ددروس معرفت نفس
بازگشت به پخش
متن کاملخلاصهنسخه کتابی · جلسه 039

اجازه بدهید راهکاری هم ارائه دهم. طلبه‌تان باشم. در جلسه خود وعده دادیم که در بحث حوزه عملی و عقل عملی، جلسه‌ای جداگانه داشته باشیم؛ چون این مباحثی که اکنون در این جلسه داریم، همه بحث نظری است.

یکی از دوستان بسیار خوب ما از بچه‌های جبهه است که زمان جنگ با هم محشور بودیم و ایشان جانباز هم هست. عاشق علامه است و خانمش نیز دروس علامه را تدریس می‌کند و شاگرد یکی از بهترین شاگردان علامه است. ایشان به ما محبت و لطف دارند. صحبت کردند و از ما دعوت کردند که هر ساعت، هر روز و هر شبی که بخواهیم وقت بگذاریم، در لواسان تهران جایی دارند؛ مسجدی بسیار مجهز دارند. گفتند: «ما آن را در اختیار شما می‌گذاریم تا کلاس‌هایتان، از جمله کلاس عقل عملی را، هر وقت می‌خواهید آنجا برگزار کنید.»

این هم بالاخره یک طرح است. در این خصوص شما هم نظر بدهید. هیئت یا زهرا هست که آن شب شما تشریف آوردید؛ آنجا هم هست و جاهای دیگری نیز هست. علاوه بر این، خودشان هم تعدادی طالب دارند که دوست دارند در این جلسات شرکت کنند.

این را ان‌شاءالله به‌زودی و به فضل الهی انجام می‌دهیم. به احتمال زیاد هم به این صورت انجام می‌دهیم که هفتگی نباشد؛ مثل اکنون که مثلاً هفته‌ای یک جلسه یک‌ساعته داریم، نباشد، بلکه یک روز در ماه باشد، اما طولانی؛ مثلاً چهار ساعت. به این شکل می‌توانید راحت‌تر وقت بگذارید، مانند دوره‌های دکتری و امثال آن.

ساعت چند است؟ چقدر از جلسه گذشته؟ یک ربع به دو؟ فکر می‌کنم یک ساعت صحبت کردیم. اللهم بارک لمولانا صاحب الزمان. اللهم بارک لمولانا صاحب الزمان. اللهم بارک لمولانا صاحب الزمان.

چند نکته بسیار عالی و خوب از رساله «ذکر و ذاکر و مذکور» حضرت استاد و از جمله نکته‌ای از این کتاب‌هایی که پیش روی ماست، یعنی «صد منزل» خواجه عبدالله، آماده کرده بودم؛ اما فرصت تمام شد. جالب این است که همه آن‌ها با بحث نیز مرتبط بودند.

ان‌شاءالله فردا، اگر خدا خواست، راهی مشهد می‌شویم. بسیار دلتنگیم؛ مدتی است از حرم‌ها دور بوده‌ایم و به‌طور عجیبی نیازمند زیارت حضرت هستیم. شما ماشاءالله رفتید و لب‌هایتان گل انداخته؛ چه کربلا و چه مشهد. ما می‌بینیم و خوشحالیم که شما رفتید، ولی بدحالیم که خودمان بی‌نصیب مانده‌ایم. هیئت یا زهرا دارد می‌رود و از ما هم خواسته‌اند همراهشان باشیم. این‌ها ظاهراً فردا یا پس‌فردا راهی‌اند.

اگر بنده توفیق داشتم که بروم، سه‌شنبه نیستم. برای همین از امروز این جلسه جبرانی را شروع کردیم. فردا که ان‌شاءالله قطعاً جلسه هست. اگر راهی نشدم، فردا به شما خبر می‌دهم که سه‌شنبه هم جلسه داشته باشیم. خوب است؟ تا مقداری جلوتر بیفتیم، آن تعطیلات هم جبران شود و آرام‌آرام وارد متن کتاب شویم.

والحمد لله رب العالمين. صلوات بفرستید. اللهم صل على محمد و آل محمد و عجل فرجهم.

در خدمتتان هستم. اگر سؤالی هست، بفرمایید. کاش با بلندگو بگویید؛ چون بعضی‌ها به ادمین کانال پیام داده‌اند که صدای سؤال این عزیزان را نمی‌شنویم. صدا دارد؟ صدا هست؟ بله.

پرسش: خسته نباشید استاد. ببخشید، شما در صحبتتان فرمودید که عقل و علم در نهایت نور هستند، درست است؟

پاسخ: چه هستند؟

پرسش: عقل و علم در نهایت نور هستند دیگر.

پاسخ: عقل و علم؟ عقل یک رتبه از روح است که محل تلقی کلیات علم است و نور است؛ یک رتبه از روح و رتبه‌ای از نور است.

پرسش: حالا حدیثی که می‌گوید انا مدینه‌؛ پیامبر فرمودند انا مدینة العلم وعلی بابها. ما جایی می‌گوییم که حضرت امیر عقل کل هستند. می‌شود در مورد این عقل کل و علم صحبتی بکنید و توضیحی بدهید؟

پاسخ: ببینید، اولاً یادم هست در یکی از جلسات، موضوع بسیار مهمی را مطرح کردیم. یادم نیست کدام جلسه بود، اما یادم هست از مشهد مهمان داشتیم و این را خوب به یاد دارم که این صحبت برای آن‌ها بسیار جالب بود؛ صحبت درباره رتبه‌های عالم، عوالم وجودی و رتبه‌های وجودی خودمان. گفتیم هرچه بیرون از ما هست، در ما نیز هست.

بعد، بالاخره در سیر معرفت نفس به جایی می‌رسیم که آن من عرف نفسه، به قول شیخ اکبر، امکان‌پذیر نیست. اصلاً نمی‌شود انسان نفس خود را بشناسد؛ مانند اینکه جزء بخواهد به کل احاطه پیدا کند. نمی‌تواند؛ چون حضرت حق، تنها موجودی را که از سه حیث به وزان خودش آفریده، انسان است: از حیث ذات، صفات و افعال.

ما وقتی به نماز می‌ایستیم، ظاهراً رو به قبله می‌کنیم؛ چون موحدیم و رو به یک قبله می‌ایستیم تا آن توحد و تمرکز حاصل شود. اما آیا واقعاً خدا فقط در این سمت است؟ اصلاً خدا فقط بیرون از ماست یا در ما هم هست؟

اتفاقاً "وليتلطف" هست. "فليتلف-- وليتلطف" قلب عبارتی قرآن است. در خصوص آن برایتان صحبت کردیم؛ در بحث قلب قرآن مطرح کردیم، اما اینجا مطرح نکردیم. همان‌طور که یاسین قلب قرآن است، "وليتلطف" قلب عبارتی قرآن است. حضرت استاد چقدر به همین کلمه قرآنی توصیه دارند. مرکز قرآن است. می‌فرمایند که "وليتلطف أي تعمَّل، أي تعقَّل، أي تدبَّر، أي تفكَّر" همه را معنا می‌دهد. می‌گوید اگر می‌خواهی به باطن قرآن، به قلب قرآن برسی، راهش تلطیف سرّ است.

می‌خواهید صورت عملی آن را به شما نشان بدهم که یعنی چه؟ مرا نگاه کنید؛ یعنی این. حضرت استاد سرشان را پایین می‌آورند و در سینه خود فرو می‌برند. توجهشان را از کثرات خارجی برمی‌دارند و به درون وجود خود می‌برند. چرا؟ با سیر بحث پاسخ بدهید. چرا توجهشان را از بیرون برمی‌دارند و به درون خود می‌روند؟

پرسش: کثرات خارجی کم شود.

پاسخ: این یک دلیل است؛ کثرات خارجی را کنار می‌گذارند. شما چه گفتید؟

پرسش: وحدت داخلی.

پاسخ: وحدت داخلی. اکنون گفتم که تنها موجودی که حضرت حق از سه حیث به وزان خودش آفریده، انسان است: ذات، صفات و افعال. یعنی بیشترین تجلی حضرت حق در درون خود ماست، نه بیرون از ما.

ما نماز می‌خوانیم و رو به قبله‌ایم، اما واقعاً خدا بیرون از ماست؟ اتفاقاً شدت وجودی، یا بهتر است بگوییم شدت ظهور حضرت حق در ما، بیشتر از بیرون از ماست. ما از این غافلیم. برای همین حضرت استاد به "وليتلطف" اشاره می‌کنند.

ما آنجا این بحث‌ها را مطرح کردیم و گفتیم اصلاً نمی‌شود. پس اگر معرفت نفس را نمی‌توان کسب کرد، چون جزء می‌خواهد به کل دسترسی پیدا کند، شناخت خدا هم محال است. این یک وجه از صد وجهی است که حضرت استاد درباره حدیث من عرف دارند. رساله‌ای دارند که اینجا هم دوستان آورده‌اند و دیده‌اند. حضرت استاد صد وجه بیان کرده‌اند. یکی از آن‌ها این است که امکان‌پذیر نیست.

پس اسم آن را چه گذاشتیم؟ یادتان هست؟ آن حقیقت وجودی من که از آن بی‌خبرم چیست؟ بگویید سرّسرّ؛ هر اسمی می‌خواهید روی آن بگذارید. آن چیست؟ به نظر شما روح است؟ اصلاً وقتی می‌گویید سرّسرّ، باز برایش اسم گذاشته‌اید. اسم که می‌گذارید، به آن ظهور داده‌اید و قیدش زده‌اید. نه، آن نیست؛ چیز دیگری است.

چه بگوییم؟ بگوییم روح است؟ نه، روح هم نه. آن حقیقت وجودی است. روح جایی است که انبساط یافته و همه‌چیز در آن مندمج است. هرچه اکنون دارید، مندمج در اوست. مرتبه احدیت وجود شماست. کثرات وجود شما و مرتبه واحدیتتان، همه مندمج در احدیت وجودتان است که روح شماست. روح جنسش از احدیت است.

چه بگویم؟ بگویم عقل؟ نه. قلب؟ نه. وهن؟ نه. خیال؟ نه. پس چه بگویم؟ اسمش را چه بگذارم؟ می‌گوید این‌ها رتبه‌های وجودی شما هستند. شما با این‌ها دارید خودتان را مطرح می‌کنید، اما این‌ها قید خورده‌اند. قوه خیال؛ آیا همه وجود شما خیال شماست؟ نه. همه وجود شما روح شماست؟ نه. همه وجود شما سرّ شماست؟ نه. پس چیست؟ نمی‌دانم.

می‌گوییم «او، او». چه بگویم؟ در خصوص حضرت حق نیز همین است. ما خدا را با آیاتش می‌شناسیم، درست است؟ در صورتی که اباعبدالله می‌گوید این اشتباه است. اگر حسینی هستیم، فقط با سینه‌زدن حسینی نباشیم. در دعای عرفه، حضرت به خدا عرض کردند: الهی ترددی في الآثار، آثار، آیات. ترددی في الآثار یوجب بُعد المزار. توجه به این آثار تو، مرا از مزار و از زیارت تو دور می‌کند.

پس حضرت حسین بن علی دنبال چیست؟ دنبال آن ذات غیبی است؛ دنبال اسم مستثره حضرت حق است. این اسماء متجلی و اسماء ظهور‌یافته از مرتبه الوهیت، از الله گرفته تا بقیه که زیر بال و پر آن هستند، همه را در خودش پیاده کرده و دنبال اسم مستثره است.

البته شیخ اکبر جمله عجیبی دارد که اکنون جایش نیست. در گوش ذهنتان داشته باشید تا یک‌بار درباره‌اش صحبت کنیم. از آن جلساتی باید باشد که اصلاً صفر تا صدش ضبط نشود. می‌فرماید اینجا، در این رتبه، انسان کامل خود اسم مستثره است. الله اکبر. در اوج قله معرفت نفسمان باید به آنجا برسیم که هرچه هست، در خود توست.

بالاخره اسممان را چه بگذاریم؟ اسم حضرت حق را الله بگذاریم؟ نه، آن باز اسم است. چه بگوییم؟ این هزار و یک و وما يعلم جنود ربك إلا هو. بی‌نهایت اسم. این‌ها همه اسماء هستند؛ ظهور کمالات ذاتی حضرت حق‌اند. بالاخره آن ذات غیبی چیست؟ اسمش چیست؟ اصلاً نگو اسم؛ چون وقتی می‌گویی اسم، محدودش می‌کنی، به آن ظهور می‌دهی و بر آن حقیقت باطنی پرده و حجاب می‌اندازی. این اسماء حجاب الهی‌اند.

پس چه بگوییم؟ می‌گوید بگو هو. هُوَ. او. دقیقاً به همین صورت است. درست شد؟

می‌دانید من چقدر از سؤال‌های شما لذت می‌برم، آقای روحانی. همیشه هم گفته‌ام سؤال‌های ایشان خیلی دقیق، خوب و به‌دردبخور است.

حالا گفتند که انما دینته العلم وعلیه بابا. داریم ربط علم به عقل و این مسائل را بررسی می‌کنیم؛ یا شهر علم و ارتباط امیرالمؤمنین، عقل کل، با علم.

پس ما یک وجود واحدیم که اطوار مختلف داریم. از آن حق و ذات وجودی خودمان بی‌خبریم و اصلاً نمی‌توانیم به آن دست پیدا کنیم؛ چون ما از حضرت حق منتشر شده‌ایم، از ذات غیبی منتشر شده‌ایم. وصل به یدهیم و لکوت کل شیء. مخصوصاً در انسان، شدت تجلیات الهی از هر موجود دیگری قوی‌تر و شدیدتر است؛ حتی از جن.

عقل جن از انسان کوچک‌تر است. قدیمی‌ها جمله اشتباهی می‌گفتند که «به عقل جن هم نمی‌رسد». این چه حرف اشتباهی است؟ مگر جن خیلی عقل دارد؟ این انسان است که عقل بسیاری دارد و می‌تواند مانند حضرت سلیمان اجنه را هم در اختیار بگیرد.

پس آن وجود کلی را هرچه می‌خواهید نام بگذارید. اطوار آن، شئون آن، آیات آن، مجالی آن، ازلال آن و ظل آن، ظهور و بروزش، همین رتبه‌های وجودی ما می‌شود. یکی از آن‌ها عقل است.

عقل، که در حقیقت مقدس‌ترین چیزی است که خلق شده، کلیات را می‌فهمد. آیا زیبایی خوب است یا نه؟ چه کسی پاسخ می‌دهد که خوب است؟ قوه خیال پاسخ می‌دهد؟ وهم پاسخ می‌دهد؟ حواس پاسخ می‌دهند؟ نه؛ آن‌ها مصادیق را مشخص می‌کنند. عقل می‌گوید زیبایی خوب است و همه هم می‌گویند زیبایی خوب است. حالا اینکه زیبایی چیست، مصادیقش در قوه خیال و وهم و مانند این‌ها مشخص می‌شود که ممکن است به اشتباه بیفتند.

اما عقل هرچه تشخیص بدهد، درست تشخیص می‌دهد. اصلاً عقل نمی‌تواند مشوب شود، مگر اینکه وهم مانع رسیدن ادراکات به عقل شود. عقل مقدس است. چیزی که مقدس است دیگر نمی‌تواند، خدای‌ناکرده، خبیث شود؛ همیشه مقدس است.

برای همین، جایگاه علم کجاست؟ عقل است. عقل جایی است که وصل است. «عقال» را که می‌گویند، شتر را با آن می‌بندند؛ یا عرب‌ها چیزی روی سرشان می‌گذارند که به آن عقال می‌گویند. خودش را بسته است. خودش را به چه چیزی بسته است؟ به حضرت حق. با چه چیزی؟ اگر الله نور السماوات والأرض، العلم نور، يقبضه الله في قلب من يشاء.

در اولین جلسه شرح اسفار، حضرت علامه جوادی آملی فرمودند ـ قبلاً هم گفته‌ام ـ خدا در نشئه مادون، یعنی طبیعت، اسمش چه بود؟ العلیم. شب جمعه یازده رجب هم گفتیم. در ملکوت اسمش چیست؟ أعلم. در مافوق ملکوت، مافوق عرش و عالم بالا، در عالم غیب مطلقه، نه غیب مضاف، آنجا اسمش چیست؟ خود علم است. خدا خود علم است.

اگر خدا خود علم است و همه اشیا اسماء الهی هستند که ظهرت الموجودات من بسم الله الرحمن الرحیم. هرچه پیرامون ماست، چه در خود ما و چه در خارج ما، اسماء الهی‌اند که ظهور کرده‌اند. اگر بخواهیم از وجود حق سمدی و وجود سمدی احدی قرآنی بحث کنیم، یک وجود واحد است با این همه انواع متعدد.

گفتیم عوالم هستی را به‌منزله بدن برای ذات غیبی بگیرید. چون خدا نفس دارد، الله معرفنی نفسك. چون نفس دارد، پس ظاهر و باطن دارد. نفس، مرتبه تعلق باطن به ظاهر می‌شود. منتها تعلق خدا به ظاهر، تعلق هبی است. تعلق باطن ما به ظاهر ما از طریق نفس، تعلق احتیاجی است؛ ظاهر محتاج است که از طریق نفس با باطن ارتباط بگیرد و به آن نیاز دارد. اما خدا این‌گونه نیست. تعلقش هبی و از روی عشق است. کنت كنزا مخفيا فاحببت ان اعرف فخلقت الخلق لكي اعرف.

حالا اگر حضرت حق ظهور کرده و همه این اشیا و اسماء و این همه کثرات شده است، یک ذات غیبی هم دارد و یک نفس هم دارد. خود حضرت حق، یکپارچه ظهور خودش را به چه چیزی زده است؟ به نور. الله نور السماوات والأرض. بعد نور چیست؟ علم. العلم نور. امام صادق فرمود العلم نور. جنسش از همان است.

حالا اگر آقای جوادی آملی گفتند در مرحله غیب مطلق، اسم حضرت حق علم است، پس چون یک وجود واحد است، خدا هم علم است و همه عوالم هستی ظهور ذات غیبی‌اند؛ بنابراین همه نورند. به یک معنا، همه ظهور طلعت نوریه حضرت حق‌اند. یک وجود واحدند و پرتو نور ذات غیبی‌اند. درست شد؟

پس علامه وقتی به اینجا می‌رسد، می‌فرماید عالم، علم انباشته‌شده روی هم است. همه تلاش کرده‌اند به اینجا برسند. چرا عالم، علم انباشته‌شده روی هم است؟ یک پاسخ این است که الله نور السماوات والارض العلم نور. پاسخ دیگر این است که در مرتبه غیب مطلق، علم خود حضرت حق است و وقتی ظهور کرده، این کثرات شده است. پس یکپارچه عالم نور است.

اگر می‌گوییم اینجا ظلمت است، نسبت به برزخ ظلمت و تاریک است؛ وگرنه اینجا نور است، چون پرتو نور حضرت حق و پرتو نوری ذات حضرت حق است.

حالا تقریباً متوجه شدیم ارتباط میان علم، عقل و امیرالمؤمنین چیست. جایگاه امیرالمؤمنین کجاست؟ در رتبه‌بندی‌ها، عالم عقول کجا بود؟ جبروت، که مافوقش لاهوت است. امیرالمؤمنین علیه الصلاة والسلام برزخ بین لاهوت و ملکوت است. ایشان هم برزخ است.

لاهوت را عالم اله و اسماء بگیرید؛ آن عالی‌ترین مراتب بالا که اسماء متعدد دارد، عالم نبی اکرم. جبروت را عالم عقل و ملائکه بگیرید. جبروت، بر وزن فعلوت، یکپارچه سلطنت و جبر محض است. جبروت در دست امیرالمؤمنین است.

حالا دقت کنید؛ از مراتب عالیه، از مافوق عالم جبروت که عالم سلطنت مولاست، از عالم لاهوت و مافوق آن، اصلاً از خود ذات غیبی و از مرتبه اندیت، چه چیزی دارد نازل می‌شود و می‌آید تا جبروت برزخ و واسطه فیض آن شود و به مادون برسد؟ چه چیزی دارد نازل می‌شود؟

گفتیم در عالم غیب محض یا غیب مطلق، خدا آنجا علم است؛ به علم شناخته می‌شود. علم دارد نازل می‌شود. علم چیست؟ نور است. نور دارد نازل می‌شود. نور چیست؟ فیض است. فیض دارد نازل می‌شود. فیض وقتی به مرتبه مادون می‌آید، اسم می‌شود. اسم دارد نازل می‌شود.

اسم وقتی به مرتبه مادون می‌آید، شیء می‌شود. شیء دارد نازل می‌شود. حالا دوباره بالا بروید و از بالا با آیه قرآن پایین بیایید: "امن شيء الا عندنا عندنا". عندیت، خزائن و ام‌الکتاب؛ عالم قضا، حکم، احدیت، وحدت محض و تأکد بر توحد. سپس پایین بیایید: "و ما ننزله إلا بقدر معلوم". قدر معلوم، یعنی قدر، اندازه، حد و ماهیت. کل ممکناً زوج ترکیبی. زوج ترکیبی حداقل از وجود و ماهیت تشکیل شده است؛ یعنی حد و اندازه. این چه چیزی را می‌سازد؟ شیء و اشیا را. حد می‌خورند؛ هرکسی اندازه‌ای دارد. مثلاً اندازه شما از پیش تعیین شده است.

حالا چه کسی این را پیاده می‌کند؟ از مرتبه مافوق لاهوت می‌خواهد از جبروت عبور کند؛ دست امیرالمؤمنین است. به ملکوت می‌آید. چه کسی آن را پرورش می‌دهد؟ شما را چه کسی پرورش داد؟ چه کسی شما را از دست امیرالمؤمنین گرفت، پرورش داد و به نشئه ملک و طبیعت سپرد؟ آفرین، حضرت زهرا؛ ملکوت است. اینجا، در نشئه ملک، چه کسی شما را می‌پروراند؟ امام عصر؛ امام هر عصری. این مراتب است.

من به‌گونه‌ای پاسخ دادم که هر سؤالی را پاسخ داده باشم، نه فقط سؤال شما را. حالا ببینید بیرون از ما چه خبر است. عزیز دلم، همه این‌ها در خود تو نیز هست. فقط خلوتی لازم است و خلوت‌کردن هم راه دارد. اکنون در بحث کثرات انفسیه، یکی از دوستان چه فرمود؟ می‌روی خلوت می‌کنی، اما باز می‌بینی آن توهمات بیچاره‌ات می‌کنند؛ در وجودت ولوله‌ای است. این هم روش دارد و ان‌شاءالله روش آن را خواهیم گفت.

این‌ها منزل‌به‌منزل است. اگر من نگفتم، ناز نکردم؛ اکنون جایش نیست. منزل‌به‌منزل باید طی شود؛ باید از منزل اول شروع کرد و پله‌پله جلو رفت. اگر اکنون آن را به شما بگویم، اشتباه است. بگوییم شهید می‌شود؟ شهید می‌شود خوب است؛ فوت می‌شود، یعنی نابود می‌شود. فوت، یعنی نابودی. اینکه می‌گویند فلانی فوت کرد، غلط است. فوت چیست؟ فوت یعنی اصلاً نابود شد. نه، وفات کرد. وفات یعنی خدا او را به تمامه گرفت.

سؤال دیگری هست؟ چه عجیب است که صدایش درآمد! مخصوصاً ما قرار ندادیم.

پرسش: این سه چهار جلسه را گفتید که...

پاسخ: سؤالتان را کامل کنید.

پرسش: عرضم به حضورتان، اتفاقاً همین دیشب این بحث قلب و منزل را گوش می‌کردم.

پاسخ: قلب؟

پرسش: بله. همین موضوعی هم که اکنون بحث شد، در آن بود. سؤال من این بود که در تعریف قلب، با توجه و این‌ها، تعریف‌هایش با تخیل خیلی به هم نزدیک بود. می‌خواستم ببینم قلب و تخیل یکی‌اند یا اینکه هرکدام نسبت به دیگری چگونه‌اند؟ فرمودید هرکدام از شئونات نفس‌اند.

پاسخ: قلب رتبه‌اش بین روح و عقل است. باز قلب برزخ بین روح و عقل می‌شود. کارکرد عقل چیست؟ بعد از عقل، وهم است و بعد قوه خیال. پس قوه خیال، قلب نیست.

قوه خیال صورت ایجاد می‌کند. عرض کردیم که دوربین عکاسی است؛ صورت ایجاد می‌کند. اگر این نبود، ما هیچ‌چیز نمی‌توانستیم ببینیم. چه می‌دیدیم؟ قوه خیال آن صورت را ایجاد می‌کند.

عقل به وهم دستور می‌دهد: این کلی‌ای را که من فهمیده‌ام، جزئی کن. وهم می‌تواند آن را جزئی کند و برایش مصداق بسازد. اما این مصداق برای اینکه دیده شود، به صورت نیاز دارد. وهم به قوه خیال دستور می‌دهد که به آن صورت بدهد. این رابطه‌ها را در نظر داشته باشید.

حالا دقت کنید؛ از پایین به بالا برویم. پیش‌تر از بالا به پایین آمدیم، اکنون از پایین برویم. من الآن شما را می‌بینم. عکس شما به‌سرعت در قوه خیال من ایجاد می‌شود؛ عکس شما گرفته می‌شود. قوه خیال دوربین است و عکس شما را می‌گیرد.

اکنون می‌خواهم تشخیص بدهم این عکس خوب است یا بد؛ کسی که می‌بینم آدم خوبی است یا بدی است؟ ظاهرش اسلامی است یا غیر اسلامی؟ هرچه باشد. این شکلی که من می‌بینم خوب است یا بد؟ قوه خیال این را تشخیص نمی‌دهد. چه چیزی تشخیص می‌دهد؟ آن را به رتبه‌ای بالاتر، یعنی وهم، می‌دهد. وهم جزئیات را می‌فهمد. وهم تشخیص می‌دهد صورتی که قوه خیال از مرتبه کثرات خارجی گرفته و به من داده، خوب است یا بد. درست شد؟

سپس آن را به عقل می‌دهد. عقل برای اینکه این را به خزانه خودش، که به آن حافظه می‌گوییم، بسپارد، در اینجا خدا لطفی کرده است. البته گفتن این مطالب کمی زود است، اما مطالبی است که عرض می‌کنم. آن خزانه را تقریباً می‌توان دو‌بُعدی دانست.

اگر عکسی که وهم به عقل داده، مورد پسند عقل باشد، به بُعد معنوی عقل، یا به عبارتی به صندوق جاودانه عقل، می‌رود. یعنی معلومِ ذات ابدی او می‌شود. آن صورت همیشه همراه توست و تا ابد تمثلات تو را می‌سازد. اگر به بهشت بروی، بر اساس آن می‌بینی. هرکسی در آنجا چیزی می‌بیند. اکنون نمی‌خواهم این را خیلی باز کنم؛ اذیت می‌شویم.

اما اگر عقل از این چهره بدش آمد، چه‌کارش می‌کند؟ دوباره آن را به خزانه می‌دهد، اما به بُعد صور قبیحه. چرا آن را به آنجا می‌دهد؟ چرا می‌گوییم خزانه دو‌بُعدی است؟ برای اینکه [آیه قرآن] این اسم خدا پیاده شود، مبدل السيئات بالحسنات. [آیه قرآن] درست است؟ برای اینکه آن را بدل کند، صور قبیحه را از صور حسنه جدا می‌کند.

حالا این‌ها در خزانه، عذر می‌خواهم، در حافظه یا عقل مانده‌اند. شما کارکرد قوه خیال را گفتید؛ اکنون می‌رسیم به قلب. کار قلب چیست؟ قلب همه داشته‌های عقل را در خودش جمع می‌کند. اگر این داشته‌ها نورانی، صور حسنه و حقایق معنویه باشند، قلب قوی می‌شود، تقویت پیدا می‌کند، نورانی می‌شود، شدت می‌گیرد و اشتداد پیدا می‌کند.

اما اگر خدای‌ناکرده این‌ها قبیحه باشند و پیش از اینکه تبدیل شوند، پیش از اینکه صور قبیحه تبدیل شوند، یعنی شخص توبه نکرده باشد، این داشته‌های عقل به قلب می‌رسند. قلب با آن‌ها چه می‌کند؟ تصور کنید صد عکس روی هم قرار گرفته‌اند و ناگهان همه را روی زمین پخش می‌کنید. این کار قلب است؛ همه را پخش می‌کند. در حقیقت به آن مرتبه سان‌دیدن حقایق می‌گویند. کار قلب این است که همه را سان می‌بیند و پخش می‌کند تا ببیند.

دیده‌اید همه نیروهای نظامی ما از مقابل رهبر عبور می‌کنند؛ پخش می‌شوند و یک‌به‌یک از جلوی آقا رد می‌شوند و آقا به تک‌تک آن‌ها اشراف پیدا می‌کند. آن حقایق کلی از عقل وارد قلب می‌شوند و قلب آن‌ها را سان می‌بیند؛ همه را پخش می‌کند. این قدرت را هم دارد که در آنِ واحد به همه آن‌ها توجه و همه را ملاحظه کند.

اگر این صور قبیحه، پیش از توبه، یعنی زمانی که توبه اتفاق نیفتاده تا آن صور قبیحه به حسنه بدل شوند، خدای‌ناکرده به این مرحله برسند، قلب نورانیت خود را از دست می‌دهد یا ضعیف می‌شود؛ قلب ضعیف می‌شود، قلب عاصی می‌شود، خدای‌ناکرده، زبانم لال، منافق می‌شود. انواع و اقسام قلب‌هایی که گفتیم پدید می‌آید؛ قلب منغمر می‌شود، بی‌خبر می‌شود و نام‌های مختلفی پیدا می‌کند.

بعد این‌ها آنجا می‌مانند و ما اصلاً کاری با آن‌ها نداریم. یک‌باره می‌خواهیم خاطره‌ای را مرور کنیم. وقتی می‌خواهیم به دارایی‌های قبلی خود برگردیم، این بازگشت به دارایی‌های قبلی از کجا آغاز می‌شود؟ بازشدنش در مرحله قلب اتفاق می‌افتد. قلب همه دارایی‌های تو را باز می‌کند و توجه می‌کند که تو اکنون کدام‌یک را اراده کرده‌ای. پیش از قلب، این‌ها کجا هستند؟

همه‌شان مندمج شده‌اند. بگوییم ام‌پی‌تری شده‌اند؟ چه بگوییم؟ البته این تعبیر باز هم لفظی خاکی است و نمی‌تواند مقصود ما را به‌درستی تداعی کند. مندمج شده‌اند در چه چیزی؟ در مرتبه روح ما.

اکنون شما «دو دوتا چهارتا» را می‌دانید. وقتی هیچ‌وقت از آن استفاده نمی‌کنید، این دارایی شما که آن را می‌دانید، کاملاً متوجهش هستید و می‌توانید اثباتش کنید، کجاست؟ در مرتبه روحتان؛ آنجا مندمج است. به‌محض اینکه می‌خواهید از آن استفاده کنید و می‌گویید اکنون نیاز دارم از این فرمول استفاده کنم، قلب به‌سرعت آن را از روح اخذ می‌کند. در کسری از ثانیه، این اتفاقات دائماً در وجود ما رخ می‌دهد. ببینید خدا چه می‌کند!

قلب آن را از روح می‌گیرد، نگاهش می‌کند، حاضرش می‌کند و سان می‌بیند؛ یعنی تأیید می‌کند و مهر می‌زند که بله، تو را اراده کرده است؛ این شخص، این آقا، این سرّ، تو را خواسته است. سپس به مرحله عقل می‌رود. عقل آن را به وهم می‌دهد و وهم دوباره آن را به صورت می‌دهد؛ صورت در قوه خیال انشا می‌شود.

قوه خیال تشخیص می‌دهد که اکنون این را به چشم شما بدهد، به گوش شما، به زبان شما، به دست شما، یا به کدام‌یک از این‌ها این امر را صادر کند. می‌گوید اکنون می‌خواهم بنویسم؛ آن را به دست می‌دهد و می‌نویسد: «دو دوتا چهارتا». می‌خواهم بگویم؛ به زبانت القا می‌کند.

از طریق چه چیزی؟ قوه خیال نیز باز برزخ دارد. بین قوه خیال و حواس بعدی نیز برزخی وجود دارد. عجیب است این برازخ! آن چیست؟ حس مشترک است. حس مشترکی آنجا هست که تشخیص می‌دهد این امر قوه خیال به کجا مربوط است؛ به دست بدهم که بنویسد، یا به لب و زبان بدهم که بیان کند، یا به صورت بدهم؟ مثلاً می‌خواهد با ایما و حرکات صورت با تعدادی ناشنوا که مقابلش نشسته‌اند سخن بگوید. این‌ها همه کار حس مشترک است.

حالا ببینید، به نظر شما این‌ها همین‌طور خودبه‌خود و بی‌واسطه اتفاق می‌افتد؟ دایره اسباب: "ولن تجد لسنة الله تبدیلا. ولن تجد لسنة الله تحویلا." سنت خدا وجود وسائط فیض است و تبدیل‌بردار نیست.

این امور در کسری از ثانیه از مرتبه سرّ و سرّ ما می‌آید تا به مرتبه بیان برسد؛ یا برعکس، چیزی را که می‌بینید، بلافاصله تا مرتبه کمون غیبی‌اش می‌رود. این وفقی که بین رتبه‌های وجودی ما هست، این توافق که یکی از دیگری می‌گیرد، آن به دیگری تحویل می‌دهد و این رفت‌وبرگشت رخ می‌دهد، چه کسی دارد این وفق را برقرار می‌کند؟

آفرین. یکی از اسامی حضرت چه بود؟ وفق الله الأعظم. تفاوت أوفاق و آفاق را یک روز گفتیم. أوفاق جمع وفق است و آفاق جمع افق. او کسی است که وفق را میان جزءجزء تمام اجزای نظام هستی برقرار می‌کند، به‌گونه‌ای که همه‌چیز یکپارچه بر وحدت صنع الهی برقرار است: امام عصر.

حالا شما قدرت نفس امام عصر را تصور کنید. اصلاً نمی‌شود تصور کرد این آقا کیست و چیست. لذا می‌گوییم نه حق مطلق است، نه بشر است و نه خلق ضعیف؛ برزخ است. برای چه؟ دوباره به برزخ می‌رسیم. واسطه فیض است. او صادر اول است؛ واسطه میان حق و خلق است.

دیگر کافی است. اگر خواهران سؤالی دارند، یک سؤال هم خواهران بپرسند و جلسه را تمام کنیم؛ اگر نه، جلسه را جمع کنیم.

پرسش: استاد، در بحث هجده فرمودید که اگر ما...

پاسخ: بله، بگویید؛ چون اکنون دقیق نمی‌شنوم. ببخشید. ممنون آقای علیزاده.

پیش از اینکه خواهرمان سؤالشان را بپرسند، بحثی مطرح شد. بعضی از خواهران گفتند ما دوست داریم در سالن باشیم؛ جلسه پیش در سالن آمفی‌تئاتر بودیم. آقایان اکثراً می‌گویند نه، مسجد بهتر است. درباره این هم نظرتان را به آقای هاشمی بگویید که اکثراً ترجیح می‌دهید کجا باشید.

اینجا صفایش بیشتر است. آنجا صندلی هست و همه در سالن گرد هم جمع می‌شوید و از این تفرق خارج می‌شوید؛ حُسن آن این است. البته اینجا هم می‌شود. من گفتم و آقای هاشمی گفتند ظاهراً صندلی پلاستیکی زیاد دارند. همین‌جا هم می‌شود صندلی گذاشت و همه روی صندلی بنشینید. اگر روی زمین راحت‌ترید یا روی صندلی راحت‌ترید، این‌ها را به آقای هاشمی بگویید تا انتخاب کنند.

بله، بفرمایید.

پرسش: سلام علیکم.

پاسخ: وعلیکم السلام.

پرسش: استاد، در معرفت نفس هشتم هم فرمودید که علت اینکه ما رکود کرده‌ایم، ساکن شده‌ایم و رشد نمی‌کنیم، این است که حقوقی بر گردن ماست که ادا نشده است.

پاسخ: بله.

پرسش: حالا هر فردی متناسب با موقعیت عقلی و وسع وجودی خودش فکر می‌کند سعی خود را در ادای حقوق کرده است. از کجا بفهمد چه حقوقی بر گردنش هست؟ در کجا و در چه موقعیتی این حقوق را رعایت نکرده و به همین دلیل متوقف مانده است؟ آیا راهی برای نجات هست؟ آیا راهی برای آگاهی وجود دارد؟ یا همچنان باید در دوره‌هایی بماند تا در حالتی متوجه شود حقی بر گردنش هست که او را دور نگه داشته است؟ انگار سلسله‌ای است که برای رسیدن به آن باید حق را رعایت کند و چون حق را نمی‌داند، همچنان راکد می‌ماند. راهی برای آگاهی هست؟

پاسخ: بله، یک راه ظاهری دارد و یک راه باطنی. البته شبیه همین سؤال به ادمین کانال پیامک شده بود و برای بنده فرستادند. جواب اجمالی نوشتیم و در کانال گذاشتند.

راه ظاهری این است که رساله حقوق امام سجاد صلوات الله عليه را بخوانیم و با حقوقمان آشنا شویم. سپس به صاحبان حق رجوع کنیم؛ مثلاً مادر، پدر، خواهر، برادر، همسر، فرزند، رفیق و همسایه. به آن‌ها رجوع کنیم و بپرسیم: آیا از ما راضی هستید؟ آیا حقی از شما بر گردن من ضایع شده است؟ این راه ظاهری است و از این طریق به‌راحتی می‌شود بررسی کرد.

پرسش: اگر این شخص تلاش‌هایش را انجام داد، اما به این نتیجه رسید که افرادی که پیرامونش هستند ممکن است تصورات اشتباهی از رفتار او داشته باشند و هرقدر توضیح و تدبیر کند، آن کدورت در دلشان باقی مانده باشد و راهی برای جبران هم نباشد؛ مثلاً ممکن است فقط کلامی بوده باشد که آن شخص بد متوجه شده، یا در دوران جاهلیت بوده و فرد اصلاً متوجه کلام خودش نبوده است. آیا راهی هست که از این بن‌بست نجات پیدا کند؟

پاسخ: بله، داشتم عرض می‌کردم. راه دومی هم هست و این دو راه باید با هم انجام شوند. یک راه، همان راه ظاهری است که عرض کردم. راه باطنی، طهارت قوای نفس است.

در بحث طهارت قوای نفس گفتیم وقتی قوه خیال بسیار پاک شود، مثلاً هنگامی که من از امام عصر برای شما سخن می‌گویم، صورتی از امامت در ذهن شما ایجاد و خلق می‌شود. اگر قوه خیال بسیار پاک باشد، همان صورت اصلی و حقیقی را ایجاد می‌کند. لذا درباره امام عصر صلوات الله، خیلی‌ها می‌گویند: «آقا، ما بارها دیده‌ایم.» در قوه خیالشان دیده‌اند. این راه اثبات علمی آن است.

پس راه باطنی، طهارت قوه و طهارت قوای نفس است. همه قوای نفس، اعم از ملکی و ملکوتی، باید پاک شوند. این در بحث طهارت نفس و سیر و سلوک، منزل‌به‌منزل، درست می‌شود.

اکنون این کتابی که جلد دومش دست من است، سه جلد است و «صد منزل دل» نام دارد، اثر خواجه عبدالله انصاری. این صد منزل از منزل اول، که یقظه و بیداری انسان است، آغاز می‌شود. البته انسان به کسی هم نیاز دارد؛ چون بعضی از کلمات آن، مثل «حائل شامل»، توضیح می‌خواهد. ناگهان می‌خوانید «برزخ حائل شامل» و می‌گویید یعنی چه؟ این‌ها توضیح می‌خواهد.

انسان باید بالاخره کسی را پیدا کند که زبان‌فهم باشد و از شروح بزرگان استفاده کند؛ مثل همین کتابی که اکنون دست من است و شرح آن است. این شرح از آیت‌الله حاج شیخ محمد صالح کمیلی خراسانی است. شرح بسیار خوبی است. اگر خواستید، این شرح را تهیه کنید.

از این‌ها استفاده کند و قوای نفسش را، بدون استثنا، اعم از ملکی و ملکوتی، تطهیر کند. بعد، آن موقع است که ـ به جمله آخر بنده دقت بفرمایید ـ ملکوت به شما الهام می‌کند که گیر کارتان کجاست. مُلک خطاپذیر است؛ مُلک سایه است، مغبر و غبارآلود و مشوب است؛ ولی ملکوت نه. ملکوت اشتباه نمی‌کند.

اگر شما قوای نفس را به‌درستی تطهیر کنید، آن موقع از طریق قوای عالم ملکوت، که ملائکه‌الله هستند، به شما الهام می‌شود. آن‌ها به شما الهام می‌کنند؛ ولو در خواب به شما بگویند فلانی از شما ناراحت است. یا خدا استاد کاربلد، راه‌پیموده و اهل‌فنی را در مسیرتان قرار می‌دهد که او تشخیص می‌دهد و به شما می‌گوید. بالاخره راهش این است؛ یعنی باطن عالم دست‌به‌دست هم می‌دهد تا شما را بسازد. کاری می‌کنند که همه حقوق از گردن شما برداشته شود.

این دو راه را باید با هم رفت؛ نمی‌شود یکی را رفت و دیگری را نرفت.

خدا قوت. باز هم عرض می‌کنیم که اللهم باریک لمولانا صاحب الزمان.

علیک السلام.

من هم نکته‌ای از تجربه خودم بگویم. مقطعی رسید که دکترا...