ددروس معرفت نفس
بازگشت به پخش
متن کاملخلاصهنسخه کتابی · جلسه 027

جان؟ بگذارید ضبط شود، چون بعد بعضی‌ها اشکال می‌کنند و می‌گویند مثلاً سؤال را نفهمیدیم. دوستان گوش می‌دهند. آقای هاشمی، میکروفون دوم.

پرسش: تازه متوجه شدم آن علم حیوانات که می‌گوییم مکیال می‌شد یا نمی‌شد، چیست. فکر می‌کنم از سنخ همان چیزی است که پروردگار عالم می‌گوید: «و أوحى إلى النحل أن اتخذى من الجبال بيوتا».

پاسخ: دقیقاً، آفرین. الآن می‌شود مکیال گرفت. چرا؟ چون مستقیماً من الزمان بر وحی الهی آمده است و در رفتار و خلقت، در آفرینش، تعبیه شده است. همان که می‌فرماید: «ربنا الذي آتا کل شیء خلقه ثم هدا». این‌ها همه‌چیزشان تکمیل است؛ یعنی «ثم هدا» بر آن سوار شده است. احسنت. برای همین صددرصد قابل اعتماد است. خدا را شکر، خسته نباشید.

پرسش: در جلسات قبل و این جلسه هم اشاره کردید. شما فرمودید که عوالم همه مثال یکدیگرند و به وزن هم هستند؛ یعنی عالم طبیعت، عالم مثال و عالم عقل. یک انسان بزرگوار و کامل، مثل حضرت امیر که می‌گوید اگر پرده‌ها بیفتد هیچ چیزی به یقین من اضافه نمی‌شود، همه این‌ها را در طول هم می‌بیند و در عوالم هیچ چیز جدیدی نمی‌بیند. درست است؟ الآن هرچه ما در این عالم داریم، در عوالم دیگر هم هست؟

پاسخ: احسنت. اصلش آنجاست؛ حقیقتش آنجاست.

پرسش: در عوالم دیگر، یعنی عالم عقل و مجردات، مثلاً جبرائیل و فرشتگان، آیا این‌ها در این دنیا هم نمادی دارند؟ یعنی از آن‌طرف، این‌طرف هم چیزی داریم؟

پاسخ: آفرین، احسنت. من سؤالات آقای روحانی را خیلی دوست دارم؛ سؤال‌های خیلی خوبی است. بله، دقیقاً. مثلاً الآن که شما فرمودید، یاد روایتی از حضرت امام صادق، کشاف حقایق و امام به حق ناطق، حسب قول حضرت استاد، افتادم. در کتاب نهج‌البلاغه حضرت استاد، همین کتابی که دست من است، پیرامون بطون ولایت کلیه می‌فرمود: «إن الله عز وجل خلق ملکه على مثال ملكوته». یعنی هرچه بزرگان ما می‌گویند، برگرفته از فرمایشات اهل‌بیت است و ریشه‌اش اینجاست. خدا این عالم مُلکش را چگونه خلق کرده است؟ «على مثال ملكوته». یعنی اینجا مثالی از اصل آن است؛ اصل، ملکوت است و اینجا مثالی از آن است. «و اساس ملكوته على مثال جبروته». ملکوت نیز مثالی و شبیهی از جبروت است. روایت ادامه دارد، اما فعلاً تا همین‌جا را داشته باشیم.

این روایت دقیقاً پاسخ همین فرمایش و سؤال شما را می‌دهد. چه می‌فرماید؟ یعنی هرچه اصلش آنجاست، رقیقه‌ای، اصطلاحاً چیزکی، از آن در اینجا هست. حالا سؤال این است که آنجا ملائکه هستند؛ اینجا هم هستند؟ بله، اینجا هم هستند.

اکنون رسیدیم به همان حرف درگوشی که در جلسه آهسته گفتم و عرض کردم این حرف درگوشی است. یادتان هست چه بود؟ اصلاً یادتان هست دیشب چه خوردید؟ عرض کردم که روزی، ان‌شاءالله، در سیر بحث به اینجا می‌رسیم که همین حواس ظاهری و طبیعی ما، همین طبع و طبیعت ما، این‌ها نیز ملائکت‌الله‌اند. همین قوای سامعه، باصره، لامسه و ذائقه نیز ملائکت‌الله‌اند.

خدا نکند کسی ملکی را دعوت به گناه کند؛ غیرت آن ملک می‌جوشد و به خدا شکایت می‌کند. اینکه می‌گوید چشمی که به گناه بیفتد پر از آتش می‌شود، همان جوشیدن غیرت آن ملک است. نه اینکه آتش در این عالم دقیقاً همان‌گونه باشد. اینجا آتشی به این شکل داریم، اما آن ناری که در ملکوت است، مثلاً در برزخ با آن عذاب می‌بینند، یا خدای‌العیاذبالله در قیامت، در قیامت کبری و جهنم کبری، آیا آن نار همین نار است؟ قطعاً این نیست. این رقیقه‌ای از آن است که فرمود خدا هفتاد بار در آن دمید. در روایت دیگری فرمود هفت بار؛ این‌ها در طول هم هستند. دمید، یعنی خنکش کرد؛ هفتاد بار خنکش کرد و آن آتش شد این آتش.

غیرت این ملک می‌جوشد، به جوش و خروش می‌آید. این همان آتشی است که می‌گوید آنجا چشم از آن پر می‌شود. این غیرت آنجا آشکار می‌شود و به خدا شکایت می‌کنند. پس بله، سؤال شما با این روایت پاسخ داده شد که این‌ها نیز ملائکه‌اند.

منتها باید این را بدانیم که، همان‌طور که استاد فرمودند، ما در همه عوالم بدن داریم و هیچ‌گاه نفس بدون بدن نیست. تفاوت این ابدان که در طول هم هستند، به نقص و کمال و رتبه‌بندی آن‌هاست؛ یعنی بدن برزخی کامل‌تر از این بدن طبیعی است و بدن عالم عقل و عقول ما نیز کامل‌تر از بدن مثالی ماست. ملائکه نیز به همین صورت‌اند.

چرا می‌گویند ملائکه مقربین؟ بالاتر از مقربین هم داریم؛ مهیمین. اصلاً از خلق خبر ندارند و یکپارچه در هیمان حضرت حق‌اند؛ غرق در ذات الهی‌اند.

اتفاقاً حالا که سؤال شما ما را به اینجا رساند، داشتم در اسفار نگاه می‌کردم. الآن این کتاب اسفار دست بنده است. در بخشی از آن، ملاصدرا بسیار زیرکانه عبادت‌های اشیا، جمادها، نبات‌ها، حیوان‌ها و انسان‌ها را برمی‌شمارد و بیان می‌کند که چگونه‌اند. سپس به عبادت انسان می‌رسد. ببینید چقدر زیرکانه می‌گوید. واقعاً جمله‌جمله و کلمه‌کلمه سخنانشان روی حساب است. می‌فرماید: پس عبادت او، یعنی انسان، برترین عبادت زمینی است، نه آسمانی. من الآن می‌گویم: نه آسمانی‌ها؛ زمینی است. و معرفتش نیز برترین معارف حیوانی می‌باشد.

چرا نمی‌گوید «انسانی» و می‌گوید «حیوانی»؟ به خاطر چه؟ به خاطر وجود ملائکه. می‌گوید برترین معرفت حیوانی است، اما مراتب ملائکه مقرب همه علم‌اند. حضرت جبرائیل همه علم است؛ البته همه علمی که می‌شد به ملکی القاب شود. احسنت.

عبادت آن‌ها نیز چنین است؛ یک آن از حضرت حق فارغ نمی‌شوند. کدام‌یک از عبادت‌های ما این‌گونه است؟ از اول تا آخر، نه. «الصلاته معراج المؤمن». واقعاً در معراج نماز، اگر یک لحظه یاد خدا کنیم، همان یک لحظه در نماز ما هست. جسارت به شما نشود؛ من را عرض می‌کنم، نه شما را.

پرسش: صدقه ندادن با صدقه انسان فرق می‌کند. عبادت، کار او کلاً عبادت است.

پاسخ: باشد، ما مطلق عبادت را می‌گوییم.

پرسش: چرا خدا انسان را خلق کرد که بخواهد یک‌دفعه بچه‌ای ایجاد شود و بعد او را مثلاً به عبادت بپردازیم؟ خدا ما را برای این خلق کرده است و الی آخر.

پاسخ: دیالکتیک است؛ سوخت و سوخت. حرف شما درست است. می‌خواهم بگویم این حرفی که می‌زنیم، بلاک برتری است. حرف شما درست است، اما کامل نیست. از این لحاظ که ما انسانیم و عبادتمان زمینی است، ما حتی نسبت به ملائکه برتریم؛ البته نه هر انسانی.

پرسش: چرا این‌طور خلق نکرد که عبادت من بالاتر باشد؟

پاسخ: حالا اصلاً فرض کنیم من مؤمنی هستم که عبادتم را به‌طور متعارف انجام می‌دهم. مثلاً خیلی گناه نمی‌کنم؛ بعضاً یکی در میان، و بعد هم توبه می‌کنم. معمولاً متعارف ما این‌گونه است. بالاخره عبادتی داریم و بی‌عبادت نیستیم. ترک گناهی هم داریم؛ حتی از بعضی گناهان معصومیم.

به این شکل، حالات مختلفی وجود دارد. آیا با این حال من از ملائکه، از همه ملائکه، بالاترم؟ برتری دارم؟

پاسخ: نه، نیستیم.

پرسش: من می‌خواهم بگویم اگر ملک، ملک خلق شده است برای اینکه ظرفیت گناه در او نگذاشته‌اند، خدا می‌توانست برای منِ انسان هم کاری کند که ظرفیت گناه در من نگذارد؛ من هم می‌شدم ملک.

پاسخ: باشد. همین که «فألهمها فجورها وتقواها».

پرسش: بله، درست است. «فألهمها فجورها» را به من الهام کرد و «تقواها» را به من الهام کرد. آیا به ملک هم چنین چیزی داده است؟

پاسخ: صبر کنید، صبور باشید.

پرسش: یعنی ملک می‌تواند گناه کند و نمی‌کند؟

پاسخ: نه، یک لحظه اجازه بدهید. ذکری که جلسه پیش گفتیم، چه کسی یادش هست؟

پرسش: «سبحان الله العظیم»؟

پاسخ: نه، آن را دو جلسه پیش گفتیم.

پرسش: من نبودم.

پاسخ: محمد، یادت هست؟ آفرین. «فهم النبيين»؛ «وحفظ المرسلين والھام، والھام الملائكة المقربین». آمین یا رب العالمین. همین را شیخ بهائی فرموده‌اند. کتابش هم تهذیب بود. یادتان هست؟ بحث اینجا الهام است. به ملائکه الهام می‌شود. حالا در قرآن فرمود: «فألهمها فجورها وتقواها»؛ از همان ریشه است. «ألهمها»؛ یعنی به ما هم رتبه ملکی داده‌اند. می‌بینید؟ منظور من هستی‌شناسی آن است.

پرسش: من می‌گویم ملک تکویناً این‌گونه خلق شده است. یعنی اگر مثلاً خلقتش را یک تراشه در نظر بگیریم، در آن تراشه چیزی تعریف نشده که...

پاسخ: من متوجه منظور شما هستم؛ سرتاسر نوری است. اما شما یک چیز را در نظر نمی‌گیرید. شما کسی را با ملائکه قیاس می‌کنید که هیچ گناهی نکرده باشد؛ انسان کامل. بله، او برتر است. اما ما گناه کرده‌ایم. شما می‌گویید امکان گناه داشته‌ایم. من سؤال دیگری می‌پرسم: آیا عقل اصلاً ذاتاً مقدس هست یا نه؟ حالا بگویید من نفس دارم، عقل هم دارم. چون نفس دارم، می‌توانم از عقلم فاصله بگیرم یا مثلاً بی‌خیال عقلم شوم، اما در عین حال عقل همراه من است. پس آیا من از عقل برترم؟ یعنی ارزش من از عقل بالاتر است؟ نه. عقل است که به من قداست داده است. یعنی همان معنویت، الهیت و روحانیت ملائکه است که به سبب الهام به آن مقام رسیده‌اند و به من ارزش و اهمیت داده است.

پرسش: پس حرف شما این است که من چیزی برتر از ملک دارم که مرا بالاتر می‌برد.

پاسخ: دارم؛ پرِ پرواز دارم.

پرسش: بله؛ یعنی نیمی از من فرشته است و نیمی حیوان.

پاسخ: احسنت. اما او این‌طور نیست؛ او فرشته است. من با وجود حیوانیتم، فرشتگی هم دارم؛ اما او فقط فرشته است.

پرسش: نه، ببینید، بی‌اختیار است؛ یعنی همین که...

پاسخ: بالاخره ارزش دارد یا نه؟ ارزش دارد؛ مثل عقل، مقدس است.

پرسش: من می‌خواهم بگویم اگر منِ انسان، که در دنیا و در بافت اجتماعی واقع شده‌ام ـ و در همین بافت اجتماعی هزار و یک نوع معصیت وجود دارد ـ در چنین شرایطی باشم، از یک طرف «وسواس الخناس» بر من سوار است، از طرف دیگر شیطان نشسته است؛ «تحت الحنك من له تنكم». از یک طرف نفسی دارم که تازه چندمرده است؛ همین نفس اماره و نفس‌هایی که برای ما توضیح می‌دهید. بعد هم شیطان است که آنجا خدا می‌گوید «ینّهو هو و غیره و قبیلهو»؛ تازه یکی هم نیست، جمعی و انواع متعددی‌اند. من در این وضعیت گرفتارم. اگر من یک نماز بخوانم که توجهم در آن، هرچند نصفه‌ونیمه، به تو ای خدا باشد، در این دنیا با این همه کشش و جاذبه‌ای که دارد، می‌خواهم بدانم این یک رکعت نماز چقدر ارزش دارد؟ آیا می‌شود آن را کنار نمازی گذاشت که مثلاً اگر ملک بخواند؟ آیا ارزش این دو مثل هم است؟

پاسخ: بله، باز هم همه حرف شما درست است، اما یک نکته را دقت نمی‌کنید و حرفتان کامل نیست. ملاصدرا عبادت انسان را با ملائکه قیاس می‌کند. گفتم با کدام ملائکه؟ مقربین، نه هر ملائکه‌ای. این یک نکته. یعنی آن ملک اساساً مقدس است. شما انگار تقدس او را برمی‌دارید. نباید تقدس او را برداشت. او مقدس محض است. درست است که نمی‌تواند گناه کند، اما باز مقدس است. مثل اینکه بگوییم هنر نیست که عقل، عقل است. چرا، بسیار هم هنر است، چون خدا عقل را مقدس آفریده است.

نکته دوم اینکه ما زمانی از ملک برتریم که به اعتبار وجود عقل، به اعتبار همان وجود ملکی و عقلی‌مان ـ ملک، عقل است ـ با اتکا به آن وجود ملکی‌مان پا روی نفسمان بگذاریم. آن موقع صددرصد برتر از ملک می‌شویم. درست شد؟ اما ما این کار را نکرده‌ایم. بحث من همین است. می‌گویم بعضاً گناه‌هایی هم کرده‌ایم و بحث متعارف را مطرح کردیم. اما بله، اگر کسی مطلقاً به نفسش پشت پا بزند و عقلش را بارور کند، قطعاً از ملائکه بالاتر است.

حالا سؤال بعدی این است که آن ملک چه کرده که ملک مقرب شده است؟ روی چه چیزی پا گذاشته یا چه کاری کرده که ملک مقرب شده است؟ آن دیگر علم الهی است. من و شما نمی‌دانیم چرا. بسیاری از این چرایی‌ها را نمی‌دانیم. البته بعضی از عرفا بسیار تلاش کرده‌اند برای آن پاسخ پیدا کنند؛ اصطلاحاً ببخشید...

چون خودشان این اصطلاحات را گفته‌اند، من هم می‌گویم. جان؟ استخوان خرد کرده‌اند؛ خودشان می‌گویند جانمان به لب رسید تا مثلاً بتوانیم به این مطلب برسیم. خود شیخ‌الرئیس در بسیاری از جاها برای روایات یا آیات براهین عقلی می‌آورد. یک‌جا دستش را به علامت تسلیم بالا می‌برد و می‌گوید من تعبداً می‌پذیرم؛ دیگر نتوانستم برهان عقلی ارائه بدهم. کجا؟ معاد جسمانی؛ آنجا که اصلاً ماده نیست، جسم نیست. فعلاً با این بحث کاری نداریم.

بعضی از عرفا بسیار تلاش کرده‌اند و به پاسخ‌هایی رسیده‌اند؛ مثلاً بحث را تا ثغور نفس ربوبی و زبان حال اشیا در آنجا برده‌اند. گفته‌اند همه اشیا، هنگامی که در ذات ربوبی، در علم الهی، بودند، زبان حالی داشتند؛ مطلقاً همه اشیا، مثل حضرت‌عالی و بنده. چرا من، من شدم و شما، شما شدید؟ چرا این چوب شده، آن آجر شده، آن پرنده شده، آن آسمان شده و این زمین؟ در ثغور ربوبی، یعنی در آن ذات غیبی ـ که بهتر است برای فهم عمومی بگوییم در علم الهی ـ بودیم. آنجا زبان حالی داشتیم که اصطلاحاً به آن «ذر اول» می‌گویند.

خدا می‌دانست که من از او چه می‌خواهم یا نه؟ اصلاً پیش از خلقتم، پیش از ماهیتم، پیش از حد گرفتنم که این اندازه توست و تو این هستی، تشخص و تفردت این است، تو فرد فلانی و شخص فلانی، انسانی، جنسی، نوعی یا هرچه هستی، پیش از همه این‌ها ما در علم الهی بودیم و خدا به ما علم داشت. حالا که در علم بودیم، خدا می‌دانست ما از او چه می‌خواهیم یا نه؟ هر شیئی، هر وجودی. می‌دانست ملک از او می‌خواهد که ملک شود یا نه؟ بله. می‌دانست انسان از او می‌خواهد انسان شود یا نه؟ بله. همه می‌گوییم بله.

طبق همان «کلاً نمدها أولى وهؤلاء» که آیه قرآن است، این فلسفه سنت الهی است؛ «نمد». ما امداد می‌رسانیم، می‌کشیم؛ مد. اصلاً این «مد» عجیب است. «ألم تر إلى ربك كيف مد الظل». آیا نگاه نمی‌کنی به خدا که چگونه سایه را می‌کشد؟ ما «ظل ممدود» داریم در قرآن؛ سایه کشیده‌شده. این سایه کشیده‌شده چیست؟ آن «ظل» چیست؟ سایه. «كيف مد الظل»؛ یعنی آن سایه را مد دادی، کشیدی. آن ظل می‌شود ظل‌الله، سایه الله. آن صدر اول است. آن نفس‌الرحمن، برزخ بین خلق و حق است. آن را کشیدیم. «مد» دادیم، یعنی طورش را عوض کردیم؛ شد انسان، شد ملک، شد عالم عقل، شد عالم مثال، شد عالم طبیعت. توجه کردید چه شد؟

چه می‌خواهم بگویم؟ حالا «کلاً نمد» و «نمد» را این‌طور ببینیم. «نمد»؛ کشیدیم. ما هستیم که «لقد خلقکم اتوارا»؛ شما را به طورهای مختلف خلق می‌کنیم.

اگر بخواهیم خودمان را راحت کنیم، پاسخ ساده این است که به ما چه؟ ما چه می‌دانیم؟ علم الهی است. اما عرفا آن‌قدر تلاش کرده‌اند تا به اینجا رسیده‌اند که ما بالاخره در علم الهی بودیم؛ خدا به ما و به زبان حال ما علم داشت یا نه؟ من چه می‌خواستم؟ «نمد هاؤلا و هاؤلا». می‌خواستی ملک باشی؟ بفرمایید، ملک شو. می‌خواستی انسان باشی؟ انسان. می‌خواستی جماد شوی؟ بفرمایید. می‌خواستی نبات شوی؟ بفرمایید. می‌خواستی حیوان شوی؟ بفرمایید. می‌خواستی کافر شوی؟ بفرمایید. می‌خواستی مؤمن شوی؟ بفرمایید. می‌خواستی در محیط کفر به دنیا بیایی یا در محیط ایمان به دنیا بیایی؟ بفرمایید.

از ابتدا زبان حال تو این بود که از بهترین‌ها باشی؛ در اوج عزتِ این دوره تاریخی آدمیت و زمان ما. به پیشینیان و بعدی‌ها کاری نداریم. در این دوره، در اوج عزت، در حکومت اسلامی، تنها حکومت شیعی بعد از امیرالمؤمنین و حکومت مختصر امام حسن علیه‌السلام، تو را به دنیا آورده‌اند. این هم زبان حال خودت بوده است.

مگر ابی‌عبدالله در دعای عرفه از خدا تشکر نمی‌کند که مرا در حکومت ایمان، در سلسله حکومت ایمان و در دوران بعثت پیغمبر به دنیا آوردی، نه در حکومت جاهلیت و کفر و مانند این‌ها؟ اگر این را برداریم، این اشکال پیش می‌آید که بالاخره خدا تبعیض قائل شده است. مگر نمی‌شد از اول من هم مثلاً ملک باشم؟ خودمان انتخاب کردیم. این یک پاسخ است.

پرسش: بله، اما ما با این عقل ناقص فعلی‌مان...

پاسخ: قطعاً آن موقع را با عقل الآنمان نگاه نکنیم. الآن در نشئه طبیعت غباری بر عقل ما نشسته است.

پرسش: ما آن موقع شناختی از این غبار داشتیم؟

پاسخ: نداشتیم. بله، چرا؛ با دستورات عملی سیر و سلوک، با ترک گناه و با عبادت که از شرعیات و از پوسته دین شروع می‌شود، آن غبار می‌رود و کنار می‌رود.

پرسش: ما آن موقع شناختی از عقل و از این غبار نداشتیم که اینجا را انتخاب کنیم؛ یعنی انسانیت را انتخاب کنیم یا ملک را انتخاب کنیم.

پاسخ: کامل بوده...

پرسش: نه، نواقص را نمی‌دانستیم.

پاسخ: نواقص را نمی‌دانستیم. «ألست بربّکن» چیست؟ آیا من پروردگار شما نیستم؟ هستم. اصلاً خود «ألست» را عارف عربی در اینجا بسیار جالب بحث کرده است. زمانی یادتان باشد با هم صحبت کنیم که چرا «ألست» اینجا آمده و «بربّکن». همه، «قالو»، همه بدون استثنا، که من و شما هم بودیم، گفتیم بله. یعنی ربوبیت را پذیرفتیم. حتی خود شیطان می‌گوید «فبعزتی»؛ یعنی عزت خدا را قبول دارد. بعد می‌گوید «ربه ما اقویتنی». «ربه» یعنی پروردگار من. پس او هم ربوبیت حق را پذیرفته است. یعنی همه ما ربوبیت حق را پذیرفتیم.

آنجا که بودیم، علم به الوهیت حضرت حق داشتیم؛ قبول داشتیم که گفتیم بله. درست است؟ اما این شناخت آن‌قدر بوده که بدانیم عجب خدای باحالی است. «لا اله الا الله». می‌خواهی برو تا نهایت اسماء جمالیه؛ بشود بهشت مطلق به اسم. «یا ایتها انّی من الرسول المطمئن». می‌خواهی تا نهایت اسماء جلالیه بروی؛ بشوی ته جهنم. بفرمایید.

پرسش: در این بحثی که درباره ملائکه مطرح می‌شود، جاهایی می‌فرمایند که ارتقایی که به ما داده می‌شود، توسط ملائکه داده می‌شود.

پاسخ: آفرین، ارتقا توسط ملائکه است.

پرسش: عقل هم، ارتقای عقل، توسط آن ملائکه به ما می‌رسد.

پاسخ: اصلاً خود آن عقل ملک است. خود عقلِ وجود ما یک ملک است.

پرسش: می‌خواهم بگویم ملکی بالاتر، با تصوری که داریم، الهامی که دارد می‌شود...

پاسخ: آفرین، باز توسط ملائکه است. اصلاً من هم همین را گفتم. برای همین این سؤال را کردم: الآن شما برترید یا عقلت؟ اصلاً عقل بالاتر است. شرف من به وجود عقل من است؛ یعنی به وجود ملکیِ وجودم. حالا اگر پایم را روی نفسم گذاشتم، به میزانی که پایم را روی نفسم گذاشته‌ام، رتبه‌ام از ملک و ملائکه بالاتر می‌رود. اما چه کسی می‌تواند تا ملائکه مقربین برود؟ چه کسی می‌تواند تا مهیمین برود؟ نفس داشته باشی و بخواهی با آن مبارزه کنی؛ وگرنه اگر نفس نداشته باشی، یک‌دفعه برو...

پرسش: خودت خواستی.

پاسخ: بفرمایید.

پرسش: سلام بر شما.

پاسخ: سلام علیکم و رحمة الله.

پرسش: عذرخواهی می‌کنم. آیا ذکر یا دستورالعملی وجود دارد که تمام اذکار را در خودش جای داده باشد، یا تمام دستورالعمل‌ها را، مثلاً مثل کلمه «کن»، که بتوانیم به‌صورت میان‌بر، البته با رعایت ادب، به آن چیزهایی که مجاز هستیم برسیم؟ مثلاً همان سنگ الماس را نخواهیم از طریق خواص به آن برسیم. با توجه به وقت کمی که داریم، آیا کلمه یا دستورالعملی هست که همه‌جا کاربرد داشته باشد و خیلی سریع...

پاسخ: بسیار سخت است. اولاً «فأسألوا أهل الذکر». أهل الذکر. شما حتی نباید چنین سؤالی را از من بپرسید. من اهلش نیستم؛ اهلیتش را هم ندارم.

دارم. درست است که می‌گوییم جلسه پرسش و پاسخ است، اما تنمان می‌لرزد. اول اینکه پاسخ‌های ما اقناعی است؛ در واقع باید خود حضرت استاد می‌بودند و جواب می‌دادند. این یک نکته.

باید اهل ذکر باشد؛ البته آن اهل ذکری که مدنظر قرآن است، اهل‌بیت‌اند. امثال علامه‌ها نیز هرچه می‌گویند، از «قال الصادق» و «قال باقر» می‌گویند؛ هرچه هست، آنجاست. اصلاً «و علیٌ بابها» یعنی مولا موضوعیت دارد؛ نه اینکه باب‌های دیگری هم هست. «انا مدینة العلم»، شهر علم، «و علیٌ باب». اصلاً تنها باب علم، باب علی است. هر علمی از هر جای دیگری استیضاح شود، علم نیست. علم فقط از طریق مولا و اهل ذکر است.

نکته دوم اینکه خیلی خوب است ما زیرک باشیم؛ «المؤمن کیَس». به هر حال باهوش باشیم و دنبال این میان‌بُرها باشیم، اما مراقب باشیم این سبب تنبلی ما در مسیر سیر و سلوک نشود. بسیاری از ما ـ قبول کنید، از بنده حقیر ـ در مسیر سلوک به‌خاطر توجه به استثنائات متوقف شده‌ایم. می‌گوییم فلانی یک‌شبه راه صدساله را رفته است؛ ما هم می‌ایستیم تا یک‌شبه برویم. این توقف خطرناک است؛ تسویف است: حالا فردا، حالا فردا، «باش تا صبح دولتش بدمد». مراقب این هم باشیم. این نیز یک نکته است. با تمام تلاش و زحمت پیش برویم تا ان‌شاءالله بالا برویم. از آن طرف هم بخلی در کار نیست.

نکته سوم اینکه یکی از اصولی که بعداً در سیر بحث به آن می‌رسیم همین است که فاعلیت نظام هستی یکپارچه جود محض است. جود، جواد، «علی جواد» اسم حضرت حق. اسما عین ذات‌اند. حضرت حق عیناً جود محض است. اصلاً و ابداً بخلی در حضرت حق نیست. به همین وزان، بزرگان فرموده‌اند همان فیضی که بر سر اولیای خدا می‌ریزد، بر سر ما هم می‌ریزد؛ منتها او خودش را آماده کرده و ظرفش را بزرگ کرده است و همه این فیض را برمی‌دارد. من به قدر ظرفم؛ ظرف من یک پیاله است، به اندازه درِ کوچک مثلاً یک قمقمه است. هرکس به اندازه خودش.

ما تا می‌توانیم، چون از آن طرف بخلی نیست و یکپارچه جود است، و فاعلیت نظام هستی یکپارچه جود و بخشش است، باید بدانیم هرچه مشکل هست در قابلیت عالم است؛ یعنی ما قابل نیستیم و برای خودمان قابلیت ایجاد نکرده‌ایم. تا می‌توانیم باید سعه وجودی، یا به عبارتی قابلیت، در خودمان ایجاد کنیم.

این نکته بعدی. نکته آخر را هم در پاسخ عرض کنم. این مطالب را نکته‌وار پیش از پاسخ گفتم. در جلسه هشتاد و یک شرح اسفار حضرت علامه حسن‌زاده علیه‌الرحمه، بحثی را مطرح می‌کنند درباره فرق میان علم شهودی و علم حصولی. می‌گویند علم حصولی معدات‌اند و علم شهودی آن علت تامه است؛ برگرفته از علت تامه است. بعد توضیح می‌دهند که ما هیچ راهی جز شروق حق نداریم؛ شروق حق، لمعات الهی، نور الهی، باید در وجود ما تجلی کند.

تجلی نور الهی در وجود ما، که ظاهراً با بردن این اسماء و اذکار تلاش می‌کنیم به این تجلیات برسیم، جز با لایروبی جدول وجودی‌مان که به دریای لایتناهی وجودی متصل است، امکان‌پذیر نیست. لذا ایشان توصیه می‌کنند اگر می‌خواهید به علم شهودی برسید، یعنی میان‌بُر بزنید، البته تذکر می‌دهند که از علم حصولی هم چاره‌ای نیست؛ باید زحمت کشید و ورزش فکری کرد. اما اگر می‌خواهید میان‌بُر بزنید، در همان جلسه ـ سندش را هم گفتم، جلسه هشتاد و یک شرح اسفار ـ بسیار بر پاک‌سازی و لایروبی این جدول و کانال وجودی‌مان تأکید می‌کنند. باید پاک شود.

تا وقتی اینجا آلودگی هست، «لا یمسه إلا المتحرون». شما به این سمت بروید، ببینید در و دیوار آن رموز را به شما تعلیم می‌کنند، آن کنوز را تعلیم می‌کنند، آن کد و رمزها را به شما می‌دهند. منتها با روشی که رهروان و بزرگان رفته‌اند جلو بروید. به علم شهودی می‌رسید.

نکته آخر اینکه بله، این پاسخ کلی من بود. اگر بخواهم پاسخ جزئی و مصداقی بدهم، بله، ذکری هست که همه اذکار در آن دمج‌اند و اتفاقاً همان است که باقیات الصالحات است، همان است که اعظم اذکار است، همان است که یادگار حضرت صدوق شهیده است و همان کد و رمزی است که سید ابن طاووس برای ارتباط با عالم ملکوت و برزخ داده است. هست. بنابراین من الآن به دلایلی از بیانش معذورم. عذر می‌خواهم. کسی که آن را داشته باشد، دیگر گویی همه اذکار را دارد؛ شاه‌کلید است. اجازه بدهید به وقتش، ان‌شاءالله، تقدیم می‌کنم.

پرسش: ممنونم از پاسخ‌هایتان. در ادامه همین سؤال، نکته دیگری هم وجود دارد. اگر این ذکر را هم بلد باشیم، تکلیف بزرگی ایجاد می‌شود؛ چون ما مقام فرقان را نداریم، ممکن است چیزهایی را بخواهیم که به صلاح ما و به صلاح جهان هستی نباشد. چگونه می‌توانیم به این مقام فرقان برسیم؟

پاسخ: احسنت. سؤالاتی که بعضی از اعزه می‌پرسند... بفرمایید، خواهش می‌کنم. حالا دیگر فرصت هم خیلی گذشته است؛ اجازه بدهید این آخرین سؤال باشد. دوستان یکی‌یکی دارند می‌روند؛ محیط کاری هم هست، حیف است. بعد گله می‌کنند که ما این حرف‌ها را نشنیدیم.

سؤالاتی که بعضی از اعزه می‌پرسند، حکایت از این دارد که الحمدلله اهل فضل و مطالعه‌اند. از ادبیاتشان مشخص است؛ چه آقایان و چه خانم‌ها، و این باعث خرسندی بنده است.

فرقان، تمییز است؛ تفصیل است. قرآن، کلی است؛ فرقان، تفصیل است. مثلاً ما یک شب قدر تفصیلی، یا به عبارتی فرقانی، داریم که شب نیمه شعبان است. یک شب قدر کلی داریم که در ماه مبارک رمضان اتفاق افتاده؛ قرآنی است. فرقان میان اشیا تمییز می‌دهد و مصادیق را مشخص می‌کند.

اگر کسی بخواهد به فرقان برسد، راهش چیست؟ سؤال را درست متوجه شدم؟ راه رسیدن به فرقان، به‌گونه‌ای که بتوانی تشخیص بدهی. خود قرآن این را جواب داده است.

پرسش: یعنی باید تقوای الهی داشته باشیم؟

پاسخ: می‌فرمود که «و من یتق الله يجعل له فرقانا». این در ذهن من است. حالا در گوگل جست‌وجو کنید ببینید عبارت عربی را اشتباه نگفته باشم. کسی که تقوای الهی پیشه کند، خدا به او فرقان می‌دهد. درست است؟ معنای قرآنی‌اش این است.

پس راهش تقواست و از ریشه «وقیه»؛ یعنی نگهداری خودت. نگهداری خودت در مقام حضور. یعنی این در و دیوار دارند به ما تذکر می‌دهند که ما در محضر حضرت حقیم. همه آدم‌ها حاضرند؛ همه در فیض حضور هستند. اما عده‌ای نمی‌دانند که در محضر و حضورند؛ به آن‌ها می‌گویند غافل. بقیه که ذاکرند، می‌دانند که در حضورند. بنابراین هم غافل و هم ذاکر، هر دو در حضورند.

توجه به مقام حضور، وقتی رفته‌رفته شدت پیدا می‌کند، انسان را به فرقان می‌رساند. لذا بزرگان فرموده‌اند ـ و این هم فصل‌الخطاب جلسه ما و پاسخ سؤال خواهرمان باشد ـ که هرچه هست در توجه عرفانی است. یادتان باشد: توجه عرفانی.

ما حداقل یک جلسه باید درباره توجه عرفانی با شما صحبت کنیم. «اللهم إني أسألك و أتوجه إليك بنبيك محمد». توجه؛ توجه عرفانی.

اصلاً مرگ یعنی چه؟ یعنی نفس ناطقه توجهش را از این بدن برمی‌دارد و توجهش را به بدن مثالی می‌اندازد. این بدن منسلخ می‌شود، از بین می‌رود و متلاشی می‌شود. هرچه هست در توجه است.

باید به آن مقام توجه عرفانی برسیم که روش دارد. اجازه بدهید روشش را، اگر خدا خواست، شاید بعد از دهه محرم، وقتی کتاب شریف جامع سهوا علامه طباطبایی را در سیر و سلوک عملی به دست گرفتیم، مطرح کنیم. آنجا خود علامه توضیح داده‌اند که توجه عرفانی از کجا شروع می‌شود.

«والحمد لله رب العالمين». صلوات ختم کنید.

[چند نفر با هم]: «اللهم صل على محمد و آل محمد»