یادداشت: ترجمههای فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شدهاند و بخشی از گفتار استاد نیستند.
آغاز جلسه و توسل
… شَرِّ نَفْسِي وَمِنْ شَرِّ خَلْقِكَ. بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحِيمِ. لَا حَوْلَ وَلَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ الْعَلِيِّ الْعَظِيمِ. اللَّهُمَّ إِيَّاكَ نَعْبُدُ وَإِيَّاكَ نَسْتَعِينُ. الْحَمْدُ لِلَّهِ عَلَى كُلِّ نِعْمَةٍ، وَأَسْأَلُ اللَّهَ مِنْ فَضْلِهِ. الْمُسْتَغَاثُ بِكَ يَا صَاحِبَ الزَّمَانِ، الْمُسْتَغَاثُ بِكَ يَا صَاحِبَ الزَّمَانِ، الْمُسْتَغَاثُ بِكَ يَا صَاحِبَ الزَّمَانِ. السَّلَامُ عَلَيْكَ يَا دَاعِيَ اللَّهِ وَرَبَّانِيَّ آيَاتِهِ.
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): … از شرّ نفس خود و از شرّ آفریدگانت. به نام خداوند بخشندهٔ مهربان. هیچ نیرو و توانی جز به خدای بلندمرتبه و بزرگ نیست. خدایا، تنها تو را میپرستیم و تنها از تو یاری میجوییم. خدا را بر هر نعمتی سپاس میگویم و از فضل او درخواست میکنم. ای صاحبالزمان، از تو فریادرسی میطلبم؛ ای صاحبالزمان، از تو فریادرسی میطلبم؛ ای صاحبالزمان، از تو فریادرسی میطلبم. سلام بر تو، ای دعوتکننده به سوی خدا و پرورشیافته و دانای ربانیِ آیات او.
سلام علیکم و رحمة الله.
در محضر پنج شهید خوشنام هستیم. انشاءالله همهٔ ما از فیوضات قدسی و دعاهای پاک ارواح متعالی این شاهدان بهرهمند شویم.
اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ.
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست و در فرج آنان شتاب فرمای.
هدیهٔ جلسه؛ یک حرز شخصی
بیفوتِ وقت، هدیهمان را تقدیم کنیم. هدیهای که امروز تقدیم میکنم، خودم بسیار از آن بهره بردهام، الحمدلله، و به یک معنا اگر بخواهم نامی بر آن بگذارم، میتوانم بگویم یک حرز شخصی است.
برای مقدمه و اینکه چرا این هدیه را به شما تقدیم میکنم، عرض کنم: قطعاً کسانی که مانند من و شما در مسیر هدایت قرار میگیرند ــ و این هدایت، هدایت عام نیست، بلکه خاص است ــ در مسیری ویژه قدم گذاشتهاند. مسیر علم، حکمت و عرفان، مسیر خاصی است و مربوط به عوام نیست. عوام قشر، پوسته و ظاهر را میبینند و خواص بهسمت حکمت و عرفان حرکت میکنند.
وقتی چنین باشد، شیاطینِ قویتر برای من و شما کمین میکنند. برای بعضی از دوستان، در خلوتهایی که با هم داشتهایم، درد دل کردهام و گفتهام که بهخاطر همین جلسات چه بلاهایی بر سر من، خانوادهام، همسرم و فرزندانم میآورند و ما چقدر باید خودمان را مجهز کنیم تا بتوانیم جلسهای را برقرار کنیم. از بیان جزئیاتش معذورم. داستانها داریم از اینکه مخالفان، اعم از جن و انس، چقدر ما را زجر میدهند، اذیت میکنند و نقشه میکشند تا این سخنان گفته نشود.
برای شما نیز بهتبع چنین است.
کمین شیطان بر صراط مستقیم
سند قرآنی آن را قبلاً عرض کردهایم. شیطان ــ لعنةاللهعلیه ــ به خداوند گفت:
«لَأَقْعُدَنَّ لَهُمْ صِرَاطَكَ الْمُسْتَقِيمَ» (اعراف، ۱۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): قطعاً برای آنان بر سر راه مستقیم تو به کمین خواهم نشست.
یعنی وقتی در صراط مستقیم قرار گرفتند، به سراغشان میروم. چون قبلاً دربارهٔ این بحث سخن گفتهایم، از آن میگذریم.
وقتی من و شما در این مسیر قرار میگیریم، قطعاً مورد توجه ویژهٔ شیاطین، اعم از جنی و انسی، قرار میگیریم. بنابراین باید حرز داشته باشیم و بعضی از حرزهای ما نیز باید بهگونهای باشد که خانوادهمان را مصون بدارد.
دوست داشتم جلسهای خارج از درس و بحث، با شما که الحمدلله از خواصِ دوستان و یاران ما در این مسیر هستید، داشته باشیم و برخی از مصادیق این آزارهایی را که بهخاطر همین چند جلسهٔ معرفت نفس به بنده شده است برایتان بگویم. مطمئنم اکثرتان باور نمیکنید که چقدر من و خانوادهام را زجر دادهاند تا این اتفاق نیفتد.
عجیبتر اینکه ما وارد میدان میشویم، اما آنان بلا را به جان همسران و فرزندان ما میریزند. این نیز خودش نکتهای است. حضرت رهبر عزیزمان نیز سرّ این مسئله را بیان کردهاند: برای همسر و فرزندِ کسی که در راه دین قرار گرفته و آنان بلای آن را تحمل میکنند، این گرفتاریها درجه است؛ اما برای من و شما ابتلا، بلا و امتحان است.
اینجا سخن بسیار است. انشاءالله زمانی در یک گعده و خارج از درس و بحث، دربارهٔ برخی از مصادیق سخن خواهیم گفت. شما نیز قدری حواستان جمع باشد. بعد متوجه میشوید که بعضی، بلکه بسیاری از مسائل، مشکلات و گرفتاریهایی که در زندگیتان پیش میآید، بهسبب همین راه مقدسی است که انتخاب کردهاید. پس من و شما باید مصونسازی کنیم.
توصیه به حرز برای خانواده و فرزندان
یکی از بهترین حرزهایی را که از سوی معصوم توصیه شده است، میخواهم تقدیم کنم؛ البته برای کسی که حوصلهٔ انجام آن را داشته باشد.
خود من حقیقتاً در این قبیل مسائل چندان دست به ابزار نمیشدم و کار را به خدا میسپردم؛ اما اخیراً آنقدر آزارها، بهخصوص نسبت به خانوادهام، زیاد شد و هجمههای عجیبوغریبی رخ داد ــ از تهدیدی که مثلاً بر درِ خانهمان با مُهر سازمان مجاهدین زده بودند گرفته، تا حملههای اجنه و سرکردههای اجنه که فعلاً بماند تا از درس خارج نشویم ــ که اخیراً مجبور شدم به این قبیل حرزها روی بیاورم.
اکنون یکی از آنها را تقدیم شما میکنم. اگر خواستید سندش را ببینید، مرحوم شیخ عباس قمی در قسمت تعویذات و حرزهای مفاتیحالجنان، در باب تعویذات و حرزها، این مطلب را آورده است.
البته دیدهام بسیاری از بزرگان نیز آن را توصیه کردهاند و در بعضی منابع دیدهام که آن را از امام رئوف، امام رضا علیهالسلام، نقل کردهاند و گفتهاند فرمایش آن حضرت است. اما من هرچه در مصادر جستوجو کردم، در عیون أخبار الرضا علیهالسلام و الکافی آن را نیافتم. حتی جایی در کانالی منسوب به حضرت علامه حسنزاده آملی، علیهالرحمة والرضوان، زیر این حرز نوشته بودند که سند آن در الکافی مرحوم کلینی است؛ اما هرچه بررسی کردم، آن را آنجا نیافتم.
بااینحال، بسیاری از بزرگان آن را نقل کردهاند؛ از جمله مرحوم شیخ عباس قمی آن را آورده است و در ترجمهٔ مفاتیحِ حاج شیخ حسین انصاریان نیز آمده است و میتوانید به آن رجوع کنید.
این دستور برای امان ماندن همسر و فرزندان، بهخصوص فرزندان، تا لحظهٔ مرگ از بلاهاست. بسیار خوب است که ما آنان را در امان قرار دهیم؛ در حقیقت، من و شما برای آنان وسیلهٔ امان باشیم.
فرمودهاند هرکس برای کودک خود، هر شب این عمل را انجام دهد... این «کودک» همان فرزند شماست؛ او بهتدریج بزرگ میشود، جوان و میانسال میشود و میتواند تا آخر عمر این عمل را ادامه دهد. حتی میتوانید به او یاد بدهید که بعداً خودش برای خودش بخواند.
هر شب، سه بار سورهٔ فلق و سه بار سورهٔ ناس را بخواند.
ادامهٔ حرز و مداومت بر سورهٔ توحید
و صد مرتبه سورهٔ اخلاص بخواند؛ اگر نتوانست، پنجاه مرتبه. آن کودک ــ و بهطور کلی آن خانواده ــ تا پایان عمر از بلاها محفوظ خواهند ماند.
پس دستور این است: سه مرتبه سورهٔ ناس، سه مرتبه سورهٔ فلق و صد مرتبه سورهٔ توحید؛ یعنی:
«قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ» (اخلاص، ۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بگو: او خدای یکتاست.
این را به نیت محفوظ ماندن خانواده، بهخصوص فرزندان، همسر و حتی خودتان، از همهٔ بلاها تا آخر عمر بخوانید. خودِ شما بهعنوان پدر خانواده میتوانید برای اهلبیت و هرکس که در منزل شماست این عمل را انجام دهید تا اهل خانه در امان باشند.
اگر فرصت بود، نظرات بعضی از بزرگان را در این خصوص عرض میکردم؛ نظراتی که بسیار قابلتوجه است.
مداومت آیتالله سعادتپرور بر سورهٔ توحید
برای نمونه، حضرت آیتالله سعادتپرور، معروف به آیتالله پهلوانی، از بهترین شاگردان علامه طباطبایی بودند. ایشان در اواخر عمر، در جلسهای که جمعی از شاگردان خاصشان حضور داشتند، فرمایشی بسیار جالب داشتند. حضرت آقای علی فروغی، که از شاگردان ایشان و حاضر در آن جلسه بودند، این مطلب را نقل کردهاند.
حضرت آیتالله سعادتپرور فرمودند: «مرگم را به من نشان دادند؛ تشییع جنازهام را نشان دادند؛ واضحِ واضح مراسم تشییع مرا نشان دادند. دیدم که انبیا و اولیا در تشییع جنازهٔ من حاضرند و مطمئنم همین اتفاق خواهد افتاد.»
بعد علت آن را نیز بیان کردند. زیبایی کار حضرت استاد همین است که مطلبی را میگویند و سپس رمز آن را نیز میگشایند؛ چیزی که همه دوست دارند به آن مقام برسند و میخواهند بدانند راه آن چیست.
ایشان فرمودند علتش این است که من چهل سال ــ نه یک شب و دو شب؛ باید مداومت کرد ــ هر شب، و به تعبیر خودشان هر سحر، صد مرتبه سورهٔ «قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ» را با توجه خواندم و به ارواح صدوبیستوچهار هزار پیامبر هدیه کردم.
پیش از ارتحالشان نیز حالتی برایشان رخ میدهد. البته این را دیگر نباید صرفاً «مکاشفه» نامید؛ زیرا کشف میتواند شیطانی هم باشد. هنوز وارد بحث مکاشفات و تفاوت اقسام آن نشدهایم؛ وعده دادهایم و انشاءالله در جای خود بیان خواهیم کرد. این از نوع شهود است. ایشان نیز شخصیت کمی نبودند.
بنابراین، اگر گفته شود انبیا و اولیا در تشییع چنین شخصی حاضر میشوند، جای تعجب ندارد.
سعد بن معاذ و حضور فرشتگان در تشییع او
در روایت نیز نمونهای از این مسئله داریم. مقصود، سعد بن معاذ، از اصحاب پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله، است.
در کتاب شریف ثواب الأعمال شیخ صدوق، در فضیلت سورهٔ توحید، از امام صادق علیهالسلام از پدر بزرگوارشان نقل شده است که پیامبر عظیمالشأن اسلام صلیاللهعلیهوآله بر جنازهٔ سعد بن معاذ نماز گزاردند و فرمودند:
«لَقَدْ وَافَى مِنَ الْمَلَائِكَةِ لِلصَّلَاةِ عَلَيْهِ تِسْعُونَ أَلْفَ مَلَكٍ، وَفِيهِمْ جَبْرَئِيلُ عَلَيْهِ السَّلَامُ، يُصَلُّونَ عَلَيْهِ.»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): برای نماز بر سعد بن معاذ، نود هزار فرشته حاضر شدند و جبرئیل علیهالسلام نیز در میان آنان بود.
پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله از جبرئیل پرسیدند سعد به چه سبب استحقاق یافته است که شما بر او نماز بگزارید؟ جبرئیل عرض کرد:
«بِقِرَاءَتِهِ قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ قَائِمًا وَقَاعِدًا وَرَاكِبًا وَمَاشِيًا وَذَاهِبًا وَجَائِيًا.»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بهسبب اینکه سورهٔ «قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ» را در حال ایستاده و نشسته، سواره و پیاده، و هنگام رفتن و آمدن میخواند.
این روایت ارزش، اهمیت و عظمت سورهٔ توحید را نشان میدهد.
در بعضی نقلها عدد فرشتگان «هفتاد هزار» آمده است؛ از جمله در الکافی، در حالی که در ثواب الأعمال شیخ صدوق «نود هزار» نقل شده است.
سورهٔ توحید و آیات آغازین حدید؛ برای متعمقان آخرالزمان
سورهٔ «قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ» و آیات آغازین سورهٔ حدید، برای کسانی است که در آخرالزمان عقلهای عمیقتری دارند. روایت داریم که این آیات برای اقوام متعمقِ آخرالزمان است.
در الکافی از امام سجاد علیهالسلام نقل شده است:
«إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَجَلَّ عَلِمَ أَنَّهُ يَكُونُ فِي آخِرِ الزَّمَانِ أَقْوَامٌ مُتَعَمِّقُونَ، فَأَنْزَلَ اللَّهُ تَعَالَىٰ: قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ، وَالْآيَاتِ مِنْ سُورَةِ الْحَدِيدِ إِلَىٰ قَوْلِهِ: وَهُوَ عَلِيمٌ بِذَاتِ الصُّدُورِ.»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خداوند عزوجل میدانست که در آخرالزمان گروههایی ژرفاندیش و متعمق خواهند بود؛ ازاینرو سورهٔ «قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ» و آیاتی از آغاز سورهٔ حدید تا «وَهُوَ عَلِيمٌ بِذَاتِ الصُّدُورِ» را نازل فرمود.
این بخش از سورهٔ حدید تا پایان آیهٔ ششم است.
حضرت ملاصدرا نیز ذیل همین مباحث فرمایشی دارند. ایشان برای بعضی از سورهها تفسیر مستقل دارند. میفرمایند وقتی این روایت را دیدم، اشک شوق ریختم؛ زیرا پیش از دیدن روایت نیز توجه بسیار زیادی به این آیات داشتم. مضمون روایت این است که سورهٔ «قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ» و این آیات آغازین سورهٔ حدید، ذخیرهای برای عقول متعمقِ آخرالزماناند.
یازده مرتبه سورهٔ توحید پس از نماز صبح
در بحارالأنوار، جلد ۸۳، صفحهٔ ۱۳۵ نیز روایتی از امام کاظم علیهالسلام، از پدرشان امام صادق علیهالسلام، از امیرالمؤمنین علیهالسلام نقل شده است:
«مَنْ صَلَّىٰ صَلَاةَ الْفَجْرِ ثُمَّ قَرَأَ قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ إِحْدَىٰ عَشْرَةَ مَرَّةً، لَمْ يَتْبَعْهُ فِي ذٰلِكَ الْيَوْمِ ذَنْبٌ، وَإِنْ رَغِمَ أَنْفُ الشَّيْطَانِ.»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هرکس نماز صبح را بهجا آورد و سپس یازده مرتبه «قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ» بخواند، در آن روز گناهی او را دنبال نمیکند، هرچند بینی شیطان به خاک مالیده شود.
این را خودم سالهای بسیار پیش، زمانی که جوانتر بودم، امتحان کردم و دیدم واقعاً همینگونه است. بالاخره انسان گاهی ایمانش ضعیف است و میخواهد چیزی را تجربه کند.
یعنی در تعقیبات نماز صبح، یازده مرتبه سورهٔ توحید را بخواند. حضرت میفرمایند در آن روز گناهی مرتکب نمیشود، هرچند شیطان بخواهد او را به گناه بیندازد.
اگر کسی این کار را انجام داد و بااینحال به گناه افتاد، از این بیان میتوان فهمید که آن گناه مغفور است؛ یعنی به جهت عظمت این آیات بخشیده میشود، تا چشم شیاطین درآید! اینقدر این سوره عظمت دارد.
این روایت از امام کاظم علیهالسلام، از پدرشان امام صادق علیهالسلام، تا امیرالمؤمنین علیهالسلام نقل شده است؛ یعنی اصل فرمایش از امیرالمؤمنین علیهالصلاةوالسلام است.
این حرز، حرزِ امان است
روایات دیگری نیز در عظمت این سوره هست؛ اما تا همین مقدار کافی است. پس این را به یاد داشته باشیم: این حرز است، حرزِ امان است و بلاگردان است.
انشاءالله به آن عمل کنیم. اگر سریع بخوانید، تقریباً یک ربع طول میکشد و اگر آرامتر بخوانید، حدود بیست دقیقه؛ مثلاً پیش از خواب.
اگر همسر، فرزندان و اهلوعیالتان نزدیک شما بودند، پس از پایان قرائت، اندکی به سمت آنان بدمید؛ یعنی نسیمی بهسمتشان برود. اگر هم این کار را انجام ندادید، مانعی ندارد و مشکلی نیست.
این نیز طلب شما باشد که انشاءالله در این خصوص جلسهای خصوصی با هم داشته باشیم و قدری درد دل کنم که چه سختیهایی تحمل میشود تا یک جلسه در کنار هم تشکیل شود؛ بهخصوص در اینجا و با شرایطی که وجود دارد.
بازگشت به درس و اصول معرفت نفس
اما برویم سراغ درس و بحثمان. چون وقتی وارد درس میشویم و به عمق مطالب میرویم، ممکن است از بیان اصول عقب بمانیم. مقدمه قدری طولانی شده است؛ برای اینکه از اصول جا نمانیم، در آغاز چند اصل دیگر را مرور میکنم. البته تقریباً به اواخر این مقدمات رسیدهایم و فکر نمیکنم بیش از سه یا چهار جلسهٔ دیگر مقدمه داشته باشیم. بعد، انشاءالله وارد متن کتاب خواهیم شد.
در شب جمعهای که جلسه در هیئت یا زهرا برگزار شد، تا اصل چهلونهم از کتاب شریف گنجینهٔ گوهر روان حضرت استاد پیش رفتیم. انشاءالله وقتی آن صد و پنجاهوسه درس معرفت نفس را بخوانید، با این هفتادوشش اصل آشنا خواهید شد.
اصل چهلونهم: شیئیت شیء به صورت آن است، نه به مادهٔ آن
اصل چهلونهم این بود:
«شیئیتِ شیء به صورتش است، نه به مادهاش.»
زیرا ماده تغییر میکند، اما آن صورتی که حقیقت شیء به آن است، با تغییر ماده از میان نمیرود.
برای روشن شدن مطلب، فرض کنید میزی دارید که جنس آن چوب است. سپس تصمیم میگیرید عین همان میز را، با همان شکل و ساختار، اینبار از فلز بسازید؛ بهگونهای که هرکس آن را ببیند بگوید همان میز است و فقط جنس آن عوض شده است.
در اینجا ماده تغییر کرده است: نخست چوب بوده و اکنون فلز شده؛ اما آیا شیء جدید همچنان «میز» است؟ بله. هم به آن اولی و هم به این دومی «میز» میگوییم.
معنای «شیئیت شیء به صورتش است» همین است؛ یعنی حقیقتی که شیء به آن، همان شیء است، به صورت آن بازمیگردد.
در انسان نیز همین مسئله مطرح است. انسانیت انسان به این قشر، پوست و مادهٔ بدن نیست؛ زیرا بدن دائماً در حال تبدل و تجدید است و انسان پیر میشود. زمانی کودک شیرخواری بودید و غذایتان شیر بود؛ امروز گوشت، مرغ و نان میخورید. اگر همان غذاهای امروز را در دوران شیرخوارگی به شما میدادند، چهبسا خفه میشدید. این تغییرات مربوط به ماده است، نه به حقیقت وجودی انسان.
این اصول بعداً در مباحث فلسفی و عرفانی بسیار به کار ما خواهد آمد.
اصل پنجاهم: تنویم مغناطیسی و انصراف از نشئهٔ طبیعت
اصل پنجاهم دربارهٔ تنویم مغناطیسی است.
یادم هست در دوران مدرسه معلمی داشتیم که تنویم مغناطیسی انجام میداد. برای ما بسیار جالب بود؛ بعضی از بچهها را به خواب مغناطیسی میبرد و از آنان میپرسید اکنون کجا هستید و آنان مثلاً میگفتند در کوچههای مشهد قدم میزنیم و چیزهایی از این قبیل بیان میکردند.
آن زمان، چون کودک بودیم، باور نمیکردیم و تصور میکردیم نوعی جادوگری است. فکر میکنم دوران راهنمایی بود. نام آن استاد، آقای آرام بود. اگر در قید حیات هستند خدا حفظشان کند و اگر از دنیا رفتهاند، خداوند روحشان را شاد فرماید. بعدها دیدیم چه کتابهایی در این زمینه داشتند و وقتی وارد این درس و بحثها شدیم، متوجه شدیم که اصل این امور واقعیت دارد.
حضرت استاد میفرمایند:
«تنویم مغناطیسی و نوم، هر دو از یک اصل منشعباند و آن، در حقیقت، انصراف و تعطیل حواس ظاهره از تصرف و دستاندرکار بودن در این نشئهٔ طبیعت است.»
چندی پیش جلسهٔ هشتادودوم شرح اسفار حضرت استاد را گوش میدادم و دیدم ایشان در آنجا نیز به همین موضوع اشاره میکنند. چند بار آن جلسه را گوش دادهام؛ جلسهٔ بسیار شیرینی است.
حضرت استاد میفرمایند آنچه در تنویم مغناطیسی، بیهوشی، غشوه، خواب، شهود، کشف و مشاهدات موضوعیت دارد، همان چیزی است که در این اصل بیان شده است: انصراف از نشئهٔ طبیعت.
یعنی انسان باید از این نشئهای که به آن تعلق پیدا کرده است، انصراف حاصل کند.
موت؛ انصراف نفس ناطقه از بدن
اصلاً موت چیست؟ موت، انصراف نفس ناطقه از بدن است؛ نه اینکه نفس ناطقه نابود شود. نفس ناطقه نابودشدنی نیست؛ ابدی است.
بدن نیز به معنای مطلق نابود نمیشود، بلکه صورت و طور آن تغییر میکند و وارد چرخهٔ طبیعت میشود؛ همان تعبیر مشهور که:
«عاقبت خاک، گِلِ کوزهگران خواهیم شد.»
در یکی از جلسات، گمان میکنم در بحث مراحل قلب در قرآن، توضیح دادیم که اگر این بدن با حلال پرورش یافته باشد، ممکن است پس از بازگشت به طبیعت، مثلاً خاک آن تبدیل به خشت یک امامزاده یا ظرفی در خانهٔ عالمی یا عارفی شود؛ و برعکس، خداینکرده اگر بدنی از حرام تغذیه شده باشد، سرنوشت دیگری پیدا کند.
اینها اصولی است که مبانی آنها را پیشتر بیان کردهایم.
هدف از فراگیری مبانی
سعی بندهٔ حقیر در این جلسات این است ــ و برای آن توسل میکنم ــ که شما به فضل الهی و به مدد اشراقات معنوی و نورانی حضرت استاد، بهگونهای رشد کنید که ذهنتان بتواند اجتهاد در مبانی داشته باشد.
وقتی مبانی را بهدرستی گرفتید، بر اساس همان مبانی میتوانید خودتان اجتهاد کنید و حتی تولید علم داشته باشید. انشاءالله شدنی است.
البته در ابتدا باید با استاد همراه بود. مقصودم از استاد، خودم نیستم؛ مقصود، همراهی با مبانی فکری حضرت علامه و امثال ایشان است تا چهارچوب وجودی و فکری انسان بهدرستی شکل بگیرد.
پس برای رسیدن به اموری مانند تنویم مغناطیسی، شهود و مانند اینها، باید از نشئهٔ طبیعت انصراف حاصل شود.
حتی در خود خواب نیز چنین است. تا وقتی تمام توجه شما درگیر این نشئه و طبیعت است، چگونه میتوانید بخوابید؟ باید آرامشی حاصل شود، از تعلقات تا حدی جدا شوید و از نشئهٔ طبیعت انصراف پیدا کنید تا خواب تحقق یابد.
«موتوا قبل أن تموتوا»
در همین سیاق، تعبیر معروف:
«مُوتُوا قَبْلَ أَنْ تَمُوتُوا.»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پیش از آنکه بمیرید، بمیرید.
نیز به همین معنا ناظر است؛ یعنی پیش از مرگ طبیعی، از تعلقات این نشئه انصراف پیدا کنید.
اصل پنجاهویکم: آگاهی دائمی نفس ناطقه از خویشتن
اصل پنجاهویکم:
«نفس ناطقه در همه حال از خویشتن آگاه و مُدرِکِ ذات خود و به خود داناست، و هیچیک از حواس اینچنین نیست.»
این اصل بسیار عالی، رصین، رکین و وزین است.
نفس ناطقه هیچگاه نمیخوابد. نفس ناطقه هیچگاه خسته نمیشود. این بدن است که میخوابد و خسته میشود. آن صدایی که میگوید: «خستهام، رهایم کن، حالا نمیخواهم نماز بخوانم، میخواهم بخوابم»، مربوط به بدن است؛ نفس که خسته نمیشود.
نفس مجرد است، قدسی است و جوهری قدسی است. بسیاری از مشکلات ما از همین بدن است. این بدن، نفس را نیز درگیر میکند و دستوپایش را میبندد. وقتی نفس گرفتار شد، روح نمیتواند احکام خود را از طریق نفس در بدن پیاده کند و در نتیجه ارادهٔ انسان ضعیف میشود.
روح بخاری و نسبت روح با بدن
به یاد داشته باشید که پیشتر دربارهٔ اسامی نفس سخن گفتیم و بیان کردیم که این نامها از نسبت تعلق روح به بدن پدید میآید.
یکی از این تعبیرها روح بخاری است. نام آن نیز از همین «بخار» گرفته شده است. بخارات آن، به تعبیر قدما، در منابع اصلی خود ــ یعنی مغز، کبد و قلب ــ حضور دارند.
وقتی این وضعیت شدت پیدا کند و این قوا از سراسر بدن جمع شوند و بیشتر به این مراکز اصلی بازگردند، شخص ممکن است از حال برود، غش کند یا به خواب فرو رود.
ادامهٔ اصل پنجاهویکم: نفس ناطقه و عالم قدس
منظور ما این است که این مسئله بسیار مهم است؛ وگرنه مقصود از «سرّ»، اصطلاح ظاهری آن نیست. قبلاً گفتیم که یکی از راههای ارتباط با عالم قدس، عالم برزخ و کشف و شهود همین نکته است.
وقتی روح بخاری به سه محل اصلی خود بازگردد و از دیگر اعضای بدن جمع شود، از آنجا که نفس از طریق روح بخاری با بدن مرتبط است، نفس به یک معنا آزادتر میشود. بخش عمدهای از توجه نفس از بدن برداشته میشود؛ زیرا روح بخاری دیگر در سراسر اعضا و بافتهای بدن حضور ندارد که نفس بخواهد از طریق آن، همهٔ بدن را تدبیر کند.
به تعبیر ساده، سرِ نفس خلوتتر میشود و توجه آن به عالم قدس میافتد؛ زیرا نفس، مجرد است و سنخ آن با آن عالم مناسبت دارد. در نتیجه، چشم و توجه نفس به آن عالم معطوف میشود و زمینهٔ کشف و شهود فراهم میآید.
پس یکی از راههای انتقال حقایق و دریافتهای معنویِ عالم قدس به وجود ما، با همین بحث روح بخاری ارتباط پیدا میکند. به همین دلیل مرتب تأکید میکنم آن سیویک جلسهٔ سرّ مکنون را گوش کنید؛ بسیار به کارتان میآید و تقریباً در هر جلسه، گوشهای از بحث ما به آن مباحث مرتبط میشود.
حضرت استاد در این اصل به ما میفرمایند که نفس ناطقه دائماً از خود آگاه است؛ به خود داناست و ذات خود را ادراک میکند؛ اما هیچیک از حواس چنین نیستند.
مثلاً آیا حس بینایی ظاهریِ شما میتواند پشت پرده را ببیند؟ نمیتواند. این قدرت را ندارد.
حس بینایی ملکوتی چطور؟ آیا میتواند خودِ حقیقت مجردِ مَلَک را ببیند؟ قبلاً بحث کردیم که حقیقت مجرد ملک، با چشم به این معنا دیده نمیشود؛ آنچه در مرتبهٔ تمثل ادراک میشود، صورت تمثلی است.
در عالم قدس نیز حقیقت وجود انسانها به نحو دیگری ظهور میکند: نور یا ظلمت، شدت نور یا شدت ظلمت و مراتب ضعف و قوت آنها. البته در اینجا پرسشهای متعددی پیش میآید که انشاءالله در جای خود باید دربارهشان سخن بگوییم.
پس وقتی حضرت استاد میفرمایند نفس «مدرک ذات خود و به خود داناست و هیچیک از حواس اینچنین نیست»، مقصود این است که حواس چنین احاطه و جامعیتی ندارند؛ اما نفس اینگونه نیست.
چقدر نفس مهم است و شناخت آن چقدر اهمیت دارد.
نفس امّاره و نفس مطمئنه؛ اختلاف نامها از کجاست؟
از کودکی میشنیدیم که میگفتند: «مراقب هوای نفست باش.» بعد قرآن را میخوانیم و با این خطاب روبهرو میشویم:
«يَا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ ارْجِعِي إِلَىٰ رَبِّكِ رَاضِيَةً مَرْضِيَّةً» (فجر، ۲۷ـ۲۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای نفس آرامیافته، به سوی پروردگارت بازگرد، در حالی که تو از او خشنودی و او از تو خشنود است.
اگر نفس همان نفس امّارهای است که باید مراقبش بود، پس نفس مطمئنه چیست؟
اینها در سیر همین مباحث روشن میشود. وقتی تعلق نفس به بدن بسیار زیاد شود، به نفس امّاره نزدیک میشود؛ یعنی توجه و تعلقش به بدن و اقتضائات آن زیاد شده است.
اما وقتی این تعلق کم و کمتر شود، تا جایی که بدن فقط به اندازهای تدبیر شود که زنده بماند و در خدمت روح قرار گیرد؛ وقتی بدن کاملاً مرکب روح شود و در خدمت روح قرار بگیرد، اینجا سخن از نفس مطمئنه است.
به این ترتیب، علت اختلاف اسامی نفس نیز روشنتر میشود.
اصل پنجاهودوم: علم انسانساز است
اصل پنجاهودوم:
«علم انسانساز است.»
مولوی میگوید:
جان نباشد جز خبر در آزمون هر که را افزون خبر، جانش فزون
یعنی هرکس خبر و علم بیشتری دارد، جان او نیز فزونتر است.
هرچه علم انسان بیشتر شود و معرفتش افزایش یابد، سبک زندگی او نیز آگاهانهتر و عالمانهتر میشود و تفاوت پیدا میکند.
اصلاً علت تغایر، تمایز و تفاوت اشخاص با یکدیگر چیست؟ یکی از مهمترین جهات آن، علم و معرفت آنهاست.
مولوی در جای دیگری میگوید:
که تو آن هوشی و باقی هوشپوش خویشتن را گم مکن، یاوه مکوش
خلاصهٔ اصل پنجاهودوم همین است: علم انسانساز است. علم و عمل، جوهرند و انسانساز.
اگر میخواهی انسان شوی و خودت را بسازی، راه آن علم و عمل است.
علم و عمل؛ سازندگان باطن و ظاهر انسان
پیشتر، بر اساس یکی از اصول مهم کتاب شریف انسان در عرف عرفان حضرت استاد، عرض کردیم که علم، باورها، اندیشهها و معرفت ما، پس از عبور از نشئهٔ طبیعت، باطن ما را شکل میدهند.
باطن ما به شکل علم ماست.
باید دید باورهای ما چه صورتی دارند؛ آیا کاریکاتوری و بیحقیقتاند یا حقیقت دارند؟ ظلمانیاند یا نورانی؟ باطن ما به شکل علم و باورهای ماست.
در مقابل، ظاهر ما پس از موت و بدنی که در آن نشئه ظهور میکند، به شکل اعمال ما است.
پس:
اعمال ما، ظاهر ما را میسازند.
علم و باورهای ما، باطن ما را میسازند.
اینها بسیار مهم است.
گاهی کسی میگوید: «علم را برای چه میخواهم؟» از قدیم هم بحث «علم بهتر است یا ثروت؟» مطرح بوده است. ممکن است کسی بگوید پول در بورس است، در دلار است، در سکه است و مانند اینها؛ پس علم به چه درد میخورد؟
چنین کسی هنوز جایگاه علم را نفهمیده است؛ درست تربیت نشده تا بداند علم چه نقشی در حقیقت وجود انسان دارد. او با این نگاه، در حقیقت به باطن ابدی خود آسیب میزند و از جهت باطن، ضعف ابدی پیدا میکند؛ نفسی ضعیف و علیل.
نماز؛ نور چشم و نسبت آن با بیناییِ آخرت
پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله فرمودند:
«جُعِلَ قُرَّةُ عَيْنِي فِي الصَّلَاةِ.»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): روشنی چشم من در نماز قرار داده شده است.
نماز، نور چشم پیامبر است.
حالا اگر کسی نماز نخواند، چه اتفاقی برای چشم او میافتد؟ این چشمِ باطنی بینور میشود. قرآن کریم میفرماید:
«وَنَحْشُرُهُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ أَعْمَىٰ» (طه، ۱۲۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و روز قیامت او را نابینا محشور میکنیم.
فرض کنید کسی از رحم مادر نابینا به دنیا بیاید؛ خدا نصیب نکند. نهایتاً پنجاه، شصت، هفتاد یا هشتاد سال در این دنیا نابیناست و این دوران تمام میشود. حتی همین شخص نیز وقتی میخوابد، ممکن است با قوای باطنی خود ادراکاتی داشته باشد؛ و اگر اهل معنویت باشد، چشم ملکوتی او میتواند باز باشد. نابیناییِ ظاهری مربوط به دیدن عالم ماده است.
اما اگر کسی در آن عالم نابینا باشد، مسئله بسیار سنگینتر است؛ زیرا آنجا دیگر سخن از چند ده سال نیست.
جوانان ما باید جایگاه این حقایق را بدانند.
اصل پنجاهوسوم: قوهٔ متخیله
اصل پنجاهوسوم دربارهٔ قوهٔ متخیله است.
دربارهٔ قوهٔ خیال چه میتوان گفت؟ تقریباً در همهٔ جلساتی که تاکنون داشتهایم، به نحوی دربارهٔ قوهٔ خیال سخن گفتهایم. از همان جلسهٔ نخست و از مقدمات بحث، مسئلهٔ خیال مطرح بوده است.
اگر همین اصول را نگاه کنید، میبینید در چندین جای آنها دربارهٔ قوهٔ خیال سخن گفته شده است. حتی چند اصل جلوتر، در اصل پنجاهوهشتم، حضرت استاد میفرمایند:
«روح انسان، خواه در مقام خیال باشد و خواه در مقام عقل، پس از ویرانی بدن تباه نمیشود.»
اما اصل پنجاهوسوم که اکنون به آن رسیدهایم، دربارهٔ قوهٔ متخیله و این مثال متصل در خیال است…
اصل پنجاهوسوم: قوهٔ خیال؛ برزخ وجودی انسان
قوهٔ خیال، برزخ وجودی خود من است و از شئون نفس به شمار میآید؛ ظلّ نفس، رشح نفس، آیهٔ نفس، کلمهٔ نفس، ظهور نفس و شأن نفس است. خودِ نفس نیست، بلکه از شئون و قوای نفس است.
قوهٔ خیال تجرد برزخی دارد و در خواب و بیداری، بیدار و آگاه است. در بیداری نیز قوهٔ خیال شما فعال است. هر صورت و شکلی را که اکنون میبینید، در قوهٔ خیال خودتان میبینید؛ آن صورتی که ادراک میکنید بیرون از شما نیست، بلکه در خود شماست.
حضرت استاد در اصول بعدی نیز همین مطلب را بیان میکنند. قبلاً هم دربارهٔ آن سخن گفتهایم. این اصل، بسیار شامخ و مهم است و بعدها در فهم حقایق بسیار به کار ما خواهد آمد.
پس قوهٔ خیال زنده است و از میانرفتنی نیست. در خواب و بیداری بیدار و آگاه است و ــ به تعبیر بسیار زیبای حضرت استاد ــ دستگاه عکاسی و صورتگری نفس ناطقه است. بعضی از حکمای پیشین، از جمله فخر رازی، نیز اشاراتی به این معنا داشتهاند.
قوهٔ خیال؛ دستگاه صورتگری نفس
قوهٔ خیال مانند دستگاه عکسبرداری است. در گوشی همراه، هرقدر هم عکسها را حذف کرده باشید، کسی که کار فنی بداند ممکن است با عملیات بازیابی، بسیاری از آنها را دوباره برگرداند.
میخواهم بگویم چیزی بهآسانی از میان نمیرود.
مثلاً در برخی دیدگاههای روانشناسی امروز گفته میشود هرچه انسان ببیند ــ عکس، فیلم و مانند آن ــ مدتی در ناخودآگاه او باقی میماند و سپس محو میشود. این سخن، از مبنایی که ما در اینجا دنبال میکنیم، درست نیست.
روزی باید به جایی برسید که بتوانید با کسانی که صرفاً روانشناسی طبیعیِ غربی یا شرقی خواندهاند و با مبانی اسلامی آشنا نیستند، وارد بحث علمی شوید و ببینید که این مبانی چه افق وسیعتری در اختیارتان قرار میدهد.
بر اساس این مبنا، آنچه در قوهٔ خیال خود ایجاد میکنید، برای همیشه باقی میماند.
اگر صور خیالی باقیاند، توبه چه میکند؟
اینجا پرسشی پیش میآید: انسان پیش از آنکه قلبش آلوده شود، ممکن است قوهٔ خیالش آلوده شود. اگر این قوهٔ خیال آلوده شد و سپس انسان توبه کرد، چه اتفاقی برای آن صور میافتد؟
اگر میگوییم چیزی از میان نمیرود، آیا آن صورتها و اشکال قبیح همچنان وجود دارند؟
آیا میشود چیزی که «هست» و موجود شده، معدوم شود؟ از نظر عقلی، این امر محال است. پس چه اتفاقی میافتد؟
خداوند نیز کار عبث و باطل انجام نمیدهد. قرآن میفرماید:
«رَبَّنَا مَا خَلَقْتَ هَٰذَا بَاطِلًا» (آلعمران، ۱۹۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پروردگارا، این را بیهوده نیافریدهای.
خدای متعال کاری باطل و عبث انجام نمیدهد؛ هرچه انجام میدهد بر اساس حکمت و اصول است.
پس در توبه چه رخ میدهد؟
این بحث را فعلاً اجمالاً عرض میکنم تا از درس عقب نمانیم. در روایت آمده است:
«التَّائِبُ مِنَ الذَّنْبِ كَمَنْ لَا ذَنْبَ لَهُ.»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): توبهکننده از گناه، مانند کسی است که گناهی ندارد.
دقت کنید: میفرماید «کَمَنْ لَا ذَنْبَ لَهُ»؛ «کاف» یعنی مانندِ کسی که گناه ندارد. نمیگوید اصلاً گناهی واقع نشده است؛ زیرا واقع شده است. بلکه صورت و اثر آن تبدیل میشود؛ طور آن را عوض میکنند.
بحث تفصیلی این مسئله بماند برای بعد.
نباید مسئلهٔ مغفرت را به شکلی بیان کرد که انسان گمان کند گناه هیچ حقیقت و اثری ندارد و میتواند بیمحابا مرتکب هر عملی شود و بعد بگوید خدا میبخشد. چنین القایی به مردم بسیار خطرناک است. اعمال و آثاری که انسان در وجود خود ایجاد میکند، مسئلهای جدی است.
صورت ادراکی چگونه در خودِ ما ایجاد میشود؟
از جهت علمی، مسئله را اینگونه توضیح دهم.
اکنون شما مرا میبینید. آیا آن صورتی که از من با این کیفیت و هیئت ادراک میکنید، واقعاً در همین نقطهای که من نشستهام «میبینید»، یا صورت آن در خود شما تحقق پیدا میکند؟
صورتی از من در قوهٔ خیال شما ایجاد شده است. این صورت را نفس شما از طریق قوهٔ خیال ایجاد کرده است؛ زیرا قوهٔ خیال همان دستگاه صورتگری و عکسبرداری نفس است. نفس از طریق آن، صورت مرا میگیرد و در قوهٔ خیال شما نگه میدارد.
این صورت، فعل نفس شماست. و چون نفس مجرد است، فعل آن نیز از سنخ مجرد است؛ و مجردات باقیاند.
این یک نکته.
معلوم بالذات و معلوم بالعرض
نکتهٔ دیگر این است که اکنون صورتی از چهرهٔ من در قوهٔ خیال خود دارید. این صورت سبب میشود نسبت به من علم پیدا کنید و بدانید این صورت و این هیئت مربوط به فلان شخص است.
اما اینجا باید میان معلوم بالذات و معلوم بالعرض تفاوت بگذاریم.
آن صورتی که در وجود خود شما تحقق یافته است، معلوم بالذات شماست؛ زیرا در نفس خودتان حضور دارد.
اما آن شخص خارجی که بیرون از نفس شما قرار دارد، معلوم بالعرض است. بنابراین من که اکنون در اینجا نشستهام، بهعنوان واقعیتی خارجی، معلوم بالعرض شما هستم.
ثمرهٔ علمیای که در نفس شما ایجاد شده این است که از این پس مرا میشناسید و صورت مرا در خود دارید. اما منِ خارجی، با این ماده، کیفیت، کمیت، ظاهر و باطن، معلوم بالذات شما نیستم.
من در قبر خودم هستم و شما در قبر خودتان. شما با خودتان محشور میشوید و من با خودم.
آنچه معلوم بالذات شماست و در حقیقت جزئی از دارایی وجودی شما میشود، همان چیزی است که نفس شما از صورت من در درون خود ایجاد کرده است. این دیگر دارایی شماست و با شما باقی میماند.
بذرهایی که در نفس میکاریم
وقتی حضرت استاد میفرمایند در وجود خود، در نفس و ضمیر وجودی خود بذر بکارید و این بذرها پرورش پیدا میکنند، یکی از معانی آن همین است.
من و شما دائماً در حال پرورش و ساختن خودمان هستیم:
با دیدنمان، با شنیدنمان، با لمس کردنمان، و با بوییدنمان.
اینها تازه حواس ظاهریاند.
حواس باطنی نیز در کارند و البته آنها نیز میتوانند خطاپذیر باشند. مثلاً هنگامی که میخوابید، دیگر با حواس ظاهری خود نمیبینید. در خواب با قوهٔ باصرهٔ مُلکیِ خود نمیبینید، بلکه ادراک شما از طریق قوهٔ باصرهٔ ملکوتی صورت میگیرد.
ادامهٔ اصل پنجاهوسوم: آنچه در خواب میبینیم
در خواب با قوهٔ باصرهٔ ملکوتی میبینید؛ اما آیا هرچه میبینید، لزوماً حق و مطابق با واقع است؟ خیر. انسان ممکن است در خواب صورتهای باطل و عجیبی، مثلاً دیوی دوسر، ببیند. آیا چنین موجودی واقعاً در خارج وجود دارد؟ نه؛ این انشای نفس است.
اما چرا نفس، دیوی دوسر ایجاد کرده است و مثلاً حرم امام حسین علیهالسلام را ایجاد نکرده است؟ پاسخ این پرسشها در سیر معرفت نفس روشن میشود؛ چون داراییهای نفس همانهاست. نفسِ این شخص به ایجاد چنین صورتهایی عادت کرده و با چنین اموری مأنوس شده است.
احساس میکنم باید قدری در همین موضوع توقف کنیم. میخواستم چند اصل دیگر را هم بخوانم، اما فعلاً در اصل پنجاهوسوم هستیم:
«قوهٔ متخیله از شئون نفس است و تجرد برزخی دارد و در خواب و بیداری بیدار و آگاه است و دستگاه عکاسی و صورتگری نفس ناطقه است.»
اصل پنجاهوچهارم را انشاءالله در ادامه خواهیم گفت. اکنون از این فرصت استفاده کنیم و نکتهای بسیار مهم را در همین زمینه بیان کنیم؛ نکتهای که با مباحث حضرت علامه حسنزاده آملی و علامه طباطبایی، علیهماالرحمة والرضوان، مرتبط است.
قوهٔ خیال و اختلال در ارتباط روح و بدن
بحث ما دربارهٔ برزخ، کثرات انفسیهای که از کثرات خارجیه پدید آمدهاند و نسبت آنها با قوهٔ خیال است.
مشکلاتی که در قوهٔ خیال ایجاد میشود، میتواند سبب شود روح نتواند حکم خود را بهدرستی در بدن پیاده کند؛ چه در بحث روح بخاری و چه دربارهٔ آن روح اصلی که قرآن دربارهاش میفرماید:
«وَنَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي» (حجر، ۲۹؛ ص، ۷۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و از روح خویش در او دمیدم.
گاهی انسان هرچه تلاش میکند، نیمهشب نمیتواند برای سحر از خواب برخیزد و ارادهاش ضعیف شده است. اراده به روح بازمیگردد؛ اما روح نمیتواند ارادهٔ خود را در بدن بهدرستی اجرا کند. چرا؟ چون دست او از بدن کوتاه شده است.
علت این مسئله چیست؟ خللی در نفس ایجاد شده است؛ زیرا نفس، برزخ میان روح و بدن است.
این اختلال گاهی به مشکل مزاجی و روح بخاری بازمیگردد و در این صورت باید اصلاح مزاج انجام شود. در بحث سرّ مکنون دربارهٔ این مسئله مفصل صحبت کردهایم. در سیر و سلوک نیز اصلاح مزاج از دستورهای بسیار مهم آغاز راه دانسته شده است.
گاهی نیز مشکل به اختلالی در قوهٔ خیال بازمیگردد؛ قوهٔ خیال آلوده و مشوب به وهم شده و از تحت سیطرهٔ عقل خارج شده است.
چرا چنین میشود؟ یکی از علتها، توجه و تعلق بیش از اندازه به کثرات خارجیه است.
کثرات خارجیه و کثرات انفسیه
کثرات خارجیه یعنی آنچه از ماده و طبیعت در پیرامون ما وجود دارد؛ هر چیزی که خارج از ماست، حتی قشر، پوست و ظاهر وجود خودمان که مرتبهٔ نازلتر وجود ماست، در این بحث از کثرات خارجیه محسوب میشود.
اما کثرات انفسیه چیست؟
کثرات انفسیه همان صورتها و ثمرات علمیای است که از برخورد ما با کثرات خارجی در نفس پدید میآید؛ یعنی برداشتهایی که از امور خارجی داشتهایم و اکنون در وجود ما به معلوم بالذات تبدیل شدهاند.
این ادراک ممکن است از راه شنوایی باشد، یا بینایی، چشایی، لامسه و بویایی. هرچه از محیط خارج صید کردهام، در وجود خودم صورتی پیدا کرده است.
آن حقیقت در خارج برای من معلوم بالعرض بود؛ اما صورت حاصل از آن در درون نفس، سرمایهٔ وجودی من و معلوم بالذات من میشود. اینها همان کثرات انفسیهاند.
این صورتها در وجود مناند؛ مثالها و صورتهایی هستند که نفس آنها را انشا کرده است، اما مطابق با صورتی که از خارج دریافت کرده است.
ورود سالک به عالم برزخ و کثرات انفسیه
در رسالهٔ لبّ اللباب در سیر و سلوک اولیالالباب، که اصل آن از تقریرات درسهای اخلاقی و عرفانی علامه طباطبایی است، در بیان مراحل سلوک اینگونه آمده است:
«هنوز از خستگی راه نیاسوده، وارد عالم برزخ که کثرت انفسیه است، میگردد.»
کسی که واقعاً برنامهٔ سیر و سلوک دارد و منزلبهمنزل حرکت میکند، وارد این عالم میشود.
منظور از عالم برزخ در اینجا همان قوهٔ خیال و مرتبهٔ مثال متصل در وجود خود انسان است. سالک گریزی از عبور از این مرتبه ندارد؛ چون این مرتبه، برزخ و واسطه است.
اگر انسان بخواهد با اصل وجود خود، ذات خود، سرّ وجود خود و باطنترین مرتبهٔ خویش ارتباط پیدا کند، این ارتباط از مجرای نفس صورت میگیرد؛ زیرا نفس همان وجود رابط و برزخی میان مراتب وجود انسان است.
ذخایر کثرات خارجی در خانهٔ دل
در ادامه میفرماید:
«در اینجا به خوبی مشاهده میکند که مادّه و کثرات خارجی در درون طبع او چه ذخائری به ودیعت نهاده بودند. اینها همان موجودات خیالیهٔ نفسانیه هستند که از برخورد و علاقه به کثرات خارجیه به وجود آمده و جزء آثار و ثمرات و موالید آن به حساب میآیند.»
انسان گاهی تصور میکند درون خودش سالم، آراسته، پاک، دستنخورده و بیآلایش است و همهٔ ازدحام و شلوغی فقط بیرون از اوست؛ اما وقتی وارد خانهٔ وجود خودش میشود، تازه میبیند چه خبر است و کثرات خارجی چه ذخایری در درون او به ودیعت گذاشتهاند.
این موجودات خیالیِ نفسانی، از برخورد و علاقهٔ ما با کثرات خارجیه پدید آمدهاند و از آثار، ثمرات و موالید آنها هستند.
یعنی توجه و تعلق به خارج، در درون انسان ازدحام ایجاد میکند.
این کثرات انفسیه، این صورتها و اشکال گوناگون ــ گاهی عجیب، موحش، وحشتناک، قبیح و زشت ــ در حقیقت مولود کثرات خارجیهاند.
کثرات انفسیه و از دست رفتن آرامش
این خیالات آرامش انسان را میگیرند. در ادامهٔ همان بیان آمده است:
«این خیالات مانع از سفر او میشوند و آرامش او را میگیرند و چون سالک بخواهد ساعتی در ذکر خدا بیارمد، ناگهان چون سیل بر او هجوم آورده، قصد هلاک او را میکنند.»
پس کسی که میگوید «آرامش ندارم»، باید ببیند کثرات خارجیه چه کثرات انفسیهای در وجود او ایجاد کردهاند.
سالک میخواهد ساعتی در ذکر خدا آرام بگیرد، اما ناگهان خیالات مانند سیل بر او هجوم میآورند.
اینجاست که باید خودمان را محک بزنیم: چرا خلوت نداریم؟ چرا آرامش نداریم؟ چرا نمازمان معراج نمیشود؟ چرا ذکرمان از مرتبهٔ لفظ فراتر نمیرود و قلبی نمیشود؟
بدیهی است که این ازدحامِ صور و خیالات درونی، یکی از موانع این حضور و آرامش است.
شدت آزار کثرات انفسیه
بدیهی است که آزار و صدمهٔ کثرات انفسیه، که در خود انساناند، قویتر و نیرومندتر از کثرات خارجیه است.
چرا؟ چون انسان میتواند با اختیار خود از کثرات خارجیه فاصله بگیرد. میتواند عزلت و انزوا اختیار کند؛ به گوشهای خلوت برود، چراغ و تلویزیون را خاموش کند، محیط را آرام سازد و حتی اگر در خانه پرندهای دارد، برای مدتی محیط آن را آرام کند.
گاهی کسی پرندهای را در خانه نگهداری میکند و از صدای آن ناراحت میشود و روی قفسش را میپوشاند. اگر حیوانی را در اختیار گرفتهایم، رزق و نگهداریاش به دست ما افتاده است و باید به آن رسیدگی کنیم.
فرض کنید انسان همهجا را تاریک کند و در گوشهای بنشیند که حتی در برابرش جز دیوار چیزی نباشد. آیا با این کار از خیالات خودش نیز رها میشود؟
در رسالهٔ لبّاللباب در سیر و سلوک اولیالالباب آمده است:
«بدیهی است که صدمه و آزار کثرات انفسیه، قویتر و نیرومندتر از کثرات خارجیه میباشد؛ چه انسان میتواند با اختیار خود با عزلت و انزوا از مزاحمت و تصادم با کثرات خارجیه دوری جوید، ولی البته نتواند بدین وسیله از صدمه و آزار خیالات نفسانیه رهایی یابد، چه اینها با او قرین و همجوارند.»
انسان میتواند از کثرات بیرونی فاصله بگیرد، اما خیالاتش را با خود میبرد. اینها با او قرین و همجوارند و بهآسانی رهایش نمیکنند.
پس مسئله این است که انسان چگونه میتواند از این خیالات آزاد شود و از این مرتبه عبور کند.
عبور از عالم خیال و عالم برزخ
پس از این مرحله، بحث به عبور از عالم خیالات و عالم برزخ میرسد و راهکار ارائه میشود که وقتی انسان گرفتار این کثرات انفسیه و خیالات شده است، چگونه باید از عالم خیال و برزخ عبور کند.
این دقیقاً نبض بحث است و باید در ادامه، با فرصت مناسب، دربارهٔ آن سخن بگوییم.
اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِهِ الطَّاهِرِينَ.
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان پاک او درود فرست.