کلاس معرفت نفس — ۲۷ فروردین ۱۴۰۴ (پرسشوپاسخ · ادامه)
موضوع: حرکت ملائکه/انسان · بقره ۲۵۷ (خواست/اراده) · ولی vs نبی · نبوت انبایی · اوتاد/ابدال · خلافت و آقای بهجت · سنخیت با امیرالمؤمنین از راه حکمت
متن کامل جلسه (پاکسازیشده)
[آغاز ضبط: گفتوگوی کوتاه کلاس / اشاره به گلخانه بعد از کلاس.] بفرمایید.
حرکت ملائکه و حرکت انسان
چرا همه؟ اصلاً همه بعداً تو دروس متوجه میشویم که همهٔ عالم در حرکت است؛ حتی ملائکه. و ما از بالا حرکت ایجادی داریم، از پایین حرکت وجودی. حرکت ما استکمالی است؛ طلب کمال میکنیم — بر وزن استفعال؛ «طلب» توش هست. آنها حرکت تکمیلی دارند؛ خدا میگوید تکمیلی، نه استکمالی. باز همین که حرکت دارند، دارند از یک نقصی به کمال میرسند. درست شد؟ منتها نقص ما به واسطهٔ داشتن نفس است؛ مرتبهٔ تعلق روح به بدن را میگوییم نفس. هرچه هست سر این بدن است: تشنهام، گرسنهام؛ دوست دارم این را نگاه کنم، بشنوم، لمس کنم، بخورم، بگویم. هرچه هست سر این بدن است. نفس بیچاره؛ آن روح بیچارهمان که تشریف و شرافت روحی دارد، به جهت تعلقش به این بدن مرتبهٔ نفس به خودش گرفته. به جهت بودن این نفس، حرکت ما «طلب» توش خوابیده؛ یعنی اصلاً چارهای نداریم: باید از نفس فرار کنیم و برویم. ولی ملک اینطوری نیست؛ ملک همانجا که باشد برایش جای خوبی است. درست شد؟ اما ملائکه هم در حرکتاند؛ میتوانند از یک رتبه — الان گفتیم مراتب محفوظ — از این مرتبه بروند به مرتبهٔ بالاتر. آنها هم هی مرتبهشان عوض میشود، وزنشان عوض میشود. نسبت به چه؟ نسبت به میزانی که از ولایت اهل بیت بهرهمندند. از ولایت امیرالمؤمنین چقدر بهرهمندند، همان مقدار جایشان، رتبهشان، وزنکشیشان عوض میشود؛ پستشان عوض میشود. حدیث داریم ملائکه بین طلوع و غروب پستشان عوض میشود؛ نسبت به آن حرکتی که دارند. حالا این به بحث سیر ملائکه باید برسد. ولی حرکت انسان خیلی ضروریتر و پرسرعتتر و پرقدرتتر است نسبت به آنها. همهٔ عالم فهمیدیم در حرکتاند جز حضرت حق. چرا؟ چون باید نسبت به خودشان کامل باشند. اما وقتی به دیگری نسبت میگیری — مثلاً فرشتهای مثل اسرافیل بخواهد برسد به مرتبهٔ میکائیل — آن بالاتر است؛ این او را میبیند و دوست دارد به بالاتر از خودش برسد. خودش در جایی که هست و میخکوب است کامل است، ولی میخواهد به آن برسد. حرکت فرشتهها باید در جایگاه خودش بحث شود. منتها یک چیز: سیر انسان، حرکت انسان — سرعتش خیلی بالاست. ملائکه اینجوری نیستند چون ظرفیتشان به اندازهٔ ما نیست. چگونه؟ تسبیح ملائکه چیست؟ بهترین تسبیح ملائکه همان است که گفتیم بعد از نماز وارد شده: «سبّوح قدّوس». آفرین. «ربّ الملائکة والروح». یک جای دیگر میفرماید «ربّنا وربّ الملائکة والروح»؛ در این دستورالعمل نیست. یعنی انتهای تسبیح ملائکه چیست؟ سبّوح قدّوس. اما کدام پروردگار؟ ربّنا پروردگار ما و ربّ الملائکة والروح — یعنی در حد پروردگار ملائکه و روح. اینجا «روح» روح حضرت روح اعظمِ «تنزّل الملائکة والروح» سورهٔ قدر نیست؛ اینجا روح منظور حضرت جبرائیل است که فرشتهٔ اعظم حضرت حق است. در حد پروردگار ملائکه میتوانیم سبّوح قدّوس بگوییم. ولی انسان چه؟ تسبیح و تحمید انسان در چه حدی است؟ «الحمد لله ربّ العالمین» — همهٔ عوالم را در بر میگیرد؛ نه فقط در حد ملائکه. یعنی قدرت و سرعت سیر انسان را نشان میدهد: انسان میتواند برسد به پروردگار عوالم هستی؛ ملائکه فقط به حد پروردگار خودشان.
«ٱلْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ ٱلْعَٰلَمِينَ» (فاتحه/۱:۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ستایش خدا را که پروردگار جهانیان است.
ولایت، حول و قوه، خواست و اراده (بقره ۲۵۷)
سؤال دیگر، بفرمایید. الآن این آیهٔ «الله ولیّ الذین آمنوا…»: جمع بین اینکه ولیّ خدا، ولیّ مؤمنین است که از ظلمت به نور میروند و آنهایی که از نور به ظلمت میروند — چطور جمع میشود؟ خدا نام هست دیگر. مثلاً علاوه بر چیزی که گفتید، اصل هفدهم بود فکر کنم: هیچ شرّی در حد خودش بد نیست؛ همه چیز در حد خودش شر ندارد. بعد همان شیطان — مثلاً آن ولیّ خدا، خدا ولیّ او هم میتواند باشد؛ خدای او هم هست. این جمع چگونه است؟ من نفهمیدم.
همان در «لا حول ولا قوّة إلا بالله» یا ذکر «بحول الله وقوّته أقوم وأقعد» تعریف میشود و آنجا جا میافتد. حول و قوه از خداست، اراده از خداست. خب؟ اما «أقوم وأقعد» منم که پا میشوم و مینشینم به حول و قوهٔ الهی. دزد که میرود دزدی کند به حول و قوهٔ الهی میرود؛ عابد هم که میرود مسجد عبادت کند باز به حول و قوهٔ الهی میرود. فرقشان چیست؟ خداست که حول و قوه به هر دو داده. اما انتخابشان متفاوت است: این مسیر را انتخاب کرده، آن مسیر را. برای همین چون مسیر شر را انتخاب کرده میگوید ولایتش با طاغوت است. ولایت اینجا یعنی سرپرستی: تو از سرپرستی من خارج شدی؛ نه اینکه از حول و قوهٔ من خارج شدی. این را خوب دقت کنید.
ما یک خواست داریم، یک اراده. فرق اینها چیست؟ میگوییم خدا خواست. «خدا خواست که من گناه کنم» — به نظر شما درست است؟ بله درست است. خواهرمان درست گفت. اگر خدا نمیخواست من نمیتوانستم گناه کنم. ولی «اراده کرد که من گناه کنم»؟ نه به هیچوجه. خدا اراده به گناه من نکرد. این فرقش است. خدا خواست که من بتوانم گناه کنم؛ خواست که بتوانم ثواب کنم. درست شد؟ اگر ثواب کردم ارادهٔ خدا پیاده شده؛ یعنی «ما أصابک من حسنة فمن الله». خدا اراده کرده. برای همین کسی که معجب میشود و خودشیفتگی میکند کمال حماقتش است؛ چون ارادهٔ خدا پیاده شده که حسنهای به تو اصابت کرده — از تو نیست.
«مَّآ أَصَابَكَ مِنْ حَسَنَةٍۢ فَمِنَ ٱللَّهِ ۖ وَمَآ أَصَابَكَ مِن سَيِّئَةٍۢ فَمِن نَّفْسِكَ…» (نساء/۴:۷۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هر نیکی که به تو برسد از خداست؛ و هر بدی که به تو برسد از خودِ توست…
بدی از توست؛ خوبی از خداست. اگر خدا اراده کرده، ارادهٔ خدا خیر است؛ خواست خدا هم خیر است. اگر خدا نمیخواست ما بتوانیم گناه کنیم، هیچوقت انسان نمیشدیم؛ میشدیم حیوان یا ملک — که نمیتواند گناه کند. درست شد؟ پس هر دو به حول و قوهٔ الهیاند. اما آنجا که «ولیّ الذین آمنوا» به سمت خیر رفت، سرپرستیاش را خدا دست گرفت؛ یعنی ارادهاش را من میکنم؛ ارادهاش دیگر با من است. تا جایی که در قرب نوافل خدا میشود چشم و گوش و دست و پایت؛ و در قرب فرائض تو میشوی چشم خدا، گوش خدا، دست خدا — ید الله، عین الله. دیگر ارادهٔ خدا آنقدر تحقق پیدا میکند. اینجا «الله ولیّ الذین آمنوا». حالا «والذین کفروا أولیاؤهم الطاغوت»: ولایت آنها با طاغوت است. یعنی به حول و قوهٔ طاغوت این کارها را میکنند؟ نه؛ باز حول و قوه الهی است. اما به ارادهٔ خودشان است، نه از ارادهٔ خدا. برای همین از ارادهٔ الهی خارج میشوند؛ خودشان را میخواهند.
آنجایی که میفرماید خدا گمراه میکند هرکی را که بخواهد — بعضی مفسرین «من یشاء» را زدند به خدا: هرکسی را که خدا بخواهد. بعضی ظرافت بیشتری به خرج دادند؛ مثل خود حضرت علامه حسنزاده فرمودند این «من یشاء» به خود بنده میخورد: هر بندهای که خودش بخواهد خدا گمراهش میکند. توجه کردی؟ یعنی خودت خواستی از ولایت و سرپرستی حضرت حق خارج شوی و تحت ولایت طاغوت قرار بگیری. پس «بحول الله وقوّته» — سرتاسر نور است، خیر است، شرّی درش نیست، حق مطلق است. «أقوم وأقعد» سیئه است وقتی من پا میشوم و مینشینم؛ چون «ما أصابک من سیئة فمن نفسک» — از خودت است.
«ٱللَّهُ وَلِىُّ ٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ يُخْرِجُهُم مِّنَ ٱلظُّلُمَٰتِ إِلَى ٱلنُّورِ ۖ وَٱلَّذِينَ كَفَرُوٓا۟ أَوْلِيَآؤُهُمُ ٱلطَّٰغُوتُ يُخْرِجُونَهُم مِّنَ ٱلنُّورِ إِلَى ٱلظُّلُمَٰتِ…» (بقره/۲:۲۵۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدا سرپرست کسانی است که ایمان آوردند؛ آنان را از تاریکیها به سوی نور بیرون میبرد. و کسانی که کفر ورزیدند، سرپرستانشان طاغوت است که آنان را از نور به سوی تاریکیها بیرون میبرند…
ولی اسم خداست؛ نبی اسم خدا نیست
حالا اگر دقت کنید: اسم «ولی» اسم خداست اصلاً؛ «الولی» از اسامی حضرت حق. اما «نبی» اسم خدا نیست. درست؟ نبی اسم خدا نیست. میتواند شیطان هم «نبی» باشد — یعنی آگاه بشود؛ از اخبار عالم باخبر بشود. شیاطین ابتدا میرفتند استراق سمع میکردند به عوالم بالا؛ در «رجم الشیاطین» که ابتدای سوره میگوید با شهابسنگها زدیم دیگر نتوانند فضولی کنند؛ بعد از آن اتفاق تا آسمان همین دنیا بالاتر نمیتوانند بروند. میتوانند آنهم باخبر باشند از اخبار عالم. میدانستید؟ حسینآقا تعجب کرد؛ این حدیث را من در اتاقمان به او گفتم: حدیث داریم بعد از امام هر زمانی آگاهترین اشخاص شیطان است. پس او هم «نبی» است یعنی خبر دارد — به شدت هم خبر دارد. «نبی» شدت و مبالغه است؛ «نابع» اسم فاعلش؛ «نبع» میشود خبر؛ نابع باخبر، نبی به شدت باخبر. پس شیطان هم میتواند نبی باشد اما ولی نمیتواند. ولی فقط اهل خودش میتواند باشد. حالا ولی مطلق خداست؛ خدا نبی نیست. ببخشید.
بفرما؛ سلام علیکم. تا امر حاضر هم میشود گفت از خدا نبی داریم؟ یعنی همین الان هم انبیا بین ما هستند؟ بله؛ شما خودتان در حد خودتان نبی هستید دیگر. به هرکدام میگویند نبوت تعریفی یا عامه یا نبوت انبایی — یعنی باخبر شده. اصلاً شما هم باید در این جلسه که آمدیم سر سفرهٔ حکمت و عرفان نبی بشویم؛ اما نه در نبوت باقی بمانیم بلکه برویم به ولایت برسیم، ولی بشویم؛ برویم بالاتر. آن نبی خودش از مقام خودش آگاه است؟ بله وقتی خبر دارد. آگاهش میکنند از رتبهٔ نبوتش؟ بله قطعاً. اصلاً نبی نمیتواند بشود مگر اول از خودش آگاه بشود. سیر معرفت نفس اصلاً همین است: از خودش آگاه میشود، خودش را میشناسد؛ از اول از اینجا شروع میشود. اول نبی میشود نسبت به خودش؛ نابع میشود، باخبر از خودش. سیر معرفت نفس را پیش میگیرد؛ بعد از حضرت حق هم از خودش پل میزند. «من عرف نفسه فقد عرف ربه» دیگر. از خودش خداهای خودش را هم میشناسد.
آیا رسول و امام هم میشویم؟ اوتاد و ابدال
بعد ممکن است رسول هم بشود؟ بله. اگر رسول بشود — رسول هر زن و مردی هست یا فقط آقایان؟ چجوری میشود؟ بله ما به همهٔ این مقامات میتوانیم برسیم. میتوانیم امام بشویم. الان حاجآقا رنجبر اینجا چیست؟ امام جماعت است دیگر. به رهبر میگوییم امام امت. امام میتواند بشود، رسول میتواند بشود — یعنی خدا او را بفرستد. الان اوتاد — آن چهار نفری که ضلع اصلی حولوحوش امام عصرند — بعد ابدال آن پنجاهوچند نفر؛ بعد نجبا، صلحا، مؤمن… اینان کیاناند؟ مثلاً آن اوتاد، آن ابدال که بدل انشایی از بدنشان میکنند که بروند اینور آنور آدمها را نجات بدهند به دستور امام عصر — آنها رسولاند دیگر. اگر من و شما به جایی برسیم که امام عصر به ما مسئولیتی، رسالتی بدهد و ما را گسیل بدارد به جایی، میشویم رسول در حد و اندازهٔ خودمان. امام میتوانیم بشویم، حجت میتوانیم بشویم، نبی میتوانیم بشویم. یک چیز نمیتوانیم بشویم. آن چیست؟ نه خدا را که هیچکس نمیتواند بشود. در میان این مراتب و مقامات یک چیز را نمیتوانیم بشویم اصلاً دیگر تمام شد: یکی خاتم الانبیاست — خاتمه؛ یعنی تمام، آخرش؛ همهٔ خبرها را دارد؛ او را هیچکس نمیتواند بشود. یکی هم خاتم الاوصیا — یعنی امام عصر. این دو تا را ما نمیتوانیم بشویم. یا به یک معنا میشود گفت بقیة الله الاعظم یا حجت کبرای الهی یا آیة الله العظمی — اینها را نمیتوانیم بشویم اما بقیه را میتوانیم.
استاد ببخشید؛ در نهج البلاغه امیرالمؤمنین میفرماید و تسمّوا بزمم فی اوتاده — اینجا کلمهٔ اوتاد اشاره به همان اوتاد دارد یا نه؟ ترجمهاش معمولاً چیز دیگر مینویسند. بله در هر زمانهای اوتاد هستند. در زمان امیرالمؤمنین بودند؛ در زمان تکتک اهل بیت اوتاد بودند؛ حتی در زمان غیبت صغری، نواب اربعه حضرت تعدادشان چند تا بوده؟ چهار تا میگوییم. الان هم چهار تا. حالا من از یکی از اولیاء خدا شنیدم که این اوتاد را فرمودند: یکیشان علامه حسنزاده بوده، یکیشان علامه محمدحسین حسینی تهرانی بوده، یکیشان حضرت امام بوده؛ سه و چهارمیاش را هیچکس خبر ندارد. بعد هرکدام از دنیا میروند کس دیگر از ابدال — از آن پنجاه تا که لایهٔ بعدیاند — میآید جایش نسبت به رتبهای که دارند. دو مرتبه از آن سیصد نفر نجبا هرکی از ابدال میمیرد میآید جایش. همینطور رتبهها هی میرود بالاتر.
استاد ببخشید امام خمینی صلوات الله و سلامه علیه چی میشوند؟ ما خبر نداریم. چین؟ ما خبر نداریم؛ نمیدانیم. یعنی جزء اوتاد حساب نمیشوند آقا چون نایباند؟ قطعاً ایشان جزء ابدال هستند. چیزهایی که به ما رسیده از مقامات ابدال که کمترین قدرت نفسیشان این است که میتوانند بدل ایجاد کنند از جسمشان. مثلاً حضرت امام — هم خدا حفظ کند — یکی از بچههای نیروی مقاومت قدس خیلی سالهای پیش آمد پیش ما…
استاد ببخشید؛ توی کتاب حجت آقای بهجت، یک آقایی که متوسل شده بودند به امام زمان؛ یک عربی آنجا بهش میگویند به آقای بهجت رجوع کن؛ ایشان خلیفة نا — خلیفهٔ ما — هستند. بله. توی دعاهایی که ما داریم برای اعوان و انصار امام زمان همچین کلمهای نداریم. چجوری میتواند یک نفر خلیفه باشد؟ این چه مقامی است؟ خلیفه قبلاً عرض کردیم؛ به صفات. خود علامه حسنزاده هم در شرح مصباح الانس مرحوم ابن فناری و هم در شرح فصوص (عارف عربی) و هم در شرح اسفار ملاصدرا و هم در اشارات شیخالرئیس — در شرح اینها همه بارها از ایشان شنیدیم که فرمودند خلیفه باید به صفات مستخلفعنه باشد. حتی مثال میزدند: میخواهی مدیر یک اداره هستی؛ میخواهی کسی را جای خودت بگذاری که کاملاً کار بلد باشد مثل خودت. نمیآیی رانندهای بگذاری که شاگرد شوفر بگذارد؛ باید کسی را بگذاری که مثل خودش مسلط بر رانندگی باشد. خلیفه یعنی کسی که به صفات جاعل خلیفه است. «إنّی جاعل فی الأرض خلیفة» — جاعل بر وزن فاعل؛ نمیگوید ما قرار میدهیم بلکه جاعلیم یعنی دائماً در حال جعل خلیفهایم. یکی از آن مقاماتی که عرض کردیم میتوانیم همه به آن برسیم همین خلیفة الله شدن است. ما هم میتوانیم جانشین خدا روی زمین بشویم. چگونه؟
«…إِنِّى جَاعِلٌۭ فِى ٱلْأَرْضِ خَلِيفَةًۭ…» (بقره/۲:۳۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): …من در زمین جانشینی قراردهندهام…
«قربتاً الی الله» با این. قربتاً الی الله یعنی چه؟ یعنی تلبّس به اسماء الله؛ یعنی ولایت. «ولی» ای قرابة. یعنی اسماء الهی در تو پیاده شود؛ تو هم شبیه خدا شوی — تشبّه به الله، به اله. حالا آقای بهجت به جایی رسیده بود که در اندازهٔ خودش خلیفهٔ حضرت حق شده بود؛ یعنی صفات خدا را در خودش پیاده کرده بود. گفته بود برو به ایشان رجوع کن.
در خصوص رهبر عزیزمان هم که داشتم میگفتم: چیزهایی که در خصوص ابدال میگویند — به هر حال خیلیها از ایشان نقل میکنند و گفتهاند قطعاً در این رتبه و مقام… ما هم خیلی دنبال این نیستیم که بگوییم این بزرگان در چه جایگاهی هستند؛ دخالتی نداریم؛ بهتر هم هست ورود نکنیم چون کار ما نیست این تشخیصها. ولی مثلاً عرض میکردم یکی از بچههای نیروی مقاومت قدس به من میگفت هر شهیدی که میافتاد روی زمین میگفت «هذا صاحب الزمان و هذا الإمام الخمینی» — یعنی ما یقین میکردیم. میگفت بارها و بارها من خودم این را شنیدم از شهدا که افتادند در لبنان: این امام زمان است، این هم امام خمینی. امام خمینی آنجا چه کار میکند؟ وقتی به مقام خلافت رسید اینطوری میشود؛ به مقام عرش اوتاد رسید اینطوری میشود. هر جا امامش هست او هم هست. یک جا فقط نیست که آن هم قرب خاصه.
زیارت امیرالمؤمنین و سنخیت با حکمت
یک سؤالی هم اینجا نوشتهاند خواهرها: الحمد لله علی کل نعمة؛ با احترامات السلام. در خصوص مزور و زائر و بحث زیارت فرمودید سنخیت مهم است؛ در خصوص زیارت امیرالمؤمنین علیهالصلاة والسلام چه طلب کنیم؟ سنخیت چگونه است؟
امیرالمؤمنین در میان اهل بیت ابو الأئمه است. این دیگر آخرین سؤالی باشد که جواب میدهم چون باید سریع بروم دو جایی باشم؛ یکوقتونیم وقت داریم. امیرالمؤمنین و «الدولة الحیدریة» — آنچه از ایشان به امام عصر رسیده. مرحوم خواجه نصیر چه فرمود؟ صلوات خواجه نصیر چه بود؟ «اللهم صلّ وسلّم وزد وبارک علی صاحب الدعوة النبویة والدولة الحیدریة…». دولت حیدری به امام عصر ارث رسیده از امیرالمؤمنین. کأنّ آن کسوت دولت، آن عظمت، آن جبروت، اصلاً خاص ایشان است. همهٔ اولیا بالا پر میریزند جلوی امیرالمؤمنین. توجه کردید؟ این است که اصلاً پیش مولا — معذرت میخواهم اگر خیلی طرف پررو باشد، خیلی جسور باشد یا خیلی نفهم باشد — خیلی نزدیک شود و بخواهد پرروبازی راه بیندازد و با آقا خیلی حرفها بزند… خدا شاهد؛ آخرین باری که رفتم حرم مولا — حالا شما این کارها را نکنید. من خب جایی است که عقاب پر میریزد، پشهٔ لاغری؛ آن بزرگانشان بالا پر ریختهاند، ما که یک پشهٔ لاغریم. ولی رفتم؛ یادم است ورودی درب — شاید ایوان طلا؛ انشاءالله قسمتش را به زودی برویم — جلوی در که ضریح مشخص است. ایستادم کنار در؛ همینطوری تقریباً دو ساعت فقط ایستاده بودم ضریح را نگاه میکردم؛ فقط نگاه میکردم. واقعاً دو ساعت؛ گاهی اشک میریختم؛ با زبان حال و چشمم با حضرت حرف میزدم و جرأت نمیکردم وارد شوم. واقعاً جرأت نمیکردم. مولا قصهاش اصلاً فرق میکند.
ولی این سؤالی که فرمودند در بحث امیرالمؤمنین سنخیت چگونه است؟ از مهمترین شاخصههایی که در مولاست و منبع اوست و به همهٔ ما توصیه شده که از امیرالمؤمنین این را طلب کنید — خودش هم از همه فرمود «سلونی قبل أن تفقدونی» — حکمت خواستن است. چون حکمت پیش مولاست. روایتش هم عرض کردیم؛ خال مرحوم شیخ حر عاملی در وسائل الشیعه آورد که خدای من همهٔ حکمت را به امیرالمؤمنین بخشید. پس هرکس — سؤال چه بود؟ موضوع سنخیت با مولا چگونه است؟ — هرکس به هر میزانی که به حکمت رسیده شبیه مولا شده. از مولا حکمت بخواهید و با رسیدن به حکمت میتوانید سنخیت با امیرالمؤمنین پیدا کنید. حکمت هم که علم به احوال ایام موجودات بود؛ به باطن موجودات رسیدن و پی بردن.
ممنونم از اینکه بنده را تحمل کردید. خدا انشاءالله عاقبتبهخیری بدهد، سلامتی و عافیت بدهد و توفیقاتتان را روزافزون کند. والحمد لله ربّ العالمین. صلوات بفرستید. اللهم صلّ علی محمد وآل محمد.
یادداشت پایانی
- ASR با ElevenLabs `scribe_v2` (auto) پاکسازی و برای خوانایی ویرایش شده؛ ایدههای استاد حفظ شدهاند.
- Segments خام حذف شدهاند.
- ترجمههای فارسی زیر آیات توسط مدلاند، نه استاد.
Corrections log
| مورد | اصلاح | منبع |
|---|---|---|
| ادع ولی الله لی نو منو | ٱللَّهُ وَلِىُّ ٱلَّذِينَ ءَامَنُوا… | بقره ۲:۲۵۷ — quran.com |
| ما أصابک من حسـ/سيئة | مَّآ أَصَابَكَ مِنْ حَسَنَةٍ… فَمِن نَّفْسِكَ | نساء ۴:۷۹ — quran.com |
| الحمدالله رب العالمين | ٱلْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ ٱلْعَٰلَمِينَ | فاتحه ۱:۲ |
| انی جاعل فی الارض خلیفه | إِنِّى جَاعِلٌۭ فِى ٱلْأَرْضِ خَلِيفَةًۭ | بقره ۲:۳۰ — quran.com |
| سبوح قدوس رب الملائکه والروح | سُبُّوحٌ قُدُّوسٌ رَبُّ الْمَلَائِكَةِ وَالرُّوحِ | ذکر رکوع/سجود — روایات |
| وثولَة الحیدریه | الدولة الحیدریة (صلوات خواجه نصیر) | صلوات مشهور خواجه |
| نواب四 | نواب اربعه | اصلاح ASR |
| علم الحسین (مفسر می یشاء) | علامه حسنزاده | بافت جلسه |
| westward وارد شده | بعد از نماز وارد شده | اصلاح ASR |
| سلونی قبل ان تفقدونی | سَلُونِي قَبْلَ أَنْ تَفْقِدُونِي | نهج / روایات علوی |
| دوردائل | اسرافیل (حدس از بافت میکائیل) | اصلاح محتمل ASR |