یا رب اعوذبک من همزات الشیاطین و من شر نفسي و من شر خلقک. بسم الله الرحمن الرحیم. لا حول و لا قوة الا بالله العلی العظیم. اللهم ایکا نعبد و ایکا نستعین. الحمد لله على کل نعمہ و اسال الله من فضله. السلام علیک یا داعی الله و ربانی ایاته.
سلام علیکم و رحمة الله. در محضر پنج شهید خوشنام هستیم. پیش از آنکه درس و بحثمان را آغاز کنیم، برای اینکه اگر کدورت، ظلمت یا حجابی برای فهم حقایق وجود دارد، برطرف شود، به ارواح مظلوم این شهدا سلام میکنیم. خواهش میکنم همه زیر لب زمزمه کنند تا انشاءالله حجابها برداشته شود و آنچه ما از کلمات سنگین بزرگان ارائه میدهیم، به جانمان بنشیند.
السلام علیک یا ابا عبدالله و على الارواح التي حلّت بفنائک. علیک منی سلام الله ابدا ما بقیت وبقی الليل والنهار ولا جعله الله اخر العهد منی لزيارتکم. السلام على الحسين و على علی ابن الحسین و على اولاد الحسین و على اصحاب الحسین.
نثار همه شهدا، امام شهدا، سیدالشهدا و اموات و رفتگان خودتان صلواتی هدیه بفرمایید. اللهم صل على محمد و آل محمد و عجل فرجهم.
یکی از ادعیهای که مورد سفارش شیخ بهاء علیهالرحمه است، برای سه کار است. نخست، ازدیاد فهم. شما که در جلسات معرفتی شرکت میکنید، به ازدیاد فهم نیاز دارید. دوم، افزایش حافظه؛ یعنی انسان بتواند فراموشیاش کمتر و قدرت حفظش بیشتر شود و آنچه را که در خزانه عقلش، که اصطلاحاً به آن قوه حافظه میگوییم، دارد، حفظ کند و از دست ندهد. سوم، ازدیاد الهامات است؛ الهاماتی از عالم قدس، از عالم عقول و از سمت و ناحیه وسائط فیض که ملائکه مقرباند.
قبلاً نیز قدری درباره الهام و تفاوت آن با اعلام، القا و ایحاء عرض کردیم. الهام بسیار مهم است. پس این دعا سه پیامد دارد. زمان خاصی نیز ندارد. هر وقت دوست داشتید و هر تعدادی که برایتان میسر بود، به سفارش شیخ بهاء این دعا را قرائت کنید.
پرسش: دعا چیست؟
پاسخ: هنوز دعا را نخواندهام. شیخ بهاء فرمودهاند در کتاب تهذیب، اگر خواستید مراجعه کنید؛ کتاب تهذیب. سفارش ایشان در آن وارد شده است. عرض کردیم سه پیامد دارد و اصلاً در خود متن دعا نیز آمده است. اجازه دهید متن دعا را بخوانم تا متوجه شوید پیامدهای این دعا چیست. برای شما بسیار مهم است.
اللهم ارزقنی؛ یعنی خدایا روزی من کن. اللهم ارزقنی فهم النبيين. فهم انبیا را. وحفظ المرسلين. آن حفظ و ماندگاری علوم که برای مرسلین است، که آنان نیز رتبهای بالاتر از انبیا دارند، آن را هم به من عطا کن. وحفظ المرسلين. سومین مورد چه بود؟ الهام. والهام الملائکت المقربین. آن هم نه هر ملکی، بلکه ملائکه مقرب؛ از آن عالم اعلی و عالم قدس به من الهام شود. والهام الملائکت المقربین آمین یا رب العالمین.
چقدر کوتاه، پرمغز و عالی است. هر وقت حال آن را داشتید، حال خوشی به شما دست داد، به حرمی رفتید یا بعد از نمازهایتان، این دعا را بخوانید. حتی پیش از شروع جلسات درس و بحث نیز میتوانید آن را بخوانید. من اکنون بعد از نماز خودم ده بار خواندم. انشاءالله آثار و برکاتش وجود همه ما را پر کند و به فضل الهی بتوانیم از این سه پیامد این دعای گرانسنگ بهرهمند شویم.
پرسش: کتاب چه بود؟
پاسخ: کتاب تهذیب. تهذیب جزو کتب اربعه شیعه است: تهذیب، استبصار، من لا یحضره الفقیه، کافی. اینها کتب اربعه شیعهاند. تهذیب متعلق به چه کسی است؟ التهذیب. شیخ؟ آفرین، طوسی علیهالرحمه. یکی از بهترین کتابهای ماست.
اجازه بفرمایید، چون فرصت ما بسیار کم است و عجله داریم، به هر ترتیبی که شده از مقدمات عبور کنیم. البته مهمترین دلیل طولانیشدن مقدمات و اینکه هنوز وارد متن کتاب نشدهایم، این است که اعضا جا بیفتند، ریزشها و رویشها صورت بگیرد؛ هرکس واقعاً این کلاس به دردش نمیخورد، برود و هرکس واقعاً به دردش میخورد، بیاید. علت این است. البته این مقدمات انشاءالله آمادگیای نیز برای شما ایجاد میکند تا فضای کلی کلاس دستتان بیاید؛ اینکه اصلاً به کدام سمت میرویم و انشاءالله افق نگاهمان را پیدا کنیم.
به همین جهت سعی میکنم، البته قول صددرصدی نمیدهم، چون نیت داشتم بیست جلسه مقدماتی داشته باشیم و فکر میکنم امروز جلسه سیزدهم باشد، امروز و یک جلسه دیگر مقدمات را تمام کنیم. البته اگر این اصول هفتادوششگانهای که حضرت استاد در «گنجینه گوهر روان» آوردهاند، در این جلسه تمام شود؛ وگرنه ادامه میدهیم.
ابتدا بخشی از کتاب گرانسنگ «اسفار» ملاصدرا را برایتان میخوانم و هرجا نیاز باشد توضیح میدهم؛ آنجا که ملاصدرا پیرامون القاب علت عنصری سخن میگوید. ترجمه آن را میخوانم و عربیاش را، چون وقت نیست، نمیخوانم.
میفرماید: «بدان که نامگذاری اشیا گاهی به اعتبار ذات و ماهیت آنهاست.» نامگذاری اشیا گاهی به جهت ذات و ماهیتشان و گاهی به اعتبار عوارض، اضافات و نسبتهای آنهاست؛ یعنی عوارض، اضافات و نسبتهایی که با یکدیگر دارند، منشأ نامگذاری میشود.
مثلاً گاهی به شما «انسان» میگویند، به ما هو انسان؛ یعنی ذاتاً به جهت اینکه انسان هستید، نه حیوان، یا به عبارتی نبات و جماد. در اینجا این نامگذاری ذات شما را نشانه گرفته است. گاهی نیز به شما مثلاً «نفس ناطقه» یا «عاقل» میگویند. در اینجا یک اضافه و یکی از رتبههای وجودی شما در نظر گرفته شده و این نام بر شما گذاشته شده است.
اولی مانند انسان است. اولی کدام است؟ آنکه اسم به ذات تعلق میگیرد، مانند انسان. دومی مانند نویسنده است. نویسندگی یک اضافه است و ذاتی نیست؛ ملکهای است که در انسان شکل میگیرد و به جهت آن عارض وجودی، این نامگذاری صورت میگیرد.
«بسا هست که برای نفس شیء نامی گذاشته نمیشود، مانند حقیقت نفس انسانی که به حسب جوهر ذاتش نامی برایش گذاشته نشده.» مقصود از نفس انسانی در اینجا خود حقیقت وجود انسانی است، نه رتبه نفس به معنای تعلق روح به بدن؛ البته اکنون وارد آن بحث نیز میشود.
به این معنا نامگذاری نشده است، مگر اینکه البته به همه اشیا، به یک معنا، بتوانید «نفس» بگویید. چگونه؟ چون موجود است. مثلاً میگویید «نفس وجود فلانی». نفس وجود، نه به معنای آن نفسی که مورد نظر ماست، از حیث رتبه تعلق باطن به ظاهر یا تعلق روح به بدن که میخواهد بدن را بالا بکشد؛ بلکه مثلاً نفسِ بودن این مسجد در سازمان. به این ادبیات توجه کنید. نفسِ بودن، یعنی موجودیت. «نفس بودن این مسجد موجبات خیرات و برکات بسیاری است.» این جمله به ذات شیء و اصل موجودیت آن اشاره دارد.
اما هنگامی که ما میگوییم «نفس»، مقصودمان نفس مورد نظر این کلاس است؛ مراتب نفس و شناخت نفس. اینجا میفرماید: «بلکه نام نفس از جهت اضافه و نسبتش به بدن و حرکت دادنش آن را، یعنی بدن را، و اداره کردنش آن را گذاشته شده است.»
پس اگر کسی از شما سؤال کرد چرا به من و شما میگویند رتبهای در وجودتان هست که به آن نفس میگویند، که...
اکنون در این کلاس نشستهاید تا آن را بشناسید. چرا به آن «نفس» میگویند؟ این سؤال است و این نظر ملاصدراست: به جهت همان نسبتی که میان ظاهر و باطن شما وجود دارد؛ میخواهد بدن را بالا بکشد. اصطلاحاً میگوییم تعلق باطن به ظاهر، یا تعلق روح به بدن. میخواهد بدن را بالا بکشد، بدن را مدیریت کند، حرکتش دهد، اراده کند و حکم خود را در بدن پیاده کند.
اکنون این زبانی که در دهان من میچرخد و با کمک فم، لبها و خود زبان، ازدواج حروف و مخارج حروف را ایجاد میکند، منشأ آن از کجاست؟ از نفس است. نفس کلی است و اصلاً حد ندارد. نفس کلی است. اصلاً چرا به صادر اول گفتند نفس الرحمن؟ وجود منبسط کلی است و حد ندارد؛ مقید به قید اطلاق است، مطلق است، همهچیز در آن جمع است و کلی است. حد نخورده و ماهیت و اندازه برای آن مقدر نشده است. کلی است.
خلق برعکس آن است؛ جزئی میشود، حد میخورد و ماهیت میگیرد. حالا با توجه به این موضوعی که گفتیم، حق ماهیت دارد یا نه؟ حق مطلق ماهیت دارد؟ به یک معنا ماهیت ندارد، چون حد ندارد و لایتناهی است. به یک معنا نیز در اسفار، علما در شرح اسفار چند جلسه دائماً بر این تأکید میکنند که ماهیت و عینیت و ماهیت الهی، ماهیت او عینیت است و اصلاً عینیت وجود حضرت حق ماهیت اوست. دیگر یک وجود واحد است و اصلاً حدبردار نیست.
شما وقتی میگویید «یک»، این یک دور است، نزدیک است، کجاست؟ دیگر «کجا»بردار نیست، علاماتبردار نیست؛ یکی است. وقتی میگویید «دو»، میگویید از این تا آن فاصلهای هست؛ این اینجاست و آن آنجاست. اینها وقتی است که دوییت وجود دارد. وقتی عینیت و خودیت هست و یک وجود واحد وجود دارد، دیگر همهچیز برداشته میشود و اصلاً ماهیتی وجود ندارد. اگر هم هست، میگوییم عینیت و ماهیت او عینیت است؛ اصلاً عینیت.
در هر حال، بحث را به آنجا نبریم. هرچند اینها سخنان بسیار مهمی است که شما باید بدانید، اما اکنون وقتش نیست. وجود منبسط یا صادر اول، که پیغمبر عزیز عالم در قوس صعود به آن مرتبه رسیدند و نفس الرحمن است، چرا به آن نفس الرحمن میگویند؟ چون کلی و مقید به قید اطلاق است. حالا حضرت حق این قید اطلاق را هم ندارد. حضرت حق حتی مقید به قید اطلاق نیز نیست.
این فاصلهها را در نظر داشته باشید. وجود منبسط واسطهای میان حق و خلق میشود و هر فیضی که به ما میرسد، آنبهآن به شما میرسد و اینکه موجود و هستید، از کانال فیض منبسط یا صادر اول به شما میرسد. به یک معنا میشود گفت در عالم ممکنات یا در تعیناتی که عینیت پیدا کردهاند، در همه اشیا، پیغمبر عزیز عالم مصداق اتم آن شدند؛ یعنی وجودشان کانال وجود، کانال فیض وجود شد. اصلاً اینکه شما هستید، به خاطر اوست. "بیومنه یروز قلبره" معنای اعتقادیاش به این صورت میشود.
چقدر خوب است که یک بچهمذهبیِ نماز شبخوانِ باصفا و زیارترو، اگر به او بگویند "بیومنه یروز قلبره"، این قواعد و پشتوانه معرفتی آن را نیز بداند و همینطور چشم و گوش بسته نپذیرد که بله، به عشق او ما روزی میخوریم. یعنی چه که به عشق او ما روزی میخوریم؟ اصلاً نمیشود این را بردارید. انگار کانال را بردارید؛ دیگر فیض قطع میشود و همهچیز معدوم میشود. اصلاً امکان ندارد. اینکه فرمود "لولاك لما خلقت الأفلاك" یعنی این.
و البته اینکه فرمود "لولا عليًا لما خلقتك" چه میشود؟ بعضیها این را گرفتهاند و گفتهاند یعنی مقام مولا بالاتر از پیغمبر است، یا "لولا فاطمه لما خلقتكما" یعنی حضرت زهرا بالاتر از آن دو بزرگوار است. اینها نفهمیدهاند. اینها بچهمذهبیهایی هستند که بدون پشتوانه فکری و براهین عقلی جلو میروند. نه؛ اینها مراتب خلقت است.
شما از آن عالمِ باعظمت اله، اشتداد اسماء الهی و شدت وجود میآیید که اسماء متقابل، مانند باسط و قابض و مانند هادی و مظلل، را کنار هم دارد. این یعنی شدت وجود. این چگونه میخواهد پیاده شود؟ باید وجودی باشد که بتواند این را پیاده کند؛ عالمی و رتبهای باشد که آن نور بتواند آن صادر اول را، که هنوز حد نگرفته و خلق نشده است، تبدیل به خلق کند.
مثل نفس من. این نفس که کلی است، واسطهای میخواهد تا بتواند اینجا مخارج حروف را پیاده کند. مثلاً زبان در اینجا واسطهای، واسطه فیض، شده است تا من بتوانم تکلم کنم. این زبان را بردارید، دیگر چه تکلمی؟ اصلاً کلمه وجودی وجود ندارد. حالا آنجا هم به همین شکل است.
اگر وجود امیرالمؤمنین را، که حقیقتش جبروت عالم علوی است، در نظر بگیرید، عقل است، عقل عالم است، جبروت است. میان کجا قرار میگیرد؟ میان عالم اسماء و اله و رتبه مثال، یا عالم مثال و ملکوت. میان این دو است. یعنی اگر جبروت را بردارید، عالم اله چگونه پیاده شود؟ "و ما ننزله إلا بقدر معلوم" ما نازل نکردیم هیچ چیزی را مگر به اندازه معلومش. چگونه اصلاً نازل شود؟ اصلاً نمیشود. پس چیزی خلق نمیشود. نمیشود آن را برداشت.
نه اینکه بگوییم چون امیرالمؤمنین آمد، خلقت ادامه پیدا کرد و اگر نبود، مثلاً در همان حد خودشان بودند؛ اصلاً خودشان هم نمیشد باشند. حالا میان آن غیب و این شهادت فاصله بسیار است. واسطهای لازم است که بتواند آن نور را منتقل کند، بیاورد و به اعتباری پایین بکشد و پیاده کند. آن، عالم ملکوت است.
رتبه ملکوت جنسش زهرایی و فاطمی است. اصلاً عالم سلطنت حضرت صدیقه طاهره سلام الله علیهاست. این بحثها پیشتر میان ما گذشت. اصلاً امکان ندارد که شما ملکوت یا رتبه مثال، یعنی عالم مثال، را بردارید و بعد عالم برپا باشد. نمیشود.
مثل اینکه قوه خیال خود را که مثال متصل و برزخ وجودی شماست، بردارید و بعد وجود شما باقی بماند؛ اصلاً نمیشود و امکان ندارد. امکان ندارد که شما بدون آن باشید. اصلاً طفره محال است. حضرت استاد بارها و بارها در درس و بحثهایشان گفتهاند. یعنی چه؟ حتی در پل زدن در سیر، چه نزول و چه صعود، نمیشود شما ملکوت را طی نکنید و یکباره به جبروت برسید. امکان ندارد. اینها لایهبهلایه و تودرتو هستند.
مثل اینکه بگویید من پیش از آنکه به نشئه طبیعت بیایم، به برزخ بروم. مگر چنین چیزی میشود؟ شما باید خلق شوید، وارد عالم نشئه طبیعت شوید و سپس به برزخ بروید. مثل اینکه بگویید بدون قوس نزول، به قوس صعود بروم. وقتی نزولی نیست، چه صعودی؟ انا للهی هنوز صورت نگرفته، چگونه الیه راجعونی صورت بگیرد؟
البته نمیخواستم اینجا اینقدر توضیح بدهم. این رزق شماست. میخواستم عبور کنم. پس رتبه تعلق بدن... چه شد که به این همه توضیح رسیدیم؟ داشتم میگفتم که اکنون من دارم صحبت میکنم.
این حروف و کلمات با یکدیگر مزدوج میشوند و خود کلمات نیز با هم ازدواج میکنند. سبحان الذي خلق الازواج كلها زوج زوج. اصلاً کل ممکن، زوج ترکیبی است؛ فقط خداست که زوج نیست. همه موجودات دیگر زوجاند. حداقلش این است که وجود با ماهیت زوج شده است. این دیگر حداقل آن است. ماهیت یعنی حد و اندازهای دارید؛ بیانتها که نیستید. حضرتعالی، که تازه اشرف مخلوقات هستید و وجود به شما موجودیت داده است، حد و اندازهای دارید.
حالا اینکه اول ماهیت بوده و بعد وجود، یا اول وجود بوده است، در مورد خود حضرتعالی اول وجود بر ماهیت بوده است. اینجا دیگر بحثهای بسیاری میان فلاسفه وجود دارد. آنقدر بحث کردهاند، کتاب نوشتهاند، سروکله هم زدهاند و عمامه به سمت هم پرتاب کردهاند. ما چندان کاری به آنها نداریم.
اکنون که من صحبت میکنم، آن نفس، آن نفس کلی، حد میگیرد و میشود حرف. حرفها با هم ازدواج میکنند و میشوند کلمه؛ کلمات با هم ازدواج میکنند و میشوند جملات؛ جملات با هم ازدواج میکنند و مفاهیم و موضوعات را پدید میآورند، الیماشاءالله.
چه کسی دارد این کار را انجام میدهد؟ با توجه به سایر بحثها بفرمایید، اکنون چه کسی دارد این کار را انجام میدهد؟ چه کسی دارد حرف میزند؟ زبان من حرف میزند یا نفس من؟ نه، نفس دارد تکلم میکند. نفس دارد حکم خود را در زبان من پیاده میکند. این چه میشود؟ تعلق روح به بدن؛ رتبه تعلق روح. یعنی روح دارد خود را از طریق نفس نشان میدهد. نفس باز برزخ میان روح و زبان من میشود. در حقیقت، روح یا باطن دارد ظاهر میشود.
اصلاً چرا میگویند «کلمه»؟ به قول علامه رفیع قزوینی، یکی از معانی کلمه، ظهور باطن است. «تا مرد سخن نگفته باشد، عیب و هنرش نهفته باشد.» چرا به این میگویند کلمه؟ چرا به عالم میگویند کلمات وجودی نظام هستی؟ چرا کلمات وجودی؟ کلمة الله چرا؟ در قرآن هم آمده است که اینها تمامشدنی نیستند. چرا کلمه؟ چون ظهور باطناند. باطن ظهور کرده است. اکنون باطن من دارد ظاهر میشود؛ روح دارد خودش را نشان میدهد و به این کلمات تبدیل شده است.
این کلمات جایی هستند یا نه؟ این کلمات جایی هستند و دارند بیرون میریزند، درست است؟ حتی اگر بگیریم علم فکری در جان من نشسته باشد، بالاخره در علم فکری و در خزانه عقل، یعنی قوه حافظه، این کلمات موجودند و بیرون ریخته میشوند. در قلب دیده میشوند. از روح میآیند که مندمجاند، وسیعاند و کلیاند و در قلب دیده میشوند. اینها درک میشوند تا من بدانم چه میخواهم بگویم و موزون حرف بزنم.
بعد در قوه وهم من جزئیسازی میشوند تا بتوانم اینها را با هم ازدواج بدهم. سپس در قوه خیال، صور و شکل آنها ایجاد میشود که به این مفهوم و معنا چه شکلی بدهم. آن معنا میخواهد صورت بگیرد. قوه خیال مثل دوربین عکاسی یا فیلمبرداری نیست که صورت را صورت بدهد؛ دوربین عکس میگیرد و فیلمبرداری میکند و همان صورت را صورت میدهد. عکسِ صورت است. ولی این برعکس است؛ معنا را صورت میدهد. این معجزه است، کار خداست.
معنا از عالم بالا میآید. آن باطن من، یعنی روح من، اراده میکند که این حرف را بزنم. از چه واسطهای؟ اینها همه واسطهاند. آن معانی میآیند و در قوه خیال صورت میشوند. همین صورتی که اکنون من گفتم، شکل و صورت دارد یا نه؟ چه کسی این شکل و صورت را ایجاد کرد تا من آن را در خودم ببینم و عین آن را پیاده کنم؟ قوه خیال.
حالا قوه خیال آن را به حس مشترک میدهد تا بداند اینها را کجا جاسازی کند. در کسری از ثانیه این اتفاقات در وجود ما میافتد. چه معجزهای خدا به پا کرده است. به حس مشترک میدهد تا این کلمات را موزون و درست در جای خود قرار دهد. دیدهاید گاهی ناگهان تپق میزنید و زبانتان بند میآید؟ اینجا حس مشترک، به قول ما، ریپ زده است. یک آن ریپ بزند، همهچیز بههم میریزد.
عالم عارف سر نماز میایستد، الله اکبر، هرچه فکر میکند سوره حمد یادش نمیآید. این کار خداست. خدا خیلی دوستش داشته است که یادش نمیآید. مگر کار توست که یادت بیاید؟ عالم اله است؛ خداست، خدایی میکند و در تو تجلی میکند.
اگر خدا بخواهد، شاید جلسه بعد پیرامون تجلیات حضرت حق و رابطهاش با نفس صحبت کنیم. بسیار شیرین و بهدردبخور است تا بعد فرود بیاییم و اگر خدا بخواهد وارد کتاب شویم. البته با اینگونه توضیحاتی که اکنون میدهیم، باز جلسات ادامه پیدا میکند. دلم میسوزد و واقعاً نمیتوانم از مطالب عبور کنم. چهار صفحه از اسفار را آماده کردهام که برای شما بخوانم، اما اکنون فقط دو خط خواندهام و وقتم دارد میگذرد. چه کار کنم؟ توضیح ندهم و عبور کنم؟ متوجه میشوید؟
بگذارید امتحان کنیم و چند خط بدون توضیح بخوانیم. بعد هم میگویید: «آقا بس است، برویم سراغ کتاب، برویم سراغ کتاب.» چه کسی گفت برویم؟ چرا یکی گفت برویم؟
پس نفسیت نفس مانند انسانیت انسان و زیدیّت زید هست یا نیست؟ از این جهت به نفس میگویند نفس که برزخ میان روح و بدن بود و احکام روح را در بدن پیاده میکرد. یعنی میشود گفت یک رتبه وجودی من است؛ همه من که نیست.
میگوید آیا این مانند انسانیت انسان یا زیدیّت زید است؟ هست یا نیست؟ آفرین، نیست. انسانیت انسان کلی است و به ذات شخص اشاره دارد، اما نفس یک رتبه از وجود شخص است؛ رتبه تعلقیِ باطن به ظاهر.
«مگر آنکه از نفس معنی دیگری که ذات مطلقه است مراد شود.» مثل مثالی که گفتیم؛ مثلاً نفس بودن این مسجد در سازمان. آنجا ذات وجودی و ذات مطلقه مراد است که نامی برای مفهوم عام عقلی باشد، نه نامی برای ماهیت مخصوص. یعنی یک امر کلی را در نظر بگیریم، مانند نفس بودن فلان چیز، که آنجا هم نفس اطلاق میشود.
پس روشن شد که برخی از حقایق هستند که برای خصوص ذاتشان نامی گذاشته نشده است، بلکه نام آنها به اعتبار امری عرضی گذاشته شده است و جوهر عنصری از این قبیل است.
باز دارم توضیح میدهم! جوهر عنصری همان ماده اولیه، استعداد ابتدایی یا ماده اولیه است؛ چه بگوییم؟ موضوع یا هیولا. هیولای اولی، کمترین و نازلترین مرتبه ماده است؛ استعداد است.
ملاصدرا میفرماید: «آن»، یعنی جوهر عنصری، «از این قبیل است که برای خصوص ذاتش نامی یافت نشده، بلکه برای حیثیات آن که زائد بر آن هم گذاشته شده است.»
آن، یعنی همان جوهر عنصری، از آن جهت که بالقوه است. بالقوه یعنی چه؟ استعداد در مقابل فعلیت. از آن جهت که بالقوه است، اسمش چه میشود؟ هیولا. به آن هیولا میگویند. یعنی نامش مرتب عوض میشود. از آن جهت که بالفعل حامل است، یعنی حامل یک واقعیت است، به آن چه میگویند؟ موضوع. اینجا به آن موضوع میگویند و نامش عوض میشود.
و از آن حیث که میان صورتها مشترک است، بالاخره اینهمه صورت در عالم وجود دارد و این در همه آنها مشترک است؛ برای همه مانند چوب نتراشیدهای است که بعد تراشیده شده و به این صورتها درآمده است. از این حیث که میان صورتها مشترک است، ماده و طینت نامیده میشود. یعنی اینها را شما در...
در کتب فلاسفه، حکما و عرفا میخوانید که گاهی سخن از ماده، صورت، هیولا و موضوع است. باید بدانید اینها یعنی چه.
«و از آن حیث که تحلیل بدان منتهی میگردد.» شما میخواهید چیزی را تحلیل کنید و اجزای ریز آن را بیرون بکشید؛ میگویند تجزیه و تحلیل. چون تحلیل شما به آن منتهی میشود، به آن چه میگویند؟ استقس. سرهم نوشته میشود و میان آن واو ندارد. استقس با تاء دستهدار. استقس یعنی چه؟ در زبان یونانی یعنی گرما، حرارت، اصل یا ماده. همه این معانی را دارد.
پس نام آن دوباره نسبت به معنایی که شما در نظر میگیرید عوض شد؛ مانند نفس. نفس شما، یعنی مجموعه رتبههای وجودی و باطن شما، یا بگوییم روح که کلی است، از این جهت که صورت انشاء میکند، چه نام دارد؟ قوه خیال. شما بگویید، من نگویم. از این جهت که جزئیات را میفهمد، نامش چه میشود؟ آفرین. و از این جهت که کلیات را درک میکند، نامش عقل میشود. آفرین.
خانمها، با شما هم هستم. چرا ساکت هستید؟ فقط لب میزنید؛ بلند بگویید. از آن جهت که همهچیز مندمج در آن است، نامش چه میشود؟ بگویید؛ روح. میان عقل و روح چیزی جا ماند. از این جهت که آنچه در روح است، در آنجا باز میشود، دیده و درک میشود و حوزه تعلقات انسان است، نامش قلب میشود. درست شد؟
همان حقیقت کلی است. ملاصدرا دقیقاً همین را پیاده میکند. میگوید آن جوهر عنصری، نسبت به اینکه چه شأنی از شئونش را در نظر بگیرید، نامش عوض میشود. در انسان هم به همین شکل است. بنابراین تعجب نکنید اگر نفس، از جهتی، قوه خیال نامیده شود. از این جهت که میگوید "النفس في وحدته" یک نفس است، "وحدته کل القوی" همه قواست.
بزرگان در همین یک جمله چه سخن بزرگی را پیاده کردهاند؛ یعنی وحدت در عین کثرت و کثرت در عین وحدت، که هیچکدام را نمیتوان برداشت. چه شیرین که حدود صدوبیست جلسه درباره همین موضوع صحبت کردیم. آنقدر درونمایه دارد.
پرسش: کجا، آقا محسن؟
پاسخ: در بحث لقاء الله شبهای جمعه؛ حداقل صدوبیستوچند جلسه است. در کلمات مکنون، کلمات مکنونه ملا محسن فیض. کتاب بسیار عالیای است و به شما گفتهام؛ اینجا هم آوردهام و دیدهاید. آنجا "في معنى لقاء الله" آمده است.
اصلاً فهم این قصه، لقاء الله را دربرمیگیرد. کسی که این را بچشد و کثرت را در عین وحدت و وحدت را در عین کثرت ببیند، دیگر واقعاً به معنای لقاء الله رسیده است. همینجا موت قبل انتم موت برایش رخ داده است.
مگر نمیخواهید به اینجا برسید، آقا؟ خانم؟ نمیخواهید برسید؟ پس بسمالله. باید بدانیم چگونه.
یکی از اصولی که بعدها در معرفت نفس به آن میرسیم، همان چیزی است که شما مرتب میگویید برویم سراغ کتاب. یادم نیست اصل سیودوم است یا حدوداً همان حوالی. اگر این روزها وقت شود، میخوانیم و میفهمیم که مثلاً طلب مجهول مطلق برای شما اصلاً محال است. محال است مجهول مطلق را طلب کنید؛ چیزی که هیچ آگاهیای از آن ندارید.
حتی بیآگاهترین و بیاطلاعترین آدمها هم وقتی میگویند «یا الله، یا الله» یا «یا رب، یا رب»، بالاخره فهمی نسبت به خدا دارند که این را میگویند. پس خدا برای آنان نیز مجهول مطلق نیست. درست است؟ طلب مجهول مطلق اصلاً محال است.
مبادا این حقایق و معارف برای ما مجهول مطلق شوند؛ یعنی هیچگونه اطلاع و آگاهیای درباره آنها نداشته باشیم و اصلاً دربارهشان فکر نکرده باشیم و سلولهای خاکستری مغزمان بلااستفاده از این عالم به عالم دیگر منتقل شود. ناگهان فکشفنا عنک غطاءک فبصرک اليوم حدید. این پرده را از جلوی چشمان تو برمیداریم. یکی از معانی موت همین است.
چرا آنطرف اوج لذتها، معارف عقلی و چشیدنی و، به یک معنا، علمیاند؟ والذین أوتوا العلم درجات. درجات را به علم نسبت دادهاند؛ کسانی که دارای علماند.
اصلاً به محض اینکه طعم مرگ برای مؤمن برطرف شد، فرشتهای میآید. قبلاً عرض کردیم که روایتش در کافی مرحوم کلینی اعلی الله مقامه الشریف آمده است. میآید دست او را میگیرد و میگوید: بیا برویم.
عذاب من و شما در برزخ چه میشود؟ همین میشود که آقا فرشته ـ بهتر است اینطور بگوییم؛ چون همیشه چیزهای خوب را به خانمها نسبت میدهیم: فرشته خانم، خورشید خانم و نمیدانم چه، ولی میگوییم آقا دزده، آقا روباهه! یک بار هم خودمان را تعمیم بدهیم ـ آقا فرشته دست شما را میگیرد و میگوید: بفرمایید تا معارف، علوم یا حقایق قرآن را که از آنها دور بودید، به شما تعلیم دهیم.
کسی که کاملاً دور بوده، چه چیزی میخواهند به او بفهمانند؟ این میشود عذاب برزخی. غفلت دیگر ما را بیچاره کرده است. يا حسرتي علی ما فرطت في جنب الله.
مدام میگوییم توضیح ندهیم، اما باز توضیح میدهیم. این ساعت هم مثل من خوابآلود است. اصلاً ساعت اینجا چند است؟ یک و بیستوپنج دقیقه. وقت ما دارد به اتمام میرسد.
پس نامش اینجا «استقس» شد؛ زیرا معنی این لفظ چیزی است که بسيطتر از اجزاء مرکب میباشد. «و از آن حیث که وی نخستین چیزی است که ترکیب از آن آغاز میشود، عنصر نامیده میشود.» دوباره نامش عوض شد. همان هیولا، از این جهت که ترکیب از آن آغاز میشود یا به عبارتی ماده اولیه است، «عنصر» نامیده میشود.
«و از آن جهت که یکی از مبادی است که داخل در جسم مرکب است»، جسم مرکب بالاخره مرکب است. ما ارکان و رتبههای متعددی در وجود خود داریم. میگوید از آن جهت که داخل در جسم مرکب است و ترکیبات از آن آغاز میشود، چه نام دارد؟ رکن. همان است. ببینید چند نام دارد.
اینکه گفتیم مثلاً ملاصدرا در اسفار برای صادر اول، فکر میکنم حدود چهل نام میآورد، علتش چیست؟ علت همین اضافات، عوارض و جهاتی است که شما در نظر میگیرید. از یک جهت به آن خیال میگویند و از جهتی عقل؛ ولی همان وجود کلی است.
این مطالب اکنون ذهن شما را میشوراند؛ منظور از شوراندن، نشاندن نیست، بلکه ذهن را به حرکت درمیآورد تا فعال شود و انشاءالله جهشی فکری در همه ما ایجاد کند.
به قول علامه، اگر کسی لذت درک حقایق عالم را بچشد، دیگر مشغول هیچ کار دیگری نمیشود. حتی وقتی کار میکند، در طبیعت میچرخد یا مثلاً پشت فرمان نشسته و میرود، همه مردم غافلاند و مشغول عیشونوش، خباثت، کثافات، قاذورات و این امور، اما او غرق در حقایق است؛ غرق در فهم و چشیدن لذایذ عقلی.
بنابراین معنای بهشت همین است؛ خودش بهشت میشود. حالا من میترسم معنای مثلاً همسر بهشتی را، چه از حیث اینکه به ما گفتند قل مان یا گفتند حوری، مطلقاً برای شما باز کنم؛ شاید بعضیها دیگر دست از عبادت یا دین بکشند اگر بگوییم حقیقتاً یعنی چه.
مثل زد تلک الروس یا عرض شود تلک الامثال نظر به حال الناس. این مثلهایی است که برای مردم میزنیم.
مثلاً چه بگوید؟ میگوید حوری؛ حوری، همسر بهشتی. چون انسان اینجا این چیزها را میچشد: نهر، قصر، شجر و اینها؛ در حالی که حقیقت آن چیز دیگری است.
پرسش: ...؟
پاسخ: بله، این هم هست. ولی بهصورت کلی، اگر انسان صرفاً به مادیات تعلق پیدا کند، بیچاره است. یعنی آنطرف اصلاً نمیخواهد باور کند که مرده است. برزخش آنقدر طولانی میشود؛ اصلاً شاید به همین سبب در عالم برزخ بماند. ارواح سرگردان شنیدهاید یا نه؟ برزخش همینطور است. اصلاً نمیخواهد باور کند که مرده است. میخواهد هرطور شده رب الجعون، رب الجعون؛ من را برگردان. حتی لعلّی هم ندارد. لعلّی عمل صالحاً فيما ترکت. یعنی آن اعمال صالحی را که اینها انجام دادهاند و من انجام ندادهام، بروم جبران کنم.
دوباره اینجا دنبال حوری است. عادت است؛ ملکات نفس است. ما تا ابد با ملکات نفسمان محشوریم. اصلاً بهشت، جهنم، قبر، برزخ و قیامتمان همه همان ملکات نفس است. همه صور و اشکالی که ما آنجا میبینیم، اعم از ملذّه، موحشه یا مدهشه، هرچه هست، بر اساس و بر پایه ملکات نفس است.
درباره سیر برزخی هم قبلاً گفتیم که وقتی بخواهید سیر کنید، استعداد و ماده میخواهد. برزخ که دیگر ماده نیست؛ مجرد است. اگرچه تجرد برزخی، تجرد تام عقلی نیست، اما باز مجرد و از عالم ماده فارغ است. چرا به آنها مفارقات میگویند؟ چون مقارنه با ماده ندارند؛ از عالم ماده رفتهاند.
پس چگونه آنجا سیر وجود دارد؟ فکر میکنم جلسه دوم بود که مختصری درباره این موضوع گفتیم و عبور کردیم. اگر خاطر شریفتان باشد، که میدانم متأسفانه نیست، عرض کردیم آن ملکات نفس، پایه قوه و استعداد سیر در آنجا میشوند. اصلاً هرچه هست، بر اساس ملکات نفس است.
«و بسیار میشود که این اصطلاحات را در بیشتر جاها ترک میکنند، چون آنان...» منظور از «آنان» در اینجا همان مشاء، یعنی مشائیان، است. «لفظ هیولا را بر آنچه که فلک از جزء قابل دارد اصطلاح میکنند، اگرچه این قابل برای همیشه بالفعل است، و همینطور ماده مینامند.» همین را ماده هم مینامند، با اینکه ماده هر یک از افلاک مخصوص همان فلک است؛ اما بهصورت کلی به آن ماده میگویند، مانند مادهای که در بدن شماست.
این توضیح را بخوانم ببینم چه کسی میفهمد؛ یک محک برای عزیزان. خواهران و برادران، آمادهاید؟ آماده پرواز؛ کمربندها را ببندید. بسم الله الرحمن الرحیم.
«ممکن است درباره اولی این عذر آورده شود که تلبس و آمیزش هیولای فلکی به صورتش به درخواست قابل نبوده، بلکه از جانب سببهای فعال است، گویی که در ذات خودش خالی از صورت میباشد. و از دومی این گونه عذر آورده شود که تعدد مواد فلکی از جهت نوع و شخص این گونه نیست که آنها را در ذاتشان با قطع نظر از صور تهسلانی-- تهسلاتیست چون ماده بسیط در ذات خود هیچ تهسلی ندارد بلکه در مرتبه ذاتش نیز جز ابهام محض نمیباشد. وگرنه باید در آن و در نفس موادی فصولی ذاتی باشد و این همان گونه که در مباحث هیولا توضیح داده خواهد شد محال است. حقیقت آنکه تعدد مواد فلکی بستگی به سببهای صوری آنها دارد که به ذات خودشان محصلاند و بالفعل و به نوعی از اتحادشان بدان صورتها که موادی فصول حقیقی ذاتیان موجود میباشند. پس آنها را در ذاتشان با قطع نظر از آن صورتهای مقوم گونهای از وحدت جنسی به اعتباری و وحدت شخصی به اعتباری دیگر هنگام اخذ و اعتبار کردن آنها لا به شرط شیء و یا به شرط لا شیء میباشد.»
خداوکیلی هرکس فهمید، چیزی بگوید ببینم.
پرسش: استاد، منظورش این بود که وقتی اسمی را به چیزی میخواهد بدهد، با توجه به استعداد آن است؟ استعدادی که جان ما اصطلاحاً به آن میگوییم، آن استعداد هم تعریفش نسبت به آن چیزی است که به آن بخشیده شده. فلکی که اینجا آورده، منظور خارج از زمین است، درست است؟ یا عناصر داخل زمین را هم میتوانیم اختصاص بدهیم؟
پاسخ: نه، عناصر فلکی؛ سماوی، علوی. حالا شما بگویید علوی یعنی بالایی؛ رتبه بالایی دارند. چه داخل زمین و چه خارج از زمین، خارج از ما؛ خارج از خود شخص حضرتعالی. عناصر علوی؛ ما سفلی هستیم.
پرسش: یعنی همه افلاک؟
پاسخ: بله. حالا دیگر عدد به آن ندهید؛ همه افلاک.
پرسش: من فکر میکنم برداشت من از این موضوع این بود که شما گفتید خارج از ما برمیگردد به آباء سبعه، امهات اربعه و موالید ثلاثة. درست گفتم؟
پاسخ: فکر میکنم این کمی به نحوه پیادهسازی در عالم تعینات مربوط میشود؛ یعنی وقتی آن کلی متعین میشود، نحوه پیادهسازیاش همان چیزی است که شما میخواهید بگویید. یعنی موضوعی که ملاصدرا از جهت پشتوانه فکری میفرماید، پیادهسازیاش آن فرمولی است که شما میگویید. درست میگویید، اما باز عیناً این موضوع نیست.
حالا آقا حامد نکتهای گفت، اما باز این نشد. این را مخصوصاً از این جهت عرض میکنم که، خداینکرده، نه قصد جسارت به شما داریم و نه اظهار فضل؛ هیچکدام. خدا ما را ببخشد. اگر بخواهیم وارد این وادیها شویم، دیگر اصل کار از دست میرود.
فقط از این جهت میگویم که بعضیها عجله دارند و میگویند: «آقا، رها کن، برویم سراغ متن کتاب.» ما باید این چیزها را متوجه شویم و بفهمیم؛ یکسری کلیات و مفاهیم را. بالاخره وقتی وارد کتاب میشویم، همان ابتدا متوقف میشوید.
اگر همین سیزده جلسه را کنار بگذارید، تازه بسیاری از شما دوستان، مثل بعضی از شما که اکنون اینجا حاضر هستید، از قبل زمینهای دارید و با این قبیل مطالب آشنا هستید؛ مثلاً آقا محسن در حیات یازده، یا در مباحث لقاء الله و سر مکنون و امثال اینها. بعضی از این مطالب در گوشتان هست و برایتان آشناست.
ولی اگر همه اینها را کنار بگذارید و ناگهان وارد درس اول معرفت النفس شوید و بگوید: «وجود است که مشهود ماست»، یعنی چه؟ من آنجا چگونه باید این را برای شما قابل فهم کنم؟ اصلاً وجود چیست که بخواهد مشهود ما باشد؟ بعد فرق وجود با ماهیت چیست؟ وجود مطلق است یا مقید؟ رابطه وجود با عدم چیست؟ آیا میان وجود و عدم چیزی وجود دارد یا نه؟
پرسش: وجود دارد؟
پاسخ: بین وجود و عدم؟ هیچچیز وجود ندارد. یا وجود است یا...
آقا حامد میگوید هیچچیز بین وجود و عدم نیست. خواهرها نظرشان چیست؟
پرسش: از نظر فلسفی چیزی نیست. مثلاً بین وجود و عدم میشود واسطهای زد و رابطه برقرار کرد؟
پاسخ: شما خواهرها تشریف دارید، تجربیات دیگر...
مثلاً حضرت استاد... من این حرف را زدم. دیگر چند اصل بخوانیم، راضی باشید. این کتاب را بستم، نترسید.
حضرت استاد، روحشان شاد، در چند جای شرح فصوص و مصباحالانس این را توضیح میدهند. برای فهم موضوعی که حضرت استاد میگویند، مثالی بزنم. مثلاً میپرسند علم خدا به چه چیزی تعلق میگیرد؟ اصلاً علم به چه چیزی تعلق میگیرد؟ علم به وجود تعلق میگیرد یا معدوم؟ پاسخ بدهید. علم به وجود تعلق میگیرد یا معدوم؟ آفرین، به وجود. باید چیزی موجود باشد تا علم به آن تعلق بگیرد. درست شد؟
مثلاً شما میخواهید مشخصات و خصوصیات زعفران را بیان کنید؛ اینکه اگر آن را دم کنید و دمنوش آن را بخورید، چه اتفاقاتی میافتد، یا خصوصیات گیاهشناسی آن چیست. باید به آن علم داشته باشیم. وقتی خود زعفران معدوم باشد، دیگر چه خصوصیاتی را میخواهید از آن درک کنید؟ چه چیزی از آن میخواهید درک کنید؟ علم به معدوم تعلق میگیرد؟ ببخشید، به وجود تعلق میگیرد. اصلاً به معدوم علم تعلق نمیگیرد. درست شد؟
حالا ما قبل از اینکه خلق شویم کجا بودیم؟ پاسخ آن دشوار است. اینطور بپرسم: آیا خدا پیش از خلقتمان به ما علم داشت یا نداشت؟ آفرین.
خواهرمان نکته خوبی گفتند؛ گوش بدهید.
پرسش: [پچپچ]
پاسخ: آفرین. معلوم است که مباحث را پیگیری کردهاند. یعنی اگر این مباحث نبود، بعضیها اکنون اینقدر حاضرجواب نبودند. گوش دادهاند. ببینید، اینها گوش دادهاند. این بسیار مهم است؛ گوش، دهان روح است.
حالا اگر ما پیش از آنکه موجود و خلق شویم، یعنی هنوز خلق نشده بودیم، خدا به ما علم داشته است، چگونه خدا به معدوم علم دارد؟ ما نبودیم؛ معدوم بودیم. در علم الهی بودیم، اما هنوز خلق نشده بودیم. حدیثی هست، فکر میکنم در زیارتی یا در دعای سمات باشد، که به خدا میگوییم الحمدلله؛ حمد و سپاس مخصوص خدایی که همه خلائق را از کتم عدم آفرید. یعنی شما که اکنون موجودید، معدوم بودید. معنای ظاهریاش این است. البته عبارت کامل نیست.
پس چگونه خدا به چیزی که معدوم است و هنوز موجود نیست علم دارد؟
پرسش: ما میتوانیم بگوییم هرچه علم از علم است، معدوم وجود پیدا میکند. معدوم از این نظر که از حیث ما معدوم است؛ از نظر خداوند متعال معدوم نیست. به خاطر همین است. یعنی چیزی که وجود دارد...
پاسخ: آفرین. اما شما این را تعبدی گفتید؛ چون خداست. خدا عالم الغیب و الشهاده است.
پرسش: شما که فرمودید خداوند متعال فعال است، یعنی لحظهبهلحظه به خلقت میزند و آبی را که ما نگاه میکنیم، آب جاری را یک تصویر میبینیم، ولی در حقیقت اتفاقات بسیاری دارد میافتد.
پاسخ: آفرین. ادامه نده؛ داری جواب را میگویی. آفرین، خیلی خوب. آفرین به آقا داوود.
این شاگردهای زرنگ به من روحیه میدهند که با روحیه بیایم اینجا بنشینم. برای ما اصلاً تعداد مهم نیست، خدا میداند. روزی که بسمالله این کلاس را گفتیم، به این شهدا هم توسل کردیم و خواهش کردیم که این کلاس در ادامه برکت داشته باشد؛ یعنی ادامه پیدا کند. حتی اگر از نظر تعداد یک نفر بماند، اما واقعاً بماند.
حالا عدهای این را نفهمیدهاند. آمدهاند و گفتهاند ما «ثابتات ازلیه»ای داریم میان عدم و معدوم، میان عدم و موجود، میان معدوم و موجود. یعنی ما پیش از اینکه موجود شویم و بعد از اینکه معدوم بودیم، ثابتات ازلیه بودیم. یعنی چه؟ یعنی خدا به ما علم داشت. اینطور برای خودشان فرمولی ساختهاند و اسمش را گذاشتهاند ثابتات ازلیه.
بعد حضرت استاد این را رد میکند و بهشدت به آن میتازد. میگوید: چه موهوماتی میبافید؟ این چه حرفی است؟ اصلاً چه چیزی میان عدم و وجود هست؟ چیزی یا عدم است یا وجود؛ یا معدوم است یا موجود. تمام شد. چه حرفی میزنید؟ چرا با کلمات بازی میکنید؟
حالا عرض من این است که وقتی وارد کلاس اول میشویم و مثلاً میگوییم «وجود است که مشهود ماست»، این شهود ما به وجود تعلق میگیرد. آنجا باید بدانیم معدوم چیست و مفهومش چیست؛ وجود چیست و مفهومش چیست؛ آیا میان اینها رابطهای وجود دارد یا چیز دیگری مانند ثابتات ازلیه میانشان هست یا نیست.
آنقدر آنجا باید صحبت کنیم که اگر وجود یکی است، پس این همه موجودات و این همه کثرات چیست؟ اگر وجود متعدد است و کثرت دارد، پس وحدت چیست؟ خدا چیست؟ اینکه میگوید [قرائت قرآن] در ماست، بیرون ماست، بالاخره کجاست؟ اینها باید قبلاً چکشکاری شود. اینها موضوعات کلی است تا فکر ما فعال شود، پر از سؤال شود و یکسری چیزها را بدانیم.
حالا برویم سراغ کلاس اول، جلسه اول. یک صلوات بفرستید. اللهم صل على محمد و آل محمد.
چند اصل را سریع میخوانم که انشاءالله در درس و بحثها به آنها میرسیم. یادم هست تا اصل سیویک خواندیم. درست است؟ احسنت.
اصل سیودو: «قوه مصوره به تنهایی صورتگر نطفه نیست.»
هیچ چیزی مستقل نیست. مثلاً معتزله میگویند نحن مستقلون فی افعالنا. یعنی ما در افعالمان کاملاً استقلال داریم؛ خدا خلق کرد و رها کرد، حالا هر کاری میخواهید بکنید.
بعد حضرت استاد میفرمایند از اینها بپرسید: شما نماز میخوانید یا نه؟ میگویند بله، مسلمانیم. میفرماید پس در نماز چرا میگویید ایاک نعبد و ایاک نستعین؟ نحن مستقلون فی افعالنا یعنی چه؟
اینکه میفرمایند قوه مصوره به تنهایی صورتگر نطفه نیست، یعنی قوه مصوره خودش تحت تدبیر متفرده به جبروت است که جلسه پیش توضیح دادیم یعنی چه. بهتنهایی اصلاً کارهای نیست.
مثل اینکه بگویید این چشم من دارد میبیند. وقتی چشمت بسته میشود و به خواب میروی، باز هم میبینی. پس چشم تو نیست که میبیند؛ نفس از طریق چشم میبیند.
اصل سیوسه: «فاقد شیء، معطي آن به دیگری نتواند بود. و به عبارت دیگر معطي کمال خود باید اولا واجد آن باشد.»
فاقد شیء یعنی کسی که چیزی را ندارد. کسی که میخواهد چیزی را به ما ببخشد، باید آن را داشته باشد تا بتواند ببخشد یا نه؟ وقتی ندارد، چگونه ببخشد؟ این یک اصل عقلی است. این اصول بعداً بسیار به کار میآیند. اکنون بهراحتی از آنها عبور میکنیم، اما بعداً خواهید دید که در فهم مسائل عمیق فلسفی و عرفانی چقدر به کار میآیند.
اصل سیوچهار، همان چیزی است که در سیر بحثمان توضیح دادیم؛ بنابراین سریع از آن عبور کنیم. طلب مجهول مطلق چیست؟ ممکن است یا نه؟
پاسخ: محال است.
احسنت. «طلب مجهول مطلق محال است.» چیزی که شما هیچ خبری از آن ندارید، چه طلبی میتوانید نسبت به آن داشته باشید؟
مثلاً لیلة الرغائب بسیار شب عجیب و مهمی است. میگویند «شب آرزوها». این چه حرفی است؟ شب رغبتهاست. رغبت از کجا برمیخیزد؟ از میل. میل به کجا میرود؟ به جایی که نسبت به آن شناخت پیدا شده است.
به کسی میگویید امام حسین را بیشتر دوست داری یا حضرت عبل فضل را؟ میگوید حضرت عبل فضل را. آیا یعنی حضرت عبل فضل مقامش بالاتر از امام حسین است؟ همه میگوییم نه. پس چرا واقعاً حضرت عبل فضل را بیشتر دوست دارد؟ چون بیشتر او را درک کرده است. آفرین؛ چون بیشتر درکش کرده، بیشتر دربارهاش برای او گفتهاند، بیشتر با او مأنوس بوده و بیشتر...
نسبت به او معرفت بیشتری پیدا کرده است. این نشان میدهد که در طلب وجودی، حرف اول را معرفت میزند. برای همین است که دوازده، سیزده جلسه است مدام چکشکاری میکنیم و فریاد میزنیم معرفت نفس و اهمیت معرفت نفس، تا وقتی جلسه اول شروع شد، شخص واقعاً کمر همت بسته باشد و بنشیند.
اصل سیوپنج. این جمله علامه برگرفته از جمله ارسطوست. اسکندر از استادش ارسطو پرسید: معدن ما کجاست؟ ارسطو گفت: همان جایی که از آن آمدیم. پرسید: از کجا آمدیم؟
ارسطو این جمله را گفت؛ همان جملهای که علامه در اصل سیوپنج آورده است: «از آنجایی آمدیم که اول کار بود. زیرا چون علم میآموزیم پیشتر میرویم.»
همین که ما تحصیل علم میکنیم، چیزی به ما اضافه میشود؛ جلوتر میرویم، معرفتمان بیشتر میشود و رتبهمان بالاتر میرود. اصلاً رفتارمان عوض میشود. شما باید از ابتدای جلسه تا اکنون عوض شده باشید، وگرنه این جلسه برای شما پوچ بوده و خروجیای نداشته است. باید عوض شده باشید.
چرا عوض میشوید؟ چون علم اخذ کردهاید. پس پیداست که اولی داشتهاید و مرتب جلو میروید؛ یعنی اولی بوده است و تقدم و تأخری وجود داشته. حالا شما دارید میروید تا به آخر برسید. از کجا آمدیم؟ از اول. به کجا میرویم؟ دوباره به اول برمیگردیم. هو الاول و الآخر و ظاهر و الباطن.
پرسش: همان اول کجاست؟
پاسخ: معدن همان اول است. اول کجا بوده است؟ یعنی اگر اولمان را بدانیم، میدانیم کجاییم. وقتی این با علم برطرف میشود، یعنی شما با تحصیل علم متوجه میشوید که دارید به سمت همان اول میروید.
هو الاول و الآخر یعنی چه؟ یعنی هو الاول و هو الآخر. «هو» همان اول است که همان آخر است. درست است؟ همان کسی اول است که همان آخر است. تصور کنید؛ پس شما ظاهراً دارید میروید تا به آخر برسید، اما در حقیقت دارید به اول میرسید. به این میگویند توحید صمدی. یعنی هرچه جلوتر میروید، باز به همان اول میرسید. آفرین، آفرین، صد آفرین.
هرچه جلوتر میروید، بیشتر احساس میکنید که عقبترید و عقب افتادهاید. چرا؟ این در توحید صمدی جا میافتد. اگر کسی اصلاً توحید صمدی را نخوانده باشد، ممکن است حضرت استاد را زیر سؤال ببرد. حضرت استاد میفرماید: «خدایا حاصل یک عمر درس و بحثم همین شد که من جاهلم. هیچی نمیدونم.» یعنی اینهمه جلو رفته است و باز میگوید تازه همان اولِ اول هستم. در نتیجه، از آنجا معلوم میشود.
اصل سیوشش: «فکر حرکت نفس ناطقه است از مطلب به مبادی و دوباره از مبادی به مطلب.»
میگوییم من مینشینم و فکر میکنم. این معنای متعارف فکر را کنار بگذارید؛ آن فکر نیست. از کسی میپرسند: «چه حالی داری؟ کجایی؟» دستی جلوی چشمش میبرند و میگوید: «داشتم فکر میکردم.» بارکالله! این فکر نیست؛ او در خیالات و اوهام خودش است.
فکر یعنی از مطلب به مبادی، یعنی آن مبدأ، میروید و دوباره از مبدأ به مطلب برمیگردید. به یک معنا، حرکت از معلوم به مجهول است. یعنی شما یکسری ابتداییات و معلومات دارید؛ از آنها حرکت میکنید تا مجهولات برایتان معلوم شوند. یک حرکت رفتوبرگشتی است که در آن، مجهول دوباره معلوم میشود و شما به معلومات برمیگردید. این حرکت نفس است. اگر این اتفاق نیفتد، اصلاً فکری در کار نبوده است.
برای اینکه چند دقیقهای هم به سؤالات شما پاسخ بدهیم، والحمد لله رب العالمین. صلوات ختم کنید. اللهم صل علی محمد