فهرست مطالب ۱ سرفصل متن کامل جلسه (پاکسازیشده) ۰:۰۰ یا ربّ أعوذ بک من همزات الشیاطین و من شرّ نفسی و من شرّ خلقک. بسم الله الرحمن الرحیم. لا حول ولا قوّة إلا بالله العلیّ العظیم. اللهمّ إیّاک نعبد وإیّاک نستعین. الحمد لله علی کلّ نعمة وأسأل الله من فضله. السلام علیک یا داعی الله و ربّانیّ آیاته. سلام علیکم و رحمة الله. برای اینکه کلاس حالت خودش را بگیرد لطف کنند عزیزان بیایند جلو، تا آنجا که میشود خیر ببینید. فرصت کم است؛ هدیهام را تقدیم کنم و برویم تو بحث. عرض کردیم آنچه از بزرگان ابتدای جلسه هدیه میکنیم مرتبط با تحصیل علم و معرفت و دانش است که به درد شما میخورد. یکی از دستوراتی که مربوط به امروز هم هست، مال چهارشنبهٔ هر هفته. من خودم امروز انجام دادم؛ فکر میکنم هفت دقیقه طول کشید. خیلی زمان نمیبرد. سندش هست کتاب **گوهر شبچراغ** جلد یک، صفحهٔ صد و پنجاه؛ آنجا میتوانید ببینید. اما به صرف اینکه توی کتابی آمده من هیچوقت اکتفا نکردم. یکی از بزرگان جامعالاطراف وقتی توصیه میکند چه خودم بخواهم انجام بدهم چه به دیگری مخصوصاً آقای بهجت روحش شاد. یک روزی به ما سفارشاتی داشتند در خصوص مفاتیح و بعضی از ادعیه؛ به بنده اجازه دادند که به دیگران سفارش و توصیه کنم. اتفاقاً آقای بهجت هم به یک جوان بیستوهفتسالهای که ازشان پرسید «حافظهام خوب است اما راه علم برایم گشاده نیست؛ دارم اذیت میشوم. عاشق علمم، تشنهٔ معرفتم مثل خیلی از شماها. لکن راه انگار بسته است؛ چه کنیم؟» توصیههایی کردند؛ آخرین توصیه همین بود که آنجا تو کتاب گوهر شبچراغ هم آمده که آثار این ذکر اینهاست. اول برایتان بگویم بعد خود ذکر. اول فرمودند بر اهالی علم و قلم فائق آید. دقت داشته باشید این به معنای برتریجویی بر اهل علم و قلم نیست؛ اشتباه نشود. یعنی کاری باید بکنی که بتوانی حتی به اهل علم و اهل قلم که اصطلاحاً فضلا میگویند هم تو خیر برسانی. خیرت به آنها هم برسد؛ چرا فقط به بیسوادها و کمسوادها؟ نه، به اهل علم هم. یعنی علمی را خدا به تو میدهد که از فحوای این روایت اینطور برمیآید که همان حکمت باشد. چون خیلیها علم دارند اما به باطن علم پی نبردهاند؛ لذا حاضرند زانو بزنند پیش کسی که ظاهراً از جهت درجهٔ علمی شاید از آنها کمتر باشد اما به حکمت رسیده که باطن علم است. توجه کردی؟ و ازش بهره بگیرند. این حتی تو وجود یک بچهٔ پانزدهساله، چهاردهساله هم میافتد؛ در زمان جنگ ما این را زیاد دیدیم از بچهها. حالا یک وقتی خاطرات جنگ را برای شما بگوییم. البته اهلش باید بگوید؛ ما که زشت است امثال ما بخواهیم چیزی بگوییم. اما یکی از دوستاساتید ما که در هدایت ما خیلی سهیم بود روحش شاد، در شلمچه تیغ خورد تو صورتش. عجیب بود؛ خیلی وقتی که داشت میرفت من خوابیدم رو پوتینش، صورتم را پوتینش گذاشتم؛ آنقدر گریه کردم که خیس شد پوتین ایشان و مرا بلند کرد. به من «علی» صدا میکرد. گفت: «علی پاشو غصه نخور. خواب دیدم حضرت زهرا سلاماللهعلیها را؛ قبر مرا نشان داده و حتی کسانی که قبل از من، بعد از من شهید میشوند.» اینها صحبتهایی با ما کرد و رفت. ایشان دو سال از من بزرگتر بود اما صاحب کرامات بود. من پانزده سالم بود رفتم جنگ؛ ایشان هفده سالش بود. کرامات عجیبی از ایشان دیدیم؛ اغراق نمیکنم؛ گنجایش بیانش نیست. خارق عادت. هفدهساله. تو تمام نمازهایش بدون استثناء اشک داشت؛ من ندیدمش نمازی بخواند بدون اشک. سرّ و رمزی هم به ما گفت در این خصوص؛ ما هم آن موقع سعی میکردیم. آن موقع بچهتر بودیم، یک ذره پاکتر بودیم؛ اشکی جاری میشد. اما الان هی دل زمخت شده. خدا به فریاد همهمان برسد. پس یکیاش افاقه بر اهل علم و اهل قلم است که نشان میدهد به درد شما اهل علمآموزان و حکمتآموزان میخورد. دومیاش فتوحات است؛ فتوحات بهش دست میدهد. اگر کسی فتوحات ابنعربی را خوانده باشد شیخ اکبر محییالدین عربی دو تا کتاب داشتند به نام فتوحات: فتوحات مکیه، فتوحات مدینه. مدنیه مفقود شده. حالا یا ظرفیت کسی اقتضا نمیکرد ایشان خودش گمش کرد؛ هرچه بود مثل کتاب **الفین** علامهٔ حلّی. توصیه میکنم این کتاب را بگیرید. خیلی سالهای پیش ابتدای هر منبری که میخواستم شروع کنم یکی از آن اصول هزار و سیوهشتگانهٔ این کتاب را در اثبات ولایت امیرالمؤمنین و ردّ شبهات مخالفین حضرت بیان میکردم و خیلی قشنگ آن موقع میچشیدم حضرت زهرا خوشحال است از بیان اینها. علامهٔ حلّی را وقتی در عالم رؤیا دیدند گفتند از آن دنیا چه خبر؟ فرمود اگر دو چیز را نداشتم به خاطر فتواها و قضاوتهایم هلاک شده بودم: یکیاش الفین، دیگریاش زیارت الحسین. الفین یعنی دو هزار. ولی شما کتاب را که میخوانی خود علامه وقتی تمام میکند مینویسد این آخرین برهان را، هزار و سیوهشتمین را دیگر کفایت میکنیم. بسیار اصول دیگری در اثبات ولایت اهل بیت هست اما همین مقدار بسنده میکنیم. ولی کتاب هست دو هزار. لذا از بعضی بزرگان شنیدم که بقیه را دید در ظرف مردم نیست. بعضیها هم گفتند فرزندشان **فخر المحققین** جلد دوم را از هزار و سیوشش تا دو هزار بیرون نداد، نگه داشت. در هر حال آن کتاب خیلی خوبی است که علامهٔ حلّی را آنور نجات داده. بخوانید؛ از حیث عقلی و نقلی اثبات ولایت مولا کرده. حالا بحث چه بود که به آن سمت رفتیم؟ این فتوحات. فتوحات مدنیهٔ ابنعربی غیب شده؛ فتوحات مکیه هست. اگر کسی آن کتاب را دیده باشد متوجه میشود فتوحات یعنی چه: فتح و گشایش قلب. قلب باز میشود به روی حقایق. این چیز کمی نیست. نعمت بزرگی است که نتیجهاش میشود شرح صدر. کیها از نزدیک حضرت استاد را دیده بودند؟ دعای ثابتی که ایشان داشت خیلی دوست داشت میگفت خدا به شما شرح صدر عطا کند آقا. شرح صدر نتیجهٔ فتح قلب است. این یکی از آثارش. حالا بخواهیم اینطوری حرف بزنیم کل کلاس میرود به همین روایت. دیگرش حوائجش برآورده میشود؛ خدا خوشش میآید میگوید بهش بدهید، تفضّل کنید. دیگرش فرمود غنی و مکرم میشود: بینیاز از مردم و دنیا، باآبرو، وجیه. حالا آن ذکر چیست؟ به به. از سفارشات اکید امیرالمؤمنین و تمام بزرگان؛ هیچکدام از کمّلین و عرفا نبودند که سفارش به سه آیهٔ آخر سورهٔ حشر نکرده باشند. مولا، امام صادق علیهالسلام فرمود اسم اعظم تو این سه آیهٔ آخر است. امیرالمؤمنین هم فرمود اسم اعظم تو این سه آیهٔ آخر است. حضرت امام هم خیلی سفارش به فرزندشان سید احمد داشتند در خوانش سورهٔ حشر خاصه آیات آخر، مخصوصاً چهار آیهٔ آخر؛ از «لو أنزلنا هذا القرآن علی جبل…» از آنجا به بعد. «لَوْ أَنزَلْنَا هَٰذَا ٱلْقُرْءَانَ عَلَىٰ جَبَلٍۢ لَّرَأَيْتَهُۥ خَٰشِعًۭا مُّتَصَدِّعًۭا مِّنْ خَشْيَةِ ٱللَّهِ…» (حشر/۵۹:۲۱)اگر این قرآن را بر کوهی فرو میفرستادیم، آن را از ترس خدا خاشع و از هم پاشیده میدیدی… این ذکری که آقای بهجت هم توصیفش را کردیم فقط مربوط میشود به آیهٔ بیستودو سورهٔ حشر. این آیهٔ بیستودو که من خیلی باهاش کیف میکنم: «هُوَ ٱللَّهُ ٱلَّذِى لَآ إِلَٰهَ إِلَّا هُوَ ۖ عَٰلِمُ ٱلْغَيْبِ وَٱلشَّهَٰدَةِ ۖ هُوَ ٱلرَّحْمَٰنُ ٱلرَّحِيمُ» (حشر/۵۹:۲۲)اوست خدایی که معبودی جز او نیست؛ دانای نهان و آشکار؛ اوست بخشندهٔ مهربان. همین را فرمودند هفتاد بار روز چهارشنبه. کارتان را آسان کردند؛ نبود هر روز. همین الان، همین امروز انجام بده. زود هم البته با حضور قلب انشاءالله. بسیار عالی؛ انشاءالله گشایش حاصل شود. در روایات اهل بیت علیهمالسلام از امام صادق ذیل این آیه دیدم آقای قرائتی تو تفسیر نور هم همین را آورده از امام صادق در خصوص «عالم الغیب والشهادة» پرسیدند یعنی چه. حضرت فرمودند: «الغیب ما لم یکن والشهادة ما قد کان» یعنی خدا عالم به غیب است: آن چیزی که هنوز نمود نکرده، ظهور نکرده، موجود نشده؛ و عالم به شهادت است یعنی «ما قد کان» آن چیزی که موجود شده و هست. این هم از هدیهٔ امروزمان. قبل از اینکه برویم سراغ اصول آن هفتادوپنج اصلی که خروجی صد و پنجاه و سه درس معرفت نفس است تا این اصول را من عناوینش را برای شما نگویم ورود به درس نمیکنم؛ ذهنتان باید آماده شود. یکی از روشهای مطالعه و تدریس همین است که کلیات گفته شود. قبل از آن از جهت اهمیت موضوع نفس، هر جلسه نکتهای به یادگار از یکی از بزرگان جامعالاطراف تقدیم میکنیم. امروز از این کتابی که دست بنده است جلد سه به نام **بارقهٔ سه**. این را هم توصیه میکنم. عنوانش هست **نفس قدسی الهی**. این جلد سه یا بارقهٔ سه شرح اسفار ملاصدراست. کی شرح داده؟ خدا رحمتش کند؛ تا فکر میکنم سه سال پیش ایشان زنده بود: علامه **سید قاسم علی موسوی**. یکی از علمای گمنام به عبارتی بسیار خوشنام و جلیلالقدر. تو این مجلد صفحهٔ چهلوچهار، خواستید رجوع کنید، از قول **عینالقضات همدانی** در خصوص نفس صحبتی میآورد. از چند نفر: رابعه، سهروردی، گیسودراز و عینالقضات. تا اینجا میرسد که عینالقضات همدانی تعریفی پیرامون نفس و روح و دل دارد. او میگوید: «ای انسان آنچه در باطن تو پوشیده است» تو باطن ما یک چیزی پوشیده شده؛ «فی کتابٍ مکنون»، در یک پردهای است. «…فِى كِتَٰبٍۢ مَّكْنُونٍ» (واقعه/۵۶:۷۸)…در کتابی پوشیده. «آنچه در باطن تو پوشیده است اگر بدانی» خیلی جملهٔ عالی است. باور کنید ده جلسه همین جمله حرف توش هست. برای بیسوادی مثل من تازه. میفرماید: «ای انسان! آنچه در باطن تو پوشیده است اگر بدانی، آن میشوی.» یعنی میشوی همان گمشدهٔ خودت که خودتی، باطن خودتی. ما اصلاً دنبال خودمان داریم میگردیم. «سالها دل طلب جام جم از ما میکرد آنچه خود داشت ز بیگانه تمنا میکرد.» بعد علامه قاسم علی موسوی اینطور ادامه میدهند فرمایش ایشان را: یعنی گوهرهایی در درون تو نهفته است که خود از آنها خبر نداری و کسی نیز تلاشی برای نشان دادن آنها به تو نکرده است. آقا فاجعه است در عالم تعلیم و تربیت. کسی تلاش نکرد که درون ما را به خودمان نشان بدهد. کتابهای مدارس و دانشگاهها و حتی حوزهها را بروی ببینی خیلیاش چنین چیزی را یاد نمیدهد که درون خودت را غور کنی، غواصی کنی. اگر بتوانی به آن گوهرها دست پیدا کنی، همانند آنها میشوی. پس از شناخت گوهرهای نهفته در وجودت طالب حقیقت روح و نفس باش. میبینید چه قلم راحتی دارد؟ اسفار را دارد شرح میدهد با همان قلم راحت. همهتان دارید میفهمید. فرار میکنیم از این کتابها به بهانهٔ اینکه قلم سنگین است؛ حقایق ریخته لابهلایش. حالا چهار تا کلمهاش را آدم نفهمید، نفهمید. مگر همه را بفهمیم ما؟ میفرمود اگر بخواهی این مفاهیم را به واقع دریابی باید بدانی که تنها با غذا خوردن و خوابیدن و مطالعهٔ چند کتاب به جایی نمیرسی. باید اول خیلی رمزی سه تا کلید طلایی داده. بروید آقا پذیراییتان خیر ببینید آقای هاشمی؛ بچهها و دوستان زحمت کشیدند. مخصوصاً جزو لمِ درسیام اینهاست؛ اگر ما را شناخته باشید جاهایی که حرف خاص دارم حواسها را پرت میکنم؛ اصلاً کار من است؛ روزی هرکسی نیست. باید اول به درِ خانهٔ دل، بعد به درِ خانهٔ حقیقت، و در نهایت به درِ خانهٔ نفس بروی. عجب. خانهٔ دل چیست؟ حقیقت چیست؟ نفس چیست؟ خیلی رمزی گفته. سه تا کار باید بکنی. الان شما که اینجا نشستید درِ خانهٔ نفستان را زدید. قبلش رفتید درِ خانهٔ دل و درِ خانهٔ حقیقت؟ خب دل که تقریباً برای همهتان مشخص است که باید کشیک بدهید، مراقبت کنید هر چیزی وارد نشود. حقیقت چیست؟ آقا به گوشتان: هر وقت کتاب عرفانی گرفتید و حرف از خانهٔ حقیقت شد گفتم باید بروی در خانهٔ حقیقت منظورشان خانهٔ چهارده نور پاک است. این را یادتان باشد. خیلی از کتابها این را رمزی گفتند رد شدند. حقیقت، حق، در خانهٔ آنهاست. و در خانهٔ نفس. پس ادامهٔ فرمایش استاد علیآقاست: «پس اگر بخواهی به پوشیدههای درون خویش راه یابی باید از سه مسیر دل، حقیقت و نفس قدسی گذر کنی. اگر به اینها راه پیدا نکردی همان که بودی باقی میمانی و نه تنها تأثیرگذار نخواهی بود بلکه مانند انبوهی از گوشت با اسکلتی استخوانی هستی که فقط راه میروی.» اگر بتوانی به این مسیرها راه پیدا کنی… «از تمام بدن و وجود تو جز یک مشت عفن و گندیده بیرون نمیآید» اگر راه پیدا نکنی. ممنونم عزیزم. «این یک واقعیت است. اما اگر مسیرهای درست را بیابی همچو گوهری ارزشمند جلوهگر میشوی.» به جای گوهر جلوه میکنی. اصلاً هرکی به تو میرسد میگوید گمشدهام را پیدا کردم؛ چون آن گوهرهای وجودیات را پیدا کردی حالا دیگران هم میبینندش. ایشان ادامه میدهند: باید دل را خالی از عیبها و خطاها کنیم این خانهٔ دل. از امامان معصوم کمک بگیرید این خانهٔ حقیقت؛ یعنی توسل، همین ذکر توسلی که ابتدای جلسه الحمدلله داشتیم. و با پرتو نورانی نفس قدسی به سوی خداوند برویم این خانهٔ نفس. این یک وضعیت مطلوب و عالی است. بعد ایشان میفرمود عینالقضات میگوید اکنون کوشش دار تا صفتی از آن پوشیدهها را بر تو عرضه کنیم. میگوید الان کوشش کن؛ میخواهیم چند تایش را عرضه کنیم بگوییم چه خبر است تو وجودت. هرگاه هفتاد هزار صورت بر تو عرضه کنند، همهٔ این صورتها را در خود بیابی. یعنی میبینی همهٔ این هفتاد هزار صفت در تو هست، ولی تو از آن غافل بودهای. هفتاد هزار صفت چه خبر است؟ میگویی من یکی از آن هفتاد هزار صورت هستم. در درون هر انسان این فرمایش عینالقضات است هفتاد هزار خاصیت پوشیده است. الله اکبر. چه گنجی درون ماست و بیخبری است. هفتاد هزار گوهر. مثلاً بگویم الان یک صندوقچه این گوشه است، ده تا گوهر طلا و زبرجد و زمرد و یاقوت توش هست؛ با سر و کله میریزند ملت. هفتاد هزار تو وجود خودت. خب چرا کموکاست نکنیم؟ با فهم این مطلب میفهمید ارزش انسان چیست و چقدر است. در صورتی که ما فکر میکنیم انسان یعنی خوردن و خوابیدن و راه رفتن و همین کارهای حیوانی. نه این نیست. در واقع آن صفات پوشیده صورت تو هستند. الله اکبر. حال میخواهیم ببینیم آن صورتها چه هستند. از سه چهار منبع که نظریات عینالقضات را بررسی کردم علامه دارد میگوید، آسید علی موسوی مطلب دیگری در این مورد نیافتم؛ حتی در مجموعهای که گیسودراز از شرح گفتههای او در سرزمین هند به رشته تحریر درآورده نیز مطلب جدیدتری عنوان نشده. در اینجا به تعدادی از صورتهایی که عینالقضات بیان کرده اشاره میکنیم. چند تا از آن هفتاد هزار تا را میشمارد. من تندتند بگویم ولی یکذره با ذهنتان آشنا شود. اینها گوهرهاییاند در وجود ما؛ اطوار نفس ما، شعور نفس ما، تجلیات نفس ما، آیات وجودی ما. الله اکبر. یک: صورت گذشت. دو: جوانمردی. سه: رحمت. چهار: نعمت. پنج: الفت. شش: همّت با هاء. هفت: خندان. هشت: گریان. اینها آیات خدایند. هر وقت میخندی همینطور گریه میکنی فکر میکنی همینطوری است؛ معذرت میخواهم آیات الهی یعنی صورتهاییاند در وجود تو. وگرنه چطور میخواستی بگریی؟ چطور میخواستی بخندی؟ نه: صورت شوق. ده: نفرت. یازده: فرار. دوازده: محبت. سیزده: دوستی. چهارده: هماهنگی. آقا الان شما راه داری میروی. اگر این دستها و پاها با هم هماهنگ نباشد چه اتفاقی میافتد؟ میگویند دستوپاچلفتی؛ پایش گیر میکند با مخ میآید زمین؛ تعادلش را حفظ نمیکند. این هماهنگی، صورت هماهنگی که تو وجود توست. الان داری صحبت من را گوش میدهی، مرا میبینی؛ در عین حال تمام عروقت، جریانات خونی در حرکتاند. در عین حال سما و ارض وجودت با هم مرتبطاند، ملکوت و ملکش. در عین حال صوت را که ماده است میشنوی جلسهٔ اول تجرید میکنی برش میگردانی به زبان نفس. نفس زبانش مادی نیست؛ مجرد است. کی این کار را دارد میکند؟ این هماهنگیها کجاست؟ در عین حال داری غذا میخوری؛ دستگاه هاضمت اسید ترشح میکند. از آن طرف جاذبت، ماسکت، دافعت همه مشغولاند. از تکتک میلیاردها سلولت سموم دفع میشود؛ قوهٔ دافعت کار میکند. این هماهنگی را کی ایجاد کرده؟ یک صورت است، یک موهبت، یک رشحه، یک آیه، یک نشانه از خدا در وجود توست. اینها را کی میخواهد به ما بگوید؟ کجا پیدا کنیم؟ اگر اینجا نگوییم کجا بگوییم؟ آنقدر غصهام میخورد برای همکارهایی که حالا غیبت نشود، جسارت نکنیم، تهمت هم نزنیم بعضیها حاضرند ساعتها پشت میزشان بیکاری و علفی و بگو بخند و اراجیف بگویند، اما ننشینند تو این جلسات و گوش جان نسپارند به حقایق نگفته که دارد خاک میخورد تو کتاب بزرگان. حالا همینطور صورتها را بشمارید؛ من نشمارم وقت نداریم. پنج دقیقه وقت داریم؟ پنج دقیقه. بله. البته نه پنج جلد نیست. من جلدهای هشت و نه و دهاش را هم دارم. نمیدانم چند جلد علامه نوشت این کتاب را؛ اما من بالای ده تا ازش دارم. بعد خلاصهاش. کتاب خلاصهٔ فرمایشات ایشان را حتماً بگیرید به نام **بارگاه نفس قدسی الهی**. ببینید چه خبر است. این الان یک مؤدّی شد، یک کمککننده که یک مقدار بفهمیم چه خبر است تو وجود ما. توضیح هم ندادیم؛ چهار پنج تایش را گفتیم رد شدیم. چه غوغایی است. بعد چه خیانتی داریم امثال ما لباس پیغمبر به تن و تریبون به دست در حق مخاطبین و مردم عزیزمان که باز حرفهای تکراری و داستان و حکایت. بس است دیگر. چقدر میخواهی داستان بگویی؟ داستان باید بیاید کمک کند به پیاده شدن حقایق علمی. اگر اینها پیاده نشود ما بیچارهایم. اگر در ما پیریزی نشود سعادتمند از دنیا نمیرویم. یادتان هست کلمه چند بود اینجا؟ هفتاد و پنج. در رابطه با **صد کلمه در معرفت نفس** اینجا میگفتیم که بعد برکت کرد منجر شد به این کلاس بین دو نماز. در خصوص سعادت نفس علامه میگفت یادتان هست چه بود؟ تصرف در مادهٔ کائنات. چون نفس مجرد باید از قید و بند ماده بیاید بیرون؛ حتی ربطش میداد به طیالارض. ببینم کتابش همراهم باشد. بله اینجا هست. ربطش میداد به طیالارض که حالا بعضیها گفتند هجو. «آن کسی که شما تو مباحث گفتید به طیالارض رسید مثلاً شما شش آیهٔ اول سورهٔ طه را گفتید و فرمودید رمز طیالارض توش هست» این را ما هم میتوانیم؟ بله دقیقاً. از همان موقع ما اینجا علامتگذاری کردیم مانده. کلمهٔ هفتاد و پنج بله درست گفتیم. یک تیکهاش را برایتان بخوانم. اینها را یک شرح اجمالی دادیم تو کانال هست. علامه میفرماید: «آنکه در منشآت تمثّلی نفسانی خود» یعنی ملکوتش به کار افتاده، قوهٔ خیالش. اصلاً تمثّل از مثال است؛ مثال قوهٔ خیال است، برزخ وجودی. منشآتِ انشاء، ایجاد؛ نفست دارد صورت ایجاد میکند. الان قیافهٔ مرا کجا داری میبینی؟ تو برزخت، تو قوهٔ خیالت، تو رتبهٔ مثالی وجودت. کی این صورت مرا برایت انشاء میکند؟ نفست، نفس ناطقت و قوهٔ خیال. لذا علامه میفرماید قوهٔ خیال چیست؟ دوربین عکسبرداری نفس ناطق است. ببین چقدر حرف اینجا خوابیده. آنکه در منشآت تمثّلی نفسانی خود هرچه هست تو وجود خودت است در حال انصراف از شواغل حسّی و موانع خارجی بیندیشد. یعنی ببیند این تمثّلات از کجا میآید؛ همه تو وجود است. چه مانع است؟ اشتغالات بیرونی، موانع حسّی: دیدن، شنیدن، چشیدن، لمس کردن، بوییدن و امثالهم. اینها مانعاند. میگوید اگر تو این بیندیشی یک خواهش ازتان دارم: تو کلاس هیچکس ساعت نبیند. وقتی شما ساعت دستت را نگاه میکنی من میریزم به هم. احساس میکنم یک نفر مضطرب است، آرامش ندارد، دنبال این است که کی تمام میشود. ترجیح میدهم اینطوری نباشیم. یا بنشینیم خودمان را بسپاریم به سفرهٔ معارف یا اگر واقعاً کار داریم برویم دیگر. میفرماید اگر کسی اینطور بیندیشد اعتراف کند که نفس چون قوّت گیرد مانند نفوس متألّهه تواند این قوّت نفس تو آن سه رمز است؛ سه رمزی که عینالقضات گفت تو آن کتاب، آن سه خانه. چون نفس قوّت گیرد مثل نفوسی که متألّهاند، الهیاند، تواند به سلطان کلمهٔ نوری وجودی و امر «کن» ایجادی خود اشباح و اشخاصی همانند خود و با دیگران انشاء کند. همان ابدال؛ بدل انشایی از جسم خودشان میکنند. جسم اصلی اینجاست اما از خودشان هم انشاء میکنند. مثل تلویزیون. الان شما اینجایی؛ گمان کنید پخش زنده پیش بیاید. جسم اصلیت اینجاست اما تکثّرات الی ما شاء الله؛ میلیونها گیرنده صورت تو را نشان میدهد. چطور موقع این بحثها که پیش میآید قبول میکنید؟ آن را کی ساخته؟ یک انسان. بعد خدا نمیتواند این قدرت را… اصلاً این قدرت را کی داده؟ خود خدا به ما داده که رسانه ایجاد شده توسط نفس من و شما. میتوانید به اینها فکر کنید؟ میگوید اگر کسی به اینجا رسید میبیند راحت میتواند با قدرت نفسش، با آن ارادهٔ «کن» وجودی، «کن فیکون»، خارج از عادت کار کند؛ از ماده خارج شود چون نفس مجرد احاطه بر ماده دارد. میتواند تصرّف کند در مادهٔ کائنات. چایش سرد شده؛ چای سرد برایش خوب نیست مثلاً. البته اینها بچهبازی است ها؛ مثال به اندازهٔ خودم میزنم. چای داغ میخواهند تصرّف میکنند داغ میشود میخورند. داغ برای معده ضرر دارد تصرّف میکند سرد میشود میخورد. در حد خودم؛ بچهبازی است. و چون مجرد از ماده و احکام آن و محیط و فارغ بر آنهاست به چشم برهمزدنی به طیالارض به هر جا خواهد گسیل دارد. این طیالارض. این هم روشش، نشانهاش، راهش. نگو چیز عجیبوغریبی است که استاد باید اینجا یکدفعه هویی بکشد نفسی بزند صورت من یکهو ببینم صاحب طیالارض شدم. اینطوری نیست. آن هم آقا بالا سرش است. خداست و خدایی میکند. حق ندارد به هر کسی چیزی بدهد و امثال این. حالا بروید ببینید این کلمهٔ هفتاد و پنج یک ذره طولانی است. خیلی عالی بود این کلمه کمکمان کرد. پس باید اینها در ما پیاده شود وگرنه لنگ میزنیم و نمیتوانیم به سعادت برسیم. امروز تو وادی سعادت نفس این را برای خودم تو خلوت، کتابهایم دورم بود نگاه میکردم. چه جالب رسیدم به کتاب **اخلاق ناصری** خواجه نصیرالدین توسی که شرح **طهارة الأعراق** ابن مسکویه است دیگر میدانید؛ قبلاً توضیح دادم. آنجا یکی از بهترین کتب اخلاقی یا به عبارت سیر و سلوک است. اینجا میفرماید پس فضیلت مردم در این نوع رتبت متزاید میشود. مردم را دو دسته میکند: یک سری اشتغالات ظاهری فقط دارند میخورند و میخوابند؛ یک سری هم اهل باطناند، اهل فضیلتاند. میگوید همینها هم مراتب دارند. چه چیزی باعث این رتبهبندیهاست؟ همهٔ قسمت دوم سعادتمند میشوند: به باطن دسترسی پیدا کردند، اهل معرفت نفساند، اهل عبادت و بندگیاند، دنبال عالم معنا هستند، ملکوتیاند؛ اما اینها باز رتبه دارند. چه اختلاف رتبه میآورد؟ حالا همهتان یک ساعت است اینجا زانو زدید، همه دارید گوش میدهید، همه دارید مینویسید. یک صوت از یک نفر، از یک کتاب، کلمات کاملاً ثابت همه. چرا یکی زود میگیرد، «گور میگیرد» به قول علما آتش میگیرد و میرود بالا، یکی هم همینطور سرد مثل من پایین میماند زمخت باید دستش را بگیرند بکشند. این اختلاف رتبهها از کجاست؟ شما باید کل این کتاب را بخوانید تا این را پیدا کنید ها. الان قشنگ لقمه میگذارم دهانتان. مرحوم خواجه نصیر میفرمود که «چه مراتب و منازل این نوع بسیار است. بعضی از بعضی بلندتر و سبب آن تکثّر…» میخواهد دلیل آن تکثّر را بگوید. یک مقدار قلم ایشان قامص است؛ روان نیست یک ذره. خوب دقت کنید. «اما اولاً از جهت اختلاف طبایع بود.» طبعها مختلفاند. طبع از کجا میآمد؟ تو سلسلهٔ نزولی در قوس نزول؛ «إنّا لله»؛ «یدبّر الأمر من السماء إلی الأرض» قوس نزول. «يُدَبِّرُ ٱلْأَمْرَ مِنَ ٱلسَّمَآءِ إِلَى ٱلْأَرْضِ…» (سجده/۳۲:۵)کار را از آسمان به زمین تدبیر میکند… این امر که میخواهد پیاده شود از آسمان به زمین. اولین جایی که ما پیاده شدیم و رنگ گرفتیم کجا بوده؟ رحم مادر، صلب پدر، تشکیل نطفه. آنجا منظور اوست. اختلاف تو رحمها، تو صلبها؛ فرق میکند پدر مادر کی باشند. اصلاب، ارحام: «فی الأصلاب الشامخة والأرحام المطهّرة». این یک دلیل. چقدر مهم است آدمهایی که میخواهند بروند ازدواج کنند عاشق چشم و ابرو نشوند؛ اصل و نسب طرف را دربیاورند. با کی میخواهی؟ میخواهد بشود مادر نسل بعدت. شوخی است مگه؟ پدر نسل بعدت مگه شوخی است؟ ریشه است. پدر ریشه است، دانه است؛ بذر را پدر میکارد، زمین مادر است. «نساؤکم حرثٌ لکم» زمین کشتزار شما شوخی نیست. «نِسَآؤُكُمْ حَرْثٌۭ لَّكُمْ…» (بقره/۲:۲۲۳)زنان شما کشتزار شمایند… به خدا من حالا حرفها شخصی میشود: چهل جمعهٔ پشت سر هم رفتم، مجرد بودم. به امام عصر چهل هفته پشت سر هم رفتم زار و زاری که آقا همسر بنده را شما مشخص کن. من نمیتوانم؛ نسل بعد شوخی است مگه؟ الحمدلله خدا حقش را برای ما حلال کند. کسی را نصیب ما کرد که تو همهٔ این درس و بحثها آمده و پشتمحکم؛ سر سوزنی توجه به دنیا ندارد. امام عصر شوخی نیست اینها. پس یکیاش طبایع است. و ثانیاً از جهت اختلاف عادات. چه عادتهایی داری؟ تو چه محیطی بزرگ شدی؟ عادت زندگیتان چه بوده؟ آن خانواده، فامیل، ایل و تبار، قوم و خویش، محله، مدرسه خیلی مهماند که توش بزرگ شدی. به چه چیزهایی عادت کردی؟ مثلاً یک سری خانوادهها عادت دارند تازه یازده شب، دوازده شب تلویزیون و ماهوارهشان را روشن کنند. خب این عادت کاملاً متغایر با اهداف سیر و سلوکی است. حالا اینطوری نخواهیم صحبت کنیم رد شود. و ثالثاً از جهت تفاوت مدارج در علم و معرفت و فهم. رسیدیم سر اصل مطلب، نقطه سر خط. تفاوت هست در علم و معرفت و فهم. کسی که میآید تحصیل علم و معرفت میکند و اینکه چه میزان فهمیده باز تو رتبهها تأثیرگذار است. «یرفع الله الذین آمنوا منکم والذین أوتوا العلم درجات» حرف زدیم دیگر دربارهاش ذیل این آیه. اصلاً درجه مال اهل علم است؛ بقیه تعطیلاند طبق فرمایش علامه طباطبایی علیهالرحمه. «…يَرْفَعِ ٱللَّهُ ٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ مِنكُمْ وَٱلَّذِينَ أُوتُوا۟ ٱلْعِلْمَ دَرَجَٰتٍ…» (مجادله/۵۸:۱۱)…خدا کسانی از شما را که ایمان آوردهاند و کسانی را که دانش داده شدهاند درجاتی بالا میبرد… این هم سه تا. چهارمیاش را فرموده چه؟ و رابعاً از جهت اختلاف همّتها، ارادهها. صاحبان همّت به همه جا میرسند. اراده کند، بکند. یا علی بگوید. نگوید از فردا، از شنبه، از سال جدید؛ نه همین الان. و خامساً به حسب تفاوتی که در شوق و تحمّل مشقّت طلب افتد. یکی شوق است: چقدر میل دلش اقتضا میکند، چقدر تشنه است. یکی هم تحمّل مشقت. چقدر حاضر است سختی را تحمل کند. سختی دارد آقا راه علم. باید سختی تحمل کند. نه حالا بگذریم. هدفم صرفاً چه بود تا اینجا؟ اینکه این اختلافات را متوجه بشویم. آقای هاشمیان تشریف آوردند و… دوست چهل دقیقه گذشته. تبرّکاً چند تا اصل بخوانیم و بسته برای امروز. اصلها را از چه کتابی داشتیم میخواندیم؟ **گنجینه گوهر روان**. تا اصل چند گفتیم؟ آفرین. هجده. خب اصل نوزده. اجازه بدهید تندتند برویم جلو؛ من توضیح دیگر ندهم. **اصل نوزده حرکت.** خارج شدن موضوعی است از فقدان صفتی و کمالی به سوی وجدان آن کمال و صفت به طور تدریج و وجود هر جزء بعد از جزء دیگر. خلاصه حرکت عبارت است از خروج شیء از قوه در امری به فعل تدریجاً. شیء از امری خارج شود تدریجاً از قوه برود به سمت فعل، فعلیت؛ استعدادهایش شکوفا شود. **اصل بیست:** برای متحرک باید مُخرِجی باشد. یادتان هست «کتاباً أنزلناه إلیک»؟ چه بود آیهاش؟ فرمود اول سورهٔ اسراء اگر عربیاش را اشتباه نخوانده باشم «لتخرج الناس من الظلمات إلی النور». یک روز اینجا گفتم خروج مُخرِج میخواهد. باید یکی ما را خارج کند. کی بود؟ پیغمبر بود. با چی؟ با قرآن. (متن آیه مطابق مصحف، سورهٔ ابراهیم است نه اسراء؛ استاد خود نیز تردید کرد.) حالا اینجا میفرماید اصل بیست: برای متحرک باید مُخرِجی باشد که وی را از نقص به در برد و به کمال رساند. مُخرِج میخواهد ها. بدون مربی، بدون استاد، بدون مُخرِج اصلاً نشدنی است. «…كِتَٰبٌ أَنزَلْنَٰهُ إِلَيْكَ لِتُخْرِجَ ٱلنَّاسَ مِنَ ٱلظُّلُمَٰتِ إِلَى ٱلنُّورِ…» (ابراهیم/۱۴:۱)…کتابی است که آن را به سوی تو فرو فرستادیم تا مردم را به اذن پروردگارشان از تاریکیها به سوی نور بیرون آوری… **اصل بیستویک:** ما با حرکت و در حرکت و در جهان حرکتیم. پیرامونمان یکپارچه حرکت است. از پایین حرکت وجودی، از بالا ایجادی. که حالا به وقتش انشاءالله صحبت میکنیم. **اصل بیستودو:** کتاب و آموزگار از وسایلاند به نظر شما کتاب، مربی، معلم، آموزگار، استاد علت مُعِدّه یا تامّه؟ بلند بگویید. مُعِدّه آفرین. من ندیدم کسی بگوید تامّه. نه؛ فهم، رسیدن، چشیدن، دارا شدن کار ملکوت دست خداست. «بیده ملکوت کلّ شیء». خب؟ معلم، کتاب، درس، بحث، کلاس اینها مُعِدّاتاند یعنی کمک میکنند. لازم نیست اکتفا کنی به فقط همین. بگویی آقا دیگر من معلم دارم، کتاب دارم، درس و بحث دارم، تمام. نه اینطوری نیست. این تازه اولش است. این تو را شق میزند تا خدا دستت را بگیرد. خیلی نکتهٔ مهمی است ها. خیلیها اینجا خودشان را باختند. «آقا من استاد دارم»؛ من فظّ استادشم میدهد بعد باهاش که یک سفر میرود میبیند هیچی ندارد. کتاب و آموزگار از وسایل مُعِدّهاند. دانشدهنده دیگری است. «فَسُبْحَٰنَ ٱلَّذِى بِيَدِهِۦ مَلَكُوتُ كُلِّ شَىْءٍۢ…» (یس/۳۶:۸۳)پس منزّه است آن که ملکوت هر چیزی به دست اوست… **اصل بیستوسه:** آن گوهری که به لفظ «من» و «أنا» و مانند اینها بدان اشاره میکنیم موجودی غیر از بدن است. من الان به شما اشاره میکنم مثلاً به سمت آقا حمید. این اشارهٔ من یک موجودی اینجا نشسته دارم بهش اشاره میکنم. این موجود این بدن نیست که. یک ذاتی دارد، یک حقیقتی دارد، یک واقعیتی دارد من ایشان را به آن در حالی که دور از جان آقا حمید خدا طول عمر و برکت به همهتان بدهد. مثلاً وقتی طرف میافتد و تمام، بلند بگو لا إله إلا الله. دیگر اسم نمیدهند که. میگویند جنازه را ببر. جنازه دیگر اسم ندارد. جنازه را بردار ببر. یک حقیقتی دارد، یک باطنی دارد هر چیزی. اینجوری نیست که صرفاً بدن باشد. **اصل بیستوچهار:** انسان از مرتبهٔ نفس تا مرحلهٔ بدنش یک موجود متشخّص ممتد است؛ به عبارت دیگر انسان موجود ممتدی است که از مرحلهٔ اعلی تا به انزل مراتبش همه یک شخصیت است. یعنی این بدن هم که تفالهٔ وجود ماست بعد میرود تو چرخ طبیعت، یکی از شئون وجودی ماست. یک طور وجودی ماست. یک آیه از ماست. یک سایه از ماست. جدایی از ما نیست. ما یک حقیقت واحدیم با اطوار مختلف. **اصل بیستوپنج:** جمیع آثار بارز از بدن همه از اشراق و افاضهٔ نفس است. مفهوم است دیگر. یک بار دیگر: جمیع آثار بارز که بروز میکند از بدن مثل دیدن، شنیدن، همین گرمای بدن، حرف زدن، راه رفتن، خوابیدن همهٔ این اطوار متعدد چیست؟ از اشراق و افاضهٔ نفساند. تو نفس را بگیر؛ این بدن یک لاشهٔ بدبو است، مردهٔ عفن گندیده میشود. پس این بدن هرچه دارد از شئون نفسش است. نفس در کار است که بدن سرحال و سرپاست. شیخالرئیس اینجا اشاره میکند حضرت استاد به فرمایش شیخالرئیس ابوعلی سینا روحش شاد. البته میدانید اسم اصلیشان چه بود؟ کی میداند؟ ابوعلی یعنی پدر علی. خودش که علی نبود. کی بود؟ آفرین احسنت. حسین ابن سینا. معروف بود در سن شانزده و هفدهسالگی به علامه حسین ابن سینا. وقتی نوح پادشاه بخارا بود اگر خواستید توی این کتاب **قانون**. کتاب قانون ابن سینا پانزده بار تو اروپا چاپ شده. تو ایران ما چند بار چاپ شده. تو ایتالیا تو رم اینها دارد تدریس میشود تو آکادمیها. قانون، این تازه یک جلد است؛ مشقّق شده این. ایشان علامه در سن شانزده و هفده هجدهسالگی دیگر بزرگان علمی میآمدند زانو میزدند جلوش. بعد پادشاه بخارا این را خوب گوش بدهید؛ این تو همین کتاب قانون آمده، همان ابتداش. مجمعی ترتیب داد اطبّا را جمع کرد که یک کار طبّی انجام بدهند. هیچکس نتوانست؛ همه مستأصل شدند جز شیخالرئیس نوجوان. به تمامه کار را انجام داد و بعد به همه پاداش میداد. پادشاه بود دیگر صله میداد؛ سکه و زر و سیم قدیمها میگفتند، الان میگوییم دلار. حالا میخواهد به همه آنقدر خوشحال شد صله بدهد. میخواهد به خود شیخالرئیس بدهد. «چی میخواهی؟ یک کیسه خوب است؟ چقدر؟ چند تا میخواهی؟» مثلاً صندوقچه. به نظر شما ایشان چه خواسته؟ علامه حسین ابن سینا معروف به ابوعلی سینا، شیخالرئیس. فرمود: «میشود سرورم یک خواهشی از شما بکنم؟» این عبارت تو قانون همین آمده: «خواهشم این است که درِ کتابخانهتان را به روی من باز کنید؛ اجازه بدهید بروم تو کتابخانه ساعتها آنجا مطالعه کنم.» شما بفرمایید. این کتابها دستنوشت؛ همه چاپ نبود آن موقع؛ هزار سال پیش خاک خورده شروع کرد. این را زر و سیم میداند، این را سکه و طلا میداند. اختلافها باید اینجا کجا مشخص باشد؟ حالا شیخالرئیس اینجا تو این اصل علامه از شیخالرئیس مطلب میآورد. فرمایش شیخالرئیس: مردم از جذب آهنربا آهن را تعجب میکنند و از جذب و تصرّف و تسخیر نفس مر بدنشان را بیخبرند. تعجب میکند: عه ببین این آهنربا چطور آهن را با خودش حرکت میدهد. عزیز دلم این بدن تو را کی دارد حرکت میدهد؟ نفست دارد این را حرکت میدهد؛ تدبیرش دارد میکند. چرا از این بیخبری؟ یک اصل دیگر هم بخوانیم ها که بعد یک ربع هم سؤالجواب بدهم. **اصل بیستوشش:** آن گوهری که به لفظ «من» و «أنا» و مانند اینها بدان اشارت میکنیم به نامهای گوناگون خوانده میشود. تو هر کتابی به یک نامی آمده اما اصلشان پنج نام اول است: نفس و نفس ناطقه، روح، عقل، قوهٔ عاقله. این پنج تا. بیشتر تو کتابها آن باطن وجود ما را به اینها نامگذاری کردهاند؛ اما قوهٔ ممیّزه، روان، جان، دل، جام جهاننما، جام جهانبین، ورقا، طوطی و نامهای دیگر. ولی آنچه در کتب حکمت و السنهٔ حکما رواج دارد همان پنج نام نخستین است. این تا اصل بیستوششم. خب.
جلسه قبلجلسه بعد