ددروس معرفت نفس
بازگشت به پخش
متن کاملخلاصهنسخه کتابی · جلسه 018

یا رب اعوذبک من همزات الشیاطین و من شر نفسي و من شر خلقک. بسم الله الرحمن الرحیم. لا حول و لا قوة الا بالله العلی العظیم. اللهم ایاک نعبد و ایاک نستعین. الحمد لله على کل نعمه و اسال الله من فضله. السلام علیک یا داعی الله و ربانی آیاته.

سلام علیکم و رحمة الله. در محضر پنج شهید خوش‌نام هستیم. ان‌شاءالله که این شهدا ما را دعا کنند و پیش سیدالشهدا واسطهٔ فیض و خیر ما باشند. سلام علیکم و رحمة الله. به‌مثال این پنج شهید، همهٔ شهدا، امام شهدا و هر کسی که در مسیر رشد و هدایت بر گردن ما حق دارد، خاصه حضرت علامه حسن‌زاده علیه الرحمة.

لطفاً از صمیم قلب و جانتان صلواتی هدیه بفرمایید. اللهم صل على محمد و آل محمد و عجل فرجه.

پیش از ورود به بحث، آقای هاشمی‌نیا فرمودند عزیزانی که در کلاس شرکت دارند، امروز همین الآن، چه خواهران و چه برادران، در ایتا پیامی به ایشان بدهند. خواهران و برادران کلاس همین الآن در ایتا پیامی به آقای هاشمی‌نیا بدهند. تا شما پیامتان را می‌دهید، من نیز برای سلامتی آقا دعا می‌کنم. بسم الله الرحمن الرحیم. اللهم کل ولیک الحجة بن الحسن صلواتک علیه و على آبائه في هذه الساعة و في کل ساعة ولیا و حافظا و قائدا و ناصرا و دلیلا و عینا حتی تسکنه ارضک طوعا و تمتعه فيها طویلا.

می‌بینم دوستانی که در کلاس هستند همان انتها نشسته‌اند. چرا؟ جلو بیایید، تشریف بیاورید تا کلاس حالت کلاسیک خود را بگیرد. تشریف بیاورید، خیر ببینید.

یکی از مهمات برای شما عزیزانی که در مسیر کسب علم و معرفت و دانش و حکمت هستید، این است که خودتان به داد خودتان برسید و حقایق عالم را برای خود سهل‌الوصول کنید. می‌توانید از رموز و کنوز استفاده کنید. یکی از این رموز، رجوع به اهل علم و اهل حکمت است. ما که دستمان، دست‌کم در ظاهر، به نجف نمی‌رسد که ایشان منبع حکمت‌اند؛ اما الحمدلله والمنه عالم آل محمد صلی الله علیه و آله و سلم در کشور ما هستند.

لذا حتماً، ولو یک بار، صرفاً به نیت اخذ علم و حکمت به مشهدالرضا بروید و زانو بزنید. تا آنجا که می‌شود به مضجع شریف نزدیک شوید. آقای بهجت دأبشان این بود که حتماً خودشان را به ضریح برسانند. آنجا فیض و فیضانِ فیض بسیار بیشتر است؛ هرچه نزدیک می‌شوید، بیشتر می‌شود. نه اینکه اسباب اذیت زائران را فراهم کنید؛ بلکه سعی کنید حتی از نظر ظاهری نیز قرب پیدا کنید.

حتماً بروید و از دو اسم بهره بگیرید: یکی اسم العلیم و دیگری الحکیم. ضریح را بگیرید و در آغوش بگیرید. به‌جای گفتن حرف‌هایی که گفتنشان در محضر امام زشت است، مانند خواستن چیپس و پفک، العلیم را بگویید، الحکیم را بگویید.

اگر به عددش بگویید، تأثیرش بسیار بهتر و بیشتر است. عدد ابجد العلیم، می‌دانید، صدوهشتاد‌ویک است. بدون الف و لام، صد‌وپنجاه می‌شود. لام سی است و الف نیز یک؛ سی‌ویک، به‌اضافهٔ صد‌وپنجاه، می‌شود صدوهشتاد‌ویک؛ عدد ابجد العلیم. به قول استاد، وقتی با الف و لام می‌گویید، تأثیرش شگرف است. بدون الف و لام نیز می‌شود گفت؛ مثلاً با یای منادا بگویید یا علیم. اما تأثیر العلیم بیشتر است. عدد الحکیم صدونه است.

چرا عدد؟ عرض کردیم که حضرت استاد فرمودند اعداد روح الفاظ‌اند؛ روح پیکرهٔ این اسماء هستند. وقتی شما با عدد می‌گویید، یعنی به کارتان روح می‌دهید. می‌خواهید صدقه بدهید، می‌خواهید به کسی کمک کنید، می‌خواهید اصلاً فطریه را بدهید؛ فطریه عدد ابجدی نیست. چه اشکالی دارد؟ به آن اضافه کنید، ابجدش کنید؛ تأثیرش بیشتر است.

می‌خواهید بر سر مزار شهیدی، مثلاً شهید محسن حججی، بروید؛ ابجد اسم محسن را پیدا کنید و به تعداد عدد اسم محسن، ذکری به شهید هدیه بدهید. حالا هر ذکری که هست. این‌ها رموز عالم‌اند. به قول حضرت استاد، آقای رنجبر، که امروز بین دو نماز فرمودند، همه‌چیز را که ما نمی‌دانیم.

روزی در شرح مصباح الأنس مرحوم ابن فناری، که عرض کردیم از سنگین‌ترین، بلکه سنگین‌ترین کتاب عرفان نظری است، حضرت استاد فرمودند که مشایخ ما به ما گفته‌اند وقتی می‌خواهید اسم العلیم را بگویید، این اسم را بکشید.

بگویید: العلییییم. الحکیم نه، الحکییییم. حالا شما امتحان کنید: یا کریییم. واقعاً بیشتر به انسان حال می‌دهد. گذشته از آن، رموزی دارد.

روزی برای خود من مکشوف نبود و فکر می‌کردم چرا باید العلیم را بکشیم؟ چرا مثلاً مشایخ حضرت استاد چنین گفته‌اند؟ جالب است که خدا یک روز عملاً به خود من فهماند. چگونه؟ دخترم صدایم زد: «بابا.» من مشغول کاری بودم و جوابش را ندادم. با خود گفتم مشغولم؛ متوجه شود که الآن نباید صدایم کند. دوباره گفت: «بابا.» جواب ندادم. باز گفت: «بابا.» جواب ندادم. گفت: «بابااا.» گفتم: «جان بابا.» تا اسم بابایش را کشید...

بالاخره وقتی خدای منان انسان را از سه حیثیت، از حیث ذات و صفات و افعال، به وزان خودش آفریده است، از بسیاری از حالات او می‌توانیم به حالات خدا پی ببریم.

مگر خدا حال دارد؟ حال دارد یا ندارد؟ اللهم غیر سوء حالنا بحسن حالک. پس خدا هم حال دارد. حال خدا، حال پیغمبر است؛ حال انسان کامل است. این هم نکته‌ای که هدیهٔ امروز ما به شما بود. من که این را به شما عرض می‌کنم، خودم الحمدلله انجام داده‌ام، ثمرش را دیده‌ام و دوست دارم شما هم بچشید. بعد می‌بینید امام‌الرؤوف توبرهٔ شما را از حقایقی پر می‌کند که به کمتر کسی داده است.

این‌گونه نیست که صرفاً بروید و بگویید: «سلام آقاجان، مثلاً این مشکلات را دارم؛ کمرم درد می‌کند، پایم درد می‌کند، چکم برگشت خورده، مشکل مستأجری دارم.» این‌ها هم درست، اما انسان کامل را برای این قرار داده‌اند؟ برای اینکه یک شهید، حتی شهید گمنام کنار مسجد بلال، نیز می‌تواند این رصد و فصدِ مسائل ما را بین ما و خدا انجام دهد.

بروید انجام دهید، نتیجه می‌گیرید. او انسان کامل است، او واسطهٔ فیض است، او مدیر و مدبر جهان است. "یدبر الأمر من السماء إلى الأرض قوس صعود". "من السماء إلى الأرض قوس نزول" ببخشید. "یدبر الأمر من السماء إلى الأرض قوس نزول ثم يعرج إليه". سپس معراج می‌کند، عروج می‌کند؛ "إليه"، به سوی او. می‌شود قوس صعود. هر دو قوس را انسان کامل زده است. اصلاً نمی‌شود جز به‌واسطهٔ انسان کامل به معراج رفت. همان‌طور که انسان کامل ما را پیاده کرده، به "کن فتح الله" و به "کن يختم" انسان کامل نیز ما را به معراج می‌برد.

سعی ما در دنیا باید چه باشد؟ باید هم‌جنسی و هم‌سنخی با آنان باشد. سعی ما باید این باشد که هم‌شکلشان شویم، هم‌سنخ و هم‌جنسشان شویم؛ مسانخ با آنان باشیم. به این چه می‌گویند؟ مقام شفاعت.

اصلاً مقام شفاعت یعنی جفت‌شدن؛ شفع، یعنی جفت‌شدن با صاحب شفاعت، نه پارتی‌بازی. هر مقدار که من و شما بوی آنان را گرفته باشیم، هم‌جنس و هم‌سنخ آنان شده باشیم، کسی ما را ببیند و بگوید: «این شبیه امام زمان است، این شبیه امام سجاد است، این شبیه امیرالمؤمنین است، این شبیه حضرت زهراست، این شبیه حضرت زینب است، این شبیه حضرت طاهره است؛ مرامش شبیه آنان است»، به همان مقدار به مقام شفاعت می‌رسیم. اصلاً شفاعت را باید از همین‌جا ببریم.

اتفاقاً الآن یکی از فرمایشات حضرت استاد به یادم آمد. چون این جلسه اولین جلسهٔ سال جدید ماست، امیدوارم زیر سایهٔ امام عصر سالی پر از خیر و نور و رحمت و مغفرت داشته باشید. یادم هست که آخرین جلسهٔ سال، برشی از مصباح الأنس، شرح مصباح الأنس، را از حضرت استاد آماده کرده بودم برایتان بگذارم. الآن یادم افتاد که اتفاقاً در ارتباط با همین موضوع بود. اگر فکر

پیدایش کنم در گوشی. خوب است؛ فکر می‌کنم چهار دقیقه هم بود. اصلاً نفس استاد هم به شما بخورد. در خصوص چه بود؟ اینکه شفاعت را باید از همین‌جا با خودمان ببریم. چگونه باید ببریم؟

شبیه آن‌ها بشویم. هر مقدار که شبیه اهل‌بیت شدیم، همان مقدار شفاعت را با خودمان برده‌ایم. ان‌شاءالله که پیدایش کنم. خیلی خوب است جلسه را با نفس استاد شروع کنیم؛ خیلی بهتر است. بله، احسنت، الحمدلله پیدا شد. چهار دقیقه است. عنوانش هم هست: «شفاعت را باید از اینجا با خود برد.» نفس خود استاد است. بشنوید و کیف کنید.

در سوره مبارکه ملک هم که خدای سبحان خبر می‌دهد، می‌فرماید: از اینجا که درآمدیم، اینجا را که نگاه می‌کنید، دنیا برای این‌ها دنیاست. برای جنابعالی که دنیا نیست؛ برای جنابعالی بازار کسب است. برای اولیاءالله، دنیا متجر است.

دنیا رحم است؛ حقیقتاً هم رحم است. حالا ما در رحم هستیم، در این رحم رشد می‌کنیم و به کمال می‌رسیم؛ مثل اینکه در رحم بودیم، آنجا رشد کردیم و به این نشئه آمدیم. همین‌طور دیگران، کسانی که حواسشان جمع نبود، شکارشان کرده است. در سوره ملک می‌فرماید که ملائکه این‌ها را نکوهش و توبیخ می‌کنند: الم یأتک النذیر؟ شما یک مولایی، مربی، معلمی، مبلغی، پیغمبری، امامی، کتابی، هیچ‌چیز نداشتید؟ چرا این‌گونه اوشت و گاپرنگ محشور شدید؟ چرا این سنت الهی را به هم زدید؟ چه محشور شدید که همه از شما می‌ترسند؟ چرا دهانتان این‌گونه بدبوست که اهل محشر از بوی شما متأذی‌اند؟

چه با خودتان به اینجا آورده‌اید؟ شفاعت را هم باید از همین‌جا با خود ببرید. این‌گونه نیست که مثلاً گمان شود آنجا پارتی‌بازی است و شفاعت، پارتی‌بازی است؛ اینکه اینجا هر کاری بکند و آنجا پیغمبر دستش را بگیرد و او را پیش خدا ببرد، آن‌گونه که می‌پندارد. بعد پیغمبر بگوید دیگران هر گناهی کرده‌اند، آن‌ها را مؤاخذه کن؛ اما ایشان چون حرف من را می‌زد و از امت من بود و می‌گفت ماشاءالله، ایشان را به من ببخش.

خدا می‌گوید از امت شماست، بخشیدم به او. این‌گونه پارتی‌بازی نیست. شفاعت را باید از اینجا ببریم. شفاعت را باید از اینجا کسب کنیم. انتصاب ما، اتصاف ما به اوصاف خاتم: "إنك لعلى خلق عظيم". به آن اندازه که اینجا قرآن شدیم، انسان قرآنی شدیم: "لا يمسّه إلا المتحرون". به آن اندازه که از نور ولایت بهره‌مند هستیم، به همان مقدار شفاعت را کسب کرده‌ایم، شفاعت را با خود می‌بریم و از امت خاتم هستیم و به فراخور خودمان با او محشوریم.

مثل اینکه اینجا با او محشور باشیم؛ نه حشر جسمانی. این همه مردم پیش پیغمبر می‌آمدند و با او محشور بودند. این همه اشخاص ابواد بودند و با او محشور بودند. از محشور بودن چه می‌خواهیم؟ حالا جاهلی با عالمی نشسته و با او محشور است؛ آیا جان عالم را دارد؟ روح عالم را دارد؟ نتایج عالم را دارد؟ از کجا؟ اگر در این حشرش با این عالم ارتقای وجودی پیدا کرد و به صفات عالم متصف شد، آن حشر است؛ به او نزدیک شده است. وگرنه صرف مقایسه جسم با جسم که نیست. اگر این‌طور باشد، محشورترین موجود با جناب رسول‌الله همان یعفورش بود که بر آن سوار می‌شد؛ درازگوشی به نام یعفور. آیا با پیغمبر محشور بود؟ مرکوبش بود. قرب جسمانی که این نیست.

حشر معنوی و واقعی، همان شفاعت است. این‌گونه بود. تشکر از مبارک‌های شما. نثار روح بلندشان یک صلوات بفرستیم. اللهم صل على محمد و آل محمد و عجل فرجهم.

یک روز به محضر مزار شریفشان رسیدیم. یاد همه شما بودیم و هرچه فکر کردم، با دلهره‌ای که داشتم و قلبم به‌شدت می‌زد، جرئت و جسارت اینکه کنار مزارشان بروم نداشتم. عیال بنده آرامم کرد و گفت: «بیا، حیف است تا اینجا آمده‌ایم.» خلاصه وارد شدیم و وقتی دست بر سنگ قبر ایشان گذاشتم، مدام فکر می‌کردم چه بگویم که ایشان خوششان بیاید. دیدم آیاتی را که معمولاً ایشان قرائت می‌کرد، همان آیات را شروع کردم به خواندن. برای خودم بسیار آرامش‌بخش شد.

احساس کردم ایشان خیلی لذت می‌برند، چون با این آیات مأنوس بودند. همین الآن "لا یمسّه إلا المطهّرون" را در همین چهار دقیقه، دیدید که بسیار این آیه را قرائت کردند. یا آیه "هو الأول والآخر والظاهر والباطن". "نحن أقربُ إليه من حبل الوريد". "نحن أقربُ إليه منكم". همین "یدبر الأمر من السماء إلى الأرض". "هو الذي في السماء إله وفي الأرض إله" و امثالهم. "الله الصمد". ایشان این آیات را بسیار دوست داشتند.

چرا این را می‌گویم؟ وقتی ایشان با این‌ها انس داشتند، شما وقتی کنارشان می‌روید و همین‌ها را ارائه می‌دهید، می‌بینید که لذت می‌برند. حالا وقتی اهل‌بیت علیهم الصلاة والسلام منبع طهارت‌اند: "إنما یرید الله لیذهب عنکم الرجس أهل البيت و یطهرکم تطهيرا"، هرچه شما با طهارت بیشتری نزد آنان بروید، بیشتر لذت می‌برند.

دقیقاً همین‌گونه است. هرچه با طهارت و پاکی بیشتری مأنوس شوید، آنان بیشتر لذت می‌برند. فرق می‌کند؛ یکی به حرم حضرت برود و حضرت از او کیف کند، لذت ببرد و آغوش باز کند، و از عده‌ای نیز به اولیایش گلایه کند که این‌ها مانند زنبور دور ضریح من می‌چرخند و مرا نیش می‌زنند؛ مثل خانم‌هایی که حجاب را رعایت نمی‌کنند و امثالهم. باید تحت عنایت و هدایت آنان قرار بگیریم.

برای تکمیل و تطمین این نکته‌ای که عرض کردم و ان‌شاءالله قدرشناسی ما از این نعمت بزرگی که سفره‌اش پهن است، عزیزان، می‌خواهم نکته‌ای از کتاب شریف تفسیر عروة الوثقی شیخ بهایی برایتان بخوانم.

همین کتابی که در دست من است، خودش باقیات‌الصالحات است. از چه حیث؟ عزیزی ـ حالا این را نمی‌گویم که شما این کارها را بکنید و خدای‌نکرده چنین برداشتی نشود ـ از حیث "فأما بنعمة ربك فحدث"، نعمت را هم حدیث می‌گوییم. عزیزی مبلغی به حساب خیریه مجموعه ما ریخته بود و به مدیر کانال گفته بود: «راضی نیستم خرج هیچ‌چیز شود، مگر اینکه حاج‌آقا با آن کتاب بخرد.» ما هم سوءاستفاده، یا بهترین استفاده، را کردیم و چند کتاب با آن پول خریدیم؛ یکی از آن‌ها همین کتاب تفسیر عروة الوثقی شیخ بهایی بود.

در بخشی از آن، در انتهای آن بخش، ایشان وقتی هدایت‌ها را برمی‌شمرد، می‌خواهم عظمت و جایگاه همین جلسه‌ای را که الآن در آن نشسته‌ایم بدانیم.

جلسه اول سالمان است. ان‌شاءالله مزه‌اش را بچشیم. ایشان می‌فرماید ـ از روی خود کتاب می‌خوانم ـ: «هدایت خداوند جل شانه اگرچه اندازه آن به حصر و حصر آن به اندازه در نیاید چهار گونه دارد.» چهار نوع هدایت. چه کسی این را می‌فرمود؟ شیخ بها.

«اول هدایت فراسوی به دست آوردن سودها و دور داشتن زیان‌ها با بخشیدن نیروهایی چون حواس درونی و بیرونی و قوه عقل.» سپس این آیه را مثال می‌آورد که "أعطى کل شيء خلقه ثم هداه". خدا به هر شیئی، کل شيء، أعطى؛ اعطا می‌کند و خلقتش را، خلقه را، می‌بخشد. ثم چه؟ بلافاصله پس از خلقت چه؟ هداه. این نخستین نوع هدایت است که با آن، قوه عقل و حواس درونی و بیرونی به او داده می‌شود و با این‌ها تشخیص می‌دهد چه چیزی به سود اوست و چه چیزی به زیان اوست.

این ابتدایی‌ترین نوع هدایت است که همه از آن بهره‌مند هستند. حتی حیوان هم این هدایت را دارد؛ غریزه، به یک معنا، تعبیر صحیح‌تری است.

دومین نوع هدایت؛ می‌فرماید: "هدایت با قرار دادن دلایلی عقلی که حق را از باطل و صلاح را از فساد جدا می‌کند." اینجا تمییزدهنده میان حق و باطل است؛ "که آیه وهديناه النجدين به آن اشاره دارد." آن دو ستاره این‌ها را هدایت می‌کنند؛ از طریق ستاره‌ها هدایتشان می‌کند که راه این طرف است و چاه آن طرف. این یک کار عقلی می‌خواهد. این هدایت برتری است که باعث می‌شود انسان با کار عقلی مقداری رتبه‌اش بالاتر برود.

سومین نوع هدایت را فرمودند: "هدایت عام". این تازه سومین نوع و عام است؛ "با برانگیختن رسولان و فرو فرستادن کتاب‌های آسمانی که شاید مراد خداوند جل شانه در آیه واما ثمود

دو. "فهدیناهم فاستحبّوا العمى على الهدى". همین باشد." شاید منظور خدا، شیخ بهاء می‌گوید، در این آیه همین باشد. "و شاید هدایت در آیه "وجعلناهم ائمة يهدون امرنا" و نیز آیه "ان هذا القرآن يهدي للتي هي اقوم" را نیز بتوان به همین معنا گرفت." "هي اقوم" یک هدایت قوی‌تر بر اساس قرآن است. انسان این هدایت را با چه چیزی می‌پیماید؟ با ارسال رسول و انزال کتب؛ از این مسیر حرکت می‌کند.

آیا به نظر شما هدایت دیگری مانده است؟ گفتیم چهار نوع است. این چیست؟ ظاهراً همه را گفتی و چیزی فروگذار نکردی. آفرین؛ این هدایت خاص است که شامل حال شما می‌شود. آیا ما باید قدر بدانیم یا نه؟

چهارم: "هدایت فراسوی سیر به خلق راه و سلوک و جذب شدن به عرصه قدس و پیشگاه انس با زدودن آثار تعلقات جسمانی و دریدن حجاب‌های هیولایی. تا بدین رو خداوند آنان را از رازها آگاهی دهد و با وحی یا الهام"، وحی می‌شود ایحاء، الهام هم که خودش است، "یا رؤیاهای راستین، اشیا را"، اکنون ببینم چه کسی زرنگ است و می‌گوید اینجا منظورش چیست؟ "اشیا را همان سان که هستند به آنان بنمایاند و با قوت ور کردن در مشاهده جلال و دیدن پرتوهای جمال خویش از دیدن ذات و صفات خود روگردان کند."

بله، تجرد است. بله، ولی... آفرین، آفرین، آقای روحانی عزیز؛ حکمت. آن خواهرمان هم تقریباً درست گفت. جز با تجرد نمی‌شود به حکمت رسید؛ چون حکمت چه بود؟ مرحله و لایهٔ باطنی علم بود؛ علم احوال اعیان موجودات، البته به قدر طاقت بشری. این می‌شود چه؟ صراحتاً نگفته است حکمت، اما شیخ بها ترجمهٔ حکمت را بیان کرده است.

البته ادامه دارد: "این گونه از هدایت به پیامبران، سپس امامان و آنگاه اصحاب

آ و حقایق." یعنی ابتدا پیغمبران مخصوص این هدایت‌اند و بعد امامان. ادامه می‌دهد: "و آنگاه اصحاب حقایق که از آنان پیروی کرده‌اند و دامن خویش را از غبار این سرای دون پاک داشته‌اند و دیدگان خویش را با طوطیای حکمت نبوی"، حکمت، حکمت نبوی، "سرمه کشیده‌اند اختصاص دارد."

امثال علما. "و خداوند عزّ و جل در آیه [آرام گرفتن] به همین گوشه، به همین گونه اشاره کرده است." این برای خواص است. انسان باید قدری بداند که به کجا بار یافته، کجا نشسته، چه تاجی بر سرش گذاشته‌اند و چه لطفی به او کرده‌اند. این آخرین و خاص‌ترین نوع هدایت است؛ سیر و سلوک است. سیر و سلوکی برای رسیدن به باطن خودت و عالم.

بنای ما این بود که به فضل الهی در جلسات بعد از سال جدید به سراغ متن درس برویم. برای اینکه شما و ما متن این صد و پنجاه و سه درس را خوب بفهمیم، به دو کار نیاز داریم. یکی اینکه آن هفتاد و پنج اصلی را که از صد و پنجاه و سه درس استخراج می‌شود، یعنی خروجی این صد و پنجاه و سه درس را، ابتدا یک دور مرور کنیم.

نمی‌خواهم توضیح بدهم؛ فقط مرور کنیم تا گوش شما، گوش دلتان، با چیزهایی که این صد و پنجاه و سه درس می‌خواهد به ما بفهماند آشنا شود؛ یک کلیت. اصلاً روش درست مطالعه همین است. این را بدانید. کسی کتاب را می‌گیرد، از اول شروع به خواندن می‌کند و تا آخر می‌رود؛ این روش درستی نیست. روش درست این است که وقتی کتاب را می‌گیرید، ابتدا مثلاً فهرستش را نگاه کنید، مقدمه‌اش را ببینید، بعد فصل‌هایش را بررسی کنید؛ ببینید چه چیزهایی را می‌خواهد بیان کند و یک کلیتی به دست آورید. مقدمه را ببینید و خاتمه را هم نگاه کنید که نتیجه‌گیری نهایی کتاب چیست، سپس دوباره از ابتدا شروع کنید.

این شکل درست مطالعه‌کردن است. کلاس درس هم باید همین‌گونه باشد. ما سال قبل یک دور، تقریباً در نه یا ده جلسه، پیش رفتیم. آن یک برانداز کلی بود. حالا می‌خواهیم دور دوم مقدمه‌مان را برویم. فکر می‌کنم دست‌کم سه جلسه‌ای فرصت بخواهیم تا این دور دوم مقدمه را طی کنیم.

متشکرم. برای همین شما را دعوت می‌کنم به شنیدن اصول هفتاد و پنج‌گانهٔ 153 درس. اصل اول؛ حالا ببینیم چند تا را می‌توانیم بخوانیم. آقای هاشمی هم نوشته‌اند که 28 دقیقه گذشته است.

اصل اول: هرچه هست وجود است. ما اینجا بسیار حرف و کار داریم. هرچه هست وجود است.

اگر این اصل اول را درست بفهمیم، به عقیدهٔ بنده تا آخر سیر معرفت نفس را درست می‌رویم و روی ریل درستی می‌افتیم.

اصل دو: هرچه پدید آمده از وجود پدید آمده.

اصل سه: نیرویی داریم که درمی‌یابد و تمیز می‌دهد. نیرویی در ما هست که تمیز می‌دهد؛ میان حق و باطل، میان شر و خیر، میان نور و ظلمت، میان خوب و بد.

اصل چهار: سرای هستی بی‌حقیقت و واقعیت نیست، بلکه حقیقت و واقعیت دارد؛ بلکه عین واقعیت است، سرای هستی.

اصل پنج: حقیقت و واقعیت هر چیز چیست؟ حقیقت و واقعیت هر چیز هستی است؛ یعنی بود دارد، هستی است، نبود که نیست. حقیقت هر چیزی که هست، هستی است.

اصل شش: واسطه‌ای میان وجود و عدم هست یا نیست؟ واسطه‌ای میان وجود و عدم، احسنت، نیست.

دربارهٔ آن ثابتات ازلیه بحث می‌شود. عده‌ای می‌گویند ـ حالا دلایلش را هم ان‌شاءالله وقتی وارد بحث و درس شدیم می‌گوییم ـ ما یا وجود داریم یا عدم داریم. مثلاً علم خدا به آینده؛ آینده که هنوز نیامده است. باید چیزی موجود شود تا خدا به آن موجود علم پیدا کند، درحالی‌که هنوز موجود نشده است. اصلاً یک حقیقت کلی است؛ هنوز ماده نشده، جسمیت پیدا نکرده و صورت نگرفته است. بالاخره چگونه است؟ موجودیت این شخص وجود دارد یا نه؟

اگر وجود ندارد، علم خدا به عدم تعلق گرفته است. اگر وجود دارد، پس کجاست؟ الآن که نیست. توجه کردید؟ بحث‌های این‌چنینی می‌کنند. تا حدودی شیرین است و تا حدودی هم آزاردهنده و وقت‌گیر، ولی ذهن‌ها را می‌شوراند تا برای فهم حقایق عمیق‌تر آماده شوید. بعد برای خودشان چیزی درست می‌کنند به نام ثابت‌های ازلی؛ چیزی میان عدم و وجود که هنوز محقق نشده است و از این قبیل مطالب. علما این را رد می‌کنند. در درس‌هایمان ان‌شاءالله وارد این بحث می‌شویم.

این اصل چندم بود؟ ششم. پس واسطه‌ای میان وجود و عدم نیست.

اصل هفتم: هستی‌ها با هم بی‌پیوستگی هستند یا نیستند؟

هستی‌ها با هم بی‌پیوستگی نیستند. آفرین؛ یعنی پیوسته‌اند. احسنت. این‌ها را بحث کردیم. بلکه هستی‌ها با هم پیوستگی دارند. اصلاً در این عالم همه‌چیز با هم مرتبط است. به قول علامه، اگر یک برگ از درخت بیفتد، در توحید کل عالم تأثیر می‌گذارد.

اصل هشت: آنچه اتفاقی نیست، هدفی دارد و رفتار او بیهوده نیست.

[پچپچ]

هیچ‌چیز اتفاقی نیست. آفرین، بارک‌الله، دقیقاً. ببینید، این‌ها به شما ذوق و شوق می‌دهد که چه خوب، چه چیزهای خوبی را می‌خواهیم بفهمیم. ولی باید سیصد جلسه زانو بزنیم تا بفهمیم. صد و پنجاه و سه درس، اگر هر کدام دو جلسه هم طول بکشد، می‌شود سیصد جلسه. چقدر عمر می‌خواهد از ما بگیرد!

اصل نه: هر آنچه از حرکت به کمال می‌رسد، آیینی دارد. هر آنچه از حرکت به کمال می‌رسد، آیینی دارد، دینی دارد، قانونی دارد، روشی دارد؛ این‌گونه نیست که بی‌آیین باشد.

اصل ده: علم وجود است یا عدم؟ آفرین، علم وجود است؛ وجود دارد. علم الآن وجود دارد. ما باید این را در خودمان موجود کنیم.

اصل یازده: حرکت در چیزی است که به نظر شما چه چیزی را ندارد؟ حرکت در چه چیزی است؟ احسنت؛ حرکت در چیزی است که کمالی را ندارد. می‌خواهد به کمال برسد که حرکت می‌کند. اصلاً حرکت جایی است که کمال نیست. حالا با توجه به این اصل، خدا حرکت دارد یا ندارد؟

احسنت، ندارد. ببینید، این‌ها پایه‌ای برای فهم اصول بعدی می‌شود.

اصل دوازده: موجودی که کمال مطلق است، هیچ حرکتی در او متصور نیست؛ که الآن گفتیم.

اصل سیزده: حرکت فرع بر احتیاج است. بعد ایشان، یعنی خود حضرت استاد، نوشته‌اند که تلفیق این اصل با اصل یازده، «حرکت در چیزی است که فاقد کمالی باشد»، پس حرکت فرع بر احتیاج است. اصل حرکت جایی است که طرف احتیاج دارد.

حالا اگر بخواهیم از جهت اخلاقی یا سیر و سلوکی از همین‌جا نتیجه بگیریم ـ این اصل عقلی است، اما از دل آن می‌توان نتیجهٔ سیر و سلوکی گرفت ـ چه کسی تنبل و بیکار است، اراده‌اش ضعیف است و حرکت ندارد؟ آفرین؛ احساس احتیاج ندارد. احساس احتیاج نمی‌کند؛ یعنی فقرش را نفهمیده است. اصلاً نمی‌داند فقیر است، نمی‌داند هیچ است.

[آیه]

در بحث لقاء الله، عزیزانی که پیگیرند می‌دانند آن [آیه] را که در رساله نور وحدت خواجه هوارایی مغربى عرض کردیم آورده بود، علامه طباطبایی ذیل آن آیه فرمود این وسیلهٔ فقر است. ما الآن در بحث لقاء الله به موضوع فقر رسیده‌ایم و داریم فقر را واکاوی می‌کنیم: فقر زاهد چیست؟ فقر عدمی چیست؟ فقر از چه باید... مراحل عمیق‌تر و لایه‌های باطنی‌تر آن چیست؟ فقر عارف چیست؟ و راه‌های رسیدن به آن چیست؟

اصل چهارده: هرچه که غایت و کمال متحرکی است، برتر و فراتر از آن متحرک است که حرکت ناقصی به سوی کاملی است.

پس موجودات متحرک را درجات و مراتب است. می‌گوید هر چیزی که غایت و کمال متحرکی است، یعنی این متحرک می‌خواهد برود و به آن برسد، آن غایت است؛ پس بالاتر است و رتبه‌اش بالاتر است، چون این می‌خواهد به آن برسد. درست است؟ چون غایتش آن است، هدفش آن است. پس مراتب وجود دارد، رتبه‌بندی دارد. شما می‌خواهید مانند معلمتان شوید، معلمتان می‌خواهد مانند استادش شود، استاد می‌خواهد به آن کمال برسد، کمال می‌خواهد حجت شود، حجت می‌خواهد امام شود و همین‌طور تا بالا بروند. مراتب محفوظ است.

[آیه]

اصل پانزده: اگر سلسله موجودات منتهی به موجودی شود ـ تصور کنید سلسلهٔ موجودات همین‌طور پیش برود و در نهایت به یک موجود منتهی شود ـ آن موجود غایت غایات و کمال کمالات و نهایت و منتهای همه هستی‌ها باشد و مادون او همه محتاج او و در وی حرکت متصور نبود.

همهٔ اصول را یک‌باره در این اصل پانزده جمع کرد. همهٔ مطالبی را که تا الآن گفت، یک‌باره در اصل پانزده جمع کرد. آن موجود کیست؟ آن غایت‌الغایات کیست؟ احسنت، خداست.

ببینید، علامه از طریق عقل پیش می‌رود. کار زیبای ایشان در این صد و پنجاه و سه درس همین است. دروس دیگر و کتاب‌های دیگرش این‌گونه نیست. آنجا روایت می‌آورد، آیه می‌آورد؛ اینجا با کار عقلی وجود حضرت حق را برای شما اثبات می‌کند، جایگاه و رتبهٔ خودتان، انبیا، کتب و رسل را بیان می‌کند. بسیار عالی است.

اصل شانزده: هر موجودی در حد خود تام است یا ناقص؟ کامل است یا ناقص؟ در حد خودش کامل است. وقتی حدش به خودش است، کامل است. مثلاً الآن مثال می‌زنیم: تخم‌مرغ ناقص است یا کامل؟ تخم‌مرغ کامل است. فردا می‌گذاری تا دیگر تخم‌مرغ بشود؟ آفرین، تخم‌مرغ.

پس برای همین دیگر لازم نیست درس بخوانید! درس می‌خواهد همین‌ها را به شما بگوید. می‌دانید که، الحمدلله از ما جلوترید؛ ما وقت شما را می‌گیریم. تخم‌مرغ در تخم‌مرغ‌بودن کامل است، اما نسبت به آن جوجه ناقص است؛ هنوز جوجه نشده است. وقتی نسبت می‌گیرید، ناقص می‌شود، ولی خودش کامل است.

این موضوع بسیار مهم است. یعنی وقتی شما خودتان را... خروجی این بحث از حیث عقلی یک چیز است و از حیث سیر و سلوکی، اخلاقی و عملیات بندگی، به انسان عزت نفس می‌دهد.

تا جایی که بعضی از عرفا جرئت و جسارت کرده‌اند و گفته‌اند: خدایا، من در... دقت کنید، ان‌شاءالله درست جا بیفتد. جاافتادن این جمله ده، بیست جلسه زمان می‌خواهد. خدایا، من در بودم محتاج توام؛ در اینکه من باشم. من فقر ذاتی‌ام. فقرم ذاتی است؛ نه اینکه چیزی هستم که حالا فقیر است، نه. اصلاً عیناً ربط به حضرت حقم. یعنی اگر حق نباشد، من اصلاً نیستم، چون من نمود وجودم، من ظهور حقم، من کلمه الله‌م، آیه الله‌م.

این بحث‌ها انجام شد و الآن به‌راحتی می‌توانیم این را بگوییم. الآن متوجه می‌شویم آن مقدمات چقدر به درد می‌خورد. من در بودم محتاج به توام. تو چه؟ حالا اینجا دیگر جرئت نمی‌کنیم بگوییم، العیاذ بالله، و نباید هم بگوییم: خدا، تو محتاجی یا نیازمندی.

اما اشکالی ندارد سؤال کنیم و جوابش را هم بگوییم. حالا شما بگویید؛ شما بگویید نه، من می‌گویم خودش جواب می‌دهد. خدا، تو در بودت محتاج چه کسی هستی؟ شما باز بگویید، بعد ما بگوییم پس... نه، اشکالی ندارد. شاید بحث را اشتباه گرفتید. من در بودم محتاج توام و تو برای اینکه ظهور کنی، لاجرم باید خلق داشته باشی. این‌گونه بگوییم و ادب را رعایت کنیم؛ نگوییم احتیاج. خدا که احتیاج ندارد. چون سیر هبی خلقت، حرکت هبی سیر در حقیقت، از روی احتیاج نیست؛ خدا از روی احتیاج خلق نکرده است. کنت کنزا مخفیا فخلقت-- کنت کنزا مخفیا فاحببت ان اعرف فخلقت الخلق لکی اعرف. از روی عشق من خلق کردم، نه از روی احتیاج.

حالا بالاخره اگر من نبودم، اگر ما خلائق نبودیم، تو چگونه ظهور می‌کردی؟ ما ظهور تو هستیم. درست شد؟ به اینجا می‌رسیم.

این خروجی به چه درد می‌خورد؟ عزت نفس، کرامت نفس. امام هادی صلوات الله علیه فرمود: "من هانت علی نفسه فلا تأمن شره." کسی که گرفتار ضعف نفس، زبونی نفس، اهانت نفس، خواری و پستی می‌شود، "فلا تأمن شره"؛ از شرش ایمن نباش. شر این شخص بسیار است.

حالا کسی که خودش را در لجنزار گناه رها می‌کند، دچار این حالت شده است. اگر بداند که هر موجودی، خود حضرت‌عالی، نسبت به دیگران ناقص است، اما نسبت به خودش کامل است.

در بهترین وجه ممکن، خدا تو را خلق کرده است. آن‌وقت انسان چه عزت نفسی پیدا می‌کند.

به برکت حضرت صدیقهٔ شهیده، تا اصل هجدهم برویم. شانزده اصل را گفتیم. هر موجودی در حد خود تام و کامل است. تام و اتم، و کامل و اکمل، از قیاس پیش می‌آید. اینکه این تام و آن اتم است، اینکه این کامل و آن اکمل است، از قیاس پیش می‌آید.

اصل هفده: هیچ‌چیز در حد خود و در عالم خود شر و بد نیست. این نکته هم بسیار مهم است. ولی وقتی قیاس و نسبت با این و آن به میان آمد، سخن از شر و بد به میان می‌آید.

حالا سؤال: اگر این‌طور است و هر چیزی فی‌نفسه، در حد خودش و در عالم خودش، شر و بد نیست و وجودش خیر است، آیا شیطان شر نیست؟ بد نیست؟ وجودش خیر است؟ بر اساس این اصل فرمود هیچ‌چیز در حد خود؛ یعنی همه‌چیز، هیچ‌چیز را فروگذار نکرد. یعنی شیطان هم وجودش خیر است و شر نیست. عجب! حاج‌آقا، چه می‌گویی؟ اصلاً زیربنای فکری ما را به هم ریختی!

سه جلسه در ماه مبارک رمضان پارسال، شب‌های قدر که اینجا بودیم، پیرامون وجود شیطان صحبت کردیم. آن را بروید گوش بدهید؛ در کانال هست، همان کانال مرام. پیدایش کنید؛ سه جلسهٔ شب‌های قدر پارسال دربارهٔ وجود شیطان. وقتی نسبت می‌گیرید، شر می‌شود؛ وگرنه او هم ظهور اسم المظل حضرت حق است. اسم الله مگر بد است؟ نه.

[پچپچ]

اصلاً اگر او نباشد، نور و ظلمت یکی‌اند، شب و روز یکی‌اند، خیر و شر یکی‌اند، حق و باطل یکی‌اند.

معذرت می‌خواهم، امام حسین و شمر یک‌جا در بهشت کنار هم‌اند. اگر شیطان نبود، این اتفاق می‌افتاد. اگر پدر ما، جد ما، از آن درخت ممنوعه نمی‌خورد، من و شما الآن کنار شمر یک‌جا بودیم و او شیطنتش را همان‌جا می‌کرد. این بحثی بسیار جدی و مهم است. هفده سرفصل دارد؛ یعنی هفده جلسه زمان می‌خواهد که ما این بحث را مطرح کنیم. البته در عید و یلداها این‌ها را گفته‌ایم. نمی‌دانم اگر صوت‌هایش را پیدا کنید و گوش بدهید، خیلی به دردتان می‌خورد.

اینکه بالاخره حضرت آدم خطا کرد و آدم آورد. چه می‌گویند؟ «من ملک بودم و فردوس برین جایم بود، آدم آورد در این دایر خرابات مرا.»

یعنی واقعاً این است؟ یعنی العیاذ بالله او خطاکار است؟ اگر پیغمبر است، چه خطایی؟ حضرت موسی با مشت زده، پس خطاکار است. حضرت پیغمبر ما هم که در ابتدا عرض کردیم، آیهٔ اول سورهٔ فتح بود: لیغفل عنک الله ما تقدم من ذنبک وما تأخر. ذنبک. پس پیغمبر ما هم گناه داشته است! بالاخره حضرت یونس هم که قهر کرد و خدا او را در دل نهنگ قرار داد، و همهٔ انبیا... استغفرالله. اگر این‌گونه نگاه کنید، اصلاً خود قرآن آدم را ولا يزيد الظالمين الا خسارا.

اصل هجده؛ این هم آخرین اصل باشد و دیگر بس است:

نطفه و مربی و اجتماع و معاشر از اصولی‌اند که در سعادت و شقاوت انسان دخلی به سزا دارند.

می‌گوید این چند چیز در سعادت یا شقاوت انسان بسیار دخالت دارند و بسیار مهم‌اند. چه چیزهایی؟ اول، نطفه؛ اینکه تو از چه رحم و چه صلبی هستی؛ پدر و مادر، آبا و اجداد. کنتم فی الاسباء الاسباب الشامخة والارحام المتهرة.

یکی دیگر مربی است؛ مثلث تربیت. مربی کسی است که در حقیقت تو مربای او می‌شوی؛ او تو را پرورش می‌دهد.

دیگری اجتماع است؛ تو در چه اجتماعی هستی؟ ابی‌عبدالله در دعای عرفه فرمود: خدایا، شاکرم از تو که مرا در این دوره از خلقت پیاده کردی؛ در زمان پیوست، پیاده‌سازی اسلام، ما انقلاب. این‌ها شکر می‌خواهد.

چهارمی هم معاشر است؛ یعنی کسی که با او معاشرت داری. از همسرت بگیر تا رفیقانت، همکارت، همسایه‌هایت و دیگران. این‌ها بسیار مهم‌اند. در بحث‌های اخلاقی، به وقتش باید درباره‌شان صحبت شود.

وقت جلسهٔ ما گذشت. نکات دیگری هم از کتاب تذکرة العلماء آماده کرده بودیم که دیگر فرصت نشد. چقدر فرصت داریم؟ نیم ساعت؟ حدود بیست دقیقه؟ بله، بیست دقیقه. چون من هم باید دو جا باشم. این بیست دقیقه‌ای را که فرصت داریم، به نحو احسن استفاده کنیم.

اگر کسی سؤال داشت، در خدمتیم. والحمد لله رب العالمين. با صلوات ختم کنیم.