شر نفسي و من شر خلقک. بسم الله الرحمن الرحیم. لا حول ولا قوة الا بالله العلی العظیم. اللهم ایّک نعبد وایک نستعین. الحمدالله على کل نعمه واسال الله من فضله. المستغاث بک یا صاحب الزمان، المستغاث بک یا صاحب الزمان، المستغاث بک یا صاحب الزمان. السلام علیک یا داعی الله و ربانی آیاته.
سلام علیکم و رحمة الله. در محضر پنج شهید خوشنام هستیم. انشاءالله از فیوضات قدسی و از ادعیه زکیه ارواح متعالی این شاهدها همهمان بهرهمند شویم. صلواتی نثارشان و هدیه بفرمایید. اللهم صل على محمد وآل محمد وعجل فرجهم.
بیفوت وقت، هدیهمان را تقدیم کنیم. هدیهای که امروز تقدیم میکنم، خودم الحمدالله بسیار از آن بهره بردهام و به یک معنا، اگر بخواهم اسمی بر آن بگذارم، میتوانم بگویم حرز شخصی است؛ یک حرز شخصی.
در مقدمه اینکه چرا این هدیه را به شما تقدیم میکنم، عرض کنم که قطعاً کسانی که مانند شما و ما در مسیر هدایت قرار میگیرند، و این هدایت، هدایت عام نیست بلکه خاص است، باید توجه داشته باشند که مسیر علم و حکمت و عرفان، مسیر خاصی است و مربوط به عوام نیست. عوام قشر و پوسته و ظاهر را میبینند و خواص بهسمت حکمت و عرفان حرکت میکنند. وقتی چنین است، خواصِ شیاطین برای من و شما کمین میکنند؛ آنهایی که قدرتشان زیاد است.
من از بیان برخی مطالب معذورم. برای بعضی از دوستانی که اینجا نشستهاند، تکوتوک دردِ دلهایی داشتهام و وقتی با هم خلوت داشتیم، گفتهام که بهخاطر همین جلسه چه بلاهایی بر سر من، خانوادهام، همسرم و فرزندانم میآورند و ما چقدر باید خودمان را مجهز کنیم تا بتوانیم جلسهای برقرار کنیم. از بیانش معذورم. داستانها داریم که چقدر ما را زجر میدهند، اذیت میکنند و مخالفان، اعم از جن و انس، نقشه میکشند تا این حرفها زده نشود. برای شما هم بهطبع همینگونه است.
سند قرآنیاش را هم قبلاً عرض کردیم. کجا بود؟ لَأَقْعُدَنَّ لَهُمْ شیطان لَعْنَةُ اللهِ عَلَيْهِ به خدا گفت که قطعاً لَ قطعاً أَقْعُدَنَّ لَهُمْ من برایشان کمین میکنم. کجا؟ صِرَاطَكَ الْمُسْتَقِيمَ وقتی در صراط مستقیم قرار گرفتند، به سراغشان میروم. چون قبلاً بحثهایش را کردهایم، از آن میگذریم.
وقتی من و شما در این مسیر قرار میگیریم، قطعاً مورد توجه ویژه شیاطین، اعم از جنی و انسی، قرار میگیریم. لذا باید حرز داشته باشیم و بعضی از احرازمان نیز باید بهگونهای باشد که خانوادهمان را هم مصون بدارد.
دوست داشتم جلسهای باشد و شما که الحمدالله از خواصِ دوستان و یاران ما در این مسیر هستید، خارج از درس و بحث کنار هم بنشینیم و من بعضی از مصادیق این اذیتهایی را که بهخاطر همین چند جلسه معرفت نفس با بنده کردهاند، برایتان بگویم. مطمئنم اکثرتان باور نمیکنید؛ واقعاً باور نمیکنید که چقدر من و خانوادهام را زجر دادهاند تا این اتفاق نیفتد.
عجیب هم اینجاست که ما وارد میدان میشویم، اما آنها بلا را به جان همسران و فرزندان ما میریزند. اینگونه است و این خودش نکتهای است. حضرت رهبر عزیزمان نیز سرّ آن را فرمودند: برای آنها درجه است. برای همسر و فرزندت که تو در راه دین قرار گرفتهای و آنها بلایش را میکشند، درجه است؛ اما برای من و شما ابتلاء، بلا و امتحان است. چه کردهاید؟ چه میکنیم؟ اینجا حرف بسیار است.
یک وقتی انشاءالله، در یک گفتوگوی درگوشی و گعدهای خارج از درس و بحث، کنار هم بنشینیم و حرفهایی داریم، مصادیقی بگوییم. شما هم قدری حواستان جمع باشد. بعد متوجه میشوید که بعضی، بلکه بسیاری، از مسائل و مشکلات و گرفتاریهایی که در زندگیتان پیش میآید، بهجهت همین راه مقدسی است که انتخاب کردهاید.
من و شما باید مصونسازی کنیم. یکی از بهترین احرازی را که توسط معصوم توصیه شده است، میخواهم تقدیم کنم؛ البته برای کسی که حوصلهاش را دارد. خودم حقیقتاً خیلی دست به این ابزارها و این قبیل امور نمیشدم و کار را به خدا میسپردم، ولی اخیراً آنقدر، مخصوصاً خانوادهام را، اذیت کردند و هجمههای عجیبوغریبی بهصورت عینی پیش آمد؛ از تهدیدی که مثلاً روی درِ خانهمان با مهر سازمان مجاهدین زدند تا حملههای اجنه و سرکردههای اجنه، که فعلاً بماند تا از درس فارغ نشوم. مجبور شدم اخیراً به این قبیل احراز متوسل شوم.
حالا یکی از آنها را تقدیم شما میکنم. اگر خواستید سندش را ببینید، مرحوم آشیخ عباس قمی در قسمت تعویذات و حرزهای مفاتیح، در باب تعویذات و حرزها، این مطلب را آورده است. البته دیدهام بسیاری از بزرگان نیز آن را توصیه کردهاند و در بعضی از منابع هم دیدهام که آن را از امام الرؤوف بیان کردهاند و گفتهاند فرمایش امام رضاست. اما من هرچه در مصادر گشتم، در عیون اخبار الرضا و در کافی نیافتم. حتی جایی دیدم در کانال منسوب به حضرت علامه حسنزاده علیه الرحمة والرضوان، ذیل این حرز، سند آن را کافی مرحوم کلینی نوشته بود، اما هرچه بررسی کردم، آنجا نبود.
بااینحال، بسیاری از بزرگان آن را گفتهاند؛ از جمله آشیخ عباس که آورده است. در ترجمه حاج شیخ حسین انصاریان نیز، که مفاتیح را ترجمه کردهاند، هست و میتوانید به آن رجوع کنید.
این حرز در خصوص امان ماندن همسر و فرزندانتان، بهخصوص فرزندانتان، تا لحظه مرگ از همه بلاهاست. بسیار خوب است که ما آنها را در امان بداریم؛ در حقیقت من و شما به آنها امان بدهیم.
فرمودند که هرکس برای کودک خود هر شب... حالا این کودک، فرزند شماست. هرچه سنش بالاتر میرود، او هم بزرگتر میشود؛ آن کودک بزرگ میشود، جوان میشود، میانسال میشود و تا آخر عمر ادامه دارد. حتی به او یاد بدهید که بعداً خودش نیز برای خودش بخواند. هر شب سه بار سورههای فلق و ناس، یعنی سه بار سوره ناس، سه بار سوره فلق و صد مرتبه اخلاص بخواند؛ اگر نتوانست، پنجاه بار. آن کودک یا کلاً آن خانواده تا پایان عمر از بلاها محفوظ خواهند ماند.
سه بار سوره ناس، سه بار سوره فلق و صد مرتبه سوره توحید، همان قل هوالله احد، به نیت محفوظ ماندن خانواده، بهخصوص فرزندان و همسر، و حتی خودتان، از همه بلاها تا آخر عمر.
پرسش: برای یک نفر؟
پاسخ: نه، خود شما بهعنوان پدر منزل، برای اهلبیتتان، هرکس که در منزلتان است؛ هرکس که در منزل است.
اکنون چون درس و بحث داریم، فرصت نیست؛ وگرنه نظرات بعضی از بزرگان را در این خصوص میگفتم و متعجب میشدید که چه نظرات عجیبی دارند. مثلاً یک نمونه را عرض کنم. حضرت آیتالله پهلوانی، یا حضرت آیتالله سعادتپرور معروف به آیتالله پهلوانی، از بهترین شاگردان علامه طباطبایی بودند.
ایشان اواخر عمرشان، در جلسهای که خواصِ شاگردانشان، نه همه، در آن جمع بودند، فرمایشی دارند که بسیار جالب است. حضرت آقای علی فروغی، که شاگرد ایشان بودند و در آن جلسه حضور داشتند، این مطلب را بیان کردهاند. حضرت آیتالله سعادتپرور فرمودند: «مرگم را به من نشان دادند. تشییعم را نشان دادند. واضح، واضح...» در کلام ایشان دقیقاً دو بار «واضح» آمده است. فرمودند: «واضح، واضح مراسم تشییع مرا نشان دادند. دیدم که انبیا و اولیا در تشییع جنازه من حاضرند و من مطمئنم همان اتفاق میافتد.»
بعد علتش را میگویند. زیباییِ رمزگشایی حضرت استاد همین است؛ مطلبی را میگویند که همه دوست دارند به آن برسند و سپس رمزگشایی میکنند. ایشان فرمودند علتش این است که من چهل سال... اینها یک شب و دو شب نیست؛ باید مداومت کنید. چهل سال، هر شب؛ البته ایشان میفرمود سحرها.
شبی یا هر سحر، صد مرتبه سوره قل هوالله را ـ البته ایشان میگویند با توجه ـ خواندم و به روح صد و بیستوچهار هزار پیغمبر هدیه کردم. پیش از ارتحالشان، مکاشفهای برایشان رخ میدهد؛ البته دیگر این مکاشفه نیست، چون مکاشفه و کشف میتواند شیطانی هم باشد. هنوز وارد بحث مکاشفات و اینها نشدهایم که تفاوتشان را با هم بیان کنیم؛ وعده دادهایم، طلبتان انشاءالله. این از نوع شهود است و حق مطلق است. ایشان هم شاگرد کمشخصیتی نبودهاند. به هر حال، اینکه همه انبیا و اولیا بیایند شاید تعجبآور نباشد.
در روایت نیز معاذ بن جبل که بود؟ از صحابی پیغمبر عزیز عالم بود. البته ببخشید، سعد بن معاذ. اتفاقاً در کتاب شریف ثواب الأعمال وعقاب الأعمال میخواندم و ترجمه خود حضرت استاد را نگاه کردم. این کتاب را حضرت استاد ترجمه کردهاند؛ ثواب الأعمال وعقاب الأعمال. در صفحه دویستونودوپنج این روایت را میبینید که امام صادق صلی الله علیه فرمودند پیامبر عظیمالشأن اسلام بر جنازه سعد بن معاذ نماز گزارد و فرمود: «به راستی، دقت بفرمایید، نود هزار فرشته بر او نماز گذاردند.» سعد بن معاذ؛ تعجب اینجاست که جبرائیل نیز در میان آنان بود. جبرائیل از مقربترین ملائکه است.
از خود جبرائیل پرسیدم که سعد از چه جهت چنین استحقاقی پیدا کرده که شما در تشییع او شرکت کنید؟ جبرائیل به پیغمبر عرض میکند که از آنجا که سعد عادت داشت در حال ایستاده، نشسته، سواره، پیاده و مطلقاً در رفتوآمد، دائماً سوره قل هوالله احد را بخواند.
این سند هم، همانطور که گفتیم، در ترجمه حضرت استاد آمده و ارزش و اهمیت و عظمت این سوره را میرساند. ما میگوییم قل هوالله خودِ ماست. اصلاً این سوره، بهاضافه چهار، شش آیه اول سوره حدید، برای شماها نازل شده است. روایت داریم که اینها برای امت آخرالزمان است؛ برای کسانی که عقلشان کاملتر است.
فرمایشی هم از حضرت ملاصدرا در شرح ذیل همین سوره هست. ایشان چند تفسیر دارند و بعضی دوستان تفاسیر ملاصدرا بر بعضی سورهها را دیدهاند. میفرماید وقتی این روایت را دیدم، اشک شوق ریختم؛ اینکه این شش آیه اول سوره حدید ـ همان شش آیهای که پیغمبر فرمود: «بچه به دنیا اومد تو گوشش بخونید.» ـ و سوره قل هو الله احد، ذخیره عقول آخرالزمانیهاست؛ قریب به این مضمون روایت. ملاصدرا میگوید پیش از آنکه این روایت را ببینم، من بسیار به این آیات توجه میکردم و وقتی روایت را دیدم، اشک شوق ریختم.
یا مثلاً در بحار، جلد هشتادوسه، صفحه صدوسیوپنج، باز از امام کاظم، از امام صادق تا امیرالمؤمنین، از امیرالمؤمنین علیه الصلاة والسلام آمده است که هرکس نماز صبحش را بهجا آورد... این را به شما عرض کنم، خودم در اوایل، سالهای بسیار پیش، وقتی جوان بودم، بلکه بچه بودم، بالاخره آدم ایمانش ضعیف است، امتحان کردم و دیدم واقعاً همینطور است.
حضرت فرمودند هرکس نماز صبحش را بهجا آورد و بعد یازده بار سوره توحید را بخواند، یعنی در تعقیبات نماز صبحش، حالا اولش یا آخرش، هر وقت یازده بار سوره توحید را بخواند، در آن روز گناهی مرتکب نمیشود، هرچند شیطان بخواهد؛ هرچند شیطان بخواهد که این شخص به گناه بیفتد.
حالا اگر کسی این کار را کرد و به گناه افتاد، چه؟ از اینجا برمیآید که مغفور است؛ یعنی آن گناه بهجهت عظمت این آیات پوشیده میشود، تا چشم این شیاطین درآید. اینقدر این سوره عظمت دارد، عزیزان دل من.
[پچپچ]
نمیشنوم.
[پچپچ]
این روایت آخری را امام کاظم از پدرشان امام صادق تا امیرالمؤمنین نقل کردهاند؛ یعنی فرمایش اصلی از امیرالمؤمنین είναι علیه الصلاة والسلام است.
تا همینجا بس است. چند روایت دیگر هم در عظمت همین سوره بود. پس این را یادمان باشد: این حرز است، حرز امان است، بلاگردان است. انشاءالله دستبهکار شویم. اگر تند بخوانید، تقریباً یک ربع طول میکشد؛ اگر کمی آرامتر بخوانید، بیست دقیقه. پیش از خواب.
بعد اگر همسر، فرزندان و اهلوعیالتان نزدیک شما بودند، به آنها هم بدمید. وقتی خواندید و تمام شد، نفسی بکشید و بدمید؛ یعنی نسیم بهسمتشان برود. اگر هم ندمیدید، مانعی نیست و مشکلی ندارد.
پس این هم طلبتان باشد که در این خصوص یک جلسه خصوصی با هم داشته باشیم و قدری با شما درد دل کنم که چه پوستی از ما کنده میشود تا یک جلسه کنار هم جمع شویم، مخصوصاً اینجا و در هیئت یا زهرا.
اما سراغ درس و بحثمان برویم. اجازه بدهید بهجهت اینکه وارد درس و بحث میشویم و به عمق مطالب میرویم، از اصول عقب نمانیم. مقدمه قدری طول کشیده است. برای اینکه عقب نمانیم، از ابتدا چند اصل را بخوانم. البته تقریباً اواخر آن است. فکر نمیکنم بیش از سه، چهار جلسه دیگر مقدمه داشته باشیم. بعد انشاءالله وارد درس و متن کتاب میشویم.
به خاطر شریفتان باشد که در اصل چهلونه بودیم؛ در شب جمعه هیئت یا زهرا که اینجا تعطیل شد و آنجا برگزار شد. تا اصل چهلونه را از کتاب شریف گنجینهی گوهر روان حضرت استاد گفتیم. شما انشاءالله وقتی آن صد و پنجاهوسه درس معرفت نفس را بخوانید، با این هفتادوشش اصل آشنا میشوید.
چهلونهمین اصل این بود که شیئیت شیء به صورتش است، نه به مادهاش؛ چون ماده تغییر میکند، اما صورت شیء تغییرپذیر نیست.
مثالی بزنم تا همه متوجه شوید؛ بعضی از شما آن شب هم نبودید. فرض کنید میزی دارید که جنسش چوب است. تصمیم میگیرید عین همین میز را با جنس فلز درست کنید؛ دقیقاً همین شکل. کسی که نگاه کند، میگوید همان میز است و فقط جنسش عوض شده است. وقتی این میز را با جنس دیگری درست میکنید، مادهاش فرق کرده است؛ چوب بوده و حالا فلز شده است. درست است؟ اما این میز جدید آیا میز هست یا نه؟ به آن هم میز میگویند. چه به آن و چه به این، میز میگویند.
«شیئیت شیء به صورتش است» یعنی همین؛ یعنی حقیقت شیء که ثابت است، به صورت آن است. انسانیت انسان نیز به این قشر و پوست و ماده نیست که تبدلپذیر است، تجدید میشود و پیر میشود. اینها آن حقیقت نیستند. زمانی بچه بودید و شیر میخوردید؛ حالا گوشت، مرغ و نان میخورید. اگر وقتی شیرخوار بودید نان میخوردید، خفه میشدید. این شیئیت نیست، آن صورت نیست، بلکه ماده است. آن حقیقت وجودی توست.
این مطالب بعدها در بحثهای فلسفی و عرفانی به کارمان میآید.
اصل پنجاه: تنویم مغناطیسی. یادش بهخیر، معلمی داشتیم که تنویم مغناطیسی میکرد. برای ما بسیار جالب بود که بچهها را میخواباند؛ خواب مغناطیسی. تنویم از نوم میآید. آنها را میخواباند و بعد مثلاً میگفت: «الان کجایی؟» میگفت: «مثلاً دارم در کوچههای مشهد قدم میزنم.» میپرسید: «الان کجایی؟» و همینطور ادامه میداد.
برای ما بسیار جالب بود. آن زمان باور نمیکردیم و میگفتیم این جادوگری است. بچه بودیم؛ فکر میکنم دوره راهنمایی بودم. اگر هست، خدا حفظش کند و اگر رفته، خدا روحش را شاد کند؛ استاد آرام. بعد دیدیم که ایشان چه کتابهایی دارد و بعدها که وارد این درس و بحثها شدیم، متوجه شدیم این چیزها واقعاً وجود دارد و واقعیت دارد.
حضرت استاد میفرمایند: «تنویم مغناطیسی و نوم هر دو از یک اصل منشعباند و آن در حقیقت انصراف و تعطیل حواس ظاهره از تصرف و دستدرکار بودن به این نشئه طبیعت است.»
اتفاقاً چندی پیش جلسه هشتادودو شرح اسفار حضرت استاد را گوش میدادم و دیدم حضرت استاد به همین موضوع اشاره میکنند. چند بار هم آن جلسه را گوش دادم؛ جلسه شیرینی بود، جلسه هشتادودو شرح اسفار. فرمودند آن چیزی که موضوعیت دارد، چه در تنویم مغناطیسی، چه در بیهوشی، چه در غشوه، چه در موت قبل انتموتو، چه در خواب و چه در شهود و کشف و مشاهدات، همان چیزی است که در این اصل میفرماید. چیست؟ میفرماید: انصراف از نشئه طبیعت؛ یعنی شما از این نشئهای که به آن تعلق دارید، انصراف بدهید.
اصلاً موت چه بود؟ انصراف نفس ناطقه؛ منصرف شدن نفس ناطقه از بدن، موت میشود. نه اینکه نفس ناطقه نابود شود؛ آن نابودشدنی نیست و ابدی است. این بدن ما هم حالتش عوض میشود؛ این هم نابودشدنی نیست و وارد چرخه طبیعت میشود. عاقبت خاک گل کوزهگران خواهیم شد که در جلسهای توضیح دادیم. فکر میکنم در یکی از بحثهای مراحل قلب در قرآن بود که عرض کردیم اگر این بدن شما از حلال آراسته شده باشد، بعدها مثلاً تبدیل میشود به خشت یک امامزاده یا کوزه خانه یک عالم و عارف؛ یا برعکس، خدایناکرده، اگر آن بدن از حرام تغذیه شده باشد، مثلاً سنگ توالت یک پادشاه وحشی و ظالم میشود.
اینها اصولی است که مبانیشان را قبلاً گفتهایم. سعی بنده حقیر و توسلم در این جلسات این است که شما به فضل الهی و به مدد اشراقات معنوی و نورانی خود حضرت استاد، بهگونهای انشاءالله بار بیایید که ذهنتان بتواند اجتهاد کند. مبانی را که گرفتید، بر اساس آن مبانی خودتان اجتهاد کنید و خودتان تولید علم کنید. انشاءالله میشود و میتوانید؛ نترسید. منتها ابتدا باید با استاد باشید. منظورم از استاد، خودم نیستم؛ با مبانی فکری استاد، حضرت علامه و امثال ایشان باشید تا چهارچوب وجودتان بهخوبی شکل بگیرد.
پس باید از این نشئه انصراف داد تا به اموری مانند تنویم مغناطیسی و شهود رسید. اصلاً خود خواب؛ تا وقتی حواستان متوجه این نشئه است و درگیر طبیعت هستید، چگونه میتوانید بخوابید؟ باید آرامشی باشد، از تعلقات جدا شوید و از نشئه طبیعت انصراف بدهید تا بخوابید. این واضح است.
اصل پنجاهویک: نفس ناطقه در همه حال از خویشتن آگاه و مدرک ذات خود و به خود داناست و هیچ یک از حواس این چنین نیست.
این اصل بسیار عالی، رصین، رکین و وزین است. اصلاً نفس ناطقه هیچوقت نمیخوابد و هیچوقت خسته نمیشود. بدن است که میخوابد و بدن است که خسته میشود. «خستهام، رهایم کن، نمیخواهد نماز بخوانی، حالا میخواهم بخوابم»؛ این را بدن میگوید. نفس که خسته نمیشود. نفس مجرد است، قدسی است، جوهر قدسی است.
هرچه هست، سر همین بدن است. این بدن عتیقه ما را بیچاره کرده است. نفس را هم درگیر میکند و دستوپایش را میبندد. وقتی نفس درگیر شد، روح نمیتواند احکامش را از طریق نفس در بدن پیاده کند و اراده انسان ضعیف میشود.
یادتان باشد اسامی نفس را گفتیم. از همینجا بیرون میآید. نسبت تعلق روح به بدن که جمع شود، روح بخاری هم ـ همانطور که از اسمش پیداست ـ بخاراتش مثلاً جمع میشود و به منابع اصلیاش، که مغز و کبد و قلب بود، میرود. پس وقتی این حالت شدت بگیرد و روح بخاری از همه جای بدن خارج شود و فقط در این سه موضع قرار بگیرد، شخص میافتد؛ غش میکند یا میخوابد.
توجه کردید که قبلاً اینجا نکتهای را عرض کردیم و گفتیم «سرّ» است؟ میگویند: «اگر سرّ است، چرا میگویید؟» منظور ما این است که مطلب مهمی است، وگرنه سرّ را که واقعاً نمیگویند.
قبلاً گفتیم یکی از راههای ارتباط با عالم قدس، عالم برزخ و افتادن به کشف و شهود، همین نکته است. وقتی روح بخاری به آن سه محل اصلی برود و از اعضای بدن خارج شود، چون نفس از طریق روح بخاری با بدن مرتبط بود، نفس در حقیقت آزاد میشود. بخش اعظم توجه نفس از بدن برداشته میشود؛ چون روح بخاری به انزل مراتب رسیده و دیگر در کل اعضا و بافتهای وجودی بدن نیست که بخواهد همه را مدیریت کند. سرش خلوت میشود؛ سر روح بخاری خلوت میشود و به یک معنا، سر نفس خلوت میشود و توجهش به عالم قدس میافتد؛ چون جنس نفس مجرد است و جنسش از آن عالم است.
بعد میبینید چشم نفس و توجه نفس به آن عالم میافتد و شما اهل کشف میشوید. پس یکی از راههای انتقالات معنوی و حقیقی عالم قدس به وجود ما، همین بحث روح بخاری است. من مرتب اصرار میکنم آن سیویک جلسه «سرّ مکنون» را گوش بدهید؛ بسیار به دردتان میخورد. در هر جلسه، بحثمان بهنوعی به آن مرتبط میشود.
اینجا حضرت استاد این را به ما تلقین میکند که نفس ناطقه دائماً از خودش آگاه است، به خود داناست، مدرک ذات خود است و خودش نیز داناست؛ اما بقیه حواس اینگونه نیستند. یعنی چه؟ مثلاً اکنون حس بینایی شما میتواند پشت پرده را ببیند؟ حس بینایی دنیایی و ملکیتان که چند جلسه پیش دربارهاش صحبت کردیم، میتواند آنطرف را ببیند؟ نمیتواند؛ این قدرت را ندارد.
حس بینایی ملکوتی چطور؟ میتواند ملک را ببیند؟ آفرین، ثابت کردیم که نمیتواند ببیند. آن، حقیقت ملک را میبیند؛ صورت تمثلی ملک و من و شما را میبیند، وقتی به عالم قدس رفته باشد. ملائکه صورت تمثلی ما و حقیقت وجود را میبینند؛ یا نور میبینند یا ظلمت، یا شدت نور یا شدت ظلمت یا ضعف آن را. حالا اینجا حرفها و سؤالهایی پیش میآید که انشاءالله به وقتش باید بیان کنیم.
این در حقیقت ضعف است. حضرت استاد اینجا میفرمود که نفس ناطقه مدرک ذات خود و به خودش داناست و هیچکدام از حواس اینچنین نیستند. بله، اینگونه نیستند؛ یعنی نمیتوانند جامعالاطراف باشند، اگر بخواهیم اینگونه تعبیر کنیم. اما نفس اینگونه نیست؛ جامعالاطراف است.
نفس چقدر مهم است و شناختش چقدر اهمیت دارد. ما از کودکی میشنیدیم: «مراقب هوای نفست باش.» بعد قرآن میخواندیم و میگفتیم پس این "یا أیتها النفس المطمئنة ارجعي إلى ربك" [نفس مطمئن به سوی پروردگارت بازگرد] چه میگوید؟ اگر نفس، نفس اماره است و باید مراقبش باشی که، جسارتاً، جفتک نیندازد، پس این نفس مطمئنه چیست؟
میبینید که این مطالب در سیر بحث روشن میشود. وقتی تعلق نفس به بدن بسیار زیاد شد، میشود نفس اماره؛ توجه و تعلقش زیاد است. وقتی این تعلق کم شد، کم شد و کم شد، تا بهقدری رسید که بدن فقط زنده بماند و بتواند در خدمت روح قرار بگیرد؛ بدن کاملاً مرکب روح شود، در خدمت روح قرار بگیرد، غلام و نوکر روح و کنیز روح شود، آن موقع میشود نفس مطمئنه. به همین راحتی. حالا علت اختلاف اسماء نفس هم مشخص شد.
اصل پنجاهودو: علم انسانساز است.
جان نباشد جز خبر در آزمون هر که را افزون خبر، جانش فزون
یعنی هرکس خبرش بیشتر است، علمش بیشتر است و جانش فزونتر است. این هم مشخص است. هرچه علم آدم بیشتر باشد و معرفتش بیشتر شود، سبک زندگیاش آگاهانهتر و عالمانهتر میشود و تفاوت میکند.
اصلاً علت تغایر، تمایز و تخالف، و علت اینکه اشخاص و افراد با هم متمایز میشوند چیست؟ همین علم و معرفتشان است.
تو همان هوشی و باقی هوش پوش.
اصل پنجاهودو که میفرمود، خلاصهاش این است: علم انسانساز است. علم و عمل جوهرند و انسانساز؛ علم انسانساز است. میخواهی انسان باشی و خودت را بسازی، بسمالله.
قبلاً بر اساس یکی از اصول مهم در کتاب شریف انسان در عرف عرفان حضرت استاد عرض کردیم که علم، باورها، اندیشهها و معرفت ما، پس از نشئه طبیعت، کدام بُعد از ابعاد وجودی ما را شکل میدهد؟ یعنی پایه شکل ما پس از مرگ و موت چیست؟ ماشاءالله، کجایید شما؟ این همه در این جلسات این مطلب را گفتهام. خواهرانمان امروز خیلی ضعیف عمل میکنند؛ همیشه ماشاءالله جلودار بودند. آفرین؛ روح و باطن. روح بگیر، حالا بگو نفس، بگو باطن.
باطن ما را علم ما شکل میدهد. باورهای ما چه شکلی است؟ چیست؟ کاریکاتور است یا حقیقت دارد؟ ظلمانی است یا نورانی؟ باطن ما به شکل علم ماست. ظاهر ما به شکل چه بود؟ آنطرف، پس از موت، ظاهر ما یا بدن ما به شکل چه بود؟ آفرین، اعمال ما. اعمال ما ظاهر ما را میسازند و علم و باور ما باطن ما را.
اینها خیلی مهماند. بچه میگوید: «علم را میخواهم چه کنم؟» از قدیم هم بوده است: «علم بهتر است یا ثروت؟ علم را میخواهم چه کنم؟ علم کن بابا! الان پول مثلاً در بورس است، پول در دلار است، پول در سکه است، پول در...» علم چیست؟ نمیفهمد. بچه تربیت نشده و نمیداند جایگاه علم چیست. این در حقیقت چه کار میکند؟ باطن ابدی خودش را بیچاره میکند و در حیث باطنش ضعف ابدی پیدا میکند؛ یک نفس ضعیف و علیل.
فرمود خدا نور چشم من را در نماز قرار داده؛ اصلاً نماز نور چشم من است. حالا کسی نماز نخواند، چه اتفاقی میافتد؟ چشم بینور میشود و کور میشود. "وinhشرهو يوم القيامة اعمي" کور محشور میشود.
اینجا فرض کنید کسی از رحم مادر بیرون بیاید و کور باشد. خدا نصیب نکند. پنجاه سال، شصت سال، فوقش هفتاد یا هشتاد سال نابیناست و تمام میشود. باز وقتی میخوابد، چشم ملکوتیاش باز است. اگر اهل معنویت باشد، اصلاً چشم ملکوتیاش کاملاً باز است و میبیند؛ اینطور نیست که کور باشد، فقط ماده را نمیبیند. اما وقتی مُرد چه؟ چشمش باز است، کاملاً هم باز است. ولی اگر کسی بینماز شد چه؟ آنجا کور است. خیلی بد است که آدم تا ابد کور باشد. جوانهای ما کجا اینها را بدانند؟
بله خواهرم، پیامبر عزیز عالم فرمودند.
اصل پنجاهوسه: قوه متخیله.
آقا، خواهر من، برادر من، از این قوه خیال چه بگویم؟ توجه دارید که در جلساتی که تا حالا داشتهایم، فکر میکنم بدون استثنا در همه جلسات از قوه خیال سخن گفتهایم. از همان جلسه اول که در مقدمه شروع کردیم، از قوه خیال حرف زدیم.
این اصول را ببینید؛ در چندین جای این اصول از قوه خیال سخن گفته میشود. همین الآن چشمم به اصل پنجاهوهشت افتاد که چند اصل جلوتر است. میفرماید: «روح انسان خواه در مقام خیال باشد و خواه در مقام عقل، پس از ویرانی بدن تباه نمیشود.» این اصل پنجاهوهشت است.
اما اصلی که اکنون خواندیم، اصل پنجاهوسه، چه میفرماید؟ قوه متخیله، این مثال متصل در خیال خود من، قوه خیال و برزخ وجودی، از شئون نفس است؛ ظل نفس است، رشف نفس است، آیه نفس است، کلمه نفس است، ظهور نفس است و شأن نفس است. خود نفس نیست؛ از شئون نفس است، یعنی از قوای نفس است، و تجرد برزخی دارد و در خواب و بیداری، بیدار و آگاه است.
در بیداری نیز قوه خیال شما بیدار و آگاه است. هر صورت و شکلی که اکنون در قوه خیالتان میبینید، در قوه خیال خودتان میبینید؛ بیرون از خودتان نیست. در اصول بعدی نیز حضرت استاد همین را میفرمایند. این چیزهایی که اکنون میبینید، بیرون از شما نیست؛ در خودتان میبینید. قبلاً هم این را عرض کردیم.
این اصل، بسیار شامخ و مهم، بلکه اشمخ است و بعدها در درک حقایق بسیار به کارمان میآید. پس این قوه زنده است؛ قوه خیال برداشتنی نیست و در خواب و بیداری بیدار و آگاه است. حضرت استاد نام بسیار عالیای بر آن گذاشتهاند و بعضی از حکمای قدیم، مانند حضرت فخر رازی، نیز اشاراتی به آن داشتهاند: دستگاه عکاسی و صورتگری نفس ناطقه؛ دستگاه عکسبرداری.
شما با این گوشی همراهتان هرچقدر هم عکسها را حذف کرده باشید، کسی که کار فنی بلد باشد میتواند با یک recovery، خیلی راحت هرچه را حذف کردهاید دوباره برگرداند. اصلاً چیزی از بین نمیرود؛ اینگونه به شما بگویم، چیزی ازبینرفتنی نیست.
امروز مثلاً در روانشناسی میگویند هرچه را ببینید، چه عکس و چه فیلم و هر چیز دیگر، تا هفت سال در ناخودآگاهتان میماند و بعد محو میشود و از بین میرود. این غلط و اشتباه است.
روزی برسد که شما بنشینید و با کسانی که صرفاً روانشناسی طبیعی و غربی و شرقی خواندهاند و اسلامی نخواندهاند مناظره کنید؛ آنوقت میبینید نه یک سر و گردن، بلکه صدها سر و گردن از آنها بالاترید و دستوبال آنها بسته است. همهچیز در دین مبین اسلام است که میفرماید آنچه شما در قوه خیالتان ایجاد میکنید، برای همیشه، برای همیشه باقی خواهد ماند.
حالا اینجا بحثی پیش میآید که بالاخره انسان پیش از آنکه قلبش آلوده شود، قوه خیالش آلوده میشود. اگر ما توبه کنیم، با این قوه خیال آلوده چه میشود؟ شما میگویید هیچچیز از بین نمیرود. بالاخره اینها هستند یا نیستند؟ این صورتها و اشکال قبیحه هستند یا نیستند؟ هستند. آیا میشود «هست» معدوم شود؟ آیا میشود وجود و موجود معدوم شود؟ اصلاً محال است؛ محال عقلی است. پس چه میشود؟
[پچپچ]
خوب.
[پچپچ]
خدا کار محال و بیهوده میکند؟ اصلاً خدا کاری را عبث میکند؟ ما خلقنا هذا باطلا. خدا کار باطل نمیکند؛ هر کاری میکند بر اساس اصول است. اصولیترین موجودات، خود حضرت حق است.
پس اینجا چه میشود؟ اجازه بدهید خواهرمان هم بگویند. گفتید توبه خیلی قوی و... بله، سایه.
[پچپچ]
معنی بخشید که سایهای بوده که از بین نمیرود، ولی با توبه به شکلی کم میشود.
یک بار دیگر همینجا میگویم و سریع از آن میگذرم، چون از درس عقب میمانیم. الطاء بحث توبه است. الطاء بمن الذنب؛ کسی که از گناه توبه کند، بقیه حدیث چیست؟
[پچپچ]
آفرین. کمن، کمن؛ کاف یعنی «مثل». کمن لا ذنب له؛ مثل کسی است که کأنه گناه نکرده است، نه اینکه گناه نکرده باشد. اینکه بگوییم گناه نکرده، دروغ است؛ نه، مثل کسی است که گناه نکرده. تبدیلش میکنند؛ یعنی بدلش میکنند و صورتش را عوض میکنند. این فعلاً طلبتان باشد.
کلاه سر ما نرود. کسانی که روی منبر پیغمبر مینشینند؛ از بچگی سر من و خیلی از ما کلاه رفته است: «آره بابا، خدا گناه را میبخشد، بیخیال، اصلاً نگران نباش. غیب بخور، منبر بسوزان، مردمآزاری نکن.» خود میج خوردن و منبر سوزاندن که از بدترین کارهاست؛ چه القایی به مردم میکنی؟ اینها تا ابد میماند.
خلاصه اینکه اگر بخواهم از جهت علمی عرض کنم و رد شوم، نمیدانم چرا مجبور میشوم توضیح بدهم. طلب وجودی شماست؛ اقتضای جلسه است.
قبلاً هم گفتم که اکنون شما مرا میبینید. شما من را، اینجایی که الآن با این کیفیت و این هیئت نشستهام، واقعاً همینجا میبینید؟
[پچپچ]
یا در خودتان میبینید؟ آن صورت از بنده که در قوه خیال شما ایجاد شده، کار کیست؟
آفرین؛ نفس آن را از طریق قوه خیال ایجاد کرده است، چون قوه خیال همان دوربین عکسبرداری است، ولی نفس به آن دستور میدهد. عکس مرا گرفتهاید و در قوه خیالتان نگه داشتهاید. درست شد؟ حالا نفس شما آن را ایجاد کرده است و آن هم فعل نفس است. چون نفس مجرد است، فعلش هم مجرد است. مجردات باقیاند یا فانیاند؟ همیشه باقیاند. این یک نکته.
نکته دیگر اینکه اکنون شما عکس مرا، یعنی صورت مرا، در قوه خیال خودتان ایجاد کردهاید و دارید. آن عکس، که حالا میشود علم به من، سبب شده است شما به من علم پیدا کنید و بدانید که این صورت، این شیئیت و این صورت مخصوص حاجآقا فلانی است. درست شد؟ این معلوم بالذات شماست یا معلوم بالعرض شما؟ آنچه در وجود خودتان است، معلوم بالذات است. معلوم بالعرضش چه میشود؟ عارض است؛ از شما نیست، در شما نیست، بلکه بیرون از شما و خارج از نفس شماست. آن میشود بنده. من در اینجا معلوم بالعرض شما میشوم؛ بندهای که اینجا نشستهام، معلوم شما هستم.
ثمره علمی در نفس شما اقتضا میکند که دیگر بنده و صورت مرا بشناسد. اما منی که اکنون اینجا نشستهام، با این شیئیت، این صورت، این ماده، کموکیف، ظاهر و باطن، دیگر معلوم بالذات شما نیستم. من در قبر خودم هستم و شما در قبر خودتان. شما با خودتان محشورید و من با خودم.
آن چیزی که معلوم بالذات شماست و در حقیقت میشود خود شما، خود حضرتعالی، همان ایجادی است که نفس شما از صورت من در خود شما کرده است. آن دیگر میشود دارایی شما و تا ابد مال شماست.
منظور از بذرهایی که حضرت استاد میگویند در وجود خودت، در نفست و در ضمیر وجودت بکار، و این بذرها پرورش پیدا میکنند، همینهاست. یعنی من و شما دائماً با دیدن، شنیدن، لمس کردن و بوییدن، خودمان را پرورش میدهیم و میسازیم. اینها تازه حواس ظاهریاند. حواس باطنی نیز خطاپذیرند. مثلاً وقتی میخوابید، دیگر با حواس ظاهریتان نمیبینید؛ در خواب با قوه باصره ملکیتان نمیبینید، بلکه با قوه باصره ملکوتیتان میبینید. اما آیا آنچه میبینید واقعاً حق و درست است؟ خیلی از اباطیل را انسان میبیند. مثلاً ناگهان در خواب دیوی دوسر دیده است؛ آیا واقعاً حقیقت دارد؟ ندارد؛ انشای نفس است.
چرا نفس دیو دوسر ایجاد کرد؟ چرا حرم امام حسین ایجاد نکرد؟ اینها در سیر معرفت نفس روشن میشود، چون دارایی نفس و داشتههایش همانهاست. نفس این آقا یا این خانم اصلاً عادت کرده است این صورتها را ایجاد کند و با این چیزها مأنوس است.
حالا که قدری در اینجا توقف کردهایم، احساس میکنم یک دست غیبی مرا قلقلک میدهد که در این موضوع توقف کن. میخواستم چند اصل دیگر بخوانم. این اصل چند بود؟ یادمان نرود؛ پنجاهوسه. اصل پنجاهوسه این است: قوه متخیله از شئون نفس است و تجرد برزخی دارد و در خواب و بیداری، بیدار و آگاه است و دستگاه عکاسی و صورتگیری نفس ناطقه است. این اصل پنجاهوسه بود. هنوز اصل پنجاهوچهار را نگفتهایم. انشاءالله پنجاهوچهار را فردا برایتان میگویم.
اکنون اجازه بدهید از این فرصت استفاده بهینه کنم و نکته بسیار مهمی را از لسان استاد علامه حسنزاده برایتان بگویم. استاد ایشان چه کسی است؟ احسنت، حضرت علامه طباطبایی. به این دو بزرگوار یک صلوات هدیه کنیم.
[صلوات]
چون بحث برزخ و، به یک معنا، کثرات انفسیهای که برخاسته یا ایجادشده از کثرات خارجیه است مطرح شد، توضیح میدهم، نترسید. ارتباط قوه خیال با اینها و مشکلاتی که در قوه خیال ایجاد میشود، باعث میشود روح نتواند حکم خود را در بدن پیاده کند؛ چه روح بخاری و چه آن روح اصلی "و نفخت فیه من روحی". دست روح از بدن کوتاه میشود.
انسان هرچه تلاش میکند، نیمهشب نمیتواند برای سحر از جا برخیزد و ارادهاش ضعیف میشود، چون اراده به روح برمیگردد. روح نمیتواند اراده کند. چرا؟ چون دستش از بدن کوتاه شده است. چرا کوتاه شده؟ چون خللی در نفس ایجاد شده است. نفس برزخ میان روح و بدن است. درست شد؟
حالا یا مشکل از مزاج روح بخاری است و باید اصلاح مزاج کند. علما، حکما، عرفا و اهل سیر و سلوک، همهشان بدون استثنا ـ «غالب» تعبیر درستی نبود ـ در ابتدا به سالک الی الله که میخواهد بهسمت حضرت حق سیر کند، میگویند: ابتدا برو اصلاح مزاج کن. این نخستین دستورشان است. در این خصوص در همان بحث سرّ مکنونات بسیار صحبت کردیم.
یا مسئله به اختلالاتی برمیگردد که در قوه خیال ایجاد شده است. قوه خیال آلوده و مشوب به وهم شده و از تحت سیطره عقل خارج شده است. چرا؟ علتش توجه و تعلق بیش از حد به کثرات خارجیه است.
کثرات خارجیه و انفسیه را توضیح بدهم و بعد مطلب بسیار عالیای را از رساله علامه طباطبایی علیه الرحمه و الرضوان، رساله سیر و سلوکشان به نام جام صحبا، برایتان بخوانم.
کثرات خارجیه یعنی آنچه پیرامون ما از ماده و طبیعت وجود دارد؛ هر چیزی که خارج از ماست، و حتی قشر و پوست و ظاهر وجود خودمان که طور انزل وجودی ماست. اینها کثرات خارجیهاند.
کثرات انفسیه چیست؟ علومی است که در حقیقت ثمره علمی در نفس ما میشود؛ یعنی برداشتهایی که من از این کثرات خارجیه کردهام و معلوم بالذات خودم شده است، چه از حیث شنوایی، چه بینایی، چه چشایی، چه لامسه و چه بویایی. هرچه از محیط خارج و این کثرات خارجیه صید کردهام، در وجود خودم معلوم بالذات میشود. در بیرون معلوم بالعرض است و در درون خودم سرمایه من میشود که مرا میسازد. آن معلوم بالذات را کثرات انفسیه میگویند. در وجود من است؛ مثالها، مثلها و صورتهایی است که نفس انشا کرده، اما مطابق با خارج و مطابق با صورت خارج.
از روی متن برایتان بخوانم. حضرت استاد در بحث سیر و سلوک چند دستور دارند و سالک الی الله را مرحلهبهمرحله جلو میبرند. بعد به اینجا میرسند: "هنوز از خستگی راه نیاسوده سالکی"؛ کسی که سیر و سلوک دارد. آنکه برنامه ندارد که هیچ، ولمعطل است. آنکه برنامه دارد و کار میکند، منزلبهمنزل حرکت میکند: "هنوز از خستگی راه نیاسوده وارد بر عالم برزخ که کثرات انفسیه است میگردد."
عالم برزخ اینجا چیست؟ قوه خیال؛ رتبه مثال متصل که در خود من است. میگوید وارد این عالم میشود. اصلاً گریزی از آن ندارد، چون برزخ است. شما اکنون اگر بخواهید با اصل وجود خودتان، ذات خودتان، سرّ سرّ خودتان، عمق نفستان، باطنترین حالت وجودتان و مکمن غیبت ارتباط بگیرید، از چه طریقی میتوانید ارتباط بگیرید؟ خود حضرتعالی با خودتان از طریق نفس؛ چون آن رابطه، آن وجودِ رابطه، آن برزخ و آن حائل است.
میگوید وارد این عالم میشود. در این حال، حالا خودمان را محک بزنیم: «در این حال متوجه میشود که ماده و کثرات خارجیه در درون خانه دل او چه ذخائری به بدیعت گذاشتهاند.»
فکر میکند در وجود خودش سالم، آراسته، دستنخورده، پاک و بیآلایش است و هیچ خدشهای نیست؛ بیرون است که ازدحام و شلوغی و همهمه و ریختوپاش دارد. اما وقتی وارد وجود خودش میشود، میبیند چه خبر است و چه ذخائری به بدیعت گذاشتهاند. چه چیزی؟ کثرات خارجیه.
«اینها همان موجودات خیالیه نفسانیه هستند که از برخورد و علاقه به کثرات خارجیه به وجود آمده و جزء آثار و ثمرات کثرات خارجیه میباشند.»
یعنی تعلق به خارج و توجه به خارج باعث میشود که در درونت ازدحام ایجاد شود. ادامه: «و از موالید آن به حساب میآیند.» یعنی این کثرات انفسیه درون ما، این کثرتها، این صور و اشکال عجیبوغریب، موحش، وحشتناک، قبیح و زشت، همگی مولودند؛ یعنی فرزند چه هستند؟ کثرات خارجیه.
«و اینها مانع از تحصیل آرامش خاطر هستند.» هرکسی که میگوید: «من آرامش ندارم»، چرا آرامش ندارد؟ چون کثرات خارجیه برای او کثرات انفسیه ایجاد کرده است.
«لذا تا سالک بخواهد ساعتی در ذکر خدا بیآرامد، ناگهان این خیالات چون سیلی بر او حملهور شده و قصد هلاکت او را مینمایند.» میخواهند او را هلاک کنند.
داریم خودمان را محک میزنیم که چرا خلوت نداریم؟ چرا آرامش نداریم؟ چرا نمازمان معراج نیست؟ چرا ذکرمان ورد نیست؟ چرا ذکرمان قلبی نمیشود و صرفاً رسمی است؟
میخواهم از شما بپرسم، الآن گوش بدهید: «بدیهیست که آزار و صدمه کثرات انفسیه»، که در خود من است، «قویتر و نیرومندتر از کثرات خارجیه» است. هست یا نیست؟ آفرین، هست.
«چه انسان میتواند با اختیار عزلت و انزوای از کثرات خارجیه دوری جوید.» میتواند به گوشهای برود و خلوت کند، برق را خاموش کند، تلویزیون را خاموش کند و بچه را بخواباند. حتی آن کلاغ را هم ساکت کند. مثلاً کسی در خانهاش عروس هلندی دارد. یکی از دوستان ما میگوید این را میخرند، بعد چون مرتب جیغ میزند، خانمش میرود و روی این حیوان بیچاره زبانبسته پتو میاندازد و حیوان زیر آن خفه میشود، چون از صدایش بدش میآید. چرا این را میخری؟ زبانبسته، رزقش به دست تو افتاده است؛ آهش میگیردت، به او برس.
حالا همهجا را تاریک میکند و به گوشهای میرود؛ گوشهای که جلویش فقط دیوار است و هیچچیز دیگری هم نیست. چنین حالتی را تصور کنید. باز به نظر شما چه میشود؟
حضرت استاد میفرماید: "چه انسان میتواند با اختیار عزلت و انزوای از کرات از کس از کثرات خارجیه دو دوری جوید، ولی هرگز نتواند از صدمه و آزار خیالات رهایی یابد. چه اینان با او قرین و همجوار هستند."
اینها ما را رها نمیکنند. چگونه میخواهی از آنها آزاد و رها شوی؟
ادامه بدهم یا خستهاید؟ بعضیهایتان دارید به چرت میروید. بعد به سراغ عبور از عالم خیالات و عالم برزخ میروند و راهکار ارائه میدهند که حالا که گرفتار شدیم، چگونه عبور کنیم؟ از این عالم خیال و این عالم برزخ چگونه عبور کنیم؟
نبض بحث الآن همینجاست، ولی ادامه نمیدهم، چون بعضیهایتان در حال چرت زدن هستید.
[پچپچ]
باشد، انشاءالله وقتی دیگر.
یک صلوات بفرستید. اللهم صل على محمد و آله طهر و طهر.
[صلوات]