ددرس‌گفتارها
بازگشت به پخش
متن کاملخلاصهنسخه کتابی · جلسه 018

یادداشت: ترجمه‌های فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این فایل توسط مدل افزوده شده‌اند و بخشی از سخنان استاد نیستند.

آغاز جلسه و دعا

يَا رَبِّ، أَعُوذُ بِكَ مِنْ هَمَزَاتِ الشَّيَاطِينِ، وَمِنْ شَرِّ نَفْسِي، وَمِنْ شَرِّ خَلْقِكَ. بِسْمِ اللهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ. لَا حَوْلَ وَلَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللهِ الْعَلِيِّ الْعَظِيمِ. اللَّهُمَّ إِيَّاكَ نَعْبُدُ وَإِيَّاكَ نَسْتَعِينُ. الْحَمْدُ للهِ عَلَى كُلِّ نِعْمَةٍ، وَأَسْأَلُ اللهَ مِنْ فَضْلِهِ.

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پروردگارا، از وسوسه‌های شیاطین و از شرّ نفس خود و شرّ آفریدگانت به تو پناه می‌برم. به نام خداوند بخشندهٔ مهربان. هیچ جنبش و نیرویی جز به خداوند بلندمرتبهٔ بزرگ نیست. خدایا، تنها تو را می‌پرستیم و تنها از تو یاری می‌جوییم. خدا را بر هر نعمتی سپاس می‌گویم و از فضل او درخواست می‌کنم.

السَّلَامُ عَلَيْكَ يَا دَاعِيَ اللهِ وَرَبَّانِيَّ آيَاتِهِ. (زیارت آل‌یاسین) RAFED Library +1

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سلام بر تو، ای دعوت‌کننده به سوی خدا و ای ربّانیِ آیات او.

سلام علیکم و رحمة الله.

در محضر پنج شهید خوش‌نام هستیم. ان‌شاءالله این شهدا ما را دعا کنند و نزد سیدالشهدا علیه‌السلام واسطهٔ فیض و خیر برای ما باشند. برای این پنج شهید، همهٔ شهدا، امام شهدا و هر کسی که در مسیر رشد و هدایت بر گردن ما حق دارد، به‌ویژه حضرت علامه حسن‌زاده آملی، رحمة‌الله‌علیه، صلواتی هدیه می‌کنیم:

اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ.

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و آل محمد درود فرست و در فرج آنان شتاب فرما.

برای سلامتی حضرت آقا نیز دعا می‌کنیم:

بِسْمِ اللهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ اللَّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ، صَلَوَاتُكَ عَلَيْهِ وَعَلَىٰ آبَائِهِ، فِي هٰذِهِ السَّاعَةِ وَفِي كُلِّ سَاعَةٍ، وَلِيًّا وَحَافِظًا وَقَائِدًا وَنَاصِرًا وَدَلِيلًا وَعَيْنًا، حَتَّىٰ تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعًا وَتُمَتِّعَهُ فِيهَا طَوِيلًا. Ahlulbayt Library +1

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، برای ولیّ خود، حجت بن الحسن ـ که درود تو بر او و پدرانش باد ـ در این ساعت و در هر ساعت، سرپرست و نگهبان و پیشوا و یاور و راهنما و دیده‌بان باش، تا او را با رغبت در زمینت سکونت دهی و زمانی طولانی از آن بهره‌مندش سازی.

رجوع به اهل علم و حکمت

یکی از امور مهم برای شما عزیزانی که در مسیر کسب علم، معرفت، دانش و حکمت هستید این است که خودتان به داد خودتان برسید و راه وصول به حقایق عالم را برای خود هموار کنید؛ از رموز و کنوز بهره بگیرید.

یکی از این رموز، رجوع به اهل علم و اهل حکمت است. دست ما ظاهراً به نجف نمی‌رسد که امیرالمؤمنین علیه‌السلام منبع حکمت است؛ اما الحمدلله والمنّة، «عالم آل محمد» صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم در کشور ماست. بنابراین حتماً، ولو یک بار، صرفاً با نیت اخذ علم و حکمت به مشهدالرضا بروید و در محضر امام رضا علیه‌السلام زانو بزنید.

تا آنجا که می‌توانید به مزار شریف نزدیک شوید. آیت‌الله بهجت دأبشان این بود که حتماً خود را به ضریح برسانند. آنجا فیضانِ فیض بیشتر است؛ هرچه نزدیک‌تر می‌شوید، بیشتر می‌شود. البته نه به این معنا که موجب آزار زائران شوید؛ بلکه خودتان بکوشید حتی از جهت ظاهری نیز قرب پیدا کنید.

ذکر «العلیم» و «الحکیم»

در آنجا از دو اسم بهره بگیرید: یکی «العلیم» و دیگری «الحکیم». ضریح را بگیرید و در آغوش بکشید. به‌جای آنکه در محضر امام صرفاً از خواسته‌های کم‌ارزش و امور جزئی سخن گفته شود، «العلیم» و «الحکیم» را بگویید.

اگر این اسماء را به عددشان بگویید، تأثیر آن، بنا بر فرمایش استاد، بهتر و بیشتر است. عدد ابجد «العلیم» صدوهشتاد و یک است. بدون «الف و لام»، یعنی «علیم»، صد و پنجاه می‌شود؛ لام سی و الف یک است و مجموعاً «العلیم» صدوهشتاد و یک می‌شود.

وقتی با «الف و لام» می‌گویید، به تعبیر استاد تأثیرش شگرف است. بدون «الف و لام» نیز می‌توان با یای ندا گفت: «یا علیم»؛ اما تأثیر «العلیم» بیشتر است. عدد ابجد «الحکیم» نیز صدونه است.

چرا عدد؟ عرض کردیم که حضرت استاد می‌فرمودند: اعداد، روحِ الفاظ‌اند؛ روحِ پیکرهٔ این اسماء هستند.

وقتی چیزی را با عدد آن انجام می‌دهید، گویی به کار خود روح می‌دهید. می‌خواهید صدقه بدهید، به کسی کمک کنید یا حتی فطریهٔ خود را بپردازید؛ مقدار فطریه عدد ابجدی نیست، اما چه اشکالی دارد آن را با یک عدد ابجدی متناسب کنید؟ به تعبیر استاد، اثرش بیشتر می‌شود.

می‌خواهید به مزار شهیدی، مثلاً شهید محسن حججی، بروید؛ عدد ابجد نام «محسن» را پیدا کنید و ذکری را به همان تعداد، به نام «محسن»، به آن شهید هدیه کنید. اینها از رموز عالم‌اند. به قول حضرت استاد آقای رنجبر که امروز بین دو نماز فرمودند: ما که همه‌چیز را نمی‌دانیم.

کشیدنِ اسماء در ذکر

روزی در شرح مصباح الأنس مرحوم ابن‌فناری ـ که عرض کردیم از سنگین‌ترین، بلکه شاید سنگین‌ترین کتاب‌های عرفان نظری است ـ حضرت استاد فرمودند: مشایخ ما به ما گفته‌اند وقتی می‌خواهید اسم «العلیم» را بگویید، آن را بکشید؛ بگویید: «العلیــــم». در «الحکیم» نیز بگویید: «الحکیــــم». یا مثلاً بگویید: «یا کریــــم».

گذشته از حال و توجهی که این نوع ذکر ایجاد می‌کند، رموزی نیز در آن نهفته است. زمانی برای خود من مکشوف نبود که چرا باید «العلیم» را بکشیم و چرا مشایخ حضرت استاد چنین فرموده‌اند. خداوند روزی این معنا را عملاً به خود من فهماند.

دخترم مرا صدا زد: «بابا». مشغول کاری بودم و پاسخ ندادم تا متوجه شود که در آن لحظه نباید مرا صدا کند. دوباره گفت: «بابا» و باز پاسخ ندادم. چند بار تکرار کرد و سرانجام گفت: «باباااا». همان لحظه گفتم: «جانِ بابا!» همین که نام «بابا» را کشید، پاسخ آمد.

وقتی خدای منّان انسان را از سه حیثِ ذات، صفات و افعال، به وزان خود آفریده است، از بسیاری از حالات انسان می‌توان به معانی مربوط به حق تعالی پی برد.

آیا خدا «حال» دارد یا ندارد؟

اللَّهُمَّ غَيِّرْ سُوءَ حَالِنَا بِحُسْنِ حَالِكَ. (از دعای پس از نمازهای واجب در ماه رمضان) Ahlulbayt Library +1

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بدیِ حال ما را به نیکوییِ حال خود دگرگون کن.

پس از «حال خدا» نیز سخن گفته شده است. حال خدا، حال پیامبر و حال انسان کامل است.

این نکته هدیهٔ امروز ما به شما بود. آنچه عرض می‌کنم خودم، الحمدلله، انجام داده‌ام و ثمره‌اش را دیده‌ام و دوست دارم شما نیز آن را بچشید. آن‌گاه می‌بینید که امام رئوف توشهٔ شما را از حقایقی پُر می‌کند که به کمتر کسی عطا شده است.

انسان کامل؛ واسطهٔ فیض و مدبّر عالم

مسئله این نیست که انسان فقط به محضر امام برود و بگوید: آقا، کمرم درد می‌کند، پایم درد می‌کند، چکم برگشت خورده یا مشکل مستأجری دارم. اینها نیز به جای خود درست است؛ اما انسان کامل را برای مرتبه‌ای بسیار فراتر قرار داده‌اند.

حتی یک شهید، یک شهید گمنام در کنار مسجد بلال، می‌تواند بسیاری از این مسائل را میان ما و خدا رتق‌وفتق کند. این کار را انجام دهید و نتیجه‌اش را خواهید دید.

اما انسان کامل، واسطهٔ فیض، مدیر و مدبّر جهان است.

«يُدَبِّرُ الْأَمْرَ مِنَ السَّمَاءِ إِلَى الْأَرْضِ ثُمَّ يَعْرُجُ إِلَيْهِ» (سجده، ۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): امر را از آسمان به سوی زمین تدبیر می‌کند، سپس آن امر به سوی او بالا می‌رود. Quran KSU +1

«مِنَ السَّمَاءِ إِلَى الْأَرْضِ» قوس نزول است و «ثُمَّ يَعْرُجُ إِلَيْهِ» قوس صعود. نخست تدبیر از آسمان به زمین فرود می‌آید و سپس عروج و معراج به سوی او صورت می‌گیرد.

هر دو قوس را انسان کامل طی کرده است. اساساً جز به‌واسطهٔ انسان کامل نمی‌توان به معراج رفت. همان‌گونه که انسان کامل ما را در قوس نزول به این مرتبه آورده است، اوست که ما را در قوس صعود نیز به معراج می‌برد.

در زیارت جامعهٔ کبیره می‌خوانیم:

بِكُمْ فَتَحَ اللهُ وَبِكُمْ يَخْتِمُ. Arabic Radio +1

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خداوند به‌وسیلهٔ شما آغاز کرد و به‌وسیلهٔ شما به پایان می‌رساند.

شفاعت؛ هم‌سنخی با انسان کامل

پس کوشش ما در دنیا باید چه باشد؟ باید با آنان هم‌جنس و هم‌سنخ شویم. تلاش ما باید این باشد که به آنان شبیه شویم؛ با آنان سنخیت پیدا کنیم و «مسانخ» با آنان باشیم.

این همان چیزی است که به آن مقام شفاعت گفته می‌شود. شفاعت یعنی جفت‌شدن؛ «شَفع» یعنی جفت‌شدن با صاحب شفاعت، نه پارتی‌بازی.

هر اندازه که من و شما بوی آنان را گرفته باشیم، با آنان هم‌جنس و هم‌سنخ شده باشیم، به همان اندازه به مقام شفاعت رسیده‌ایم. وقتی کسی انسان را می‌بیند و می‌گوید این شخص شبیه امام زمان علیه‌السلام است، شبیه امام سجاد علیه‌السلام است، شبیه امیرالمؤمنین علیه‌السلام است، شبیه حضرت زهرا سلام‌الله‌علیهاست، شبیه حضرت زینب سلام‌الله‌علیها یا حضرت طاهره است و مرامش به مرام آنان شباهت دارد، به همان اندازه مقام شفاعت در او تحقق یافته است.

شفاعت را باید از همین‌جا با خود ببریم.

اتفاقاً اکنون یکی از فرمایشات حضرت استاد به یادم آمد. چون این جلسه، نخستین جلسهٔ سال جدید ماست، امیدوارم سالی سرشار از خیر، نور، رحمت و مغفرت، زیر سایهٔ امام عصر عجل‌الله‌تعالی‌فرجه‌الشریف داشته باشید.

به یاد دارم که در آخرین جلسهٔ سال، برشی از شرح مصباح الأنس از حضرت استاد آماده کرده بودم تا برای شما پخش کنم. اکنون به یادم آمد که آن بخش نیز دقیقاً با همین موضوع ارتباط داشت. اگر فکر...

شفاعت را باید از همین‌جا با خود برد

در پایان سال گذشته، بخشی کوتاه از سخنان حضرت استاد آماده کرده بودم که عنوانش این بود: «شفاعت را باید از اینجا با خود برد.» موضوع همان نکته‌ای است که عرض شد: شفاعت را باید از همین‌جا با خودمان ببریم.

چگونه؟ با شبیه‌شدن به اهل‌بیت علیهم‌السلام. هر مقدار که به اهل‌بیت علیهم‌السلام شبیه شده‌ایم، به همان مقدار شفاعت را با خود برده‌ایم.

سخن حضرت استاد دربارهٔ دنیا و شفاعت

در سورهٔ مبارکهٔ ملک، خدای سبحان از سرنوشت کسانی خبر می‌دهد که در دنیا حواسشان جمع نبوده است. دنیا برای انسانِ آگاه صرفاً «دنیا» نیست؛ برای او بازار کسب است و برای اولیاءالله متجر است. امیرالمؤمنین علیه‌السلام دربارهٔ دنیا می‌فرماید:

إِنَّ الدُّنْيَا... مَتْجَرُ أَوْلِيَاءِ اللهِ. (نهج‌البلاغه، حکمت ۱۳۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): همانا دنیا... تجارتگاه دوستان خداست.

دنیا رحم است؛ حقیقتاً هم رحم است. اکنون ما در این رحم هستیم و در آن رشد می‌کنیم و به کمال می‌رسیم؛ همان‌طور که زمانی در رحم بودیم، در آنجا رشد کردیم و سپس به این نشئه آمدیم.

کسانی که در این دنیا حواسشان جمع نبوده است، وقتی به آن نشئه می‌رسند با نکوهش و توبیخ فرشتگان روبه‌رو می‌شوند. در سورهٔ ملک می‌فرماید:

«أَلَمْ يَأْتِكُمْ نَذِيرٌ» (ملک، ۸)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آیا بیم‌دهنده‌ای برای شما نیامد؟

یعنی شما هیچ مولا، مربی، معلم، مبلغ، پیامبر، امام یا کتابی نداشتید؟ چرا این‌گونه محشور شده‌اید که دیگران از شما می‌ترسند؟ چرا دهانتان چنان بدبوست که اهل محشر از بوی آن متأذی می‌شوند؟ اینها را از کجا با خود آورده‌اید؟ همه را از همین‌جا با خود برده‌اید.

شفاعت را نیز باید از همین‌جا با خود برد.

این‌گونه نیست که کسی گمان کند شفاعت در آنجا نوعی پارتی‌بازی است؛ یعنی انسان در اینجا هر کاری خواست انجام دهد و سپس آنجا پیامبر اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله دست او را بگیرد و نزد خدا ببرد و بگوید: دیگران را به‌سبب گناهانشان مؤاخذه کن، اما این شخص چون نام مرا می‌برد و از امت من بود، او را به من ببخش؛ و خدا نیز بگوید چون از امت توست، او را بخشیدم! شفاعت به این معنا نیست.

شفاعت را باید از اینجا برد؛ شفاعت را باید از اینجا کسب کرد.

اتصاف به اوصاف پیامبر و انسان قرآنی

شفاعت به انتساب ظاهری نیست؛ به اتصاف ما به اوصاف خاتم صلی‌الله‌علیه‌وآله است.

«وَإِنَّكَ لَعَلَىٰ خُلُقٍ عَظِيمٍ» (قلم، ۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و به‌راستی تو بر خُلق و خویی عظیم هستی.

به همان اندازه که در اینجا «قرآن» شده‌ایم و انسان قرآنی شده‌ایم، شفاعت را کسب کرده‌ایم:

«لَا يَمَسُّهُ إِلَّا الْمُطَهَّرُونَ» (واقعه، ۷۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): جز پاک‌شدگان آن را لمس نمی‌کنند.

به همان اندازه که از نور ولایت بهره‌مند شده‌ایم، شفاعت را کسب کرده‌ایم. شفاعت را با خود می‌بریم و به همان اندازه از امت خاتم صلی‌الله‌علیه‌وآله هستیم و به فراخور مرتبهٔ وجودی خود با او محشور می‌شویم.

حشر واقعی، حشر معنوی است

مقصود از «محشوربودن با پیامبر» صرفاً حشر جسمانی و کنار یکدیگر قرارگرفتن نیست. چه‌بسا افرادی که در زمان پیامبر اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله نزد ایشان می‌آمدند و از نظر جسمانی در کنار ایشان بودند، اما در جهت مقابل ایشان قرار داشتند.

از «محشوربودن» چه می‌خواهیم؟

فرض کنید جاهلی کنار عالمی نشسته است. آیا صرف نشستن در کنار آن عالم، جانِ عالم، روحِ عالم و نتایج علم او را به این شخص می‌دهد؟ خیر. اگر این همنشینی موجب شود که او ارتقای وجودی پیدا کند و به صفات عالم متصف شود، این حشر است؛ یعنی واقعاً به عالم نزدیک شده است.

وگرنه صرف مجاورت جسم با جسم که حشر حقیقی نیست. اگر چنین بود، نزدیک‌ترین موجود به رسول خدا صلی‌الله‌علیه‌وآله باید همان مرکب ایشان، درازگوشی که «یَعفور» نامیده شده است، می‌بود؛ زیرا از جهت جسمانی بسیار به پیامبر نزدیک بود.

پس قرب، قرب جسمانی نیست. حشر معنوی و واقعی، همان شفاعت است.

اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ.

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و آل محمد درود فرست و در فرج آنان شتاب فرما.

انس با آیات و زیارت مزار حضرت استاد

روزی به مزار شریف حضرت استاد رسیدیم. یاد همهٔ شما بودم. دلهرهٔ شدیدی داشتم؛ قلبم به‌شدت می‌زد و جرئت نمی‌کردم به کنار مزار ایشان بروم. یکی از همراهان مرا آرام کرد و گفت: «حیف است تا اینجا آمده‌ایم و جلو نرویم.»

وارد شدیم. وقتی دستم را روی سنگ مزار ایشان گذاشتم، مدام فکر می‌کردم چه بگویم که ایشان خوشحال شوند. دیدم بهترین کار این است که همان آیاتی را بخوانم که خود ایشان معمولاً بسیار تلاوت می‌کردند. شروع کردم به خواندن آن آیات و برای خودم نیز بسیار آرامش‌بخش بود. احساس کردم ایشان نیز از این آیات لذت می‌برند، زیرا با آنها مأنوس بودند.

همین اکنون در آن گفتار کوتاه نیز شنیدید که این آیه را قرائت کردند:

«لَا يَمَسُّهُ إِلَّا الْمُطَهَّرُونَ» (واقعه، ۷۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): جز پاک‌شدگان آن را لمس نمی‌کنند.

از آیات دیگری که ایشان بسیار دوست داشتند، این آیات بود:

«هُوَ الْأَوَّلُ وَالْآخِرُ وَالظَّاهِرُ وَالْبَاطِنُ» (حدید، ۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): اوست نخست و آخر و آشکار و نهان.

«وَنَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِيدِ» (ق، ۱۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و ما از رگ گردن به او نزدیک‌تریم.

«وَنَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْكُمْ» (واقعه، ۸۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و ما از شما به او نزدیک‌تریم.

«يُدَبِّرُ الْأَمْرَ مِنَ السَّمَاءِ إِلَى الْأَرْضِ ثُمَّ يَعْرُجُ إِلَيْهِ» (سجده، ۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): امر را از آسمان تا زمین تدبیر می‌کند، سپس به سوی او بالا می‌رود.

«وَهُوَ الَّذِي فِي السَّمَاءِ إِلَٰهٌ وَفِي الْأَرْضِ إِلَٰهٌ» (زخرف، ۸۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و اوست که در آسمان معبود است و در زمین نیز معبود است.

«اللَّهُ الصَّمَدُ» (اخلاص، ۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خداوند بی‌نیازی است که همه در نیازهای خویش به او روی می‌آورند.

ایشان با این آیات بسیار مأنوس بودند. چرا این مطلب را عرض می‌کنم؟ چون وقتی کسی با حقایقی مأنوس است، اگر شما در کنار او همان حقایق را عرضه کنید، از آنها لذت می‌برد.

طهارت و انس با اهل‌بیت علیهم‌السلام

حال وقتی اهل‌بیت علیهم‌الصلاةوالسلام منبع طهارت‌اند:

«إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرًا» (احزاب، ۳۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدا فقط می‌خواهد پلیدی را از شما اهل‌بیت دور کند و شما را کاملاً پاک و پاکیزه گرداند.

هرچه با طهارت بیشتری به محضر آنان بروید، بیشتر موجب خشنودی آنان می‌شوید. هرچه بیشتر با پاکی و طهارت مأنوس شوید، سنخیت شما با آنان بیشتر می‌شود.

فرق است میان کسی که به حرم می‌رود و حضرت با آغوش باز او را می‌پذیرند و از حضورش خشنود می‌شوند، و کسانی که رفتارشان موجب گلایهٔ اولیای الهی است؛ کسانی که مانند زنبور گرد ضریح می‌چرخند، اما با رفتار خود صاحب حرم را می‌آزارند؛ مانند کسانی که حجاب و حدود الهی را رعایت نمی‌کنند و امثال این امور.

باید تحت عنایت و هدایت آنان قرار بگیریم.

کتاب «العروة الوثقى» شیخ بهایی

برای تکمیل و اطمینان‌بخشی این نکته و نیز برای قدرشناسی از این نعمت بزرگی که سفره‌اش برای ما گسترده است، می‌خواهم مطلبی از کتاب شریف «العروة الوثقى» در تفسیر قرآن، اثر شیخ بهایی بخوانم. این اثر از تفاسیر شیخ بهایی است و بخش برجای‌ماندهٔ آن عمدتاً به تفسیر سورهٔ حمد مربوط است.

همین کتابی که اکنون در دست من است، از جهتی خودش باقیات‌الصالحات است. عزیزی مبلغی را به حساب خیریهٔ مجموعهٔ ما واریز کرده بود و به مدیر کانال گفته بود که راضی نیست این مبلغ در هیچ راه دیگری مصرف شود و فقط با آن برای من کتاب تهیه شود. ما هم از این فرصت بهترین استفاده را کردیم و چند کتاب خریدیم که یکی از آنها همین تفسیر «العروة الوثقى» شیخ بهایی بود.

این را از باب بیان نعمت عرض می‌کنم:

«وَأَمَّا بِنِعْمَةِ رَبِّكَ فَحَدِّثْ» (ضحی، ۱۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و نعمت پروردگارت را بازگو کن.

در بخشی از این کتاب، در انتهای آن بخش...

چهار مرتبهٔ هدایت در بیان شیخ بهایی

وقتی شیخ بهایی مراتب هدایت را برمی‌شمارد، خوب است عظمت و جایگاه همین مجلسی را که اکنون در آن نشسته‌ایم بدانیم. این نخستین جلسهٔ سال ماست و ان‌شاءالله مزهٔ این حقیقت را بچشیم.

ایشان در کتاب می‌فرماید:

«هدایت خداوند جلّ شأنه، اگرچه اندازهٔ آن به حصر و حصر آن به اندازه درنیاید، چهار گونه دارد.»

مرتبهٔ نخست: هدایت برای جلب سود و دفع زیان

مرتبهٔ نخست، هدایت برای به‌دست‌آوردن سودها و دورداشتن زیان‌هاست؛ با بخشیدن نیروهایی چون حواس درونی و بیرونی و قوّهٔ عقل.

شیخ بهایی در اینجا به این آیه استناد می‌کند:

«أَعْطَىٰ كُلَّ شَيْءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدَىٰ» (طه، ۵۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خداوند به هر چیزی آفرینشِ ویژهٔ آن را بخشید، سپس هدایتش کرد.

خداوند به هر چیزی خلقتش را می‌بخشد و بلافاصله پس از خلقت، هدایت آن را نیز قرار می‌دهد: «ثُمَّ هَدَىٰ».

این نخستین نوع هدایت است. با این هدایت، قوّهٔ عقل و حواس درونی و بیرونی در اختیار موجود قرار می‌گیرد تا تشخیص دهد چه چیزی به سود او و چه چیزی به زیان اوست. این ابتدایی‌ترین نوع هدایت است و همه از آن بهره‌مندند؛ حتی حیوان نیز به یک معنا از این هدایت، که در او به‌صورت غریزه ظهور می‌کند، برخوردار است.

مرتبهٔ دوم: هدایت عقلی و تمییز حق از باطل

مرتبهٔ دوم چنین است:

«هدایت با قرار دادن دلایل عقلی که حق را از باطل و صلاح را از فساد جدا می‌کند.»

در این مرتبه، نیروی تمییز میان حق و باطل و صلاح و فساد مطرح است. شیخ بهایی آیهٔ زیر را ناظر به این مرتبه می‌داند:

«وَهَدَيْنَاهُ النَّجْدَيْنِ» (بلد، ۱۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و او را به دو راه ـ راه خیر و راه شر ـ هدایت کردیم.

«نجدین» دو راه است؛ راه خیر و شر، هدایت و ضلالت. در اینجا انسان باید با قوّهٔ عقل تشخیص دهد کدام راه، راه درست است و کدام مسیر به بیراهه می‌انجامد. این مرتبه، از هدایت نخست بالاتر است و انسان با کار عقلانی در آن ارتقای رتبه پیدا می‌کند.

مرتبهٔ سوم: هدایت عام به‌وسیلهٔ رسولان و کتاب‌های آسمانی

مرتبهٔ سوم را هدایت عام می‌فرماید:

«با برانگیختن رسولان و فروفرستادن کتاب‌های آسمانی.»

شیخ بهایی می‌گوید شاید مراد خداوند جلّ شأنه در این آیه همین مرتبه از هدایت باشد:

«وَأَمَّا ثَمُودُ فَهَدَيْنَاهُمْ فَاسْتَحَبُّوا الْعَمَىٰ عَلَى الْهُدَىٰ» (فصلت، ۱۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و اما ثمود، آنان را هدایت کردیم، ولی کوردلی را بر هدایت ترجیح دادند.

شاید مراد از هدایت در این آیه، همان هدایت از طریق انبیا و بیان راه حق باشد.

همچنین می‌فرماید شاید هدایت در این آیه را نیز بتوان در همین معنا در نظر گرفت:

«وَجَعَلْنَاهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنَا» (انبیاء، ۷۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و آنان را پیشوایانی قرار دادیم که به فرمان ما هدایت می‌کردند.

و نیز:

«إِنَّ هَٰذَا الْقُرْآنَ يَهْدِي لِلَّتِي هِيَ أَقْوَمُ» (اسراء، ۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به‌راستی این قرآن به راهی که استوارتر است هدایت می‌کند.

این «هِيَ أَقْوَمُ» مرتبه‌ای قوی‌تر از هدایت است که بر اساس قرآن شکل می‌گیرد. انسان این مسیر را با ارسال رسول و انزال کتاب می‌پیماید.

مرتبهٔ چهارم: هدایت خاص و سیر و سلوک

اما مرتبهٔ چهارم، هدایت خاص است؛ همان مرتبه‌ای که باید قدر آن را دانست.

شیخ بهایی در توصیف این هدایت می‌فرماید:

«هدایت به راه سیر و سلوک و جذب‌شدن به عرصهٔ قدس و پیشگاه انس، با زدودن آثار تعلقات جسمانی و دریدن حجاب‌های هیولایی؛ تا بدین‌سان خداوند آنان را از رازها آگاهی دهد و با وحی یا الهام، یا رؤیاهای راستین، اشیا را همان‌سان که هستند به آنان بنمایاند و با قوّت‌گرفتن در مشاهدهٔ جلال و دیدن پرتوهای جمال خویش، آنان را از دیدن ذات و صفات خودشان روگردان کند.»

این همان مرتبه‌ای است که با تجرد ارتباط پیدا می‌کند و به حکمت می‌رسد. جز با تجرد نمی‌توان به حکمت حقیقی رسید؛ زیرا حکمت، لایهٔ باطنی علم است و با حقایق و احوال اعیان موجودات، البته به قدر طاقت بشری، سروکار دارد.

شیخ بهایی صریحاً در این عبارت واژهٔ «حکمت» را برای اصل این تعریف به کار نبرده، اما حقیقتاً وصفی که بیان می‌کند وصف همین مرتبه است.

در ادامه می‌فرماید:

«این گونه از هدایت به پیامبران، سپس امامان و آنگاه اصحاب حقایق که از آنان پیروی کرده‌اند و دامن خویش را از غبار این سرای دون پاک داشته‌اند و دیدگان خویش را با طوطیای حکمت نبوی سرمه کشیده‌اند، اختصاص دارد.»

ابتدا پیامبران از این مرتبهٔ هدایت برخوردارند، پس از آنان امامان، و سپس اصحاب حقایق؛ کسانی که از آنان پیروی کرده‌اند، دامن خود را از غبار این عالم پاک کرده‌اند و چشم خویش را با طوطیای حکمت نبوی سرمه کشیده‌اند؛ بزرگانی از سنخ عالمان ربانی.

این هدایت، هدایت خواص است. انسان اگر اندکی بداند که به کجا بار یافته، در چه مجلسی نشسته، چه تاجی بر سر او گذاشته شده و چه لطفی شامل حالش شده است، قدر آن را بیشتر می‌داند.

این آخرین و خاص‌ترین مرتبهٔ هدایت است: سیر و سلوک برای رسیدن به باطن خود و باطن عالم.

ورود به متن «صد و پنجاه و سه درس»

بنای ما این بود که به فضل الهی، پس از آغاز سال جدید به سراغ متن درس‌ها برویم. برای اینکه صد و پنجاه و سه درس را خوب بفهمیم، به مقدماتی نیاز داریم.

یکی از کارها این است که ابتدا هفتاد و پنج اصل حاصل از این صد و پنجاه و سه درس را، یعنی به‌نوعی خروجی کلی این مجموعه را، یک دور مرور کنیم. فعلاً بنا ندارم هر اصل را مفصل توضیح دهم؛ فقط می‌خواهیم آنها را مرور کنیم تا گوش شما و گوش دلتان با این معنا آشنا شود که این صد و پنجاه و سه درس در مجموع چه چیزهایی را می‌خواهد به ما بفهماند.

این، اساساً روش درست مطالعه است. اینکه کسی کتابی را بردارد، از نخستین صفحه آغاز کند و بدون هیچ نگاه کلی تا انتها ادامه دهد، روش مطلوبی نیست.

روش بهتر این است که وقتی کتابی را در دست می‌گیرید، ابتدا فهرست آن را ببینید، مقدمه را مرور کنید، فصل‌ها را بررسی کنید و یک تصویر کلی به دست آورید که کتاب می‌خواهد دربارهٔ چه چیزهایی سخن بگوید. حتی خاتمهٔ کتاب و نتیجه‌گیری نهایی آن را نیز ببینید. سپس دوباره به آغاز کتاب بازگردید و این بار مطالعهٔ تفصیلی را شروع کنید.

کلاس درس نیز باید چنین ساختاری داشته باشد.

سال گذشته تقریباً نه یا ده جلسه یک دور مقدماتی داشتیم؛ آن یک برانداز کلی و نگاه از بالا بود. اکنون می‌خواهیم دور دوم مقدمه را آغاز کنیم و برای آن، دست‌کم چند جلسه فرصت لازم داریم.

ازاین‌رو به سراغ اصول هفتاد و پنج‌گانهٔ صد و پنجاه و سه درس می‌رویم.

اصول هفتاد و پنج‌گانه اصل اول: هرچه هست، وجود است

هرچه هست، وجود است.

در این اصل بسیار سخن و کار داریم. به عقیدهٔ بنده، اگر همین اصل نخست به‌درستی فهمیده شود، انسان تا پایان مسیر معرفت نفس بر ریل درستی قرار می‌گیرد.

اصل دوم: هرچه پدید آمده، از وجود پدید آمده است

هرچه پدید آمده، از وجود پدید آمده است.

اصل سوم: نیرویی داریم که درمی‌یابد و تمییز می‌دهد

نیرویی داریم که درمی‌یابد و تمییز می‌دهد.

در ما نیرویی وجود دارد که میان حق و باطل، شر و خیر، نور و ظلمت و خوب و بد تمییز می‌دهد.

اصل چهارم: سرای هستی حقیقت و واقعیت دارد

سرای هستی بی‌حقیقت و واقعیت نیست، بلکه حقیقت و واقعیت دارد؛ بلکه عین واقعیت است.

سرای هستی حقیقت دارد و موهوم و بی‌واقعیت نیست.

اصل پنجم: حقیقت و واقعیت هر چیز، هستی است

حقیقت و واقعیت هر چیز، هستی است.

حقیقت هر چیزی که «هست»، همان هستی اوست؛ «بود» دارد. آنچه حقیقتاً هست، عدم و نیستی نیست.

اصل ششم: میان وجود و عدم واسطه‌ای نیست

میان وجود و عدم واسطه‌ای نیست.

بحث ثابتات ازلیه در همین‌جا مطرح می‌شود و بعداً وقتی وارد متن درس شویم، ادلهٔ آن را بررسی خواهیم کرد.

گفته می‌شود ما یا با وجود روبه‌رو هستیم یا با عدم؛ واسطه‌ای میان این دو نیست. اما در اینجا پرسش‌هایی پدید می‌آید. برای مثال، علم خداوند به آینده چگونه تبیین می‌شود؟ آینده هنوز در این نشئه تحقق پیدا نکرده است. آیا باید ابتدا چیزی موجود شود تا علم خدا به آن تعلق بگیرد؟ اگر هنوز موجود نشده و هنوز مادّه، جسم و صورت خارجی پیدا نکرده است، نسبت آن با وجود چیست؟

بالاخره باید روشن شود که این حقیقت و این شخص، پیش از تحقق خارجی، وجود دارد یا ندارد؟

ادامهٔ اصل ششم: میان وجود و عدم واسطه‌ای نیست

اگر چیزی وجود ندارد، این پرسش پیش می‌آید که علم خداوند چگونه به آن تعلق می‌گیرد؛ و اگر وجود دارد، اکنون کجاست؟ هنوز که در خارج تحقق پیدا نکرده است.

بحث‌هایی از این دست تا حدی شیرین و در عین حال ذهن‌فرساست، اما ذهن را ورز می‌دهد و آماده می‌کند تا حقایق عمیق‌تر را بفهمد. برخی برای حل این مسئله چیزی به نام ثابتات ازلی مطرح کرده‌اند؛ یعنی مرتبه‌ای که گویی نه عدم محض است و نه وجود محقق خارجی. عالمان این مبنا را نقد کرده‌اند و ان‌شاءالله در متن درس‌ها وارد بحث آن خواهیم شد.

پس اصل ششم این بود:

میان وجود و عدم واسطه‌ای نیست.

اصل هفتم: هستی‌ها با یکدیگر پیوستگی دارند

هستی‌ها با هم بی‌پیوستگی ندارند، بلکه با یکدیگر پیوسته‌اند.

در این عالم همه‌چیز با همه‌چیز مرتبط است. به تعبیر علامه در مباحث توحیدی، حتی افتادن یک برگ از درخت نیز در کل عالم اثر می‌گذارد.

اصل هشتم: آنچه اتفاقی نیست، هدفی دارد

آنچه اتفاقی نیست، هدفی دارد و رفتار آن بیهوده نیست.

هیچ‌چیز در این نظام، بی‌حساب و بی‌هدف نیست.

همین اصول به انسان ذوق و شوق می‌دهد که بداند قرار است چه حقایقی را بفهمد؛ هرچند برای فهم دقیق این صد و پنجاه و سه درس باید زمان زیادی صرف کرد. اگر هر درس تنها دو جلسه طول بکشد، بیش از سیصد جلسه نیاز خواهد بود.

اصل نهم: هرچه با حرکت به کمال می‌رسد، آیینی دارد

هر آنچه از راه حرکت به کمال می‌رسد، آیینی دارد.

هر موجودی که با حرکت به سوی کمال می‌رود، قانون، روش و آیینی برای این حرکت دارد؛ چنین نیست که راه کمال آن بی‌قاعده و بی‌آیین باشد.

اصل دهم: علم، وجود است

علم وجود است.

علم عدم نیست؛ علم وجود دارد. ما باید علم را در خودمان موجود کنیم.

اصل یازدهم: حرکت در چیزی است که فاقد کمالی باشد

حرکت در چیزی است که کمالی را فاقد باشد.

حرکت آنجاست که کمالی هنوز حاصل نشده است و موجود برای رسیدن به آن کمال حرکت می‌کند. اساساً حرکت در جایی معنا پیدا می‌کند که فقدان کمالی در میان باشد.

بر همین اساس، در خداوند حرکت متصور نیست؛ زیرا نقص و کمالِ به‌دست‌نیامده‌ای در او وجود ندارد.

این اصول، پایهٔ فهم اصول بعدی هستند.

اصل دوازدهم: در کمال مطلق، حرکت متصور نیست

در موجودی که کمال مطلق است، حرکت متصور نیست.

این نتیجهٔ همان اصل پیشین است؛ زیرا حرکت برای رسیدن از فقدان یک کمال به آن کمال است و در کمال مطلق، فقدانی وجود ندارد.

اصل سیزدهم: حرکت فرع بر احتیاج است

حرکت فرع بر احتیاج است.

حضرت استاد این اصل را با اصل یازدهم پیوند می‌زنند: حرکت در چیزی است که فاقد کمالی باشد؛ پس حرکت فرع بر احتیاج است. جایی حرکت رخ می‌دهد که موجود، نیازمند رسیدن به چیزی باشد.

از این اصل عقلی می‌توان یک نتیجهٔ اخلاقی و سلوکی نیز گرفت. کسی که تنبل است، بیکار می‌ماند، ارادهٔ ضعیفی دارد و حرکتی نمی‌کند، در حقیقت احساس احتیاج نکرده است. فقر خود را درنیافته است؛ هنوز نفهمیده که فقیر است و از خود چیزی ندارد.

در بحث لقاءالله نیز به موضوع فقر رسیده‌ایم و در حال واکاوی مراتب آن هستیم: فقر زاهد چیست، فقر عدمی چیست، لایه‌های عمیق‌تر فقر کدام است، فقر عارف چیست و راه‌های رسیدن به آن چگونه است.

در آن بحث، از رسالهٔ نور وحدت خواجه مغربی و بیانی از علامه طباطبایی نیز سخن گفتیم که ناظر به همین حقیقت فقر بود.

اصل چهاردهم: غایتِ متحرک، برتر از متحرک است

هرچه غایت و کمالِ یک متحرک است، برتر و فراتر از آن متحرک است؛ زیرا حرکتِ ناقص به سوی کامل است. پس موجودات متحرک دارای درجات و مراتب‌اند.

هر چیزی که غایت و کمالِ یک موجود متحرک است، از آن موجود در مرتبه‌ای بالاتر قرار دارد؛ زیرا متحرک می‌خواهد به آن برسد و آن را هدف خود قرار داده است.

پس در عالم مراتب وجود داریم؛ نوعی رتبه‌بندی وجودی. کسی می‌خواهد به مرتبهٔ معلم خود برسد، معلم در پی مرتبهٔ استاد خویش است و همین‌طور مراتب بالاتر ادامه پیدا می‌کند. در این نظام، مراتب محفوظ‌اند.

اصل پانزدهم: غایت‌الغایات و کمال‌الکمالات

اگر سلسلهٔ موجودات به موجودی منتهی شود که غایتِ غایات، کمالِ کمالات و نهایت و منتهی همهٔ هستی‌ها باشد، همهٔ مادونِ او محتاج او خواهند بود و در او حرکتی متصور نخواهد بود.

در این اصل، بسیاری از اصول پیشین یک‌جا جمع شده‌اند.

فرض کنید سلسلهٔ موجودات را مرتبه‌به‌مرتبه بالا ببریم تا به موجودی برسیم که غایت همهٔ غایت‌ها و کمال همهٔ کمالات است؛ همهٔ موجودات پایین‌تر به او محتاج‌اند و در خود او نیز هیچ حرکتی متصور نیست.

آن موجود، خداوند متعال است.

زیبایی کار علامه در این صد و پنجاه و سه درس این است که با یک مسیر عقلی، انسان را به اثبات وجود حضرت حق و سپس به شناخت جایگاه خود، انبیا، کتاب‌های آسمانی و رسولان می‌رساند. روش این اثر با برخی دیگر از نوشته‌های ایشان تفاوت دارد؛ اینجا ساختار استدلالی و عقلی بسیار برجسته است.

اصل شانزدهم: هر موجودی در حد خود تام است

هر موجودی در حد خود تام است.

هر موجود، در مرتبه و حدّ خودش کامل است؛ هرچند نسبت به مرتبه‌ای بالاتر ناقص باشد.

برای مثال، تخم‌مرغ در مرتبهٔ تخم‌مرغ‌بودن کامل است؛ اما اگر آن را نسبت به جوجه‌ای که استعداد تبدیل‌شدن به آن را دارد بسنجیم، هنوز ناقص است. پس موجود در حد خودش تام است، ولی در قیاس با کمالی بالاتر می‌تواند ناقص باشد.

این نکته بسیار مهم است و فقط یک بحث عقلی نیست؛ از جهت سیر و سلوک، اخلاق و عملیات بندگی نیز نتیجه دارد و می‌تواند به انسان نوعی عزت نفس وجودی بدهد.

برخی از عرفا در بیان رابطهٔ انسان با خداوند تعابیر بسیار دقیقی دارند که فهم درست آنها نیازمند مقدمات فراوان است. مضمون سخن این است:

خدایا، من در بودن محتاج تو هستم؛ در اصل اینکه «من باشم». فقر من امری عارضی نیست؛ من ذاتاً فقیرم. نه اینکه نخست موجودی مستقل باشم و بعد نیازمند شده باشم، بلکه حقیقت وجودی من عین ربط و وابستگی به حضرت حق است.

اگر حق نباشد، من اساساً نیستم؛ زیرا من نمود وجودم، من ظهور حقم...

ادامهٔ اصل شانزدهم: فقر ذاتی و کرامت نفس

من کلمة‌الله و آیة‌الله هستم. با مقدماتی که پیش از این گذشت، اکنون می‌توان این تعابیر را بهتر فهمید و روشن می‌شود که آن مقدمات چقدر به کار می‌آید.

من در بودِ خود محتاج توأم. فقر من ذاتی است و اصل وجودم به حضرت حق وابسته است. اما دربارهٔ خداوند هرگز نمی‌توان تعبیر «احتیاج» و «نیاز» را به کار برد. خداوند محتاج خلق نیست.

در بحث خلقت، سخن از سیر و حرکت حُبّی است، نه اینکه خداوند از روی احتیاج خلق کرده باشد. در متون عرفانی این عبارت مشهور نقل شده است:

كُنْتُ كَنْزًا مَخْفِيًّا فَأَحْبَبْتُ أَنْ أُعْرَفَ، فَخَلَقْتُ الْخَلْقَ لِكَيْ أُعْرَفَ.

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گنجی پنهان بودم و دوست داشتم شناخته شوم؛ پس خلق را آفریدم تا شناخته شوم.

این عبارت در آثار عرفانی بسیار مشهور است، هرچند در منابع حدیثی معتبرِ نخستین، سند شناخته‌شده‌ای برای آن گزارش نشده است. Alrasd +1

بنابراین، تعبیر درست این نیست که خداوند برای ظهور خود «محتاج» خلق است؛ بلکه می‌گوییم خلایق، مظاهر حضرت حق‌اند. اگر ما و دیگر مخلوقات نبودیم، این ظهور در مرتبهٔ خلق تحقق نمی‌یافت. ما ظهور اوییم.

نتیجهٔ سلوکی این بحث چیست؟ عزت نفس و کرامت نفس.

امام هادی علیه‌السلام فرمودند:

مَنْ هَانَتْ عَلَيْهِ نَفْسُهُ فَلَا تَأْمَنْ شَرَّهُ. (تحف العقول، در کلمات قصار امام هادی علیه‌السلام)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): کسی که نفس خویش نزد او خوار و بی‌ارزش شود، از شرّ او در امان مباش. مكتبة صحراء النجف +1

کسی که گرفتار ضعف نفس، زبونی، خواری و پستی نفس می‌شود، ممکن است شرّ فراوانی از او سر بزند. کسی که خود را در لجنزار گناه رها می‌کند، به همین حالت گرفتار شده است.

اگر انسان بداند که هر موجودی در حدّ خودش کامل است، نگاهش به خودش تغییر می‌کند. ممکن است نسبت به دیگری ناقص باشی، اما در مرتبهٔ وجودی خودت، آنچه هستی در همان حدّ خود تام است. خداوند تو را در مرتبهٔ خودت آفریده است. فهم درست این حقیقت می‌تواند چه عزت نفسی به انسان بدهد.

پس اصل شانزدهم را کامل‌تر این‌گونه می‌خوانیم:

هر موجودی در حدّ خود تام و کامل است؛ و تام و اتم، کامل و اکمل، از قیاس پیش می‌آید.

یعنی وقتی دو مرتبه را با یکدیگر مقایسه می‌کنیم، سخن از «تام‌تر»، «کامل‌تر» و «اکمل» به میان می‌آید.

اصل هفدهم: هیچ چیز در حدّ خود شر نیست

هیچ چیز در حدّ خود و در عالم خود، شر و بد نیست؛ اما وقتی قیاس و نسبت با این و آن به میان می‌آید، سخن از شر و بد مطرح می‌شود.

این اصل بسیار مهم است.

اگر هر چیزی فی‌نفسه و در حدّ وجودی خودش شر نیست و اصل وجودش خیر است، این پرسش پیش می‌آید: آیا شیطان شر نیست؟ آیا وجود او خیر است؟

بر اساس این اصل، وقتی گفته می‌شود «هیچ چیز در حدّ خود شر نیست»، چیزی استثنا نشده است؛ بنابراین وجود شیطان نیز از حیث اصل وجود، شرّ محض نیست.

این مطلب ممکن است در ابتدا زیربنای فکری انسان را به هم بریزد. پیش‌تر در سه جلسه از شب‌های قدر ماه مبارک رمضان دربارهٔ وجود شیطان مفصل سخن گفتیم و این بحث نیازمند مقدمات فراوان است.

وقتی نسبت و قیاس وارد می‌شود، شر معنا پیدا می‌کند؛ وگرنه در این دستگاه فکری، شیطان نیز ظهور اسم «المُضِلّ» است.

اگر این جهتِ مقابل در نظام عالم نبود، تمایز نور و ظلمت، شب و روز، خیر و شر و حق و باطل نیز به این صورت آشکار نمی‌شد. در این بحث، وجود این تقابل‌هاست که امکان تمایز مراتب را فراهم می‌کند.

حتی مسئلهٔ هبوط حضرت آدم علیه‌السلام و خوردن از شجرهٔ ممنوعه را نیز نباید با یک نگاه سطحیِ «گناه معمولی» تحلیل کرد. این بحث بسیار جدی است و سرفصل‌های فراوانی دارد.

حافظ می‌گوید:

من مَلَک بودم و فردوسِ برین جایم بود آدم آورد در این دیرِ خراب‌آبادم Ganjoor

آیا معنای این سخن آن است که حضرت آدم علیه‌السلام، العیاذبالله، صرفاً یک خطاکار بوده است؟ اگر پیامبر است، پس مسئلهٔ «خطا» را چگونه باید فهمید؟

همین پرسش دربارهٔ برخی دیگر از انبیا نیز مطرح می‌شود. مثلاً اگر ماجرای حضرت موسی علیه‌السلام را صرفاً با معیار رفتارهای عادی بسنجیم، یا ماجرای حضرت یونس علیه‌السلام را فقط با تعبیر «قهرکردن» بفهمیم، به نتایجی نادرست می‌رسیم.

دربارهٔ پیامبر اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله نیز قرآن می‌فرماید:

«لِيَغْفِرَ لَكَ اللَّهُ مَا تَقَدَّمَ مِنْ ذَنْبِكَ وَمَا تَأَخَّرَ» (فتح، ۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): تا خداوند آنچه را از «ذنب» تو پیش‌تر و پس‌تر بوده است برایت بپوشاند و بیامرزد. Quran.com

اگر این‌گونه آیات را بدون مبانی و با همان معنای متعارف و ابتداییِ «گناه» بخوانیم، باید دربارهٔ پیامبر اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله نیز همان برداشت را داشته باشیم؛ در حالی که مسئله به این سادگی نیست و نیاز به تفسیر و مبانی خودش دارد.

خود قرآن برای افراد مختلف آثار متفاوتی دارد:

«وَلَا يَزِيدُ الظَّالِمِينَ إِلَّا خَسَارًا» (اسراء، ۸۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و ستمکاران را جز زیان نمی‌افزاید. Quran.com

اصل هجدهم: عوامل مؤثر در سعادت و شقاوت انسان

نطفه، مربی، اجتماع و معاشر از اصولی‌اند که در سعادت و شقاوت انسان دخلی به‌سزا دارند.

چهار عامل در اینجا بسیار مهم‌اند:

۱. نطفه

نخست نطفه است؛ اینکه انسان از چه صُلب و رحمی آمده، پدر و مادر او چه کسانی‌اند و سلسلهٔ آبا و اجداد او چگونه بوده است.

در زیارت وارث دربارهٔ سیدالشهدا علیه‌السلام آمده است:

أَشْهَدُ أَنَّكَ كُنْتَ نُورًا فِي الْأَصْلَابِ الشَّامِخَةِ وَالْأَرْحَامِ الْمُطَهَّرَةِ.

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گواهی می‌دهم که تو نوری در صلب‌های بلندمرتبه و رحم‌های پاکیزه بودی. bayynat

پس ریشهٔ خانوادگی، صلب و رحم و زمینه‌ای که انسان از آن پدید می‌آید، در مسیر سعادت و شقاوت او بی‌تأثیر نیست.

۲. مربی

عامل دوم مربی است.

مربی کسی است که انسان تحت تربیت او قرار می‌گیرد و پرورش می‌یابد. در حقیقت، انسان «مربّای» مربی خویش می‌شود؛ یعنی آن مربی در ساخت و پرورش شخصیت او نقش ایفا می‌کند.

۳. اجتماع

عامل سوم اجتماع است؛ اینکه انسان در چه جامعه، زمانه و فضای اجتماعی زندگی می‌کند.

انسان باید نعمت زمانی و اجتماعی‌ای را که خداوند برای او مقدر کرده است بشناسد و نسبت به فرصت‌هایی که برای رشد دینی و انسانی در اختیار او قرار گرفته، شاکر باشد.

۴. معاشر

عامل چهارم معاشر است؛ کسانی که انسان با آنان نشست‌وبرخاست و زندگی می‌کند: از همسر و دوستان گرفته تا همکاران، همسایگان و دیگر کسانی که دائماً با آنها ارتباط دارد.

این معاشرت‌ها در سعادت و شقاوت انسان بسیار مؤثرند و در مباحث اخلاقی باید در جای خود به‌تفصیل دربارهٔ آنها سخن گفت.

پایان جلسه

نکات دیگری نیز از کتاب تذکرة العلماء آماده شده بود که فرصت طرح آنها در این جلسه فراهم نشد.

وَالْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ.

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و همهٔ ستایش‌ها مخصوص خداوند، پروردگار جهانیان است.

اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ.

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و آل محمد درود فرست و در فرج آنان شتاب فرما.

یادداشت پایانی: متن حاضر از پیاده‌سازی ماشینی گفتار (ASR) به نسخهٔ مطالعهٔ کتابی تبدیل شده است. ترجمه‌های فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شده‌اند و از سخنان استاد نیستند. گفتار، پرسش‌وپاسخ و واکنش‌های حاضران حذف شده است. این نسخه فاقد Segments است.