از پیام دادن، تماس گرفتن، حضورتان در تشییع و ختم، یا حضورتان در اتاق بنده در سازمان، واقعاً شرمنده شدم و بهحق عرض میکنم که توقع چنین مرحمت، لطف و بزرگواریای را نداشتم. شرمنده شدم. انشاءالله که بتوانم جبران کنم.
بههرحال، درباره پدرمان عرض میکنم که واقعاً خودم را در حدی نمیبینم و این قابلیت را در خودم نمیبینم که ایشان را صرفاً پدر خودم بدانم؛ چون خصوصیتهای خاصی داشت. بعضیها گفتند: «حاجآقا، چند نکتهای درباره پدرتان بگویید.»
اجازه بدهید آخرین حرفی را که از ایشان شنیدم بگویم. شبهای قدر، به جهت سنگینی منبر و عظمت آن شبها، همیشه میرفتم و از پای پدرم استعانت میجستم. خودم را روی پای بابا میانداختم، پایش را میبوسیدم و برای منبر و آن اوضاع عجیب شبهای قدر از او کمک میگرفتم. امسال، شب بیستوسوم، وقتی پای ایشان را بوسیدم، مرا بلند کرد و جملهای گفت که برایم بسیار جالب بود. فرمود: «پسرم، من خودم به این رسیدهام. کاری هم ندارم چه کسی میخواهد چه بگوید، کسی قبول بکند یا نکند. کاری هم ندارم که کسی بگوید چگونه به اینجا رسیدی. من به اینجا رسیدهام، پسرم.»
این از همان نوع شهود است. گاهی میبینید آدمها بدون علم فکریِ ظاهری به شهود میرسند. فرمود: «به اینجا رسیدهام که همه کارهای این عالم حضرت زهراست سلام الله علیها و هرچه میخواهی، پسرم، از دامن این بیبی دو عالم بخواه.»
این جمله پدر برایم بسیار شیرین بود. جالب این بود که دفن ایشان هم سراسر روضه حضرت زهرا شد و بچههای هیئت سنگ تمام گذاشتند. خدا به همهشان خیر بدهد.
اکنون به خاطرم آمد که جمعهای جلسهای در حسنآباد قم برگزار شده بود. دوستان ما زحمت کشیده و بزرگواری کرده بودند و آن جلسه را به یاد پدر ما گرفته بودند. ما را دعوت کردند و رفتیم. جلسهای قشنگ، زیبا و پرنور بود. در انتهای جلسه، ذاکر آن مجلس که رفیق خود ماست و عزیزانی که تشریف داشتند او را میشناسند، همان کسی که پدر ما را در قبر گذاشت، حاج حسین یعقوبیان، از ذاکران بسیار خوشصدا و بااخلاص اهلبیت و از روضهخوانهای همین هیئت یا زهراست.
ایشان با حالی نشست و به ما گفت: «حاجی، من امروز صبح که جمعه است، نماز صبحم را که خواندم...» حالا یا اشتباه از من است یا گفت خواب دیدم و برای نماز صبح بیدار شدم. گفت: «دم صبح خواب قشنگی دیدم.» وقتی خواب را تعریف کرد، بلافاصله بغضش ترکید و گریهاش گرفت. گفت: «من صبح که این خواب را دیدم، خیلی گریه کردم.»
حاج حسین یعقوبیان به بنده میگفت: «خواب دیدم که من و بچههای هیئت، کسانی که در تشییع همراه پدر بودند یا هرچه که بود، روی گل حرکت میکنیم. جایی که هستیم، زیر پایمان همه گل است، اما گلها آسیب نمیبینند.»
این تمثیلی بسیار شیرین و زیباست؛ اینکه شما روی گل راه بروید، اما گلها آسیب نبینند. در حقیقت، این یک تمثل است که به آن «تمثل نومیه» میگویند؛ چیزی از حقایق که در خواب برای ایشان رخ داده است. چرا برای ایشان چنین چیزی رخ داده؟ چون ایشان روضهاش را خواند؛ روضه حضرت زهرا را کنار پدرم خواند.
جالب اینجاست که پدرم همانجایی دفن شد که مادر ما بعد از سیوهشت سال آنجا بودند. حالا که بحث به اینجا کشید، عرض کنم که بعضیها به بنده اشکال کردند، چون سر قبر بیقرار شدم و بیتابی کردم. گفتند: «حاجآقا، با این وزانت علمی و مانند آن، چرا خاک روی سرتان ریختید و چرا آن حالتی را داشتید که دوستان مشاهده کردند؟»
این فقط به خاطر مسئله مادرم بود. در خصوص پدر، خیلی عاقلانه فقط اشک میریختم و میسوختم؛ ولی مادر یک شوک به ما وارد کرد. شما چه کسی را سراغ دارید که بعد از نزدیک چهل سال، با چنین صحنهای مواجه شود؟ من عاشق مادرم بودم. معلم قرآن بود، فاضله بود، برای خودش نورانیت عجیبی داشت و خصوصیتهای عجیبی در مادر ما بود. اشک بر حضرت صدیقه شهیده، ملکه وجودیاش بود. تا اسم خانم میآمد، همینکه نام ایشان برده میشد، اشک مادر جاری بود. خانم خاصی بود.
بعد از چهل سال عشق شدید بنده به ایشان؛ آنقدر دوستش داشتم که از جبهه مرخصی گرفتم و آمدم فقط مادر را ببینم. بعد که برگشتم، دیدم مقرمان را کوبیدهاند و همه شهید شدهاند. مرتبه بعدی که از جبهه برگشتیم، با بدن بیجان مادر مواجه شدیم.
قریب به چهل سال، هر وقت خواب مادر را میدیدم، ایشان را در خواب بغل میکردم. همین بود؛ همدیگر را بغل میکردیم و اشک میریختیم. این را به یکی از اولیای خدا گفتم و عرض کردم: «هر وقت خواب مادر را میبینم، اینگونه است.» فرمود: «این فقط نشانه رضایت است.»
این هم هدیه ما به شما از حیث تمثلات نومیه؛ عبور از ظاهر به باطن است. اگر در خواب عزیزی را دیدید، او را بغل کردید و اشکی جاری شد، نشانه رضایت تام است.
حالا حساب کنید بعد از قریب به چهل سال، ناگهان با استخوانهای مادر مواجه شدیم و آنها را بغل کردیم. واقعاً توانم رفت. آنجا واقعاً میدیدم که دارم قالب تهی میکنم و نفسهای آخرم است. امیدوارم این حالت مرا درک کنید. عزیزانی که اشکال کردند، علتش را عرض میکنم. واقعاً احساس کردم دارم تمام میکنم و آن لحظه دیگر دست خودم نبود.
خدا خیر بدهد همان حاج حسین یعقوبیان را که اکنون درباره خوابی که دیده بود صحبت میکنیم. آنجا روضه را شروع کرد. وضعیت ما را دید و رفت سراغ حضرت زهرا و ابی عبدالله. ذهن من هم رفت. برای حضرت زهرا و امام حسین گریه کردم و از آن حالت بیرون آمدم. یعنی روضه ایشان برای حضرت زهرا ما را نجات داد.
روضه اینقدر ارزش دارد. آن لحظه این را چشیدم و درک کردم. ارزش و اهمیت روضهها را با جان خودم آنجا چشیدم که من از مرگ حتمی با روضه حضرت زهرا نجات پیدا کردم.
بعد ایشان میگفت: «شما با همین لباس روحانیت و اینها در خواب کنار ما بودید. به افق و جای دیگری نگاه میکردید. نگاه ما به امتداد نگاه شما افتاد. دیدیم یک خانم باجلالت و بسیار نورانی، درحالیکه تعدادی خانم دورش را گرفتهاند، از دور روی همین گلها میآید. شما هم نگاه میکردید.»
حاج حسین یعقوبیان میگفت: «در خواب از کسی که کنارم بود پرسیدم: این همان خانم حاجی است که میگویند فاضله بوده؟ گفت: نه، این حضرت زهرا سلاماللهعلیهاست. خانم حاجی هم همراهش است؛ مادر حاجی، ببخشید، مادر حاجی هم همراهش است.»
این را گفت و گریه کرد و افزود: «بعد از اینکه از خواب بیدار شدم، مدام گریه میکردم.»
به او گفتم: «حاج حسین جان، شما چند کار بزرگ کردی. یکی اینکه تکتک استخوانهای مادر ما را با صلوات و سلام برداشتی و حرمت گذاشتی. ایشان معلم قرآن بوده است. دوم اینکه آنجا روضه حضرت زهرا خواندی. این تمثلاتی که در خواب دیدی، میشود گفت یکی از حقایقی بوده که به تو عرضه شده تا بچشی و ارزش کارت را بدانی که چه کردهای.»
واقعاً اینگونه است. نمیدانم چه شد که بحث به اینجا کشیده شد. بههرحال، داشتم آن فرمایش درباره حضرت زهرا را عرض میکردم که پدر ما گفت: «همهکاره عالم حضرت زهراست.» بحث به اینجا کشیده شد. ببخشید که چند لحظه وقت شما را گرفتم. عذرخواهی میکنم و به همین مقدار بسنده میکنم تا درخواست عزیزانی را که گفتند چند جمله درباره پدرتان بگویید، امتثال کرده باشم؛ در خصوص پدرمان.
در بحث نفس، مقدمهای عرض کنیم. اجازه بدهید برای اینکه وزانت جلسه حفظ شود و انشاءالله آنگونه که امام عصر دوست دارد سخن بگوییم، از خودمان کلامی نگوییم و حرفی نزنیم؛ از لسان بزرگان سخن بگوییم.
داشتم رساله سیر و سلوک حضرت علامه طباطبایی به نام «جام صحبا» را که اکنون دست بنده است میخواندم. برایم بسیار شیرین بود. جالب اینکه وقتی داشتم این سه رساله را میخواندم، عزیزی به ذهنم آمد و با خود گفتم: ایکاش او را میدیدم و این قسمت را برایش میخواندم. امروز دیدم همین الآن وارد جلسه شد. این اتفاق برایم بسیار جالب بود؛ با اینکه ایشان کلاً از سازمان رفته است، امروز به جلسه آمد. اصلاً رزق شما و ایشان است.
اجازه بدهید ابتدا از روی کتاب بخوانم، بعد عرض کنم که منظور علامه چیست. این کتاب، کتابی وزین، سنگین و بسیار عالی است. این رساله که دست بنده است، «جام صحبا»، همان است که قول دادیم انشاءالله به عنایت امام عصر، صبحهای جمعه، اگر خدا بخواهد، در هدیه زهرا شروع کنیم. اگر شروع کردیم، به شما خبر میدهیم؛ دوست داشتید بیایید.
البته این رساله درباره سیر و سلوک عملی است؛ یعنی عرفان نظری نیست، عملی است. علامه بعد از اینکه چهارمین مرتبه مراقبه را بیان میکند، نکتهای را درباره طریقه مرضیه نفی خواطر میفرماید. همه ما هم گرفتاریم. احدی در این جلسه نمیتواند بگوید من از خواطر خلاصم، خاطرات پریشان ندارم و صور و اشکال موحشه و وحشتناک در ذهنم نمیآید، صور قبیحه و آلوده نمیآید و هرچه در خاطر و قوه خیالم هست، نور رحمت است.
قوه خیال، برزخ وجودی و رتبه مثال متصل من است. این را از لحاظ علمی عرض میکنم تا این مباحث در خاطرتان یادآوری شود. هیچکدام از ما نمیتوانیم چنین ادعایی بکنیم. تمام ما گرفتاریم، عزیزان. اجازه بدهید بهصورت قاطع عرض کنم: هیچ راهی نداریم جز اینکه این کدورت را برطرف کنیم و این خواطر آلوده برطرف شود.
قبلاً هم عرض کردیم؛ اصلاً اولین جلسه، همین مبحث را شروع کردیم: اهمیت پاکسازی قوه خیال، که برزخ وجودی ماست، برای اخذ حقایق و تلقی معارف و پیادهسازی و نشستن آن نورانیت معارف عالیهای که در صحف نوریه عرفانیه و حکمیه اولیای خدا نشسته است. هیچ چارهای نداریم جز اینکه این کدورت و این خواطر آلوده برطرف شود.
هیچ راهی جز این نداریم. همینطور که قوه خیال برزخ بین ظاهر و باطن ماست، به یک معنا حتی روح بخاری نیز چنین جایگاهی دارد که سیویک جلسه در «سر مکنون» در کانال درباره آن صحبت کردیم. به قول شیخالرئیس، روح بخاری تدبیرکننده جسم ماست و نفس ناطقه از طریق روح بخاری احکامش را در بدن پیاده میکند.
اکنون که من با شما صحبت میکنم، دستم را نگاه کنید. متناسب با کلماتی که به اختیار میگیرم، دست من حرکت میکند. مثلاً میخواهم دایرهای را ترسیم کنم، دستم را به این شکل دور میدهم. چه کسی این کار را انجام میدهد؟ این دست من تحت امر چه کسی است؟ نفس. نفس از طریق چه چیزی حکم خود را در دست من پیاده میکند که دایره بکش؟ روح بخاری. روح بخاری چگونه در بدن تصرف دارد؟ از طریق قوه خیال. این از حیث علمی، و آن هم از حیث عرفانی که قوه خیال تا این اندازه مهم است.
حالا چون نگاههایتان بهگونهای است که مرا قلقلک میدهد، چند حرف خاصتر هم بزنیم؛ این صحبت بین خودمان بماند. چندین سال بود که چند کدورت در وجود خودم داشتم. وقتی میگویم چندین سال، میتوانم با جرئت قاطع بگویم بیش از چهل سال. شاید این را باور نکنید. کدورتهایی در نفسم میدیدم؛ حالا بگوییم ظلمت، تاریکی، حجاب یا هرچه. هرچه بلد بودم انجام دادم، اما اینها نرفت. کدورتهایی در وجودم بود که مانع سلوکم میشد. هرکسی برای خودش چیزهایی دارد؛ برای من چند مورد بود.
وقتی میگویم هر کاری، مطمئنم اگر برای شما بگویم، قسم میخورید که... ادامه ندهم، ببخشید. کارهای خاصی بود؛ یعنی کارهای کمی انجام ندادم. هرچه بلد بودم، ادعیههایی که از بزرگانمان داشتیم و راه و رسمهایمان، هیچکدام جواب نداد، عزیزان. حتی زیر قبه امام حسین هم جواب نداد.
میخواهم امروز ارزش و اهمیت چیزی را به شما برسانم تا رزق شما باشد. اگر بنده را بهعنوان رفیق، دوست و همراه خودتان قبول دارید، این چیزی است که صادقانه، بهعنوان یک رفیق بیکلک، در اختیار شما میگذارم. آن را چشیدم؛ یعنی به آن رسیدم. برای خودم بسیار عجیب بود. این قصه برایم خیلی عجیب است و درس بزرگی برای زندگیام بود.
بیش از چهل سال زحمت مرا در یک آن جواب داد. چه چیزی؟ مطمئنم اکثر شما باور نمیکنید. این کدورتها آنی برطرف شد. با چه چیزی، به نظرتان؟ با بغل کردن استخوانهای مادرم و آن اشک و زجهای که در آن لحظه زدم. وقتی از آن حالت فارغ شدم، دیگر آن کدورتها نبود.
این است ارزش و اهمیت مادر در ظریفترین دقایق، ظرائف و حقایق این راه، یعنی راه سیر و سلوک. این چیز کمی نیست که امروز به شما القا میشود. اگر مادر دارید و در دنیاست و در خدمتش هستید، بروید به پایش بیفتید؛ حتی اگر بداخلاقترین مادر است. اکنون احساس کردم بعضی از شما در ذهنتان آوردید که مادر ما آنگونه که حاجی میگوید نیست. اصلاً بگویید کافر، دور از جان؛ که آنگونه هم نیست. برو به پایش بیفت. اگر هم از دنیا رفته، یک کار کارستان بکن تا جگر مادرت خنک شود.
من وقتی بچه بودم، هر وقت اشکم خشک میشد ـ سعیام بر این بود که نمازهایم با اشک باشد و هر شب برای امام حسین گریه کنم ـ گاهی نمیشد و اشکم خشک میشد. این را هم شاید باور نکنید. شبها وقتی مادرم میخوابید، در همان کودکی میرفتم و صورتم را کف پای مادرم میگذاشتم تا کمکم اشک شروع به آمدن کند؛ کف پای مادر.
سرّ اینکه ابی عبدالله صورت به کف پای حضرت زهرا گذاشته، همین است. اینها معصوماند؛ از کودکیشان معصوماند. و آتینا الحکم صبیا. قرآن میگوید نوزاد بود، به او حکمت دادیم. اینها اسراری است؛ اینها را دستکم نگیرید. چهل سال خودت را میکشی و جواب نمیگیری، اما استخوانهای خاکی مادرت به تو جواب میدهد، راه را به تو نشان میدهد و راه را چهل سال جلو میاندازد.
عزیز دلم، همه اینها را برای بیان اهمیت قصه گفتم. کتابم دستم است و حرف از من نیست. حالا متوجه شوید و ببینید چه خبر است.
بعد، اشتباهی را که بسیاری در راه سیر و سلوک مرتکب میشوند و متأسفانه بعضی از آنان در جایگاه استاد و معلم هم هستند، برخی نیز مطرحاند و متأسفانه تریبون هم در دست دارند، از فرمایش علامه طباطبایی متوجه میشوید.
اجازه بدهید از روی کتاب بخوانم: «پس وقتی سالک به این مرتبه رسید». این مرتبه، مرتبه چهارم مراقبه است.
علامه در کتاب میگوید و بعد در اینجا تذکری میدهد که بسیار عالی است. نمیدانم چقدر بگویم که قلم علامه را در اینجا باید با طلا نوشت: «برای اینکه بتواند به طور کلی نفی خواطر از خویش بنماید». این خواطر، این خاطرات پریشان و، به قول علامه، آلودگیهای قوه خیال و پریشاناحوالیها باید برطرف شود.
اینها اجازه نمیدهند حتی وقتی با دقت میخواهید یک موضوع پیچیده علمی را بفهمید، به فهم آن برسید. ناگهان مداخلات وهم و قوه خیال میآید و شیطنت میکند و شما را از فهم بحث بازمیدارد. این کار قوه خیال است. خواطرِ مانع میآید و نمیگذارد در آن لحظه حساس بفهمید بالاخره چه گفته شد. واقعاً همه گرفتاریم.
ایشان میفرماید برای اینکه سالک بتواند بهطور کلی نفی خواطر از خویش بنماید ـ سالک یعنی شما ـ باید طریق مرضیهای را انتخاب نماید، نه هر طریقی. «چه به عقیده استاد...» منظورشان از استاد در اینجا چه کسی است؟ استاد آقای علامه طباطبایی چه کسی بود؟ آقای قاضی رحمة الله. «چه به عقیده استاد و اساتید ایشان...» اساتید آقای قاضی را هم میدانید؛ مرحوم میرزای همدانی و سید احمد کربلایی و دیگر اساتید مرحوم آقای قاضی و اساتید ایشان.
میدانید این سخن چند ارجاع خورده است؟ علامه طباطبایی میگوید، آقای قاضی میگوید و اساتید ایشان نیز میگویند. چند مهر تأیید بر این حرف بخورد کافی است؟ کتابش هم که در محضرش هستیم، دست ماست. حرف، حرف من نیست.
«جایز نیست که سالک برای نفی خاطر ساعتی در روز متوجه جمادی مانند سنگ گردد.» حالا عرض میکنم یعنی چه. «زیرا اگر احتمالاً مرگ عارض بر سالک گردد، در وقت سؤال چه جواب خواهد داد؟»
میخواهد چه جوابی بدهد؟ بگوید من ساعتها به یک سنگ خیره میشدم؟ مثلاً به یک نقطه خیره میشدم؟ بعضیها در سیر و سلوک چنین دستورالعملهایی دارند. مثلاً یک الف با جوهر سیاه میکشند یا سنگی شبیه الف را میگذارند و از آنجا متمرکز میشوند؛ ساعتی روی آن تمرکز میکنند تا نفی خواطر شود. این یکی از راههای مرسوم است. دوستان، میدانم بارها با بعضی از شما درباره این موضوع بحث کردهایم.
علامه میگوید اینها چیست؟ جایز است یا نیست؟ حواستان هست؟ نیست. فرمود جایز نیست. پس چه کنیم؟ مثلاً به جای خاصی زل نزنیم؛ پس چگونه نفی خواطر کنیم؟ «پس طریقه مرضیه این است که نفی خواطر را در ضمن عملی از اعمال عبادیه به جای آورد.»
حالا این روزی شماست. بین پرانتز عرض میکنم که یکی از برجستهترین شاگردان علامه طباطبایی ـ این را به یادگار از ایشان به شما عرض کنم ـ فرمودند این عمل عبادی که باید مرضیه و مورد رضایت حق باشد، بهترینهایش یکی توجه به اسماء الله است. مثلاً شما روی اسماء الله متمرکز شوید. اجازه بدهید به دلایلی مثال نزنم که چه اسمی. دوم، مقام نورانیت اهلبیت، بهخصوص امیرالمؤمنین صلوات الله علیه.
باز عرض میکنم که اینها روش دارد. مثلاً من چگونه روی اسم الله متمرکز شوم که نفی خواطر کند؟ یا چگونه بر مقام نورانیت امیرالمؤمنین متمرکز شوم؟ اجازه بدهید فعلاً از اینها عبور کنیم، چون جلسه ما اقتضای این بحث را ندارد. اگر آن جلسه صبح جمعه انشاءالله راه افتاد، آنجا عرض میکنیم.
این هم هدیه شاگرد ایشان. خطبهخط جلو برویم. ادامه فرمایش علامه ما را به نکته بسیار مهمی میرساند: «و یکی از آن طرق...» یکی از کدام طرق؟ طرق مرضیه و اعمال عبادی که چه میکنند؟ نفی خواطر میکنند. همه ما نیز برای ارتباط ظاهرمان ـ که اکنون در مرتبه ظاهر عالم هستیم ـ با باطن خودمان یا باطن عالم، هیچ چارهای جز نفی خواطر نداریم.
آن دستورالعمل هفتادباره آیات صخره نیز همین کار را میکرد. چقدر هم کار سنگینی است؛ روزی هفتاد بار آیات صخره را بخوانید. این دستورالعمل علامه در «هزار و یک نکته» ایشان است و در شرح «مسبه العنس» مرحوم ابن فناری نیز علامه بر آن تأکید میکند؛ البته از فرمایشات امام صادق صلی الله علیه.
اینجا میفرماید یکی از آن طرق مرضیه چیست که باید در ضمن عملی از اعمال عبادیه انجام شود؟ میرسیم به اصل مطلب: «توجه به...» اینهمه سخن گفتیم تا به این جمله برسیم. به نظر شما توجه به چه چیزی؟ نظر بدهید، اشکالی ندارد. توجه به چه چیزی مورد نظر علامه است؟ جلسه ما جلسه چیست؟ معرفت نفس. راحت بگویید: توجه به نفس.
چه جالب! علامه امروز با شما حرف میزند. شما اکنون سر درس علامه نشستهاید. من در اینجا فقط یک واسطهام. قدر خودتان و ارزش و اهمیت این جلسات را بدانید. رزق شماست. بهراحتی از این ارزاق معنوی عبور نکنید.
«و یکی از آن طرق توجه به نفس است، چه این توجه ممدوح و مورد قبول شرع میباشد.» یعنی میگوید شرع و دین ما نیز این را تأیید کرده است. سپس به این آیه شریفه اشاره میکنند: "علیکم انفسکم لا یضرکم من ضل اذا اهتدیتم".
یعنی میفرماید: بر شما باد نفس خودتان. اگر در مسیر هدایت باشید، "لا یضرکم من ضل"؛ کسانی که گمراهاند هیچ ضرری به شما نمیتوانند بزنند. وقتی شما در مسیر هدایت باشید، هیچ ضرری از کفار، مشرکین، منافقین و معاندین به شما نخواهد رسید.
چرا؟ سرّ آن در "علیکم انفسکم" است؛ چون حواستان به نفستان بوده است. اصلاً هدایت در توجه به نفس است. اکنون متوجه ارزش و اهمیت چه چیزی میشویم؟ معرفت و سیر معرفت نفس.
علامه همین موضوع را ادامه میدهند: «چه هدایت را مرتب بر توجه و تحفظ بر نفس نموده است.» لذا سالک برای نفی خواطر باید ـ توجه کنید، «باید» است ـ مقداری از روز، مثلاً نیم ساعت یا بیشتر، به نظر علامه طباطبایی توجه به نفس بنماید. کمکم در اثر این توجه، خواطر از او...
نهی خواهد گردید و بالجمله، در اثر توجه داشتن به امر مراقبه و توجه به نفس، نفی خواطر شده و سالک به مقصود خواهد رسید.
بعد به روشهای دیگر میروند و چند روش دیگر نیز بیان میکنند. به جهت اینکه عنوان جلسات «معرفت نفس» است، موضوع ما نیز همین نفس است. پس اکنون متوجه میشویم که معرفت نفس و توجه به نفس چقدر مهم است.
البته باز عرض میکنم که ما حاق مطلب را نگفتیم. این جمله باید باز شود. مثلاً روش توجه به نفس چگونه است؟ عرض کنم که از همینجا شروع میشود؛ به قول علامه، ورزش فکری از همینجا آغاز میشود. ابتدای توجه به نفس از همین ورزش فکری شروع میشود. یعنی چه؟ یعنی شناخت نفس؛ یعنی اولاً بفهمیم نفسمان چیست، ابعادش چگونه است، مراتبش چگونه است و کجا واقع شده است؟ اصلاً آثار معرفت نفس چیست؟
جالب است بدانید امروز میخواستم از آثار معرفت نفس بهعنوان مقدمه استفاده کنم، اما امروز که در خلوت خودم داشتم رساله سیر و سلوک علامه را میخواندم، چشمم به این جمله افتاد. آن را سریع قاب گرفتم و از دست علامه برای شما هدیه آوردم؛ چون برای خودم بسیار روشنگر بود.
در هر حال، جلسه بعد انشاءالله از آثار معرفت نفس میگوییم. من این قول را به شما میدهم؛ یعنی اگر اینجا قرآن باشد، دست روی قرآن میگذارم و قسم میخورم، قسم به حضرت عباس میخورم، تا ما سیر معرفت نفس را درست نپیماییم، معرفت توحیدی برای ما درست ایجاد نمیشود. یعنی خدایی که داریم، خدای خیالی است؛ خدای درستی نیست و باید تعطیلش کرد. یعنی ما به یک معنا مشرکیم.
اگر سیر معرفت نفس را درست نرویم، در شناخت خدا و مسیر توحیدی نیز لنگ میزنیم. معاد را درست پیدا نمیکنیم. نگاهمان به برزخ اشتباه است، به موت اشتباه است. اماممان را درست نمیشناسیم. قرآن را درست درک نمیکنیم. اصلاً نظام آفاقی را درنمییابیم و ارتباطمان با نظام پیرامون مختل میشود. چرا؟ چون معرفت نفس نداشتهایم.
اینکه فرمود «معرفت النفس»، فکر میکنم پیامبر فرمودند. علامه نیز در همین «گنجینه گوهر روان» این روایت را آوردهاند که «انفع المعارف».
اکنون به شما میگویم: میخواهیم پولی را در بانک بگذاریم؛ در کدام بانک بگذاریم که بیشترین سود را بدهد؟ از جهت مادی جستوجو میکنید و این عاقلانه هم هست. میگردید ببینید کدام بانک بر اساس موازین شرعی بیشترین سود را میدهد. درست است؟ حالا بیشترین سود، مطلقاً؛ چه دنیوی، چه اخروی، چه ظاهری، چه باطنی، چه جسمی و چه روحی، کجاست؟ فرمود: «معرفت النفس». عجب! این سفره تا این اندازه مهم است.
آثارش را انشاءالله در جلسات بعد بیشتر میگوییم. باید بسیار مراقب باشیم. البته عرض کردم که این فرمایش علامه در بیان مرتبه چهارم مراقبه است؛ یعنی ما باید ملازم با مراقبه باشیم، دائماً به قول ایشان کشیک نفس بدهیم و مراقب خودمان باشیم. در کنار آن، برای نفی خواطر از توجه به نفس کمک بگیریم.
چون شیطان آنی از ما دست برنمیدارد. اینگونه نیست که گمان کنید شیطان دیگر بیخیال شما شده و با شما کاری ندارد. این شیطانی که اکنون ما را اذیت میکند، میشود گفت در حقیقت شیطانکهایی هستند؛ شیطانهای کوچک در حد و اندازه ما. اگر زور اینها نرسید، شیطانهای بالاتر و مراتب بالاتر میآیند.
نمیدانم آن روز تشریف داشتید یا نه؛ همینجا پشت تریبون مسجد بلال برای شما ثابت کردم که اکنون خود ابلیس وارد میدان شده است. همان بزرگشان که «أبا و استکبرا». چنان استکباری داشت که خودش را برای هرکسی به میدان نمیاندازد و سراغ هرکسی نمیآید؛ جز انبیا و اولیای خدا.
اینگونه به شما بگویم که سراغ ما هم دارد میآید؛ تا این حد که آخرین زورشان را میزنند تا جامعه ایمانی را فشل کنند و از وحدت و تألیف قلوب خارج سازند تا ظهور آقا عقب بیفتد. لذا باید بهشدت مراقب باشیم.
اتفاقاً در همین رساله سیر و سلوک علامه طباطبایی، به همین مناسبت واقعهای را تعریف میکنند و در جای دیگری نیز به نقل از استادشان آقای قاضی میگویند. همینطور که خرما و حلوا و چای میخورید، نوش جانتان؛ به این نکته هم توجه داشته باشید، چون نکته مهمی را عرض میکنم.
ایشان مثال حاج امامقلی را میزدند. نمیدانم چند نفر از شما قصه حاج امامقلی را میدانید. این بزرگوار اهل قفقاز بود و در همین رساله مختصر درباره او میگویند که خوب است بدانید عاشق کسی بود.
عجیب است؛ این آدمهایی که گاهی ناگهان جرقهای در وجودشان میخورد و از عشق، حتی عشق مجازی، به اینجاها میرسند. این خودش بحثی است؛ طریق محبت.
او عاشق کسی بود. درویشی به او رسید و گفت: «بهجای اینکه عاشق این باشی، عاشق کسی باش که این را آفریده است. ببین او چه زیباست که این را اینقدر زیبا آفریده است.»
چرا فرمودند اگر چهره زیبایی دیدی و دلت رفت، بگو «یا خیر»؛ خیر یعنی بهتر و بالاتر. «یا خیر حبیب و محبوب». دلباخته تو بشوم خیلی بهتر است؛ تو این چهره را اینقدر زیبا آفریدهای.
آن درویش به او گفت: «عاشق خدا باش.» این یک انقلاب است. خدا روزی ما هم بکند. من دوازده جلسه است برای خودم و شما صحبت میکنم؛ نمیدانم اثرش چقدر است، جسارت به شما و به این مقام و درس و بحث و این سفره شامخ نشود. اما ببینید یک نفس چه میکند. این درویش چه کسی بوده است؟
این شخص، یعنی حاج امامقلی، منقلب میشود و تمام زندگیاش را ـ که آن زمان چهلوپنج ریال بوده، یا هرچقدر ـ میفروشد، کوچ میکند و به مکه میرود. در جوار خانه خدا چهار سال به خود خدا توسل میکند.
در «کمل» یک جا دارد: «أسألك به، اه، بجوده که و بنفسک»؛ اگر عبارت را اشتباه نخوانده باشم، امیرالمؤمنین خدا را «بنفس»، به جان خود خدا، قسم میدهد؛ «بنفسک». تاکنون چه کسی خدا را به نفس خود خدا قسم داده است؟ چون خدا هم نفس دارد: «اللهم عرفنی نفسک».
ایشان خدا را قسم میدهد، اما نتیجه نمیگیرد؛ چهار سال. من و شما چقدر زحمت کشیدهایم؟ چند بار التجا کردهایم، اصرار کردهایم، التماس کردهایم؟ چه تنبلیای!
بعد رها میکند و به بیتالمقدس میرود. چند سالی هم آنجا توسل میکند، اما باز نتیجه نمیگیرد. به مشهد رضا میآید، کنار امام الرؤوف. مدتی هم آنجا میماند، اما نتیجه نمیگیرد.
سرانجام یک روز رگ غیرتش میگیرد و وارد حرم میشود و میگوید: «امام الرؤوف، امام رضا، دادی دادی، ندادی نداد؛ من اینجا آنقدر میمانم تا جنازهام را ببرند بیرون. دیگر خودتان میدانید.»
عجب! طلب باید چقدر شدید باشد. در حرم میماند تا حضرت به او عنایت کند. در همین حال که امام رضا میبیند ظاهراً این بار واقعاً تصمیم او جدی است؛ اگر آنها جدیت را در ما ببینند، کار تمام است. او میگوید از حضرت ندایی بلند شد، از جانب ضریح مقدس امام رضا...
از جانب ضریح مقدس امام رضا ندایی بلند شد که به من فرمود: «برو پیش سید قریش، سید قریش قزوینی.»
بعد خیلی شیرین است. علامه فرمود چه طلبی ایشان در وجودش داشته است که میگوید: «بعد از او چه؟» معلوم است اگر شما در آن وضعیت بودید، از امام رضا میپرسیدید: «بعد از او، اگر از دنیا رفت، به چه کسی مراجعه کنم؟» بعد حضرت فرمود: «بعد از او برو پیش شیخ عبدالله.»
خلاصه، ایشان میرود و سید قریش قزوینی را در قزوین پیدا میکند. خیلی جالب است؛ خوب است اینها را بدانید. در این حکایتها درسهایی هست. خوب است آدم این حکایتها را در کنار مسائل علمی بیان کند، مثل امروز؛ نه اینکه همینطور قصه و داستانی بگوید و وقت دیگران را بگیرد.
میگوید: «من به منزل سید قریش قزوینی رفتم. دیدم مردم مرتب میروند و میآیند و سرش شلوغ است. دیدم خیلی عادی زندگی میکند، میخورد، به همه تعارف میکند، میخندد و زندگی بسیار معمولی و سادهای دارد. در چشم من کوچک و حقیر آمد. گفتم این دیگر کیست؟ نکند سخن امام رضا را اشتباه شنیدهام؟ تا ظهر شد و بیخیال شدم. کلاً پشیمان شدم. گفتم بلند شوم و بروم؛ مثل اینکه اشتباه گرفتهام و مکاشفه من اشتباه بوده است. دیدم مرا صدا زد.»
سید قریش قزوینی گفت: «بیا برویم.» او را به اندرونی برد، کنار خودش نشاند و شروع کرد آن درس و بحثها و راه و چموخمها را به او یاد دادن.
عزیزم، ممنونم. خیلی لطف کردید. انشاءالله خدا اموات شما را هم رحمت کند. متشکرم.
حالا نمیخواهیم زندگینامه ایشان را برای شما بگوییم. منظورم چه بود؟ آن حکایتی که علامه در این رساله از ایشان نقل میکند، درباره بحث شیاطین بود؛ اینکه دستوبالشان باز شده است.
ایشان در مکاشفهای ـ که یکی از شاگردان علامه طباطبایی میفرمود این خواب نبوده، مکاشفه بوده است؛ برای من و شما میگویند مکاشفه، وگرنه شاید روی منبرها بشنوید که گفتهاند خواب دیده ـ میبیند بر بالای قلهای رفیع قرار دارد. همین حاج امامقلی. یکی از شاگردان علامه طباطبایی میفرمودند این نشانه رفعت مقام خود او بوده است.
جالب است بدانید هر وقت خواب علامه را دیدهام، ایشان را روی قله یا در جایگاهی مرتفع دیدهام؛ خودم پایین و ایشان بالا. همیشه اینگونه بوده است. هیچوقت نشده علامه را در خواب همسطح خودم، موازی یا روبهروی خودم ببینم؛ همیشه بالا بودهاند. اینها در مباحث تمثلی، تعبیر و عبور از ظاهر به باطن، نشانهاند. این خودش نشانهشناسی است و بسیار هم به کارتان میآید. بعدها اگر دوست داشتید، چند جلسه درباره نشانهشناسی در تعبیر خواب با هم صحبت کنیم؛ به شرط اینکه نروید همهجا آنها را بازگو کنید. هرکسی ظرفیت شنیدن اینها را ندارد، عزیزم.
خلاصه میگوید: «در آن وضعیت و در آن مقام رفیع، دیدم شیطان کنار من در آن بالا نشسته و به من طمع کرده است.» دست به محاسن سفیدش برد؛ دیگر پیر شده بود و شیخ بود. چه کسی؟ حاج امامقلی که علامه طباطبایی درباره او سخن میگوید و شاگردانش نیز میگویند به این موضوع توجه داشته باشید.
دست به محاسن سفیدش برد و گفت: «بابا، بیخیال ما شو. دیگر پیر شدهایم و محاسنمان سفید شده است. میشود دست از سر ما برداری؟»
شیطان، ابلیس لعنت الله علیه، به درهای اشاره کرد و مرا متوجه آن ساخت. نگاه کردم. ایشان میفرماید این دره بهقدری عمیق بود که عقل انسان از عمق آن متحیر میشد. به من گفت: «اگر دستم به تو و هرکسی که بتوانم برسد...»
در جای دیگری علامه طباطبایی به نقل از حاج امامقلی میفرمود که شیطان به او میگوید: «کاری میکنم که تکه بزرگی از گوشت باشی.» ممکن است نقل به مضمون باشد. اینجا میفرماید: «هرطور شده تلاش میکنم تا تو را در قعر این دره بیندازم.» در همین رساله نوشته است.
یعنی اینگونه نیست که فکر کنید چهار کلاس معرفت نفس، یک مجلس روضه، یک نماز شب و چند ذکر و ورد و دیگر تمام. اتفاقاً اول کار ماست. کمی بترسیم یا نه؟ بترسانیم یا نه؟ هشداری بدهیم یا نه؟
این را یادتان باشد که روزی به کارتان میآید: هرچه رتبه و مقام ما و جایگاه ما نزد خدا، اهلبیت و در نظام هستی بالاتر میرود، حریف ما در میان شیاطین قویتر میشود و حمله و هجمه آنان به ما بیشتر میشود. این را یادتان باشد.
کسی که سر کوچه ایستاده و مزاحم ناموس مردم میشود، شیطان کاری با او ندارد. آیا کاری با او دارد؟ ندارد. چرا وقتش را صرف او کند؟ اتفاقاً با من و شما کار دارد. بیشتر وارد خواطر ما میشود؛ همین خاطرات و خواطر.
خدا کمک کند انشاءالله در مسیر بحثمان، اگر علامه اذن بدهند، چند جلسه درباره قوه خیال صحبت کنیم و ببینیم در این قوه چه خبر است.
دیروز آقای تمدن ـ فکر میکنم دکتر تمدن باشند ـ برای عرض تسلیت به مناسبت درگذشت پدر بنده به دفتر کاری ما در سازمان آمده بودند. بحث بسیار خوب و شیرینی شد. بین دو نماز، بحث علمیای درباره آثار شناخت نفس و ارتباط آن با عالم برزخ و جهانهای موازی داشتم. بعد ایشان به دفتر ما آمدند، بحث برایشان بسیار شیرین بود و صحبت کردیم و همین موضوع مطرح شد.
کتابی هست به نام «جهانهای موازی». نمیدانم کدامیک از شما آن را خواندهاید؛ نوشته میچیو کاکو. فکر میکنم کتاب در سال دو هزار و پنج چاپ شد. من با جرئت قاطع به شما میگویم آنچه در این کتاب آمده، آن بخشهایی که حق و درست است، تماماً قال صادق و قال باقر و قال الله تبارک و تعالی است، اما بدون عنوان قال صادق. ایشان از جهت علمی آنها را اثبات کرده است.
مثلاً اکنون برزخ در وجود ماست یا بیرون از ما؟ قوه خیال در من است یا بیرون از من؟ در من است، بیرون نیست. عقل در من است یا بیرون از من؟ همه میگوییم در من است. روح درون این جسم شماست یا بیرون از شما؟ همه میگویید درون من است.
حالا به جهان خارج بیایید. این نشئه ظاهر را بدن فرض کنید. این بدن، بدن عالم است؛ این جسم و طبیعت، نشئه طبیعت است. "ولقد خلقکم نشأه ولقد علمتم النشأه الاولى الا لا تذكرون". این نشئه اولى، این نشئه طبیعت، به منزله بدن عالم است.
آیا عالم برزخ، که اکنون ارواح مثلاً پدر من آنجاست، مادر من آنجاست، برادر من آنجاست، این شهدا که در مزارشان هستند آنجایند و اموات شما آنجایند، بیرون از این عالم بدن و طبیعت است؟ یعنی باید بروید تا سرتان به آسمان فلک نهم که نامش اطلس است بخورد و بعد بگویید از اینجا به بعد باطن عالم و عالم برزخ شروع میشود؟ آیا اینگونه است؟
بعد دوباره در عالم برزخ سیر کنید تا سرتان به آسمان عالم برزخ بخورد و بگویید از اینجا به بعد عالم عقول است؟ دوباره آنجا را طی کنید، سرتان به عالم عقول بخورد و بگویید از اینجا به بعد عالم اله، عالم اسماء است؟ آیا اینگونه است؟
اینها را هم ما باید طی کنیم. و انّا الیه راجعون. از همانجا هم آمدهایم و اینها را باید طی کنیم.
نه، عزیز دلم. همانطور که روح اکنون در خود شما و در کالبد شماست، عالم برزخ نیز که باطن این عالم است، در همین طبیعت و همینجاست. برای همین، شما همینگونه که نشستهاید میتوانید با ارواح ارتباط بگیرید و با عالم برزخ ارتباط برقرار کنید؛ همینگونه که نشستهاید.
مثل چه کسی؟ مرحوم الهی، برادر علامه طباطبایی. همینگونه که نشستهاید...
مرحوم الهی، برادر علامه طباطبایی، روی همین خاکی که من و شما نشستهایم مینشست و با روح اولیای خدا ارتباط میگرفت و مباحثه علمی میکرد. اجازه بدهید درباره این موضوع جلسه بعد صحبت کنیم؛ درباره آثار معرفت نفس و اینکه چقدر نگاه ما را حتی به برزخ، موت و قیامت عوض میکند.
این یک بحث علمی است که امروز مطرح شده است. متأسفانه سرمنشأ آن امام صادق و امام باقر ما هستند. از این جهت میگویم متأسفانه که اینها دارند مصادره به مطلوب میکنند و این حقایق را به نام خودشان در کتابهایشان میریزند و منتشر میکنند، بعد دیگران کتابهای اینها را به ما میدهند. درحالیکه امثال علامه حسنزادهها، ملاصدراها، شیخالرئیسها، حاجی سبزواریها و عارف عربیها، صدها سال پیش، بلکه مانند شیخالرئیس هزار سال پیش، در کتابهایشان درباره این مطالب بحث کردهاند؛ اما ارجاع دادهاند، reference دادهاند به قال الصادق، قال الباقر، قال الله تعالی فی کتاب. اینها این کار را نکردهاند.
امروز صحبت برای بنده بسیار شیرین بود؛ حالا شاید برای شما اینطور نبوده باشد. برای همین، از اصول غافل شدیم و اصول را نگفتیم. چنانچه خاطر شریفتان باشد، داشتیم سرفصلهای آن هفتادوشش اصلی را میخواندیم که پس از مطالعه صد و پنجاهوسه درس کتاب «معرفت نفس» به آنها میرسیم. برای اینکه از آن هم غافل نشویم، پیش از اینکه یک ربع به سؤالات شما پاسخ بدهم، دو سه اصل را بخوانیم؛ بیشتر هم نه.
چنانچه خاطر شریفتان باشد، تا اصل بیستوشش را خواندیم.
اصل بیستوهفت: «بدن مرتبه نازله نفس است.» در این رابطه چند بار با هم صحبت کردهایم و اکنون باید این را متوجه باشیم. این اصلی است که در سیر درس معرفت نفس به آن میرسید؛ یعنی علامه از حیث عقلی برهان میآورد و انشاءالله این را برای شما ثابت میکند که بدن، مرتبه نازله نفس است و جدای از نفس نیست؛ رتبه و شأنی از خود نفس است، اما مرتبه نازله آن.
مثلاً اگر اکنون سوزنی وارد بدن شما شود، این درد را چه کسی حس میکند؟ بدن شما این درد را حس میکند یا نفستان؟ اگر بگویید بدن، پس چرا وقتی به میت سوزن میزنند هیچ احساسی ندارد؟ یا حتی کسی که خواب است، یا مثلاً بیهوش و در کماست، چرا احساس نمیکند؟ چون نفس است که این درد را میچشد. در آن حالت، نفس از توجه به بدن انصراف داده و توجهش را از بدن برداشته است؛ لذا احساس درد نمیکند، چون نفس است که درد را میچشد. این اصل میخواهد بگوید بدن از مرتبه نازله نفس است.
اصل بیستوهشت: «آنگاه کالبد تن، بدن نفس است.» نفس بدن دارد. این را بدانید؛ یک اصل است. هیچوقت نفس بدون بدن نیست؛ حتی در قیامت، حتی در بهشت و جهنم، حتی در برزخ و حتی در عالم عقول. متناسب با هر عالمی که به آن میرویم، بدنی داریم که نفس در آن تصرف و بدان تعلق داشته باشد و آثار وجودیاش را در آن پیاده کند.
اصل بیستونه: «نفس را هر دم در کشور وجودش شئون بسیاری است که هیچ شأنی او را از شأن دیگر باز نمیدارد.» نفس در کشور وجودش شئون زیادی دارد.
اکنون شما، عزیز دلم، که روبهروی من نشستهاید و دست به صورتتان میکشید، قوه لامسهتان در حال فعالیت است. در عین حال، دستتان از نفس دستور میگیرد که چگونه با صورت و ریشتان بازی کند. همزمان قوه باصرهتان مرا میپاید و با دقت به من نگاه میکند. در همان حال، قوه سامعهتان میشنود که من چه میگویم. همزمان در قوه خیالتان تخیلات عجیبوغریبی درباره من دارید که این چه موجودی است! عقلتان انشاءالله کلیات مطالب را میگیرد، قلبتان درک میکند و روحتان بازیابی میکند. ارتباطات این بیرون با باطن و داخل را نیز انشاءالله بعداً اجازه بدهید برایتان بگوییم.
یک اصل دیگر هم بگوییم.
اصل سی: «در میان انواع موجودات صاحب قوا و استعداد و هوش و بینش، انسان را...» یعنی همه آن موجودات را در نظر بگیرید. «انسان را که با آنها میسنجیم، میبینیم که وی از همه آنها باهوشتر و زیرکتر است.» تازه علامه درباره موجوداتی سخن میگوید که هوش، زیرکی و فطانت دارند؛ با بقیه کاری نداریم. در میان همه آنهایی که استعداد، هوش، بینش و قوا دارند، وقتی میسنجیم، میبینیم که وی، یعنی انسان، از همه آنها باهوشتر و زیرکتر است.
«پس جوهر انسان از جنس جواهر آنها برتر و شریفتر است.» یعنی جوهر وجودی ما، آن باطن اصلی ما، از جنس جوهر وجودی بقیه موجودات اشرف و شریفتر است. انشاءالله آنجا علامه با براهین عقلی این مطالب را برای ما ثابت میکند.
ممنونم از اینکه ما را تحمل کردید. ممنونم که باز هم به یاد پدر بنده بودید و به یاد ایشان خرما فرستادید. انشاءالله آن دنیا که دستوبالشان تازه بازتر شده است، همچون علامه حسنزادهها بیشتر هوای ما را داشته باشند.
حالا یک ربع به سؤالات شما پاسخ بدهم. والحمد لله رب العالمين صلوات ختم کنید. اللهم صل على محمد و آل محمد