یادداشت: ترجمههای فارسیِ زیرِ عبارات عربی توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخن استاد نیستند.
آغاز جلسه و توسل دعاهای آغازین
<p class="arabic" dir="rtl" style="font-size:1.25em; line-height:2; font-family: Amiri, 'Scheherazade New', 'Noto Naskh Arabic', serif;"> يَا رَبِّ، أَعُوذُ بِكَ مِنْ هَمَزَاتِ الشَّيَاطِينِ، وَمِنْ شَرِّ نَفْسِي، وَمِنْ شَرِّ خَلْقِكَ.<br> بِسْمِ اللهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ.<br> لَا حَوْلَ وَلَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللهِ الْعَلِيِّ الْعَظِيمِ.<br> اللَّهُمَّ إِيَّاكَ نَعْبُدُ وَإِيَّاكَ نَسْتَعِينُ.<br> الْحَمْدُ لِلَّهِ عَلَى كُلِّ نِعْمَةٍ، وَأَسْأَلُ اللهَ مِنْ فَضْلِهِ. </p>
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پروردگارا، از وسوسهها و تحریکات شیاطین، از شرّ نفس خودم و از شرّ آفریدگانت به تو پناه میبرم. به نام خداوند بخشندهٔ مهربان. هیچ دگرگونی و نیرویی جز به خداوند بلندمرتبهٔ بزرگ نیست. خدایا، تنها تو را میپرستیم و تنها از تو یاری میجوییم. سپاس خدا را بر هر نعمتی و از فضل او درخواست میکنم.
سلام به حضرت ولیّ عصر علیهالسلام
<p class="arabic" dir="rtl" style="font-size:1.25em; line-height:2; font-family: Amiri, 'Scheherazade New', 'Noto Naskh Arabic', serif;"> السَّلَامُ عَلَيْكَ يَا دَاعِيَ اللهِ وَرَبَّانِيَّ آيَاتِهِ. </p>
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سلام بر تو، ای دعوتکننده به سوی خدا و ربّانیِ آیات او.
این عبارت از زیارت آلیاسین است.
سلام علیکم و رحمةالله.
در محضر پنج شهید خوشنام هستیم. پیش از آغاز درس و بحث، برای آنکه اگر کدورت، ظلمت یا حجابی در فهم حقایق وجود دارد برطرف شود و آنچه از کلمات سنگین بزرگان ارائه میشود بر جانمان بنشیند، به ارواح مظلوم این شهدا توسل میکنیم.
سلام بر سیدالشهدا علیهالسلام
<p class="arabic" dir="rtl" style="font-size:1.25em; line-height:2; font-family: Amiri, 'Scheherazade New', 'Noto Naskh Arabic', serif;"> السَّلَامُ عَلَيْكَ يَا أَبَا عَبْدِ اللهِ، وَعَلَى الْأَرْوَاحِ الَّتِي حَلَّتْ بِفِنَائِكَ، عَلَيْكَ مِنِّي سَلَامُ اللهِ أَبَدًا مَا بَقِيتُ وَبَقِيَ اللَّيْلُ وَالنَّهَارُ، وَلَا جَعَلَهُ اللهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنِّي لِزِيَارَتِكُمْ.<br> السَّلَامُ عَلَى الْحُسَيْنِ، وَعَلَى عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ، وَعَلَى أَوْلَادِ الْحُسَيْنِ، وَعَلَى أَصْحَابِ الْحُسَيْنِ. </p>
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سلام بر تو، ای اباعبدالله، و بر جانهایی که در آستان تو فرود آمدهاند. از سوی من سلام خدا همیشه بر تو باد، تا زمانی که من باقیام و شب و روز باقی است؛ و خداوند این را آخرین عهد من برای زیارت شما قرار ندهد. سلام بر حسین، بر علی بن الحسین، بر فرزندان حسین و بر یاران حسین.
این فراز از زیارت عاشورا است.
این سلام و صلوات را نثار همهٔ شهدا، امام شهدا، سیدالشهدا علیهالسلام و اموات و رفتگانمان میکنیم:
<p class="arabic" dir="rtl" style="font-size:1.25em; line-height:2; font-family: Amiri, 'Scheherazade New', 'Noto Naskh Arabic', serif;"> اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ. </p>
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و آل محمد درود فرست و در فرج آنان شتاب فرما.
دعای ازدیاد فهم، حفظ و الهام
یکی از دعاهایی که از سفارشهای شیخ بهایی رحمهالله نقل شده، برای سه امر بسیار مهم است.
نخست، ازدیاد فهم. کسی که در جلسات معرفتی شرکت میکند، طبیعتاً به افزایش فهم نیاز دارد.
دوم، افزایش قوّهٔ حفظ؛ یعنی فراموشی انسان کمتر شود و بتواند آنچه را در خزانهٔ عقل و قوّهٔ حافظهٔ خود دارد نگه دارد و از دست ندهد.
سوم، ازدیاد الهامات است؛ الهاماتی از عالم قدس و عالم عقول، از سمت و ناحیهٔ وسائط فیض که ملائکهٔ مقرّباند. پیشتر دربارهٔ الهام و تفاوت آن با اعلام، القا و ایحاء مطالبی عرض شد. الهام مسئلهٔ بسیار مهمی است.
این دعا زمان خاصی ندارد. هر زمان و به هر تعدادی که میسر بود، میتوان آن را قرائت کرد. خود متن دعا نیز همین سه اثر را دربردارد:
<p class="arabic" dir="rtl" style="font-size:1.35em; line-height:2.1; font-family: Amiri, 'Scheherazade New', 'Noto Naskh Arabic', serif;"> اللَّهُمَّ ارْزُقْنِي فَهْمَ النَّبِيِّينَ، وَحِفْظَ الْمُرْسَلِينَ، وَإِلْهَامَ الْمَلَائِكَةِ الْمُقَرَّبِينَ. آمِينَ يَا رَبَّ الْعَالَمِينَ. </p>
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، فهم پیامبران، حفظِ مرسلان و الهام فرشتگان مقرّب را روزی من فرما. آمین، ای پروردگار جهانیان.
«اللَّهُمَّ ارْزُقْنِي» یعنی: خدایا، روزی من کن. «فَهْمَ النَّبِيِّينَ»؛ فهم انبیا را به من عطا کن. «وَحِفْظَ الْمُرْسَلِينَ»؛ آن قوّهٔ حفظ و ماندگاری علوم را که برای مرسلین است ــ که مرتبهای بالاتر از انبیا دارند ــ به من عطا کن. و سوم، «وَإِلْهَامَ الْمَلَائِكَةِ الْمُقَرَّبِينَ»؛ نه الهام هر ملکی، بلکه الهام ملائکهٔ مقرّب، از مراتب اعلای عالم قدس.
دعایی بسیار کوتاه، پرمغز و عالی است. هرگاه حال خوشی داشتید، در حرم، بعد از نمازها یا حتی پیش از آغاز جلسات درس و بحث، میتوانید این دعا را بخوانید. من نیز امروز بعد از نماز خودم ده مرتبه آن را خواندم.
انشاءالله آثار و برکات این دعای گرانسنگ وجود همهٔ ما را پر کند و به فضل الهی بتوانیم از این سه ثمره بهرهمند شویم.
تهذیب الأحکام و کتب اربعه
تهذیب الأحکام از کتب اربعهٔ شیعه و اثر شیخ طوسی رحمهالله است.
کتب اربعه عبارتاند از: الکافی، من لا یحضره الفقیه، تهذیب الأحکام و الاستبصار.
پایان مقدمات و آمادهشدن برای ورود به متن
چون فرصت ما کم است، تلاش میکنیم به هر ترتیبی که شده مقدمات را به پایان برسانیم. یکی از علل طولانیشدن مقدمات و واردنشدن سریع به متن اصلی کتاب این بوده است که اعضای کلاس تثبیت شوند؛ ریزشها و رویشها صورت بگیرد، کسی که واقعاً این بحث برایش مناسب نیست کنار برود و کسی که واقعاً به کارش میآید در کلاس بماند.
البته این مقدمات آمادگیای نیز ایجاد میکند تا فضای کلی کلاس روشن شود؛ معلوم شود به کدام سمت میرویم و افق نگاه ما چیست.
ابتدا قصد داشتم حدود بیست جلسه مقدمه داشته باشیم. فکر میکنم امروز جلسهٔ سیزدهم باشد. سعی میکنم در همین جلسه و یک جلسهٔ دیگر مقدمات را تمام کنیم؛ البته اگر اصول هفتادوششگانهای که در گنجینهٔ گوهر روان حضرت استاد آمده است در این جلسه به پایان برسد، وگرنه ادامه خواهیم داد.
اسفار ملاصدرا؛ نامگذاری اشیا و معنای «نفس»
ابتدا بخشی از کتاب گرانسنگ الحکمة المتعالیة فی الأسفار العقلیة الأربعة، اثر ملاصدرا، را میخوانم و هرجا نیاز باشد توضیح میدهم. این بخش در فصل «القاب علت عنصری» آمده است.
چون فرصت کم است، ترجمهٔ آن را میخوانم و وارد متن عربی نمیشوم.
نامگذاری به اعتبار ذات یا عوارض
ملاصدرا میفرماید:
بدان که نامگذاری اشیا گاهی به اعتبار ذات و ماهیت آنهاست و گاهی به اعتبار عوارض، اضافات و نسبتهای آنها.
یعنی گاهی نامی که بر یک شیء گذاشته میشود، مستقیماً ناظر به ذات و ماهیت آن است و گاهی نامگذاری به سبب عوارض، اضافات یا نسبتهایی است که آن شیء دارد.
مثلاً گاهی به شما گفته میشود انسان بما هو انسان؛ یعنی از آن جهت که ذاتاً انسان هستید، نه حیوان به معنای خاص، نه نبات و نه جماد. این نامگذاری خودِ ذات شما را نشانه گرفته است.
گاهی نیز مثلاً به شما «نفس ناطقه» یا «عاقل» گفته میشود. در اینجا یکی از جهات یا مراتب وجودی شما در نظر گرفته شده و بر اساس آن، نامی بر شما نهادهاند.
ملاصدرا ادامه میدهد:
اولی مانند «انسان» است و دومی مانند «نویسنده».
«نویسندگی» ذات انسان نیست؛ ملکهای است که در انسان شکل میگیرد. بنابراین نام «نویسنده» از جهت عارضی از عوارض وجودی او بر وی اطلاق میشود.
حقیقت نفس و علت نامگذاری آن
سپس میفرماید:
چهبسا برای ذات خودِ یک شیء نامی وضع نشده باشد؛ مانند حقیقت نفس انسانی که به حسب جوهر ذاتش نامی برای آن وضع نشده است.
مراد از «حقیقت نفس انسانی» در اینجا خودِ حقیقت وجود انسانی است، نه صرفاً مرتبهٔ نفس به معنای تعلق روح به بدن؛ آن بحث در ادامه مطرح میشود.
البته واژهٔ «نفس» در معنایی دیگر میتواند دربارهٔ هر چیزی به کار رود؛ یعنی به معنای خودِ ذات و موجودیت شیء. مثلاً میتوان گفت: «نفسِ بودن این مسجد موجب خیرات و برکات فراوانی است.» در این تعبیر، «نفسِ بودن» یعنی خودِ موجودیت مسجد؛ پس سخن ناظر به ذات شیء است.
اما وقتی در این کلاس از «نفس» سخن میگوییم ــ مراتب نفس، شناخت نفس و معرفت نفس ــ منظور این معنای عام نیست.
ملاصدرا میفرماید:
بلکه نام «نفس» از آن جهت بر آن نهاده شده است که به بدن اضافه و نسبت دارد، بدن را حرکت میدهد و آن را تدبیر میکند.
پس اگر کسی بپرسد چرا به یکی از مراتب وجود انسان «نفس» گفته میشود، باید به همین نسبت و اضافهٔ آن با بدن توجه کرد؛ یعنی حیثیتی که با بدن ارتباط دارد، آن را حرکت میدهد و تدبیر میکند…
چرا به این مرتبه از وجود انسان «نفس» گفته میشود؟
اکنون در این کلاس نشستهایم تا همین مرتبه از وجود خود را بشناسیم. سؤال این است که چرا به آن «نفس» میگویند؟ این بیان، نظر ملاصدراست: بهجهت همان نسبتی که میان ظاهر و باطن انسان وجود دارد؛ یعنی تعلّق باطن به ظاهر و تعلّق روح به بدن.
نفس میخواهد بدن را بالا بکشد، آن را مدیریت و حرکت دهد، اراده کند و حکم خود را در بدن پیاده سازد.
اکنون این زبانی که در دهان من حرکت میکند و با کمک دهان، لبها، خودِ زبان و مخارج حروف، ترکیب حروف را پدید میآورد، منشأ حرکتش کجاست؟ از نَفَس است. نَفَس کلی است و حد ندارد.
نَفَس رحمانی و وجود منبسط
چرا به صادر اول «نَفَس رحمانی» گفتهاند؟ چون وجود منبسط کلی است و حد ندارد؛ «مقیّد به قید اطلاق» است، مطلق است و همهچیز در آن جمع است. هنوز حد نخورده و ماهیت و اندازه برای آن مقدّر نشده است.
خلق، برعکس، جزئی میشود؛ حد میخورد و ماهیت میگیرد.
اکنون با توجه به این بحث، آیا حقتعالی ماهیت دارد یا ندارد؟ حق مطلق، به یک معنا ماهیت ندارد؛ چون حد ندارد و لایتناهی است. از سوی دیگر، در مباحث اسفار بر این تعبیر تأکید میشود که واجبالوجود، ماهیتش همان اِنّیت اوست؛ یعنی حقیقت او همان وجود اوست. دیگر وجودی واحد است که حدبردار نیست.
وقتی سخن از «یک» است، دیگر دور و نزدیک و «کجا» معنا ندارد. این تعیّنها وقتی پدید میآیند که دوگانگی باشد: این اینجاست، آن آنجاست و میان این دو فاصلهای وجود دارد. اما آنجا که عینیت و خودیت و یک وجود واحد مطرح است، این تمایزها برداشته میشود. ازاینرو، اگر هم در آن مقام از «ماهیت» سخن گفته شود، میگوییم ماهیت او همان اِنّیت اوست.
البته فعلاً نمیخواهم بحث را به آنجا ببرم. اینها مطالب بسیار مهمی است که باید بدانید، ولی اکنون وقت تفصیل آن نیست.
صادر اول بهعنوان واسطهٔ فیض
وجود منبسط یا صادر اول، مرتبهای است که پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله در قوس صعود به آن میرسند؛ مرتبهای که از آن با «نَفَس رحمانی» یاد میشود. چرا چنین نامی دارد؟ چون کلی و مقیّد به قید اطلاق است.
اما حضرت حق حتی مقیّد به قید اطلاق نیز نیست. این فاصلهٔ مراتب را در نظر داشته باشید.
وجود منبسط، واسطهای میان حق و خلق میشود. هر فیضی که آنبهآن به ما میرسد ــ حتی اصل اینکه اکنون موجود هستیم ــ از مجرای فیض منبسط یا صادر اول میرسد.
در عالم ممکنات و در مرتبهٔ تعیّنات، وقتی اشیا عینیت پیدا میکنند، پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله مصداق اتمّ این حقیقت میشوند؛ یعنی وجود حضرت، مجرای وجود و کانال فیض وجود است. اصل اینکه شما هستید، از این مجرای فیض است.
در دعای عدیله دربارهٔ حضرت حجت عجلاللهتعالیفرجهالشریف آمده است:
<p class="arabic" dir="rtl" style="font-size:1.3em; line-height:2.1; font-family: Amiri, 'Scheherazade New', 'Noto Naskh Arabic', serif;"> بِيُمْنِهِ رُزِقَ الْوَرَى. </p>
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به برکت وجود او، آفریدگان روزی داده میشوند.
معنای اعتقادی این عبارت با این مباحث روشنتر میشود. چقدر خوب است یک انسان مذهبی، اهل نماز شب و زیارت، وقتی میگوید:
<p class="arabic" dir="rtl" style="font-size:1.3em; line-height:2.1; font-family: Amiri, 'Scheherazade New', 'Noto Naskh Arabic', serif;"> بِيُمْنِهِ رُزِقَ الْوَرَى. </p>
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به برکت او، آفریدگان روزی میخورند.
پشتوانهٔ معرفتی این سخن را نیز بداند؛ نه اینکه چشموگوشبسته بپذیرد و فقط بگوید: «به عشق او ما روزی میخوریم.» این یعنی چه؟ یعنی این مجرای فیض را نمیتوان برداشت. اگر کانال فیض را بردارید، فیض قطع میشود و همهچیز معدوم میشود. اساساً امکان برداشتن آن وجود ندارد.
تبیین مراتب خلقت در تعبیر «لولا...»
آن تعبیر مشهور که میگوید:
<p class="arabic" dir="rtl" style="font-size:1.3em; line-height:2.1; font-family: Amiri, 'Scheherazade New', 'Noto Naskh Arabic', serif;"> لَوْلَاكَ لَمَا خَلَقْتُ الْأَفْلَاكَ. </p>
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): اگر تو نبودی، افلاک را نمیآفریدم.
معنایش در این دستگاه معرفتی همین است.
همچنین دربارهٔ این دو فرازِ مشهور:
<p class="arabic" dir="rtl" style="font-size:1.3em; line-height:2.1; font-family: Amiri, 'Scheherazade New', 'Noto Naskh Arabic', serif;"> لَوْلَا عَلِيٌّ لَمَا خَلَقْتُكَ.<br> وَلَوْلَا فَاطِمَةُ لَمَا خَلَقْتُكُمَا. </p>
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): اگر علی نبود، تو را نمیآفریدم؛ و اگر فاطمه نبود، شما دو تن را نمیآفریدم.
بعضی از این تعابیر چنین برداشت کردهاند که پس مقام امیرالمؤمنین علیهالسلام از پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله بالاتر است، یا از فراز دوم نتیجه گرفتهاند که مقام حضرت زهرا سلاماللهعلیها از آن دو بزرگوار بالاتر است. این برداشت درست نیست؛ چون مسئله، مراتب خلقت است. بدون پشتوانهٔ فکری و براهین عقلی نمیتوان این تعابیر را درست فهمید.
مراتب نزول از عالم اسماء تا خلق
در عالم اسماء الهی، شدت وجود بسیار بالاست؛ بهگونهای که اسماء متقابل، مانند باسط و قابض و هادی و مُضِلّ، در کنار یکدیگر قرار دارند. این، نشاندهندهٔ شدت وجود است.
اکنون این حقیقت چگونه باید تنزّل پیدا کند؟ باید وجود و مرتبهای باشد که بتواند آن را در مراتب پایینتر پیاده کند. باید عالمی باشد که آن نور و آن صادر اول را ــ که هنوز حد نخورده است ــ به مرتبهٔ خلق برساند.
مثل نفس و تکلم خود من است. نَفَس کلی است، اما برای اینکه بتواند مخارج حروف را پدید آورد، به واسطه نیاز دارد. مثلاً زبان در اینجا یکی از وسائط فیض است تا من بتوانم سخن بگویم. اگر زبان را بردارید، دیگر چگونه تکلم صورت بگیرد؟ آن کلمهٔ وجودی دیگر تحقق پیدا نمیکند.
در مراتب عالم نیز مسئله به همین صورت است.
جبروت و حقیقت علوی
وجود امیرالمؤمنین علیهالسلام، در این بیان، با جبروت عالم و حقیقت علوی مرتبط است؛ مرتبهٔ عقل و عقلِ عالم. جبروت واسطهای میان عالم اسماء الهی و مرتبهٔ مثال یا ملکوت است.
اگر مرتبهٔ جبروت را بردارید، عالم اسماء الهی چگونه در مراتب پایینتر تنزّل پیدا کند؟
«وَمَا نُنَزِّلُهُ إِلَّا بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ» (حجر/۲۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و آن را جز به اندازهای معلوم فرونمیفرستیم.
چگونه این نزول اصلاً صورت بگیرد؟ اگر این واسطهها نباشند، اساساً چیزی خلق نمیشود. مسئله این نیست که بگوییم امیرالمؤمنین علیهالسلام آمدند و پس از آمدن ایشان خلقت ادامه پیدا کرد و اگر نبودند فقط خودشان وجود نداشتند؛ بحث این است که بدون آن مرتبهٔ وجودی، اساس این نظام مراتب تحقق پیدا نمیکند.
ملکوت و حقیقت فاطمی
از یک سو غیب است و از سوی دیگر شهادت؛ فاصله بسیار زیاد است. واسطهای لازم است که آن نور را انتقال دهد و، به یک اعتبار، آن را در مرتبهٔ پایینتر پیاده کند. این همان عالم ملکوت است.
رتبهٔ ملکوت، در این بیان، حقیقتی فاطمی و زهرایی دارد و عالمِ سلطنت حضرت صدیقهٔ طاهره سلاماللهعلیهاست. پیشتر نیز دربارهٔ این بحث صحبت کردهایم.
امکان ندارد عالم ملکوت، رتبهٔ مثال یا عالم مثال را بردارید و در عین حال نظام عالم همچنان برقرار بماند.
همین معنا در وجود خود انسان نیز دیده میشود. اگر قوهٔ خیال را که مثال متصل و برزخ وجودی انسان است بردارید، دیگر ساختار وجودی انسان به این صورت باقی نمیماند. امکان ندارد شما بدون آن مرتبه وجود داشته باشید.
محالبودن طفره در سیر نزول و صعود
حضرت استاد بارها در درس و بحثها میفرمودند: «طفره محال است.» یعنی حتی در عبور از مراتب وجود، چه در سیر نزولی و چه در سیر صعودی، نمیشود عالم ملکوت را طی نکرد و ناگهان به جبروت رسید.
این مراتب، لایهبهلایه و در طول یکدیگرند.
مثل اینکه کسی بگوید: «پیش از آنکه وارد نشئهٔ طبیعت شوم، میخواهم به برزخ بروم.» چنین چیزی ممکن نیست. ابتدا باید خلق شوید و وارد نشئهٔ طبیعت شوید تا سیر به برزخ معنا پیدا کند.
همینطور نمیتوان گفت بدون قوس نزول وارد قوس صعود میشوم. وقتی نزولی صورت نگرفته، صعود چه معنایی دارد؟
«إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ» (بقره/۱۵۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ما از آنِ خداییم و بهسوی او بازمیگردیم.
وقتی هنوز «إِنَّا لِلَّهِ» صورت نگرفته است، چگونه «وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ» تحقق پیدا کند؟
البته قصد نداشتم در اینجا اینهمه توضیح بدهم؛ میخواستم سریع از این بحث عبور کنم. همهٔ این توضیحات از همان بحث رتبهٔ تعلق نفس به بدن آغاز شد. سخن این بود که اکنون من در حال صحبتکردنم و...
از نَفَسِ کلی تا حروف، کلمات و معانی
این حروف و کلماتی که پدید میآیند، با یکدیگر مزدوج میشوند؛ حروف با هم ترکیب میشوند و کلمه میسازند، کلمات با یکدیگر ترکیب میشوند و مراتب بعدی را پدید میآورند.
«سُبْحَانَ الَّذِي خَلَقَ الْأَزْوَاجَ كُلَّهَا» (یس/۳۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): منزّه است آنکه همهٔ جفتها را آفرید.
اصلاً هر ممکنی زوج ترکیبی است و تنها خداوند است که زوج نیست. همهٔ موجودات دیگر زوجاند. کمترین مرتبهاش این است که موجود ممکن از وجود و ماهیت ترکیب یافته است.
ماهیت یعنی اینکه حد و اندازهای دارید؛ بیانتها نیستید. شما که اشرف مخلوقات هستید نیز حد و اندازهای دارید و وجود به شما موجودیت داده است.
البته اینکه آیا ابتدا ماهیت است و سپس وجود، یا وجود بر ماهیت تقدم دارد، از مباحث مفصل میان فلاسفه است. دربارهٔ آن بسیار بحث کردهاند و کتابها نوشتهاند. فعلاً با آن بحث کاری نداریم.
نفس چگونه در زبان ظهور میکند؟
اکنون من سخن میگویم. آن نَفَسِ کلی حد میگیرد و تبدیل به حرف میشود؛ حروف با یکدیگر ترکیب میشوند و کلمه پدید میآید؛ کلمات با یکدیگر ترکیب میشوند و جمله شکل میگیرد؛ جملات نیز در کنار یکدیگر مفاهیم و موضوعات را پدید میآورند، و این جریان ادامه پیدا میکند.
چه کسی این کار را انجام میدهد؟ آیا زبان من سخن میگوید یا نفس من؟
نفس است که تکلم میکند. نفس، حکم خود را در زبان من پیاده میکند. این همان تعلّق روح به بدن و رتبهٔ تعلّقی روح است؛ یعنی روح از طریق نفس خود را نشان میدهد و نفس، در اینجا، برزخی میان روح و زبان من میشود.
در حقیقت، باطن دارد ظاهر میشود.
«کلمه»؛ ظهور باطن
به تعبیر علامه رفیع قزوینی، یکی از معانی «کلمه» همین ظهور باطن است.
تا مرد سخن نگفته باشد عیب و هنرش نهفته باشد
چرا به این «کلمه» میگویند؟ چرا به موجودات عالم، کلمات وجودی نظام هستی گفته میشود؟ چرا تعبیر «کلمةالله» به کار میرود؟
چون کلمه ظهور باطن است.
قرآن کریم نیز از «کلمات پروردگار» سخن میگوید و بیان میکند که این کلمات پایانپذیر نیستند؛ چنانکه در آیهٔ ۱۰۹ سورهٔ کهف آمده است که اگر دریا مرکّبِ نوشتن کلمات پروردگار باشد، پیش از پایانیافتن کلمات الهی، دریا پایان مییابد.
اکنون نیز باطن من در حال ظاهرشدن است؛ روح دارد خود را نشان میدهد و ظهور آن، همین کلمات شده است.
سیر معنا از روح تا خیال و زبان
این کلمات پیش از آنکه از زبان خارج شوند، در مرتبهای از وجود انسان حضور دارند. حتی اگر فرض کنیم علمی که در جان من است از سنخ علم فکری باشد، باز این معانی در خزانهٔ عقل و قوّهٔ حافظه وجود دارند و از آنجا بیرون میآیند.
این معانی از روح میآیند؛ در آن مرتبه، مندمج، وسیع و کلیاند. سپس در قلب ادراک میشوند تا من بدانم چه میخواهم بگویم و بتوانم سخنم را موزون بیان کنم.
پس از آن، وارد قوّهٔ واهمه میشوند و جزئیسازی صورت میگیرد تا بتوان این معانی را با یکدیگر ترکیب کرد.
سپس در قوّهٔ خیال برای آن معنا، صورت و شکل ایجاد میشود. من باید بدانم این مفهوم و معنا را به چه صورتی ارائه کنم. آن معنای باطنی باید صورت بگیرد.
تفاوت کار خیال با دوربین
قوّهٔ خیال مانند دوربین عکاسی یا فیلمبرداری نیست. دوربین، صورت را صورت میدهد؛ یعنی از چیزی که خودش صورت دارد عکس یا فیلم میگیرد.
اما قوّهٔ خیال برعکس، معنا را صورت میدهد.
این معجزه است؛ کار خداست.
معنا از مرتبهٔ بالا میآید. باطن من و روح من اراده میکند که سخنی را بگوید؛ اما این معنا برای ظهور به واسطههایی نیاز دارد. این وسائط همان قوایی هستند که معنا از طریق آنها پایین میآید تا در قوّهٔ خیال صورت پیدا کند.
همین «صورت»ی که اکنون من در سخن به کار بردم، خودش صورتی دارد. چه چیزی این صورت را در من ایجاد کرده تا من بتوانم مطابق آن سخن بگویم؟ قوّهٔ خیال.
بعد این صورت به حس مشترک میرسد تا این عناصر در جای مناسب خود قرار گیرند.
در کسری از ثانیه، این همه اتفاق در وجود ما رخ میدهد. ببینید خداوند چه معجزهای در وجود انسان برپا کرده است.
گاه انسان ناگهان در سخنگفتن تپق میزند و نمیتواند کلمه را ادا کند؛ یعنی همین نظمِ ظریف، برای لحظهای به هم میخورد.
حتی ممکن است عالمی عارف در نماز بایستد، «اللهاکبر» بگوید و هرچه فکر کند، سورهٔ حمد به یادش نیاید. مگر اصلِ بهیادآوردن فقط کار خود ماست؟ خداست که خدایی میکند و در وجود انسان تجلی دارد.
اگر خدا بخواهد، شاید جلسهٔ بعد دربارهٔ تجلیات حضرت حق و رابطهٔ آن با نفس سخن بگوییم. بحث بسیار شیرین و کاربردیای است و پس از آن وارد متن کتاب شویم.
بازگشت به عبارت ملاصدرا دربارهٔ «نفسیت نفس»
چهار صفحه از اسفار را آماده کرده بودم که بخوانم، اما تا اینجا فقط چند خط پیش رفتهایم. علت این است که هر عبارت نیازمند توضیح است.
ملاصدرا بحث را چنین ادامه میدهد: آیا نفسیتِ نفس مانند انسانیتِ انسان و زیدیتِ زید است؟
نفس از آن جهت «نفس» نامیده شد که برزخی میان روح و بدن است و احکام روح را در بدن پیاده میکند. بنابراین، نفس یک رتبهٔ وجودی از من است، نه تمام حقیقت من.
پس نفسیت نفس مانند انسانیت انسان یا زیدیت زید نیست. «انسانیت انسان» به ذات انسان نظر دارد، اما نفس در این کاربرد، یکی از مراتب وجود شخص و یک رتبهٔ تعلّقیِ باطن به ظاهر است.
مگر آنکه از «نفس» معنای دیگری اراده شود؛ یعنی ذات مطلق شیء. مانند همان مثالی که پیشتر گفته شد: «نفسِ بودن این مسجد». در آنجا مقصود، خودِ موجودیت و ذات آن است.
در چنین کاربردی، «نفس» نامی برای یک مفهوم عام عقلی است، نه نام یک ماهیت مخصوص.
جوهر عنصری و نامهای گوناگون آن
پس روشن شد که برخی حقایق برای خصوص ذاتشان نامی ندارند؛ بلکه نام آنها به اعتبار امری عرضی یا حیثیتی افزوده بر ذاتشان وضع شده است.
جوهر عنصری نیز از همین قبیل است.
جوهر عنصری همان مادهٔ اولیه و استعداد ابتدایی است؛ یعنی آنچه از آن با تعبیر هیولای اولی نیز یاد میشود. هیولای اولی در پایینترین مرتبهٔ ماده، صرف استعداد است.
ملاصدرا میفرماید جوهر عنصری از آن حقایقی است که برای خصوص ذاتش نامی وضع نشده، بلکه نامهایش به اعتبار حیثیتهای گوناگونی است که بر آن عارض میشود.
هیولا
از آن جهت که جوهر عنصری بالقوّه است، یعنی استعداد دارد و در مقابل فعلیت قرار گرفته است، به آن هیولا گفته میشود.
پس وقتی حیثیت قوّه و استعداد آن در نظر گرفته شود، نامش «هیولا» است.
موضوع
از آن جهت که بالفعل حاملِ یک واقعیت و صورت است، به آن موضوع گفته میشود.
پس همان حقیقت، وقتی از حیث حاملبودنش لحاظ میشود، نام دیگری پیدا میکند.
ماده و طینت
از آن جهت که میان صورتهای مختلف مشترک است، به آن ماده و طینت گفته میشود.
این همه صورت گوناگون در عالم وجود دارد، اما ماده در میان آنها مشترک است؛ گویی ماده، چوبِ نتراشیدهای است که قابلیت پذیرفتن صورتهای گوناگون را دارد و سپس با تعیّن و صورتیافتن، این صورتهای مختلف از آن پدید میآیند.
بنابراین همان حقیقت، از حیث اشتراک میان صورتها، ماده و طینت نامیده میشود. این اصطلاحات را در...
ادامهٔ اصطلاحات جوهر عنصری
در کتابهای فلاسفه، حکما و عرفا، گاهی سخن از ماده است، گاهی از صورت، هیولا، موضوع و اصطلاحاتی مانند اینها. باید بدانیم هر یک از این تعبیرها ناظر به چه حیثیتی است.
ملاصدرا ادامه میدهد: جوهر عنصری از آن حیث که تحلیل به آن منتهی میشود، اُسطُقُس نامیده میشود. وقتی چیزی را تحلیل و تجزیه میکنید و اجزای آن را پیدرپی بازمیگردانید، آنچه تحلیل در نهایت به آن منتهی میشود «اسطقس» نام میگیرد.
«اسطقس» واژهای معرّب از یونانی است و در اصطلاح به معنای اصل، عنصر یا مادهای است که مرکب در تحلیل به آن منتهی میشود.
پس باز همان حقیقت، با توجه به حیثیتی که در نظر گرفته میشود، نام دیگری پیدا میکند.
یک حقیقت با نامهای گوناگون در مراتب نفس
در نفس انسان نیز همین مسئله وجود دارد. مجموعهٔ مراتب باطنی انسان یک حقیقت است، اما از هر حیثیتی که به آن نگاه کنیم نامی متناسب با همان شأن پیدا میکند.
روح حقیقتی کلی است:
از آن جهت که صورت انشا میکند، از آن به قوّهٔ خیال تعبیر میشود.
از آن جهت که جزئیات را ادراک میکند، قوّهٔ واهمه نام میگیرد.
از آن جهت که کلیات را ادراک میکند، عقل نامیده میشود.
از آن جهت که آنچه در روح مندمج و پیچیده است در آن باز و ادراک میشود و حوزهٔ تعلّقات انسان است، قلب نامیده میشود.
و از آن جهت که همهٔ این مراتب در آن به نحو اندماج و کلیت حضور دارند، از روح سخن میگوییم.
همهٔ اینها مراتب و شئون همان حقیقتاند.
ملاصدرا همین قاعده را دربارهٔ جوهر عنصری پیاده میکند و میگوید با توجه به اینکه کدام شأن از شئون آن را در نظر بگیرید، نامش تغییر میکند. در انسان نیز مسئله همینگونه است؛ بنابراین تعجب نکنید اگر یک حقیقت از حیثی «نفس»، از حیثی «قوّهٔ خیال» و از حیثی دیگر «عقل» نامیده شود.
«النفس في وحدتها كلّ القوى»
در همین زمینه، این قاعدهٔ بسیار مهم مطرح میشود:
<p class="arabic" dir="rtl" style="font-size:1.35em; line-height:2.1; font-family: Amiri, 'Scheherazade New', 'Noto Naskh Arabic', serif;"> النَّفْسُ فِي وَحْدَتِهَا كُلُّ الْقُوَى. </p>
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): نفس، در عین وحدت خود، همهٔ قوای خویش است.
یعنی یک نفس بیشتر نیست، اما همان یک حقیقت، همهٔ این قوا را در خود دارد. بزرگان در همین جملهٔ کوتاه مطالب بسیار عمیقی را بیان کردهاند: وحدت در عین کثرت و کثرت در عین وحدت. هیچیک از این دو حیثیت را نمیتوان حذف کرد.
در مباحث شبهای جمعه دربارهٔ لقاءالله، بیش از صدوبیست جلسه پیرامون همین معانی سخن گفتهایم. در کتاب بسیار ارزشمند کلمات مکنونه اثر ملا محسن فیض کاشانی نیز در بحث «فی معنی لقاء الله» به این حقیقت پرداخته میشود.
وحدت در کثرت و معنای لقاءالله
فهم همین حقیقت، انسان را به فهم معنای لقاءالله نزدیک میکند. اگر کسی بتواند این حقیقت را بچشد؛ یعنی کثرت را در عین وحدت و وحدت را در عین کثرت مشاهده کند، به معنایی حقیقی از لقاءالله رسیده است.
در همینجا معنای این تعبیر برای او تحقق پیدا میکند:
<p class="arabic" dir="rtl" style="font-size:1.35em; line-height:2.1; font-family: Amiri, 'Scheherazade New', 'Noto Naskh Arabic', serif;"> مُوتُوا قَبْلَ أَنْ تَمُوتُوا. </p>
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پیش از آنکه بمیرید، بمیرید.
برای رسیدن به چنین مرتبهای باید این حقایق را بشناسیم و دربارهٔ آنها تأمل کنیم.
محالبودن طلبِ مجهول مطلق
یکی از اصولی که بعداً در مباحث معرفت نفس به آن میرسیم ــ اگر اشتباه نکنم در حدود اصل سیودوم ــ این است که طلبِ مجهول مطلق محال است.
انسان نمیتواند چیزی را که هیچگونه آگاهی و التفاتی نسبت به آن ندارد طلب کند. اگر چیزی از هر جهت برای شما مجهول باشد، اصلاً چگونه میتوانید آن را بخواهید؟
حتی انسانی که معلومات بسیار اندکی دربارهٔ خدا دارد، وقتی میگوید «یا الله» یا «یا رب»، بالاخره بهرهای هرچند اندک از معنا و شناخت دارد؛ بنابراین خدا برای او «مجهول مطلق» نیست.
نگذاریم این حقایق و معارف برای ما به مجهول مطلق تبدیل شوند؛ بهگونهای که هیچ آگاهیای دربارهٔ آنها نداشته باشیم، حتی دربارهشان فکر نکرده باشیم و قوای ادراکیمان در این دنیا بلااستفاده بماند؛ سپس ناگهان با انتقال از این عالم به عالم دیگر با حقیقت مواجه شویم.
«فَكَشَفْنَا عَنْكَ غِطَاءَكَ فَبَصَرُكَ الْيَوْمَ حَدِيدٌ» (ق/۲۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس پردهات را از برابر تو کنار زدیم و امروز دیدگانت تیزبین است.
یکی از معانی موت همین کناررفتن پرده است.
لذتهای علمی و عقلی در عالم دیگر
چرا در عالم دیگر، اوج بسیاری از لذتها با معرفت، ادراک عقلی، علم و چشیدن حقایق ارتباط دارد؟
قرآن کریم میفرماید:
«وَالَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ دَرَجَاتٍ» (مجادله/۱۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و کسانی را که علم داده شدهاند، درجاتی [بلند میگرداند].
«درجات» در این آیه با علم پیوند خورده است.
پیشتر نیز روایتی را از الکافی مرحوم کلینی اعلیاللهمقامهالشریف عرض کردیم که در آن، پس از انتقال مؤمن از این عالم، تعلیم حقایق و معارف قرآن ادامه پیدا میکند.
اگر انسان در دنیا کاملاً از این حقایق دور بوده باشد، در آنجا چه چیزی را باید به او تعلیم دهند؟ همین محرومیت و دوری از حقایق میتواند برای انسان صورت عذاب پیدا کند.
غفلت است که ما را گرفتار کرده است.
«يَا حَسْرَتَىٰ عَلَىٰ مَا فَرَّطْتُ فِي جَنْبِ اللَّهِ» (زمر/۵۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): دریغا بر من، بر آنچه در حقّ خدا کوتاهی کردم.
اسطقس، عنصر و رکن
به متن ملاصدرا بازگردیم.
گفته شد که جوهر عنصری از آن حیث که تحلیل مرکب به آن منتهی میشود، اسطقس نام میگیرد؛ زیرا معنای این لفظ ناظر به چیزی است که از اجزای مرکب بسیطتر است و تحلیل مرکب سرانجام به آن میرسد.
عنصر
از آن حیث که نخستین چیزی است که ترکیب از آن آغاز میشود، به آن عنصر گفته میشود.
پس همان حقیقتی که از حیثی «هیولا» و از حیثی «اسطقس» بود، اگر از جهت مبدأبودنش برای پیدایش ترکیب و بهعنوان مادهٔ نخستین لحاظ شود، «عنصر» نام میگیرد.
رکن
و از آن جهت که یکی از مبادیِ داخل در جسم مرکب است، به آن رکن گفته میشود.
یک موجود مرکب، ارکان و مراتب متعددی دارد. همان حقیقت، هنگامی که از حیث دخالتش در ساختمان آن مرکب لحاظ میشود، «رکن» نامیده میشود.
پس یک حقیقت، نامهای متعددی پیدا کرد: هیولا، موضوع، ماده، طینت، اسطقس، عنصر و رکن؛ و تفاوت این نامها به حیثیت و نسبتی بازمیگردد که در هر مقام مورد توجه قرار گرفته است.
چرا یک حقیقت نامهای بسیار دارد؟
پیشتر نیز گفتیم که برای صادر اول نامهای بسیاری ذکر شده است؛ در اسفار حدود چهل عنوان و تعبیر برای آن مطرح میشود. علت همین است: هر بار یک اضافه، نسبت، عارضه یا شأن خاص مورد نظر قرار میگیرد و متناسب با آن نام دیگری به کار میرود.
در وجود انسان نیز همینگونه است: از یک حیث «خیال» میگوییم، از حیث دیگر «عقل»، در حالی که همهٔ اینها شئون همان حقیقت کلیاند.
این مطالب ذهن را به حرکت درمیآورد و از حالت سکون خارج میکند تا انشاءالله در انسان جهش فکری پدید آید.
لذت ادراک حقایق
به تعبیر علامه، اگر کسی لذت ادراک حقایق عالم را بچشد، دیگر حقیقتاً مشغول هیچ چیز دیگری نمیشود؛ حتی وقتی ظاهراً در حال کارکردن است، در طبیعت حرکت میکند یا پشت فرمان نشسته است، باطن او درگیر حقایق و فهم آنهاست.
ممکن است دیگران در غفلت و سرگرمیهای عالم طبیعت غرق باشند، اما او غرق در حقیقت و در چشیدن لذتهای عقلی است.
از این منظر، معنای بهشت نیز عمیقتر میشود: انسان خودش بهشت میشود.
بسیاری از تعابیری که دربارهٔ نعمتهای بهشتی، از جمله همسران بهشتی و حور، برای ما بیان شدهاند، مراتبی از معنا دارند و نباید همهٔ آنها را تنها در همان صورت ظاهری محدود کرد. قرآن کریم میفرماید:
«وَتِلْكَ الْأَمْثَالُ نَضْرِبُهَا لِلنَّاسِ» (عنکبوت/۴۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و این مَثَلها را برای مردم میزنیم.
اینها مثالهایی است که برای مردم بیان میشود...
نعمتهای بهشتی و حقیقتِ ورای صورتها
برای انسان از نعمتهای بهشتی با تعابیری مانند حور، نهر، قصر و شجر سخن گفته میشود؛ چون انسان در این عالم با چنین صورتهایی آشناست و این امور را میچشد. اما حقیقتِ آنچه در آن عالم است، میتواند چیزی فراتر از این صورتهای ظاهری باشد.
اگر انسان در این دنیا صرفاً به مادیات تعلّق پیدا کند، گرفتار میشود. چنین کسی ممکن است پس از مرگ نیز نتواند بهآسانی از تعلّقات مادی خود جدا شود و حتی نخواهد باور کند که از دنیا رفته است. این تعلّقات میتوانند برزخ انسان را بسیار طولانی کنند.
قرآن کریم حالت انسانی را که هنگام مرگ آرزوی بازگشت دارد چنین بیان میکند:
«حَتَّىٰ إِذَا جَاءَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قَالَ رَبِّ ارْجِعُونِ لَعَلِّي أَعْمَلُ صَالِحًا فِيمَا تَرَكْتُ» (مؤمنون/۹۹–۱۰۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): تا هنگامی که مرگ یکی از آنان فرا رسد، میگوید: «پروردگارا، مرا بازگردانید؛ شاید در آنچه وانهادهام عمل صالحی انجام دهم.»
میخواهد بازگردد و آن اعمال صالحی را که دیگران انجام دادهاند و او انجام نداده است، جبران کند؛ اما تعلّقات و عادتهای او همچنان همراهش است.
ملکات نفس؛ همراه ابدی انسان
ما تا ابد با ملکات نفس خود محشوریم. بهشت، جهنم، قبر، برزخ و قیامت ما با همین ملکات نفس ارتباط دارند.
همهٔ صورتها و اشکالی که در آن عالم مشاهده میکنیم ــ خواه لذتبخش، خواه هولانگیز و خواه دهشتآور ــ بر اساس ملکات نفس ماست.
پیشتر دربارهٔ سیر برزخی نیز گفته شد که سیر، استعداد میخواهد. در عالم ماده این استعداد با ماده ارتباط دارد؛ اما برزخ دیگر عالم ماده نیست. برزخ مجرد است؛ هرچند تجرد آن تجرد برزخی است، نه تجرد تام عقلی.
از همین جهت به موجودات مجرد مفارقات گفته میشود؛ زیرا دیگر مقارن و همراه با ماده نیستند و از عالم ماده فارغ شدهاند.
پس اگر در برزخ مادهای وجود ندارد، سیر چگونه رخ میدهد؟
عرض شد که ملکات نفس، پایهٔ قوّه و استعداد سیر انسان در برزخ میشوند. در آنجا نیز هرچه هست بر اساس همین ملکات نفس است.
ادامهٔ بحث ملاصدرا دربارهٔ هیولای افلاک
ملاصدرا در ادامه میفرماید که گاهی اصطلاحاتی که تا اینجا گفته شد، با همان دقت اصطلاحی رعایت نمیشوند.
مشّائیان گاه لفظ هیولا را بر آن جزءِ قابلِ فلک اطلاق میکنند، با آنکه آن قابل همواره بالفعل همراه با صورت است. همچنین آن را ماده مینامند، با اینکه مادهٔ هر یک از افلاک اختصاص به همان فلک دارد؛ اما بهصورت کلی تعبیر «ماده» را بر آن اطلاق میکنند.
سپس در توضیح این مطلب میفرماید:
ممکن است دربارهٔ اطلاق نخست چنین عذر آورده شود که تلبّس و آمیزش هیولای فلکی با صورتش، به اقتضای خودِ قابل نبوده، بلکه از جانب اسباب فاعلی است؛ گویی هیولا در ذات خود، با قطع نظر از آن سبب، خالی از صورت است.
و دربارهٔ اطلاق دوم میتوان گفت که تعدد مواد فلکی از حیث نوع و شخص، بدین معنا نیست که این مواد در ذات خود و با قطع نظر از صورتها، تحصّلات و تعیّنات مستقلی داشته باشند؛ زیرا مادهٔ بسیط در ذات خود هیچ تحصّلی ندارد و در مرتبهٔ ذاتش جز ابهام محض نیست.
وگرنه لازم میآمد که در خود مادهها، فصول ذاتی وجود داشته باشد؛ و این، چنانکه در مباحث هیولا توضیح داده خواهد شد، محال است.
حقیقت این است که تعدد مواد فلکی به اسباب صوری آنها وابسته است؛ صورتهایی که خود محصَّل و بالفعلاند. این مواد بهواسطهٔ نوعی اتحاد با آن صورتها تعیّن پیدا میکنند.
بنابراین، مواد را با قطع نظر از صورتهای مقوّمشان میتوان، به اعتباری، دارای وحدت جنسی و، به اعتباری دیگر، دارای وحدت شخصی دانست؛ بسته به اینکه آنها را لابشرط شیء یا بشرط لا شیء اعتبار کنیم.
لابشرط و بشرط لا
<p class="arabic" dir="rtl" style="font-size:1.3em; line-height:2.1; font-family: Amiri, 'Scheherazade New', 'Noto Naskh Arabic', serif;"> لَا بِشَرْطِ شَيْءٍ ـ بِشَرْطِ لَا شَيْءٍ </p>
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): «لابشرط شیء» یعنی حقیقت را بدون شرطکردنِ وجود یا عدمِ امر دیگری لحاظ کنیم؛ و «بشرط لا شیء» یعنی آن را با شرطِ نبودنِ امر دیگر در نظر بگیریم.
مقصود کلی این است که وقتی نامی بر یک حقیقت گذاشته میشود، باید دید آن حقیقت از کدام حیثیت و با کدام استعداد و نسبت لحاظ شده است. همان حقیقت، با توجه به شأنی که در نظر گرفته میشود، نام متفاوتی پیدا میکند.
عناصر علوی و تعیّن مراتب
مراد از «فلکی» در این بحث، عناصر فلکی، سماوی یا علوی است؛ یعنی مراتبی که نسبت به عالم سفلی در رتبهای بالاتر قرار دارند.
در نحوهٔ پیادهشدن این مباحث در عالم تعیّنات نیز همین اصل مطرح است: وقتی یک حقیقت کلی متعیّن میشود، نحوهٔ ظهور و پیادهشدن آن در مراتب مختلف تفاوت پیدا میکند. این میتواند صورتِ تحقق همان پشتوانهٔ فلسفیای باشد که ملاصدرا بیان میکند، هرچند نباید این توضیح را عین عبارت او دانست.
ضرورت مقدمات پیش از ورود به معرفت نفس
علت این توضیحات آن است که بعضی برای ورود مستقیم به متن اصلی معرفت نفس عجله دارند، در حالی که پیش از آن باید مجموعهای از کلیات و مفاهیم روشن شود.
اگر همین جلسات مقدماتی را حذف کنیم و ناگهان وارد درس نخست معرفت نفس شویم و گفته شود:
«وجود است که مشهود ماست.»
اولین سؤال این خواهد بود که اصلاً وجود چیست تا بگوییم مشهود ماست؟
بعد باید روشن شود:
فرق وجود و ماهیت چیست؟
وجود، مطلق است یا مقیّد؟
رابطهٔ وجود و عدم چیست؟
آیا میان وجود و عدم واسطهای هست؟
از نظر فلسفی، میان وجود و عدم چیزی قرار نمیگیرد؛ چیزی یا وجود دارد یا معدوم است.
اگر این مبانی از پیش روشن نشده باشند، ورود ناگهانی به متن اصلی باعث میشود همان نخستین عبارات کتاب دشوار و مبهم شوند.
به همین دلیل این مقدمات لازماند؛ تا هنگامی که وارد اصول معرفت نفس میشویم، واژگان و مبانی اولیه برایمان ناآشنا نباشند و بتوانیم مقصود عبارات کتاب را بفهمیم.
جمعبندی اصطلاحات جوهر عنصری
تا اینجا روشن شد که یک حقیقت با توجه به حیثیتهای مختلف، نامهای متفاوتی پیدا میکند:
از حیث قوّه و استعداد: هیولا؛
از حیث حاملبودن بالفعل: موضوع؛
از حیث اشتراک میان صورتها: ماده و طینت؛
از حیث اینکه تحلیل مرکب به آن منتهی میشود: اسطقس؛
از حیث اینکه ترکیب از آن آغاز میشود: عنصر؛
و از حیث اینکه جزئی از مبادی داخل در جسم مرکب است: رکن.
همین قاعده در شناخت مراتب نفس نیز کاربرد دارد؛ یعنی یک حقیقت واحد، به اعتبار شئون و مراتب گوناگون خود، با نامهای متفاوت شناخته میشود.
تعلق علم به وجود و مسئلهٔ علم الهی پیش از خلقت
حضرت استاد، روحشان شاد، در چند جای شرح فصوص و مصباحالأنس این مسئله را توضیح میدهند.
برای فهم موضوع، از اینجا شروع کنیم: علم به چه چیزی تعلق میگیرد؛ به وجود یا به معدوم؟
علم به وجود تعلق میگیرد. باید چیزی موجود باشد تا علم به آن تعلق بگیرد و بتوان از مشخصات و خصوصیاتش سخن گفت. مثلاً وقتی دربارهٔ زعفران، خواص آن یا ویژگیهای گیاهشناختی آن علم پیدا میکنیم، موضوعی داریم که این اوصاف به آن تعلق میگیرد. اگر چیزی از هر حیث معدوم باشد، چه چیزی از آن قرار است ادراک شود؟
پس علم به معدوم، از آن حیث که معدوم است، تعلق نمیگیرد.
اکنون سؤال دشوارتری پیش میآید: آیا خداوند پیش از خلقت ما به ما علم داشت یا نه؟ مسلماً علم داشت. اما اگر هنوز خلق نشده بودیم، چگونه علم الهی به ما تعلق میگرفت؟
در تعبیرات دینی نیز گاهی از آفریدهشدن خلایق از «کتم عدم» سخن گفته میشود؛ یعنی در ظاهرِ این تعبیر، موجودات پیش از تحقق خارجیشان در این عالم موجود نبودهاند.
بنابراین باید مسئله را دقیقتر فهمید: نبودنِ موجودات در مرتبهٔ تحقق خارجی، به این معنا نیست که برای توضیح علم الهی ناچار باشیم چیزی میان وجود و عدم فرض کنیم.
نقد نظریهٔ «ثابتات ازلیه»
عدهای برای حل این مسئله گفتهاند میان معدوم و موجود، مرتبهای به نام ثابتات ازلیه وجود دارد؛ یعنی اشیا پیش از آنکه موجود شوند، نه کاملاً معدوماند و نه موجود، بلکه نوعی «ثبوت» دارند و علم خدا به همین ثابتات تعلق گرفته است.
حضرت استاد این نظریه را بهشدت رد میکنند. چگونه میتوان میان عدم و وجود چیز سومی قرار داد؟ یک چیز یا موجود است یا معدوم. اگر موجود نیست، نمیتوان با بازیِ الفاظ برای آن مرتبهای مستقل میان وجود و عدم ساخت.
بحث ثابتات ازلیه در کلام معتزله نیز دقیقاً در همین فضای مسئلهٔ «شیئیتِ معدوم» و فرض مرتبهای میان وجود و عدم مطرح شده است.
این نکته نشان میدهد چرا وقتی قرار است وارد درس نخست معرفت نفس شویم و بگوییم:
«وجود است که مشهود ماست.»
باید از پیش بدانیم «وجود» چیست، «عدم» چیست و نسبت این دو با یکدیگر چگونه است.
آیا میان وجود و عدم چیزی هست؟ از نظر فلسفی، چیزی میان آن دو نیست: یا وجود است یا عدم.
بعد باید پرسید: اگر وجود حقیقتی واحد است، این همه موجودات و کثرات چه هستند؟ و اگر وجود متکثر است، وحدت چه معنایی دارد؟ نسبت این مسئله با خداوند چیست؟ اینها مباحثی است که باید پیش از ورود جدی به متن، تا اندازهای چکشکاری شود تا فکر انسان فعال و پرسشمند شود.
آغاز اصول معرفت نفس
<p class="arabic" dir="rtl" style="font-size:1.3em; line-height:2.1; font-family: Amiri, 'Scheherazade New', 'Noto Naskh Arabic', serif;"> اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ. </p>
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست.
تا اصل سیویک را خوانده بودیم. اکنون چند اصل بعدی را مرور میکنیم؛ اصولی که در ادامهٔ درسها دوباره با تفصیل به آنها خواهیم رسید.
اصل سیودوم: قوّهٔ متصوّره بهتنهایی صورتگر نطفه نیست
اصل سیودوم چنین است:
قوّهٔ متصوّره بهتنهایی صورتگر نطفه نیست.
هیچچیز در این نظام بهصورت مستقل عمل نمیکند.
برای نمونه، معتزله به استقلال انسان در افعال خود قائل شدهاند و این معنا را چنین بیان میکنند:
<p class="arabic" dir="rtl" style="font-size:1.3em; line-height:2.1; font-family: Amiri, 'Scheherazade New', 'Noto Naskh Arabic', serif;"> نَحْنُ مُسْتَقِلُّونَ فِي أَفْعَالِنَا. </p>
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ما در افعال خود مستقل هستیم.
اگر چنین استقلال مطلقی پذیرفته شود، این سؤال پیش میآید که پس چرا در نماز میگوییم:
«إِيَّاكَ نَعْبُدُ وَإِيَّاكَ نَسْتَعِينُ» (فاتحه/۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): تنها تو را میپرستیم و تنها از تو یاری میجوییم.
پس اینکه گفته میشود «قوّهٔ متصوّره بهتنهایی صورتگر نطفه نیست»، یعنی این قوّه خودش مستقل و قائمبهخود نیست؛ بلکه تحت تدبیر مرتبهای بالاتر است؛ همان بحثی که جلسهٔ قبل دربارهٔ تدبیر و مرتبهٔ جبروت توضیح دادیم.
مثل اینکه کسی بگوید: «چشم من میبیند.» اما وقتی چشم ظاهری در خواب بسته است، باز هم انسان رؤیت دارد. پس حقیقتِ بیننده صرفاً چشم نیست؛ نفس از طریق چشم میبیند.
چشم ابزار و مجرای ظهور فعل نفس است، نه فاعلی مستقل.
اصل سیوسوم: فاقد شیء نمیتواند معطی آن باشد
اصل سیوسوم:
فاقد شیء، معطی آن به دیگری نتواند بود؛ و به عبارت دیگر، معطیِ کمال خود باید اولاً واجد آن باشد.
کسی که میخواهد چیزی را به دیگری ببخشد، باید خودش آن را داشته باشد. اگر فاقد آن است، چگونه میتواند آن را اعطا کند؟
این یک اصل عقلی است. اکنون ممکن است ساده از کنار آن عبور کنیم، اما بعدها در فهم بسیاری از مسائل عمیق فلسفی و عرفانی بسیار کارآمد خواهد بود.
اصل سیوچهارم: طلب مجهول مطلق محال است
اصل سیوچهارم همان اصلی است که در جریان بحث پیشتر توضیح دادیم:
طلب مجهول مطلق محال است.
چیزی که انسان هیچ خبری از آن ندارد و از هر جهت برایش مجهول است، چگونه میتواند مورد طلب قرار گیرد؟
طالبِ یک حقیقت، دستکم علمی اجمالی به آن دارد و در طلب خود بهدنبال رسیدن به علم تفصیلی است. از همین رو، اگر کسی «یا رب» میگوید، خدا برای او مجهول مطلق نیست؛ بهرهای از شناخت دارد که بر اساس آن حقتعالی را طلب و خطاب میکند. این معنا در شرح آثار حضرت استاد نیز تصریح شده است.
لیلةالرغائب؛ رغبت بر پایهٔ معرفت
در همین زمینه، لیلةالرغائب معنای بسیار قابلتأملی دارد. معمولاً آن را «شب آرزوها» ترجمه میکنند، اما تعبیر دقیقتر، شب رغبتهاست.
رغبت از کجا برمیخیزد؟ از میل.
میل به کجا تعلق میگیرد؟ به جایی که نوعی شناخت نسبت به آن پدید آمده باشد.
ممکن است کسی بگوید به حضرت ابوالفضل علیهالسلام محبت بیشتری احساس میکند. معنای این سخن لزوماً آن نیست که مقام حضرت ابوالفضل علیهالسلام را از امام حسین علیهالسلام بالاتر میداند؛ بلکه ممکن است علت این محبتِ محسوستر آن باشد که حضرت ابوالفضل علیهالسلام را بیشتر شناخته، دربارهٔ ایشان بیشتر شنیده و با شخصیت ایشان انس بیشتری پیدا کرده است.
هرچه شناخت و انس بیشتر شود، زمینهٔ میل و رغبت نیز بیشتر میشود. از همینجاست که رابطهٔ معرفت، میل و طلب روشن میشود و اصل «طلب مجهول مطلق محال است» معنای عمیقتری پیدا میکند...
معرفت؛ آغاز طلب وجودی
اینکه انسان نسبت به چیزی میل و رغبت بیشتری پیدا میکند، نشان میدهد پیشتر معرفتی نسبت به آن پیدا کرده است. بنابراین در طلب وجودی، حرف نخست را معرفت میزند.
به همین دلیل است که در این دوازده، سیزده جلسه پیوسته دربارهٔ اهمیت معرفت نفس سخن گفتهایم؛ تا وقتی وارد نخستین جلسهٔ متن اصلی میشویم، انسان واقعاً کمر همت بسته باشد و بداند برای چه وارد این مسیر شده است.
اصل سیوپنجم: از آنجایی آمدیم که اولِ کار بود
اصل سیوپنجم:
از آنجایی آمدیم که اولِ کار بود؛ زیرا چون علم میآموزیم، پیشتر میرویم.
حضرت علامه این اصل را در ارتباط با سخنی منسوب به ارسطو مطرح میکنند. نقل شده است که اسکندر از استاد خود، ارسطو، پرسید: «معدن و مبدأ ما کجاست؟» و پاسخ این بود که از همان جایی آمدهایم که آغاز کار ما بوده است.
علم، پیشرفتن وجودی انسان است
وقتی علم تحصیل میکنیم، چیزی به ما افزوده میشود؛ پیشتر میرویم، معرفتمان بیشتر میشود، رتبهٔ وجودی ما بالاتر میرود و حتی رفتارمان تغییر میکند.
انسان باید از ابتدای یک جلسهٔ علمی تا پایان آن تغییر کرده باشد؛ وگرنه آن جلسه برای او خروجی حقیقی نداشته است.
چرا تغییر میکنیم؟ چون علم اخذ کردهایم.
پس معلوم میشود مبدأ و «اولی» در کار بوده و اکنون انسان با تحصیل علم و اشتداد وجودی، در حال پیشرفتن است.
از کجا آمدهایم؟ از اول.
به کجا میرویم؟ در نهایت، باز به همان اول بازمیگردیم.
قرآن کریم میفرماید:
«هُوَ الْأَوَّلُ وَالْآخِرُ وَالظَّاهِرُ وَالْبَاطِنُ ۖ وَهُوَ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ» (حدید/۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): اوست اول و آخر و ظاهر و باطن، و او به هر چیزی داناست.
«هو الأوّل و الآخر» یعنی همان حقیقتی که اول است، همان آخر نیز هست.
پس انسان ظاهراً به سوی آخر حرکت میکند، اما در حقیقت به همان اول بازمیگردد.
توحید صمدی؛ هرچه پیشتر میروی، فقر خود را بیشتر میبینی
این معنا در بحث توحید صمدی روشنتر میشود. هرچه انسان پیشتر میرود، باز درمییابد که نسبت به آن حقیقت نخستین چقدر عقب است.
انسان هرچه بیشتر میداند، بیشتر متوجه گسترهٔ نادانستههای خود میشود.
حضرت استاد میفرمودند:
خدایا، حاصل یک عمر درس و بحثم این شد که من جاهلم و چیزی نمیدانم.
کسی که با مبنای توحید صمدی آشنا نباشد، ممکن است از این تعبیر تعجب کند و بپرسد چگونه کسی که عمری در علم و معرفت پیش رفته، در پایان میگوید «هیچ نمیدانم»؟
پاسخ همین است: هرچه جلوتر میرود، عظمت حقیقت بیشتر برایش آشکار میشود و بیشتر درمییابد که هنوز در برابر آن حقیقت در ابتدای راه است.
اصل سیوششم: حقیقت فکر
اصل سیوششم:
فکر، حرکت نفس ناطقه است از مطلب به مبادی و دوباره از مبادی به مطلب.
باید میان «فکر» به معنای دقیق فلسفی و آن چیزی که در گفتوگوی روزمره فکر مینامیم تفاوت گذاشت.
گاهی کسی در اوهام و خیالات خود فرورفته است و وقتی از او میپرسند چه میکند، میگوید: «داشتم فکر میکردم.» این، لزوماً فکر به معنای اصطلاحی نیست.
حرکت از مطلب به مبادی
فکر یعنی نفس از مطلب به سوی مبادی آن حرکت کند.
انسان مسئلهای دارد که هنوز برایش بهطور کامل روشن نیست. برای حل آن، به معلومات و مقدماتی که در اختیار دارد بازمیگردد و آنها را به ترتیب و نظم خاصی کنار یکدیگر قرار میدهد.
سپس از آن مبادی دوباره به همان مطلب بازمیگردد؛ اما این بار مطلب برایش روشن شده است.
به یک معنا، فکر حرکت از معلوم به سوی مجهول برای معلومکردن مجهول است.
انسان یک سلسله معلومات اولیه دارد. از آنها حرکت میکند، مقدمات را تنظیم میکند و به چیزی میرسد که پیشتر مجهول بوده است. وقتی آن مجهول معلوم شد، دوباره به مجموعهٔ معلومات او بازمیگردد و جزئی از دارایی علمی او میشود.
پس فکر، یک حرکت رفتوبرگشتی نفس است:
مطلب → مبادی → مطلب
اگر چنین حرکتی در نفس صورت نگیرد، در اصطلاح دقیق، فکر تحقق پیدا نکرده است.
پایان جلسه
<p class="arabic" dir="rtl" style="font-size:1.3em; line-height:2.1; font-family: Amiri, 'Scheherazade New', 'Noto Naskh Arabic', serif;"> وَالْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ. </p>
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و همهٔ ستایشها از آنِ خداوند، پروردگار جهانیان است.
<p class="arabic" dir="rtl" style="font-size:1.3em; line-height:2.1; font-family: Amiri, 'Scheherazade New', 'Noto Naskh Arabic', serif;"> اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ. </p>
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست.
یادداشت پایانی: این متن بر اساس پیادهسازی ماشینی گفتار (ASR) ویرایش شده است. ترجمههای فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخن استاد نیستند. گفتار، پرسشها و پاسخهای حاضران حذف شده و تنها سخنان استاد باقی مانده است. نشانهها و مرزبندیهای فنی Segments در این نسخه وجود ندارد.