یا رب اعوذبک من همزات الشیاطین و من شر نفسي و من شر خلقک. بسم الله الرحمن الرحیم. لا حول و لا قوة الا بالله العلی العظیم. اللهم ایکا نعبد و ایکا نستعین. الحمد لله على کل نعمته و اسأل الله من فضله. المستغاث بک یا صاحب الزمان. المستغاث بک یا صاحب الزمان. المستغاث بک یا صاحب الزمان. السلام علیک یا داعی الله و ربانی آیاته.
سلام علیکم و رحمة الله. در محضر پنج شهید هستیم. انشاءالله مورد افاضهٔ ملکوتی این شهدا و سیدالشهدا قرار بگیریم. [صدای انفجار] نثار همهٔ شهدا، به نام شهدا و نثار همهٔ رفتگان اهل اسلام، صلواتی ختم بفرمایید. اللهم صل علی محمد و آل محمد.
این جلسه، به جهت تعطیلی جلسهٔ هفتهٔ پیش، بهصورت فوقالعاده برگزار میشود تا بخشی از عقبماندگیمان جبران شود. هدیهای را که امروز تقدیم خدمتتان میکنیم، میتوانید در نکتهٔ نهصد و سیزده کتاب «هزار و یک نکته» حضرت استاد ببینید. این کتابی که اکنون در دست بنده است، «هزار و یک نکته» حضرت استاد است.
ایشان در نکتهٔ نهصد و سیزده میفرمایند: عارف عبدالرزاق، مولا عبدالرزاق، در شرح «منازل الصائرین» خواجه عبدالله فرماید. البته عزیزانی که فایلهای صوتی شرح اشارات حضرت استاد، شرح فصوص، شرح اسفار، تمهید القواعد، منازل الصائرین و شرح مصباح الانس حضرت استاد را شنیده باشند، در همهٔ اینها شنیدهاند که حضرت استاد بر این ذکر شریف تأکید کردهاند. پس پیداست که چون ایشان در همهٔ درس و بحثهایشان بر آن تأکید کردهاند، ذکر مبارکی است که سند آن را نیز در همین نکته میفرمایند.
ذکر این است. میفرماید: «قد جرب القوم ان الاكثار من ذكره»؛ یعنی تأثیر آن در کثرت و اکثار، در زیاد گفتن آن است، نه اینکه فقط چند بار گفته شود. ذکر بسیار عالی و بسیار شریفی است: «یا حي یا قيوم، یا حي یا قيوم، يا من، يا من لا اله الا انت.» همین: «یا حي يا قيوم، يا من لا اله الا انت.» اگر آن نون در لام ادغام شود، دیگر «يا من» نمیگویید؛ میگویید: «يا من لا اله الا انت.»
مرحوم عبدالرزاق در اینجا میفرمود: «يوجب حياة العقل». تأثیر این ذکر در چیست؟ در حياة عقل؛ نمیگذارد عقل انسان بمیرد. هنگامی اهمیت تأثیر این ذکر را متوجه میشویم که اهمیت عقل و حياة عقل را بفهمیم. اساساً آلودگیهای ما، همانطور که بارها عرض کردهایم، بر اساس آیهٔ صد سورهٔ یونس که «ويجعل الرجس على الذين لا يعقلون»، از آنجا ناشی میشود که عقل تعطیل میشود و میمیرد. پس اگر کسی در این ذکر اکثار داشته باشد، قطعاً حياة عقل او باعث میشود از آلودگی فاصله بگیرد؛ به همین راحتی.
اگر کسی از هرگونه آلودگی رنج میبرد، مطلقاً چه در قوای ظاهری و حواس پنجگانهاش و چه در قوای باطنی، قوهٔ خیال یا وهمش، و از این جهت در اذیت است، در این ذکر شریف اکثار داشته باشد.
چند خط از همین نکته را بخوانم که به دردتان میخورد. حضرت استاد ادامه میدهند که: «کلمه اكثار را در حصول نتیجه دخلی تمام است که همت در استقامت باید نه حال». یعنی فقط به حال اکتفا نکنید که حالتی دست داده است؛ بلکه باید همتی باشد تا کثرت استفاده و استعمال این ذکر، انسان را به آن سرمنزل مقصود برساند.
«نه حال فقط که اصحاب حال ممکن است اهل قیل و قال شوند اما شهود طلعت سعادت و اطلاع به جنت قرب و مکاشفات انسانی الهماهل همت راست.»
اهل همت همان کسانی هستند که وقتی میگوییم اکثار، واقعاً ذکرشان کثرت داشته باشد؛ نه اینکه ده یا صد مرتبه بگویند و رها کنند و بعد توقع داشته باشند حضرت جبرائیل اکنون برایشان نازل شود. اینها به جایی نمیرسند.
در ادامهٔ فرمایش حضرت استاد آمده است: «و هر عمل و ذکری که کمتر از اینها...» این نکته بسیار مهم است برای من و شما: «هر عمل و ذکری که کمتر از arbaeen باشد چندان اثر بارزی ندارد.» این قابل توجه کسانی است که دائماً میپرسند: آقا، این ذکر را چند بار بگوییم؟ چقدر بگوییم؟ چند وقت بگوییم؟ حضرت استاد میفرماید اقل آن arbaeen، چهل روز است. اگر کمتر از چهل شبانهروز بگوید، تأثیر آنچنانی ندارد.
«و خاصیت arbaeen در ظهور فعلیت و بروز استعداد»؛ بروز استعداد خودش فعلیت است. «و قوه و حصول ملکه امری مسرّح به در آیات و اخبار است. و در ادامه».
این تا اینجا، جسارتاً، برای تنبلها بود؛ برای کسانی که دنبال چیپس و پفکاند! اما برای کسانی که میخواهند رشد بیشتری کنند و ارتقای وجودی پیدا کنند: «و در ادامه عمل به یک سال تا ادراک لیلة القدر شود هم در مجامع روایی از اهل بیت عصمت و وحی علیهم الصلاة والسلام روایت شده است.»
سپس چند روایت از همین باب میآورد که اهلبیت چقدر تصریح و اصرار داشتهاند که اگر عملی را دست گرفتید، یا اصلاً دست نگیرید، یا اگر دست گرفتید تا یک سال ادامه دهید تا آثار و برکات آن را ببینید. حداقل آن این است که تا لیلة القدر ادامه پیدا کند.
حالا بعضیها شاید به خیال خودشان زیرک و زرنگ باشند و بگویند: اکنون مثلاً چهار روز، سه روز، دو روز یا یک روز به لیلة القدر مانده است؛ ما همین حالا دست میگیریم، روایت هم میگوید تا لیلة القدر! نه؛ این اشتباهات، مدافعات نفس و بازیگوشیهای قوهٔ خیال است.
در خصوص عظمت این ذکر، زبانم قاصر است؛ چه بگویم؟ در یکی از جلساتی که حضرت استاد شرح «مصباح الانس» مرحوم ابن فناری را، که میدانید قویترین و سنگینترین کتاب در حوزهٔ عرفان نظری است، تدریس میکردند، به این ذکر «یا حی یا قیوم» اشاره داشتند و فرمودند قریب به اسم اعظم است. مضمون سخن ایشان این بود.
بعد مفصل صحبت کردند که هر کجا در میان آیات یا روایات، در گفتار اهلبیت علیهم، رد پایی مییابید که میفرمایند در این آیه، در این سوره یا در این دعا اسم اعظم آمده است، میبینید غالباً اسم «الحي» و «القيوم» وجود دارد. این سخن حضرت استاد است. عرض کردم که اشاره دارند کأنّه این خود اسم اعظم است؛ خود «یا حي یا قيوم» که همه به او حیات دارند؛ حیات همه به اوست و همه قائم به او هستند و او قيوم همه است. ذکر بسیار عالی و زیبایی است. [زیر لب خنده]
«یا الله لا اله إلا أنت» نیز آن را عالیتر میکند. حالا خود «اله» را اگر کسی در بحث اسماء الحسنی کار کرده باشد، مثلاً «اسماء الحسنی» مرحوم حاجآقا سبزواری علیه الرحمه، بسیار عالی است. به قول حضرت استاد، رسالهٔ ناقلایی است؛ ایشان اینگونه میفرمودند. در خصوص «اله» به آن مراجعه کنید.
یا مثلاً کتاب «مفردات قرآن» را چند روز پیش اینجا آورده بودم که میفرمود در صد و چهل و هفت جای قرآن اسم «اله» آمده است که بهجز سیوسه مرتبهٔ آن، یعنی اگر سیوسه را از صد و چهل و هفت کم کنید، بقیهٔ موارد همه پیرامون توحید و در کار توحیدی وارد شده است، لفظ جلالهٔ «اله». مانند اینکه «لا اله الا الله» در قرآن است، «لا اله الا هو»، «لا اله الا انت» که همین اکنون در این ذکر وارد شده، «لا اله الا انا»، «لا اله الا هو». «لا اله الا هو» چندین بار آمده است.
خود «اله» را اگر از حیث لغوی بخواهیم بحث کنیم، غالب مفسران به معنای «معبود» گرفتهاند. از حیث اصطلاحی اگر بخواهیم بگوییم، دو نظر وجود دارد؛ گفتهاند یا اینکه این اشاره دارد به
یعنی خود اسم «اله» اشاره دارد به ذات غیبی. اگر اینچنین بگوییم، یعنی ذات را بدون توجه به صفات و اسماء در نظر بگیریم؛ ذات غیبیای که همهٔ عقول، بدون استثنا، در خصوص او حیراناند، حتی عقول اولیای الهی. در اینجا «اله» را ذاتی بدون در نظر گرفتن صفات و اسماء حسنی میگیرند. اگر اینگونه باشد، از ریشهٔ «ولحه» است. «ولحه» به معنای حیرت و حیران بودن است. همه از درک او حیران و عاجزند.
اگر ذات را با در نظر گرفتن اسماء و صفات بگیریم، یعنی اسم ذاتی «اله» را در نظر بگیریم، آنوقت از ریشهٔ «آله آله» است که معنای معبود و عبادتشده را میدهد.
این را هم خواستم به تبرک خدمتتان عرض کرده باشم تا در خصوص عظمت این ذکر حواسمان جمع باشد هنگامی که ذکر را میگوییم. البته در پی گفتن این اذکار، اگر انسان مقداری مراقبت کند، قطعاً اتفاقاتی میافتد. این اتفاقات نسبت به سعهٔ وجودی اشخاص متفاوتاند. افراد و اشخاص تعیین میکنند که این اتفاقات به چه صورت باشد. میتواند از اعلام شروع شود، به القا برسد، بالاتر برود و به الهام برسد و حتی بالاتر، به ایحاء برسد. ما که کمتر از زنبور عسل نیستیم. فرمود ما به زنبور عسل وحی میکنیم. پس میتواند به آنجا برسد. میتواند منجر به کشف و شهود شود و میتواند منجر به شنود شود.
جلسهٔ پیش عرض کردیم که شنود، که به شب مربوط میشود و آیاتش را هم دو جلسه پیش عرض کردیم، بهمراتب ارزشش بالاتر از شهود است که به روز مربوط میشود؛ درحالیکه غالب مردم دنبال شهودند و خیلی به شنود توجه نمیکنند. اجازه بدهید در این جلسه و شاید جلسهٔ بعد، بیشتر پیرامون شنود صحبت کنیم. نفستان را دریابید. تا جایگاه شنود را در سیر معرفت نفس پیدا نکنیم، میلنگیم.
اتفاقاتی میافتد و این اتفاقات بالاخره محک و ملاکی میخواهد. از آنجایی که خدا شما را خیلی دوست دارد، یک بیسوادی را اینجا نشانده است که هر حرفی میزند مستند به کلام بزرگان جامعالاطراف است و خودش از خودش چیزی ندارد. اجازه بدهید جواب این سؤال را از همین کتاب «هزار و یک نکته»، نکتهٔ ششصد و نود و هشت، برایتان بگویم. حتماً نکتهٔ ششصد و نود و هشت را بخوانید. بخشی از آن را میخوانم؛ این نکته خیلی به درد شما میخورد.
پیرامون انتقالات و واردات روحی، فکر میکنم در «کشکول نور» بود؛ کجا بود؟ یادم هست روزی در سیر بحث، با عنوان «کشکول نور»، در همین وادیها بودیم و در خصوص عظمت ذکر سورهٔ صاد صحبت کردیم؛ اینکه حضرت علامه طباطبایی به حضرت استاد علامه حسنزاده توصیه میکنند، خصوصاً در نماز وتیره، نافلهٔ نشستهٔ نماز عشا، سورهٔ صاد را بخوانند. روایت داریم که نهری است در بهشت یا مثلاً از عالم بالا به پایین کشیده شده، از عرش تنزل یافته است و سخنان بسیار عالیای در خصوص این سوره بیان شده است.
کسانی که دنبال واردات قلبی، یا به یک معنا واردات وجودی، هستند، بدانند که این واردات میتواند بیتمثل باشد که از جنس شنود است؛ ولی بسیار سخت، لرزهبرانگیز و رعشهآور است. دربارهٔ بزرگان دقت کنید؛ امثال خود علامه طباطبایی در اواخر عمر رعشه داشتند. بحثی در «سر مکنون» پیرامون ارتباط این رعشه با روح بخاری، در سیر روانشناسی نفس، داشتیم. میتوانید آنجا ببینید که جنس این رعشه چیست. به قول شیخالرئیس، این رعشه و رعشهٔ امثال علامه طباطباییها از چیست. هر کسی را که دیدیم مثلاً دستش میلرزد، فکر نکنیم ضعف اعصاب دارد یا ترسیده است؛ اینگونه نیست. این نوع نگاهها برای آدمهای زباننفهم است.
یک وقت کسی میآید و اینجا قرار میگیرد. من همین الآن داشتم فکر میکردم؛ وقتی عزیزم، جناب آقای دکتر هاشمینیا، گفتند امروز هجده نفر از بیرون سازمان میآیند، گفتم فارغ از بچههای خود سازمان، این سی، چهل، پنجاه نفر ـ نمیدانم چند نفر از سازمان الآن اینجا حضور دارند ـ همین هجده نفس، به خدا تنم لرزید وقتی شنیدم از بیرون میآیند.
آنها حجتاند بر من و شما که بغل گوشمان، در سازمان و ادارهٔ خودمان، نشستهایم و جسارتاً هنری نکردهایم؛ حتی جزو حقوق و اضافهکارمان هم حساب میشود. آنها حجتاند. منظورم از بیرون، شهرستان است. جلسهٔ پیش مثلاً از کجا آمده بودند؟ دو یا سه جلسه پیش از مشهد آمده بودند، جلسهٔ پیش از رفسنجان آمده بودند، جلسهٔ قبلش از آمل آمده بودند و جلسهٔ قبلتر از شیراز آمده بودند. اینها حجتاند بر من و شما.
وقتی شنیدم، تنم لرزید. گفتم اینها نفساند، جاناند. اصلاً بگویید یک جان، یک نفس؛ مگر شوخی است؟ هنر این است که همین کار آدم را جهنمی نکند؛ اینکه با یک نفس درگیر باشی. چه چیزی برای ارائه داری؟ جان است آقا، مگر شوخی است؟ مزرعه است؛ میخواهی در آن چه بکاری؟
حالا یک نفر اینجا مینشیند و با انفس مواجه میشود و از هیبت جمع به رعشه میافتد، اصطلاحاً به فَتّهفَتّه میافتد و تپق میزند. این یک حالت است. یک وقت هم کسی مینشیند و همین که شروع میکند، خودش را در محضر صاحب جلسه میبیند؛ وقتی میگوید «یا رب اعوذ بک»، همان «اعوذک یا ابتا من الضعف اعوذک بالله اعوذک بالله»؛ الله اکبر.
یک جلسه به من وقت بدهید تا در خصوص همین با هم صحبت کنیم. حضرت صدیقهٔ شهیده، پدرش رسول خدا را که تمام مراتب قرب را در عالیترین درجات «قاب قوسین او ادنی» طی کرده، تعویذ میدهد و به الوهیت عالم پناه میدهد. مگر شوخی است؟ به این چیزها دقت کنیم: «اعوذک، اعوذک». پدرجان، «اعوذک بالله»، به الله تو را پناه میدهم. «يا أَبَتا مِنَ الضُّعَف» در حدیث کسا، حدیث شریف کسا. توجه کردید؟ مگر شوخی است؟
یک وقت هم کسی که اینجا مینشیند، خودش را در محضر حضور میبیند. رعشه به وجودش میافتد، تنش میلرزد، حتی تپق میزند و رعشه به دستوپایش میافتد. اینها با یکدیگر متمایزند.
بحث ما چه بود؟ حالات متفاوت. یک زبانفهم میخواهد؛ همان استاد راه، همان معلم کاربلد که جلودار باشد و شما را متوجه کند که آیا این واردی که به قلب شما وارد شده است... بحث واردات را داشتیم؛ واردات قلبی. چرا اصلاً به اینجا رسیدیم؟ آن ذکر شریف از جمله اذکاری است که واردات قلبی
واردات قلبی میآورد و برای همین، حیات عقل را در پی دارد. عقل در حکمت و فلسفه، و قلب در عرفان. اینها را میدانید. مسئله شوخیبردار نیست. قلب یا عقل حیات پیدا میکند و وارداتی برایش رخ میدهد؛ یعنی چیزی بر آن وارد میشود.
حال از کجا بفهمیم این القا، القای شیطانی است یا الهی و رحمانی؟ همین سؤال را حضرت استاد از استاد کلشان، حضرت علامه طباطبایی، میپرسند. حضرت علامه حسنزاده از ایشان میپرسند و میگویند: من این دستور شما را انجام دادم و وارداتی اتفاق افتاد. سپس به ایشان عرض میکنم: آقا، بحمدالله تعالی وارداتی روی آورد؛ ملاک تمیز حق از باطل چیست؟
شاگرد زیرک این چیزها را میپرسد. آنکه زیرک نیست، هر اتفاقی برایش بیفتد میگوید: دیگر تمام شد، ما رسیدیم و این واردات دلالت بر وصل شدن و کامل شدن ما دارد. تازه میرود دنبال اینکه نفوس دیگران را هم تکمیل کند، درحالیکه خودش نیاز به مکمل دارد.
در جواب فرمودند ـ همهٔ اینها را گفتم تا به این جمله برسیم ـ این جمله از حضرت علامه طباطبایی است: «یک سلسله کشف اصلاً تردید بردار نیست که محض عیان است.»
ایشان اینجا توضیح مبسوطی ندادهاند. من به فضل الهی از توضیحی که خود علامه دربارهٔ همین مطلب در یکی از جلسات، که یادم نیست فصوص بود یا مصباح الانس، بیان کردهاند، برایتان عرض میکنم تا کارتان راحت شود.
پس میفرمایند: یک سلسله کشف اصلاً تردیدبردار نیست و محض عیان است؛ مثل آن کشف عیانی که پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم برای شما اذان میگفت. چه کسی این را میگوید؟ علامه طباطبایی به شاگردشان علامه حسنزاده، که برای ایشان کشفی حاصل شده بود که پیغمبر برایشان اذان میگفتند.
«برای مکاشف احوالی پیش میآید که معیار تمیز و میزان صحت و صغن به دست میآورد.» این یک نکته است. احوالی ایجاد میشود، حالاتی پیش میآید که آن حالات خودشان معیارند. یعنی چه؟ این را برایتان باز میکنم. «باید عقل و قرآن را ضابطه قرار داد.»
پس ضابطهٔ اصلی برای اینکه این واردات درست هستند یا نه، عقل و قرآناند. این چیزی که اکنون به قلب شما وارد شده و انتقالی که رخ داده است، آیا درست است یا نه؟ ببینید مطابق با عقل هست یا نه، مطابق با شرع، شرع مقدس و قرآن هست یا نه.
حالا اگر مطابق با عقل و شرع بود، باز هم میتواند القای شیطانی باشد. آن شاهراه اصلی را چه چیزی تعیین میکند؟ آن محک و ملاک اصلی همان حالی است که اتفاق میافتد. علامه میفرماید آن حال، مبرهنکننده و برهانی است بر اینکه این وارد، این واردات قلبی شما، الهی است یا نه.
خلاصهٔ فرمایش علامه حسنزاده را به شما عرض کنم. در جلسهای فرمودند ملاک اصلی، نفس حضرتعالی است؛ نفس خود شماست. این را هم برایتان باز میکنم؛ بسیار کوتاه، روشن و واضح. اینها ریزهکاریهای مسیر سلوک است که بسیار به درد شما میخورد.
اینکه میفرمایند ملاک و محک، نفس است، یعنی ببینید پس از این واردات قلبی چه اتفاقی در شما رخ میدهد؛ چه در واردات نومیه، یعنی در خواب که بالاخره تمثلاتی رخ میدهد و وارداتی به وجود شما میآید، و چه در بیداری. در هرکدام، یا با تمثل است که صورت میبینید ـ تمثل، صورت است؛ اشخاص و افراد و صورت میبینید ـ یا بدون تمثل.
مثلاً یکی از همین عزیزانی که اکنون اینجا حاضرند، دو سه روز پیش که ما در محضرشان بودیم، فرمودند: من علامه حسنزاده را بهیکباره دیدم. این یک ورود قلبی و یک تمثل است؛ تمثل با صورت. یعنی یک افاضه، یک وارد و یک وارده است که با تمثل رخ داده. اینها آسان است و سخت نیست، ولی باز رعشهبرانگیز است، انسان را میلرزاند و سنگین است.
یا اینکه بیتمثل است. بیتمثل میشود شنود. با صورت و تمثل میشود شهود، و بدون صورت و تمثل میشود شنود.
یک سؤال بپرسم و شما جواب بدهید. میخواهید خیلی ثواب ببرید؟ اکنون سؤال مرا به نیت هدیه به حضرت زهرا جواب بدهید.
ـ حاجآقا، چه میگویید؟ حرفهایتان چیست؟ شما چه میگویید؟
اجازه بدهید حالا که کتاب «هزار و یک نکته» دستمان است، از همینجا در باب پاسخ دادن به سؤالات دیگران مطلبی برایتان بخوانم. اگر نشانهگذاری کرده باشم، برای اینکه وقتتان زیاد نگذرد، سریع پیدایش کنم، انشاءالله. بله، الحمدلله؛ نکتهٔ نهصد و سیودو. از روی آن بخوانم؛ کوتاه و همهفهم است.
زنی خدمت حضرت صدیقه سلام الله علیها رسید و سؤالی کرد و جواب شنید، تا ده سؤال. ده سؤال از حضرت زهرا سلام الله علیها پرسید. بعد خجالت کشید که ادامه بدهد. احساس کرد زیاد پرسیده است. عرض کرد: بر شما مشقت نباشد؛ یعنی خانم جان، برای شما سخت نباشد که من مرتب سؤال میپرسم و جسارت میکنم.
حضرت فرمودند اگر کسی اجیر شود که باری را به سطحی ببرد و صد هزار دینار بگیرد؛ باری را از اینجا به آنجا ببرد و صد هزار دینار بگیرد، آن هم نه درهم، بلکه دینار، آیا این کار برایش سنگین است؟ آن خانم عرض کرد: نه، سنگین نیست؛ صد هزار دینار.
جواب حضرت را ببینید. حضرت فرمودند من اجیر شدهام برای هر مسئله به بیشتر از مابین زمین و عرش که از لعلع پر شود. الله اکبر. بیشتر از مابین زمین و عرش؛ اصلاً این فاصله را نمیشود اندازه گرفت، و بعد پر شود از لعلع. برای هر سؤالی که من جواب بدهم، خدا چنین وعدهای داده است. الله اکبر. این چیز کمی نیست.
حالا من سؤال بپرسم تا شما به این جواب برسید. شما جواب مرا بدهید. چرا همیشه برعکس باشد؛ شما از ما بپرسید و ما جواب بدهیم؟
ـ بلد نیستیم و سؤالات شما ما را مستأصل میکند.
شما جواب بدهید. به نظر شما چیست؟ بگویید؛ اصلاً صداها درهم بپیچد، عیبی ندارد. خواهر و برادر، جواب بدهید.
قرآن یک کشف محمدی است، خطاب محمدی صلی الله علیه و آلس؛ کشف تام. فرمودند کشف تام محمدی. این قرآن که به پیغمبر عزیز وارد شده، جزو واردات قلبی پیغمبر بوده است. درست است؟ این واردات قلبی که بر قلب پیغمبر نازل شده، این کشف، این واردات، این قرآن، آیا از جنس شنود بوده یا شهود؟
ـ شنود. ـ شهود. ـ شهود. ـ شهود.
اکثراً میگویند شنود، عدهٔ قلیلی گفتند شهود و بعضی از شما، مخصوصاً خواهرها، گفتند هر دو. احسنت به کسانی که گفتند شنود. اصلاً در سیر بحث زیرک باشید. سیر بحث ما چه بود؟ اهمیت شنود.
ـ کلام میشود شنود.
احسنت. لفظ بوده و انتقال پیدا میکند. بله، البته این لفظ بعداً وقتی میخواهد به انزل مراتب برسد و قرآنِ مکتوب شود، دیگر شهود میشود؛ شما آن را میبینید و نوشته میشود، اما پیش از آن شنود است. این نشان میدهد که قرآن ابتدا بیتمثل بوده، وقتی به نحو دفعی میآید، دفعةً...
«إنا أنزلناه في ليلة القدر». اینجا جایگاه قلب پیغمبر تا حدی مشخص میشود؛ امام مجتبی، قربانش برویم صلوات الله علیه، فرمود چون قلب پیغمبر «أوسع قلوب» بود، خدا چنین واردی را بر قلب او انجام داد. شوخی نیست؛ «أوسع». «وَآَتَيْنَا مُوسَى الْكِتَابَ وَجَعَلْنَاهُ هُدًى لِبَنِي إِسْرَائِيلَ». «ورأيته خاشعا متصدعا من خشية الله». [آه]
احسنت. آفرین، خیلی بهجا بود. واقعاً اینچنین است. حالا من تعجب میکنم که مینشینم قرآن میخوانم و در همان حال میگویم: پسر، پیچ تلویزیون را باز کن ببینم فیلم شبکهٔ فلان شروع شده یا نه. بسم الله الرحمن الرحیم. حاجخانم، غذا آماده شده یا نه؟ بسم الله الرحمن... همینطور شروع کرده قرآن خواندن و با این و آن هم حرف میزند.
اگر قرآن میخوانید، باید چنان برافروخته و برانگیخته شوید که کسی جرئت نکند به شما نزدیک شود. در خصوص روش قرائت قرآن، انشاءالله اگر خدا لطف کند، در آن جلسهٔ فوقالعادهٔ عرفان عملیمان، یا به عبارتی سیر و سلوک عملی بر اساس رسالهٔ سیر و سلوک علامه طباطبایی، صحبت خواهیم کرد. خدا ما را بهخاطر این ادعاهایمان چوب نزند. واقعاً این رحمت خدا به ماست. چه کتابهایی را دست گرفتهایم که خدا میداند ملائکه از دور دربارهٔ ما چه میگویند: این چیست و این چیست که در دستش گرفته است؟
انشاءالله در آن بحث، روشهای قرائت قرآن را برای بهرهٔ بیشتر شما عرض میکنیم. یکی از بهترین روشها را، فکر میکنم دو سه سال پیش، همینجا در حوزهٔ حفاظت و صیانت گفتیم. یکی از دوستان آن را انجام داده بود و آمد گفت بسیار بهره برده است، آن هم در همان اوایل کار.
بعداً بیشتر برایتان میگویم؛ خلاصهاش این است که فعلاً همین الآن هم میتوانید شروع کنید. قرآنی را که همیشه میخوانید، مثلاً هر شب پیش از خواب سورهٔ واقعه را میخوانید، به این نیت بخوانید که خواننده حضرت حق باشد؛ گویی این قرآن دوباره از نو بر شما نازل میشود و خدا دارد آن را میخواند. با همین نیت شروع کنید؛ با صوت حزین و با صوت خودتان، نه با تقلید از کسی.
این هم بحث شنود است. اگر به این برسیم، تا حدی به ارزش و اهمیت صوت و شنود پی میبریم. بعد ببینید چه بلایی سرتان میآید، چه بلای عشقی بر شما نازل میشود. ببینید اگر قرآن را با این روش بخوانید چه اتفاقی میافتد. از همان نخستین باری که با این نیت شروع به خواندن قرآن میکنید، من به شما قول میدهم [آه] اتفاق عجیبی در وجودتان میافتد؛ از همان ابتدا، چه رسد به اینکه این کار را روشمند ادامه دهید.
برگردیم به بحثمان. البته اکنون ناخودآگاه در دل بحث شنود قرار گرفتیم. چنانکه خاطر شریفتان باشد، از شنوایی یا حواس ملکی و ملکوتی سخن گفتیم و بهطور کلی هنوز وارد استثنا نشدیم. در این جلسه میخواهیم وارد استثنا شویم.
پرسش: بعد از اینکه بهطور کلی شنیدیم و شروع کردیم... نفس محک است؟
پاسخ: نه، جملهتان تمام نشده است.
پرسش: ملاک اصلی نفس هر شخص است؛ یعنی اصل این است که ببینیم چه حالتی برایش ایجاد شده است؟
پاسخ: آفرین، آفرین. احسنت. درست میگویید. بله، بله. اینجا جایش بود که این را بگویم تا خیالتان راحت شود. البته قبلاً هم گفتهام. کسی که سیر بحثها را کامل آمده باشد، یادم نیست در کدامیک از این جلسات، اما بهخاطر دارم که این را یک بار بهروشنی گفتهام.
حضرت استاد میفرمودند اگر همهچیز «ام من شيء إلا عندنا خزائنه أم الكتاب» باشد، عالم قضا، حکم کلی، آن بالا و در عالیترین مراتب است. «وما ننزله ننزله إلا بقدر معلوم»؛ این عالم قدر است، عالم اندازه و تعیین اشخاص و افراد. نازل میشود و میآید تا انزل مراتب که همین نشئهٔ طبیعت است. نشئه یعنی رتبه و مرحله. مرحلهٔ طبیعت، در اینجا انزل مراتب است و نسبت به مراتب عالی، تاریک است.
اگر سررشتهٔ هر چیزی «بيده ملكوت كل شيء واليه ترجعون» و آن بالاست، آیا جهنم و بهشت هم اشیا هستند یا نه؟ آنها هم شیء هستند. «ام من شيء إلا عندنا خزائنه». پس جهنم و بهشت نیز یک مرتبهٔ عالی دارند و یک مرتبهٔ دانی. خود حضرت حق هم «عال فی الذُُّنوى دان فی العُلوى». در آن دعای شریف آمده است.
اصلاً یک وجود است که انشاءالله اگر خدا ما را به جلسهٔ اول کتاب معرفت نفس برساند ـ که اکنون فقط در مقدمات هستیم و داریم بازیبازی میکنیم تا مرتب الک شویم و آنکه واقعاً تشنه است در پایان بماند ـ آنجا متوجه میشویم یعنی چه، انشاءالله.
اگر اینچنین باشد، پس جهنم نیز رتبهٔ مادون دارد. مادون این مرحلهها میشود نشئهٔ طبیعت. پس اینجا هم جهنم هست و اینجا هم بهشت هست.
آیا قابل درکاند؟ بله. علامه میفرمود چگونه قابل درکاند؟ وقتی عصبانی میشوید، داغ و سرخ میشوید، این رشحهای از جهنم است. وقتی عبوس میشوید و اصطلاحاً حالتان بد میشود، همان حالی که علامه طباطبایی فرمود حالاتی دست میدهد که تعیینکنندهاند، این رشحهای از جهنم و از مراتب مادون آن است.
برعکس، وقتی انبساط خاطر پیدا میکنید، حالتان خوش میشود، نشاط و ابتهاج پیدا میکنید، این چه میشود؟ رشحهای از بهشت است.
پس خیالتان راحت باشد؛ این حالت نفس، ملاک است. این فرمایش علامه است، نه از من. من بیچاره حرفی برای گفتن ندارم و دستهایم بالاست. حالت نفس خود شما ملاک است که آن واردهای که بر قلبتان آمد و نازل شد، حق است یا غی، حق است یا باطل. ببینید آیا به شما انبساط خاطر داده، در شما ابتهاج ایجاد کرده، نشاط داده و اقبال به شما دست داده است، یا خدایینکرده ادبار ایجاد شده، حقایق از شما روی گرداندهاند، حالتان بد شده و وجودتان منقبض شده است و امثال اینها.
ممنونم که این را گفتید تا بحث را تکمیل کنیم.
ما به حواس ملکی و ملکوتی و قوای ملکی و ملکوتی رسیده بودیم. امروز میخواهیم استثنای آن را بگوییم. بهصورت کلی عرض کردیم که با حواس ملکی نمیشود یافتههای ملکوتی را دریافت کرد و بالعکس، با حواس ملکوتی نیز نمیشود یافتههای ملکی را دریافت کرد. اما یک استثنا وجود دارد.
از اینجا دیگر بحث ما وارد مرحلهٔ شنود و رسیدن به آن قله میشود. بحث رسانه نیز در همینجاست؛ بحث صدا، صوت، خود رسانه و موسیقی، همه در اینجا موضوعیت و اهمیت پیدا میکنند.
این بخش را از «شذرات المعارف» مرحوم حضرت آیتاللهالعظمی آقای شاهرودی، استاد عرفان حضرت امام، برایتان میخوانم. در صفحهٔ صد و سیزده میتوانید آن را ببینید. در خصوص همین استثناست که عرض کردیم هیچکدام از حواس ملکی و ملکوتی نمیتوانند یافتههای دیگری را درک کنند؛ اما یک حس وجود دارد که کارکردش دوبُعدی است، بهگونهای که هم یافتههای چرخهٔ زیست را مییابد و هم یافتههای ملکوتی را.
این جمله از مرحوم آقای شاهرودی است: «شنوایی ملکوتی تنها حسیست که پس از جدا...»
شنوایی؛ بفرمایید ملکوتی یا ملکی؟ اشتباه ننوشتهاید؟ اشتباه ننویسید. شنوایی...
احسنت. ملکوتی، نه ملکی. حواستان باشد این دو با هم خلط نشوند. فقط استثنائاً در میان این حواس ظاهری و باطنی، یک حس که ملکوتی است، یعنی شنوایی ملکوتی، استثنا خورده است.
«شنوایی ملکوتی تنها حسیست که پس از جدایی روح از بدن، اصوات شرخه زیست را میرباید.» «میرباید» یعنی میگیرد و سریع جذب خود میکند؛ کاری که حتی از عهدهٔ چشم ملکوتی خارج است. چشم ملکوتی فقط صورت ملکوتی اشیاء را مشاهده میکند و از دیدن صورت ملکی، یا همان مادی آنها، عاجز است.
یک جمله هم از آقا مجتبی تهرانی، روحشان شاد، برایتان بخوانم. ایشان میفرمودند که گوش ملکوتی قادر به شنیدن اصوات ملکی و ملکوتی است و برای شنیدن اصوات مادی، نیاز به گوش ملکی ندارد. چه چیزی؟ گوش ملکوتی.
ببینید، اکنون من و شما اینجا هستیم. یک گوش مادی داریم که از این دهلیزی که الآن به آن اشاره میکنم، اصوات و طول موج وارد میشوند، به پردهٔ گوش میرسند و آنجا بالاخره فرایندی صورت میگیرد و ما میشنویم. این صوت مادی است؛ همان صدای مرا که شما اکنون میشنوید.
یک گوش ملکوتی هم داریم. غالباً انسانها بهجهت غباری که بر اثر غفلت روی نفس و قوای ملکوتیشان، از جمله گوش ملکوتی، نشسته است، نمیشنوند. البته اینکه بگوییم گوش ملکوتی بسته است، تعبیر درستی نیست؛ باز است، اما غبار روی آن را گرفته و نمیشنوند.
اما اگر کسی از اینجا فارغ شد، چه میشود؟ چه در خواب باشد ـ در خواب هم اینچنین است، بله؛ حالا فرمایشی از حضرت استاد در همین زمینه برایتان میخوانم، لذت ببرید ـ و تبصرات نومیه داشته باشد که «الله یتوفی الانفس حين موتها والتی لم تمت في منامها»، چه در حالت موت اختیاری، یعنی «موت قبل ان تموتو»، باشد و از ظاهر به باطن سفر کرده باشد، و چه موت اجباری رخ داده باشد و اصطلاحاً مرده باشد، «انّا الیه راجعون»، و اکنون جزو ارواح و در عالم برزخ باشد، گوش ملکوتی او باز است.
حتی اگر کافر، مشرک یا منافق هم باشند، وقتی میمیرند گوش ملکوتیشان باز میشود. یعنی کسانی که از دنیا رفتهاند، حتی بدترینشان نیز گوش ملکوتیشان باز است. دیگر گوش ملکی ندارند؛ گوش مادیشان متلاشی شده و از بین رفته است. حالا با همان گوش ملکوتی میتوانند اصوات مادی را عیناً بشنوند. بحث امروز ما همین است.
آفرین، آفرین، آفرین. اینجا اشتباهی صورت گرفته که شنیدهام دربارهٔ آن بحث میکنند و حتی متأسفانه در رسانه هم گفتهاند، اما غلط گفتهاند؛ اینکه گوش ملکی هنوز میشنود. این غلط است. ما اکنون چه گفتیم؟ آفرین؛ گوش ملکوتی صوت مادی را میشنود. این اشتباهی بود که رسانه کرد. حالا ما خودمان در رسانه نشستهایم و این را میگوییم؛ چه کنیم؟ اینها اشتباهات علمی است و بسیار هم فاحش است. اهل علم اینجا میفهمند و متوجه میشوند و آه میکشند. بماند.
اصلاً دقت کنید که چرا همان تلقین ابتدا با «اسمع» شروع میشود و بعد «افهم». درست است؟ سه بار میگوید: «اسمع، افهم، اسمع، افهم، اسمع.» «اسمع» یعنی چه؟ بشنو. مگر او نمرده است؟ مگر نرفته است؟ مگر گوش ملکی و مادیاش از کار نیفتاده است؟
فرض کنید کسی چیزی از طلا در گوشش پنهان کرده و آن را آنجا فرو کرده است که با خودش به آن طرف ببرد. با آن چه میکنند؟ مثل کسی که دندان طلا دارد؛ واجب است آن را از او جدا کنند و نباید همراهش دفن شود. لذا کسی که دندان طلا دارد ـ البته قدیمها مرسوم بود و الآن کمتر است ـ باید وصیت کند که من دندان طلا دارم.
حالا اگر آن طلا در گوش او باشد، باید با آچار و پیچگوشتی آن را از گوش مرده بیرون بکشند. میگویید: آقا، این کار را نکن، دردش میآید! مگر داد میزند؟ چه دردی؟ او که مرده است و دیگر درد ندارد. درست میگوید، چون حواس ملکیاش از کار افتاده است. شما به مُلک این طرف، به مادهٔ این طرف، دست میزنید و او هیچ حسی ندارد؛ اما گوش ملکوتیاش باز است.
لذا میگوید سه بار بگو: «اسمع»، بشنو، بشنو، «یا فلان ابن فلان». این اهمیت تلقین است. به نزدیکانتان بگویید و وصیت کنید که این تلقین را همینطور نخوانند که طرف از پشت با صدای بلند و غلط میخواند و آن همهمه و صدا پایین، داخل قبر، نمیرود.
میگوید یک نفر پایین برود؛ نترس، برو. با دست چپت شانهٔ چپ میت را و با دست راستت شانهٔ راست او را بگیر. یعنی به این شکل، محکم تکان بده. البته خود این تکان دادن هم بحث دارد و اکنون وقتش نیست. چرا؟ مگر نمیگویید لامسه از حیث ملکی از کار افتاده است؟ پس چه ارتباطی دارد؟
بعد میگوید در گوشش فریاد بزن و بلند بگو تا این همهمهها مانع نشود. او میشنود. گوش ملکوتیاش میشنود.
یا آنجا که پیغمبر عزیز عالم، در «بحار» مرحوم مجلسی آمده است، بعد از جنگ بدر تشریف بردند و با ارواح کفار و مشرکین سخن گفتند. به آنها فرمودند: آن طرف را چگونه دیدید؟ آیا آن حرفهایی را که ما دربارهٔ کلمهٔ حق و توحید میگفتیم، آنجا یافتید؟
بعد گفتند: یا رسول الله، اینها که مردهاند. چقدر اینها نفهم بودند، چه سرتان آمده است؟ با چه کسی دارید صحبت میکنید؟ پیغمبر فرمود آنها از شما شنواترند.
یا آن فرمایش مولایمان علی ابن موسی الرضا علیهم الصلاة و السلام. خیلی دلتنگ ایشانیم. آنهایی که اربعین نرفتیم و مثل من جا ماندیم، برای زیارت ایشان لهله میزنیم. انشاءالله توفیق شود برویم.
از ایشان در خصوص همین بحث شنود سؤال کردند که آیا اموات، وقتی ما سر قبرشان میرویم، میشنوند یا نه؟ امام رضا چه فرمود؟ بالاخره آیا اموات میشنوند یا نه؟ ما اینهمه قرآن میخوانیم و با آنها صحبت میکنیم.
مثلاً همین دو سه روز پیش، ما در محضر پدرمان بودیم. گفتیم: سلام آقاجان، حالتان خوب است؟ چطورید؟ در چه حالی هستید؟ ما به ایشان میگفتیم «آقاجان». روی قبر پدر ما هم «آقاجان» نوشته شده است.
بعد یکی از دوستان ما گفت: «آقاجان» الآن برای آقاجانبازی و مرید و مرادبازی و اینها مرسوم است. روی قبر نوشته و حک شده بود «آقاجان». از همان چهلم پدر ما، یکی به ما چشمغره رفت که «آقاجان» چیست؟ یعنی شما وارد این بازیها شدهاید؟
گفتم: نه. آدم تازه نقش مادر را میفهمد. مادر ما از روز اول به ما گفت پدرتان را «بابا» صدا نکنید؛ بگویید «آقا»، «آقاجان». اگر خیلی میخواهید خودمانی باشید، بگویید «آقاجان»؛ یا «آقا» یا «آقاجان».
به ایشان گفتیم: سلام آقاجان، حالتان خوب است؟ چطورید؟ در چه حالی هستید؟ بالاخره دارد میشنود. مگر دیوانه شدهای که نشستهای و حرف میزنی؟ یعنی میشنود یا نه؟ امام رضا چه فرمود؟
این هم یک دستورالعمل سیر و سلوکیِ مختصر که به شما عرض میکنم. فرمودند که اگر قبل...
قبل از طلوع آفتاب به سر قبر امواتتان بروید، سلام بدهید و با آنها صحبت کنید. صدای شما را میشنوند و پاسخ شما را هم میدهند. منتها گوش ملکوتی میخواهد؛ این گوش مادی که نمیشنود. ولی چه شما بشنوید و چه نشنوید، او جواب میدهد و پاسخ او، آن صوت، تأثیری عارضی در شما دارد. حالا جلوتر برویم، این را بهتر متوجه میشویم. یعنی پاسخ آن شخص بیتأثیر نیست، ولو شما آن را نشنوید؛ از بیرون بر شما عارض میشود.
پرسش: قبل از طلوع آفتاب؟
پاسخ: نه، نه؛ مطلقاً قبل از طلوع آفتاب. بله، روایتی داریم که بهترین وقت برای زیارت اموات، بینالطلوعین روز جمعه است. ما همین جمعه هم در همان ساعت، هنوز هوا روشن نشده بود، در محضر پدر بودیم، آقاجان بودیم، که آثار عجیبی هم دارد.
اگر بعد از طلوع آفتاب بروید چه؟ امام رضا چه فرمودند؟ صدای شما را باز هم میشنوند، اما جواب نمیدهند؛ یعنی زبانشان بسته است و دیگر اجازهٔ حرف زدن با شما را ندارند.
اتفاقاً فکر میکنم این روایت را در کتاب «دهان روح» آورده است. این کتاب الآن پیش من است؛ همین روایتی که عرض کردیم. اگر خواستید، بعد از کلاس نگاه میکنیم. فکر میکنم سندش را هم از امام رئوف ذکر کرده باشد. حضرت فرمودند که به همان استناد که کفار جنگ بدر صدای شما را میشنوند و صدای پیغمبر ما را شنیدند، اموات هم صدای شما را میشنوند. الآن سندش را اینجا پیدا نکردم، ولی دارم و میدانم اینجا هست.
پرسش: مثلاً شبها در بهشت زهرا برای شهدا میگیرند... من شنیدم که مثلاً شبها میگیرند، شبها بازدیدی و...
پاسخ: سؤال شما جواب مفصلی دارد. اجازه بدهید در مبحث بخش دوم جلسه بگوییم، چون الآن اصلاً از حوزهٔ بحث جلسه خارج میشویم. سؤالتان یادتان باشد تا آنجا توضیحاتی بدهیم و بحثمان فعلاً نیمهکاره نماند.
پرسش: سرّش چیست؟
پاسخ: همین که الآن گفتیم. امام صادق [سلام الله علیه] هم این را دارند. یعنی از امام رضا [سلام الله علیه] داریم، از پیغمبر عزیز عالم داریم و امام صادق [سلام الله علیه] هم فرمودهاند. اگر اشتباه نکنم، فکر میکنم در یکی از فرمایشات امیرالمؤمنین [علیه السلام] هم آمده است. یعنی از چند تن از اهلبیت [علیهم السلام] این روایت را دیدهام.
همین روایتی که الآن عرض کردیم در بحار هم هست. یادم هست، فکر میکنم در جلد صد و دو باشد؛ تقریباً یقین دارم جلد صد و دو است، ولی صفحهاش یادم نیست. آنجا از امام صادق [سلام الله علیه] روایت میکند که فرمود قبل از طلوع بروید، میشنوند و جواب میدهند؛ بعد از طلوع جواب نمیدهند.
پرسش: اینجا که شما فرمودید، قرآن میگوید عدهای که به دست دشمنان کشته شدند، به بهشت میروند. پس آیا میشود گفت نه فقط روحشان، بلکه اینها زندهاند و از آن طرف به لحاظ ملکوتی زندهاند و این جهت برایشان باز است، چون این دیگر نمیمیرد؟
پاسخ: بله، دقیقاً. به لحاظ ملکوتی زندهاند، نه ملکی. جنبهٔ ملکی که متلاشی شد و بدن وارد چرخهٔ طبیعت شد. [قرائت قرآن] اینها را میت نپندارید. [قرائت قرآن]
حالا این یک مرتبه از بحث است. «قتلوا» فعل مجهول است. افعال مجهول در قرآن عجیبوغریباند؛ روی آنها کار کنید. کشته شدهاند؛ حالا به دست چه کسی، خیلی مهم نیست. شاید خودش خودش را کشته، نفسش را کشته و امثال اینها.
اما دربارهٔ مطلق کسانی که از دنیا میروند، آیات زیادی داریم که بر حیات بعد از مرگ دلالت میکنند؛ مثلاً خود معاد. معاد یعنی حیات بعد از مرگ. «و یحیی بعد...» [قرائت قرآن] و [قرائت قرآن]. این تکرار و تردد میان این دو اسم، خودش نکته دارد. [قرائت قرآن] چرا اینگونه رفتوبرگشت میکند؟ بله، بر همان هم دلالت دارد.
بههرحال، این خودش نکتهای است. البته روایت داریم که نیمهشب، سرِ نیمهشب، باز میشود تا قبل از طلوع.
اینجا فرمود قبل از طلوع بروید. در آن روایت دیگر فرمود بینالطلوعین؛ یعنی بعد از اذان و نه قبل از اذان. اینها خودشان نکتهاند. قبل از اذان یعنی سحر.
بهطور کلی، شب رفتن کنار اموات کراهت دارد. شما میخواستید بپرسید چرا و فلسفهٔ این حکم چیست؟ فلسفهٔ این حکم را خود امام معصوم میداند؛ اما بنده چون خودم معمولاً در تمام عمرم همین موقع رفتهام، کمتر پیش آمده است روز بروم یا حتی بینالطلوعین؛ مگر اینکه با خانواده برویم، آنهم بینالطلوعین یا روز. وگرنه خودم همیشه شب میروم.
مثلاً مادرم را خدا رحمت کند، خدا اموات شما را هم بیامرزد. وقتی از دنیا رفتند، من چندین ماه، شاید نزدیک یک سال، اوایل تقریباً هر شب، بعد هفتهای دو سه شب و بعد هفتهای یک شب، حداقل از شب تا صبح آنجا بودم؛ شمال هم بهشت زهرا سلام الله علیه خودمان.
آن موقع میدانستم این کار کراهت دارد، اما اولاً از استاد اذن داشتیم. یعنی انسان نباید سرِ خود هر کاری انجام دهد و شما الآن نمیتوانید همین کار را بدون اذن انجام دهید. ثانیاً علت این کراهت را بزرگان اهل معرفت، متفقالقول، این دانستهاند که ضعف ایمان میآورد. اجازه بدهید از این بحث عبور کنیم.
چرا ضعف ایمان میآورد؟ دلایل متعددی دارد؛ از دلایل ملکی گرفته تا ملکوتی. مثلاً بادی میآید و شیشهٔ خالی گلابی را به آن طرف پرت میکند و میشکند. صدایش شما را میترساند و فکر میکنید یا جنزده شدهاید یا ارواح آنجا هستند. این خیالات عجیب و وهم و امثال آن، مداومت پیدا میکند و وهم انسان را بیچاره میکند.
اگر کسی ضعف ایمان داشته باشد، همان اتفاقات ملکی کافی است؛ چه رسد به اتفاقات ملکوتی که آنجا الیماشاءالله اتفاق میافتد. در همین اتفاقات ملکی، مثلاً گربهای رد میشود و جیغی میزند. شما صدایش را میشنوید، نمیفهمید چه میگوید و از صدای جیغش میترسید.
حالا زبان حیوانات خودش مقولهای دیگر است. مثلاً دربارهٔ دو کبوتری که نزد حضرت رضا آمدند: شخصی حضرت را به منزلش دعوت کرده بود و آقا روی تخت نشسته بودند. آن شخص مشغول پذیرایی بود که دید چشم امام رضا به قسمتی از بالای دیوار دوخته شده است. امتداد نگاه مبارک حضرت را دنبال کرد و دید حضرت به دو کبوتر نگاه میکنند. بعد دید حضرت میخندند، آنها را نگاه میکنند و زیر لب چیزی زمزمه میکنند. سپس آن کبوترها پر زدند و رفتند.
آن شخص سؤال کرد؛ بالاخره امام است و زبان پرندگان را میداند. پرسید: اینها چه میگفتند؟ چرا اینگونه نگاهشان میکردید؟ قصه چه بود؟ انگار شما هم چیزهایی به آنها میگفتید...
میخندیدید. حضرت فرمودند این دو کبوتر زن و شوهر بودند. کبوتر نر داشت به من گلایه میکرد که همسرم مرا تحویل نمیگیرد و با من سردی میکند، درحالیکه فقط عشق من همین یکی است؛ و امثال این حرفها که دیگر اینجا جایش نیست بگوییم. بعد آن کبوتر ماده، همسر ایشان، به من گفت: یا امام رضا، این دروغ میگوید؛ دلش پیش کسان دیگری هم هست. به من دروغ میگوید؛ حرفهایش را باور نکنید، و امثال اینها. بعد امام رضا فرمودند من اینها را نصیحت کردم؛ نصیحت کردم که با هم بسازید و با هم مدارا کنید.
این معترضهای هم بود تا مقداری از این حالت بیرون بیاییم. این اتفاقات رخ میدهد و اگر انسان در سحر برود، ممکن است ضعف ایمان بیاورد. اما اگر کسی دید که رفتن او نهتنها ضعف ایمان نمیآورد، بلکه موجب قوت ایمان میشود، دیگر آن کراهت برداشته میشود. حواستان به این نکته باشد؛ کراهت جایی است که ضعف ایمان میآورد.
حضرت استاد، روحشان شاد، نثارشان یک صلوات بفرستید. اللهم صل على محمد و آل محمد و عجل فرجهم الکریم.
حضرت استاد میفرمودند: «آدمی به اصوات پیرامون خویش، بهویژه به اسم خودش، حساس است. اگر کسی را هنگام خواب صدا کنند، هرچند صدا بلند نباشد، به محض بردن نام او از خواب بلند میشود.»
دقت کردهاید؟ هرچه کنار کسی که خوابیده فریاد بزنید، چون شما صوت مادی ایجاد میکنید و گوش ملکی و مادی او از کار افتاده است، نمیشنود. او به عالم مثال رفته است؛ به برزخ متصل یا مثال متصل خودش رفته و آنجا سیر میکند. اینجا نیست.
پس چرا نمرده است؟ بهجهت وجود روح بخاری. باز توصیه میکنم آن سیویک جلسهٔ «سر مکنون» را حتماً گوش بدهید. بسیار به درد شما، بچههای معرفت نفس، میخورد.
گفتیم روح بخاری برزخ میان نفس و بدن است. نفس احکامش را از طریق قوهٔ خیال و وهم، به وساطت روح بخاری، در بدن پیاده میکند. الآن من دارم حرف میزنم؛ نفس من دارد حرف میزند. اما زبان من چگونه حرکت میکند؟ این زبان من، فم من، به مخارج حروف میخورد و نفَس من بیرون میآید که آن نفَس صادرِ وجود من است. این کلمات، خلق وجود من است. باید فلسفی حرف بزنیم. چه کسی دارد اینها را ایجاد میکند؟ نفس.
اما بدن بالاخره اینجا کارهای هست یا نه؟ بدن که لال نیست؛ زبان دارد حرکت میکند. این صدایی که از زبان بیرون میآید به وساطت روح بخاری است. اگر روح بخاری را بردارید، چون واسطهٔ نفس و بدن قطع میشود، اصطلاحاً میگوییم موت حاصل میشود و تمام.
حالا سِرّی هم به شما بگویم؛ درگوشی، ولی خیلی گذرا و سریع از آن عبور میکنم. اگر کسی آن سیویک جلسهٔ «سر مکنون» را خوب گوش بدهد، بهخوبی به این مطلب میرسد که یکی از راههای کندن از تعلقات و رسیدن به شنود و شهود، مخصوصاً شنود، این است که در روح بخاری تأثیراتی ایجاد شود تا از آن حالت کمال و تمام خودش، از حالتی که در تمام عروق، اجزا، بندبند و مولکولمولکول وجود ما حضور دارد، بیرون بیاید.
یعنی چه؟ یعنی اصطلاحاً روح بخاری خودش را جمع کند و به محیطهای اصلی خودش برود که سه محل داشت. اگر آن مباحث را گوش داده باشید، میدانید.
ـ کلیه؟
نه، کلیه نه. کبد، قلب و مغز. این سه محل، محل تجمع روح بخاریاند. اصلِ ایجاد و انشای آن در کبد است؛ در قلب تحت فشار و گرمای شدید دهلیز قلب قرار میگیرد و بخار میشود؛ بخارش به مغز میرود و از طریق اعصاب به تمام اعضای بدن میرسد. بحث آن قبلاً گذشته است. میتوانید به آنجا مراجعه کنید؛ الآن واردش نمیشوم چون وقتمان دارد تمام میشود.
اگر کاری با روح بخاری انجام دهید ـ که این در طب اسلامی جواب میدهد ـ چیزی بخورید، در وقتی بخوابید، به صورتی بخوابید، مرکب یا بسيط بخورید یا نخورید، یا کاری انجام دهید، من خیلی سربسته به شما میگویم، تا روح بخاری جمع شود و به منابع اصلی خودش برود و از دیگر اعضا فارغ شود، وقتی این اتفاق افتاد چه حالتی در انسان پیش میآید؟
نفس آزاد میشود؛ چون حلقهای که نفس را به بدن متصل میکند، از طریق روح بخاری است. اصلاً چرا به آن «نفس» میگویند؟ چون میخواهد بدن را تدبیر کند و به بدن تعلق خاطر دارد.
وقتی روح بخاری خودش را جمع کند و فقط در حد همان انزل مراتب باقی بماند که این شخص مثلاً نمیرد، قلبش زنده باشد و پمپاژ کند، عقلش کار کند، اعصابش برقرار باشد و امثال اینها، در همین حد، روح بخاری از جميع اعضا خارج میشود و تعلق نفس کنده میشود.
بعد چه میشود؟ چون نفس مجرد است، جنسیت اصلیاش چون مجرد است، به عالم اصلی خودش برمیگردد؛ به عالم علوی و عالم بالا میرود. نفس میتواند با عالم بالا مرتبط شود و اخذیات، تلقیات و الهامات عالیه داشته باشد.
این هم سِرّی بود که باید درگوشی، بعد از اتمام جلسه، به شما میگفتیم، نه اینگونه؛ و مقداری هم بازترش میکردیم. بقیهاش طلب شما.
اجازه بدهید حالا که تا اینجا رسیدیم، یک نکتهٔ دیگر هم عرض کنم و جلسه را به اتمام ببریم و سراغ سؤالات شما برویم. این نکتهٔ آخر را با یک سؤال مطرح میکنم.
به نظر شما کفار، مشرکین و منافقین که عرض کردیم بعد از مرگشان شنود ملکوتی دارند ـ در دنیا نه ـ آیا شنود عقلی و بالاتر از آن، شنود قلبی هم دارند؟
بعد از مرگ، همه، چه مؤمن و چه کافر، شنود ملکوتی پیدا میکنند و صدای ملکیها را هم میشنوند؛ صدای این آدمهای اینجا را کاملاً میشنوند و اتفاقاً با شدت بیشتری هم میشنوند.
مثلاً من الآن با شما صحبت میکنم؛ شما با چه شدتی میشنوید؟ آنها با شدت و حدت بیشتری صدای ما را دریافت میکنند. الآن اگر من اینجا شروع به صحبت کنم، برد این طول موج صدای من تا کجا میرود؟ مثلاً تا دم درِ مسجد بالا. اما آنجا اینگونه نیست؛ چنان شدت میگیرد که حتی از فاصلهٔ فرسنگها میشنوند. اصلاً در عالم و رتبهٔ دیگریاند، در عالم پنهان. من اگر زیر لب هم زمزمه کنم، میشنوند.
این را همه دارند؛ کفار، مشرکین و منافقین. اسناد و منابع دیگری هم بود که دیگر فرصت نشد عرض کنم. تا همین مقدار کافی است.
حالا سؤال این است: آیا شنود عقلی و بالاتر از آن، شنود قلبی هم دارند؟
کفار شنود قلبی ندارند. مگر کسی که قلب سلیم دارد که بخواهد بشنود؟ آفرین. این پاسخ بسیار عالی و قرآنی بود: «قشافت الا بقلب سلیم». بله، قلبشان اصلاً... این همان چیزی است که در حقیقت میگویند فلانی دلش مرده است. «قاشیت احسن والقا شیت».
شما حافظ قرآنید؟ چون ماشاءالله در هر بحث و هر جلسهای که با شما مصاحبت میکنم، یک آیه از قرآن مطرح میکنید. خیلی خوب است. وجود شما مغتنم و پربرکت است.
این جمله را گوش بدهید. اگر دوست داشتید، دریافتتان را هم بنویسید. نتیجهٔ بحثمان را جمعبندی میکنم و به شما میگویم: ماهیت صوت با تجرد بیشتری نسبت به صورت، از همان ابتدا وارد ملکوت یا همان عالم مثال شده و دو قلمرو ملک و ملکوت را به هم متصل میکند. صوت، همانطور که اکنون گفتیم، با شدت و تجرد بیشتری وارد عالم ملکوت میشود.
ناگفته روشن است که ماهیت شنوایی ملکوتی با شنود عقلی و قلبی متفاوت است. شنوایی ملکوتی در زمرهٔ حواس پنجگانهٔ ملکوتی میگنجد و به تعبیری، حسی است که دربرگیرندهٔ شنود خیالی و مثالی است؛ درحالیکه شنود عقلی و قلبی نوعی درک است. «لا یدرکه الأبصار وهو یدرک الأبصار». شنود عقلی و قلبی درک است، نه حس؛ و قلب ممهور به مهر کافران توانایی درک آن را ندارد.
شنوایی ملکوتی دهلیز یا وسیلهای برای شنیدن اصوات مادی و مثالی است که همگان، اعم از کافران و مؤمنان، آن را دارند؛ درحالیکه شنود عقلی و قلبی یکی از امتیازات منحصربهفرد مؤمنان است.
آیات دیگری هم در همین خصوص آماده کرده بودم که دیگر فرصت نیست توضیحشان بدهم؛ مانند: «إن السمع والبصر والفؤاد كل أولئك كان عنه مسؤولا»، «إذا الغوفيها سمعوا لها شهيقا وهي تفور تكاد تميز من الغيظ». این آیهٔ هفت سورهٔ ملک بود و آن اولی آیهٔ سیوشش سورهٔ اسراء بود. «لا يسمعون فيها لغوا ولا تعثيما إلا قيلا سلاما سلاما». «يسمعون». سورهٔ واقعه، درست است.
«صمً بُکْمٌ عُمْیٌ فَهُمْ لاَ یَعْقِلُونَ». آفرین. «صمً بُکْمٌ عُمْیٌ فَهُمْ لاَ یَعْقِلُونَ». آفرین. وقتی تعقل نکند، آن طرف هم برایش بسته میشود. مغازه را صاحبش میبندد. احسنت، احسنت.
حیف که فرصت نیست. میخواستم بابی را پیش روی نگاه شما، در مسیر بحث موسیقی، باز کنم. خیلی هم صلاح نمیدانم یک جلسهٔ مستقل برایش بگذاریم، چون از بحث معرفت نفسمان میمانیم.
اجازه بدهید تبرکاً جملهای از شیخالرئیس برایتان بخوانم. ایشان میفرماید: شایسته است بدانی که در تپش نبض، همین تپش قلبت، چرخهٔ زیستیای به نام موسیقی زنده است. میدانستید شیخالرئیس به صدای تپش قلب «موسیقی» میگوید؟ آن هم موسیقی زنده.
«همانگونه که دانش موسیقی از پیوند نغمات سبک و سنگین و از فاصله زمانی ره یافته در آنها حاصل میشود، تپش نبض نیز بر مدار آن میچرخد. چرا که زمان سرعت و تواتر نبض، کیفیت آن در شدت و ضعف و نسبیت این دو با هم همانند نوسانات موسیقی گاهی منظم و زمانی نامنظم است.»
میگوید این یک آهنگ است. بعد این را پیوند میدهد با «یسبح بحول الله ما في السماوات وما في الأرض»؛ اینکه همهٔ عالم تسبیحگویند. عرفا با کمک این مقدمهٔ شیخالرئیس، تسبیح را وارد وادی موسیقی میکنند و به آن آیه اشاره میکنند: «یا جبال». احسنت. «أوبى معه». «معه» با چه کسی؟ با حضرت داوود. «أوبى معه والطير»؛ ای کوهها و ای پرندهها، با داوود همراهی کنید. او دارد نغمهسرایی میکند؛ صوت داوودی شنیدهاید، شما هم با او همراهی کنید. پس آنها هم صوت و صدا دارند و این موسیقی در عالم هستی پیچیده است.
حالا اثری که موسیقی بر انسان میگذارد و عوارضی که دارد، حتی اگر اصلاً نفهمید موسیقی چیست، بحث بسیار مفصلی است در حوزهٔ روانشناسی و تربیت فرزند. دربارهٔ تربیت فرزند بحثی داریم که اولین تأثر قوای وجودی ما، مخصوصاً شنوایی، چگونه رخ میدهد. به قول حضرت استاد، این جمله خودش باید در ده جلسه باز شود. اینکه محکم میگویم ده جلسه، واقعاً درونمایه دارد و برای شما هم بسیار شنیدنی و مفید است.
تمثلات و متمثلات، اعم از نومیه در خواب، در بیداری و حتی تمثلات برزخی، بر همین اساس ساخته میشوند. علامه حسنزاده میفرمایند: اولین چیزی که میشنوی، میشود ملات تمثلاتت. اینکه چه خیالاتی دارید، چه تمثلاتی در قوهٔ خیالتان میآید، چه خوابهایی میبینید و وقتی میمیرید در عالم برزخ چه صور و اشکالی میبینید، همه وابسته به این است که نخستین بار حواس شما، همین حواس ظاهری، چگونه و با چه چیزی تحریک شده باشند.
شما بلند بگویید.
ـ اذان.
آفرین. شنیدید ایشان چه گفت؟ اذان. سرّ اذان چیست؟ چرا میگوید وقتی بچه به دنیا آمد اذان بگویید؟
[پچپچ]
ـ دربارهٔ اذان میگفت که قبل از به دنیا آمدن، اذان را مثل یک طبیعت...
احسنت. چه جالب که شما این را گفتید. روایتی هم داریم که وقتی مؤمنان در زمین اذان میگویند، ملائکه صدای آنان را میشنوند و برایشان استغفار میکنند. مگر ملائکه مجرد نیستند؟ مگر ما با صوت مادی اذان نمیگوییم؟ ملائکه با گوش مجرد ملکوتیشان ـ که ملکوتیاند ـ چگونه صوت مادی ما را میشنوند؟ پس پیداست که شنود این صوت مادی تا دهلیز ملکوت میرود. به این شکل.
بحث تربیتی آن را فقط اشارهای کردم و عبور کردم. خیلی از حرفهایمان در این جلسه باقی ماند، ولی نبض بحث را گفتیم. به قلهٔ بحثمان نرسیدیم، اشکالی هم ندارد؛ تا یار چه خواهد و میلش به که باشد.
اگر وقت دوستان تمام شده و باید به حوزهٔ کاریشان برگردند، تشریف ببرند. ما یک نیمساعتی هم سؤال و جواب داشته باشیم؛ اجازه بدهید حدود بیست دقیقه سؤال و جواب کنیم.
البته پیش از اینکه تشریف ببرید، یک اقرار بکنم. این جلسه ملکوت جالبی دارد. البته بعداً حرف درنیاید که حاجی ادعا کرد ما ملکوت جلسه را میبینیم! نه؛ با یک چشم غیرمسلح، با یک شامهٔ غیرمسلح و با یک گوش غیرمسلح هم کاملاً متوجهایم که جلسه متفاوت است.
به نظرم این حاصل زیارت اربعین شماست. زیارتتان قبول. این نور را در وجودتان حفظ کنید که «من زار زائرنا کمن زارنا». چه اتفاقی در زائر اربعین امام حسین، مخصوصاً در زائر امام حسین، میافتد که کسی او را ببیند، کأنَّ امام حسین را دیده است؟ معنایش همین است. تجلیات امام حسین در وجود زائرش است. امام حسین در او تجلی کرده است؛ بهگونهای که کسی او را ببیند، گویی امام حسین را دیده و ثواب زیارت میبرد. این خودنمایی امام حسین در وجود زائرش است.
این نور در جلسهٔ ما تأثیر کرده است. امیدوارم این نور را حفظ کنید تا باعث شود ما حرفهای پختهتری بزنیم. هرقدر شما با نور بیشتری به جلسه بیایید، خدا هم به این بیسواد بیچاره عنایتی میکند تا حرفهای پختهتری تقدیم کند. انشاءالله اگر این نور را ادامه بدهیم، حداقل تا جلسهٔ فردا، حرفهای بهتر و انشاءالله عالیتری بزنیم.
«والحمد لله رب العالمین». صلوات بفرستید. «اللهم صل على محمد وآل محمد». خدا قوت. اگر سؤال...