یا رب اعوذبک من همزات الشیاطین و من شر نفسي و من شر خلقک. بسم الله الرحمن الرحیم. لا حول ولا قوة الا بالله العلی العظیم. اللهم اياک نعبد وایاک نستعين. الحمد لله على كل نعمه واسأل الله من فضله. السلام علیک یا داعی الله و ربانیة آیاته. سلام علیکم و رحمة الله.
برای اینکه کلاس حالت خود را پیدا کند، لطف کنند عزیزان جلو بیایند؛ تا آنجا که میشود. خیر ببینید. فرصت کم است؛ من هدیهام را تقدیم کنم و وارد بحث شویم.
عرض کردیم آنچه در ابتدای جلسه از بزرگان هدیه میکنیم، مرتبط با بحث تحصیل علم و معرفت و دانش است و به درد شما میخورد. یکی از دستوراتی که مربوط به امروز هم هست، برای چهارشنبه هر هفته است. من خودم امروز انجام دادم؛ فکر میکنم هفت دقیقه طول کشید و خیلی زمان نمیبرد. البته سندش در کتاب «گوهر شبچراغ»، جلد یک، صفحه صد و پنجاه است؛ آنجا میتوانید ببینید. اما من هیچوقت به صرف اینکه مطلبی در کتابی آمده، اکتفا نکردهام. وقتی یکی از بزرگان جامعالاطراف توصیه میکند، چه برای اینکه خودم انجام دهم و چه برای اینکه به دیگری توصیه کنم، برایم اهمیت دارد. مخصوصاً آقای بهجت، روحش شاد، روزی سفارشاتی در خصوص مفاتیح و بعضی از ادعیه به ما داشتند و به بنده اجازه دادند که به دیگران نیز سفارش و توصیه کنم.
اتفاقاً آقای بهجت به جوانی بیستوهفتساله که از ایشان پرسیده بود: «حافظهام خوب است، اما راه علم برایم گشاده نیست. دارم اذیت میشوم. عاشق علمم و تشنه معرفتم، مثل خیلی از شماها؛ لکن انگار راه به روی ما بسته است. چه کنیم؟» توصیههایی کردند. آخرین توصیه ایشان همین بود که در کتاب «گوهر شبچراغ» نیز آمده و آثار این ذکر را بیان کرده است. ابتدا آثارش را برایتان بگویم، سپس خود ذکر را.
اول فرمودند: «بر اهالی علم و قلم فائق آید.» البته دقت داشته باشید که این به آن معنا نیست که شخص در پی برتریجویی بر اهل علم و قلم باشد؛ اشتباه نشود. یعنی کاری میکند که بتوانی حتی به اهل علم و اهل قلم، که اصطلاحاً به آنان فضلا میگویند، خیر برسانی؛ یعنی خیرت به آنان هم برسد. چرا فقط به بیسوادها و کمسوادها؟ به اهل علم هم خیر برسانی.
خدا علمی به تو میدهد که از فحوای این روایت چنین برمیآید که همان حکمت باشد؛ چون بسیاری علم دارند، اما به باطن علم پی نبردهاند. لذا حاضرند نزد کسی زانو بزنند که ظاهراً از جهت درجه علمی شاید از آنان پایینتر باشد، اما به حکمت، که باطن علم است، رسیده باشد و از او بهره بگیرند. این حالت حتی ممکن است در وجود یک بچه پانزدهساله یا چهاردهساله هم پدید آید؛ چیزی که در زمان جنگ در میان بچهها زیاد دیدیم.
شاید زمانی خاطرات جنگ را برای شما بگویم. البته اهلش باید بگوید؛ برای امثال ما زشت است که بخواهیم چیزی بگوییم. یکی از دوستانِ اساتید ما که در هدایت ما بسیار سهیم بود، روحش شاد، در شلمچه تیغ به صورتش خورد. ماجرای عجیبی بود. وقتی داشت میرفت، من روی پوتینش افتادم، صورتم را روی پوتینش گذاشتم و آنقدر گریه کردم که پوتین ایشان خیس شد. مرا بلند کرد. مرا «علی» صدا میکرد. گفت: «علی، پاشو، غصه نخور. من خواب دیدم حضرت زهرا سلام الله علیها رو دیدم و به من گفته که قبرمو نشون داده و حتی کسایی که قبل از من، بعد از من شهید میشن.» صحبتهایی با ما کرد و رفت.
ایشان دو سال از من بزرگتر بود، اما صاحب کرامات بود. من پانزدهساله بودم که به جنگ رفتم و ایشان هفدهساله بود. کرامات عجیبی از ایشان دیدیم که واقعاً عرض میکنم، اغراق نمیکنم؛ واقعاً و حقیقتاً گنجایش بیان آنچه از ایشان دیدیم نیست. اموری خارق عادت از ایشان میدیدیم؛ از یک بچه هفدهساله! عجیب بود. در تمام نمازهایش، بدون استثنا، اشک داشت. من ندیدم نمازی بخواند و اشک نریزد. عجیب بود.
سرّ و رمزی هم در این خصوص به ما گفت و ما نیز آن زمان سعی میکردیم به آن برسیم. آن موقع، بههرحال چون کوچکتر و کمی پاکتر بودیم، اتفاقاتی میافتاد و اشکی جاری میشد؛ اما اکنون دل زمخت شده است. خدا به فریاد همه ما برسد.
پس یکی از آثارش فائق آمدن بر اهل علم و اهل قلم است که نشان میدهد به درد شما علمآموزان و حکمتآموزان میخورد. دومین اثر، فتوحات است؛ فتوحات برای شخص دست میدهد. اگر کسی «فتوحات» ابنعربی را خوانده باشد، میداند. شیخ اکبر، عارف عربی، روحش شاد، دو کتاب به نام فتوحات داشت: «فتوحات مکیه» و «فتوحات مدنیه». «فتوحات مدنیه» مفقود شده است. حالا یا ظرفیت کسی اقتضا نمیکرد و ایشان خودش آن را گم کرد، یا هرچه بود؛ مانند کتاب «الفین» علامه حلی.
توصیه میکنم این کتاب را تهیه کنید. سالهای بسیار پیش، ابتدای هر منبری که میخواستم شروع کنم، یکی از آن اصول هزار و سیوهشتگانه این کتاب را در اثبات ولایت امیرالمؤمنین و رد شبهات و اباطیلی که مخالفان حضرت گفتهاند، بیان میکردم. آن زمان بهخوبی میچشیدم که حضرت زهرا از بیان اینها خوشحال است. چرا؟ وقتی ایشان را در عالم رؤیا دیدند ـ چه کسی را؟ بحث را گم نکنید؛ علامه حلی را ـ از ایشان پرسیدند: «از آن دنیا چه خبر؟» فرمود که اگر دو چیز را نداشتم، بهخاطر فتواها و قضاوتهایم هلاک شده بودم: یکی «الفین» و دیگری «زیارت الحسین».
نام کتاب «الفین» است. «الفین» یعنی چه؟ در عربی یعنی دو هزار. ولی وقتی کتاب را میخوانید، خود علامه در پایان کتاب، اگر ملاحظه فرموده باشید، مینویسد که به این آخرین اصل، یعنی اصل هزار و سیوهشتم، اکتفا میکنیم و کتاب را تمام میکنیم. اصول بسیار دیگری در اثبات ولایت اهلبیت هست، اما به همین مقدار بسنده میکنیم. بااینحال، نام کتاب «دو هزار» است.
من از بعضی بزرگان شنیدم که ایشان دید بقیه مطالب در ظرف مردم نیست؛ از این جهت یاد آن کتاب افتادم: در ظرف مردم نیست. بعضی هم گفتهاند نه، کتاب دو جلد بوده و فرزندشان، فخر، جلد دوم را که از اصل هزار و سیونه تا دو هزار بوده، بیرون نداده و نگه داشته است. بعضی نیز اینگونه گفتهاند.
در هر حال، آن کتاب بسیار خوبی است که علامه حلی را در آن عالم نجات داده است. بخوانید؛ از حیث عقلی و نقلی ولایت مولا را اثبات کرده است.
بحث چه بود که به این سمت رفتیم؟ بحث فتوحات بود. فتوحات ابنعربی؛ «فتوحات مدنیه» ایشان مفقود شده و در دسترس نیست، اما «فتوحات مکیه» موجود است. اگر کسی آن کتاب «فتوحات» را دیده باشد، متوجه میشود فتوحات یعنی چه. فتوحات یعنی فتح و گشایش قلب؛ یعنی قلب به روی حقایق باز میشود. این چیز کمی نیست؛ نعمت بسیار بزرگی است.
بزرگ است که نتیجهاش میشود شرح صدر. چه کسانی حضرت استاد را از نزدیک دیده بودند؟ دعای ثابتی داشتند که بسیار دوست داشتند و میگفتند: «خدا به شما شرح صدر عطا کند، آقا.» شرح صدر نتیجه فتح قلب است. اینها بسیار مهم است. این یکی از آثار آن است. اگر بخواهیم اینگونه صحبت کنیم، کل کلاس به همین روایت میگذرد؛ پس عبور کنیم.
اثر دیگرش این است که حوائجش برآورده میشود؛ یعنی خدا خوشش میآید و میگوید: «به او بدهید، این را به او تفضل کنید.» دیگر اینکه فرمود غنی و مکرم میشود؛ یعنی از مردم و از دنیا بینیاز میشود و آبرو پیدا میکند و وجیه میشود.
حالا آن چیست؟ از سفارشات اکید امیرالمؤمنین و تمام بزرگان است. هیچکدام از بزرگان، کاملین و عرفا نبودند که سفارش به سه آیه آخر سوره حشر نکرده باشند. مثلاً مولا، امام صادق صلی الله علیه و آله فرمود که اسم اعظم... امیرالمؤمنین فرمود اسم اعظم در این سه آیه آخر است. حضرت امام نیز بسیار به فرزندشان، استاد احمد، سفارش داشتند که سوره حشر را بخوانند؛ بهویژه آیات آخر و مخصوصاً چهار آیه آخر: "لو انزلناه على جبل لرأيته خاشعا متصدعا من خشية الله" از آنجا به بعد.
این ذکری که Allaha Min هم توصیفش کردیم، فقط مربوط میشود به آیه بیستودو سوره حشر. من با این آیه بیستودو سوره حشر بسیار کیف میکنم: "هو الله الذي لا اله الا هو". "علم الغيب والشهادة هو الرحمن الرحيم". همین است. فرمودند این را روز چهارشنبه، چهارشنبهها، هفتاد بار بخوانید. کار ما را آسان کردهاند؛ نگفتهاند هر روز. همین امروز انجام دهید؛ البته با حضور قلب، انشاءالله. بسیار عالی است و انشاءالله گشایش حاصل شود.
در تفسیر روایی اهل بیت علیهم الصلاة و السلام، ذیل این آیه از امام صادق دیدم ـ آقای قرائتی هم در تفسیر نور همین را آورده است ـ که از امام صادق در خصوص عالم غیب و شهادت پرسیدند؛ اینکه خدا عالم الغیب و الشهاده است یعنی چه؟ حضرت فرمودند: "الغیب ما لم یکن والشهادة ما قد کان"؛ یعنی خدا عالم به غیب است، یعنی آن چیزی که هنوز نمود نکرده، ظهور نکرده، ظاهراً نیست و موجود نشده است؛ و عالم به شهادت است، یعنی ما قد کان، یعنی آن چیزی که موجود شده و هست. این هم از هدیه امروزمان.
قبل از اینکه سراغ اصول برویم، آن هفتادوشش اصلی که خروجی صد و پنجاهوسه درس معرفت نفس است، تا عناوین این اصول را برای شما نگویم، وارد درس نمیشوم؛ ذهنتان باید آماده شود. عرض کردیم یکی از روشهای مطالعه و تدریس همین است که ابتدا کلیات گفته شود.
پیش از آن، از جهت اهمیت موضوع نفس و پرداختن به آن، هر جلسه نکتهای را به یادگار از یکی از بزرگان جامعالاطراف تقدیم میکنیم. امروز از این کتابی که در دست بنده است، جلد سه به نام «بارقه سه»، مطلبی میخوانم. این را نیز به شما توصیه میکنم.
این کتاب متعلق به چه کسی است؟ عنوان کتاب «نفس قدسی الهی» است. این جلد سه، یا «بارقه سه»، شرح اسفار ملاصدراست. اما چه کسی آن را شرح داده است؟ خدا رحمتش کند؛ تا جایی که فکر میکنم سه سال پیش ایشان زنده بود. علامه استاد علی موسوی، یکی از علمای گمنام و، به عبارتی، بسیار خوشنام و جلیلالقدر بودند.
در این مجلد، صفحه چهلوچهار، اگر خواستید مراجعه کنید، از قول عینالقضات همدانی در خصوص نفس سخنی نقل میکند. البته از چند نفر، از رابعه، سهروردی، گیسودراز و عینالقضات مطالبی میآورد تا به اینجا میرسد که عینالقضات همدانی تعریفی پیرامون نفس، روح و دل دارد.
علامه موسوی میگوید، و حالا فرمایش عینالقضات را میآورد: «ای انسان آنچه در باطن تو پوشیده است». در باطن ما چیزی پوشیده شده است؛ در کن، فی کتاب مکنون، در یک پرده است. «آنچه در باطن تو پوشیده است اگر بدانی». این جمله بسیار عالی است. باور کنید همین یک جمله برای ده جلسه حرف دارد؛ تازه برای بیسوادی مثل من. یک جمله است. میفرماید: «ای انسان! آنچه در باطن تو پوشیده است اگر بدانی» چه میشود؟ «آن میشوی.»
یعنی همان میشوی؛ همان گمشده خودت که خودت و باطن خودت هستی. ما اصلاً در جستوجوی خودمان هستیم. سالها دل طلب جام جم از ما میکرد. آنچه خود داشت ز بیگانه تمنا میکرد.
بعد علامه قاسمعلی موسوی فرمایش ایشان را اینگونه ادامه میدهد؛ یعنی اینگونه ترجمه میکند: «یعنی گوهرهایی در درون تو نهفته است که خود از آنها خبر نداری و کسی نیز تلاشی برای نشان دادن آنها به تو نکرده است.» این در عالم علم و تعلیم و تربیت فاجعه است. کسی تلاش نکرده است درون ما را به خودمان نشان دهد. اگر به کتابهای مدارس، دانشگاهها و حتی حوزهها نگاه کنید، بسیاری از آنها اصلاً چنین چیزی را به ما یاد نمیدهند که در درون خود غور و غواصی کنیم. به تو نشان ندادهاند و تلاشی نکردهاند.
«اگر بتوانی به آن گوهرها دست پیدا کنی، همانند آنها میشوی. پس از شناخت گوهرهای نهفته در وجودت طالب حقیقت روح و نفس باش. اگر بخواهی این مفاهیم را به واقع دریابی...» میبینید چه قلم راحتی دارد؟ اسفار را شرح میدهد، اما با همین قلم راحت. همه شما دارید میفهمید. از این کتابها به بهانه اینکه قلمشان سنگین است فرار میکنیم، درحالیکه حقایق لابهلای آنها ریخته است. حالا اگر انسان چهار کلمهاش را هم نفهمید، نفهمید. مگر قرار است همهچیز را بفهمیم؟
میفرماید: «اگر بخواهی این مفاهیم را به واقع دریابی باید بدانی که تنها...» راه را بیان میکند: «تنها با غذا خوردن، خوابیدن و مطالعه چند کتاب به جایی نمیرسی.» سپس به شکلی بسیار رمزی سه کلید طلایی میدهد.
بروید آقا، پذیراییتان را انجام دهید. خیر ببینید، آقای هاشمی. بچهها و دوستان زحمت کشیدهاند. مخصوصاً اینها از جمله لِمهای درسی من است؛ اگر مرا شناخته باشید، جاهایی که حرف خاصی دارم، حواسها را پرت میکنم. اصلاً کار من است. روزی هرکسی نیست.
میگوید سه کار باید بکنی: «باید اول به در خانه دل، بعد به در خانه حقیقت و در نهایت به در خانه نفس بروی.» عجب!
درِ خانه دل چیست؟ حقیقت چیست و نفس چیست؟ خیلی رمزی گفته است. میگوید سه کار باید بکنی: اول به درِ خانه دلت بروی، بعد به درِ خانه حقیقت و سپس به درِ خانه نفست. اکنون شما که اینجا نشستهاید، درِ خانه نفستان زانو زدهاید. آیا پیش از آن، به درِ خانه دل و درِ خانه حقیقت رفتهاید؟
دل که تقریباً برای همه شما مشخص است؛ باید کشیک بدهید و مراقبت کنید هر چیزی وارد نشود. [دیالوگ عربی] یادش بخیر، [دیالوگ عربی] را برای ما نوشت و تقدیم کرد؛ البته به شماها. یادگار شما و برای شماست. ما که نفهمیدیم.
اما حقیقت چیست؟ آقا، به گوش باشید؛ هر وقت کتاب عرفانی گرفتید و سخن از «خانه حقیقت» شد و گفتند باید به درِ خانه حقیقت بروی، منظورشان خانه چهارده نور پاک است. این را یادتان باشد. در بسیاری از کتابها این را رمزی گفتهاند و گذشتهاند؛ نگفتهاند مقصود چیست. حقیقت و حق در خانه آنان است. [دیالوگ عربی] و بعد، درِ خانه نفس.
ادامه فرمایش استاد علیآقاست: «پس اگر بخواهی به پوشیدههای درون خویش راه یابی باید از سه مسیر دل، حقیقت و نفس قدسی گذر کنی. اگر به اینها راه پیدا نکردی همان که بودی باقی میمانی و نه تنها تأثیرگذار نخواهی بود بلکه مانند انبوهی از گوشت با اسکلتی استخوانی هستی که فقط راه میروی. اگر نتوانی به این مسیرها راه پیدا کنی از تمام بدن و وجود تو جز یک مشت عفن و گندیدهای بیرون نمیآید.» و گندیدگی. ممنونم عزیزم. «این یک واقعیت است. اما اگر مسیرهای درست را بیابی همچو گوهری ارزشمند جلوهگر میشوی.»
بهصورت گوهر جلوه میکنی. اصلاً هر کس به تو میرسد، میگوید: گمشدهام را پیدا کردم؛ چون آن گوهرهای وجودی خودت را پیدا کردهای و حالا دیگران هم آنها را میبینند.
ایشان ادامه میدهند: «باید دل را خالی از عیبها و خطاها کنیم.» حالا دارد توضیح میدهد آن سه خانه یعنی چه. این خانه دل است. «از امامان معصوم کمک بگیرید.» این خانه حقیقت است؛ یعنی توسل، همین ذکر توسلی که ابتدای جلسه الحمدلله داشتیم. «و با پرتو نورانی نفس قدسی به سوی خداوند برویم.» این خانه نفس است. این یک وضعیت مطلوب و عالی است.
بعد ایشان میفرماید که عینالقضات میگوید: «اکنون کوشش دار تا صفتی از آن پوشیدهها را بر تو عرضه کنیم.» میگوید اکنون کوشش کن؛ میخواهیم چندتایی از آنها را برای شما عرضه کنیم و بگوییم در وجودت چه خبر است. «هرگاه هفتاد هزار صورت بر تو عرضه کنند، همه این صورتها را در خود بیابی.» یعنی میبینی که همه این هفتاد هزار صفت در تو هست، ولی تو از آن غافل بودهای. هفتاد هزار صفت! [صدای کوبیدن چوب] چه خبر است؟ میگویی: «من یکی از آن هفتاد هزار صورت هستم.»
این فرمایش عینالقضات است: «در درون هر انسان هفتاد هزار خاصیت پوشیده است.» الله اکبر. چه خبر است در وجود ما؟ چه گنجی درون ماست و چه بیخبریم! هفتاد هزار گوهر. چه بگویم؟ مثلاً اگر بگویم اکنون صندوقچهای این گوشه است و ده گوهر، مثلاً طلا یا زبرجد و زمرد و یاقوت، در آن هست، مردم با سر و کله میریزند؛ اما هفتاد هزار گوهر در وجود خودت هست. چرا کموکاش نکنیم؟
شما با فهم این مطلب میفهمید که ارزش انسان چیست و چقدر است؛ درحالیکه ما فکر میکنیم انسان یعنی خوردن، خوابیدن، راه رفتن و همین کارهای حیوانی. نه، این نیست. در واقع آن صفات پوشیده، صورت تو هستند. الله اکبر.
حال میخواهیم ببینیم آن صورتها چه هستند. علامه، آسید علی موسوی، میگوید: «از سه چهار منبع که نظریات عین القضات را بررسی کردم، مطلب دیگری در این مورد نیافتم. حتی در مجموعهای که گیسودراز از شرح گفتههای او در سرزمین هند به رشته تحریر درآورده نیز مطلب جدیدتری عنوان نشده است. در اینجا به تعدادی از صورتهایی که عین القضات بیان کرده اشاره میکنیم.»
ایشان کمک میکند و چند صورت از آن هفتاد هزار صورت را برای ما میشمارد. یک صورت گذشت. من سریع میگویم تا قدری ذهنتان با اینها آشنا شود. اینها گوهرهایی هستند که در وجود ماست. حالا اینها چیست؟ چه گمشدههایی در وجود ما هستند؟ اینها اطوار نفس ما، شعور نفس ما، تجلیات نفس ما و آیات وجودی ما هستند. الله اکبر.
یک، صورت گذشت؛ دو، صورت جوانمردی؛ سه، صورت رحمت؛ چهار، صورت نعمت؛ پنج، صورت الفت؛ شش، صورت همیت با هاء جیمی؛ هفت، صورت خندان؛ هشت، صورت گریان. اینها آیات خدا هستند. هر وقت میخندی یا گریه میکنی، فکر میکنی همینطور اتفاق میافتد؟ آیات الهی یعنی صورتهایی که در وجود تو هستند. وگرنه چگونه میخواستی بگریی؟ چگونه میخواستی بخندی؟ بزرگان چقدر در اینجا مطالب بیان کردهاند و من دارم از آنها عبور میکنم.
نه، صورت شوق؛ ده، صورت نفرت؛ یازده، صورت فرار؛ دوازده، صورت محبت؛ سیزده، صورت دوستی؛ چهارده، صورت هماهنگی.
آقا، اکنون شما دارید راه میروید. اگر حرکت دستها و پاها با هم هماهنگ نباشد، چه اتفاقی میافتد؟ به آن میگویند دستوپاچلفتی؛ پای خودش گیر میکند و با صورت روی زمین میافتد. نمیتواند تعادل خودش را حفظ کند.
این هماهنگی، یعنی صورت هماهنگی که در وجود توست. اکنون شما دارید صحبت مرا گوش میدهید و مرا میبینید؛ در عین حال، در تمام عروقتان جریان خون در حرکت است. در عین حال، سما و عرض وجودتان با هم مرتبطاند؛ ملکوت و ملک آن. در عین حال، صوت را که ماده است میشنوید؛ همان بحث جلسه اول. آن را تجرید میکنید و به زبان نفس برمیگردانید. زبان نفس که مادی نیست؛ مجرد است. چه کسی این کار را انجام میدهد؟ این هماهنگیها کجاست؟
در عین حال، دارید غذا میخورید و دستگاه هاضمهتان شروع به ترشح اسید کرده است. از طرف دیگر، جاذبه، ماسکه و دافعه همه مشغول کارند. از تکتک میلیاردها سلول شما سموم دفع میشود؛ یعنی قوه دافعه دارد کار میکند. این هماهنگی را چه کسی ایجاد کرده است؟ یک صورت است، یک موهبت است، یک رشحه است، یک آیه و یک نشانه از خدا در وجود توست.
اینها را چه کسی میخواهد به ما بگوید؟ کجا اینها را پیدا کنیم؟ اگر اینجا نگوییم، کجا بگوییم؟ آنقدر برای همکارانی غصه میخورم که ـ حالا غیبت نشود، جسارت نکنیم و تهمت هم نزنیم ـ بعضی حاضرند ساعتها پشت میز خود بیکار بنشینند، بگویند و بخندند و اراجیف بگویند و کاری هم نداشته باشند، اما در این جلسات ننشینند و گوش جانشان را به حقایق ناگفتهای نسپارند که در کتاب بزرگان خاک میخورد.
حالا همینطور صورتها را بشمارید؛ دیگر من نشمارم، وقت نداریم. پنج دقیقه وقت داریم؟ پنج دقیقه. بله، بله.
البته پنج جلد نیست. من جلدهای هشت و نه و ده آن و اینها را هم دارم. حالا نمیدانم علامه این کتاب را در چند جلد نوشته است، اما من بیش از ده جلد از آن را دارم. خلاصهاش را هم حتماً تهیه کنید؛ کتابی به نام «بارگاه نفس قدسی الهی». ببینید چه خبر است.
این مطلب اکنون مؤیدی شد و کمکی کرد تا ما قدری بفهمیم در وجودمان چه خبر است. البته ما توضیح هم ندادیم؛ چهار پنج مورد را گفتیم و عبور کردیم. چه غوغایی است! بعد امثال ما، لباسپیغمبربهتنها و تریبونبهدستها، چه خیانتی در حق مخاطبان، مستمعان و مردم عزیزمان میکنیم که باز حرفهای تکراری، داستان و حکایت میگوییم. بس است دیگر! چقدر میخواهی برای ما داستان بگویی؟ داستان باید به پیاده شدن حقایق علمی کمک کند. اگر اینها پیاده نشود، ما بیچارهایم. چه کنیم؟ اگر اینها پیاده نشود و در ما پیریزی نشود، سعادتمند از دنیا نمیرویم.
یادتان هست کلمه چند بود؟ هفتاد و پنج بود؟ چقدر بود؟ در رابطه با همین «صد کلمه در معرفت نفس» اینجا میگفتیم که بعد برکت کرد و منجر شد به این کلاس. بین دو نماز اینجا در خصوص سعادت نفس صحبت میکردیم. علامه میگفت، یادتان هست چه بود؟ تصرف در ماده کائنات. چون نفس مجرد است، باید از قید و بند ماده بیرون بیاید. حتی آن را به طیالارض ربط میداد. ببینم کتابش همراهم هست؟ بله، اینجاست. اصلاً به طیالارض ربطش میداد.
حالا بعضیها گفتند: «هجو، هجو! آن کسی که شما در مباحث گفتید به طیالارض رسید، مثلاً شما شش آیه اول سوره طه را گفتید و فرمودید رمز طیالارض در آن است؛ این را ما هم میتوانیم؟ این چه بوده؟» بله، دقیقاً. چه جالب، از همان موقع اینجا علامتگذاری کردهایم و مانده است. کلمه هفتاد و پنج؛ بله، درست گفتیم.
یک قسمت از آن را برایتان بخوانم. اینها را یک شرح اجمالی دادهایم و در کانال هست. علامه میفرماید: «آنکه در منشآت تمثلی نفسانی خود...» یعنی ملکوتش و قوه خیالش به کار افتاده است. اصلاً تمثل از لحاظ مثال است. مثال، قوه خیال و برزخ وجودی است.
«منشآت» یعنی انشا و ایجاد؛ نفست دارد صورت ایجاد میکند. اکنون قیافه مرا کجا میبینی؟ در برزخت، در قوه خیالت، در رتبه مثالی وجودت. چه کسی این صورت مرا برایت انشا میکند؟ نفست، نفس ناطقت و قوه خیال. لذا علامه میفرماید قوه خیال چیست؟ دوربین عکسبرداری نفس ناطق است. ببینید چقدر حرف در اینجا نهفته است.
«آنکه در منشآت تمثلی...» کدام تمثلات؟ «تمثلی نفسانی خود»؛ هرچه هست در وجود خودت است. «در حال انصراف از شوامل...» کدام اشتغالات؟ «شوامل حسی و موانع خارجی بیاندیشد.» یعنی ببیند این تمثلات از کجا میآید؛ همه در وجود است. چه چیزی مانع است؟ آن اشتغالات بیرونی و موانع حسی؛ دیدن، شنیدن، چشیدن، لمس کردن، بوییدن و امثال اینها. اینها مانعاند.
میگوید اگر در این بیندیشی... یک خواهش از شما دارم: در کلاس هیچکس ساعت را نگاه نکند. وقتی شما ساعت دستتان را نگاه میکنید، من به هم میریزم؛ احساس میکنم یک نفر مضطرب است، آرامش ندارد و دنبال این است که کلاس چه وقت تمام میشود. ترجیح میدهم اینگونه نباشیم. یا بنشینیم و خودمان را به سفره معارف بسپاریم، یا اگر واقعاً کار داریم، برویم.
میفرماید اگر کسی اینگونه بیندیشد، «اعتراف کند که نفس چون قوت گیرد مانند نفوس متألهه تواند...» این قوت نفس در همان سه رمز است؛ همان سه رمزی که عینالقضات در آن کتاب گفت، همان سه خانه. چون نفس قوت گیرد، مانند نفوسی که متأله و الهیاند، «تواند به سلطان کلمه نوری وجودی و امر کن ایجادی خود اشباح، شبحها و اشخاصی همانند خود و با دیگران انشا کند.»
همان ابدال؛ از جسم خودشان بدل انشا میکنند. جسم اصلی اینجاست، اما از خودشان نیز انشا میکنند؛ مانند تلویزیون و رسانه. شما اکنون در رسانه تشریف دارید. فرض کنید همین حالا پخش زنده باشد. شما یک نفرید و جسم اصلیتان اینجاست، اما تکثرات الی ما شاء الله است؛ یعنی میلیونها گیرنده دارند صورت شما را نشان میدهند.
چطور وقتی این بحثها پیش میآید، قبول میکنید؟ آن را چه کسی ساخته است؟ یک انسان. بعد خدا نمیتواند این قدرت را بدهد؟ اصلاً این قدرت را چه کسی داده است؟ خود خدا به ما داده که رسانه ایجاد شده است؛ ایجادشده بهوسیله نفس من و شما. میتوانید به اینها فکر کنید؟
میگوید اگر کسی به اینجا رسید، میبیند که بهراحتی میتواند با قدرت نفسش چه کند؛ با آن اراده کنِ وجودی، کنفیکون، خارج از عادت کار کند و از ماده خارج شود؛ چون نفس مجرد است و بر ماده احاطه دارد. میتواند در ماده کائنات تصرف کند.
مثلاً چایش سرد شده است و چای سرد برایش خوب نیست. البته اینها بچهبازی است؛ مثال را به اندازه خودم میزنم. چای داغ میخواهد، تصرف میکند و چای داغ میشود و میخورد. داغ برای معدهاش ضرر دارد، تصرف میکند، سرد میشود و میخورد. البته عرض میکنم این مثالی که زدم در حد خودم است؛ اینها بچهبازی است.
«و چون مجرد از ماده و احکام آن و محیط و فارغ بر آنهاست به چشم برهم زدنی به طی ارض به هر جا خواهد گسیل دارد.» این طیالارض است. این هم روشش، این هم نشانهاش و این هم راهش. نگویید چیز عجیبوغریبی است که استاد باید اینجا یکدفعه هوویی بکشد، نفسی به صورت من بزند و ناگهان ببینم صاحب طیالارض شدهام. اینگونه نیست. آن هم آقابالاسر دارد؛ خداست و خدایی میکند. حق ندارد به هر کسی چیزی بدهد و امثال این.
بروید این کلمه هفتاد و پنج را ببینید؛ کمی طولانی است. بسیار عالی بود و خیلی به ما کمک کرد. پس اینها باید در ما پیاده شود، وگرنه لنگ میزنیم و نمیتوانیم به سعادت برسیم.
امروز در وادی سعادت و سعادت نفس، در خلوت خودم، درحالیکه کتابها دورم بود، اینها را نگاه میکردم و میگشتم. جالب بود که رسیدم به کتاب «اخلاق ناصری» خواجه نصیرالدین طوسی که شرح «طهارت الاعراق» ابنمسکویه است؛ میدانید، قبلاً توضیح دادهام. آن کتاب یکی از بهترین کتب اخلاقی یا، به عبارتی، سیر و سلوک است.
در آنجا میفرماید: «پس فضیلت مردم در این نوع رتبت متزاید میشود.» در خصوص فضیلتهای مردم صحبت میکند. مردم را دو دسته میکند: عدهای فقط اشتغالات ظاهری دارند؛ میخورند و میخوابند. عدهای نیز اهل باطن و اهل فضیلتاند. میگوید همینها هم مراتبی دارند. حالا چه...
چیزی که باعث این رتبهبندیهاست چیست؟ همه آنها در قسمت دوم سعادتمند میشوند؛ به باطن دسترسی پیدا کردهاند، اهل معرفت نفساند، اهل عبادت و بندگیاند، دنبال عالم معنا هستند و ملکوتیاند؛ اما باز هم رتبه دارند. چه چیزی اختلاف رتبه ایجاد میکند؟
حالا همه شما حدود یک ساعت است که اینجا نشستهاید و زانو زدهاید؛ همه دارید گوش میدهید و همه مینویسید. یک صوت را از یک نفر، از یک کتاب، با کلماتی کاملاً ثابت میشنوید. چرا یک نفر زود میگیرد، به قول علما گُر میگیرد، آتش میگیرد و بالا میرود، اما یکی هم مانند من سرد پایین میماند و آنقدر زمخت است که باید دستش را بگیرند و بکشند؟ این اختلاف رتبهها از کجاست؟
شما باید کل این کتاب را بخوانید تا این را پیدا کنید. اکنون لقمه را آماده در دهانتان میگذارم. مرحوم خواجه نصیر میفرماید: «چه مراتب و منازل این نوع بسیار است. بعضی از بعضی بلندتر و سبب آن تکثر اما...» میخواهد دلیل آن تکثر را بیان کند. قلم ایشان کمی غامض است؛ یعنی قدری روان نیست. خوب دقت کنید: «اما اولاً از جهت اختلاف طبایع بود.»
میگوید طبعها مختلفاند. طبع از کجا میآمد؟ در سلسله نزولی، در قوس نزول انالله ، یدبر الأمر من السماء إلى الأرض قوس نزول. این امر که میخواهد از آسمان به زمین پیاده شود، اولین جایی که ما پیاده شدیم و رنگ گرفتیم کجا بوده است؟ رحم مادر، صلب پدر و تشکیل نطفه. منظور همین است. میگوید اختلاف در رحمها و صلبهاست؛ فرق میکند پدر و مادر چه کسانی باشند. اصلاب و ارحام. في الاسلاب الشامخة والارحام المطهرة. این یک دلیل است.
چقدر مهم است کسانی که میخواهند ازدواج کنند، عاشق چشم و ابرو نشوند و اصل و نسب طرف را بررسی کنند. با چه کسی میخواهی ازدواج کنی؟ قرار است مادر نسل بعدت شود. مگر شوخی است؟ پدر نسل بعدت مگر شوخی است؟ ریشه است. پدر ریشه و دانه است؛ بذر را پدر میکارد و زمین، مادر است. النساءکم حرفٌ لكم زمین کشتزار شماست؛ شوخی نیست.
به خدا، حالا حرف شخصی میشود، من چهل جمعه پشت سر هم، چهل هفته جمکران رفتم؛ مجرد بودم. چهل هفته پشت سر هم نزد امام عصر رفتم و زار زدم که آقا، همسر بنده را شما مشخص کنید. من نمیتوانم؛ نسل بعد مگر شوخی است؟ الحمدلله خدا حقش را برای ما حلال کند. کسی را نصیب ما کرد که در همه این درس و بحثها آمده و پشت من محکم بوده است و الحمدلله سر سوزنی توجه به دنیا و این امور ندارد. امام عصر و این امور شوخی نیست.
پس یکی از عوامل، طبایع است. «و ثانیاً»؛ دومین عامل، اختلاف عادات است. آقا، چه عادتهایی دارید؟ یعنی در چه محیطی بزرگ شدهاید؟ عادت زندگیتان چه بوده است؟ مثلاً آن خانواده، آن فامیل، آن ایل و تبار، آن قوم و خویش، آن محله و آن مدرسهای که در آن بزرگ شدهاید، بسیار مهم است. به چه چیزهایی عادت کردهاید؟ مثلاً بعضی خانوادهها عادت دارند تازه ساعت یازده یا دوازده شب تلویزیون یا ماهوارهشان را روشن کنند. این عادت کاملاً مغایر با اهداف سیر و سلوکی است. البته نخواهیم اینگونه وارد بحث شویم؛ از آن بگذریم.
دلیل بعدی: «و ثالثاً از جهت تفاوت مدارج در علم و معرفت و فهم.» رسیدیم به اصل مطلب. تفاوت در علم، معرفت و فهم است. کسی که تحصیل علم و معرفت میکند و میزان فهم او، باز در رتبهها تأثیرگذار است. "والذی نعوّت العلم درجات" دربارهاش ذیل این آیه صحبت کردیم. اصلاً درجه، طبق فرمایش علامه طباطبایی علیهالرحمه، برای اهل علم است؛ بقیه تعطیلاند.
این هم سه مورد. چهارمی چیست؟ «و رابعاً از جهت اختلاف همتها.» ارادهها و همتها. صاحبان همت به همهجا میرسند. اراده کند و انجام دهد؛ یا علی بگوید. نگوید از فردا، از شنبه یا از سال جدید؛ نه، همین الآن.
«و خامساً به حسب تفاوتی که در شوق و تحمل مشقت طلب افتد.» یکی شوق است؛ اینکه میل دل این شخص چقدر اقتضا میکند، چقدر شوق دارد، چقدر تشنه است و چقدر حاضر است. دیگری تحمل مشقت است؛ چقدر حاضر است سختی را تحمل کند. راه علم سختی دارد و باید سختی را تحمل کرد.
هدف من تا اینجا صرفاً این بود که این اختلافات را متوجه شویم. آقای هاشمیان تشریف آوردند و حدود چهل دقیقه گذشته است. تبرکاً چند اصل بخوانیم و برای امروز بس است.
اصلها را از چه کتابی میخواندیم؟ «گنجینه گوهر روان». تا اصل چند گفتیم؟ آفرین، هجده.
اصل نوزده. اجازه دهید سریع جلو برویم و دیگر توضیح ندهم. اصل نوزده درباره حرکت است: «خارج شدن موضوعیست از فقدان صفتی و کمالی به سوی وجدان آن کمال و صفت به طور تدریج و وجود هر جزء بعد از جزء دیگر.»
خلاصه، حرکت عبارت است از... یکی از تعریفهای حرکت در اینجا این است. حرکت یعنی چه؟ «عبارت است از خروج شیء از قوه در امری به فعل تدریجاً.» این البته توضیح میخواهد. یعنی شیء در امری بهتدریج از قوه خارج شود و به سمت فعل و فعلیت برود و استعدادهایش شکوفا شود.
اصل بیست: «برای متحرک باید مخرجی باشد.» یادتان هست؟ الف لام را کتاباً انزلنا الیک. آیهاش چه بود؟ اول سوره اسرا: لتخرج الناس من الظلمات الی النور. اگر عربیاش را اشتباه نخوانده باشم. یک روز اینجا گفتم خروج، مخرج میخواهد؛ باید کسی ما را خارج کند. چه کسی بود؟ پیغمبر. با چه چیزی؟ با قرآن.
حالا اینجا میفرماید، اصل بیست: «برای متحرک باید مخرجی باشد که وی را از نقص به در برد و به کمال رساند.» مخرج میخواهد. بدون مربی، بدون استاد و بدون مخرج، اصلاً شدنی نیست.
اصل بیستویک: «ما با حرکت و در حرکت و در جهان حرکتیم.» با حرکتیم، در حرکتیم و در جهان حرکتیم. پیرامون ما یکپارچه حرکت است؛ از پایین، حرکت وجودی و از بالا، ایجادی، که به وقتش انشاءالله دربارهاش صحبت میکنیم.
اصل بیستودو: کتاب و آموزگار از وسایل و چه هستند؟ به نظر شما کتاب، مربی، معلم، آموزگار و استاد، علت مُعِدّهاند یا تامّه؟ بلند بگویید. مُعِدّه، آفرین. من ندیدم کسی بگوید تامّه. نه؛ فهم، رسیدن، چشیدن و دارا شدن کار...
ملکوت دست خداست. "بیدهی ملکوت کل شر". معلم، کتاب، درس، بحث و کلاس، اینها مُعِدّاتاند؛ یعنی کمک میکنند. یعنی نباید فقط به همینها اکتفا کنی و بگویی: «من معلم دارم، کتاب دارم، درس و بحث دارم، تمام.» اینطور نیست. این تازه اول کار است. اینها تو را شق میزنند تا خدا دستت را بگیرد. این نکته بسیار مهم است. خیلیها اینجا خودشان را باختهاند؛ میگویند: «من استاد دارم، من حفظ استادم...» بعد وقتی با او سفری میرود، میبیند هیچچیز ندارد.
«کتاب و آموزگار از وسایل مُعِدّاتاند. دانشدهنده دیگری است.»
اصل بیستوسه: «آن گوهری که به لفظ من و عن و مانند اینها بدان اشاره میکنیم موجودی غیر از بدن است.»
من اکنون به شما اشاره میکنم؛ مثلاً دستم را به سمت آقا حمید اشاره میکنم. این اشاره من به موجودی است که اینجا نشسته و من دارم به او اشاره میکنم. این موجود که این بدن نیست؛ ذاتی دارد، حقیقتی دارد، واقعیتی دارد و من به ایشان از آن جهت اشاره میکنم. دور از جان آقا حمید، خدا به همه شما طول عمر و برکت بدهد، مثلاً وقتی کسی میافتد و تمام میشود، بلند میگویند: «لا اله الا الله». دیگر اسمش را نمیبرند؛ میگویند جنازه را ببرید. جنازه دیگر اسم ندارد؛ میگویند جنازه را بردار و ببر. هر چیزی حقیقت و باطنی دارد. اینطور نیست که صرفاً بدن باشد.
اصل بیستوچهار: «انسان از مرتبه نفس تا مرحله بدنش یک موجود متشخص ممتد است و به عبارت دیگر انسان موجود ممتدی است که از مرحله اعلی تا به انزل مراتبش همه یک شخصیت است.»
یعنی همین بدن هم که تفاله وجود ماست و بعد وارد چرخه طبیعت میشود، یکی از شئون وجودی ماست؛ یک طور وجودی ماست، یک آیه از ماست، یک سایه از ماست و جدا از ما نیست. ما یک حقیقت واحدیم با اطوار مختلف.
اصل بیستوپنج: «جمیع آثار بارز از بدن همه از اشراق و افاضه نفس است.» مفهوم است. یک بار دیگر: جمیع آثار بارزی که از بدن بروز میکند، مثل دیدن، شنیدن، همین گرمای بدن، حرف زدن، راه رفتن و خوابیدن، همه این اطوار متعدد از اشراق و افاضه نفساند. نفس را بگیر؛ این بدن یک لاشه بدبو و مرده عفن و گندیده میشود. پس هرچه این بدن دارد، از شئون نفس است. نفس در کار است که بدن سرحال و سرپاست.
حضرت استاد اینجا به فرمایش شیخالرئیس ابوعلیسینا، روحش شاد، اشاره میکند. البته میدانید اسم اصلی ایشان چه بود؟ چه کسی میداند؟ ابوعلی یعنی پدر علی؛ خودش که علی نبود. چه کسی بود؟ آفرین، احسنت. حسینبنسینا. در شانزدهسالگی و هفدهسالگی به علامه حسینبنسینا معروف بود.
زمانی که نوح، پادشاه بخارا، بود، اگر خواستید در کتاب «قانون» ببینید. اکنون کتاب «قانون» ابنسینا پانزده بار در اروپا چاپ شده است. در ایران ما چند بار چاپ شده؟ در ایتالیا و رم در آکادمیهایشان تدریس میشود. «قانون» تازه یک جلد است؛ مشقشق شده است.
ایشان در شانزدهسالگی علامه بود و در هفدههجدهسالگی بزرگان علمی میآمدند و جلویش زانو میزدند. بعد پادشاه بخارا ـ این را خوب گوش بدهید، در همین کتاب «قانون»، همان ابتدا، آمده است ـ مجمعی ترتیب داد و اطبا را جمع کرد تا یک کار طبابت را انجام دهند. هیچکس نتوانست؛ همه مستأصل شدند، جز شیخالرئیس، شیخالرئیس نوجوان. او کار را بهتمامی انجام داد.
بعد به همه پاداش میداد. پادشاه بود و صله میداد؛ امروز میگوییم دلار، آن زمان میگفتند سکه و زر و سیم. آنقدر خوشحال شد که به همه صله داد. حالا میخواست به خود شیخالرئیس بدهد: «چه میخواهی؟ یک کیسه خوب است؟» نه یک کیسه کوچک؛ یک کیسه. «چقدر؟ چند تا میخواهی؟ مثلاً صندوقچه؟» به نظر شما ایشان چه خواست؟ علامه حسینبنسینا، معروف به ابوعلیسینا، که ما به او شیخالرئیس میگوییم، فرمود: «میشود سرورم یک خواهشی از شما بکنم؟»
این عبارت در «قانون» همینگونه آمده است: خواهشم از شما این است که درِ کتابخانهتان را به روی من باز کنید و اجازه دهید به کتابخانه بروم و ساعتها آنجا مطالعه کنم.
این کتابها همه دستنوشته بودند؛ آن زمان چاپ نبود. دستنوشتههای هزار سال پیش که خاک خورده بودند. شروع کرد به مطالعه. او این را زر و سیم میداند، این را سکه و طلا میداند. اختلافها باید کجا مشخص شود؟
حالا علامه در این اصل مطلبی از شیخالرئیس میآورد. این فرمایش شیخالرئیس است: «مردم از جذب آهنربا، آهن را تعجب میکنند و از جذب و تصرف و تسخیر نفس، مر بدنشان را بیخبرند.»
تعجب میکند که ببین این آهنربا چگونه آهن را با خودش حرکت میدهد. عزیز دلم، این بدن تو را چه کسی حرکت میدهد؟ نفست دارد آن را حرکت میدهد و تدبیرش میکند. چرا از این بیخبری؟
یک اصل دیگر هم بخوانیم و بعد یک ربع سؤالوجواب داشته باشیم.
اصل بیستوشش: «آن گوهری که به لفظ من و انا و مانند اینها بدان اشارت میکنیم به نامهای گوناگون خوانده میشود چون...» حالا میخواهد بگوید این گوهر نامهای زیادی دارد. در هر کتابی به نامی آمده است، اما اصل آنها پنج نام اول است: نفس، نفس ناطقه، روح، عقل و قوه عاقله. این پنج نام است.
در بیشتر کتابها باطن وجود ما را با این نامها نامگذاری کردهاند؛ اما قوه ممایزه، روان، جان، دل، جام جهاننما، جام جهانبین، ورقا، طوطی و نامهای دیگر نیز آمده است. «ولی آنچه در کتب حکمت و السنه حکما رواج دارد همان پنج نام نخستین است.»
این تا اصل بیستوپنجم.