یادداشت: ترجمههای فارسیِ زیرِ عبارات عربی، توسط مدل افزوده شدهاند و از سخنان استاد نیستند.
آغاز جلسه و توسل
عربی:
«يَا رَبِّ، أَعُوذُ بِكَ مِنْ هَمَزَاتِ الشَّيَاطِينِ، وَمِنْ شَرِّ نَفْسِي، وَمِنْ شَرِّ خَلْقِكَ.»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پروردگارا، از وسوسههای شیاطین و از شرّ نفس خود و از شرّ آفریدگانت به تو پناه میبرم.
عربی:
«بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ. لَا حَوْلَ وَلَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ الْعَلِيِّ الْعَظِيمِ.»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به نام خداوند بخشندهٔ مهربان. هیچ جنبش و نیرویی جز به خداوند بلندمرتبه و بزرگ نیست.
عربی:
«اللَّهُمَّ إِيَّاكَ نَعْبُدُ وَإِيَّاكَ نَسْتَعِينُ. الْحَمْدُ لِلَّهِ عَلَى كُلِّ نِعْمَةٍ، وَأَسْأَلُ اللَّهَ مِنْ فَضْلِهِ.»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، تنها تو را میپرستیم و تنها از تو یاری میجوییم. خدا را بر هر نعمتی سپاس میگویم و از فضل او درخواست میکنم.
عربی:
«الْمُسْتَغَاثُ بِكَ يَا صَاحِبَ الزَّمَانِ؛ الْمُسْتَغَاثُ بِكَ يَا صَاحِبَ الزَّمَانِ؛ الْمُسْتَغَاثُ بِكَ يَا صَاحِبَ الزَّمَانِ.»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای صاحبالزمان، از تو فریادرسی میطلبیم.
عربی:
«السَّلَامُ عَلَيْكَ يَا دَاعِيَ اللَّهِ وَرَبَّانِيَّ آيَاتِهِ.»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سلام بر تو، ای دعوتکننده به سوی خدا و ای پرورشیافته و آگاهِ ربّانیِ آیات او.
عربی:
«السَّلَامُ عَلَيْكُمْ وَرَحْمَةُ اللَّهِ.»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سلام و رحمت خدا بر شما باد.
امروز روز شهادت زهرای سهسالهٔ کربلا، حضرت رقیه سلاماللهعلیهاست. انشاءالله با برطرفشدن فتنهٔ تکفیریها و امثال جولانیها، راه زیارت حرم مقدس ایشان به روی همهٔ عاشقان باز شود.
امروز بخش سؤالوجواب را نداریم و فقط درس را ادامه میدهیم. یکی از علتها این است که پیش از جلسه توسل انجام شد؛ الحمدلله بسیار هم بهموقع و بهجا بود. خدا را شکر که با اشک چشم برای بیبی، حضرت رقیه سلاماللهعلیها، در کلاس حاضر شدیم. امیدوارم به برکت ایشان حقایق عالیهای بر جان ما نازل شود.
نکتهای هم هست که در پایان به عزیزان کلاس عرض خواهم کرد؛ بنابراین امروز بخش سؤالوجواب را کنار میگذاریم و فقط درس را، انشاءالله، پی میگیریم.
درس امروز ادامهٔ جلسهٔ گذشته است؛ جلسهای که با چند سؤال به پایان رسید. پیش از ورود به درس و پیش از هدیهای که میخواهم تقدیم کنم، صوتی حدود سه دقیقه از حضرت استاد میشنویم تا از برکت نَفَس استاد، علامه حسنزاده رضواناللهعلیه، بهره ببریم.
ایشان ابتدا دربارهٔ عزم و اراده سخن میگویند و سپس دربارهٔ قرب به خدای منّان؛ اینکه هدف و نیت ما از اذکار، ادعیه، اوراد و ختمها باید مطلقاً قربةً إلی الله باشد، نه برای چیز دیگری. نتیجه باید قرب به سوی حضرت حق باشد.
عزم و اراده در سیر و سلوک
عربی:
«فَشُدَّ الْعَزْمَ.»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس عزم را استوار کن.
اینها اصولاند؛ رکن کار، عزم است. عزم باید پولادین و آهنین باشد؛ از کوه سنگینتر و استوارتر. موانع راه دشوار است، راه سنگین است و موانع فراواناند. انسان برای عبور از اینها عزم میخواهد.
لقمان در آن روایت شریف، فرزند خود را نصیحت میکند:
عربی:
«يَا بُنَيَّ، إِنَّ الدُّنْيَا بَحْرٌ عَمِيقٌ...»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پسرم، دنیا دریایی عمیق است...
آدمی باید از این بحر عمیق عبور کند. این دریای عمیق نهنگها و گرفتاریهای فراوان دارد. مگر میشود بیعزم وارد راه شد؟ مگر میشود بیتوکل وارد راه شد؟ عبور از دنیا آسان نیست.
ثمرهٔ شجرهٔ سیر و سلوک، همان مقامات انسانی است. اما نباید در برابر یک آیه، یک خبر، یک دستور یا یک حکم، فوراً بپرسیم: «این کار را انجام بدهم، نتیجهاش چیست؟» این پرسش، زبانِ یک انسان دنیایی است: این ذکر را بگویم، این آیه را بخوانم، این عمل را انجام بدهم، بعد چه چیزی نصیبم میشود؟
خدا یکی از اساتید ما، مرحوم رجبعلی، را رحمت کند. میفرمود کسی به مسجد آمده و مقداری نماز خوانده است؛ هنگام بیرونآمدن از مسجد چشمش به نعلینش است تا ببیند ملائکه نعلین او را برمیگردانند یا نه! مگر با چند رکعت نماز فوراً باید چنین نتیجهای دید؟
نتیجهٔ عبادت: قرب به خدا
نتیجه چیست؟ نتیجه قرب إلی الله است.
عربی:
«الصَّلَاةُ قُرْبَانُ كُلِّ تَقِيٍّ.»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): نماز وسیلهٔ تقرب هر انسان باتقواست.
«قُربان» مصدر است؛ از قرب و نزدیکشدن سخن میگوید. نماز انسان را مقرّب میکند.
دیگران بپرسند «نتیجه چیست؟»؛ شما نپرسید. هدف شما خداست. در نمازتان، در روضهتان، در تلاوت قرآنتان، در درستان، در بحثتان و در حوزهتان، هدف خدا باشد.
نتیجه چیست؟ نتیجه، خداست.
برای چه دنبال نتیجههای دیگر باشیم؟ مثلاً جنی مسخّر انسان شود؟ برای خود من هم پیش آمده است. آقایی به منزل آمد و گفت: «آمدهام دستوری به شما بدهم که جن را تسخیر کنید.» گفتم: «من از دست انس خسته شدهام؛ شب و روز با اینها گرفتاریم. حالا چه کار داریم دوباره سراغ جن برویم؟» گفتم من نمیخواهم. آنها هم خلق خدا هستند؛ ما چه کارشان داریم؟ اصلاً آنها را برای چه بخواهیم؟ قرار است چه کاری برای ما انجام دهند؟
نتیجه چیست؟ نتیجه خداست؛ نتیجه قرب إلی الله است.
عربی:
«الصَّلَاةُ قُرْبَانُ كُلِّ تَقِيٍّ.»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): نماز وسیلهٔ تقرب هر انسان باتقواست.
پیشوای ما، جناب خاتم انبیا صلیاللهعلیهوآلهوسلم، فرمود:
عربی:
«إِنَّ الْمُصَلِّيَ يُنَاجِي رَبَّهُ.»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): نمازگزار با پروردگار خویش مناجات میکند.
جناب شیخالرئیس نیز این حدیث شریف را در رسالهٔ فی سرّ الصلاة مطرح کرده است.
میخواهید با خدا سخن بگویید؟ نماز بخوانید. میخواهید خدا با شما سخن بگوید؟ قرآن بخوانید.
پس نتیجه چیست؟ نتیجه خداست؛ قرب است؛ انسانشدن است؛ مَلَکشدن و فوق مَلَکشدن است.
هدیهٔ جلسه: «فلاح السائل»
هدیهای که امروز تقدیم میکنیم از کتاب شریف فلاح السائل سید ابنطاووس است. این کتاب از کتابهای بسیار عالی و ارزشمند است و حضرت استاد نیز بسیار به مطالعهٔ آن ترغیب و تشویق میکردند.
از این دست کتابها میتوان به مفتاح الفلاح شیخ بهایی، عُدَّة الداعي ابنفهد حلی و قوت القلوب ابوطالب مکی اشاره کرد. و در نهایت، حضرت استاد به صحیفهٔ سجادیه میرساندند. یعنی نباید یکباره بدون طی مقدمات سراغ صحیفه رفت؛ این مراحل را طی کنید و سپس به صحیفهٔ سجادیه برسید.
در کتاب شریف فلاح السائل، روایتی از امام هادی صلواتاللهعلیه نقل میشود که آن حضرت نیز سلسلهوار از پدران خویش روایت میکنند: هرکس این دعا را پیش از طلب حاجت خود بخواند، دعایش مستجاب میشود.
با توجه به فرمایشی که اکنون از حضرت استاد شنیدیم، باید اینگونه فهمید که این دعا به اندازهای قرب به خدا میآورد و انسان را به خدا نزدیک میکند که در پی آن، خداوند حاجت او را عطا میکند. ملاک، همان قرب است.
این نکته را باید به یاد داشته باشیم. پیشتر نیز دربارهٔ تأثیر ادعیه نکتهای عرض کردیم: اگر گفته میشود ثواب این دعا چنین و چنان است، یعنی سخن از تأثیری است که آن دعا در نفس انسان...
تأثیر دعا در نفس و مراتب توحید
وقتی دربارهٔ ثواب یا اثر یک دعا سخن گفته میشود، مقصود آن تأثیری است که آن دعا در نفس انسان میگذارد. مثلاً اکنون که میفرماید هرکس این دعا را بخواند، خدا حاجتش را میدهد، باید دید این دعا چه شدتِ قربی ایجاد میکند.
این دعا بسیار عالی است؛ به نظر بنده، اوج توحید افعالی در آن دیده میشود. توحید افعالی نخستین مرتبه از مراتب سهگانهای است که علامه طباطبایی مطرح میکنند: توحید افعالی، توحید صفاتی و توحید ذاتی. البته حضرت امام رحمهاللهعلیه در شرح دعای سحر و برخی مواضع دیگر، قسم دیگری را نیز بیان میکنند و آن توحید عبادی است؛ یعنی انسان عبادتش را صرفاً برای رضای خدا انجام دهد.
دعای «ما شاء الله» در فلاح السائل
این دعا حدود ده عبارت کوتاه دارد و تعبیر «ما شاء الله» در ابتدای هر عبارت تکرار میشود. به نظر بنده، این دعا حقیقتاً «أحلى من العسل» است.
در فلاح السائل این دعا چنین نقل شده است:
عربی:
«مَا شَاءَ اللَّهُ تَوَجُّهًا إِلَى اللَّهِ، مَا شَاءَ اللَّهُ تَعَبُّدًا لِلَّهِ، مَا شَاءَ اللَّهُ تَلَطُّفًا لِلَّهِ، مَا شَاءَ اللَّهُ تَذَلُّلًا لِلَّهِ، مَا شَاءَ اللَّهُ اسْتِنْصَارًا بِاللَّهِ، مَا شَاءَ اللَّهُ اسْتِكَانَةً لِلَّهِ، مَا شَاءَ اللَّهُ تَضَرُّعًا إِلَى اللَّهِ، مَا شَاءَ اللَّهُ اسْتِغَاثَةً بِاللَّهِ، مَا شَاءَ اللَّهُ اسْتِعَانَةً بِاللَّهِ، مَا شَاءَ اللَّهُ، لَا حَوْلَ وَلَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ الْعَلِيِّ الْعَظِيمِ.»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آنچه خدا بخواهد؛ با رویآوردن به خدا. آنچه خدا بخواهد؛ برای بندگی خدا. آنچه خدا بخواهد؛ برای طلب لطف خدا. آنچه خدا بخواهد؛ با فروتنی در برابر خدا. آنچه خدا بخواهد؛ با یاریخواستن از خدا. آنچه خدا بخواهد؛ با خشوع و افتادگی در پیشگاه خدا. آنچه خدا بخواهد؛ با تضرع به سوی خدا. آنچه خدا بخواهد؛ با فریادرسیخواستن از خدا. آنچه خدا بخواهد؛ با یاریطلبیدن از خدا. آنچه خدا بخواهد؛ هیچ نیرو و توانی جز به خداوند بلندمرتبه و بزرگ نیست.
«مَا شَاءَ اللَّهُ تَوَجُّهًا إِلَى اللَّهِ»؛ چرا «ما شاء الله» میگوییم؟ برای توجه به خدا. یعنی به خاطر توجه به الله میگویم «ما شاء الله». شاید همین دعا انسان را به سمت آن توجهات عرفانی ببرد که گفتیم سرّ و رمز فراوانی در آن نهفته است.
«مَا شَاءَ اللَّهُ تَعَبُّدًا لِلَّهِ»؛ یعنی برای پرستش خدا.
«مَا شَاءَ اللَّهُ تَلَطُّفًا لِلَّهِ»؛ از لطف میآید؛ یعنی برای طلب لطف الهی.
«مَا شَاءَ اللَّهُ تَذَلُّلًا لِلَّهِ»؛ از تذلل است؛ یعنی برای فروتنی و خاکساری در پیشگاه حق.
«مَا شَاءَ اللَّهُ اسْتِنْصَارًا بِاللَّهِ»؛ یعنی برای جلب نصرت و یاری خدا میگویم «ما شاء الله».
«مَا شَاءَ اللَّهُ اسْتِكَانَةً لِلَّهِ»؛ «استکانة» یعنی خشوع و افتادگی؛ یعنی انسان خود را در درگاه خدا به نهایت افتادگی میرساند. این چه حالی است!
«مَا شَاءَ اللَّهُ تَضَرُّعًا إِلَى اللَّهِ»؛ یعنی به جهت تضرع و زاری به درگاه خدا.
«مَا شَاءَ اللَّهُ اسْتِغَاثَةً بِاللَّهِ»؛ استغاثه از «غوث» است؛ یعنی برای فریادرسی و مددجویی از خدا.
«مَا شَاءَ اللَّهُ اسْتِعَانَةً بِاللَّهِ»؛ یعنی برای یاریطلبیدن از خدا.
و در پایان:
عربی:
«مَا شَاءَ اللَّهُ، لَا حَوْلَ وَلَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ الْعَلِيِّ الْعَظِيمِ.»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آنچه خدا بخواهد؛ هیچ نیرو و توانی جز به خداوند بلندمرتبه و بزرگ نیست.
این دعا عظمت بسیاری دارد. باید واقعاً انسان را از زمین بکند و به عالم بالا ببرد. در این دعا چیزی فروگذار نشده است؛ هرآنچه انسان در پیشگاه خدا به آن نیاز دارد، در این عبارات بیان شده است. انشاءالله از آن بهره بگیرید.
بازگشت به بحث جلسهٔ گذشته
جلسهٔ گذشته، الحمدلله، جلسهٔ شریف و خوبی بود؛ به برکت نفوس پاک تشنگان راه معرفت، محضر این پنج شهید خوشنام، این مکان مقدس و انشاءالله عنایات اشراقی حضرت استاد. همهٔ این جلسات شیریناند، اما به نظر میرسید جلسهٔ گذشته حالوهوای دیگری داشت.
در انتهای جلسه سؤالی مطرح شد که فرصت پاسخدادن به آن فراهم نشد. بحث ما دربارهٔ این اصل بود که خودِ نفس ناطقه مجرد است و مُخرِجِ نفس نیز مجرد است.
اثبات کردیم که مُخرِج دارای مراتبی است. در مرتبهٔ عالی، این مقام برای پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله مطرح میشود؛ همان تعبیری که قرآن میفرماید:
«لِتُخْرِجَ النَّاسَ مِنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّورِ» (ابراهیم/۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): تا مردم را از تاریکیها به سوی نور بیرون آوری.
یعنی در این مرتبه، پیامبر مُخرِج است. از این مرتبه که پایین میآییم، به مراتب نازلتر، یعنی ملائکه و سپس قوای وجودی انسان، میرسیم.
قوای وجودی بهعنوان وسائط فیض
قوایی که در وجود ما تعبیه شدهاند، واسطهاند؛ واسطههای فیض. اینها در مراتب نازل، با ملائکه مرتبطاند و همین قوای وجودی ما نیز به یک معنا از مراتب عالم ملک به شمار میآیند.
در آغاز بحث شاید نمیشد این مطالب را بهسادگی مطرح کرد، زیرا موجب تعجب میشد؛ اما اکنون در سیر بحث میتوان دربارهٔ آنها روشنتر سخن گفت.
این مراتب در یک سلسلهٔ طولی قرار دارند و وسائط فیضاند. قرآن در جایی میفرماید:
«الَّذِينَ تَتَوَفَّاهُمُ الْمَلَائِكَةُ» (نحل/۳۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): کسانی که فرشتگان جانشان را میستانند.
در جای دیگری میفرماید:
«اللَّهُ يَتَوَفَّى الْأَنْفُسَ حِينَ مَوْتِهَا» (زمر/۴۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خداوند جانها را هنگام مرگشان میستاند.
بالاخره چه کسی جان را میگیرد؟ هر دو تعبیر درست است. اصلِ حول و قوّه و فرمان از حضرت حق است و ملائکه، از جمله حضرت عزرائیل سلاماللهعلیه، در این نظام وسائط فیض هستند.
اینجا نیز همینگونه است. همهٔ این مراتب در کارند تا فیضی به ما برسد و ما از ظلمت به سوی نور حرکت کنیم و از ظلمات خارج شویم.
حواس ظاهری و امتداد ملکوتی آنها
نازلترین مرتبه به حواس ظاهری میرسد. پس حواس ظاهری نیز به یک معنا مُخرِجاند.
این حواس از آن جهت که «ظاهری» نامیده میشوند، مربوط به عالم ظاهر و عالم شهادتاند؛ اما حقیقت و امتداد آنها به ملکوت میرسد.
«بِيَدِهِ مَلَكُوتُ كُلِّ شَيْءٍ» (یس/۸۳؛ مؤمنون/۸۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ملکوت و فرمانروایی هر چیزی به دست اوست.
این حواس ظاهری نیز امتداد دارند و این امتداد تا ملکوت کشیده میشود. بنابراین در ادامهٔ همین حواس، حواس باطنی داریم؛ یا به تعبیر دیگر، وقتی میگوییم «باطنی»، یعنی ساحتی ملکوتی.
این مراتب نیز مجردند، اما درجات تجردشان متفاوت است. برخی مراتب، مجرد تاماند و برخی در مرتبهای بالاتر قرار میگیرند. عقل مجرد است و مرتبهای از تجرد تام دارد؛ اما فراتر از طور عقل، مرتبهٔ قلب و روح مطرح میشود.
از همین جهت، همهٔ این قوا بهنحوی مُخرِجِ نفس هستند؛ نفس را از نقص به کمال و از ظلمت به نور میبرند.
بحث ما در همین اصل از گنجینهٔ گوهر روان بود و از آنجا بحث به این نقطه رسید.
مسئلهٔ ارتباط حواس ظاهری و قوای ملکوتی
تمام این مقدمات برای فهم مسئلهای بود که در پایان جلسهٔ گذشته مطرح شد:
آیا حواس ظاهری میتوانند با حواس ملکوتی و عالم ملکوت ارتباط برقرار کنند؟
یا برعکس، آیا حواس ملکوتی ــ و دقیقتر بگوییم قوای ملکوتی ــ میتوانند به...
ارتباط حواس ملکی و قوای ملکوتی
مسئله این بود که آیا قوای ملکوتی میتوانند با عالم مُلک ارتباط بگیرند؟ معنای سؤال روشنتر این است: آیا همین چشم طبیعی، ملکی و ظاهری میتواند ملکوت را ببیند؟ آیا این گوش طبیعی، جسمانی و مادی، از طریق همین مجرای ظاهری خود میتواند صدای ملکوت را بشنود؟ آیا لامسهٔ طبیعی ما میتواند امر ملکوتی را لمس کند؟ آیا شامهٔ طبیعی میتواند بوی ملکوت را استشمام کند و ذائقهٔ طبیعی، چشیدنیهای ملکوتی را بچشد؟
و برعکس، آیا قوای باطنی ما ــ مثلاً چشم ملکوتی ــ میتوانند عالم مُلک را ببینند؟ آیا ذائقهٔ ملکوتی میتواند آب این دنیا یا غذای طبیعی و مادی این عالم را بچشد؟ مثلاً کسی که از این دنیا رفته است، میتواند غذای اینجا را بخورد؟ در شنیدن، دیدن، بوییدن و دیگر ادراکات نیز همین پرسش مطرح است.
اینها در سیر معرفت نفس پرسشهای مهمیاند و امروز میخواهیم به آنها پاسخ بدهیم.
حقیقت ملکوتی موجودات
برای آغاز پاسخ، به بخشی از کتاب شریف سرح العیون فی شرح العیون حضرت استاد علامه حسنزاده آملی، در عین سیام، صفحهٔ ۵۲۱، اشاره میکنم.
ایشان میفرمایند هر یک از موجودات عالم خاک، بُعدی ملکوتی دارند که از آن با عنوان حقیقت ملکوتی یاد میشود. این مطلب با آیهٔ پایانی سورهٔ یس مرتبط است:
«فَسُبْحَانَ الَّذِي بِيَدِهِ مَلَكُوتُ كُلِّ شَيْءٍ وَإِلَيْهِ تُرْجَعُونَ» (یس/۸۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس منزّه است آنکه ملکوت هر چیزی به دست اوست و به سوی او بازگردانده میشوید.
تعبیر «كُلِّ شَيْءٍ» همهچیز را دربرمیگیرد. انسان نیز یکی از موجودات و اشیای این عالم است. حضرت استاد با استناد به همین حقیقت میفرمایند هر موجودی در این عالم که در مرتبهٔ رقیقه و نازل قرار گرفته است، حقیقتی دارد که در ملکوت است.
هر رقیقهای حقیقتی دارد؛ هر موجودی در این عالم، مرتبهای از حقیقت دارد. آیا جماد نیز چنین است؟ بله. نبات نیز چنین است؟ بله. حیوان و انسان نیز همینگونهاند. همه دارای حقیقتیاند.
البته این مسئله را نباید با بحث دیگری خلط کرد: اینکه آیا هرکدام از این موجودات پس از مرگ به آن حقیقت بازمیگردند یا نه، بحث مستقلی است. مثلاً دربارهٔ حیوانات و حشر آنها سخن دیگری مطرح است، و دربارهٔ نباتات و جمادات نیز بحث جداگانهای وجود دارد. فعلاً سخن در این است که حقیقت ملکوتی آنها وجود دارد.
حواس ملکی و حواس ملکوتی
با توجه به این مبنا، حواس پنجگانه نیز به دو مرتبهٔ ملکی و ملکوتی تقسیم میشوند. همان قاعدهٔ حقیقت و رقیقت را دربارهٔ حواس نیز در نظر بگیرید: حواس، هم مرتبهٔ ملکی دارند و هم مرتبهٔ ملکوتی.
از همین راه میتوان دریافت که حواس ملکی و حواس ملکوتی، هرکدام کارکردی متفاوت دارند. هر یک از حواس پنجگانه، باطنی دارد که با آن، یافتههای ملکوتی را ادراک میکند.
در کتاب المظاهر الإلهیة فی أسرار العلوم الکمالیة ملاصدرا نیز این بحث مطرح است. برای مثال، انسان حس لامسهٔ ملکوتی دارد که لذتهای متناسب با عالم ملکوت را با آن ادراک میکند؛ و حس چشایی باطنی دارد که با آن، غذاهای بهشتی را میچشد.
خواب؛ نمونهای برای فهم حواس ملکوتی
حالت خواب از بهترین نمونهها برای فهم این مطلب است. انسان در عالم خواب، بهوسیلهٔ بدن مثالی یا ملکوتی خود میخورد، میآشامد، نکاح میکند و کارهای دیگری انجام میدهد، درحالیکه حواس ملکی و بدن طبیعی او در بستر افتادهاند.
در خواب، وقتی چیزی میخوریم یا میآشامیم، اینگونه نیست که همین آب و غذای مادیِ عالم طبیعت را با دهان جسمانی خورده باشیم؛ بلکه وارد مرتبهٔ دیگری از ادراک شدهایم. آن عالم، ادراک متناسب با خود را دارد. البته آن مرتبه در طول همین عالم است، اما عین این عالم مادی نیست.
همانگونه که در حواس ظاهری، هر حس جایگاه و کارکرد مخصوص خود را دارد، در مرتبهٔ ملکوتی نیز چنین است. با گوش نمیتوان دید و با چشم نمیتوان شنید. در عالم ملکوت نیز هرکدام از این حواس، جایگاه و کارکرد خاص خود را دارند. همانگونه که اکنون در بدن طبیعی، قوای حسی از یکدیگر متمایزند، در مرتبهٔ مثالی نیز چنین تمایزی وجود دارد.
آیا حواس ملکوتی عالم مُلک را ادراک میکنند؟
در اینجا به مطلبی از کتاب بسیار ارزشمند شذرات المعارف مرحوم آیتالله محمدعلی شاهآبادی، استاد عرفان حضرت امام رحمهاللهعلیه، اشاره میکنم. عنوان صحیح کتاب شذرات المعارف است.
بر اساس این بیان، حواس ملکوتی توان ادراک مستقیم یافتههای ملکی را ندارند؛ همانگونه که حواس ملکی نیز کشش ادراک مستقیم یافتههای ملکوتی را ندارند.
یعنی با چشم ملکوتی، تصویر ملکی بهعنوان تصویر مادی دیده نمیشود و با چشم ملکی نیز تصویر ملکوتی ادراک نمیشود. این یکی از پاسخهای اصلی بحث است: با چشم طبیعی و مادی نمیتوان ملکوت را دید و با چشم ملکوتی نیز ماده بما هو ماده دیده نمیشود.
همین پاسخ، باب تازهای را باز میکند.
ارواح پس از مرگ چگونه دنیا را میبینند؟
بر اساس این مطلب، این سؤال پیش میآید که پس اموات و ارواحی که از این دنیا فارغ شده و وارد عالم دیگر شدهاند، چگونه این عالم را مشاهده میکنند؟
کسی که از این دنیا رفته است دیگر چشم مادیِ دنیوی ندارد؛ چشم او، چشم ملکوتی است. اگر حواس ملکوتی یافتههای ملکی را مستقیماً ادراک نمیکنند، پس ارواح چگونه اینجا را میبینند؟
اینجاست که بحث نور و مراتب ظهور، معنای دیگری پیدا میکند؛ همان حقیقتی که در تعبیر قرآنی آمده است:
«اللَّهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ» (نور/۳۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدا نور آسمانها و زمین است.
برای تقریب مطلب گفته شده است که ملائکه، مؤمنان حاضر در مجالس ذکر را مانند ستارگانی مشاهده میکنند؛ یعنی شخص را به همین صورت و چهرهٔ مادی او نمیبینند، بلکه چهره و حقیقت ملکوتی او را مشاهده میکنند.
پس وقتی گفته میشود اموات به دنیا بازمیگردند و اشخاص را میبینند، باید دقت کرد که سخن لزوماً از دیدن همین صورت مادی با کیفیت دیدنِ چشم طبیعی ما نیست؛ بلکه آنان میتوانند مرتبه و صورت ملکوتی را مشاهده کنند...
تفسیر انفسی و بازخوانی نسبت مُلک و ملکوت
این مباحث ممکن است پرسشهای فراوانی در ذهن ایجاد کند و حتی هندسهٔ فکری سابق انسان را به هم بریزد. آنچه معمولاً در منبرهای متعارف برای عموم مردم گفته میشود، غالباً پوسته و ظاهر دین است و البته برای عموم نیز باید چنین باشد؛ اما این مباحث، به تعبیر حضرت استاد، از سنخ تفسیر انفسی آیات و روایات است؛ یعنی به تأویل و باطن آیات و روایات نظر دارد و همان باطن را میشکافد. درعینحال، مبنای همهٔ این سخنان نیز آیات و روایات است.
حضرت استاد در سرح العیون فی شرح العیون فرمودند هر رقیقهای که در عالم ماده وجود دارد، حقیقتی دارد؛ اینجا مرتبهٔ مُلک آن است و در آن سوی، مرتبهٔ ملکوتی آن. این معنا از کجا به دست آمده است؟ از همان آیهٔ پایانی سورهٔ یس:
«فَسُبْحَانَ الَّذِي بِيَدِهِ مَلَكُوتُ كُلِّ شَيْءٍ وَإِلَيْهِ تُرْجَعُونَ» (یس/۸۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس منزّه است آنکه ملکوت هر چیزی به دست اوست و به سوی او بازگردانده میشوید.
بنابراین این مطالب از خودِ این بزرگان و بدون پشتوانه بیان نشده است؛ بلکه بر اساس آیات و روایات صید و استخراج شده است.
اموات هنگام بازگشت چه چیزی را میبینند؟
اکنون ممکن است ذهن مشوش شود که پس روایاتی که میگویند اموات، مثلاً در شب جمعه، به اهل خود سر میزنند چه معنایی دارد؟
در کنار این دسته از روایات، روایت دیگری نیز داریم که میفرماید مؤمنِ درگذشته هنگام دیدار اهل خود، آنچه را دوست دارد میبیند و آنچه را ناخوشایند اوست از او پوشیده میشود:
عربی:
«إِنَّ الْمُؤْمِنَ لَيَزُورُ أَهْلَهُ، فَيَرَى مَا يُحِبُّ، وَيُسْتَرُ عَنْهُ مَا يَكْرَهُ.» (الکافی، ج ۳، باب «أنّ الميّت يزور أهله»)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): مؤمن خانوادهٔ خود را دیدار میکند؛ آنچه را دوست دارد میبیند و آنچه را ناخوش میدارد از او پوشیده میشود.
پس تعبیر «همهچیز را نمیبیند» باید باز شود و معنای آن روشن گردد.
در بیان معارف نیز مخاطبان در یک رتبه نیستند. این معنا در حدیث چنین آمده است:
عربی:
«إِنَّا مَعَاشِرَ الْأَنْبِيَاءِ أُمِرْنَا أَنْ نُكَلِّمَ النَّاسَ عَلَى قَدْرِ عُقُولِهِمْ.»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ما گروه پیامبران مأمور شدهایم با مردم به اندازهٔ عقلهایشان سخن بگوییم.
امام معصوم علیهالسلام برای عموم مردم متناسب با ظرفیت آنان سخن میگوید، اما برای خواص اصحاب، همچون هشام، زراره و ابوبصیر، مراتب عمیقتر و باطنی معارف نیز بیان میشود.
روح، حقیقت ملکوتی انسان را میبیند
روحی که از این عالم رفته است، وقتی به این عالم توجه میکند، با چشم حقیقی و ملکوتی میبیند. چشم او دیگر رقیقهٔ مادی نیست؛ پس حقیقت را میبیند، نه ماده را.
بنابراین وقتی گفته میشود میّت میآید و شما را میبیند، مقصود این نیست که شما را دقیقاً با همین صورت مادی و جسمانی مشاهده میکند؛ بلکه حقیقت و جنبهٔ ملکوتی شما را میبیند.
جنبهٔ ملکوتی انسان ممکن است ظلمانی یا نورانی باشد. آن روح، همین را مشاهده میکند. اگر بخواهیم سادهتر بگوییم، نور یا ظلمت را میبیند؛ چهرهٔ ملکوتی انسان را میبیند، نه صرفاً صورت مادی او را.
این مسئله خود بحث گستردهای میطلبد و باید در جای خود هندسهٔ آن را باز کرد؛ اینکه در شبهای جمعه و بهطور کلی در این نشئهٔ طبیعت چه رخ میدهد و رابطهٔ عالم ملکوت با عالم مُلک چگونه برقرار میشود.
مراتب مختلفِ دیدار اموات از اهل خود
دیدار اموات از اهلشان نیز منحصر به شب جمعه نیست. در روایتی از امام کاظم علیهالسلام دربارهٔ اینکه مؤمن هر چند وقت یکبار اهل خود را دیدار میکند، چنین آمده است:
عربی:
«عَلَى قَدْرِ فَضَائِلِهِمْ؛ مِنْهُمْ مَنْ يَزُورُ فِي كُلِّ يَوْمٍ، وَمِنْهُمْ مَنْ يَزُورُ فِي كُلِّ يَوْمَيْنِ، وَمِنْهُمْ مَنْ يَزُورُ فِي كُلِّ ثَلَاثَةِ أَيَّامٍ... أَدْنَاهُمْ مَنْزِلَةً يَزُورُ كُلَّ جُمُعَةٍ.» (الکافی، ج ۳، باب «أنّ الميّت يزور أهله»)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به اندازهٔ فضیلت و مرتبهٔ آنان است؛ برخی هر روز دیدار میکنند، برخی هر دو روز و برخی هر سه روز... و پایینترینِ آنان از نظر مرتبه، هر جمعه دیدار میکند.
پس مسئله فقط شب جمعه نیست؛ این دیدارها متناسب با مراتب و درجات نفوس متفاوت است.
کسی که به مقام شهود رسیده است، شاهد بر عالم است؛ اما آنچه در شهود میبیند، انوار و حقایق است. دیگر توجه او مانند ما به عالم مُلک و ماده نیست.
سنگینی عالم ماده در برابر لطافت عالم ملکوت
وقتی انسان از این نشئه عبور میکند، دیگر توجهش به ماده مانند دوران حیات دنیوی نیست. در اصطلاح فلسفی، عالم ماده مرتبهٔ کثیف، سنگین و غلیظ وجود است و در مقابل، مراتب بالاتر از شدت و لطافت بیشتری برخوردارند.
حتی همین بدن مادی ما از این جهت «کثیف» است؛ یعنی سنگین و غلیظ است. هرچه وجود از این مرتبه بالاتر میرود، شدت و نورانیت بیشتر میشود.
وقتی انسان وارد مرتبهای از نور میشود، دیگر به ظلمت و سنگینی این عالم میل ندارد. از همین جهت نباید اموات را بیجهت متوجه این عالم کرد یا در پی تسخیر و احضار آنان بود. راههای دیگری برای بهرهمندی از آنان وجود دارد؛ نباید آنان را دوباره متوجه این مرتبه کرد.
البته در طریق علم و معرفت بحث دیگری مطرح شده است.
نقل علامه طباطبایی دربارهٔ ارتباط با ارواح
از حضرت علامه طباطبایی رحمهاللهعلیه پرسیده بودند که آیا «تسخیر روح» حقیقت دارد؟
از ایشان نقل شده است که آن شیوههای متعارف احضار روح که در برخی محافل و کشورها رواج دارد، احضار حقیقی روح نیست؛ چهبسا پای اجنه در میان باشد و کارهایی صورت گیرد که افراد تصور کنند روح میّت آنان حاضر شده است.
اما در ادامه نقل میکنند که ایشان از کسی خبر داشتند که با ارواح بسیاری از علما و اولیای الهی ارتباط علمی برقرار کرده و با آنان گفتوگو داشته است.
این شخص مرحوم آیتالله سید محمدحسن الهی طباطبایی، برادر علامه طباطبایی، بود. دربارهٔ ایشان نقل شده است که با ارواح بسیاری از علما ارتباط علمی برقرار میکرد و مسائل علمی را با آنان در میان میگذاشت.
این سخنان نیز بدون پشتوانه و صرفاً از سر هیجان بیان نشده است؛ واقعهای پشت آنها بوده است. نقل شده که از میان آن بزرگان، ارواح برخی از علما در دسترس قرار نمیگرفتند و برای این امر نیز دلیلی بیان شده است؛ و جالب آنکه دلیلش را هم عرض خواهم کرد...
سه عالمِ بلندمرتبه و مسئلهٔ ارتباط با ارواح
آن سه عالم عبارت بودند از سید ابنطاووس، سید مهدی بحرالعلوم و ابنفهد حلی. دربارهٔ این سه بزرگوار، از علامه طباطبایی رحمهاللهعلیه نقل شده است که در میان علما به مراتب بسیار بلندی از کمال رسیده بودند.
در نقل پیشین گفته شد شخصی که علامه او را میشناخت، با ارواح بسیاری از بزرگان و علما ارتباط علمی برقرار کرده بود، اما با این سه نفر نتوانسته بود ارتباط بگیرد.
سؤال این است که چرا نتوانسته بود با آنان ارتباط برقرار کند؟
در همان نقل آمده است که وقتی علت این امر را جویا شدند، گفته شد این بزرگان به مرتبهای رسیدهاند که دائمالحضور در محضر مبارک امیرالمؤمنین علیهالسلاماند و از آن مقام نزول نمیکنند.
این همان بحث اختلاف درجات است. سیر انسان پس از این عالم نیز متوقف نمیشود. مراتب و درجات ادامه دارند و برای سیر وجودی انسان حدّ یقفی نیست.
حضرت استاد نیز از قول استادشان میفرمودند: «آرزوی من این است که از این دنیا بروم و نهجالبلاغه را در محضر خودِ امیرالمؤمنین علیهالسلام درس بگیرم.»
باید به این آرزوها نگاه کرد؛ آرزوهای انسان نیز باید متعالی شود.
اخلاص؛ حتی در شهادت
سالها پیش، وقتی بسیار جوان بودم، روایتی با این مضمون دیدم که از همان زمان در ذهنم باقی مانده است: شخصی در قیامت با عنوان شهید وارد میشود، اما به او گفته میشود که راهش به سوی آتش است. میگوید: من در راه خدا شهید شدهام؛ پس چرا؟
پاسخ این است که تو جنگیدی و کشته شدی تا دربارهات بگویند شجاع بودی و شهید شدی؛ و همان چیزی که میخواستی، در دنیا دربارهات گفته شد.
در روایت نبوی آمده است:
عربی:
«قَاتَلْتُ فِيكَ حَتَّى اسْتُشْهِدْتُ... قَالَ: كَذَبْتَ، وَلَكِنَّكَ قَاتَلْتَ لِأَنْ يُقَالَ: جَرِيءٌ.»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): میگوید: در راه تو جنگیدم تا شهید شدم. خطاب میرسد: دروغ گفتی؛ بلکه جنگیدی تا گفته شود شجاع است.
ببینید مسئله تا چه اندازه ظریف است. ممکن است انسان حتی به میدان شهادت برود، اما نیتش این باشد که بگویند فلانی هم شهید شد.
همهچیز حساب دارد و درجات محفوظ است. باید در پی همین حقیقت باشیم.
محشورشدن هر گروه با امام خود
نکتهٔ دیگری را از یکی از برجستهترین شاگردان حضرت استاد شنیدم؛ کسی که بسیاری از این حقایق را از ایشان استفاده کردهایم و خداوند حفظشان کند.
آیهای در قرآن میفرماید:
«يَوْمَ نَدْعُو كُلَّ أُنَاسٍ بِإِمَامِهِمْ» (اسراء/۷۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): روزی که هر گروهی از مردم را با امامشان فرا میخوانیم.
در قیامت، هر گروه با امام خود محشور میشود. از آن استاد شنیدم که میفرمود از علامه شنیده است که در اینجا نیز سلسلهمراتب محفوظ است.
یعنی انشاءالله ما پشت سر امام زمان عجلاللهتعالیفرجه هستیم، اما این اتصال میتواند با وسائط و سلسلهای که در مسیر هدایت و معرفت داشتهایم همراه باشد؛ یعنی استادان و معلمان حقیقیِ مسیر معرفت.
از ایشان نقل میشد که بر اساس نظر علامه، در هنگام مرگ نیز این وسائط میتوانند حضور داشته باشند؛ یعنی فقط سخن از حضور امیرالمؤمنین علیهالسلام یا امام عصر عجلاللهتعالیفرجه نیست، بلکه استادان حقیقی انسان در مسیر معرفت نیز در این سلسله جایگاه دارند.
چه ملاقات شیرینی خواهد بود که انسان همراه با سلسلهٔ اهل معرفت و استادان خود این مرحله را طی کند و در نهایت به محضر ولیّ خدا برسد.
بازگشت به اصل بحث: مرز ادراک حواس ملکی و ملکوتی
اکنون به اصل بحث بازگردیم. سخن مرحوم آیتالله شاهآبادی در شذرات المعارف این بود:
حواس ملکوتی توان درک یافتههای ملکی را ندارند؛ همچنانکه حواس ملکی نیز کشش درک یافتههای ملکوتی را ندارند.
مثال ایشان مسئله را روشن میکند: با چشم ملکوتی، تصاویر ملکی دیده نمیشود و با چشم ملکی نیز تصاویر ملکوتی ادراک نمیشود.
پس برای دیدن ملکوت، چشم باطن لازم است.
ابوهارون مکفوف و دیدن نور امام باقر علیهالسلام
در بحار الأنوار، جلد ۴۶، صفحهٔ ۲۴۳، روایتی نقل شده است که پیشتر نیز در بحث «قلب در قرآن» به آن اشاره کردهایم. این روایت از ابوبصیر است.
ابوبصیر میگوید همراه امام باقر علیهالسلام وارد مسجد شدم. مردم وارد و خارج میشدند. حضرت فرمودند از مردم بپرس آیا مرا میبینند. هرکس مورد سؤال قرار میگرفت، میگفت امام را نمیبیند، درحالیکه حضرت همانجا ایستاده بودند.
تا اینکه ابوهارون مکفوف وارد شد؛ مردی که نابینا بود. از او پرسیده شد آیا ابوجعفر علیهالسلام را میبیند؟ پاسخ داد:
عربی:
«أَلَيْسَ هُوَ بِقَائِمٍ؟ ... وَكَيْفَ لَا أَعْلَمُ وَهُوَ نُورٌ سَاطِعٌ؟»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): مگر او همانجا ایستاده نیست؟ چگونه او را نشناسم، درحالیکه نوری درخشان است؟
او با چشم ظاهری نابینا بود، اما چیزی را دید که دیگران با چشم سالم ظاهری ندیدند.
این همان چشم باطن است که باید گشوده شود. دیگران جسم ظاهری را میدیدند یا حتی از دیدن آن محروم بودند، اما او با مرتبهای دیگر از ادراک، نور امام را مشاهده کرد.
فعالشدن حواس ملکوتی
یکی از موقعیتهایی که انسان میتواند فعالشدن حواس ملکوتی خود را بهتر درک کند، حالتی است که شدت آن حتی از عالم خواب نیز بیشتر است.
در خواب، حواس ظاهری انسان تقریباً به پایینترین مرتبهٔ فعالیت خود میرسند؛ اما بدن هنوز زنده است. قلب، ریهها، مغز و دیگر اعضا و جوارح همچنان به کار خود ادامه میدهند.
علت ادامهٔ این حیات بدنی را در بحثهای گذشته با عنوان روح بخاری توضیح دادهایم. آن مجموعهٔ مباحث به درس معرفت نفس متصل است و برای فهم بحث فعلی اهمیت دارد.
روح بخاری، چنانکه در آن مباحث گفته شد، برزخ و واسطهای میان ظاهر و باطن انسان و میان نفس و بدن است.
نفس احکام و تدبیر خود را از طریق قوایی همچون وهم و خیال و با وساطت روح بخاری در بدن پیاده میکند...
روح بخاری و بقای حیات دنیوی
تا زمانی که روح بخاری در بدن حضور دارد، انسان زنده است و حیات دنیوی دارد. از آن چهار روحی که پیشتر دربارهشان سخن گفتیم، دو روح هنگام مرگ انسان را رها میکنند و یکی از آنها همین روح بخاری است. وقتی روح بخاری مضمحل شود، مرگ حاصل میشود.
در اعضایی از بدن که حس قویتر است، حضور روح بخاری نیز بیشتر است. همچنین هرچه مزاج انسان معتدلتر باشد، روح بخاری او نیز معتدلتر است؛ ازاینرو ادراک و فراگیری او آسانتر میشود. گاهی مطلبی را یکبار میشنود و فوراً دریافت میکند و نیازی به تکرار ندارد، درحالیکه برای فردی دیگر باید همان مطلب چند بار تکرار شود تا آن را دریافت کند. این تفاوت با تفاوت و تمایز در روح بخاری ارتباط دارد.
در خواب نیز روح بخاری سبب میشود حواس ظاهری ما تا حدی فعالیت داشته باشند؛ بدن هنوز زنده است و این حواس کاملاً از کار نیفتادهاند. بااینحال، هیچیک از این حواس ظاهری با ملکوت ارتباط ندارند؛ یعنی آنچه ما در خواب مشاهده میکنیم، با همین چشم، گوش و دیگر حواس ظاهری ادراک نمیشود.
البته حسی برتر از این حواس وجود دارد که مرتبهای از ادراک را داراست و نظر حضرت علامه را نیز دراینباره عرض خواهیم کرد.
«معاینه»؛ گشودهشدن حواس ملکوتی هنگام مرگ
مرتبهای بالاتر از خواب نیز وجود دارد که در آن، حواس ملکوتی بهیکباره با شدت فراوان برانگیخته میشوند و خود را نشان میدهند. چشم انسان تیز میشود و قوایی را در خود مییابد که بسیار شدید و نیرومندند.
به این حالت «معاینه» میگویند.
معاینه زمانی است که هنگام موت، چشم انسان به عالم برزخ باز میشود. تا پیش از آن، عالم مُلک را میدید؛ اما اکنون ملکوت را نیز مشاهده میکند.
در این حالت، شخص هنوز چشم ظاهری و مادی خود را دارد و زن و فرزند و پدر و مادر خود را نیز میبیند، زیرا هنوز زنده است و روح بخاری بهطور کامل از او جدا نشده است. درعینحال، چشم ملکوتی او نیز برانگیخته و گشوده شده است؛ به امر الهی، پرده کنار میرود و او ملکوت را مشاهده میکند.
قرآن کریم میفرماید:
«فَكَشَفْنَا عَنكَ غِطَاءَكَ» (ق/۲۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس پردهات را از تو کنار زدیم.
یعنی پرده از روی چشم تو برداشته میشود؛ به این معنا که چشم ملکوتی تو باز میشود.
همهٔ ما اکنون چشم ملکوتی داریم؛ اگر نداشتیم، در خواب با چه چیزی میدیدیم؟
در حالت معاینه، شدت این ادراک بسیار زیاد است. شما اکنون با چشم ظاهری خود حتی پشت این دیوار را نمیبینید، چه برسد به شهری که صدها کیلومتر دورتر است؛ اما چشم ملکوتی وقتی گشوده شود، در قلمرو متناسب با خودش بسیار نافذ است. مقصود این نیست که با آن، دورترین نقاط همین دنیای مادی را میبینید؛ سخن از عالم ملکوت است.
در آن حالت، شامه و قوهٔ شنوایی ملکوتی نیز بهشدت فعال میشوند. انسان صداهایی از عالم ملکوت، صدای ملائکه و تسبیح عالم را میشنود و چیزهایی را میبیند و ادراک میکند که پیش از آن برایش آشکار نبود. این همان حالت معاینه است.
این مرحلهای است که همهٔ ما آن را تجربه خواهیم کرد. خداوند نمونهای بسیار ضعیفتر از آن را هر شب در خواب به ما نشان داده است تا با چنین حقیقتی بیگانه نباشیم، هرچند معمولاً از آن درس عبرت نمیگیریم.
شنیدن تسبیح عالم با گوش ملکوتی
وقتی دربارهٔ اولیای الهی گفته میشود که تسبیح عالم را میشنوند، مقصود این نیست که آن صدا را با همین گوش و مجرای مادی میشنوند؛ بلکه با گوش ملکوتی خود آن را ادراک میکنند.
پس تا اینجا قاعده چنین است:
گوش ملکی، صوت ملکوتی را نمیشنود.
گوش ملکوتی، صوت ملکوتی را میشنود.
اما سمت دیگر مسئله همچنان باقی است: کسی که از این دنیا رفته و گوش ملکوتی دارد، آیا میتواند صوت مادی این عالم را بشنود؟
این همان پرسشی است که از جلسهٔ گذشته در پی پاسخدادن به آن هستیم.
بهطور مطلق، ما ملکوت را با این حواس مادی نه میبینیم، نه میشنویم، نه میچشیم و نه با دیگر حواس ظاهری ادراک میکنیم. برای ادراک ملکوت باید حواس ملکوتی فعال شوند.
مکاشفه و مراتب ادراک باطنی
مکاشفه نیز با همین حواس ملکوتی رخ میدهد. اگر گفته میشود کسی در مکاشفه امام علیهالسلام را دیده است، این دیدن با چشم ملکوتی است، نه با چشم ظاهری مادی.
البته مراتب این ادراکات با یکدیگر تفاوت دارند و در جای خود باید فرق میان خلسه، رؤیا، الهام، القا، ایحاء، اعلام، مکاشفه و شهود را توضیح داد. اینها مراتب مختلفی از ادراک باطنیاند و برای آنها مبانی قرآنی و روایی مطرح شده است.
بوی سیب در مقتل امام حسین علیهالسلام
برای روشنشدن مسئلهٔ حواس ملکوتی، روایتی در بحار الأنوار، جلد ۴۳، صفحات ۲۸۹ـ۲۹۰، نقل شده است.
در این روایت آمده است که امام حسین علیهالسلام پیش از شهادت از سیبی یاد کردند که هنگام تشنگی آن را میبوییدند و با بوی آن، سوز عطششان آرام میگرفت. امام سجاد علیهالسلام میفرمایند که پس از شهادت پدرشان، بوی آن سیب در قتلگاه احساس میشد، اما خود سیب دیده نمیشد.
در ادامه از امام سجاد علیهالسلام نقل شده است که آن حضرت قبر پدرشان را زیارت کردند و بوی آن سیب را از قبر مطهر یافتند و فرمودند کسی از شیعیان که بخواهد آن بو را بیابد، در وقت سحر آن را بجوید و اگر مخلص باشد، آن را خواهد یافت.
در متن روایت آمده است:
عربی:
«فَمَنْ أَرَادَ ذَلِكَ مِنْ شِيعَتِنَا الزَّائِرِينَ لِلْقَبْرِ فَلْيَلْتَمِسْ ذَلِكَ فِي أَوْقَاتِ السَّحَرِ، فَإِنَّهُ يَجِدُهُ إِذَا كَانَ مُخْلِصًا.»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس هرکس از شیعیان ما که قبر را زیارت میکند و خواهان یافتن آن است، در هنگام سحر آن را بجوید؛ زیرا اگر مخلص باشد، آن را خواهد یافت.
اینجا دو قید کنار یکدیگر قرار گرفتهاند: سحر و اخلاص.
این دو در کنار یکدیگر چه میکنند؟ اینجا سرّی نهفته است. به تعبیر بحث ما، سحر و اخلاص زمینهای فراهم میکنند که شامهٔ ملکوتی فعال شود.
این روایت بر همین معنا دلالت میکند که شامهٔ ظاهری ما نمیتواند آن بوی ملکوتی را ادراک کند؛ زیرا آن بو متناسب با مرتبهٔ دیگری از ادراک است.
از همین نمونههاست که میتوان این مباحث را از دل آیات و روایات استخراج کرد.
هر ادراک ملکوتی با حواس باطنی است
قاعده را باید بهصورت مطلق در نظر گرفت: هر شهود، شنود، لمس، شمّ و ذوقی که در همین نشئهٔ طبیعت نسبت به ملکوت رخ میدهد، با حواس باطنی و ملکوتی انسان صورت میگیرد.
حواس ظاهری توان ادراک مستقیم ملکوت را ندارند.
پس اگر کسی در همین دنیا حقیقتی ملکوتی را مشاهده کرده است، با چشم ملکوتی دیده است؛ اگر صدایی ملکوتی شنیده، با گوش ملکوتی شنیده است؛ و اگر رایحهای ملکوتی را استشمام کرده، با شامهٔ ملکوتی ادراک کرده است.
هنگام موت و در حالت معاینه، برای مدتی هر دو ساحت فعالاند: انسان از یک سو هنوز چشم ظاهری خود را دارد و عالم مُلک را میبیند و از سوی دیگر، چشم ملکوتیاش نیز گشوده شده و عالم ملکوت را مشاهده میکند.
مدت این حالت برای افراد یکسان نیست؛ برای برخی ممکن است بسیار کوتاه باشد و برای برخی امتداد بیشتری پیدا کند. در آن هنگام، هر یک از این دو دسته حواس، کارکرد متناسب با عالم خود را دارند.
دیدنِ ظاهر با چشم ملکی و دیدنِ حقیقت با چشم ملکوتی
در حالت عادی، وقتی من شما را میبینم، با چشم ظاهری، طبیعی و مادی میبینم. با چشم ملکوتی نمیتوان ظاهر مادی شما را دید.
اگر چشم ملکوتی انسان باز شود، بر اساس سیری که تا اینجا در بحث داشتیم، دیگر اشخاص را صرفاً با همین صورت ظاهری نمیبیند؛ بلکه ممکن است حقیقت آنان را به صورت نور یا ظلمت ادراک کند. از شدت نور یا ظلمت نیز مرتبهٔ شخص آشکار میشود. آنچه دربارهٔ «چشم ملکوتی» گفته میشود، ناظر به چنین ادراکی است؛ یعنی انسان از ناصیه و حقیقت باطنیِ شخص، مرتبهٔ او را درمییابد.
در روایت آمده است:
عربی:
«عُنْوَانُ صَحِيفَةِ الْمُؤْمِنِ حُبُّ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ.»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): عنوانِ نامهٔ مؤمن، محبت علی بن ابیطالب علیهالسلام است.
این «عنوان صحیفه» کجاست؟ انسان خودش یک کتاب وجودی دارد. قرآن میفرماید:
«اقْرَأْ كِتَابَكَ كَفَىٰ بِنَفْسِكَ الْيَوْمَ عَلَيْكَ حَسِيبًا» (اسراء/۱۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): نامهٔ خود را بخوان؛ امروز خودت برای حسابرسیِ خویش کافی هستی.
انسان یک کتاب وجودی دارد و عنوان این کتاب در ناصیهٔ او آشکار میشود. اگر محبت امیرالمؤمنین علی علیهالسلام حقیقتاً در وجود انسان تحقق یافته باشد، اثر ملکوتی آن نیز ظهور میکند. شدت قرب انسان به حضرت حق با شدت نورانیت او تناسب پیدا میکند و در مقابل، بُعد و دوری نیز با ظلمت ظهور مییابد.
از همین سنخ است آنچه دربارهٔ شناخت اشخاص از ناصیه و چهرهٔ باطنی آنان نقل شده است؛ اینکه انسان صاحب چشم ملکوتی، تنها صورت ظاهری را نمیبیند، بلکه باطن و حقیقت وجودی را نیز ادراک میکند.
مشاهدهٔ صورت ملکوتیِ اعمال
نمونهای دیگر، مشاهدهٔ صورت باطنی اعمال است. مثلاً دربارهٔ غیبت، قرآن میفرماید:
«أَيُحِبُّ أَحَدُكُمْ أَنْ يَأْكُلَ لَحْمَ أَخِيهِ مَيْتًا فَكَرِهْتُمُوهُ» (حجرات/۱۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آیا کسی از شما دوست دارد گوشت برادر مردهٔ خود را بخورد؟ پس آن را ناخوش میدارید.
اگر در نقلی، صورت ملکوتی غیبت به شکل گوشت مردهای دیده میشود که از دهان شخص بیرون میآید، این مشاهده با چشم باطن است، نه با چشم مادی. اگر پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله به اذن الهی در کسی تصرفی کند و چشم باطنی او را بگشاید، او میتواند چنین حقیقتی را مشاهده کند؛ اما کسی که چنین ادراکی برایش گشوده نشده است، آن را نمیبیند.
پس صورت اعمال نیز وقتی مشاهده میشود، با قوهٔ ملکوتی مشاهده میشود.
تمثّل جبرئیل برای حضرت مریم سلاماللهعلیها
نمونهٔ بسیار روشن قرآنی، ماجرای حضرت مریم سلاماللهعلیهاست. قرآن میفرماید:
«فَأَرْسَلْنَا إِلَيْهَا رُوحَنَا فَتَمَثَّلَ لَهَا بَشَرًا سَوِيًّا» (مریم/۱۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس روح خود را به سوی او فرستادیم و او برای مریم به صورت انسانی کامل و خوشاندام متمثّل شد.
تعبیر قرآن این است: «فَتَمَثَّلَ لَهَا»؛ یعنی برای او متمثل شد. حضرت جبرئیل علیهالسلام برای حضرت مریم در صورت بشری ظهور کرد. سخن در همین «لها»ست؛ ادراک متناسب با حضرت مریم تحقق یافت.
اگر شخص دیگری در آنجا بود، لزوماً آنچه حضرت مریم میدید مشاهده نمیکرد؛ زیرا چشم حضرت مریم به مرتبهای از ملکوت باز شده بود.
مشاهدهٔ جبرئیل توسط پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله
در حالات پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله نیز گاهی حضرت به حضور جبرئیل اشاره میکردند، درحالیکه دیگران چیزی را با چشم ظاهری خود مشاهده نمیکردند. آنان به سبب ایمانشان به رسول خدا میپذیرفتند که وحی در حال نزول است، اما چشم مادی، جبرئیل را بما هو موجود ملکوتی نمیبیند.
بر اساس روایات، ملائکه پیرامون انسانها حضور دارند، اما حضور آنان به این معنا نیست که با همین چشم مادی قابل مشاهده باشند.
وقتی جبرئیل برای پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله در صورتی قابل ادراک ظاهر میشد، این ظهور به صورت تمثّل بود. در برخی نقلها آمده است که جبرئیل گاه در صورتی شبیه دِحْیَة کلبی ظاهر میشد؛ مردی خوشسیما که از اصحاب پیامبر بود. در منابع نیز از شباهت صورت دحیه با صورتی که جبرئیل در آن ظاهر میشد یاد شده است.
این دیدن را بهتر است به مرتبهٔ مثالی و قوهٔ خیال نسبت دهیم؛ یعنی پیامبر در مرتبهٔ مثالی وجود خود آن صورت را ادراک میکرد، نه اینکه جبرئیل به حقیقت ملکوتی خود تبدیل به یک جسم مادی شده باشد.
مقام امیرالمؤمنین علیهالسلام در شنود و شهود ملکوتی
امیرالمؤمنین علیهالسلام نیز از چنین ادراکی برخوردار بود. در خطبهٔ قاصعهٔ نهجالبلاغه، حضرت از دوران همراهی خود با رسول خدا صلیاللهعلیهوآله سخن میگوید و میفرماید که هنگام نزول وحی، صدای شیطان را شنید. رسول خدا صلیاللهعلیهوآله به او فرمود:
عربی:
«إِنَّكَ تَسْمَعُ مَا أَسْمَعُ، وَتَرَى مَا أَرَى، إِلَّا أَنَّكَ لَسْتَ بِنَبِيٍّ، وَلَكِنَّكَ لَوَزِيرٌ، وَإِنَّكَ لَعَلَى خَيْرٍ.»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): تو آنچه را من میشنوم میشنوی و آنچه را من میبینم میبینی؛ جز اینکه تو پیامبر نیستی، بلکه وزیر و یاور منی و بر راه خیر قرار داری.
اینجاست که مرتبهٔ امیرالمؤمنین علیهالسلام آشکار میشود.
حضرت دربارهٔ هنگام رحلت رسول خدا صلیاللهعلیهوآله نیز از شنیدن صدای ملائکه سخن گفتهاند. یعنی در همین نشئهٔ مُلک حضور داشتند، اما گوش ملکوتی ایشان صدای عالم ملکوت را میشنید؛ صدایی که دیگران با گوش مادی خود نمیشنیدند.
تجربههای مثالی در خواب، کما و حالات مشابه
در برخی حالات، انسان از ادراک عادیِ عالم مُلک فاصله میگیرد و مرتبهٔ مثالی او فعالتر میشود. نمونهٔ روشن آن خواب است؛ و در بحثهای مربوط به کما، غشوه، تنویم مغناطیسی و حالات مشابه نیز میتوان از همین چارچوب برای توضیح ادراکات مثالی سخن گفت.
در چنین حالتی، آنچه شخص میبیند، لزوماً مشاهدهٔ عالم مُلک با همین چشم طبیعی نیست؛ بلکه ادراک در مرتبهٔ مثالی رخ میدهد.
اما در اینجا پرسش مهمی پدید میآید: اگر کسی وارد عالم مثال شد، چرا همچنان صورت و شکل میبیند؟ اگر صورت و شکل را به عالم ماده میشناسیم، این صور در عالم مثال از کجا میآیند؟
در خواب نیز همین مسئله را داریم. انسان در خواب امیرالمؤمنین علیهالسلام، یک عالم، یک آشنا یا اشخاص دیگری را به صورت و هیئت مشخص میبیند. پس باید روشن شود که نسبت صورت مثالی با صورت مادی چیست و چگونه در عالم مثال، اشکال و صور برای نفس پدیدار میشوند...
صورتهای رؤیایی و انشائات نفس ناطقه
یک شب، دو نفر دربارهٔ خوابهایی که از من دیده بودند مطالبی کاملاً متفاوت گفتند. یکی خواب دیده بود که من مرتکب گناهی شدهام و دیگری در همان شب خواب دیده بود که با اولیای خدا محشور شدهام. به هر دو گفتم: انشاءالله قبول باشد!
چرا؟ چون در حقیقت خودشان را دیده بودند، نه مرا.
به تعبیر حضرت استاد، هر صورت و شکلی که انسان در خواب میبیند، از انشائات نفس ناطقه است. اینکه نفس چرا چیزی را به این صورت یا به آن صورت انشا میکند، به این بازمیگردد که انسان در نشئهٔ طبیعت با چه صورتها و معانیای حشر و نشر داشته است.
بنابراین، صورتهایی که در عالم خواب و مثال دیده میشوند، با صورتهای این عالم ارتباط دارند؛ اما این به معنای آن نیست که عین همین ماده با چشم ملکوتی دیده میشود. نفس در مرتبهٔ مثالی، صورتی متناسب با آن عالم انشا میکند.
ارتباط پیوستهٔ مُلک و ملکوت
البته میان این عوالم ارتباط وجود دارد و اساساً نمیتوان این ارتباط را حذف کرد. هیچچیز در نظام وجود گسیخته، رها، کنده و جدا از مراتب دیگر نیست؛ همهٔ مراتب با یکدیگر ارتباط دارند.
پیشتر نیز به این آیه اشاره کردیم:
«بِيَدِهِ مَلَكُوتُ كُلِّ شَيْءٍ» (یس/۸۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ملکوت هر چیزی به دست اوست.
همهٔ اشیا مرتبهٔ ملکوتی دارند و ملکوت همهٔ آنها در دست حضرت حق است.
آیهٔ دیگری نیز همین حقیقت را از زاویهای دیگر بیان میکند:
«وَإِنْ مِنْ شَيْءٍ إِلَّا عِنْدَنَا خَزَائِنُهُ وَمَا نُنَزِّلُهُ إِلَّا بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ» (حجر/۲۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هیچ چیزی نیست مگر آنکه خزائن آن نزد ماست، و آن را جز به اندازهای معلوم نازل نمیکنیم.
این آیه به مراتب بالاتر وجود اشاره دارد؛ به امّالکتاب، لوح محفوظ و مرتبهٔ قضای الهی، یعنی مرتبهٔ حکم کلی الهی.
تعبیر «وَمَا نُنَزِّلُهُ» یعنی همان حقیقت از مرتبهٔ بالاتر نازل میشود:
عربی:
«وَمَا نُنَزِّلُهُ إِلَّا بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و آن را جز به اندازهای معلوم نازل نمیکنیم.
این نزول به عالم قدر میرسد؛ یعنی مرتبهای که تقدیر و اندازه در آن ظهور میکند، و پس از آن بحث لوح محو و اثبات مطرح میشود که خود بحث مفصلی دارد.
بیان فیض کاشانی دربارهٔ عالم قضا
مرحوم ملا محسن فیض کاشانی در کتاب شریف علم الیقین این مسئله را بسیار زیبا توضیح میدهد.
حاصل فرمایش ایشان این است که صورتِ همهٔ آنچه خدای سبحان از آغاز تا پایان عالم ایجاد کرده است، در عالم عقلی، یعنی در مرتبهٔ نخستینِ آفرینش، منقوش است.
یعنی هرچه در اینجا وجود دارد، حقیقت و صورت اصلی آن در مرتبهای بالاتر موجود است؛ اما آن مرتبه با همین چشم مادی مشاهده نمیشود.
این صور در عالم عقلی به نحو بسیط و عقلی تحقق دارند و از کثرت و تفصیلی که در این عالم میبینیم منزهاند. این مرتبه، قضای الهی است.
فیض کاشانی این آیه را نیز ناظر به همین معنا میداند:
«وَإِنْ مِنْ شَيْءٍ إِلَّا عِنْدَنَا خَزَائِنُهُ» (حجر/۲۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هیچ چیزی نیست مگر آنکه خزائن آن نزد ماست.
یعنی هیچ موجودی نیست مگر اینکه خزائن و مراتب حقیقت آن نزد حضرت حق وجود دارد.
«در عرش تمثال همهٔ آفریدههاست»
در همین بحث، از امام زینالعابدین علیهالسلام نیز این مضمون نقل شده است:
عربی:
«إِنَّ فِي الْعَرْشِ تِمْثَالَ جَمِيعِ مَا خَلَقَ اللَّهُ.»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): در عرش، تمثال همهٔ آنچه خدا آفریده است وجود دارد.
این تعبیر نیز بر همین معنا دلالت میکند؛ یعنی صورت و حقیقت مخلوقات در آن مرتبه وجود دارد.
البته مقصود این نیست که مثلاً همهٔ این اجسام مادی با همین کیفیت جسمانی در آنجا چیده شده باشند؛ سخن از مرتبهٔ کلی، بسیط و عقلیِ حقایق است. حقیقت در آن مرتبه است و آنچه در این عالم میبینیم، به تعبیر فلسفی، رشحه، سایه و ظلّی از آن حقیقت است.
پرسش باقیمانده: آیا اهل ملکوت صدای مادی را میشنوند؟
بااینحال، پرسش اصلی ما همچنان باقی است:
اگر انسان از این دنیا عبور کند و به عالم ملکوت برود، آیا میتواند با گوش ملکوتی خود صدای مادی این عالم را بشنود یا نه؟
بر اساس قاعدهای که تا اینجا شنیدیم، پاسخ ابتدایی این است که نباید بتواند؛ زیرا گفتیم حواس ملکوتی، یافتههای ملکی را مستقیماً ادراک نمیکنند.
اما پاسخ کامل این مسئله باب بسیار مهمی را باز میکند که در سیر و سلوک نیز کاربرد فراوان دارد و باید آن را جداگانه پی گرفت.
حس مشترک؛ واسطهٔ زبان ظاهر و باطن
در اینجا مسئلهٔ دیگری نیز مطرح میشود و آن حس مشترک است.
بخشی از این مباحث در کتاب دهان روح مطرح شده است. این کتاب، در مجموع، کتاب ارزشمندی در زمینهٔ معرفت نفس است؛ هرچند برخی دیدگاههای مطرحشده در آن با نظر علامه حسنزاده یکسان نیست. برای مثال، در آنجا میان قوهٔ خیال و مرتبهٔ مثال تفکیکی مطرح شده و حس مشترک نیز به نحوی با قوهٔ خیال مرتبط دانسته شده است.
اما حضرت علامه در اصل سیویکم الإنسان فی عرف العرفان، بر این مبنا هستند که قوهٔ خیال همان مرتبهٔ مثال متصل در وجود انسان است.
فعلاً برای فهم این بحث، باید کارکرد حس مشترک را بشناسیم.
چرا به آن «حس مشترک» میگویند؟ زیرا محل اجتماع و اشتراک دادههای حواس ظاهری است. کارش این است که آنچه از حواس ظاهری میآید، به نحوی تجرید و به زبان متناسب با نفس منتقل کند.
فرض کنید من اکنون با چشم مادی خود یک شیء مادی را میبینم. نفس و روح من که مادی نیست. پس این صورت مادی چگونه به نفس منتقل میشود؟
روح، خود جسم نیست که مستقیماً با ماده تماس جسمانی داشته باشد. باید واسطهای وجود داشته باشد که آنچه چشم ظاهری دریافت کرده است، به مرتبهای متناسب با ادراک نفس منتقل کند.
حس مشترک چنین نقشی دارد: دادههای ظاهر را به زبان باطن برمیگرداند.
این نکته با بحث گذشته نیز هماهنگ است. گفتیم چشم ملکوتی، ماده را بما هو ماده مشاهده نمیکند؛ پس باید مرتبهای واسط باشد که صورت محسوس را برای نفس قابل ادراک سازد.
امّالکتاب و مرتبهٔ قضای کلی
اکنون به ادامهٔ سخن ملا محسن فیض بازگردیم.
آن موجود یا مرتبهای که عالم قضاست، کلی است و صورت همهٔ موجودات در آن وجود دارد. از آن به لوح تعبیر میشود و از این حیث، امّالکتاب نام دارد.
قرآن کریم میفرماید:
«وَإِنَّهُ فِي أُمِّ الْكِتَابِ لَدَيْنَا لَعَلِيٌّ حَكِيمٌ» (زخرف/۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و همانا این قرآن در امّالکتاب نزد ما بلندمرتبه و استوار است.
وقتی انسان معنای «امّالکتاب» را بشناسد، این آیه برای او معنای دیگری پیدا میکند. در این بیان، امّالکتاب همان مرتبهٔ کلی و عالیِ قضاست؛ مرتبهای که حقایق و صور اشیا در آن به نحو کلی وجود دارند.
سپس از آن مرتبه، همانگونه که با قلم بر لوح نوشته میشود، در لوح نفوس کلی سماوی صورتهای معلوم و مضبوطی که با علل و اسباب خود مرتبطاند، نقش میبندند.
در این مرتبهٔ پایینتر، صورتها تفصیل و اندازه پیدا میکنند و وارد عالم قدر میشوند.
همین معنا با ادامهٔ آیهٔ سورهٔ حجر بیان میشود:
«وَمَا نُنَزِّلُهُ إِلَّا بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ» (حجر/۲۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و آن را جز به اندازهای معلوم نازل نمیکنیم.
پس مرتبهٔ بالاتر، مرتبهٔ قضا و امّالکتاب است و با نزول و تعین بیشتر، به مرتبهٔ قدر میرسیم.
لوح قضا، لوح قدر و صورتهای جزئی عالم
مرتبهٔ پیشین، عالم قضا بود و این مرتبه، عالم قدر است.
مرحوم ملا محسن فیض کاشانی در ادامه میفرماید که از نفوس کلی، در قوای منطبعهٔ خیالیهٔ آنها، نقوش جزئی به صورت شکلها و هیئتهای معین ــ مطابق آنچه در خارج ظاهر میشود ــ نقش میبندد. این عالم، لوح قدر است؛ همانگونه که عالم نفوس کلی، لوح قضا است. این تعبیر دربارهٔ «قوای منطبعهٔ خیالیه» و نسبت لوح قدر با لوح قضا در همین سنت فلسفی نیز نقل شده است.
هرکدام از این مراتب، از این حیث، کتاب مبین نامیده میشوند و آیاتی از قرآن به این حقیقت اشاره دارند.
«وَلَا حَبَّةٍ فِي ظُلُمَاتِ الْأَرْضِ وَلَا رَطْبٍ وَلَا يَابِسٍ إِلَّا فِي كِتَابٍ مُبِينٍ» (انعام/۵۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و هیچ دانهای در تاریکیهای زمین و هیچ تر و خشکی نیست، مگر آنکه در کتابی روشن ثبت است.
و در آیهای دیگر میفرماید:
«وَمَا مِنْ دَابَّةٍ فِي الْأَرْضِ إِلَّا عَلَى اللَّهِ رِزْقُهَا وَيَعْلَمُ مُسْتَقَرَّهَا وَمُسْتَوْدَعَهَا كُلٌّ فِي كِتَابٍ مُبِينٍ» (هود/۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هیچ جنبندهای در زمین نیست مگر آنکه روزیِ آن بر عهدهٔ خداست، و او قرارگاه و محل سپردهشدن آن را میداند؛ همه در کتابی روشن ثبت است.
«مستقر» و «مستودع» در سیر پیدایش انسان
این آیه بسیار شیرین است:
عربی:
«وَيَعْلَمُ مُسْتَقَرَّهَا وَمُسْتَوْدَعَهَا»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و قرارگاه و محل سپردهشدن آن را میداند.
«مستقر» و «مستودع» کجاست؟
قرآن میفرماید هیچ جنبندهای بر زمین نیست مگر آنکه رزقش به دست خداست و خداوند مستقر و مستودع آن را میداند.
در این تقریر، نخستین قرارگاه انسان صلب پدر دانسته میشود. از همینجاست که اهمیت پدر روشن میشود. در عبارات زیارتی نیز تعبیر زیبایی آمده است:
عربی:
«فِي الْأَصْلَابِ الشَّامِخَةِ وَالْأَرْحَامِ الْمُطَهَّرَةِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): در صلبهای بلندمرتبه و رحمهای پاکیزه.
سپس انسان به محل دیگری منتقل و برای مدتی در آنجا به صورت امانت و ودیعه قرار داده میشود؛ یعنی از عالم استقرار به عالم استیداع میرود. این مرتبه، رحم مادر است.
از همینجاست که اهمیت مادر نیز روشن میشود:
عربی:
«الْأَرْحَامِ الْمُطَهَّرَةِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): رحمهای پاکیزه.
این نکته در انتخاب همسر نیز اهمیت دارد. اگر جوانی صرفاً شیفتهٔ چشم و ابرو و ظاهر دیگری شود، باید بداند که هرقدر هم چهره زیبا باشد، پس از مدتی برای انسان عادی میشود؛ آنچه بعداً خود را نشان میدهد ملکات، صفات رفتاری و ویژگیهای اخلاقی است. اگر این مراتب نادیده گرفته شود، زندگی با مشکلات جدی روبهرو میشود.
جایگاه قضا و قدر در نظام مراتب وجود
مرحوم فیض در ادامه آیات و مطالب دیگری نیز میآورد، اما مقصود ما در اینجا این بود که بدانیم قضا و قدر در کدام مراتب قرار دارند.
عالم قضا، مرتبهای کلیتر است و حقایق در آن به نحو بسیطتر حضور دارند. سپس در عالم قدر، همان حقایق با تعین، اندازه، صورت و هیئت بیشتری ظهور پیدا میکنند.
بنابراین، نزول حقیقت از مرتبهٔ قضا به قدر، به معنای جداشدن عوالم از یکدیگر نیست؛ بلکه هر مرتبه، ظهور و تعین مرتبهٔ بالاتر است.
بازگشت به اصل چهلوششم «گنجینهٔ گوهر روان»
بحث ما هنوز به پایان نرسیده است.
جلسهٔ پیش عرض کردم اصلی که از گنجینهٔ گوهر روان خواندیم، ظرفیت دهها جلسه بحث دارد. اکنون کمکم روشن میشود که این سخن اغراق نبود.
اصل مورد بحث، اصل چهلوششم بود:
هر یک از نفس ناطقه و مُخرِجِ او از نقص به کمال، موجودی ورای مادهاند.
تمام این مباحث از همین اصل آغاز شد و تا اینجا امتداد پیدا کرد.
ما از ابتدا بنا نداشتیم که یک اصل را به این گستردگی شرح دهیم؛ اما وقتی وارد لوازم آن شدیم، بحث به نفس ناطقه، مُخرِج نفس، حواس ملکی و ملکوتی، عالم مثال، قضا، قدر، امّالکتاب و مراتب نزول حقایق کشیده شد.
پرسش اصلی نیز همچنان باقی است: اگر انسان وارد عالم ملکوت شود، آیا با گوش ملکوتی خود میتواند صوت مادی این عالم را بشنود یا نه؟
این پرسش هنوز نیازمند ادامهٔ بحث است.
پایان جلسه
عربی:
«الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ.»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ستایش مخصوص خداوند، پروردگار جهانیان است.
یادداشت پایانی: این متن از پیادهسازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و به صورت مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمههای فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شدهاند و از سخنان استاد نیستند. پرسشها، پاسخها و گفتار حاضران حذف شدهاند و فقط گفتار استاد باقی مانده است. ساختار Segments در این نسخه به کار نرفته است.