ددرس‌گفتارها
بازگشت به پخش
متن کاملخلاصهنسخه کتابی · جلسه 039

یادداشت: ترجمه‌های فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شده‌اند، نه استاد.

برنامهٔ جلسهٔ عقل عملی

ان‌شاءالله وعده داده‌ایم که در بحث حوزهٔ عمل و عقل عملی، جلسه‌ای جداگانه داشته باشیم؛ زیرا مباحثی که اکنون در این جلسات مطرح می‌کنیم، عمدتاً نظری است.

یکی از دوستان بسیار خوب ما، از بچه‌های جبهه و جنگ، که در زمان جنگ با هم محشور بودیم و ایشان جانباز هم هستند، علاقهٔ فراوانی به علامه دارند. همسر ایشان نیز دروس علامه را تدریس می‌کنند و شاگرد یکی از بهترین شاگردان علامه‌اند. ایشان به ما لطف و محبت دارند و دعوت کرده‌اند که برای برگزاری کلاس‌ها، هر زمان که بخواهیم، از مکانی که در لواسان تهران دارند استفاده کنیم. مسجدی بسیار مجهز و دارای امکانات مناسب در اختیار دارند و گفته‌اند کلاس عقل عملی را هر زمان بخواهیم می‌توانیم آنجا برگزار کنیم.

این نیز یکی از طرح‌هایی است که برای برگزاری این جلسات در نظر داریم. هیئت «یا زهرا» نیز هست؛ همان مکانی که آن شب جلسه در آن برگزار شد. مکان‌های دیگری هم وجود دارد. افزون بر این، در لواسان نیز عده‌ای طالب این مباحث هستند و علاقه دارند در جلسات شرکت کنند.

ان‌شاءالله به‌زودی و به فضل الهی این کار را انجام خواهیم داد. احتمال زیاد، شیوهٔ برگزاری به این صورت خواهد بود که جلسات هفتگی و یک‌ساعته نباشد؛ بلکه مثلاً ماهی یک روز، اما به‌صورت طولانی‌تر، حدود چهار ساعت، برگزار شود. به این شکل می‌توان برای آن وقت مناسبی در نظر گرفت؛ شبیه برخی دوره‌های دانشگاهی و دوره‌های دکتری.

پایان مباحث این جلسه و برنامهٔ روزهای آینده

اللَّهُمَّ بَارِكْ لِمَوْلَانَا صَاحِبِ الزَّمَانِ. اللَّهُمَّ بَارِكْ لِمَوْلَانَا صَاحِبِ الزَّمَانِ. اللَّهُمَّ بَارِكْ لِمَوْلَانَا صَاحِبِ الزَّمَانِ.

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، برای مولای ما صاحب‌الزمان برکت قرار ده.

چند نکتهٔ بسیار خوب از رسالهٔ «ذکر و ذاکر و مذکور» حضرت استاد آماده کرده بودم. همچنین از کتاب‌هایی که پیش رو داریم، از جمله «صد منزل» خواجه عبدالله، چند نکتهٔ عالی در نظر گرفته بودم؛ اما فرصت تمام شد. جالب این است که همهٔ آن مطالب نیز با بحث امروز مرتبط بودند.

ان‌شاءالله فردا، اگر خدا بخواهد، ممکن است راهی مشهد شویم. مدتی است از حرم‌ها دور بوده‌ایم و بسیار دلتنگ و حقیقتاً نیازمند زیارت حضرت هستیم.

هیئت «یا زهرا» نیز عازم مشهد است و از ما خواسته‌اند همراهشان باشیم. ظاهراً فردا یا پس‌فردا راهی می‌شوند. اگر بنده توفیق رفتن داشته باشم، سه‌شنبه اینجا نخواهم بود؛ به همین جهت از امروز جلسات جبرانی را آغاز کردیم. فردا ان‌شاءالله جلسه قطعاً برقرار است. اگر راهی نشدم، برای سه‌شنبه نیز جلسه خواهیم داشت تا مقداری جلوتر برویم، تعطیلات گذشته جبران شود و کم‌کم وارد متن کتاب شویم.

وَالْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ.

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و همهٔ ستایش‌ها مخصوص خداوند، پروردگار جهانیان است.

اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ.

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست و در فرج آنان شتاب فرما.

عقل، علم و مراتب وجودی انسان

عقل، مرتبه‌ای از روح است که محل تلقی کلیاتِ علم است؛ مرتبه‌ای از نور است.

در یکی از جلسات، موضوع بسیار مهمی را دربارهٔ مراتب عالم، عوالم وجودی و مراتب وجودی خود انسان مطرح کردیم. به یاد دارم که در آن جلسه مهمانانی از مشهد داشتیم و این بحث برای آنان بسیار جالب بود. گفتیم: هرچه در بیرون از ما هست، در ما نیز هست.

در سیر معرفت نفس، سرانجام به جایی می‌رسیم که دربارهٔ عبارت «مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ» به این نکته می‌رسیم که معرفتِ کاملِ نفس، به یک معنا، امکان‌پذیر نیست؛ گویی جزء بخواهد بر کل احاطه پیدا کند، و چنین احاطه‌ای ممکن نیست.

حضرت حق، انسان را از سه حیث به وزان خود آفریده است: ذات، صفات و افعال.

وقتی به نماز می‌ایستیم، در ظاهر رو به قبله می‌کنیم تا توحّد و تمرکز حاصل شود و رو به یک قبله داشته باشیم؛ اما آیا خدا واقعاً فقط در بیرون از ماست؟ آیا می‌توان گفت خدا فقط در یک سمت است؟ یا در وجود خود ما نیز باید به دنبال ظهور او بود؟

«وَلْيَتَلَطَّفْ» و توجه به باطن

«وَلْيَتَلَطَّفْ» (کهف/۱۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و باید با لطافت و احتیاط رفتار کند.

پیش‌تر دربارهٔ «وَلْيَتَلَطَّفْ» صحبت کرده‌ایم؛ در بحث «قلب قرآن» این مطلب را مطرح کردیم. همان‌گونه که سورهٔ یس را قلب قرآن می‌دانند، «وَلْيَتَلَطَّفْ» را نیز «قلب عبارتی قرآن» دانسته‌اند. حضرت استاد بسیار به همین کلمهٔ قرآنی توصیه دارند و آن را در مرکز قرآن مورد توجه قرار می‌دهند.

حضرت استاد می‌فرمایند:

وَلْيَتَلَطَّفْ؛ أَيْ تَعَمَّلْ، أَيْ تَعَقَّلْ، أَيْ تَدَبَّرْ، أَيْ تَفَكَّرْ.

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): «وَلْيَتَلَطَّفْ»؛ یعنی عمل کن، تعقّل کن، تدبّر کن و تفکّر کن.

یعنی اگر می‌خواهی به باطن قرآن و قلب قرآن برسی، راه آن تلطیفِ سرّ است.

اگر بخواهیم صورت عملیِ این معنا را ببینیم، حضرت استاد سرشان را پایین می‌آورند و توجهشان را به سینه و درون خود می‌برند؛ یعنی توجه را از کثرات خارجی برمی‌دارند و به وجود خودشان بازمی‌گردانند.

یکی از دلایل این کار آن است که کثرات خارجی کاهش یابد و انسان از پراکندگی بیرونی فاصله بگیرد؛ اما نکتهٔ دیگر، وحدت درونی است. گفتیم که حضرت حق، انسان را از سه حیثِ ذات، صفات و افعال به وزان خود آفریده است. بنابراین، بیشترین تجلی حضرت حق را باید در درون خودمان جست‌وجو کنیم، نه صرفاً در بیرون از خود.

ما در نماز رو به قبله می‌ایستیم، اما آیا واقعاً خدا فقط بیرون از ماست؟ بهتر است تعبیر کنیم که شدت ظهور حضرت حق در وجود ما بیش از ظهور او در کثرات بیرونی است و ما از این حقیقت غافلیم. از همین روست که حضرت استاد به «وَلْيَتَلَطَّفْ» اشاره می‌کنند.

امکان معرفت نفس و حقیقت ناشناختهٔ «من»

در آن بحث گفتیم اگر معرفتِ کاملِ نفس امکان‌پذیر نباشد، زیرا جزء نمی‌تواند به کل احاطه پیدا کند، شناخت حضرت حق نیز به معنای احاطهٔ کامل ممکن نخواهد بود.

این یکی از وجوه فراوانی است که حضرت استاد دربارهٔ حدیث «مَنْ عَرَفَ» بیان کرده‌اند. ایشان رساله‌ای دارند که در آن صد وجه را بیان کرده‌اند و یکی از آن وجوه همین است که چنین معرفتی، به معنای احاطهٔ کامل، امکان‌پذیر نیست.

پس آن حقیقت وجودیِ «من» که از آن بی‌خبریم چیست؟ هر نامی که بخواهید بر آن بگذارید؛ حتی اگر آن را «سرِّ سرّ» بنامید، باز هم نامی بر آن گذاشته‌اید. آیا آن حقیقت، روح است؟ اگر بگوییم «سرِّ سرّ»، باز نام‌گذاری کرده‌ایم؛ و اسم، خود ظهور است...

حقیقت وجودی انسان و مراتب ظهور آن

وقتی برای آن حقیقت نام می‌گذاری، به آن ظهور داده‌ای و مقیدش کرده‌ای؛ پس آن حقیقت، این نام‌ها نیست و چیزی فراتر از آن‌هاست. آیا بگوییم «روح»؟ نه؛ روح هم آن حقیقت نیست.

روح مرتبه‌ای است که در آن، همهٔ مراتب وجودی انسان به‌نحو اندماج حضور دارند. هرچه اکنون در وجود شماست، در آن مندمج است. روح، مرتبهٔ احدیتِ وجود شماست؛ کثراتِ وجودی شما که در مرتبهٔ واحدیت ظهور می‌کنند، همگی در احدیتِ وجودتان مندمج‌اند. روح از جنس احدیت است.

پس چه بگوییم؟ عقل؟ نه. قلب؟ نه. وهم؟ نه. خیال؟ نه. این‌ها همگی مراتب وجودی شما هستند و شما با این مراتب، خودتان را مطرح می‌کنید؛ اما همهٔ این‌ها قید خورده‌اند. «قوهٔ خیال» یک مرتبه است؛ آیا همهٔ وجود شما خیال شماست؟ نه. آیا همهٔ وجود شما روح شماست؟ نه. آیا همهٔ وجود شما سرّ شماست؟ نه.

پس آن حقیقت چیست؟ نمی‌دانیم. ازاین‌رو می‌گوییم: او؛ آن حقیقت.

«هو»؛ فراتر از اسم و ظهور

دربارهٔ حضرت حق نیز همین مسئله وجود دارد. ما معمولاً خدا را از طریق آیات و آثار او می‌شناسیم؛ درحالی‌که اباعبدالله الحسین علیه‌السلام در دعای عرفه خطاب به خداوند عرضه می‌دارد:

إِلٰهِی تَرَدُّدِی فِی الْآثَارِ یُوجِبُ بُعْدَ الْمَزَارِ.

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، رفت‌وآمد و توقف من در آثار، موجب دوریِ راه زیارت و وصول به تو می‌شود.

یعنی توجه و توقف در آثار و آیات، مرا از زیارت و وصول به تو دور می‌کند.

پس حضرت حسین بن علی علیه‌السلام در پی چیست؟ در پی آن ذات غیبی و آن اسم مستأثرِ حضرت حق است. اسماء متجلی و ظهور‌یافته، از مرتبهٔ الوهیت و از اسم «الله» تا دیگر اسمائی که تحت آن قرار می‌گیرند، همه ظهورند؛ اما سخن از آن حقیقت غیبی و اسم مستأثر است.

شیخ اکبر در اینجا جملهٔ عجیبی دارد که اکنون جای بحث تفصیلی آن نیست و باید در فرصتی دیگر درباره‌اش صحبت کنیم. می‌فرماید در این مرتبه، انسان کامل، خودِ اسم مستأثر است. الله‌اکبر. در اوج قلهٔ معرفت نفس باید به جایی برسیم که دریابیم هرچه هست، در خود انسان است.

اکنون اگر بخواهیم برای حضرت حق نامی بگذاریم، آیا بگوییم «الله»؟ نه؛ «الله» نیز اسم است. اسماء الهی بسیارند:

«وَمَا يَعْلَمُ جُنُودَ رَبِّكَ إِلَّا هُوَ» (مدثر/۳۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و سپاهیان پروردگارت را جز خود او کسی نمی‌داند.

اسماء الهی بی‌نهایت‌اند و همگی ظهور کمالات ذاتی حضرت حق‌اند؛ اما آن ذات غیبی چیست و نامش چیست؟

اصلاً نباید برای آن نام گذاشت؛ زیرا همین که نام می‌گذاری، آن را محدود و در مرتبه‌ای از ظهور قرار می‌دهی و بر آن حقیقت باطنی، حجابی می‌افکنی. این اسماء، حجاب‌های الهی‌اند.

پس چه بگوییم؟ می‌گویند بگو:

هُوَ

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): او.

وجود واحد انسان و اطوار آن

ما یک وجود واحد هستیم که اطوار و شئون گوناگون دارد؛ اما از حقیقت و ذات وجودی خود بی‌خبریم و نمی‌توانیم به کنه آن دست پیدا کنیم. ما از حضرت حق و از ذات غیبی ظهور یافته‌ایم و وجودمان به ملکوت حق متصل است:

«فَسُبْحَانَ الَّذِي بِيَدِهِ مَلَكُوتُ كُلِّ شَيْءٍ» (یس/۸۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس منزّه است آن‌که ملکوت و فرمانرواییِ هر چیزی به دست اوست.

در انسان، شدت تجلیات الهی از بسیاری موجودات دیگر قوی‌تر و شدیدتر است؛ حتی نسبت به جن. تعبیر قدیمی‌ای وجود دارد که می‌گویند: «عقلش به عقل جن هم نمی‌رسد.» این تعبیر درستی نیست. مگر جن چه اندازه عقل دارد؟ این انسان است که از ظرفیت عقلی عظیمی برخوردار است و می‌تواند، مانند حضرت سلیمان علیه‌السلام، اجنه را نیز در اختیار بگیرد.

پس آن وجود کلی را هر نامی می‌خواهید بگذارید؛ اما اطوار، شئون، آیات، مجالی، اظلال، ظهورات و بروزات آن حقیقت همین مراتب وجودی ما هستند. یکی از این مراتب، عقل است.

عقل؛ مرتبهٔ ادراک کلیات

عقل، در حقیقت، از مقدس‌ترین مراتب مخلوق است و کلیات را ادراک می‌کند.

مثلاً آیا زیبایی خوب است یا نه؟ چه قوه‌ای پاسخ می‌دهد که زیبایی خوب است؟ آیا قوهٔ خیال پاسخ می‌دهد؟ وهم پاسخ می‌دهد؟ حواس پاسخ می‌دهند؟ نه؛ این قوا بیشتر با مصادیق سروکار دارند. این عقل است که حکم می‌کند زیبایی خوب است.

اما اینکه «زیبایی» در یک مورد خاص چه مصداقی دارد، در مراتب خیال و وهم و دیگر قوا مشخص می‌شود و ممکن است در تعیین مصداق اشتباه رخ دهد. خود عقل، هرگاه واقعاً حکم عقلی صادر کند، درست تشخیص می‌دهد. عقل به‌خودی‌خود مشوب نمی‌شود؛ مگر اینکه وهم مانع رسیدن درست ادراکات به عقل شود.

پس عقل، مرتبه‌ای مقدس است؛ و چیزی که مقدس است، نمی‌تواند خبیث شود. ازاین‌رو جایگاه علم نیز عقل است.

عقل، عِقال و اتصال به حق

در لغت نیز «عقل» با معنای بستن و مهار کردن تناسب دارد. شتر را با «عِقال» می‌بندند و عرب چیزی را که بر سر می‌بندد نیز «عِقال» می‌نامد. عقل نیز وجود انسان را به حقیقتی متصل و مهار می‌کند.

انسان خود را به چه چیزی می‌بندد؟ به حضرت حق.

اگر حضرت حق نور است:

«اللَّهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ» (نور/۳۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدا نور آسمان‌ها و زمین است.

و دربارهٔ علم نیز گفته شده است:

الْعِلْمُ نُورٌ يَقْذِفُهُ اللَّهُ فِي قَلْبِ مَنْ يَشَاءُ.

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): علم نوری است که خداوند آن را در قلب هرکس که بخواهد می‌افکند.

پس جنس علم نیز از نور است.

علم و مراتب ظهور حضرت حق

در نخستین جلسهٔ شرح اسفار، حضرت علامه جوادی آملی فرمودند ـ و پیش‌تر نیز این مطلب را نقل کرده‌ام ـ که در نشئهٔ مادون، یعنی عالم طبیعت، از حضرت حق با اسم «العلیم» یاد می‌کنیم؛ در ملکوت، مرتبه‌ای برتر مطرح است؛ و در مافوق ملکوت، مافوق عرش و عالم بالا، یعنی در غیب مطلق و نه غیب مضاف، سخن از خودِ علم است. خدا خودِ علم است.

اگر حضرت حق خودِ علم باشد و همهٔ اشیاء اسماء الهی باشند، موجودات نیز ظهور اسماء حضرت حق‌اند:

ظَهَرَتِ الْمَوْجُودَاتُ مِنْ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحِيمِ.

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): موجودات از «بسم الله الرحمن الرحیم» ظهور یافته‌اند.

هرچه پیرامون ماست، چه در درون ما و چه در خارج ما، از اسماء الهی و ظهورات آن‌هاست.

اگر بر اساس توحید صمدی قرآنی بحث کنیم، یک وجود واحد است با این همه اطوار و انواع متعدد. پیش‌تر گفتیم می‌توان عوالم هستی را به‌منزلهٔ بدن برای آن حقیقت غیبی در نظر گرفت.

در دعا نیز می‌خوانیم:

اللَّهُمَّ عَرِّفْنِي نَفْسَكَ.

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، خودت را به من بشناسان.

پس در این بیان، برای حضرت حق نیز ظاهر و باطن مطرح می‌شود و «نفس» مرتبهٔ تعلق باطن به ظاهر است؛ منتها تعلق حضرت حق به ظاهر، تعلق هِبی است، درحالی‌که تعلق باطن ما به ظاهرمان از طریق نفس، تعلقی احتیاجی است. ظاهر ما برای ارتباط با باطن، به نفس نیاز دارد؛ اما دربارهٔ حضرت حق چنین احتیاجی مطرح نیست. تعلق او هِبی و از سر عشق است.

در تعبیر مشهور آمده است:

كُنْتُ كَنْزًا مَخْفِيًّا، فَأَحْبَبْتُ أَنْ أُعْرَفَ، فَخَلَقْتُ الْخَلْقَ لِكَيْ أُعْرَفَ.

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گنجی پنهان بودم؛ دوست داشتم شناخته شوم، پس خلق را آفریدم تا شناخته شوم.

پس اگر حضرت حق ظهور کرده و این همه اشیاء، اسماء و کثرات پدیدار شده‌اند، در پس این ظهورات، آن ذات غیبی نیز مطرح است.

نور و علم؛ ظهور یک حقیقت

حضرت حق ظهور خود را با نور بیان می‌کند:

«اللَّهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ» (نور/۳۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدا نور آسمان‌ها و زمین است.

و علم نیز نور است:

الْعِلْمُ نُورٌ.

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): علم نور است.

اگر در مرتبهٔ غیب مطلق، سخن از حقیقت علم باشد و از سوی دیگر، همهٔ مراتب عالم ظهور همان حقیقت واحد باشند، نتیجه این است که همهٔ عوالم هستی، به یک معنا، نورند؛ همه ظهور طلعت نوریهٔ حضرت حق‌اند.

یک وجود واحد است و این عوالم، همگی پرتو نور آن ذات غیبی هستند.

عالم، علمِ انباشته و نورِ الهی

علامه در اینجا که می‌رسند، می‌فرمایند: عالم، علمِ انباشته‌شده روی هم است. همهٔ این مباحث برای رسیدن به همین حقیقت است.

چرا عالم، علمِ انباشته‌شده روی هم است؟ یک پاسخ این است که:

«اللَّهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ» (نور/۳۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدا نور آسمان‌ها و زمین است.

و علم نیز نور است:

الْعِلْمُ نُورٌ.

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): علم نور است.

پاسخ دیگر این است که در مرتبهٔ غیب مطلق، علم خودِ حضرت حق است و هنگامی که آن حقیقت ظهور می‌کند، به این کثرات تبدیل می‌شود. پس سراسر عالم نور است. اگر می‌گوییم این عالم ظلمت است، نسبت به عالم برزخ ظلمت و تاریکی است؛ وگرنه همین عالم نیز نور است، زیرا پرتو نور حضرت حق و پرتو نوریِ ذات اوست.

اکنون تقریباً نسبت میان علم، عقل و امیرالمؤمنین علیه‌السلام روشن می‌شود.

جایگاه امیرالمؤمنین علیه‌السلام در مراتب عوالم

در رتبه‌بندی عوالم، عالم عقول کجاست؟ در مرتبهٔ جبروت؛ و مافوق جبروت، لاهوت است. امیرالمؤمنین علیه‌السلام در این مراتب، برزخ و واسطهٔ میان مراتب عالی و مراتب مادون است.

لاهوت را عالم اله و اسماء بگیرید؛ مراتب عالی نیز نام‌های متعددی دارند و از عالم نبی اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله سخن گفته می‌شود. جبروت را نیز عالم عقل و ملائکه بگیرید. «جبروت» بر وزن «فَعَلوت» است؛ یعنی سراسر سلطنت و جبر محض.

عالم جبروت در این بیان، عالم سلطنت امیرالمؤمنین علیه‌السلام است.

اکنون از مراتب عالیه، از مافوق عالم جبروت، از لاهوت و مراتب مافوق آن، و در نهایت از مرتبهٔ ذات غیبی و «عندیت»، چه چیزی نازل می‌شود؟ آن حقیقت نزول می‌کند و جبروت، برزخ و واسطهٔ فیض آن می‌شود تا این فیض به مراتب مادون برسد.

گفتیم در عالم غیب محض یا غیب مطلق، سخن از علم است. پس علم نازل می‌شود. علم چیست؟ نور است. نور نازل می‌شود. نور چیست؟ فیض است. فیض نازل می‌شود. وقتی فیض به مرتبهٔ مادون می‌آید، اسم می‌شود. اسم نیز در نزول خود، وقتی به مرتبهٔ پایین‌تر می‌رسد، شیء می‌شود.

خزائن الهی و نزول به «قدر معلوم»

حال دوباره از بالا به پایین بیایید و این سیر را با آیهٔ قرآن ببینید:

«وَإِنْ مِنْ شَيْءٍ إِلَّا عِنْدَنَا خَزَائِنُهُ وَمَا نُنَزِّلُهُ إِلَّا بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ» (حجر/۲۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و هیچ چیزی نیست مگر آنکه خزائن آن نزد ماست، و آن را جز به اندازه‌ای معلوم نازل نمی‌کنیم.

«عِنْدَنَا» اشاره به مرتبهٔ عندیت، خزائن و امّ‌الکتاب دارد؛ مرتبهٔ قضا و حکم، احدیت و وحدت محض؛ مرتبه‌ای که در آن، تأکد بر توحّد است.

سپس در نزول می‌فرماید:

وَمَا نُنَزِّلُهُ إِلَّا بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ.

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و آن را جز به اندازه‌ای معلوم نازل نمی‌کنیم.

«قدر معلوم» یعنی اندازه، حد و ماهیت. در تعبیر حکمی گفته می‌شود:

كُلُّ مُمْكِنٍ زَوْجٌ تَرْكِيبِيٌّ.

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هر موجود ممکنی، دارای نوعی ترکیب دوتایی است.

یعنی دست‌کم از وجود و ماهیت ترکیب یافته است؛ پس حد و اندازه پیدا می‌کند. همین حد و اندازه است که «شیء» و «اشیاء» را پدید می‌آورد. هر موجودی حد و اندازهٔ خاص خود را دارد و اندازهٔ وجودی هرکس نیز معین است.

این حقیقت از مراتب مافوق لاهوت نازل می‌شود، از جبروت عبور می‌کند و در این بیان، جبروت در دست امیرالمؤمنین علیه‌السلام است. سپس به ملکوت می‌آید و در مرتبهٔ ملکوت پرورش می‌یابد. حضرت زهرا سلام‌الله‌علیها مظهر این مرتبهٔ ملکوتی‌اند. سپس وجود انسان به نشئهٔ مُلک و طبیعت می‌رسد و در هر عصر، تحت تربیت امام همان عصر قرار می‌گیرد؛ و در عصر ما، امام عصر عجل‌الله‌تعالی‌فرجه‌الشریف.

این‌ها مراتب نزول و ظهورند.

همهٔ این مراتب در خود انسان است

اکنون ببینید در بیرون از ما چه خبر است؛ اما همهٔ این مراتب در خود انسان نیز وجود دارد. برای یافتن آن‌ها خلوت لازم است؛ ولی خلوت نیز روش دارد.

گاهی انسان از کثرات خارجی فاصله می‌گیرد و به خلوت می‌رود، اما می‌بیند توهمات و کثرات انفسی او را رها نمی‌کنند و در درونش ولوله‌ای برپاست. برای این مسئله نیز روش وجود دارد که در جای خود بیان خواهد شد.

این راه باید منزل‌به‌منزل طی شود. باید از منزل نخست آغاز کرد و پله‌پله جلو رفت. برخی مطالب اگر زودتر از جایگاه مناسب خود بیان شوند، از بین می‌روند و اثر خود را از دست می‌دهند.

از همین‌جا نکته‌ای دربارهٔ تعبیر «فوت» و «وفات» مطرح می‌شود. تعبیر «فلانی فوت کرد» تعبیر دقیقی نیست؛ «فوت» به معنای از دست رفتن و نابودی است، درحالی‌که باید گفت وفات کرد. «وفات» یعنی خداوند او را به‌تمامه اخذ کرد.

تفاوت قلب و قوهٔ خیال

قلب و خیال یک مرتبه نیستند. قلب، مرتبه‌ای میان روح و عقل است و خود، برزخی میان روح و عقل به شمار می‌آید.

پس از عقل، مرتبهٔ وهم و سپس قوهٔ خیال مطرح می‌شود. بنابراین قوهٔ خیال، قلب نیست.

کار قوهٔ خیال، صورت‌سازی است. پیش‌تر گفتیم قوهٔ خیال مانند دوربین عکاسی عمل می‌کند؛ صورت ایجاد می‌کند. اگر این قوه نبود، ما نمی‌توانستیم اشیاء را به این صورت مشاهده و بازنمایی کنیم.

عقل، کلیات را ادراک می‌کند و وهم آن کلی را جزئی می‌کند و برایش مصداق می‌سازد؛ اما این مصداق برای آنکه دیده شود، به «صورت» نیاز دارد. در اینجا وهم به قوهٔ خیال می‌سپارد که برای آن مصداق، صورت ایجاد کند.

پس این رابطهٔ مراتب را باید در نظر داشت.

سیر ادراک از پایین به بالا

تا اینجا از بالا به پایین آمدیم؛ اکنون از پایین به بالا حرکت کنیم.

من اکنون شخصی را می‌بینم. صورت او با سرعت در قوهٔ خیال من ایجاد می‌شود؛ گویی قوهٔ خیال از او عکس می‌گیرد و آن صورت را در خود شکل می‌دهد.

اما اینکه این صورت خوب است یا بد، متعلق به تشخیص قوهٔ خیال نیست. اینکه شخصی که می‌بینم خوب است یا بد، ظاهر او اسلامی است یا غیر اسلامی، یا این صورتی که مشاهده می‌کنم چه حکمی دارد، چیزی نیست که خود خیال درباره‌اش حکم کند.

قوهٔ خیال این صورت را که از کثرات خارجی گرفته است، به مرتبه‌ای بالاتر، یعنی وهم، می‌سپارد. وهم، که جزئیات را ادراک می‌کند، دربارهٔ این صورتِ جزئی تشخیص می‌دهد.

سپس آن را به عقل می‌سپارد.

عقل برای آنکه این دریافت را به خزانهٔ خود ـ که از آن به حافظه تعبیر می‌کنیم ـ بسپارد، فرآیندی دارد. این مطالب اندکی جلوتر از جای فعلی بحث است، اما اجمالاً باید دانست که این خزانه را می‌توان دارای دو بُعد در نظر گرفت.

اگر صورتی که وهم به عقل داده است مورد پذیرش عقل قرار گیرد، به بُعد معنوی عقل ـ یا به تعبیری، صندوق جاودانهٔ عقل ـ راه پیدا می‌کند. در این صورت، آن تصویر «معلومِ به ذات» انسان می‌شود و آن صورت برای همیشه با او خواهد بود؛ تا ابد همراه اوست و تمثلات انسان را می‌سازد. از...

صور حسنه و صور قبیحه در خزانهٔ عقل

اگر آن صورت در بُعد معنوی عقل و در صندوق جاودانهٔ آن قرار بگیرد، تا ابد همراه انسان خواهد بود و تمثلات او را می‌سازد؛ حتی وقتی به بهشت می‌رود، بر اساس همان داشته‌ها می‌بیند. هرکس در آنجا متناسب با دارایی‌های وجودی خود چیزهایی را مشاهده می‌کند.

اما اگر عقل آن صورت را نپسندد، آن را نیز به خزانه می‌سپارد، ولی در بخش صور قبیحه. چرا این خزانه را به‌صورت دو بخش در نظر می‌گیریم؟ برای اینکه صور قبیحه از صور حسنه جدا باشند و امکان تبدیل آن‌ها فراهم شود؛ همان حقیقتی که قرآن دربارهٔ تبدیل سیئات به حسنات بیان می‌کند:

«يُبَدِّلُ اللَّهُ سَيِّئَاتِهِمْ حَسَنَاتٍ» (فرقان/۷۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خداوند بدی‌های آنان را به نیکی‌ها تبدیل می‌کند.

برای همین، صور قبیحه از صور حسنه جدا می‌شوند تا قابلیت تبدیل داشته باشند.

این صور و معانی در خزانهٔ عقل یا حافظه باقی می‌مانند.

کارکرد قلب؛ «سان دیدن» حقایق

اکنون به کارکرد قلب می‌رسیم. قلب همهٔ داشته‌های عقل را در خود جمع می‌کند.

اگر این داشته‌ها نورانی باشند، اگر صور حسنه و حقایق معنوی باشند، قلب قوی می‌شود، نورانیت پیدا می‌کند، شدت می‌یابد و اشتداد وجودی پیدا می‌کند.

اما اگر ـ خدای‌نکرده ـ این داشته‌ها صور قبیحه باشند و هنوز تبدیل نشده باشند؛ یعنی شخص توبه نکرده باشد و صور قبیحه هنوز به صور حسنه بدل نشده باشند، وقتی این داشته‌های عقل به قلب می‌رسند، بر وضعیت قلب اثر می‌گذارند.

برای توضیح کار قلب، تصور کنید صد عکس روی هم قرار گرفته‌اند و ناگهان همه را روی زمین پخش می‌کنید تا یکجا دیده شوند. کار قلب شبیه همین است. می‌توان از آن به مرتبهٔ «سان دیدن حقایق» تعبیر کرد.

همان‌طور که در یک سان نظامی، نیروها در برابر فرمانده عبور می‌کنند و او بر یکایک آن‌ها اشراف پیدا می‌کند، حقایق کلی نیز از عقل وارد قلب می‌شوند و قلب آن‌ها را یکجا «سان می‌بیند». قلب این قدرت را دارد که در آنِ واحد به همهٔ آن‌ها توجه و اشراف داشته باشد.

اگر صور قبیحه، پیش از توبه و پیش از آنکه به حسنات تبدیل شوند، به این مرحله برسند، قلب به‌تدریج نورانیت خود را از دست می‌دهد یا ضعیف می‌شود. در نتیجه، تعابیر متفاوتی دربارهٔ آن پیدا می‌شود: قلب ضعیف، قلب عاصی، قلب منافق، قلب منغمر و دیگر مراتبی که پیش‌تر دربارهٔ انواع قلب مطرح کردیم.

بازخوانی معلومات از مرتبهٔ روح

این معلومات ممکن است مدت‌ها در خزانهٔ وجود انسان باقی بمانند و انسان اصلاً به آن‌ها توجه نکند. اما ناگهان اراده می‌کند خاطره‌ای را مرور کند یا از دانشی که پیش‌تر آموخته استفاده کند.

باز شدن و حاضر شدن این دارایی‌ها، در مرتبهٔ قلب اتفاق می‌افتد. قلب دارایی‌های انسان را باز می‌کند و توجه می‌کند که شخص اکنون کدام‌یک را اراده کرده است.

اما پیش از رسیدن به قلب، این معلومات کجا هستند؟ همهٔ آن‌ها به‌صورت مندمج در مرتبهٔ روح قرار دارند.

برای مثال، شما می‌دانید «دو دوتا چهارتا». ممکن است مدت‌ها از این دانسته استفاده نکنید؛ اما این علم در شما وجود دارد و هر وقت بخواهید می‌توانید آن را اثبات و بیان کنید. این دارایی در مرتبهٔ روح شما مندمج است.

همین که اراده می‌کنید از آن استفاده کنید و می‌گویید «اکنون به این فرمول نیاز دارم»، قلب به‌سرعت آن را از روح اخذ می‌کند. این جریان در کسری از ثانیه، دائماً در وجود ما اتفاق می‌افتد.

قلب آن حقیقت را از روح می‌گیرد، حاضرش می‌کند، آن را «سان می‌بیند» و تأیید می‌کند که همین معنا مورد ارادهٔ شخص بوده است.

سپس آن معنا به مرتبهٔ عقل می‌رسد؛ عقل آن را به وهم می‌دهد و وهم برای آن مصداق و تعین جزئی فراهم می‌کند. پس از آن، صورت دوباره در قوهٔ خیال انشا می‌شود.

از قوهٔ خیال تا حواس ظاهری

در مرحلهٔ بعد، باید مشخص شود این معنا از چه مجرایی اظهار شود: چشم، گوش، زبان، دست یا یکی دیگر از اعضا.

اگر شخص بخواهد «دو دوتا چهارتا» را بنویسد، این فرمان به دست منتقل می‌شود و او می‌نویسد. اگر بخواهد آن را بگوید، به زبان منتقل می‌شود و به لفظ درمی‌آید.

میان قوهٔ خیال و حواس ظاهری نیز یک برزخ وجود دارد؛ و آن حس مشترک است.

حس مشترک تشخیص می‌دهد که فرمانِ قوهٔ خیال باید از کدام مجرا ظاهر شود: آیا به دست داده شود تا نوشته شود؟ آیا به زبان داده شود تا بیان شود؟ یا باید با چشم، صورت و حرکات چهره منتقل شود؟ مثلاً اگر شخص بخواهد با فرد ناشنوایی ارتباط برقرار کند، ممکن است معنا را با چشم یا حرکات صورت منتقل کند.

این تعیینِ مجرای ظهور، در این بیان، از کارکردهای حس مشترک است.

نظام اسباب و وسائط فیض

آیا این همه مراتب، بی‌واسطه و خودبه‌خود عمل می‌کنند؟ خیر. عالم، عالم اسباب است و سنت الهی بر وجود وسائط استوار است:

«وَلَنْ تَجِدَ لِسُنَّتِ اللَّهِ تَبْدِيلًا وَلَنْ تَجِدَ لِسُنَّتِ اللَّهِ تَحْوِيلًا» (فاطر/۴۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هرگز برای سنت خدا تبدیلی نخواهی یافت و هرگز برای سنت خدا دگرگونی نخواهی یافت.

وجود وسائط فیض از سنت‌های الهی است.

آنچه در کسری از ثانیه از مراتب باطنی انسان حرکت می‌کند و تا مرتبهٔ بیان و عمل می‌رسد، و نیز بالعکس، آنچه از طریق حواس دریافت می‌شود و به مراتب باطنی و غیبی انسان راه پیدا می‌کند، همگی دارای نظم و «وفق» خاصی هستند.

یک مرتبه از مرتبه‌ای دیگر می‌گیرد، به مرتبهٔ بعد می‌سپارد و این رفت‌وبرگشت دائماً برقرار است. چه کسی این وفق و هماهنگی را میان مراتب وجودی برقرار می‌کند؟

در اینجا از یکی از عناوین حضرت، یعنی «وِفْقُ اللهِ الأعظم» سخن گفته می‌شود.

«اوفاق» جمع «وِفق» است و «آفاق» جمع «اُفق». پیش‌تر تفاوت این دو را مطرح کردیم. امام عصر عجل‌الله‌تعالی‌فرجه‌الشریف آن حقیقتی است که وفق و هماهنگی را میان جزءجزء نظام هستی برقرار می‌کند؛ به‌گونه‌ای که سراسر نظام، در وحدت صنع الهی با یکدیگر هماهنگ است.

امام عصر عجل‌الله‌تعالی‌فرجه و مقام برزخیت

قدرت نفس امام عصر عجل‌الله‌تعالی‌فرجه‌الشریف را نمی‌توان به‌آسانی تصور کرد. حقیقت این مقام را نمی‌توان در قالب‌های معمول ما محدود کرد.

در این بیان، آن حضرت نه «حق مطلق» است و نه یک خلق ضعیف؛ بلکه دارای مقام برزخیت است.

چرا دوباره به برزخ می‌رسیم؟ زیرا سخن از واسطهٔ فیض است؛ حقیقتی که میان حق و خلق واسطه می‌شود و فیض را در مراتب وجود جاری می‌کند.

راه شناخت حقوقی که بر عهدهٔ انسان مانده است

برای اینکه انسان بفهمد چه حقوقی بر عهدهٔ او باقی مانده و چه چیزی ممکن است مانع حرکت و رشد او شده باشد، یک راه ظاهری و یک راه باطنی وجود دارد؛ و این دو راه باید در کنار یکدیگر طی شوند.

راه ظاهری: شناخت حقوق و مراجعه به صاحبان حق

راه ظاهری این است که رسالهٔ حقوق امام سجاد علیه‌السلام را بخوانیم و با حقوقی که بر عهدهٔ ماست آشنا شویم. سپس به صاحبان حق مراجعه کنیم؛ مانند مادر، پدر، خواهر، برادر، همسر، فرزند، دوست و همسایه، و از آنان بپرسیم که آیا از ما راضی هستند و آیا حقی از آنان بر عهدهٔ ما باقی مانده یا ضایع شده است.

این راه ظاهریِ مسئله است و از این طریق می‌توان بسیاری از حقوق را شناخت و برای جبران آن‌ها اقدام کرد.

اما ممکن است انسان تلاش خود را انجام دهد و باز هم با مواردی روبه‌رو شود که به‌سادگی قابل تشخیص یا جبران نیستند. در اینجا راه دوم مطرح می‌شود.

راه باطنی: طهارت قوای نفس

راه باطنی، طهارت قوای نفس است.

پیش‌تر گفتیم وقتی قوهٔ خیال بسیار پاک شود، صورت‌هایی که ایجاد می‌کند نیز متناسب با حقیقت خواهند شد. مثلاً وقتی از امام عصر عجل‌الله‌تعالی‌فرجه‌الشریف سخن گفته می‌شود، صورتی در قوهٔ خیال انسان ایجاد می‌شود. اگر قوهٔ خیال به‌درستی تطهیر شده باشد، می‌تواند صورتی مطابق‌تر با حقیقت ایجاد کند. از همین‌جاست که برخی می‌گویند حضرت را در قوهٔ خیال خود مشاهده کرده‌اند.

پس راه باطنی، طهارت همهٔ قوای نفس است؛ بدون استثناء، اعم از قوای ملکی و ملکوتی. این تطهیر در مسیر طهارت نفس و سیر و سلوک، منزل‌به‌منزل تحقق پیدا می‌کند.

سیر منزل‌به‌منزل و «یقظه»

کتابی که اکنون جلد دوم آن در دست من است، مجموعه‌ای سه‌جلدی با عنوان «صد منزل دل» دربارهٔ منازل خواجه عبدالله انصاری است. این صد منزل از منزل نخست، یعنی یقظه، آغاز می‌شود؛ یقظه یعنی بیداری انسان.

البته طی کردن این مطالب به راهنما و توضیح نیز نیاز دارد؛ زیرا گاهی در متن با اصطلاحاتی مانند «برزخ حائل» و تعابیر مشابه مواجه می‌شوید که بدون شرح، معنای آن‌ها به‌آسانی روشن نمی‌شود. انسان باید از کسی که زبان این متون را می‌فهمد کمک بگیرد و از شروح بزرگان استفاده کند.

کتابی که اکنون در دست من است، شرح آیت‌الله حاج شیخ محمدصالح کمیلی خراسانی است و شرح بسیار خوبی است. می‌توان از چنین شروحی استفاده کرد و به‌تدریج قوای نفس را، اعم از ملکی و ملکوتی، تطهیر نمود.

آشکار شدن گره‌های پنهان پس از طهارت نفس

وقتی قوای نفس به‌درستی تطهیر شوند، در آن مرحله ملکوت به انسان نشان می‌دهد که گرفتاری و گره کار او کجاست.

عالم مُلک، عالم خطاپذیری و آمیختگی است؛ عالمی سایه‌وار، غبارآلود و مشوب. اما ملکوت، در این بیان، چنین خطایی ندارد.

اگر انسان قوای نفس خود را به‌درستی تطهیر کند، از طریق قوای عالم ملکوت ـ یعنی ملائکةالله ـ الهاماتی به او می‌رسد که می‌تواند گره‌های پنهان مسیرش را برای او آشکار کند. ممکن است حتی در خواب به او نشان داده شود که فلان شخص از او ناراضی است یا حقی از او بر عهده‌اش باقی مانده است.

همچنین ممکن است خداوند استادی کاربلد، راه‌پیموده و اهل فن را در مسیر انسان قرار دهد؛ کسی که بتواند مشکل را تشخیص دهد و به او بگوید گرفتاری‌اش در کجاست و چه باید بکند.

یعنی وقتی انسان صادقانه وارد مسیر شود، باطن عالم دست‌به‌دست هم می‌دهد تا او ساخته شود و زمینه‌ای فراهم می‌شود که حقوق باقی‌مانده از گردن او برداشته شود.

بنابراین، این دو مسیر باید با هم طی شوند: هم راه ظاهریِ ادای حقوق و مراجعه به صاحبان حق، و هم راه باطنیِ تطهیر قوای نفس. نمی‌توان یکی را پیمود و دیگری را رها کرد.

اللَّهُمَّ بَارِكْ لِمَوْلَانَا صَاحِبِ الزَّمَانِ.

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، برای مولای ما صاحب‌الزمان برکت قرار ده.

یک نکته نیز از تجربهٔ خودم عرض کنم؛ در مقطعی که به دورهٔ دکترا رسیده بودم...