ددرس‌گفتارها
بازگشت به پخش
متن کاملخلاصهنسخه کتابی · جلسه 040

یادداشت: ترجمه‌های فارسیِ زیرِ عبارات عربی توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند.

آغاز جلسه و توسل

یا صاحبَ الزمان، المُستَغاثُ بِک، یا صاحبَ الزمان، المُستَغاثُ بِک.

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای صاحب‌الزمان، از تو فریادرسی می‌طلبیم؛ ای صاحب‌الزمان، از تو فریادرسی می‌طلبیم.

السَّلامُ عَلَیکَ یا داعِیَ اللهِ وَرَبّانِیَّ آیاتِهِ.

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سلام بر تو، ای دعوت‌کننده به سوی خدا و ای ربّانیِ آیات او.

السَّلامُ عَلَیکُم وَرَحمَةُ اللهِ.

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سلام و رحمت خدا بر شما باد.

نثار حضرت امام و همهٔ شهدا، به‌ویژه پنج شهید خوش‌نامی که در محضرشان هستیم؛ ان‌شاءالله همهٔ ما از ادعیهٔ زکیّهٔ ایشان بهره‌مند شویم.

اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ.

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست و در فرج آنان شتاب فرما.

ذکری از کتاب «خزائن» ملا احمد نراقی

هدیه‌ای که امروز، پیش از شروع درس، تقدیم می‌کنیم در کتاب خزائن ملا احمد نراقی آمده است. این کتاب حالتی کشکول‌گونه دارد؛ کشکولی است که حدود ششصد نکته در موضوعات مختلف، از اخلاق و تاریخ و نجوم و طب گرفته تا حکایت و معما و شعر و مانند این‌ها، در آن گرد آمده است. کتاب نیز عنوان‌بندی موضوعی ندارد.

حضرت استاد دو مرتبه این خزائن را تصحیح فرموده‌اند. ذکری که امروز تقدیم می‌کنم و مورد تأکید حضرت استاد نیز هست، به‌خصوص برای شما، در همین کتاب و در نسخه‌ای که به تصحیح ایشان است آمده و می‌توانید آن را ملاحظه کنید.

من عین فرمایش حضرت استاد را می‌خوانم. پس از آن نیز توضیحی که ایشان دربارهٔ این ذکر فرموده‌اند بسیار شیرین است. می‌فرمایند:

«محکی است از شهید ثانی و بعضی دیگر، و همانا مجرّب نیز بوده باشد، که در دو ماه پی‌درپی، هر روز چهارصد مرتبه بخواند، خداوند عالم علم بسیار یا مال بسیار به او کرامت فرماید.»

پس دستور، دو ماه پی‌درپی است. اگر می‌خواهید شروع کنید، بهتر است از ابتدای ماه آغاز کنید. البته ابتدا حال و مزاج خود را ببینید؛ اگر به سمت اعتدال است، نشاط و فرصت دارید، آن‌گاه شروع کنید. چیزی را که می‌دانید احتمال دارد در میانهٔ راه رهایش کنید، اصلاً آغاز نکنید؛ زیرا از این رهاکردن ضربه می‌خورید. قمری یا شمسی بودن ماه نیز تفاوتی ندارد.

در این دو ماه پی‌درپی، باید هر روز چهارصد مرتبه این ذکر خوانده شود. حضرت استاد پیش از بیان متن ذکر، اثر آن را نقل می‌کنند: خداوند عالم علم بسیار یا مال بسیار به شخص کرامت می‌فرماید. این مسئله به صیغه و اقتضای وجودی شخص مربوط است. اگر کسی عطش علم و فضیلت و عرفان داشته باشد، علم بسیار برای او چه گمشدهٔ بزرگی است؛ و اگر چنین عطشی نداشته باشد، مال بسیار.

البته من عرض می‌کنم بعد از تمام‌شدن چهارصد مرتبه، زرنگی کنیم و به خدا عرض کنیم: خدایا، تو که کریمی و ما هم که فقیریم، هر دو را به نحو بسیار عطا کن!

متن ذکر

ذکر این است:

أستغفرُ اللهَ الَّذي لا إلهَ إلّا هو، الحيُّ القيّومُ، الرَّحمنُ الرَّحيمُ، بديعُ السَّماواتِ والأرضِ، مِن جميعِ ظُلمي وجُرمي وإسرافي على نفسي، وأتوبُ إليه.

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): از خدایی آمرزش می‌طلبم که هیچ معبودی جز او نیست؛ زنده و برپادارنده، بخشاینده و مهربان، پدیدآورندهٔ آسمان‌ها و زمین است. از همهٔ ستم‌ها، جرم‌ها و زیاده‌روی‌هایم بر نفس خویش آمرزش می‌خواهم و به سوی او توبه می‌کنم.

متن بسیار عالی است: «لا إله إلا هو»، و سپس «الحيّ القيّوم»؛ اسم اعظم در آن آمده است. بعد «الرّحمن الرّحیم» و «بدیع السّماوات والأرض». «بدیع» با «عین» نوشته می‌شود و به معنای پدیدآورنده است.

سپس می‌گوید از چه چیز استغفار می‌کنم:

مِن جميعِ ظُلمي وجُرمي وإسرافي على نفسي، وأتوبُ إليه.

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): از همهٔ ستم‌ها، جرم‌ها و زیاده‌روی‌هایم بر نفس خویش آمرزش می‌طلبم و به سوی او توبه می‌کنم.

زمان خاصی برای خواندن آن تعیین نشده است؛ هر ساعتی که خودتان بتوانید. اما چهارصد مرتبه باید در یک مجلس گفته شود و از دستوراتی نیست که بتوان آن را در طول روز پراکنده کرد. تقریباً حدود هفتاد دقیقه، یعنی یک ساعت و ده دقیقه، طول می‌کشد.

ثبات زمان و مکان در ذکر

این نکته دربارهٔ زمان و مکان را دیگر حضرت استاد نفرموده‌اند و عرض خود من است: اگر زمان و مکان ذکر ثابت باشد، تأثیر آن بیشتر است. این مسئله اختصاص به این ذکر ندارد؛ در مطلق اذکار چنین است.

معنای عمیق‌تر استغفار

اکنون توضیحات حضرت استاد را ببینید که چقدر شیرین است. استغفار فقط برای گناهان نیست. انسان ضعیف و آلوده‌ای مانند من، همین که سخن از استغفار می‌شود، فوراً ذهنش به سمت گناهانش می‌رود؛ اما حضرت استاد می‌فرمایند:

«استغفار فقط برای گناهان نیست؛ برای پاکیِ بیش از پیش نیز هست.»

ممکن است کسی پاک و دارای طهارت باشد، اما بخواهد از این هم پاک‌تر شود. این نگاه، معنای استغفار را برای انسان عوض می‌کند.

هرچه پاک‌تر و خالی‌تر باشی، دریافتت از حقایق نیز بیشتر می‌شود. اگر می‌خواهی علم و حقایق را اخذ و دریافت کنی، انتقالات و الهامات بر تو وارد شود، قطعاً هرچه پاک‌تر و خالی‌تر باشی، این دریافت بیشتر خواهد شد.

حضرت استاد می‌فرمایند:

«وارداتِ فیض الهی برای وجودهای پاک و آینه‌وار، هر روز و هر ساعت در حال بارش است.»

یعنی فیض، پیوسته در حال ریزش است. حضرت استاد استغفار را چه زیبا معنا می‌کنند:

«استغفار یعنی خود را در معرض این بارش قرار دادن.»

اگر از انسان ضعیف‌النفسی مانند من بخواهند استغفار را معنا کند، می‌گوید یعنی به درگاه خدا برو و بگو: «غلط کردم!» اما حضرت استاد نگاه دیگری ارائه می‌کنند.

ایشان در ادامه می‌فرمایند که این‌که پیامبر اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله روزی هفتاد بار استغفار می‌کردند، نه برای گناه و معصیت، بلکه برای فزونیِ واردات فیض الهی و انکشاف حقایق بوده است؛ برای انکشاف حقایق و افزایش واردات فیض الهی.

سپس تعبیر بسیار زیبایی دارند: «ذکر فهیمانهٔ استغفار». «فهیم» بر وزن «فعیل» است؛ یعنی کسی که بسیار فهمیده است. ذکر فهیمانهٔ استغفار، عملی قدرتمند و مصلحِ امور است؛ یعنی امور را اصلاح می‌کند و فزونی‌بخش...

استغفار؛ فزونی‌بخش معرفت و رزق طیّب

ذکر فهیمانهٔ استغفار، عملی قدرتمند و مصلح امور و فزونی‌بخش معرفت و رزق پاکیزه است؛ آن هم رزق پاکیزه، یعنی رزق طیّب.

اللَّهُمَّ ارْزُقْنَا رِزْقًا وَاسِعًا.

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، رزقی گسترده به ما عطا کن.

اللَّهُمَّ ارْزُقْنَا رِزْقًا حَلَالًا وَاسِعًا.

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، رزقی حلال و گسترده به ما عطا کن.

این یک دعاست؛ اما در دعا، از خدا می‌خواهیم این رزق حلال و گسترده را برای ما طیّب نیز قرار دهد؛ پاکش کند. رزق طیّب مخصوص انبیا و اولیاست؛ همان شراب طَهور الهی:

«وَسَقَاهُمْ رَبُّهُمْ شَرَابًا طَهُورًا» (انسان، ۲۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و پروردگارشان شرابی پاک‌کننده به آنان می‌نوشاند.

اگر ذیل همین آیهٔ شریفه، «وَسَقَاهُمْ رَبُّهُمْ شَرَابًا طَهُورًا»، فرمایشات بزرگان را ملاحظه کنید، این سقایت را با مقام استغفار مرتبط می‌دانند.

استغفار و تحقق توحید

آیه‌ای در قرآن کریم هست:

«فَاعْلَمْ أَنَّهُ لَا إِلَٰهَ إِلَّا اللَّهُ وَاسْتَغْفِرْ لِذَنْبِكَ وَلِلْمُؤْمِنِينَ وَالْمُؤْمِنَاتِ ۗ وَاللَّهُ يَعْلَمُ مُتَقَلَّبَكُمْ وَمَثْوَاكُمْ» (محمد، ۱۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس بدان که هیچ معبودی جز خدا نیست، و برای آنچه به تو نسبت داده می‌شود و نیز برای مردان و زنان مؤمن آمرزش بخواه؛ و خداوند محل رفت‌وآمد و قرارگاه شما را می‌داند.

خداوند به پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله می‌فرماید: بدان که «لا إله إلا الله». همین مضمون در ذکری که خواندیم نیز آمده بود: «لا إله إلا هو».

سپس می‌فرماید: «وَاسْتَغْفِرْ لِذَنْبِكَ». برای تحقق این توحید، استغفار لازم است. پیامبر برای همین آمده است، و استغفار پیامبر است که ما را به توحید می‌کشاند.

اینجا دستور به پیامبر است که استغفار کند: «لِذَنْبِكَ». البته باید روشن شود که «ذنب» پیامبر در اینجا به چه معناست؛ یک معنایی که گفته شده، اتهاماتی است که به ایشان وارد می‌شده است. پیامبر که گناه ندارد.

بعد می‌فرماید:

وَلِلْمُؤْمِنِينَ وَالْمُؤْمِنَاتِ

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و برای مردان و زنان مؤمن.

یعنی برای اهل ایمان نیز استغفار کن. وقتی پیامبر برای ما استغفار می‌کند، و اکنون امام عصر عزیز ما در سحر برای من و شما استغفار می‌کنند، در حقیقت دارند جان ما را سقایت می‌کنند. چرا؟ چون جان ما پاک می‌شود و برای پذیرش حقایق و ریزش فیض الهی آماده می‌گردد.

این می‌شود سقایت پیامبر در حق ما:

وَسَقَاهُمْ رَبُّهُمْ شَرَابًا طَهُورًا

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و پروردگارشان شرابی پاک‌کننده به آنان می‌نوشاند.

در این معنا، این ربوبیت و سقایت از مجرای پیامبر عزیز عالم، امیرالمؤمنین علیه‌السلام، حضرت زهرا سلام‌الله‌علیها و امام عصر عجل‌الله‌تعالی‌فرجه تحقق می‌یابد؛ البته در سلسلهٔ طولیِ وسائط فیض، الی‌ماشاءالله مراتب وجود دارد؛ از ملائکه تا ملائکهٔ وجودی خود انسان. این‌ها همه در مقام سقایت معنا پیدا می‌کنند.

پس استغفار را باید جدی گرفت.

دو امان الهی در قرآن

ما در قرآن دو امان داریم. یکی وجود مبارک پیامبر است. خداوند می‌فرماید:

«وَمَا كَانَ اللَّهُ لِيُعَذِّبَهُمْ وَأَنْتَ فِيهِمْ ۚ وَمَا كَانَ اللَّهُ مُعَذِّبَهُمْ وَهُمْ يَسْتَغْفِرُونَ» (انفال، ۳۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و خداوند تا هنگامی که تو در میان آنان هستی عذابشان نمی‌کند، و خداوند آنان را در حالی که استغفار می‌کنند عذاب نخواهد کرد.

پس یک امان، وجود پیامبر است. از سوی دیگر، آنجا که در آیهٔ مباهله تعبیر «أَنْفُسَنَا» آمده و امیرالمؤمنین علیه‌السلام به منزلهٔ نفس پیامبر معرفی شده‌اند، این حقیقت دربارهٔ ایشان نیز معنا پیدا می‌کند.

«وَأَنْفُسَنَا وَأَنْفُسَكُمْ» (آل‌عمران، ۶۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و جان‌های خودمان و جان‌های شما را.

امان دوم چیست؟ خدا می‌فرماید آنان را عذاب نمی‌کنم تا هنگامی که استغفار می‌کنند. پس امان دوم، استغفار است. این امان‌ها مسئلهٔ کوچکی نیستند.

اکنون که متأسفانه خشکسالی وجود دارد و بارش باران بسیار ضعیف شده و در برخی جاها تقریباً قطع شده است، وقت استغفار است.

استغفار؛ شرط آمادگی برای دریافت فیض

حتی برای اینکه انسان بیاید و در چنین مجلسی بنشیند، چه من و چه شما، چون اینجا محل نزول فیض است، باید ظرف و وعای وجودی انسان به نحوی باشد که بتواند این حقایق را تلقی کند.

ما اگر خیلی هنر کنیم، تنها علت مُعِدّه‌ای برای فهم شما می‌شویم و به شما کمک می‌کنیم؛ وگرنه همان‌گونه که پیش‌تر عرض کردیم، این فهم در ملکوت شما حاصل می‌شود. لازمهٔ آن نیز استغفار است.

برای نشستن در این مجلس باید با استغفار وارد شد؛ اما نه با لقلقهٔ زبان. استغفار یک حقیقت و یک عمل است؛ یک حرکت است. باید حرکت کرد. باید نیت توبه، بازگشت و انابه داشت و با توجه استغفار کرد.

این‌طور نباشد که انسان هم‌زمان مشغول چیز دیگری باشد و فقط لبش به استغفار بجنبد. این استغفار چه اثری می‌تواند داشته باشد؟

استغفار و نزول باران؛ تفسیر آفاقی و انفسی

آیات ۱۰ تا ۱۲ سورهٔ نوح بسیار شیرین است. حضرت نوح علیه‌السلام می‌فرماید:

«فَقُلْتُ اسْتَغْفِرُوا رَبَّكُمْ إِنَّهُ كَانَ غَفَّارًا ۝ يُرْسِلِ السَّمَاءَ عَلَيْكُمْ مِدْرَارًا» (نوح، ۱۰ـ۱۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس گفتم: از پروردگارتان آمرزش بخواهید که او بسیار آمرزنده است؛ تا آسمان را بر شما پرباران فرو فرستد.

حضرت نوح علیه‌السلام می‌فرماید: به آنان گفتم از پروردگارتان استغفار کنید؛ «إِنَّهُ كَانَ غَفَّارًا»، او قطعاً بسیار آمرزنده است.

بعد از استغفار چه اتفاقی می‌افتد؟

يُرْسِلِ السَّمَاءَ عَلَيْكُمْ مِدْرَارًا

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آسمان را بر شما پرباران فرو می‌فرستد.

تفسیر آفاقی چه می‌گوید؟ می‌گوید استغفار کن تا از همین آسمانی که بالای سر توست باران نازل شود.

اما تفسیر انفسی چه می‌گوید؟ می‌گوید از آسمان وجود خودت بر ارضِ وجودت باران می‌بارد. آسمان، ملکوت وجود توست و ارض، مرتبهٔ حواس ظاهری تو. در نتیجه این مراتب تطهیر می‌شوند. باران در اینجا چه می‌شود؟ فیض می‌شود.

دربارهٔ تفاوت تفسیر آفاقی و تفسیر انفسی، اگر ان‌شاءالله خدا لطف و مدد کند و امروز بتوانیم بحثی را که آماده کرده‌ایم ارائه کنیم، فردا نیز در خدمت شما خواهیم بود و این تفاوت را توضیح خواهیم داد؛ همچنین اهمیت تفسیر انفسی را که شما بر سر سفرهٔ آن نشسته‌اید.

این بحث بسیار مهم و در حکم شیرازهٔ مباحث است. اگر این مبنا درست دریافت نشود، در ادامهٔ جلسات سیر معرفت نفس، بسیاری از مطالب به‌درستی فهمیده نمی‌شود و انسان نمی‌داند بر سر چه سفره‌ای نشسته است.

استغفار حقیقی؛ حرکت و چشیدن

استغفار یک شدن است؛ شدن همان حرکت است. یک صیرورت است که انسان را سیر می‌دهد و سیراب می‌کند. این حقیقت، چشیدنی است.

اگر هزار مرتبه، صد مرتبه، پنجاه مرتبه یا ده مرتبه با زبان استغفار کردی، اما در نفس خود احساس کراهت و خستگی داشتی و هیچ لذتی از آن نچشیدی، چنین استغفاری هنوز آن حرکت را در تو ایجاد نکرده است.

استغفار را با توجه امتحان کنید. وقتی با توجه گفته شود، قطعاً انسان از آن لذت می‌برد، نشاط می‌آید و خستگی می‌رود.

متن ذکری که عرض شد چنین بود:

أستغفرُ اللهَ الَّذي لا إلهَ إلّا هو، الحيُّ القيّومُ، الرَّحمنُ الرَّحيمُ، بديعُ السَّماواتِ والأرضِ، مِن جميعِ ظُلمي وجُرمي وإسرافي على نفسي، وأتوبُ إليه.

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): از خدایی آمرزش می‌طلبم که هیچ معبودی جز او نیست؛ زنده و برپادارنده، بخشاینده و مهربان، پدیدآورندهٔ آسمان‌ها و زمین است. از همهٔ ستم‌ها، جرم‌ها و زیاده‌روی‌هایم بر نفس خویش آمرزش می‌خواهم و به سوی او توبه می‌کنم.

آثار استغفار در سورهٔ نوح

در آیات ۱۰ تا ۱۲ سورهٔ نوح بودیم. بعد از استغفار چه اتفاقی می‌افتد؟ نخست فرمود:

يُرْسِلِ السَّمَاءَ عَلَيْكُمْ مِدْرَارًا

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آسمان را بر شما پرباران فرو می‌فرستد.

باران می‌آید. بعد می‌فرماید:

«وَيُمْدِدْكُمْ بِأَمْوَالٍ وَبَنِينَ وَيَجْعَلْ لَكُمْ جَنَّاتٍ وَيَجْعَلْ لَكُمْ أَنْهَارًا» (نوح، ۱۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و شما را با اموال و فرزندان یاری و افزونی می‌بخشد، و برای شما باغ‌هایی قرار می‌دهد و نهرهایی برایتان پدید می‌آورد.

خداوند شما را امداد می‌رساند. با چه چیزی؟

بِأَمْوَالٍ وَبَنِينَ

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): با اموال و فرزندان.

کسی دنبال مال است، کسی فرزند می‌خواهد، کسی می‌گوید بچه‌دار نمی‌شوم، نسل من منقطع می‌شود یا فرزند کمی دارم؛ این نسخهٔ قرآنی آن است. قرآن صریحاً می‌فرماید:

وَيُمْدِدْكُمْ بِأَمْوَالٍ وَبَنِينَ

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و شما را با اموال و فرزندان یاری و افزونی می‌بخشد.

راهی که در این آیات بیان شده، استغفار است.

بعد از استغفار چه اتفاق دیگری می‌افتد؟

وَيَجْعَلْ لَكُمْ جَنَّاتٍ

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و برای شما باغ‌هایی قرار می‌دهد.

خدا برای شما جنات و باغ‌هایی قرار می‌دهد. در جهت دنیوی، می‌تواند به این معنا باشد که زندگی انسان خرم و سرسبز شود؛ و از جهت اخروی، همان بهشت است.

سپس می‌فرماید:

وَيَجْعَلْ لَكُمْ أَنْهَارًا

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و برای شما نهرهایی قرار می‌دهد.

برای شما نهرهایی قرار می‌دهد. این نهر می‌تواند دنیوی باشد...

استمرار فیض و برکات استغفار

این نهرها می‌توانند در زندگی شما جاری و ساری باشند؛ یعنی فیض و برکات الهی در زندگی‌تان جریان پیدا کند. از جهت اخروی نیز می‌تواند اشاره به همان نهرهای بهشتی باشد؛ آن چهار نهری که هرکدام محاکاتی از حقیقتی دارند و پیش‌تر آیات مربوط به آن‌ها را نیز عرض کردیم.

در بحث آثار استغفار خیلی سریع عرض کردم و گذشتم. نقل شده است که چند نفر، یکی پس از دیگری، نزد مولایمان امیرالمؤمنین، حضرت وصی علیه‌السلام آمدند. یکی فرزند می‌خواست؛ حضرت فرمودند: استغفار کن. دیگری کشتزارش دچار مشکل شده بود و می‌خواست ثمرات کشتزار و کسب‌وکارش رونق بگیرد؛ حضرت فرمودند: استغفار کن. یکی برکت می‌خواست و دیگری از قحطی و کمبود باران در منطقهٔ خود شکایت داشت؛ به همه یک نسخه دادند: استغفار.

وقتی آن افراد رفتند، کسی که این ماجرا را دیده بود عرض کرد: مشکلات این افراد متفاوت بود، اما شما برای همه یک نسخه فرمودید. حضرت به آیات سورهٔ نوح اشاره کردند؛ همان آیات ۱۰ تا ۱۲. خداوند فرموده است که استغفار کنید؛ فرزند، مال، باغ‌ها، نهرها و بارش باران، همه در آثار آن آمده است.

پس نباید از استغفار غافل باشیم.

صلوات و استغفار؛ دو ذکر جامع

اساساً دو ذکر هستند که می‌توان گفت مانند «مولتی‌ویتامین»‌اند. بزرگان بر این دو بسیار تأکید کرده‌اند و بدون آن‌ها نمی‌شود نفس کشید. همهٔ اذکار دیگر نیز در ذیل این دو معنا پیدا می‌کنند: صلوات و استغفار.

حتی ذکر:

لَا إِلٰهَ إِلَّا اللهُ

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هیچ معبودی جز خدا نیست.

ذکر «لا إله إلا الله» نیز اگر از صلوات و ولایت جدا شود، آن کارکرد حقیقی خود را نخواهد داشت. چه بسیار کسانی که ولایت امیرالمؤمنین علیه‌السلام را ندارند، اما نماز می‌خوانند و روزه می‌گیرند. حتی دربارهٔ کسانی که در جبههٔ مقابل سیدالشهدا علیه‌السلام بودند، ظاهر عبادت و نماز وجود داشت؛ اما این عبادت، منهای ولایت، چه ثمری دارد؟

«لا إله إلا الله» اگر نه در سایهٔ صلوات باشد و نه در سایهٔ استغفار، دیگر آن فایده و اثر مطلوب را نخواهد داشت.

ورود به بحث امروز

اکنون به درس و بحث اصلی بازگردیم.

پیش از آنکه ادامهٔ اصول را از گنجینهٔ گوهر روان آغاز کنم، امیدوارم خداوند امروز به وقت ما برکت دهد تا بتوانیم فردا وارد موضوع بسیار مهم تفاوت تفسیر آفاقی و تفسیر انفسی شویم.

پرانتزی که اکنون در میان بحث باز می‌کنم، به‌سبب پیام‌هایی است که از دوستان مختلف به دست ما رسیده؛ چه از کسانی که در کلاس معرفت نفس حضور دارند، چه خارج از کلاس، چه در هیئت یا زهرا و چه دوستانی که در فضای مجازی و از شهرستان‌ها از این معارف استفاده می‌کنند.

مدیر یکی از کانال‌ها، که چند روزی هم کسالت داشت، یک‌باره تعداد زیادی از پرسش‌ها و پیام‌ها را برای من فرستاد. دیدم در بعضی از دوستان، مخصوصاً کسانی که تازه وارد محیط این کلاس شده‌اند، حالتی پدید آمده و جالب این بود که حالاتشان بسیار به یکدیگر شبیه بود.

اکنون البته وقت ورود تفصیلی به این مباحث نیست؛ زیرا بحث ما فعلاً عقل نظری است و هنوز وارد عقل عملی نشده‌ایم. اما این نکته را عرض می‌کنم تا این دوستان کمی خودشان را پیدا کنند، نترسند و نگران نشوند.

بهت و آشفتگی در آغاز سلوک

کسی یک جلسه در این مجلس نشسته و پس از آن به‌هم ریخته است؛ بهت‌زده شده، توان و همت عملی خود را از دست داده، ترسیده و دچار نوعی واخورْدگی شده است. به تعبیری سرگشته شده و در وجودش نوعی تخلیه و پراکندگی رخ داده است. با تعبیرهای مختلف، مضمون پیام‌های آنان همین بود.

بعد هم ترسیده‌اند که: «این چه حالتی بود که برای ما رخ داد؟»

اتفاقاً این حالت از امور مهم برای سالک الی‌الله است. اگر انسان در چنین مجلسی بنشیند و هیچ‌گونه حالتی ــ حتی به‌صورت ضعیف ــ در او ایجاد نشود، باید دربارهٔ خودش تأمل کند. اگر این حالت قوی باشد بسیار خوب است و حتی مرتبهٔ ضعیف آن نیز قابل توجه است؛ اما اگر مطلقاً هیچ اتفاقی در انسان نیفتد، یا من باید دربارهٔ نحوهٔ عرضهٔ درس تجدیدنظر کنم که نتوانسته‌ام مطلب را به‌گونه‌ای ارائه کنم که این تحول در شما ایجاد شود، یا خود انسان باید در وضعیتش تأمل کند.

برای اینکه بدانیم این افراد در چه منزلی قرار گرفته‌اند، باید قدری به منازل سلوک توجه کنیم. حتی یکی از عزیزان پیام داده بود که به حرم حضرت معصومه سلام‌الله‌علیها رفته و با گریه و تضرع توانسته است قدری آرام شود.

منزل «دهش» در منازل السائرین

در کتاب منازل السائرین خواجه عبدالله انصاری، یک‌صد منزل برای سیر ذکر شده است. در بخش «احوال»، ترتیب این منازل چنین است: قلق، عطش، وجد، دهش، هیمان، برق و ذوق. «دهش» منزل شصت‌وهفتم، «هیمان» منزل شصت‌وهشتم، «برق» منزل شصت‌ونهم و «ذوق» منزل هفتادم است.

پس کسی که حالت دهش و بهت‌زدگی برایش پیش آمده، در این تقسیم‌بندی با منزل شصت‌وهفتم مواجه شده است؛ یعنی پیش از آن، شصت‌وشش منزل قرار دارد. این نکتهٔ مهمی است. کسانی که چنین حالی در آنان ایجاد می‌شود، نباید بترسند.

خود من بارها و بارها، مخصوصاً در محضر آقای حداد ــ خدا حفظشان کند ــ چنین حالتی را تجربه کرده‌ام. سال‌ها پیش، زمانی که در پایهٔ ده حوزه در محضر ایشان درس می‌خواندیم، حتی در کلاس عادی اصول نیز این حالت برای من پیش می‌آمد.

ایشان اصول را اجتهادی تدریس می‌کردند؛ گاهی دربارهٔ یک موضوع، مثلاً پانزده نظر از بزرگان را مطرح می‌کردند و سپس بر اساس نظر خودشان همه را نقد و رد می‌کردند. برای من بسیار عجیب بود. گاهی در همان کلاس حالتی به من دست می‌داد که دیگر نمی‌توانستم جلوی اشکم را بگیرم و حالم منقلب می‌شد.

اگر انسان بداند در چه وضعیتی قرار دارد، حال خود را بسنجد و بفهمد این حالت در کدام منزل واقع شده است، دیگر از آن نمی‌ترسد.

از قلق و عطش تا هیمان و برق

در اینجا چند منزل را شمردیم. قلق خود یک منزل و یک حالت است؛ نوعی اضطراب در انسان ایجاد می‌شود. اگر سالک در همان‌جا درست توجه کند که اکنون وظیفه‌اش چیست و باید چگونه با این حالت رفتار کند، به عطش می‌رسد.

اگر بداند در برابر عطش چگونه رفتار کند، به وجد می‌رسد و حال انس برایش پدید می‌آید. اگر با آن انس نیز درست رفتار کند، این مسیر او را به دهش و بهت‌زدگی می‌رساند.

دهش، او را به هیمان می‌رساند. هیمان چیز کمی نیست. پس از هیمان، منزل برق و بعد ذوق قرار دارد. همان بارقه‌های الهی که منتظرشان هستیم، در منزل برق مطرح می‌شوند؛ و برق پس از هیمان است، همان‌گونه که هیمان پس از دهش قرار دارد. ترتیب این منازل در منازل السائرین نیز همین است.

به همین مناسبت، تنها چند نکته را عرض می‌کنم؛ زیرا اگر بخواهم این بحث را باز کنم، طولانی خواهد شد.

دهش چیست؟

اصلاً دهش یا دهشت چه حالتی است؟

فرموده‌اند: حالتی است از حیرت، سراسیمگی، خیرگی و وجدِ توأم با مستی...

دهش؛ بی‌طاقتی در راه محبوب

دهش، حالت حیرت و سراسیمگی و خیرگی، همراه با وجد و مستی و بی‌طاقتی در راه محبوب است. هرکدام از این تعبیرها جای توضیح دارد، اما فعلاً از آن می‌گذریم.

بر همین اساس، در کتاب کشف‌الأسرار و عُدّةالأبرار، جلد ششم، بحثی بسیار شیرین در همین مقام آمده است. خواجه عبدالله انصاری در توضیح این حالت، به ماجرای زنان مصر و حضرت یوسف علیه‌السلام اشاره می‌کند؛ آنجا که قرآن می‌فرماید:

«فَلَمَّا رَأَيْنَهُ أَكْبَرْنَهُ» (یوسف، ۳۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس هنگامی که او را دیدند، وی را بسیار بزرگ و شگفت یافتند.

وقتی حضرت یوسف علیه‌السلام را دیدند، «أَكْبَرْنَهُ»؛ حضرت در نظرشان بسیار عظیم جلوه کرد. وقتی جلوهٔ یوسفی و نبوی او را دیدند، به‌هم ریختند و دست‌های خود را بریدند. برخی نیز حالات شدیدتری برای آنان نقل کرده‌اند. قرآن در ادامه، حیرت آنان را چنین بیان می‌کند:

«مَا هَٰذَا بَشَرًا إِنْ هَٰذَا إِلَّا مَلَكٌ كَرِيمٌ» (یوسف، ۳۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): این بشر نیست؛ این جز فرشته‌ای بزرگوار نیست.

یعنی چنان بهت‌زده شدند که گفتند: این دیگر انسان نیست؛ فرشته‌ای کریم است.

حالا ما پیوسته می‌گوییم: «آقا بیا، آقا بیا.» اما آیا آماده‌ایم که حضرت را ببینیم؟ آقای بهجت در چنین مقامی بر سازندگی خود انسان تأکید می‌فرمایند. اگر انسان بدون خودسازی فقط بگوید «آقا بیا»، باید بپرسد حضرت برای چه می‌آیند؟ برای سازندگی من و شما. اگر خودت را بسازی، به آمدن حضرت کمک کرده‌ای.

حقیقت دهش در درون عاشق

دهش را چنین توضیح داده‌اند: حالتی در درون عاشق است که از شدت عشق، حال مستی، وجد، تحیر و سراسیمگی به سالک دست می‌دهد.

چقدر زیباست! انسان سرگشته و بهت‌زده می‌شود. تمام چارچوب ذهنی او فرو می‌ریزد و با خودش می‌گوید: من تا امروز چگونه فکر می‌کردم؟ چگونه زندگی می‌کردم؟ اگر حقیقت این است، من تا امروز چه می‌کردم؟

این تعبیرها را عرض می‌کنم تا آن حالت را بهتر درک کنید. انسان در این مقام بهت‌زده می‌شود.

این دهش مراتبی دارد. خواجه عبدالله برای آن سه درجه بیان می‌کند:

دهش مرید؛

دهش سالک؛

دهش محب.

هرکدام از این سه مرتبه نیز نشانه‌هایی دارد.

درجهٔ نخست: دهش مرید

در منازل السائرین آمده است:

الدَّرَجَةُ الأُولى: دَهْشَةُ المُريدِ عِندَ صَولَةِ الحالِ عَلى عِلمِهِ، وَالوَجدِ عَلى طاقَتِهِ، وَالكَشفِ عَن هِمَّتِهِ.

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): درجهٔ نخست، دهشِ مرید است؛ هنگامی که حال بر علم او غلبه می‌کند، وجد بر طاقت او چیره می‌شود و کشف بر همت او غالب می‌گردد.

این درجه مربوط به سالکی است که در این سیر، ارادتی به محبوب خود پیدا کرده است و سه نشانه دارد.

۱. غلبهٔ حال بر علم

نخست:

عِندَ صَولَةِ الحالِ عَلى عِلمِهِ

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هنگامی که حال بر علم او هجوم می‌آورد و بر آن غلبه می‌کند.

یعنی علم خود را از دست می‌دهد؛ نه به این معنا که واقعاً معلوماتش نابود می‌شود، بلکه چنان تحولی در وجودش رخ می‌دهد که هرچه می‌دانسته، در آن حال کنار می‌رود.

این حالت برای بسیاری از ما ممکن است پیش بیاید. این تخلیه، مقدمهٔ مقام هیمان است. حالت خوبی است، هرچند این هنوز مرتبهٔ نخست است؛ آن هم دهش مرید، نه دهش سالک و محب.

این حالت هنگامی به مرید دست می‌دهد که حال او بر علمش غالب شود؛ به‌گونه‌ای که دیگر توجهی به دانش و هوش خود ندارد.

اگر انسان در محضر امام زمان عجل‌الله‌تعالی‌فرجه قرار بگیرد، آیا در آن لحظه به معلومات خودش توجه می‌کند؟ نه؛ یکپارچه از خودش خارج می‌شود و تمام وجودش متوجه حضرت می‌گردد. پس اصل این حالت، حالت خوبی است و مقدمه‌ای برای هیمان به شمار می‌رود.

آن «ملائکهٔ مهیَّمون» که پیش‌تر درباره‌شان عرض کردیم، در وجود ما نیز با مرتبه‌ای از هیمان تناسب دارد. در وجود انسان مرتبه‌ای هست که هر نامی برای آن بگذارید، در نهایت مرتبه‌ای است که انسان را به آن حقیقت غیبی مرتبط می‌کند. چون این مرتبه در ما هست، باید تقویت شود.

نمونه‌ای از این طلب را در حضرت موسی علیه‌السلام می‌بینیم. وقتی در مقام قرب و محضر الهی قرار گرفت، عرض کرد:

«قَالَ رَبِّ أَرِنِي أَنْظُرْ إِلَيْكَ» (اعراف، ۱۴۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفت: پروردگارا، خود را به من بنما تا به تو بنگرم.

و خداوند فرمود:

«لَنْ تَرَانِي» (اعراف، ۱۴۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هرگز مرا نخواهی دید.

این نیز نمونه‌ای از همان حالت طلب در آغاز این مسیر است.

۲. غلبهٔ وجد بر طاقت

نشانهٔ دوم:

وَالوَجدِ عَلى طاقَتِهِ

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و غلبهٔ وجد بر طاقت او.

یعنی انسان طاقت خود را از دست می‌دهد؛ بی‌طاقت می‌شود. نمونه‌اش همان پیام‌هایی بود که عرض کردم. در این نشانه، وجد و شوق درونی مرید، صبر و طاقت او را از میان می‌برد.

این‌ها از علائم دهش است. سالک در چنین حالی گاهی زبانش به شکوه و گلایه باز می‌شود و با خدای خودش سخنانی می‌گوید که ظاهر آن‌ها قدری حالت گلایه دارد؛ مانند بعضی از تعبیرهایی که در اشعار باباطاهر دیده می‌شود. حتی ممکن است انسان در شدت این حال، با خدای خودش با صدای بلند سخن بگوید. چنین حالاتی ممکن است پیش بیاید.

البته این مطالب باید در جای خود به‌تفصیل باز شود؛ چون شناختشان برای سالک بسیار سودمند است.

۳. غلبهٔ کشف بر همت

نشانهٔ سوم:

وَالكَشفِ عَن هِمَّتِهِ

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و غلبهٔ کشف بر همت او.

در این حالت، همت انسان فرو می‌ریزد؛ به تعبیر معمول، انسان خودش را می‌بازد. بهت‌زده می‌شود. نوعی فروپاشی رخ داده است؛ دیگر به علم خود توجهی ندارد، حیرت و سرگشتگی بر او غلبه کرده و طاقت او نیز کاهش یافته است، بنابراین همتش را هم از دست می‌دهد.

اینجا باید چه کند؟ باید سریع برگردد و خودش را بازسازی کند.

راهکارهایی برای این بازسازی وجود دارد. یکی از آن‌ها توسل است؛ مانند همان کسی که عرض کردم به دلش افتاده بود به حرم حضرت معصومه سلام‌الله‌علیها برود و آنجا توسل کند. این یکی از راه‌هایی است که انسان بتواند همت خود را دوباره پیدا کند.

درجهٔ دوم: دهش سالک

رتبهٔ دوم، دهش سالک است. در منازل السائرین آمده است:

الدَّرَجَةُ الثَّانِيَةُ: دَهْشَةُ السَّالِكِ عِندَ صَولَةِ الجَمعِ عَلى رَسمِهِ، وَالسَّبقِ عَلى وَقتِهِ، وَالمُشاهَدَةِ عَلى رُوحِهِ.

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): درجهٔ دوم، دهش سالک است؛ هنگام غلبهٔ جمع بر رسم او، غلبهٔ سبق بر وقت او و غلبهٔ مشاهده بر روح او.

دومین درجه از مراتب دهش بر بندهٔ سالک عارض می‌شود و آن نیز سه نشانه دارد.

غلبهٔ جمع بر رسم سالک

نخست:

عِندَ صَولَةِ الجَمعِ عَلى رَسمِهِ

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هنگامی که جمع بر رسم و تعیّن او غلبه می‌کند.

یعنی انسان نسبت به رسوم ظاهری بی‌توجه می‌شود. حالتی از جمع برای او اتفاق می‌افتد و تمرکزش بر محبوب قرار می‌گیرد؛ از عالم رسم و رسوم بیرون می‌آید.

برای این حالت می‌توان مثالی از مسیر سیر و سلوک زد؛ حالتی که برای بسیاری از شما نیز پیش آمده است. این‌ها از مسائل سیر و سلوک‌اند که اگر خداوند لطف کند، در بحث عقل عملی باید به آن‌ها بپردازیم.

خود من چند مرتبه این حالت را تجربه کرده‌ام و اصل آن را آزموده‌ام.

نزول دفعی فیض و انقلاب قلب

گاهی ناگهان حالی به انسان دست می‌دهد و منقلب می‌شود؛ قلب دگرگون می‌گردد. فیض الهی نازل شده و حقایقی به‌صورت دفعی در وجود انسان ریخته می‌شود.

دربارهٔ نزول قرآن می‌خوانیم:

«إِنَّا أَنْزَلْنَاهُ فِي لَيْلَةِ الْقَدْرِ» (قدر، ۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): همانا ما آن را در شب قدر نازل کردیم.

قرآن در شب قدر به‌صورت دفعی بر قلب پیامبر اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله نازل شد و سپس تنزیل تدریجی آن در طول بیست‌وسه سال تحقق یافت.

برای انسان نیز ممکن است ناگهان و به‌صورت دفعی فیضی در وجودش ریخته شود؛ اما تنزیل و ظهور تدریجی آن حقیقت در زندگی او زمان ببرد.

این نزول دفعی نشانه‌هایی دارد: انقلاب قلبی، انکسار وجودی، اشک، آه و سوختن. سوختن بسیار مهم است. برای همین عرض می‌کنم اگر انسان به سمت امام حسین علیه‌السلام برود، سرعت سیر پیدا می‌کند.

بعد ممکن است تنزیل تدریجی آن فیض سال‌ها طول بکشد. چه‌بسا امروز حقیقتی به‌صورت دفعی در وجود انسان نازل شود و چهل سال بعد ظهور و بروز کامل آن را ببیند. این‌ها...

استمرار بحث دهش سالک

ما متوجه بسیاری از این اتفاقات نیستیم. نشسته‌ای، ناگهان منقلب شده‌ای و اشکت جاری شده است؛ حال خوشی پیدا کرده‌ای و خودت هم تشخیص می‌دهی که این حال از من نبود. حالا با این حال خوش چه می‌کنی؟

می‌خواهی ادامه‌اش بدهی، اما مثلاً نیاز پیدا می‌کنی دستمال‌کاغذی برداری؛ اشکت جاری است و اقتضائات طبیعی بدن نیز وجود دارد. می‌بینی چند متر آن‌طرف‌تر دستمال‌کاغذی است. از آن هیئت و کیفیت خارج می‌شوی، می‌روی دستمال را برمی‌داری و سر جایت برمی‌گردی؛ اما می‌بینی فیض قطع شد. هرچه تلاش می‌کنی، دیگر آن حالت بازنمی‌گردد.

این مثال بسیار کوچکی بود برای اینکه معنای خروج از «رسم» روشن شود. گاهی سالک الی‌الله در مسیر سلوکش ــ در همین مراتبی که گفتیم: دهش مرید و سپس دهش سالک ــ حالت‌هایی غیرعادی در خود مشاهده می‌کند. این یکی از نشانه‌هاست.

غلبهٔ «سبق» بر وقت

نشانهٔ دیگر این است:

وَالسَّبْقِ عَلَى وَقْتِهِ

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و غلبهٔ «سبق» بر وقت او.

در این حالت، انسان اصلاً زمان را فراموش می‌کند. ساعت‌ها می‌نشیند و متوجه گذر زمان نمی‌شود. گاهی در همین کلاس نیز چنین حالتی برای شما اتفاق افتاده است؛ ناگهان می‌بینید یک ساعت یا دو ساعت گذشته و اصلاً متوجه نشده‌اید.

غلبهٔ مشاهده بر روح

نشانهٔ بعدی:

وَالْمُشَاهَدَةِ عَلَى رُوحِهِ

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و غلبهٔ مشاهده بر روح او.

در این حالت، غلبه‌ای بر ادراکات روحی انسان رخ می‌دهد. در مسیر عشق الهی، حالتی از رؤیت معشوق و مشاهده برای او پیش می‌آید؛ گویی برقی از غیب می‌آید و انسان محبوب خود را در دل حس می‌کند.

امام حسین علیه‌السلام را حس می‌کند؛ امام رضا علیه‌السلام را ــ قربانش بروم ــ حس می‌کند؛ خدا را حس می‌کند. این همان برق است که می‌آید.

در نتیجه، مشاهده بر ادراکات روحی او غلبه پیدا می‌کند. اینجا دیگر مسئله، مسئلهٔ شهود روحی است. بحث از شهود پیش می‌آید و این مرحله، مرحله‌ای خاص است؛ حتی از مرحلهٔ کشف نیز عبور کرده است.

در همین زمینه، آن دعای شریف مطرح می‌شود که حضرت استاد می‌فرمودند:

اللَّهُمَّ نَوِّرْ ظَاهِرِي بِطَاعَتِكَ، وَبَاطِنِي بِمَحَبَّتِكَ، وَقَلْبِي بِمَعْرِفَتِكَ، وَرُوحِي بِمُشَاهَدَتِكَ، وَسِرِّي بِاسْتِقْلَالِ اتِّصَالِ حَضْرَتِكَ، يَا ذَا الْجَلَالِ وَالْإِكْرَامِ.

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، ظاهر مرا به طاعتت نورانی کن، باطنم را به محبتت، قلبم را به معرفتت، روحم را به مشاهده‌ات و سرّ مرا به استقلالِ اتصال به حضرتت نورانی گردان، ای صاحب جلال و اکرام. هدى القرآن +1

درجهٔ سوم: دهش محب

سومین و بالاترین مرتبهٔ دهش، دهش محب است:

الدَّرَجَةُ الثَّالِثَةُ: دَهْشَةُ الْمُحِبِّ عِنْدَ صَوْلَةِ الِاتِّصَالِ عَلَى لُطْفِ الْعَطِيَّةِ، وَصَوْلَةِ نُورِ الْقُرْبِ عَلَى نُورِ الْعَطْفِ، وَصَوْلَةِ شَوْقِ الْعِيَانِ عَلَى شَوْقِ الْخَبَرِ.

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): درجهٔ سوم، دهشِ محب است؛ هنگامی که غلبهٔ اتصال بر لطف عطیه، غلبهٔ نور قرب بر نور عطوفت، و غلبهٔ شوقِ عیان بر شوقِ خبر رخ می‌دهد. Islamweb +1

این سومین درجه و بالاترین مرتبهٔ دهش است که برای محب و عاشق رخ می‌دهد و سه نشانه دارد.

۱. غلبهٔ اتصال بر لطف عطیه

نخست:

عِنْدَ صَوْلَةِ الِاتِّصَالِ عَلَى لُطْفِ الْعَطِيَّةِ

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هنگامی که غلبهٔ اتصال بر لطفِ عطیه چیره می‌شود.

در این مرتبه، انسان دیگر متوجه عطایای محبوب نیست؛ اصلاً توجهی به عطای الهی ندارد، زیرا غرق در خود حضرت حق است.

خدا به او لطفی کرده و در حالتی خاص قرارش داده است؛ اما او دیگر به آن لطف، آن عطا، آن اشک، آن سوز، آن حال، آن معرفت و آن شوق توجه ندارد. محو جمال خداست؛ محو جمال امام رضا علیه‌السلام است.

اتصال و وصال چنان بر سالک غلبه می‌کند که دیگر لطف و عطای محبوب را نمی‌بیند.

اگر کسی در باطن متصل به خودِ دوست باشد، آیا می‌تواند سرگرم نامهٔ او شود؟ فرض کنید نامهٔ دوست در دست شماست، اما خودِ دوست در مقابل شما حاضر است و شما چنان محو او شده‌اید که دیگر نامه‌اش را نمی‌خوانید؛ خود او را می‌خواهید.

۲. غلبهٔ نور قرب بر نور عطف

نشانهٔ دوم:

وَصَوْلَةِ نُورِ الْقُرْبِ عَلَى نُورِ الْعَطْفِ

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و غلبهٔ نور قرب بر نور عطوفت.

اینجا سخن از غلبهٔ نور قرب بر عطوفت الهی است؛ می‌توان آن را نوعی دهش عشقی دانست.

محب از حالت قرب به محبوب به جایی می‌رسد که نور خودِ محبوب بر او غلبه می‌کند و بر آن نوری که پیش‌تر از ناحیهٔ عطوفت و لطف الهی در وجودش پدید آمده بود، چیره می‌شود؛ زیرا شدت آن بیشتر است.

یعنی در انسان اشتداد روحی رخ می‌دهد. خودش متوجه می‌شود که حالاتش شدت یافته و وجودش شدیدتر شده است.

۳. غلبهٔ شوق عیان بر شوق خبر

نشانهٔ سوم:

وَصَوْلَةِ شَوْقِ الْعِيَانِ عَلَى شَوْقِ الْخَبَرِ

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و غلبهٔ شوقِ دیدار و مشاهده بر شوقی که از شنیدن خبر پدید آمده است.

این یعنی غلبهٔ شوق عیانی بر شوق اخباری.

در گذشته، خبری از معشوق به سالک می‌رسید و بر اثر آن خبر در او شوق پیدا می‌شد؛ اما در این مرتبه، دیگر سخن از شوق عیانی است؛ شوقی که دهش آن را پدید آورده و جایگاهش در دل است.

وقتی این حال پیش می‌آید، شوق اخباریِ سالک به شوق عیانی تبدیل می‌شود؛ یعنی محبوب را در دل، به عیان، نزد خود می‌یابد و مدهوش می‌شود. دیگر سخن از صرف خبر نیست؛ پرده‌ها کنار می‌رود و مشاهده مطرح می‌شود.

برای تقریب به ذهن، وقتی شما با شخصی روبه‌رو می‌شوید، معمولاً اطلاعاتی را که دربارهٔ او دارید در ذهنتان مرور می‌کنید: این شخص کیست؟ جایگاه علمی او چیست؟ از جهت معنوی و اجتماعی چگونه است؟ استادش چه کسی بوده است؟ و مانند این‌ها.

اما ممکن است زمانی جذبه‌ای، برقی، شدتی، ریزش فیضی و اتصالی به منبع رخ دهد و انسان محضر محبوب را چنان درک کند که دیگر اصلاً به اطلاعات و اخباری که از او دارد توجه نکند؛ محو خودِ محبوب شود.

این اوج آن حالت است. حتی ممکن است دیگر به اسم نیز توجه نداشته باشد؛ مثلاً در آن مشاهده، حتی التفات مفهومی به این عنوان که «این امام رضا علیه‌السلام است» نداشته باشد. این مراتب دیگر فوق ادراک مفهومی‌اند؛ اینجا سخن از مشاهده است.

من از پایین‌ترین درجهٔ دهش تا بالاترین درجهٔ آن را عرض کردم، تا اگر کمترین مرتبهٔ آن در شما ایجاد شد، بدانید در چه مسیری قرار گرفته‌اید. ان‌شاءالله بالاترین مراتب آن نیز برای شما حاصل شود.

این مطالب را در پیِ حالاتی عرض کردم که در برخی دوستان مشاهده شده بود، تا بدانند نباید از آن حالات بترسند؛ اصل این حالات طبیعی است و می‌تواند نشانه‌های خوبی نیز داشته باشد.

بازگشت به اصول «گنجینهٔ گوهر روان»

اکنون به درس اصلی بازگردیم.

اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ.

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست.

تا اصل پنجاه‌وسوم را خوانده‌ایم و اکنون به اصل پنجاه‌وچهارم می‌رسیم.

می‌خواهم چند اصل را پشت‌سرهم بخوانم. معمولاً روش ما این بوده که هر اصلی را می‌خواندیم و مقداری دربارهٔ آن توضیح می‌دادیم؛ اما امروز می‌خواهم چند اصل را بخوانم و بعد فرمایشی از حضرت استاد، از کتاب نور علی نور ایشان، برای شما نقل کنم.

آن فرمایش، در حقیقت صورت مندمج و جمع‌شدهٔ همین اصول است؛ حتی بسیاری از اصولی که از قبل تا امروز خوانده‌ایم نیز در آن جمع شده است. حضرت استاد همهٔ این مطالب را با زبانی بسیار زیبا و سلیس، در دو سه صفحه بیان کرده‌اند.

آن را برای شما می‌خوانم تا گویی مستقیماً پای درس حضرت علامه نشسته‌اید و خود ایشان با شما سخن می‌گویند؛ ما نیز از میان برداشته شویم و این حجاب کنار برود.

اندماج، جمع‌الجمع و مقام احدیت

«اندماج» یعنی جمع‌شدن و درهم‌آمدن؛ و جمع‌الجمع یعنی همهٔ حقایق در آن مرتبه جمع باشند.

پیش‌تر گفتیم که یک احدیت داریم و یک واحدیت. خدا واحد است؛ یعنی یکی است و دو خدا نداریم. اما «احدیت» معنای دیگری دارد:

«قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ» (اخلاص، ۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بگو: اوست خداوندِ یکتا.

«احد» یعنی یکتا و بی‌همتا. آنجا عالم وحدت محض است. در مقام جمع‌الجمع، همهٔ این حقایق مندمج‌اند؛ یعنی همه در آنجا به وجود احدی...

از کثرت به وحدت؛ افزایش شدت وجود

همهٔ این حقایق در آن مرتبه به وجود احدی مندمج‌اند. اصل هر چیزی آنجاست؛ خزانه و ملکوت آنجاست:

«فَسُبْحَانَ الَّذِي بِيَدِهِ مَلَكُوتُ كُلِّ شَيْءٍ وَإِلَيْهِ تُرْجَعُونَ» (یس، ۸۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس منزّه است آن‌که ملکوت هر چیزی به دست اوست و به سوی او بازگردانده می‌شوید.

سررشتهٔ وجود شما نیز به آنجاست و ملکوت شما آنجاست. آنچه اکنون از خودتان در اینجا می‌بینید، مرتبهٔ نازلهٔ شماست؛ اینجا مرتبهٔ کثرت است، نه وحدت.

هرچه به مراتب پایین‌تر می‌آییم، تشتت و جدایی بیشتر می‌شود و قدرت کاهش پیدا می‌کند؛ و هرچه به سمت وحدت می‌رویم، قدرت و شدت افزایش می‌یابد. انسانی که می‌خواهد قلبی شود، باید از کثرت فاصله بگیرد و به سمت وحدت و احدیت حرکت کند تا شدت وجودی او افزایش یابد.

اصل پنجاه‌وچهارم: تجرد نفس و مُخرِج آن

اصل پنجاه‌وسوم را خواندیم. اصل پنجاه‌وچهارم:

«نفس ناطقه و مُخرِج او از قوّه به فعل، عاری از ماده و احکام آن‌اند.»

هم خود نفس و هم آن حقیقتی که نفس را از قوّه به فعل و از استعداد به فعلیت خارج می‌کند، عاری از ماده و احکام ماده‌اند.

پیش‌تر دربارهٔ «مُخرِج» صحبت کردیم. از آن ید کریمانه و نورانی پیامبر عزیز عالم صلی‌الله‌علیه‌وآله، که مُخرِج اصلی و کلی است، بگیرید و در سلسلهٔ وسائط فیض پایین بیایید؛ تا ملائکه و سپس قوای ادراکیِ وجود خود انسان.

حتی حواس شما، از حیث قوای ادراکی، مجردند. به همین چشم و گوش ظاهری نگاه نکنید؛ این چشم و گوش مادی، آلت هستند. گوش مانند دهلیز و دروازه‌ای است؛ اصل شنیدن به قوّهٔ شنوایی و سامعهٔ شما مربوط است و آن قوّه مجرد است، نه مادی.

پس هم نفس ناطقه و هم مُخرِج آن از قوّه به فعل، از ماده و احکام ماده عاری‌اند؛ یعنی مجردند. هر دو از عالم غیب‌اند و صرف حیات‌اند.

حیات، شعور و آگاهی

حیات همان شعور و آگاهی است. همهٔ این قوا شعور، آگاهی و حیات دارند.

وقتی می‌گویید «من زنده‌ام»، قوّهٔ سامعهٔ شما نیز زنده است، قوّهٔ باصرهٔ شما نیز حیات دارد. اساساً وجود شما فوران حیات است و شئون وجودی‌تان مراتب حیات‌اند.

گاهی وقتی از «موت» سخن می‌گوییم، نباید آن را رفتن از حیات به نابودی معنا کنیم. ما اصلاً نابودی نداریم؛ طور وجودی انسان عوض می‌شود. از این مرتبهٔ حیات به مرتبه‌ای با شدت بیشتر می‌رود.

شدت حیات، تقرب به وحدت و توحید است.

غلبهٔ نفس بر بدن

کسی که همین‌جا به توحید نزدیک شود و تقرب به وحدت و آن مقام جمع‌الجمعی پیدا کند، آثار این شدت در همین دنیا نیز برای او ظاهر می‌شود؛ تا جایی که بدن تحت امر نفس قرار می‌گیرد.

نفس مجرد است و بدن مادی؛ اما نفس می‌تواند احکام تجردی خودش را در بدن پیاده کند. آن‌گاه ممکن است همین بدن و دست مادی، تحت فرمان نفس، منشأ فعلی نفسانی و تجردی شود و در مادهٔ کائنات تصرف کند.

این را نباید با آنچه در شعبده و برخی علوم موسوم به علوم غریبه مطرح است یکی دانست.

«کله‌سر» و تفاوت سیمیا با تصرف نفس

در اصطلاح قدما، مجموعه‌ای از پنج علم با عنوان «کله‌سر» شناخته می‌شد که از حروف نخست نام‌های کیمیا، لیمیا، هیمیا، سیمیا و ریمیا ساخته شده است.

هنوز وارد بحث تفصیلی این علوم نشده‌ایم. آنچه اکنون می‌خواهم بر آن تأکید کنم این است که سیمیا و امثال آن، با تصرف حقیقی نفس در مادهٔ کائنات یکی نیست.

ممکن است کسی با چنین اموری در قوّهٔ خیال دیگری صورتی ایجاد کند؛ مثلاً کاری کند که شخص در خیال خود مار یا اژدهایی ببیند و گمان کند پیرامون او پر از مار شده است.

قبلاً گفتیم هرگاه می‌گوییم «خارج»، مراد خارج از حضرت‌عالی و محیط پیرامونی شماست. در این مثال، این صورت‌ها واقعاً در خارج ایجاد نشده‌اند؛ بلکه در قوّهٔ خیال شخص پدید آمده‌اند. این غیر از آن است که کسی بتواند واقعاً در مادهٔ کائنات تصرف کند.

قدرت تصرف در خارج برای هر کسی حاصل نمی‌شود. این مرتبه مربوط به نفسی است که به کمال و سعادت رسیده است. علامه از مراتب سعادت نفس، قدرت تصرف در مادهٔ کائنات را مطرح می‌کند؛ یعنی نفس بتواند در خارج از خود، صورتی ایجاد کند که وجود خارجی داشته باشد.

از همین سنخ، دربارهٔ برخی اولیای الهی مسئلهٔ حضور در چند مکان در یک زمان نقل شده است.

خاطره‌ای از آیت‌الله سیبویه

خاطراتی از مرحوم آیت‌الله سیبویه دارم که شاید زمانی عرض کنم. ما همسایهٔ ایشان بودیم و در مجالسی که در منزلشان برگزار می‌شد یا هیئت ماهانه‌ای که منبر می‌رفتند، خدمتشان می‌رسیدیم. شخصیت خاص و عجیبی بودند.

آن زمان متأسفانه فهم و شعور من نمی‌رسید ــ اکنون هم نمی‌رسد ــ اما امروز حداقل می‌فهمم چرا گاهی وقتی محضر ایشان می‌رسیدم، می‌فرمودند: فلانی مشکل مالی دارد، فلانی مریض است، اجارهٔ خانهٔ فلانی عقب افتاده؛ می‌توانی مبلغی فراهم کنی تا به او بدهیم؟

آن زمان نمی‌فهمیدم که ایشان در مقام تصفیهٔ وجود من بودند. می‌خواستند از دست من مالی خارج شود تا خود من پاک شوم.

قرآن کریم می‌فرماید:

«خُذْ مِنْ أَمْوَالِهِمْ صَدَقَةً تُطَهِّرُهُمْ وَتُزَكِّيهِمْ بِهَا» (توبه، ۱۰۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): از اموالشان صدقه‌ای بگیر که به‌وسیلهٔ آن پاکشان کنی و آنان را تزکیه نمایی.

پیامبر از اموال آنان می‌گیرد برای چه؟ برای اینکه پاکشان کند. آن زمان ما این حقیقت را نمی‌فهمیدیم.

از مرحوم آیت‌الله سیبویه حالات و وقایعی نقل می‌شد؛ از جمله اینکه در همین تهران، در یک زمان کوتاه در چند مجلس و هیئت حضور یافته بودند. چرا چنین چیزی ممکن می‌شود؟ چون نفس به مرتبه‌ای از قدرت می‌رسد.

اصل این استعداد در نفس انسانی وجود دارد و انسان باید به کمال آن برسد.

عارف و آفرینش به همت در عالم مثال

کتابی که اکنون در دست دارم شرح فصوص الحکم داود قیصری است؛ جلد اول، در شرح فصّ حکمةٍ حقّیةٍ فی کلمةٍ إسحاقیة. در این بحث، دربارهٔ تفاوت خیال انسان عادی و همت عارف سخن گفته می‌شود. قیصری در شرح عبارت ابن‌عربی توضیح می‌دهد که عالم مثال به مطلق و مقید تقسیم می‌شود و خیال انسانی همان مثال مقید است.

در متن آمده است:

بِالْوَهْمِ يَخْلُقُ كُلُّ إِنْسَانٍ فِي قُوَّةِ خَيَالِهِ مَا لَا وُجُودَ لَهُ إِلَّا فِيهَا، وَهَذَا هُوَ الْأَمْرُ الْعَامُّ. وَالْعَارِفُ يَخْلُقُ بِالْهِمَّةِ مَا يَكُونُ لَهُ وُجُودٌ مِنْ خَارِجِ مَحَلِّ الْهِمَّةِ.

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هر انسانی به‌وسیلهٔ وهم، در قوّهٔ خیال خود چیزی می‌آفریند که جز در همان خیال وجودی ندارد؛ و این امری عمومی است. اما عارف با همت خود چیزی پدید می‌آورد که بیرون از محل همت او نیز وجود دارد.

دقت کنید: سخن دربارهٔ عارف است، نه جادوگر.

عارف با همت خود ــ و خودِ همت نیز مقام و منزلی است ــ در عالم مثال مطلق ایجاد صورت می‌کند؛ یعنی سخن از چیزی خارج از ذهن و خارج از قوّهٔ خیال شخصی اوست.

مثال متصل و مثال مطلق

مثال متصل در خود ما و در قوّهٔ خیال ماست. قوّهٔ خیال هر شخص، عالم مثال متصل اوست.

اگر کسی بتواند در قوّهٔ خیال شما صورتی ایجاد کند، این هنوز آن مقامی نیست که دربارهٔ عارف گفته شد؛ آن صورت در مثال متصل شما پدید آمده است.

اما عبارت می‌فرماید عارف با همتش چیزی را پدید می‌آورد که «مِن خارجِ محلِّ الهمّة» وجود دارد.

هر انسانی در نیروی خیال خود می‌تواند به‌واسطهٔ وهم چیزی بیافریند که در بیرون وجود ندارد. مثلاً می‌توانید صورت موجودی خیالی با دو سر را تصور و در مرتبهٔ وهم و خیال خود ایجاد کنید؛ در حالی که چنین چیزی در خارج وجود ندارد.

این امر...

امر عام و تفاوت آن با مقام عارف

این امر عام است؛ یعنی هنر ویژه‌ای محسوب نمی‌شود و، به تعبیر مرحوم جامی در شرح این عبارت، شامل هر انسانی می‌شود. هر انسانی می‌تواند در قوّهٔ خیال خود صورت‌هایی را ایجاد کند.

اما در عبارت «عارف به همتش»، دو نکته وجود دارد: یکی عارف و دیگری به همتش. عارف به همت خود چیزی را می‌آفریند که در خارج از محل همت، یعنی خارج از نفس ناطقه و خارج از قوّهٔ خیال شخصی خودش، وجود می‌یابد.

اما مقصود از «عارف» در اینجا کیست؟ آیا عارف کسی است که صرفاً شناخت فکری پیدا کرده، اصطلاحات فراوانی حفظ کرده، مفاهیم را آموخته، کتاب‌ها خوانده و درجات علمی را طی کرده است؟ نه. این‌ها در نهایت علم‌اند.

عارف کسی است که حقایق را چشیده باشد. کسی است که رسیده و حقایق برای او مکشوف شده است. این دو با یکدیگر فرق دارند.

این راه نیز برای همهٔ ما باز و مفتوح است و بسته نیست.

علم‌الیقین، عین‌الیقین و حق‌الیقین

ثمرهٔ این مسیر آن است که حجاب‌ها برداشته می‌شوند و انسان به حق‌الیقین نزدیک می‌شود. اساساً کار ما چیزی جز برداشتن حجاب‌ها نیست.

در روایات زیارت نیز تعبیر «عارفاً بحقّه» یا «عارفاً بحقّها» آمده است. دربارهٔ زیارت امام رضا علیه‌السلام تعبیر «عارفاً بحقّه» نقل شده و دربارهٔ حضرت معصومه سلام‌الله‌علیها نیز آمده است:

مَنْ زَارَهَا عَارِفًا بِحَقِّهَا فَلَهُ الْجَنَّةُ.

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هر کس او را در حالی زیارت کند که به حق و جایگاهش معرفت داشته باشد، بهشت برای اوست.

همچنین دربارهٔ زیارت امام رضا علیه‌السلام تعبیر «عارفاً بحقّه» در روایات آمده است.

این «حق»، در این بحث، به مقام حق‌الیقین برمی‌گردد. ما سه مرتبه داریم: علم‌الیقین، عین‌الیقین و حق‌الیقین.

آنچه اکنون من برای شما بیان می‌کنم، در مرتبهٔ علم و آگاهی، علم‌الیقین است. اگر حقیقت را دیدی، رؤیت کردی و برایت کشف و شهود حاصل شد، به عین‌الیقین می‌رسی. اما اگر نه‌فقط آن را دیدی، بلکه آن حقیقت را چشیدی و دارا شدی و حجاب برداشته شد، این حق‌الیقین است.

ادنی مرتبه، علم‌الیقین است و اعلی مرتبه، حق‌الیقین.

مثال آتش

مثالی که در کتاب‌های اخلاقی و سیر و سلوک فراوان آمده، مثال آتش است.

اگر شخص موثقی به شما بگوید پشت این دیوار آتشی روشن است و شما از طریق خبر به آن علم پیدا کنید، این علم‌الیقین است.

اگر دود آتش را ببینید یا از پشت دیوار خودِ آتش را مشاهده کنید، این عین‌الیقین است؛ چون عین و واقعیت آن را دیده‌اید.

اما اگر دست خود را به آتش نزدیک کنید و سوزش آن را بچشید، دیگر فقط خبر ندارید و فقط مشاهده هم نکرده‌اید؛ حقیقت سوزندگی آتش را در وجود خود یافته‌اید. این حق‌الیقین است.

اگر حجاب‌ها را در این دنیا برنداریم، بالاخره باید برداشته شوند. انسان نمی‌تواند برای همیشه پشت حجاب باقی بماند.

مثال متصل و مثال منفصل

پیش‌تر دربارهٔ مثال متصل و مثال منفصل توضیح دادیم.

مثال متصل همان مرتبه‌ای از مثال است که به خود انسان متصل است؛ یعنی عالم خیال و قوّهٔ خیال او.

اما مثال منفصل بیرون از وجود شخص است و به آن مثال مطلق نیز گفته می‌شود. «منفصل» از انفصال و جدایی می‌آید؛ یعنی عالمی که وجودش منحصر به قوّهٔ خیال شخصی من و شما نیست.

عالم ارواح و عالمی که اموات پس از مرگ وارد آن می‌شوند، یعنی برزخ، در این بیان از مراتب مثال منفصل یا مثال مطلق است.

البته این‌گونه نیست که عوالم مانند پوست‌های پیاز در کنار یکدیگر چیده شده باشند و بگوییم یک لایه را کنار بزنیم تا لایهٔ بعد ظاهر شود. مثال پوست پیازی صرفاً برای سهولت فهم این مراتب بیان می‌شود؛ حقیقت مسئله این‌گونه نیست.

مثال مطلق حقیقتاً خارج از وجود شخصی ماست، اما در عین حال مرتبهٔ پنهان همین عالم است؛ در دل همین عالم قرار دارد.

ارواح اموات ما اکنون در برزخ‌اند؛ در عالم مثال مطلق‌اند، اما همین‌جا نیز هستند. از همین جهت، اگر چشم باطنی انسان باز شود، می‌تواند آن‌ها را مشاهده کند.

دو راه اصلی: معرفت نفس و طهارت نفس

رسیدن به این مراتب در مسیر دو اصل است:

معرفت نفس

طهارت نفس

با این دو می‌توان به این مراتب رسید. اما رسیدن به چنین اموری خودش هدف نهایی نیست.

اگر انسان به مرتبه‌ای برسد و همان‌جا بایستد و از آن لذت ببرد، همان‌جا متوقفش می‌کنند. اگر از مشاهده‌ای، خوابی یا کشفی خوشش آمد و شروع کرد به تعریف‌کردن و توجه‌دادن دیگران به آن، ممکن است عطش او همان‌جا فروکش کند و دیگر رشد نکند.

قرار نیست انسان در یک مرتبه بماند؛ باید مدارج بعدی را نیز طی کند.

خطر توقف در کرامات

نمونه‌ای را می‌شناسم که به مسئلهٔ طی‌الارض رسیده و چنان گرفتار آن شده که زندگی عادی خود را رها کرده است؛ پیوسته این‌سو و آن‌سو می‌رود و هنوز هم نتوانسته‌ایم کمک کنیم از این وضعیت خارج شود. مادرش نیز برای نجات او پیگیری می‌کند.

این همان بی‌ظرفیتی است. البته این شخص برای رسیدن به آن مرتبه زحمت کشیده است؛ من درد دل‌هایش را شنیده‌ام و می‌دانم چه رنج‌هایی کشیده تا به اینجا رسیده است. اما چه فایده، اگر انسان به یک مرتبه برسد و همان‌جا توقف کند؟ پس مدارج بعدی چه می‌شود؟

ظرفیت بسیار مهم است.

از برخی شاگردان آقای بهجت شنیده‌ام که مسئلهٔ طی‌الارض از حدود نوزده‌سالگی برای ایشان حاصل شده بود، اما در تمام عمرشان فقط یک بار از آن استفاده کردند.

انسان باید با خودش بیندیشد: اگر اکنون من و شما چنین قابلیتی داشتیم، با آن چه می‌کردیم؟

اگر انسان می‌خواهد درجا بزند، می‌تواند از همان حالت لذت ببرد؛ اما با این لذت، عطش او فروکش می‌کند و حرکتش متوقف می‌شود.

اصل پنجاه‌وپنجم: اشباح رؤیایی و ابدان مثالی

اصل پنجاه‌وچهارم را گفتیم. اکنون اصل پنجاه‌وپنجم:

«اشباحی که در عالم رؤیا می‌بینیم، مطلقاً پدیدآمده از انشا و ایجاد نفس و قائم به اویند و همه ابدان یا بدن‌های مثالیِ برزخی‌اند.»

«انشا» یعنی ایجادکردن.

آنچه در رؤیاهای خود می‌بینید، آن صورت‌ها و تمثلاتی که در قوّهٔ خیال شما رخ می‌دهند ــ چه در خواب و چه تمثلاتی که در بیداری برای انسان حاصل می‌شوند ــ بدن‌های مثالی هستند.

چرا مثالی‌اند؟ چون آن‌ها را در مرتبهٔ مثال خود مشاهده می‌کنید.

و چرا «بدن» نامیده می‌شوند؟ چون آن‌ها را می‌بینید و صورت و هیئت دارند.

اما حقیقت این ابدان مثالی چیست؟...

از کشف صورت تا شهود حقیقت

در مرتبه‌ای که پیش‌تر گفتیم، شما بدن مثالی را رؤیت می‌کنید؛ این کشف است. اما حقیقت آن را با چه چیزی می‌توان دید؟ با شهود و در مرتبهٔ حق‌الیقین.

مانند همان ماجرای شخص نابینایی که پیش‌تر عرض کردم. وقتی امام باقر علیه‌السلام وارد شدند، از ابابصیر خواستند از حاضران بپرسد امام باقر علیه‌السلام کجاست. آنان اظهار بی‌خبری کردند؛ اما آن شخص نابینا وقتی وارد شد، حضور حضرت را دریافت. هنگامی که از او پرسیدند چگونه با وجود نابینایی حضرت را دیده است، مضمون سخنش این بود که شما نابینایید که نمی‌بینید؛ نور امام شرق و غرب عالم را پر کرده است.

این را مرتبهٔ شهود می‌گویند؛ یعنی شخص به حقیقت رسیده است. این همان معنایی است که در تعبیر «عارفاً بحقّه» درباره‌اش سخن گفتیم.

ما هنوز راه بسیاری در پیش داریم تا حقیقتاً با معرفت به حقّ امام به زیارت برویم.

اصل پنجاه‌وششم: آثار وجودی، تجلیات نفس‌اند

اصل پنجاه‌وششم:

«همهٔ آثار وجودی انسان، انواع ظهورات و تجلیات نفس است و قوام بدن به روح و تشخّص و وحدت و ظهور آثارش از اوست.»

این مطلب را بارها گفته‌ایم. همهٔ آثار وجودی انسان، طورها و صورت‌های گوناگونِ ظهور و تجلی نفس‌اند.

قوام بدن به روح است. تشخّص شما، شخصیت شما، وحدت شما ــ اینکه یک وجود واحد هستید ــ و ظهور آثار وجودی‌تان، همه به روح بازمی‌گردد.

روح چگونه این آثار را در شما ظاهر می‌کند؟ از طریق نفس؛ از طریق آن برزخ وجودی که نفس شماست.

اینجاست که اهمیت نفس روشن می‌شود. کسی که نفسش ضعیف است، روحش را از تکاپو بازمی‌دارد. نمی‌تواند اراده کند، نمی‌تواند برای نماز شب برخیزد، نمی‌تواند ختمی را که آغاز کرده تا پایان ادامه دهد؛ چون نفس ضعیف است.

اصل پنجاه‌وهفتم: حقیقت سعادت نفس

اصل پنجاه‌وهفتم:

«سعادت این است که نفس انسان در کمال وجودی‌اش به جایی برسد که در قوام خود به ماده نیاز نداشته باشد و در عداد موجودات مفارق از ماده درآید و بر این حال دائم و ابد باقی بماند.»

پیش‌تر عرض کردم که حضرت استاد در بحث سعادت، مسئلهٔ رسیدن نفس به قدرتی فراتر از وابستگی مادی را مطرح می‌کنند. اکنون این اصل آن مطلب را توضیح می‌دهد.

نفس در کمال وجودی خود به جایی می‌رسد که دیگر در قوام خودش نیازمند ماده نیست و در زمرهٔ موجودات مفارق از ماده قرار می‌گیرد و بر این حال، دائم و ابد باقی می‌ماند.

این مسئله بسیار متفاوت از شعبده و امثال آن است.

مفارقات و مقارنات

سعادت انسان این است که به مرتبه‌ای برسد که با موجودات مفارق از ماده هم‌سنخ و هم‌نشین شود.

«مفارقات» در برابر مقارنات قرار دارند. ما اکنون مقارن با ماده‌ایم؛ روی زمینی نشسته‌ایم که مادی است، بدن ما مادی است و آنچه در اطرافمان لمس می‌کنیم، مادی است. یعنی فعلاً قرین و مقارن با ماده‌ایم.

اما مفارقات از عالم قدس‌اند و از ماده فارغ‌اند. نسبت به عالم ماده آگاهی دارند، اما قوامشان به ماده نیست؛ ملکوتی‌اند.

اگر موجودی از آن عالم بخواهد در این عالم برای کسی ظاهر شود، به نحو تمثل در قوّهٔ خیال او ظهور می‌کند؛ همان‌گونه که قرآن دربارهٔ تمثل فرشته برای حضرت مریم سلام‌الله‌علیها می‌فرماید:

«فَتَمَثَّلَ لَهَا بَشَرًا سَوِيًّا» (مریم، ۱۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس برای او به صورت انسانی خوش‌اندام و کامل تمثل یافت.

یعنی آن تمثل در قوّهٔ خیال شخص رخ می‌دهد و دیگران لزوماً آن را نمی‌بینند.

البته ملائکهٔ مهیَّمین بحث دیگری دارند. آنان حتی التفاتی به عالم ماده ندارند و یکپارچه در هیمان الهی‌اند.

اصل پنجاه‌وهشتم: بقای روح پس از ویرانی بدن

اصل پنجاه‌وهشتم:

«روح انسان، خواه در مقام خیال باشد و خواه در مقام عقل، پس از ویرانی بدن تباه نمی‌شود.»

دقت کنید: روح انسان، چه در مقام خیال باشد و چه در مقام عقل ــ که مرتبه‌ای بالاتر از خیال است ــ پس از ویرانی بدن و انخلاع از بدن تباه نمی‌شود.

روح همیشگی و ابدی است و هرگز نابود نمی‌شود.

روح بخاری و نسبت آن با بدن

البته مقصود در اینجا روح بخاری نیست. در اصطلاح قدیم، روح بخاری حقیقتی جسمانی و لطیف دانسته می‌شد که با حیات بدنی ارتباط داشت و با از میان رفتن آن، مرگ بدنی تحقق پیدا می‌کرد.

روح بخاری را بخاری حاصل از اخلاط می‌دانستند. اخلاط اربعه نیز بر اساس همان نظام طبیعی قدیم، از ترکیب و امتزاج مزاج‌ها و عناصر شکل می‌گیرند. پس از اختلاط این مواد، ماده‌ای لطیف ایجاد می‌شود که در مسیر گردش خون و قلب، بر اثر حرارت به حالت بخاری درمی‌آید.

این بخار سپس از طریق قلب و عروق در بدن انتشار می‌یابد و از مسیرهایی به مغز و اعصاب می‌رسد و در سراسر بافت‌های بدن جریان پیدا می‌کند.

در این دستگاه توضیحی، روح بخاری برزخ میان نفس و بدن است.

خود نفس برزخ میان چه چیزهایی بود؟ میان روح و بدن. اکنون می‌بینیم که میان نفس و بدن نیز برزخی مطرح می‌شود.

قبلاً دربارهٔ اهمیت برازخ عرض کردم. برازخ بسیار مهم‌اند. تا برزخ‌های وجودی خودمان را نشناسیم و آن‌ها را اصلاح نکنیم، در مسیر معرفت نفس با مشکل مواجه خواهیم شد.

اهمیت برزخ‌های وجودی و طهارت خیال

در جلسهٔ گذشته نیز دربارهٔ متخیلات بسیار صحبت کردیم؛ دربارهٔ کثرات خارجی و کثرات انفسی و مطالبی که از رسالهٔ علامه طباطبایی مطرح شد. آن بحث بسیار مهم بود.

وجود انسان مؤیَّد به روح الهی است. قرآن دربارهٔ آفرینش آدم می‌فرماید:

«وَنَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي» (حجر، ۲۹؛ ص، ۷۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و از روحِ خود در او دمیدم.

برای اینکه در این مباحث مقداری جلوتر بیفتید، توصیه می‌کنم آثار ساده‌سازی‌شده‌ای را که در همین مسیر معرفت نفس تدوین شده‌اند مطالعه کنید. برخی از شاگردان علامه این مباحث سنگین را در قالب کتاب‌هایی روان‌تر ارائه کرده‌اند. من نیز برای خانوادهٔ خودم این مجموعه را تهیه کرده‌ام.

مثلاً یک جلد آن مشخصاً دربارهٔ روح است.

روح چیست؟ قرآن می‌فرماید:

«وَيَسْأَلُونَكَ عَنِ الرُّوحِ قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّي» (اسراء، ۸۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و از تو دربارهٔ روح می‌پرسند؛ بگو: روح از امر پروردگار من است.

«امر پروردگار» چیست؟ ما از پیش خودمان نمی‌توانیم حقیقت آن را تعیین کنیم؛ باید اهل فن و اهل معرفت این مسئله را برای ما باز کنند. مطالعهٔ چنین آثاری برای فهم این مباحث سودمند است.

اصل پنجاه‌ونهم: مُدرَکات انسان ورای طبیعت‌اند

اصل پنجاه‌ونهم:

«همهٔ مُدرَکات انسان ورای طبیعت است.»

این اصل بسیار مهم است.

ما یک مُدرِک داریم و یک مُدرَک. مُدرِک کیست؟ منِ درک‌کننده. مُدرَک چیست؟ چیزی که من آن را درک می‌کنم.

حضرت استاد می‌فرمایند همهٔ مُدرَکات انسان، یعنی همهٔ آنچه انسان ادراک می‌کند، ورای طبیعت‌اند.

همان مثالی که در جلسهٔ گذشته عرض کردیم: شما اکنون مرا از جهتی با حس بینایی درک می‌کنید، از جهتی با حس شنوایی و حتی از وجهی با حس لامسه.

ممکن است گفته شود: «ما که شما را لمس نکرده‌ایم.» اما طول موج نوری که از اینجا حرکت می‌کند و به شبکیهٔ چشم شما می‌رسد، وقتی بر شبکیه واقع می‌شود، نوعی تماس و تأثر مادی رخ داده است. صوت نیز...

ادامهٔ اصل پنجاه‌ونهم: ادراک، امری ورای طبیعت

صوت مادی من وقتی به‌صورت موج می‌آید و با پردهٔ گوش شما برخورد می‌کند، نوعی تماس و تأثر مادی صورت می‌گیرد. این‌ها مجاری ارتباط مادی میان من و شما هستند.

شما اکنون مرا از چند جهت ادراک می‌کنید: با قوّهٔ باصره به یک نحو، با قوّهٔ سامعه به نحوی دیگر و حتی از جهتی با لامسه. در این مثال، من مُدرَک شما هستم و شما مُدرِک هستید.

اصل می‌فرماید همهٔ این مُدرَکات، یعنی آنچه شما اکنون از من ادراک می‌کنید، ورای طبیعت‌اند.

این همان بحثی است که پیش‌تر عرض کردیم: آنچه شما از من ادراک می‌کنید، در من نیست؛ در وجود خودتان است. شما مرا در وجود خودتان می‌بینید و صدای مرا در وجود خودتان می‌شنوید.

این چشم ظاهری، به‌خودی‌خود حقیقتِ دیدن را انجام نمی‌دهد؛ قوّهٔ باصره می‌بیند. این گوش ظاهری نیز حقیقتِ شنیدن را انجام نمی‌دهد؛ قوّهٔ سامعه می‌شنود. این قوا مجردند و از مراتب نازلهٔ قوای ملکوتی وجود شما هستند.

پس ادراک، ورای طبیعت است. شما مرا ادراک می‌کنید، اما آن صورتی از من که می‌بینید در وجود خودتان است؛ و صدایی که می‌شنوید نیز در مرتبهٔ ادراکی خودتان شنیده می‌شود.

نسبت طهارت نفس با کیفیت ادراک

حال اگر نفس کسی ــ دور از همهٔ شما ــ ناپاک و آلوده باشد، همین سخنان را نیز متناسب با آلودگی نفس خودش ادراک می‌کند.

اساساً یکی از وجوه تفاوت ادراک‌های انسان‌ها همین است. وقتی نفس آلوده باشد، برداشت نیز آلوده می‌شود. گاهی شخص اصلاً متوجه نمی‌شود چه چیزی شنیده است؛ یا اگر شنیده باشد، آن را در دستگاه ادراکی خودش می‌گیرد، با امور دیگری ترکیب می‌کند و در نهایت چیزی بی‌ربط، وهمی و خیالی از آن می‌فهمد.

اما اگر کسی طهارت نفس پیشه کند، همین سخن را می‌شنود ولی آن را کامل‌تر و جامع‌تر می‌فهمد. حتی ممکن است از مرتبهٔ درک عقلی عبور کند و به شهود روحی برسد.

پس ادراک انسان‌ها یکسان نیست و نفس در این میان بسیار مهم است. حقیقتاً در این بحث، نفس حرف اول را می‌زند.

همهٔ آنچه انسان ــ که مُدرِک است ــ ادراک می‌کند، مُدرَک اوست و این مُدرَکات، بنا بر این اصل، ورای طبیعت‌اند.

ضعف ادراک و ضعف ارتباط با ملکوت

چرا گاهی کسی ادراکش ضعیف است و مطلب را نمی‌فهمد، هرقدر هم برای او توضیح داده شود؟

از این منظر، ارتباط او با ملکوت ضعیف شده یا حجاب‌هایی در این ارتباط پدید آمده است. چون حقیقت ادراک در مرتبه‌ای ورای ماده واقع می‌شود.

البته ممکن است کتاب یا معلم نیز در انتقال مطلب ضعف داشته باشند؛ اما در نهایت، اصل ادراک در نفس انسان صورت می‌گیرد. بنابراین مسئلهٔ نفس و کیفیت آن در فهم بسیار تعیین‌کننده است.

ادامهٔ اصول در جلسهٔ آینده

همان‌طور که حدس می‌زدم، فرصت امروز اجازه نداد بحث را به‌صورت کامل و پخته به پایان برسانیم.

قرار بود چند صفحه نیز از کتاب نور علی نور حضرت استاد بخوانم؛ صفحاتی که در حقیقت صورت مندمج و جمع‌شدهٔ اصولی است که تاکنون خوانده‌ایم. این بخش را به جلسهٔ آینده موکول می‌کنیم.

چند اصل دیگر را نیز می‌خوانیم و سپس فرمایش حضرت استاد را از همان کتاب مطرح می‌کنیم. آن‌وقت روشن می‌شود که بسیاری از مطالبی که در این جلسات، طی چندین جلسه توضیح داده‌ایم، حضرت استاد در همان دو سه صفحه به‌صورتی فشرده و جامع بیان کرده‌اند.

پس ابتدا این اصول و آن فرمایش را تکمیل می‌کنیم و بعد، ان‌شاءالله، به بحث بسیار مهم تفاوت تفسیر آفاقی و تفسیر انفسی وارد می‌شویم.

این بحث از مباحث اساسی این سیر است؛ به‌گونه‌ای که اگر درست فهمیده نشود، بسیاری از مطالب بعدی نیز جای خود را پیدا نمی‌کنند. چندین جلسه مقدمه گفته‌ایم تا اکنون زمینهٔ فهم این مسئله فراهم شود. این بحث را نمی‌شد در جلسهٔ اول یا حتی جلسهٔ دهم مطرح کرد؛ اکنون زمان آن رسیده است.

پایان جلسه

اللَّهُمَّ بَارِكْ لِمَوْلَانَا صَاحِبِ الزَّمَانِ. اللَّهُمَّ بَارِكْ لِمَوْلَانَا صَاحِبِ الزَّمَانِ. اللَّهُمَّ بَارِكْ لِمَوْلَانَا صَاحِبِ الزَّمَانِ.

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، وجود مولای ما صاحب‌الزمان عجل‌الله‌تعالی‌فرجه را مبارک و پربرکت بدار.

وَالْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ.

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و همهٔ ستایش‌ها مخصوص خداوند، پروردگار جهانیان است.

اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ.

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست.

پاورقی: متن حاضر از پیاده‌سازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمه‌های فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران و بخش‌های پرسش‌وپاسخ حذف شده‌اند و متن به‌صورت Segments ارائه نشده است.