ما انشاءالله... انارکشم مردم؟ بله، باید صرف شود. نه، بله آقای دکتر، خانم. نه، اینجا گلخانه، بعد از کلاس. بفرمایید.
چرا؟ بعداً در دروس متوجه میشویم که همهٔ عالم در حرکت است، حتی ملائکه. ما از بالا حرکت ایجادی داریم و از پایین حرکت وجودی داریم. حرکت ما استکمالی است؛ طلب کمال میکنیم. در وزن استفعال، طلب نهفته است. آنها حرکت تکمیلی دارند؛ خدا میگوید تکمیلی دارند، نه استکمالی. همین که حرکت دارند، از یک نقص به کمال میرسند. درست شد؟
منتها نقص ما بهواسطهٔ داشتن نفس است. مرتبهٔ تعلق روح به بدن را «نفس» میگوییم. هرچه هست، سر این بدن است: تشنهام، گرسنهام، دوست دارم این را نگاه کنم، دوست دارم این را بشنوم، دوست دارم این را لمس کنم، دوست دارم این را بخورم، دوست دارم این را بگویم. هرچه هست، سر این بدن است.
نفس بیچاره، آن روح بیچارهٔ ما که تشریفی است و شرافت دارد، روح بیچارهٔ من به جهت تعلقش به این بدن، مرتبهٔ نفس به خود گرفته است. به جهت وجود این نفس، در حرکت ما طلب نهفته است؛ یعنی اصلاً چارهای نداریم. ما باید از نفس فرار کنیم و برویم. ولی مَلَک اینطور نیست. مَلَک همان جایی هم که باشد، جای خوبی برای اوست. درست شد؟
اما ملائکه هم در حرکتاند. میتوانند از یک رتبه ـ همانطور که گفتیم مراتب محفوظ است ـ به مرتبهٔ بالاتر بروند. آنها هم مرتب مرتبهشان عوض میشود، وزنشان عوض میشود. نسبت به چه چیزی عوض میشود؟ نسبت به میزانی که از ولایت اهلبیت بهرهمندند. هرقدر از ولایت امیرالمؤمنین بهرهمندند، همان مقدار جایگاهشان، رتبهشان و وزنشان در وزنکشیای که صورت میگیرد، عوض میشود. پستشان عوض میشود. حدیث داریم که ملائکه بین طلوع و غروب، نسبت به حرکتی که دارند، پستشان عوض میشود. این مطلب باید در بحث سیر ملائکه مطرح شود.
ولی حرکت انسان نسبت به آنها بسیار ضروریتر، پرسرعتتر و پرقدرتتر است. فهمیدیم که همهٔ عالم در حرکت است، جز حضرت حق. چرا؟ چون نسبت به خودشان کاملاند. اما وقتی نسبت به دیگری میسنجیم، مثلاً فرشتهای مانند دوردائل میخواهد برود و به مرتبهٔ میکائیل برسد. او بالاتر است؛ این او را میبیند و دوست دارد به بالاتر از خودش برسد. خودش در جایی که هست و میخکوب است، کامل است، ولی میخواهد به آن مرتبه برسد. حرکت فرشتهها باید در جایگاه خودش بحث شود که به چه شکل است.
منتها چیزی که خوب است بدانید این است که سیر انسان، یعنی حرکت انسان، سرعت بسیار بالایی دارد. ملائکه اینطور نیستند، چون ظرفیتشان به اندازهٔ ما نیست. چگونه؟ تسبیح ملائکه چیست؟ بهترین تسبیح ملائکه همان است که گفتیم بعد از نماز وتر وارد شده است. چه بود؟ سبوح قدوس. آفرین. رب الملائکه والروح. یک جای دیگر میفرماید ربنا ورب الملائکه والروح. در این دستورالعمل نیست.
یعنی انتهای تسبیح ملائکه چیست؟ سبوح قدوس. اما کدام پروردگار، سبوح قدوس؟ ربنا، پروردگار ما، ورب الملائکه والروح. یعنی در حد پروردگار ملائکه و روح. اینجا روح، روح حضرت روح اعظمِ تنزل الملائکه والروح سورهٔ قدر نیست. اینجا منظور از روح، حضرت جبرائیل است که فرشتهٔ اعظم حضرت حق است. در حد پروردگار ملائکه میتوانیم سبوح قدوس بگوییم؛ در حد پروردگار خود ملائکه. ولی انسان چه؟ تسبیح انسان و تحمید انسان در چه حد است؟ حمدش در چه حد است؟ الحمدالله رب العالمين. همهٔ عوالم را در بر میگیرد، نه فقط در حد ملائکه. این قدرت سیر انسان و سرعت سیر انسان را نشان میدهد. انسان میتواند برود و به پروردگار عوالم هستی برسد، اما ملائکه اینطور نیستند؛ فقط میتوانند به حد پروردگار خودشان برسند. ربنا ورب الملائکه، تو بر روح.
سؤال دیگر، بفرمایید.
پرسش: الآن این آیه «ادع ولی الله لی نو منو»؛ جمع بین اینکه خدا ولی مؤمنین است که از ظلمت به نور میروند و آنهایی که از نور به ظلمت میروند چگونه است؟ خداوند عام است دیگر. این جمع چگونه میشود؟ مثلاً علاوه بر این چیزی که گفتید، الآن اصل هفدهم بود فکر کنم، گفتید که هیچ شرّی در حد خودش بد نیست؛ همهچیز در حد خودش شر ندارد، بد نیست. بعد همان شیطان، مثلاً خدا ولی او هم میتواند باشد؛ خدای او هم هست. اینها چگونه با هم جمع میشود؟ من نفهمیدم.
پاسخ: همان در لا حول ولا قوه الا بالله یا ذکر به حول الله و قوه اقوم و اقعد تعریف میشود و آنجا جا میافتد. حول و قوه از خداست، اراده از خداست؛ اما اقوم و اقعد من هستم که به حول و قوهٔ الهی بلند میشوم و مینشینم. دزد هم که میرود، به حول و قوهٔ الهی به دزدی میرود. عابد هم که به مسجد میرود تا عبادت کند، باز به حول و قوهٔ الهی میرود. اینجا فرقشان در چیست؟ خداست که حول و قوه را به هر دو داده است. با قوهٔ الهی میروند، اما انتخابشان متفاوت است؛ این، این مسیر را انتخاب کرده و آن، آن مسیر را. برای همین، چون این مسیر شر را انتخاب کرده، میگوید ولایتش با طاغوت است.
ولایت اینجا یعنی چه؟ یعنی سرپرستی. تو از سرپرستی من خارج شدی، نه اینکه از حول و قوهٔ من خارج شده باشی. این را خوب دقت کنید. ما یک خواست داریم و یک اراده. فرق اینها با هم چیست؟ میگوییم خدا خواست؛ خدا خواست که من گناه کنم. به نظر شما این جمله درست است؟ بله، درست است. بله، درست است خواهرمان. خدا اگر نمیخواست، من نمیتوانستم گناه کنم. ولی آیا اراده کرد که من گناه کنم؟ نه. خدا به گناه من اراده نکرد. فرقش همین است.
خدا خواست که من بتوانم گناه کنم؛ خواست که بتوانم ثواب کنم. درست شد؟ اگر ثواب کردم، ارادهٔ خدا پیاده شده است؛ یعنی ما اصابک من حسنه فمن الله. خدا اراده کرده است. برای همین، کسی که معجب میشود و دچار عُجب و خودشیفتگی میشود، اصلاً کمال حماقتش است.
چون ارادهٔ خدا تحقق پیدا کرده است؛ اینکه حسنهای به تو اصابت کرده، از تو نیست. ما أصابک من حس-- سيئة فمن نفسك. اصلاً چیزی از سیئات به تو اصابت نمیکند مگر از خودت. بدی از توست و خوبی از خداست. اگر خدا اراده کرده، ارادهٔ خدا خیر است؛ اما خواست خدا هم خیر است. اگر خدا نمیخواست ما بتوانیم گناه کنیم، هیچوقت انسان نمیشدیم؛ میشدیم حیوان یا مَلَک که نمیتواند گناه کند. اینجا فرق مشخص میشود. پس هر دو به حول و قوهٔ الهیاند.
اما آنجا که ولي الذين آمنوا به سمت خیر رفت، سرپرستیاش را خدا به دست گرفت؛ یعنی ارادهاش را من میکنم، ارادهاش دیگر با من است؛ من زندگیات را اراده میکنم. تا جایی که در قرب نوافل، خدا چشم و گوش و دست و پایت میشود و در قرب فرائض، تو چشم خدا، گوش خدا و دست خدا میشوی؛ يد الله، عين الله. ارادهٔ خدا تا این اندازه تحقق پیدا میکند. اینجا الله ولي الذين آمنوا.
حالا والذين كفروا أولياؤهم الطاغوت؛ ولایت آنها با طاغوت است. یعنی چه؟ یعنی این کارها را به حول و قوهٔ طاغوت انجام میدهند؟ نه، باز هم حول و قوهٔ الهی است، اما به خواست خودشان است، نه از خواست خدا؛ یعنی، ببخشید، به ارادهٔ خودشان است، نه از ارادهٔ خدا. برای همین از ارادهٔ الهی خارج میشوند و خودشان را میخواهند.
آنجا که میفرماید [آیه قرآن] خدا گمراه میکند هرکس را که بخواهد، بعضی از مفسران این می یشاء را به چه کسی برگرداندهاند؟ هرکسی را که خدا بخواهد. بعضی از مفسران ظرافت بیشتری به خرج دادهاند؛ مثل خود حضرت علم الحسین [خنده] که فرمودهاند این می یشاء به خود بنده برمیگردد. [آیه قرآن] یعنی هر بندهای که خودش بخواهد، خدا گمراهش میکند. توجه کردید؟ یعنی خودت خواستی؛ خودت خواستی از ولایت و سرپرستی حضرت حق خارج شوی و تحت ولایت و سرپرستی طاغوت قرار بگیری.
پس به حول الله و قوته؛ اما أقوم وأقعد. به حول الله و قوته سراسر نور و خیر است، شری در آن نیست و حق مطلق است. أقوم وأقعد سیئه است. وقتی من برمیخیزم و من مینشینم، سیئه میشود؛ چون ما أصابک من سیده از نفس نفسک، از خودت است.
اگر دقت کنید، «ولی» اصلاً اسم خداست؛ الله ولی الله. ال ولی از اسامی حضرت حق است، اما «نبی» اسم خدا نیست. درست است؟ نبی اسم خدا نیست. شیطان هم میتواند نبی باشد؛ یعنی آگاه شود. اما يتساءلون عن نبأ الأذى. از اخبار عالم باخبر شود. شیاطین ابتدا میرفتند و در عوالم بالا استراق سمع میکردند. در رجوم الله الشیاطین که ابتدای سورهٔ هشت میگوید ما با این شهابسنگها اینها را زدیم تا دیگر نتوانند بروند و فضولی کنند. بعد از این اتفاق، دیگر بالاتر از آسمان همین دنیا نمیتوانند بروند. آنها هم میتوانند از عوالم و اخبار عالم باخبر باشند.
میدانستید؟ حسینآقا تعجب کرد وقتی این حدیث را در اتاقمان به او گفتم که حدیث داریم بعد از امام هر زمانی، آگاهترین اشخاص شیطان است. پس او هم نبی است؛ یعنی خبر دارد و بهشدت هم خبر دارد. «نبی» مبالغه و شدت است. «نابع» اسم فاعل آن است. درست است؟ «نبع» میشود خبر؛ «نابع» باخبر و «نبی» بهشدت باخبر. پس شیطان هم میتواند نبی باشد، اما ولی نمیتواند باشد. ولی فقط میتواند از اهل خودش باشد. ولی مطلق خداست؛ ولی خدا دیگر نبی نیست.
پرسش: ببخشید. سلام علیکم. تا امر حاضر هم میشود گفت که از خدا نبی داریم؟ یعنی همین الآن هم انبیا بین ما هستند؟
پاسخ: بله، شما خودتان در حد خودتان نبی هستید. به هرکدام از شما میگویند نبوت تعریفی یا عامه یا نبوت انبایی؛ یعنی باخبر شده است. اصلاً ما در این جلسه آمدهایم و سر سفرهٔ حکمت و عرفان نشستهایم که نبی شویم؛ اما نه اینکه در نبوت باقی بمانیم، بلکه برویم و به ولایت برسیم، ولی شویم و بالاتر برویم.
پرسش: آن نبی خودش از مقام خودش آگاه است؟
پاسخ: بله، وقتی خبر دارد.
پرسش: یعنی او را از رتبهٔ نبوتش آگاه میکنند؟
پاسخ: بله، قطعاً. اصلاً نمیتواند نبی شود مگر اینکه ابتدا از خودش آگاه شود. سیر معرفت نفس همین است. از خودش آگاه میشود و خودش را میشناسد. از اینجا شروع میشود. ابتدا نسبت به خودش نبی میشود؛ نابع میشود و از خودش باخبر میشود. سیر معرفت نفس را پیش میگیرد و بعد به عوالم میرود. اصلاً از خودش به حضرت حق پل میزند.
من عرف نفسه فقط عرف ربه. از خودش خداهای خودش را هم میشناسد.
پرسش: بعد ممکن است رسول هم بشود؟
پاسخ: بله، رسول هم میشود.
پرسش: اگر رسول شود، رسول شامل هر زن و مردی هست یا فقط برای آقایان است؟ چگونه میشود؟
پاسخ: بله، ما به همهٔ این مقامات میتوانیم برسیم. میتوانیم امام شویم. الآن حاجآقا رنجبر اینجا چیست؟ امام جماعت است. به رهبر میگوییم امام امت. انسان میتواند امام شود، رسول شود؛ یعنی خدا او را بفرستد.
این اوتاد، آن چهار نفری که ضلع اصلی حولوحوش امام عصرند، و بعد ابدال، آن پنجاهوچند نفر، و بعد نجبا، صلحا و مؤمن، اینها چه کسانیاند؟ مثلاً آن اوتاد و ابدال که بدل انشایی از بدنشان میکنند تا به اینسو و آنسو بروند و به دستور امام عصر آدمها را نجات دهند، آنها رسولاند. اگر من و شما به جایی برسیم که امام عصر مسئولیتی و رسالتی به ما بدهد و ما را به جایی گسیل بدارد، ما در حد و اندازهٔ خودمان رسول میشویم.
میتوانیم امام شویم، حجت شویم و نبی شویم. یک چیز را نمیتوانیم بشویم. آن چیست؟ نه، خدا را که هیچکس نمیتواند بشود. منظورم در میان این مراتب و مقامات است. یک چیز را اصلاً نمیتوانیم بشویم؛ تمام شده است و هیچکس نمیتواند بشود. یکی خاتم الانبیاست. خاتم است؛ یعنی دیگر تمام و آخر است و همهٔ خبرها را دارد. آن را دیگر هیچکس نمیتواند بشود. یکی هم خاتم الاوصیاست؛ یعنی امام عصر. این دو را ما نمیتوانیم بشویم. یا به یک معنا میشود گفت بقیت الله الاعظم یا حجت کبرای الهی یا آیه الله العظمى. اینها را ما نمیتوانیم بشویم، اما بقیه را میتوانیم بشویم.
پرسش: استاد، ببخشید، در نهجالبلاغه امیرالمؤمنین میفرماید و تسموا بزمم فی اوتاده. اینجا کلمهٔ «اوتاد» امیرالمؤمنین اشاره به همان اوتاد دارد یا نه؟ معمولاً در ترجمه چیز دیگری مینویسند.
پاسخ: بله، در هر زمانهای اوتاد هستند. در زمان امیرالمؤمنین بودند، در زمان تکتک اهلبیت اوتاد بودند. حتی در زمان غیبت صغرا، نواب حضرت چند نفر بودند؟ چهار نفر. الآن هم چهار نفرند. من از یکی از اولیای خدا شنیدم که دربارهٔ این اوتاد فرمودند یکیشان...
یکیشان علامه حسنزاده بوده، یکیشان علامه محمدحسین حسینی تهرانی بوده و یکیشان حضرت امام بوده؛ سه و چهارمیشان را هیچکس خبر ندارد. بعد، هرکدام از دنیا بروند، کس دیگری از ابدال، از آن پنجاه نفری که لایهٔ بعدیاند، متناسب با رتبهای که دارند جای او میآید. دوباره از آن سیصد نفر نجبا، هرکس از ابدال بمیرد، یکی میآید جای او. همینطور رتبهها بالاتر میرود.
پرسش: استاد، ببخشید، امام خمینی صلوات الله و سلام او عليه چه میشوند؟
پاسخ: ما خبر نداریم.
پرسش: چه هستند؟
پاسخ: ما خبر نداریم، نمیدانیم.
پرسش: یعنی جزء اوتاد حساب نمیشوند آقا، چون نایباند؟
پاسخ: قطعاً ایشان جزء ابدال هستند. چیزهایی که از مقامات ابدال به ما رسیده، این است که کمترین قدرت نفسیشان این است که میتوانند از جسمشان بدل ایجاد کنند. مثلاً حضرت امام هم، خدا حفظ کند، یکی از بچههای نیروی مقاومت قدس خیلی سالهای پیش آمد پیش ما...
پرسش: استاد، ببخشید، در کتاب حجت آقای بهجت، یک آقای عربی که متوسل شده بودند به امام زمان، آنجا به او میگویند که به آقای بهجت رجوع کن؛ ایشان خلیفة نا، خلیفه ما هستند. در دعاهایی که ما برای اوان انصار امام زمان داریم، چنین کلمهای نداریم. چگونه میتواند یک نفر خلیفه باشد؟ این کلمه چگونه است؟ این چه مقامی است؟
پاسخ: دربارهٔ خلیفه قبلاً عرض کردیم. خود علامه حسنزاده، هم در شرح مصباح الانس مرحوم ابن فناری، هم در شرح فصوص عارف عربی، هم در شرح اسفار ملاصدرا و هم در اشارات شیخالرئیس، در شرح اینها بارها میفرمودند که خلیفه باید به صفات مستخلف عنه باشد. حتی مثال میزدند که شما مدیر یک اداره هستید و میخواهید بروید و کسی را جای خودتان بگذارید که کاملاً کاربلد باشد و مثل خودتان آن کار را بلد باشد. کسی را نمیگذارید که کار را بلد نباشد. مثلاً رانندهای که میخواهد شاگردش را جای خودش بگذارد تا با ماشین کار کند، باید کسی را بگذارد که مثل خودش کاملاً بر رانندگی مسلط باشد.
خلیفه یعنی کسی که به صفات جاعل خلیفه است. انی جاعل فی الارض خلیفه. «جاعل» بر وزن فاعل نمیگوید ما قرار میدهیم، بلکه جاعلیم؛ یعنی دائماً در حال جعل خلیفهایم. یکی از آن مقاماتی که عرض کردیم همهٔ ما میتوانیم به آن برسیم، همین خلیفة الله شدن است. ما هم میتوانیم جانشین خدا در زمین شویم. چگونه؟ چگونه؟
قربتاً الى الله؛ با این. قربتاً الى الله یعنی چه؟ یعنی تلبس به اسماء الله؛ یعنی ولایت. ولی ای قرابة. یعنی اسماء الهی در تو پیاده شود و تو هم شبیه خدا شوی؛ تشبه به الله، به اله.
حالا آقای بهجت به جایی رسیده بود که در اندازهٔ خودش خلیفهٔ حضرت حق شده بود؛ یعنی صفات خدا را در خودش پیاده کرده بود. گفته بود: برو به ایشان رجوع کن.
در خصوص رهبر عزیزمان هم که داشتم میگفتم، چیزهایی که دربارهٔ ابدال میگویند، به هر حال خیلیها از ایشان نقل میکنند و گفتهاند قطعاً در این رتبه و مقام نیست. ما هم خیلی دنبال این نیستیم. ما کسی نیستیم که بخواهیم بگوییم این بزرگان در چه جایگاهی هستند. دخالتی نداریم و بهتر هم هست وارد نشویم، چون این تشخیصها کار ما نیست.
ولی عرض میکردم یکی از بچههای نیروی مقاومت قدس به من میگفت هر شهیدی که روی زمین میافتاد، میگفت هذا صاحب الزمان و هذا امام الخمينی. یعنی ما یقین میکردیم. میگفت بارها و بارها خودم این را از شهدا شنیدم که در لبنان افتاد و گفت: این امام زمان است، این هم امام خمینی است. امام خمینی آنجا چهکار میکند؟ وقتی به مقام خلافت رسید، اینگونه میشود. به مقام عرش اوتاد رسید، اینگونه میشود. هرجا امامش هست، او هم هست. فقط یک جا نیست که آن هم قرب خاص است.
یک سؤال هم خواهرها اینجا نوشتهاند: الحمد لله على كل نعمه با احترامات السلام. در خصوص مزور و زائر و بحث زیارت فرمودید سنخیت مهم است. در خصوص زیارت امیرالمؤمنین علیه الصلاة والسلام چه طلب کنیم؟ سنخیت چگونه است؟
امیرالمؤمنین در میان اهلبیت ابو الأئمه است. این دیگر آخرین سؤالی باشد که جواب میدهم، چون باید سریع بروم و دو جا باشم. یک فشتونیم وقت داریم.
امیرالمؤمنین وثولَة الحیدریه. آنچه از ایشان به امام عصر رسیده، مرحوم خواجه نصیر چه فرمود؟ صلوات خواجه نصیر چه بود؟ اللهم صل وسلم وزد وبارك على صاحب الدعوة النبوية وثولَة الحیدریه. ثولَة حیدری به امام عصر از امیرالمؤمنین به ارث رسیده است. کأن آن کسوت ثولَة، ثولَة، آن عظمت و آن جبروت، اصلاً خاص ایشان است. همهٔ اولیا بال و پر میریزند جلوی امیرالمؤمنین. توجه کردید؟
این است که اصلاً پیش مولا، معذرت میخواهم، اگر کسی خیلی پررو باشد، خیلی جسور باشد یا، معذرت میخواهم، خیلی نفهم باشد، خیلی نزدیک میشود و میرود و میخواهد پررویی راه بیندازد و با آقا خیلی حرفها را بزند. خدا شاهد است، آخرین باری که رفتم حرم مولا ـ حالا شما این کارها را نکنید ـ من گفتم: آنجا که عقاب پر بریزد، از پشهٔ لاغری چه خیزد. آن بزرگان بال و پر ریختهاند؛ ما که یک پشهٔ لاغریم.
یادم هست رفتم و کنار درِ ورودی، شاید از ایوان طلا ـ انشاءالله قسمتتان شود بهزودی بروید ـ همان دری که دیگر ضریح مشخص است، ایستادم. تقریباً دو ساعت فقط ایستاده بودم و ضریح را نگاه میکردم؛ فقط نگاه میکردم. واقعاً دو ساعت نگاه میکردم. گاهی اشک میریختم و با زبان حال و چشمم با حضرت حرف میزدم و جرئت نمیکردم وارد شوم. واقعاً جرئت نمیکردم وارد شوم. قصهٔ مولا اصلاً فرق میکند.
اما دربارهٔ این سؤال که فرمودند در بحث امیرالمؤمنین سنخیت چگونه است، یکی از مهمترین شاخصههایی که در مولاست و منبع آن است و به همهٔ ما توصیه شده که این را از امیرالمؤمنین طلب کنیم ـ و خودش هم به همه فرمود "سلونی قبل ان تفقدونی" ـ خواستن حکمت است؛ چون حکمت نزد مولاست. روایتش را هم عرض کردیم؛ خود مرحوم شیخ حر عاملی در وسائل شیعه آورده است که خدای من همهٔ حکمت را به امیرالمؤمنین بخشید.
پس سؤال چه بود؟ سنخیت با مولا چگونه است؟ هرکس به هر میزانی که به حکمت رسیده، شبیه مولا شده است. از مولا حکمت بخواهید و با رسیدن به حکمت میتوانید با امیرالمؤمنین سنخیت پیدا کنید. حکمت هم علم به احوال اعیان موجودات بود؛ رسیدن و پی بردن به باطن موجودات.
ممنونم از اینکه بنده را تحمل کردید. خدا به شما انشاءالله عاقبتبهخیری بدهد، سلامتی و عافیت بدهد و توفیقاتتان را روزافزون کند. والحمد لله رب العالمين. صلوات بفرستید. اللهumma صل علی محمد و آل محمد کما الله