ددرس‌گفتارها
بازگشت به پخش
متن کاملخلاصهنسخه کتابی · جلسه 019

یادداشت: ترجمه‌های فارسیِ زیرِ عبارات و نقل‌های عربی توسط مدل افزوده شده است و سخن استاد نیست.

حرکت در سراسر عالم

بعداً در مباحث درس روشن می‌شود که همهٔ عالم در حرکت است؛ حتی ملائکه. از بالا، حرکت ایجادی داریم و از پایین، حرکت وجودی.

حرکت ما انسان‌ها استکمالی است؛ یعنی طلب کمال می‌کنیم. در باب «استفعال»، معنای طلب نهفته است. اما حرکت ملائکه تکمیلی است، نه استکمالی. بااین‌حال، همین که حرکت دارند، یعنی از مرتبه‌ای به مرتبهٔ بالاتر می‌روند.

نقص ما به‌واسطهٔ داشتن نفس است. مرتبهٔ تعلق روح به بدن را «نفس» می‌گوییم. بسیاری از خواسته‌های ما به همین بدن بازمی‌گردد: تشنه‌ام، گرسنه‌ام، دوست دارم این را ببینم، آن را بشنوم، چیزی را لمس کنم، بخورم یا سخنی بگویم. بسیاری از این تعلقات از بدن برخاسته است.

روح ما به‌سبب تعلقش به این بدن، مرتبهٔ «نفس» به خود گرفته است. تعبیر «رُوحِي» نیز اضافه‌ای تشریفی و حاکی از شرافت روح است. به‌سبب همین مرتبهٔ نفس، در حرکت انسان «طلب» نهفته است؛ گویی چاره‌ای جز این نداریم که از مرتبهٔ نفس عبور کنیم و پیش برویم.

اما مَلَک چنین نیست. ملکی که در مرتبه‌ای قرار دارد، در همان مرتبه کامل است. بااین‌حال، ملائکه نیز حرکت دارند و می‌توانند از مرتبه‌ای به مرتبهٔ بالاتر بروند. مراتب محفوظ است، اما رتبهٔ آنان می‌تواند تغییر کند.

این تغییر مرتبه به میزان بهره‌مندی آنان از ولایت اهل‌بیت علیهم‌السلام وابسته است؛ اینکه چه اندازه از ولایت امیرالمؤمنین علیه‌السلام بهره‌مند باشند، در جایگاه و رتبهٔ آنان اثر دارد. در روایات نیز از تغییر جایگاه و مأموریت ملائکه سخن گفته شده است. تفصیل این مسئله باید در بحث «سیر ملائکه» بررسی شود.

تفاوت سیر انسان و ملائکه

حرکت انسان، نسبت به حرکت ملائکه، ضروری‌تر و از جهت ظرفیت، پرسرعت‌تر و پرقدرت‌تر است. در مجموع، همهٔ عالم در حرکت است، جز حضرت حق.

هر موجودی نسبت به مرتبهٔ خودش می‌تواند کامل باشد، اما وقتی با مرتبه‌ای بالاتر سنجیده می‌شود، امکان حرکت معنا پیدا می‌کند. برای مثال، فرض کنید فرشته‌ای مانند دردائیل بخواهد به مرتبه‌ای مانند مرتبهٔ میکائیل علیه‌السلام برسد. در مرتبهٔ خودش کامل است، اما مرتبهٔ بالاتری را می‌بیند و میل به وصول به آن مرتبه دارد. چگونگی حرکت ملائکه باید در جای خود به‌تفصیل بحث شود.

نکتهٔ مهم این است که سیر انسان بسیار سریع است. وقتی می‌گوییم «سیر»، یعنی حرکت. ظرفیت ملائکه مانند ظرفیت انسان نیست.

تسبیح ملائکه و ظرفیت سیر آنان

از تسبیح‌های واردشده دربارهٔ ملائکه این ذکر است:

«سُبُّوحٌ قُدُّوسٌ، رَبُّ الْمَلَائِكَةِ وَالرُّوحِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بسیار منزّه و بسیار مقدّس است؛ پروردگار فرشتگان و روح.

در نقل دیگری تعبیر چنین آمده است:

«سُبُّوحٌ قُدُّوسٌ، رَبُّنَا وَرَبُّ الْمَلَائِكَةِ وَالرُّوحِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بسیار منزّه و بسیار مقدّس است؛ پروردگار ما و پروردگار فرشتگان و روح.

یعنی تسبیح در نسبت با «پروردگار ما و پروردگار ملائکه و روح» بیان می‌شود.

در اینجا مقصود از «روح»، به بیان این بحث، جبرئیل علیه‌السلام، فرشتهٔ اعظم الهی است. این را با تعبیر «روح» در آیهٔ سورهٔ قدر مقایسه کنید:

«تَنَزَّلُ الْمَلَائِكَةُ وَالرُّوحُ فِيهَا بِإِذْنِ رَبِّهِمْ مِنْ كُلِّ أَمْرٍ» (قدر/۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): فرشتگان و روح در آن شب، به اذن پروردگارشان، برای هر امری فرود می‌آیند.

اما ببینید حمد انسان تا کجا امتداد دارد:

«الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ» (فاتحه/۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): همهٔ ستایش‌ها برای خداوند، پروردگار جهانیان است.

«رَبِّ الْعَالَمِينَ» همهٔ عوالم را دربرمی‌گیرد، نه فقط عالم ملائکه. این تعبیر، قدرت و سرعت سیر انسان را نشان می‌دهد. انسان می‌تواند در سیر خود به مقام شناخت و عبودیتِ پروردگار عوالم هستی برسد؛ اما ظرفیت سیر ملائکه به مرتبهٔ خودشان محدود است.

حول و قوهٔ الهی و اختیار انسان

این مسئله در معنای ذکر

«لَا حَوْلَ وَلَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هیچ حرکت و نیرویی جز به خدا نیست.

و نیز در ذکر نماز روشن می‌شود:

«بِحَوْلِ اللَّهِ وَقُوَّتِهِ أَقُومُ وَأَقْعُدُ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به حول و نیروی خدا برمی‌خیزم و می‌نشینم.

حول و قوه از خداست، اما «أقوم و أقعد» به من نسبت داده می‌شود؛ من هستم که با حول و قوهٔ الهی برمی‌خیزم و می‌نشینم.

دزد نیز هنگامی که برای دزدی حرکت می‌کند، با حول و قوه‌ای حرکت می‌کند که خدا در اختیار او قرار داده است. عابد هم که برای عبادت به مسجد می‌رود، با همان حول و قوهٔ الهی حرکت می‌کند. تفاوت این دو در کجاست؟ خداوند به هر دو قدرت داده است، اما انتخاب آنان متفاوت است: یکی مسیر شر را انتخاب کرده و دیگری مسیر خیر را.

ازاین‌رو، کسی که مسیر شر را برمی‌گزیند، تحت سرپرستی طاغوت قرار می‌گیرد. «ولایت» در اینجا به معنای سرپرستی است. انسان ممکن است از ولایت و سرپرستی الهی خارج شود، اما از حول و قوهٔ خدا خارج نمی‌شود؛ زیرا اصل توانِ فعل او نیز از خداست.

تفاوت «خواست» و «اراده» دربارهٔ افعال انسان

اینجا باید میان خواست و اراده تفاوت گذاشت.

اگر گفته شود: «خدا خواست که من بتوانم گناه کنم»، این سخن درست است؛ زیرا اگر خداوند امکان و قدرت آن را نمی‌داد، من اساساً نمی‌توانستم گناه کنم. خدا خواسته است که انسان توان انتخاب داشته باشد؛ بتواند گناه کند و بتواند کار خیر انجام دهد.

اما نمی‌توان گفت: «خدا اراده کرد که من گناه کنم.» خداوند به گناه من اراده نکرده است. تفاوت دقیق همین‌جاست: خواست که بتوانم، اما اراده نکرد که گناه را انتخاب کنم.

خدا خواسته است که بتوانم کار خیر نیز انجام دهم. اگر کار خیر انجام دادم، ارادهٔ الهی در مسیر خیر تحقق پیدا کرده است:

«مَا أَصَابَكَ مِنْ حَسَنَةٍ فَمِنَ اللَّهِ» (نساء/۷۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هر نیکی‌ای که به تو برسد، از جانب خداست.

از همین‌جا روشن می‌شود که کسی که به‌سبب کار خیر خود گرفتار عُجب و خودشیفتگی می‌شود، به نهایت حماقت نزدیک شده است؛ زیرا اصل توان، توفیق و امکان آن خیر را از خود ندیده است.

خیر از خدا و سیئه از نفس

وقتی حسنه‌ای به انسان می‌رسد، ارادهٔ خیر الهی تحقق یافته است؛ آن خیر از خود انسان نیست. قرآن می‌فرماید:

«مَا أَصَابَكَ مِنْ حَسَنَةٍ فَمِنَ اللَّهِ ۖ وَمَا أَصَابَكَ مِنْ سَيِّئَةٍ فَمِنْ نَفْسِكَ» (نساء/۷۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هر نیکی‌ای که به تو برسد از خداست، و هر بدی‌ای که به تو برسد از خود توست.

پس بدی از انسان است و خوبی از خدا. ارادهٔ خدا خیر است؛ اما خواست خدا نیز خیر است. اگر خدا نمی‌خواست که ما امکان گناه‌کردن داشته باشیم، دیگر انسانِ مختار نبودیم. موجودی می‌شدیم که امکان چنین انتخابی برایش وجود ندارد. تفاوت در همین‌جا آشکار می‌شود.

بنابراین، هم حرکت در مسیر خیر و هم حرکت در مسیر شر با حول و قوهٔ الهی ممکن می‌شود؛ اما هنگامی که مؤمن به‌سوی خیر می‌رود، خداوند سرپرستی او را بر عهده می‌گیرد:

«اللَّهُ وَلِيُّ الَّذِينَ آمَنُوا يُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّورِ ۖ وَالَّذِينَ كَفَرُوا أَوْلِيَاؤُهُمُ الطَّاغُوتُ يُخْرِجُونَهُمْ مِنَ النُّورِ إِلَى الظُّلُمَاتِ» (بقره/۲۵۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خداوند سرپرست کسانی است که ایمان آورده‌اند؛ آنان را از تاریکی‌ها به‌سوی نور بیرون می‌برد. و کسانی که کافر شدند، سرپرستانشان طاغوت‌اند؛ آنان را از نور به‌سوی تاریکی‌ها بیرون می‌برند.

معنای «اللَّهُ وَلِيُّ الَّذِينَ آمَنُوا» این است که انسان آن‌قدر تحت ولایت الهی قرار می‌گیرد که ارادهٔ او نیز در مسیر ارادهٔ خدا واقع می‌شود. این سیر تا جایی ادامه می‌یابد که در بحث قرب نوافل گفته می‌شود خداوند چشم و گوش و دست بنده می‌شود، و در قرب فرائض سخن از آن است که بنده در مقام «عین‌الله» و «یدالله» قرار می‌گیرد. یعنی ارادهٔ الهی تا این اندازه در وجود او تحقق پیدا می‌کند.

اما دربارهٔ کسانی که کفر ورزیده‌اند می‌فرماید:

«وَالَّذِينَ كَفَرُوا أَوْلِيَاؤُهُمُ الطَّاغُوتُ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و کسانی که کافر شدند، سرپرستانشان طاغوت‌اند.

آیا معنایش این است که آنان با حول و قوهٔ طاغوت کار می‌کنند؟ نه؛ حول و قوه همچنان الهی است، اما اراده و انتخاب خودشان در مسیر دیگری قرار گرفته است. آنان با انتخاب خود از مسیر ارادهٔ الهی خارج می‌شوند و خودخواهی و خواست خود را برمی‌گزینند.

هدایت، ضلالت و انتخاب انسان

قرآن می‌فرماید:

«إِنَّ اللَّهَ يُضِلُّ مَنْ يَشَاءُ وَيَهْدِي إِلَيْهِ مَنْ أَنَابَ» (رعد/۲۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): همانا خدا هر کس را که بخواهد گمراه می‌کند و کسی را که به‌سوی او بازگردد، به‌سوی خویش هدایت می‌کند.

در تفسیر این‌گونه آیات، بعضی «مَن يَشَاءُ» را به مشیت الهی معنا کرده‌اند؛ یعنی خدا هر کس را که بخواهد گمراه می‌کند. در تفسیری ظریف‌تر که در این بحث مورد نظر است، بر خواست و انتخاب خود بنده تأکید می‌شود: خود انسان خواسته است از ولایت و سرپرستی حضرت حق خارج شود و تحت ولایت و سرپرستی طاغوت قرار گیرد.

پس در ذکر

«بِحَوْلِ اللَّهِ وَقُوَّتِهِ أَقُومُ وَأَقْعُدُ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به حول و نیروی خدا برمی‌خیزم و می‌نشینم.

«بِحَوْلِ اللَّهِ وَقُوَّتِهِ» سراسر نور و خیر است و شری در آن نیست؛ حق محض است. اما «أَقُومُ وَأَقْعُدُ» فعل من است. آنجا که سیئه پدید می‌آید، به نفس من بازمی‌گردد:

«وَمَا أَصَابَكَ مِنْ سَيِّئَةٍ فَمِنْ نَفْسِكَ» (نساء/۷۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و هر بدی‌ای که به تو برسد، از خود توست.

«ولی» و «نبی» در مراتب معرفت

اگر دقت کنید، «الولی» از اسماء الهی است؛ ولی «نبی» اسم خدا نیست. در معنای عام و انبائیِ «نبوت»، ریشهٔ بحث به «نبأ» و خبر بازمی‌گردد؛ یعنی آگاه‌شدن و باخبرشدن.

ازاین‌جهت، حتی شیطان نیز می‌تواند از اخباری آگاه شود. شیاطین پیش‌تر برای استراق سمع به مراتب بالا می‌رفتند و از اخبار آگاه می‌شدند. قرآن دربارهٔ آسمان دنیا می‌فرماید:

«وَلَقَدْ زَيَّنَّا السَّمَاءَ الدُّنْيَا بِمَصَابِيحَ وَجَعَلْنَاهَا رُجُومًا لِلشَّيَاطِينِ» (ملک/۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و به‌راستی آسمان دنیا را با چراغ‌هایی آراستیم و آنها را وسیله‌ای برای راندن شیاطین قرار دادیم.

بنابراین، شیطان نیز می‌تواند از برخی اخبار عوالم باخبر باشد. در روایتی که پیش‌تر نقل شد، آمده بود که پس از امام هر زمان، از آگاه‌ترین موجودات نسبت به امور، شیطان است. مقصود از اینکه در این استعمال می‌توان او را «نبی» دانست، نبوت تشریعی و پیامبری اصطلاحی نیست؛ بلکه همان معنای عامِ «باخبرشدن» و «نبوت انبائیه» مورد نظر است.

اما «ولی» چنین نیست. ولایت حقیقی مرتبه‌ای دیگر است و ولیّ مطلق، خداوند متعال است.

نبوت عامه و آغاز آن از معرفت نفس

در معنای عام، هر انسانی می‌تواند به اندازهٔ مرتبهٔ خود از حقایق باخبر شود. از این مرتبه با تعابیری مانند نبوت عامه یا نبوت انبائیه یاد می‌شود. ما نیز بر سر سفرهٔ حکمت و عرفان می‌نشینیم تا باخبر شویم؛ اما نباید در همین مرتبه متوقف بمانیم، بلکه باید از خبر و آگاهی عبور کنیم و به ولایت برسیم.

این آگاهی از خود انسان آغاز می‌شود. انسان نمی‌تواند به چنین مرتبه‌ای برسد مگر اینکه نخست از خودش آگاه شود. سیر معرفت نفس نیز همین است: انسان از شناخت خویش آغاز می‌کند، از خودش باخبر می‌شود و سپس از این راه به عوالم بالاتر راه پیدا می‌کند.

در همین معنا گفته شده است:

«مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّهُ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هر کس خود را بشناسد، پروردگارش را شناخته است.

انسان از خودش به‌سوی شناخت پروردگار پل می‌زند. معرفت نفس آغاز این سیر است.

امکان رسیدن به مراتب رسالت، امامت و حجت

انسان در مراتب عامِ این عناوین می‌تواند به مقام‌هایی چون رسالت و امامت نیز برسد. برای مثال، «امام» همیشه به معنای امام معصوم علیه‌السلام نیست؛ امام جماعت نیز امام است و به رهبر جامعه نیز «امام امت» گفته می‌شود.

«رسول» نیز در معنای عام یعنی کسی که فرستاده می‌شود و مأموریتی بر عهده می‌گیرد. در مراتب اولیای الهی از اوتاد، ابدال، نجبا و صلحا سخن گفته می‌شود. اوتاد، چهار نفری‌اند که در اطراف حضرت ولی‌عصر عجل‌الله‌تعالی‌فرجه‌الشریف از ارکان اصلی به‌شمار می‌آیند و پس از آنان مراتبی مانند ابدال، نجبا و صلحا مطرح می‌شود.

دربارهٔ ابدال گفته شده است که «بدل انشائی» از بدن خود ایجاد می‌کنند و به اذن و دستور امام عصر عجل‌الله‌تعالی‌فرجه‌الشریف برای انجام مأموریت‌ها و یاری انسان‌ها به جاهای مختلف می‌روند. از این جهت، وقتی کسی از جانب امام مأمور و گسیل می‌شود، در همان معنای عام می‌توان او را «رسول» دانست.

اگر انسان به مرتبه‌ای برسد که امام عصر عجل‌الله‌تعالی‌فرجه‌الشریف مسئولیت و رسالتی به او بسپارد و او را به جایی گسیل کند، در حد و اندازهٔ خودش «رسول» شده است. در همین استعمال‌های عام، انسان می‌تواند امام، حجت، نبی یا رسول شود.

اما مراتبی وجود دارد که دیگر تکرارشدنی نیست. یکی خاتم‌الانبیا صلی‌الله‌علیه‌وآله است؛ خاتم یعنی پایان این سلسله و کسی پس از او به آن مقام نمی‌رسد. دیگری خاتم‌الاوصیا، حضرت ولی‌عصر عجل‌الله‌تعالی‌فرجه‌الشریف است. این دو مقام قابل تکرار نیستند.

همچنین عناوینی چون بقیةالله الأعظم، حجت کبرای الهی و آیت‌الله العظمی در این معنای خاص، ناظر به همان مقام ویژه‌اند؛ اما دیگر مراتب کمال، متناسب با ظرفیت انسان، مسیر سیر و تعالی او هستند.

اوتاد در هر عصر

در هر زمان، اوتاد وجود دارند. در عصر امیرالمؤمنین علیه‌السلام بودند، در دوران هر یک از اهل‌بیت علیهم‌السلام نیز بودند و این سلسله در عصر غیبت نیز ادامه دارد.

در دوران غیبت صغرا، نواب خاص حضرت ولی‌عصر عجل‌الله‌تعالی‌فرجه‌الشریف چهار نفر بودند. در بحث اوتاد نیز از چهار رکن سخن گفته می‌شود. از یکی از اولیای الهی دربارهٔ اوتاد شنیدم که یکی از آنان...

مراتب اوتاد، ابدال و نجبا

در همان نقلی که از یکی از اولیای خدا شنیدم، سه تن از اوتاد چنین معرفی شدند: علامه حسن‌زاده آملی، علامه سید محمدحسین حسینی طهرانی و حضرت امام خمینی؛ و نفر چهارم برای عموم شناخته‌شده نیست.

وقتی یکی از اوتاد از دنیا می‌رود، فرد دیگری از مرتبهٔ ابدال، متناسب با رتبه‌ای که دارد، جای او را می‌گیرد. همچنین با رفتن یکی از ابدال، کسی از مرتبهٔ نجبا به جای او می‌آید. به همین ترتیب، مراتب پیوسته بالا می‌رود و جایگاه‌ها پر می‌شود.

آنچه دربارهٔ مقامات ابدال به ما رسیده، این است که از توانایی‌های نفسانی آنان، قدرت ایجاد «بدل» از بدن خویش ذکر شده است. البته ما وظیفه نداریم دربارهٔ اینکه هر یک از بزرگان دقیقاً در کدام مرتبه‌اند حکم قطعی کنیم. این تشخیص‌ها کار ما نیست و بهتر است بی‌جهت وارد تعیین مقامات اشخاص نشویم.

معنای خلافت الهی

در بحث «خلیفه» قبلاً عرض شد که علامه حسن‌زاده آملی، در مباحث مربوط به مصباح الأنس ابن‌فناری، فصوص ابن‌عربی، اسفار ملاصدرا و اشارات شیخ‌الرئیس، بارها بر این نکته تأکید می‌کردند که خلیفه باید به صفاتِ مستخلف‌عنه متصف باشد؛ یعنی کسی که جانشین دیگری می‌شود، باید متناسب با جایگاه خود، صفات لازم برای انجام کار او را داشته باشد.

ایشان مثال می‌زدند: اگر مدیر اداره‌ای بخواهد کسی را به جای خود بگذارد، فردی را انتخاب می‌کند که کار را بلد باشد و بتواند مسئولیت او را انجام دهد. یا راننده‌ای که می‌خواهد کسی را به جای خودش پشت فرمان بگذارد، باید کسی را انتخاب کند که بر رانندگی مسلط باشد.

پس خلیفه کسی است که به صفاتِ کسی که او را خلیفه قرار داده، متصف شود.

قرآن کریم می‌فرماید:

«إِنِّي جَاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً» (بقره/۳۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): من در زمین خلیفه‌ای قراردهنده‌ام.

تعبیر «جاعل» بر وزن فاعل است. بحث بر سر این است که نمی‌فرماید صرفاً «قرار دادم»، بلکه «جاعل» است؛ یعنی جعل خلافت امری جاری است.

یکی از مقاماتی که گفتیم انسان می‌تواند به آن برسد، همین خلیفةالله‌شدن است. انسان می‌تواند در اندازهٔ وجودی خودش جانشین خدا در زمین شود.

«قربةً إلی الله» و تلبّس به اسماء الهی

«قربةً إلی الله» یعنی حرکت به‌سوی قرب الهی؛ یعنی تلبّس به اسماءالله. این همان مسیر ولایت است: اسماء و صفات الهی در انسان تحقق پیدا کند و انسان، متناسب با ظرفیت وجودی خود، به صفات الهی متشبّه شود.

در این معنا، وقتی دربارهٔ بزرگی مانند آیت‌الله بهجت گفته می‌شود که در اندازهٔ خود به مقام خلافت رسیده است، مقصود این است که صفات الهی در وجود او تحقق یافته و می‌توان برای هدایت و دستگیری به او رجوع کرد.

اما در تعیین دقیق مقام اشخاص نباید بی‌دلیل وارد شد. اینکه فلان شخص دقیقاً از اوتاد است یا ابدال یا در مرتبه‌ای دیگر قرار دارد، چیزی نیست که ما بتوانیم به‌آسانی دربارهٔ آن حکم کنیم.

حکایتی دربارهٔ حضور اولیای الهی

سال‌ها پیش یکی از نیروهای مقاومت قدس برای من نقل می‌کرد که در لبنان، بارها هنگام شهادت برخی شهدا، از آنان عبارتی با این مضمون شنیده بود:

«هٰذَا صَاحِبُ الزَّمَانِ، وَهٰذَا الْإِمَامُ الْخُمَيْنِيُّ.»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): این صاحب‌الزمان است و این امام خمینی است.

این نقل را شخصاً از او شنیدم. بحث این بود که اگر کسی به مقام خلافت و مراتب اولیای الهی برسد، نحوهٔ حضور و تصرف او دیگر با حضور متعارف ما یکسان نیست. وقتی به مقام خلافت و مرتبهٔ اوتاد رسید، چنین حضوری معنا پیدا می‌کند؛ هرجا امام او باشد، او نیز در پی امام خویش است، جز آن مقام قرب خاص که بحث دیگری دارد.

سنخیت با امیرالمؤمنین علیه‌السلام

امیرالمؤمنین علیه‌السلام در میان اهل‌بیت علیهم‌السلام ابوالائمه است. از ویژگی‌های برجستهٔ حضرت، آن صولت و هیبت حیدری است که در حضرت ولی‌عصر عجل‌الله‌تعالی‌فرجه‌الشریف نیز ظهور دارد.

در صلواتی که نقل شد، چنین آمده است:

«اللَّهُمَّ صَلِّ وَسَلِّمْ وَزِدْ وَبَارِكْ عَلَى صَاحِبِ الدَّعْوَةِ النَّبَوِيَّةِ، وَالصَّوْلَةِ الْحَيْدَرِيَّةِ…»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، درود و سلام و فزونی و برکت عطا کن بر صاحب دعوت نبوی و صولت حیدری…

این صولت حیدریه از امیرالمؤمنین علیه‌السلام به حضرت ولی‌عصر عجل‌الله‌تعالی‌فرجه‌الشریف به ارث رسیده است. آن عظمت، هیبت و جبروت، شأنی بسیار خاص دارد. اولیای بزرگ نیز در برابر عظمت امیرالمؤمنین علیه‌السلام خضوع می‌کنند.

تجربه‌ای در حرم امیرالمؤمنین علیه‌السلام

آخرین باری که به حرم مولا امیرالمؤمنین علیه‌السلام رفتم، در ورودی، جایی که ضریح دیده می‌شد، ایستادم. نزدیک دو ساعت همان‌جا ماندم و فقط به ضریح نگاه کردم. گاهی اشک می‌ریختم و با زبان حال و با چشمم با حضرت سخن می‌گفتم، اما جرئت نمی‌کردم وارد شوم.

واقعاً جرئت ورود نداشتم. قصهٔ مولا متفاوت است. جایی که بزرگان در برابر آن عظمت پر می‌ریزند، ما چه هستیم؟ انسان در برابر چنین مقامی باید ادب حضور داشته باشد.

طلب حکمت از امیرالمؤمنین علیه‌السلام

یکی از مهم‌ترین راه‌های ایجاد سنخیت با امیرالمؤمنین علیه‌السلام، حکمت است. حکمت از برجسته‌ترین شئون حضرت است و توصیه شده است که از مولا حکمت بخواهیم.

خود امیرالمؤمنین علیه‌السلام فرمودند:

«سَلُونِي قَبْلَ أَنْ تَفْقِدُونِي.»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): از من بپرسید پیش از آنکه مرا از دست بدهید.

حکمت نزد مولاست. پیش‌تر نیز روایتی را از وسائل الشیعة مرحوم شیخ حر عاملی مطرح کردیم که بر پیوند ویژهٔ علم و حکمت با امیرالمؤمنین علیه‌السلام دلالت داشت.

بنابراین، هر کس به هر اندازه که به حکمت دست پیدا کند، به همان اندازه با امیرالمؤمنین علیه‌السلام سنخیت پیدا کرده است. از مولا حکمت بخواهید؛ زیرا با رسیدن به حکمت می‌توان به سنخیت با حضرت نزدیک شد.

حکمت یعنی علم به احوال اعیان موجودات؛ یعنی انسان از ظاهر عبور کند، به باطن موجودات راه پیدا کند و حقیقت و حال آنها را بشناسد.

پایان جلسه

خداوند ان‌شاءالله همه را عاقبت‌به‌خیر کند، سلامتی و عافیت عنایت فرماید و توفیقاتتان را روزافزون کند.

«وَالْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ.»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و همهٔ ستایش‌ها برای خداوند، پروردگار جهانیان است.

«اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ.»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست.

یادداشت پایانی: متن حاضر از پیاده‌سازی ماشینیِ گفتار (ASR) به نسخهٔ مطالعهٔ کتابی تبدیل شده است. ترجمه‌های فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شده‌اند و سخن استاد نیستند. گفتار، پرسش‌ها و پاسخ‌های حاضران حذف شده و فقط گفتار استاد باقی مانده است. این نسخه فاقد Segments است.