یادداشت: ترجمههای فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این فایل توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند.
آغاز جلسه و توسل
عزیزانی که برای کلاس درس «معرفت نفس» حضرت علامه ثبتنام کردهاند، در قسمت جلو مستقر شوند تا جلسه حالت کلاسی به خود بگیرد. حضور سایر دوستان نیز مانعی ندارد.
دعا و سلام آغازین
يَا رَبِّ، أَعُوذُ بِكَ مِنْ هَمَزَاتِ الشَّيَاطِينِ، وَمِنْ شَرِّ نَفْسِي، وَمِنْ شَرِّ خَلْقِكَ.
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پروردگارا، از وسوسههای شیاطین و از شرّ نفس خود و از شرّ آفریدگانت به تو پناه میبرم.
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ. لَا حَوْلَ وَلَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ الْعَلِيِّ الْعَظِيمِ.
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به نام خداوند بخشندهٔ مهربان. هیچ نیرو و توانی جز به خداوند بلندمرتبه و بزرگ نیست.
اللَّهُمَّ إِيَّاكَ نَعْبُدُ وَإِيَّاكَ نَسْتَعِينُ. الْحَمْدُ لِلَّهِ عَلَى كُلِّ نِعْمَةٍ، وَأَسْأَلُ اللَّهَ مِنْ فَضْلِهِ.
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، تنها تو را میپرستیم و تنها از تو یاری میجوییم. خدا را بر هر نعمتی سپاس میگویم و از فضل او درخواست میکنم.
السَّلَامُ عَلَيْكَ يَا دَاعِيَ اللَّهِ وَرَبَّانِيَّ آيَاتِهِ.
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سلام بر تو، ای دعوتکننده به سوی خدا و پرورشیافته و مظهر آیات او.
سلام علیکم و رحمة الله.
در محضر پنج شهید خوشنام هستیم. انشاءالله این شاهدان، در محضر ارباب بیکفنمان حضرت سیدالشهدا علیهالسلام، به یاد ما باشند و همهٔ ما را دعا کنند. نثار این شاهدان، همهٔ شاهدان و امامِ شاهدان صلواتی تقدیم میکنیم:
اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ.
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست و در فرج آنان شتاب فرما.
از مُلک به ملکوت؛ خروج از ظلمت به نور
برای اینکه از مُلک به ملکوت پل بزنیم و نور قرآن، نور علم و معرفت، در وجودمان بنشیند، نیاز به «مُخرِج» داریم؛ کسی باید ما را از ظلمتها به سوی نور خارج کند. این علم و معرفت در قرآن جمع است؛ چنانکه در این تعبیر آمده است:
«مَنْ أَرَادَ عِلْمَ الْأَوَّلِينَ وَالْآخِرِينَ فَلْيُثَوِّرِ الْقُرْآنَ.»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هر کس علم پیشینیان و پسینیان را میخواهد، باید قرآن را بکاود و معارف آن را برانگیزد و استخراج کند.
پس این نور باید در ما بنشیند و برای این کار به مُخرِج نیاز داریم؛ مُخرجی که ما را از ظلمتها به سوی نور بیرون ببرد. ما در وادی ظلمت هستیم، اما در ملکوت ظلمتی نیست؛ هرچه ظلمت است، در این نشئهٔ طبیعت است.
این مُخرِج کیست؟ به چه وسیلهای ما را خارج میکند و کیفیت این خروج چگونه است؟
در ابتدای سورهٔ ابراهیم علیهالسلام، قرآن کریم کتابی را که از جانب حضرت حق نازل شده معرفی میکند؛ کتابی که طبق مباحث گذشته، یکی از اطوار سهگانهٔ تجلی اعظم حق است. خداوند به پیامبر عزیز عالم میفرماید که این قرآن را برای چه بر تو نازل کردیم؟
«الٓر ۚ كِتَابٌ أَنْزَلْنَاهُ إِلَيْكَ لِتُخْرِجَ النَّاسَ مِنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّورِ بِإِذْنِ رَبِّهِمْ» (ابراهیم، ۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): الف، لام، را. این کتابی است که آن را به سوی تو نازل کردیم تا مردم را، به اذن پروردگارشان، از تاریکیها به سوی نور بیرون آوری.
پس مُخرِج کیست؟ پیامبر عزیز عالم. خداوند میفرماید: «تا تو مردم را خارج کنی.» به چه وسیلهای؟ به وسیلهٔ قرآن. انسان با قرآن خارج میشود.
چه کسی باید خارج شود؟ کسی که گرفتار ظلمت است. ظلمت چیست؟ ظلمت چیزی جز جهل نیست. «حدیث جنود عقل و جهل» را در الکافی مرحوم کلینی، اعلی الله مقامه الشریف، بخوانید تا این معنا روشن شود. هرچه میکشیم از جهل ماست.
ولایت کلیه و نقش قرآن
حال که پیامبر ما را خارج میکند، این همان مقام ولایت است. ولایت اتمّ و ولایت کلیه نزد پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله بود و مولای ما امیرالمؤمنین علی علیهالسلام، حضرت وصی، به تبع پیامبر این ولایت کلیه را اخذ کرد؛ همان ولایتی که پیشتر دربارهٔ معنای آن سخن گفتیم.
پیامبر عزیز عالم، که صاحب این ولایت است، با چه چیزی مردم را خارج میکرد؟ با قرآن.
آیا با بخشی از قرآن؟ نه؛ با همهٔ قرآن. خود نام «الجامع» حضرت حق نیز بوی جامعیت میدهد: عدد ابجد «الجامع» با الف و لام ۱۴۵ و «جامع» بدون الف و لام ۱۱۴ است؛ و قرآن نیز ۱۱۴ سوره دارد. قرآن سراسر جامعیت است.
ازاینرو باید با همهٔ قرآن مأنوس شد. البته اصراری نیست که مثلاً حتماً در ماه مبارک رمضان یک ختم قرآن را به هر صورت ممکن تمام کنید. بزرگان، از جمله امثال مرحوم آقای کشمیری، چنین اصراری نداشتند. اینکه انسان فقط بخواهد به هر شکل ممکن به آخر قرآن یا پایان یک دعا برسد، اشتباه است.
باید دید چه مقدار از قرآن را چشیدهای و چه اندازه از آن را مزهمزه کردهای. اگر انسان در حین خواندن قرآن یا دعا فقط منتظر باشد که «چه وقت تمام میشود؟»، این روش اشتباه است.
اما در عین حال باید آغاز کرد و باید ختم قرآن داشت. ختم قرآن بسیاری از چیزهایی را که در وجود ماست و از سنخ ظلمت است، «ختم» میکند.
هدیهای برای خروج از ظلمت
بعضی از آیات ویژگی خاصی در خروج انسان از ظلمت به نور دارند. میخواهم هدیهای به شما بدهم که اگر پوست مرا هم میکندید، آن را نمیگفتم؛ اما به شکرانهٔ برکتی که امروز به بنده رسیده، آن را تقدیم میکنم. این هدیه از یکی از آیات الهی است و از طریق یکی از اولیای الهی به بنده رسیده است.
برخی آیات در خروج از ظلمت به نور «أسرع»، یعنی سریعتر، عمل میکنند؛ مانند این تعبیر دربارهٔ حضرت سیدالشهدا صلواتاللهعلیه:
«وَلَكِنَّ سَفِينَةَ الْحُسَيْنِ أَوْسَعُ وَأَسْرَعُ.»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): اما کشتی حسین علیهالسلام وسیعتر و سریعتر است.
یکی از مهمترین آیات برای خروج از ظلمت به نور، که خودِ متن آیه نیز صریحاً بر این معنا دلالت دارد، آیهٔ شریفهٔ «آیةالکرسی» و ادامهٔ آن در سورهٔ بقره است:
«اللَّهُ وَلِيُّ الَّذِينَ آمَنُوا يُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّورِ» (بقره، ۲۵۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خداوند ولیّ کسانی است که ایمان آوردهاند؛ آنان را از تاریکیها به سوی نور بیرون میآورد.
در یکی از تفاسیر روایی، روایتی از امام معصوم علیهالسلام در تفسیرِ «مِنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّورِ» نقل شده است که این «نور» را نور ولایت معرفی میکند. یعنی اگر حقیقت «النور» را بگیری، حضرت بقیةالله الأعظم عجلاللهتعالیفرجهالشریف را گرفتهای.
همین یک آیه چنین ظرفیتی دارد.
این آیه، طبق اصل «تردّد» که پیشتر معنای آن را توضیح دادیم، میتواند وِرد انسان شود. اگر خواستید عدد آن را نیز یادداشت کنید: شصتوشش مرتبه. به اعتقاد بنده بهترین تأثیر آن در قرائت شصتوششباره است.
بهترین وقت قرائتش پیش از خواب است؛ زمانی که میخواهید به ملکوت عالم سیر کنید و حقایق عالم را اصطیاد و صید کنید. این آیه انسان را با سرعت از ظلمتها خارج میکند.
توصیه میکنم هر کسی که امروز این مطلب را شنید، آن را هدیهای الهی برای خود بداند و دستکم هر شب یک بار، پیش از خواب، این آیه را بخواند. بنده دیشب چندین بار آن را خواندم و اثرش را دیدم. انشاءالله شما را نیز از ظلمتها به سوی نور خارج میکند.
ولایت و حقیقت علم
پیشتر گفتیم که یکی از معانی دقیق ولایت، خودِ «علم» است. گفتیم در نشئهٔ طبیعت، حضرت حق با اسم «علیم» ظهور دارد؛ در نشئهٔ ملکوت، «أعلم»؛ و بالاتر از آن، خودِ «علم» است؛ خودِ علمِ خداوند.
ولایت، نور و علم
«اللَّهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ» (نور، ۳۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خداوند نور آسمانها و زمین است.
پس خدا نور است. علم نیز نور است؛ چنانکه در این تعبیر آمده است:
«الْعِلْمُ نُورٌ يَقْذِفُهُ اللَّهُ فِي قَلْبِ مَنْ يَشَاءُ.»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): علم نوری است که خداوند آن را در قلب هر کس که بخواهد میافکند.
بنابراین اساساً ولایت نور است؛ نورِ ولایت. هرچه حضرت حق تجلی دارد، به نور تجلی میکند. ظهور حضرت حق از باطن به نور است و جز از راه علم نمیتوان به آنجا رسید. نقطهٔ مقابل علم نیز جهل است.
این کلاس برای چیست و چرا این مطالب را میگوییم؟ آنچه در ابتدای جلسه بهعنوان هدیه عرض شد، همه برای این است که شما را به سوی نور علم سوق دهد. الی ما شاء الله دستورالعمل وجود دارد؛ اما آنچه تا اینجا گفته شد هدیهای جانانه است که اگر قدر آن را بدانید، انشاءالله شما را به شهود میرساند و حتی از مرتبهٔ کشف عبور میدهد؛ البته به شرط مداومت و طهارت نفس.
دعای پیش از افطار در ماه رمضان
هدیهٔ دیگری نیز هست که چند روزی است گفتهام آن را در کانال قرار دهند. این روایت را بعضی شنیدهاند و صورت مختصری از آن را در مفاتیح الجنان مرحوم شیخ عباس قمی، علیهالرحمه، دیدهاند و همین باعث شده است که برخی به اشتباه بیفتند.
دعایی که عرض میکنم «دعای عهد» نیست. چون ابتدای این دعا با عبارت «اللَّهُمَّ رَبَّ النُّورِ الْعَظِيمِ» آغاز میشود، برخی گمان کردهاند همان دعای عهد است و پیش از افطار دعای عهد میخوانند؛ در حالی که این دو، دو دستور جداگانهاند. برای دعای عهد نیز دستوری داریم که مربوط به مرحوم آقای قاضی است و داستان دیگری دارد.
مرحوم شیخ عباس قمی در مفاتیح الجنان به این دعا اشاره کرده است. اصل روایت از امام صادق علیهالسلام نقل شده که رسول خدا صلیاللهعلیهوآله به امیرالمؤمنین علیهالسلام فرمود:
«يَا أَبَا الْحَسَنِ، هَذَا شَهْرُ رَمَضَانَ قَدْ أَقْبَلَ، فَاجْعَلْ دُعَاءَكَ قَبْلَ فُطُورِكَ؛ فَإِنَّ جَبْرَئِيلَ عَلَيْهِ السَّلَامُ جَاءَنِي...»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای اباالحسن، این ماه رمضان است که فرا رسیده؛ پس دعایت را پیش از افطار قرار بده، زیرا جبرئیل علیهالسلام نزد من آمد...
پس این دعا از مصدر فیض حضرت حق نازل شده است: از جانب حضرت حق به جبرئیل، از جبرئیل به پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله، از پیامبر به امیرالمؤمنین علیهالسلام و از مولا به محبانش.
این جلسه نیز جلسهٔ مولاست. علم فقط نزد مولاست و حکمت فقط نزد مولاست؛ ما چه هستیم و چه داریم؟
در ادامهٔ روایت آمده است که هر کس در ماه رمضان، پیش از افطار، اینگونه دعا کند، خدای متعال دعای او را مستجاب میکند، روزه و نمازش را میپذیرد، ده دعای دیگر او را نیز مستجاب میکند، گناهش را میبخشد، اندوهش را برطرف میکند، گرفتاریاش را میگشاید، حاجاتش را برآورده میکند و او را به مطلوبش میرساند. همچنین عمل او با اعمال پیامبران و صدیقان بالا برده میشود و روز قیامت چهرهاش از ماه شب چهارده نورانیتر خواهد بود. این مضامین در نقل إقبال الأعمال نیز آمده است.
انسان ممکن است هزار حاجت و خواسته داشته باشد، اما چیزی هست که «مطلوبِ وجود» و «طلبِ وجودی» اوست. طلب وجودی کسانی که در این جلسهٔ علم نشستهاند چیست؟ علم، حکمت، دانش و معرفت. این مطلوب شماست و روایت میگوید او را به مطلوبش میرسانند.
نکتهٔ مهمتر آنجاست که میفرماید عمل او را با اعمال پیامبران و صدیقان بالا میبرند و روز قیامت چهرهاش از ماه شب چهارده درخشانتر است. باز سخن از «نور» است.
چه چیزی در آن عالم موجب نورانیت انسان میشود؟ علم. چه چیزی انسان را همراه انبیا، صدیقان و اولیا میکند؟ علم. پیشتر نیز گفتیم که درجات از آنِ اهل علم است.
بنابراین در ضمن اینکه میگویند حاجتت را میدهیم، غم و غصهات را برطرف میکنیم و گرفتاریات را میگشاییم، باید به آن نکتهٔ نهایی توجه داشت: اگر طالب علم هستی، این دعا را بخوان.
«یا حی یا قیوم» در دعای پیش از افطار
هرگاه در این جلسات بهطور مطلق میگوییم «حضرت استاد»، مقصود علامه حسنزاده آملی، رضواناللهتعالیعلیه، است.
اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ.
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست و در فرج آنان شتاب فرما.
در درس شرح مصباح الأنس ابن فناری، از حضرت استاد شنیدم که فرمودند: اگر دقت کنید، در آیات یا روایاتی که در آنها دستورالعملی آمده است، معمولاً اسم اعظم حضور دارد و غالباً اسمهای «الحی» و «القیوم» در آنها دیده میشود.
جالب است که در متن همین دعای پیش از افطار، عبارت زیر سه بار پشت سر هم آمده است:
«يَا حَيُّ يَا قَيُّومُ، يَا حَيُّ يَا قَيُّومُ، يَا حَيُّ يَا قَيُّومُ.»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای زندهٔ جاودان و ای برپادارندهٔ همهٔ هستی؛ ای زندهٔ جاودان و ای برپادارندهٔ همهٔ هستی؛ ای زندهٔ جاودان و ای برپادارندهٔ همهٔ هستی.
این خود تأکید دیگری است؛ پس چه بهتر که انسان این دعا را بخواند.
منابع دعای «اللهم رب النور العظيم»
منبع اصلی مورد اشاره، إقبال الأعمال سید ابن طاووس است؛ کتابی معروف و بسیار شیرین که به اختصار «اقبال» نیز گفته میشود. برای مراجعه، در چاپ مورد اشارهٔ ما، جلد اول، صفحهٔ ۱۱۴ ذکر شده است. متن این روایت و دعا در منابع دیگر نیز با ارجاع به إقبال الأعمال نقل شده است.
همچنین کتابی با عنوان صحیفهٔ علویه به فارسی چاپ شده که در صفحهٔ ۲۲۰ آن، متن این دعا آمده است.
در مفاتیح الجنان تنها با ابتدای عبارت
«اللَّهُمَّ رَبَّ النُّورِ الْعَظِيمِ...»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، ای پروردگار نور عظیم...
به آن اشاره شده و همین شباهت آغاز دعا با دعای عهد، موجب اشتباه برخی شده است. دعای عهد نیز با عبارت نزدیک و مشابهی آغاز میشود، اما آن دستور با این دعای مخصوص پیش از افطار یکی نیست.
برداشت بنده از متن روایت این است که آثار این دعا حتی با یک بار خواندن نیز عجیب است؛ چه رسد به اینکه از امروز تا پایان ماه مبارک رمضان بر آن مداومت شود. این نیز هدیهای برای ماه مبارک رمضان و برای پیش از افطار است.
بازگشت به درس «گنجینهٔ گوهر روان»
اما به درس و بحث بازگردیم.
در کتاب گنجینهٔ گوهر روان، اثر حضرت علامه حسنزاده آملی، که عرض کردیم لازم است آن را داشته باشید و در کنار درس معرفت نفس تورق کنید تا انشاءالله روزی وارد متن تفصیلی آن شویم، مشغول بیان اصول و امّهاتی بودیم که حضرت استاد بر آنها تأکید دارند. این کتاب از آثار علامه حسنزاده آملی در مباحث نفس و تجرد نفس است.
به اصل چهاردهم رسیده بودیم و آن را خواندیم. اکنون اصل پانزدهم را میخوانیم.
اصل پانزدهم: حقیقت موت
اصل پانزدهم چنین است:
«و دیگر اینکه موت در حقیقت مفارقت نفس از غیر خودش است.»
پیشتر نیز در سیر شرح کتاب الموت علامه مجلسی، قریب به بیست بیان حکمی و عرفانی دربارهٔ حقیقت موت ارائه کردیم. یکی از منابع این معنا همینجاست. ما از خودمان حرفی برای گفتن نداریم؛ آنچه هست از کلمات بزرگان است.
حضرت استاد میفرمایند حقیقت موت چیست؟ مفارقت نفس از غیر خودش.
این معنا را هم در درس و شرح اسفار از علامه دیدهایم، هم در شرح مصباح الأنس، هم در شرح فصوص الحکم و هم در مباحث اشارات. بارها از ایشان شنیدیم که تأکید میکردند: موت چیزی جز مفارقت تو از غیر خودت نیست.
یعنی در نهایت، تو با خودت محشور میشوی.
اگر تو جهنمی...
ادامهٔ اصل پانزدهم: محشور شدن انسان با خویشتن
موت چیزی جز مفارقت نفس از غیر خودش نیست؛ یعنی انسان در نهایت با خودِ خویش محشور میشود. اگر ـ خدای نکرده و العیاذ بالله ـ حقیقت وجود انسان جهنمی شده باشد، ورود او به جهنم تحقق یافته است؛ و اگر حقیقت وجودش بهشتی شده باشد، به بهشت وارد شده است.
اصل شانزدهم: علم ذاتیِ نفس ناطقه نیست
اصل شانزدهم:
«و دیگر اینکه علم، ذاتیِ نفوس ناطقه نیست.»
فعلاً نمیخواهم این اصول را به تفصیل توضیح دهم؛ در این مرحله مقصود این است که گوش شما با این اصول آشنا شود. بعدها باید تکتک آنها را توضیح دهیم.
آیا علم ذاتیِ نفس ناطقه است؟ حضرت علامه میفرمایند: خیر، ذاتی نیست. اگر ذاتی نیست، پس باید کسب شود.
از همین اصل، اصل بعدی نیز روشن میشود.
اصل هفدهم: علم، تذکرِ معلومات پیشین نیست
اصل هفدهم:
«و دیگر اینکه علم، تذکر هم نیست.»
اگر علم صرفاً «تذکر» باشد، معنایش این است که انسان قبلاً همهٔ این علوم را داشته و اکنون فقط آنها را به یاد میآورد.
پیشتر عرض کردم که دربارهٔ حقیقت علم و اندماج آن در روح، دو دیدگاه مطرح شده است. بعضی معتقدند علوم از ابتدا در روح مندمج بودهاند و علم، ذاتیِ انسان است؛ بنابراین آنچه اکنون «یادگیری» مینامیم، در واقع تذکر و یادآوری همان معلومات پیشین است. برای این دیدگاه نیز به برخی تعابیر مربوط به «تذکر» استناد میکنند.
اما حضرت علامه میفرمایند چنین نیست. اگر همهٔ علوم از ابتدا بالفعل در ذات وجود من نهفته بود و من فقط باید آنها را به یاد میآوردم، در این صورت همهٔ علوم امام نیز باید در وجود من میبود؛ در حالی که چنین نیست.
پس اینگونه نیست که همهٔ علم بالفعل در ذات انسان موجود باشد و تحصیل علم فقط یادآوری آن باشد.
اما بستر، استعداد و پایهٔ اخذ علم در وجود ما نهاده شده است. آن حقیقتی که زمینهٔ دریافت علم است، در روح مندمج است؛ و دربارهٔ آن بعداً بحث خواهیم کرد.
اصل هجدهم: قبر متناسب با هر نشئه است
اصل هجدهم به مسئلهٔ «نشئه» و حقیقت قبر مربوط است. تعبیر «نشئه» نیز خود تعبیری قرآنی است. خداوند در سورهٔ واقعه میفرماید:
«وَلَقَدْ عَلِمْتُمُ النَّشْأَةَ الْأُولَىٰ فَلَوْلَا تَذَكَّرُونَ» (واقعه، ۶۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و بهراستی آفرینش نخستین را دانستهاید؛ پس چرا متذکر نمیشوید؟
قرآن میفرماید شما «نشئهٔ اولی» را شناختهاید؛ پس چرا متذکر نمیشوید و توجه نمیکنید که آغاز شما از کجا بوده است؟
«إِنَّا لِلَّهِ» (بقره، ۱۵۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ما از آنِ خداییم.
پس «نشئه» یک تعبیر قرآنی است. انشاءالله هرچه بیشتر با زبان حکمت و عرفان مأنوس شویم، میبینیم که بسیاری از تعبیراتی که حکما و عرفا به کار میبرند، ریشه در قرآن و روایات دارد و از خود چیزی نساختهاند.
حضرت استاد در اصل هجدهم میفرمایند:
«و دیگر اینکه وزانِ قبر در این نشئه و نشئهٔ آخرت، وزانِ انسان در نشأتین است.»
سپس میفرمایند:
«امور مذکور، بعضی قابل ادغام در دیگری است و ما از جهت اهمیت آنها هر یک را به تفصیل نام بردهایم.»
یعنی برخی از اصولی که گفتیم، قابل بازگرداندن به یکدیگرند؛ مثلاً این اصل که «علم ذاتی نیست» با این اصل که «علم تذکر نیست» ارتباط مستقیم دارد. بااینحال حضرت استاد به سبب اهمیت هریک، آنها را جداگانه و به تفصیل ذکر کردهاند.
رسالهٔ «قضا و قدر» علامه دهدار
حضرت استاد در ادامه مطلبی را از رسالهٔ قضا و قدر علامه محمد دهدار نقل میکنند؛ همان رسالهای که حضرت علامه حسنزاده آملی آن را تصحیح و بر آن تعلیقه نوشتهاند. انتساب این رساله به محمد دهدار و تصحیح و تعلیق آن توسط علامه حسنزاده در فهرست آثار ایشان نیز ثبت شده است.
بخشی از آن مطلب را میخوانیم.
اصل هجدهم میخواهد بگوید قبر در هر نشئه، متناسب با همان نشئه است.
بدن دنیوی و عنصری ما، هنگامی که از این دنیا میرود، در قبر متناسب با همین نشئه قرار میگیرد. این بدن از مزاج عناصر چهارگانه پدید آمده است؛ همان عناصری که در اصطلاح قدما «امهات اربعه» یا مادران چهارگانه نامیده میشدند.
امهات اربعه، آباء سبعه و موالید ثلاثه
در دستگاه طبیعیات و هیئت قدیم، از «امهات اربعه»، «آباء سبعه» و «موالید ثلاثه» سخن گفته میشد.
عناصر چهارگانه، «امهات اربعه» یا مادران چهارگانهاند. در برابر آنها «آباء سبعه»، یعنی افلاک هفتگانه قرار داشتند. همچنین از فلک هشتم سخن گفته میشد که آن را با کرسی مرتبط میدانستند و دوازده برج در آن مطرح بود. فلک نهم را نیز «فلک اطلس» میگفتند؛ فلکی که در آن نقطه و ستارهای دیده نمیشود و در این دستگاه با عرش مرتبط دانسته میشد.
برخلاف فلک نهم، فلک هشتم را فلک ستارگان ثوابت میدانستند؛ عالمی مملو از ستارگان، منظومهها، کهکشانها و اجرام آسمانی.
در این بیان، افلاک در حکم «آباء» و عناصر چهارگانه در حکم «امهات» هستند. یکی در مقام دهش و تأثیر است و دیگری در مقام پذیرش، تا «موالید ثلاثه» پدید آیند.
موالید ثلاثه عبارتاند از:
معدن؛
نبات؛
حیوان.
انسان نیز از حیث بدن طبیعی، نوعی از حیوان محسوب میشود.
قبرِ بدن عنصری
حال این بدن عنصری که از عناصر چهارگانه پدید آمده است، وقتی وارد عالم قبر میشود، قبر متناسب با خودش کجاست؟
برای این بدن، همان قبر فقهی و همین خاک است:
عاقبت خاکِ گِلِ کوزهگران خواهیم شد.
این بدن، چون مادی و عنصری است، دوباره به چرخهٔ همین طبیعت بازمیگردد. ماده نمیتواند با مادیت خود وارد عالم مجردات، یعنی ملکوت، شود؛ بنابراین در همین نشئه باقی میماند.
«الخبیثات للخبیثین» و تناسب خباثت و طهارت
در یکی از مباحث «قلب در قرآن» عرض کردیم که قرآن کریم میفرماید:
«الْخَبِيثَاتُ لِلْخَبِيثِينَ وَالْخَبِيثُونَ لِلْخَبِيثَاتِ ۖ وَالطَّيِّبَاتُ لِلطَّيِّبِينَ وَالطَّيِّبُونَ لِلطَّيِّبَاتِ» (نور، ۲۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خبیثها برای خبیثان و خبیثان برای خبیثها هستند، و پاکیزهها برای پاکیزگان و پاکیزگان برای پاکیزهها.
خلاصهٔ این معنا در آن شعر معروف آمده است:
کبوتر با کبوتر، باز با باز کند همجنس با همجنس پرواز
یعنی خبیث با خبیث و طیّب با طیّب جمع میشود.
در اینجا بحثهای فراوانی دربارهٔ کیفیت ورود ما به این عالم مطرح است: اینکه انسان در کدام رحم و کدام صلب، در چه محیط، و در چه زمان و مکانی ظهور میکند. اینها مسائل بسیار مهمیاند. حضرت اباعبدالله الحسین علیهالسلام نیز در دعای عرفه به لطف و عنایت الهی در کیفیت و زمانِ پیدایش خود در این عالم اشاره میکنند.
این امور با بحث خباثت و طهارت نفس ارتباط دارند.
بازگشت بدن به چرخهٔ طبیعت
در همان بحث عرض کردیم که بدن پس از قرار گرفتن در قبر و تبدیل شدن به خاک، دوباره وارد چرخهٔ طبیعت میشود؛ زیرا از عناصر همین عالم تشکیل شده است. این بدن مادی، با همین مادیت، نمیتواند به عالم مجردات و ملکوت منتقل شود و در همین عالم باقی میماند.
اما این بدن در چرخهٔ طبیعت چه سرنوشتی پیدا میکند؟
اگر خبیث شده باشد، با خبیث تناسب پیدا میکند.
ممکن است بپرسیم: مگر بدن هم خبیث میشود؟ بله. بدن میتواند با مال حرام، مال شبههناک، گناه و معصیت آلوده و خبیث شود.
غذا، بدن و کیمیای حیات
در ایام فاطمیهٔ سال گذشته اصلی را از شیخالرئیس مطرح کردیم که خدای منّان کیمیایی در وجود انسان قرار داده است: چیزی که انسان میخورد، پیش از ورود به بدن، خارج از حیات انسانی اوست؛ اما وقتی وارد دستگاه وجود انسان میشود، به حیات او ملحق میشود و تبدیل به بخشی از وجود خود او میگردد.
این مسئله در مباحث «روح بخاری» نیز به تفصیل مطرح شد و اهمیت فراوانی دارد.
هرچه میخوری، در نهایت جزئی از تو میشود.
اگر خبیث بخوری، خبیث میشوی؛ و اگر طیّب بخوری، طیّب میشوی.
اگر بدن انسان بر اثر حرام، شبهه، گناه و معصیت خبیث شد، بر اساس همان اصل تناسب، خبیث با خبیث جمع میشود. بدن او وارد چرخهٔ طبیعت میشود و ممکن است بعدها در صورتی متناسب با همان خباثت ظاهر شود؛ حتی ـ با عذرخواهی از تعبیر ـ ممکن است مادهٔ بدن او روزی جزئی از سنگِ مستراحِ کاخ یک پادشاه شود. چنین چیزی در چرخهٔ طبیعت ممکن است.
اما اگر انسانی پاک باشد، بدن او نیز وارد چرخهٔ طبیعت میشود...
ادامهٔ بازگشت بدن به چرخهٔ طبیعت
اگر انسانی پاک باشد، بدن او نیز وارد چرخهٔ طبیعت و عناصر اربعهاش میشود؛ اما چون طیّب است، ممکن است همین ماده در ادامهٔ چرخهٔ طبیعت، مثلاً خشتی از دیوار یک حرم شود. این امور، در جای خود، قابل اثباتاند و همه حساب دارند.
در این عالم، حق و باطل با یکدیگر آمیختهاند، خیر و شر مشوباند و نور و ظلمت و شب و روز در کنار هم قرار گرفتهاند؛ اما اگر از مرتبهای بالاتر نگاه کنید، میبینید که همهچیز حساب دارد.
در روایت نیز آمده است که مسجدی بنا نمیشود مگر آنکه در آن موضع اثری از خون شهیدی بوده باشد. اکنون ما چه میدانیم در هر نقطه چه کسی بوده، چه واقعهای رخ داده و چه خبری در آنجا بوده است؟ خدا و کارگزاران عالم او میدانند. در این عالم همهچیز بر حساب است.
قبر در نشئهٔ ملکوت
در این نشئه، قبر به این صورت است: قبر فقهی؛ همین قبری که بدن عنصری در آن قرار میگیرد.
اما در عالم ملکوت چه میشود؟
ما از مُلک به ملکوت سفر میکنیم؛ از نشئهٔ دنیا به عالم ملکوت و برزخ میرویم، همان عالمی که ارواح اموات در آن هستند. آیا آنجا نیز قبر وجود دارد؟ بله؛ آنجا هم قبر متناسب با همان نشئه وجود دارد.
فعلاً همین یک جمله را باید بهخوبی دریافت کنیم: هر نشئه، قبر متناسب با خودش را دارد.
حضرت علامه در توضیح این اصل، از کتاب قضا و قدر مطالب بسیار عالی و شیرینی نقل کردهاند که فعلاً از آنها عبور میکنیم و در وقت مناسب به آنها خواهیم پرداخت.
بدن برزخی و اعمال انسان
در نشئهٔ ملکوت، انسان با بدن برزخی است.
در اصول گذشته نیز گفتیم که عمل، مُشخِّصِ بدن برزخی ماست؛ یعنی اعمال ما تعیین میکنند بدن برزخی ما چه صورت و چه کیفیتی داشته باشد.
بنابراین، قبر برزخی ما را از یک جهت میتوان همان اعمال ما دانست؛ صندوقچهٔ اعمال ما، و از جهتی همان بدن برزخی ماست. هرچه در آن عالم از ثواب و عقاب میچشیم، در همان بدن ادراک میشود.
بزرگان در این مسئله سخنان بسیار فراوانی دارند. حاصل این اصل آن است که هر نشئه، متناسب با حقیقت خودش قبر دارد.
حضرت علامه دربارهٔ این اصل حدود چهار صفحه توضیح دادهاند؛ اما فعلاً از آن عبور میکنیم، زیرا در این جلسات بنا نیست همهٔ حاقّ مطالب را یکباره باز کنیم؛ مقصود این است که تشنگی علمی ایجاد شود.
اصل نوزدهم: حیات شهید و بقای روح
اصل نوزدهم با این آیهٔ شریفه آغاز میشود:
«وَلَا تَقُولُوا لِمَنْ يُقْتَلُ فِي سَبِيلِ اللَّهِ أَمْوَاتٌ ۚ بَلْ أَحْيَاءٌ وَلَٰكِنْ لَا تَشْعُرُونَ» (بقره، ۱۵۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و به کسانی که در راه خدا کشته میشوند مرده نگویید؛ بلکه آنان زندهاند، ولی شما درک نمیکنید.
قاضی ناصرالدین عبدالله بن عمر بیضاوی، متوفای ۶۸۵ هجری قمری، در تفسیر گرانقدر خود، أنوار التنزیل و أسرار التأویل، ذیل همین آیهٔ کریمه مطلبی بیان کرده است.
وقتی حضرت علامه از اثری با تعبیر «تفسیر گرانقدر» یاد میکنند، این خود برای ما علامت است که باید به آن تفسیر مراجعه کنیم. بزرگان هر کتابی را چنین مورد تجلیل و قدردانی قرار نمیدهند.
بیضاوی در تفسیر این آیه میگوید:
«وَفِيهَا دَلَالَةٌ عَلَى أَنَّ الْأَرْوَاحَ جَوَاهِرُ قَائِمَةٌ بِأَنْفُسِهَا...»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و در این آیه دلالتی است بر اینکه ارواح، جواهرى قائم به خود هستند...
ادامهٔ عبارت بیضاوی تصریح میکند که روح غیر از بدن محسوس است، پس از مرگ باقی میماند و ادراک دارد.
حضرت علامه در اینجا توضیحات بیشتری دارند که فعلاً از آنها عبور میکنیم.
اصل بیستم: انسان منحصر در هیکل محسوس نیست
اصل بیستم نیز با آیهای دربارهٔ شهدا آغاز میشود:
«وَلَا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ أَمْوَاتًا ۚ بَلْ أَحْيَاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ» (آلعمران، ۱۶۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هرگز کسانی را که در راه خدا کشته شدهاند مرده مپندار؛ بلکه آنان نزد پروردگارشان زندهاند و روزی داده میشوند.
این آیهٔ کریمه نیز دلالت دارد بر اینکه انسان، فقط همین هیکل محسوس و عنصری نیست؛ بلکه حقیقتی غیر از این بدن دارد. انسان به ذات خود جوهری مُدرِک است و با خراب شدن این بدن دنیوی فانی نمیشود.
تعلم، تألّم، تلذذ و سایر ادراکات انسان نیز متوقف بر این بدن جسمانی و مادی نیست.
اینگونه نیست که وقتی این بدن از انسان گرفته شد، یادگیری، درد کشیدن یا لذت بردن او نیز پایان پیدا کند. در عالم دیگر نیز دردهای متناسب با عالم ملکوت و لذتهای متناسب با آن عالم وجود دارد.
این بدن دنیوی، آری، کارش به پایان میرسد و دیگر ادراکی ندارد؛ اما در آن عالم، ادراک نهتنها متوقف نمیشود، بلکه مضاعف میگردد.
اشتداد وجودی و شدت ادراک در ملکوت
در عالم بالاتر، لذت بهمراتب شدیدتر است؛ زیرا انسان هرچه بالاتر میرود، اشتداد وجودی پیدا میکند. وقتی شدت وجود بیشتر شد، ادراک نیز شدیدتر میشود.
پس:
لذت شدیدتر است؛
ادراک شدیدتر است؛
و درد نیز شدیدتر است.
دربارهٔ شدت درد و لذت در آن عالم مثالهای مهمی وجود دارد که انشاءالله بعداً مطرح خواهیم کرد.
فعلاً از یک جهت، تغایر نفس و بدن را بررسی میکنیم؛ یعنی متوجه میشویم نفس و بدن عین یکدیگر نیستند و با یکدیگر تغایر دارند.
اما از جهت دیگر، همین نفس و بدن یک وجود واحد با دو طور، دو شأن، دو جلوه و دو تجلی هستند.
نفس جزئی و نفس کل در «شرح مصباح الأنس»
اکنون بخشی مرتبط با همین بحث را از مصباح الأنس ابن فناری میخوانیم؛ کتابی که از سنگینترین آثار عرفان نظری است. حضرت علامه حسنزاده آملی نیز بر آن شرح و تعلیقات مفصلی دارند.
در این بخش آمده است که نظام جسمانیِ عالم، مانند انسان، دارای صورتی است. نفسِ متعلق به انسان را نفس جزئی مینامند و نفسِ متعلق به عالم، نفس کل است. ازاینرو نفس کلی، موجودات عالم را میپروراند و تدبیر میکند.
به تعبیر علامه شعرانی، که خود در این صناعت استاد بود، چه قائل به گردش زمین باشیم و چه آن را ساکن بدانیم، در اصل مسئله تفاوتی ایجاد نمیکند؛ باید پذیرفت که عالم تحت تدبیر یک مبدأ عاقل است.
پیشتر نیز گفتیم: چه چیزی عالم را میگرداند و تدبیر میکند؟ عقل. و اجرای این تدبیر بهواسطهٔ نفس است.
قدما نیز مبدأ گرداننده و مدبّر عالم را «عقل» مینامیدند.
عقل، نفس و تدبیر عالم
چه زمین را متحرک بدانیم و چه ساکن، اصل سخن این است که عالم بیتدبیر نیست. زمین و آسمان تحت تدبیر عقلاند و برای این نظام، روح و نفس مطرح است.
وحدت صنع در سراسر موجودات نشان میدهد که مجموعهٔ عالم تحت تدبیر مدیری عاقل، آگاه و مدبّر قرار دارد.
ریاضیدانان پیشین نیز از خداوند با تعبیر «واحد» یاد میکردند؛ یعنی از وحدتی سخن میگفتند که مبدأ کثرات است.
پس زمین و آسمان را عقل تدبیر میکند و نفس، مجری این تدبیر در مراتب عالم است.
سخن علامه شعرانی دربارهٔ مادیگرایان
علامه شعرانی در بحث تسلسلِ اسفار و لزوم انتهائی که باید به واجب منتهی شود، نکتهای دارند.
این استدلال را میخواهیم در برابر چه کسی مطرح کنیم؟ حتی مادیگرا نیز به نحوی به یک اصل نهایی معتقد است. کسانی که همهچیز را زاییدهٔ ماده میدانند و ماده را اصل نخستین میگیرند، ناچار مرکبات را به یک مبدأ بنیادین بازمیگردانند.
تفاوت در این است که آنان آن مبدأ را در ذات نوترون، پروتون، ذرات ماده و اتم جستوجو میکنند.
حضرت امیرالمؤمنین علیهالسلام در نهجالبلاغه از چنین فرضی با تعبیر «اصول ازلیه» یاد فرمودهاند:
«لَمْ يَخْلُقِ الْأَشْيَاءَ مِنْ أُصُولٍ أَزَلِيَّةٍ...»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خداوند اشیا را از اصولی ازلی نیافریده است...
نقدِ «اصول ازلیه» و تبیین مبدأ عاقل عالم
مقصود از «اصول ازلیه» در اینجا همین مواد و ذراتی مانند نوترون و پروتون است؛ یعنی اینکه فرض شود این مواد از آغاز، پایهٔ پیدایش عالم طبیعت بودهاند.
حضرت امیرالمؤمنین علیهالسلام میفرمایند:
«لَمْ يَخْلُقِ الْأَشْيَاءَ مِنْ أُصُولٍ أَزَلِيَّةٍ، وَلَا مِنْ أَوَائِلَ أَبَدِيَّةٍ...»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خداوند اشیا را از اصولی ازلی و آغازهایی ابدی نیافرید... Balaghah +1
علامه شعرانی میفرمایند حتی مادیگرایان نیز در نهایت ناچارند به یک امر پایه و مبدأ بازگردند؛ چیزی که در دستگاه حکمی ما میتوان آن را در نهایت به مبدأ و عقلِ مدبّر عالم بازگرداند. تفاوت این است که آنان آن اصل بنیادین را در ذرات ماده، مانند نوترون و پروتون، جستوجو میکنند.
اما اشکال اینجاست: این ذرات چه اندازه ظرفیت، عقل و شعور دارند که بتوانند چنین نظام عظیم کیهانی را پدید آورند؟
اگر بخواهیم این همه مرکبات و وحدتِ صنعتِ موجود در عالم را تنها به «اصول ازلیه» استناد دهیم و بگوییم ذراتی بیشعور پدیدآورندهٔ این همه خلایقاند و عالم تحت تدبیرِ مدبّری متفرّد به جبروت نیست، چنین تصوری صحیح نخواهد بود.
این ذرات از کجا دانستهاند که باید موجودات را به این صورت بسازند؟ اگر خود آنها را بیشعور میدانید، چگونه موجودی ساختهاند که دارای شعور است؟ چگونه انسانی با قوهٔ ادراک و حیوانی با وهم و اراده پدید آمده است؟
حضرت علامه بحث را در ادامه تفصیل میدهند، اما فعلاً همین مقدار برای مقصود ما کافی است.
از عقل تا نفس و طبیعت
در این نظام، میان عالم بالا و پایین یک سلسله و تداوم وجودی برقرار است. در مرتبهٔ بالا سخن از عقل است؛ سپس نفس، تدبیر را در مراتب پایینتر پیاده میکند تا به انزل مراتب، یعنی عالم طبیعت، میرسیم.
حتی در همین پایینترین مرتبه، یعنی طبیعت، بنگرید چه عظمت شگفتی برقرار است. اگر این عقل و تدبیر وابسته به مبدأ واجب نباشد، چگونه میتواند چنین نظام کیهانی عظیمی را سامان دهد؟
فیلمی از ناسا دستبهدست میشود که از یک نقطه آغاز میکند و پیوسته مقیاس را گسترش میدهد و کهکشانها را یکی پس از دیگری نشان میدهد؛ تا انسان میبیند در میان این گسترهٔ بیکران، خود همچون ذرهای است.
تا اینجای بحث به این نتیجه نزدیک میشویم که ظاهراً عالم یک وجود واحد با اطوار مختلف است؛ مرتبهٔ اعلی دارد و مرتبهٔ ادنی.
مرتبهٔ اعلای آن عقل کل است. دانستن این اصطلاحات مهم است: در کتابهای فلسفی از این مرتبه با تعبیر «عقل» یاد میشود و در متون عرفانی از همان حقیقت با تعبیر «روح» سخن گفته میشود.
حکمت ـ که در زبان یونانی از آن با عنوان فلسفه یاد میشود ـ از «عقل» سخن میگوید و عرفان از «روح». بنابراین مرتبهٔ اعلی، روح یا عقل است و مرتبهٔ ادنی، در عالم بیرون از ما، همین نشئهٔ طبیعت است.
تطابق مراتب عالم و مراتب انسان
پیشتر عرض کردیم هرچه در بیرون از ما وجود دارد، نمونه و مرتبهای از آن در خود ما نیز هست.
در وجود انسان نیز مرتبهٔ اعلی، روح است. ما آرامآرام در حال چشیدن و شناختن مراتب وجودی خویش هستیم. وقتی وارد مباحث تفصیلی معرفت نفس شویم، این مراتب را یکییکی به طریق عقلی بررسی خواهیم کرد. این مباحث برای فهم مفاهیم دروس معرفت نفس که انشاءالله پس از عید به فضل الهی وارد آنها خواهیم شد، مقدمه است.
مرتبهٔ ادنی در وجود ما چیست؟ بدن.
اما روح و بدن از یکدیگر بریده نیستند؛ با هم ارتباط دارند.
ادراک درد؛ کار بدن یا نفس؟
اگر سوزنی در بدن شما فرو رود، درد احساس میکنید. اما حقیقتاً چه کسی درد را میچشد؟ بدن یا نفس؟
نفس درد را ادراک میکند.
گاهی دیده میشود کسی بر اثر ریاضتهای غیرشرعی چنان تصرفی در بدن خود پیدا کرده که جسم تیزی را در بدن فرو میکند، اما درد چندانی احساس نمیکند یا واکنش متعارف بدن را ندارد. اگر اصل ادراک درد صرفاً متعلق به خودِ مادهٔ بدن بود، چنین تصرفی چگونه ممکن میشد؟
این نمونهای از تصرف نفس در بدن است؛ هرچند ممکن است شخص از راه ریاضتهای غیرشرعی به چنین قدرتی رسیده باشد. همین نیز نشان میدهد نفس چه قدرتی دارد.
حتی دربارهٔ برخی مرتاضان نقل میشود که آثاری فراتر از بدن خود نشان میدهند. اینها در قیاس با مراتب بالاترِ قدرت نفس، امور بزرگی نیستند.
تصرف نفس در مادهٔ کائنات
دو جلسه پیش نکتهای دربارهٔ تثبّت وجودی و قدرت نفس عرض کردیم. وقتی نفس در بدن خود تصرف میکند، این تصرف نفس در خویشتن است؛ اما اگر این تصرف از محدودهٔ بدن فراتر رود، سخن از تصرف در مادهٔ کائنات خواهد بود.
در رسالهٔ صد کلمه در معرفت نفس، حضرت علامه حسنزاده آملی بارها به این مسئله اشاره دارند. در کلمهٔ چهلوهفتم میفرمایند:
«آنکه در تصرف انسانهای کامل در مادهٔ کائنات دقیق شود، معجزات و خوارق عادات را از قوت و قدرت نفوس قدسی آنان، باذنالله، یابد.» اصول زندگي
همچنین در کلمهٔ صدم، دربارهٔ انسان کامل و کمالات وجودی او میفرمایند که انسان به اذن الهی میتواند در مادهٔ کائنات تصرف کند. علامه حسن زاده آملی
در کلمهٔ چهلوهشتم نیز سعادت نفس انسانی را رسیدن به مرتبهای میدانند که در صدور افعال، همچون قوام ذات خویش، از مادهٔ طبیعی بینیاز شود. علامه حسن زاده آملی
پس مسئله بسیار فراتر از برخی کرامتهایی است که ما بزرگ میشماریم.
برای مثال، دربارهٔ برخی اولیای الهی نقل شده است که با اذن الهی به موجودی فرمان مرگ دادهاند:
«مُتْ بِإِذْنِ اللَّهِ.»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به اذن خدا بمیر.
اگر چنین چیزی را کرامتی بسیار عظیم میبینیم، این خود نشان میدهد که چقدر با مراتب قدرت نفس انسان کامل فاصله داریم.
کرامات؛ مقصد راه نیستند
دو جلسه پیش نکتهای درگوشی عرض شد و بعد یکی از عزیزان گفته بود: چگونه اینقدر زود اعتماد کردید و چنین مطلبی را گفتید؟
واقعیت این است که مطلب مهمی نگفته بودیم. اگر انشاءالله کمی رشد کنیم و جلو برویم، خواهیم فهمید که اینگونه امور، در مقایسه با حقیقت عرفان و معرفت نفس، واقعاً امور ابتدایی و به تعبیر صریحتر «بچهبازی» است.
حتی بیان کردن این امور در وادی عرفان گاهی نوعی خودزنی است؛ زیرا ممکن است کسی با یک کشف، القا، الهام یا اعلامی که برایش رخ داده، گمان کند به مقام بزرگی رسیده است، در حالی که اینها هنوز چیزی نیست.
انسان باید دائماً کوچکی خودش را ببیند.
نقلی از استاد رنجبر دربارهٔ علامه حسنزاده
پیش از مجلس در محضر استاد رنجبر بودیم. ایشان از شخصی نقل کردند که از همراهان علامه حسنزاده آملی، رضواناللهعلیه، بوده است.
به نقل ایشان، علامه فرموده بودند: «من کاری به این شجرهنامهها ندارم.»
آن شخص که همراه علامه بوده، خود شاهد برخی قضایا بوده و مطالب را مینوشته است. نقل شده است که علامه در برخی امامزادهها با عصای مبارک بر قبر میزدند، قبر برای ایشان مکشوف میشد و با صاحب قبر سخن میگفتند: «فرزند چه کسی هستی؟ اصل و نسبتت چیست؟ میزان علمت چقدر است؟» و صاحب قبر پاسخ میداده و همراه علامه آن مطالب را مینوشته است.
اینها نقلهایی است که انسان نمیداند کجا و در چه سطحی باید آنها را مطرح کند.
از سوی دیگر، آنچه خود بنده در ارتباط با حضرت علامه تجربه کردهام، بخشی از آن را گفتهام و ادامهاش را جرئت نکردهام بیان کنم. شاید اگر انشاءالله کمی در این مسیر رشد کنیم، وقتی بقیهٔ آن گفته شود، خودتان بگویید: «اینها که در برابر آن مراتب چیزی نبوده است.»
باید کمی بالاتر برویم.
نکتهای دربارهٔ مطالب سنگین معرفت نفس
مدتی بود از خدا میخواستم موقعیتی فراهم شود تا نکتهای را در دل یکی از مباحث سنگین نفس مطرح کنم؛ و اکنون ظاهراً زمینهٔ آن فراهم شده است.
این نکتهای را که میخواهم عرض کنم، علم فکریِ بنده ندانید.
پیش از نماز نیز در محضر استاد رنجبر بودیم. ایشان نکتهٔ جالبی فرمودند: آقای دکتر منصوری که سهشنبهها به اینجا میآیند، به سبب سادهگویی محبوباند؛ و دربارهٔ این جلسات فرمودند که مطالب و کلماتی که مطرح میشود، سنگین است.
حالا...
مانع اصلیِ ارتقای وجودی: رعایت حقوق
این نکات ساده را هم یادداشت کنید. این مطلب را علم فکریِ بنده ندانید. امروز مأمورم این نکته را به شما بگویم:
یکی از مهمترین دلایلی که من و شما اکنون متوقف ماندهایم همین مسئله است. نهایتاً ممکن است برایمان کشفی حاصل شود، اما به شهود نرسیم؛ اعلامی رخ دهد، اما الهامی نباشد؛ القایی صورت گیرد، اما به مرتبهٔ ایحاء نرسد؛ یا نهایتاً علمی فکری و جهشی در فکر حاصل شود، اما آن چشیدنِ حقیقی که در انسان انقلاب درونی ایجاد کند و او را به اتحاد وجودی با علم برساند، برای امثال من رخ ندهد.
انسان باید پس از یک جلسهٔ علمی ببیند آیا حقیقتاً عوض شده است یا نه؛ آیا آدم دیگری شده است؟ آیا ارتقای وجودی را در خودش احساس میکند؟ دیگر مانند گذشته نگاه نمیکند، نمیبیند و نمیشنود؛ گویی از این رو به آن رو شده است.
چرا چنین تحولی در ما رخ نمیدهد؟
یکی از علتهای مهم آن، عدم رعایت حقوق است.
حق همسر، فرزند، پدر و مادر
شاید باورش دشوار باشد؛ اما اگر بنده را حتی بهعنوان معلمی ناقص و صرفاً واسطهای برای خیر و رساندن یک پیام قبول دارید، این پیام را از ناحیهٔ دیگری بدانید.
بسیاری از ما گرفتار حق همسر هستیم. گرفتار حقوق فرزندان خود هستیم و تصور میکنیم وظیفهمان را نسبت به آنان انجام دادهایم. گرفتار حق مادر و حق پدر هستیم؛ زیرا حقوق آنان را آنگونه که امام زمان عجلاللهتعالیفرجهالشریف از ما انتظار دارد، رعایت نکردهایم.
گاهی همین آهِ دل آنان ما را متوقف کرده است.
ممکن است از همسرت بپرسی: «عزیزم، از من راضی هستی؟» و او نیز در ظاهر بگوید: «بله، بهتر از شما کجا پیدا میشود؟» اما در عمق دلش رضایت کامل نباشد؛ و همین مسئله من و شما را متوقف کند.
ممکن است مادرت در ظاهر با محبت بگوید: «قربانت بروم، دورت بگردم، عزیز دلم»، اما در مَکمَنِ غیب وجودش چیزی باشد که جگرش از آن سوخته و تو از آن خبر نداشته باشی. همین میتواند موجب توقف انسان شود.
این مسئله را باید بسیار جدی گرفت.
معرفت نفس و ادامهٔ مباحث ناتمام
قصد داشتم از کتاب هزار و یک نکته، نکتهای دربارهٔ معرفت نفس عرض کنم. همچنین ادامهٔ بحث المشاهد الإلهية نیمهتمام مانده بود، اما وقت جلسه گذشت.
این جلسات بهگونهای است که خودِ بحث میجوشد و ذهن را به حرکت درمیآورد و گاهی سبب میشود هنوز در مقدمات بمانیم. به همین دلیل مقدمات قدری طولانی میشود.
حوصله کنید و عجله نکنید.
در سیر علمی عجول نباشید
حضرت علامه میفرمودند:
هرچه دیرتر به شما بدهند، پختهتر بار میآیید.
بسیاری از کسانی که میبینید در مسیر به زمین میخورند و راهشان عوض میشود، به این دلیل است که چیزی را زود گرفتهاند، در حالی که ظرفیت آن را نداشتهاند و در نتیجه خودشان را باختهاند.
گاهی کسی خیلی زود مدعی میشود؛ دیگری خیلی زود معروف میشود؛ سخنی زود بر سر زبانها میافتد؛ هنرپیشهای ناگهان چهره میشود یا فردی یکباره به شهرت میرسد. بعد میبینید خودش را باخته است؛ زیرا ظرفیت و آمادگی لازم را نداشته و زود سوخته است.
شما اینگونه نباشید.
البته باید تلاشمان را مضاعف کنیم، اما عجول نباشیم. اجازه بدهیم پخته بار بیاییم.
هرچه میوه بیشتر بر درخت بماند، رسیدهتر میشود. زود نخواهید از درخت جدا شوید؛ مبادا به تعبیر معروف، «غوره نشده مویز شوید». آنوقت کار خراب میشود.
نکات دیگری نیز آماده کرده بودم که بسیار دوست داشتم مطرح کنم، اما روزیِ امروز ما تا همین مقدار بود.
خدای منّان انشاءالله از ما بپذیرد.
یادداشت پایانی: متن حاضر از پیادهسازی ماشینیِ ASR جلسه، به صورت مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمههای فارسیِ عبارات عربی ـ در هر جا که افزوده شدهاند ـ توسط مدل است و جزو سخنان استاد نیست. گفتار، پرسشوپاسخ و حاشیههای حاضران حذف شده و فقط گفتار استاد باقی مانده است. تقسیمبندیهای فنیِ ASR یا Segments در متن نهایی حفظ نشدهاند.