ددروس معرفت نفس
بازگشت به پخش
متن کاملخلاصهنسخه کتابی · جلسه 026

یا رب اعوذ به من همزات الشیاطین و من شر نفسي و من شر خلقک. بسم الله الرحمن الرحیم. لا حول و لا قوة الا بالله العلی العظیم. اللهم ایکا نعبد و ایکا نستعین. الحمد لله على کل نعمه و اسال الله من فضله. السلام علیک یا داعی الله و ربانی آیاته. السلام علیکم و رحمة الله.

در محضر پنج شهید خوشنام هستیم. ان‌شاءالله مورد تفضلات و عنایات این شهدا قرار بگیریم. نساء این شهدا، امام شهدا، امواتمان و رفتگان همه‌مان. امروز نیز چهلمین روز درگذشت پدر بنده حقیر است. ثواب این جلسه را هدیه می‌کنم به روح پدر خودم و رفتگانمان. پدر و مادران شما نیز ان‌شاءالله همگی فیض ببرند. نساء همه‌شان، از صمیم قلبتان صلواتی هدیه بفرمایید. اللهم صل على محمد و آل محمد.

معذرت می‌خواهم. تا عزیزان شکل کلاس را می‌گیرند، نیت کردیم که هدیه امروز ما به شما در ابتدای جلسه، از لسان خود حضرت استاد باشد. این‌گونه بسیار زیباتر است و برکتش نیز بیشتر است. صوتی از حضرت استاد، کمتر از سه دقیقه، پخش می‌شود. دوستان با دقت گوش بدهند و بهره ببرند.

می‌خواستم این جمله را عرض کنم که به‌گونه‌ای باشد که همواره ملکوت عالم... و چه خوش و چه خوب که سوره مبارکه جاسیه را باز می‌کنیم؛ سوره جاسیه به این آیه، آخرین آیه سوره جاسیه، منتهی می‌شود که: رب السماوات. فلله الحمد. فلله الحمد رب، رب السماوات و رب الأرض رب العالمين. و له الكبرياء في السماوات والأرض و له الكبرياء في السماوات والأرض. فلله الحمد. فلله الحمد رب السماوات و رب الأرض رب العالمين. دو «رب» اول همان دو «رب» آخر است که دیگر واو ندارد. فلله الحمد رب السماوات؛ «رب» را دیگر تکرار نکنیم. فلله الحمد رب السماوات ورب الأرض رب العالمين وله الكبرياء في السماوات والأرض وهو العزيز الحكيم. سوره تمام می‌شود.

به‌گونه‌ای باشد که شما در تمام حالاتتان این آیه کریمه را پیش چشمتان ببینید؛ یعنی تار و پود جانتان، دلتان و حالتان، در همه حالات، این باشد که مربوبید. فلله؛ هرچه را می‌بینید، هرچه هستند، بارشان، ادبارشان، همه را مشاهده می‌فرمایید. این‌گونه باشد که اگر گاهی به زبان آوردید، چه بهتر. کسی نیست، بیگانه نیست؛ خودت هستی. به زبان آوردی، چه بهتر.

عرض می‌کنم که پیش مردم، همان‌گونه که در باب کتمان کافی، ائمه ما به شاگردانشان و به خواصشان فرمودند که باید دهان‌بسته باشید، کتم باشید. در کافی باب دارد؛ کتم باشید. خودتان را حفظ کنید. هر حرفی را پیش هر کسی نمی‌شود زد. یک‌گونه، یک حال، یک معنویت و روحانیت، یک فرشته‌مآبی از ملکوت عالم و ماورای طبیعت. یک انسان آگاه باید ببیند خداست که دارد خدایی می‌کند. فلله الحمد رب السماوات ورب الأرض رب العالمين وله الكبرياء في السماوات والأرض وهو العزيز الحكيم.

این را ذکر همیشگی‌تان، ذکر قلبی‌تان، سری‌تان و نهادتان قرار دهید؛ به‌گونه‌ای که در تار و پود وجودتان خداگو، خداجو و خداخواه باشید. این‌گونه و به این نحو. خداوند ان‌شاءالله شر سعادت عطا کند. فلله الحمد رب السماوات ورب الأرض رب العالمين وله الكبرياء في السماوات والأرض وهو العزيز الحكيم.

به روح علامه صلوات بفرستید. اللهم صل على محمد وآل محمد وعجل فرجهم.

سوره جاثیه؛ البته این آیه‌ای که حضرت استاد فرمودند، آیات سی‌وشش و سی‌وهفت، دو آیه آخر سوره است. خود سوره جاثیه در ابتدا با دو اسم شریف العزيز الحكيم شروع می‌شود و با همین دو اسم نیز تمام می‌شود. بحثی هست که ان‌شاءالله به وقتش، به توفیق الهی، به آن بپردازیم؛ ربط مضامین سوره‌ها با اسمائی که در آن سوره‌ها واقع شده است. به قول خود حضرت استاد، حتی میان محتوای هر آیه و اسمی که آیه با آن اتمام پیدا کرده، ربطی هست. می‌شود از این‌ها به بسیاری از محتواهای عالی رسید؛ مثلاً اینکه در چه جاهایی اسم الحکیم حق می‌آید، اسم العزيز می‌آید و اسم العلیم می‌آید.

این‌ها اسمائی است که شما، دانش‌آموزان دروس معرفت نفس استاد حضرت علامه، باید با این اسماء خو کنید. دلایلش را نیز قبلاً عرض کردیم. یکی از آن آیات همین آیه است که اتفاقاً کل این سوره، به برکت نفس استاد... من چند روایت تقدیم کنم.

اولاً، این سوره جزء حوامیم است؛ سوره‌ای که با حامیم شروع می‌شود و اولین آیه بعد از حروف مقطعه «فلله، فلله العظم». اولین آیه می‌فرماید «وهو العزيز الحکیم.» بله، اولین آیه؛ «تنزيل الكتاب من الله العزيز الحکیم.» اولین آیه بعد از حامیم با چه چیزی تمام شد؟ بحث تنزيل کتاب است؛ تنزيل الكتاب. این کتاب از چه کسی نازل شده؟ من الله. کدام الله؟ کدام خدا؟

مثل اینکه در سوره اخلاص می‌خواهی حق را به زبانت بیان کنی. به تو دستور می‌دهند: بگو. چه بگویم؟ او باید دستور بدهد؛ من که لالم. بر اساس آن صحبتی که یک جلسه مطرح کردیم، بالاخره این‌ها همه اسماء حق‌اند. وجود صمدی حضرت حق که الله نیست. الله، درست است که اسم جامع است، اما ظهور آن وجود صمدی است. حالا آن چیست؟ او کیست؟ لالیم؛ همان‌طور که در خصوص خودمان لالیم. من کیستم؟ من چیست؟ می‌گوییم هو. دستور خودشان است: قل. چه بگویم؟ خدایا، چگونه تو را معرفی کنم؟ بگو هو. چشم، می‌گویم هو.

حالا کدام هو؟ خدا را، آن هو را، آن هویت ذاتی را چگونه بشناسم؟ با اسمائش که به یک معنا حجاب‌اند. این‌ها حجاب بین حق و خلق‌اند که اگر این‌ها نباشند، اصلاً خلق نمی‌تواند دوام پیدا کند و اصلاً نمی‌تواند پیاده شود؛ چون بهرته موجودات از بسم الله الرحمن الرحیم همه ظهور آن اسماء‌اند. شما هم اسم اللهید. اشیا همه اسم الله‌اند. «علم آدم الأسماء كلها أی الأشیاء كلها.»

الله. شما هم یک شیء هستید. حالا این اسماء که ظهور حق هستند، کدام‌یک اول می‌آید؟ قل. بگو. چه بگویم؟ بگو هو. چشم؛ هو. حالا کدام هو؟ الله. حالا می‌شود الله. می‌خواهم بشناسم، می‌خواهم ببینمش، می‌خواهم بچشمش. آن هو را از الله می‌شود شناخت که اسم جامع است. بقیه همه ظهور این الله‌اند.

حالا کدام الله؟ احد. از مقام احدیت، قوس نزول شروع می‌شود؛ از آن بالا می‌آیی به واحدیت. احدیت، توحید محض است؛ واحدیت، کثرت است. آنجا وحدت است و اینجا کثرت. پس قل هو الله احد. البته فرق می‌کند که الله یا خود هو، قبل از الله بیاید یا بعد از الله بیاید. قبلاً هم عرض کردیم؛ این یادآوری است. مثلاً کجا در قرآن بعد از الله آمده؟ والله هو الغنی الحمید. یا ایها الانسان انک انتم الفقراء الى الله. آنجا در والله هو، بعد از الله آمده است: هو الغنی الحمید. این بحث را در خصوص اسماء الحسنی داریم که ان‌شاءالله به وقتش عرض می‌کنیم. بعضاً نیز مطالبی گفته‌ایم.

حالا کدام احد را من بخوانم؟ دوباره می‌گوید الله. حواست باشد: الله. از الله فارغ نشوی. الهیت نظام. اصلاً از همان‌جا هم آمده‌ای. البته آن الله، الله اول، با این الله تفاوتی می‌کند. باشد فعلاً طلبتان؛ آن اللهی که بعد از هو آمده و این اللهی که در سوره بعد از آن، در حقیقت بعد از الله اول آمده است.

حالا کدام الله را بخوانم؟ کدام احد را بخوانم؟ دوباره می‌گوید الله. کدام الله؟ الصمد. الصمد. می‌گوید این را بخوان.

همان حضرت حق که در سوره قل هو الله، که شناسنامه حق است و تنها سوره‌ای است که به‌جز خدا در آن حرفی زده نشده، خود را معرفی کرده است. حتی در آیه هو الاول والآخر والظاهر والباطن وهو بكل شيء عليم، این بكل شيء عليم باز به کثرت و خلائق زده است و به یک معنا آن وحدت اتم نیست؛ ولی قل هو الله احد دیگر تمام است و فقط حرف خدا در آن است. همان حضرت حقی که آنجا این‌چنین خودش را معرفی کرده، در سوره جاثیه تنزيل الكتاب از چه کسی نازل شد؟ این کتاب، همه این کتاب، من الله. کدام الله؟ العزيز. کدام العزيز؟ شما باید زیر چتر و سایه العزيز باشید؛ زیرا جز با عزت، اصلاً نمی‌شود انسان زندگی مؤمنانه داشته باشد. این بحث دارد؛ بماند.

حالا کدام العزيز؟ الحکیم. می‌خواهی محکم بار بیایی؟ باید به اسم الحکیم پناه ببری. حکمت هم که از الحکیم بود؛ گفتیم علم به احوال اعیان موجودات به قدر طاقت بشری بود. می‌خواهی به باطن عالم پی ببری، باید به این اسم الحکیم پناه ببری؛ البته حکمت عزتمندانه‌ای که زیر سایه اسم العزيز است.

خلاصه اینکه اذیتتان نکنم، چون بحث چیز دیگری است. پیوسته ما را می‌کشانند؛ الكلام یجر ولکلام. این سوره این‌چنین شروع می‌شود و می‌رود تا همین آیات سی‌وشش و سی‌وهفت، انتهای سوره، که اکنون به من و شما توصیه فرمودند؛ حی و حاضر. اکنون در جلسه ایشان نشسته‌اید و امروز رزق شما شده است. روح بلند ایشان و اشراقاتشان ادامه‌دار است و امروز، به برکت عید غدیر، این ذکر شریف قرآنی را به شما افاضه فرمودند.

آخرش نیز همین‌طور است: فلله الحمد، فلله الحمد. اصلاً خود فلله، فلله الحمد. همه حمد مال الله است. چقدر حرف اینجا هست. کدام اللهی که همه حمد مال اوست؟ رب السماوات و رب الارض. اصلاً بحث توحید صمدیه است. به آسمان بروی، همین الله رب توست؛ به زمین بیایی، باز الله، رب السماوات و رب الارض. واو می‌آورد؛ همان رب است. الذي في السماء إله و في الأرض إله. این توحید صمدیه است؛ یعنی به آسمان بروی، همان اله است و به زمین هم بیایی، همین اله است.

فکر نکن که اگر از این زمین فارغ شوی و به سماء وجود بروی، که اولین رتبه‌اش ملکوت است، به عالم و رتبه ملکوت یا مثال منفصل که بیرون از توست، یا مثال مطلق که بخواهی به آن برسی و برزخ است، مثلاً آنجا یک اله دیگر یا یک الله دیگر را زیارت می‌کنی. این‌گونه نیست. اشتباه نکنیم. این یک اشتباه راهبردی بسیار بد و فاحش است. نه؛ همان اله، همان اله. "وفی الأرض اله"؛ در زمین هم همان اله است. این توحید صمدیه است.

لذا بعد از اینکه می‌فرماید رب السماوات و رب الأرض، بلافاصله می‌فرماید رب العالمين؛ همه عوالم هستی، ربشان همین است. راه را گم نکن؛ یعنی همین‌جا رب را پیدا کن. همین‌جا رب را پیدا کن.

دلم نمی‌آید نگویم. واقعاً دلم برای انتقال معارف شور می‌زند. ان‌شاءالله خدا اهلیت آن را در بیانش به خود بنده بدهد. شما که ان‌شاءالله اهلید.

مثلاً در رسائل عرفانی، یکی از این یازده رساله، رساله وصایاست؛ از یکی از برجسته‌ترین شاگردان علامه طباطبایی علیه الرحمه، یعنی حاج آیت‌الله پهلوانی یا سعادت‌پرور، که یک جمله‌اش را در جلسه‌ای برایتان گفتیم. «ای عزیزان» یادتان هست؟ «ای عزیزان». این چند جمله را هم ببینید. نکته‌ای در این «ای عزیزان» ایشان فرموده‌اند که ما اکنون داشتیم همان را باز می‌کردیم:

«ای عزیزان، ای عزیزان من، چه جالب امروز شما پای درس چه بزرگانی نشستید. خداوند شما را به عقل امتیاز بخشید تا راه صواب و ناسواب را تشخیص دهید.»

جسارتاً «صواب» اینجا با صاد است.

«مواظب باشید عقل‌تان پایمال تمایلات نگردد تا دیگر نتوانید از آن استفاده کنید.»

همان فرمایشی که پیغمبر عزیز عالم فرمودند. در بحث تمثلات نومیه گفتیم کسی که خواب دید و یادش نیامد، دلیلش نقصان عقل است و یک علت مهم آن گناه است. پیغمبر فرمود با هر گناهی که می‌کنید، بخشی یا جزئی از عقلتان را می‌گیرند؛ چون این ودیعه است، امانت الهی است. "ان تؤدوا الامانات الى اهلها". خدا دستور داده "يا ايها الذين آمنوا تؤدوا الامانات"؛ به اهلش بدهید. شما اگر کسی در امانت خیانت کند، دیگر چیزی به او نمی‌دهید. این‌ها ناموس الهی‌اند؛ عقل ناموس الهی است. آن را به من و شما داده‌اند. گناه می‌کنیم و به عقل جسارت می‌کنیم. بخشی از عقل را به میزان غلظت گناه، کثافت گناه و خباثت گناه از ما می‌گیرند و دیگر نمی‌دهند.

اینجا که می‌فرماید «تا دیگر نتوانید از آن استفاده کنید»، یعنی همین. از چه؟ از عقل. اگر آن را بگیرند، کار تمام است. البته خدا جبران هم می‌کند؛ "يا جابر العثرات".

از مل کثیر. اما بالاخره ما گناه را انجام داده‌ایم یا نه؟ گناه معدوم است یا موجود؟ گناهی که من انجام داده‌ام، فعل زشت و عصیانی که کرده‌ام، موجود است؛ معدوم که نیست. اینکه خدا آن را تبدیل می‌کند، محوش می‌کند، یا ماحی السيئات اسم خداست و آن را محو می‌کند، یعنی چه؟ یعنی معدومش می‌کند؟ آیا عمل من معدوم می‌شود؟ اصلاً معدوم‌شدنی نیست. این حرف‌ها چیست؟ از جهت عقلی چنین چیزی محال است. خدا هم کار محال نمی‌کند.

پس چه می‌شود؟ تبدیل می‌شود؛ مبدل السيئات بالحسنات. درباره این تبدیل شدن، مثالی که می‌زنیم ضعیف است. در یک سؤالی هم من همین‌طور جواب دادم. چه کنیم؟ ما محشور با خاکیم و این الفاظ هم خاکی‌اند. چه بگوییم که بتوانیم حق مطلب و حق آن را بیان و پیاده کنیم؟

مثل اینکه شما ورق یا کاغذی را سیاه کنید و در آن بنویسید، سپس این کاغذ سفیدِ سیاه‌شده را دوباره خمیر کنید و باز از آن کاغذ بسازید. همان کاغذ است. یک دستمال را کثیف کنید و با تمام توان و با بهترین مواد بهداشتی بشویید؛ آیا همان لطافت اولیه را دارد؟ یعنی محو می‌شود، اما تبدیل می‌شود. باید به این‌ها توجه کنیم.

بالاخره بین عاصی و غیرعاصی فرق است. هل يستوي الذين يعلمون والذين لا يعلمون. این‌ها اصلاً با هم فرق می‌کنند. لیمیز الله الخبيث من الطيب. می‌شود گفت هل يستوي الخبيث من الطيب. آیا اصلاً طيب با خبيث مساوی است؟ ما آمده‌ایم اینجا برای اینکه خباثت‌ها و طيبات، طيب و خبيث، از هم جدا شوند. وامتاز اليوم. اليوم ظرف ظهور اشياء. امروز چه اتفاقی می‌افتد؟ ممتاز می‌شوید. أيا المجرمون؛ جدا می‌شوید. اصلاً بحث جداسازی است. آمده‌ایم اینجا که این اتفاق بیفتد.

بالاخره عاصی و عابد با هم فرق می‌کنند. نمی‌شود این‌ها را کنار هم گذاشت. فرمود التائب من الذنب بر منکرش لعنت که چی؟ كمن لا ذنب له. مثل کسی است که هیچ گناهی نکرده. درست است که هیچ گناهی بر او نیست؛ نه اینکه هیچ گناهی نکرده، بلکه هیچ گناهی بر او نیست. لا ذنب له. نفرمود که عیناً همان است؛ یعنی تائب از گناه عیناً همان کسی است که گناهی بر او نیست. می‌گوید کمن؛ یعنی مثل کسی است.

این‌ها را دقت داشته باشیم. در وادی اخلاق کلاه سرمان نگذارند. بله، معذرت می‌خواهم، عذرخواهی می‌کنم؛ هر غلطی کردی، حالا بیا. بله، آمده‌اند که بگویند بیا، درست است؛ اما اینکه هیچ مشکلی ندارد، اصلاً خیالت نباشد، خدا می‌بخشد و خدا بخشنده است... با همین چیزها سر خودمان کلاه گذاشتیم و از درجات عالیه جا ماندیم. پیوسته گفتیم خدا می‌بخشد، خدا می‌بخشد، خدا می‌بخشد. بله، خدا می‌بخشد. در آخر هم اکثریت به بهشت می‌روند.

اصلاً بعضی‌ها مثل مرحوم دولابی معتقدند همه به بهشت می‌روند. عده قلیلی، آن معاندین و قاتلین اهل‌بیت، می‌مانند؛ خالدی نفی‌ها. آن‌ها فانی می‌شوند و مثل تندیسی از خباثت آنجا می‌مانند. باز به یک معنا کسی در جهنم نمی‌ماند.

اما ما برای این آمده‌ایم؛ یعنی فلسفه حضور ما و هبوط ما در دنیا این است که آمده‌ایم یک حج را در دنیا انجام بدهیم و برویم. حج در معنای درستش یعنی چه؟ یعنی قصد. حاجی یعنی قصد اله می‌کند. ما انا لله آمده‌ایم. حالا اینجا غبار غفلت ما را گرفته و نمی‌فهمیم از کجا آمده‌ایم و باید به کجا برویم.

اما رسولان؛ اصلاً فلسفه انزال كتب و ارسال رسل همین است. آمده‌اند این غبار غفلت را بردارند و بگویند حواستان باشد از کجا آمده‌اید و به کجا می‌روید. همان فرمایش مولا که خدا رحمت کند کسی را که بداند از کجا آمده، به کجا آمده و به کجا می‌رود. انا الیه راجعون. این رجعت است؛ قرار است برگردیم و برویم. چگونه باید برگردیم؟ چه کسی باید ما را متوجه کند؟

این‌ها همه دستوراتی است که، به قول حضرت استاد، امثال ملاصدراها در نهایت، زیر بار تحقیر و سرزنش و اهانت و تهمت دیگران و نفهمی و جهل، سنگ حوادث و سنگ جهل عموم مردم را خوردند، اما باز حقایق عرشی را پیاده کردند. فرمودند شما ما را سنگ زدید، اما ما این حقایق را برای شما پیاده کردیم و رفتیم و بدانید حقیقت این است و لاغیر.

بالاخره باید فرقی باشد بین ما و آن‌ها، بین عاصی و غیرعاصی. بگذریم.

بقیه فرمایش ایشان: «ای عزیزان من، چون عقل...» یعنی غالب مردم، نه مطلق عقل؛ منظور اینجا اکثریت مردم است. «چون عقل مغلوب هواها و هوس‌هاست، خداوند به عنایت خویش رهبران خود را فرستاده تا علاوه بر هدایت بر فطرت، ما را از کارهای خلاف روش عقل برحذر کند.»

مثلاً انبیا برای این آمدند و چوب حوادث خوردند که ما را برحذر کنند.

«ای عزیزان من، خداوند عقل را...» ببینید، همه‌اش سخن از عقل است. بعد ما نهایتاً در تمثلات نومیه، آن هم نه در بیداری، گیر کرده‌ایم. چه خواب دیدیم؟ چه خواب ببینیم؟ فلانی، خواب چه دیدی؟ اصلاً سیر عقلی‌مان شاید به یک معنا تعطیل شده است؛ یعنی در قوه مثال گیر کرده‌ایم. بهره عقلی‌مان، چه عرض کنم.

«ای عزیزان من، خداوند عقل را به بشر عنایت فرموده تا به تمیز دادن خوب و بد، خیر و شر، معاش و معاد خود را تشخیص و از انحراف خلاف فطرت نجات یابد.»

«ای عزیزان من، خدا را به عقل می‌توان...» الله اکبر. عجب جمله‌ای است. «خدا را به عقل می‌توان عالم شد ولی نمی‌توان عارف شد. لذا لازم است به حجت باطن و ظاهر ملتمس شد و خیر و شر را از هم جدا کرد و عمل به وظایف عبودیت کرد تا راهی...» این همه مطالب را برای همین یک قسمت و بخش بعدی گفتم: «تا راهی برای هدایت به فطرت باز شود.»

از طریق چه؟ عقل. اما آیا به عقل اکتفا می‌شود؟ خیر؛ چون عالم می‌شوی، اما عارف نمی‌شوی. عارف باید از عقل عبور کند و به حوزه قلب و روح برود.

این قسمت بعدی را، همه این مطالب را، برای همین گفتم؛ گوش بدهید: «ای عزیزان من، عقل را نه تنها معکولات و مشروبات حرام از بین می‌برد...» ما فکر می‌کنیم فقط کسی که شرب خمر کرده عقلش از بین می‌رود. «بلکه حب جاه، مال» یعنی همان تعلقات، «فرزند و سایر علائق تاثیر به سزایی برای از بین بردن عقل دارن.»

این از بین بردن عقل، یعنی عقل را تعطیل می‌کند؛ نه اینکه عقل را معدوم کند. نمی‌شود؛ عقل هست، در اساس عالم هست. در حقیقت، دسترسی تو به عقل، به عقل وجودت، قطع می‌شود؛ به‌سبب همین تعلقات. بعد اینجا می‌فرمایند...

راهی برای خودت باقی بگذار که وقتی از این دنیا رفتی، آن روزنه برای ربط تو با حق باقی بماند. ارواح سرگردان چه می‌کنند که همین‌طور در عالم برزخ سرگردان‌اند؟ دیگر راهی میان خودشان و حق باز نگذاشته‌اند؛ همه را بسته‌اند و استعداد را مذهل کرده‌اند.

استعداد همان مقام شفاعت است که قبلاً گفتیم. کسی که استعدادش را حفظ کند و نگذارد استعداد با گناه مذهل شود، این مقام شفاعت است. استعداد، قوه من است که ابتدایی‌ترین حالتش را چه می‌گفتند؟ می‌شود گفت برزخ میان عالم امر و عالم خلق است؛ برزخ میان وحدت و کثرت است. به آن می‌گفتند هیولا. آن من است؛ آن استعداد در ابتدایی‌ترین حالت، گویی می‌خواهد حالت معدوم پیدا کند، انگار اصلاً هنوز نیست و می‌خواهد بشود. اولین مرتبه وجودت در نشئه طبیعت، هیولاست که مملو از استعداد است.

برای سهولت فهم، استعداد را در اینجا همان اسماء الهی بگیریم. این اسماء در من و شما پیاده شده‌اند؛ هستند. من و شما باید غبار غفلت را کنار بزنیم و به این‌ها پی ببریم، منتها رتبه‌به‌رتبه.

کسی که می‌خواهد به‌یکباره به پله عرفان، خصوصاً عرفان عملی، بپرد و بدون عرفان نظری، بدون سیر درس و بحث و، عرض شود، ورزش فکری، و با این تصور که علم حجاب است و مانند آن، به‌یکباره به عقل عملی یا عرفان عملی بپرد، بدون آداب عبور از رتبه مثال و عقل وجودی‌اش، از همان ابتدا زمین خورده است. علت اینکه بسیاری از افرادی که ناگهان وارد عرفان می‌شوند و در آخر، متأسفانه، آدم‌های خرابی از آب درمی‌آیند ـ ببخشید که این تعبیر را استفاده می‌کنم ـ همین است.

این‌ها روزنه‌ها را به‌صورت طولی نمی‌بینند، بلکه عرضی می‌بینند. می‌گویند: من به عرفان رسیده‌ام؛ عقل چیست؟ بسیاری این را می‌گویند؛ حتی میان همین مذهبی‌ها، در هیئت‌ها و مساجد، نه فقط در کوچه و بازار. می‌گویند: عقل را رها کن؛ عشق و قلب را بچسب، دلت پاک باشد.

این صحبتی که چند جلسه پیش، فکر می‌کنم جلسه ششم، از اسفار و از شواهد ربوبیه برایتان گفتیم، یادتان هست؟ از آنجا برایتان خواندیم و بخشی هم از اسفار گفتیم که اصلاً عاشق‌ترین موجود از موجودات چه بود؟ عقل بود؛ عقل، عاشق‌ترین بود. عقل عاشق است. عقل و عشق روزنه‌ای است که تو را به محیط قلب می‌رساند.

برای اینکه باز این مطلب را متوجه شویم، مجبورم از کتاب انسان در عرفان حضرت استاد استفاده کنم. ابتدای اصل سی‌ویک را برایتان بخوانم؛ ببینید چقدر عالی است. این‌ها هدیه‌های خود ایشان و مشایخشان به شما در اثنای عید غدیر باشد. عید الله الاکبر است؛ باید در این ایام اکبر حقایق به شما ارائه شود.

در اصل سی‌ویک، حضرت استاد می‌فرمایند؛ خیلی با دقت گوش بدهید، سیر بحث را تا اینجا داشته‌اید: «اینکه استعمال قوه خیال در حال توجه که صور خیالیه در آن متمثل می‌شود و مثال مقیده است...»

این مثال مقیده که در ماست، یا مثال متصل، همان قوه خیال یا برزخ وجودی ماست. می‌گوید این صور و اشکالی که در آن هست، این تمثلات، تازه مقدمه‌اند. مقدمه برای چه؟ اگر این را به‌صورت طولی ببینی، مقدمه می‌شود. مثل اینکه حواس شما، حواس ظاهری و قوه باصره، این چشم، مقدمه است برای اینکه بتوانی در قوه خیالت تمثلات را صاف ببینی.

حالا اگر کسی چشمش، خیلی عذرخواهی می‌کنم، ببخشید، هرزه و هرجایی شد، تمثلاتش نورانی نیست؛ کاملاً خباثت‌بار است، همه‌اش خبیث است، طیب نیست، نورانی نیست، ظلمانی است. نعوذ بالله. امیرالمؤمنین، قربانشان برویم، حضرت وصی، در ابتدای خطبه‌هایشان می‌خواندند: "نعوذ بالله من شرور انفسنا و من سیئات اعمالنا". یعنی همین.

حس را رها می‌کند و بعد می‌خواهد خواب خوب هم ببیند، فکر و خیال خوب هم داشته باشد و آرامش هم داشته باشد. چشمش را رها کرده است و مدام می‌رود پیش استاد زانو می‌زند که: «من چه کار کنم خواب خوب ببینم؟ چرا آن دستور را که هزار بار آن سوره را بخوانم تا خواب پیغمبر را ببینم، می‌خوانم اما نمی‌بینم؟»

تو این‌ها را به‌صورت سلسله طولی ندیده‌ای. چه شد؟ حس، ابتدای راه است؛ این روزنه اول است. آن را رها کرده‌ای و هرزه شده است، بعد می‌خواهی از طریق رتبه مثالی‌ات با ملکوت، با آن مثال مطلقی که بیرون از توست، ارتباط بگیری. اصلاً محال است.

این‌ها بسیار مهم است. کسی گول مفروضات فکری خودش را بخورد و فکر کند بسیار عالم شده و چیزهای زیادی می‌داند، اما در حوزه عمل نداند چگونه از این‌ها بهره‌برداری کند، در گل می‌ماند. این‌ها نکات بسیار مهمی در سیر معرفت نفس است.

ما این‌ها را به‌صورت مقدماتی به شما عرض می‌کنیم. اصلاً بعید می‌دانم جلسه‌ای بر ما گذشته باشد و در خصوص قوه خیال حرف نزده باشیم. بروید جلسات قبلی را گوش بدهید. بعید می‌دانم؛ اصلاً محال است.

حالا کسی چشمش را رها کرده، بعد می‌خواهد وقتی معلمش حقایق را پیاده می‌کند، اولین قوه‌ای که بعد از قوه سامعه می‌خواهد این‌ها را تجرید کند و شکل و صورت برزخی یا ملکوتی یا مجردشده به آن بدهد و به صوتی که معلم القا می‌کند معنا بدهد، درست عمل کند. اولین رتبه چیست؟ بعد از قوه سامعه که ماده صدا را می‌شنود، زیرا صوت ماده است، صورت مجردشده آن، که به زبان نفس برمی‌گردد، توسط رتبه خیالی است؛ همان رتبه مثال.

وقتی آن آلوده است، وقتی چشم هرزه‌نگر آن را آلوده کرده است، چگونه می‌خواهد این رتبه مثالی من از بیان استاد یا معلم، صورت و شکل صحیح و دقیق و غیرمغبر و غیرغبارآلود به من نشان بدهد؟ مشوش است، کاریکاتوری است، اصلاً غلط است؛ خراب اندر خراب و ناپاک است.

این مطالبی که می‌گویم و روی آن اصرار دارم، با اینکه فقط یک جمله از اصل سی‌ویک این کتاب را خواندم، به این دلیل است که این‌ها بسیار مهم‌اند؛ وگرنه می‌توانستم آن را بخوانم و رد شوم و بگویم هرکس گرفت، گرفت.

پس یک بار دیگر از اول: «اینکه استعمال قوه خیال در حال توجه که صور خیالیه در آن متمثل می‌شود و مثال مقیده است مقدمه است برای وصول و عروج به اصل آن.»

اصل این خیال متصل، یا در حقیقت قوه خیال من و مثال وجودی من، کجاست؟ بیرون از من است؛ برزخ عالم است، مثال مطلق است، مثال منفصل است. می‌گوید این یعنی...

رتبه مثالی خودت مقدمه است برای وصول و عروج به اصل آن، که خیال منفصل و مثال مطلق در عالم ارواح است. تو باید به آنجا پل بزنی. این هم روش دارد؛ دو راه دارد. "یزکیهم" یعنی تا می‌توانی قوه خیالت را پاک کنی. "یا علمهم الكتاب والحکمة" یعنی اساتید راه‌بلد، کارکشته، کامل و راه‌رفته روشی به شما بدهند که رمز را بزنید. یک رمز دارد. این‌گونه نیست که شما فقط پاک باشی و بعد بدون کد و رمز وارد آن عالم شوی. این‌طور نیست؛ این را از من قبول کنید. رمز دارد. به شما می‌گوییم؛ غصه نخورید، رمزها را هم می‌گوییم. کد و رمز دارد.

مثل اینکه شما می‌خواهید وارد جاهای خاص و حساسی شوید. نمی‌دانم، خدا رحمت کند اموات شما را. چهل روز پیش که ما برای پدرمان، رحمة الله علیه، پشت در اتاق عمل بودیم، خدا حقش را بر ما حلال کند. امروز را به آن عزیز هدیه کردیم، چون روز چهلمش است. نور و روح این جلسه را به او هدیه کردیم؛ ان‌شاءالله از ما قبول کند، چون ما هرچه داریم از او و مادرمان بود؛ خدا بیامرزدشان.

وقتی می‌خواستید به سمت اتاق عمل بروید، نمی‌دانم دیده‌اید یا نه، این درهای شیشه‌ای بسته بود و شما نمی‌توانستید وارد شوید. کسانی که در اتاق عمل مشغول بودند، خدمه و کارکنان اتاق عمل، یک کد و رمزی داشتند. دستگاهی آنجا بود، شبیه تلفن، که کد را در آن می‌زدند و در باز می‌شد.

رتبه اول این است که اهلیت ورود را داشته باشی؛ یعنی "یزکیهم". یعنی اهل اتاق عمل باشی که بتوانی وارد شوی؛ ولی راهش را که به تو نمی‌دهند. درست است؟ این "یزکیهم" است. حالا "یزکیهم" آمده و پشت در مانده است؛ چگونه وارد شود؟ باید کد را بزند و وارد شود. آن کدها هم بسیار مهم‌اند.

کسانی که صرفاً عارف می‌شوند ـ عارف به آن معنای اشتباه و مصطلح اشتباهش را می‌گویم ـ صرفاً وارد این وادی می‌شوند؛ ولی اگر شما سلسله طولی را جلو بروید، اصلاً ابتدا علم است و بعد عرفان. درباره علم نورانی می‌گویند ال-علم نور؛ تو را به عرفان می‌رساند، یعنی عالمِ عارف.

متعله یعنی چه؟ می‌گویند عالم متأله. آفرین؛ یعنی عالم الهی. عالم الهی یعنی عالم عارف. چنین کسی می‌تواند پرچم به دست بگیرد، دیگران را به دنبال خود راه بیندازد و جلو برود، مثل حضرت استاد. اما کسی که صرفاً عالم است نمی‌تواند. کسی هم که صرفاً وارد وادی عرفان شده، چهار تا ذکر و ورد یاد گرفته و تمثلاتی هم برایش رخ داده، او هم نمی‌تواند.

من همیشه می‌گویم گول هر کسی را نخورید؛ پشت سر انسان‌های جامع‌الاطراف، از سرچشمه، حرکت کنید. برای همین ما بر آثار امثال حضرت علامه تکیه می‌کنیم؛ چون این‌ها جامع‌الاطراف‌اند و هر دو بال را دارند. [همپوشانی گوینده با صدای قبل] یا علمهم الكتاب. و تعلیم هم دیده‌اند.

بعداً به شما عرض می‌کنم؛ چون ارتباط با عالم برزخ یا مثال مطلق دستور دارد، کد و رمز دارد. سید... کار را برایتان راحت کنم؛ اصلاً بروید پیدایش کنید. کمی زحمت بکشید. این‌طور نباشد که بگویید حاج‌آقا بگوید تا ما راحت شویم. کمی زحمت بکشیم. بروید بررسی کنید که سید ابن طاووس چه دستورالعملی برای ارتباط با عالم مثال مطلق یا برزخ داده است. می‌گوید ارواحمان آنجا هستند.

حالا شاید کسی برود و این را پیدا کند که بله، سید ابن طاووس فرموده این ذکر را بگو، بعد بگوید نتیجه نمی‌گیرم. دو مشکل ممکن است وجود داشته باشد: یا آن "یزکیهم" را به حد کافی ندارد که بتواند ارتباط بگیرد، یا اگر آن را هم دارد، روش استفاده از ذکر را نمی‌داند. آن هم مهم است. توجه کردید؟ آن ذکر را من بلدم، اما چگونه از آن استفاده کنم؟ چه زمانی؟ با چه کم‌وکیفی؟ بگذریم.

پس می‌فرماید که این قوه خیال وجودی تو مقدمه است برای وصول و عروج به اصل آن، که خیال منفصل و مثال مطلق در عالم ارواح است. «اعنی سالک را باید...» حضرت استاد دارند به شما می‌گویند، نه به من.

به قول حضرت علامه شعرانی، روحشان شاد؛ حضرت استاد درباره شیخشان، علامه شعرانی، که چهارده سال پای درسشان زانو زده بودند، می‌فرمودند همیشه مطایبه می‌کردند و می‌فرمودند: «حرف زدنش از ما، عمل کردنش از مردم.» بله، ما حرفش را می‌زنیم، ان‌شاءالله شما عمل می‌کنید.

«اعنی سالک را باید همت عالی برای اعتلا به مقام فوق تمثلات باشد»؛ فوق تمثلات. یعنی تو باید از عالم مثال هم عبور کنی و نباید آنجا متوقف شوی. «و دستور عمده این است که مقام عندیت را تقویت کند.»

دستور چه بود؟ عمده. یعنی هرچه بگردی برای اینکه بتوانی از رتبه مثال به رتبه عقلی پل بزنی، یعنی از ملکوت به جبروت؛ یعنی از حضرت صدیقه طاهره صلوات الله علیها موفق شوی چنان دستت را به دست خانم بدهی که دستت را محکم در دست امیرالمؤمنین، جبروت عالم، بگذاری و آنجا آماده عروج به عالم اله شوی، می‌گوید عمده چیست؟

خودش دارد دستور می‌دهد؛ من که نمی‌گویم. خود حضرت استاد دارد دستورالعمل می‌دهد. این‌ها را باید گشت و پیدا کرد؛ باید خون‌جگر شد، با دقت و تفحص، غواصی کرد و این‌ها را پیدا کرد. نباید همین‌طور از کنارشان رد شد. دارد رمز را می‌گوید. می‌فرماید «عمده این است»؛ یعنی هرچه بگردی، این عمده آن است، اصلش این است: «مقام عندیت را تقویت کند و حضور و مراقبت را به کمال رساند.»

آن مقام عندیت همان چیزی است که عند ربهم یرزقون. یرزقون مجهول است، از افعال مجهول در قرآن. مثل یقتل؛ بیرون از... کشته شود. تو کشته شوی؛ حالا به دست چه کسی؟ بیرون یا داخل؟ قطعاً مهم این است که کشته شوی. موت قبلًا تا موت. خودت به دست خودت کشته شوی.

حالا آن یرزقون هم در حقیقت فعل مجهول است. یرزقون، یرزقون که نیست، یرزقون. چه چیزی به آن‌ها می‌دهند؟ چه کسی به آن‌ها رزق می‌دهد؟ اولاً عند ربهم؛ پروردگارشان. ارباب و رب‌ها با هم متفاوت‌اند که بحثش را قبلاً کردیم. ثانیاً آن رزق چیست؟ سیب و گلابی است؟ چشیدن انهار و اشجار و قصور و حوری‌های بهشتی است؟ نه.

قبلاً هم بحث کردیم. سید بحرالعلوم در رساله سیر و سلوکش آنجا می‌فرمود که مقام علم و معرفت و حکمت و عرفان است. عجب! پس آن مقام عندیت می‌شود مقام حکمت. و هو العزيز الحکیم. در آیه‌ای که امروز گفتیم: العزيز الحکیم.

پس این مقام عندیت، حالا که حد نهایت است، از کجا حاصل می‌شود؟ می‌فرمود که مقام عندیت را تقویت کنید و حضور و مراقبت را به کمال برسانید. حضور و مراقبت؛ یعنی انسان افعال خودش را در محضر حضرت حق ببیند. ادامه بدهم؟

هرکدام از این‌ها توضیح می‌خواهد؛ از آن‌ها عبور کنیم. وقتی کسی به اینجا رسید، چه اتفاقی می‌افتد؟ «و به شهود...» الله اکبر! به شهود، نه حصول؛ علم حصولی نه، علم شهودی. «و به شهود توحید صمدی حقیقی رسیده باشد.» شهود.

خدا قوت. بله، یعنی تندتند بگو و برو، حاجی، رهایش کن!

«و همچنین از مثال مطلق...» اینجا را توجه کنید. مثال مطلق کجا بود؟ بیرون از ما بود؛ آن برزخ بیرونی. از آنجا باید به کجا پل بزند؟ «توجه کلی قلبی به عالم الوی که عالم عقول مفارقه است به نماید، چه اینکه عوالم در طول یکدیگرند و هر دانی مثال و رقیقت عالیست و هر عالی معنی و حقیقت دانی‌ست.»

آن عوالم بالاتر، حقیقت اینجا هستند و این مراتب پایین‌تر، رقیقت آنجا؛ رقیق‌شده آن مراتب‌اند. درست شد؟

«و تو اگر مثالی هستی...» این جمله، البته آخر اصل نیست و اصل ادامه پیدا می‌کند، اما جمله آخری است که امروز می‌خواهم از این کتاب برای شما بگویم: «تو اگر مثالی هستی»، یعنی در رتبه مثال قرار داری، «در مثال می‌بینی و اگر عقل شدی در عقل می‌بینی.»

این فرمایش آن‌قدر مهم است که بلافاصله حضرت استاد می‌نویسند: [فهم]. تشر می‌زنند: [فهم]. پس بفهم که چه چیزی به تو گفتم. اصلاً دیدن‌ها متفاوت است. قابض الارواح یک وجود واحد است. چرا یک نفر او را می‌بیند و می‌ترسد و دیگری می‌بیند و آرامش پیدا می‌کند؟ به دیدن‌ها، به ابصار، مربوط است.

یک نفر عالم را پوچ و، العیاذ بالله، بی‌ارزش می‌داند؛ به عالم و آدم و همه‌چیز، به زمین و زمان، ناسزا می‌گوید. دیگری همین‌جا که هست، چشمش به ملکوت، بلکه فوق ملکوت، باز شده و همه وحدت صنو را در جزء‌جزء عالم هستی می‌بیند. حتی از حیوانات بهره می‌گیرد.

آیا می‌شود از حیوانات بهره گرفت؟

پرسش: جان؟

پاسخ: بلندتر.

برای چه؟ آیا علم حیوانات مکیال هست یا نه؟ برای سنجش اشیاء؛ علم حیوانات.

ببینید، ما چند نوع ادراک داریم. ادراک حسی داریم؛ می‌بینیم، می‌شنویم، می‌چشیم و لمس می‌کنیم. این‌ها ادراکات حسی‌اند. بعد از ادراک حسی چه می‌شود؟ یک رتبه بالاتر.

پرسش: ادراک...؟

پاسخ: آفرین؛ خیالی یا مثالی. بعد ادراک... بگویید، نترسید.

پرسش: عقلی.

پاسخ: بعد هم ادراک قلبی یا شهودی. درست شد؟ در عالم اله.

حالا حیوان ادراک قلبی یا شهودی دارد یا ندارد؟ ادراک قلبی دارد؟ یعنی می‌تواند به عالم اله برسد؟ نه، نمی‌تواند. آیا ادراک عقلی دارد؟ یعنی کلیات را می‌فهمد؟ ندارد؛ عقل ندارد. اما اگر گرگی به گله گوسفند حمله کند، گوسفند تشخیص می‌دهد که این دشمن اوست یا نه؟ مصداق را تشخیص می‌دهد؛ یعنی چیزی از دشمنی می‌فهمد که فرار می‌کند.

این کار چیست؟ این کار وهم است. وهم، جزئی‌سازی و ادراک جزئیات است: این گرگ، دشمن من است. اما کلیت دشمنی را درک نمی‌کند که چیست؛ لذا گاهی جای دوست و دشمن را با هم اشتباه می‌کند. ادراک وهمی دارد. ادراک مثالی یا خیالی نیز قطعاً دارد؛ مراتب پایین‌تر را هم دارد. ادراک حسی هم دارد.

با تمام این اوصاف، "ان الوهم عقل ساقط"؛ وهم برای خودش یک عقل کوچک است که ادراک وهمی دارد. آیا این دانسته‌های وهمی‌اش می‌تواند مکیال و ظرفی برای سنجش اشیاء باشد؟ یعنی ما از طریق فهم حیوان ـ که نهایتش همین فهم وهمی است ـ می‌توانیم به حقیقت یک شیء پی ببریم؟ حقیقت را که درک نمی‌کند. نهایتاً تا مرتبه وهمی و فیزیکی آن را می‌تواند به دست بیاورد.

حالا ما مثلاً می‌گوییم یک واقعیت است و یک حقیقت. واقعیت را با همان حس می‌بینیم؛ اینکه این انسان است، این فرشته است، این هیکلی است، این فرشته است. آن واقعیت را با این مرتبه می‌بینیم که روحانی است، ولی وقتی می‌خواهیم پس از آن برویم، باید بگوییم حقیقتی هست. آنجا می‌گوید فقط پیامبران، آن پیامبران هم عده‌ای کم و معدود، کماهی... بله. آن آمده که حرفش فقط پس از... حرف شما درست است، اما خیلی آن چیزی نیست که اکنون منظور نظر ماست.

خسته‌تان نکنم؛ مثالی بزنم. کتابی هست که حضرت استاد گاهی در درس و بحث‌هایشان معرفی می‌کردند، به نام «غایت المراد فی وفق الأعداد». غایت المراد فی وفق الأعداد. مطالب عجیبی در این کتاب هست.

حضرت استاد به بخشی از این کتاب اشاره می‌کنند که شما هم فعلاً فقط گوش بدهید و از آن عبور کنید. مثلاً فرمایشی از امام باقر علیه السلام می‌آورد و حضرت استاد نیز چندین بار در درس و بحث‌ها این را فرموده‌اند. می‌فرمودند امام باقر علیه السلام به مادر جابر رسید و گفت: «در چه حالی ای؟» گفت: «دارم بررسی می‌کنم کدام حیوان بچه می‌گذارد و کدام حیوان تخم‌گذار است.»

حضرت یک ضابطه به او داد که جز دهان معصوم، که "إن هو إلا وحی یوحى"، و از مبدأ فیض فیاض علی الاطلاق، یعنی وحی، فیض را دریافت کرده، احدی نمی‌تواند چنین حرفی بزند. حضرت خیال او را راحت کردند و فرمودند خودت را اذیت نکن؛ هر حیوانی که لاله گوش دارد، بچه‌زاست. مثل خود ما انسان‌ها که لاله گوش داریم. خفاش مثلاً بچه‌زاست؛ اگر دقت کنید، لاله گوش دارد. هر حیوانی که لاله گوش ندارد، یعنی گوشش بیرون از بدنش نزده و زائده ندارد، تخم‌گذار است. این یک ضابطه است.

بعد، در همین وادی که آیا علم حیوانات می‌تواند مکیال باشد یا نه، حضرت استاد ادامه می‌دهند و مثلاً می‌فرمایند اگر بخواهید سنگ الماس را پیدا کنید، یک راهش این است که وقتی خفاش بچه‌دار می‌شود، شیشه‌ای میان مادر و بچه‌اش بگذارید. خفاش می‌رود و سنگ الماس را پیدا می‌کند و می‌آورد تا با آن شیشه را ببرد و به بچه‌اش برسد. عجیب است.

یا حتی می‌فرمودند سنگ یرقان، که اسمش «سنگ یرقان» است، یرقان را درمان می‌کند. امروز در علم طب سنتی، مثلاً سنگ یرقان را می‌گذارند کنار...

برای کسانی که یرقان دارند، مثلاً در بهبودشان بسیار کمک می‌کند. می‌گوید اگر بخواهید این سنگ را پیدا کنید، چگونه می‌خواهید پیدایش کنید؟ با چه علمی؟ می‌توانید از علم حیوانات استفاده کنید. آنجا در آن کتاب می‌فرماید که زردچوبه یا زعفران به بدن بچه خفاش بزنید؛ مادرش فکر می‌کند که بچه‌اش یرقان گرفته است، می‌رود سنگ یرقان را پیدا می‌کند، می‌آورد و کنار بچه‌اش می‌گذارد تا خوب شود. عجب!

یا سنگ درنیش که نرم و سخت است؛ چیزی نرم و سیاه است. نرم است، سنگ است، اما عجیب است که نرم است و رنگش هم سیاه است. این عجیب است. آثار سنگ‌ها یکی از علوم غریبه است که مربوط به آثار سنگ‌هاست و با کواکب، نجوم، علم هیئت و این‌ها نیز ارتباط دارد. بحث‌های ارسطویی هم دارند که فعلاً بماند.

می‌گوید اگر بخواهی سنگ درنیش را پیدا کنی، راهش چیست؟ برو در لانه عقاب؛ آنجا پیدایش می‌کنی. چرا؟ اصلاً خاصیت سنگ درنیش چیست؟ انسان را از هلكات و خطرات مصون می‌کند؛ انسان را از خطرات بسیار سنگین حفظ می‌کند. خدا این خاصیت را در آن قرار داده است. مگر همه عالم تجلی از ذات حق نیست؟ پس هر چیزی خاصیتی دارد، حتی شیطان. او هم کلمه الله است. درست شد؟ خدا در این سنگ هم این‌گونه خاصیتی قرار داده است. جماد است و امان از انسان‌های بی‌خاصیت!

می‌گوید عقاب که بچه‌دار می‌شود و بچه‌اش از تخم بیرون می‌آید، می‌گردد این سنگ را پیدا می‌کند و کنار بچه‌هایش می‌گذارد. چه کسی به او الهام کرد؟ چه کسی می‌داند اصلاً این سنگ چنین خاصیتی دارد؟ چه کسی این را به عقاب آموزش داد؟ از همین می‌شود تشخیص داد که بعضاً علم حیوانات، به یک معنا، علمی دست‌نخورده و الهام‌بخش ماست.

یا حتی مثلاً هدهد. سنگی هست، نمی‌دانم شنیده‌اید یا نه، که به آن سنگ موسیقی یا زنگوله می‌گویند. یعنی اگر این سنگ را بشکنید، صدای موسیقی می‌دهد؛ گویی کسی دارد موسیقی می‌نوازد. چگونه آن را پیدا کنید؟ امروز درس ما شده راه‌های پیدا کردن این سنگ!

فرمودند هدهد، معروف به شانه‌به‌سر، که بعضی‌ها می‌گویند همان دارکوب است، هرچه هست، می‌رود داخل تنه درخت را می‌کوبد و لانه خود و بچه‌هایش را به اندازه‌ای که نیاز دارد در تنه درخت ایجاد می‌کند. می‌گوید آن لانه را گل بگیر. هدهد می‌رود و آن سنگ را پیدا می‌کند. خاصیت آن سنگ موسیقی این است که با آن می‌شود محکم‌ترین گل را شکافت و همان هنگام که آن را می‌شکافد، خود سنگ صدای موسیقی دارد؛ می‌نوازد، صدای زنگوله درمی‌آورد و خودش هم شکاف می‌خورد. چیز عجیبی است. می‌گوید این کار را با هدهد انجام بده.

فعلاً قصه‌های غایت المراد بماند. بحثمان خیلی به حاشیه نرود، هرچند همین حاشیه‌ها خودشان عین متن به درد می‌خورند.

حالا که به اینجا رسیدیم، اتفاقاً بحث به همان اصولی در معرفت نفس رسید که داشتیم می‌خواندیم و بسیار هم با بحثمان مرتبط شده است.

اصل سی‌وهفت: «وعای علم وعایی است که بر خلاف همه ظرف‌ها هرچه علم در او بیشتر قرار گیرد گنجایش او بیشتر می‌گردد و برای تحصیل علوم بالاتر و بیشتر آماده‌تر می‌شود.»

یعنی چه؟ همان فرمایش امیرالمؤمنین علی حسنت وسلامه که فرمود: "کل وعاء یضيق بما جعل فیه". هر ظرفی با چیزی که در آن می‌ریزی ضیق می‌شود، تنگ می‌شود و پر می‌شود؛ دیگر ظرفیتش تمام می‌شود. "الا وعاء العلم"؛ مگر ظرف علم. وقتی چیزی در آن می‌ریزی چه می‌شود؟ "یتسع به". یعنی هرچه علم بیشتری در آن بریزی، وسیع‌تر می‌شود.

پس سؤالی که یکی از دوستان پرسیده بود که ما چگونه می‌توانیم سعه وجودی پیدا کنیم؟ از راه تحصیل علم. علم سعه وجودی می‌دهد.

اصل سی‌وهشت: «علم را با وعای او یک نحو سنخیت است.»

یعنی چه؟ حضرت استاد در جلسه هشتاد و یک شرح اسفار این را توضیح می‌دهند. می‌فرمایند اصلاً بهترین و مطمئن‌ترین دلیل بر مجرد بودن نفس ناطقه همین است که علم مجرد است. حقیقت علوم که ماده نیست. تو می‌خواهی چیزی را بفهمی؛ آن مجرد است. مجرد باید کجا بنشیند؟ در چه ظرفی بنشیند؟ قطعاً باید در ظرف مجرد بنشیند. وقتی علم مجرد است، ظرف علم هم که نفس ناطقه است، باید مجرد باشد؛ یعنی ماده نیست. این یکی از مهم‌ترین دلایلی است که در این اصل می‌فرماید.

اصل سی‌ونه: «نفس ناطقه و مخرج او از نقص به کمال هر دو از موجودات ماوراء طبیعت‌اند.»

این‌ها همه در طول یکدیگرند. این اصولی که حضرت استاد در اینجا بیان می‌کنند، همه در طول هم‌اند. در این اصل می‌فرماید هم خود نفس ناطقه و هم آن حقیقتی که این نفس را از نقص به کمال خارج می‌کند؛ مفارقات، مرسلات، ملائکه، عقول و عقول فعال عالم، همه از موجودات ماوراء طبیعت‌اند؛ یعنی به یک معنا مجردند و مادی نیستند.

اصل چهل: «انسان بهترین طریق، بلکه تنها طریق برای پی بردن به جهان هستی‌ست.»

اصلاً این سنگ‌شناسی که اکنون گفتیم، درست است که حیوان چیزی از آن می‌فهمد، اما چه کسی تشخیص می‌دهد که مثلاً خفاش را رنگ کن تا احساس کند بچه‌اش یرقان گرفته و برود آن سنگ را بیاورد؟ این تشخیص با انسان است. اصلاً انسان تنها موجودی است که می‌تواند به جهان هستی پی ببرد. بقیه نمی‌توانند؛ علمشان جزئی است، اما علم انسان کلی است.

اصل چهل‌ویک: «مادی قائل به موجودی حقیقی و واقعی به نام ماده است. برخلاف سوفسطایی که قائل به حقیقتی نبود.»

بحث سوفسطایی را با مثال می‌گوییم. سوفسطایی‌ها چه می‌گویند؟ می‌گویند اصلاً هیچ حقیقت، قاعده و ضابطه‌ای در عالم واقعیت وجود ندارد. مثل اینکه شما سوار وسیله‌ای شده‌اید و با سرعت حرکت می‌کنید. می‌بینید درخت‌ها و خیابان‌های اطرافتان دارند حرکت می‌کنند، در صورتی که در واقع شما حرکت می‌کنید و فکر می‌کنید آن‌ها حرکت می‌کنند. پس می‌گوید این خلاف واقع است؛ این درخت‌ها که حرکت نمی‌کنند، اما تو آن‌ها را در حال حرکت می‌بینی. همه عالم همین‌طور است؛ اصلاً هیچ واقعیتی وجود ندارد و همه‌چیز خلاف و کذب است.

بعد حضرت استاد اینجا می‌فرمایند که مادی، یعنی ارزش این مادی‌ها از سوفسطایی‌ها بالاتر است. مادی دست‌کم قائل به یک وجود به نام ماده است و می‌گوید این مبدأ المبادی است. اصل بعدی هم تقریباً همین را القا می‌کند.

اصل چهل‌ودو: «مادی ماده را موجودی ازلی و ابدی و وجود آن را واجب به ذات می‌داند.»

همان‌گونه که ما وجود واحدی را به نام حضرت حق می‌شناسیم که ابدی و ازلی و واجب به ذات است، مادی‌ها هم قائل به چنین وجودی هستند، اما می‌گویند ماده این خاصیت را دارد.

اصل چهل‌وسه: «هر صورت معقوله، فعلیت محض و مبرا از ماده و اوصاف و احوال ماده است.»

آن صورت معقوله‌ای که در عقل انسان شکل می‌گیرد، آن صور علمیه و حقایقی که در عقل وجود خود صید می‌کنی و به کمک عقلت آن را اصطیاد می‌کنی و می‌فهمی، می‌فرماید اولاً فعلیت محض دارد و ثانیاً از ماده و از اوصاف و احوال ماده مبراست. فعلیت تام هم دارد؛ یعنی بالقوه و بااستعداد نیست، بلکه به‌تمامه به فعلیت رسیده است.

اصل چهل‌وچهار: «وعاء تحقق صور معقوله موجودی مبرا از ماده...» این را که خواندیم.

اصل چهل‌وپنج: «هر یک از قوه یا...»

«خیال و صور خیالی را تجرد برزخی‌ست.»

یعنی چه؟ «هر یک از قوه خیال و صور خیالی را تجرد برزخی‌ست.» یعنی چه قوه خیال و چه صورت‌های خیالی و مثالی، این‌ها مجردند، اما آن تجرد، تام نیست. برزخی‌اند، عقلی نیستند؛ یعنی میان نشئه طبیعت و عقل واقع شده‌اند.

چون می‌خواهیم سؤال هم جواب بدهیم، دیگر بس است. تا اصل چهل‌وشش یادتان باشد که گفتیم.

ان‌شاءالله امواتمان، رفتگان، امامان عزیز، شهدا، همه و همه، پدر ما و پدر و مادرانمان، همه از جلسه امروز فیض برده باشند و ببرند و نورش به آن‌ها برسد. مخصوصاً پدر حقیقی عالم، پدر عالم هستی، حضرت امیرالمؤمنین، که در آستانه عید بزرگشان، عید ولایت، هستیم. آن‌ها هم از این جلسه خرسند و خشنود شده باشند.

والحمد لله رب العالمین. صلوات ختم کنید. اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم.