یادداشت: ترجمههای فارسیِ زیرِ عبارتهای عربی توسط مدل افزوده شدهاند و جزو گفتار استاد نیستند.
آغاز جلسه و دعا
یا رَبِّ، أَعُوذُ بِكَ مِنْ هَمَزَاتِ الشَّيَاطِينِ، وَمِنْ شَرِّ نَفْسِي، وَمِنْ شَرِّ خَلْقِكَ.
بِسْمِ اللهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحِيمِ.
لَا حَوْلَ وَلَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللهِ العَلِيِّ العَظِيمِ.
اللَّهُمَّ إِيَّاكَ نَعْبُدُ وَإِيَّاكَ نَسْتَعِينُ.
الْحَمْدُ لِلَّهِ عَلَى كُلِّ نِعْمَةٍ، وَأَسْأَلُ اللهَ مِنْ فَضْلِهِ.
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پروردگارا، از وسوسههای شیاطین و از شرّ نفس خود و شرّ آفریدگانت به تو پناه میبرم. به نام خداوند بخشندهٔ مهربان. هیچ نیرو و توانی جز به خداوند بلندمرتبه و بزرگ نیست. خدایا، تنها تو را میپرستیم و تنها از تو یاری میجوییم. خدا را بر هر نعمتی سپاس میگویم و از فضل او درخواست میکنم.
عبارت «إِيَّاكَ نَعْبُدُ وَإِيَّاكَ نَسْتَعِينُ» همان تعبیر قرآنیِ سورهٔ حمد، آیهٔ ۵ است.
سلام از زیارت آلیاسین
السَّلَامُ عَلَيْكَ يَا دَاعِيَ اللهِ وَرَبَّانِيَّ آيَاتِهِ. (زیارت آلیاسین)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سلام بر تو، ای دعوتکننده به سوی خدا و ای ربّانیِ آیات او.
سلام علیکم و رحمة الله.
هدیهٔ آغاز جلسه برای طالبان علم و معرفت
فرصت کم است؛ هدیهای را که برای ابتدای جلسه در نظر گرفتهام تقدیم میکنم و سپس وارد بحث میشویم. عرض کردیم آنچه در آغاز جلسات، به نقل از بزرگان، بهعنوان هدیه بیان میکنیم با تحصیل علم، معرفت و دانش مرتبط است و برای اهل علم سودمند خواهد بود.
یکی از این دستورها مربوط به روز چهارشنبهٔ هر هفته است. خود من امروز آن را انجام دادم و فکر میکنم حدود هفت دقیقه طول کشید؛ بنابراین زمان زیادی نمیبرد. سند آن نیز در کتاب گوهر شبچراغ، جلد اول، صفحهٔ ۱۵۰ آمده است.
البته من هیچگاه صرف اینکه مطلبی در کتابی آمده باشد به آن اکتفا نکردهام. وقتی یکی از بزرگانِ جامعالاطراف توصیهای میکند، چه برای عمل خودم و چه ـ بهویژه ـ برای توصیه به دیگران، برایم اهمیت دارد. مرحوم آیتالله بهجت، رحمةاللهعلیه، روزی دربارهٔ مفاتیح و برخی ادعیه سفارشهایی به ما داشتند و به بنده اجازه دادند که بعضی از آنها را به دیگران نیز سفارش و توصیه کنم.
اتفاقاً از آیتالله بهجت دربارهٔ جوانی بیستوهفتساله نقل شده است که عرض کرده بود: حافظهام خوب است، اما راه علم برایم گشوده نمیشود؛ رنج میبرم، عاشق علم و تشنهٔ معرفتم، ولی گویا این راه به رویم بسته است. چه کنم؟ آیتالله بهجت توصیههایی به او کردند و آخرین توصیه همین دستوری بود که در گوهر شبچراغ نیز آمده است.
ابتدا آثار این دستور را عرض میکنم و سپس خود آن را بیان میکنم.
«بر اهالی علم و قلم فائق آید»
نخست گفته شده است: «بر اهالی علم و قلم فائق آید.» این تعبیر نباید به معنای برتریجویی و تفوقطلبی بر اهل علم و قلم فهمیده شود. معنایش این است که انسان به مرتبهای برسد که حتی برای اهل علم و اهل قلم ـ کسانی که اصطلاحاً از فضلا بهشمار میآیند ـ منشأ خیر باشد و خیر او به آنان نیز برسد؛ نه اینکه تنها برای افراد کمسواد یا بیسواد سودمند باشد.
از فحوای این تعبیر چنین برمیآید که خداوند علمی به انسان میدهد که میتوان آن را از سنخ حکمت دانست؛ زیرا بسیاری علم دارند، اما به باطن علم راه نیافتهاند. ازاینرو ممکن است در برابر کسی زانو بزنند که از نظر درجات ظاهری علمی، مرتبهاش از آنان پایینتر باشد، اما به حکمت ـ که باطن علم است ـ رسیده باشد و از او بهره بگیرند.
این معنا حتی ممکن است در وجود نوجوانی چهارده یا پانزدهساله تحقق پیدا کند. در دوران جنگ از این نمونهها در میان نوجوانان بسیار دیدیم.
خاطرهای از نوجوانی در جبهه
یکی از دوستان و استادان ما که در هدایت من سهم بسیاری داشت، جوانی بود که در شلمچه ترکش به صورتش خورد. هنگامی که عازم بود، من روی پوتینهایش افتادم، صورتم را بر پوتینش گذاشتم و آنقدر گریه کردم که پوتینهایش خیس شد. مرا بلند کرد. مرا «علی» صدا میکرد و گفت:
«علی، بلند شو؛ غصه نخور. در خواب حضرت زهرا سلاماللهعلیها را دیدم. قبرم را به من نشان دادند و حتی کسانی را که پیش از من و پس از من شهید میشوند، نشانم دادند.»
مطالب دیگری نیز با ما گفت و رفت.
او فقط دو سال از من بزرگتر بود، اما صاحب کراماتی بود. من در پانزدهسالگی به جبهه رفتم و او هفدهساله بود. چیزهای عجیبی از او دیدیم که واقعاً اغراق نمیکنم؛ آنچه دیدیم گنجایش بیان ندارد و از امور خارقعادت بود.
او نوجوانی هفدهساله بود، اما در تمام نمازهایش، بدون استثنا، اشک میریخت. من هیچ نمازی از او ندیدم که بدون اشک باشد. سرّی نیز در اینباره به ما گفت و آن زمان ما نیز سعی میکردیم به آن حال برسیم. آن روزها بهسبب کمسنوسالتر بودن و شاید پاکی بیشتر، گاهی اتفاقاتی میافتاد و اشکی جاری میشد؛ اما اکنون دل بهتدریج زمخت شده است. خدا به فریاد همهٔ ما برسد.
بنابراین یکی از آثار این دستور، همان فائقآمدن بر اهل علم و قلم است؛ تعبیری که نشان میدهد این دستور برای علمآموزان و حکمتآموزان مناسب است.
فتوحات؛ گشایش قلب به سوی حقایق
اثر دوم، فتوحات است؛ یعنی برای انسان فتوحات و گشایشهایی حاصل میشود.
اگر کسی کتاب الفتوحات المکیة ابنعربی را دیده باشد، با تعبیر «فتوحات» آشناست. شیخ اکبر، محییالدین ابنعربی، آثاری با عنوان فتوحات داشته است؛ از جمله الفتوحات المکیة و اثری با عنوان الفتوحات المدنیة. نسخههایی با عنوان الفتوحات المدنیة نیز در فهرست آثار منسوب به ابنعربی گزارش شده است.
این بحث مرا به یاد کتاب الألفین علامه حلی انداخت.
کتاب «الألفین» علامه حلی
توصیه میکنم کتاب الألفین علامه حلی را تهیه و مطالعه کنید. سالهای بسیار دور، در آغاز منبرها، یکی از اصول و ادلهٔ این کتاب را در اثبات ولایت امیرالمؤمنین علیهالسلام و پاسخ به شبهات و سخنان باطلی که مخالفان حضرت مطرح کرده بودند بیان میکردم. آن زمان بهروشنی احساس میکردم که حضرت زهرا سلاماللهعلیها از بیان این مطالب خشنودند.
دربارهٔ علامه حلی نقل شده است که پس از وفات، او را در عالم رؤیا دیدند و از حال او پرسیدند. مضمون پاسخی که از ایشان نقل شده این است که اگر دو چیز نبود، فتواها و قضاوتهایش موجب هلاکت او میشد: یکی کتاب الألفین و دیگری زیارت امام حسین علیهالسلام. این حکایت با تعبیر «لولا كتاب الألفين وزيارة الحسين...» نیز در نقلهای متأخر آمده است.
عنوان کتاب الألفین است؛ «ألفین» در عربی یعنی «دو هزار». بااینحال، نسخهٔ موجود کتاب حدود ۱۰۳۸ دلیل را در بر دارد.
خود علامه در پایانِ بخش موجود، پس از بیان دلیل هزار و سیوهشتم، به همین مقدار بسنده میکند، درحالیکه عنوان کتاب «الألفین» است. من از برخی بزرگان شنیدهام که گفتهاند علامه باقی مطالب را مناسب ظرفیت مردم ندیده است. برخی نیز گفتهاند اثر در دو جلد بوده و بخش دیگر ـ از ادامهٔ این ادله تا دو هزار ـ نزد فرزند ایشان، فخرالمحققین، باقی مانده و منتشر نشده است.
در هر حال، الألفین کتاب ارزشمندی است. علامه حلی در آن از حیث عقلی و نقلی به اثبات ولایت امیرالمؤمنین علیهالسلام پرداخته است.
معنای «فتح» و «فتوحات»
بحث ما دربارهٔ «فتوحات» بود. الفتوحات المکیة ابنعربی در دسترس است و اگر کسی آن را دیده باشد، بهتر متوجه میشود که تعبیر «فتوحات» به چه معناست.
فتوحات، فتح و گشایش قلب است؛ یعنی قلب به روی حقایق باز میشود.
این امر چیز کمی نیست؛ نعمت بسیار بزرگی است.
شرح صدر؛ نتیجهٔ فتح قلب
فتح قلب نعمت بزرگی است و نتیجهٔ آن شرح صدر است. حضرت استاد دعایی ثابت داشتند که بسیار دوست میداشتند و میفرمودند: «خدا به شما شرح صدر عطا کند.» شرح صدر نتیجهٔ فتح قلب است و این مسئله بسیار مهم است.
از دیگر آثاری که برای آن دستور ذکر شده، برآوردهشدن حوائج است؛ یعنی خداوند به بنده تفضل میکند و خواستههای او را برآورده میسازد.
اثر دیگر این است که انسان غنی و مکرم میشود؛ یعنی از مردم و از دنیا بینیاز میشود و آبرو و وجاهت پیدا میکند.
توصیه به آیات پایانی سورهٔ حشر
از سفارشهای مؤکد امیرالمؤمنین علیهالسلام و بزرگان اهل کمال و عرفان، توجه به آیات پایانی سورهٔ حشر است. در نقلهایی نیز آیات پایانی این سوره با اسم اعظم الهی مرتبط دانسته شدهاند.
حضرت امام خمینی رحمةاللهعلیه نیز به فرزندشان، مرحوم سید احمد خمینی، دربارهٔ خواندن سورهٔ حشر، بهویژه آیات پایانی آن، سفارش فراوان داشتند؛ خصوصاً از این آیه به بعد:
«لَوْ أَنْزَلْنَا هَٰذَا الْقُرْآنَ عَلَىٰ جَبَلٍ لَرَأَيْتَهُ خَاشِعًا مُتَصَدِّعًا مِنْ خَشْيَةِ اللَّهِ» (حشر، ۲۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): اگر این قرآن را بر کوهی نازل میکردیم، قطعاً آن را از بیم خدا فروتن و ازهمشکافته میدیدی.
اما ذکری که امروز دربارهٔ آن صحبت کردیم، فقط مربوط به آیهٔ ۲۲ سورهٔ حشر است. من این آیه را بسیار دوست دارم:
«هُوَ اللَّهُ الَّذِي لَا إِلَٰهَ إِلَّا هُوَ ۖ عَالِمُ الْغَيْبِ وَالشَّهَادَةِ ۖ هُوَ الرَّحْمَٰنُ الرَّحِيمُ» (حشر، ۲۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): اوست خدایی که هیچ معبودی جز او نیست؛ دانای نهان و آشکار است؛ اوست بخشندهٔ مهربان.
دستور این است که این آیه را روزهای چهارشنبه، هفتاد مرتبه بخوانید. این برنامه برای هر روز نیست؛ مخصوص چهارشنبه است و زمان زیادی هم نمیگیرد. البته باید تا حد امکان با حضور قلب خوانده شود. انشاءالله که گشایش حاصل شود.
«عالم الغیب و الشهادة» در روایت امام صادق علیهالسلام
در روایات اهلبیت علیهمالسلام، ذیل تعبیر «عالم الغیب و الشهادة»، از امام صادق علیهالسلام نقل شده است:
الْغَيْبُ مَا لَمْ يَكُنْ، وَالشَّهَادَةُ مَا قَدْ كَانَ.
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): غیب، چیزی است که هنوز تحقق نیافته است و شهادت، چیزی است که تحقق یافته است.
یعنی خداوند عالم به غیب است؛ به آنچه هنوز نمود و ظهور پیدا نکرده و تحقق نیافته است. همچنین عالم به شهادت است؛ یعنی به آنچه تحقق پیدا کرده و موجود شده است.
این هم هدیهٔ امروز ما.
مقدمهای بر اصول معرفت نفس
پیش از آنکه به سراغ اصول برویم، باید عناوین آن هفتادوشش اصل را که خروجی صد و پنجاهوسه درس معرفت نفس است برای شما بیان کنم. تا این اصول و عناوین روشن نشود، وارد اصل درس نمیشوم؛ زیرا ذهن باید برای ورود به بحث آماده شود.
عرض کردیم یکی از روشهای مطالعه و تدریس همین است که ابتدا کلیات گفته شود تا ذهن تصویری از مسیر بحث داشته باشد.
اما پیش از آن، از جهت اهمیت موضوع نفس و ضرورت پرداختن به آن، در هر جلسه نکتهای را به یادگار از یکی از بزرگان جامعالاطراف تقدیم میکنیم.
«نفس قدسی الهی» و شرح اسفار
امروز مطلبی را از کتابی که در دست دارم میخوانم. این مجلد، بارقهٔ سوم از مجموعهٔ نفس قدسی الهی و در شرح و تحقیق پیرامون الحکمة المتعالیة فی الأسفار العقلیة الأربعة ملاصدراست. این کتاب را نیز برای مطالعه توصیه میکنم.
نویسندهٔ آن، مرحوم سید علی موسوی، از علمای بسیار خوشنام و جلیلالقدر بود، هرچند شاید چندان شناختهشده نبود.
در صفحهٔ ۴۴ این مجلد، سخنانی دربارهٔ نفس از چند تن، از جمله رابعه، سهروردی، گیسودراز و عینالقضات همدانی نقل شده است. سپس به بیان عینالقضات دربارهٔ نفس، روح و دل میرسد.
عینالقضات میگوید:
«ای انسان! آنچه در باطن تو پوشیده است، اگر بدانی، آن میشوی.»
این جمله بسیار عمیق است؛ بهتنهایی میتوان جلسات متعددی دربارهٔ آن سخن گفت.
در باطن ما حقیقتی پوشیده و نهفته است؛ گویی در پردهای قرار گرفته است:
«فِي كِتَابٍ مَكْنُونٍ» (واقعه، ۷۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): در کتابی پوشیده و محفوظ.
عینالقضات میگوید: «آنچه در باطن تو پوشیده است، اگر بدانی، آن میشوی.» یعنی انسان به همان حقیقت نهفتهٔ خویش میرسد؛ به همان گمشدهای که در حقیقت خود او و باطن خود اوست.
ما اساساً در جستوجوی خودمان هستیم:
سالها دل طلبِ جامِ جم از ما میکرد وآنچه خود داشت ز بیگانه تمنّا میکرد
گوهرهای نهفته در درون انسان
مرحوم سید علی موسوی در توضیح این سخن عینالقضات مینویسد که معنای آن چنین است: گوهرهایی در درون تو نهفته است که خود از آنها خبر نداری و کسی نیز تلاشی برای نشاندادن آنها به تو نکرده است.
این مسئله در عالم علم و تعلیموتربیت بسیار مهم است. کمتر کسی تلاش کرده است درون ما را به خود ما نشان دهد. بسیاری از کتابهای مدارس، دانشگاهها و حتی حوزهها به انسان نمیآموزند که در درون خودش غور و غواصی کند و حقیقت نهفتهٔ خویش را بشناسد.
اگر بتوانی به آن گوهرهای درونی دست پیدا کنی، همانند آنها میشوی. پس از شناخت گوهرهای نهفته در وجودت، طالب حقیقت روح و نفس باش.
قلم این کتاب در عین اینکه شرح اسفار ملاصدراست، روان و قابلفهم است. گاهی از اینگونه کتابها به بهانهٔ سنگینی قلم فرار میکنیم، درحالیکه در لابهلای همین آثار حقایق فراوانی ریخته شده است. اگر چهار کلمه را هم نفهمیدیم، اشکالی ندارد؛ مگر بناست همهچیز را در همان مرتبهٔ نخست بفهمیم؟
سه در برای رسیدن به حقیقت نفس
در ادامه میفرماید: اگر بخواهی این مفاهیم را بهواقع دریابی، باید بدانی که تنها با غذا خوردن، خوابیدن و مطالعهٔ چند کتاب به جایی نمیرسی.
سپس به شکلی رمزی سه کلید اساسی ارائه میکند. سه کار باید انجام داد:
نخست، به درِ خانهٔ دل بروی.
سپس، به درِ خانهٔ حقیقت بروی.
و در نهایت، به درِ خانهٔ نفس بروی.
این تعبیر بسیار عجیب و قابل تأمل است.
سه خانه: دل، حقیقت و نفس
این تعبیر که «به درِ خانهٔ دل، خانهٔ حقیقت و خانهٔ نفس برو» بسیار رمزی است. این سه خانه چیستند و رفتن به درِ هرکدام چه معنایی دارد؟
نخست باید به خانهٔ دل رفت، سپس به خانهٔ حقیقت و در نهایت به خانهٔ نفس.
خانهٔ دل؛ مراقبت از حریم قلب
معنای خانهٔ دل تا اندازهای روشن است: باید بر دل کشیک و مراقبت داشت و اجازه نداد هر چیزی وارد آن شود.
در همین زمینه، از امام صادق علیهالسلام روایت شده است:
الْقَلْبُ حَرَمُ اللهِ، فَلَا تُسْكِنْ حَرَمَ اللهِ غَيْرَ اللهِ.
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): قلب حرم خداست؛ پس در حرم خدا غیر خدا را ساکن مکن.
این عبارت را حضرت استاد زمانی برای ما نوشته و به یادگار تقدیم کرده بودند. حقیقت این است که ما هنوز معنای آن را آنگونه که باید نفهمیدهایم.
خانهٔ حقیقت؛ توسل به چهارده نور پاک
اما خانهٔ حقیقت چیست؟
هرگاه در کتابهای عرفانی با تعبیر «خانهٔ حقیقت» مواجه شدید، مقصود در این بیان، خانهٔ چهارده نور پاک، اهلبیت علیهمالسلام است. این نکته را به خاطر بسپارید؛ در بسیاری از کتابها آن را رمزی گفتهاند و از کنارش گذشتهاند.
حق و حقیقت را باید در خانهٔ آنان جستوجو کرد.
خانهٔ نفس
مرحوم سید علی موسوی در ادامهٔ بحث میگوید:
«پس اگر بخواهی به پوشیدههای درون خویش راه یابی، باید از سه مسیر دل، حقیقت و نفس قدسی گذر کنی.»
اگر انسان به این مسیرها راه پیدا نکند، همانگونه که بوده باقی میماند؛ نهتنها تأثیرگذار نخواهد شد، بلکه چیزی جز بدنی از گوشت و استخوان نخواهد بود که حرکت میکند و سرانجام نیز چیزی جز عفونت و گندیدگی از بدن مادی او باقی نمیماند. این یک واقعیت است.
اما اگر مسیرهای درست را بیابد، همچون گوهری ارزشمند جلوهگر میشود. وقتی انسان گوهرهای وجود خود را پیدا کرد، دیگران نیز آن گوهر را در او مشاهده میکنند.
معنای عملی سه خانه
مرحوم سید علی موسوی در توضیح آن سه مسیر میگوید:
«باید دل را خالی از عیبها و خطاها کنیم.»
این همان خانهٔ دل است.
سپس باید از امامان معصوم علیهمالسلام کمک گرفت؛ این همان خانهٔ حقیقت و معنای توسل است.
و در نهایت باید با پرتو نورانی نفس قدسی به سوی خداوند رفت؛ این همان خانهٔ نفس است.
این وضعیت، وضعیتی مطلوب و عالی است.
هفتاد هزار صورت و خاصیت در باطن انسان
در ادامه، عینالقضات همدانی میگوید:
«باش تا بدان مقام رسی که هفتاد هزار صورت بر تو عرض کنند، هر صورتی بر شکل صورت خود بینی.»
یعنی بکوش تا برخی از آن امور پوشیدهٔ درون بر تو آشکار شوند. وقتی آن صورتها بر تو عرضه شوند، آنها را در وجود خودت مییابی، درحالیکه پیش از آن از وجودشان غافل بودهای.
عینالقضات دربارهٔ این حقیقت میگوید:
«هفتاد هزار خاصیت و صفت در هر یکی از بنیآدم متمکن و مندرج است.»
انسان وقتی این صفات را مشاهده میکند، ممکن است گمان کند هرکدام از آنها خودِ اوست؛ درحالیکه آن صفت خودِ او نیست، بلکه از اوست.
چه خبر است در وجود انسان؟ چه گنج عظیمی در درون ماست و ما از آن بیخبریم!
اگر گفته شود در گوشهای صندوقچهای قرار دارد و درون آن تنها ده گوهر، طلا، زبرجد، زمرد یا یاقوت وجود دارد، مردم برای یافتن آن هجوم میآورند؛ درحالیکه سخن از هفتاد هزار خاصیت و صفت در وجود خود انسان است. چرا در این گنج درونی کاوش نکنیم؟
با فهم همین مطلب میتوان دریافت که ارزش انسان چیست و تا چه اندازه است. ما گاهی تصور میکنیم انسان یعنی خوردن، خوابیدن، راهرفتن و مجموعهای از افعال حیوانی؛ درحالیکه حقیقت انسان این نیست.
آن صفات پوشیده، صورتهایی هستند که در وجود انسان نهفتهاند.
گزارش سید علی موسوی از سخن عینالقضات
مرحوم سید علی موسوی میگوید که برای بررسی این نظریهٔ عینالقضات به چند منبع مراجعه کرده، اما مطلب بیشتری دربارهٔ این موضوع نیافته است. حتی در مجموعهای که گیسودراز در سرزمین هند در شرح سخنان عینالقضات نوشته است نیز مطلب تازهتری در این زمینه نیافته است.
ازاینرو، تعدادی از صورتهایی را که عینالقضات بیان کرده ذکر میکند تا نمونهای از آن حقایق پنهان درون انسان روشن شود.
اینها چه هستند؟ اینها اطوار نفس، شئون نفس، تجلیات نفس و آیات وجودی انسان هستند؛ گوهرها و گمشدههایی که در درون ما قرار دارند.
از جملهٔ این صورتها:
صورت گذشت
صورت جوانمردی
صورت رحمت
صورت نعمت
صورت الفت
صورت حمیّت
صورت خندان
صورت گریان
صورت شوق
صورت نفرت
صورت فرار
صورت محبت
صورت دوستی
صورت هماهنگی
خنده و گریه؛ آیات وجودی انسان
همین خندیدن و گریستن را ساده نگیرید. اینها نیز از آیات و صورتهای وجودی انساناند.
وقتی میخندید یا گریه میکنید، تصور نکنید اتفاقی بیمعنا و بیحساب رخ داده است. اگر این صورتها و استعدادها در وجود شما نبود، چگونه میتوانستید بخندید یا گریه کنید؟
در همین مسئله سخنان فراوانی از بزرگان وجود دارد که اکنون از آنها عبور میکنم.
«صورت هماهنگی» در وجود انسان
یکی از این صورتها، هماهنگی است.
همین راهرفتن انسان را در نظر بگیرید. اگر حرکت دستها و پاها با یکدیگر هماهنگ نباشد، انسان نمیتواند حتی تعادل خود را درست حفظ کند و ممکن است پای خودش به پای دیگرش گیر کند و بر زمین بیفتد.
اما مسئله بسیار فراتر از راهرفتن است.
اکنون انسان میتواند سخنی را بشنود و گوینده را ببیند، درحالیکه همزمان جریان خون در تمام رگهای بدنش ادامه دارد. مراتب ملک و ملکوت وجود او نیز با یکدیگر مرتبطاند.
در همان حال، صوت را که در مرتبهای مادی است میشنود و سپس آن را تجرید میکند و به زبان نفس بازمیگرداند. نفس که زبان مادی ندارد؛ نفس مجرد است. چه کسی این انتقال و این هماهنگی را انجام میدهد؟
همزمان ممکن است انسان مشغول خوردن غذا باشد و دستگاه هاضمهٔ او کار خود را انجام دهد و ترشحات لازم صورت گیرد. قوای جاذبه، ماسکه و دافعه نیز هرکدام به کار خود مشغولاند. در میلیاردها سلول بدن نیز مواد زائد دفع میشوند و قوهٔ دافعه کار خود را انجام میدهد.
این همه هماهنگی را چه کسی ایجاد کرده است؟
این هماهنگی یک صورت، یک موهبت، یک رشحه، یک آیه و یک نشانه از خدا در وجود انسان است.
ضرورت رجوع به حقایق نهفته در آثار بزرگان
این حقایق را چه کسی باید برای ما بیان کند و کجا باید آنها را پیدا کنیم؟
در کتابهای بزرگان، حقایق فراوانی وجود دارد که گاه سالها مهجور مانده و کسی به آنها توجه نکرده است. انسان میتواند ساعتها عمر خود را در امور بیهوده بگذراند، اما حاضر نباشد زمانی را صرف شنیدن و فهمیدن همین حقایق ناگفتهای کند که در آثار بزرگان باقی مانده است.
این مطالب باید خوانده، شنیده و دربارهٔ آنها تأمل شود.
مجموعهٔ «نفس قدسی الهی» و ضرورت استخراج حقایق از آثار بزرگان
مجموعهٔ نفس قدسی الهی پنج جلد نیست؛ من خودم جلدهای هشتم، نهم و دهم آن را نیز دارم و بیش از ده جلد از این مجموعه در اختیارم هست، هرچند اکنون نمیدانم مجموعاً چند جلد از آن نوشته شده است.
خلاصهای از مطالب این مجموعه نیز با عنوان بارگاه نفس قدسی الهی منتشر شده است که مطالعهٔ آن را توصیه میکنم.
مطالبی که از این کتاب خواندیم، مؤید و کمککننده بود تا اندکی بفهمیم در وجود انسان چه خبر است. تازه ما این صورتها و شئون نفس را توضیح تفصیلی ندادیم و تنها چهار یا پنج مورد را ذکر کردیم و گذشتیم. اگر انسان وارد شرح آنها شود، میبیند چه غوغایی در وجود او برپاست.
به نظر من، اگر کسانی که لباس پیامبر بر تن دارند و تریبون در اختیارشان است، این حقایق را برای مردم بیان نکنند و پیوسته به سخنان تکراری، داستان و حکایت اکتفا کنند، در حق مخاطبان کوتاهی بزرگی کردهاند. داستان باید در خدمت تبیین و تحقق حقایق علمی قرار بگیرد، نه اینکه جای آن حقایق را بگیرد.
اگر این معارف در وجود ما پیاده و پایهریزی نشود، نمیتوانیم سعادتمند از دنیا برویم.
کلمهٔ هفتادوپنجم «صد کلمه در معرفت نفس»
پیشتر در درسهای صد کلمه در معرفت نفس، که زمینهٔ شکلگیری همین جلسات شد، دربارهٔ سعادت نفس سخن میگفتیم. در آنجا علامه حسنزاده آملی، در کلمهٔ هفتادوپنجم، بحث را به قدرت نفس، تصرف در ماده و حتی طیالارض مرتبط میکند.
مبنای این سخن آن است که نفس، مجرد است و با قوتیافتن میتواند از محدودیتها و اشتغالات مادی فراتر رود.
علامه میفرماید:
«آنکه در منشآت تمثلیِ نفسانیِ خود، در حال انصراف از شواغل حسی و موانع خارجی، بیندیشد...»
منشآت تمثلی نفسانی
«منشآت» از انشاء است؛ یعنی ایجادکردن. نفس، صورت ایجاد میکند.
«تمثلی» نیز مربوط به مرتبهٔ مثال است و مثال با قوهٔ خیال و برزخ وجودی انسان ارتباط دارد.
اکنون وقتی چهرهٔ انسانی را میبینید، این صورت در چه مرتبهای برای شما حاضر میشود؟ در برزخ وجودی، قوهٔ خیال و مرتبهٔ مثالی وجود شما. نفس ناطقه، بهوسیلهٔ قوهٔ خیال، این صورت را برای شما انشا میکند.
به همین مناسبت، علامه از قوهٔ خیال بهعنوان دوربین عکسبرداری نفس ناطقه یاد میکند.
پس وقتی گفته میشود «منشآت تمثلی نفسانیِ خود»، یعنی سخن دربارهٔ صورتهایی است که در مرتبهٔ نفسانی و مثالیِ خود انسان تحقق مییابند.
شواغل حسی و موانع خارجی
علامه میگوید انسان باید در این منشآت تمثلی، هنگام انصراف از شواغل حسی و موانع خارجی بیندیشد.
شواغل حسی چیست؟ همین اشتغالاتی که از راه حواس به انسان هجوم میآورند: دیدن، شنیدن، چشیدن، لمسکردن، بوییدن و مانند آنها.
این اشتغالات بیرونی میتوانند مانع توجه انسان به آنچه در باطن و مرتبهٔ مثالیِ وجودش میگذرد شوند. اگر انسان در این حقیقت تأمل کند، درمییابد که بسیاری از آنچه میجوید در خودِ وجود اوست.
قوت نفس و نفوس متألّه
علامه در ادامه میفرماید:
«... اعتراف کند که نفس چون قوت گیرد، مانند نفوس متألّهة تواند به سلطانِ کلمهٔ نوریِ وجودی و امرِ "کن" ایجادیِ خود، اشباح و اشخاصی همانند خود و یا دیگران انشا کند.»
بحث قوت نفس با همان مسیرهایی که پیشتر دربارهٔ آنها سخن گفتیم ارتباط پیدا میکند: خانهٔ دل، خانهٔ حقیقت و خانهٔ نفس.
وقتی نفس قوت پیدا کند و مانند نفوس متألّه، یعنی نفوس الهیشده، گردد، سخن از مرتبهای پیش میآید که به اذن الهی قدرت انشای صورت پیدا میکند.
در بحث ابدال نیز از «بدل» سخن گفته میشود؛ یعنی شخص درحالیکه جسم اصلیاش در مکانی است، صورتی دیگر از خود انشا میکند.
برای نزدیکشدن ذهن به اصل مسئله، میتوان مثالی از رسانه زد. انسانی در یک مکان حضور دارد، ولی اگر تصویر او بهصورت زنده پخش شود، یک جسم بیشتر ندارد، درحالیکه تصویر او در میلیونها گیرنده ظاهر میشود.
این فناوری را نیز انسان ساخته است. اصل همین قدرت و علمی که با آن رسانه پدید آمده از کجا آمده است؟ خداوند این استعداد را به نفس انسان داده است. پس اصل اینکه حقیقت انسانی دارای ظرفیتهایی فراتر از آنچه در ظاهر بدن دیده میشود باشد، نباید برای ما امری نامعقول جلوه کند.
ارادهٔ وجودی و تصرف نفس در ماده
وقتی نفس به آن قوت برسد، سخن از ارادهٔ وجودی به میان میآید؛ ارادهای که استاد از آن با تعبیر «امرِ کنِ ایجادی» یاد میکند.
«كُنْ فَيَكُونُ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): باش؛ پس موجود میشود.
البته مقصود این نیست که انسان مستقل از خداوند دارای چنین قدرتی باشد؛ همهٔ این مراتب، اگر تحقق یابند، به اذن و افاضهٔ الهیاند.
از آنجا که نفس مجرد است، در این بیان میتواند بر ماده احاطه پیدا کند و در ماده و کائنات تصرف کند.
برای تقریب مطلب مثالی بسیار ساده میزنم؛ نه اینکه این امور را مقامات بزرگی بدانیم. فرض کنید نوشیدنیِ کسی سرد شده و برای او مناسب نیست؛ با تصرف نفس آن را گرم کند، یا اگر بیش از اندازه گرم است آن را سرد کند. اینگونه مثالها در برابر آن مراتب، چیزی شبیه بازی کودکانه است و تنها برای نزدیکشدن مطلب به ذهن گفته میشود.
تجرد نفس و طیالارض
علامه در ادامه، این بحث را به طیالارض میرساند و مضمون سخنش این است که چون نفس از ماده و احکام مادی مجرد است و بر آنها احاطه دارد، در صورت رسیدن به قوت لازم میتواند بدن را به هر جا که بخواهد گسیل دارد.
پس طیالارض نیز در این دستگاه فکری، پدیدهای بیمقدمه و ناگهانی نیست. راه آن از قوتیافتن نفس و رهایی از سلطهٔ موانع و اشتغالات مادی میگذرد.
نباید تصور کرد استاد یا شخص دیگری ناگهان نفسی در انسان بدمد و او بدون طی این مسیر صاحب طیالارض شود. چنین نیست. بالای سر همهٔ این امور خداوند است و اوست که خدایی میکند؛ این مواهب نیز در اختیار و مشیت اوست و قرار نیست به هر کسی عطا شود.
کلمهٔ هفتادوپنجم صد کلمه در معرفت نفس مفصل است و ارزش دارد مستقلاً به آن مراجعه شود. همین مقدار نیز برای بحث ما بسیار کمککننده بود.
پس این حقایق باید در وجود انسان پیاده شود؛ وگرنه در مسیر معرفت و سعادت نفس لنگ خواهیم ماند.
سعادت نفس در «اخلاق ناصری»
امروز در خلوت خود، درحالیکه کتابها اطرافم بود، دربارهٔ سعادت و سعادت نفس جستوجو میکردم تا به اخلاق ناصری خواجه نصیرالدین طوسی رسیدم.
بخش نخست این کتاب در تهذیب اخلاق، از سنت اخلاقیِ تهذیب الأخلاق و تطهیر الأعراق ابنمسکویه بهره گرفته است. اخلاق ناصری از بهترین آثار در اخلاق و، به یک اعتبار، در مباحث سیر و سلوک است.
خواجه نصیر در بحث مراتب سعادت، میان کسانی که عمدهٔ اشتغالشان در مرتبهٔ جسمانی و محسوسات است و کسانی که به فضایل روحانی و باطنی روی آوردهاند تمایز میگذارد. حتی اهل فضیلت نیز همه در یک مرتبه نیستند، بلکه مراتب فراوانی دارند.
در آنجا میفرماید:
«پس فضیلت مردم در این نوع رتبت متزاید میشود؛ چه مراتب و منازل این نوع بسیار است، بعضی از بعضی بلندتر.»
(اخلاق ناصری، مقالهٔ اول، قسم اول، فصل هفتم)
بنابراین فضیلت و سعادت یک مرتبهٔ واحد و ثابت نیست؛ اهل فضیلت نیز دارای درجات و منازل متفاوتاند.
علت اختلاف مراتب اهل سعادت
چه چیزی باعث این رتبهبندیها میشود؟ فرض کنید همهٔ این افراد در دستهٔ اهل سعادتاند؛ به باطن راه یافتهاند، اهل معرفت نفس، عبادت و بندگیاند، عالم معنا را میجویند و جهتگیری ملکوتی دارند. بااینحال، همین افراد نیز دارای مراتب مختلفاند.
برای مثال، گروهی مدتی در یک جلسه مینشینند، یک سخن را از یک نفر و یک کتاب، با کلمات یکسان میشنوند؛ اما یکی بسیار زود مطلب را میگیرد، به تعبیر اهل علم «گُر میگیرد» و بالا میرود، و دیگری سرد و سنگین باقی میماند و باید دستش را گرفت و پیش برد.
این اختلاف مراتب از کجا میآید؟
خواجه نصیرالدین طوسی در اخلاق ناصری میفرماید:
«چه مراتب و منازل این نوع بسیار است، بعضی از بعضی بلندتر...»
سپس علت این تکثر و اختلاف مراتب را بیان میکند.
۱. اختلاف طبایع
نخست میفرماید:
«اما اولاً از جهت اختلاف طبایع بود.»
طبعهای انسانها با یکدیگر متفاوتاند. این مسئله را میتوان در سلسلهٔ نزولی و قوس نزول در نظر گرفت؛ آنجا که امر از عالم بالا به مرتبهٔ پایینتر تنزل میکند:
«يُدَبِّرُ الْأَمْرَ مِنَ السَّمَاءِ إِلَى الْأَرْضِ» (سجده، ۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): امر را از آسمان به سوی زمین تدبیر میکند.
در مرتبهٔ تکوین جسمانی انسان، مسئلهٔ صلب پدر، رحم مادر و تشکیل نطفه اهمیت پیدا میکند. به همین مناسبت در تعبیرات دعایی آمده است:
فِي الْأَصْلَابِ الشَّامِخَةِ وَالْأَرْحَامِ الْمُطَهَّرَةِ.
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): در صلبهای بلندمرتبه و رحمهای پاکیزه.
پس اینکه پدر و مادر چه کسانی باشند و انسان در چه اصل و نسبی شکل بگیرد، در این بحث مورد توجه قرار میگیرد.
از همینجاست که اهمیت انتخاب همسر روشن میشود. کسی که میخواهد ازدواج کند، نباید فقط مجذوب ظاهر شود؛ باید بداند شخصی که انتخاب میکند، قرار است مادر یا پدر نسل بعدی او باشد. مسئلهٔ نسل، مسئلهٔ کوچکی نیست.
قرآن کریم دربارهٔ نسبت همسران و نسل میفرماید:
«نِسَاؤُكُمْ حَرْثٌ لَكُمْ» (بقره، ۲۲۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): زنان شما کشتزار شما هستند.
پدر، بذر و ریشهٔ این نسل است و مادر جایگاه پرورش آن.
خود من زمانی که مجرد بودم، چهل هفتهٔ پیاپی به مسجد جمکران میرفتم و از امام عصر عجلاللهتعالیفرجهالشریف درخواست میکردم که در انتخاب همسرم مرا یاری کنند؛ زیرا مسئلهٔ نسل بعد را نمیتوان مسئلهای ساده و اتفاقی دانست. الحمدلله خداوند نیز همسری نصیبم کرد که در همهٔ این درسها و بحثها همراه بوده و توجهی به دنیا ندارد. خداوند حق ایشان را بر ما حلال کند.
پس نخستین عامل اختلاف مراتب، اختلاف طبایع است.
۲. اختلاف عادات
خواجه در مرتبهٔ دوم به اختلاف عادات اشاره میکند.
انسان در چه محیطی بزرگ شده است؟ شیوهٔ زندگی خانوادهٔ او چگونه بوده؟ فامیل، ایلوتبار، خویشاوندان، محله، مدرسه و محیط تربیتی او چگونه بودهاند؟ انسان از کودکی به چه چیزهایی عادت کرده است؟
همهٔ اینها مهماند.
برای مثال، ممکن است خانوادهای عادت داشته باشد تازه ساعت یازده یا دوازده شب برنامههای سرگرمی خود را آغاز کند. چنین عادتی میتواند با اهداف سیر و سلوکی انسان ناسازگار باشد.
پس دومین عامل، عادتهایی است که در طول زندگی در انسان شکل گرفتهاند.
۳. تفاوت مدارج علم، معرفت و فهم
عامل سوم:
«و ثالثاً از جهت تفاوت مدارج در علم و معرفت و فهم.»
اینجا به اصل بحث میرسیم.
انسانها در علم، معرفت و میزان فهم با یکدیگر متفاوتاند. اینکه شخص چه اندازه تحصیل علم کرده، چه اندازه معرفت به دست آورده و از آنچه شنیده تا چه اندازه حقیقتاً فهمیده است، در رتبهٔ او تأثیر دارد.
قرآن کریم میفرماید:
«يَرْفَعِ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَالَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ دَرَجَاتٍ» (مجادله، ۱۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خداوند کسانی از شما را که ایمان آوردهاند و کسانی را که علم داده شدهاند، درجاتی بالا میبرد.
پیشتر ذیل این آیه بحث کردهایم که درجه با علم پیوند دارد و علامه طباطبایی رحمةاللهعلیه نیز در این زمینه نکاتی دارند.
پس عامل سوم، تفاوت در علم، معرفت و فهم است.
۴. اختلاف همتها
عامل چهارم:
«و رابعاً از جهت اختلاف همتها.»
همتها و ارادههای انسانها یکسان نیست.
صاحبان همت به مراتب بلند میرسند. انسان باید اراده کند و عمل کند؛ «یا علی» بگوید و حرکت کند، نه اینکه تصمیم را دائماً به فردا، شنبه یا سال جدید موکول کند.
حرکت باید از همین الآن آغاز شود.
۵. تفاوت در شوق و تحمل مشقت طلب
عامل پنجم:
«و خامساً به حسب تفاوتی که در شوق و تحمل مشقتِ طلب افتد.»
در اینجا دو مسئله مطرح است: شوق و تحمل مشقت.
یکی اینکه انسان تا چه اندازه میل و شوق دارد؛ چقدر تشنهٔ حقیقت است و دلش تا چه اندازه او را به سوی مطلوب میکشاند.
دوم اینکه تا چه اندازه آماده است سختی راه را تحمل کند.
راه علم سختی دارد. کسی که در پی علم و معرفت است، باید آمادگی تحمل مشقت آن را نیز داشته باشد.
پس هدف از این بحث آن بود که روشن شود اختلاف مراتب اهل سعادت بیعلت نیست؛ طبایع، عادات، علم و معرفت و فهم، همت و نیز شوق و تحمل مشقت، همه در این اختلاف مراتب نقش دارند.
اصول معرفت نفس از «گنجینهٔ گوهر روان»
اکنون چند اصل دیگر از کتاب گنجینهٔ گوهر روان را مرور میکنیم.
اصل نوزدهم: حرکت
اصل نوزدهم دربارهٔ حرکت است:
«حرکت، خارج شدن موضوعی است از فقدان صفتی و کمالی به سوی وجدان آن کمال و صفت، بهطور تدریج و وجود هر جزء بعد از جزء دیگر.»
و در تعبیر دیگری:
«حرکت عبارت است از خروج شیء از قوه در امری به فعل، تدریجاً.»
یعنی شیء بهتدریج از قوه به سوی فعل میرود و استعدادهای نهفتهٔ آن شکوفا و بالفعل میشوند.
این اصل نیازمند توضیح تفصیلی است، اما در اینجا تنها عنوان آن را مرور میکنیم.
اصل بیستم: هر متحرک به مُخرِج نیاز دارد
اصل بیستم:
«برای متحرک باید مُخرِجی باشد.»
بحث «خروج» را پیشتر ذیل این آیه مطرح کردیم:
«الر ۚ كِتَابٌ أَنْزَلْنَاهُ إِلَيْكَ لِتُخْرِجَ النَّاسَ مِنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّورِ» (ابراهیم، ۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): الف، لام، را. کتابی است که آن را به سوی تو نازل کردیم تا مردم را از تاریکیها به سوی نور بیرون آوری.
خروج، مُخرِج میخواهد.
در این آیه، پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله مأمور است با کتاب الهی مردم را از ظلمات به نور بیرون آورد.
اصل بیستم نیز همین معنا را بیان میکند:
«برای متحرک باید مُخرِجی باشد که وی را از نقص به در برد و به کمال رساند.»
انسان برای خارجشدن از نقص و حرکت به سوی کمال به مربی، استاد و مُخرِج نیاز دارد.
اصل بیستویکم: ما و جهان، همه در حرکتیم
اصل بیستویکم:
«ما با حرکت و در حرکت و در جهانِ حرکتیم.»
ما با حرکتیم، در حرکتیم و در جهانی زندگی میکنیم که سراسر حرکت است.
پیرامون ما یکپارچه حرکت است؛ از پایین، حرکت وجودی و از بالا، ایجاد و افاضه. تفصیل این بحث را باید در جای خود بررسی کرد.
اصل بیستودوم: کتاب و آموزگار از وسایلاند
اصل بیستودوم دربارهٔ نقش کتاب و آموزگار است.
کتاب، مربی، معلم، آموزگار و استاد، علت مُعِدّه هستند، نه علت تامه.
آنها زمینه را فراهم میکنند، راه را نشان میدهند و استعداد را برای رسیدن آماده میسازند؛ اما فهم، رسیدن، چشیدن و دارا شدن، کار...
ادامهٔ اصل بیستودوم: کتاب و آموزگار، علت مُعِدّهاند
فهمیدن، رسیدن، چشیدن و دارا شدن در دست خداست؛ ملکوت همهچیز به دست اوست:
«فَسُبْحَانَ الَّذِي بِيَدِهِ مَلَكُوتُ كُلِّ شَيْءٍ وَإِلَيْهِ تُرْجَعُونَ» (یس، ۸۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس منزّه است آنکه ملکوت و فرمانرواییِ همهچیز به دست اوست و به سوی او بازگردانده میشوید.
معلم، کتاب، درس، بحث و کلاس همگی مُعِدّات و زمینهسازند؛ یعنی کمک میکنند، اما نباید انسان تنها به آنها اکتفا کند و بگوید: «من معلم دارم، کتاب دارم و درس و بحث دارم، پس کار تمام است.»
نه؛ این تازه آغاز راه است. اینها زمینه را فراهم میکنند تا خداوند دست انسان را بگیرد. این نکته بسیار مهم است. بسیاری در همینجا دچار اشتباه میشوند و گمان میکنند صرف داشتن استاد یا انتساب به استاد برای رسیدن کافی است.
پس اصل این است:
«کتاب و آموزگار از وسایل و مُعِدّاتاند؛ دانشدهنده دیگری است.»
اصل بیستوسوم: «من» غیر از بدن است
اصل بیستوسوم:
«آن گوهری که به لفظِ "من" و "أنا" و مانند اینها بدان اشاره میکنیم، موجودی غیر از بدن است.»
وقتی به انسانی اشاره میکنیم، حقیقتاً فقط به این بدن مادی اشاره نداریم. آن شخص یک ذات، حقیقت و واقعیتی دارد که فراتر از ظاهر بدن اوست.
این معنا هنگام مرگ آشکارتر میشود. تا هنگامی که آن حقیقت انسانی با بدن است، شخص را با نام خودش میشناسیم؛ اما وقتی از دنیا میرود، از «جنازه» سخن میگویند. معلوم میشود حقیقتی که آن شخص را «او» میکرد، صرف این بدن نبود.
پس انسان حقیقت و باطنی دارد و نباید او را صرفاً مساوی با بدن دانست.
اصل بیستوچهارم: امتداد حقیقت انسان از نفس تا بدن
اصل بیستوچهارم:
«انسان از مرتبهٔ نفس تا مرحلهٔ بدنش یک موجود متشخصِ ممتد است و به عبارت دیگر، انسان موجود ممتدی است که از مرحلهٔ اعلی تا به انزل مراتبش، همه یک شخصیت است.»
بنابراین بدن نیز، هرچند پایینترین مرتبهٔ وجود ماست و سرانجام وارد چرخهٔ طبیعت میشود، یکی از شئون وجودی انسان است؛ یک طور از اطوار وجودی ما، یک آیه و یک سایه از حقیقت ماست.
بدن چیزی کاملاً جدا از ما نیست.
ما یک حقیقت واحد با اطوار و مراتب مختلف هستیم.
اصل بیستوپنجم: آثار بدن از اشراق و افاضهٔ نفس است
اصل بیستوپنجم:
«جمیع آثار بارز از بدن، همه از اشراق و افاضهٔ نفس است.»
هر اثری که از بدن بروز میکند ـ دیدن، شنیدن، گرمای بدن، سخنگفتن، راهرفتن، خوابیدن و دیگر افعال ـ همه از اشراق و افاضهٔ نفس است.
اگر نفس را از بدن بگیرید، بدن تبدیل به پیکری بیجان میشود و بهتدریج رو به فساد میرود.
پس هرچه این بدن از حیات و فعالیت دارد، از شئون نفس است. نفس در کار است که بدن زنده، فعال و برپاست.
ابنسینا و ارزش علم
در توضیح این اصل، حضرت استاد به سخنی از شیخالرئیس، ابوعلی حسین بن عبدالله بن سینا اشاره میکنند.
ابنسینا از نوجوانی در علوم مختلف پیشرفت بسیار سریعی داشت و در جوانی در طب شهرت یافت. در حدود هفدهسالگی برای درمان نوح بن منصور سامانی، امیر بخارا، فراخوانده شد.
پس از درمان او، ابنسینا اجازه یافت به کتابخانهٔ سلطنتی سامانیان وارد شود. در گزارش زندگینامهٔ ابنسینا آمده است که او کتابخانهای با اتاقهای متعدد و مجموعهای از کتابهای کمیاب را در آنجا دید و از آنها بهره برد.
برای ابنسینا، چنین کتابخانهای از زر و سیم ارزشمندتر بود. او بهجای آنکه مقصد خود را در ثروت مادی ببیند، فرصت دسترسی به کتابها و مطالعه را غنیمت شمرد.
این همانجایی است که تفاوت همتها و ارزشگذاری انسانها آشکار میشود: برای کسی مانند ابنسینا، کتاب و علم خودِ گنج بود.
کتاب القانون فی الطب او نیز قرنها از آثار مهم پزشکی بود و بارها در اروپا چاپ شد.
شگفتی از آهنربا و غفلت از تدبیر نفس
در همین اصل، از شیخالرئیس چنین مضمونی نقل میشود:
«مردم از جذبِ آهن بهوسیلهٔ آهنربا تعجب میکنند و از جذب و تصرف و تسخیر نفس در بدن خویش بیخبرند.»
انسان آهنربایی را میبیند که آهن را جذب و حرکت میدهد و از آن شگفتزده میشود؛ اما از حقیقت بسیار نزدیکتری غافل است:
این بدن را چه چیزی حرکت میدهد؟
نفس توست که بدن را حرکت میدهد و آن را تدبیر میکند. چرا از این حقیقت شگفتانگیزِ درون خود بیخبریم؟
این همان دعوت دائمی معرفت نفس است: انسان از عجایب بیرون تعجب میکند، اما چهبسا از عجایب بسیار بزرگترِ وجود خودش غافل میماند.
اصل بیستوششم: نامهای گوناگون حقیقت باطنی انسان
اصل بیستوششم:
«آن گوهری که به لفظِ "من" و "أنا" و مانند اینها بدان اشارت میکنیم، به نامهای گوناگون خوانده میشود.»
در کتابهای مختلف برای حقیقت باطنی انسان نامهای متعددی به کار رفته است. پنج نامی که در آثار حکمی بیشتر رواج دارند عبارتاند از:
نفس
نفس ناطقه
روح
عقل
قوهٔ عاقله
اینها از رایجترین نامهایی هستند که در کتابهای حکمت برای باطن و حقیقت انسانی به کار میروند.
نامهای دیگری نیز آمده است، از جمله:
قوهٔ ممیّزه
روان
جان
دل
جام جهاننما
جام جهانبین
وَرقا
طوطی
و نامهای دیگری از این دست.
اما آنچه در کتب حکمت و بر زبان حکما بیشتر رواج دارد، همان پنج نام نخست است: نفس، نفس ناطقه، روح، عقل و قوهٔ عاقله.