ددرس‌گفتارها
بازگشت به پخش
متن کاملخلاصهنسخه کتابی · جلسه 022

یادداشت: ترجمه‌های فارسیِ زیرِ عبارات عربی، هرجا آمده باشد، توسط مدل افزوده شده است و از سخنان استاد نیست.

یاد پدر و آخرین توصیهٔ او

از لطف‌هایی که دوستان داشتند؛ تماس گرفتن، حضور در تشییع و ختم و نیز آمدن به اتاق بنده در سازمان، واقعاً شرمنده شدم. به‌حق عرض می‌کنم که توقع چنین مرحمت، لطف و بزرگواری‌ای را نداشتم. ان‌شاءالله بتوانم جبران کنم.

دربارهٔ پدرم، واقعاً خودم را در حدی نمی‌بینم که بتوانم از ایشان سخن بگویم؛ چون خصوصیت‌های خاصی داشتند. بعضی از عزیزان گفته بودند چند نکته‌ای دربارهٔ پدرتان بگویید. اجازه بدهید از آخرین سخنی که از ایشان شنیدم یاد کنم.

شب‌های قدر، به‌سبب سنگینی منبر و عظمت آن شب‌ها، همیشه نزد پدرم می‌رفتم و از ایشان استعانت می‌جستم. خودم را روی پای پدر می‌انداختم، پایش را می‌بوسیدم و برای منبر و آن حال‌وهوای عجیب شب‌های قدر از او کمک می‌گرفتم.

امسال، شب بیست‌وسوم، وقتی پای ایشان را بوسیدم، مرا بلند کرد و جمله‌ای گفت که برایم بسیار جالب و شیرین بود. فرمود:

«پسرم، من خودم به این رسیده‌ام. کاری ندارم چه کسی چه می‌گوید، کسی قبول می‌کند یا نمی‌کند، و کاری ندارم که بپرسند چگونه به اینجا رسیدی. من به اینجا رسیده‌ام، پسرم: همه‌کارهٔ این عالم حضرت زهرا سلام‌الله‌علیهاست؛ هرچه می‌خواهی، از دامن این بی‌بیِ دو عالم بخواه.»

این سخن از همان نوع شهود است؛ یعنی گاهی انسان‌ها، بدون آنکه ظاهراً از مسیر علم فکری به آن نتیجه رسیده باشند، به شهودی دست پیدا می‌کنند.

برای من این جملهٔ پدر بسیار شیرین بود. جالب آنکه مراسم دفن ایشان نیز سراسر با روضهٔ حضرت زهرا سلام‌الله‌علیها همراه شد و بچه‌های هیئت واقعاً سنگ تمام گذاشتند. خدا به همهٔ آنان خیر بدهد.

خواب حاج حسین یعقوبیان و «تمثّل نومی»

جمعه‌ای در حسن‌آباد قم جلسه‌ای به یاد پدر ما برگزار شده بود. دوستان زحمت کشیده و بزرگواری کرده بودند و ما را نیز دعوت کردند. جلسه‌ای زیبا، دل‌نشین و پرنور بود.

در پایان جلسه، ذاکر آن مجلس، حاج حسین یعقوبیان ــ از ذاکران خوش‌صدا و بااخلاص اهل‌بیت علیهم‌السلام و از روضه‌خوان‌های هیئت «یا زهرا» ــ برایم خوابی را تعریف کرد. ایشان همان کسی بود که هنگام دفن، پدر ما را در قبر گذاشت.

گفت: «صبح جمعه، حوالی نماز صبح، خواب زیبایی دیدم.» وقتی شروع به تعریف خواب کرد، بغضش ترکید و گریه کرد. می‌گفت: «وقتی صبح این خواب را دیدم، بسیار گریه کردم.»

در خواب دیده بود که خودش و بچه‌های هیئت، کسانی که در تشییع و مراسم پدر همراه بودند، روی گل‌ها حرکت می‌کنند. سراسر زیر پایشان گل بود، اما گل‌ها زیر قدم‌هایشان آسیب نمی‌دیدند.

این تمثیل بسیار شیرین و زیبایی است: انسان روی گل‌ها راه برود، اما گل‌ها آسیب نبینند. در اصطلاح به چنین چیزی «تمثّل نومی» می‌گویند؛ حقیقتی که در عالم خواب به‌صورت یک تمثّل برای انسان ظاهر می‌شود.

این تمثّل چرا برای او رخ داده بود؟ شاید از آن جهت که او در کنار پدرم روضهٔ حضرت زهرا سلام‌الله‌علیها را خوانده بود.

مواجهه با پیکر مادر پس از سی‌وهشت سال

پدرم در همان جایی دفن شد که مادر ما پس از سی‌وهشت سال قرار داشت. در جریان دفن، وقتی با بقایای پیکر مادر مواجه شدم، حال عجیبی به من دست داد.

بعضی‌ها به من اشکال کرده بودند که با این موقعیت و وزانت علمی، چرا کنار قبر آن‌گونه بی‌قرار شدم و خاک بر سر ریختم. علت اصلی آن حالت، مسئلهٔ مادرم بود. دربارهٔ پدر، با وجود همهٔ سوز و اندوه، نسبتاً عاقلانه اشک می‌ریختم؛ اما مواجهه با مادر شوک دیگری به من وارد کرد.

نزدیک چهل سال بود که من عاشق مادرم بودم. ایشان معلم قرآن و بانویی فاضله بود و نورانیت و خصوصیت‌های عجیبی داشت. یکی از ملکات وجودی‌اش، اشک بر حضرت صدیقهٔ شهیده سلام‌الله‌علیها بود. همین که نام حضرت زهرا سلام‌الله‌علیها می‌آمد، اشک مادر جاری می‌شد. بانوی خاصی بود.

آن‌قدر به او علاقه داشتم که زمانی از جبهه مرخصی گرفتم و فقط برای دیدن مادر برگشتم. وقتی دوباره به جبهه برگشتم، دیدم مقرّمان را زده‌اند و همه شهید شده‌اند. بار دیگر که از جبهه برگشتم، این‌بار با بدن بی‌جان مادر روبه‌رو شدم.

قریب به چهل سال، هرگاه مادر را در خواب می‌دیدم، فقط یک حالت تکرار می‌شد: او را در آغوش می‌گرفتم و هر دو گریه می‌کردیم. این موضوع را با یکی از اولیای خدا در میان گذاشتم و ایشان گفتند چنین خوابی نشانهٔ رضایت است.

این نیز نکته‌ای در بحث «تمثّلات نومی» است؛ عبور از ظاهر به باطن. اگر کسی در خواب عزیزی را ببیند، او را در آغوش بگیرد و اشک جاری شود، می‌تواند نشانه‌ای از رضایت تام باشد.

حالا تصور کنید بعد از قریب چهل سال، ناگهان با استخوان‌های مادر مواجه شدم و آن‌ها را در آغوش گرفتم. واقعاً توانم از دست رفت. احساس می‌کردم دارم قالب تهی می‌کنم و به نفس‌های آخر رسیده‌ام. آن حالت واقعاً از اختیار من بیرون بود.

نجات از آن حال با روضهٔ حضرت زهرا سلام‌الله‌علیها

خدا خیر بدهد حاج حسین یعقوبیان را. وقتی آن وضعیت مرا دید، بلافاصله روضه را به سمت حضرت زهرا سلام‌الله‌علیها و اباعبدالله الحسین علیه‌السلام برد.

ذهن من نیز از آن حالت شخصی جدا شد و متوجه حضرت زهرا سلام‌الله‌علیها و امام حسین علیه‌السلام شد. شروع به گریه برای آن بزرگواران کردم و از آن وضعیت بیرون آمدم.

من آنجا ارزش روضه را با جان خودم چشیدم. اهمیت این مجالس و روضه‌ها را در آن لحظه درک کردم. احساس من این بود که از مرگ حتمی، به‌واسطهٔ روضهٔ حضرت زهرا سلام‌الله‌علیها، نجات پیدا کردم.

ادامهٔ خواب: حضور حضرت زهرا سلام‌الله‌علیها

حاج حسین در ادامهٔ خوابش می‌گفت: «شما با همین لباس روحانیت کنار ما بودید، اما نگاهتان به نقطه‌ای دیگر بود. ما نیز امتداد نگاه شما را دنبال کردیم. دیدیم بانویی بسیار باجلالت و نورانی، درحالی‌که جمعی از بانوان اطراف ایشان بودند، از دور بر روی همان گل‌ها به سمت ما می‌آید.»

در خواب از فردی که کنارش بود پرسیده بود: «این همان مادر حاج‌آقاست که می‌گویند بانوی فاضله‌ای بوده است؟» و پاسخ شنیده بود: «نه، این حضرت زهرا سلام‌الله‌علیهاست. مادر حاج‌آقا نیز همراه ایشان است.»

وقتی حاج حسین این بخش را نقل کرد، گریه کرد و گفت: «از وقتی از خواب بیدار شدم، مدام گریه می‌کردم.»

به او گفتم: «حاج حسین، شما چند کار بزرگ انجام دادی. یکی اینکه تک‌تک استخوان‌های مادر ما را با صلوات و سلام برداشتی و حرمت گذاشتی؛ مادری که معلم قرآن بود. دیگر اینکه در آنجا روضهٔ حضرت زهرا سلام‌الله‌علیها خواندی.»

این تمثّلی که در خواب برای او رخ داده بود، می‌تواند از حقایقی باشد که به انسان عرضه می‌شود تا ارزش کاری را که انجام داده است بچشد و بداند چه کرده است.

بحث از همین‌جا به سخن پدرم دربارهٔ حضرت زهرا سلام‌الله‌علیها کشیده شد؛ همان سخن که می‌گفت: «همه‌کارهٔ عالم حضرت زهرا سلام‌الله‌علیهاست.»

به همین مقدار بسنده می‌کنم تا درخواست عزیزانی را که گفته بودند چند جمله‌ای دربارهٔ پدرتان بگویید، اجابت کرده باشم.

جام صهبا و ضرورتِ پاک‌سازی قوهٔ خیال

در بحث نفس، ابتدا مقدمه‌ای عرض کنم. برای اینکه وزانت جلسه حفظ شود و ان‌شاءالله آن‌گونه که امام عصر عجل‌الله‌تعالی‌فرجه‌الشریف دوست دارند سخن بگوییم، بهتر است از خودمان سخنی نگوییم و از زبان بزرگان سخن بگوییم.

مشغول مطالعهٔ رسالهٔ سیر و سلوک حضرت علامه طباطبایی، با عنوان جام صهبا، بودم؛ همین کتابی که اکنون در دست من است. مطالبش برایم بسیار شیرین بود. این کتاب، کتابی وزین، عمیق و بسیار عالی است.

همین جام صهبا همان کتابی است که قول داده‌ایم ان‌شاءالله به عنایت امام عصر عجل‌الله‌تعالی‌فرجه‌الشریف، صبح‌های جمعه در «هدیهٔ زهرا» آغاز کنیم. اگر آغاز شد، اطلاع خواهیم داد.

این رساله دربارهٔ سیر و سلوک عملی است؛ یعنی موضوع آن عرفان نظری نیست، بلکه سلوک عملی است. علامه پس از بیان مرتبهٔ چهارم مراقبه، نکته‌ای دربارهٔ طریقهٔ مرضیهٔ نفی خواطر مطرح می‌کنند.

نفی خواطر و پاک‌سازی برزخ وجودی

همهٔ ما گرفتار خواطر هستیم. هیچ‌یک از ما به‌آسانی نمی‌تواند ادعا کند که از خواطر پریشان رها شده است؛ هیچ صورت موحش، ناپاک یا قبیحی در ذهنش پدید نمی‌آید و هرچه در خاطر و قوهٔ خیالش می‌گذرد، پاک و نورانی است.

قوهٔ خیال، از نظر مباحثی که پیش‌تر بیان کردیم، برزخ وجودی انسان و مرتبهٔ مثال متصل او است. از همان جلسهٔ نخست نیز دربارهٔ اهمیت پاک‌سازی قوهٔ خیال سخن گفتیم. برای اخذ حقایق، تلقی معارف و استقرار نورانیتِ معارف عالیه‌ای که در صحف نورانیِ عرفانی و حکمیِ اولیای خدا آمده است، چاره‌ای نداریم جز اینکه این کدورت‌ها و خواطر آلوده را از قوهٔ خیال برطرف کنیم.

راهی جز این نداریم.

نسبت نفس، قوهٔ خیال و روح بخاری

همان‌گونه که قوهٔ خیال برزخ میان ظاهر و باطن ماست، از جهتی در بحث روح بخاری نیز اهمیت دارد؛ همان موضوعی که در مجموعهٔ «سرّ مکنون» طی سی‌ویک جلسه درباره‌اش سخن گفتیم.

به تعبیر شیخ‌الرئیس، روح بخاری در تدبیر بدن نقش دارد و نفس ناطقه از طریق آن، احکام خود را در بدن پیاده می‌کند.

مثلاً اکنون که سخن می‌گویم، متناسب با کلماتی که به اختیار بیان می‌کنم، دستم نیز حرکت می‌کند. اگر بخواهم با دست دایره‌ای ترسیم کنم، دستم را به‌صورت دَوَرانی حرکت می‌دهم. چه چیزی این کار را انجام می‌دهد؟ این دست تحت فرمان چه کسی است؟ نفس.

نفس چگونه حکم خود را ــ مثلاً اینکه دست دایره ترسیم کند ــ در بدن پیاده می‌کند؟ از طریق روح بخاری. روح بخاری نیز در این فرایند با قوهٔ خیال مرتبط است.

این اهمیت قوهٔ خیال از حیث بحث علمی است؛ از حیث عرفانی نیز قوهٔ خیال جایگاهی بسیار مهم دارد.

تجربه‌ای شخصی از رفع کدورت‌های دیرینه

اجازه بدهید در اینجا تجربه‌ای شخصی را نیز بیان کنم. سال‌های بسیار طولانی ــ می‌توانم به‌جرئت بگویم بیش از چهل سال ــ چند کدورت را در وجود خودم احساس می‌کردم. می‌توانید نامش را ظلمت، تاریکی، حجاب یا هر چیز دیگری بگذارید. این کدورت‌ها را در نفس خود می‌دیدم و احساس می‌کردم مانع سلوک من هستند.

هرچه بلد بودم انجام دادم، اما برطرف نشدند. از ادعیه‌ای که از بزرگان داشتیم و راه‌ورسم‌هایی که آموخته بودیم استفاده کردم، اما هیچ‌کدام دربارهٔ این کدورت‌ها نتیجه‌ای نداد. حتی زیر قبهٔ امام حسین علیه‌السلام نیز آن مسئله برای من حل نشد.

این مطلب را برای بیان اهمیت حقیقتی عرض می‌کنم که خودم آن را چشیده‌ام. چیزی نیست که صرفاً از دیگری شنیده باشم. برای خود من نیز بسیار عجیب بود و درس بزرگی برای زندگی‌ام شد.

رنجی که بیش از چهل سال همراهم بود، در یک لحظه پاسخ گرفت. آن کدورت‌ها یکباره برطرف شدند.

با چه چیزی؟

با در آغوش گرفتن استخوان‌های مادرم و اشک و زجه‌ای که در آن لحظه از من جاری شد. وقتی از آن حال بیرون آمدم، دیدم آن کدورت‌ها دیگر وجود ندارند.

جایگاه مادر در ظرایف سیر و سلوک

این مسئله، ارزش و اهمیت مادر را حتی در ظریف‌ترین دقائق و حقایق راه سیر و سلوک نشان می‌دهد. مسئلهٔ کوچکی نیست.

اگر مادر در قید حیات است، به او خدمت کنید و خود را در برابرش فروتن سازید؛ حتی اگر اخلاقش دشوار باشد. و اگر از دنیا رفته است، کاری برای او انجام دهید که روحش شاد شود.

در کودکی، سعی من این بود که نمازهایم همراه با اشک باشد و هر شب برای امام حسین علیه‌السلام گریه کنم. گاهی اشکم خشک می‌شد و گریه نمی‌آمد. شاید این مطلب برای بعضی‌ها عجیب باشد، اما وقتی مادرم شب‌ها خواب بود، در همان کودکی صورتم را روی کف پای مادرم می‌گذاشتم تا کم‌کم اشکم جاری شود.

کف پای مادر.

اینکه اباعبدالله الحسین علیه‌السلام صورت بر کف پای حضرت زهرا سلام‌الله‌علیها می‌گذاشتند، از همین اسرار است. این بزرگواران از کودکی در مقام عصمت‌اند.

قرآن کریم دربارهٔ حضرت یحیی علیه‌السلام می‌فرماید:

«وَآتَيْنَاهُ الْحُكْمَ صَبِيًّا» (مریم، ۱۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): «و ما در کودکی به او حکمت عطا کردیم.»

قرآن می‌گوید در همان کودکی به او حکم و حکمت عطا کردیم. اینها اسراری است که نباید دست‌کم گرفته شود.

انسان ممکن است چهل سال تلاش کند و پاسخ نگیرد، اما استخوان‌های خاک‌شدهٔ مادرش راهی را برای او بگشاید و مانعی چهل‌ساله را از پیش پایش بردارد.

بازگشت به سخن علامه طباطبایی

همهٔ این مطالب را برای بیان اهمیت مسئله گفتم. اکنون کتاب در دست من است و سخنی که می‌خواهم بیان کنم از خود من نیست.

در راه سیر و سلوک، اشتباهی وجود دارد که بسیاری مرتکب آن می‌شوند و متأسفانه گاهی کسانی که در جایگاه استاد و معلم هستند و حتی صاحب تریبون‌اند نیز گرفتار آن می‌شوند. از فرمایش علامه طباطبایی روشن خواهد شد که مسئله چیست.

علامه می‌فرمایند:

«پس وقتی سالک به این مرتبه رسید...»

مراد از «این مرتبه»، مرتبهٔ چهارم مراقبه است.

نفی خواطر؛ انتخاب «طریقهٔ مرضیه»

علامه در ادامهٔ کتاب تذکری بسیار مهم می‌دهند؛ به‌قدری مهم که به‌نظر من باید این قلم را با طلا نوشت. می‌فرمایند برای اینکه سالک بتواند به‌طور کلی نفی خواطر کند و این خاطرات پریشان، آلودگی‌های قوهٔ خیال و پریشان‌احوالی‌ها برطرف شود، باید راه درستی را انتخاب کند.

خواطر حتی در فهم مسائل علمی نیز مانع انسان می‌شوند. گاهی انسان با دقت مشغول فهم یک موضوع پیچیدهٔ علمی است، اما ناگهان قوهٔ وهم و خیال وارد می‌شود و او را از مسیر فهم خارج می‌کند؛ درست در نقطه‌ای که باید مطلب را دریابد، خاطره‌ای مزاحم پدید می‌آید و نمی‌گذارد حقیقت بحث را بفهمد. واقعاً همهٔ ما به‌نوعی گرفتار این مسئله‌ایم.

علامه می‌فرمایند:

«برای اینکه بتواند به‌طور کلی نفی خواطر از خویش بنماید، سالک باید طریق مرضیه‌ای را انتخاب نماید، نه هر طریقی.»

سپس می‌فرمایند این مطلب، عقیدهٔ استاد ایشان و استادانِ استادشان نیز بوده است. استاد علامه طباطبایی، مرحوم آیت‌الله سید علی قاضی رضوان‌الله‌علیه بود و این سلسله به استادان ایشان، از جمله آخوند ملا حسینقلی همدانی و سید احمد کربلایی رضوان‌الله‌علیهما، می‌رسد. بنابراین سخن، صرفاً سخن من نیست؛ علامه طباطبایی آن را نقل می‌کنند و پشتوانهٔ آن نیز طریقهٔ استادان این سلسله است.

علامه می‌فرمایند:

«جایز نیست که سالک برای نفی خاطر، ساعتی در روز متوجّه جمادی مانند سنگ گردد؛ زیرا اگر احتمالاً مرگ عارض بر سالک گردد، در وقت سؤال چه جواب خواهد داد؟»

یعنی انسان برای نفی خواطر، ساعت‌ها به یک سنگ یا نقطه‌ای خاص خیره نشود. بعضی در دستورهای سیر و سلوکی چنین روش‌هایی دارند؛ مثلاً حرف «الف» را با مرکب سیاه می‌نویسند، یا چیزی شبیه آن را در برابر خود قرار می‌دهند و مدتی طولانی بر آن تمرکز می‌کنند تا خواطرشان نفی شود. این یکی از روش‌های شناخته‌شده است، اما علامه تصریح می‌کنند که چنین روشی جایز نیست.

نفی خواطر در ضمن عمل عبادی

پس برای نفی خواطر چه باید کرد؟

علامه می‌فرمایند:

«طریقهٔ مرضیه این است که نفی خواطر را در ضمن عملی از اعمال عبادیه به‌جای آورد.»

یکی از شاگردان برجستهٔ علامه طباطبایی نیز در توضیح همین نکته می‌فرمودند که از بهترین اعمال عبادی برای این منظور، یکی توجه به اسماءالله است و دیگری توجه به مقام نورانیت اهل‌بیت علیهم‌السلام، به‌ویژه امیرالمؤمنین علیه‌السلام.

البته اینها روش و کیفیت خاص خود را دارند. اینکه انسان چگونه بر اسمی از اسماءالله توجه کند تا موجب نفی خواطر شود، یا چگونه به مقام نورانیت امیرالمؤمنین علیه‌السلام توجه کند، خود بحث دیگری است.

نفی خواطر و راه عبور از ظاهر به باطن

ادامهٔ فرمایش علامه ما را به نکته‌ای بسیار مهم می‌رساند.

برای اینکه از مرتبهٔ ظاهر، که اکنون در آن زندگی می‌کنیم، به باطن خود یا باطن عالم راه پیدا کنیم، مسئلهٔ نفی خواطر اهمیت اساسی دارد. دستورهایی مانند مداومت بر آیات سُخره نیز در همین جهت مطرح شده‌اند؛ دستورهایی سنگین که در آنها بر تکرار و مداومت فراوان تأکید شده است. علامه حسن‌زاده آملی نیز در آثار خود، از جمله هزار و یک نکته و در مباحث مربوط به مصباح‌الانس ابن فناری، به این‌گونه دستورها و آثار آنها در نفی خواطر اشاره کرده‌اند و اصل آن نیز به روایات اهل‌بیت علیهم‌السلام بازمی‌گردد.

اما در اینجا علامه طباطبایی یکی از مهم‌ترین «طرق مرضیه» را که در ضمن عملی عبادی موجب نفی خواطر می‌شود، معرفی می‌کنند.

توجه به نفس؛ یکی از طرق مرضیهٔ نفی خواطر

یکی از آن طرق چیست؟

توجه به نفس.

این نکته برای بحث معرفت نفس بسیار مهم است. علامه می‌فرمایند:

«و یکی از آن طرق، توجّه به نفس است؛ چه این توجّه ممدوح و مورد قبول شرع می‌باشد.»

سپس به آیهٔ شریفهٔ قرآن استناد می‌کنند:

«يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا عَلَيْكُمْ أَنْفُسَكُمْ ۖ لَا يَضُرُّكُمْ مَنْ ضَلَّ إِذَا اهْتَدَيْتُمْ» (مائده، ۱۰۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): «ای کسانی که ایمان آورده‌اید، بر شما باد مراقبت از خویشتن؛ هنگامی که هدایت یافته باشید، کسی که گمراه شده است به شما زیانی نمی‌رساند.»

یعنی: «عَلَيْكُمْ أَنْفُسَكُمْ»؛ بر شما باد نفس خودتان. اگر شما در مسیر هدایت باشید، گمراهیِ گمراهان به شما زیانی نمی‌رساند.

سرّ مهم آیه در همین تعبیر «عَلَيْكُمْ أَنْفُسَكُمْ» است؛ زیرا وقتی انسان متوجه نفس خویش باشد، در مسیر هدایت قرار می‌گیرد. از اینجا ارزش و اهمیت سیر معرفت نفس روشن‌تر می‌شود.

علامه در ادامه می‌فرمایند:

«چه هدایت را مترتّب بر توجّه و تحفّظ بر نفس نموده است.»

بنابراین، هدایت در این بیان با توجه و مراقبت از نفس ارتباط پیدا می‌کند.

دستور علامه: زمانی از روز برای توجه به نفس

علامه از اینجا یک دستور عملی ارائه می‌کنند:

«لذا سالک برای نفی خواطر باید مقداری از روز، مثلاً نیم ساعت یا بیشتر، توجّه به نفس بنماید.»

تعبیر علامه «باید» است. سالک باید بخشی از شبانه‌روز، مثلاً نیم ساعت یا بیشتر، به نفس خود توجه کند.

در اثر استمرار این توجه، به‌تدریج خواطر از او دور می‌شود.

نتیجهٔ توجه به نفس در نفی خواطر

علامه در ادامه می‌فرمایند:

«... [خواطر] نفی خواهد گردید و بالجمله، در اثر توجّه داشتن به امر مراقبه و توجّه به نفس، نفی خواطر شده و سالک به مقصود خواهد رسید.»

پس اکنون روشن‌تر می‌شود که معرفت نفس و توجه به نفس چه اندازه اهمیت دارد. البته هنوز حاقّ مطلب را نگفته‌ایم؛ خودِ این جمله باید باز شود. مثلاً باید روشن شود که روش توجه به نفس چیست و انسان چگونه باید این توجه را انجام دهد.

به تعبیر علامه، آغاز کار از نوعی ورزش فکری است؛ یعنی ابتدا باید نفس را شناخت: نفس چیست؟ ابعاد و مراتب آن چگونه است؟ در کجا واقع شده است؟ چه شئونی دارد؟ و اساساً آثار معرفت نفس چیست؟

قرار بود در این جلسه از آثار معرفت نفس به‌عنوان مقدمه سخن بگویم، اما هنگامی که در خلوت خود رسالهٔ سیر و سلوک علامه را مطالعه می‌کردم و به این عبارت رسیدم، دیدم همین جمله بهترین هدیه‌ای است که می‌توان از سخن علامه برای این بحث آورد؛ چون برای خود من نیز بسیار روشنگر بود.

معرفت نفس؛ مقدمهٔ فهم توحید، معاد و ولایت

ان‌شاءالله دربارهٔ آثار معرفت نفس بیشتر سخن خواهیم گفت. با تأکید عرض می‌کنم: تا سیر معرفت نفس را درست نپیماییم، معرفت توحیدیِ درستی برای ما شکل نمی‌گیرد. ممکن است خدایی که در ذهن خود ساخته‌ایم، خدای خیالی باشد و در مسیر توحید همچنان بلنگیم.

اگر سیر معرفت نفس را درست طی نکنیم، معاد را نیز درست نمی‌شناسیم؛ نگاهمان به برزخ و موت دچار اشکال می‌شود؛ امام خود را آن‌گونه که باید نمی‌شناسیم؛ قرآن را درست درک نمی‌کنیم؛ حتی نظام آفاقی را نیز به‌درستی نمی‌یابیم و ارتباطمان با عالم پیرامون مختل می‌شود.

چرا؟

چون معرفت نفس نداشته‌ایم.

در روایتی از امیرالمؤمنین علیه‌السلام آمده است:

<div class="hadith-ar" dir="rtl">

«مَعْرِفَةُ النَّفْسِ أَنْفَعُ الْمَعَارِفِ.»

</div>

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): «شناخت نفس، سودمندترینِ شناخت‌هاست.»

یعنی اگر انسان بخواهد در میان معارف، نافع‌ترین معرفت را پیدا کند، معرفت نفس در جایگاهی بسیار بلند قرار دارد.

در امور مادی نیز انسان به‌طور طبیعی می‌گردد تا ببیند کدام سرمایه‌گذاری بیشترین سود را ــ البته در چهارچوب موازین شرعی ــ برایش دارد. حال اگر سؤال کنیم مطلقاً نافع‌ترین سود کجاست؛ چه در دنیا و چه در آخرت، چه در ظاهر و چه در باطن، چه در جسم و چه در روح، پاسخ این بیان آن است که: معرفت نفس.

این سفره تا این اندازه مهم است.

ملازمت با مراقبه و کشیکِ نفس

این فرمایش علامه در ضمن بیان مرتبهٔ چهارم مراقبه آمده است. بنابراین باید ملازم مراقبه باشیم؛ دائماً، به تعبیر ایشان، «کشیک نفس» بدهیم و مراقب خود باشیم و در کنار آن، برای نفی خواطر از توجه به نفس کمک بگیریم.

شیطان لحظه‌ای انسان را رها نمی‌کند. نباید گمان کنیم زمانی می‌رسد که دیگر کاری با ما ندارد. آن شیاطینی که در مراتب عادی انسان را گرفتار می‌کنند، متناسب با همان مرتبه‌اند؛ و اگر انسان از آنها عبور کند، مراتب شدیدتری از وسوسه و مقابله پیش می‌آید.

قرآن کریم دربارهٔ ابلیس می‌فرماید:

«إِلَّا إِبْلِيسَ أَبَىٰ وَاسْتَكْبَرَ» (بقره، ۳۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): «جز ابلیس که سر باز زد و تکبّر ورزید.»

ابلیس صاحب چنین استکباری است. در مراتب بالاتر نیز نبرد شدیدتر می‌شود. امروز نیز تمام تلاش شیاطین این است که جامعهٔ ایمانی را سست کنند، وحدت و تألیف قلوب را از میان ببرند و زمینه‌های ظهور حضرت ولی‌عصر عجل‌الله‌تعالی‌فرجه‌الشریف را به تأخیر بیندازند. ازاین‌رو باید به‌شدت مراقب بود.

داستان حاج امام‌قلی نخجوانی؛ انقلاب از عشق مجازی به عشق الهی

در همین مباحث سیر و سلوک، داستانی دربارهٔ حاج امام‌قلی نخجوانی نقل شده است. او از ناحیهٔ قفقاز بود و در آغاز، دل‌بسته و عاشق شخصی شده بود.

گاهی عجیب است که چگونه در وجود بعضی انسان‌ها ناگهان جرقه‌ای می‌خورد و حتی از یک عشق مجازی، راهی به سوی مراتب دیگری از محبت باز می‌شود. خود این مسئله، بحث مستقلی در طریق محبت است.

نقل شده است که درویشی به او رسید و گفت: به‌جای آنکه دل‌بستهٔ این مخلوق باشی، عاشق کسی شو که او را آفریده است. اگر این صورت تا این اندازه زیباست، ببین آفریدگار آن چه جمالی دارد.

در همین زمینه، این ذکر نیز معنا پیدا می‌کند:

<div class="dua-ar" dir="rtl">

«يَا خَيْرَ حَبِيبٍ وَمَحْبُوبٍ»

</div>

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): «ای بهترین حبیب و محبوب.»

یعنی اگر انسان با صورتی زیبا روبه‌رو شد و دلش متوجه آن جمال شد، می‌تواند از آن صورت عبور کند و بگوید: دلباختگی به تو، ای خالق این زیبایی، بسی برتر است؛ تویی که این چهره را چنین زیبا آفریده‌ای.

آن درویش به حاج امام‌قلی گفت: عاشق خدا باش.

همین یک جمله در او انقلاب ایجاد کرد. گاهی یک «نَفَس» کاری می‌کند که سخنرانی‌ها و درس‌های فراوان نمی‌کنند. مهم است که آن گوینده چه کسی بوده و آن سخن از چه نفسی برخاسته است.

حاج امام‌قلی منقلب شد، زندگی و دارایی خود را فروخت و از آنجا کوچ کرد و به مکه رفت.

سال‌ها توسل و شدتِ طلب

او در جوار خانهٔ خدا، حدود چهار سال به درگاه خودِ خدا متوسل شد و طلب کرد.

در ادعیه نیز تعبیری بسیار مهم داریم:

<div class="dua-ar" dir="rtl">

«اللَّهُمَّ عَرِّفْنِي نَفْسَكَ.»

</div>

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): «خدایا، خودت را به من بشناسان.»

تعبیر «نفسک» در این دعا قابل تأمل است. انسان از خدا می‌خواهد که خودش، حقیقت خویش را به او بشناساند.

حاج امام‌قلی سال‌ها اصرار و التجا کرد، اما آن نتیجه‌ای را که می‌خواست به دست نیاورد. چهار سال چنین کرد. اینجا انسان باید از خودش بپرسد: ما چقدر زحمت کشیده‌ایم؟ چند بار حقیقتاً التجا کرده‌ایم، اصرار ورزیده‌ایم و از خدا خواسته‌ایم؟

او پس از آن، مکه را ترک کرد و به بیت‌المقدس رفت. چند سال نیز آنجا به توسل و طلب ادامه داد، اما باز به مقصود نرسید.

پس از آن به مشهد آمد و مدتی در جوار امام رئوف، حضرت علی بن موسی‌الرضا علیه‌السلام ماند و باز طلب خود را ادامه داد.

نهایتِ جدیت در حرم امام رضا علیه‌السلام

سرانجام روزی شدت طلبش به اوج رسید. وارد حرم امام رضا علیه‌السلام شد و با حضرت عهد کرد که دیگر از آنجا بیرون نرود؛ مضمون سخنش این بود:

«یا امام رضا علیه‌السلام، یا حاجتم را می‌دهید، یا آن‌قدر اینجا می‌مانم تا جنازه‌ام را از حرم بیرون ببرند.»

این یعنی شدت طلب.

انسان باید ببیند طلبش تا چه اندازه جدی است. گاهی اگر اولیای الهی جدیت حقیقی را در انسان ببینند، کار تمام می‌شود.

حاج امام‌قلی نیز این بار حقیقتاً تصمیم خود را گرفته بود. در همان حالت، نقل می‌کند که ندایی از جانب ضریح مقدس امام رضا علیه‌السلام برخاست...

ادامهٔ حکایت حاج امام‌قلی و یافتن استاد

در ادامهٔ حکایت آمده است که از جانب ضریح مقدس امام رضا علیه‌السلام ندایی به حاج امام‌قلی رسید که: «برو نزد سید قریش قزوینی.»

علامه در نقل این ماجرا به شدتِ طلب او توجه می‌دهند. حاج امام‌قلی حتی می‌پرسد: اگر پس از سید قریش، ایشان از دنیا رفت، به چه کسی مراجعه کنم؟ و در پاسخ، شیخ عبدالله نیز به او معرفی می‌شود.

سرانجام به قزوین می‌رود و سید قریش قزوینی را پیدا می‌کند. وقتی وارد منزل او می‌شود، می‌بیند مردم پی‌درپی رفت‌وآمد می‌کنند و سید نیز بسیار عادی زندگی می‌کند؛ می‌خورد، به دیگران تعارف می‌کند، می‌خندد و ظاهراً زندگی کاملاً معمولی‌ای دارد.

همین ظاهر عادی باعث می‌شود حاج امام‌قلی در دلش نسبت به او دچار تردید شود. با خود می‌گوید: آیا واقعاً همین شخص است؟ نکند آنچه از امام رضا علیه‌السلام دریافته‌ام اشتباه بوده باشد؟

تا نزدیک ظهر تصمیم می‌گیرد منصرف شود و از آنجا برود؛ اما همان هنگام سید قریش او را صدا می‌زند، به اندرونی می‌برد، در کنار خود می‌نشاند و راه و دستورهای سلوکی را به او تعلیم می‌دهد.

این حکایت‌ها اگر در جای خود و در متن یک بحث علمی نقل شوند، درس‌های فراوانی دارند؛ مقصود صرفاً داستان‌گویی نیست.

مکاشفهٔ حاج امام‌قلی و تهدید شیطان

آن بخش از حکایت که در اینجا مورد نظر ماست، مربوط به شیاطین و استمرار خطر آنان برای سالک است.

یکی از شاگردان علامه طباطبایی تأکید می‌کرد که این واقعه برای حاج امام‌قلی «خواب» نبوده، بلکه مکاشفه بوده است؛ هرچند ممکن است در برخی نقل‌های منبری از آن با عنوان خواب یاد شود.

حاج امام‌قلی در آن مکاشفه می‌بیند که بر فراز قله‌ای بسیار مرتفع قرار دارد. یکی از شاگردان علامه می‌فرمود این ارتفاع، تمثّلی از رفعت مقام او بوده است.

در تمثلات و رؤیاها، مسئلهٔ ارتفاع خود می‌تواند معنا داشته باشد. برای خود من نیز هرگاه علامه را در خواب دیده‌ام، ایشان را در جایگاهی بلند و خود را در مرتبه‌ای پایین‌تر دیده‌ام؛ نه در سطح و موازات ایشان. اینها در بحث تمثّل و عبور از ظاهر به باطن، نوعی نشانه‌شناسی دارند.

حاج امام‌قلی می‌گوید در همان مقام بلند، شیطان را در کنار خود دید که هنوز به او طمع دارد. او دیگر پیر شده بود؛ دست به محاسن سفیدش کشید و به مضمون گفت: من دیگر پیر شده‌ام؛ آیا هنوز دست از سر من برنمی‌داری؟

ابلیس لعنة‌الله‌علیه او را متوجه درّه‌ای کرد. حاج امام‌قلی می‌گوید عمق آن درّه به‌قدری عظیم بود که عقل انسان از تصور آن متحیر می‌شد.

شیطان، به نقل از او، به این مضمون گفت که تا بتواند دست از او برنخواهد داشت و هر طور شده تلاش خواهد کرد او را به قعر آن درّه بیندازد. در نقلی دیگر نیز علامه طباطبایی از حاج امام‌قلی مضمونی نزدیک به این نقل می‌کنند که شیطان تهدید کرده بود چنان او را زمین‌گیر کند که جز توده‌ای از گوشت چیزی نماند.

اصل سخن این است: سالک هرگز نباید تصور کند خطر تمام شده است.

هرچه مقام بالاتر، حریف قوی‌تر

این‌گونه نیست که انسان چند جلسهٔ معرفت نفس شرکت کند، چند مجلس روضه برود، نماز شبی بخواند و چند ذکر بگوید و تصور کند دیگر کار تمام شده است. اتفاقاً ممکن است اینها تازه آغاز راه باشد.

این نکته را به خاطر بسپارید: هرچه رتبه و جایگاه انسان در پیشگاه خدا و اولیای الهی بالاتر رود، حریف او در میان شیاطین نیز قوی‌تر می‌شود و شدت هجوم بیشتر خواهد شد.

کسی که خود را کاملاً در اختیار گناه قرار داده است، به اندازهٔ انسانی که در حال حرکت به سوی خداست نیازمند صرف نیرو از سوی شیطان نیست. اتفاقاً شیطان با کسی که می‌خواهد از دست او خارج شود بیشتر کار دارد؛ و یکی از مهم‌ترین میدان‌های این هجوم، خواطر انسان است.

به همین دلیل است که بحث قوهٔ خیال تا این اندازه اهمیت پیدا می‌کند. اگر در مسیر این مباحث توفیق باشد، باید چند جلسه مستقلاً دربارهٔ قوهٔ خیال و آنچه در این مرتبهٔ وجودی انسان می‌گذرد سخن گفت.

معرفت نفس و نسبت آن با عالم برزخ

اخیراً نیز در گفت‌وگویی علمی، بحث به آثار شناخت نفس و ارتباط آن با عالم برزخ و مسئلهٔ «جهان‌های موازی» کشیده شد.

کتابی با عنوان جهان‌های موازی از میچیو کاکو وجود دارد. عرض من این است که آن بخش‌هایی از این نوع مباحث که حقیقت داشته باشند، از نگاه ما بیگانه با معارف قرآن و اهل‌بیت علیهم‌السلام نیستند؛ هرچند در زبان علوم جدید با اصطلاحات دیگری بیان می‌شوند.

برای فهم این مسئله، دوباره از خود انسان آغاز کنیم.

قوهٔ خیال در کجاست؟ در خود انسان.

عقل کجاست؟ در خود انسان.

روح در نسبت با این بدن چگونه است؟ ما آن را حقیقتی مربوط به همین وجود انسانی می‌دانیم، نه چیزی که برای یافتنش باید از لحاظ مکانی به نقطه‌ای دیگر سفر کرد.

حال همین الگو را نسبت به عالم در نظر بگیرید.

ظاهر و باطن عالم

این نشئهٔ طبیعت را به‌منزلهٔ بدن عالم فرض کنید. قرآن کریم می‌فرماید:

«وَلَقَدْ عَلِمْتُمُ النَّشْأَةَ الْأُولَىٰ فَلَوْلَا تَذَكَّرُونَ» (واقعه، ۶۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): «و قطعاً شما آفرینش نخستین را شناخته‌اید؛ پس چرا متذکر نمی‌شوید؟»

این نشئهٔ اولی، در بحث ما همان نشئهٔ طبیعت است؛ یعنی می‌توان آن را به‌منزلهٔ بدن عالم در نظر گرفت.

اکنون سؤال این است: عالم برزخ که باطن این عالم است و ارواح مردگان در آن قرار دارند، آیا از نظر مکانی بیرون از این طبیعت است؟ یعنی باید از همهٔ آسمان‌ها عبور کنیم، به فلک نهم ــ که در اصطلاح قدما «فلک اطلس» نامیده می‌شد ــ برسیم و بعد بگوییم از اینجا به بعد تازه عالم برزخ آغاز می‌شود؟

و آیا پس از آن باید تمام عالم برزخ را طی کنیم تا به مرزی دیگر برسیم و بگوییم از اینجا به بعد عالم عقول است، و پس از طی آن نیز وارد عالم اله و اسماء شویم؟

مسئله این‌گونه نیست.

البته همهٔ این مراتب، مراتب رجوع ما هستند:

«وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ» (بقره، ۱۵۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): «و ما به سوی او بازمی‌گردیم.»

از همان مراتب آمده‌ایم و مسیر بازگشت نیز به سوی همان حقیقت است؛ اما این مراتب را نباید صرفاً به‌صورت فاصله‌های مکانی تصور کرد.

عالم برزخ همین‌جا و باطن همین عالم است

همان‌گونه که روح انسان در نسبت با همین کالبد اوست، عالم برزخ نیز باطن همین عالم طبیعت است؛ نه اینکه در نقطه‌ای بسیار دور در پشتِ جهان مادی قرار گرفته باشد.

برزخ همین‌جاست؛ باطن همین عالم است.

از همین جهت، ممکن است انسانی در حالی که در همین‌جا نشسته است، با عالم برزخ و با ارواح ارتباط پیدا کند. لازم نیست از نظر جسمانی به مکان دیگری برود.

نمونه‌ای که در این زمینه از بزرگان نقل شده، مرحوم سید محمدحسن الهی طباطبایی، برادر علامه طباطبایی است؛ انسانی که در همان حال عادی و در همین نشئه، امکان ارتباط با عوالم باطنی برایش فراهم می‌شد.

نسبت معرفت نفس با برزخ، موت و قیامت

مرحوم سید محمدحسن الهی طباطبایی، برادر علامه طباطبایی، بر همین زمینی که ما نشسته‌ایم می‌نشست و با ارواح اولیای خدا ارتباط می‌گرفت و حتی با آنان مباحثهٔ علمی می‌کرد. دربارهٔ این مطلب و آثار معرفت نفس، ان‌شاءالله در جلسهٔ آینده بیشتر سخن خواهیم گفت؛ اینکه معرفت نفس چگونه حتی نگاه ما به برزخ، موت و قیامت را تغییر می‌دهد.

امروز مباحثی با عناوین علمی جدید دربارهٔ این حقایق مطرح شده است، درحالی‌که از نگاه ما ریشه‌های این معارف در سخنان امام صادق و امام باقر علیهماالسلام وجود داشته است. تأسف از این جهت است که گاهی این حقایق با زبان و عنوانی تازه منتشر می‌شوند و سپس همان آثار جدید به‌عنوان منبع اصلی به ما معرفی می‌گردند؛ درحالی‌که بزرگانی مانند علامه حسن‌زاده آملی، ملاصدرا، شیخ‌الرئیس ابن‌سینا، حاج ملاهادی سبزواری و عارفان پیشین، صدها سال پیش دربارهٔ بسیاری از این مسائل سخن گفته‌اند و خود نیز معارفشان را به قرآن و اهل‌بیت علیهم‌السلام ارجاع داده‌اند.

<div class="quote-ar" dir="rtl">

«قالَ الصّادِقُ، قالَ الباقِرُ، قالَ اللهُ تَعالىٰ في كِتابِهِ...»

</div>

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): «امام صادق علیه‌السلام فرمود؛ امام باقر علیه‌السلام فرمود؛ خداوند متعال در کتاب خود فرمود...»

بازگشت به اصول «معرفت نفس»

در این جلسه از ادامهٔ اصول معرفت نفس فاصله گرفتیم. پیش‌تر مشغول مرور آن هفتادوشش اصل بودیم که در سیر مطالعهٔ صد و پنجاه‌وسه درس معرفت نفس به آنها می‌رسیم.

تا اصل بیست‌وششم پیش رفته بودیم. برای اینکه این مسیر نیز فراموش نشود، چند اصل دیگر را مرور می‌کنیم.

اصل بیست‌وهفتم: بدن مرتبهٔ نازلهٔ نفس است

اصل ۲۷: «بدن مرتبهٔ نازلهٔ نفس است.»

در مسیر درس‌های معرفت نفس، علامه این اصل را با برهان عقلی اثبات می‌کنند. بدن چیزی کاملاً جدا و بیگانه از نفس نیست، بلکه مرتبه‌ای و شأنی از خود نفس، در مرتبهٔ نازل وجود آن است.

برای مثال، اگر سوزنی وارد بدن انسان شود، چه کسی درد را احساس می‌کند؟ آیا خودِ بدن درد را می‌چشد یا نفس؟

اگر بگوییم بدن، این سؤال پیش می‌آید که چرا اگر به بدن میّت سوزن بزنند، هیچ احساسی ندارد؟ یا چرا انسانی که در برخی مراتب بیهوشی است، ممکن است نسبت به چنین تحریکی احساس آگاهانه‌ای نداشته باشد؟

آنچه درد را ادراک می‌کند نفس است. در برخی حالات، توجه و تدبیر نفس نسبت به بدن تغییر می‌کند؛ بنابراین ادراک بدن نیز متفاوت می‌شود.

از اینجا معنای این اصل روشن‌تر می‌شود که بدن، مرتبهٔ نازلهٔ نفس است.

اصل بیست‌وهشتم: نفس همواره با بدنی متناسب با عالم خود است

اصل ۲۸: «آنگاه کالبدِ تن بدنِ نفس است که نفس در او تصرّف و بدان تعلّق داشته باشد و آثار وجودی‌اش را در او پیاده کند.»

این اصل را باید به خاطر سپرد: نفس بدون بدن نیست.

حتی در قیامت، بهشت و جهنم، عالم برزخ و مراتب دیگر وجود، نفس متناسب با عالمی که در آن قرار دارد بدنی دارد؛ بدنی که نفس در آن تصرف می‌کند، به آن تعلق دارد و آثار وجودی خویش را در آن پیاده می‌کند.

پس نباید «بدن» را فقط به همین بدن عنصری و مادیِ عالم طبیعت منحصر بدانیم. در هر نشئه، بدن متناسب با همان نشئه مطرح است.

اصل بیست‌ونهم: شئون متعدد نفس در عین وحدت

اصل ۲۹: «نفس را هر دم در کشور وجودش شئون بسیاری است که هیچ شأنی او را از شأن دیگر بازنمی‌دارد.»

نفس در کشور وجود خود، شئون فراوانی دارد و اشتغال به یک شأن، لزوماً آن را از شأن دیگر بازنمی‌دارد.

انسان ممکن است در همان لحظه‌ای که دستش را به صورتش می‌کشد، قوهٔ لامسه‌اش نیز فعال باشد. هم‌زمان، دست به فرمان نفس حرکت می‌کند. در همان حال، قوهٔ باصره سخنران را می‌بیند، قوهٔ سامعه سخن را می‌شنود، قوهٔ خیال صورت‌ها و معانی گوناگون را حاضر می‌کند و قوهٔ عاقله کلیات مطالب را دریافت می‌کند.

پس در یک آن، شئون متعددی در کشور وجود انسان فعال‌اند، بی‌آنکه اصل وحدت نفس از میان برود.

این مسئله خود دریچه‌ای به یکی از مباحث عمیق معرفت نفس است: چگونه یک حقیقت واحد می‌تواند منشأ این همه فعل و شأن گوناگون باشد؟

اصل سی‌ام: برتری جوهر انسانی

اصل ۳۰: «در میان انواع موجودات صاحب قوا و استعداد و هوش و بینش، انسان را که با آنها می‌سنجیم، می‌بینیم که وی از همهٔ آنها باهوش‌تر و زیرک‌تر است؛ پس جوهر انسان از جنس جواهر آنها برتر و شریف‌تر است.»

در این اصل، سخن از موجوداتی است که دارای قوا، استعداد، هوش و نوعی ادراک‌اند. وقتی انسان را با آنها مقایسه می‌کنیم، می‌بینیم در او مرتبه‌ای از هوش، بینش و استعداد وجود دارد که از دیگر موجودات برتر است.

علامه از این تفاوتِ آثار به حقیقتی دربارهٔ جوهر وجودی انسان منتقل می‌شوند: اگر آثار و کمالات انسان مرتبه‌ای متفاوت و برتر دارد، پس جوهر و حقیقت باطنی او نیز نمی‌تواند صرفاً هم‌سنخ و هم‌مرتبهٔ جواهر دیگر موجودات باشد.

بنابراین:

جوهر وجودی انسان شریف‌تر و برتر است.

در ادامهٔ درس‌های معرفت نفس، علامه این اصول را با براهین عقلی اثبات می‌کنند؛ بنابراین اینها صرفاً جملات ذوقی و اخلاقی نیستند، بلکه هرکدام در جای خود پشتوانهٔ استدلالی دارند.

پایان جلسه

از همهٔ عزیزانی که در این جلسه همراه بودند و نیز از کسانی که به یاد پدر بنده بودند، تشکر می‌کنم. ان‌شاءالله ایشان اکنون که دستشان در آن عالم بازتر است، همچون بزرگانی مانند علامه حسن‌زاده آملی، بیشتر هوای ما را داشته باشند.

<div class="dua-ar" dir="rtl">

«وَالْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ.»

</div>

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): «و همهٔ ستایش‌ها مخصوص خداوند، پروردگار جهانیان است.»

<div class="salawat-ar" dir="rtl">

«اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ.»

</div>

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): «خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست.»

یادداشت پایانی: این متن از پیاده‌سازی ماشینی گفتار (ASR) ویرایش شده است. ترجمه‌های فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شده و از سخنان استاد نیست. گفتار حاضران و بخش‌های پرسش‌وپاسخ حذف شده‌اند و متن به‌صورت پیوسته و کتابی تنظیم شده است؛ تقسیم‌بندی خامِ Segments در خروجی حفظ نشده است.