یادداشت: ترجمههای فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند.
آغاز جلسه و توسل
«یا رَبِّ، أَعُوذُ بِكَ مِنْ هَمَزَاتِ الشَّيَاطِينِ، وَمِنْ شَرِّ نَفْسِي، وَمِنْ شَرِّ خَلْقِكَ. بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ. لَا حَوْلَ وَلَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ الْعَلِيِّ الْعَظِيمِ. اللَّهُمَّ إِيَّاكَ نَعْبُدُ وَإِيَّاكَ نَسْتَعِينُ. الْحَمْدُ لِلَّهِ عَلَى كُلِّ نِعْمَةٍ، وَأَسْأَلُ اللَّهَ مِنْ فَضْلِهِ. الْمُسْتَغَاثُ بِكَ يَا صَاحِبَ الزَّمَانِ. الْمُسْتَغَاثُ بِكَ يَا صَاحِبَ الزَّمَانِ. الْمُسْتَغَاثُ بِكَ يَا صَاحِبَ الزَّمَانِ. السَّلَامُ عَلَيْكَ يَا دَاعِيَ اللَّهِ وَرَبَّانِيَّ آيَاتِهِ.»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پروردگارا، از وسوسههای شیاطین و از شرّ نفس خود و شرّ آفریدگانت به تو پناه میبرم. به نام خداوند بخشندهٔ مهربان. هیچ حرکت و نیرویی جز به خدای بلندمرتبه و بزرگ نیست. خدایا، تنها تو را میپرستیم و تنها از تو یاری میجوییم. خدا را بر هر نعمتی سپاس میگویم و از فضل او درخواست میکنم. ای صاحبالزمان، از تو فریادرسی میطلبیم. سلام بر تو، ای دعوتکننده به سوی خدا و پرورشیافتهٔ آیات او.
سلام علیکم و رحمةالله.
در محضر پنج شهید هستیم. انشاءالله مورد افاضهٔ ملکوتی این شهدا و سیدالشهدا علیهالسلام قرار بگیریم. نثار همهٔ شهدا و همهٔ رفتگان اهل اسلام صلواتی ختم بفرمایید.
«اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ.»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست.
این جلسه، بهجهت تعطیلی جلسهٔ هفتهٔ پیش، بهصورت فوقالعاده برگزار میشود تا بخشی از عقبماندگی ما جبران شود.
ذکر شریف برای «حیات عقل»
هدیهای که امروز تقدیم میکنیم، در نکتهٔ ۹۱۳ کتاب هزار و یک نکته حضرت استاد آمده است. این کتابی که اکنون در دست بنده است، هزار و یک نکته حضرت استاد است.
ایشان در نکتهٔ ۹۱۳ میفرمایند: عارف، ملا عبدالرزاق، در شرح منازل السائرین خواجه عبدالله میفرماید. عزیزانی که درسهای حضرت استاد در شرح اشارات، شرح فصوص، شرح اسفار، تمهید القواعد، منازل السائرین و شرح مصباحالانس را شنیده باشند، میدانند که حضرت استاد در همهٔ این درسها بر این ذکر شریف تأکید کردهاند. پس معلوم میشود ذکر مبارکی است و سند آن را نیز در همین نکته بیان میفرمایند.
میفرماید:
«قَدْ جَرَّبَ الْقَوْمُ أَنَّ الْإِكْثَارَ مِنْ ذِكْرِهِ...»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): اهل این راه تجربه کردهاند که بسیار گفتن و مداومت بر این ذکر...
یعنی تأثیر آن در کثرت و اکثار است؛ باید زیاد گفته شود، نه اینکه چند بار گفته و رها شود. ذکر بسیار عالی و بسیار شریفی است:
«يَا حَيُّ يَا قَيُّومُ، يَا مَنْ لَا إِلٰهَ إِلَّا أَنْتَ.»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای زندهٔ جاودان، ای برپادارندهٔ هستی، ای آنکه هیچ معبودی جز تو نیست.
همین است:
«يَا حَيُّ يَا قَيُّومُ، يَا مَنْ لَا إِلٰهَ إِلَّا أَنْتَ.»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای زندهٔ جاودان، ای برپادارندهٔ هستی، ای آنکه هیچ معبودی جز تو نیست.
در قرائتِ پیوسته، نونِ «مَنْ» در لامِ «لا» ادغام میشود.
مرحوم عبدالرزاق میفرماید:
«يُوجِبُ حَيَاةَ الْعَقْلِ.»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): موجب حیات و زندهشدن عقل میشود.
تأثیر این ذکر چیست؟ حیات عقل. نمیگذارد عقل انسان بمیرد. اهمیت تأثیر این ذکر را وقتی میفهمیم که اهمیت عقل و حیات عقل را دریابیم.
مرگ عقل و پیدایش آلودگی
بارها عرض کردهایم که اساساً آلودگیهای ما، بر اساس آیهٔ ۱۰۰ سورهٔ یونس، از آنجا ناشی میشود که عقل تعطیل میشود و میمیرد:
«وَيَجْعَلُ الرِّجْسَ عَلَى الَّذِينَ لَا يَعْقِلُونَ» (یونس، ۱۰۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و پلیدی را بر کسانی قرار میدهد که تعقل نمیکنند.
پس اگر کسی بر این ذکر اکثار و مداومت داشته باشد، حیات عقل او سبب میشود از آلودگی فاصله بگیرد. به همین راحتی.
اگر کسی از آلودگی رنج میبرد ـ هر آلودگیای، مطلقاً؛ چه در قوای ظاهری و حواس پنجگانه، و چه در قوای باطنی، مانند قوهٔ خیال و وهم ـ بر این ذکر شریف اکثار داشته باشد.
چند خط دیگر از همین نکته را میخوانم که برایتان مفید است. حضرت استاد ادامه میدهند:
«کلمهٔ «اکثار» را در حصول نتیجه دخلی تمام است؛ که همت در استقامت باید، نه حال.»
یعنی انسان نباید تنها به «حال» اکتفا کند که مثلاً حالی به او دست داده است؛ بلکه باید همت و استقامت داشته باشد تا کثرتِ استفاده و مداومت بر این ذکر، او را به سرمنزل مقصود برساند.
حضرت استاد میفرمایند:
«شهود طلعت سعادت و ارتقای به جنت قرب و لقاء و مکاشفات انسانی، مر اهل همت و استقامت راست؛ نه صاحب حال موقت را که نصاب نصیب او قیل و قال است.»
اهل همت کسانیاند که وقتی میگوییم «اکثار»، واقعاً در ذکرشان کثرت و مداومت داشته باشند؛ نه اینکه ده بار یا صد بار بگویند و رها کنند و بعد انتظار داشته باشند حضرت جبرئیل برایشان نازل شود. با چنین روشی به جایی نمیرسند.
حداقل اربعین و اثر مداومت
در ادامهٔ فرمایش حضرت استاد آمده است:
«هر عمل و ذکری که کمتر از اربعین باشد، چندان اثر بارزی ندارد.»
این نکته بسیار مهم است، بهویژه برای کسانی که دائماً میپرسند: این ذکر را چند بار بگوییم؟ چقدر بگوییم؟ چند وقت ادامه دهیم؟
حضرت استاد میفرمایند حداقل آن اربعین، یعنی چهل روز است. اگر کمتر از چهل شبانهروز گفته شود، تأثیر بارز و آنچنانی ندارد.
و میفرمایند:
«خاصیت اربعین در ظهور فعلیت و بروز استعداد و قوه و حصول ملکه، امری مصرّحٌبه در آیات و اخبار است.»
بروز استعداد، خود همان به فعلیت رسیدن است.
استمرار عمل تا یک سال
این مقدار برای کسانی است که حداقلِ راه را میخواهند؛ اما برای کسانی که میخواهند رشد بیشتری کنند و ارتقای وجودی پیدا کنند، حضرت استاد ادامه میدهند:
«و ادامهٔ عمل به یک سال تا ادراک لیلةالقدر شود، هم در مجامع روایی از اهلبیت عصمت و وحی علیهمالصلاةوالسلام روایت شده است.»
سپس چند روایت از همین باب میآورند که نشان میدهد اهلبیت علیهمالسلام تا چه اندازه تصریح و اصرار داشتهاند که اگر عملی را آغاز کردید، یا اصلاً آن را شروع نکنید، یا اگر شروع کردید تا یک سال ادامه دهید تا آثار و برکات آن را ببینید؛ حداقل، تا ادراک لیلةالقدر.
البته بعضی ممکن است به خیال خود زیرکی کنند و بگویند: «حالا که سه چهار روز یا یکی دو روز به لیلةالقدر مانده است، از همین حالا شروع میکنیم؛ روایت هم گفته است تا لیلةالقدر!» نه؛ اینها مدافعات نفس و بازیگوشیهای قوهٔ خیال است.
در خصوص عظمت این ذکر، زبانم واقعاً قاصر است؛ چه بگویم؟ در یکی از جلساتی که حضرت استاد در شرح مصباحالانس مرحوم ابنفناری ـ که میدانید متن قویای است ـ ...
قربِ ذکر «یا حی یا قیوم» به اسم اعظم
مصباحالانس مرحوم ابنفناری از قویترین و سنگینترین کتابها در حوزهٔ عرفان نظری است. حضرت استاد در شرح این کتاب نیز به ذکر
«يَا حَيُّ يَا قَيُّومُ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای زندهٔ جاودان، ای برپادارندهٔ هستی.
اشاره داشتند و مضمون فرمایششان این بود که این ذکر قریب به اسم اعظم است.
ایشان در اینباره مفصل سخن گفتهاند که هرجا در میان آیات، روایات و گفتار اهلبیت علیهمالسلام ردّ پایی مییابید که فرمودهاند در فلان آیه، سوره یا دعا «اسم اعظم» آمده است، غالباً نامهای «الحی» و «القیوم» را میبینید.
سخن حضرت استاد این است که گویا خودِ
«يَا حَيُّ يَا قَيُّومُ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای زندهٔ جاودان، ای برپادارندهٔ هستی.
قریب به اسم اعظم است؛ زیرا همه به او حیات دارند، حیات همه از اوست، همه قائم به اویند و او قیّوم همه است. ذکر بسیار عالی و زیبایی است.
و هنگامی که
«يَا مَنْ لَا إِلٰهَ إِلَّا أَنْتَ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای آنکه هیچ معبودی جز تو نیست.
نیز به آن افزوده میشود، عظمت ذکر بیشتر آشکار میشود.
معنای «إله» و نسبت آن با توحید
کسی که در بحث اسماءالحسنی کار کرده باشد، میتواند به رسالهٔ اسماءالحسنی مرحوم حاج ملاهادی سبزواری رحمهالله مراجعه کند؛ حضرت استاد از آن بهعنوان رسالهای بسیار ارزشمند یاد میکردند.
در بحث واژهٔ «إله» نیز میتوان به کتابهای مفردات قرآن مراجعه کرد. چند روز پیش کتابی در باب مفردات قرآن همراه داشتم که در آن آمده بود لفظ «إله» ۱۴۷ بار در قرآن آمده است و ـ بهجز ۳۳ مورد ـ باقی موارد در سیاق مباحث توحیدی قرار دارند.
تعبیرهای گوناگونی از این لفظ در قرآن آمده است؛ مانند:
«لَا إِلٰهَ إِلَّا اللَّهُ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هیچ معبودی جز خدا نیست.
و:
«لَا إِلٰهَ إِلَّا هُوَ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هیچ معبودی جز او نیست.
و:
«لَا إِلٰهَ إِلَّا أَنْتَ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هیچ معبودی جز تو نیست.
و:
«لَا إِلٰهَ إِلَّا أَنَا»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هیچ معبودی جز من نیست.
از حیث لغوی، غالب مفسران «إله» را به معنای معبود گرفتهاند. از حیث اصطلاحی نیز در اینجا میتوان دو نگاه را مطرح کرد.
«إله» بهعنوان اشاره به ذات غیبی
اگر بگوییم خود اسم «إله» اشاره به ذات غیبی دارد؛ یعنی ذات را بدون لحاظ اسماء و صفات در نظر بگیریم، سخن از مرتبهای است که همهٔ عقول، بدون استثنا، در برابر آن حیراناند؛ حتی عقول اولیای الهی.
در این برداشت، «إله» را ناظر به ذاتی میگیریم که اسماء و صفات در لحاظ ما مورد توجه قرار نگرفتهاند. در این صورت، آن را با معنای وَلَه و حیرت مرتبط دانستهاند؛ یعنی عقول در ادراک کنه او حیران و عاجزند. در منابع لغوی نیز «إله» با معانیای چون معبود و نیز حیرت و وله مرتبط دانسته شده است.
«إله» با لحاظ اسماء و صفات
اما اگر ذات را با لحاظ اسماء و صفات در نظر بگیریم و «إله» را اسم ذاتی بدانیم، آنگاه آن را از مادهٔ «أَلِهَ» گرفتهاند که به عبادت مربوط میشود؛ بنابراین «إله» به معنای معبود خواهد بود.
این نکته را به تبرک عرض کردم تا هنگام گفتن این ذکر، نسبت به عظمت آن توجه داشته باشیم.
آثار مراقبت و مراتب واردات
اگر انسان در کنار گفتن این اذکار قدری مراقبت داشته باشد، قطعاً اتفاقاتی رخ میدهد. البته این اتفاقات نسبت به سعهٔ وجودی اشخاص متفاوت است و استعداد و مرتبهٔ هر فرد تعیین میکند که این واردات چگونه ظهور کنند.
ممکن است از اعلام آغاز شود، سپس به القا برسد، از آن بالاتر به الهام و حتی به ایحاء برسد.
ما که از زنبور عسل کمتر نیستیم. قرآن میفرماید:
«وَأَوْحَىٰ رَبُّكَ إِلَى النَّحْلِ» (نحل، ۶۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و پروردگارت به زنبور عسل وحی کرد.
این واردات میتواند به کشف و شهود منتهی شود و میتواند به شنود برسد.
جلسهٔ پیش عرض کردیم که شنود، که با «شب» تناسب دارد، بهمراتب ارزشمندتر از شهودی است که با «روز» تناسب دارد؛ آیات مربوط به آن را نیز دو جلسهٔ پیش بیان کردیم. بااینحال، غالب مردم بهدنبال شهودند و توجه چندانی به شنود ندارند.
در این جلسه و شاید جلسهٔ بعد، بیشتر دربارهٔ شنود سخن خواهیم گفت. نفس خود را دریابید. تا جایگاه شنود را در سیر معرفت نفس پیدا نکنیم، در این مسیر میلنگیم.
این اتفاقات و واردات، در نهایت به محک و ملاک نیاز دارند.
نکتهٔ ۶۹۸ «هزار و یک نکته» و ملاک واردات روحی
برای پاسخ به این مسئله، به نکتهٔ ۶۹۸ همین کتاب هزار و یک نکته مراجعه میکنیم. حتماً این نکته را بخوانید؛ بخشی از آن را نیز اینجا میخوانم، زیرا در بحث انتقالات و واردات روحی بسیار به کار میآید.
به یاد دارم در یکی از مباحث گذشته، شاید در کشکول نور، در همین وادی سخن میگفتیم و دربارهٔ عظمت سورهٔ «ص» بحث کردیم. حضرت علامه طباطبایی رحمهالله به حضرت استاد علامه حسنزاده آملی رحمهالله توصیه کرده بودند که سورهٔ «ص» را، خصوصاً در نماز وَتیره ـ نافلهٔ نشستهٔ نماز عشاء ـ بخوانند.
در روایات دربارهٔ این سوره مطالبی نقل شده و سخنان بسیار بلندی در خصوص آن بیان شده است.
واردات قلبی؛ از شنود تا رعشه
کسانی که بهدنبال واردات قلبی یا، به یک معنا، واردات وجودیاند، باید بدانند که این واردات میتواند بدون تمثّل باشد. این نوع واردات به جنس «شنود» نزدیک است؛ اما بسیار دشوار، لرزهبرانگیز و رعشهآور است.
در بزرگان نیز این حالات دیده شده است. برای مثال، علامه طباطبایی رحمهالله در اواخر عمر رعشه داشتند.
در بحث سرّ مکنون، ذیل مباحث روانشناسی نفس، دربارهٔ نسبت این رعشه با روح بخاری سخن گفتهایم و آنجا میتوانید ببینید که، به تعبیر شیخالرئیس، این جنس رعشه و رعشههایی که در امثال علامه طباطبایی دیده میشود از چه سنخی است.
بنابراین، نباید هرگاه دیدیم دست کسی میلرزد فوراً تصور کنیم که ضعف اعصاب دارد یا ترسیده است. مسئله همیشه اینگونه نیست و در برخی مراتب، این حالات میتواند منشأ دیگری داشته باشد.
هیبتِ مواجهه با نفوس و معنای حضور
کسانی که از بیرون و از شهرستانها برای این جلسات میآیند، برای من و شما حجتاند؛ ما که در همین سازمان و ادارهٔ خودمان و در کنار این جلسه هستیم، هنر خاصی نکردهایم. جلسات گذشته افرادی از مشهد، رفسنجان، آمل و شیراز آمده بودند. اینها برای من و شما حجتاند.
وقتی شنیدم افرادی از بیرون میآیند، تنم لرزید. اینها نفساند، جاناند. حتی اگر یک جان و یک نفس باشد، مگر شوخی است؟ انسان با یک نفس مواجه است؛ باید ببیند چه چیزی برای ارائه دارد. این جان، مزرعهای است؛ میخواهی در آن چه بکاری؟
گاهی کسی در برابر نفوس و هیبت جمع قرار میگیرد و از هیبت جمع به رعشه میافتد و حتی تپق میزند. اما گاهی کسی مینشیند و از همان آغاز، خود را در محضر صاحب جلسه میبیند؛ وقتی میگوید: «یا رب، أعوذ بک»، حقیقتاً خود را در مقام استعاذه مییابد.
در حدیث شریف کساء، حضرت صدیقهٔ شهیده سلاماللهعلیها خطاب به پدرشان، رسول خدا صلیاللهعلیهوآله ـ که مراتب قرب را در عالیترین درجات، تا مقام «قابَ قَوْسَيْنِ أَوْ أَدْنَى» پیمودهاند ـ چنین عرض میکنند:
«أُعِيذُكَ بِاللَّهِ يَا أَبَتَاهُ مِنَ الضَّعْفِ.»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای پدر جان، تو را از ضعف به خدا پناه میدهم.
دقت کنید: «أُعِيذُكَ بِاللَّهِ»؛ تو را به خدا پناه میدهم. این تعبیر در حدیث شریف کساء بسیار قابل تأمل است.
یک وقت کسی اینجا مینشیند و خودش را در محضر حضور میبیند؛ رعشه به وجودش میافتد، تنش میلرزد و حتی زبانش میگیرد. این حالت با لرزش ناشی از هیبت ظاهری جمع متفاوت است. این حالات را باید از یکدیگر تمییز داد.
واردات قلبی و نیاز به استاد راه
بحث ما دربارهٔ حالات متفاوت و واردات قلبی بود. اینجا یک زبانفهم لازم است؛ یک استاد راه و معلم کاربلد که جلودار باشد و به انسان بفهماند آنچه بر قلب او وارد شده، از چه سنخی است.
آن ذکر شریفی که دربارهاش سخن گفتیم، از جمله اذکاری است که میتواند واردات قلبی در پی داشته باشد و به همین جهت، موجب حیات عقل میشود.
در حکمت و فلسفه تعبیر «عقل» را به کار میبریم و در عرفان تعبیر «قلب» را. قلب یا عقل هنگامی حیات پیدا میکند که «واردات» پیدا کند؛ یعنی چیزی بر آن وارد شود.
اما مسئلهٔ اصلی اینجاست: از کجا بفهمیم این القا، القای شیطانی است یا الهی و رحمانی؟
پرسش علامه حسنزاده از علامه طباطبایی
حضرت استاد علامه حسنزاده آملی رحمهالله همین سؤال را از استاد بزرگشان، علامه طباطبایی رحمهالله، پرسیدهاند.
ایشان پس از انجام دستوری که از علامه طباطبایی گرفته بودند، عرض میکنند که بحمدالله تعالی وارداتی روی آورد؛ سپس میپرسند:
«ملاک تمیز حق از باطل چیست؟»
شاگرد زیرک چنین چیزی را میپرسد. کسی که زیرک نباشد، با اولین حال و واردی که برایش پیش میآید گمان میکند کار تمام شده، به مقصد رسیده و این واردات نشانهٔ وصول و کمال اوست؛ حتی ممکن است بهدنبال تکمیل نفوس دیگران برود، در حالی که خودش هنوز به مکمل نیاز دارد.
علامه طباطبایی در پاسخ میفرمایند:
«یک سلسله کشف اصلاً تردیدبردار نیست که محض عیان است.»
در اینجا توضیح مبسوطی ندادهاند. همین مطلب را حضرت استاد در یکی از درسهایشان ـ به گمانم در فصوص یا مصباحالانس ـ بیشتر باز کردهاند.
علامه طباطبایی میفرمایند برخی کشفها اساساً تردیدبردار نیستند و محض عیاناند؛ مانند آن کشف عیانی که برای علامه حسنزاده حاصل شده بود و پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله برای ایشان اذان میگفتند.
سپس میفرمایند:
«برای مکاشف احوالی پیش میآید که معیار تمیز و میزان صحت و سقم به دست میآورد.»
این نکته بسیار مهم است: احوالی برای انسان ایجاد میشود که خودِ آن حالات میتوانند بهگونهای معیار و میزان باشند.
و بعد میفرمایند:
«باید عقل و قرآن را ضابطه قرار داد.»
پس نخستین ضابطه برای سنجش این واردات، عقل و قرآن است. اگر چیزی بر قلب شما وارد شد یا انتقالی در وجودتان رخ داد، باید ببینید آیا با عقل سازگار است یا نه؛ آیا با شرع مقدس و قرآن سازگار است یا نه.
آیا موافقت با عقل و شرع کافی است؟
اما حتی اگر آن وارد با عقل و شرع مطابق بود، باز هم ممکن است القای شیطانی باشد. بنابراین، هنوز ملاک دیگری لازم است.
آن شاهراه و محک اصلی چیست؟ علامه میفرمایند حالی که پس از آن وارد برای انسان رخ میدهد میتواند برهانی باشد بر اینکه این وارد قلبی، الهی بوده است یا نه.
حضرت علامه حسنزاده در یکی از جلسات، خلاصهٔ این مطلب را چنین بیان میکردند:
ملاک اصلی، نفسِ حضرتعالی است؛ نفسِ خود شما.
این از ریزهکاریهای مهم مسیر سلوک است.
نفس انسان؛ محکِ واردات قلبی
اینکه میگوییم «ملاک، نفس است» یعنی باید ببینید پس از آن وارد قلبی چه اتفاقی در نفس شما میافتد.
این واردات ممکن است در خواب باشد؛ یعنی در واردات نومیه، که تمثلاتی برای انسان رخ میدهد و چیزی بر وجود او وارد میشود. همچنین ممکن است در بیداری باشد.
گاهی وارد با تمثّل است؛ یعنی صورتی میبینید. تمثل یعنی ظهور در صورت؛ ممکن است شخص یا افرادی را ببینید. برای نمونه، یکی از عزیزان چند روز پیش میفرمود که علامه حسنزاده را ناگهان مشاهده کرده است. این یک وارد قلبی همراه با تمثل است؛ یعنی افاضه و واردهای که در قالب صورت رخ داده است.
این امور از جهت توضیح مفهومی دشوار نیستند، اما خود وقوعشان میتواند بسیار سنگین و رعشهبرانگیز باشد و انسان را بلرزاند.
اما گاهی وارد بیتمثّل است.
تفاوت شهود و شنود
اگر وارد همراه با صورت و تمثل باشد، شهود است؛ و اگر بدون صورت و تمثل باشد، شنود است.
پس:
با صورت و تمثل: شهود.
بدون صورت و تمثل: شنود.
نکتهٔ ۹۳۲ «هزار و یک نکته»
حال که کتاب هزار و یک نکته در دست ماست، مطلبی را از همین کتاب دربارهٔ پاسخگویی به پرسش دیگران میخوانم. این مطلب در نکتهٔ ۹۳۲ آمده و کوتاه و روشن است.
زنی به محضر حضرت صدیقهٔ طاهره، فاطمهٔ زهرا سلاماللهعلیها رسید و سؤالی پرسید و پاسخ شنید. این کار ادامه یافت تا آن زن ده سؤال از حضرت زهرا سلاماللهعلیها پرسید و پاسخ گرفت. پس از سؤال دهم، خجالت کشید...
ارزش پاسخگویی به مسائل دینی
آن زن پس از آنکه بارها سؤال کرد، احساس کرد شاید پرسشهایش زیاد شده است و عرض کرد: مبادا برای شما مشقتی ایجاد کنم.
حضرت صدیقهٔ طاهره، فاطمهٔ زهرا سلاماللهعلیها فرمودند: اگر کسی اجیر شود که بار سنگینی را به بالای سطحی ببرد و در برابر آن صد هزار دینار مزد بگیرد، آیا انجام این کار برای او سنگین خواهد بود؟ آن زن عرض کرد: نه.
حضرت فرمودند:
«اكْتُرِيتُ أَنَا لِكُلِّ مَسْأَلَةٍ بِأَكْثَرَ مِنْ مِلْءِ مَا بَيْنَ الثَّرَى إِلَى الْعَرْشِ لُؤْلُؤًا، فَأَحْرَى أَنْ لَا يَثْقُلَ عَلَيَّ.»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): من برای پاسخ به هر مسئله، به پاداشی بیش از آنچه فاصلهٔ میان زمین تا عرش را از مروارید پر کند، اجیر شدهام؛ پس سزاوارتر است که پاسخگویی بر من سنگین نباشد.
اللهاکبر! بیشتر از فاصلهٔ میان زمین تا عرش، آن هم در حالی که از لؤلؤ پر شود؛ برای پاسخ به هر سؤال چنین وعدهای داده شده است. این چیز کمی نیست.
قرآن؛ واردات قلبی پیامبر و جایگاه «شنود»
اکنون به بحث خودمان بازگردیم. قرآن یک کشف محمدی و به تعبیر حضرت استاد، «کشف تام محمدی» است. قرآن برای پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله از سنخ واردات قلبی بوده و بر قلب آن حضرت نازل شده است.
پس این پرسش مطرح میشود که این وارد قلبی، از جنس شنود بوده است یا شهود؟
با توجه به سیری که تا اینجا بیان کردیم، اصل آن از سنخ شنود است؛ زیرا کلام و لفظ است و به قلب منتقل میشود. البته وقتی همین حقیقت تا مراتب پایینتر تنزل میکند و به قرآنِ مکتوب میرسد، نوشته دیده میشود و از این حیث با مشاهده و دیدن نیز سروکار پیدا میکنیم؛ اما در مرتبهٔ نخست، سخن از شنود است.
این نشان میدهد که در نزول دفعی قرآن، وارد قلبی در آغاز بدون تمثلِ صوری بوده است:
«إِنَّا أَنْزَلْنَاهُ فِي لَيْلَةِ الْقَدْرِ» (قدر، ۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): همانا ما آن را در شب قدر نازل کردیم.
اینجاست که تا اندازهای عظمت قلب پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله روشن میشود. امام مجتبی علیهالسلام فرمودهاند که قلب پیامبر اوسعِ قلوب بود؛ وسیعترین قلب بود که چنین وارد عظیمی بر آن تحقق یافت. این مسئله شوخیبردار نیست.
عظمت نزول قرآن و کیفیت قرائت آن
قرآن دربارهٔ عظمت این نزول میفرماید:
«لَرَأَيْتَهُ خَاشِعًا مُتَصَدِّعًا مِنْ خَشْيَةِ اللَّهِ» (حشر، ۲۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آن را از خشیت خدا خاشع و ازهمشکافته میدیدی.
واقعاً همینگونه است.
تعجب میکنم که گاهی انسان قرآن را باز میکند و میخواند، اما در همان حال با این و آن سخن میگوید، حواسش به تلویزیون و کارهای دیگر است و همینطور «بسمالله الرحمن الرحیم» میگوید و قرائت را ادامه میدهد.
اگر واقعاً قرآن میخوانی، باید چنان برانگیخته و متأثر شوی که فضای وجودت تغییر کند. مسئلهٔ قرائت قرآن بسیار جدیتر از این برخوردهای عادی است.
انشاءالله اگر خدا لطف کند، در جلسهٔ فوقالعادهٔ عرفان عملی ـ یا به تعبیر دیگر، سیر و سلوک عملی بر اساس رسالهٔ سیر و سلوک علامه طباطبایی ـ دربارهٔ روشهای قرائت قرآن برای بهرهٔ بیشتر سخن خواهیم گفت.
چه کتابهایی را دست گرفتهایم! این خود رحم خدا بر ماست. خدا میداند ملائکه از دور دربارهٔ ما چه میگویند که این شخص چه کتابی را به دست گرفته و دربارهٔ چه چیزی سخن میگوید.
یک روش در قرائت قرآن و ارتباط آن با شنود
یکی از بهترین روشها را چند سال پیش در یکی از جلسات حوزهٔ حفاظت و صیانت بیان کردم. یکی از دوستان آن روش را انجام داده بود و بعد گفت که حتی در همان اوایل کار بهرهٔ بسیاری برده است.
خلاصهٔ روش این است که همین قرآنی را که همیشه میخوانید ـ مثلاً اگر هر شب پیش از خواب سورهٔ واقعه را میخوانید ـ این بار با این نیت بخوانید که خواننده، حضرت حق است؛ یعنی قرآن دوباره برای شما در حال نزول است و خداوند آن را میخواند و شما میشنوید.
با این نیت، با صوت حزین و با صدای خودتان قرآن بخوانید؛ نه با تقلید از دیگری.
این نیز به بحث شنود مربوط است. اگر به این معنا برسیم، قدری از ارزش و اهمیت صوت و شنود برایمان روشن میشود.
بعد ببینید چه اتفاقی در وجود انسان رخ میدهد و چه بلای عشقی بر او نازل میشود. اگر با این روش قرآن بخوانید، از همان بار نخست که با چنین نیتی شروع میکنید، اتفاقی در وجودتان رخ میدهد؛ چه رسد به اینکه این روش را بهصورت منظم و روشمند ادامه دهید.
بازگشت به بحث حواس ملکی و ملکوتی
اکنون به اصل بحث بازگردیم. البته عملاً همچنان در دل همان بحث قرار داشتیم؛ زیرا سخن ما دربارهٔ شنود بود.
چنانکه به خاطر دارید، دربارهٔ شنوایی و حواس ملکی و ملکوتی سخن گفتیم و تا اینجا بحث را بهصورت کلی مطرح کردیم. هنوز وارد موارد استثنا نشدهایم و در این جلسه میخواهیم وارد آن بخش شویم.
پیشتر نیز عرض کردم که در بررسی واردات، ملاک اصلی نفس هر شخص است. این مطلب را قبلاً در یکی از جلسات بیان کردهام و اکنون جای آن است که دوباره به آن توجه کنیم.
خزائن اشیا، عالم قضا و عالم قدر
حضرت استاد میفرمودند که اگر حقیقت همهٔ اشیا دارای مراتبی است، باید به این آیه توجه کرد:
«وَإِنْ مِنْ شَيْءٍ إِلَّا عِنْدَنَا خَزَائِنُهُ وَمَا نُنَزِّلُهُ إِلَّا بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ» (حجر، ۲۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هیچ چیزی نیست مگر آنکه خزائن آن نزد ماست، و آن را جز به اندازهای معلوم نازل نمیکنیم.
در مرتبهٔ بالا، سخن از عالم قضا و حکم کلی است؛ مراتب عالی. سپس:
«وَمَا نُنَزِّلُهُ إِلَّا بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و آن را جز به اندازهای معلوم نازل نمیکنیم.
این، عالم قدر است؛ عالم اندازه و تعیّن. اشیا با تعیین حدود، اشخاص و افراد، تنزل پیدا میکنند تا به پایینترین مراتب و به این نشئهٔ طبیعت میرسند.
«نشئه» یعنی رتبه و مرحله. نشئهٔ طبیعت، نسبت به مراتب عالی، از مراتب پایینتر و تاریکتر است.
از سوی دیگر، قرآن میفرماید:
«فَسُبْحَانَ الَّذِي بِيَدِهِ مَلَكُوتُ كُلِّ شَيْءٍ وَإِلَيْهِ تُرْجَعُونَ» (یس، ۸۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس منزّه است آنکه ملکوت هر چیزی به دست اوست و به سوی او بازگردانده میشوید.
اگر سررشتهٔ ملکوتِ هر چیزی در آن مرتبه است، این پرسش مطرح میشود که آیا بهشت و جهنم نیز «شیء» هستند؟ بله؛ آنها نیز از اشیایند. پس مشمول همین قاعدهاند:
«وَإِنْ مِنْ شَيْءٍ إِلَّا عِنْدَنَا خَزَائِنُهُ.»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هیچ چیزی نیست مگر آنکه خزائن آن نزد ماست.
بنابراین، بهشت و جهنم نیز دارای مرتبهٔ عالی و مرتبهٔ دانیاند.
مراتب وجود و حضور بهشت و جهنم در نشئهٔ طبیعت
در دعای شریف نیز دربارهٔ حضرت حق چنین تعبیری آمده است:
«عَالٍ فِي دُنُوِّهِ، دَانٍ فِي عُلُوِّهِ.»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): در عین نزدیکی، بلندمرتبه است و در عین بلندی، نزدیک است.
اصلاً سخن از یک حقیقت وجودی و مراتب آن است. انشاءالله اگر خدا ما را به جلسهٔ نخستِ اصل کتاب معرفت نفس برساند ـ که فعلاً هنوز در مقدمات هستیم ـ این معنا روشنتر خواهد شد. این مقدمات برای آن است که افراد غربال شوند و کسی که حقیقتاً تشنهٔ این راه است، باقی بماند تا آنجا معنای این سخنان را بهتر دریابد.
اگر مسئله چنین باشد، جهنم نیز مرتبهٔ مادون دارد و این مراتب مادون تا نشئهٔ طبیعت امتداد پیدا میکنند. بنابراین، جهنم در همینجا نیز مرتبهای دارد؛ همانگونه که بهشت نیز در همینجا مرتبهای دارد.
آیا این مراتب قابل ادراکاند؟ بله.
حضرت علامه میفرمودند: وقتی انسان عصبانی میشود، داغ میکند و چهرهاش سرخ میشود، این حالت رشحهای از جهنم است.
حالِ نفس؛ یکی از معیارهای تشخیص واردات
وقتی انسان انقباض پیدا میکند و حالش بد میشود، این حالت ـ به تعبیر حضرت علامه طباطبایی ـ میتواند رشحهای از مراتب دانی جهنم باشد. برعکس، وقتی انبساط خاطر پیدا میکند، حالش خوش میشود، نشاط و ابتهاج به او دست میدهد، این میتواند رشحهای از بهشت باشد.
پس حالِ نفس خودش یک ملاک است. این فرمایش علامه طباطبایی است. باید دید آن واردهای که بر قلب انسان نازل شده، چه اثری بر نفس گذاشته است: آیا انبساط خاطر، ابتهاج، نشاط و اقبال ایجاد کرده است، یا ـ خدای ناکرده ـ ادبار، انقباض و حال بد در پی داشته است؟
این نکته بحث پیشین ما را دربارهٔ ملاک تشخیص واردات قلبی تکمیل میکند.
حواس ملکی و ملکوتی و یک استثنای مهم
به بحث حواس و قوای ملکی و ملکوتی رسیده بودیم. امروز میخواهیم استثنای آن قاعدهٔ کلی را بیان کنیم.
بهصورت کلی عرض کردیم که با حواس ملکی نمیتوان یافتههای ملکوتی را دریافت کرد و بالعکس، با حواس ملکوتی نیز نمیتوان یافتههای ملکی را دریافت کرد. اما یک استثنا وجود دارد.
از اینجا بحث ما به مرحلهٔ «شنود» و رسیدن به قلهٔ این بحث نزدیک میشود. همچنین مسئلهٔ رسانه، صدا، صوت و حتی موسیقی در همینجا موضوعیت و اهمیت پیدا میکند.
در این زمینه عبارتی را از کتاب شذرات المعارف مرحوم آیتاللهالعظمی محمدعلی شاهآبادی رحمهالله، استاد عرفان حضرت امام خمینی رحمهالله، میخوانم. این مطلب را میتوانید در صفحهٔ ۱۱۳ ببینید.
گفتیم هیچیک از حواس ملکی و ملکوتی، بهطور معمول، دریافتهای ساحت دیگر را ادراک نمیکنند؛ اما یک حس وجود دارد که کارکردی دووجهی دارد و میتواند هم اصوات این نشئهٔ زیست و هم اصوات ملکوتی را دریابد.
استثنا: شنوایی ملکوتی
عبارت چنین است:
«شنوایی ملکوتی تنها حسی است که پس از جدایی روح از بدن، اصوات این نشئهٔ زیست را میرباید؛ کاری که حتی از عهدهٔ چشم ملکوتی خارج است. چشم ملکوتی فقط صورت ملکوتی اشیا را مشاهده میکند و از دیدن صورت ملکی، یا همان مادیِ آنها، عاجز است.»
دقت کنید: سخن دربارهٔ شنوایی ملکوتی است، نه شنوایی ملکی.
از میان این حواس، استثنا مربوط به گوش و شنوایی ملکوتی است. شنوایی ملکوتی پس از جدایی روح از بدن میتواند اصوات این عالم را دریافت کند؛ در حالی که چشم ملکوتی چنین خصوصیتی ندارد و صورت ملکوتی اشیا را میبیند، نه صورت مادی آنها را.
مرحوم آقا مجتبی تهرانی رحمهالله نیز میفرمودند:
«گوش ملکوتی قادر به شنیدن اصوات ملکی و ملکوتی است و برای شنیدن اصوات مادی، نیاز به گوش ملکی ندارد.»
پس نکتهٔ اصلی، گوش ملکوتی است.
گوش ملکی و گوش ملکوتی
اکنون من و شما در این عالم، گوش مادی داریم. صوت از مجرای گوش وارد میشود، به پردهٔ گوش و دستگاه شنوایی میرسد و در نهایت شنیدنِ صوت مادی برای ما تحقق پیدا میکند. صدایی که اکنون از من میشنوید از همین سنخ است.
اما در کنار آن، گوش ملکوتی نیز داریم.
در غالب انسانها، بهسبب غباری که بر اثر غفلت بر نفس و قوای ملکوتی نشسته است، گوش ملکوتی کارکرد آشکار خود را نشان نمیدهد. البته تعبیر «بسته است» دقیق نیست؛ گوش ملکوتی باز است، اما غبار غفلت اجازهٔ شنیدن نمیدهد.
اگر کسی از اشتغالات این نشئه فارغ شود، وضعیت تغییر میکند.
این مسئله ممکن است در خواب رخ دهد. قرآن کریم میفرماید:
«اللَّهُ يَتَوَفَّى الْأَنْفُسَ حِينَ مَوْتِهَا وَالَّتِي لَمْ تَمُتْ فِي مَنَامِهَا» (زمر، ۴۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خداوند جانها را هنگام مرگشان میگیرد، و جان کسانی را که نمردهاند نیز در هنگام خوابشان میگیرد.
همچنین ممکن است این حالت در موت اختیاری رخ دهد؛ یعنی آنجا که انسان از ظاهر به باطن سفر میکند:
«مُوتُوا قَبْلَ أَنْ تَمُوتُوا.»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پیش از آنکه بمیرید، بمیرید.
و گاهی نیز موت اجباری رخ میدهد و انسان اصطلاحاً از دنیا میرود و وارد عالم برزخ میشود.
شنوایی پس از مرگ
وقتی انسان از دنیا میرود، گوش ملکی و مادی او دیگر کارکرد سابق را ندارد؛ اما گوش ملکوتی او باقی است. حتی اگر شخص کافر، مشرک یا منافق باشد، با مرگ، این ساحت ملکوتی برای او آشکار میشود.
کسی که از دنیا رفته است دیگر گوش مادیِ کارآمد ندارد؛ بدن مادی او رو به زوال میرود. اما با گوش ملکوتی میتواند اصوات مادی را نیز بشنود.
این نکتهٔ اصلی بحث امروز ماست.
گاهی این مسئله نادرست بیان میشود و گفته میشود که «گوش مادیِ مرده هنوز میشنود». این تعبیر، بر اساس بحثی که اکنون بیان کردیم، دقیق نیست. سخن این است که گوش ملکوتی میتواند صوت مادی را بشنود؛ نه اینکه گوش ملکی پس از مرگ همچنان همان کارکرد پیشین را داشته باشد.
تلقین میت و تعبیر «اِسمَع، اِفهَم»
به همین جهت اگر در تلقین میت دقت کنید، در آغاز با تعبیر «اِسمَع» و سپس «اِفهَم» مواجه میشوید:
«اِسْمَعْ، اِفْهَمْ...»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بشنو، بفهم...
«اِسمَع» یعنی بشنو.
ممکن است بپرسیم: مگر این شخص نمرده است؟ مگر گوش ملکی و مادی او از کار نیفتاده است؟ بله؛ بحث دقیقاً همین است. حواس ملکی او دیگر کارکرد اینجهانی سابق را ندارند، اما گوش ملکوتی او باقی است.
اگر با بدن مادی مرده برخوردی شود، سخن از ادراک با حس مادی نیست؛ زیرا آن دستگاه حسیِ ملکی دیگر در وضعیت پیشین قرار ندارد. اما این بدان معنا نیست که حقیقت انسانی او هیچ دریافتی ندارد؛ گوش ملکوتی او میشنود.
از همین رو در تلقین به او خطاب میشود:
«اِسْمَعْ يَا فُلَانَ بْنَ فُلَانٍ...»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بشنو، ای فلانی فرزند فلانی...
این، اهمیت تلقین را نشان میدهد. تلقین نباید صرفاً بهصورت عباراتی سریع و نامفهوم خوانده شود؛ وقتی میگوییم «اِسمَع» ـ بشنو ـ پشت این خطاب، بحث مهمی دربارهٔ شنوایی ملکوتی قرار دارد.
تلقین میت و شنوایی ملکوتی
در تلقین میت تأکید میشود که کسی نزدیک قبر قرار بگیرد؛ بهگونهای که همهمه و صداهای اطراف مانع شنیدن تلقین نشود. حتی دستور داده شده است که شانههای میت را بگیرد و او را حرکت دهد. خودِ این حرکتدادن نیز بحثی دارد که اکنون وقت ورود به آن نیست؛ زیرا از حیث ملکی، لامسهٔ او دیگر مانند گذشته کار نمیکند، پس باید دید این تماس چه معنایی دارد.
سپس با صدای بلند به او تلقین گفته میشود تا همهمههای اطراف مزاحم نباشد. او میشنود، اما با گوش ملکوتی.
این همان نکتهای است که در بحث ما اهمیت دارد: گوش ملکی از کار افتاده، اما گوش ملکوتی قادر است صوت این نشئه را دریافت کند.
سخن گفتن پیامبر اکرم با کشتهشدگان بدر
در بحارالأنوار مرحوم علامه مجلسی و نیز در منابع روایی، ماجرای سخن گفتن رسول خدا صلیاللهعلیهوآله با کشتهشدگان بدر نقل شده است.
پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله آنان را خطاب قرار دادند و فرمودند:
«هَلْ وَجَدْتُمْ مَا وَعَدَ رَبُّكُمْ حَقًّا؟ فَإِنِّي قَدْ وَجَدْتُ مَا وَعَدَنِي رَبِّي حَقًّا.»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آیا آنچه پروردگارتان به شما وعده داده بود، حق یافتید؟ من آنچه پروردگارم به من وعده داده بود، حق یافتم.
وقتی دربارهٔ سخن گفتن با کسانی که مردهاند پرسیده شد، پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله فرمودند:
«وَالَّذِي نَفْسِي بِيَدِهِ، مَا أَنْتُمْ بِأَسْمَعَ لِمَا أَقُولُ مِنْهُمْ، وَلَكِنَّهُمْ لَا يَقْدِرُونَ أَنْ يُجِيبُوا.»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سوگند به آنکه جانم به دست اوست، شما سخن مرا شنواتر از آنان نیستید؛ ولی آنان توان پاسخ گفتن ندارند. dorar.net +1
پس حتی دربارهٔ کفار و مشرکانِ کشتهشدهٔ بدر نیز سخن از شنیدن مطرح شده است.
آیا اموات سلام و سخن ما را میشنوند؟
در روایات اهلبیت علیهمالسلام نیز این بحث مطرح شده است که آیا اموات، هنگامی که بر سر قبرشان میرویم، سخن ما را میشنوند یا نه.
این مسئله برای خود ما نیز بسیار ملموس است. چند روز پیش بر سر قبر پدرم بودم. از کودکی ایشان را «آقاجان» صدا میکردیم. مادرم از همان ابتدا به ما گفته بود که پدرتان را «بابا» صدا نکنید؛ بگویید «آقا» و اگر میخواهید صمیمانهتر باشد، «آقاجان». روی سنگ قبر ایشان نیز همین «آقاجان» نوشته شده است.
وقتی سر قبر ایشان میروم، میگویم: «سلام آقاجان، حالتان چطور است؟ در چه حالی هستید؟»
اگر اصلِ شنیدن در کار نباشد، این خطاب چه معنایی دارد؟ بحث اینجاست که میت میشنود، اما شنیدن او با گوش مادی نیست.
زیارت اموات پیش از طلوع آفتاب
در روایتی از امام صادق علیهالسلام آمده است:
«إِذَا زُرْتُمْ مَوْتَاكُمْ قَبْلَ طُلُوعِ الشَّمْسِ سَمِعُوا وَأَجَابُوكُمْ، وَإِذَا زُرْتُمُوهُمْ بَعْدَ طُلُوعِ الشَّمْسِ سَمِعُوا وَلَمْ يُجِيبُوكُمْ.»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هنگامی که مردگان خود را پیش از طلوع خورشید زیارت کنید، سخن شما را میشنوند و پاسختان میدهند؛ و اگر پس از طلوع خورشید آنان را زیارت کنید، میشنوند ولی پاسخ نمیدهند. موقع مركز سيد الشهداء ع
این خودش یک دستورالعمل سلوکی است: پیش از طلوع آفتاب بر سر قبر اموات بروید، سلام کنید و با آنان سخن بگویید.
آنان صدای شما را میشنوند و پاسخ میدهند؛ منتها شنیدن پاسخ آنان، گوش ملکوتی میخواهد و با این گوش مادی شنیده نمیشود.
حتی اگر شما پاسخ را نشنوید، آن پاسخ بیاثر نیست. صوتی که از آنسو صادر میشود، میتواند اثری بر وجود شما بگذارد؛ هرچند خودِ صوت را با گوش مادی ادراک نکنید. وقتی بحث صوت و موسیقی را جلوتر ببریم، این معنا بهتر روشن خواهد شد.
همچنین در برخی نقلها دربارهٔ پیش از طلوع خورشید در روز جمعه تأکید ویژهای دیده میشود. CIA
خود من نیز جمعهای، پیش از آنکه هوا کاملاً روشن شود، بر سر قبر پدرم بودم و این وقت آثار خاص خودش را دارد.
پس از طلوع خورشید
بر اساس همان روایت، اگر پس از طلوع آفتاب به زیارت اموات بروید، آنان همچنان صدای شما را میشنوند، اما پاسخ نمیدهند؛ یعنی دیگر اذن پاسخگویی ندارند.
پس فرق، در اصل شنیدن نیست؛ تفاوت در امکان و اذن پاسخگویی است.
این نکته با همان ماجرای کشتهشدگان بدر نیز تناسب دارد؛ آنجا نیز رسول خدا صلیاللهعلیهوآله فرمودند آنان میشنوند، اما قادر به پاسخ نیستند.
در نقل دیگری نیز از امام کاظم علیهالسلام پرسیده شده است که آیا میت سلام کسی را که بر او سلام میکند میشنود؟ حضرت پاسخ دادهاند که آری، میشنود. موقع مركز سيد الشهداء ع
پس اصلِ شنیدن اموات در این مجموعهٔ روایات مورد توجه قرار گرفته است.
تفاوت حیات ملکی و حیات ملکوتی
دربارهٔ کسانی که از دنیا رفتهاند باید میان حیات ملکی و حیات ملکوتی تفکیک کرد.
بدن مادی وارد چرخهٔ طبیعت میشود و متلاشی میگردد؛ بنابراین سخن از ادامهٔ حیات همین بدن مادی به صورت سابق نیست. اما از حیث ملکوتی، انسان زنده است.
این معنا دربارهٔ شهدا بهصراحت در قرآن کریم آمده است:
«وَلَا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ أَمْوَاتًا ۚ بَلْ أَحْيَاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ» (آلعمران، ۱۶۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هرگز کسانی را که در راه خدا کشته شدهاند مرده مپندار؛ بلکه آنان زندهاند و نزد پروردگارشان روزی داده میشوند. Quran.com
قرآن میگوید آنان را مرده نپندارید؛ زندهاند، اما این حیات از سنخ حیات ملکوتی است، نه اینکه همین بدن ملکی همچنان به همان صورت زنده باشد.
نکتهای دربارهٔ «قُتِلُوا»
در همین آیه تعبیر
«قُتِلُوا»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): کشته شدند.
بهصورت فعل مجهول آمده است. افعال مجهول در قرآن نکات عجیبی دارند و باید روی آنها کار کرد. وقتی میگوید «کشته شدند»، فاعل در لفظ ذکر نشده است. در ظاهر ممکن است کشتهشدن به دست دشمن باشد، اما از حیث مراتب معنایی میتوان دربارهٔ «کشتن نفس» و امثال آن نیز تأمل کرد.
بااینحال، بحث ما اکنون محدود به شهدا نیست. دربارهٔ اصل حیات پس از مرگ نیز آیات فراوانی داریم و اساساً حقیقت معاد چیزی جز انتقال انسان به مرحلهای دیگر از حیات نیست.
بنابراین، مرگ به معنای نابودی حقیقت انسان نیست؛ آنچه از میان میرود و وارد چرخهٔ طبیعت میشود بدن ملکی است، در حالی که ساحت ملکوتی انسان به حیات خود ادامه میدهد.
زمان زیارت اموات و مسئلهٔ شب
در این روایت فرمودند پیش از طلوع آفتاب به زیارت اموات بروید؛ در روایت دیگری نیز تعبیر بینالطلوعین آمده است، یعنی پس از اذان صبح و پیش از طلوع آفتاب. همین تفاوتها خود نکته دارد.
پیش از اذان، یعنی در سحر و دل شب، اصلِ رفتن به کنار قبور را مکروه دانستهاند. فلسفهٔ دقیق این حکم را خود امام معصوم علیهالسلام میداند، اما بزرگان اهل معرفت گفتهاند یکی از جهات این کراهت، احتمال ضعف ایمان است.
خود من در بخش زیادی از عمرم معمولاً شبها به زیارت اهل قبور میرفتم و کمتر پیش میآمد روز یا حتی بینالطلوعین بروم؛ مگر اینکه همراه خانواده باشم.
خدا مادرم را رحمت کند و اموات شما را نیز بیامرزد. وقتی مادرم از دنیا رفت، چندین ماه ـ شاید نزدیک به یک سال ـ اوایل تقریباً هر شب، بعد هفتهای دو سه شب و سپس دستکم هفتهای یک شب، گاهی تا صبح در کنار مزارشان بودم.
البته آن زمان میدانستم که این کار کراهت دارد؛ اما اولاً از استاد اذن داشتم. انسان نباید در چنین امورى سرخود عمل کند و صرفاً با شنیدن این مطالب تصور کند که میتواند هر کاری را انجام دهد.
چرا حضور شبانه در قبرستان میتواند موجب ضعف ایمان شود؟
برای این مسئله دلایل متعددی بیان کردهاند؛ هم دلایل ملکی و هم ملکوتی.
از جهت ملکی، فرض کنید باد بوزد و شیشهٔ خالی گلابی را بیندازد و شیشه با صدایی بشکند. ممکن است انسان بترسد و فوراً خیال کند جنی آمده یا ارواح کاری کردهاند. قوهٔ وهم و خیال میتواند در چنین فضایی بسیار فعال شود و انسان را گرفتار کند.
یا گربهای عبور کند و صدای ناگهانی و بلندی ایجاد کند. انسان منشأ صدا را نمیداند و میترسد. همین امور عادیِ ملکی، اگر با ضعف ایمان و غلبهٔ وهم همراه شوند، میتوانند انسان را دچار مشکل کنند؛ چه رسد به اینکه در آن فضا اتفاقات ملکوتی نیز رخ دهد.
البته زبان حیوانات خود بحث مستقلی دارد.
حکایت دو کبوتر در محضر امام رضا علیهالسلام
در نقلی آمده است که شخصی حضرت علی بن موسیالرضا علیهالسلام را به منزل خود دعوت کرده بود. حضرت نشسته بودند و میزبان مشغول پذیرایی بود. دید نگاه مبارک امام به قسمتی از بالای دیوار دوخته شده است. وقتی مسیر نگاه حضرت را دنبال کرد، دو کبوتر را دید.
امام علیهالسلام به آنها نگاه میکردند و گاه لبخند میزدند و چیزی میفرمودند. پس از مدتی کبوترها پرواز کردند و رفتند.
حضرت در توضیح ماجرا فرمودند که آن دو کبوتر نر و ماده، جفت یکدیگر بودند. کبوتر نر از همسر خود گلایه میکرد که به او بیاعتنایی و سردی میکند و مدعی بود که تنها دلبستگیاش همین همسر است.
کبوتر ماده نیز شکایت میکرد که او راست نمیگوید و دلش متوجه دیگران نیز هست.
حضرت فرمودند که آنها را نصیحت کردم تا با یکدیگر بسازند و مدارا کنند.
اینگونه امور وجود دارد و ممکن است برای انسانی که آمادگی ندارد، حضور در چنین فضاهایی در ساعات شب بهجای قوت ایمان، موجب ضعف ایمان شود.
اما اگر کسی واقعاً در شرایطی باشد که چنین حضوری نه موجب ضعف، بلکه موجب قوت ایمان او شود، آن جهتِ کراهت برای او موضوع دیگری پیدا میکند. در هر حال، این امور باید با دقت و تحت نظر استاد راه باشد.
حساسیت انسان به صوت و بهویژه نام خودش
حضرت استاد رحمهالله میفرمودند:
«آدمی به اصوات پیرامون خویش، بهویژه به اسم خودش، حساس است. اگر کسی را هنگام خواب صدا کنند، هرچند صدا بلند نباشد، به محض بردن نام او از خواب بیدار میشود.»
این مسئله قابل تأمل است.
ممکن است در کنار کسی که خوابیده است صداهای مختلفی ایجاد شود و او بیدار نشود؛ اما وقتی نام خودش را میشنود، ناگهان بیدار میشود.
از منظر بحث ما، انسان در خواب از توجه کامل به عالم ماده منصرف شده و در عالم مثال یا مثال متصلِ خود سیر میکند. بنابراین، حضور او در این نشئه مانند حالت بیداری نیست.
اما چرا نمرده است؟ اینجا بحث روح بخاری مطرح میشود.
روح بخاری؛ واسطهٔ نفس و بدن
در مجموعهٔ سرّ مکنون، طی جلسات متعددی دربارهٔ روح بخاری سخن گفتهایم. این مباحث برای کسانی که معرفت نفس را دنبال میکنند بسیار مهم است.
گفتیم روح بخاری، برزخ و واسطهای میان نفس و بدن است. نفس، احکام و افعال خود را از طریق قوایی مانند خیال و وهم و بهواسطهٔ روح بخاری در بدن پیاده میکند.
برای مثال، اکنون که من سخن میگویم، در حقیقت نفس من سخن میگوید؛ اما این سخن چگونه به حرکت زبان و دهان تبدیل میشود؟
زبان حرکت میکند، دهان و مخارج حروف درگیر میشوند، نفس از سینه خارج میشود و حروف و کلمات شکل میگیرند. اگر بخواهیم فلسفی سخن بگوییم، این کلمات از آثار و افعال نفساند؛ اما بدن نیز در اینجا ابزار و واسطه است.
حرکت زبان و پیدایش صوت، بهواسطهٔ ارتباطی است که روح بخاری میان نفس و بدن برقرار میکند.
اگر این واسطه قطع شود، ارتباط تدبیری نفس با بدن از میان میرود و اصطلاحاً موت تحقق پیدا میکند.
نسبت روح بخاری با شنود و شهود
نکتهای را بسیار گذرا عرض کنم. اگر کسی مباحث سرّ مکنون را دقیق دنبال کرده باشد، میتواند دریابد که در این دستگاه فکری، یکی از راههای کمشدن تعلقات ظاهری و فراهمشدن زمینهٔ شنود و شهود، بهویژه شنود، به کیفیت حضور و پراکندگی روح بخاری در بدن مربوط دانسته شده است.
در حالت معمول، روح بخاری در سراسر عروق، اجزا و اعضای بدن حضور دارد. در برخی حالات، از نوعی «جمعشدن» آن سخن گفته میشود؛ یعنی از پراکندگی در اعضا کاسته شود و بیشتر به مراکز اصلی خود بازگردد.
در این مباحث، سه موضع اصلی برای آن ذکر میشد:
کبد
قلب
مغز
اصل پیدایش آن را در کبد میدانستند؛ سپس در قلب، تحت تأثیر حرارت و فشار، حالت بخاری پیدا میکند؛ آنگاه به مغز میرسد و از طریق شبکهٔ اعصاب در سراسر بدن منتشر میشود.
تفصیل این بحث را پیشتر گفتهایم و اکنون وارد جزئیات آن نمیشوم.
در برخی مباحث طب سنتی نیز گفته میشود که کیفیت خوراک، زمان و کیفیت خواب و برخی تدابیر دیگر میتواند بر این حالت اثر بگذارد. مقصود ما اکنون ورود به دستورالعملهای آن نیست؛ فقط میخواهیم اصل بحث را بفهمیم: اگر این واسطه از پراکندگی در اعضای بدن کاسته و به مراکز اصلی خود بازگردد، چه حالتی برای انسان پدید میآید؟
آزادی نسبی نفس با کاهش تعلق به بدن
وقتی روح بخاری از پراکندگی در اعضای بدن کاسته و به مراکز اصلی خود بازگردد، نفس آزادتر میشود؛ زیرا حلقهٔ ارتباط نفس با بدن از طریق روح بخاری است.
اصلاً چرا به آن «نفس» میگویند؟ چون بدن را تدبیر میکند و به بدن تعلق دارد. اگر روح بخاری از اعضای مختلف جمع شود و تنها به اندازهای باقی بماند که حیات طبیعی شخص ادامه پیدا کند ـ مثلاً قلب کار کند، اعصاب برقرار باشند و امور ضروری بدن انجام شوند ـ تعلق نفس به دیگر اعضا کاهش پیدا میکند.
در این حالت، چون نفس در حقیقت مجرد است، به عالم متناسب با حقیقت خود روی میآورد؛ یعنی میتواند با عالم علوی و مراتب بالاتر ارتباط بیشتری پیدا کند و دریافتها، تلقیات و الهامات عالیتری داشته باشد.
تفصیل این مطلب بحث بیشتری میخواهد.
آیا همهٔ انسانها پس از مرگ شنود ملکوتی دارند؟
اکنون نکتهٔ دیگری را مطرح کنیم.
عرض کردیم که پس از مرگ، مؤمن و کافر و مشرک و منافق، همگی شنوایی ملکوتی پیدا میکنند و میتوانند اصوات این عالم را نیز بشنوند. حتی دریافت صوت برای آنان ممکن است از حیث شدت و حدّت، متفاوت با دریافت ما در این عالم باشد.
صدای مادی ما در این نشئه محدودهای دارد و با فاصله ضعیف میشود؛ اما در عالمی با مرتبهای دیگر، مسئله به این صورت نیست. ممکن است انسانی که از این عالم رفته، حتی زمزمهای را از فاصلهای بسیار دور دریافت کند.
پس اصلِ شنوایی ملکوتی اختصاص به مؤمن ندارد.
اما سؤال اصلی این است:
آیا کفار و منافقان علاوه بر شنوایی ملکوتی، «شنود عقلی» و بالاتر از آن «شنود قلبی» هم دارند؟
پاسخ منفی است؛ زیرا شنود قلبی نیازمند قلب سلیم است.
«إِلَّا مَنْ أَتَى اللَّهَ بِقَلْبٍ سَلِيمٍ» (شعراء، ۸۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): مگر کسی که با قلبی سالم به پیشگاه خدا آید.
وقتی میگوییم «دل فلانی مرده است»، به همین مرتبه اشاره میکنیم. پس باید میان گوش ملکوتی و شنود قلبی تفاوت گذاشت.
تفاوت شنوایی ملکوتی با شنود عقلی و قلبی
نتیجهٔ بحث تا اینجا این است که صوت، نسبت به صورت، با تجرد بیشتری وارد ملکوت یا همان عالم مثال میشود و از این حیث، میان دو قلمرو ملک و ملکوت پیوند برقرار میکند.
صوت وقتی وارد عالم ملکوت میشود، با مرتبهای از تجرد و شدت متناسب با آن عالم حضور پیدا میکند.
اما روشن است که ماهیت شنوایی ملکوتی با شنود عقلی و قلبی متفاوت است.
شنوایی ملکوتی در زمرهٔ حواس ملکوتی قرار میگیرد؛ یعنی هنوز از سنخ حس است و شنود خیالی و مثالی را در بر میگیرد.
اما شنود عقلی و قلبی از سنخ ادراک است، نه صرف حس.
«لَا تُدْرِكُهُ الْأَبْصَارُ وَهُوَ يُدْرِكُ الْأَبْصَارَ» (انعام، ۱۰۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): دیدگان او را درنمییابند، و او دیدگان را درمییابد.
شنود عقلی و قلبی ادراک است؛ و قلبی که مهر خورده و از ادراک حقایق محروم شده، توان این مرتبه از شنود را ندارد.
بنابراین:
شنوایی ملکوتی وسیلهای برای دریافت اصوات مادی و مثالی است و اصل آن برای مؤمن و کافر وجود دارد.
شنود عقلی و قلبی مرتبهای از ادراک است و از امتیازات اهل ایمان و صاحبان قلب زنده به شمار میآید.
آیاتی دربارهٔ سمع، قلب و مسئولیت ادراک
در قرآن کریم آیاتی وجود دارد که نسبت میان گوش، چشم، فؤاد و ادراک را نشان میدهند:
«إِنَّ السَّمْعَ وَالْبَصَرَ وَالْفُؤَادَ كُلُّ أُولَٰئِكَ كَانَ عَنْهُ مَسْئُولًا» (اسراء، ۳۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): همانا گوش و چشم و دل، همهٔ اینها مورد پرسش قرار خواهند گرفت.
دربارهٔ اهل دوزخ نیز میفرماید:
«إِذَا أُلْقُوا فِيهَا سَمِعُوا لَهَا شَهِيقًا وَهِيَ تَفُورُ تَكَادُ تَمَيَّزُ مِنَ الْغَيْظِ» (ملک، ۷–۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هنگامی که در آن افکنده شوند، در حالی که میجوشد، برای آن بانگی هولناک میشنوند؛ نزدیک است از شدت خشم از هم بشکافد.
و دربارهٔ اهل بهشت میفرماید:
«لَا يَسْمَعُونَ فِيهَا لَغْوًا وَلَا تَأْثِيمًا إِلَّا قِيلًا سَلَامًا سَلَامًا» (واقعه، ۲۵–۲۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): در آنجا نه سخن بیهودهای میشنوند و نه سخنی گناهآلود؛ جز سخن «سلام، سلام».
همچنین قرآن دربارهٔ کسانی که راه تعقل بر خود بستهاند، از تعبیر «کر، گنگ و نابینا» استفاده میکند:
«صُمٌّ بُكْمٌ عُمْيٌ فَهُمْ لَا يَعْقِلُونَ» (بقره، ۱۷۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): کرند، گنگاند و نابینایند؛ پس تعقل نمیکنند.
پس وقتی قوهٔ تعقل در اینجا تعطیل شود، راه ادراک مراتب بالاتر نیز برای انسان بسته میشود.
صوت، موسیقی و تپش نبض
فرصت نیست که بحث موسیقی را بهصورت مستقل باز کنیم؛ ضمن آنکه اگر جلسهای مستقل به آن اختصاص دهیم، از مسیر اصلی معرفت نفس فاصله میگیریم.
اما عبارتی را از شیخالرئیس ابنسینا به تبرک عرض میکنم. مضمون سخن ایشان این است که باید دانست در تپش نبض، نوعی نظم موسیقایی زنده حضور دارد.
شیخالرئیس حتی برای حرکت نبض از تعبیر موسیقایی استفاده میکند. همانگونه که دانش موسیقی از نسبت نغمات سبک و سنگین و فاصلههای زمانی میان آنها شکل میگیرد، نبض نیز بر نوعی نظم مشابه حرکت میکند؛ زیرا سرعت، تواتر، شدت، ضعف و نسبت این امور با یکدیگر، گاهی منظم و گاهی نامنظم است.
یعنی خودِ نبض، نوعی آهنگ دارد.
از اینجا میتوان بحث را به تسبیح موجودات عالم پیوند داد؛ اینکه همهٔ عالم به نحوی تسبیحگوی حضرت حق است.
قرآن در خطاب به کوهها دربارهٔ حضرت داوود علیهالسلام میفرماید:
«يَا جِبَالُ أَوِّبِي مَعَهُ وَالطَّيْرَ» (سبأ، ۱۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای کوهها، همراه او همآواز شوید، و نیز پرندگان.
«أَوِّبِي مَعَهُ»؛ با او همراهی کنید.
حضرت داوود علیهالسلام نغمه و صوت داشت و کوهها و پرندگان نیز مأمور به همراهی با او بودند. پس آنها نیز در مرتبهٔ خود صوت و آوا دارند.
از این منظر، گویی نوعی موسیقی و آهنگ در سراسر عالم هستی جریان دارد.
اثر موسیقی بر نفس، حتی بدون توجه آگاهانه
اثر موسیقی بر انسان و عوارضی که در نفس ایجاد میکند، بحث بسیار مفصلی است؛ حتی ممکن است شخص اصلاً آگاهانه به موسیقی توجه نداشته باشد، اما صوت بر او اثر بگذارد.
این مسئله در روانشناسی و تربیت فرزند نیز اهمیت زیادی دارد؛ زیرا قوای وجودی انسان از نخستین مراحل زندگی تحت تأثیر اصوات قرار میگیرند و در میان این قوا، شنوایی جایگاهی ویژه دارد.
حضرت استاد در این زمینه جملهای دارند که بازکردن کامل آن خود به چندین جلسه بحث نیاز دارد...
نقش نخستین اصوات در شکلگیری تمثلات
این مطلب واقعاً درونمایهٔ عمیقی دارد و برای شما بسیار شنیدنی و کاربردی است. اصوات در شکلگیری تمثلات انسان نقش دارند؛ اعم از تمثلات نومیه در خواب، تمثلاتی که در بیداری رخ میدهند و حتی تمثلات برزخی.
علامه حسنزاده رحمهالله میفرمایند:
«اولین چیزی که میشنوی، میشود ملاتِ تمثلاتت.»
اینکه انسان چه خیالاتی دارد، چه تمثلاتی در قوهٔ خیال او پدید میآید، چه خوابهایی میبیند و پس از مرگ در عالم برزخ با چه صور و اشکالی مواجه میشود، با این مسئله ارتباط دارد که حواس ظاهری او از ابتدا چگونه و با چه چیزهایی تحریک شدهاند.
از همینجا مسئلهٔ اذان گفتن در گوش نوزاد اهمیت پیدا میکند. این نخستین اصواتی که به گوش کودک میرسند، در این دستگاه تربیتی بیمعنا نیستند.
در روایات نیز برای اذان و دامنهٔ شنیدهشدن آن آثار ویژهای بیان شده است. این نکته با بحث ما ارتباط پیدا میکند: ملائکه موجوداتی ملکوتیاند و اذان ما با صوت مادی ادا میشود؛ بااینحال، صوت در مرتبهای میتواند تا عالم ملکوت راه پیدا کند.
پس همانگونه که عرض کردیم، صوت مادی میتواند تا دهلیز ملکوت امتداد پیدا کند.
جمعبندی بحث شنود
بحث تربیتی این مسئله را فعلاً تنها اشاره کردم و از آن عبور میکنم. بسیاری از مطالب این جلسه باقی ماند و هنوز به قلهٔ بحث نرسیدیم؛ اما نبض اصلی بحث را بیان کردیم.
آنچه تا اینجا روشن شد این است که صوت، جایگاهی بسیار ویژه در نسبت میان عالم ملک و ملکوت دارد. شنوایی نیز از این جهت در میان حواس موقعیتی ممتاز پیدا میکند؛ زیرا صوت میتواند آثاری در نفس ایجاد کند که تا خیال، خواب، تمثلات و حتی صورتهای برزخی امتداد یابد.
باقی بحث را، هر زمان که توفیق و اذن آن حاصل شود، ادامه خواهیم داد.
اثر زیارت بر وجود زائر
پیش از پایان جلسه، نکتهای را عرض کنم. فضای این جلسه متفاوت است. مقصودم این نیست که ادعای مشاهدهٔ ملکوت جلسه داشته باشم؛ بلکه با همین حواس عادی نیز میتوان تفاوت حال و فضای جلسه را احساس کرد.
به نظرم این امر از آثار زیارت اربعین شماست. زیارتتان قبول باشد. این نور را در وجود خود حفظ کنید.
تعبیری نقل شده است:
«مَنْ زَارَ زَائِرَنَا كَمَنْ زَارَنَا.»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هر کس زائر ما را زیارت کند، مانند کسی است که خودِ ما را زیارت کرده است.
این تعبیر چه معنایی میتواند داشته باشد؟ چه اتفاقی برای زائر امام حسین علیهالسلام ـ و بهخصوص زائر اربعین ـ رخ میدهد که دیدار او چنین نسبتی با زیارت خود امام پیدا میکند؟
معنایش این است که تجلیاتی از امام حسین علیهالسلام در وجود زائر پدید آمده است. امام حسین علیهالسلام در وجود او تجلی کرده است؛ بهگونهای که وقتی دیگری با او مواجه میشود، با اثری از آن حقیقت مواجه شده است.
زیارت تنها یک حرکت ظاهری نیست؛ میتواند در وجود زائر اثر بگذارد و آن اثر، پس از بازگشت او نیز در محیط و اطرافیانش ظهور پیدا کند.
به نظرم همین نور در جلسهٔ امروز نیز اثر گذاشته است.
امیدوارم این نور را حفظ کنید تا سبب شود سخنان پختهتر و دریافتهای بهتری در جلسات بعد نصیب ما شود. هرچه شما با نور و آمادگی وجودی بیشتری وارد جلسه شوید، امید است خدای متعال نیز مطالب پختهتر و عالیتری برای عرضه در این مجلس عنایت کند.
«وَالْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ.»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و همهٔ ستایشها مخصوص خداوند، پروردگار جهانیان است.
«اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ.»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست.
پاورقی: متن حاضر از پیادهسازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعه ویرایش شده است. ترجمههای فارسیِ زیرِ عبارات عربی توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران و بخشهای پرسشوپاسخ از متن حذف شدهاند. نشانههای فنی و Segments نیز در نسخهٔ مطالعه درج نشدهاند.