ددرس‌گفتارها
بازگشت به پخش
متن کاملخلاصهنسخه کتابی · جلسه 029

یادداشت: ترجمه‌های فارسیِ زیر عبارات عربی در این فایل توسط مدل افزوده شده‌اند و بخشی از گفتار استاد نیستند.

آغاز جلسه؛ زیارت و توسل

«يَا أَبَا عَبْدِ اللهِ، وَعَلَى الْأَرْوَاحِ الَّتِي حَلَّتْ بِفِنَائِكَ، عَلَيْكَ مِنِّي سَلَامُ اللهِ أَبَدًا مَا بَقِيتُ وَبَقِيَ اللَّيْلُ وَالنَّهَارُ، وَلَا جَعَلَهُ اللهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنِّي لِزِيَارَتِكُمْ. السَّلَامُ عَلَى الْحُسَيْنِ، وَعَلَى عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ، وَعَلَى أَوْلَادِ الْحُسَيْنِ، وَعَلَى أَصْحَابِ الْحُسَيْنِ.»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای اباعبدالله، و ای ارواحی که در آستان تو فرود آمده‌اید، تا من زنده‌ام و شب و روز باقی است، سلام خدا از جانب من همواره بر تو باد؛ و خداوند این زیارت را آخرین دیدار من با شما قرار ندهد. سلام بر حسین، و بر علی بن الحسین، و بر فرزندان حسین، و بر یاران حسین.

از فرازهای زیارت عاشورا.

اگر کشتند چرا آبت ندادند؟ چرا زان دُرّ نایابت ندادند؟ اگر کشتند چرا خاکت نکردند؟ کفن بر جسم صدچاکت نکردند؟

دادِ بیداد... حسین! جانم حسین، جانم حسین، جانم حسین.

«فَمَا أَحْلَى أَسْمَاءَكُمْ.»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس چه شیرین است نام‌های شما.

از زیارت جامعهٔ کبیره.

چقدر نام‌های شما شیرین است، آقا.

یاد روح حضرتش و شهدای راهش، مخصوصاً شهدای این دوازده روز.

استعاذه و آغاز

«يَا رَبِّ!»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای پروردگار!

«رَبِّ أَعُوذُ بِكَ مِنْ هَمَزَاتِ الشَّيَاطِينِ» (مؤمنون/۹۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پروردگارا، از وسوسه‌ها و تحریک‌های شیاطین به تو پناه می‌برم.

«وَمِنْ شَرِّ نَفْسِي، وَمِنْ شَرِّ خَلْقِكَ.»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و از شرّ نفس خودم و از شرّ آفریدگانت به تو پناه می‌برم.

«بِسْمِ اللهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحِيمِ. لَا حَوْلَ وَلَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللهِ الْعَلِيِّ الْعَظِيمِ. اللَّهُمَّ إِيَّاكَ نَعْبُدُ وَإِيَّاكَ نَسْتَعِينُ.»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به نام خداوند بخشندهٔ مهربان. هیچ نیرو و توانی جز به خدای بلندمرتبهٔ بزرگ نیست. خدایا، تنها تو را می‌پرستیم و تنها از تو یاری می‌جوییم.

«الْحَمْدُ لِلَّهِ عَلَى كُلِّ نِعَمِهِ، وَأَسْأَلُ اللهَ مِنْ فَضْلِهِ. السَّلَامُ عَلَيْكَ يَا دَاعِيَ اللهِ وَرَبَّانِيَّ آيَاتِهِ. سَلَامٌ عَلَيْكُمْ وَرَحْمَةُ اللهِ.»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدا را بر همهٔ نعمت‌هایش سپاس می‌گویم و از فضل او درخواست می‌کنم. سلام بر تو، ای دعوت‌کننده به سوی خدا و پرورش‌یافته و آگاهِ ربانیِ آیات او. سلام و رحمت خدا بر شما باد.

عبارت «السَّلَامُ عَلَيْكَ يَا دَاعِيَ اللهِ وَرَبَّانِيَّ آيَاتِهِ» از زیارت آل‌یاسین است.

در محضر شهدا

در محضر پنج شهید خوشنام هستیم. ان‌شاءالله مورد فیوضات و عنایات این شاهدان قرار بگیریم. از همین ابتدا نگاه و نظرشان احساس می‌شود؛ الحمدلله، خدا این را از ما نگیرد.

نثار همهٔ آنان؛ نثار اموات و رفتگان و گذشتگانمان، مادر و پدر و برادر منِ حقیر، و استادان و معلمانمان، به‌ویژه حضرت استاد، ابوالفضائل علامه حسن‌زاده آملی.

هدیهٔ جلسه و دو تذکر

ابتدا هدیه‌مان را تقدیم کنیم. ما به فضل الهی، یادگارهایی از بزرگان و مشایخ این راه و این طریق تقدیم می‌کنیم. پیش از ارائهٔ این هدیه، دو نکته را عرض کنم.

نکتهٔ اول اینکه اگر کسی تحت دستورالعمل استاد و معلم خاصی است، به حرف‌های من در این بخشِ «هدایا» توجه نکند. همان چیزی را که معلم و شیخش به او می‌دهد، دنبال کند. با دو دستور نمی‌شود پیش رفت؛ آدم به‌هم می‌ریزد. این نکته مهم است.

نکتهٔ دوم اینکه لازم نیست همهٔ این دستورات عیناً و بدون استثنا در وجود ما پیاده شود؛ یعنی لازم نیست همهٔ این اذکار، اوراد، ختمات و دستورالعمل‌ها را انجام دهیم. با توجه به «مشکل» ـ یا بهتر بگویم، مسئله‌ای ـ که برایت پیش آمده و شناختی که از خودت پیدا کرده‌ای، انتخاب کن و همان راه را پیش بگیر.

«بَلِ الْإِنْسَانُ عَلَىٰ نَفْسِهِ بَصِيرَةٌ» (قیامت/۱۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بلکه انسان خود بر وضع خویش آگاه و بیناست.

یعنی از هر کسی به خودت آگاه‌تری.

قاطعانه عرض می‌کنم که سالیان سال تنها ذکری که در دست می‌گرفتم، تسبیحات حضرت زهرا سلام‌الله‌علیها بود.

حواسمان باشد که قدر و قیمت این امور باید لحاظ شود.

نشانه‌شناسی در انتخاب ذکر و دعا

اگر کسی نشانه بخواهد، باید وارد بحث «نشانه‌شناسی» شویم؛ بحث مهمی است و جلسه‌ای متفاوت و البته اهل خودش را می‌خواهد. نشانه‌شناسی در هر موضوعی مطرح است.

از کجا بفهمم اکنون این ذکر را باید بگویم یا نگویم؟ البته نشانهٔ واحدی ندارد. یکی از مهم‌ترین نشانه‌ها، حظّ و بهره و لذتِ نفس است؛ کیفِ نفس. یعنی از این ذکر لذت می‌بری.

در دستورالعمل‌های عرفانیِ بزرگان اهل معرفت گفته‌اند که باید آن را «بچشی»؛ یعنی خودت احساس کنی داری آن را می‌چشی. دعای کمیل می‌خوانی و احساس می‌کنی آن را نمی‌چشی؛ رهایش کن. چه کسی گفته حتماً باید تا آخرش بخوانی؟ تا آن مقدار بخوان که می‌چشی. اگر می‌چشی، بسم‌الله، تا آخرش بخوان.

چه عجیب است اگر فرصتی شود و چندین جلسه دربارهٔ درون‌مایهٔ تسبیحات حضرت صدیقهٔ شهیده سلام‌الله‌علیها سخن بگوییم. این تسبیحات یکی از معدود کارها و دستورالعمل‌هایی است که همهٔ نفوس آن را می‌چشند. به‌گونه‌ای تعبیه شده است که حتی تقدّم و تأخّر آن و عدد آن نیز عجیب است. این‌ها رموزی دارد که باید در وقت خودش عرض کنیم.

جوشن کبیر و نوشتن آن بر کفن

این دو نکته را عرض کردم و به سراغ هدیه برویم. حقیقتاً نمی‌خواستم اکنون این مطلب را عرض کنم؛ اما پس از ورود و توسلی که به شهدا کردیم، چنین به دلم افتاد، وگرنه مطلب دیگری را در نظر داشتم.

یکی از مهم‌ترین ادعیه، دعای جوشن کبیر است. تأکید می‌کنم که وقتی کفن‌هایمان را تهیه می‌کنیم، این دعا را یا خودمان بر آن بنویسیم یا اگر کسی را می‌شناسیم، از او بخواهیم بنویسد.

در نقل مربوط به دعای جوشن کبیر آمده است که امام حسین علیه‌السلام فرمودند پدرم امیرالمؤمنین علی علیه‌السلام به من وصیت کرد این دعا را حفظ کنم، آن را بر کفن ایشان بنویسم، به اهل خود تعلیم دهم و آنان را به خواندنش ترغیب کنم.

اگر کسی را پیدا می‌کنیم که «دست پاک» دارد، خوب است. حضرت استاد در استخاره و در این قبیل امور، همچنین در دعانویسی، اَحراز و عُوذات‌نویسی، بر «دست پاک» خیلی تأکید داشتند.

به «کلمهٔ بیست‌وچهار» از کتاب هزار و یک کلمه ایشان هم دقت کنید. در انتهای آن مطالبی را با اعداد کسری بیان می‌کنند که من در بعضی قسمت‌هایش مقداری متحیر بودم؛ به داماد ایشان زنگ زدم و پرسیدم. برایم بسیار جالب بود.

در آنجا، در پایان، می‌فرمایند اثر خاصِ آن دستورالعملِ «مسّ قرآن» که توضیح داده‌اند، در تماس دستِ خودت با دیگران ظاهر می‌شود؛ یعنی دست تو در بیرون از خودت و در دیگران، اثر خاصی پیدا می‌کند. این‌ها بالاخره آثار این امور است.

جوشن کبیر نیز از همین موارد است که یا خودمان یا دیگران آن را بنویسند. من برای مادر خودم ـ روحش شاد ـ و برادر خودم ـ روحش شاد ـ و برای مادربزرگ‌ها و پدربزرگ‌هایم، همه را با دست خودم نوشتم. شب تا صبح روی کفنشان جوشن کبیر و چیزهای دیگری را می‌نوشتم.

صد بند جوشن کبیر و «فتح مهمات»

این را به‌صورت کلی عرض کنم و عبور کنم. جوشن کبیر صد بند دارد. بر اساس دستور بزرگان، هرکدام از این بندها اثر خاصی دارد. وقتی همه را با هم می‌خوانی، اثری دارد و وقتی هر بند را جداگانه می‌خوانی، اثر دیگری دارد.

هرکدام از این صد بند، دستور خاصی دارد و برای موضوع خاصی باید به روش خاصی خوانده شود. بهترین حالت آن، عدد چهل یا عدد ابجدِ اسم کوچک خودت است. این را به یاد داشته باشید؛ یک دستورالعمل کلی است.

اثر خاص و ویژه‌ای که برای بند اول جوشن، با همین روشی که عرض کردم، بیان کرده‌اند «فتحِ مهمات» است. مهمات تو چیست؟ چه چیزی برایت مهم، بلکه اهم و مهم‌ترین است؟ این بند در آن موضوع مهم، فتح و گشایش می‌آورد. مطلق است؛ بند اول مطلق است.

«فتح مهمات»؛ فقط در امور مهم

این دستور برای هر موضوعی نیست؛ باید واقعاً مهم و دارای اهمیت باشد. اگر موضوع اهمیت ندارد، این کار را نکنید. ممکن است آسیب ببینید. البته مقصود از این «آسیب»، حرف‌هایی نیست که بعضی فال‌گیرها، رمال‌ها و معرکه‌گیرها می‌زنند.

امروز از یکی از دوستان عزیزِ حاضر در جلسه جمله‌ای شنیدم که واقعاً مرا ناراحت کرد. نقل کردند که کسی ـ ظاهراً فردی صاحب‌نام ـ گفته است: «در آیت‌الکرسی، دو آیهٔ بعد را نخوانید، چون اثر آیهٔ اول را خنثی می‌کند!» این‌ها حرف‌هایی است که نمی‌توانم صاحبانشان را بی‌سواد بنامم؛ تعبیر بهتر همان «بدفهمی» است.

جهل به‌معنای «بدفهمی»

در جلسهٔ پانزدهمِ «سیر معرفت نفس» ـ که به‌سبب وضعیت امنیتی سازمان و مسجد بلال در اتاق خودمان برگزار شد و افراد اندکی حضور داشتند ـ دربارهٔ «جهل‌شناسی» سخن گفتیم؛ بحثی که به‌تعبیری آه از نهاد علامه درمی‌آورد.

علامه جهل را به چه معنا می‌گیرد؟ به بدفهمی، نه صرفاً نفهمیدن. بسیاری از ما خیال می‌کنیم می‌فهمیم؛ اما چون بد فهمیده‌ایم، در واقع گرفتار جهلیم.

در بسیاری از اذکار نیز همین مسئله وجود دارد. حتی بعضی از اذکار را نباید با یکدیگر گفت. دربارهٔ بعضی سوره‌ها نیز چنین است: یا باید با هم خوانده شوند، یا نباید به‌صورت جداگانه خوانده شوند. این‌ها خود رموزی دارند.

ما گاهی بی‌قاعده جلو می‌رویم؛ با هر روش و هر مسلکی، هر چیزی را برمی‌داریم و انجام می‌دهیم، و به همین دلیل «باری‌به‌هرجهت» شده‌ایم. چرا سورهٔ قریش و سورهٔ فیل را با هم می‌خوانند؟ حکم و سری دارد. حالا اگر ما چرایی آن را نمی‌دانیم، دلیل نمی‌شود که علتی در کار نباشد.

روزگار معاصر و مسئلهٔ ظهور

حالا که این بحث پیش آمد و هدیهٔ جلسه را هم تقدیم کردم، نکته‌ای دیگر را به‌عنوان مقدمه عرض کنم.

دنیای معاصر ما آبستن اتفاقاتی بسیار عجیب و سریع است. از نگاه من، علت آن قریب‌الوقوع‌بودن ظهور حضرت ولی‌عصر عجل‌الله‌تعالی‌فرجه‌الشریف است. چه از حیث برخی علوم فکری و علوم غریبه، مانند نجوم و علم حروف و اعداد ـ که بنا به دلایلی نمی‌خواهم نام اشخاص را ببرم ـ و چه از حیث علم الهی و عرفان، صاحبان این نگاه‌ها بر نزدیک‌بودن ظهور تأکید دارند.

البته برای ظهور نمی‌توان زمان تعیین کرد؛ چون در روایات از وقت‌گذاری نهی شده و وقت‌گذاران تکذیب شده‌اند. یکی از جهات این مسئله نیز «بداء» است؛ یعنی آنچه در تقدیرِ قابل تغییر قرار دارد، بر اثر شرایط و اسبابی می‌تواند تغییر کند.

در روایتی از امیرالمؤمنین علیه‌السلام نیز این معنا آمده است که اگر آیه‌ای از کتاب خدا نبود، از آنچه تا روز قیامت رخ می‌دهد خبر می‌دادند؛ یعنی تقدیراتی وجود دارد که در قلمرو محو و اثبات قرار می‌گیرد. این همان بحثی است که در مسئلهٔ بداء باید به آن توجه کرد.

داستان عروس و داماد؛ صدقه و تغییر بلا

نمونه‌ای از این معنا، داستانی است که دربارهٔ حضرت عیسی علیه‌السلام نقل شده است. حضرت خبر دادند عروس و دامادی که شب زفافشان بود، آن شب خواهند مرد. اما روز بعد دیدند آن دو زنده و سالم‌اند.

در چنین جایی انسانِ ناآگاه ممکن است اعتراض کند و بگوید: مگر سخن پیامبر سخن الهی نیست؟

«إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْيٌ يُوحَىٰ» (نجم/۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): این جز وحی‌ای که وحی می‌شود نیست. Quran.com +1

در ادامهٔ نقل، حضرت فرمودند محل خواب آن دو را بررسی کنند. وقتی بستر را کنار زدند، دیدند ماری در زیر آن مرده است. بنا بود آن مار آن دو را بگزد و موجب مرگشان شود؛ اما همان شب سائلی به خانهٔ آنان آمده بود و آن‌ها از غذای خود به او صدقه داده بودند و به‌سبب همان صدقه، بلا برطرف شده بود. اصل این حکایت در منابع به حضرت عیسی علیه‌السلام نسبت داده شده است. Almerja

این همان چیزی است که در بحث بداء و تغییر برخی تقدیرات باید به آن توجه کرد.

جهل؛ بلایی زمین‌گیرکننده

یکی از بلاهای بسیار زمین‌گیرکننده و نابودکنندهٔ ما، متأسفانه جهل و نادانی، و به‌ویژه بدفهمی ماست. بلای عظیمی ما را گرفته است و این بلاها باید با صدقه رفع شود.

صدقه هم منحصر در پول نیست. ممکن است با یک لبخند به کسی صدقه داده باشید. البته صدقهٔ مالی جایگاه و اهمیت خاص خودش را دارد؛ اما الکلام یجرّ الکلام و اگر وارد آن شویم، بحث به وادی دیگری می‌رود.

«الْكَلَامُ يَجُرُّ الْكَلَامَ.»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سخن، سخن دیگری را به دنبال خود می‌کشد.

من نمی‌دانم امروز چه کسانی در این جلسه نشسته‌اند؛ اما صاحب جلسه می‌داند و رزق جلسه را متناسب با همان تنظیم می‌کند.

حضرت ابراهیم علیه‌السلام و ذکر «سُبُّوحٌ قُدُّوسٌ»

در حالات حضرت ابراهیم علیه‌السلام، روایتی هست که چندین بار به آن اشاره کرده‌ام. عرفا از همین روایت شریف رمز و نکته‌ای استخراج کرده‌اند؛ اما ما معمولاً آن را می‌شنویم و از کنارش می‌گذریم.

جریان مفصل است؛ فقط اشاره می‌کنم. در نقل آمده است که فرشتگان مأمور شدند حضرت ابراهیم علیه‌السلام را بیازمایند. ذکر الهی با صدایی بلند به گوش حضرت رسید:

«سُبُّوحٌ قُدُّوسٌ، رَبُّ الْمَلَائِكَةِ وَالرُّوحِ.»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): منزّه و پاک است پروردگارِ فرشتگان و روح.

این تعبیر در منابع دعایی و روایی نیز به همین صورت آمده است. Sunnah.com +1

حضرت ابراهیم علیه‌السلام با شنیدن ذکر خدا به وجد آمد و به‌دنبال صاحب صدا رفت. مضمون سخنش این بود: «ای صاحب این صدا! یک بار دیگر نام محبوبم را بر زبان بیاور؛ نیمی از دارایی‌ام را به تو می‌دهم.»

در نقل مربوط به حضرت ابراهیم علیه‌السلام نیز آمده است که پس از شنیدن «سُبُّوحٌ قُدُّوسٌ» و «رَبُّ الْمَلَائِكَةِ وَالرُّوحِ»، ابتدا نیمی از مال خود و سپس همهٔ دارایی خویش را در برابر تکرار نام محبوب عرضه کرد. مكتبة صحراء النجف +1

ثروت حضرت ابراهیم و یک بدفهمی تاریخی

روزی در اصفهان در محضر حضرت آیت‌الله ناصری رحمه‌الله‌علیه بودیم؛ آن زمان طلبه بودیم و درس می‌خواندیم. ایشان وقتی از دارایی‌های حضرت ابراهیم علیه‌السلام سخن گفتند، مطالب واقعاً حیرت‌آوری بیان کردند.

در آن روزگار، انواع اسب‌ها، شتران سرخ‌مو و مشکین‌مو و دیگر دام‌ها، هرکدام ارزش و جایگاه خاص خود را داشتند؛ چیزی شبیه تفاوت رده‌ها و امکانات خودروهای امروز. در همان نقل مربوط به آزمون حضرت ابراهیم علیه‌السلام نیز از شمار فراوان دام‌ها، چوپانان و سگ‌های نگهبان گله‌های ایشان یاد شده است. مكتبة صحراء النجف

نمی‌خواهم بیش از این وارد جزئیات شوم، چون بحث به حاشیه می‌رود و پذیرش برخی از این نقل‌ها برای بعضی افراد دشوار است.

اما ظلم بزرگی در فهم معارف اتفاق افتاده است: چنین تصور کرده‌ایم که اولیای خدا لزوماً افرادی بی‌چیز و فاقد مال و امکانات بوده‌اند. چنین نیست. اتفاقاً برخی از آنان دارایی فراوان داشتند، اما همان دارایی را در راه خدا خرج می‌کردند.

امیرالمؤمنین علیه‌السلام نیز دارایی و تولید فراوان داشتند، اما می‌بخشیدند و برای زندگی شخصی خود به آن دل نمی‌بستند.

اسلام با انباشت ثروت مخالف است، اما با تولید ثروت مخالفتی ندارد؛ بلکه در جای خود به‌شدت بر آن تأکید می‌کند. حتی برخی از عارفان نامدار در دستورالعمل‌های خود دربارهٔ این مسئله سخن گفته‌اند...

معاش و آمادگی برای سیر و سلوک

برخی از عارفان در دستورالعمل‌هایشان دارند که پیش از ورود به وادی‌های سنگین و عمیقِ سیر و سلوک، معاشت را درست کن؛ به حال و روز اقتصادی خودت توجه داشته باش. این‌ها رمز دارد.

البته نه به این معنا که انسان برود وضعیت اقتصادی‌اش را سامان بدهد و بعد عرفان را به‌کلی تعطیل کند و همه‌چیز را کنار بگذارد؛ آن هم اشتباه است.

رمزِ بخشیدن در داستان حضرت ابراهیم علیه‌السلام

در داستان حضرت ابراهیم علیه‌السلام، وقتی بار دیگر آن ذکر الهی را شنید:

«سُبُّوحٌ قُدُّوسٌ، رَبُّ الْمَلَائِكَةِ وَالرُّوحِ.»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): منزّه و پاک است پروردگار فرشتگان و روح.

حضرت ابراهیم علیه‌السلام بلافاصله درخواست کرد: «دوباره بگو.» در مرتبه‌های مختلف، در برابر تکرار این ذکر، بخشی از دارایی خود را می‌بخشید؛ تا جایی که مضمون نقل این است: بخشی از گوسفندانم را می‌بخشم، یک بار دیگر بگو؛ همهٔ دارایی‌ام را می‌بخشم، یک بار دیگر بگو؛ خودم غلامت می‌شوم، یک بار دیگر بگو.

اینجاست که رمزی وجود دارد. بزرگان فرموده‌اند حتی برای فهم موضوعات سنگین عرفانی و حکمی، چیزی از مالت ببخش و بعد اثرش را ببین.

من خودم مقیّد هستم وقتی برای منبر یا جلسه‌ای می‌آیم، پیش از آن صدقه‌ای بدهم. صدقه هم لزوماً به این معنا نیست که حتماً بگردی و فردی را پیدا کنی که در نهایتِ فقر و زمین‌گیری باشد. همین که مؤمنی را پیدا کنی که گرفتاری‌ای دارد و هدیه‌ای به او بدهی، یا حتی مؤمنی را شاد و به او کمک کنی، اثر خودش را دارد.

کمک‌هایت را نیز فقط به جاهایی که به خودت منتسب است محدود نکن؛ فقط به هیئت خودت یا مسجد خودت نده. جایی هم بده که تو را نمی‌شناسند، و بعد اثرش را ببین.

بعضی مطالبی که اصلاً از پیش برای گفتنشان آماده نکرده‌ایم، رزق جلسه می‌شود. همین مطلبی که اکنون عرض شد، خودش یک رمز است.

صدقه پیش از نجوا با رسول خدا صلی‌الله‌علیه‌وآله

در قرآن کریم حکمی نازل شد که مؤمنان، پیش از نجوا و گفت‌وگوی خصوصی با رسول خدا صلی‌الله‌علیه‌وآله، صدقه‌ای تقدیم کنند:

«يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذَا نَاجَيْتُمُ الرَّسُولَ فَقَدِّمُوا بَيْنَ يَدَيْ نَجْوَاكُمْ صَدَقَةً ذَٰلِكَ خَيْرٌ لَكُمْ وَأَطْهَرُ» (مجادله/۱۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای کسانی که ایمان آورده‌اید، هنگامی که می‌خواهید با پیامبر گفت‌وگوی خصوصی کنید، پیش از گفت‌وگوی خود صدقه‌ای تقدیم کنید؛ این برای شما بهتر و پاکیزه‌تر است. Quran.com +1

وقتی این حکم آمد، بسیاری از نجواها و پرسش‌ها تعطیل شد. در نقل‌های تفسیری آمده است که امیرالمؤمنین علیه‌السلام به این آیه عمل کردند و پیش از نجوا با رسول خدا صلی‌الله‌علیه‌وآله صدقه دادند. سپس در آیهٔ بعد، این تکلیف برداشته شد. الموسوعة القرآنية +1

«أَأَشْفَقْتُمْ أَنْ تُقَدِّمُوا بَيْنَ يَدَيْ نَجْوَاكُمْ صَدَقَاتٍ فَإِذْ لَمْ تَفْعَلُوا وَتَابَ اللَّهُ عَلَيْكُمْ فَأَقِيمُوا الصَّلَاةَ وَآتُوا الزَّكَاةَ وَأَطِيعُوا اللَّهَ وَرَسُولَهُ» (مجادله/۱۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آیا ترسیدید که پیش از گفت‌وگوی خصوصی خود صدقه‌هایی تقدیم کنید؟ پس چون چنین نکردید و خدا بر شما بازگشت، نماز را برپا دارید و زکات بدهید و خدا و پیامبرش را اطاعت کنید. الموسوعة القرآنية +1

این خودش یک رمز است: برای دریافت، چیزی ببخش.

روزگار غربال و امتحان

عرض می‌کردم که روزگار معاصر ما آبستن اتفاقات بسیار عجیبی است. در روایات مربوط به دوران پیش از ظهور، بر مسئلهٔ تمحیص، تمییز و غربال‌شدن تأکید فراوان شده است.

از امام باقر علیه‌السلام نقل شده است:

«وَاللهِ لَتُمَيَّزُنَّ، وَاللهِ لَتُمَحَّصُنَّ، وَاللهِ لَتُغَرْبَلُنَّ كَمَا يُغَرْبَلُ الزُّؤَانُ مِنَ الْقَمْحِ.»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به خدا سوگند، قطعاً از یکدیگر جدا و مشخص می‌شوید؛ به خدا سوگند، قطعاً آزموده و خالص می‌شوید؛ و به خدا سوگند، قطعاً غربال می‌شوید، همان‌گونه که دانهٔ نامرغوب را از گندم غربال می‌کنند. Thaqalayn +1

از امام صادق علیه‌السلام نیز نقل شده است:

«لَا بُدَّ لِلنَّاسِ مِنْ أَنْ يُمَحَّصُوا وَيُمَيَّزُوا وَيُغَرْبَلُوا، وَيَخْرُجُ مِنَ الْغِرْبَالِ خَلْقٌ كَثِيرٌ.»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): مردم ناگزیر باید آزموده و خالص شوند، از یکدیگر بازشناخته شوند و غربال گردند؛ و گروه بسیاری از این غربال بیرون خواهند افتاد. Thaqalayn +1

اکنون این غربال‌شدن دارد به اوج می‌رسد. اتفاق کوچکی در پیش نیست. ظهور حضرت ولی‌عصر عجل‌الله‌تعالی‌فرجه‌الشریف، در نگاه اهل معرفت، ظهورِ خلاصه و عصارهٔ همهٔ اولیاست و مسئله‌ای معمولی نیست.

تعبیری که دربارهٔ حضرت صدیقهٔ طاهره سلام‌الله‌علیها مشهور است نیز این است:

«وَالسِّرِّ الْمُسْتَوْدَعِ فِيهَا.»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و به حقّ آن رازی که در وجود او به ودیعت نهاده شده است.

پس نباید تصور کنیم حالا که این حوادث و جنگ دوازده‌روزه اتفاق افتاده، دیگر همه‌چیز تمام شده است. من عرض می‌کنم اتفاقاتی بسیار عجیب، بعضی تلخ و بعضی ان‌شاءالله شیرین، ممکن است رخ دهد که حتی در مخیلهٔ ما نمی‌گنجد.

توصیه می‌کنم سخنان امروز آقای رنجبر را دوباره با دقت گوش کنید؛ نکات حکیمانه‌ای در آن بود.

ابتدا به خودم و بعد به شما و هر کسی که این صوت به او می‌رسد عرض می‌کنم: بسیاری ممکن است از این غربال بیفتند. امتحانات و ابتلائات می‌تواند بسیار سنگین و از انواع مختلف باشد. اکنون نمی‌خواهم وارد اقسام این ابتلائات و بلاها شوم.

آزمونِ دلبستگی‌ها

گاهی کسی که امروز نامش را با اطمینان بر زبان می‌آوری و حاضر هستی جانت را برایش بدهی، ممکن است فردا خط و مسیر دیگری انتخاب کند. این یک نوع امتحان است.

نوع دیگر، از دست‌دادن کسانی است که انسان می‌گوید: «من بدون او نمی‌توانم نفس بکشم؛ بدون این شخص نمی‌توانم زندگی کنم.» ممکن است همان را از انسان بگیرند.

چه کسی فکر می‌کرد روزی را ببینیم که هنوز ظهور حضرت نرسیده باشد، اما سید حسن نصرالله در میان ما نباشد؟ چه کسی فکر می‌کرد سردار سلامی، سردار حاجی‌زاده، سردار باقری و بسیاری دیگر نباشند؟

اتفاق کوچکی قرار نیست رخ دهد. کسی قرار است ظهور کند که در نگاه اهل معرفت، خلاصه، چکیده، زبده و عصارهٔ نظام هستی است. از حضرت آدم علیه‌السلام تا زمان ظهور، چه بسیار کسانی در مسیر تحقق این امر فدا شده‌اند. پس حادثهٔ کوچکی نیست و فداشدن‌ها نیز کم نخواهد بود.

تحولات منطقه و نشانهٔ بی‌ثباتی اوضاع

چه کسی تصور می‌کرد سوریه سقوط کند؟ آیا واقعاً چنین چیزی را تصور می‌کردیم؟ کشوری که سال‌ها پشتوانهٔ ایران بود، از دست رفت. روسیه نیز به‌گونه‌ای دیگر رفتار کرد و اکنون آثار انتخاب‌های خودش را می‌بیند.

عراق نیز ملتهب است. ماجرای آقای سیستانی و مقتدی صدر، مسئلهٔ خلع سلاح حشد شعبی و حوادثی که یکی پس از دیگری رخ می‌دهد، همگی نشان می‌دهد اوضاع با سرعت در حال تغییر است.

بازماندگان نیروهای سوری دوباره تجهیز می‌شوند و درگیری‌های تازه شکل می‌گیرد. گاهی حتی می‌بینید گروه‌هایی که خود ظالم‌اند در برابر گروه ظالم دیگری قرار می‌گیرند. این همان تعبیری است که می‌گوییم:

«اللَّهُمَّ اشْغَلِ الظَّالِمِينَ بِالظَّالِمِينَ.»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، ستمگران را به یکدیگر مشغول کن.

یک معنای این حوادث همین است؛ و معنای دیگری که اکنون مورد بحث ماست این است که اتفاقات عجیب رخ می‌دهد، چون در نگاه ما حادثه‌ای بسیار بزرگ در عالم در پیش است: ظهور حضرت ولی‌عصر عجل‌الله‌تعالی‌فرجه‌الشریف.

برای امتحانات سنگین چه باید کرد؟

ما چه باید بکنیم؟

باید خودمان را مجهز و مهیّا کنیم و برای امتحانات سنگین آماده باشیم؛ یعنی اهل استقامت شویم.

آیا ما اهل ایمان هستیم؟ قطعاً اهل ایمانیم و محبت امیرالمؤمنین علیه‌السلام را داریم. اما مسئله این است: آیا اهل استقامت هم هستیم؟

«إِنَّ الَّذِينَ قَالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقَامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَيْهِمُ الْمَلَائِكَةُ» (فصلت/۳۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): همانا کسانی که گفتند «پروردگار ما خداست» و سپس استقامت ورزیدند، فرشتگان بر آنان فرود می‌آیند. Quran.com +1

اگر استقامت بورزند:

«تَتَنَزَّلُ عَلَيْهِمُ الْمَلَائِكَةُ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): فرشتگان بر آنان فرود می‌آیند.

ملائکه نازل می‌شوند و انسان را استوار می‌کنند. حکمت با باطن عالم ارتباط دارد و ملائکه نیز موجوداتی مجرد و مربوط به باطن عالم‌اند. از مرتبهٔ بالاتر، به تعبیر ساده، هوای ما را دارند؛ گاهی مأمور تدبیر امور ما و در خدمت نظامی هستند که خداوند برای انسان قرار داده است. خدا حقشان را بر ما حلال کند.

پس برای این امتحان سنگین چه باید کرد؟ چگونه به استقامت برسیم؟

در قرآن آیه‌ای هست که من بسیار با آن لذت می‌برم؛ واقعاً برایم از عسل شیرین‌تر است:

«وَعَلَّمْنَا...»

استقامت بر طریق و «ماءً غَدَقًا»

رحمت، رضوان و نور خدا بر مرحوم شیخ صدوق که در کمال‌الدین و تمام النعمة این معنا را مطرح می‌کند و ذیل آن روایت می‌آورد.

«وَأَنْ لَوِ اسْتَقَامُوا عَلَى الطَّرِيقَةِ لَأَسْقَيْنَاهُمْ مَاءً غَدَقًا» (جن/۱۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و اگر بر آن راه استقامت می‌ورزیدند، قطعاً آنان را با آبی فراوان سیراب می‌کردیم.

اگر این‌ها بر «طریقه»، یعنی بر این راه، استقامت می‌ورزیدند، خداوند می‌فرماید:

«لَأَسْقَيْنَاهُمْ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): حتماً آنان را سیراب می‌کردیم.

این لام نیز برای تأکید است؛ یعنی قطعاً ساقی آنان می‌شدیم و سیرابشان می‌کردیم. از چه؟ از:

«مَاءً غَدَقًا»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آبی فراوان و سرشار.

«ماء غدق» در ظاهر، آبی فراوان و گواراست؛ آبی زلال و خالص. اما باطن و تأویل این «طریقه» چیست؟ و آن آب گوارا و زلالی که اگر بر طریق استقامت کنیم به ما می‌دهند چیست؟

امام باقر علیه‌السلام در تفسیر این آیه فرموده‌اند:

«يَعْنِي لَوِ اسْتَقَامُوا عَلَى وَلَايَةِ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ وَالْأَوْصِيَاءِ مِنْ وُلْدِهِ عَلَيْهِمُ السَّلَامُ، وَقَبِلُوا طَاعَتَهُمْ فِي أَمْرِهِمْ وَنَهْيِهِمْ، لَأَسْقَيْنَاهُمْ مَاءً غَدَقًا... وَالطَّرِيقَةُ هِيَ الْإِيمَانُ بِوَلَايَةِ عَلِيٍّ وَالْأَوْصِيَاءِ.»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): یعنی اگر بر ولایت علی بن ابی‌طالب، امیرالمؤمنین، و اوصیای از فرزندان او علیهم‌السلام استقامت می‌ورزیدند و فرمان آنان را در امر و نهی می‌پذیرفتند، آنان را از آبی فراوان سیراب می‌کردیم... و «طریقه»، ایمان به ولایت علی و اوصیاست.

الکافی، ج ۱، باب «أنّ الطريقة التي حثّ على الاستقامة عليها ولاية علي عليه‌السلام».

ما ابتدا پای منبر امام باقر و امام صادق علیهماالسلام می‌نشینیم ـ جانم به فدایشان ـ و بعد، در سلسلهٔ طولی، پای درس حکمای بزرگی مانند علامه حسن‌زاده آملی رحمه‌الله‌علیه.

پس «طریقه» در این تأویل، ولایت آل‌الله است. یعنی ما در مسیر ولایت امتحان پس می‌دهیم و باید در این طریق ثابت‌قدم باشیم.

«قالوا ربنا الله»؛ گفتن و اظهار حقیقت

سرّ دیگری نیز در تعبیر «قالوا» وجود دارد:

«إِنَّ الَّذِينَ قَالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقَامُوا...» (فصلت/۳۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): همانا کسانی که گفتند «پروردگار ما خداست» و سپس استقامت ورزیدند...

و نیز آن دعوت مشهور:

«قُولُوا لَا إِلٰهَ إِلَّا اللهُ تُفْلِحُوا.»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بگویید «هیچ معبودی جز خدا نیست» تا رستگار شوید.

خودِ «گفتن» اثر دارد. انسان موجودی تک‌بُعدی نیست؛ ابعاد و مراتب متعددی دارد. شنیدن نیز مراتب دارد: شنود حسی، شنود خیالی و مثالی، شنود عقلی و شنود قلبی. انسان سخن خودش را نیز می‌شنود، و شنیدن از خود، یکی از مهم‌ترین شنیدن‌هاست.

اما یک وجه دیگرِ «قالوا» اظهار حقیقت است؛ یعنی شجاعت در آشکارکردن حقیقت. آنان گفتند:

«رَبُّنَا اللَّهُ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پروردگار ما خداست.

یعنی شجاعت اظهار این حقیقت را داشتند.

شجاعت در اظهار حق

در ماجرای پس از رحلت رسول خدا صلی‌الله‌علیه‌وآله، حضرت صدیقهٔ شهیده، فاطمهٔ زهرا سلام‌الله‌علیها، با آن حال خود به سراغ خانه‌های انصار و مهاجران رفتند و آنان را برای حمایت از امیرالمؤمنین علیه‌السلام فراخواندند؛ اما شمار اندکی پای عهد ماندند.

در نقل این ماجرا آمده است که قرار بود برای اعلام آمادگی، با سرهای تراشیده حاضر شوند. من همیشه به این فکر می‌کردم که چرا «سر تراشیده»؟

سال‌ها پیش، در هیئتی که داشتیم، چند نفر از جوانانی که با هم عهد اخوت بسته بودیم، تصمیم گرفتیم برای فهمیدن این معنا، خودمان این کار را تجربه کنیم. آن زمان جوان بودیم و طبیعتاً به ظاهر و موی خود اهمیت می‌دادیم؛ اما یک سال همه سرهایمان را تراشیدیم.

به این نتیجه رسیدیم که این کار می‌تواند اظهار شجاعت باشد؛ یعنی انسان شجاعت داشته باشد آنچه را حق می‌داند آشکارا اظهار کند. خودِ بیان و گفتن موضوعیت دارد.

کسانی در غربال‌های روزگار می‌افتند که شجاعت بیان حقیقت را ندارند. کسی که شجاعت دارد حقیقت را بگوید و آن را فقط در دل خود نگه ندارد، ان‌شاءالله از این غربال نمی‌افتد.

تأویل «ماء غدق»: علم امام

پس «طریقه» شد ولایت. حالا «ماء غدق» چیست؟

این دقیقاً همان چیزی است که مقصود این جلسات ماست. در روایت امام صادق علیه‌السلام آمده است:

«لَأَذَقْنَاهُمْ عِلْمًا كَثِيرًا يَتَعَلَّمُونَهُ مِنَ الْأَئِمَّةِ عَلَيْهِمُ السَّلَامُ.»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): علم فراوانی به آنان می‌چشاندیم که آن را از امامان علیهم‌السلام می‌آموختند.

پس آن آب گوارا و زلال، در این تأویل، علم امام است. الله‌اکبر! علم امام.

من و شما چقدر باید زحمت بکشیم تا به محضر ولیّ خدا برسیم و او از علم خود به ما انتقال دهد؟

مراتب اشک و انتقال حال حجت خدا

ما یک عمر برای امام حسین علیه‌السلام گریه کرده‌ایم. سال‌ها پیش در جلسات «صیانت و حفاظت»، چهارده نوع اشک را برشمردم. بعضی از آن مراتب را شیخ جعفر شوشتری مطرح کرده است و برخی را حتی فیلسوفان از حیث برهانی بررسی کرده‌اند.

اما یکی از عالی‌ترین انواع اشک این است که حال حجت خدا به تو منتقل شود؛ اشک تو، اشک مهدوی شود. آیا تا به حال چنین چیزی را از خدا خواسته‌ای؟

این را از باب اظهار فضل عرض نمی‌کنم؛ قرآن می‌فرماید:

«وَأَمَّا بِنِعْمَةِ رَبِّكَ فَحَدِّثْ» (ضحی/۱۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و از نعمت پروردگارت سخن بگو.

شاید حدود بیست‌ساله بودم که متوجه این معنا شدم. البته هر چیزی را هم در هر زمانی نباید خواست؛ شاید ما اشتباه کردیم و در وقت نامناسبی خواستیم.

من با شدت از خدا خواستم که چنین اتفاقی رخ دهد. بسیار به مسجد جمکران می‌رفتم و خواهش و تمنا می‌کردم که این «انتقال حال حجت» را بچشم.

نمی‌توانم ادعا کنم که آن را چشیدم؛ اما حال و روزی برایم پیدا شد که نه می‌توانستم غذا بخورم و نه می‌خوابیدم. دائماً در حال عشق و التهاب بودم و از من فقط پوست و استخوانی باقی مانده بود.

پدرم ـ خدا رحمتش کند ـ مرا نجات داد. گفت: «پسرم، اگر این روش را ادامه بدهی، عاقت می‌کنم؛ تمامش کن.» و من از آن حالت بیرون آمدم.

همان‌گونه که اشک رتبه‌رتبه و دارای مراتب است، علم امام نیز مراتب دارد.

دریافت علم از امام

کدام‌یک از ما تا کنون امام را به‌گونه‌ای درک کرده‌ایم که امام علم خود را به ما انتقال دهد؟

این با دانشی که از راه‌های معمولی به دست می‌آید فرق می‌کند. سخن از جایی است که انسان بتواند بگوید:

«قَالَ الْمَهْدِيُّ صَلَوَاتُ اللهِ عَلَيْهِ...»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): مهدی، صلوات خدا بر او، فرمود...

یا بتواند بگوید:

«سَمِعْتُ مِنِ ابْنِ رَسُولِ اللهِ...»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): از فرزند رسول خدا شنیدم...

یعنی بتواند بگوید از حضرت اباصالح، عجل‌الله‌تعالی‌فرجه‌الشریف، شنیدم. چه کسی می‌تواند چنین ادعایی کند؟

ان‌شاءالله اگر خدا لطف و عنایت کند، دست تأییدش را از این جمع برندارد و بیش از پیش ما را مورد لطف خود قرار دهد، سیری که در آن حرکت می‌کنیم باید ما را به چنین مراتب بلندی برساند. من این نوید را به خودم و شما می‌دهم؛ چون این راه، راهِ کاربلدان و بزرگانی است که آن را پیموده‌اند، چشیده‌اند و به مقصد رسیده‌اند.

بازگشت به درس معرفت نفس؛ اصل چهل‌وششم

همین مقدمه نیمی از وقت کلاس را گرفت. از آن استفاده می‌کنم و وارد بحث «شنود» می‌شوم؛ یکی از مراتبی که در وجود ماست.

اجازه بدهید این مطلب را در قالب یکی از اصول بیان کنم.

از صد و پنجاه‌وسه درس معرفت نفس حضرت استاد، بناست هفتادوشش اصل استخراج کنیم. تا اصل چهل‌وپنجم پیش آمده‌ایم؛ البته نه اینکه همه را مفصل توضیح داده باشیم، بلکه فعلاً می‌خواهیم گوشمان با این اصول آشنا شود.

اصل چهل‌وششم

هر یک از نفس ناطقه و مُخرِجِ او، از نقص به کمال...

شما صاحب نفس ناطقه‌اید و «مُخرِج» شما کسی است که شما را از نقص به کمال خارج می‌کند. در مرتبهٔ کلی، مُخرِج اصلی پیامبر اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله است؛ به‌وسیلهٔ قرآن.

«كِتَابٌ أَنْزَلْنَاهُ إِلَيْكَ لِتُخْرِجَ النَّاسَ مِنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّورِ» (ابراهیم/۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): این کتابی است که آن را بر تو نازل کردیم تا مردم را از تاریکی‌ها به سوی نور بیرون آوری.

پس مُخرِج اصلی، پیامبر اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله است، به‌وسیلهٔ قرآن...

ادامهٔ اصل چهل‌وششم؛ نفس و مُخرِجِ نفس، هر دو ورای ماده‌اند

نور قرآن که بحثش گذشت، در سلسلهٔ طولی پایین می‌آید تا به ملائکه می‌رسد و پس از آن، قوای وجودی خود انسان قرار می‌گیرند. قوای وجودی انسان نیز او را از نقص به سوی کمال خارج می‌کنند. پیش‌تر گفتیم که این قوا در مرتبهٔ پایین‌تر، مثال و مظهری از ملائکهٔ الهی‌اند.

اصل چهل‌وششم این است:

هر یک از نفس ناطقه و مُخرِجِ او از نقص به کمال، موجودی ورای ماده‌اند.

این اصل بسیار ظریف و پرمحتواست؛ می‌شود چندین جلسه فقط دربارهٔ همین اصل سخن گفت. حضرت استاد نیز در دروس معرفت نفس توضیح می‌دهند که چون ظرف علم نمی‌تواند ماده باشد و مُخرِج نفس نیز باید خود واجد کمالی باشد که به نفس می‌دهد، پس مُخرِج نفس از نقص به کمال نیز حقیقتی ورای طبیعت است.

تجرد نفس ناطقه نیز برای ما از این جهت روشن شده است که علم در آن قرار می‌گیرد. علم، معرفت و حقایق علمی مجرد از ماده‌اند؛ پس ظرف آن‌ها نیز باید مجرد باشد. این یکی از راه‌های اثبات تجرد نفس ناطقه است که علامه در میان ادلهٔ متعدد این بحث مطرح می‌کنند.

اما در این اصل نکات فراوانی نهفته است و یکی از آن‌ها اکنون برای بحث ما بسیار ضروری است.

فراز و فرود؛ شب و روز

عالم، عالمِ فراز و فرود است. فرود آن شب است و فراز آن روز. فرود، قوس نزول است:

«إِنَّا لِلَّهِ» (بقره/۱۵۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ما از آنِ خداییم.

و فراز، قوس صعود است:

«وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ» (بقره/۱۵۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و به سوی او بازمی‌گردیم.

فراز این جلسه اکنون همین‌جاست؛ و از جهتی «شبِ جلسه» است، یعنی باید شنود داشته باشی و بشنوی.

این بحث را پیش‌تر در «سیر لقاءالله» و نیز در بحث «قلب در قرآن» مطرح کرده‌ایم.

رمزِ شنیدن در شب و دیدن در روز

آیات ۷۱ و ۷۲ سورهٔ قصص را در خلوت خود با دقت ملاحظه کنید.

«قُلْ أَرَأَيْتُمْ إِنْ جَعَلَ اللَّهُ عَلَيْكُمُ اللَّيْلَ سَرْمَدًا إِلَىٰ يَوْمِ الْقِيَامَةِ مَنْ إِلَٰهٌ غَيْرُ اللَّهِ يَأْتِيكُمْ بِضِيَاءٍ أَفَلَا تَسْمَعُونَ» (قصص/۷۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بگو: به من خبر دهید، اگر خدا شب را تا روز قیامت بر شما همیشگی گرداند، کدام معبود جز خدا برای شما روشنایی می‌آورد؟ آیا نمی‌شنوید؟

اگر خدا برای شما «شبِ سرمدی» قرار دهد؛ یعنی تا قیامت همیشه شب باشد، چه کسی جز الله می‌تواند برای شما روشنایی بیاورد؟

نکته اینجاست: وقتی سخن از شب، تاریکی و «اللَّيْلَ سَرْمَدًا» است، پایان آیه می‌فرماید:

«أَفَلَا تَسْمَعُونَ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آیا نمی‌شنوید؟

پس «شنود» با شب همراه شده است.

آیهٔ بعد می‌فرماید:

«قُلْ أَرَأَيْتُمْ إِنْ جَعَلَ اللَّهُ عَلَيْكُمُ النَّهَارَ سَرْمَدًا إِلَىٰ يَوْمِ الْقِيَامَةِ مَنْ إِلَٰهٌ غَيْرُ اللَّهِ يَأْتِيكُمْ بِلَيْلٍ تَسْكُنُونَ فِيهِ أَفَلَا تُبْصِرُونَ» (قصص/۷۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بگو: به من خبر دهید، اگر خدا روز را تا روز قیامت بر شما همیشگی گرداند، کدام معبود جز خدا برای شما شبی می‌آورد تا در آن آرام گیرید؟ آیا نمی‌بینید؟

اینجا سخن از روزِ سرمدی است. اگر خدا روز را تا قیامت همیشگی کند، چه کسی جز او می‌تواند شبی بیاورد که در آن آرامش پیدا کنید؟

اما این بار پایان آیه می‌فرماید:

«أَفَلَا تُبْصِرُونَ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آیا نمی‌بینید؟

پس قرآن وقتی از شب سخن می‌گوید، «شنیدن» را می‌آورد و وقتی از روز سخن می‌گوید، «دیدن» را.

این از رموز قرآن است و باید روی آن تأمل کرد: چرا شنود به شب و بصر به روز نسبت داده شده است؟

لطیفهٔ تفسیری علامه طباطبایی

علامه طباطبایی رحمه‌الله‌علیه در المیزان به همین نکته توجه کرده‌اند و می‌فرمایند از لطایف این دو آیه آن است که یکی با «أَفَلَا تَسْمَعُونَ» و دیگری با «أَفَلَا تُبْصِرُونَ» پایان یافته است.

ایشان می‌فرمایند:

«وَمِنَ اللَّطِيفِ تَذْيِيلُ الْآيَتَيْنِ بِقَوْلِهِ: أَفَلَا تَسْمَعُونَ، أَفَلَا تُبْصِرُونَ، وَلَعَلَّ آيَةَ النَّهَارِ خُصَّ بِالْإِبْصَارِ لِمُنَاسَبَةِ ضَوْءِ النَّهَارِ الْإِبْصَارَ، وَبَقِيَ السَّمْعُ لِآيَةِ اللَّيْلِ وَهُوَ لَا يَخْلُو مِنْ مُنَاسَبَةٍ مَعَهُ.»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): از لطایف این دو آیه آن است که یکی با «آیا نمی‌شنوید؟» و دیگری با «آیا نمی‌بینید؟» پایان یافته است. شاید آیهٔ روز به دیدن اختصاص یافته، چون روشنایی روز با بینایی تناسب دارد؛ و شنیدن برای آیهٔ شب باقی مانده که آن نیز با شب بی‌تناسب نیست.

یعنی «ندیدن» با روشنایی معنا پیدا می‌کند؛ باید روشنایی باشد تا مسئلهٔ دیدن و ندیدن مطرح شود. در آیه نیز تعبیر «ضیاء» آمده است؛ در این بیان، ضیاء نوری آشکار و شدید است.

از سوی دیگر، شب با شنیدن تناسب دارد؛ شب هنگامِ تاریکی و سکوت است و چشم کاراییِ روز را ندارد، اما گوش می‌تواند بشنود.

شب و عالم غیب؛ روز و عالم ظهور

در تقریری عرفانی که از حضرت امام رحمه‌الله‌علیه نقل می‌کنم، مسئله از مرتبه‌ای عمیق‌تر دیده می‌شود.

پنهانیِ شب با پنهانیِ عالم غیب سنخیت دارد. عالم غیب، عالمِ نهان و باطن است؛ ظهوری مانند عالم ماده ندارد. شب نیز از این جهت مناسب با عالم غیب است و راه ارتباط با آن، از سنخ شنود باطنی است.

در مقابل، هویدایی و پیداییِ روز با ظهور عالم ماده سنخیت دارد؛ عالمی که چشم با آن آشناست و آن را می‌بیند.

این چشم ظاهری، ابزار مشاهدهٔ عالم ماده است؛ با همین چشم جسمانی نمی‌توان ملکوت را دید. البته اصلِ دیدن ملکوت ممکن است، اما آن رؤیت، مرتبه و ابزار متناسب با خودش را می‌خواهد.

پس می‌توان گفت:

پنهانیِ شب با عالم غیب تناسب دارد و «شنود» با آن همراه می‌شود.

پیداییِ روز با عالم ظهور و ماده تناسب دارد و «بصر» با آن همراه می‌شود.

این دو بیان ـ بیان علامه طباطبایی و بیان عرفانی ـ با یکدیگر قابل جمع‌اند.

لیل و نهار در اصطلاح عرفانی

در اصطلاحات عرفانی نیز از سیر فرودی و نزولیِ جلوه‌های ربوبی به «شب» و «لیل» تعبیر می‌شود و از سیر فرازی و صعودی به «روز» و «یوم».

این همان نکته‌ای است که در بحث «لیلةالقدر» نیز مطرح کردیم: چرا «شبِ قدر»؟ چرا تعبیر قرآن لیل است؟ در مباحث اهل معرفت، منازل سیر وجود در قوس نزول با «لیل» و «لیالی» مناسبت پیدا می‌کند و مراتب ظهور صعودی با «یوم» و «ایام». این تعبیر در آثار مرتبط با مبانی عرفانی علامه حسن‌زاده نیز گزارش شده است.

پس نسبتِ «شب و شنود» و «روز و دیدن» فقط یک ظرافت لفظی نیست؛ پشت آن، بحثی دربارهٔ غیب و شهود، نزول و صعود، باطن و ظاهر، و مراتب ادراک انسان قرار دارد.

چرا «شب قدر» و نه «روز قدر»؟

چرا شب قدر؟ چرا روز قدر نه؟ چون سخن از نزول است:

«تَنَزَّلُ الْمَلَائِكَةُ وَالرُّوحُ فِيهَا بِإِذْنِ رَبِّهِمْ مِنْ كُلِّ أَمْرٍ» (قدر/۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): فرشتگان و روح در آن شب، به اذن پروردگارشان، برای هر امری فرود می‌آیند.

در سیر فرودی و نزولی، سخن از «شب» است. حضرت صدیقهٔ طاهره سلام‌الله‌علیها، آن حقیقت و نور عظیم، با این حقیقتِ «تَنَزَّلُ الْمَلَائِكَةُ وَالرُّوحُ» مناسبت پیدا می‌کند. وقتی سخن از نزول و فرود است، تعبیر «شب» مطرح می‌شود؛ و وقتی سیر صعودی و فرازی مطرح باشد، سخن از «روز» است.

قرآن؛ از نور تا صورت مکتوب

وقتی قرآن نازل می‌شود، ما در نهایت آن را به‌صورت مکتوب در اختیار داریم؛ اما قرآن از ابتدا به این صورت مکتوب نبوده است. در نفس پیامبر اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله، این حقیقت ابتدا به‌صورت نور جلوه‌گر می‌شود.

بحث «تنزل قرآن» از بحث‌های بسیار دقیق است. اینکه قرآن چگونه آمد و سیر نزولی و فرودی آن چگونه بوده، خود از رموز و کنوز معارف قرآنی است و هر سخنی از این سنخ را نمی‌توان در هر مجلسی مطرح کرد.

من زمانی ده شب دربارهٔ «نزول قرآن» سخن گفتم و بعد متوجه شدم این مباحث اقتضائات و مخاطب خاص خودش را دارد. اینکه قرآن هنگام نزول چه مسیری را طی می‌کند و از چه مراتبی عبور می‌کند، موضوع ساده‌ای نیست.

مراقبه، توجه به نفس و ظهور آثار تجلی

در این چند روز، بخشی از مباحث سیر و سلوک منقول از علامه طباطبایی رحمه‌الله‌علیه بسیار ذهنم را مشغول کرده بود.

در لبّ‌اللباب در سیر و سلوک اولی‌الالباب، از علامه طباطبایی نقل شده است که با اهتمام به مراقبه و توجه به نفس، به‌تدریج آثار معرفتی و تجلی برای سالک آشکار می‌شود؛ و توجه به نفس در طریق مرحوم قاضی نیز از راه‌های اصلی نفی خواطر و رسیدن به معرفت دانسته شده است.

ما پیش‌تر دربارهٔ «توجه به نفس» سخن گفتیم و عرض کردیم که یکی از بهترین راه‌ها برای حرکت به سوی وحدت و پیدا کردن توجه عرفانی، توجه به نفس است.

برای کمک به سالکان الی‌الله در این توجه، دو راه بسیار مهم مطرح شده است.

راه نخست؛ توسل به سیدالشهدا علیه‌السلام

یکی از این راه‌ها، توسل به حضرت سیدالشهدا علیه‌السلام است.

دستگاه سیدالشهدا، اشک برای امام حسین علیه‌السلام، خاک پای عزاداران ایشان شدن و نذر و وقف‌کردن خود در این مسیر، همه می‌تواند راهگشا باشد؛ هر کاری که از انسان برمی‌آید: خواندن، گریستن، گریاندن، خدمت‌کردن، چای‌دادن، پرچم‌گرفتن و هر نوع خدمتی که ممکن است.

اما شرطش خلوص است.

در نقل علامه طباطبایی آمده است که یکی از دو راهی که بسیاری از افراد در آن موفق به نفی خواطر و طلوع معرفت شده‌اند، توسل به حضرت اباعبدالله الحسین علیه‌السلام است؛ زیرا آن حضرت نسبت به رفع حجاب‌ها و موانع راه سالکان، عنایت عظیمی دارند.

راه دوم؛ تلاوت قرآن و التفات به قاری حقیقی

راه دیگر، تلاوت قرآن است؛ اما نه صرفاً تلاوت به معنای خواندن الفاظ. نکته این است که در حین تلاوت قرآن، به خوانندهٔ حقیقی آن التفات کنی.

در نقل از علامه طباطبایی آمده است:

«در حین تلاوت قرآن مجید و التفات به خوانندهٔ آن...»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): مراد این است که هنگام تلاوت، توجه شود حقیقتاً چه کسی قاری این کلام است.

چه کسی قرآن را می‌خواند؟ تو می‌خوانی یا خدا برای تو می‌خواند؟

«إِنَّا سَنُلْقِي عَلَيْكَ قَوْلًا ثَقِيلًا» (مزمل/۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): همانا ما به‌زودی سخنی سنگین بر تو القا خواهیم کرد.

چه آیه‌ای است! «إِنَّا سَنُلْقِي عَلَيْكَ»؛ ما بر تو القا می‌کنیم.

آیا ممکن است انسان قرآن بخواند، اما در همان حال صدای حق را بشنود؟ بله. در این دستورالعمل گفته می‌شود راهی وجود دارد که در آن برای سالک منکشف شود قاری حقیقی قرآن خداوند جلّ‌جلاله است.

یعنی انسان از خود حضرت حق بشنود.

نزول قرآن از خزائن الهی

قرآن نازل شده است. آیا قرآن فقط همین خطوط سیاهی است که اکنون روی کاغذ در دست ماست؟

قرآن می‌فرماید:

«وَإِنْ مِنْ شَيْءٍ إِلَّا عِنْدَنَا خَزَائِنُهُ وَمَا نُنَزِّلُهُ إِلَّا بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ» (حجر/۲۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هیچ چیزی نیست مگر آنکه خزائن آن نزد ماست، و آن را جز به اندازه‌ای معلوم نازل نمی‌کنیم.

همه‌چیز خزائنی در مراتب بالاتر دارد و از آن خزائن به اندازه‌ای معلوم نازل می‌شود. قرآن نیز خود از نزولش سخن می‌گوید:

«إِنَّا أَنْزَلْنَاهُ فِي لَيْلَةٍ مُبَارَكَةٍ» (دخان/۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): همانا ما آن را در شبی مبارک نازل کردیم.

و نیز:

«إِنَّا أَنْزَلْنَاهُ فِي لَيْلَةِ الْقَدْرِ» (قدر/۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): همانا ما آن را در شب قدر نازل کردیم.

پس قرآن حقیقتی است که نازل شده است؛ یعنی مراتب و خزائنی دارد.

«فَسُبْحَانَ الَّذِي بِيَدِهِ مَلَكُوتُ كُلِّ شَيْءٍ» (یس/۸۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس منزّه است آن‌که ملکوت هر چیزی به دست اوست.

قرآن نیز «شیء» است و ملکوت دارد.

بنابراین قرآن را نباید فقط در همین مرتبهٔ خطوط و الفاظ مکتوب محصور کرد. این صورت مکتوب، مرتبه‌ای از حقیقت قرآن است که در قوس نزول تا این عالم آمده است.

مراتب ادراک قرآن

پس چرا ما فقط به همین «سیاهیِ روی کاغذ» توجه می‌کنیم؟

چرا توجهی به قرآن در مرتبهٔ خیال نداریم؟ چرا به مرتبهٔ مثالیِ قرآن توجه نمی‌کنیم؟ چرا از قرآن عقلی سخنی در میان ما نیست؟ چرا توجهی به قرآن قلبی نداریم؟

این‌ها روش‌ها و راه‌هایی است که بزرگانی مانند علامه طباطبایی ـ که استادِ استادان این راه بوده‌اند ـ مطرح کرده‌اند. آنان ابتدا راه را پیموده و چشیده‌اند و سپس دربارهٔ آن سخن گفته‌اند؛ نه اینکه چیزی را بدون وصول و تجربهٔ راه مطرح کنند.

پس ممکن است انسان به‌گونه‌ای قرآن بخواند که کلام را از حق بشنود. راه دارد؛ و یکی از راه‌هایش همین توجه به نفس و دو مسیری است که عرض شد: تلاوت قرآن با التفات به قاری حقیقی، و توسل به حضرت سیدالشهدا علیه‌السلام.

البته این بحث ریزه‌کاری‌های فراوانی دارد و اکنون موضوع اصلی ما سیر و سلوک عملی نیست.

نزول معنا از عالم علوی تا ادراک انسانی

سلسله‌مراتب را در نظر بگیرید: قرآن از عالم علوی تنزل می‌کند و مرتبه‌به‌مرتبه پایین می‌آید تا به این مرتبه‌ای که در دست ماست می‌رسد. متأسفانه ما معمولاً فقط پایین‌ترین مرتبه را دیده‌ایم.

در خودِ ما نیز ادراک به همین صورت دارای مراتب است.

اکنون سخنی که من می‌گویم، در مرتبهٔ ظاهر یک صوت مادی است. آیا همین صوت مادی مستقیماً وارد ملکوت وجود شنونده می‌شود؟ نه.

صوت ابتدا از مجرای گوش مادی عبور می‌کند؛ اما برای اینکه «فهم» تحقق پیدا کند، نفس باید آن را از صورت مادی تجرید کند و آن را به زبان و مرتبهٔ متناسب با خودش درآورد.

اینجا پرسشی بسیار مهم پیش می‌آید: نسبت نفس ما در دنیا با ملکوت وجودمان چیست؟

این بحث بسیار به کار ما می‌آید و نشان می‌دهد اصل چهل‌وششم تا چه اندازه کثیرالفروع است. هر شاخهٔ آن خود جای بحثی مستقل دارد؛ به‌گونه‌ای که همین یک اصل می‌تواند چندین جلسه بحث بخواهد.

اما هر حقیقتی را نمی‌توان در هر زمان، هر مکان و برای هر مخاطبی بیان کرد...

پرسش پایانی؛ نسبتِ حواس ظاهری و حواس مثالی

نکتهٔ مهمی در ذهنم بود که اکنون به یادم نمی‌آید. از آن عبور می‌کنیم و به اصل بحث بازمی‌گردیم. من خودم را به صاحب این جلسه سپرده‌ام و مطمئنم هرچه از ذهنم برود یا به ذهنم بیاید، تحت تدبیر آنان است.

بحث ما رو به پایان است. نظر حضرت امام رحمه‌الله‌علیه و نظر علامه طباطبایی رحمه‌الله‌علیه را دربارهٔ نسبت شب و شنود، و روز و دیدن، عرض کردیم.

اکنون سؤالی مطرح می‌کنم که پاسخ آن را برای جلسهٔ بعد می‌گذاریم؛ زیرا خودِ این پرسش بسیار مهم است و پاسخ آن نیز در بحث معرفت نفس بسیار به کار می‌آید.

آیا با چشم ظاهری می‌توان ملکوت را دید؟

حواس ظاهری ما عبارت‌اند از: باصره، سامعه، لامسه، ذائقه و شامّه. این‌ها قوای مربوط به نشئهٔ طبیعت و بدن ظاهری ما هستند.

حال سؤال این است: آیا در همین دنیا، یا هنگامی که از دنیا می‌رویم و وارد عالم برزخ می‌شویم، نسبت میان این حواس ظاهری و ادراکات ملکوتی چگونه است؟

ممکن است کسی در همین دنیا به آنچه اهل معرفت از آن به «مرگ اختیاری» تعبیر می‌کنند برسد؛ همان معنایی که در عبارت مشهور عرفانی آمده است:

«مُوتُوا قَبْلَ أَنْ تَمُوتُوا.»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پیش از آنکه بمیرید، بمیرید.

این عبارت در متون عرفانی بسیار مشهور است؛ بااین‌حال، انتساب آن به پیامبر اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله در منابع حدیثی اصلی ثابت نشده و برخی محدثان آن را از سخنان اهل تصوف دانسته‌اند.

یک حالت، همین سیر و موت اختیاری در دنیاست؛ و حالت دیگر، مرگ قهری و طبیعی است که در آن نفس از بدن انصراف پیدا می‌کند و توجهش به بدن برزخی و نشئهٔ مثالی منتقل می‌شود. ارواح کسانی که از این دنیا رفته‌اند، در چنین نشئه‌ای قرار دارند.

حالا سؤال این است: آیا با همین چشم ظاهری و حس باصرهٔ طبیعی می‌توان ملکوت را دید؟

و برعکس، کسی که در عالم ملکوت و برزخ است و دیگر این چشم طبیعی را ندارد، آیا با چشم مثالی و برزخی خود می‌تواند عالم ماده و طبیعت را ببیند؟ آیا می‌تواند جزئیات آن را نیز مشاهده کند؟

این‌ها از مسائل جدیِ سیر معرفت نفس است.

آیا گوش مثالی، صدای مادی را می‌شنود؟

همین پرسش را دربارهٔ شنیدن مطرح کنید.

اکنون که من سخن می‌گویم، صوت من یک صوت مادی است و گوش مادی شما آن را می‌شنود. اما آیا گوش مثالی و ملکوتی شما نیز همین صدای مادی را می‌شنود؟

و برعکس، کسی که وارد عالم ملکوت شده است ـ چه در همین دنیا به‌سبب سیر و کشف، چه در خواب که توجه انسان به مرتبهٔ مثالی خود بیشتر می‌شود، و چه پس از مرگ و ورود به برزخ ـ آیا می‌تواند همین صدای مادیِ مرا بشنود؟

یعنی نسبت میان سامعهٔ طبیعی و سامعهٔ مثالی چیست؟

ذائقهٔ طبیعی و ذائقهٔ مثالی

همین مسئله را دربارهٔ ذائقه نیز دنبال کنید.

فرض کنید اکنون چای می‌نوشید. اگر در همین حال جذبه و کشفی برای شما پیش بیاید، از عالم طبیعت منصرف شوید و در مرتبهٔ مثالی خود قرار بگیرید و در آنجا چایی بنوشید، چند سؤال مطرح می‌شود:

آیا چایِ آن عالم همین مزه را دارد؟ آیا همین شکل را دارد؟ آیا همین طعم را دارد؟ اصلاً آیا همان «چای» است؟

و مهم‌تر: آیا ذائقهٔ مثالیِ شما می‌تواند همین چای مادیِ این عالم را بچشد، یا این دو مرتبه از یکدیگر جدا هستند؟

همین پرسش را دربارهٔ حس بویایی نیز می‌توان مطرح کرد.

لامسه در طبیعت و عالم مثال

دربارهٔ حس لامسه نیز مسئله بسیار مهم است. انسان در این عالم با اشیا تماس پیدا می‌کند، با دوست و رفیق خود مصافحه می‌کند و در زندگی زناشویی نیز لمس و تماس بدنی دارد.

در بحث لامسه نکته‌ای وجود دارد که به وقت خودش باید توضیح دهیم: لامسه از مهم‌ترین حواس ماست و به‌نحوی دیگر قوا نیز با آن ارتباط پیدا می‌کنند.

حالا اگر کسی از این دنیا برود، یا در همین نشئهٔ طبیعت به مرتبهٔ مثالی خود سیر کند و کشفی برایش حاصل شود، سؤال این است که لمس در عالم مثال چه نسبتی با لمس در عالم طبیعت دارد؟

اگر در عالم برزخ برای کسی همسر بهشتی و حورالعین باشد، آیا لمسی که آنجا تحقق پیدا می‌کند، همان لمس طبیعیِ این دنیاست؟ یا لمس مثالی حقیقت و کیفیت دیگری دارد؟

این لمس و آن لمس، آیا یک حقیقت‌اند یا دو مرتبهٔ متفاوت از ادراک؟

این پرسش را دربارهٔ تمام حواس باید دنبال کرد: باصره، سامعه، شامّه، ذائقه و لامسه.

این پرسش‌ها، تمرینِ «توجه به نفس» است

این‌ها سؤال‌های فرعی و بی‌اهمیت نیستند. باید دربارهٔ آن‌ها فکر کنید، زیرا یکی از مراتب توجه به نفس همین است: اینکه انسان همین الآن حواس و ادراکات خودش را موضوع مطالعه قرار دهد.

من اکنون دقیقاً دارم با شما روی همین توجه کار می‌کنم.

علامه طباطبایی رحمه‌الله‌علیه برای رسیدن به ظهور آثار تجلی الهی، «توجه به نفس» را از امور مهم راه می‌داند. انسان از طریق همین توجه به نفس، آرام‌آرام با مراتب وجودی خودش آشنا می‌شود و راه صعود را طی می‌کند.

سه مرتبهٔ توحید در سیر عرفانی

در سیر عرفانی، سخن از سه مرتبهٔ مهم توحید است:

توحید افعالی

توحید صفاتی

توحید ذاتی

در اصطلاح عرفا، سالک در سیر خود ابتدا به توحید افعالی می‌رسد، سپس توحید صفاتی را درمی‌یابد و در مرتبهٔ بالاتر به توحید ذاتی می‌رسد.

بحث توحید افعالی را اکنون در «کشکول نور» میان دو نماز و نیز در مجموعهٔ «مرام گمنامی» دنبال می‌کنیم و آن را به لسان علامه توضیح می‌دهیم.

در قوس صعود به سوی حضرت حق، این مراتب توحیدی باید طی شوند. انسان باید از توحید افعالی به توحید صفاتی و سپس به توحید ذاتی برسد.

وقتی به حال خودمان نگاه می‌کنیم، می‌بینیم چقدر از این حقایق بی‌خبریم و هنوز چه فاصله‌ای با حقیقت توحید داریم.

«الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ.»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): همهٔ ستایش‌ها مخصوص خداوند، پروردگار جهانیان است.

«اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ كَمَا صَلَّيْتَ عَلَىٰ إِبْرَاهِيمَ...»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و آل محمد درود فرست، همان‌گونه که بر ابراهیم درود فرستادی...

پاورقی پایانی: متن حاضر از پیاده‌سازیِ ماشینیِ گفتار جلسه (ASR) تدوین شده است. ترجمه‌های فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شده‌اند و از سخنان استاد نیستند. گفتارِ حاضران و بخش‌های پرسش‌وپاسخ از متن مطالعه حذف شده‌اند. نشانه‌ها و تقسیم‌بندی‌های فنیِ Segments نیز در این نسخه درج نشده‌اند.