ددروس معرفت نفس
بازگشت به پخش
متن کاملخلاصهنسخه کتابی · جلسه 040

یا صاحب الزمان المستغاث بک یا صاحب الزمان. المستغاث بک یا صاحب الزمان. السلام علیک یا داعی الله و ربانی آیاته. السلام علیکم و رحمة الله.

نثار حضرت امام و همه شهدا، بالاخص پنج شهید خوش‌نامی که در محضرشان هستیم. ان‌شاءالله همه‌مان از ادعیه زکیه ایشان بهره‌مند شویم. صلواتی هدیه بفرمایید. اللهم صل على محمد و آل محمد و عجل فرجهم.

هدیه‌ای که امروز پیش از شروع درس تقدیم می‌کنیم، در کتاب «خزائن» ملا احمد نراقی آمده است. این کتاب، همان‌طور که می‌دانید، حالت کشکول‌مانند نیز دارد؛ کشکولی است که ششصد نکته در موضوعات مختلف، مانند اخلاق، تاریخ، نجوم، طب، حکایت، معما، شعر و از این قبیل، در آن وارد شده است. متشکرم آقا. کتاب بدون عنوان‌بندی است؛ یعنی مطالب آن معنون نشده است.

حضرت استاد دو مرتبه این «خزائن» را تصحیح فرموده‌اند. این هدیه‌ای که امروز خدمتتان تقدیم می‌کنم و مورد تأکید حضرت استاد هم هست، مخصوصاً برای شماهاست؛ عرض می‌کنم چرا. این مطلب در کتاب «خزائن» به تصحیح خود ایشان آمده و می‌توانید آنجا ملاحظه کنید. من فرمایش خود حضرت استاد را از روی کتاب برایتان می‌خوانم. بسیار عالی است و توضیح حضرت استاد درباره این ذکر نیز بسیار شیرین است.

می‌فرمایند: «محکی‌ست از شهید ثانی و بعضی دیگر.» یعنی شهید ثانی این را فرموده و بعضی از بزرگان نیز فرموده‌اند. اکنون نیز حضرت استاد می‌فرمایند: «و همانا مجرب نیز بوده باشد»؛ یعنی تجربه شده و قطعی است. «که در دو ماه پی در پی...» دو ماه؛ یعنی اگر می‌خواهید شروع کنید، صبر کنید تا اول ماه برسد، ان‌شاءالله. البته مزاجتان را ببینید؛ اگر به سمت اعتدال است، نشاط و وقت دارید، بعد شروع کنید. کاری را که می‌دانید احتمال دارد در میانه راه رها کنید، اصلاً واردش نشوید؛ ضربه می‌خورید. ماه قمری یا شمسی تفاوتی نمی‌کند. «که در دو ماه پی در پی هر روز چهارصد مرتبه بخواند.»

حال اگر این ذکر را چهارصد مرتبه بگویید، چه اتفاقی می‌افتد؟ پیش از بیان ذکر، استاد تأثیر آن را می‌فرمایند: «خداوند عالم علم بسیار یا مال بسیار به او کرامت فرماید.» این نسبت به سعه وجودی شخص است. اگر کسی اهل علم باشد، یعنی عطش علم و فضیلت و عرفان و این‌ها را داشته باشد، قطعاً علم بسیار؛ به‌به، گمشده من و شماست. اگر عطش علم و این امور را نداشته باشد، مال بسیار.

من عرض می‌کنم زرنگی کنیم؛ وقتی چهارصد مرتبه تمام شد، به خدا عرض کنیم: خدایا، تو که کریمی و ما هم که فقیریم، هر دو را به نحو بسیار به ما بده! زرنگ باشیم.

ذکر این‌گونه است؛ قطعاً شنیده‌اید و بسیار عالی و شیرین است. چون دارید می‌نویسید، آرام می‌خوانم: أستغفر الله الذي لا إله إلا هو. به‌به، چه متن عالی‌ای! لا إله إلا هو. اینجا عالی‌تر می‌شود: الحي القيوم. به‌به! اسم اعظم در آن است؛ دقت کنید: الحي القيوم. الرحمن الرحيم. بديع السماوات والأرض. بديع در آخر «عین» دارد، جسارتاً. بديع یعنی به‌وجودآورنده. بديع السماوات والأرض.

حال از چه چیزی استغفار می‌کنید؟ من جميع ظلمي وجرمي وإسرافي على نفسي وأتوب إليه. من جميع ظلمي وجرمي وإسرافي على نفسي وأتوب إليه. این متن ذکر است.

هر ساعتی که خودتان بتوانید، تفاوتی نمی‌کند. بله، چهارصد مرتبه را باید در یک مجلس بگویید. این جزو دستوراتی نیست که بتوانید پراکنده انجام دهید. سلام علیکم. تقریباً حدود هفتاد دقیقه، یعنی یک ساعت و ده دقیقه طول می‌کشد.

درباره زمان و مکان، این را دیگر حضرت استاد نمی‌گویند؛ بنده عرض می‌کنم: اگر زمان و مکان ثابت باشد، تأثیراتش بیشتر است. مطلقاً در هر ذکری چنین است، نه فقط در این ذکر.

حال توضیحات حضرت استاد را ببینید که چقدر شیرین است. «استغفار فقط برای گناهان نیست.» منِ ضعیف و آلوده تا می‌گویم استغفار، ذهنم به سمت گناهانم می‌رود. حضرت استاد می‌فرمایند: «استغفار فقط برای گناهان نیست، برای پاکی بیش از پیش نیز هست.» کسی پاک است و طهارت دارد، اما می‌خواهد بیش از این پاک شود. بسیار عالی است. ببینید چگونه نگاه مرا به استغفار عوض می‌کند.

هرچه پاک‌تر و خالی‌تر باشیم، چه اتفاقی می‌افتد؟ «دریافت از حقایق نیز بیشتر.» هرچه پاک‌تر و خالی‌تر باشید، دریافت از حقایق بیشتر است. شما می‌خواهید علم اخذ کنید، حقایق را اخذ و دریافت کنید، انتقالات به شما وارد شود و الهامات برایتان صورت بگیرد؛ قطعاً هرچه پاک‌تر و خالی‌تر باشید، این دریافت بیشتر خواهد بود.

«واردات فیض الهی برای وجودهای پاک و آینه‌وار، هر روز و هر ساعت در حال بارش است.» یعنی فیض آن‌به‌آن در حال ریزش است. حضرت استاد استغفار را چقدر زیبا ترجمه کرده‌اند: «استغفار یعنی خود را در معرض این بارش قرار دادن.» به‌به!

حال به آدم ضعیف‌النفسی مثل من، جاهلی مثل من بگویند: آقا، استغفار را ترجمه کن. می‌گویم: یعنی برو در خانه خدا و بگو غلط کردم! سپس حضرت استاد ادامه می‌دهند که «اینکه پیامبر روزی هفتاد بار استغفار می‌کردند، نه از برای گناه و معصیت، که برای فزونی واردات فیض الهی و انکشاف حقایق بوده است.» حتی پیامبر! عجب! برای انکشاف حقایق و واردات فیض الهی.

«ذکر فهیمانه استغفار»؛ چقدر شیرین می‌فرمایند. به این اصطلاح دقت کنید: «ذکر فهیمانه». کسی که بسیار فهیم است. «فهیم» بر وزن «فعیل» یعنی به‌شدت فهمیده. «ذکر فهیمانه استغفار یک عمل قدرتمند و مصلح امور» است؛ یعنی امور را اصلاح می‌کند، «و فزونی‌بخش معرفت و رزق پاکیزه است.» آن هم رزق پاکیزه، رزق طیب.

اللهم ارزقنا رزقاً واسعاً. اللهم ارزقنا رزقاً حلالاً واسعاً. این یک دعاست، اما در دعا می‌گوییم: این رزق حلال و واسع را برایمان طیب هم کن، پاکش کن. رزق طیب مخصوص انبیا و اولیاست. آن شراب طهورای الهی است: و سقاهم ربهم شراباً طهورا.

اتفاقاً اگر ذیل همین آیه شریفه، سقاهم ربهم شراباً طهورا، به فرمایشات بزرگان مراجعه و دقت کنید، این سقایت را همان مقام استغفار می‌فرمایند.

آیه‌ای در قرآن هست. بله، الحمد لله، اینجا دارم: فاعلم انه لا اله الا الله. خدا به پیامبر می‌فرماید بدان که انه لا اله الا الله. همین چیزی که در همین ذکر آمده بود: لا اله الا هو. واستغفر لذنبك وللمؤمنین والمؤمنات والله يعلم متقلبكم ومثواكم. آیه نوزده سوره محمد صلى الله عليه وآله وسلم.

به پیامبر فرموده است که برای تحقق این توحید استغفار کن. برای تحقق توحید، استغفار لازم است. اصلاً پیامبر برای همین آمده است. سپس این استغفار پیامبر است که ما را به توحید می‌کشاند. اینجا دستور به پیامبر است که استغفار کن. برای چه کسی؟ لذنبك. حال اینجا باید تعریف شود که ذنب پیامبر چیست. یک معنایش همان اتهاماتی است که به ایشان وارد می‌شده است. پیامبر که گناه ندارد.

وللمؤمنین والمؤمنات. برای اهل ایمان هم استغفار کن. یعنی وقتی پیامبر برای ما استغفار می‌کند، و اکنون امام عصر عزیز ما سحرگاهان برای من و شما دست به استغفار بلند می‌کند، در حقیقت جان ما را سقایت می‌کند. چرا؟ جان ما پاک و آماده پذیرش حقایق و ریزش فیض الهی می‌شود. این می‌شود سقایت پیامبر در حق ما.

سقاهم ربهم. پروردگار ایشان اینجا چه می‌شود؟ می‌شود پیامبر عزیز عالم، می‌شود امیرالمؤمنین، می‌شود حضرت زهرا، می‌شود امام عصر. البته در سلسله طولیه، وسائط فیض الا ما شاء الله هستند؛ همه ملائکه هستند، تا برسد به ملائکه وجودی خودت.

همه این‌ها سقاهم ربهم شراباً طهورا است؛ مقام سقایت است. استغفار را باید جدی گرفت. در قرآن دو امان داریم. دقت کرده‌اید که دو امان یاد شده است. یکی آنجاست که می‌فرماید: پیامبر، تا وقتی تو میان این‌ها هستی، من عذابشان نمی‌کنم. پس یک امان، پیامبر است. و بعد که پیامبر می‌فرماید و أنفسنا و مولا را جان خود معرفی می‌کند، پس آن‌ها نیز امان‌اند. دوم، می‌فرماید عذابشان نمی‌کنم تا وقتی که استغفار می‌کنند. پس امان دوم، استغفار است.

امان‌ها شوخی نیستند. اکنون که متأسفانه خشکسالی است و بارش باران این‌قدر ضعیف شده و تقریباً می‌توان گفت قطع شده است، وقت استغفار است. اصلاً برای اینکه بیایید و اینجا بنشینید، چه من و چه شما، چون اینجا محل نزول فیض است، باید ظرف و وعای وجود شما به نحوی باشد که این حقایق را تلقی کند. ما اگر خیلی هنر کنیم، علت مؤده برای فهم شما می‌شویم و به شما کمک می‌کنیم؛ وگرنه این فهم در ملکوت شما حاصل می‌شود، چنان‌که قبلاً عرض کردیم. لازمه آن استغفار است.

وقتی اینجا می‌نشینید، باید با استغفار بنشینید؛ اما نه به لغلغه زبان. استغفار یک حقیقت و یک عمل است. حضرت عیسی فرمودند عمل است، یک حرکت است. باید حرکت کرد. باید نیت توبه و بازگشت و انابه داشت و با توجه استغفار کرد؛ نه اینکه انسان با بغل‌دستی خود صحبت کند و فقط لبش بجنبد. این چه فایده‌ای دارد؟ نگو سنگین، نگی سنگین‌تری.

در آن فرمایش، آیات یازده تا سیزده سوره نوح چقدر شیرین است: فقل تستغفروا ربکم. حضرت نوح می‌فرماید: من به آن‌ها گفتم که از پروردگارتان استغفار کنید. انه کان غفارا. او قطعاً می‌بخشد. بعد چه اتفاقی می‌افتد؟ در این آیه می‌فرماید در پی استغفار: يرسل السماء عليكم مدرارا.

تفسیر آفاقی چه می‌گوید؟ می‌گوید استغفار کن تا از این آسمانی که بالای سر توست باران بیاید. تفسیر انفسی چه می‌گوید؟ می‌فرماید از آسمان وجود خودت بر عرض وجود خودت باران می‌بارد. آسمان، ملکوت وجود تو می‌شود و عرض تو، حواس ظاهری تو. یعنی همه این‌ها تطهیر می‌شوند. باران در اینجا چه می‌شود؟ فیض می‌شود.

درباره فرق تفسیر آفاقی و تفسیر انفسی، اگر ان‌شاءالله خدا لطف و مدد کند و امروز بتوانیم بحثی را که آماده کرده‌ایم ارائه دهیم، فردا، ان‌شاءالله سه‌شنبه، در خدمتتان هستیم. متأسفانه توفیق نشد همراه هیئت افتیاز آقا مشرف به مشهد رضا شویم؛ در عوض در خدمت شما هستیم. فردا اگر خدا بخواهد، فرق این دو را با هم می‌گوییم و اهمیت تفسیر انفسی را که شما بر سر سفره آن نشسته‌اید، بیان می‌کنیم.

حتماً، حتماً، حتماً سعی کنید فردا حضور داشته باشید، چون بسیار مهم است؛ نخ اسکناس و شیرازه بحث است. اگر آن را نگیرید، تا پایان این سیر معرفت نفس، هرچند ده‌ها جلسه شود، خیلی از مطالب را متوجه نمی‌شوید؛ هاج‌وواج می‌مانید و نمی‌دانید بر سر چه سفره‌ای نشسته‌اید. بحث فردای ما، ان‌شاءالله، بسیار مهم است.

پرسش: استاد، یک بار دیگر «شدن» را می‌شود توضیح دهید؟

پاسخ: احسنت. بله، حرکت. شدن همان حرکت است. یک سیرورتی است که شما را سیر می‌دهند و سیرابتان می‌کنند. این چشیدنی است. یعنی وقتی با زبانت هزار بار، صد بار، پنجاه بار یا ده بار استغفار کردی و بعد احساس کراهت نفس داشتی، احساس کردی خسته شدی و اصطلاحاً هیچ لذتی نچشیدی، رهایش کن. این اصلاً به تو حرکت نداده است. استغفار را امتحان کنید؛ وقتی با توجه می‌گویید، قطعاً لذت می‌برید، نشاط می‌آید و خستگی می‌رود.

پرسش: حرف استغفار را یک بار دیگر می‌شود تکرار کنید؟

پاسخ: بله، چشم. استغفرالله الذي لا اله الا هو الحي القيوم الرحمن الرحيم بديع السماوات والأرض من جميع الظلم وجرم واسرافي على نفسي واتوب اليه.

در آیات ده تا سیزده سوره نوح بودیم. چه اتفاقی بعد از استغفار می‌افتد؟ حضرت می‌فرماید: يرسل السماء عليكم مدرارا؛ باران می‌آید. ويمددكم؛ خدا شما را امداد می‌رساند و کمک می‌کند. به چه؟ بأموال وبنين. کسی دنبال مال است، کسی دنبال فرزند است؛ می‌گوید من بچه‌دار نمی‌شوم، نسلم منقطع است یا اصلاً فرزند کم دارم. این هم نسخه قرآنی آن. کسی دنبال مال است: يمددكم بأموال وبنين. صریح آیه قرآن می‌گوید راهش استغفار است.

دیگر چه اتفاقی در پی استغفار می‌افتد؟ ويجعل لكم؛ خدا برای شما جنات، باغ‌ها و بهشت‌هایی قرار می‌دهد. در دنیا می‌شود باغ دنیایی؛ زندگی‌ات خرم و سرسبز می‌شود، و از جهت اخروی می‌شود بهشت. ويجعل لكم أنهارا؛ برای شما نهرهایی قرار می‌دهد. إن في الجنة نهر للبن، للبن. درست است؟ این نهر می‌تواند دنیوی باشد، یعنی فیض و برکات الهی در زندگی شما جاری و ساری شود؛ و می‌تواند اخروی باشد، یعنی شما در کنار آن چهار نهر بهشتی باشید که هرکدام محاکات از حقیقتی دارند و یک‌بار هم آیاتش را عرض کردیم.

من خیلی سریع عرض کردم و گذشتم. بعد چند نفر پشت سر هم نزد مولایمان امیرالمؤمنین، حضرت وصی علیه الصلاة والسلام، آمدند. یکی فرزند می‌خواست؛ حضرت فرمود استغفار کن. یکی کشتزارش دچار مشکل شده بود و می‌خواست ثمرات کشتزار، کار و کاسبی‌اش رونق بگیرد. یکی برکت می‌خواست. یکی گفت: آقا، در محله ما، شهر ما یا قبیله ما قحطی باران شده است. حضرت به همه یک نسخه داد.

یکی آنجا نشسته بود و این‌ها را دید. وقتی آن‌ها رفتند، به مولا عرض کرد: آقا، دردهای این‌ها متفاوت بود، اما شما برای همه یک نسخه ثابت پیچیدید. حضرت به همین آیات سوره اشاره کردند؛ همین آیات ده تا سیزده سوره نوح. فرمودند خدا فرموده است که تو استغفار کن؛ فرزند، مال، ثمرات، جنات و بارش باران، همه در آن هست.

پس ما نباید از استغفار غافل باشیم. اساساً دو ذکر هست که این‌ها مولتی‌ویتامین‌اند. همه بزرگان فرموده‌اند و اصلاً بدون این دو نمی‌شود نفس کشید. همه اذکار ذیل این دو تعریف می‌شوند؛ حتی ذکر لا اله الا الله. حقیقت آن را عرض نمی‌کنم؛ خود ذکر را می‌گویم. آن دو، صلوات و استغفارند.

یعنی ذکر لا اله الا الله بدون صلوات از کارکرد خودش ساقط می‌شود؛ مانند این همه افرادی که ولایت امیرالمؤمنین را ندارند. آن‌ها هم نماز می‌خوانند و روزه می‌گیرند. درباره شمر علیه اللعنة والأرب العلیم هم روایت داریم. عمر سعد ملعون و این‌ها شب عاشورا نماز شب خواندند. این، منهای ولایت، چه فایده‌ای دارد؟ این می‌شود لا اله الا الله که نه زیر سایه صلوات است و نه زیر سایه استغفار؛ دیگر فایده‌ای ندارد.

بگذریم و به درس و بحثمان بپردازیم. کسی در این خصوص سؤالی ندارد؟

پرسش: آیات ده تا سیزده سوره نور است؟

پاسخ: نه، سوره نوح. نوح؛ بله، سوره نوح.

به بحث امروزمان می‌پردازیم. پیش از اینکه بحث را از «گنجینه گوهر روان» و در ادامه اصول آغاز کنم، امیدوارم خدا به وقت امروزمان برکت بدهد تا بتوانیم فردا وارد موضوع بسیار مهم فرق بین تفسیر آفاقی و انفسی شویم.

این پرانتزی که اکنون در میان جلسه باز می‌کنم، به سبب پیام‌هایی است که از طریق بعضی از دوستان به ما رسیده؛ چه از کلاس معرفت نفس، چه از خارج کلاس، چه در هیئت یا زهرا، و چه از فضای مجازی و کسانی که در شهرستان‌ها از این معارف بهره می‌گیرند. یک‌باره تعداد زیادی، شاید صد پیام یا بیشتر، توسط مدیر کانال برای ما فوروارد شد. چند روزی ایشان حال مساعدی نداشتند؛ دعایشان کنید. مدیر یکی از کانال‌ها بودند.

ما پنج کانال داریم. یکی از مدیران کانال‌ها که سؤال‌ها نزد ایشان می‌رود، بیمار و بدحال بود. بنده خدا یک‌باره سؤالات را برای ما فرستاد؛ تعدادشان بسیار زیاد بود. دیدم برای بعضی از دوستان، مخصوصاً کسانی که وارد محیط کلاس شده‌اند، حالتی عارض شده و جالب این بود که حالاتشان بسیار شبیه به هم بود.

می‌خواهم با یک زیرکی، اگر خدا کمک کند، نکته‌ای را برای شما عرض کنم. البته اکنون وقت ورود به این مباحث نیست؛ بحث فعلی ما عقل نظری است و هنوز وارد عقل عملی نشده‌ایم. اما برای اینکه این دوستان قدری خودشان را پیدا کنند، نترسند و نگران نشوند، عرض می‌کنم. بعضی‌ها به‌هم ریخته‌اند؛ مثلاً کسی در این جلسه نشسته، یک جلسه شرکت کرده و بعد به‌هم ریخته است؛ بهت‌زده شده و اصلاً توان عملیات و همت خود را کاملاً از دست داده است. ترسیده، واخورده و به یک معنا سرگشته شده است؛ تخلیه‌ای در وجودش ایجاد شده و به‌اصطلاح از هم پاشیده است. با الفاظ مختلف می‌خواهم مضمون حرف‌هایشان را بیان کنم.

بعد ترسیده‌اند که این چه حالتی بود که برای ما رخ داد؟ اتفاقاً این از مهمات سالک الله است. اگر شما در جلسه‌ای آمدید و نشستید و این حالت در شما ایجاد نشد، باید تأمل کنید. اگر ولو به‌صورت ضعیف ایجاد شد، خوب است؛ قوی‌ترش که بسیار خوب است. حتی ضعیف آن نیز خوب است. اما اگر اصلاً ایجاد نشد، باید فکری به حال خودتان بکنید؛ یا من باید فکری به حال خودم بکنم که عرضه نداشته‌ام درس را به‌گونه‌ای ارائه کنم که این حالت در شما پدید آید، یا خود شما باید فکری به حال خودتان بکنید.

برای اینکه متوجه شویم در چه منزلی قرار گرفته‌اید، به‌ویژه کسانی که این حالت به‌شدت برایشان ایجاد شده است، عرض می‌کنم: حتی عزیزی پیام داده بود که من به حرم حضرت معصومه رفتم و آنجا با داد و فریاد و گریه توانستم کمی آرام شوم.

در کتاب «منازل السائرین» خواجه عبدالله، یا صد منزل، به سیر منازل دقت کنید. وقتی منازل را می‌شمارد، از اضطراب به عطش می‌آید، بعد وجد، بعد دهشت. دهشت همان مقام بهت و بهت‌زدگی است. بعد به هیمان می‌رود، سپس برق و بعد ذوق، و همین‌طور ادامه می‌دهد. دهشت یا بهت‌زدگی منزل شصت‌وهفتم است. کسی که این حالت برایش پیش آمده، به منزل شصت‌وهفتم رسیده است؛ یعنی شصت‌وشش منزل را پشت سر گذاشته است. این نکته بسیار خوبی است. کسانی که این‌گونه می‌شوند، نترسند.

خود من بارها و بارها، مخصوصاً در محضر آقای حداد، خدا ایشان را حفظ کند، چنین حالتی داشته‌ام. حتی سال‌ها پیش که در پایه ده حوزه در محضر ایشان درس می‌خواندیم، در همان کلاس عادی اصول که ایشان تدریس می‌کرد، حالتی به من دست می‌داد. چون اجتهادی درس می‌دادند، گاهی مثلاً پانزده نظر از بزرگان را درباره یک موضوع بیان می‌کردند و بعد با نظر خودشان همه را رد می‌کردند. بسیار عجیب بود. در کلاس حالتی به من دست می‌داد که دیگر نمی‌توانستم جلوی اشکم را بگیرم و حالم منقلب می‌شد.

اگر انسان بداند در چه وضعیتی است، حال خودش را بسنجد و متوجه باشد که در چه منزل و وضعیتی قرار دارد، مسیر را بهتر می‌فهمد. اکنون چند منزل را شمردم. اضطراب، خودش یک منزل و یک حالت است که در ما ایجاد می‌شود. اگر سالک در اینجا درست توجه داشته باشد که در این منزل و در این حالت وظیفه من چیست و چه باید بکنم، به عطش می‌رسد. اگر در مقام عطش بداند چگونه رفتار کند، به وجد و انس می‌رسد. اگر بداند با انس چگونه رفتار کند، این حالت او را تا بهت‌زدگی و دهشت می‌کشاند. دهشت نیز او را به هیمان می‌رساند. هیمان چیز کمی نیست. سپس این حالات او را تا برق و ذوق و آن بارقه‌های الهی می‌رسانند. بارقه‌هایی که ما منتظرشان هستیم در منزل برق‌اند؛ برق بعد از هیمان است و هیمان بعد از دهشت.

به همین منظور چند نکته عرض می‌کنم. اگر بخواهم آن را باز کنم، طولانی می‌شود. اصلاً دهشت چه حالتی است؟ فرموده‌اند: حالتی از حیرت، سراسیمگی، خیرگی و وجد، توأم با مستی و بی‌طاقتی در راه محبوب است. بسیار عالی است. هرکدام از این تعابیر جای توضیح دارد، اما از آن می‌گذرم.

بر همین اساس، به کتاب «کشف الاسرار و عُدَّة الأبرار» خواجه عبدالله، جلد شش، صفحه پانصدوبیست‌وهشت مراجعه کنید. ایشان آنجا مناجات‌نامه‌ای دارد. اکنون کتاب همراهم است، اما اگر بخواهم آن را بخوانم طول می‌کشد و از درس می‌افتیم. بروید بخوانید؛ بسیار شیرین است و همین مقام را در آنجا باز می‌کند، در خصوص پیر طریقتی که گفت فلان و فلان.

مرحوم خواجه عبدالله وقتی می‌خواهد این مقام را توضیح دهد، به آیه "فلما رأیناه أكبرناه" اشاره می‌کند. این حالت را به کجا می‌برد؟ وقتی این‌ها "رأیناه"، یعنی وقتی حضرت یوسف را دیدند، "أكبرناه"؛ برایشان بسیار سنگین و بزرگ آمد. حضرت یوسف برایشان جلوه کرد. وقتی جلوات یوسفی و نبوی ایشان را دیدند، به‌هم ریختند. چه کردند؟ دست‌های خودشان را بریدند. حتی بعضی معتقدند بعضی از آنان غش کردند و بی‌هوش شدند. در کتاب یکی از بزرگان دیدم که معتقد بود یکی از آنان از دیدن جلوات حضرت یوسف از دنیا رفت. "أكبرناه"؛ عجب! این اصلاً فرشته است، انسان نیست.

حالا ما مرتب می‌گوییم: آقا بیا، آقا بیا. آیا آماده‌ای که آقا را ببینی؟ مدام می‌گویی بیا، بیا. آقای بهجت در اینجا که می‌رسند، می‌فرمایند دعا برای سازندگی خودت افضل و اولی است بر دعا برای ظهور حضرت. اینکه بگویی «آقا بیا» بدون خودسازی من، چه معنایی دارد؟ اصلاً حضرت برای چه می‌خواهد بیاید؟ برای سازندگی من و شما. اگر شما خودت را بسازی، به آمدن حضرت کمک کرده‌ای.

«دهشت حالتی در درون عاشق است که از شدت عشق حال مستی، وجد، تحیر و سراسیمگی به سالک دست می‌دهد.» چقدر زیباست! سرگشته و بهت‌زده است. تمام چارچوب ذهنی‌اش از هم پاشیده و فرو ریخته است. مانده که من تا حالا چگونه فکر می‌کردم؟ چگونه زندگی می‌کردم؟ اگر این است، پس من تا حالا چه می‌کردم؟ این ترجمه‌هایی را که عرض می‌کنم برای این است که متوجه شوید آن حالت چیست. شخص بهت‌زده است.

این حالت مراتبی دارد. خواجه عبدالله برای آن سه مرحله بیان می‌کند: اول دهشت مرید، بعد دهشت سالک و سپس دهشت محب. هرکدام نیز سه نشانه دارد. نشانه‌های آن را برایتان می‌خوانم.

"الدرجة الأولى". ابتدا دهشت مرید را توضیح می‌دهد: "الدرجة الأولى دهشت المرید". سه نشانه دارد. نخست می‌فرماید مربوط به سالکی است که در این سیر، ارادتی به محبوب خود پیدا کرده است و نشانه‌هایش این‌هاست. اول: "عند سولة الحال على علمه"؛ یعنی علمش را از دست می‌دهد. یعنی آن‌قدر فروپاشی در وجودش رخ می‌دهد که هرچه بلد بوده کنار می‌گذارد. توجه کردید؟ بسیاری از ما این‌گونه می‌شویم. این حالات مقدمه مقام هیمان است. بسیار خوب است؛ تخلیه است. چرا بد باشد؟ منتها این مرتبه پایین است. این اولین درجه است؛ آن هم دهشت مرید، نه سالک و محب.

این حالت هنگامی به مرید دست می‌دهد که حال او بر علمش غالب آید؛ یعنی دانش و هوش خود را از دست می‌دهد. اصلاً این‌گونه عرض کنم: وقتی شما در محضر قرار بگیرید، آیا اصلاً به علم خود توجه می‌کنید؟ مثلاً اگر در محضر امام زمان قرار بگیرید، به علم خود توجه می‌کنید یا نمی‌کنید؟ اصلاً یکپارچه از خودتان خارج می‌شوید و تمام وجودتان متوجه حضرت می‌شود. پس چیز خوبی است.

این مقدمه چیست؟ هیمان. ملائکه محیرون که در جلسه عرض کردم، در وجود ما نیز مرتبه‌ای از هیمان است. ملکی در وجود خود داریم. حالا هر اسمی می‌خواهید بر آن بگذارید؛ می‌خواهید بگویید حسه وجودی، می‌خواهید بگویید سر و سه، می‌خواهید بگویید کانال و جدول وجودی ما، رب وجود، یا هر اسم دیگری، حتی اسم اعظم. آن دیگر مرتبه‌ای است که ما را به ذات غیبی وصل می‌کند.

حالا که آن در ما هست، باید تقویت شود. این یک نشانه است؛ مانند حضرت موسی که وقتی در محضر قرب، در قرب الهی و محضر الهی قرار گرفت، گفت: "قال رب ارنی انظر إليک"؛ گفت: خدایا، خودت را به من نشان بده، می‌خواهم تو را ببینم. این همان حالت و ابتدای آن است که خدا فرمود: "لن ترانی"؛ نمی‌توانی مرا ببینی.

دومین نشانه‌اش "والوجد على طاقته" است؛ یعنی طاقت خود را از دست می‌دهد و بی‌طاقت می‌شود، مانند نمونه همان پیام‌هایی که آمده بود. در نشانه دوم، وجد و شوق درونی مرید، صبر و طاقت او را از بین می‌برد. این‌ها علائم دهشت است. سالک در این حال گاهی زبانش به شکوه و گلایه باز می‌شود و با خدا سخنانی می‌گوید، مانند آنچه مثلاً باباطاهر گفته است. ظاهرش تا حدودی گلایه است. حتی شاید بر سر خدای خودش فریاد بزند. این حالات پیش می‌آید. این‌ها را باید در وقت خودش بگوییم؛ اکنون از آن می‌گذرم. اگر این مطالب باز شود، بسیار به کار شما می‌آید.

سومین نشانه‌اش "والکشف علی الهمه" است؛ یعنی همتش کم می‌شود. نوعی تخلیه رخ می‌دهد و اصطلاحاً خودش را می‌بازد، بهت‌زده می‌شود و فروپاشی رخ می‌دهد. دیگر به علمش توجه ندارد، حیرت و سرگشتگی برایش پیش آمده و طاقتش نیز کم شده است؛ بنابراین همتش را می‌بازد و همتش کم می‌شود.

اینجا باید چه کند؟ باید سریع برگردد و خودش را بازسازی کند. راهکارهایی وجود دارد؛ مانند همان کاری که خدا به آن شخص الهام کرده بود که به حرم حضرت معصومه صلوات الله علیها برود و آنجا توسل کند. یکی از راه‌ها توسل است تا دوباره همتش را پیدا کند.

رتبه دوم، دهشت سالک است. این نیز سه نشانه دارد: "الدرجه الفانيه دهشت، دهشت السالك". دومین درجه از مراتب دهشت بر عبد سالک عارض می‌شود و سه نشانه دارد.

"عند سؤلت الجمع علی رسمه"؛ یعنی به رسوم ظاهری بی‌توجه می‌شود. حالت جمع‌الجمع در او اتفاق می‌افتد، تمرکز بر محبوب پیدا می‌کند و از عالم رسم و رسوم خارج می‌شود.

مثالی که بتوانم بزنم، حالتی است که در مسیر سیر و سلوک پیش می‌آید و برای همه شما نیز پیش آمده است. این‌ها از ذرایع سیر و سلوک است. ان‌شاءالله اگر خدا لطف کند، در بحث عقل عملی باید این‌ها را بیان کنیم. خود من چند بار این را امتحان کرده‌ام. اصل است.

مثلاً ناگهان حالی به شما دست می‌دهد و منقلب می‌شوید؛ انقلاب و تقلب قلب رخ می‌دهد. حالتتان منقلب می‌شود، فیض الهی نازل شده و به‌صورت دفعی حقایقی در وجود شما ریخته می‌شود؛ همان‌گونه که برای پیامبر آناً در شب قدر، "دفعة ان انزلناه في ليلة القدر"، همه علم امکانی بر قلب ایشان نازل شد و تنزیل تدریجی آن بیست‌وسه سال طول کشید. حال برای شما چقدر می‌خواهد طول بکشد؟

آناً و دفعةً فیضی در وجودت می‌ریزد. این نشانه دارد؛ نشانه‌اش همان انقلاب قلبی، انکسار وجودی، اشک، آه و سوختن است. سوختن بسیار مهم است. برای همین می‌گویم اگر به سمت امام حسین بروی، سرعت سیر پیدا می‌کنی. بعد ممکن است تنزیل تدریجی آن چقدر طول بکشد؟ می‌بینی فیضی که اکنون دفعةً بر تو نازل شد، چهل سال بعد ظهور کرد. ما خیلی متوجه این امور نیستیم.

نشسته‌ای، منقلب شده‌ای و اشکت جاری شده است؛ چه حال خوشی! خودت هم تشخیص می‌دهی که این حال از من نبود. می‌خواهی این حال خوش را ادامه بدهی، اما می‌بینی مثلاً اکنون به یک دستمال کاغذی نیاز داری. اشکت جاری است، آب بینی‌ات می‌ریزد و این دیگر طبیعت بدن است. می‌بینی چند متر آن‌طرف‌تر دستمال کاغذی هست. از آن هیئت و کیفیت خارج می‌شوی، می‌روی دستمال کاغذی را برمی‌داری و سر جایت می‌نشینی؛ می‌بینی آن حالت قطع شد. هرچه تلاش می‌کنی، دیگر آن حالت بازنمی‌گردد. این همان است. می‌گوید از این رسم و رسوم خارج می‌شود. این مثال بسیار کوچکی بود.

گاهی در سلوک سالک الی‌الله، در مرتبه دهشت مرید و دهشت سالک، حالاتی می‌بینید که غیرعادی است، یا خودتان در خودتان حالات غیرعادی می‌بینید. این یک نشانه است. اجازه بدهید بیشتر توضیح ندهم، وگرنه از درسمان می‌مانیم.

نشانه دیگر "و سبق على وقته" است؛ زمان را کاملاً فراموش می‌کند. ساعت‌ها نشسته است. بعضی وقت‌ها حالت کلاس ما برای شما همین‌گونه شده است؛ اصلاً ساعت را فراموش می‌کنید. واقعاً یک ساعت است که نشسته‌ایم یا دو ساعت؟

نشانه بعدی "والمشاهدة على روحه" است. غلبه‌ای بر ادراکات روحی‌اش دست می‌دهد. در واقع، در مسیر عشق الهی حالتی از رؤیت معشوق و مشاهده برای او پیش می‌آید؛ برقی از غیب می‌آید و محبوب خود را در دل حس می‌کند. امام حسین را حس می‌کند، امام رضا را ـ قربانش بروم ـ حس می‌کند، خدا را حس می‌کند. این همان برقی است که می‌آید.

بنابراین، این مشاهده بر ادراکات روحی او غلبه پیدا می‌کند. اینجا مسئله، مسئله شهود روحی است و بحث شهود پیش می‌آید. این مرحله، مرحله خاصی است. کشف را نیز رد کرده است و اینجا اشاره می‌کند به همان دعای شریف: اللهم نور ظاهری بطاعتك وباطنی بمحبتك وقلبی بمعرفتك وروحی وروحی بمشاهدتك و سپس وسری باستقلال حضرتک. استقلال اتصال حضرتک یا ذو الجلال والاكرام. این نیز دعای شریفی است که حضرت استاد می‌فرمودند.

سومین رتبه را نیز بگوییم و این بحث را جمع کنیم. سومین رتبه، رتبه دهشت محب است: والدرجة الثالثة دهشة المحب. سومین درجه، که بالاترین درجه دهشت است، برای محب و عاشق رخ می‌دهد. این نیز سه نشانه دارد.

"عند سولت الاتصال علی لطف العطیه"؛ می‌گوید عطایای محبوب را درک نمی‌کند. اصلاً متوجه عطای الهی نیست؛ غرق در خود حضرت حق است و به عطایا توجه نمی‌کند. مثلاً خدا به او لطف کرده و در حالتی خاص قرار گرفته است، اما به آن لطف، آن عطا، آن اشک، آن سوز، آن حال، آن معرفت و آن شوق اصلاً توجه ندارد؛ محو جمال خدا و محو جمال امام رضاست. این‌ها نشانه‌های آن است.

این اتصال و وصال چنان سولت و غلبه‌ای بر سالک دارد که لطف و عطایای محبوب را درک نمی‌کند. وقتی کسی در باطن به خود دوست متصل باشد، آیا می‌تواند نامه او را بخواند؟ آیا می‌شود نامه دوست در دستت باشد و آن‌قدر محو خود دوست باشی که شروع کنی نامه‌اش را بخوانی؟ خود او را نگاه می‌کنی.

دومین نشانه "وسولت نور القرب علی نور العطف" است. می‌گوید غلبه بر عطوفت الهی پیدا می‌کند. اینجا به آن دهشت عشقی می‌گویند. محب نوری را از قرب به محبوب، یعنی از آن حالت قرب به محبوبش، دریافت می‌کند و به جایی می‌رسد که نور خود محبوب بر این شخص غالب می‌شود؛ پس بر نوری که قبلاً از ناحیه عطوفت الهی به وجود آمده بود غلبه می‌کند، چون شدت آن بیشتر است. یعنی حالت اشتداد روحی پیدا می‌کند. خودش می‌فهمد که شدت گرفته و حالاتش شدید شده است.

نشانه بعدی نیز "وسولت شوق العیان علی شوق الخبر" است؛ یعنی غلبه شوق عیانی بر شوق اخباری. اگر در گذشته خبری از معشوق می‌آمد و سالک شوق به خدا پیدا می‌کرد، در این مرتبه شوق عیانی است که دهشت آن را به وجود آورده و جایگاهش در دل است.

وقتی این حال پیش آید، شوق اخباری سالک را به شوق عیانی تبدیل می‌کند؛ یعنی در دل، بالحسن و والعیان، محبوب را پیش خود می‌بیند و مدهوش می‌شود. دیگر واقعاً می‌بیند؛ رؤیت کامل است و پرده‌ها برداشته می‌شود.

مثلاً اکنون وقتی شما به من می‌رسید، سریع اطلاعاتی را که درباره من دارید و اخباری را که از من شنیده‌اید در ذهنتان مرور می‌کنید. درست است؟ این آقا کیست؟ چیست؟

از جهت علمی، از جهت معنوی، از جهت اجتماعی، از جهت اینکه مثلاً استادش چه کسی بوده و مانند این‌ها، اطلاعات را در ذهن خود مرور می‌کنید. اما احتمال دارد زمانی جذبه‌ای ایجاد شود، برقی پدید آید، شدتی و ریزش فیضی رخ دهد و اتصالی به منبع حاصل شود؛ به‌گونه‌ای که شما محضر محبوبتان را درک کنید و اصلاً به این اطلاعات و اخبار توجه نکنید و محو خود او شوید. این دیگر اوج آن است. حتی دیگر توجه ندارید که این شخص امام رضاست؛ حتی به اسمش هم توجه ندارید. بله، این‌ها فوق ادراک است؛ این‌ها مشاهده است، فوق ادراک است.

من از پایین‌ترین درجه آن تا بالاترین درجه‌اش را عرض کردم تا اگر کمترین درجه‌اش ایجاد شد، بدانید کجای کار هستید. اگر آخرین درجه‌اش، ان‌شاءالله، برای شما ایجاد شد، التماس دعا؛ به ما هم دعا کنید.

به سراغ درسمان برویم. البته این هم درس بود. این مطالب را نیز در پی حالاتی که در بعضی‌ها مشاهده کردیم عرض کردیم تا نترسند؛ این حالات طبیعی است و نشانه‌های خوبی هم هست.

برای اینکه بدون فوت وقت اصول را بگوییم، صلواتی هدیه بفرمایید. اللهم صل على محمد و آله طهته.

اگر خاطر شریفتان باشد، ما تا اصل پنجاه‌وسه را گفتیم. احسنت. اصل پنجاه‌وچهار.

من چند اصل می‌خوانم. معمولاً روالمان این بود که هر اصلی را مقداری توضیح می‌دادم. امروز می‌خواهم، به فضل الهی، زرنگی دیگری بکنم؛ این دومین زرنگی بنده در این جلسه است. چند اصل را می‌خوانم و بعد فرمایشی از حضرت استاد، از کتاب «نور على نور» ایشان، برای شما می‌خوانم که این اصول، و حتی اصولی که از قبل تا اکنون خوانده‌ایم، در آن مندمج شده است. ایشان همه را با زبانی بسیار زیبا و سلیس در دو سه صفحه بیان کرده‌اند. آن را برایتان می‌خوانم تا خیالتان راحت باشد؛ گویی پای درس استاد نشسته‌اید و حضرت علامه دارد با شما سخن می‌گوید. دیگر ما از اینجا برداشته شویم و این حجاب کنار برود.

چرا؟ اندماج یعنی جمع. جمع‌الجمع یعنی همه‌چیز آنجا جمع است. درباره وجود احدی گفتیم که یک احدیت داریم و یک واحدیت. خدا واحد است؛ یعنی یکی است، دو خدا که نداریم. احدیت هم دارد؛ یعنی قل هو الله احد. احد یعنی یکتا، یعنی بی‌همتا. آنجا عالم وحدت محض است.

در جمع‌الجمع، همه این حقایق آنجا مندمج شده‌اند؛ یعنی آنجا به وجود احدی‌شان متنقش‌اند بر رق منشور، بر نور مشعوش. یعنی همه بیدهی ملکوت کل شیء. یعنی اصل هر چیزی آنجاست، خزانه آنجاست. شما کشیده شده‌اید و سررشته‌تان اکنون آنجاست؛ ملکوتتان آنجاست. آنچه اکنون از خودتان در اینجا می‌بینید، انتهای کار و مرتبه نازله خودتان است.

به این کثرت می‌گویند، نه وحدت. آن وحدت است و این کثرت؛ مرتبه واحدیت است، کثرات است، خلایق است، انزل مراتب است. هرچه پایین‌تر می‌آیید، قدرت کمتر می‌شود. تشتت و جدایی، قدرت را کم می‌کند. هرچه به سمت وحدت می‌روید، قدرت و شدت بیشتر می‌شود.

آدمی که می‌خواهد قلبی شود، باید به سمت احدیت برود؛ از واحدیت فاصله بگیرد و به سمت احدیت برود تا قدرتش بیشتر شود.

اصل پنجاه‌وسه را خواندیم. اصل پنجاه‌وچهار: «نفس ناطقه و مخرج او از قوه به فعل، عاری از ماده و احکام آنند.»

چه خود نفس و چه آن کسی که آن را از قوه به فعلیت، از استعداد به فعلیت، خارج می‌کند، هر دو چنین‌اند. پیش‌تر گفتیم مخرج چیست؛ از آن ید کریمانه و نورانی پیامبر عزیز عالم، که مخرج اصلی و کلی است، بگیرید و بیاورید تا وسائط فیض و ملائکه و تا حواس وجودی خودتان.

حتی حواس ظاهری شما هم مجردند. به این چشم و گوش ظاهری نگاه نکنید؛ این‌ها آلت‌اند و در حقیقت مادی‌اند. این گوش یک دهلیز و یک دروازه است. اصل شنیدن مربوط به قوه شنوایی و سامعه شماست که مجرد است، مادی نیست.

اینجا می‌فرماید چه این مخرج و چه آن مخرج، همگی مانند نفس ناطقه عاری از ماده و احکام آن‌اند؛ یعنی مجردند. یعنی هر دو از عالم غیب و صرف حیات‌اند. و حیات همان شعور و آگاهی است. همه این‌ها شعور، آگاهی و حیات دارند.

شما می‌گویید من زنده‌ام؛ قوه سامعه‌ام نیز زنده است، قوه باصره‌ام نیز حیات دارد. اصلاً وجود شما طفور و فوران حیات است. همه شئون وجودی‌تان حیات محض‌اند.

گاهی ما از موت سخن می‌گوییم. موت به معنای رفتن از این حیات به سمت نابودی نیست؛ ما اصلاً نابودی نداریم. طور ما عوض می‌شود. از این حیات به شدت حیات می‌رویم. حیات شدت می‌گیرد. شدت حیات یعنی تقرب به وحدت و توحید.

اگر کسی همین‌جا به توحید نزدیک شود، تقرب به وحدت پیدا کند و آن مقام جمع‌الجمعی را داشته باشد، همان حالت همین‌جا برایش پیش می‌آید. حتی به جایی می‌رسد که بدن نیز تحت امر نفس قرار می‌گیرد.

دقت بفرمایید، بدن تحت امر نفس قرار می‌گیرد. نفس می‌تواند احکام خودش را، نه مطابق با بدن، بلکه چون نفس مجرد و بدن مادی است، احکام مجردی و تجردی خودش را در بدن پیاده کند. بعد می‌بینید ماده و بدن، همین دست مادی، می‌تواند فعل نفسانی، یعنی فعل تجردی، یعنی تصرف در ماده کائنات را در خارج انجام دهد.

این در حقیقت آن چیزی نیست که شعبده‌بازها انجام می‌دهند؛ سیمیا نیست. چون ما کیمیا داریم و «کل هوسر». کل هوسر، جان؟ بله، احسنت. البته هنوز وارد این مباحث نشده‌ایم. کل هوسر چه بود؟ مخفف حروف اول کیمیا، لیمیا، هیمیا، سیمیا و ریمیا. هرکدام از این‌ها یک علم‌اند.

سیمیا همان کاری است که شعبده‌بازها انجام می‌دهند. سحره موسی این کار را کردند. انجام‌دادنش هم کار دشواری نیست؛ همه شما هم می‌توانید، فقط بلد نیستید. چیز خیلی بزرگی نیست و اصلاً همان بهتر که بلد نیستید.

می‌شود اکنون کاری کرد که مثلاً بنده در وجود شما تصرفی کنم تا در قوه خیالتان مار ببینید، اژدها ببینید، ناگهان ببینید صد مار در خارج دورتان را گرفته‌اند. این اصل را گفتیم. هر وقت گفتیم «خارج» یعنی چه؟ یعنی خارج از حضرت‌عالی، محیط پیرامون شما.

اما این صورت‌ها در خود شما، در قوه خیالتان، توسط شخصی ایجاد شده‌اند که این کار را با علم سیمیا انجام می‌دهد. شما که این کار را در بیرون از خودتان انجام نمی‌دهید. آن قدرت، قدرت هر کسی نیست که بتواند کن فیکون کند و در ماده کائنات تصرف کند. آن برای کسی است که به سعادت رسیده است.

علامه سعادت نفس را برای کسی می‌داند که به قدرت تصرف در ماده کائنات رسیده است. او می‌تواند در بیرون از خود ایجاد صور کند و این واقعاً وجود دارد؛ مانند کسانی که در آنِ واحد در چندین جا حضور دارند.

خاطراتی از حضرت آیت‌الله سیبویه داریم که اگر فرصتی شد، ان‌شاءالله برایتان عرض می‌کنیم. ما همسایه ایشان بودیم و به مجالس خانه‌شان می‌رفتیم، یا در هیئت ماهانه‌شان منبر می‌رفتند. آدم خاص و عجیبی بودند و هیبت خاصی داشتند. برای من بسیار عجیب بود. آن زمان، متأسفانه، فهم و شعورم نمی‌رسید؛ اکنون هم نمی‌رسد، اما دست‌کم حالا می‌فهمم چرا بعضی وقت‌ها وقتی به محضر ایشان می‌رسیدم، به من می‌گفتند: مثلاً فلانی مشکل مالی دارد، فلانی بیمار است، فلانی اجاره خانه‌اش عقب افتاده؛ حاجی، می‌توانی مثلاً پولی فراهم کنیم و به او بدهیم؟

آن زمان متوجه نبودم که ایشان در مقام تصفیه وجود من بودند. می‌خواستند مرا تصفیه و پاک کنند؛ مالی را از دست من بگیرند تا من پاک شوم. همان آیه قرآن که خذ من صدقاتهم؛ پیامبر، از صدقات این‌ها بگیر. برای چه؟ برای اینکه پاکشان کنی. و ما نمی‌فهمیدیم.

ایشان به این مقام رسیده بود که در همین تهران خودمان، در یک شب و در یک ساعت، چند هیئت به‌صورت موازی برگزار می‌شد و ایشان به همه آن‌ها رفته بود. چرا این‌گونه می‌شود؟ چون به چنین قدرتی دسترسی پیدا می‌کند. البته این قدرت در ما نیز هست و ما باید به آن برسیم.

کتابی که اکنون برداشته‌ام تا نکته‌ای از آن بخوانم، شرح علامه قیصری بر «فصوص الحکم» ابن عربی است. این جلد اول آن است. در «فص حکمت حقی در کلمه اسحاقی»، جمله‌ای را برایتان می‌خوانم. ایشان می‌فرماید: «عارف به همتش...» چه کسی؟ عارف. احسنت. جادوگر نه؛ عارف به همتش «هرچه را خواهد در عالم مثال مطلق خلق می‌کند.» عجب!

نه مثال منفصل. چه؟ ببخشید، متصل. مثال متصل در خود ماست، در قوه خیال ما. قوه خیال ما می‌شود مثال متصل. قوه خیال حضرت‌عالی می‌شود مثال متصل شما. اگر من بتوانم در قوه خیال شما چیزی ایجاد کنم، هنر نیست؛ این جادوگری است. این می‌شود مثال متصل.

اما اینجا می‌فرماید عارف، البته با همتش ـ که خود همت یک مقام و یک منزل است ـ در عالم مثال مطلق خلق می‌کند. الله اکبر. یعنی خارج از ذهن و خارج از قوه خیال.

«هر انسانی در نیروی خیالش آنچه را که جز در آن وجود ندارد به واسطه وهم می‌آفریند.» می‌تواند چیزهایی را در قوه وهم و رتبه وهمی خود بیافریند و خلق کند که در بیرون از خودش وجود ندارد. مثلاً دیو دوسر ایجاد کند. چنین چیزی در بیرون نیست، اما تو می‌توانی آن را ایجاد کنی. «و این امر عام است.» این امر عام است؛ در حقیقت هنر نیست. به قول مرحوم جامی، شامل هر انسانی می‌شود. مرحوم جامی در شرح ذیل این قسمت می‌فرماید که شامل هر انسانی می‌شود.

اما «عارف به همتش» دو نکته دارد: یکی «عارف» و دیگری «به همتش». «آنچه را که در خارج محل همت»، یعنی خارج از نفس ناطقه خودش، «وجود می‌یابد می‌آفریند.» یعنی خارج از قوه خیال می‌آفریند.

حالا عارف در اینجا کدام عارف است؟ البته ایشان در ادامه همه این مطالب را توضیح می‌دهد و این قصه را بسیار شیرین باز می‌کند، اما چون نمی‌خواهم وارد آن شوم، از ادامه‌اش می‌گذرم. عارف اینجا کیست؟ آیا عارف یعنی کسی که شناخت فکری پیدا کرده، اصطلاحات حفظ کرده، مفاهیم یاد گرفته، معرفت علمی کسب کرده، کتاب‌ها خوانده و درجات علمی را طی کرده است؟ به چنین کسی عارف می‌گویند؟ نه. عارف به کسی می‌گویند که حقایق را چشیده است. این دو با هم فرق دارند. عارف رسیده است؛ حقایق برایش مکشوف شده است.

این راه برای همه ما باز و مفتوح است و بسته نیست.

پرسش: چه مزیتی دارد؟

پاسخ: باعث رسیدن به حق‌اليقين می‌شود. بله، حجاب‌ها برداشته می‌شود. اصلاً ما کاری جز برداشتن حجاب نداریم.

پرسش: چه فایده‌ای دارد که حجاب‌ها برداشته شود؟

پاسخ: بله، خواهرم. اجازه بدهید خواهرمان بگویند. بله، احسنت: عارفم به حقه، به حقه. آنجا که می‌فرماید کسی که به زیارت امام رئوف برود، ثواب یک میلیون حج دارد، مگر شوخی است؟ قید دارد: عارفم به حقه. زیارت از معصومه وجبت له الجنه. بله، قید دارد: عارفم به حقه.

این «حق» یعنی همان مقام حق‌اليقين. ما علم‌اليقين داریم، عين‌اليقين داریم و حق‌اليقين. حق‌اليقين چشیدن است، دیگر دیدن نیست. کاری که من اکنون انجام می‌دهم، علم‌اليقين است. اگر این را دیدی و رؤیت کردی و به کشف و شهود رسیدی، می‌شود عين‌اليقين. اگر آن را چشیدی، نه فقط دیدی، بلکه چشیدی و دارا شدی، یعنی حجاب کاملاً برداشته شد؛ می‌شود حق‌اليقين، مقام حق‌اليقين.

حالا آقا حامد، نکن؛ شما بی‌خیال شو! بگو به چه درد می‌خورد؟ نکن آقا، اجباری نیست. اما اگر حجاب باشد، بالاخره باید برداشته شود. اگر شما برنداری، در عالم برزخ با زجر برزخی برایت برمی‌دارند؛ با چوب و ترکه برمی‌دارند.

بله، احسنت. ادنی مرتبه آن علم‌اليقين و اعلی مرتبه آن حق‌اليقين است. مثالی که در کتاب‌های اخلاقی و سیر و سلوک بسیار زده‌اند این است: وقتی به شما خبر می‌دهند که پشت این دیوار آتش است، این علم‌اليقين است. یک وقت دود برخاسته از آتش را رؤیت می‌کنید یا می‌روید و خود آتش را از پشت دیوار می‌بینید؛ این می‌شود عين‌اليقين. «عین» یعنی عینیت آن را می‌بینید. یک وقت بالاتر از آن، دستتان را در آتش می‌برید و دستتان می‌سوزد؛ سوزش آتش را می‌چشید. این می‌شود حق‌اليقين.

بله، متوجه سؤال نشدم. این‌ها را قبلاً توضیح دادیم. مثال منفصل می‌شود بیرون از ما، یا مثال مطلق. به آن مثال منفصل هم می‌گویند؛ «منفصل» از فصل و جدایی می‌آید. «مطلق» هم می‌گویند؛ یعنی عالم ارواح، عالمی که اکنون اموات ما به آن رفته‌اند؛ برزخ، برزخ بیرون از ما که در دل همین دنیاست.

همان‌طور که رتبه خیالی شما در وجود خودتان است. درست است؟ این‌گونه نیست که مانند پوست پیاز بگوییم این لایه را بردار، بعد لایه بعدی را ببین. برای سهولت فهم، مرحوم افلاطون علیه الرحمة والرضوان مثال پوست پیازی و امثال آن را زده است، وگرنه حقیقت این‌چنین نیست.

روشن شد؟ این می‌شود مثال مطلق که بیرون از ما و بیرون از وجود ما حقیقتاً موجود است؛ یعنی رتبه پنهانی همین عالم است، در دل همین عالم است.

اکنون ارواح اموات ما کجا هستند؟ بگویید.

پاسخ: برزخ.

احسنت. در برزخ‌اند، در مثال مطلق‌اند، و همین‌جا هم هستند؛ همین‌جا. برای همین شما می‌توانید چشمتان را باز کنید و آن‌ها را ببینید. آفرین، بله. همین است. همین را اکنون عرض کردیم.

این امور کار دشواری هم ندارد. همه آن در مسیر دو چیز است: یک، معرفت نفس؛ دو، طهارت نفس. شما با این دو می‌توانید به همه این‌ها برسید. این‌ها هنر نیست که وقتی به آن رسیدی بگویی: به‌به! اگر چنین کنی، همان‌جا نگهت می‌دارند. بگو به‌به، نوش جانت! همان‌جا تا ابد بمان. دوست داری در همان رتبه باقی بمانی؟ نمی‌خواهی رشد کنی؟

بگو به‌به و چه‌چه، دُمَت بزن و طوطی‌صفتی کن! مثل من، یک خواب کوچک می‌بینی و سریع به همه بگو تا همان‌جا نگهت دارند.

مثل آن بنده خدای بیچاره که هنوز هم نتوانسته‌ایم نجاتش بدهیم. گرفتار طی‌الارض شده، خانه را رها کرده و دائماً این‌طرف و آن‌طرف است. مادرش دست‌به‌دامن ما شده است. اصلاً پیدایش نمی‌کنیم. این بی‌ظرفیتی است.

البته زحمت کشیده است. می‌دانم جانش به لبش آمده؛ برای من درد دل کرده است. جانش به لبش رسید تا به اینجا رسید. اما چه فایده و چه ارزشی دارد؟ رسیدی و همان‌جا رها کردی؛ پس بقیه چه؟ مدارج بعدی چه؟ این‌قدر بی‌ظرفیتی؟

از شاگردان آقای بهجت شنیدم که ایشان از نوزده‌سالگی طی‌الارض را به دست آورده بودند، اما در تمام عمرشان فقط یک بار از آن استفاده کردند. حالا خداوکیلی، در ذهن و وجود خودتان پاسخ بدهید: اگر اکنون من و شما این را داشتیم، چه می‌کردیم؟ اکنون اینجا نبودیم!

ظرفیت بسیار مهم است. اگر می‌خواهی درجا بزنی، بگو کیف کن و لذت ببر تا عطشت برطرف شود.

ما مدام گفتیم می‌خواهیم این اصول را سریع بیان کنیم، اما نمی‌شود. فکر می‌کنم ظاهراً فردا هم باید بحث تفسیر آفاقی و انفسی را کنار بگذاریم و همین مطلب را ادامه بدهیم.

اصل پنجاه‌وچهار را گفتیم، درست است؟ تا حالا فقط یک اصل گفتیم؟ اصل پنجاه‌وپنج:

«اشباهی که در عالم رؤیا می‌بینیم»، یعنی آن شبح‌ها، «در عالم رؤیا می‌بینیم مطلقا پدید آمده از انشا»؛ انشا یعنی ایجاد. «پدید آمده از انشا و ایجاد نفس و قائم به اویند و همه ابدان»، یعنی بدن‌ها، جمع بدن، «همه ابدان یا بدن‌های مثالی برزخی‌اند.»

آنچه در رؤیاهای خودتان و در قوه خیال خودتان می‌بینید، چه در بیداری و چه در خواب، تمثلاتی که رخ می‌دهند، همه بدن‌های مثالی‌اند.

چون آن‌ها را در رتبه مثال خودت دیده‌ای، مثالی‌اند. چون داری آن‌ها را می‌بینی و رؤیت می‌کنی، بدن‌اند. حالا حقیقتشان چیست؟ آقا حامد، شما دارید بدن او را رؤیت می‌کنید؛ این کشف است. حقیقتش را با چه چیزی می‌شود دید؟ با شهود، با حق‌اليقين. آن را این‌گونه می‌توان دید.

مانند همان شخص نابینایی که روایتش را اینجا عرض کردم. امام باقر علیه‌السلام وارد شد. از ابا بصیر خواست از این‌ها بپرسد امام باقر کجاست. گفتند ما خبر نداریم. اما آن نابینایی که وارد شد گفت: مگر نمی‌بینید؟ حضرت در محضر ماست. نابینا بود. بعد ایشان چه گفت؟ وقتی حضرت فرمود از او بپرس چگونه مرا دیدی، در حالی که نابینایی، ابا بصیر پرسید. او گفت: تو کوری، نمی‌بینی؛ شرق و غرب عالم را نور امام پر کرده است.

به این چه می‌گویند؟ مرتبه شهود. به حق آن رسیده است. این یعنی عارفن به حقه. کدام‌یک از ما عارفن به حقه به زیارت رفته‌ایم؟ هنوز خیلی راه داریم.

این هم یک اصل. اصل پنجاه‌وشش: «همه آثار وجودی انسان انواع ظهورات و تجلیات نفس است.» این را نیز بارها گفته‌ایم. همه آثار وجودی انسان، انواع، یعنی طورهای مختلف، ظهورات و تجلیات نفس است. «و قوام بدن به روح و تشخص و وحدت و ظهور آثارش از اوست.»

شخصیت شما، تشخص شما، شخص شما، وحدت شما، اینکه یک وجود واحد هستید، و ظهور آثارتان، همه به روح بازمی‌گردد. روح چگونه این‌ها را در شما ظاهر می‌کند؟ از طریق نفس، از طریق برزخ وجودی‌تان که نفس است. اینجا اهمیت نفس مشخص می‌شود.

کسی که نفسش ضعیف است، روحش را از تکاپو بازمی‌دارد. روحش نمی‌تواند اراده کند، نمی‌تواند برای نماز شب برخیزد، نمی‌تواند ختمش را تا آخر ادامه دهد؛ چون نفس ضعیف است.

اصل پنجاه‌وهفت: «سعادت این است...» اکنون گفتم حضرت علامه و استاد سعادت را به چه چیزی نسبت می‌دهد؟ به تصرف در ماده کائنات. حالا این را توضیح می‌دهد: «سعادت این است که نفس انسان در کمال وجودی‌اش به جایی برسد که در قوام خود به ماده نیاز نداشته باشد و در اداد موجودات مفارق از ماده درآید و بر این حال دائم و ابد باقی بماند.»

اصلاً به ماده نیاز ندارد. ماده چیست؟ بیرون از خودش اثر خلق می‌کند. این بسیار متفاوت است با شعبده‌بازی.

می‌گوید سعادت انسان این است که برود و با موجودات مفارق، موجوداتی که از ماده فارغ‌اند، هم‌نشین شود. مفارقات در برابر چه چیزی بود؟ یادتان هست؟ مقارنات.

مقارن یعنی ما قرین با ماده‌ایم. اکنون روی این زمین نشسته‌ایم که ماده است، بدنمان ماده است و هرچه اطرافمان لمس می‌کنیم ماده است. با ماده مقارن و قرین هستیم. اما مفارقات در عالم قدس‌اند، آن بالا هستند. اصلاً کاری با ماده ندارند. از ماده‌ها خبر دارند، ملکوتی‌اند، اما کاری با ماده ندارند.

اگر بخواهند وارد این عالم شوند، به‌صورت تمثلی وارد قوه خیال شما می‌شوند: "فتمثل لها بشرًا سويًا". دیگران او را نمی‌بینند؛ فقط شما می‌بینید.

البته مهیمین نه. آن‌ها دیگر اصلاً از ماده خبر هم ندارند؛ نه توجهی به ماده دارند و نه خبری از آن. آن‌ها یکپارچه در هیمان الهی‌اند.

اصل پنجاه‌وهشت: «روح انسان خواه در مقام خیال باشد و خواه در مقام عقل، پس از ویرانی بدن تباه می‌شود یا نمی‌شود؟»

یک بار دیگر می‌خوانم: «روح انسان خواه در مقام خیال باشد و خواه در مقام عقل» که رتبه‌ای بالاتر از خیال است، «پس از ویرانی بدن»، یعنی وقتی بدن منسلخ شد و مرد، آیا تباه می‌شود؟ اصلاً نمی‌شود. روح همیشگی و ابدی است و هیچ‌وقت تباه نمی‌شود.

روح بخاری نه. مرگ در مورد روح بخاری یعنی مضمحل شدن روح بخاری. روح بخاری واقعاً یک بخار است؛ بخاری از اخلاط. اخلاط اربعة که از مزاج‌های اربعه و عناصر اربعه‌اند، با هم ممزوج می‌شوند و مزاج را تشکیل می‌دهند. در حقیقت، می‌شود گفت از این معجونی که درست می‌شود، چهار خلط خودشان را نشان می‌دهند.

بعد این‌ها به میزانی که با هم مخلوط و ممزوج می‌شوند، ماده خاصی ایجاد می‌شود. آن ماده از طریق خون وارد کبد می‌شود و ساخته می‌شود. این‌ها را قبلاً گفته‌ایم. بعد به دهلیز راست قلب می‌رود. آنجا، چون فوران، شدت و فشار زیاد است و داغ‌ترین جای بدن است، چه می‌شود؟ به بخار تبدیل می‌شود.

بعد دوباره به دماغ می‌رود، از دماغ به مغز می‌رود، از طریق مغز به همه اعصاب بدن می‌رسد و از طریق خود قلب نیز پمپاژ می‌شود و با عروق به تک‌تک بافت‌ها می‌رسد. از طریق کبد نیز به معده، روده کوچک و بزرگ و تمام بدن می‌رسد. این بخار در حقیقت برزخ میان نفس و بدن است.

خود نفس برزخ میان چه بود؟ روح و بدن. دوباره میان نفس و بدن هم برزخی وجود دارد. یک بار درباره اهمیت برازخ به شما گفتم. برازخ بسیار مهم‌اند. تا این برزخ‌ها و برزخ‌های وجودی‌مان را نشناسیم و درست نکنیم، مشکل داریم.

دیروز هم درباره متخیلات بسیار صحبت کردیم؛ همان کثرات خارجی و کثرات انفسی از رساله علامه طباطبایی. بحث دیروز بسیار مهم بود. چرا؟ احسنت. مؤید به روح الهی است: "و نفخت فیه من روحی".

برای اینکه قدری جلوتر هم بیفتید، توصیه می‌کنم با مؤسسه آوای توحید قم تماس بگیرید. دو تن از آیت‌الله رمضانی، از برجسته‌ترین شاگردان علامه، همراه با چند تن دیگر از استادان و شاگردان علامه، مؤسسه‌ای به نام آوای توحید تأسیس کرده‌اند. این‌ها آمده‌اند قلم سنگین علامه را در این مباحث سبک و ساده‌سازی کرده‌اند و در ده کتاب، در همین مسیر معرفت نفس، ارائه داده‌اند.

بگیرید و بخوانید. من برای خانواده خودم هم تهیه کرده‌ام. مثلاً یک جلد آن مخصوصاً نامش «روح» است. روح چیست؟ "یسئلونک عن الروح قل الروح من امر ربی". امر پروردگار چیست؟ ما چه می‌دانیم چیست؟ باید کارشناس بگوید. این‌ها به کارتان می‌آید.

اصل پنجاه‌ونه: «همه مدرکات انسان ورای طبیعت است.»

ببینید، ما یک «مُدرِک» داریم و یک «مُدرَک». مُدرِک چه کسی است؟ خود من که درک‌کننده‌ام. مُدرَک چیزی است که آن را درک می‌کنم. روشن شد؟

حالا اینجا می‌فرماید همه مدرکات، یعنی همه چیزهایی که ما درک می‌کنیم، ورای طبیعت‌اند. این بسیار مهم است. همان مثالی است که دیروز عرض کردیم.

شما اکنون بنده را با قوه خیال و حس بینایی‌تان درک می‌کنید. از یک جهت با حس شنوایی‌تان درک می‌کنید و از یک جهت نیز با حس لامسه‌تان مرا درک می‌کنید.

می‌گویید: حاج‌آقا، ما که شما را لمس نکرده‌ایم. چرا؛ اکنون طول موجی که از بنده به‌صورت نور حرکت می‌کند، به پرده شبکیه شما می‌رسد. وقتی آنجا می‌نشیند، لمس صورت گرفته است. صوت مادی من نیز وقتی می‌آید و این طول موج با پرده گوش برخورد می‌کند، لمس صورت می‌گیرد.

این ارتباطات اکنون میان من و شما برقرار است. شما با قوه باصره‌تان به یک شکل، با سامعه‌تان به شکلی دیگر و با لامسه‌تان نیز به شکلی دیگر مرا درک می‌کنید. من اکنون می‌شوم مُدرَک شما و شما مُدرِک هستید. روشن شد؟

حالا اینجا می‌گوید مطلقاً این مدرکات، یعنی چیزی که شما اکنون از من درک می‌کنید ـ من دارم خودم را مثال می‌زنم ـ ورای طبیعت‌اند. یعنی درکی که شما اکنون از من می‌کنید، ماورای طبیعت است.

این چیست؟ همان بحث دیروز است. گفتم چیزی که شما از من درک می‌کنید، در من نیست؛ در خود شماست. یعنی در وجود خودتان مرا درک می‌کنید، در وجود خودتان مرا می‌بینید و صدای مرا در وجود خودتان می‌شنوید. روشن شد؟

درست است که این چشم ظاهری دارد می‌بیند، اما این چشم نمی‌بیند؛ قوه باصره می‌بیند.

این گوش نمی‌شنود؛ قوه سامعه می‌شنود. آن‌ها مجردند. آن‌ها در انزل مراتب، انزل ملائکه وجودی شما هستند. آن‌ها می‌شنوند و آن‌ها می‌بینند. پس این ادراک، ماورای طبیعت می‌شود.

شما ادراک کرده‌اید، اما مرا در خودتان می‌بینید، نه منی را که اینجا نشسته‌ام. صدای مرا در خودتان می‌شنوید، نه منی را که اینجا هستم.

حالا اگر کسی، جسارتاً، وضعش خراب و نفسش ناپاک باشد ـ که از شما و همه دور باشد ـ و این حرف‌ها را بشنود، چون نفسش پلید و خبیث است، به گمان خودش این‌ها را درک می‌کند، اما همه این حرف‌ها را پلید درک می‌کند. اصلاً وجه تفاوت ادراک‌ها همین است. نفس آلوده است و آلوده برداشت می‌کند. اصلاً نمی‌فهمد چه شنیده است، یا اگر شنیده باشد، با ادراک خودش این‌ها را اخذ می‌کند و دو تا چهارتا می‌کند و چیزی بی‌ربط، پرت‌وپلا، وهمی و خیالی درک می‌کند.

اما اگر کسی طهارت نفس پیشه کند، همین حرف را می‌شنود، ولی کامل و جامع می‌فهمد. حتی به شهود روحی نیز می‌رسد، چه برسد به درک عقلی. این‌ها متفاوت‌اند. نفس چقدر مهم است! اصلاً نفس حرف اول را می‌زند.

اجازه بدهید، ساعت چند است؟

پاسخ: هفت دقیقه به دو.

هفت دقیقه به دو؟ هشت دقیقه؟ یک ساعت.

پرسش: این فصل پنجم گفت همه مدرکات انسان برای طبیعت انسان مُدرَک‌اند یا برای طبیعت مُدرَک‌اند؟

پاسخ: بله، همه‌شان. هرآنچه انسان درک می‌کند؛ انسان مُدرِک است، ما درک‌کننده‌ایم و مُدرِک ماییم. آنچه درک می‌کنیم، مُدرَک ما می‌شود و همه آن‌ها ماورای طبیعت‌اند. آفرین.

حالا چرا مثلاً کسی ادراکش ضعیف است و اصلاً درک ندارد، هرچه به او می‌گوییم؟ چرا؟ چون ارتباطش با ملکوت قطع یا ضعیف شده است؛ درک نمی‌کند. چون گفتیم ادراک، ماورایی است و اصلاً ربطی به ماده ندارد.

اصلاً شما نمی‌توانید این کتاب را پشت بدهید و به معلم حرف بی‌ربط بزنید. به من چه؟ به این کتاب چه؟ شما مشکل دارید که نمی‌فهمید. یا می‌گویید: آقای معلم، تو بلد نیستی حرف بزنی تا دیگران درست درک کنند. توجه کردید؟ همه‌چیز به نفس بازمی‌گردد.

همان‌طور که حدس می‌زدم، فرصت اقتضا نکرد که بحث امروز را جامع تحویل بدهیم و بحث ناپخته ماند. این چند صفحه‌ای هم که گفتم از «نور على نور» است و اصولی که خوانده‌ایم در آن مندمج شده است. چند صفحه از فرمایش حضرت استاد را هم قرار بود بخوانیم که ماند؛ فردا برایتان می‌خوانم.

فردا چند اصل دیگر هم می‌خوانیم و همراه آن، این فرمایش حضرت استاد را نیز می‌خوانیم. بعد تأیید می‌کنید که هرچه حضرت استاد در این کتاب و در این دو سه صفحه می‌گوید، حاصل این بیست جلسه، یا هرچقدر که شده، است؛ همه را بیان کرده است.

فردا این را می‌گوییم و بعد، ان‌شاءالله، بحث بسیار، بسیار، بسیار مهم فرق تفسیر آفاقی و انفسی را به هفته بعد موکول می‌کنیم، ان‌شاءالله.

حتماً در برنامه‌تان باشد که در آن جلسه حاضر باشید. عرض کردم نخ اسکناس است؛ اگر آن را نگیرید، جا می‌مانید و دیگر مطالب را درست درک نمی‌کنید. ببینید چند جلسه صحبت کردیم و تازه به جایی رسیده‌ایم که اکنون وقت آن است برای شما بگوییم تفسیر آفاقی و انفسی چیست. نمی‌توانستیم جلسه اول بگوییم، جلسه دهم هم نمی‌توانستیم بگوییم؛ اکنون باید بگوییم.

ببخشید، کمی بیش از حد صحبت کردیم و بنایمان این است که جلسه بیش از یک ساعت نشود. فکر می‌کنم از یک ساعت هم بیشتر شد، درست است؟ فکر می‌کنم.

اجازه بدهید. در بخش سؤالات عذرخواهی می‌کنم.

اللهم بارک لمولانا صاحب الزمان. اللهم بارک لمولانا صاحب الزمان. اللهم بارک لمولانا صاحب الزمان. والحمد لله رب العالمين.

صلوات بفرستید. اللهم صل على محمد آله