نقره، میپوسند؛ البته نقره بسیار دیرتر. اما تنها فلزی که نمیپوسد چیست؟ طلاست. صد هزار سال، صد میلیون سال آن را زیر خاک بگذارید، هیچ اتفاقی نمیافتد و همان باقی میماند. کیمیا چهکار میکند؟
کیمیا نقره را بدل به طلا میکند؛ فلز را تبدیل به طلا میکند. در کیمیا، در همین علم معمولیِ خاکی و دنیایی، فلزی را که از بین رفتنی است ـ دقت بفرمایید که به جان مطلب در سؤال ایشان رسیدیم ـ بدل به طلایی میکنند که همیشه باقی است. چگونه این را قبول میکنید، اما قبول نمیکنید که روح با کیمیای الهی خودش بتواند این بدن را که نقره و فلز است، به طلای روحی و نفسی تبدیل کند؛ بهگونهای که این بدن هم هیچوقت نپوسد؟ این را نمیخواهید بپذیرید؟ این قدرت نفس و قدرت روح است.
چرا نمیگوییم قدرت روح و میگوییم قدرت نفس؟ چون هنر نفس است که برزخ است؛ هنر نفس است که بتواند ارتباط میان روح و بدن را ایجاد کند. اگر این نفس درست عمل کند، میتواند رابطه میان روح و بدن را بهگونهای سازگار کند که بدن ملکوتی شود. چنین بدنی دیگر اصلاً به استراحت نیاز ندارد؛ دیگر نمیگوید: «آقای معلم، یک ساعت است تدریس میکنی، بس است؛ خسته شدم، خوابم گرفت.» لطفاً به معلمت ناسزا نگو؛ به خودت بگو که هنوز خودت را به آنجا نرساندهای که شش ساعت خیره شوی و حتی مژه هم نزنی.
مگر شاگردان افلاطون نبودند؟ افلاطون سه دسته شاگرد داشت: مشائیون، رواقیون و اصحاب سر. اینها چگونه استفاده میکردند؟ میدانید. اصلاً نام مشائیون گویای خودش است؛ «مشی» یعنی حرکت. در حال راه رفتن استفاده میکردند؛ مثل ما بیچارهها با آقای بهجت، روحش شاد. از خانه که بیرون میآمد، دنبال ایشان راه میافتادند تا مسجد. از مسجد که میخواست به حرم برود، دنبال ایشان راه میافتادند تا حرم. دوباره از حرم که میخواست به خانه برگردد، دنبال ایشان راه میافتادند: «حاجآقا، یک سؤال دارم؛ حاجآقا، یک سؤال...» اینها دیگر انزل مراتباند.
اما رواقیون چه کسانی بودند؟ میرفتند در اتاق حضرت آقا، در اتاق افلاطون مینشستند. بالاتر از آنها چه کسانی بودند؟ اصحاب سر. آنها چگونه استفاده میکردند؟ رواقیون در کلاس درس و بحث مینشستند؛ افلاطون درس میداد، آنها گوش میدادند و بعد سؤال میپرسیدند. درس بود و بحث بود. بلا تشبیه؛ آن کجا و ما کجا؟ شبیه همین جلسه ما، بهعنوان مثال.
اما بالاتر از آن، اصحاب سر چه کسانی بودند؟ اینها، به قول حضرت استاد، به بیقیدی رسیده بودند؛ قیدوبند از آنها برداشته شده بود. این مقامی در عرفان است که به آن «مقام سرح مطلق» میگویند. در قرآن میگوید: «سرّه hon-- سرّه hon سراه جمیلا»، درست است؟ اگر خواستی از خانمت، از همسرت جدا شوی، زیبا جدا شو. سرح یعنی رهایی. رها میشوند؛ سرح مطلقه، اطلاقیه؛ کلاً از قیدوبند رها میشوند.
به نظر شما اینها چگونه درس میگرفتند؟ چه کسی میداند؟
ـ سکوت؟
آفرین. نه، فقط سکوت نه.
ـ با اشراق؟
آفرین. سکوت پایه آن است؛ با اشراق.
اکنون من میگویم هدایت علامه باقی و برقرار است، بلکه شدت گرفته است. نگران نباشید؛ تازه کلاهتان رفت زیر آسمان هفتم! شاید کسی در زمان بودن حضرت استاد، مورد توجه استاد قرار نگرفته باشد، ولی اکنون مورد توجه قرار میگیرد. اشراق هست و دست ایشان بازتر است. اکنون همه شما شاگردان اشراقی علامهاید. از ایشان حدیث برزخی میگیرید. حدیث برزخی را هم برایتان میگوییم که چیست؛ بعد که بگوییم، بسیاری از شما متوجه میشوید که گرفتهاید.
آنها به نحو اشراقی استفاده میکردند. یعنی چگونه؟ بفرمایید، چگونه؟ کسی میتواند توصیف کند؟
ـ کلامی در میان نبود؟
آفرین، دیگر کلامی در میان نبود. در جایی مینشستند؛ نه اینکه الزاماً به هم خیره شوند. اینگونه نبود.
مثلاً حضرت بانو علامه امین، بانو امین که معروفاند؛ اگر به اصفهان رفتید، سر قبرشان بروید، بسیار خاصاند. ایشان شاگردان مرد هم داشتند، اما به نحو اشراقی. نمیشود که زن و مرد به صورت یکدیگر خیره شوند؛ شرعاً جایز نیست.
اینکه ما معمولاً به خانمها میگوییم سؤالاتتان را مثلاً از طریق آقای هاشمی یا مدیر کانال به بنده برسانید، جسارت به خانمها نیست؛ باید حدود رعایت شود. تا میتوانید سعی کنید این حدود رعایت شود. تا میتوانید استاد همجنس خودتان اختیار کنید تا بتوانید راحت، face to face، اصطلاحاً به تعبیر امروزی چهرهبهچهره، بهخوبی صحبت کنید.
این معذوریتهای شرعی مثلاً در ارتباط ما با خانمها وجود دارد. قطعاً خانمها گاهی مجبورند مقداری نزدیک شوند تا سؤالی بپرسند؛ چهکار کنند؟ مجبورند سؤالی بپرسند، اما مطمئنم یقیناً خودشان در اذیتاند. هرچه حیای انسان بیشتر باشد، این اذیت هم بیشتر است. من هم در اذیتم؛ آدم بیحیایی نیستم. برای همین تا میشود باید این حدود را رعایت کرد.
اما اگر انسان به آن مرتبه برسد، دیگر اصلاً زن و مرد مطرح نیست؛ چون جنسیت مربوط به مرتبه بدن است و روح جنسیت ندارد. زن و مرد یک حقیقتاند.
شاگردان در حجره مینشستند. استاد مشغول خودش بود و در حالوهوای خودش مینشست، شاگردان هم مینشستند و، به قول حضرت استاد، در درون استاد سیر میکردند؛ در عمق وجود استاد غواصی میکردند و حقایق را از آنجا میگرفتند. این بسیار چشیدنی است.
من آنقدر در این موضوع پررو بودم و بیحیایی میکردم که مثلاً میرفتم نزد آقای بهجت و ساعتها مینشستم؛ فقط به همین امید. البته اینها مراتب و راه دارد. اینگونه نیست که همینطور بروی و بنشینی و بگویی: «من میخواهم غواصی کنم.» چه فهمیدی؟ خوابت گرفته؛ چرا خوابیدهای؟
البته بسیار خوب است. من توصیه میکنم نزد آدمهایی که صاحب نفساند، حتی اگر حرفشان را هم گوش ندهید، بنشینید؛ جایی بنشینید که ایشان حضور دارند و نفسشان به شما بخورد. اینکه حضرت استاد میفرمایند «نفسبهنفس» بسیار مهم است. فقط به صوت اکتفا نکنید. صوت برای نوشتن و درس و اینها، جرح و تعدیل، مباحثه و تثبت وجودی بسیار خوب است؛ اما هیچچیز جای نفسبهنفس و اثر نفسبهنفس را نمیگیرد.
نیم ساعت شده است؟
ـ دو و نیم است.
بله، جلسهمان تمام شد. پس این قسمت سوم را گفتیم که دیگر اصلاً این حرفها بردار نیست.
یک خاطره برایتان بگویم. حوصله دارید در عرض دو سه دقیقه یک خاطره بگویم؟
خدا برادرزاده آقا را حفظ کند. چند وقت پیش هم تشریف آورده بودند اینجا و در دفتر ما با هم بودیم؛ یاد قدیمها به خیر. معذورم نام ایشان را ببرم. روحانی، سید، باصفا، دکتر و تحصیلکردهاند؛ بسیار باصفا هستند. در جوانی خیلی با هم بودیم.
ایشان خاطرهای از آخرین دیدار رهبر عزیزمان با آقای بهجت نقل کردند. میگفتند اینها به هر کسی باج نمیدهند و اصلاً به دیدار هر کسی نمیروند. رهبر به دیدار آقای بهجت رفته بود. مثلاً شما کدام مرجع را دیدهاید که آقا به دیدارش برود؟ اینها باید کفو و همسان باشند، یا حداقل کفو باشند؛ بلکه کسی که به دیدارش میروی از تو بالاتر باشد.
به نظر شما آخرین دیدار سیوپنجدقیقهای رهبر با آقای بهجت چگونه گذشته است؟ مثلاً ما تصور میکنیم به دیدار آقای بهجت و آقا رفتهاند، خانوادهها همدیگر را در آغوش گرفتهاند، بگووبخند بوده، گفتهاند: «چای بفرمایید، هندوانه بخورید. چه خبر؟ مملکت چطور است؟» آن طرف هم بگوید: «از درس و بحث چه خبر؟» یا همینطور با هم حرف بزنند، روایت بگویند، آیه بگویند؛ اصلاً چه چیزی برای هم بگویند؟
سیوپنج دقیقه سکوت بوده است. هیچچیز نمیگفتند. ایشان میگفت فقط سر هر دو بزرگوار پایین بود و هیچچیز نمیگفتند. هر از چندگاهی نگاهی به هم میکردند. این یعنی همهچیز. این مقام صراط مطلقیه است.
فقط در لحظه آخر که میخواستند بلند شوند، مطلبی گفته شد. این از جمله حرفهای درگوشی است، چون اگر کسی درکش را نداشته باشد، اشتباه برداشت میکند.
اولین دهه محرمی که مشرف شدم منزل شهید حججی، آنجا در دهه محرم، کنار قبر شهید حججی، منبر رفتم. جمعیت هم بسیار زیاد و چند هزار نفر بود. این مطلب را گفتم. از منبر که پایین آمدم، ریختند سر ما؛ برداشتهای غلط کرده بودند. دیگر پشت دستمان را داغ کردیم که این را هر جایی نگوییم.
آقای بهجت یک جمله به آقا میگوید؛ همین. میفرماید: «انسان خوب است گناه نکند. اگر میکند، گناه اجتماعی نکند.»
حالا بروید روی این فکر کنید. کسی که نفهمد، جسارتاً فکر میکند آقای بهجت رهبر را نصیحت کرده و چون آقا در رأس امور اجتماع قرار دارد، مثلاً باید مراقب باشد به گناه اجتماعی نیفتد و امثال اینها. این برداشت غلط، نپخته و زشت است و اصلاً چنین حرفی به مقام رهبر نمیآید. آقای بهجت چنین حرفی به آقا بزند؟ نه، داستان چیز دیگری است. گناه اصلاً از نظر آنها چیز دیگری است.
[زیر لب] یک سررشته دستتان بدهم: وجودک ذنبن. وجودک ذنبن.
انسان به جایی میرسد که دیگر هیچ گناهی از او سر نمیزند. تنها گناهی که برایش باقی مانده این است که میگوید: به حول الله و قوته اما أقوم و أقعد چه کنم؟ من باید بلند شوم و بنشینم. من باید بلند شوم و بنشینم. اما تویی که داری بلند میشوی و مینشینی؛ این برای تو چیست؟ سیر هبی توست. این ظهور هبی توست. فیض هبی توست. عشقت کشیده به بنده، خودت را در بندهات ببینی. اما برای من چه؟ برای من گناه است. در برابر وجود تو، من هم هستم؛ برای من گناه است.
این در آن وادی تعریف میشود. انسان نباید این مقامات عرفانی را اشتباه بگیرد. آدم زباننفهم اگر این حرفها را بشنود، نمیفهمد؛ قدرت تجزیهوتحلیلش در مقامات عرفانی اصلاً کار نکرده و در این مقوله ضعیف است. بعد یکدفعه انگی هم به رهبر میچسباند که: «آهان، آقای بهجت توانست دست آقا را بگیرد» و امثال اینها.
والحمد لله رب العالمين. صلوات بفرستید.
الله- اللهumma صلي على محمد آله محمد.
ـ ببخشید استاد...