رَبَّ أعوذ بك من همزات الشياطين ومن شر نفسي ومن شر خلقك. بسم الله الرحمن الرحيم لا حول ولا قوة إلا بالله العلي العظيم. اللهم إياك نعبد وإياك نستعين. الحمد لله على كل نعمه وأسأل الله من فضله. السلام عليك يا داعي الله ورباني آياته. سلام عليكم ورحمة الله.
انشاءالله همهمان در محضر این پنج شهید خوشنام، مورد فضل و رحمت حضرت حق قرار بگیریم. نثار این شهدا و امام شهدا صلواتی هدیه بفرمایید. اللهم صل على محمد وآل محمد وعجل فرجه.
عزیزانی که در کلاس معرفت نفس حضرت علامه حسنزاده ثبتنام کرده بودند، تشریف بیاورند جلو تا انشاءالله کلاس را شروع کنیم.
در کتاب شریف «مصباح المتجد و سلاح المتعبد»، جلد یک، صفحه صد و نود و نه، دعایی را از امام معصوم ذکر فرمودهاند که توصیه کردهاند در سجده نماز واجب این دعا را بخوانید. البته هر وقت میشود آن را خواند، اما توصیه شده است که در سجده نماز واجب خوانده شود. علت اینکه ما امروز در ابتدای کلاس این دعا را به شما هدیه کردیم، عرض میکنم. سرّی در آن هست و دعای بسیار شریف و پربرکتی است. عزیزانی که در پی حکمت و عرفان و دانش و معرفت هستند، حتماً این دعا را قدر بدانند و در سجده از آن بهره ببرند. دعا این است: يا خير المسؤولين ويا خير المعطين. «المعطين» از عطاء میآید.
يا خير المسؤولين ويا خير المعطين ارزقني وارزق عيالي من فضلك. من فضلك؛ فضل. فإنك ذو الفضل العظیم. پس شد: يا خير المسؤولين و يا خير المعطين. ارزقني وارزق عيالي من فضلك فانك ذو الفضل العظيم.
دعای بسیار شریفی است. اگر دقت کرده باشید، ما ابتدای جلسه همیشه چه میگوییم؟ و اسأله من فضله. از فضل حضرت حق درخواست میکنیم. آیاتی را که پیرامون فضل الهی است، بروید و در آنها دقت کنید. من بررسیای کردم که برایم بسیار شیرین آمد و به فضل الهی، نکات جالب و عالی بسیاری را متوجه شدم. حالا ارتباط آن با دانش و فضل چیست؟ یک ارتباط این است که از خود آیه استفاده کنیم و یک ارتباط را هم از روایت.
بر اساس قرآن، لا یمسه إلا المتهر. نمیشود ملکوت عالم، حتی ملکوت خودت و ملکوت علم را مس کرد. ملکوت علم چه بود؟ حکمت. نمیشود ملکوت علم را که حکمت است، درک کرد؛ یعنی باطن علم را نمیشود درک کرد مگر با طهارت و پاکیزگی.
حالا در آیه بیست و یک نور دقت کنید؛ بسیار شیرین رمزگشایی کرده است: ولولا فضل الله عليكم ورحمته. اگر فضل الهی و رحمتش بر شما نبود، به نظر شما چه اتفاقی میافتاد؟ اگر فضل و رحمت خدا شامل حال ما نمیشد؟ آیه بسیار عجیب است. میفرماید: ما زکا منکم من أحد أبدا. یک نفر از شما هم ابداً پاک نمیشدید. عجب! پس فضل الهی چه جایگاهی دارد و ما از آن بیخبریم.
فضل و رحمت را، اگر خدا لطف کند، در بحث اسماء الهی با هم، بر اساس کتاب شریف شرح اسماء حاجی سبزواری علیهالرحمه، که به قول علامه کتاب ناقلایی است؛ یعنی کوچک است، اما قوت و قدرت بسیاری دارد، بررسی میکنیم. آن موقع متوجه میشویم که وقتی فضل کنار رحمت میآید، چه میشود.
مثل اسم الواحد که کنار القهار بیاید. الواحد، مرتبه واحدیت، کثرات ذیل مرتبه روح است؛ از قلب به پایین، کثرات میشود. کثرت از وحدت و آن تأکدی که بر توحد دارد خارج میشود، به کثرت میآید و ضعف میگیرد. الواحد، واحدیت، مرتبه واحدیت؛ مرتبه موافقش میشد احدیّت. حضرت استاد فرمودند وقتی این دو اسم کنار هم قرار میگیرند، بوی احدیّت میدهند.
کدام دو اسم؟ الواحد و القهار. کجا آمده است؟ این دو اسم در قرآن کجا آمدهاند؟ اخیراً گفتیم. فرمودند: "لمن الملك". ملک امروز مال کیست؟ پادشاهی، فرمانروایی و مالکیت مال کیست؟ اليوم. يوم هم که ظرف ظهور است. حالا که الله ظهور کرد، روز قیامت، ظهور الله است و بُعد و قرب ما نسبت به حضرت حق جل اسمه، بر اساس بُعد و قربمان به الله تعریف میشود. لذا خود خدا جواب میدهد: "لله الواحد القهار". اینجاست که این دو با هم آمدهاند و سطح را به بالاترین و عالیترین مراتب، که مرتبه احدیّت است، بردهاند.
عرض کردیم در ما کدام جزء، کدام رتبه از آن رتبهها ـ که بیرون از خودمان میگوییم عالم و درون خودمان میگوییم رتبه ـ بوی احدیّت میدهد؟ جنسش از احدیّت است؟ جان؟ نه، روح. باید حاضرجواب باشید. اینها را ما گفتهایم.
بالاخره عزیزان تقریباً در جلسه ثابت شدهاند. ما منتظر بودیم مشخص شود چه کسانی در جلسه میمانند؛ چون عدهای دستوپاشکسته میآیند و میروند. حالا دیگر آقای هاشمی میتوانند کانالی را که تشکیل دادهاند، برای همین عزیزان ببندند. امروز جلسه نهم است. این نه جلسه مقدمات را... دهم است؟ دهمین جلسه است؟ پس یک جلسه به دست من نرسیده است.
آقای هاشمی برای من بفرستند. فایلهایی که برای من فرستادهاند، وقتی شمردم، نه جلسه بود؛ هشت جلسه بود و با امروز نه جلسه. پس ده جلسه را بارگذاری کنند تا شما در شب عیدتان، انشاءالله روزی یکی از آنها را گوش بدهید، بنویسید و بهرهبرداری کنید. فقط هم شما باشید.
پس این چه ارتباطی با بحث علم و دانش داشت؟ کاملاً مشخص شد. تا انسان پاک نشود، "لا یمسه الا المطهرون"، به ملکوت پی نمیبرد. ملکوت علم هم که حکمت است. شما هم که انشاءالله در پی حکمت و عرفان هستید، طلب وجودیتان انشاءالله همین است و در ماه مبارک رمضان قرآن میخوانید که "یا سین والقرآن الحکیم". قرآن هم حکیم است؛ یکپارچه حکمت محض است.
یعنی باطن علم در قرآن است. راهش چیست؟ پاکی است. لا یمسّه الاّ المتحرّمون. آن را از کجا اخذ کنم؟ بهواسطه کدام اسم از حضرت حق این پاکی را اخذ کنم و از خدا بگیرم؟ به اسم الفاضل. در همین دعایی که دیدم، بسیاری از مراجع هم توصیه کردهاند و مشخص است: ارزقني وارزق عيالي من فضلك، من فضلك.
حالا اگر خدا بخواهد فضلش را به ما بدهد، ابتدا باید با ما چه کند؟ باید ما را پاک کند؛ چون آیه بیست و یک نور میفرماید اگر فضل و رحمت نبود، ابداً هیچکدامتان پاک نمیشدید. پس فضل و رحمت است که انسان را پاک میکند و این پاکی موجب میشود که ما باطن علم را، که حکمت است، انشاءالله بچشیم و صرفاً علم فکری نباشد.
توجه کنید، اینها رموزی است که دارم خدمتتان عرض میکنم. اینها را من، خداینکرده و العیاذ بالله، خدا ببخشد و به بنده رحم کند اگر سر سوزنی بخواهم اظهار فضلی بکنم؛ چون اینها از ما و از این بنده بیچاره نیست. میخواهم ارزش و اهمیت این حرف را به شما بفهمانم، برای همین اینطور میگویم. اینها رموزند. اینها به قول حضرت استاد کنوزند؛ گنجاند. این حرفها را هر جایی نمیتوانید پیدا کنید. قدر بدانید. اگر به همین راحتی از این گوش بگیرید و از آن گوش بیرون کنید، چوب میخورید. یا نیایید، یا اگر آمدید، انشاءالله نیت کنید که به اینها ارزش بدهید و به آنها عمل کنید.
این هم قصه اینکه چرا ما امروز خودم و شما را به این دعا، البته در سجده، توصیه کردیم. شیرینیاش هم این است که برای همسرت هم میخواهی و تکخور نیستی: ارزق عيالي.
حالا «عیالی» در اینجا صرفاً به این معنا نیست که عیال یعنی زن من، به آن معنای متعارفی که میگوییم؛ نه، عیالی یعنی کسی که تحت سیطره و سرپرستی من است. مثلاً مدیر یک اداره، پدر یک خانواده و همه بچههایش، معلم و همه بچههای کلاسش؛ همه اینها را شامل میشود.
اما روایتی را تقدیم کنم که امام جواد صلوات الله علیه مستقیماً و دقیقاً به همان نقطهای زدهاند که مدنظر ماست؛ به قولی موشک نقطهزن است. بحث فضل را چهار قسمت کردهاند.
یکی از آنها، و اتفاقاً اولینشان، حکمت است که حضرت بسیار شیرین فرمودهاند. امام جواد صلوات الله علیه میفرماید: "الفضائل أربعة أجناس". فضیلتها، یعنی فضل و برجستگی، چهار جنس و چهار نوع دارند. اولین آنها را فرمود: "أحدهما الحكمة. أحدها الحكمة وقوامها في الفكرة". اولین فضیلت حکمت است. قوام آن به چیست؟ یعنی کسی که حکیم است، بسیار محکم است. البته حکیم از استحکام میآید؛ حکمش محکم است، حکمتش محکم است، مستدل و بر اساس براهین محکم عقلی است و نمیتوان آن را تکان داد.
انشاءالله به امید خدا و به فضل الهی، بعد از عید که وارد متن کتاب شویم، میبینید که حضرت استاد در ابتدا نه از روایتی استفاده کردهاند و نه از آیهای؛ ولی چنان مستدل و عقلی و با برهان قاطع بیان کردهاند که هر صاحب عقلی میپذیرد و میگوید: درست است آقا، شما درست میگویید. زیبایی این سیر معرفت نفس به همین است؛ همان سخن قال الله تبارک و تعالی و قال الله علیه الصلاة قال رسول الله را با زبان عقلی بیان میکند.
عرض کردم جوانهایی بودند که اصلاً نه آخوندها را قبول داشتند، نه نظام ما را، حتی دست از نماز هم کشیده بودند و هیئت هم نمیرفتند؛ اما با بیستوسه، بیستوچهار جلسه معرفت نفس حضرت استاد به خط شدند و اکنون دستکم طرفدار رهبر عزیزمان هستند و از ایشان با احترام یاد میکنند. تازه فهمیدند عمامه یعنی چه؛ نشان عقل است. ارزش دین را متوجه شدند. جوانهایی که شما به آنها نگاه میکنید و از نظر ما ظاهرشان میگوید اینها غوغا هستند، استغفرالله. توجه کردید؟ ما نباید جا بمانیم.
پس این روایت امام جواد مستقیماً حکمت را به فضل الهی مرتبط میکند. البته دانستن بقیه آن هم خوب است. "وثانی" سومین فضیلت "العفة". عفت، پاکدامنی، "وقوامها في الشهوة". آن هم در شهوت تعریف میشود؛ یعنی کسی که شهوت دارد و خودداری میکند، عفت دارد، وگرنه کسی که آن کار را نکرده است، عفتی در این معنا ندارد. "وثالث في القوة". سومین فضل الهی در قدرت است؛ انسان قدرت داشته باشد. "وقوامها في الغضب". آن هم در غضب تعریف میشود.
یعنی اگر کسی غضب داشت، اما قدرت تسلط بر نفس داشت و آن را کنترل کرد، این هنر است، این فضل است، این فضل الهی است. چهارمش هم "ورابع العدل و قوامها في اعتدال نفس". بزرگان در اینجا چه مطالبی بیان کردهاند! چهارمین فضل الهی که اگر نصیب کسی شود، به او «فاضل» گفته میشود، عدالت است. عدالت در چه چیزی تعریف میشود؟ در اعتدال نفس، در میانهروی نفس؛ اینکه نفس افراط و تفریط نکند.
اما آنچه منظور نظر ما بود، فضیلت اول بود: "أحدها الحكمة وقوامها في الفکرة". اینجا باز ارزش و اهمیت فکر مشخص میشود. "ويتفکرون في خلق السماوات والأرض". اینها اهل چه هستند؟ پیش از آن میفرمود: "الذین یذکرون الله قياماً وقعوداً وعلی جونبه". اهل ذکر، اهل فکرند. قبلاً هم گفتیم کسی که میخواهد به ذکر حقیقی برسد، انشاءالله میتواند از طریق فکر به آن برسد.
این هدیه امروز ما بود. عزیزان، یک صلوات هدیه کنید. اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم.
اجازه میخواهم یک هدیه دیگر هم تقدیم کنم. نکنم؟ چون شما به سفر میروید و دیگر این طرف سال جلسه نداریم. البته صحبت کردیم که شاید یک جلسه دیگر پیش از تعطیلات داشته باشیم؛ مثلاً شنبه یا یکشنبه. نمیدانم اینجا وقت اقتضا میکند یا نه، وسط بلال. من در خدمت شما هستم. خوب است یک جلسه دیگر هم داشته باشیم. پس این هدیه را برای همان جلسه میگذاریم.
بله، این هدیه درسی از استاد بود و بسیار هم خوب بود. اگر جلسهای داشتیم، آنجا تقدیم میکنیم. به سار حضرت علامی یک صلوات بفرستید. اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم.
خاطر شریفتان باشد، در گنجینهی گوهر روان بودیم. اجازه بدهید پیش از اینکه به حواشی بپردازیم، که البته هر کدام از این حواشی خود متن و متن درسیاند، این دو سه اصلی را که باقی مانده است بیان کنیم. تا اصل بیستم گفتیم، درست است؟ اصل بیستویکم: "قوله عز من قائل". "من قائل ولا تجزون الا ما کنتم تعملون". حضرت استاد چند آیه میآورند: "قل یجزون الا ما كانوا يعملون".
آیه بعدی: "هل ثوب الكفار ما كانوا يفعلون" و مشابه این آیات کریمه چند آیه دیگر نیز در قرآن حکیم آمده است. خدای سبحان نفرموده است "ولا تجزون الا مما كنتم تعملون" و یا "بما كنتم تعملون". و همچنین در دعای بعد آن و آیات مشابه آنها، برای اینکه ifade فرماید جزاء نفس عمل است، ففهم.
نکتهای که حضرت استاد در این اصل بیستویکم، در این سه آیه و البته آیات دیگری که میفرمایند بعداً در شرح میآید، به آن اشاره میکنند، همان بحث جزا به فعل است که میفرماید جزاء نفس عمل است. این یکی از موضوعاتی است که انشاءالله در آینده در سیر معرفت نفس بسیار با آن کار داریم.
آن زمان وقتی عمق این موضوع را بفهمیم، بیچاره میشویم. بیچارهکننده است که بفهمیم جزاء نفس عمل است. "هذه اعمالكم ترد اليكم" یا "هيه اعمالكم، هيه اعمالكم ترد اليكم". اینها اعمال شماست که به سمت شما بازگردانده شده است.
من از شما سؤال میکنم: عمل مگر منقضی نمیشود؟ مگر منصرم نیست؟ مگر زمانبردار نیست؟ در یک زمان خاص انجام میشود، تمام میشود و میرود. درست است؟ در نشئه طبیعت و ماده، اینجا، زمانبردار است؛ آن طرف که زمان ندارد. اینجا زمان دارد و زمانش که تمام شد، میرود. هیئت و کثرت و عملیات بندگی تمام شد و رفت.
آن عملی که انجام دادید، چه خوب و چه بد، تمام شد. پس یعنی چه که "هيه اعمالكم ترد اليكم"؛ اینها اعمال شماست که به سمت شما بازگردانده میشود؟ یا همین آیاتی که حضرت استاد فرمودند: به شما جزا داده نمیشود؛ "ولا تجزون الا ما كنتم تعملون"، مگر همان چیزی که عمل کردید. یعنی چه؟ یعنی اصلاً جزای شما عین عمل شماست.
میگوییم: آقا، عمل که تمام شد و رفت؛ چه چیزی میخواهی به ما بدهی؟ میخواهی اعمال ما را دوباره به ما نشان بدهی؟ مانند یک فیلم؟ نه. برای اینکه یک کودک بفهمد، میگویند هنگام مرگ، تمام زندگیات را از ابتدا تا انتها، مانند فیلمی در کسر ثانیه به تو نشان میدهند. این را برای اینکه یک کودک بفهمد، به او میگویند.
معنایش این است که خودت را میبینی. خودت نتیجه اعمال خودت هستی. جزا نفس عمل است؛ یعنی اعمالت چه بود؟ همانها شدی تو. اعمال تو شده است خود حضرتعالی. شما "اقرأ كتابك كفى بنفسك اليوم عليك حسيباً". وقت موتت کتاب خودت را میبینی و میخوانی. با خوانش کتاب وجود خودت میمیری. عجب!
حالا اگر کسی در این نشئه طبیعت توانست کتاب وجودی خودش را خوب بخواند و ورق بزند و معرفت نفس را درست طی کند که "من عرف نفسه فقد عرف ربه"، لب الله را به دست میآورد. به موت قبل ان تموتو دست پیدا میکند؛ پیش از اینکه او را بمیرانند، میمیرد. حقیقت موت را میکشد، میچشد.
"فکشفنا عنک غطاءک"؛ این پرده میافتد. البته فکشفنا؛ ما هستیم که کشف میکنیم. از خودت نگیری، پررو نشوی، غره نشوی. عنک، از تو؛ غطاءک، باز پرده از توست. ما پرده نینداختیم؛ تو خودت با اعمال خودت. حالا "فکشفنا"؛ ما این را برداشتیم. چه اتفاقی میافتد؟ "فبصرك اليوم حدید". اليوم، گفتیم ظرف ظهور است. حالا که اعمال تو ظهور کرد، فبصرک؛ این چشم تو حدید و تیز میشود. عجب! زبان لال میشود. اصلاً معنای لال شدن زبان هنگام موت همین است. فکر نکنیم که آنجا میگوییم: بهبه، دیگر نکیر و منکر که به سمت ما بیایند، میگوییم برو کنار، برو کنار بابا! من نوکر امام حسینم.
اصلاً اجازه نمیدهند حرف بزنی؛ حتی اجازه نمیدهند نفس بکشی. فکر کردهایم به همین راحتی است؟ آن روایت مشهور بسیار تکاندهنده است. این روایات باید باز شود. چقدر زیبا میشد یک روز این کتابهای روایی را بگیریم و یک روایت و درونمایه آن را در حد سعه وجودیمان، من در گفتن و شما در شنیدن، باز کنیم و ببینیم چه خبر است. گفتن از ما، عمل از شما. آقای محسنها کوچک بودند که ما کتاب اصول کافی را اینگونه روی منبر دستمان میگرفتیم و برای این عزیزان، طی چندین سال، کل اصول کافی را شرح دادیم. آن زمان اینها بچه بودند.
عزیز دلم، اینطور نیست. امام صادق صلوات الله علیه فرمودند که شخصی به حضرت عرض کرد: آقا، حکایتی ندارد که آنجا هر کس اسم شما را ببرد، دستش را میگیرند؛ درست است؟ فرمودند: بله، هرکس اسم ما را ببرد، دستش را میگیرند. ایشان عرض کرد: آقا، پس دیگر تمام است؛ همه اسم شما را میبرند.
حضرت در وجود او تصرف کردند. این تصرف چیست؟ جلسه پیش گفتیم حضرت استاد در یکی از کلمات «صد کلمه» علامه در معرفت نفس، که اینجا شرحش را دادیم و در کانال هم هست، چه فرمودند؟ سعادت نفس در چیست؟ تصرف در ماده کائنات. نه اینکه به این خاطر سراغ معرفت نفس بروی که بخواهی سعادت پیدا کنی؛ به این خاطر نه.
این را عرض میکنیم. این هم نکتهای است که خوب است بدانید. از خودم هم حرف نمیزنم؛ متنش را از علامه طباطبایی برایتان میخوانم. بههرحال حضرت تصرف کردند. این یک جلوه، یک رشحهای از ولایت است. تو هم اگر به ولایت رسیده باشی، اگر ادعا میکنی من ولایتی هستم، اگر به ولایت رسیده و آن را چشیده باشی، باید اول در خودت تصرف کنی. باید بتوانی در خودت تصرف کنی، آقا. نمیتوانی؟ اصلاً به ولایت نرسیدهای و فقط دم میزنی. ببخشید، جسارتاً. من که حرف میزنم، آینهای جلویم است و خودم را میبینم؛ به شما جسارت نباشد.
حضرت در وجود ایشان تصرف کردند و او لال شد. فرمود: "من کیم؟" نمیدانم. خودت کی هستی؟ اسمت چیست؟ پدر و مادرت که هستند؟ هیچ. لال شد و هیچ نمیتوانست بگوید؛ مانند آدمی گنگ و گیج. بعد حضرت تصرفشان را برداشتند یا برگرداندند. او به پای حضرت افتاد و التماس کرد: خواهش میکنم آقا.
ببینید، در این جلسه میآیید، به پای این شهدا بیفتید. من خودم این کار را میکنم که به شما میگویم. به پای این شهدا بیفتید. به بچهها گفتم: «اِ، شهدا را بستند.» گفتم: آقا، بستهاند، از همینجا سلام بده. باید ادب کنی و به سمت آنها بروی. آنها واسطه فیضاند. بعداً درباره مزار اینها هم حرفهایی داریم.
خلاصه اینکه حضرت فرمودند تا کسی اذن بردن نام ما را پیدا کرده باشد، به آن رسیده باشد و اذن داشته باشد. اذن میخواهد؛ هر کسی لیاقت ندارد و نمیتواند. اینجا حق و باطل با هم مشوباند، آقا. یک بیسروپایی مثل من مینشیند، کتاب حکمت دستش میگیرد و روی منبر برای دیگران میگوید. اینجا را رها کن؛ آنجا را ببین.
پس این اصل را متوجه شدیم که جزاء نفس عمل است؛ یعنی چه؟ یعنی خودت. من در حقیقت وجوه متعددش را تندتند خدمت شما عرض کردم. البته بهصورت کلی میگوییم و عبور میکنیم. فقط میخواهیم این مطالب به گوش شما بخورد و با آنها آشنا شوید. شما بدانید قرار است سر چه سفرهای بنشینید. در مقدمه هدف ما همین است.
یکی از معضلاتی که متأسفانه گرفتار آن هستیم، عزیزان، و دست از سر ما برنمیدارد، حجابی است که کشف و کرامت و حتی مقام و رتبه و این چیزها در ما ایجاد کرده است. برای رسیدن به بعضی از همین نخودکشمشها عمرمان را صرف میکنیم و گمان میکنیم مثلاً: آقا، برای چه داری به کلاس معرفت نفس میروی؟
از یکی از دوستانم غصه میخورم. مقدمه را از لسان بزرگان عرض میکنم. این کتابی که قبلاً دستم بود، کتاب سنگین و گرانقدر علامه حسنزاده بود. کتابی که اکنون برداشتهام، کتاب عرشی علامه طه طوایی، «جام صحبا»، در سیر و سلوک است. اصلاً چه عرض کنم؛ فاصله بنده با این کتاب نجومی است. به عشق شماها، با اینکه خودم میدانم، آن را دست گرفتهام.
حالا غصه میخورم که اینها را داریم میگوییم؛ اینها لباند، مغزند، مثل مغز پستهاند، مثل عسلاند؛ باید اینها را بخوری. بعد دیدم یکی از دوستان خوبم که خیلی دوستش دارم، اصرار دارد که: حاجآقا، چه زمانی ما را به سمتی میبری که مثلاً بتوانیم ضمیرمان را بخوانیم، نفسمان یا چهره برزخی را ببینیم، به کرامات و از این قبیل چیزها، کشف و شهود، برسیم؟
این را گوش بدهید؛ از روی متن برایتان میخوانم. این کتاب شریف «جام صحبا» در سیر و سلوک علامه طه طوایی است که وعده دادیم انشاءالله، اگر خدا بخواهد، در حسینیه یا زهرا در شرق تهران، صبحهای جمعه بعد از عید شروع کنیم.
علامه در خصوص ترک انانیت، یعنی همان منیت، میفرمایند پس از عبور از مرحلهای که اکنون دربارهاش صحبت شده و سالک چند مرحله را پشت سر گذاشته است، به اینجا میرسد: "سالک باید نفس خود را که تعبیر به انانیت مینمایند ترک بنماید." نفس خود را ترک کند؟ یعنی چه؟ حضرت استاد توضیح میدهند: "و سیأتی الكلام فيه إن شاء الله تعالی"؛ یعنی این کلامی که من به شما گفتم، انشاءالله در آینده میآید.
بعد ادامه میدهند: "غلبهی کامل سالک در جنگ انفسی". این را خوب گوش بدهید. "وقتی سرانجام سالک بدین جا منتهی گشت". او تازه چه مراحلی را طی کرده است! علامه قبلاً گفتهاند؛ من آنها را اکنون برای شما نخواندم.
سالک به جای خاص و حساسی رسیده است: "کمکم خود را که برای خدا دوست میداشت فراموش کرده و دیگر غیر از جمال ازلی و ابدی سیما و رخسارهای را نخواهد دید." یعنی تازه وقتی به این مرحله رسید، خودش را فراموش میکند و صرفاً میخواهد خدا را ببیند. اینکه من این کرامت را دارم، من این شهود را دارم، من این مقام و رتبه را دارم؛ این بازیها چیست که ما درآوردهایم؟ میگوید فقط خدا را میبیند.
آقا، از خدا میخواهی چقدر برایت بگویم؟ البته مسیرش معرفت نفس است. من عرف نفسه فقط عرف ربه. ولی باید روشن باشد که سالک باید متوجه باشد که در جنگ انفسی به طور کلی بر او و بر آثار او غالب آید.
«بر آثار و بر او غالب آید» یعنی بر چه؟ بر نفس و آثارش. سالک باید دائماً حواسش باشد که در جنگ انفسی است، در جنگ با نفس خودش است و باید غالب شود؛ «و به عبارت دیگر اصول آنها را از خانه دل برکند.» باید سراغ آن اصلها و ریشهها برود و آنها را از دلش برکند.
«چه اگر»... اللهاکبر! خدا شاهد است چهار ستون بدن آدم میلرزد. «چه اگر ذرهای از حب مال و جاه و منیت و کبر و خودپرستی در او باقی بماند». این «ذرهای» را دیگر کمترین حد ممکن بگیرید. اگر در او باقی بماند و بمیرد، چه اتفاقی میافتد؟ «هرگز به کمال نخواهد رسید.»
آقا، من یک عمر جان کندم، حالا یک سر سوزن مثلاً تکبر و انانیت در من هست؛ بیخیال، دیگر تمام شد! یک عمر جان کندی؟ خیر؛ اصلاً به کمال نمیرسی. چرا ما این راه را بازی گرفتهایم؟ نمیرسی آقا. این فرمایش علامه است، من نمیگویم.
«لذا دیده شده است که بسیاری...» اللهاکبر! خدا شاهد است آدم بالوپر میریزد. بسیاری از کاملین، یعنی کسانی که کامل بودند، پس از سالها ریاضت و مشاهده و مجاهده به کمالات نرسیدند. بعد از آن همه مجاهده و ریاضت به کمال نرسیدند و در جنگ انفسی شکست خوردند. علت آن چه بوده است؟ علت خیلی مهم است: «که ریشه بعضی از صفات هنوز در خانه دلشان باقی بوده.»
«لذا استاد فرمودند...» منظور از این استاد چه کسی است؟ علامه است. «فرمودند توفیق در این عمل منوط به دستگیری رب الارباب است که طی این مرحله بسی صعب و مشکل است.» باید ربالارباب دستت را بگیرد. بدون اینکه ربالارباب دستت را بگیرد، موفق نمیشوی، عزیز دلم.
حالا نکتهای از همینجا استفاده میکنم و در خصوص شبهای قدر به شما میگویم که ربالارباب دستمان را بگیرد. گفته بودم پیرامون شب قدر حرفی بزنیم.
خود حضرت علامه طباطبایی حکایتی را از سید بحرالعلوم نقل میکنند. اجازه بدهید از روی متن بخوانم. خلاصهاش این است که علامه میفرمود یکی از شاگردان سید بحرالعلوم ایشان را دید که میخندد.
اینها مثل ما نبودند که همینطور، ببخشید، دهان باز کنند و برای هر چیز بیهودهای قهقهه بزنند. اینگونه نبودند. تبسم کرده بود، نه اینکه قهقهه بزند. شاگردش تعجب کرد. اینها یکپارچه هیبتاند، صولتاند، حشمتاند؛ جمال و جلال خدا در آنها پیاده میشود. شوخی نیست.
آن شاگرد چقدر زرنگ بوده که از استاد پرسیده است: آقا، چرا میخندید؟ از چه کسی؟ سید بحرالعلوم؛ همان که علامه طباطبایی فرمود سه نفر از کاملین بودند، یعنی ما میگوییم بزرگتر از اینها نداشتیم. یکی سید بحرالعلوم بود، یکی سید ابن طاووس و دیگری ابن فهد حلی.
توصیه میکنم اگر انشاءالله مشرف شدید کربلا، به مزار ابن فهد حلی بروید؛ عجیب است. من اولین نمازی را که پسرم خواند، مخصوصاً همانجا به او تعلیم دادم. ایستادم به نماز و گفتم مثل من نماز بخوان، در حرم ایشان. استاد علامه حلی بوده است. صاحب کتاب «عدت الدعی» است؛ کتابی دعایی است، اما در اثبات دعا. این کتاب بسیار عجیب است.
مزار ایشان آنجا، پشت خیمهگاه اباعبدالله، در بابالقبله است. از بابالقبله خیمهگاه که عبور میکنید، سمت راست، در خیابان است. همان کسی که عرض کردم، جسارتاً، دفع بدنش را در کیسهای جمع میکرد، هشت فرسخ از کربلا بیرون میبرد، دفن میکرد و برمیگشت. میگفت اینجا تربت امام حسین است. نگاه کنید! اصلاً فاصله زندگی ما با اینها، با اولیای خدا، نجومی است، خدا میداند.
شاگرد به سید بحرالعلوم گفت: آقا، چرا میخندید؟ فرمود: پس از بیست سال مجاهدت و ریاضت و سختی کشیدن، وقتی به خود نگریستم... تا اشتباه نکنم، سید بحرالعلوم میگوید بعد از بیست سال دیدم دیگر اعمالم ریایی نیست و اکنون توانستهام در رفع آن موفق شوم.
بعد علامه طباطبایی میفرماید: «فتعمل جیداً»؛ یعنی در این سخن بسیار بسیار تأمل کن. بیست سال جان کنده است و تازه میخندد و میگوید دیگر ریا نمیکنم. این جنگ، جنگ بسیار عجیبی است، رفقا.
یکی از شاگردان علامه طباطبایی هم مینویسد؛ حضرت آیتالله پهلوانی بود. «رسائل عرفانی» ایشان را بگیرید و بخوانید. یازده رساله است و البته رسالهها از خود ایشان نیست. یکی «رساله سید الرسل» است که از سید بحرالعلوم است. یکی «نور وحدت» خواجه حورای مغربی است که ما درباره این یازده رساله قول دادیم انشاءالله تدریسشان را بگوییم.
مطالبی در بحث لغوی الله از آن رساله گفتیم که همه در فاطمیه امسال بهتزده شدند. در کانال هست؛ بحث لغوی الله را گوش بدهید. یازده رساله را جمع کرده و حاشیه و تعلیقهای شیرین بر آنها زده است.
ایشان میگوید روزی در محضر علامه طباطبایی بودیم. سخن از شهود و کشف و کرامت و اینها شد و گفتیم: بالاخره چه زمانی چشم ما باز میشود؟ همین چیزی که بعضی از شما مرتب میگویید؛ من هم قاطی شما. آقا، دیگر چه زمانی؟ بالاخره چشمی باز شود، شهودی، کشفی، صیدی؛ بالاخره تحفهای هم به ما برسد و رویی هم به ما بکنند!
میگوید رفتار علامه عجیب بود. اینها «قول هو فعله». اصلاً کارشان توحیدی است. خدا قولش فعلش است. علامه طباطبایی با فعلشان با ایشان حرف زدند. پای مرا ببینید؛ نوک پایشان را با همان نعلین شریفی که به پا داشتند، اینگونه بر زمین فشار دادند. همین؛ هیچ هم نگفتند.
این یعنی چه به نظر شما؟ با پا، در همان نعلین، اینگونه زمین را فشار دادند. مانند آن کسی که به آقای بهجت گفته بود: آقا، من نمیتوانم گریه کنم. به نظر شما آقای بهجت چه گفته باشند خوب است؟
اگر من باشم، میگویم: بیا اینجا بنشین تا برایت دستورالعملی تنظیم کنم؛ این کارها را انجام بده تا اشکت زیاد شود. اگر طبیب بودی، سر خود دوا نمودی. آقای بهجت فرمودند: یک کاسه آب کنار خودت بگذار، دستت را به این آب بزن و به صورتت بکش.
یعنی چه؟ چه حرفی به من میزنی؟ ولی حرف بسیار عمیقی است. اهلش میفهمند. روی همین سخن آقای بهجت فکر کنید. این چیست؟ علامه طباطبایی چرا آنگونه رفتار کردند؟ یعنی آقا، این حرفها را چال کن و زیر پایت له کن. دنبال کرامت و کشف و شهود و این چیزها نباش.
در ادامه میفرمایند: «و باز پوشیده نماند که سالک از ابتدای سیر و سلوک تا مقام وصول به فیوضات ربانیه باید ملازم شرع بوده و به قدر سر سوزنی از ظاهر شریعت تجاوز ننماید.
پس هر که را بینی که دعوای سلوک کند و ملازمت تقوا و ورع و متابعت جميع احکام ایمان در او نباشد و به قدر سر سوزنی از صراط مستقیم شریعت حق انحراف نماید...»
اللهاکبر! من از بیانش لالم، خدا شاهد است. چه بگویم؟ چه کسی در این جمع نشسته است که من باید این حرفها را بزنم، نمیدانم. میگوید اگر سر سوزنی ــ کلام علامه است ــ از صراط مستقیم شریعت حق انحراف نماید، سر سوزنی یکی از وظایفش را فروگذار کند... آقا، من نمیگویم؛ علامه میفرماید: «او را منافق میدان.»
در بحث قلب در قرآن، فکر میکنم حدود بیست جلسه در خصوص قلب منافق صحبت کردیم.
اوه، اوه، اوه! چه خبر است! میگوید او را منافق بدان، «مگر آنچه به عذر یا خطا یا نسیان از او سر بزند.» یعنی مثلاً فراموشی بوده، خطا بوده یا شاید عذری داشته است؛ وگرنه نه آقا، نمیشود.
ادامه بدهم؟ خیلی خطرناک دارد میشود. بالوپر بریزید! «و اینکه از بعضی شنیده شده که میگویند سالک پس از وصول به مقامات عالیه تکلیف از او ساقط میگردد، سخنیست عین کذب و افترائیست بس بزرگ، با اینکه اشرف موجودات...» اجازه بدهید ادامه ندهم. خدا شاهد است تنم دارد میلرزد. گفتن اینها برایم سخت است، چون خودم چه عرض کنم؟ آقا، کار خیلی سخت است؛ خیلی دشوار است و باید بسیار زحمت بکشیم.
بعد بعضیها شاید بگویند: آقا، شما فرمودید عجول نباش. من نگفتم؛ استاد فرمودند هرچه دیرتر به تو بدهند، پختهتر میشوی. نه در عملیات بندگی؛ در میوه عمل، در میوه درخت عمل عجول نباش. مدام نگو چه زمانی چشمم باز میشود؟ چه زمانی فلان میشود؟ در آن عجول نباش. بگذار دیرتر شود؛ هرچه دیرتر چشمت باز شود، پختهتری. اما در عملیات بندگی باید عجول باشی، باید عجله کنی. خیلی دیر شده است.
من چون خودم اهلش نیستم، اجازه بدهید بگذرم. حرفهای دیگری هم بود. اصل بیستودو. اجازه بدهید عبور کنم. من با گفتن همین چند جمله هم خیلی اذیت شدم، خدا شاهد است. روزه هم هستیم و فشارمان میافتد. باید جنازهام را از اینجا بیرون بکشید!
قولُ تبارک و تعالی. قال یا نوح إنّه ليس من أهلك إنّه عمل غير صالح.
اصل بیستودو است. استاد میفرمایند: «آیه کریمه انسان را نفس عملش معرفی کرده است که آن فرزند ناصالح عمل غیر صالح است و تقدیر کلمه ذو که ذو که إنّه ذو عمل غیر صالح وهم است.»
این سخن، تشر بسیار شدیدی به مفسران است. یادتان هست یک روز در بحث لقاءالله این را گفتیم؟ البته شما یادتان نیست، چون در آن بحث نبودید. گفتم علامه به مفسران تشر زدهاند؛ متنش همین است. میفرماید قرآن میگوید: إنّه ليس من أهلك. به حضرت نوح میگوید پسرت اهل تو نیست.
إنّه عمل غير صالح. او عمل غیر صالح است. نفرمود ذو عمل غیر صالح؛ یعنی نفرمود او دارای عمل غیر صالح است. اصلاً خودش عمل غیر صالح است. بعضیها اینجا آمدهاند و به پیغمبر تهمت زدهاند که استغفرالله، مثلاً خلافکار بوده است، عیاذ بالله. عدهای این جرئت را کردهاند؛ نفهمیدهاند و از آن طرف به بیراهه رفتهاند. ولا يزيد الظالمين إلا خسارا. همین قرآن برای عدهای خسارت میشود.
علامه میفرمایند: مفسران، چرا اینقدر اصرار دارید که این «ذو» را در تقدیر بگیرید؟ میگویید «ذو» در تقدیر است؛ خدا آن را ظاهر نکرده و در تقدیر گرفته است و منظور از اینکه او عمل غیر صالح است، یعنی دارای عمل غیر صالح است.
علامه میفرمایند: چه حرفی میزنید و به خدا نسبت میدهید؟ این وهم است. همین الآن خواندیم؛ فرمود این وهم است، عقل نیست. این حرف عاقلانه نیست. چرا؟ آقا، تو اصلاً جز عملت چیزی نیستی. اگر میگوید فرزند نوح عمل غیر صالح است، واقعاً عمل غیر صالح است؛ چون همین الآن گفتیم جزای انسان عین عمل اوست. جزای نفس عین عمل است؛ یعنی جزایی که به شما میدهند، همان عملی است که در تو پیاده شده و در حقیقت خود تو شده است. نفسِ عمل است.
پس فرزند نوح میشود عمل غیر صالح. آقا، الآن من یا صالح هستم یا غیرصالح. اگر صالح هستم، من عمل صالح هستم؛ اگر خدای نکرده ناصالح هستم، من عمل ناصالح هستم، نه شخصی که دارای عمل ناصالح است.
این یعنی سیر معرفت نفس. خودمان را خوب بپاییم. حالا میخواهد منتظر اباصالح هم باشد، اما خودش ناصالح باشد.
حضرت استاد در اینجا توضیح بیشتری میدهند؛ تقریباً یک صفحه توضیح دادهاند. من میگذرم، چون وقت گذشته است و میخواهم اصل آخر را هم بگویم.
اصل بیستوسه: جزاء وفق. میفرماید جزاء موافق اعمال و عقاید است. «وفق» مصدر دوم باب مفاعله از «وفق» است و مفاعله بین دو چیز است؛ یعنی عمل را با جزاء و جزاء را با عمل موافقت است.
مولای رومی در این امر مبهم و حکم حکیم محکم، در دفتر سوم مثنوی چنین گفته است:
«مرگ، مرگ هریک ای پسر همرنگ اوست.
آینه صافی یقین همرنگ روست.»
میگوید هرکس میمیرد، پسر، مرگش همرنگ خودش است.
حضرت استاد اینجا چندین صفحه توضیح دادهاند؛ چهار صفحه، شش، هشت، ده، دوازده؛ دوازده صفحه همین مطالب را توضیح دادهاند. قرار است بعداً اینها را کار کنیم؛ الآن فقط سرفصلها را گفتیم. این اصل آخر از بیستوسه اصل بود.
من یک سؤال میپرسم. آقا، مگر هر کسی که میمیرد حضرت عزرائیل را نمیبیند؟ حضرت عزرائیل مگر یک وجود واحد نیست؟ پس چرا در روایات آمده است که بعضیها ایشان را بسیار زیبا میبینند، با عطر و ریاحین بهشتی و گلی در دست، و بعضیها با شمشیری در دست، چشمهایی پر از آتش و گرزی آتشین؟ اینها روایات است؛ من که از خودم نمیگویم.
مگر یک وجود واحد نیست؟ چگونه میشود یکی او را اینگونه ببیند و دیگری به شکل دیگری؟
آفرین، آفرین. یعنی او را آینهای فرض کن که هرکس خودش را در آینه او میبیند. اگر تو جهنمی باشی، جهنم میبینی؛ اگر بهشتی باشی، بهشت میبینی. به همین راحتی. پس آنچه میبینی نیز خودت هستی.
آقا، سیر معرفت نفس واقعاً عجیب است. در نهایت به اینجا میرسیم که ما با خودمان محشور میشویم. الآن متعجب میشوید، میدانم؛ از این حرف من تعجب میکنید. اما بعداً انشاءالله برایش برهان میآوریم. ما با خودمان محشور میشویم؛ نکیر و منکر خودمانیم، قبر خودمانیم، بهشت خودمانیم، جهنم خودمانیم، حسابوکتاب خودمانیم و آن کتاب و نامه اعمال نیز خودمانیم.
ما تا ابد بر سر سفره خودمان مهمانیم. تمام. حالا ببین خودت را چه کردهای؟ خودت را چگونه ساختهای؟ به قول علامه، فرمودند: آیا قرآن شدی؟ آیا خودت را در معرض حضرت حق قرار دادی؟ آیا خودت را به خدای منان عرضه کردی، یا فقط آمدهای که گداصفتی کنی، چیزی بگیری و بروی؟
ما اینگونهایم: خدا بده تا بروم؛ بده تا بروم؛ اگر ندهی نمیروم، اگر هم ندهی میروم و دیگر نمیآیم! این شاخوشانههایی که برای خدا میکشیم و مانند بچه لوس با خدا قهر میکنیم. آیا تا به حال خودت را به خدا عرضه کردهای؟
شب قدر دارد میآید. این خودعرضهکردن در مقام توبه، برای من و شما خیلی مهم است؛ یعنی طلب وجودیت را به خدا...
آقا، یک جمله بگویم که خیلی به دردتان میخورد، به درد خودمان میخورد. حضرت شهید آست حسن نصرالله میفرمودند وقتی جنگ لبنان به گره افتاده بود، به محضر آقا، رهبر عزیزمان، آمدیم و از ایشان توصیهای خواستیم؛ از نظر ما یک کلید، ورد یا راهی.
به نظر شما آقا چه گفته باشند؟ حضرت آست حسن نصرالله فرمود همان توصیه گره ما را باز کرد؛ همان کار. توصیه آقا به آست حسن نصر چه بود؟ باورتان نمیشود؛ اگر بشنویم تعجب میکنیم. همه میگوییم حتماً اسم اعظم را روی کاغذ نوشته و به آقای شهید نصرالله دادهاند؛ اسم اعظم را نوشتهاند، یا ننوشتهاند و به او القا کردهاند. چه بود به نظر شما؟
فرمود: با خدا صادقانه بنشین و حرف بزن. طلب وجودیت را از خدا طلب کن. دهان وجودت به سمت خدا باز باشد. آست حسن میگوید ما اصلاً از این غافل بودیم که بنشینیم و با خدا همینطور، با زبان حال خودمان، شروع به صحبت کنیم. این کار را کردیم و چقدر تأثیر کرد؛ اصلاً همین فتح بابی برای پیروزی ما شد. این را امتحان کنید.
بعضیها فکر میکنند من اینجا که مینشینم، دیگر اسماء و اذکار و ختمات و چیزهایی در اختیار خودمان داریم. آقا محسن نصر یکجوری ما را نگاه میکنند که انگار این حاجی در یک جیبش اسم اعظم است، در یک جیبش مثلاً ذکر ادریسی است، در یک جیبش ذکر یونسی است و در یک جیبش ذکر نوحی است!
باور کنید قبل از اینکه روی منبر بنشینم، دو کلمه با خدا حرف میزنم. سعی هم میکنم ادا درنیاورم؛ همان زبان حال خودم را میگویم: خدایا، من یک بیچارهام، میخواهم در جایگاه خاصی بنشینم؛ مرا ببخش. اینها تشنهاند و دارند میآیند؛ خودت ظرف وجودشان را پر کن، از هوایت به آنها بچشان. به برکت همینها، اثر همین دو سه کلام را میبینم.
خدا شاهد است برای شب قدر، به شما و خودم توصیه میکنم که در کنار آن توسل به حضرت صدیقه شهیده، که گفتم رمز و کنز و میانبُر اصلی شب قدر است و دیگر میانبُری بالاتر از آن نداریم، یادتان باشد بعد از نماز استغاثه با خانم حرف بزنید.
این هم از همین معنا گرفته میشود. با خانم حرف بزنید، با خدا هم حرف بزنید. خودت را مدام با جوشن خسته میکنی؛ خیلی خوب، بخوان، تا آخرش هم بخوان، نوش جانت. اگر ظرفش را داری، جوشن، ابوحمزه، افتتاح، ختم قرآن، این سوره و آن سوره را بخوان؛ اما بعد ناگهان برایت بلا نشود که بگویی: آخیش، دیگر ترکاندیم! حالا حضرت جبرائیل تشریف بیاورند، دیگر ما آمادهایم! چنین کسی یکپارچه در غرقاب نفس خودش فرو رفته است. سی شب عبادت در سال برایش ارزش ندارد. اما با خدا بنشین و حرف بزن. امتحان کنید.
یک روایت را ترجمه میکنم. وقت ما هم گذشته است و دوست دارم جلسه آخرمان به نفس استاد جمع شود. بعد سؤالاتتان را جواب بدهم.
این روایت را از خود استاد شنیدیم و فکر میکنم بعداً هم، تا جایی که در ذهنم هست، در کافی مرحوم کلینی دیدم. شخصی نزد امام صادق آمد. این روایت خیلی رمز دارد. گفت: باباجان، گرفتارم، فقیرم، بدبختم، در معیشتم گره افتاده است. حضرت فرمودند آن کیسه، آن صندوقچه...
قدیمها مثلاً کیسه برنج را در صندوقچههایی میگذاشتند. خدا اموات شما را رحمت کند؛ مادر ما را هم خدا رحمت کند. به پدرم توصیه کرده بود بشکههایی بگیرد و در آنها را باز بگذارد. بشکه گرفته بود و درش باز بود، به سمت آسمان.
من آن زمان نمیفهمیدم این چه کاری است. میگفت درش را نگذار. به پدرم میگفت در نگذار. پدرم میگفت: موش میرود داخلش. میگفت: نمک بزن. برنج را میخریدیم و در آن بشکهها میریختیم، با درِ باز. یعنی چه، درِ باز؟ چه کسی این را به مادر ما تعلیم داده بود؟ به خدا این قدیمیها چه آدمهای عجیبی بودند؛ حقایقی به وجودشان القا شده بود.
امام صادق علیه السلام فرمودند: آن صندوقچه را چرا درش را بستهای؟ همان صندوقچهای که گندمها و آذوقهات را در آن میگذاری، چرا درش را بستهای؟ گفت: آقا، خالی است؛ چون خالی است درش را بستهام. فرمود: برای همین خالی مانده است.
درش را باز بگذار. دهان این سفره را به سمت حق متعال باز بگذار تا خدا پرش کند. اللهاکبر! اصلاً برای چه سجاده پهن میکنیم؟ چرا در قنوت دستها را بالا میآوریم؟ چرا فرمودند مهر را بدون سجاده روی زمین نگذارید؟ یک دستمال پهن کن. اصلاً گداها در قدیم چرا دستمال پهن میکردند؟ این سفره را که پهن میکنید، دهانش به سمت "و فی السماء رزقکم و ما توعدون" است. رزق از آسمان نازل میشود. میگوید سفره را پهن کن و دهانش را به سمت بالا قرار بده.
خلاصه، شب قدر دهانت را به سمت حضرت حق قرار بده، طلب وجودیت را به او اعلام کن و از زبان حالت با خدا سخن بگو. فیلم هم بازی نکن. ببین چه انقلاب و چه اتفاقی در وجودت میافتد. اصلاً این اسم اعظم است؛ همین حقیقتی که میگویم. مستقیم با رب وجودیت گفتوگو کن. رب وجودی هر کسی هم اسم اعظم وجودی خود اوست.
از اسفار و مصباح الانس هم دو سه نکته مرتبط با بحث آماده کرده بودم که دیگر فرصت نشد آنها را برایتان بخوانم. سه دقیقه و چهلوسه ثانیه نفس خود استاد به همهمان بخورد. انشاءالله با اشراق نوریشان به همه ما نفس بزنند و امروز برای شب قدر آماده شویم. این را گوش بدهید و بعد تقریباً یک ربع، بیست دقیقه فرصت داریم تا سؤالات شما را جواب بدهیم.
به حضرت استاد و هر کسی که واسطه فیض هدایت ما شده است، صلواتی هدیه کنید. اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم.
خیلی از اسمها هست که بنده با خدای، اگر شریک این ذلّت، آن اصل است. اینجا عبد میشود تواب، همانگونه که عبد میشود مؤمن. یکی از اسماء عبد، مؤمن است؛ خدای سبحان هم یکی از اسماء شریفهاش مؤمن است. در قرآن هم که هست. عدی هم که هست، هر دو هستند مؤمن. اینجا میفرمایید المؤمن المؤمن مرآة المؤمن؛ طرفین و احکامی هم بر این حرف مترتب است.
اینجا هم بنده میشود تائب، تواب؛ خدای سبحان هم میشود تائب، تواب؛ چون این تaber رجع هست. شما که رو به سوی او بیاورید، او هم رو به سوی شما میآورد. مثل همان وجهی که عرض کردیم رضاست. انما مطیع کن لبج الله قربت الی الله لبج الله عین رضى الله.
خدا به ما رو کند و ما به او رو کنیم؛ روبهروی هم باشیم. زیرا دو دل، دو شخص و دو کس اگر با یکدیگر موافق نباشند، چهرهها نیز مواجه هم نمیشوند. اما اگر ترازی باشد، از ظاهر و عنوان و باطن همدیگر را میبینند. دو چهرهای که نمیتوانند یکدیگر را ببینند، رویشان را برمیگردانند؛ معلوم است که بین دلها فرسنگها فاصله است. اما اگر دلها با هم ترازی داشته باشند، یکدیگر را نگاه میکنند، معانقه میکنند، با هم مینشینند و انس میگیرند.
اینطور است. انما نطعکم لوجه الله. خدا به ما رو کند، ما هم رویمان به سوی او باشد، ترازی باشد و از ما راضی باشد. اینجا هم همینگونه است. وقتی این تابر، این رو آورد، از آن طرف هم بله، توبه همان، توب بودن همان و مواجه با حقیقت عالم و ملکوت بودن همان.
حالا دهان به سوی بالا و رو به سوی ملکوت عالم است. رجوع کرده و برگشته است. احادیث کافی عزیز، کافی شریف، قلب را از زبان ائمه ما معنا کردهاند. قلب منکوس بود؛ قلب وارون، قلب سرنگون، مانند یک کاسه یا پیاله سرنگون که دهانش به سوی زمین است و پشتش به سوی بالا، هوا و فضا.
قرآن هم بیاید، یک قطره در آن نمینشیند، چون دهانش به بالا نیست؛ قلب منکوس است، قلب سرنگون است. دهان قلب به سوی خاک است. این دهان قلب باید به سوی بالا باشد؛ قلب مفتوح باشد، نه قلب منکوس و سرنگون. حالا تابر، تابر، دهان قلب به سوی بالاست و از باران رحمت میگیرد و بهرهمند میشود.
هرچه هست از زیر سر نفس است، دنیاست، از این سوست، اینگونه است. مطالب بسیاری در این زمینه هست. اگر خواستید بنویسید: جلسه پنجاهونه از شرح نصف العنس فناریه که علامه شرح دادهاند. همین کتاب، جلد اولش، الآن اینجا پیش من است.
یک جمله علامه همه ما را مهمان کرد؛ عالمی در آن بود. برای شب قدر همین برای من و شما کافی است. چه؟ رو کن به خدا تا خدا هم به تو رو کند.
بعد مانند ظرفی که منکوس شده است نباش؛ دهانش به سمت ملکوت باشد. توجه کردید؟ یعنی دهانت را به سمت ملکوت باز کن. اینقدر مشغول پایین نباش. مدام کتاب جلویت باز باشد و از روی آن بخوانی و هیچچیز هم نفهمی. این کتاب باید کمکت کند که آدابش را یاد بگیری، دهانت را به سمت ملکوت باز کنی و با خدا سخن بگویی.
اللهاکبر! من و شما دنبال چه هستیم؟ امروز حضرت استاد بهترین دستورالعمل را برای شب قدر به من و شما دادند.
حالا یک ربع به سؤالات شما پاسخ بدهیم.
اگر کسی میخواهد تشریف ببرد، ما را هم دعا کند. والحمد لله رب العالمين. صلوات بفرستید. اللهم صل على محمد و آله محمد