ددروس معرفت نفس

کلاس معرفت نفس — درس ۱۲ (گنجینه گوهر روان · اصول ۲۷–۳۰)

موضوع: سپاس از حضور در تشییع پدر · آخرین کلام پدر در شب قدر ۲۳ دربارهٔ حضرت زهرا · خواب حاج حسین یعقوبیان · رسالهٔ جام صحبا / نفی خواطر · توجه به نفس · حکایت حاج امام‌قلی · جهان‌های موازی و برزخ · اصول ۲۷ تا ۳۰


متن کامل جلسه (پاکسازی‌شده)

سپاس از حضور در تشییع و ختم پدر

دادن، تماس گرفتن، حضورتان در تشییع، در ختم، یا در اتاق بنده در سازمان — واقعاً من شرمنده شدم و به حق عرض می‌کنم که توقع همچین مرحمت و لطف و بزرگواری را نداشتم. من شرمنده شدم؛ ان‌شاءالله که بتوانم جبران کنم. به هر حال پدر ما… بنده عرض می‌کنم که واقعاً خودم را در حد و قابلیت این نمی‌بینم که ایشان را «پدر خودم» بنامم؛ چون خصوصیت‌های خاصی داشت. بعضی‌ها گفتند حاج‌آقا چند تا نکته در خصوص پدرتان بگویید. اجازه بدهید آخرین حرفی که من از ایشان شنیدم را بگویم.

آخرین کلام پدر در شب قدر بیست‌وسوم · همهٔ کار عالم حضرت زهراست

شب‌های قدر به جهت سنگینی منبر و عظمت آن شب، همیشه از پای پدرم استعانت می‌جستم. خودم را می‌انداختم روی پای بابا و می‌بوسیدم و کمک می‌گرفتم برای منبر و آن اوضاع عجیب شب‌های قدر. امسال که شب بیست‌وسوم پای ایشان را بوسیدم، ایشان مرا بلند کرد و جمله‌ای گفت که خیلی برایم جالب بود. فرمودند: «پسرم، من این را خودم بهش رسیدم. کاری هم ندارم کی می‌خواهد چه بگوید؛ کسی قبول بکند یا نکند. کاری هم ندارم کسی بگوید چطور به اینجا رسیدی. من به اینجا رسیدم پسرم.» این از همان نوع شهود است؛ یعنی گاهی می‌بینی آدم‌ها بدون ظاهراً علم فکری به شهود می‌رسند. «به اینجا رسیدم که همهٔ کارهای این عالم حضرت زهراست سلام‌الله‌علیها؛ و هرچه می‌خواهی پسرم از دامن این بی‌بی دو عالم بخواه.» خیلی برایم شیرین بود این جملهٔ پدر. و جالب که دفنش هم همه‌اش روضهٔ حضرت زهرا شد و بچه‌های هیئت سنگ تمام گذاشتند. خدا به همه‌شان خیر بدهد.

جلسهٔ حسن‌آباد قم · خواب حاج حسین یعقوبیان

خیلی جالب است که الان به خاطرم آمد. جمعه‌ای جلسه‌ای بود در حسن‌آباد قم. دوستان ما زحمت کشیده بودند، بزرگواری کرده بودند، به یاد پدر ما گرفته بودند؛ دعوت کردند، رفتیم. جلسهٔ قشنگ و زیبا و پرنوری بود. انتهای جلسه، ذاکر آن جلسه که رفیق خود ماست — عزیزانی که تشریف داشتند همین ایشان پدر ما را تو قبر گذاشت — حاج حسین یعقوبیان، از ذاکرین خیلی خوش‌صدا و بااخلاص اهل بیت، از روضه‌خوان‌های همین هیئت یا زهراست. ایشان نشست و با حالی به ما گفت: حاجی، من امروز صبح که جمعه است، نماز صبحم را که خواندم — یا حالا اشتباه از من است، یا گفت خواب دیدم و برای نماز صبح پا شدم — دم صبح یک خواب قشنگی دیدم. این خواب را که گفت، بلافاصله خودش هم بغضش ترکید و گریه‌اش گرفت. گفت من صبح که این خواب را دیدم خیلی گریه کردم. حاج حسین یعقوبیان به بنده می‌گفت: من خواب دیدم که من و بچه‌های هیئت — این‌هایی که مثلاً همراه پدر بودند در تشییع، حالا هرچه که بود — روی گل داریم حرکت می‌کنیم. آنجایی که هستیم زیر پایمان همه گل است، اما گل‌ها آسیب نمی‌بینند. یک تمثیل خیلی شیرین و زیبا: شما را به گل راه ببرند اما گل‌ها آسیب نبینند. این در حقیقت تمثیل است؛ تمثل نومی بهش می‌گویند. در خواب برای ایشان رخ داده از حقایق. حالا چرا برای ایشان پیاده شده؟ چون ایشان روضه‌اش را خواند؛ روضهٔ حضرت زهرا کنار پدرم را خواند.

و جالب اینجاست که خب همان‌جا دفن شد پدرم که مادر ما بعد از سی‌وهشت سال آنجا بودند. حالا بین صحبتم، حالا خوب شد بحث به اینجا کشید. بعضی‌ها اشکال کردند به بنده چون من بی‌قرار شدم و بی‌تابی کردم سر قبر. اشکال کردند: حاج‌آقا با این مثلاً وزانت علمی و این‌ها چرا خاک را سرش ریخت و چرا مثلاً این وضعیتی که دوستان بودند مشاهده کردند؟ این فقط به خاطر بحث مادرم بود. در خصوص پدر خیلی عاقلانه فقط اشک می‌ریختم، می‌سوختم. ولی مادر یک شوکی به ما وارد کرد.

مادر · ملکۀ اشک بر حضرت صدیقه · استخوان‌های پس از چهل سال

شما کی را پیدا کرده‌اید تا حالا سراغ دارید که بعد نزدیک چهل سال — من عاشق مادرم بودم؛ معلم قرآن بود، فاضله بود، برای خودش نورانیت عجیبی داشت؛ خصوصیت‌های عجیبی در مادر ما بود؛ ملکۀ وجودی‌اش اشک بر حضرت صدیقهٔ شهیده بود. تا اسم خانم می‌آمد، همین‌طوری اسم می‌آمد اشک مادر جاری بود. یک خانم خاصی بود. خب بعد چهل سال عشق شدید بنده به ایشان که از جبهه اصلاً مرخصی گرفتم آمدم فقط مادر را ببینم؛ آن‌قدر دوستش داشتم. بعد برگشتم دیدم مقرمان را کوبیدند، همه شهید شدند. بعد دوباره مرتبهٔ بعدی که از جبهه برگشتیم مواجه با بدن بی‌جان مادر شد. قریب به چهل سال من هر وقت خواب مادر را می‌دیدم ایشان را تو خواب بغل می‌کردم. همین؛ همین این بود. همدیگر را بغل می‌کردیم، اشک می‌ریختیم. یکی از اولیای خدا من به ایشان گفتم؛ هر وقت خواب از مادر دیدم این شکلی است، فقط نشانهٔ رضایت است. این هم حالا هدیهٔ ما به شما از حیث تمثلات نومی: عبور از ظاهر به باطن. خواب که در خواب اگر کسی عزیزی را دیدید بغل کردید و اشکی جاری شد، یعنی نشانهٔ رضایت تام هست.

حالا حساب کنید بعد قریب به چهل سال یک‌دفعه ما مواجه شدیم با استخوان‌های مادر که این را ما بغل کردیم. واقعاً من توانم رفت. آنجا واقعاً می‌دیدم که دارم قالب تهی می‌کنم و نفس‌های آخرم است. واقعاً این حالت را امیدوارم مرا درک کنید. عزیزانی که اشکال کردند، حالا علتش را دارم عرض می‌کنم. دیگر من واقعاً احساس کردم دارم تمام می‌کنم؛ آن لحظه دست از دست خودم نیست که — خدا خیر بدهد همان حاج حسین یعقوبیان که بحثش را داریم می‌کنیم، خوابی که دیده بود ایشان — آنجا زدش به روضه. این وضعیت ما را دید، رفت سمت حضرت زهرا و ابی‌عبدالله. اصلاً منم ذهنم رفت؛ گریان شدم برای حضرت زهرا و امام حسین؛ و از آن حالت آمدم بیرون. یعنی روضهٔ ایشان به حضرت زهرا ما را نجات داد. آن‌قدر ارزش دارد؛ آن لحظه این را من چشیدم، درک کردم. ارزش و اهمیت روضه‌ها را با جان خودم آنجا چشیدم که من از مرگ حتمی با روضهٔ حضرت زهرا نجات پیدا کردم.

حالا بعد ایشان می‌گفت که شما با همین لباس روحانیت و این‌ها تو خواب کنار ما بودی. افق دیده جای دیگر را نگاه می‌کرد. ما نگاهمان به امتداد نگاه شما افتاد. دیدیم یک خانم با جلالت و خیلی نورانی که یک سری خانم دورش را گرفته‌اند دارد از دور می‌آید روی همین گل‌ها. شما هم نگاه می‌کردی. بعد من از این بغل‌دستی‌ام پرسیدم — حاج حسین یعقوبیان می‌گفت که تو خواب دیده بودم — از بغل‌دستی‌ام پرسیدم که این خانم حاجی که می‌گویند فاضله بوده؟ گفت نه، این حضرت زهرا سلام‌الله‌علیهاست. خانم حاجی هم همراهش است — مادر حاجی ببخشید؛ مادر حاجی هم همراهش است. بعد این را گفت و گریه کرد و گفت بعد از که من از خواب بیدار شدم همه‌اش گریه می‌کردم. بهش گفتم حاج حسین جان، شما چند تا کار بزرگ کردی. یکی اینکه تک‌تک استخوان‌های مادر ما را با صلوات و سلام برداشتی، حرمت گذاشتی؛ ایشان معلم قرآن بوده. دو اینکه روضهٔ حضرت زهرا آنجا خواندی. این‌ها بعد تمثلاتی که شما در خواب دیدی؛ این می‌شود گفت یکی از حقایقی بوده که به تو عرضه شده تا بچشی ارزش کارت را بدانی چه کردی. واقعاً این شکلی است که حالا نمی‌دانم چه شد که بحث به اینجا کشیده شد. به هر حال این را داشتم عرض می‌کردم که عرض شایعهٔ حضرت زهرا که پدر ما گفت همهٔ کارهٔ عالم حضرت زهراست. بحث به اینجا کشیده شد که حالا ببخشید یک چند لحظه وقت شما را گرفتم. عذرخواهی می‌کنم و به همین مقدار بسنده می‌کنم که امتثال کرده باشم درخواست عزیزانی که گفتند یک چند جمله از پدرتان بگویید.

مقدمهٔ نفس · رسالهٔ جام صحبا · مرتبهٔ چهارم مراقبه و نفی خواطر

در خصوص نفس ما مقدمه‌ای عرض کنیم. اجازه بدهید که برای اینکه وزانت جلسه حفظ بشود و ان‌شاءالله ما آن‌طوری که امام عصر دوست دارد سخن بگوییم، از خودمان کلامی نگوییم، حرفی نزنیم؛ از لسان بزرگان حرف بزنیم. داشتم رسالهٔ سیر و سلوک — حضرت علامه طباطبایی به نام جام صحبا که الان دست بنده است — را می‌خواندم؛ خیلی خیلی شیرین بود برایم. و چه جالب که عزیزی که آن لحظه من داشتم می‌خواندم این سه رساله را، به ذهنم آمد که ای کاش می‌دیدمش و این قسمت را برایش می‌خواندم؛ دیدم الان وارد جلسه شد امروز. خیلی برایم جالب بود این اتفاق. با اینکه خب کلاً از سازمان ایشان رفته، ولی امروز آمد تو جلسه. اصلاً رزق شما و هم ایشان هست. اجازه بدهید اول از رو بخوانم بعد بگویم که علامه مد نظرشان چیست.

پس کتاب، کتاب وزین، سنگین، بسیار عالی. این رساله که دست بنده است جام صحبا همان است که قول دادیم ان‌شاءالله به عنایت امام عصر صبح‌های جمعه اگر خدا بخواهد تو هدیهٔ زهرا شروع کنیم. اگر شروع کردیم به شما خبر می‌دهیم؛ دوست داشتید بیایید. در سیر و سلوک عملی است البته این رساله؛ یعنی عرفان نظری نیست، عملیه. ایشان بعد از اینکه چهارمین مرتبهٔ مراقبه را بیان می‌کند علامه، یک نکته‌ای را می‌فرمایند که طریقهٔ مرضیهٔ نفی خواطر — همهٔ ما هم گرفتاریم. احدی تو این جلسه نمی‌تواند بگوید من خلاصم از خواطر؛ خاطرات پریشان ندارم و صور و اشکال موحش و وحشتناک و این‌ها تو ذهنم نمی‌آید؛ قبیحه و آلوده نمی‌آید. هرچه تو خاطر و قوهٔ خیالم — که برزخ وجودی و رتبهٔ مثال متصل من است، از لحاظ علمی می‌گویم که تو خاطرتان این‌ها یادآوری بشود مباحث — هرچه هست، نور رحمت، هیچ‌کدام از ما نمی‌توانیم همچین ادعایی بکنیم. تمام ما گرفتاریم عزیزان؛ بگذار به دست قاطع بگویم. و هیچ راهی هم — قبلاً عرض کردیم اصلاً اولین جلسهٔ ما همین مبحث را شروع کردیم — اهمیت پاکسازی قوهٔ خیال که برزخ وجودی ماست برای اخذ حقایق و تلقی معارف و پیاده‌سازی و نشستن آن نورانیت معارف عالیه که در صحف نوریهٔ عرفانیه و حکمیه، حکمیهٔ اولیاء خدا نشسته؛ هیچ چاره‌ای نداریم جز اینکه این را، این کدورت را برطرف کنیم. این خواطر آلوده برطرف شود. هیچ راهی نداریم جز این.

یعنی این را عرض کنم: همین‌طور که قوهٔ خیال برزخ بین ظاهر و باطن ماست، قوهٔ خیال به یک معنا حتی — روح بخاری که سی‌ویک جلسه در سرّ مکنون تو کانال هست در خصوصش حرف زدیم — به قول شیخ‌الرئیس، روح بخاری هم که تدبیرکنندهٔ جسم ماست؛ نفس ناطقه از طریق روح بخاری احکامش را در بدن پیاده می‌کند. یعنی الان من دارم با شما صحبت می‌کنم؛ دستم را نگاه کنید نسبت به اوضاع کلماتی که به اختیار می‌گیرم دست من حرکت می‌کند. مثلاً می‌خواهم دایره را ترسیم کنم دستم را دور می‌دهم به این شکل. این را کی دارد انجام می‌دهد؟ این دست من تحت‌الامر کیست؟ نفس. نفس از طریق کی این حکمش را پیاده می‌کند در دست من که دایره بکشم؟ روح بخاری. خب روح بخاری چگونه به بدن تصرف دارد؟ از قوهٔ خیال. این هم از حیث علمی‌اش؛ آن از حیث عرفانی‌اش که آن‌قدر قوهٔ خیال مهم است.

بیش از چهل سال کدورت · بغل کردن استخوان‌های مادر

حالا چون شما نگاه‌هایتان یک طوری است که مرا قلقلک می‌دهد یک حرف‌های خاص‌تری هم بزنیم؛ بینمان بماند این صحبت. من چندین سال بود کدورت — چند تا کدورت تو وجود خودم بود. اینکه می‌گویم چندین سال می‌توانم به جرئت قاطع بگویم بیش از چهل سال. شاید این را باور نکنید. کدورت‌هایی تو نفسم می‌دیدم. حالا بگیریم ظلمت، بگوییم تاریکی، بگوییم حجاب، هرچی. هرچه که بگویید بلد بودم انجام دادم؛ این‌ها نرفت. کدورت‌هایی تو وجودم بود، مانع سلوکم می‌شد. هرکی برای خودش دارد؛ ما چند مورد بود. اینکه می‌گویم هر کاری که بگویم مطمئنم اگر به شما بگویم شما قسم می‌خورید که… حالا ادامه ندهم ببخشید. کارهای خاصی بود؛ یعنی کارهای کمی من انجام ندادم. هرچی بلد بودم دیگر، ادایی‌هایی که از بزرگانمان داشتیم، راه و رسم‌هایمان، هیچ‌کدامش جواب نداد عزیزان. حتی زیر بوق امام حسین هم جواب نداد. می‌خواهم ارزش اهمیت یک چیزی را به شما برسانم امروز؛ رزق شما باشد. این چیزی بود که بنده را اگر به عنوان رفیق، دوست، همراه خودتان قبول دارید صادقانه به عنوان یک رفیق بی‌ریا دارم در اختیار شما می‌گذارم. چشیدمش؛ یعنی بهش رسیدم. عجیب بود برایم. خودم برایم خیلی عجیب است این قصه. درس بزرگی برای زندگی‌ام بود. بیش از چهل سال زحمت مرا تو یک آن جواب داد. چی؟ مطمئنم شما باور نمی‌کنید اکثرتان. این کدورت‌ها آنی برطرف شد. با چی به نظرتان؟ با بغل کردن استخوان‌های مادرم و آن اشک و زجه‌ای که آن لحظه من زدم؛ وقتی که از آن حالت فارغ شدم دیگر آن‌ها نیست. ارزش و اهمیت مادر تو ظریف‌ترین دقایق و ظرائف و حقایق این راه، راه سیر و سلوکی. این چیز کمی نیست ها؛ دارد به شما امروز القا می‌شود ها. اگر مادر دارید بروید بیفتید به پایش. در خدمتش هستید، در دنیاست. حتی اگر بداخلاق‌ترین مادر است. الان احساس کردم بعضی‌تان تو ذهنتان آوردید که حالا مادر ما این‌طور که حاجی می‌گوید نیست. اصلاً بگو کافر، دور از جون؛ آن‌طور که دیگر نیست. برو بیفت به پایش؛ و اگر از دنیا رفته یک کار کارستانی بکن جگرش خنک بشود، مادرتان.

من بچه که بودم هر وقت که اشکم خشک می‌شد، سعی‌ام بر این بود که نمازهایم با اشک باشد؛ هر شب برای امام حسین گریه کنم. خب گاهی اوقات نمی‌شد، خشک می‌شد. این هم شاید باور نکنید. شب‌ها که مادرم می‌خوابید می‌رفتم صورتم — بچه بودم — صورتم را می‌گذاشتم کف پای مادرم تا یواش یواش اشک شروع می‌شد آمدن. کف پای مادر. سر اینکه ابی‌عبدالله صورت به کف پای حضرت زهرا گذاشته؛ این‌ها همین‌طور معصوم‌اند؛ این‌ها از بچگی‌شان معصوم‌اند.

«وَآتَيْنَاهُ الْحُكْمَ صَبِيًّا» (مریم/۱۹:۱۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و به او در کودکی حکم (حکمت/نبوت) دادیم.

قرآن می‌گوید نوزاد بود بهش حکمت دادیم. این‌ها اسراری است؛ این‌ها را دست کم نگیرید آقا. چهل سال خودت را می‌کشی جواب نمی‌گیری؛ استخوان‌های خاکی مادرت جواب بهت می‌دهد، راه را بهت نشان می‌دهد، راه را چهل سال می‌اندازد جلو. عزیز دلم، حالا این‌ها را همه را گفتم برای اهمیت قصه. کتابم دستم است؛ حرفم مال من نیست. حالا متوجه بشوید ببینید چه خبر است.

اشتباه رایج در نفی خواطر · خیرگی به جماد جایز نیست

بعد اشتباهی که خیلی‌ها تو راه سیر و سلوک مرتکب می‌شوند — و متأسفانه در جایگاه استاد و معلم هم هستند؛ بعضی‌شان هم مطرح‌اند، متأسفانه تریبون به دست‌اند — را هم از فرمایش علامه طباطبایی متوجه می‌شوید. اجازه بدهید از رو بخوانم. «پس وقتی سالک به این مرتبه رسید» — این مرتبه، مرتبهٔ چهارم مراقبه است. علامه تو کتاب می‌گوید بعد یک تذکری را اینجا می‌دهد بسیار عالی، بسیار عالی. آقا من نمی‌دانم چقدر بگویم؛ این علامه اینجا قلمش را باید با طلا نوشت. برای اینکه بتواند به طور کلی نفی خواطر از خویش بنماید — این خواطر، این خاطرات پریشان به قول علامه؛ این عرض شود آلودگی‌های قوهٔ خیال، پریشان‌احوالی‌ها این‌ها برطرف شود. نمی‌گذارد آقا حتی شما داری دقت می‌کنی یک موضوع پیچیدهٔ علمی را بفهمی؛ یک آن مداوم وهم و قوهٔ خیالت می‌آید شیطنت می‌کند، تو را جا می‌اندازد؛ جا می‌افتی از فهم بحث. کار قوهٔ خیال است. خواطر مانع می‌آید؛ نمی‌گذارد شما بفهمی چی گفت بالاخره این سر بزنگاه. واقعاً همه گرفتاریم.

ایشان می‌فرمود که برای اینکه به طور کلی — خیلی جالب است — نفی خواطر از خویش بنماید سالک، یعنی شماها باید طریق مرضیه‌ای را انتخاب نماید؛ نه هر طریقی. چه به عقیدهٔ استاد — منظورشان اینجا استاد کیست؟ استاد آقای علامه طباطبایی کی بود؟ آقای قاضی رحمة‌الله. چه به عقیدهٔ استاد و اساتید ایشان؛ اساتید آقای قاضی هم که دیگر می‌دانید مرحوم میرزای همدانی بود و عرض شود حاج احمد سید احمد کربلایی بود و اساتید مرحوم آقای قاضی و اساتید ایشان. می‌دانید چند تا ارجاع خورد؟ علامه طباطبایی دارد می‌گوید، آقای قاضی دارد می‌گوید، اساتیدش هم دارند می‌گویند. چند تا مهر تأیید روی این حرف بخورد بس است. کتابش هم که در محضرشیم دست ماست. حرف، حرف من نیست.

جایز نیست که سالک برای نفی خاطر ساعتی در روز متوجه جمادی مانند سنگ گردد. حالا می‌گویم یعنی چی. زیرا اگر احتمالاً مرگ عارض بر سالک گردد، در وقت سؤال چه جواب خواهد داد؟ می‌خواهد جواب چی بدهد؟ بگوید آقا من ساعت‌ها به یک سنگ خیره می‌شدم. مثلاً به یک نقطه خیره می‌شدم. این‌هایی که بعضی‌ها تو سیر و سلوک دستورالعمل دارند آخه. مثلاً یک الف را می‌کشی جوهره، سیاهه؛ یا یک سنگ شبیه الف را می‌گذاری از آنجا متمرکز می‌شوی؛ ساعتی تمرکز می‌کنی روی آن که نفی خواطر بشود. این یکی از راه‌های مرسوم است. دوستان می‌دانم بارها با بعضی از شما سر این موضوع بحث کردیم. علامه می‌گوید این‌ها چیست؟ جایز هست یا نیست؟ هست؟ حواستان هست؟ نیست دیگر. فرمود جایز نیست.

طریقهٔ مرضیه · نفی خواطر در ضمن عمل عبادی · توجه به نفس

پس حالا پس چیکار کنیم ما؟ نگاه نکنیم مثلاً زل نزنیم به یک جای خاصی. چه کنیم نفی خواطر بشود؟ پس طریقهٔ مرضیه این است که نفی خواطر را در ضمن عملی از اعمال عبادیه به جای آورد. حالا روزی‌تان است دیگر. لای پرانتز من عرض می‌کنم روزی‌تان است که یکی از برجسته‌ترین شاگردهای علامه طباطبایی این به یادگار از ایشان به شما عرض کنم فرمودند که این عمل عبادی که می‌فرمود مرضیه باشد مورد رضایت حق باشد بهترین‌هایش: یک، توجه به اسماء الله. مثلاً شما حالا مثالش را اجازه بدهید نگویم به دلایلی نگویم چه اسمی؛ روی اسماء الله زوم کنی. دو، مقام نورانیت اهل بیت به خصوص امیرالمؤمنین صلوات‌الله‌علیه. حالا این‌ها باز عرض می‌کنم روش دارد به چه شکلی؟ یعنی مثلاً من روی اسم الله چگونه متمرکز بشوم که نفی خواطر کند؟ یا مقام نورانیت امیرالمؤمنین چگونه متمرکز بشوم؟ این‌ها را اجازه بدهید ازش رد شویم فعلاً چون جلسهٔ ما ابتدای این را ندارد. اگر آن صبح جمعه ان‌شاءالله راه افتاد آنجا عرض می‌کنیم.

خب حالا بعد علامه اینجا — این هم هدیهٔ شاگرد ایشان — خط به خط برویم جلو. ادامهٔ فرمایش علامه به یک چیز خیلی مهمی می‌رساند ما را. و یکی از آن طرق — یکی از آن طرق چی؟ مرضیهٔ عملیهٔ عبادیه که چیکار می‌کند؟ نفی خواطر می‌کند. و همهٔ ما برای ارتباط ظاهرمون که الان ما در مرتبهٔ ظاهر عالمیم با باطنمان یا باطن عالم هیچ چاره‌ای جز نفی خواطر نداریم که آن هفتاد بار دستورالعمل آیات صخره همین کار را می‌کرد دیگر. چقدر کار سنگینی هم هست. روزی هفتاد بار آیات صخره را بخوانید. دستورالعمل علامه هست در هزار و یک نکته‌اش و شرح مصباح‌الانس مرحوم ابن فناری هم علامه این را تأکید می‌کند البته از فرمایشات امام صادق علیه‌السلام. خب اما اینجا می‌فرماید که یکی از آن طرق مرضیه چیست که در ضمن عملی از اعمال عبادیه این کار را بکنید؟ نقطه سر خط می‌رسیم به اصل مطلب. توجه به… به به. این همه ما زور زدیم؛ چقدر داریم حرف می‌زنیم؟ فکر کنم نیم‌ساعته که به این جمله برسیم. به نظر شما توجه به چی؟ نظر بدهید عیب ندارد. توجه به چی مورد نظر علامه است اینجا. این جلسهٔ ما جلسهٔ چیه؟ معرفت نفس دیگر؛ نترسید راحت. توجه به نفس. چه جالب. علامه دارد با شما امروز حرف می‌زند. شما الان سر درس علامه نشستید. من یک مترجم‌ام اینجا؛ یک واسطه‌ام فوقش. قدر خودتان را بدانید و ارزش و اهمیت این جلسات را بدانید. رزق شماست. به راحتی از این ارزاق معنوی عبور نکنید. و یکی از آن طرق توجه به نفس است. چه این توجه ممدوح و مورد قبول شرع می‌باشد. یعنی می‌گوید این شرع دین ما هم این را تأیید کرده و اشاره می‌کنند به آیهٔ شریفه:

«يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا عَلَيْكُمْ أَنفُسَكُمْ ۖ لَا يَضُرُّكُم مَّن ضَلَّ إِذَا اهْتَدَيْتُمْ» (مائده/۵:۱۰۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای کسانی که ایمان آورده‌اید، بر شما باد نفستان؛ کسی که گمراه شد به شما زیان نمی‌رساند اگر شما هدایت یافته باشید.

یعنی می‌فرماید که اگر شما — بر شما باد نفس خودتان — که اگر شما تو مسیر هدایت باشید، آن‌هایی که «لا یضرکم من ضل» آن‌هایی که گمراه‌اند هیچ ضرری به شما نمی‌توانند بزنند. شما تو مسیر هدایت که باشی هیچ ضرری از کفار و مشرکین و منافقین و معاندین به شما نخواهد رسید. چرا به نظر شما؟ سرش در «علیکم أنفسکم» است. چون شما حواست به نفست بود لذا هدایت… اصلاً هدایت در توجه به نفس است. الان متوجه می‌شویم ارزش و اهمیت چی را؟ معرفت، سیر معرفت نفس را. که بعد علامه ادامه می‌دهند که همین موضوع را: چه هدایت را مترتب بر توجه و تحفظ بر نفس نموده است. لذا سالک برای نفی خواطر باید — آقا بایدیه — باید مقداری از روز مثلاً نیم ساعت یا بیشتر — نظر علامه طباطبایی است — توجه به نفس بنماید. کم‌کم در اثر این توجه خواطر از او نهی خواهد گردید. و بالجمله در اثر توجه داشتن به امر مراقبه و توجه به نفس، نفی خواطر شده و سالک به مقصود خواهد رسید. بعد می‌روند در آن روش‌های دیگر؛ یک چند تا روش دیگر هم می‌گویند. آره به جهت عنوان جلسه‌ها می‌کنی معرفت نفس؛ همین موضوع نفس. پس الان متوجه می‌شویم که چقدر معرفت نفس مهم است، چقدر توجه به نفس.

البته باز عرض دارم می‌کنم که ما حاق مطلب را نگفتیم. این جمله باید باز بشود. مثلاً روش توجه به نفس چگونه است؟ بعد راحتتان کنم از همین، از همین‌جا شروع می‌شود. به قول علامه ورزش فکری از همین‌جا. ابتدای توجه به نفس از همین ورزش فکری شروع می‌شود. یعنی چی؟ یعنی شناخت نفس. یعنی اولاً بفهمیم نفسمان چیست، ابعادش چگونه است، مراتبش چگونه است، کجا واقع شده؟ اصلاً از آثار معرفت نفس چیست؟ که من جالب است که بدانید امروز می‌خواستم از آثار معرفت نفس به عنوان مقدمه استفاده کنم که وقتی چشمم امروز خودم تو خلوت خودم داشتم رسالهٔ سیر و سلوک علامه را می‌خواندم این جمله را دیدم؛ آن را سریع قاب زدم از دست علامه برای شما هدیه آوردم. چون خودم را خیلی روشن کرد. در هر حال جلسهٔ بعد ان‌شاءالله از آثار، آثار معرفت نفس می‌گوییم که من به شما این قول را می‌دهم. یعنی اگر اینجا قرآن باشد دست روی قرآن می‌گذارم قسم می‌خورم، قسم به حضرت عباس می‌خورم: تا ما سیر معرفت نفس را درست نپیماییم، نه معرفت توحیدی برای ما درست ایجاد می‌شود — یعنی خدایی که داریم خدای خیالی است، خدای درستی نیست؛ تعطیلش باید کرد. یعنی ما مشرکیم به یک معنا. اگر سیر معرفت نفس را درست نرویم خدایمان را هم اشتباه… در مسیر توحیدی لنگ می‌زنیم. معاد را درست پیدا نمی‌کنیم. نگاهمان به برزخ اشتباه است، به موت اشتباه است. اماممان را درست نمی‌شناسیم. قرآن را درست درک نمی‌کنیم. اصلاً نظام آفاقی را درنمی‌یابیم. ارتباطمان با نظام پیرامون مختل می‌شود. چرا؟ چون معرفت نفس نداشتیم.

انفع المعارف · معرفت النفس

اینکه فرمود معرفت النفس — فکر می‌کنم پیامبر فرمودند. علامه هم توی همین گنجینهٔ گوهر روانشان این روایت را آورده‌اند که أنفع المعارف. الان به شما می‌گویم: آقا می‌خواهم پول بگذارم توی بانک، کدام بانک بگذارم بیشترین سود را می‌دهد؟ می‌گردی از جهت مادی؛ عاقلانه هم هست. می‌گردی هر بانکی که بیشترین سود را بر اساس موازین شرعی می‌دهد، درست است؟ حالا بیشترین سود، مطلقاً سود — چه دنیوی‌اش، چه اخروی‌اش، چه ظاهری‌اش، چه باطنش، چه جسمی‌اش، چه روحی‌اش. مطلقاً نافع‌ترین سود کجاست؟ فرمود معرفت النفس. عجب! عجب! آن‌قدر مهم است این سفره. حالا بعد آثارش را ان‌شاءالله جلسات بعد بیشتر می‌گوییم. خیلی باید مراقبش… البته این فرمایش علامه عرض کنم دیگر گفتم در از بیان مرتبهٔ چهارم مراقبه است. یعنی مراقبه باید ما ملازم با مراقبه باشیم. دائماً کشیک نفس بدهیم به قول ایشان؛ مراقب خودمان باشیم. در کنارش کمک بگیریم از توجه به نفس برای نفی خواطر. چون شیطان آنی از ما دست برنمی‌دارد قربانتان بروم. این‌جوری نیست که شما بگویی، گمان کنی که دیگر مثلاً شیطان دیگر بی‌خیال من شده و با من دیگر کاری ندارد و مثلاً… این شیطانی که الان دارد ما را اذیت می‌کند می‌شود گفت در حقیقت شیطانک‌ها این‌ها؛ شیطونای کوچولو‌اند در حد و اندازه‌مان. این اگر زورش نرسید شیطان‌های بالاتر، مراتب بالا. الان که من به شما یک روز ثابت کردم نمی‌دانم تشریف داشتید یا نه. همین‌جا پشت تریبون مسجد بلال ثابت کردم که الان خود ابلیس آمده وسط. آن گنده‌شان که

«أَبَىٰ وَاسْتَكْبَرَ» (بقره/۲:۳۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سر باز زد و تکبر ورزید.

چنان استکبار داشت که خودش را برای هرکسی لنگ پهن نمی‌کند، لنگ نمی‌اندازد و برای خود سراغ کسی نمی‌آید جز انبیا و اولیاء خدا. این‌طوری من به شما بگویم سراغ ما هم دارد می‌آید تا این حد که آخرین زورشان را دارند می‌زنند که فشل کنند جامعهٔ ایمانی را؛ از وحدت و تألیف قلوب خارجشان کنند که ظهور آقا عقب بیفتد. لذا باید به شدت مراقب باشیم.

حکایت حاج امام‌قلی · طلب شدید · مکاشفه با شیطان

اتفاقاً توی همین رسالهٔ سیر و سلوک علامه طباطبایی به همین مناسبت عرض کنم که یک واقعه‌ای ایشان تعریف می‌کند و یک جای دیگری هم به نقل از استادشان آقای قاضی می‌گویند. همین‌طوری که دارید خرما و حلوا و چایی می‌خورید نوش جانتان. این را هم حواستان باشد؛ نکتهٔ مهمی را دارم می‌گویم که ایشان می‌فرمودند که مثال عرض شود حاج امام‌قلی را می‌زدند. نمی‌دانم کدامتان می‌دانید قصهٔ حاج امام‌قلی را. این بزرگوار خب اهل قفقاز بود و تو همین رسالهٔ مختصر ایشان می‌گویند که خوب است بدانید عاشق یک کسی بود. عجیب است این آدم‌هایی که معمولاً یک‌دفعه جرقه می‌خورد تو وجودشان از عشق — حتی عشق مجازی — به این جاها می‌رسند. این هم خودش یک بحث است: طریق محبت. عاشق یکی بود. یک درویشی بهش رسید گفت بابا به جای اینکه عاشق این باشی، عاشق کسی باش که این را آفریده. ببین آن چه شیرینی… آن چه زیبایی است که این را آن‌قدر زیبا آفریده. چرا فرمودند اگر چهرهٔ زیبا دیدی دلت رفت بگو «یا خیر» — خیر یعنی بهتر بالاتر — یا خیر حبیب و محبوب. دلباخته به تو بشوم خیلی بهتر است. تو این چهره را آن‌قدر زیبا آفریدی. خب بعد یک درویشی بهش گفت عاشق خدا باش؛ این انقلابی است. خدا روزی ماها کند. یا من دوازده جلسه دارم صحبت برای خودم و شماها می‌کنم اثرش نمی‌دانم چقدر — جسارت به شماها نشود و به این مقام و این درس و بحث و این سفرهٔ شامخ نشود — اما یک نفس ببین چه می‌کند. کی بوده این درویش؟ این شخص منقلب می‌شود. کی؟ حاج امام‌قلی. منقلب می‌شود و تمام زندگی‌اش را — آن موقع هم چهل‌وپنج ریال بوده — چقدر می‌فروشد؛ کوچ می‌کند می‌رود مکه. مقارن خانهٔ خدا چهار سال توسل می‌کند به خود خدا. توی کمال یک جا دارد «أسألك بِجودِك» و «بِنَفسِك» — اگر اشتباه عبارت را نخوانده باشم — که امیرالمؤمنین خدا را بنفس، به جان خود خدا قسم می‌خورد، قسم می‌دهد. بنفسک. خب تا حالا کی خدا را بنفس خود خدا قسم داده؟ چون خدا هم نفس دارد دیگر.

«اللَّهُمَّ عَرِّفْنِي نَفْسَكَ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، نفست را به من بشناسان.

ایشان خدا را قسم می‌دهد نتیجه نمی‌گیرد. چهار سال. من و شما چقدر زحمت کشیدیم؟ چند بار التجا کردیم، اصرار کردیم، التماس کردیم، چه تنبّهی. آقا رها می‌کند می‌رود بیت‌المقدس — یا می‌گوییم امروزه می‌گویند مقدس. می‌رود آنجا چند سالی هم آنجا باز توسل نتیجه نمی‌گیرد. می‌آید مشهد رضا بغل امام الرؤوف؛ چند وقتی هم آنجا بوده نتیجه نمی‌گیرد. آخر یک روز دیگر رگ غیرتش می‌گیرد و می‌رود داخل حرم می‌گوید امام الرؤوف امام رضا دادی ندادی؛ نداد دادی دادی ندادی من اینجا آن‌قدر می‌مانم تا جنازه‌ام را ببرند بیرون. دیگر خودتان می‌دانید. عجب، چقدر طلب باید شدید باشد. تو حرم می‌ماند تا مثلاً حضرت بهش عنایت کند و تو همین حالت که دیگر به صورت جدی امام رضا می‌بیند مثل اینکه جدی جدی دیگر واقعاً تصمیمش جدی است. آن‌ها جدیت را در ما ببینند کار تمام است. حضرت — این می‌گوید از حضرت ندایی بلند شد از ضریح، از جانب ضریح مقدس امام رضا — رضا ندایی بلند شد که به من فرمود برو پیش سید قریش، سید قریش قزوینی. بعد خیلی شیرین است. علامه فرمود چه طلبی داشته ایشان تو وجودش که می‌گوید بعد از آن چی؟ معلوم است شما بودید تو آن وضعیت از امام رضا می‌پرسیدیم خب حالا بعد از آن به کی مراجعه کنم اگر آن از دنیا رفت؟ که بعد حضرت فرمود برو پیش شیخ عبدالله بعد از آن. خلاصه ایشان می‌رود سید قریش قزوینی را پیدا می‌کند تو قزوین.

بعد می‌رود خیلی جالب است این‌ها را شما بدانید. این حکایت‌ها توش درس‌هایی هست. وقتی هم خوب است آدم بگوید که تو جانب مسائل علمی بیاید بنشیند مثل امروز؛ نه همین‌طوری یک قصه و داستان بگویی وقت دیگران را بگیری. می‌گوید من رفتم منزل سید قریش قزوینی. دیدم همهٔ مردم می‌روند می‌آیند سرش شلوغ و دیدم خیلی عادی دارد زندگی می‌کند و می‌خورد و به همه تعارف می‌زند و می‌خندد و خیلی زندگی سیر و سلوک معمولی دارد. تو چشم من کوچک و حقیر آمد. این کیه دیگر؟ امام رضا نکنه اشتباه به گوش ما رسید. تا ظهر شد بی‌خیال شدم. کلاً پشیمان شدم. گفتم پاشم برم. مثل اینکه اشتباه گرفتم. من مکاشفه‌ام آن اشتباه بوده. دیدم مرا صدا زد. سید قریش قزوینی گفت بیا برویم. ما را برد تو اندرونی بغل خودش نشاند و شروع کرد… عزیزم ممنونم. شروع کرد خلاصه آن درس و بحث‌ها و آن راه و این‌ها را چماچما را به من یاد داد و ممنونم عزیزم. خیلی لطف کردید. ان‌شاءالله خدا اموات شما را هم رحمت کند. مچکرم. بله، بله، بله. حالا زندگی‌نامهٔ ایشان را ما نمی‌خواهیم به شما بگوییم. منظورم چی بود؟ آن حکایتی که علامه تو این رساله ازش می‌گوید در خصوص بحث شیاطین بود. دست و بالشان باز شده.

ایشان در مکاشفه‌ای که یکی از شاگردان علامه طباطبایی می‌فرمود این خواب نبوده مکاشفه بوده که برای من و شما می‌گویند مکاشفه و الا شاید تو منبرهاش شما بشنوید خواب دیده. می‌بیند توی بالای یک قلهٔ رفیعی قرار دارد. همین حاج امام‌قلی بالای — که یکی از شاگردان علامه طباطبایی می‌فرمودند که این نشانهٔ رفعت مقام خودش بوده. خیلی بالا… من جالب است که بدانید هر وقت خواب علامه را دیدم تو یک قله و یک بالا مقام ارتفاعی علامه را دیدم. خودم پایین پایین ایشان بالا. همیشه این را ازشان. مثلاً این‌طوری نبودم و نشده علامه را مثلاً تو خواب ببینم موازی ایشان، موازی ایشان، روبه‌رو نه. همیشه بالا. این‌ها نشانه است در بحث‌های تمثلی و تعبیر و عبور از ظاهر به باطن. این‌ها خودش نشانه‌شناسی است. خیلی هم به دردتون می‌خورد. بعدها دوست داشتید یک چند جلسه در خصوص نشانه‌شناسی در تعبیر خواب حرف بزنیم با هم. شرط این است که نروید تو بقال‌کلا بکنید. هر کسی ظرفیت شنیدن این‌ها را ندارد عزیزم.

خلاصه می‌گوید که این‌طور شد که دیدم شیطان تو آن وضعیت، تو آن مقام رفیع شیطان را دیدم کنار من آن بالا نشسته طمع کرده به من. دست بردم به مواسن سفیدم — دیگر پیر شده بود، شیخ بود. کی؟ حاج امام‌قلی که مورد نظر علامه طباطبایی را شاگرداش می‌گوید توجه به این موضوع داشته باشید. دست برد به مواسن سفیدش گفت بابا بی‌خیال ما دیگر پیر شدیم، دیگر مواسنمان سفید شده. می‌شود دست از سرمان برداری؟ شیطان اشاره کرد — ابلیس لعنة‌الله‌علیه — اشاره کرد به آن یک دره‌ای؛ مرا متوجه آن کرد. من نگاه کردم. ایشان می‌فرماید این دره به قدری عمیق بود که عقل انسان متحیر می‌شد از وضع عمق این دره. به من گفت اگر دستم به تو و هر کسی که بتوانم دستم بهش برسد کاری می‌کنم — تو یک جای دیگری علامه طباطبایی می‌فرمود که به نقل از حاج امام‌قلی می‌گوید شیطان بهش می‌گوید کاری می‌کنم که تیکهٔ بزرگی از گوشت باشد؛ می‌تواند نقل به مضمون باشد. اینجا می‌فرماید که هر طور شده تلاش می‌کنم تا تو را در قعر این دره بیندازم. توی این رساله نوشته. یعنی این‌جوری نیستش که شما فکر کنی چهار تا کلاس معرفت نفس و یک مجلس روضه و یک نماز شب و چهار تا ذکر و ورد و دیگر خلاص. اتفاقاً اول کار ماست. یک ذره بترسیم یا نه؟ بترسونیم یا نه؟ هشداری بدهیم یا نه؟ این یادتان باشد یک روزی به دردتون می‌خورد. که هرچه رتبه و مقام ما، جایگاه ما پیش خدا، اهل بیت در نظام هستی بالاتر می‌رود، حریف ما در میان شیاطین قوی‌تر می‌شود. این یادتان باشد و حمله و هجمهٔ آن‌ها به ما بیشتر. یعنی آدم که سر کوچه ایستاده و مزاحم ناموس مردم می‌شود، شیطان کاری با او ندارد. کاری دارد باهاش؟ کاری با او ندارد. چرا وقتش را صرف او کند؟ اتفاقاً با من و شما کار دارد. بیشتر می‌آید تو خواطر ما. این خاطرات آقا، خاطرات. خدا کمک کند ان‌شاءالله ما تو مسیر سیر بحثمان علامه ان‌شاءالله اذن بدهند ما یک چند جلسه در خصوص قوهٔ خیال صحبت کنیم ببینیم چه قوه‌ای چه خبر است.

دکتر تمدن · جهان‌های موازی · برزخ در طبیعت است نه بیرون از آن

دیروز آقای تمدن — فکر می‌کنم دکتر تمدن باشد — ایشان آمده بودند به جهت عرض تسلیت مثلاً تسلیت بگویند به جهت پدر بنده؛ همین دفتر کاری ما تو سازمان خیلی خوش هم بود، خیلی شیرین بحث‌های… بین دو نماز بحث علمی کردم در خصوص آثار شناخت نفس و ربطش به عالم برزخ و جهان‌های موازی و بعد ایشان آمد دفتر ما خیلی برایش شیرین بود و صحبت کردیم و همین بحث شد. که یک کتابی هست به نام جهان‌های موازی. نمی‌دانم کدامتان خواندید مال میچیو کاکو. میچیو کاکو. کتاب فکر می‌کنم سال دوهزار و پنج چاپ شد. من به شما به جِرص قاطع می‌گویم آنچه که در این کتاب آمده، آن چیزیش که به حق و درست است تماماً قال صادق و قال باقر و قال الله تبارک و تعالی است اما بدون عنوان قال صادق. از جهت علمی آمده ایشان ثابت کرده اینکه مثلاً مثال ما الان برزخ تو وجودمان است یا بیرون از ماست؟ قوهٔ خیال در من است یا بیرون از من است؟ در من است؛ بیرون نیست. عقل در من است یا بیرون از من است؟ همه می‌گوییم در من است. روح در درون این جسم شماست یا بیرون از شماست؟ همه می‌گویید در درون من است. حالا بیا بیرون در جهان خارج. این نشئهٔ ظاهر و این را بدن فرض کن. این بدن، این بدن عالم، این جسم، طبیعت، نشئهٔ طبیعت، نشآت و

«وَلَقَدْ عَلِمْتُمُ النَّشْأَةَ الْأُولَىٰ فَلَوْلَا تَذَكَّرُونَ» (واقعه/۵۶:۶۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و به‌راستی نشئهٔ نخستین را دانسته‌اید؛ پس چرا یاد نمی‌آورید؟

این نشئهٔ اولی، این نشئهٔ طبیعت بدن به منزلهٔ بدن عالم. این برزخ، عالم برزخ که الان ارواح مثلاً پدر من الان آنجاست، مادر من آنجاست، برادر من آنجاست. این شهدایی که در مزارشان آنجان، اموات شما آنجان. این بیرون از این عالم بدن و این طبیعت است؟ یعنی شما باید بروی سرت بخورد به آسمان فلک نهم که اسمش اطلس است. بعد بگویی از اینجا به بعد دیگر می‌شود باطن عالم و عالم برزخ، این شکلی است؟ بعد دوباره بروی تو عالم برزخ سیر کنی سرت بخورد با آسمان عالم برزخ بگویی دیگر از اینجا به بعد عالم عقول. دوباره آنجا را بروی طی کنی سرت بخورد به عالم عقول بگویی دیگر از اینجا به بعد عالم اله، عالم اسماء، این‌طوری است؟ این‌ها را ما همه‌بار باید برویم. و

«إِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ» (بقره/۲:۱۵۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ما به‌سوی او بازمی‌گردیم.

از همان‌جا هم آمدیم و این‌ها را باید طی کنیم. نه عزیز دلم؛ همان‌طور که روح الان تو خود شماست در کالبد شماست، همان‌طور عالم برزخ که باطن این عالم است تو همین طبیعت است، تو همین‌جا. برای همین شما همین‌جوری که نشسته‌ای می‌توانی با ارواح ارتباط بگیری، با عالم برزخ ارتباط بگیری. همین‌جوری که نشسته‌ای. مثل کی؟ مرحوم الهی برادر علامه طباطبایی دیگر. همین‌جوری که نشسته بود روی همین خاکی که من و شما نشستیم ارتباط می‌گرفت با روح اولیای خدا مباحثهٔ علمی می‌کردند. حالا اجازه بدهید این را جلسهٔ بعد درباره‌اش صحبت بکنیم. در خصوص این آثار معرفت نفس که چقدر نگاه ما را حتی به برزخ و موت و قیامت عوض می‌کند. این یک بحث علمی است که امروز راه افتاده. متأسفانه سرمنشأاش امام صادق، امام باقر ماست. از این جهت متأسفانه که این‌ها دارند مصادره به مطلوب می‌کنند و به نام خودشان حقایق را دارند تو کتاب‌هایشان می‌ریزند، می‌ریزند بیرون بعد دیگران می‌آیند فوز کتاب‌های این‌ها را به ما می‌دهند. در حالی که امثال علامه حسن‌زاده‌ها، ملاصدراها، شیخ‌الرئیس‌ها، حاجی سبزواری‌ها، عارف عربی‌ها این‌ها صدها سال پیش بلکه هزار سال پیش مثل شیخ‌الرئیس تو کتاب‌هایشان بحث کرده‌اند ولی ارجاع دادن، reference دادن به قال الصادق، قال الباقر، قال الله تعالی فی کتاب. این‌ها این کار نکردند. خب امروز خیلی صحبتمان شیرین بود برای بنده. حالا شما شاید این‌طوری برایتان نبود.

اصول ۲۷ تا ۳۰ گنجینهٔ گوهر روان

برای همین از اصول فارغ شدیم. اصول را نگفتیم ما؛ چنانچه خاطر شریفتان باشد داشتیم اصول را — یعنی آن هفتاد و شش اصلی که در پس از مطالعهٔ صد و پنجاه و سه درس کتاب معرفت نفس بهش می‌رسیم — را سرفصل‌هایش را داشتیم می‌خواندیم. برای اینکه از آن هم غافل نشویم قبل از اینکه یک ربعي من سؤالات شما را جواب بدهم دو سه تا اصل را بخوانیم، آ؟ دو سه تا زیاد هم نه. چنانچه خاطر شریفتان باشد ما تا اصل بیست‌وشش را خواندیم.

اصل بیست‌وهفت: بدن مرتبهٔ نازلهٔ نفس است. در این رابطه چند بار با هم صحبت کردیم؛ دیگر الان باید این را متوجه باشیم. اصلی که تو سیر درس معرفت نفس بهش می‌رسید. یعنی علامه از حیث عقلی برهان عقلی می‌آورد این را برای شما ثابت می‌کند ان‌شاءالله. که بدن مرتبهٔ نازلهٔ نفس است؛ جدایی از نفس نیست. یک رتبه، یک شأنی از خود نفس اما مرتبهٔ نازله‌اش است. یا الان مثلاً یک سوزن برود تو بدن شما این درد را کی حس می‌کند؟ بدنت حس می‌کند این درد را یا نفست؟ اگر بگویی بدن خب چرا به میت سوزن می‌زنند هیچ احساسی ندارد. خب؟ یا حتی به کسی که خواب است یا مثلاً بیهوش است تو کما چرا او احساس نمی‌کند؟ چون نفسش این درد را می‌چشد. تو آن حالت نفس انصراف داده از توجه به بدن؛ توجه به بدنش را برداشته. لذا هیچ… چون نفس است که درد را می‌چشد. خب این را می‌خواهد بگوید که بله از مرتبهٔ نازلهٔ نفس است.

اصل بیست‌وهشت: آنگاه کالبد تن، بدن نفس است. نفس بدن دارد دیگر. این را بدانید یک اصل است. هیچ‌وقت نفس بدون بدن نیست. هیچ‌وقت حتی در قیامت، حتی در بهشت و جهنم، حتی در برزخ، حتی در عالم عقول مطابق با هر عالمی که ما می‌رویم بدن داریم که نفس در او تصرف و بدان تعلق داشته باشد و آثار وجودی‌اش را در او پیاده کند.

اصل بیست‌ونه: نفس را هر دم در کشور وجودش شئون بسیاری است که هیچ شأنی او را از شأن دیگر باز نمی‌دارد. در کشور وجودش نفس شئون زیادی دارد. الان شما عزیز دلم که روبه‌روی من نشسته دارد دست می‌کشد به صورتش، قوهٔ لامسه‌اش دارد تحریک می‌شود. در عین حال دستش دارد دستور از نفس می‌گیرد که چجوری با صورتت با ریشت بازی کن. در عین حال قوهٔ باصره‌اش دارد مرا می‌پاید. دارد با دقت مرا نگاه می‌کند. در عین حال قوهٔ سامعه‌اش دارد می‌شنود من چی می‌گویم. در عین حال تو قوهٔ خیالش دارد تخیلات عجیب و غریبی دربارهٔ من می‌کند که این چه موجود… حالا چی؟ یک سرد و گوشی است. عقلش دارد مطالب را ان‌شاءالله کلیاتش را می‌گیرد. قلبش دارد درک می‌کند، روحش دارد بازیابی می‌کند و حالا ارتباطات این بیرون با باطن را و داخل را ان‌شاءالله بعداً اجازه بدهید برایتان بگوییم.

اصل سی: در میان انواع موجودات صاحب قوا و استعداد و هوش و بینش، انسان را — یعنی همهٔ آن موجودات شما در نظر بگیر — انسان را که با آن‌ها می‌سنجیم می‌بینیم که وی از همهٔ آن‌ها باهوش‌تر و زیرک‌تر است. تازه آن‌هایی که هوش دارند، زیرکی دارند، فطانت دارند، آن‌ها را علامه می‌گوید بقیه را که کاری نداریم. بین همهٔ آن‌هایی که استعداد دارند، هوش دارند، بینش دارند، قوا دارند. و وقتی می‌سنجیم می‌بینیم که وی یعنی انسان از همهٔ آن‌ها باهوش‌تر و زیرک‌تر است. پس جوهر انسان از جنس جواهر آن‌ها برتر و شریف‌تر است. جوهر وجودی ما، آن باطن اصلی‌مان می‌گوید جنسش اشرف است؛ شرافت دارد از جوهر وجودی بقیهٔ موجودات. ان‌شاءالله آنجا با براهین عقلی این‌ها را علامه برای ما ثابت می‌کند.

ختم جلسه

ممنونم از اینکه ما را تحمل کردید. ممنونم از اینکه باز هم یاد پدر بنده بودید و خرما فرستادید به یاد ایشان. ان‌شاءالله آن دنیا که دست و بالشان تازه بازتر شده، همچون علامه حسن‌زاده‌ها بیشتر هوای ما را داشته باشند تا من یک ربع به سؤالات شما جواب بدهم. والحمد لله رب العالمین. صلوات ختم کنید.

اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا بر محمد و خاندان محمد درود فرست.

یادداشت پایانی

  • ASR با ElevenLabs `scribe_v2` (auto) پاکسازی و برای خوانایی ویرایش شده؛ ایده‌های استاد حفظ شده‌اند.
  • Segments خام حذف شده‌اند.
  • ترجمه‌های فارسی زیر آیات توسط مدل‌اند، نه استاد.

Corrections log

مورداصلاحمنبع
آتینا الحکم صبیاوَآتَيْنَاهُ الْحُكْمَ صَبِيًّا مریم ۱۹:۱۲quran.com / surahquran
علیکم انفسکم لا یضرکم من ضل اذا اهتدیتممائده ۵:۱۰۵ (با یا ایها الذین آمنوا)quran.com
ولقد خلقکم نشأه / علمتم النشأه الاولىوَلَقَدْ عَلِمْتُمُ النَّشْأَةَ الْأُولَىٰ فَلَوْلَا تَذَكَّرُونَ واقعه ۵۶:۶۲quran.com
انا الیه راجعونإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ بقره ۲:۱۵۶quran.com
أبا و استکبراأَبَىٰ وَاسْتَكْبَرَ بقره ۲:۳۴quran.com
جام صبا / سیر رسولجام صحبا · رسالهٔ سیر و سلوک علامه طباطبایینام رساله در جلسه
طریقه مرزیه / مرزیهطریقهٔ مرضیهاصطلاح سلوکی جلسه
شرح مسبه العنس ابن فناریشرح مصباح‌الانس ابن فنارینام کتاب مشهور
متلسکمترجم / واسطهبافت ASR
حاج مامقلی / حاج امام قلیحاج امام‌قلی (قفقازی · نقل جام صحبا)بافت رساله / جلسه
سید قریش قزوینی · شیخ عبداللهحفظ نام‌ها از نقل جلسهبافت حکایت
میچیو کاکو جهان‌های موازی ~۲۰۰۵Michio Kaku · Parallel Worldsاشارهٔ جلسه
آسمون اطلسه / عالم اغولهفلک اطلس · عالم عقول · عالم الهاصطلاح حکمی جلسه
انفع المعارف معرفت النفسروایت مشهور (گنجینه گوهر روان)اشارهٔ جلسه
هفتاد و شش اصل پس از ۱۵۳ درسحفظ ارقام کلاسبافت جلسات پیشین
اصول ۲۷–۳۰بدن مرتبهٔ نازله · کالبد تن · شئون نفس · جوهر اشرف انسانگوهر روان / جلسه