أبا عبد الله. وعلى الأرواح التي حلّت بفنائك. عليك مني سلام الله أبدا. ما بقيت وبقي الليل والنهار. ولا جعله الله آخر العهد مني لزيارتكم. السلام على الحسين وعلى علي ابن الحسين. وعلى أولاد الحسين. وعلى أصحاب الحسين.
اگر کشتند، چرا یافت ندادند؟ چرا زان در یافت ندادند؟ اگر کشتند، چرا خاکت نکردند؟ چرا کفن بر جسم صدچاکت نکردند؟ دادِ بیداد. حسین! جانم حسین، جانم حسین، جانم حسین. فما أحلى أسماءكم. چقدر اسم شما شیرین است، آقا. برای روح حضرتش و شهدای راهش، مخصوصاً شهدای این دوازده روز، صلوات قشنگی ختم کنید. اللهم صل على محمد وآل محمد. یا رب اعوذبک من همزات الشياطين ومن شر نفسي ومن شر خلقک. بسم الله الرحمن الرحيم. لا حول ولا قوة الا بالله العلي العظيم. اللهم ایاک نعبد.
...عبود و إياك نستعين. الحمد لله على كل نعمه و أسأل الله من فضله. السلام عليك يا داعي الله و رباني آياته. سلامٌ عليكم ورحمة الله.
در محضر پنج شهید خوشنام هستیم. انشاءالله مورد عنایات این شاهدها قرار بگیریم. از همین ابتدا نیز نگاه و نظرشان احساس میشود. الحمد لله، خدا از ما نگیرد. نثار همهشان، نثار اموات و رفتگان و گذشتگانمان، مادر و پدر و برادر منِ حقیر و اساتید و معلمانمان، خاصه حضرت استاد کل، ابوالفضائل، علامه حسنزاده آملی، صلواتی هدیه بفرمایید. اللهم صل على محمد و آل محمد و عجل فرجهم.
ابتدا هدیهمان را تقدیم کنیم. ما به فضل الهی، یادگارهایی از بزرگان و مشایخ این راه و این طریق تقدیم میکنیم. پیش از ارائه این هدیه، دو نکته عرض کنم. نخست اینکه اگر کسی تحت دستورالعمل استاد و معلم خاصی است، حرفهای من را در این بخشِ هدایا گوش ندهد و اصلاً به آن توجه نکند؛ از این گوش بگیرد و از آن گوش بیرون کند. همان چیزی را که معلم و شیخت به تو میدهد، دنبال کن. نمیشود انسان دو دستور داشته باشد؛ بههم میریزد. این نکته مهمی است؛ توجه داشته باشید.
نکته دوم اینکه لازم نیست همه این دستورات، عیناً و بدون استثنا، در وجود ما پیاده شود؛ یعنی لازم نیست همه این اذکار، اوراد، خطوطات و دستورالعملها انجام شود. نسبت به مشکل و مسئله ــ بهتر است بگوییم مسئلهای که برایت پیش آمده ــ و شناختی که از خودت پیدا کردهای که بل الإنسان على نفسه بصيرة، و از هر کسی به خودت آگاهتری، از میان آنها انتخاب کن و همان راه را پیش بگیر.
قاطعانه میتوانم عرض کنم که سالیان سال، تنها ذکری که بنده در دست میگرفتم تسبیحات حضرت زهرا سلام الله علیها بود. متشکرم.
حواسمان باشد که قدر و قیمت اینها باید لحاظ شود. اگر کسی نشانه بخواهد، باید اینها را در بحث نشانهشناسی بیان کنیم که خود بحث مهمی است؛ جلسهای متفاوت میخواهد و البته اهلش را نیز میطلبد. نشانهشناسی در هر موضوعی مطرح است. از کجا بفهمیم که اکنون این ذکر را باید بگوییم یا نگوییم؟ البته یک نشانه بیشتر نیست؛ یکی از مهمترین نشانهها حظ، بهره و لذت نفس، و کیف نفس است؛ یعنی از این ذکر لذت میبری.
اصطلاحاً در دستورالعملهای عرفانی، بزرگان اهل معرفت فرمودهاند: «بچشیش»؛ یعنی خودت احساس کنی که داری آن را میچشی. دعای کامل را میخوانی و احساس میکنی نمیچشی؛ رهایش کن. چرا؟ چه کسی گفته حتماً باید تا آخرش بخوانی؟ تا میزانی بخوان که میچشی. اگر میچشی، بسمه، تا آخرش بگو.
چه عجیب است که اگر وقتش برسد، چندین جلسه درباره درونمایه تسبیحات حضرت صدیقه شهیده سلاماللهعلیها سخن بگوییم. این از معدود کارها و دستورالعملهایی است که همه نفوس آن را میچشند. بهگونهای تعبیه شده است که حتی تقدم و تأخر و عددش نیز بسیار عجیب است. این نیز رموزی دارد که به وقتش باید عرض کنیم.
این دو نکته را عرض کردم؛ برویم سراغ هدیهمان. البته خدا میداند نمیخواستم اکنون این را عرض کنم. توسلی که به شهدا کردیم، بعد از ورود، به دلم چنین افتاد؛ وگرنه چیز دیگری میخواستم عرض کنم.
یکی از مهمترین ادعیه، جوشن کبیر است. حتماً وقتی کفنهایمان را تهیه کردیم، یا به دست خودمان بر آن بنویسیم یا اگر کسی را میشناسیم، به او بسپاریم. مثلاً امیرالمؤمنین علیهالصلاة والسلام مخصوصاً به فرزندان عزیزش، حسنین علیهما الصلاة والسلام، دستور داد: «برای من بنویسید.» نیامده است که کدامیک نوشتند، اما از فحوای کلام حضرت پیداست که با هم نوشتند؛ یعنی بخشی و فرازی را امام حسن و فرازی را... این نیز سری دارد.
اگر کسی را پیدا میکنیم که دست پاکی دارد، بسیار خوب است. حضرت استاد مخصوصاً در استخاره و در این قبیل موارد، در دعانویسی، احراز و عباداتنویسی، بر «دست پاک» بسیار تأکید داشتند.
آن کلمه بیستوچهارهزاری ایشان را نیز دقت کنید. در انتهایش، مطالبی را با اعداد کسری بیان میکند که من در بعضی قسمتهایش کمی متحیر بودم و به داماد ایشان زنگ زدم و پرسیدم. برایم بسیار جالب بود. آنجا در انتها، اگر دقت کرده باشید، میفرمود که این دستورالعملِ مسّ قرآن که آنجا توضیح میدهد، اثر خاصی در مسّ دست خودت به دیگران پیدا میکند؛ یعنی دست شما در خارج از خود، در بیرون از خودتان و در دیگران، اثر خاصی دارد. اینها بالاخره آثار آن است.
جوشن کبیر نیز از همانهاست که حتماً یا خودمان یا دیگران آن را بنویسیم. من برای مادر خودم، روحش شاد، برادر خودم، روحش شاد، و برای مادربزرگها و پدربزرگهایم، اینهمه به دست خودم نوشتم. شب تا صبح روی کفنشان جوشن کبیر و چیزهای دیگری نوشتم.
این را بهصورت کلی ابتدا عرض کنم و بگذرم. جوشن کبیر صد بند دارد که هرکدام، به دستور بزرگان، اثر خاصی دارد. وقتی همه آنها را با هم میخوانید، اثری دارد و وقتی هر بند را بهتنهایی میخوانید، اثر دیگری دارد. هرکدام از این دستورالعملهای صدگانه ــ که ما امروز یکی از آنها را تقدیم میکنیم ــ دستوری دارد و برای موضوع خاصی باید به روش خاصی خوانده شود. بهترین حالت هرکدام، عدد چهل یا عدد ابجد اسم کوچک خودتان است. این را به یاد داشته باشید؛ این یک دستورالعمل کلی است.
اولی را عرض میکنم؛ نودونه مورد دیگر پیشکش شما. دستوری که بزرگان دادهاند و اثر خاص و ویژهای که در بند اول جوشن هست، به همین روشی که عرض کردم، «فتح مهمات» است. برای شما چه چیزی مهم است؟ مهماتتان چیست؟ اصلاً چه چیزی برایتان اهم و مهمترین است؟ این بند در آن موضوع مهم، فتح و گشایش میآورد. مطلق است؛ بند اول مطلق است.
در هر موضوعی که البته مهم باشد و اهمیت داشته باشد. اگر اهمیت نداشته باشد چه؟ این کار را نکنید؛ چوب میخورید. درباره این «چوب خوردن» هم به حرف بعضی فالگیرها، رمالها و معرکهبگیرها که چیزی میگویند و میگویند «چوب میخوری»، توجه نکنید.
امروز از دوست عزیزی، یکی از اعضای جلسه که خیلی دوستشان دارم، جمله عجیبی شنیدم. خیلی اذیت شدم و به ایشان هم نشان دادم که اذیت شدم. گفتند فلانی ــ حالا کسی که ظاهراً اسم و رسمی هم دارد، هرکه هست ــ گفته است که مثلاً دو آیه بعد از آیهالکرسی را نخوانید، چون اثر آن آیه اول را خنثی میکند. اینها حرفهای کسانی است که نمیتوانم بگویم بیسوادند؛ به قول علامه، بدفهمی دارند.
علامه جهل را به چه معنا میگیرد؟ اگر جلسه پانزدهم «سیر معرفت نفس» را گوش داده باشید، همان جلسه پانزدهم که غالب شما غایب بودید و جلسه پیش به جهت وضعیت امنیتی سازمان و مسجد بلال، ما آن را در اتاق خودمان برگزار کردیم و عده قلیلی آمدند، آنجا بحث جهلشناسی را که آه از دل علامه درآورده است مطرح کردیم. فایل آن هم هست و در کانال خودتان گذاشتهاند. علامه جهل را به چه معنا میگیرد؟ به بدفهمی، نه نفهمی. خیلی از ما فکر میکنیم میفهمیم، اما چون بد فهمیدهایم، پس جاهلیم.
پرسش: [پچ، پچ]
پاسخ: بله، در خصوص این ذکر، بله؛ و بسیاری از اذکار. اصلاً بعضی از اذکار نباید با هم گفته شوند. امروز با یکی از دوستانمان که همینجا تشریف دارند، درباره این موضوع بحثی داشتیم. بعضی از سورهها حتی یا باید با هم خوانده شوند یا نباید با هم خوانده شوند. اینها خودشان رموزند. ما همینطور داریم پیش میرویم؛ با هر روشی، با هر مسلکی و هر چیزی. برای همین هم باریبههرجهت شدهایم.
چرا قریش را باید با فیل خواند؟ بالاخره علتی دارد. اینکه ما چرایی آن را نمیدانیم، دلیل نمیشود که علتی وجود نداشته باشد.
حالا که این بحث پیش آمد و من هدیهام را تقدیم کردم، نکتهای را نیز بهعنوان مقدمه عرض کنم. دنیای معاصر ما آبستن اتفاقات بسیار عجیب و سریعی است. علتش هم قطعاً قریبالوقوع بودن ظهور حضرت است. چه از حیث علم فکری و بعضی از علوم غریبه، یا علم نجوم، علم حروف و اعداد ــ که بنا به دلایلی نمیخواهم اسم ببرم ــ و چه از حیث علم الهی و عرفان، از همه این حیثیات همه متفقالقولاند که ظهور، انشاءالله، نزدیک است.
البته نمیشود برای آن زمان تعیین کرد، چون گفتهاند کذاب است. یکی از دلایل آن هم بداست؛ بدای الهی که به جهت حال و روزی که پیش میآید، حکم را برمیدارد و تغییر میدهد. فرمایش امیرالمؤمنین و حضرت ولی عصر علیه الصلاة و السلام است که اگر بدای الهی نبود که حکم را برمیدارد و تغییر میدهد، من تا قیام قیامت به شما میگفتم چه اتفاقاتی قرار است بیفتد.
توجه کردید؟ مانند آن ماجرا که حضرت فرمود این عروس و داماد که امشب شب زفافشان است، امشب شب مرگشان است. فردا دیدند اینها سالم در اجتماع میگردند. آمدند نزد حضرت و اعتراض و شکایت کردند. انسان جاهل بیچاره است. گفتند: شما این حرف را زدید؛ مگر "ان هو الا وحی یوحى" نیست؟
حضرت فرمودند بروید همان جایی که اینها شب خوابیده بودند؛ همان چیزی که به اصطلاح میگوییم «منصه» و میگویند «به منصه ظهور». منصه جایی است، تاج و تختی است که عروس در آن بهتمامی خودآرایی و خودنمایی میکند، خصوصاً برای دامادش در شب زفاف. این را مخصوصاً گفتم، چون در اصطلاحات عرفانی با آن برخورد میکنید.
فرمودند آن را بردارید و ببینید زیرش چیست. رفتند و، به قول ما، تشک را برداشتند و دیدند زیر آن یک مار افعی بسیار سیاه و وحشتناک مرده است. آمدند و گفتند این چیست؟ حضرت فرمود قرار بود این مار آنها را نیش بزند و آنها بمیرند. سائلی همان شب زفاف به در خانهشان آمد. اینها از شام منزلشان به او صدقه دادند و این بلا برداشته شد.
یکی از بلاهای بهشدت زمینگیرکننده و نابودکننده ما، متأسفانه جهل و نادانی و بدفهمی ماست. بلای عظیمی ما را گرفته است که اینها باید با صدقه رفع شود. صدقه هم میتواند هر چیزی باشد. ممکن است شما با یک لبخند به کسی صدقه داده باشید. البته موضوع مالی اهمیت خاصی دارد که حالا الكلام یجرّ الكلام؛ چه کنم؟ وارد وادیهای دیگری میشویم.
من نمیدانم چه کسانی امروز در این جلسه نشستهاند؛ صاحب جلسه میداند و رزق جلسه را طبق همان تنظیم میکند.
در حالات حضرت ابراهیم، چندین بار هم عرض کردهام که این رمزی است؛ کد و رمزی است که عرفا از همین روایت شریف استخراج کردهاند. ما میشنویم و از آن میگذریم. جریانش مفصل است. فقط اشاره میکنم که حضرت ابراهیم توسط حضرت جبرائیل امتحان میشود. چنانکه خاطر شریفتان باشد، پرسیده شد: خدایا، چرا به ایشان لقب خلیل دادی؟ خدا فرمود: برو خودت امتحانش کن.
در آن داستان، حضرت جبرائیل بر بلندی "سبوح قدوس ربنا ورب الملائكة والروح" را میگوید. حضرت ابراهیم متوجه میشود، و این پیداست که آن زمان کمتر کسی ذکر میگفته است. ایشان آنقدر به وجد میآید و ذکر خدا را میشنود که به سمت این هاتف و صدا میرود و میگوید: ای صاحب صدا، کیستی؟ میشود یک بار دیگر این را تکرار کنی؟ من نصف داراییام را به تو میدهم.
یک روز در محضر حضرت آیتالله ناصری، روحش شاد، در اصفهان بودیم. آنجا درس میخواندیم و طلبه بودیم. ایشان وقتی از داراییهای حضرت ابراهیم سخن گفت، واقعاً معیر العقول بود. اصلاً نمیشود انسان تصور کند. آن موقع میگفتند مثلاً اسبها، شترها، و اسمهایی برای شتران سرخموی و مشکینموی؛ هرکدام از اینها را مانند لِوِلها و آپشنهای ماشینها و خودروهای امروز در نظر بگیرید. مثلاً گلههایی داشت که شش هزار سگ از گلههای ایشان محافظت میکردند.
اجازه بدهید وارد این بحث نشویم؛ به حاشیههایی میرویم که برای بعضیها ــ مثل الآن که بعضیها خندهشان گرفت ــ پذیرفتنش سخت است. بههرحال این ظلم بزرگی است که متأسفانه در معارف، والله، رخ داده است که میگویند اینها بیچاره بودند، چیزی نداشتند و فقیر بودند. اینطور نبوده است. اتفاقاً خوب هم داشتند، اما خوب هم در راه خدا خرج میکردند.
امیرالمؤمنین؛ هیچکس از نظر دارایی و داشتههای دنیوی به گرد امیرالمؤمنین نمیرسد، ولی همه را میبخشید. بروید بخوانید. در زندگی خودش استفاده... اسلام مخالف انباشت ثروت است، ولی بهشدت موافق تولید ثروت است. اصلاً بعضی از عرفا، عارفان بهنام، در دستورالعملشان دارند؛ در دستور...
در اسرار نخستینشان دارند که پیش از آنکه وارد وادی سیر و سلوکهای سنگین و عمیق شوی، معاش خود را درست کن و به فکر حال و روز اقتصادیات باش. اینها رمز است. توجه کردید؟ البته نه اینکه کسی برود اقتصادش را بسازد و دیگر کلاً عرفان را تعطیل کند و همهچیز را کنار بگذارد؛ آن هم اشتباه است.
بههرحال، قصه تا جایی رسید که حضرت ابراهیم... در مرحله دوم، وقتی حضرت جبرائیل باز «سبوحان قدوس» گفت، حضرت ابراهیم بلافاصله فرمود: دوباره بگو. هیچ پیششرطی نگذاشت. عرض کردم که این رمز است. هر سه چهار باری که از او تقاضا میکند، بخشی از داراییاش را میبخشد. میگوید: من دوسوم گوسفندانم را میبخشم، یک بار دیگر بگو. همهاش را میبخشم، یک بار دیگر بگو. خودم غلامت میشوم، یک بار دیگر بگو.
اینجا رمز است که بزرگان فرمودهاند حتی برای فهم موضوعات سنگین عرفانی و حکمی، چیزی از مالت ببخش و بعد اثرش را ببین. خود من دعایم این است که وقتی به منبرها و جلسات میآیم، پیش از آن صدقهای بدهم. حالا صدقه نه به این معنا که حتماً، لاجرم، مثلاً یک فرد بیچاره و زمینگیر را پیدا کنی و بخواهی فیالخالهدانه او را دربیاوری و ببینی واقعاً گرفتار است. چهکار داری؟ همین که مؤمنی را پیدا کنی که گرفتار است و هدیهای به او بدهی؛ اصلاً گرفتار هم نیست، یک مؤمن را شاد کن و به او کمک کن، بعد اثرش را ببین.
فقط هم به جاهایی که منتسب به خودت است کمک نکن؛ فقط به هیئت خودت و مسجد خودت نه. آنجا بده، جایی هم که تو را نمیشناسند بده و اثرش را ببین.
بگذریم. چه شد که به اینجا رسیدیم؟ چیزهایی که ما اصلاً آماده نمیکنیم، روزی شما میشود. خود همین چیزی که اکنون عرض کردیم، یک رمز است.
آنجا که به پیغمبر وحی شد: از این به بعد هرکس آمد و از تو سؤالی داشت، از او پول بگیر. این در تاریخ اسلام هست یا نه؟ همه سؤالهایشان را تعطیل کردند. آنقدر اطراف پیغمبر شلوغ بود، خلوت شد و دیگر کسی نبود. سلمان و ابوذر میدادند؛ آنها هم دیگر پولشان تمام شد. امیرالمؤمنین علیه الصلاة والسلام ادامه داد. مولا قرض میکرد؛ قرض میکرد و به یک گرفتار میداد، یا قرض میکرد و به اذن پیغمبر به کسی میبخشید، یا به خود پیغمبر میداد، تا این حکم منسوخ و برداشته شد. این یک رمز است.
اینجا بودیم که عصر معاصر ما آبستن اتفاقات بسیار عجیبی است. آن فرمایش امیرالمؤمنین و امام صادق علیهم السلام که در خصوص غربال تأکید کردند: "لتغربلن لتغربلن لتغربلن". هم نون صغیره آخر، هم لام اول و هم سه بار تکرار؛ یعنی حتماً، حتماً، حتماً غربال میشوید. اکنون دارد به اوج میرسد.
قرار نیست اتفاق کمی بیفتد. ظهور حضرت ولیعصر، خلاصه همه اولیاست؛ سرّ و سرّ نظام هستی است و سر المستودع فیها. این شوخی نیست. نگویید دیگر به اینجا رسیدیم و بحث تمام است؛ حالا که این اتفاقات افتاد، مثلاً این جنگ دوازدهروزه و این وضعیت، دیگر آخرش است و تمام شده است. نه. به شما عرض کنم که اتفاقات بسیار عجیبوغریبی، که اصلاً در مخیله ما نمیگنجد و بعضی تلخ و بعضی، انشاءالله، شیرین است، قرار است رخ بدهد.
به همان دلایلی که امروز آقای رنجبر فرمودند ــ که امروز حرف بسیار حکیمانهای زدند ــ توصیه میکنم صحبتهای امروز ایشان را دوباره با دقت گوش دهید. نمیگویم که همهمان غربال میشویم. اول به خودم، بعد به شما و هرکسی که این صوت من به او میرسد عرض میکنم: بسیاری قرار است از الک این غربال بیفتند؛ با امتحانات و ابتلائات بهشدت سنگین از انواع مختلف.
اکنون بحثم این نیست که وارد شوم و انواع این ابتلائات و بلاها را بشمارم. کسانی که شما به اسمشان قسم میخوردید و جانتان را فدایشان میکردید، ممکن است از فردا خطشان عوض شود و راهشان تغییر کند. این یک نوع است. یک نوع دیگر، گرفتن کسانی است که تو میگویی اصلاً من بدون او نمیتوانم نفس بکشم؛ بدون این شخص، بدون این آقا، بدون این... اصلاً نمیتوانم بدون این آقا زندگی کنم. از تو میگیرند.
چه کسی فکر میکرد ما امروز را ببینیم که هنوز ظهور آقا نرسیده است، این وضعیت پیش آمده و سید حسن نصرالله نباشد؟ چه کسی فکر میکرد سردار سلامی نباشد، سردار حاجیزاده نباشد؟ چه کسی فکر میکرد سردار باقری نباشد؟ و خیلیهای دیگر قرار است نباشند.
قرار نیست اتفاق کمی بیفتد؛ این را توجه داشته باشید. کسی میخواهد بیاید که اولاً خلاصه و چکیده و زبده و عصاره همه نظام هستی است. ثانیاً از ابتدای حضرت آدم تا ظهور ایشان، همه برای او و برای آمدن او فدا شدهاند. پس اتفاق کمی نیست. خیلیها باید فدا شوند.
چه کسی فکر میکرد سوریه سقوط کند؟ اصلاً ما فکرش را میکردیم؟ تنها کشوری که همیشه پشتوانه ایران بود، از ما گرفتند. نگاه نکنید پوتین و روسیه اینگونه به ما پشت کردهاند و اکنون دارند چوبش را میخورند. این سوریه را که همیشه پشت ما بود، از ما گرفتند.
اکنون عراق چقدر ملتهب است. آقای سیستانی چرا مقتدی صدر را از اتاقش بیرون کرد؟ دستور خلع سلاح حشد شعبی را چه کسی داد؟ این اتفاقات چگونه همینطور پشت سر هم رخ میدهد؟ جولانیها و بازماندههای آن ارتش سوری دوباره تجهیز شدند و دور هم جمع شدند. دیروز، نمیدانم خبرش را دیدید یا نه، حمله کردند. بعد چه کسی جلویشان ایستاد؟ ارتش جولانی، حکومت موقت یا حکومت فعلی؟ اسرائیلیها جلوی اینها ایستادند و منکوبشان کردند.
بله، یک معنایش اللهم اشغل الظالمین بالظالمین است. یک معنایش هم بحث ماست: اتفاقات عجیبوغریب، چون قرار است اتفاق عجیبی در عالم بیفتد. خبر بزرگ عالم، ظهور حضرت است.
ما چه کنیم؟ چه باید بکنیم؟ باید خودمان را مجهز کنیم، ممهز کنیم و کاملاً آماده باشیم برای این امتحانات سنگین؛ یعنی اهل استقامت باشیم. آیا من و شما اهل ایمان هستیم یا نه؟ قطعاً، قطعاً هستیم. همهمان اهل ایمانیم و محب امیرالمؤمنین هستیم. اما اهل استقامت چه؟
"الذین قالوا ربنا الله ثم استقاموا". اگر استقامت ورزیدند، "تتنزل عليهم الملائكة". ملائکه نازل میشوند و مستحکم میکنند. اصلاً حکمت مربوط به باطن است. ملائکه هم موجودات مجردند و با ما و باطن عالم مرتبطاند. مافوق ما هستند و، اینگونه بگوییم، از بالا هوای ما را دارند. بعضاً حتی کنترل از راه دور ما هم هستند. خادمین ما هم هستند. خدا حقشان را به ما حلال کند.
ما برای این امتحان سنگین چه باید بکنیم؟ چه کنیم که به استقامت برسیم؟ آیهای از قرآن هست که من بسیار از آن لذت میبرم؛ واقعاً از عسل شیرینتر است: "وعلمنا
استقاموا علی الطریقه. روح خدا، رحمت خدا، رضوان خدا و نور خدا بر مرحوم شیخ صدوق که در کتاب «کمالالدین و تمامالنعمه» این را میآورد و ذیلش روایتی نقل میکند: و ان لَاستقاموا علی الطریقه لأسقیناهم ما عن غدقا.
اگر اینها در طریق استقامت میورزیدند، و ان لَاستقاموا علی الطریقه، بر طریق و بر این راه استقامت میورزیدند. لامش هم اینجا تأکید است؛ یعنی صددرصد. لأسقیناهم؛ ما ساقی اینها میشدیم و سیرابشان میکردیم. از چه؟ ما عن غدقا. ماء غدق یعنی آب زلال و خالص؛ مثلاً از جهت علمی بگوییم آب مقطر که هیچ اضافهای در آن نیست و مضاف نیست؛ خالصِ خالص است، ظاهراً.
باطنش چیست؟ تأویل این طریق چیست؟ اینکه اگر ما طریق را بپاییم و در طریق استقامت داشته باشیم، به ما ماء گوارا میدهند. آن ماء گوارا و زلالی که به ما میدهند چیست؟ امام صادق و امام باقر علیهم الصلاة والسلام پاسخ سؤال ما را دادهاند. ما ابتدا پای منبر امام صادق و امام باقر و اینها نشستهایم، جانم به فدایشان؛ بعد در سلسله طولیه، پای منبر حکمای عالیقدری مثل علامه حسنزادهها نشستهایم، روحشان شاد.
حضرت فرمودند که آن «الطریق»، ولایت ما آلالله است. یعنی ما در طریق، در مسیر ولایت، امتحان پس میدهیم و باید در مسیر ولایت ثابتقدم باشیم. سرّش هم در آن «قالوا» است. آقای رنجبر حرفهای بسیار قشنگی زدند. الذين قالوا ربنا الله یا قولوا لا اله الا الله تفلحون. گفتن.
این گفتن، بله، یک وجهش همان است که ایشان فرمودند؛ یعنی خود گفتن تأثیر میگذارد و در وجود انسان اثر میگذارد، چون انسان وجودی تکبعدی نیست و ابعاد متعددی دارد. این گفتن، شنود حسی، شنود خیالی و مثالی، شنود عقلی و شنود قلبی دارد؛ میشنود. این شنیدن از خود، از بالاترین شنودهاست؛ اینکه از خودت بشنوی.
یک وجه دیگرش اظهار حقایق است؛ یعنی شجاعت در اظهار حقایق. اینکه قالوا ربنا الله؛ گفتند پروردگار ما الله است، یعنی این شجاعت را داشتند.
چرا حضرت صدیقه شهیده در آن چند شب، در سه شب، به چهل منزل رفتند و با آن حال از انصار و مهاجرین خواستند که صبح به مسجد بیایید، در مسجد جمع شوید و با امیرالمؤمنین بیعت کنید تا ایشان قیام کند؟ که حالا سه نفر، بعضیها گفتهاند تا هفت نفر، بیشتر نیامدند. چرا؟ سرّش در چیست که حضرت فرمودند با سر تراشیده بیایید؟
من همیشه به این فکر میکردم که چرا فرمودند با سر تراشیده بیایید. در هیئت خودمان، آن بچههایی که ما را قبول داشتند و برای ما حرف نمیساختند، آن موقع در اوج زیبایی و خوشگلی و جوانیمان، که موها و زلفمان را افشان میکردیم و مانند اینها، یک سال همهمان کچل کردیم تا این را بفهمیم. چند نفر بودیم که با هم عهد کرده بودیم و صیغه برادری خوانده بودیم. شما از این کارها دارید یا ندارید، نمیدانم.
بعد به اینجا رسیدیم که این اصلاً اظهار شجاعت است؛ یعنی شجاعت این را داشته باشی که آن را اظهار کنی. خود این موضوعیت دارد؛ بیانش، گفتنش. کسانی در این غربالهای روزگار میافتند که شجاعت بیان حقایق را ندارند. این را از من قبول کنید. کسی که شجاعت دارد بگوید و بیان کند، نه اینکه فقط در دلش نگه دارد، انشاءالله از این الک نمیافتد.
حالا آن طریق میشود ولایت. ماء غدق چیست؟ بهبه! دقیقاً موشک نقطهزن به خال زده است. همان چیزی است که مقصود این جلسات ماست. عرض کردم آن ماء غدق، آن آب گوارا و آب زلال، علم امام است. الله اکبر. علم امام.
من و شما چقدر باید زحمت بکشیم تا به محضر ولی خدا برسیم و ایشان علمش را به ما انتقال دهد؟ چقدر؟ همه عمر برای امام حسین گریه کردهایم. یک روز من چهارده نوع اشک را در همین صیانت و حفاظت برشمردم؛ زمانی که آنجا امام جماعت بودیم. نمیدانم صوتهایش مانده است یا نه. یادم هست ضبط میکردند. نمیدانم در کانال هست یا نه، ولی آن زمان، سالها پیش، چهارده نوع اشک را بیان کردیم. بعضی از آنها را شیخ جعفر شوشتری فرموده و بعضی را، جالب است، حتی فلاسفه از حیث برهانی گفتهاند؛ کاری به آن نداریم.
آخرین و بهترین نوع اشک را نمیدانم چه کسی تا حالا توانسته است این نوع دگرگونی و انقلاب را در خودش حس کند و ببیند و اینگونه اشک بریزد. انتقال حال حجت خدا به توست؛ اشکت، اشک مهدوی شود. اصلاً چنین چیزی را از خدا خواستهای؟
عذرخواهی میکنم، اظهار فضل نیست؛ "فأما بنعمت ربك فحدث" عرض میکنم. شاید حدود بیست سالم بود که متوجه این شدم. البته هر چیزی را هم هر وقتی نباید خواست. شاید ما اشتباه کردیم و در وقت نامناسب خواستیم. بهشدت از خدا خواستم که این اتفاق رخ بدهد. چقدر جمکران رفتم، خواهش و تمنا کردم که من این انتقال حال حجت را بچشم.
نمیتوانم ادعا کنم که من چشیدم، اما حال و روزی پیدا کردم که نه میتوانستم غذا بخورم و نه میخوابیدم. دائمالعشق شده بودم و یک پوست و استخوان مانده بودم. پدرم نجاتم داد، روحش شاد. آمد و فرمود: پسرم، اگر این رویه را ادامه بدهی، من عاقت میکنم؛ تمامش کن. من از آن حالت بیرون آمدم.
همانطور که اشک رتبهرتبه دارد، علم امام هم همینگونه است. کدامیک از ما تا حالا امام را درک کردهایم که امام علمش را به ما انتقال بدهد؟ فرق میکند که علم امام به ما منتقل شود؛ یعنی تو بتوانی بگویی قال المهدی صلوات الله علیه. اللهم صل على محمد و آل محمد. سمعت؛ من شنیدم عن ابن رسول الله، حضرت اباصالح را من شنیدم. چه کسی میتواند چنین ادعایی کند؟
انشاءالله به فضل الهی، اگر خدا لطف و عنایت کند، دست تأییدش را از جمع ما برندارد و بیشتر ما را مورد تلطف خودش قرار دهد، سیری که ما میرویم انشاءالله به آنجا میرسد که شما به آنجاها برسید. من این نوید را به خودم و شما میدهم، چون راه، راه کاربلدان و کاملین، بزرگانی است که این راه را پیمودهاند، چشیدهاند و رسیدهاند.
اتفاقاً همین مقدمه نصف کلاس ما را گرفت. از آن استفاده میکنم و سراغ شنود میروم. یکی از مراتبی که ما در وجودمان داریم... اجازه بدهید این را در همین اصل بیان کنم. در اصول بودیم. اصولی که قرار است از صد و پنجاه و سه درس معرفت نفس حضرت استاد استخراج کنیم، هفتاد و شش اصل بود. ما تا اصل چهلوپنج را توضیح دادیم؛ البته توضیح ندادیم، فقط گفتیم به گوشتان آشنا باشد.
اصل چهلوشش: هر یک از نفس ناطقه و مخرج او از نقص به کمال. شما صاحب نفس ناطقهاید. مخرج شما که کلش میشود پیغمبر؛ لِتُخْرِجَ النَّاسَ مِنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّورِ. تو هستی، پیغمبر، که مردم را خارج میکنی. پس مخرج اصلی، پیغمبر است بهوسیله قرآن.
نور قرآن، که بحثش گذشت، در رأس سلسله طولیه است. پایینتر بیایید، پایینتر و پایینتر، میشود ملائکه؛ بعد میرسد به قوای وجودی خودتان. قوای وجودی خودتان شما را خارج میکنند و مخرج نقص شما بهسوی کمال میشوند. آنها را هم قبلاً گفتیم که چه هستند و ثابت کردیم. آفرین؛ ملائکه الهیاند در رتبههای پایینتر. یعنی اینجا ما مثلی از ملائکه داریم.
هر یک از نفس ناطقه و مخرج او از نقص به کمال، موجودی ورای مادهاند. این نکته بسیار ظریفی است. ای کاش شما حوصله داشتید و درباره همین اصل چهلوشش ده جلسه صحبت میکردیم؛ اینقدر درونمایه دارد. استاد هم در کتابشان گفتهاند و گذشتهاند. فکر نکنید ده جلسه درباره آن صحبت کردهاند؛ یک جلسه، یا دو جلسه.
اینجا میفرماید هم مخرج ماورای ماده است؛ آن کسی که ما را خارج میکند، و هم نفس ناطقه. نفس ناطقه هم که برای همه ما مبرهن است. همین که علم در آن قرار میگیرد، دلیل است؛ چون علم خودش مجرد از ماده است، معرفت و حقایق مجردند، پس ظرف آن هم لاجرم باید مجرد باشد. عرض کردیم که این از کمترین اصول برای اثبات تجرد نفس ناطقه است که علامه فرمودهاند، در میان حدود بیست دلیلی که وجود دارد.
در این اصل نکات بسیاری هست. یکی از آنها که اکنون فهمش برای ما بسیار ضروری است، این است؛ خیلی با دقت گوش بدهید. این فراز جلسه ماست که بعد از آن فرود بیاییم. اصلاً عالم، عالم فراز و فرود است. فرودش شب است و فرازش روز. فرودش قوس نزول است؛ انا لله. فرازش قوس صعود است؛ و انا الیه راجعون.
فراز جلسه اکنون اینجاست؛ شب جلسه. یعنی باید شنود کنی و بشنوی، چون میگویم شب است. اگر دوست داشتید، دلیلش را هم میگویم. دوست دارید بگویم چرا شنود؟ یک صلوات بفرستید. اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم.
قبلاً در سیر... عزیز دلم، حسینآقا، امروز به من یادآوری کردند که در سیر لقاءالله این را گفتهایم. بله، ولی یادم هست در بحث قلب در قرآن هم گوشهای از همین بحث را با بچهها گفته بودیم و یادم هست ضبط هم میشد.
آیات هفتاد و یک و هفتاد و دو سوره قصص را در خلوتتان با دقت ملاحظه بفرمایید. میفرماید: قل أَرَأَيتُم إِن جَعَلَ اللَّهُ عَلَيْكُمُ اللَّيْلَ سَرْمَدًا إِلَىٰ يَوْمِ الْقِيَامَةِ. اگر ببینید که خدا، جَعَلَ اللَّهُ عَلَيْكُمُ، برای شما چنین جعل کند که اللَّيْلَ سَرْمَدًا، یعنی شب همیشگی شود، إِلَىٰ يَوْمِ الْقِيَامَةِ، یعنی همیشه شب باشد، مَنْ إِلَهٌ غَيْرُ اللَّهِ، کدام الهی بهجز الله، یَأْتِيكُم بَظِيَاءٍ، میتواند این نور را برای شما بیاورد؛ یعنی شب را روز کند؟
دقت بفرمایید؛ وقتی بحث لیل است، اللَّيْلَ سَرْمَدًا، وقتی بحث شب و تاریکی را مطرح میکند، میفرماید: أَفَلَا تَسْمَعُونَ؛ آیا نمیشنوید؟ شنیدن و شنود را به شب نسبت میدهد.
ادامه: قُلْ أَرَأَيْتُمْ إِن جَعَلَ اللَّهُ عَلَيْكُمُ النَّ... حالا النَّهَارَ سَرْمَدًا؛ اگر روز همیشگی شود، که فقط خدا میتواند این کار را بکند و اگر خدا این جعل را انجام دهد، إِلَىٰ يَوْمِ الْقِيَامَةِ مَنْ إِلَهٌ غَيْرُ اللَّهِ يَأْتِيكُم بَلَيْلٍ، چه کسی میتواند این روز را برای شما شب کند؟ تَسْكُنُونَ فِيهِ؛ که در آن آرامش پیدا کنید.
حالا اینجا بحث چیست؟ النَّهَارَ سَرْمَدًا؛ بحث روز است. اینجا باید چه بگوید؟ أَفَلَا تُبْصِرُونَ؛ آیا نمیبینید؟
چه متوجه میشوید؟ خودتان اکنون اجتهاد کنید. وقتی بحث شب را مطرح میکند، میگوید: نمیشنوید؟ شنود را به شب نسبت میدهد. وقتی بحث روز، ضیا و نور را مطرح میکند، میگوید: أَفَلَا تُبْصِرُونَ؛ نمیبینید؟ وجهش چیست؟ به نظر شما چرا قرآن این کار را کرده است؟
اینها رموز قرآن است. دستکمشان نگیرید. این مطالب را هر جایی پیدا نمیکنید. این را از این جهت میگویم که غرض موضوع را بدانید و خدایناکرده جور دیگری برداشت نشود.
بخشی را پیدا کردم که برایم بسیار شیرین بود؛ از پاسخهایی که علامه طباطبایی و حضرت امام به این سؤال دادهاند. بهبه! چه شخصیتهایی! ما بالوپر میریزیم، هرچه اینها بگویند.
اولاً علامه طباطبایی فرمود اینکه در آخر یک آیه فرمود «آیا نمیشنوید؟» و در پایان آیه دیگر فرمود «آیا نمیبینید؟»، لطیفهای است. لطیفه از نظر علما یعنی آن ذرایع صفت عرفان. این را به یاد داشته باشید.
حالا توضیح میدهد که چرا اینگونه شده است. چون صفت نشنیدن مناسب با تاریکی است. نشنیدن در تاریکی است، در سکوت است؛ همهجا تاریک و شب است، همه خوابیدهاند. گنهکاران عالم همه افتادهاند؛ اکثراً هم که لا یعقلون لا تتدبرون. اکثراً افتادهاند و همهجا ساکت است.
علامه فرمود که نشنیدن مناسب با تاریکی است و صفت ندیدن مناسب با روشنایی. چرا ندیدن با روشنایی؟ باید روشن باشد تا انسان ببیند. نه؛ آنجا میگوید ضیا، و ضیا شدت نور است؛ یعنی آنقدر نور زیاد باشد که به چشمت بخورد و نتوانی ببینی. توجه کردید؟ این از علامه.
به عبارتی، پنهانی شب سنخیت مناسبی با پنهانی عالم غیب دارد. این پاسخی که برایتان میخوانم، از حضرت امام است؛ درباره اینکه چرا شنود را به شب و شهود را به روز نسبت داده است؛ شهود، یعنی دیدن.
حضرت امام میفرماید پنهانی شب سنخیت مناسبی با پنهانی عالم غیب دارد. بهبه! این هم قابل توجه و درست است؛ یعنی این دو با هم قابل جمعاند. چون عالم غیب پنهان است؛ ظهور نیست، باطن است. میگوید شب مناسب با عالم غیب است که گوش رهزن آن است، و هویدایی روز، پیدایی روز، سنخیت مناسبی با ظهور عالم ماده دارد که دیده میشود. اینکه با چشم دیده میشود، نشانه ظهور عالم ماده است و مربوط به عالم ظهور است. وگرنه شما با این چشم، با این چشم، نمیتوانید ملکوت را ببینید.
آیا میشود دید یا نه؟ اجازه بدهید ابتدا این جمله امام را تمام کنم و بعد روی این سؤال کار کنیم. میفرمود: «و هویدایی روز سنخیت مناسبی با ظهور عالم ماده دارد که چشم با آن آشناست.» این نظریه در حالی است که در اصطلاحات عرفانی نیز از سیر فرودی، یعنی نزولی، از سیر فرودی جلوههای ربوبی تعبیر به شب، لیل، و از سیر فرازی آنها تعبیر به روز یا لیل میشود. این را حضرت امام فرمود.
یادتان هست در بحث لیلة القدر گفتیم چرا شب؟
چرا شب قدر؟ چرا روز قدر نه؟ چرا؟ چون تنزل الملائکه والروح. اینجا میفرماید در سیر فرودی، یعنی نزولی، بحث شب است؛ چون حضرت صدّیقه طاهره، آن روح اعظم، روحِ تنزل الملائکه والروح، آن نور اعظم، بلکه عظمی، میخواهد پایین بیاید؛ این میشود شب. وقتی صعود است، دیگر سخن از روز است.
حالا سؤال چه بود؟ به جوابش رسیدید یا نه؟ بلندتر بفرمایید. شما هم نمیدانید، نمیشنوید.
وقتی قرآن نازل میشود، ما قرآن را بهصورت مکتوب داریم. ابتدا که مکتوب نبوده است. نخست در صغرای نفس پیغمبر، بهصورت نور جلوهگر میشود.
در بحث تنزل قرآن ما اشتباهی کردیم و چوبش را هم خوردیم، چون این حرفها را نمیشود هر جایی گفت. اینقدر هم دستوپا نزنید که چرا بعضی از قطعات این جلسات حذف میشود و دیگر نیست و مانند اینها. چه آنهایی که برکن نیست سر و تا به آنها برسد، چه شماها؛ من چوب میخورم. دوست دارید من چوب بخورم؟ چوب خوردم؛ دیگر با چه زبانی بگویم؟ هم از بیرون و هم از داخل.
ده شب به مسجدی رفتیم، به خیال خودمان که امام جماعتشان دکتر فلانی است و اهل کتاب و تألیف و تألیفات و استاد دانشگاه است، و من هم ایشان را بسیار قبول دارم. حتی پایاننامهشان پیرامون فلسفه و عرفان و علوم قرآنی بود. آنجا ده شب درباره چه موضوعی صحبت کردم که چوب خوردم؟ نزول قرآن. بهخصوص درباره نزول قرآن صحبت کردم. اکنون ایشان، آقا داوود، شاگرد زرنگ جلسه ما، چند وقتی هم تشریف نداشتند چون بازنشسته شدند.
چرا چوب خوردیم؟ چون این مطالب مال هرکسی نیست. قرآن که آمد، چگونه آمد؟ سیر نزولی و فرودی قرآن چگونه بوده است؟ این خودش بسیار مهم است؛ اصلاً از رموز و کنوز است.
بعد این بحث، همینطور ما را میبرد و میرساند به کجا؟ چقدر خدا همهچیز را جفتوجور میکند. من همین چند روز، مدام روی این قطعه از رساله سیر و سلوک علامه طباطبایی متمرکز بودم. بهبه! نشانم هم هنوز اینجاست. خدا میداند اینها را آماده نکرده بودم که رشته بحثها اینطور به هم بخورد.
ایشان درباره ظهور آثار تجلی الهی میفرماید: «و در اثر التفات به این دو امر، یعنی اهتمام به مراقبه و توجه به نفس، کمکم آثار تجلی الهی در او پیدا خواهد شد.»
درباره این اهتمام و توجه به نفس، یک روز صحبت کردیم و گفتیم یکی از بهترین راهها برای اینکه شما وارد وحدت شوید و به توجه عرفانی برسید، توجه به نفس است. یادتان هست؟
حضرت استاد در اینجا دو دستورالعمل برای کمک به سالکین الیالله در توجه به نفس دارند. یکی زیارت سیدالشهداست. اصلاً دستگاه سیدالشهدا، اشک برای امام حسین، اینکه خاک پای عزاداران امام حسین شوی و خودت را در اینجا نذر و وقف و خرج کنی؛ هر کاری از هر قسمی که از دستت برمیآید: بخوانی، گریه کنی، بگریانی، چای بدهی، پرچم بگیری؛ هر کاری که میتوانی. اما شرطش خلوص است؛ آن هم نه اخلاص، خلوص شدت است.
یکی دیگر هم همان چیزی است که حضرت استاد اکنون در همین رساله دارند. میفرماید: یکی در حین تلاوت قرآن و التفات به خواننده... این نکتهای است که آن را هر جایی پیدا نمیکنید. همه میگویند تلاوت قرآن، اما به چه شیوهای؟ همه میگویند توجه به نفس، اما به چه روشی؟ یک روز به شما گفتم روشش را کمکم برایتان میگویم.
در حین تلاوت قرآن و التفات به خواننده؛ خواننده کیست؟ خواننده قرآن چه کسی است؟ تو؟ تو داری میخوانی یا خدا دارد میخواند؟ انا سنلقی علیک قولا ثقیلا. بهبه! انسان میخواهد با این آیات پرواز کند. انا سنلقی علیک. ما داریم برای شما قرائت میکنیم، ما نقل میکنیم و ما این... انا انزلناه في ل...
آیا میشود انسان قرآن بخواند و در همان حال صدای خدا را بشنود؟ بله، میشود. علامه دارد میگوید راهش این است. توجه کردید؟ یعنی تو از خود حضرت حق بشنوی.
قرآن که نازل شده است، آیا قرآن فقط همین، آقا داوود، همین سیاهیهایی است که روی کاغذ و در دست من است؟ مگر ام شیء الا عندنا خزائنه و ما ننزله الا بقدر معلوم نیست؟ مگر همهچیز خزانهاش در بالا نیست و نازل نشده است؟ مگر خودش نمیگوید ان انزلناه في ليلة مبارکه. ان انزلناه؛ نازل شده است. و بیده من بیده... «لدهی ملکوت کل شی». قرآن هم یک شیء است. پس تا عرش اعلی کشیده شده است.
پس قرآن فقط همین سیاهیهاست؟ بگویید. فقط همین است؟ نه. چرا ما فقط به همین سیاهیها توجه میکنیم؟ چرا قرآن خیالی نداریم؟ چرا قرآن مثالی نداریم؟ چرا اصلاً توجه نداریم؟ چرا قرآن عقلی نداریم؟ چرا اصلاً توجهی به قرآن قلبی نداریم؟ الله اکبر.
اینها روشهایی است که بزرگانی مثل علامه طباطبایی، استادِ استاد شما از حیث اشراقی، در کتابی که اکنون در دست من است و از روی آن برایتان میخوانم، ارائه دادهاند. پس خودش این راه را رفته و طی کرده است. آنها آدمهایی نبودند که مثل من معرکهگیری کنند و همینطور چیزی بگویند و بهبه و چهچه بشنوند. نه؛ ابتدا خودشان رفتهاند و رسیدهاند، بعد دارند میگویند.
من از آنهایی هستم که میگویم من آمدم، بهبه! شیخ عبد الزهرا دارد خودش را معرفی میکند که رستم بود، پهلوان بود. خودت چه کسی هستی؟ اما او رفته و رسیده است.
پس میشود انسان بهگونهای قرآن را تلاوت کند که صدای حق را بشنود. میشود و راه دارد. راهش توجه به نفس است، با این دو روشی که عرض کردیم. البته ریزهکاریهایی دارد. اجازه بدهید بگذریم، چون اکنون بحث ما سیر و سلوک عملی نیست.
پس سلسلهمراتب را، همانطور که چای میخورید، گوش هم بدهید. قرآن از عالم علوی همینطور پایین میآید، کشیده میشود و تا اینجا میرسد. ما متأسفانه فقط پایینترین مرتبه آن را دیدهایم.
در خود ما نیز همینطور است. اگر فهم در ملکوت اتفاق میافتد، این حرفی که اکنون من میزنم و این بیان من، صوتی مادی است. آیا این صوت مستقیماً وارد ملکوت وجود تو میشود؟ نه. باید از دهلیز گوش مادی عبور کند و نفس آن را تجرید کند و به زبان نفس درآورد.
البته اینجا سؤالی پیش میآید که آیا نفس ما در دنیا، ملکوت وجود ماست؟ این را خوب گوش بدهید؛ بسیار به دردتان میخورد. اگر دوست داشتید، این را کمی به پروانه و مهندس در پایان بحث...
ببینید همین اصل چهلوشش چقدر کثیرالفروع است. ما مدام مقدمه میگوییم، از اینجا به آنجا میپریم و هرکدام از اینها خودش جای بحث دارد. گفتم، باور کنید همین اصل ده جلسه میخواهد.
یک صلوات بفرستید. اللهم صل علی محمد و آل محمد.
امان، امان، امان که نمیگذارند هر چیزی را هر وقتی، هر جایی و هرکسی بگوید. از ذهنم بردند، با اینکه...
صلوات فرستادیم، نیامد؛ به ذهنم نازل نشد. نکته مهمی را میخواستم بگویم. بگذریم.
برگردیم به بحث. چون من خودم را به صاحب جلسه سپردهام، مطمئنم هر چیزی از ذهنم برود یا به ذهنم بیاید، دست آنهاست.
جانم؟ اگر اجازه بدهید، در جلسه پرسشوپاسخی که بعد از این جلسه است و چند دقیقه دیگر شروع میشود، در خدمتتان باشم.
جلسهمان دیگر رو به پایان است. درباره این نکتهای که داشتیم میگفتیم، نظر امام را گفتیم و نظر حضرت علامه طباطبایی را هم گفتیم. یک سؤال بپرسم. اگر دوست داشتید ــ که دیگر فرصتی هم نیست ــ جواب این سؤال برای جلسه بعد بماند تا بتوانیم به سؤالات شما هم پاسخ بدهیم.
خدا خیر کسی را بدهد. من دوتا برمیدارم، با اینکه دکتر به ما گفته است اصلاً چای نخور. اگر هم چای میخوری، یک قطره چای در آب. تارهای صوتیام دانهای به آن خورده است. رفتیم دکتر؛ دعا هم کنید. صدایم گرفته است. گفت اصلاً نباید بخوانی و نباید بلند حرف بزنی؛ باید آهسته حرف بزنی. صدایم یک سال است مریض است و علتش را هم به ما گفت.
سؤال این است. جواب این سؤال خیلی به درد میخورد، پس خود سؤال هم به درد میخورد. آیا قوای این حواس ظاهری ما، اعم از باصره، سامعه، لامسه، ذائقه و شامه، وقتی تحریک میشوند ــ که حواس ظاهریاند و مربوط به طبع و طبیعت ما هستند ــ آیا در همین دنیا، یا وقتی از دنیا میرویم و در عالم برزخ قرار میگیریم، چه در همینجا برای کسی موت و قبل انتموتو اتفاق بیفتد، و چه واقعاً مرگ اجباری رخ بدهد و نفسش اعلام انصراف از بدن کند و نگاهش به بدن برزخیاش بیفتد و از آنجا به بعد در برزخ سیر کند ــ که معنای موت همین است، مثل ارواحی که اکنون از این دنیا رفتهاند و آنجا هستند ــ آیا با این چشم، دقت کنید، با همین حس باصره ظاهری و چشم ظاهری، میشود ملکوت را دید؟
یا برعکس، آن کسی که در ملکوت است و دیگر چشم ظاهری و چشم طبیعی ندارد و آن چشم متلاشی شده است، آیا با چشمی که در عالم برزخ و رتبه مثالیاش دارد میتواند کل عالم ماده و طبیعت را ببیند؟ میتواند جزئیات و همهچیز را ببیند؟ اینها سیر معرفت نفس است.
در دل همین سؤال، از حیث شنود نیز مطرح است. من اکنون که با شما حرف میزنم، گوش مادی شما صددرصد این صوت را میشنود. جسارتاً کر که نیستید؛ همه شنوایید. آیا گوش مثالیتان، یعنی گوش ملکوتیتان، هم همین صدا را میتواند بشنود یا بالعکس؟
کسی که به عالم ملکوت رفته است، چه مر تو قبل انت و در همینجا سیر میکند، یا اصلاً خواب است ــ او هم به ملکوت و رتبه مثالیاش رفته است ــ و چه کسی که اصلاً از دنیا فارغ شده و به عالم برزخ رفته است، آیا او صدای من، همین صدای مادی را، میتواند بشنود؟
همینطور پیش بروید تا حس لامسه و حس... وقتتان را نگیرم؛ چشایی و ذائقه. یعنی اکنون این چایی را که شما میل میکنید و نوش جانتان میشود، اگر همین حالا یک یغزهای به شما دست بدهد، رشحی بیاید و جذبهای بیاید و انشاءالله وارد حالت شهود و کشف شوید و از این عالم طبیعت فارغ شوید و به رتبه مثالیتان بروید، اگر آنجا چای بخورید، چای آنجا همین مزه را دارد؟ یک. همین شکل را دارد؟ همین طعم را دارد؟ اصلاً همین چای است؟ و آیا همان ذائقه مثالیتان اکنون این چای مادی را میچشد؟ اصلاً میشود یا نمیشود؟
به همین ترتیب حس بویایی و لامسه. در لامسه، انسان مثلاً با همسرش مراوده دارد، که باید هم داشته باشد و سنت پیامبر است. با دوست و رفیقش مصافحه میکند؛ این لمس است. البته درباره لامسه بحثی داریم که به وقتش میگوییم؛ همه قوا تحتالشعاع آن هستند و همه لامسه را دارند. یکی از مهمترین حواس ماست.
وقتی کسی از این دنیا رفت، یا همین حالا از این نشئه طبیعت به رتبه مثالیاش سیر کرد و کشفی برایش حاصل شد و در ملکوت سیر کرد، آیا مثلاً آنجا همسر بهشتی به او تزویج شد؟ اکنون ارواحی که از این دنیا رفتهاند، از ابوجنابه حور العين، که من تا حالا بنا به دلایلی حتی یک بار هم در دعاهایم آن را از خدا نخواستهام، حالا آنجا حوریه بهشتی تزویج میشود. لمسی که اینجا من دارم، آیا آن هم لمس است؟ آیا آن لمس همین لمس است یا با هم متفاوتاند؟
اینها سؤالات بسیار مهم و جدیای است که شما باید بدانید. یکی از مراتب توجه به نفس همین است؛ همین کاری که من اکنون با شما انجام میدهم. علامه طباطبایی برای رسیدن به تجلیات الهی، یکی از شروط بسیار مهم را توجه به نفس میفرماید.
برای رسیدن به توحید، که سه پله داشت. توحید سه رتبه داشت: توحید افعالی، که اکنون در «کشکول نور» بین دو نماز در بازرسی، همین بحث را میگوییم و در کانال هم در «مرام گمنامی» منتشر میشود. اکنون به همین توحید افعالی رسیدهایم و به لسان علامه توضیحش میدهیم.
از توجه به نفس، انسان به آن سه مرحله میرسد که علامه طباطبایی میفرماید اصلاً ناگزیریم؛ لابد، هیچ چاره دیگری برای رفتن در قوس صعود بهسمت حضرت حق نداریم، الا طی مسیر توحید افعالی، صفاتی و ذاتی.
چقدر ما از اینها باخبریم؟ پس چقدر از توحید دوریم.
الحمد لله رب العالمین. صلوات ختم کنید. اللهم صل على محمد و آل محمد كما صليت على إبراهيم [پچ، پچ]