ددرس‌گفتارها
بازگشت به پخش
متن کاملخلاصهنسخه کتابی · جلسه 027

یادداشت: ترجمه‌های فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند.

هدایت تکوینی حیوانات و وحی الهی

به نظر می‌رسد علمی که در رفتار حیوانات می‌بینیم، از سنخ همان چیزی باشد که پروردگار عالم دربارهٔ زنبور عسل می‌فرماید:

«وَأَوْحَىٰ رَبُّكَ إِلَى النَّحْلِ أَنِ اتَّخِذِي مِنَ الْجِبَالِ بُيُوتًا» (نحل/۶۸، بخشی از آیه)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و پروردگارت به زنبور عسل وحی کرد که از کوه‌ها خانه‌هایی برگزین.

این هدایت مستقیماً بر اساس وحی الهی است و در رفتار و آفرینش حیوان تعبیه شده است. همان حقیقتی که در این آیه نیز بیان می‌شود:

«رَبُّنَا الَّذِي أَعْطَىٰ كُلَّ شَيْءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدَىٰ» (طه/۵۰، بخشی از آیه)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پروردگار ما همان کسی است که آفرینشِ هر چیزی را به آن عطا کرد، سپس آن را هدایت نمود.

این هدایت، همراهِ خودِ خلقت است؛ یعنی موجود، آفرینش خود را دریافت می‌کند و سپس هدایت متناسب با همان آفرینش نیز در او قرار داده می‌شود. از همین جهت، این نوع هدایت تکوینی قابل اعتماد است.

نسبت عالم مُلک، ملکوت و جبروت

اصل و حقیقتِ مراتب پایین‌تر در عوالم بالاتر است. آنچه در این عالم وجود دارد، مرتبه‌ای رقیق‌شده و نازل‌شده از حقیقتی است که در عالم بالاتر تحقق دارد.

در همین زمینه، از حضرت امام صادق علیه‌السلام ــ کشّاف حقایق و امام به‌حق ناطق ــ نقل شده است؛ عبارتی که حضرت استاد نیز در مباحث مربوط به ولایت کلیه آورده‌اند:

«إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَجَلَّ خَلَقَ مُلْكَهُ عَلَىٰ مِثَالِ مَلَكُوتِهِ، وَأَسَّسَ مَلَكُوتَهُ عَلَىٰ مِثَالِ جَبَرُوتِهِ.»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدای عزّوجلّ عالم مُلک خود را بر مثالِ ملکوتش آفرید و ملکوتش را بر مثالِ جبروتش بنا نهاد.

فعلاً همین مقدار از روایت برای بحث ما کافی است. معنای آن این است که عالم مُلک، مثالی از ملکوت است و ملکوت نیز مثالی از جبروت. بنابراین هر حقیقتی که اصل آن در مرتبهٔ بالاتر وجود دارد، رقیقه و مرتبه‌ای از آن در عالم پایین‌تر نیز هست.

قوای ظاهری انسان و ملائکه

بر همین اساس، ملائکه تنها متعلق به عوالم بالاتر نیستند؛ در این مرتبه نیز ظهور و شأنی دارند. در سیر این بحث به جایی می‌رسیم که همین حواس ظاهری و قوای طبیعی ما نیز از ملائکةالله هستند: قوهٔ سامعه، باصره، لامسه و ذائقه.

خدا نکند انسان ملکی را به گناه دعوت کند. وقتی قوه‌ای را که شأن ملکوتی دارد در مسیر معصیت به کار می‌گیریم، غیرت آن ملک به جوش می‌آید و به درگاه خدا شکایت می‌کند. اینکه گفته می‌شود چشمی که به گناه افتاده است در آن عالم از آتش پر می‌شود، باید در همین چارچوب فهمیده شود. غیرت آن قوه و حقیقت ملکوتی در آنجا ظهور می‌کند.

آتشِ این عالم نیز عین آتشِ عالم ملکوت نیست. در اینجا آتش را با صورت و کیفیتی متناسب با عالم طبیعت می‌شناسیم؛ اما ناری که در برزخ موجب عذاب می‌شود، یا ــ العیاذ بالله ــ در قیامت کبری و جهنم کبری ظهور می‌کند، همین آتش مادی نیست. این آتش، مرتبه‌ای نازل از آن حقیقت است.

در نقل‌هایی دربارهٔ نسبت آتش دنیا و آتش جهنم آمده است که آتش دنیا پس از تنزل و تخفیف بسیار، به صورتی درآمده که انسان بتواند از آن بهره ببرد؛ در برخی نقل‌ها تعبیر «هفتاد مرتبه» و در نقل‌هایی دیگر «هفت مرتبه» آمده است. مقصود این است که آن حقیقت، با تنزل و کاهش شدت، به صورت این آتش دنیوی درآمده است. در منابع روایی نیز نقل‌هایی دربارهٔ هفتاد مرتبه و نیز هفت مرتبه در خنک‌شدن یا تماس آتش با آب آمده است.

بنابراین همان‌طور که آتش این عالم مرتبه‌ای از حقیقت آتش در عوالم بالاتر است، قوای انسانی نیز می‌توانند مرتبه‌ای از حقایق ملکوتی باشند. غیرت آن ملک در عالم مناسب خود ظهور می‌کند و آنجاست که حقیقت عمل انسان آشکار می‌شود.

بدن‌های انسان در عوالم مختلف

حضرت استاد می‌فرمودند ما در همهٔ عوالم بدن داریم و نفس هیچ‌گاه بدون بدن نیست. تفاوت این بدن‌ها که در طول یکدیگرند، در نقص و کمال و رتبهٔ وجودی آنهاست.

بدن برزخی از بدن طبیعی کامل‌تر است و بدنِ متناسب با عالم عقل، از بدن مثالی کامل‌تر. این مراتب در طول یکدیگر قرار دارند.

در ملائکه نیز مراتب وجود دارد. از ملائکهٔ مقرّب سخن گفته می‌شود و بالاتر از آنان نیز مُهَیَّمین هستند؛ موجوداتی که اساساً توجهی به خلق ندارند و یکپارچه در هَیمانِ حضرت حق‌اند و در ذات الهی غرق‌اند.

عبادت انسان و عبادت ملائکه

در همین زمینه، در اسفار صدرالمتألهین بحث بسیار لطیفی وجود دارد. ملاصدرا عبادتِ موجودات را بررسی می‌کند: جمادات، نباتات، حیوانات و سپس انسان. وقتی به انسان می‌رسد، با دقت تعبیر می‌کند که عبادت انسان، برترین عبادت زمینی است؛ نه اینکه مطلقاً از هر عبادت آسمانی برتر باشد. همچنین معرفت او را در مرتبهٔ خود، برترینِ معارف حیوانی بیان می‌کند.

این تعبیرها حساب‌شده‌اند. چرا تعبیر «زمینی» به کار می‌رود؟ به دلیل وجود ملائکه. چرا در آن تقسیم‌بندی سخن از معرفت حیوانی است؟ چون در مراتب بالاتر، ملائکهٔ مقرّب قرار دارند که مرتبهٔ وجودی آنان سراسر علم و عبادت است.

حضرت جبرئیل علیه‌السلام در مرتبهٔ خود سراسر علم است؛ البته هر علمی که متناسب با مرتبهٔ وجودی آن ملک باشد. عبادت ملائکه نیز چنین است که یک آن از حضرت حق غافل نمی‌شوند.

عبادت ما کجا چنین است؟ از آغاز تا پایان عبادت، چنین حضور دائمی‌ای نداریم. دربارهٔ نماز گفته شده است:

«الصَّلَاةُ مِعْرَاجُ الْمُؤْمِنِ.»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): نماز، معراج مؤمن است.

اما در نماز خودمان، گاهی اگر حتی لحظه‌ای حقیقتاً متوجه خدا شویم، همان لحظه سهم ما از این معراج است. ملائکه در مرتبهٔ خود، اساساً کارشان عبادت است و یک آن از حضرت حق فارغ نمی‌شوند.

از سوی دیگر، وقتی از برتری انسان سخن می‌گوییم، باید توجه داشت که این سخن برتریِ مطلقِ هر انسانی بر هر ملکی نیست. این‌گونه نیست که صرف انسان‌بودن موجب شود عبادت هر انسانی از عبادت ملائکه بالاتر باشد.

انسانی را در نظر بگیرید که مؤمنی متعارف است؛ عبادت‌هایش را انجام می‌دهد، از بسیاری از گناهان دوری می‌کند، اگر لغزشی هم پیش بیاید توبه می‌کند و در برخی گناهان حتی حالت عصمت عملی پیدا کرده و اصلاً به سوی آنها نمی‌رود. دربارهٔ چنین انسانی و نسبت عبادت او با مراتب ملائکه، باید بحث را با دقت بیشتری ادامه داد.

نسبتِ انسان و ملائکه در امکانِ گناه و مقام قرب

آیا با این حالات مختلف، انسان از همهٔ ملائکه بالاتر است؟ نه. باید مسئله را دقیق‌تر دید.

ممکن است گفته شود: ملک به‌گونه‌ای آفریده شده که ظرفیت گناه در او قرار داده نشده است؛ خداوند می‌توانست انسان را نیز به‌گونه‌ای بیافریند که ظرفیت گناه نداشته باشد و در این صورت او نیز مانند ملک می‌شد. اما دربارهٔ نفس انسان، قرآن می‌فرماید:

«فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا» (شمس، ۸)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس فجور و تقوای آن را به آن الهام کرد.

فجور و تقوا به انسان الهام شده است. البته مسئله این نیست که ملک می‌تواند گناه کند و صرفاً گناه نمی‌کند؛ بحث در نحوهٔ خلقت و ساختار وجودی اوست.

در جلسهٔ گذشته ذکری را مطرح کردیم:

«فَهْمَ النَّبِيِّينَ، وَحِفْظَ الْمُرْسَلِينَ، وَإِلْهَامَ الْمَلَائِكَةِ الْمُقَرَّبِينَ.»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): فهم پیامبران، حفظِ رسولان و الهامِ فرشتگان مقرّب.

«آمِينَ يَا رَبَّ الْعَالَمِينَ.»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): اجابت فرما، ای پروردگار جهانیان.

این همان ذکری است که از شیخ بهایی نقل کردیم و گفتیم در کتاب تهذیب آمده است. اینجا بحث «الهام» اهمیت پیدا می‌کند: به ملائکه نیز الهام می‌شود و قرآن دربارهٔ انسان نیز می‌فرماید: «فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا». تعبیر «أَلْهَمَهَا» از همان ریشه است. مقصود من در اینجا حیث هستی‌شناختیِ مسئله است؛ یعنی در انسان نیز مرتبه‌ای ملکی قرار داده شده است.

ملک تکویناً ملک آفریده شده است. اگر برای تقریب به ذهن، ساختار خلقت او را به یک «تراشه» تشبیه کنیم، در آن ساختار چیزی به نام گرایش به معصیت تعریف نشده است؛ سراسر وجود او نور است.

اما در مقایسهٔ انسان با ملائکه باید یک نکتهٔ اساسی را در نظر گرفت: اگر انسانی را در نظر بگیریم که هیچ گناهی نکرده و به مقام انسان کامل رسیده است، سخن از برتری او بر ملائکه معنا پیدا می‌کند؛ اما ما که مرتکب گناه شده‌ایم، نمی‌توانیم صرفِ داشتن امکان گناه را دلیل برتری خود بدانیم.

قداستِ عقل و قداستِ ملائکه

سؤال دیگری مطرح می‌شود: آیا عقل ذاتاً مقدس است یا نه؟ انسان هم نفس دارد و هم عقل. چون نفس دارد، ممکن است از عقل خود فاصله بگیرد یا به مقتضای آن عمل نکند. اما آیا همین امکانِ فاصله‌گرفتن موجب می‌شود که انسان از عقل برتر باشد؟ خیر. بلکه این عقل است که به انسان قداست می‌بخشد.

همین معنا دربارهٔ ملائکه نیز مطرح است. معنویت، الهیت و روحانیتِ ملکی را نباید بی‌ارزش دانست؛ همین مرتبهٔ ملکی و عقلی است که در وجود انسان نیز منشأ ارزش و اهمیت می‌شود. البته انسان چیزی دارد که می‌تواند با آن از مرتبهٔ ملک نیز بالاتر برود؛ به تعبیر دیگر، «پرِ پرواز» دارد.

انسان، با وجود حیث حیوانیِ خود، حیث فرشتگی نیز دارد؛ اما ملک، ملک است. اینکه ملک در ساختار وجودی خود امکان معصیت ندارد، قداست او را از بین نمی‌برد. ملک همچنان ارزشمند و مقدس است؛ همان‌گونه که عقل مقدس است. نمی‌توان گفت: «هنری نیست که عقل، عقل است.» چرا؛ همین عقل‌بودن و قداست آن، کمالی است که خداوند در نحوهٔ خلقتش قرار داده است.

ملاکِ برتری انسان بر ملک

در مقایسهٔ عبادت انسان با ملائکه، بحث ما دربارهٔ ملائکهٔ مقرّب است، نه هر مرتبه‌ای از ملائکه. آن ملک مقرّب، موجودی مقدس است و نباید قداست او را از محاسبه حذف کرد. درست است که گناه نمی‌کند و ساختارش برای گناه آفریده نشده است، اما در عین حال «مقدسِ محض» است.

نکتهٔ دوم این است که انسان هنگامی از ملک برتر می‌شود که به اعتبار همان وجود عقلی و ملکیِ خود، بر نفس خویش پا بگذارد. ملک از سنخ عقل است و انسان نیز مرتبه‌ای عقلی و ملکی دارد. اگر انسان با اتکا به همین حیث عقلی و ملکی، بر نفس خود غلبه کند، آن‌گاه قطعاً می‌تواند از ملک بالاتر برود.

اما سخن ما دربارهٔ انسان متعارف است؛ انسانی که بعضاً مرتکب گناه نیز شده است. بنابراین صرف اینکه انسان امکان گناه داشته، ملاک برتری او بر ملک نیست. بله، اگر کسی مطلقاً به نفس خود پشت پا بزند و عقل خویش را بارور کند، قطعاً از ملائکه بالاتر می‌رود.

چرا یک ملک «مقرّب» شده است؟

اینجا سؤال دیگری پیش می‌آید: آن ملک چه کرده است که «ملک مقرّب» شده؟ بر چه چیزی پا گذاشته یا چه عملی انجام داده که به این مرتبه رسیده است؟

این مسئله به علم الهی بازمی‌گردد. ما بسیاری از این «چراها» را نمی‌دانیم. البته برخی از عارفان تلاش فراوانی کرده‌اند تا برای این مسائل پاسخ‌هایی بیابند و اصطلاحاً…

تلاش عارفان برای تبیینِ تفاوت مراتب موجودات

این اصطلاحات را خود اهل فن به کار برده‌اند. برخی از بزرگان واقعاً در این مسائل «استخوان خرد کرده‌اند» و، به تعبیر خودشان، جانشان به لب رسیده تا بتوانند برای بعضی از این پرسش‌ها پاسخی پیدا کنند.

برای مثال، خود شیخ‌الرئیس در بسیاری از موارد برای روایات یا آیات، برهان عقلی اقامه می‌کند؛ اما در جایی دست تسلیم بالا می‌برد و می‌گوید من این مطلب را تعبداً می‌پذیرم و نتوانستم برای آن برهان عقلی ارائه کنم. فعلاً وارد آن بحث نمی‌شویم.

عارفان در این مسئله نیز بسیار تلاش کرده‌اند و پاسخ را تا شؤون ربوبی و «زبان حالِ اشیا» در آن مرتبه برده‌اند. گفته‌اند همهٔ اشیا، هنگامی که در علم الهی بودند، زبان حالی داشتند؛ مطلقاً همهٔ اشیا.

چرا من، من شدم و شما، شما شدید؟ چرا این، چوب شد و آن، آجر؟ چرا یکی پرنده شد، یکی آسمان و دیگری زمین؟ در شؤون ربوبی ــ یا برای فهم ساده‌تر بگوییم: در علم الهی ــ همهٔ اینها معلومِ حق بودند و در آنجا زبان حالی داشتند. اصطلاحاً از آن مرتبه با تعابیری مانند «ذرّ اول» یاد می‌شود.

پیش از خلقت من، پیش از تعیّن ماهیت و پیش از آنکه حدّ بگیرم و مشخص شود که این شخص، این فرد، این نوع یا این موجود خاص هستم، در علم الهی معلومِ حق بودم؛ یعنی خداوند به من علم داشت.

حال اگر در علم الهی معلوم بودیم، آیا خدا می‌دانست که زبان حالِ ما چه اقتضایی دارد و چه می‌خواهد؟ دربارهٔ هر شیء و هر موجود همین سخن مطرح است. آیا می‌دانست ملک چه اقتضایی دارد و انسان چه اقتضایی دارد؟ بله.

قرآن می‌فرماید:

«كُلًّا نُمِدُّ هَٰؤُلَاءِ وَهَٰؤُلَاءِ مِنْ عَطَاءِ رَبِّكَ» (اسراء، ۲۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هر دو گروه، اینان و آنان را، از عطای پروردگارت مدد می‌رسانیم.

این «نُمِدُّ» نکتهٔ عجیبی دارد. «مَدّ» یعنی امتداد دادن و کشیدن. در جای دیگری قرآن می‌فرماید:

«أَلَمْ تَرَ إِلَىٰ رَبِّكَ كَيْفَ مَدَّ الظِّلَّ» (فرقان، ۴۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آیا ندیدی که پروردگارت چگونه سایه را گسترده و امتداد داده است؟

همچنین در قرآن تعبیرِ «سایهٔ کشیده و ممتد» آمده است:

«وَظِلٍّ مَمْدُودٍ» (واقعه، ۳۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و سایه‌ای گسترده و کشیده.

این «ظل» را در بیان عرفانی، «ظلّ الله» می‌گویند؛ سایهٔ حق. این همان صادر اول و «نَفَسِ رحمان» است که برزخ میان حق و خلق شمرده می‌شود. «مدّ» یعنی آن را امتداد دادیم و در اطوار مختلف ظاهر کردیم: انسان شد، ملک شد، عالم عقل شد، عالم مثال شد و عالم طبیعت شد.

قرآن نیز می‌فرماید:

«وَقَدْ خَلَقَكُمْ أَطْوَارًا» (نوح، ۱۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و شما را در اطوار و مراحل گوناگون آفریده است.

پس می‌توان تعبیر «نُمِدُّ» را از این منظر نیز نگریست: امتداد و ظهور در اطوار مختلف.

زبان حالِ موجودات در علم الهی

پاسخ ساده این است که بگوییم این امور در علم الهی است و ما از چراییِ آنها خبر نداریم. اما عارفان به همین پاسخ بسنده نکرده‌اند و مسئله را تا آنجا پی گرفته‌اند که گفته‌اند: ما در علم الهی معلومِ حق بودیم و خداوند به زبان حال ما علم داشت.

قرآن می‌فرماید:

«كُلًّا نُمِدُّ هَٰؤُلَاءِ وَهَٰؤُلَاءِ مِنْ عَطَاءِ رَبِّكَ» (اسراء، ۲۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هر دو گروه، اینان و آنان را، از عطای پروردگارت مدد می‌رسانیم.

به زبان حال، اقتضای یکی ملک‌بودن است؛ ملک می‌شود. اقتضای دیگری انسان‌بودن است؛ انسان می‌شود. یکی جماد، دیگری نبات و دیگری حیوان. در مراتب انسانی نیز یکی در محیط کفر و دیگری در محیط ایمان متولد می‌شود.

حتی اینکه انسان در چه دوره‌ای و در چه فضایی متولد شود، در این تبیین عرفانی به همان زبان حال بازگردانده می‌شود. کسی در دوره‌ای از عزت ایمان و در محیطی دینی به دنیا می‌آید و دیگری در شرایطی متفاوت.

در دعای عرفه نیز حضرت اباعبدالله الحسین علیه‌السلام خداوند را سپاس می‌گوید که ولادت او در دوران هدایت و ایمان واقع شد، نه در دورهٔ جاهلیت و کفر.

اگر این مبنا را کنار بگذاریم، این پرسش پیش می‌آید که چرا خداوند میان موجودات تفاوت قرار داده است؟ چرا یکی از ابتدا ملک باشد و دیگری انسان؟ یکی از پاسخ‌هایی که در این دستگاه عرفانی داده می‌شود این است که این تفاوت‌ها مطابق همان اقتضا و زبان حالِ موجودات بوده است.

البته نباید عقلِ فعلیِ خود را با آن مرتبه مقایسه کنیم. اکنون در نشئهٔ طبیعت غباری بر عقل ما نشسته است. با ترک گناه، عمل به دستورات سیر و سلوک و عبادتی که از احکام شرعی و ظاهر دین آغاز می‌شود، این غبار به‌تدریج کنار می‌رود.

میثاقِ «أَلَسْتُ بِرَبِّكُمْ»

در این زمینه، آیهٔ میثاق بسیار قابل توجه است:

«أَلَسْتُ بِرَبِّكُمْ ۖ قَالُوا بَلَىٰ» (اعراف، ۱۷۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آیا من پروردگار شما نیستم؟ گفتند: آری.

خودِ تعبیر «أَلَسْتُ» و نیز تعبیر «بِرَبِّكُمْ» نکات عرفانی مهمی دارد که باید در جای خود دربارهٔ آن صحبت کرد. همه گفتند: «بَلَىٰ»؛ بدون استثنا. من و شما نیز در این خطاب بوده‌ایم. یعنی ربوبیت حق پذیرفته شده است.

حتی شیطان نیز عزت خداوند را می‌پذیرد و می‌گوید:

«فَبِعِزَّتِكَ لَأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ» (ص، ۸۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس به عزت تو سوگند که همهٔ آنان را گمراه خواهم کرد.

و در جای دیگر می‌گوید:

«قَالَ رَبِّ بِمَا أَغْوَيْتَنِي» (حجر، ۳۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفت: پروردگارا، به سبب آنکه مرا به گمراهی افکندی…

تعبیر «رَبِّ» یعنی «پروردگار من»؛ پس حتی او نیز ربوبیت حق را انکار نمی‌کند.

بنابراین، در آن مرتبه علم به ربوبیت و الوهیت حضرت حق وجود داشته و این حقیقت پذیرفته شده است. اما پس از آن، مراتب و اقتضائات متفاوت می‌شوند: کسی مسیر اسماء جمالی را می‌پیماید و دیگری در مسیر اسماء جلالی قرار می‌گیرد.

بازگشتِ شرافت انسان به مرتبهٔ عقلانی و ملکی

در بحث نسبت انسان و ملک، باید دوباره به همان نکتهٔ اصلی بازگردیم: آنچه موجب ارتقای ما می‌شود، مرتبهٔ عقلانی و ملکیِ وجود ماست. خود عقل مرتبه‌ای ملکی دارد و حتی الهامی که به انسان می‌رسد، در مراتبی به‌واسطهٔ ملائکه است.

برای همین باید پرسید: انسان بالاتر است یا عقل او؟ در این مقام، عقل بالاتر است. شرافت وجود من به وجود عقل در من است؛ یعنی به همان حیث ملکیِ وجودم.

اگر بر نفس خود پا گذاشتم، به همان میزانی که بر نفس غلبه کرده‌ام، رتبه‌ام می‌تواند از مراتب ملائکه بالاتر رود. اما اینکه چه کسی می‌تواند تا مرتبهٔ ملائکهٔ مقرّب و حتی مراتب بالاتر پیش رود، مسئلهٔ دیگری است.

رجوع به اهل ذکر

در مسئلهٔ ذکرها و دستورالعمل‌های سلوکی، نخستین اصل این است که قرآن می‌فرماید:

«فَاسْأَلُوا أَهْلَ الذِّكْرِ» (نحل، ۴۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس از اهل ذکر بپرسید.

باید سراغ «اهل ذکر» رفت. حتی این‌گونه پرسش‌ها را نیز نباید از من بپرسید؛ من اهل آن نیستم و اهلیت آن را هم ندارم.

رجوع به اهل ذکر و پرهیز از میان‌بُرزدگی

درست است که این جلسه را «پرسش و پاسخ» می‌نامیم، اما واقعاً در پاسخ‌گویی به بعضی از این پرسش‌ها تنمان می‌لرزد. پاسخ‌های من در حدّ اقناع است؛ برای پاسخ حقیقی به برخی از این مسائل، باید خود حضرت استاد حضور می‌داشتند.

نکتهٔ اول این است که پاسخ را باید از اهل ذکر گرفت. البته اهل ذکری که قرآن در معنای خاص مدّ نظر دارد، اهل‌بیت علیهم‌السلام‌اند. امثال علامه‌ها نیز هرچه دارند، از «قال الصادق علیه‌السلام» و «قال الباقر علیه‌السلام» دارند؛ هرچه هست، آنجاست.

دربارهٔ امیرالمؤمنین علیه‌السلام نیز تعبیر «باب» موضوعیت دارد؛ نه اینکه باب‌های دیگری هم باشد و ایشان یکی از آنها باشند. در روایت آمده است:

«أَنَا مَدِينَةُ الْعِلْمِ وَعَلِيٌّ بَابُهَا.»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): من شهر علمم و علی دروازهٔ آن است. dorar.net +1

یعنی باب علم، امیرالمؤمنین علیه‌السلام است. علمی که حقیقتاً علم است، باید از این باب و از اهل ذکر گرفته شود.

نکتهٔ دوم اینکه بسیار خوب است انسان زیرک باشد. گفته‌اند:

«الْمُؤْمِنُ كَيِّسٌ.»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): مؤمن زیرک و هوشیار است.

خوب است دنبال راه‌های نزدیک‌تر و میان‌بُرها باشیم؛ اما باید مراقب باشیم همین جست‌وجوی میان‌بُر، سبب تنبلی ما در مسیر سیر و سلوک نشود.

بسیاری از ما ــ از جمله بندهٔ حقیر ــ گاهی به‌سبب توجه به استثناها در مسیر سلوک متوقف می‌شویم. می‌گوییم فلانی یک‌شبه راه صدساله را رفت؛ بعد می‌ایستیم تا شاید ما هم یک‌شبه برویم! این توقف خطرناک است. کار را به «فردا، فردا» می‌اندازیم و منتظر می‌مانیم:

«باش تا صبحِ دولتت بدمد.»

نباید چنین کرد. باید با تمام توان و زحمت حرکت کنیم و ان‌شاءالله بالا برویم؛ از آن طرف نیز بخلی وجود ندارد.

فاعلیتِ نظام هستی؛ جودِ محض

نکتهٔ سوم از اصولی است که بعداً در سیر بحث به آن خواهیم رسید: فاعلیت نظام هستی یکپارچه جود محض است.

«جواد» از اسماء حضرت حق است و اسماء عین ذات‌اند؛ بنابراین حضرت حق عینِ جود محض است. مطلقاً بخلی در حضرت حق نیست.

بزرگان بر همین اساس فرموده‌اند همان فیضی که بر اولیای خدا می‌ریزد، بر ما نیز می‌ریزد؛ اما ولیّ خدا خودش را آماده کرده و ظرف وجودی‌اش را بزرگ کرده است، پس از آن فیض بهرهٔ بیشتری می‌گیرد. ظرف من شاید در حد یک پیاله یا ظرفی کوچک باشد؛ هرکس به اندازهٔ ظرف وجودی خودش بهره می‌برد.

از آن طرف بخل نیست؛ آن سو یکپارچه جود و بخشش است. فاعلیت نظام هستی یکپارچه جود است. هر مشکلی هست، در قابلیتِ قابل است؛ یعنی ما قابلیت لازم را نداریم و این قابلیت را در خود ایجاد نکرده‌ایم.

پس باید تا جایی که می‌توانیم، سعهٔ وجودی ــ یا به تعبیر دیگر، قابلیت ــ را در خودمان افزایش دهیم.

علم حصولی، علم شهودی و لای‌روبیِ جدول وجود

پیش از پاسخ مصداقی، نکتهٔ دیگری را عرض کنم. حضرت علامه حسن‌زاده آملی رحمه‌الله‌علیه در جلسهٔ هشتاد و یکم شرح اسفار بحثی دربارهٔ تفاوت علم حصولی و علم شهودی مطرح می‌کنند.

در آنجا بیان می‌شود که علوم حصولی در حکم مُعِدّات هستند، اما علم شهودی از مرتبهٔ علت تامه است. سپس توضیح می‌دهند که راهی جز شروق حق نداریم؛ باید لمعات الهی و نور الهی در وجود انسان تجلی کند.

ما با اذکار و اعمال مختلف تلاش می‌کنیم به چنین تجلیاتی برسیم، اما تجلی نور الهی در وجود ما جز با لای‌روبیِ جدول وجودی که به دریای لایتناهیِ وجود متصل است، امکان‌پذیر نیست.

ازاین‌رو، اگر می‌خواهید به علم شهودی برسید ــ یعنی به‌نوعی همان راه نزدیک‌تر را پیدا کنید ــ بر پاک‌سازی و لای‌روبیِ این جدول و کانال وجودی تأکید می‌شود. البته علم حصولی نیز ناگزیر است؛ باید زحمت کشید، مطالعه کرد و ورزش فکری داشت. اما برای رسیدن به علم شهودی، این پاک‌سازی ضرورت دارد.

تا وقتی اینجا آلوده است، کار پیش نمی‌رود:

«لَا يَمَسُّهُ إِلَّا الْمُطَهَّرُونَ» (واقعه، ۷۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): جز پاک‌شدگان آن را لمس نمی‌کنند. Quran.com

به سوی پاکی بروید؛ آن‌گاه می‌بینید که در و دیوار، رموز و کنوز را به شما تعلیم می‌دهند و کدها و رمزها را در اختیارتان می‌گذارند. البته باید از همان راهی رفت که بزرگان و رهروان این راه پیموده‌اند. با روش بزرگان پیش بروید تا به علم شهودی برسید.

ذکری که دربردارندهٔ اذکار دیگر است

این پاسخ کلی بود. اگر بخواهم مصداقی پاسخ بدهم، بله، ذکری وجود دارد که اذکار دیگر در آن مندمج‌اند. همان است که از باقیات صالحات شمرده می‌شود، از اعظم اذکار است، یادگار حضرت صدیقهٔ شهیده سلام‌الله‌علیهاست و همان کد و رمزی است که سید ابن‌طاووس برای ارتباط با عالم ملکوت و برزخ بیان کرده است.

چنین ذکری هست؛ اما فعلاً به دلایلی از بیان آن معذورم. کسی که آن را داشته باشد، گویی مجموعه‌ای از اذکار را در اختیار دارد؛ به تعبیری، «شاه‌کلید» است. ان‌شاءالله در وقت مناسب آن را تقدیم خواهم کرد.

فرقان و راه رسیدن به قدرت تشخیص

اما مسئلهٔ مهم‌تر، رسیدن به مقام فرقان است.

فرقان یعنی تمییز و تفصیل. قرآن حیث کلی دارد و فرقان حیث تفصیلی؛ فرقان میان اشیا تمییز می‌دهد و مصادیق را از یکدیگر مشخص می‌کند. برای مثال، یک شب قدر با حیث تفصیلی یا فرقانی داریم که شب نیمهٔ شعبان است، و یک حیث کلی و قرآنی داریم که در ماه مبارک رمضان مطرح می‌شود.

اگر انسان بخواهد به فرقان برسد، یعنی بتواند حقیقتاً تشخیص دهد، راه چیست؟ خود قرآن پاسخ داده است. تعبیر دقیق آیه این است:

«يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنْ تَتَّقُوا اللَّهَ يَجْعَلْ لَكُمْ فُرْقَانًا» (انفال، ۲۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای کسانی که ایمان آورده‌اید، اگر تقوای الهی پیشه کنید، خداوند برای شما نیروی تشخیص و فرقان قرار می‌دهد. Quran.com

پس راه رسیدن به فرقان، تقواست.

تقوا از ریشهٔ «وقایه» است؛ یعنی نگه‌داشتن و صیانت کردنِ خود. در این بحث، یعنی خود را در مقام حضور نگه داشتن.

این در و دیوار به ما تذکر می‌دهند که ما در محضر حضرت حق هستیم. همهٔ انسان‌ها در فیض حضورند؛ اما گروهی نمی‌دانند که در محضرند و به آنها «غافل» گفته می‌شود. گروه دیگر، که ذاکرند، می‌دانند در حضورند.

بنابراین هم غافل و هم ذاکر در حضورند؛ تفاوت در توجه به حضور است.

هرچه توجه انسان به مقام حضور شدت پیدا کند، رفته‌رفته او را به مقام فرقان می‌رساند.

توجه عرفانی؛ فصل‌الخطاب بحث

فصل‌الخطاب این جلسه همین باشد: هرچه هست، در توجه عرفانی است.

«توجه عرفانی» را به خاطر بسپارید. دست‌کم یک جلسه باید مستقلاً دربارهٔ توجه عرفانی صحبت کنیم.

در دعا آمده است:

«اللَّهُمَّ إِنِّي أَسْأَلُكَ وَأَتَوَجَّهُ إِلَيْكَ بِنَبِيِّكَ مُحَمَّدٍ.»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، از تو درخواست می‌کنم و به‌وسیلهٔ پیامبرت محمد به سوی تو روی می‌آورم.

بحث، بحثِ توجه است؛ توجه عرفانی.

اصلاً مرگ چیست؟ مرگ یعنی نفس ناطقه توجه خود را از این بدن برمی‌دارد و متوجه بدن مثالی می‌شود. وقتی این توجه از بدن مادی برداشته شد، این بدن از هم می‌پاشد، از بین می‌رود و متلاشی می‌شود.

هرچه هست، در توجه است.

باید به مقام توجه عرفانی برسیم و این مقام نیز روش دارد. ان‌شاءالله اگر خدا بخواهد، پس از دههٔ محرم، وقتی در بحث سیر و سلوک عملی به اثر شریف علامه طباطبایی رحمه‌الله‌علیه برسیم، آنجا خود علامه توضیح می‌دهند که توجه عرفانی از کجا آغاز می‌شود.

«وَالْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ.»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و همهٔ ستایش‌ها مخصوص خداوند، پروردگار جهانیان است.

«اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ.»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست.

پاورقی: متن حاضر از پیاده‌سازی ماشینی گفتار (ASR) ویرایش شده است. ترجمه‌های فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران و بخش‌های پرسش‌وپاسخِ مستقیم حذف شده‌اند. این نسخه فاقد Segments است.