ددروس معرفت نفس
بازگشت به پخش
متن کاملخلاصهنسخه کتابی · جلسه 014

عزیزانی که برای کلاس درس معرفت نفس حضرت علامه ثبت‌نام کرده‌اند، لطف کنند جلو تشریف بیاورند تا جلسه حالت کلاسیک به خود بگیرد. دوستان دیگر نیز اگر می‌خواهند حاضر باشند، مانعی ندارد؛ اما عزیزان کلاس جلو تشریف بیاورند. خواهران می‌توانند روی صندلی‌های جلوی دیوار بنشینند.

يا رب أعوذ بك من همزات الشياطين ومن شر نفسي ومن شر خلقك. بسم الله الرحمن الرحيم. لا حول ولا قوة الا بالله العلي العظيم. اللهم إياك نعبد وإياك نستعين. الحمد لله على كل نعمه وأسأل الله من فضله. السلام عليك يا داعي الله ورباني آياته. سلام عليكم ورحمة الله. ان‌شاءالله در محضر پنج شهید خوشنام هستیم.

این شاهدها در محضر ارباب بی‌کفن‌مان یاد ما باشند و همه ما را دعا کنند. نثار این شاهدها، همه شاهدها و امام شاهدها صلواتی ختم بفرمایید. اللهم صل على محمد و آل محمد و عجل فرجهم.

ما برای اینکه از مُلک به ملکوت پل بزنیم و نور قرآن، نور علم و معرفت، در وجودمان بنشیند؛ همان نوری که همه جمعاً در قرآن است که من اراد علم الاولین والاخرین فليفور القرآن، نیاز به مُخرج داریم. مُخرجی باید ما را از ظلمت‌ها به‌سوی نور خارج کند؛ چون ما در وادی ظلمت هستیم. در ملکوت ظلمتی نیست. هرچه ظلمت است، در این نشئه طبیعت است. این مُخرج کیست؟ به چه وسیله‌ای اخراج می‌کند و با چه کم‌وکیفی؟

در ابتدای سوره حضرت ابراهیم علیه الصلاة والسلام و علی نبينا و آله، آنجا که کتاب قرآن، و به‌طور کلی کتابی را که از سمت حضرت حق نازل شده و طبق صحبت‌هایی که قبلاً داشتیم یکی از اطوار سه‌گانه تجلی اعظم حق است، معرفی می‌کند، به پیغمبر عزیز عالم می‌فرماید که این قرآن را برای چه به تو نازل کردیم؟ لِتُخْرِجَ النَّاسَ؛ برای اینکه تو مردم را خارج کنی مِنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّورِ. پس مُخرج کیست؟ بگویید. پیغمبر عزیز عالم. می‌فرماید تو خارج کنی. به چه وسیله‌ای؟ به قرآن.

با قرآن انسان خارج می‌شود. چه کسی خارج می‌شود؟ کسی که گرفتار ظلمت است. ظلمت چیست؟ ظلمت چیزی نیست جز جهل. حدیث جنود عقل و جهل را در کافی مرحوم کلینی اعلا الله مقامه الشریف بخوانید، متوجه می‌شوید. هرچه می‌کشیم، از جهل ماست. این تا اینجا یک مقدمه.

حال که پیغمبر ما را خارج می‌کند، یعنی ولایت. ولایت اتم، ولایت کلیه، نزد پیغمبر بود که مولایمان علی علیه الصلاة والسلام، حضرت وصی، به تبع پیغمبر این ولایت کلیه را از پیغمبر اخذ کرد؛ همان که قبلاً گفتیم ولایت کلیه چیست. پیغمبر عزیز عالم که ولایت با اوست، با چه چیزی خارج می‌کرد؟

با قرآن. با همه قرآن؟ قطعاً همه قرآن؛ زیرا اسم الجامع حضرت حق با الف‌ولام صد و چهل و پنج است و بدون الف‌ولام صد و چهارده، عدد ابجدش. صد و چهارده سوره هم که داریم. اصلاً قرآن بوی جامعیت می‌دهد؛ همه قرآن.

ازاین‌رو باید ختم قرآن داشت. البته من اصراری ندارم؛ بنده چه کسی هستم وقتی امثال آقای کشمیری‌ها و بزرگان اصرار نداشتند که حتماً در ماه مبارک رمضان یک ختم قرآن انجام دهید. چنین اصراری نیست. اصلاً اشتباه است که انسان بخواهد حتماً به هر شکل ممکن تا آخر قرآن یا تا آخر دعا را بپیماید. این اشتباه است. چه مقدار چشیدی؟ چه مقدار از این قرآن و از این دعا مزه‌مزه کردی که حالا می‌گویی: «آه، کی تمام می‌شود؟»

این اشتباه است؛ ولی باید شروع کرد و باید ختم قرآن داشت. ختم قرآن خیلی چیزها را در وجود شما و ما ختم می‌کند که آن‌ها نیز ظلمت‌اند.

بعضی از آیات... می‌خواهم هدیه‌ای به شما بدهم که اگر پوست مرا هم می‌کندید، آن را به شما نمی‌دادم. به شکرانه برکتی که امروز به بنده رسید، می‌خواهم آن را به شما تقدیم کنم. این هدیه از یکی از آیات و اولیای الهی بوده که به بنده رسیده و به شما عرض می‌کنم.

بعضی از آیات خاصیتشان برای خروج از ظلمت به نور أسرع، یعنی سریع‌تر، است؛ مثل "ولکن سفینه الحسین" صلوات الله عليه أسرع وأوصл. یکی از مهم‌ترین آیات برای اخراج از ظلمت به نور، که اصلاً خود متن آیه بر آن دلالت می‌کند، آیه "الله ولي الذين آمنوا يخرجهم من الظلمات إلى النور" است.

در تفسیر روایی آیات کرشم، اگر کتاب تفسیر روایی را دیده باشید، آنجا روایتی از امام معصوم می‌آورد که می‌فرمود این نور در من الظلمات إلى النور، خود نور ولایت است. یعنی این «النور» را حضرت بقیت‌الله‌الاعظم بگیر؛ این آیه، همین یک آیه، چنین ظرفیتی دارد.

همین یک آیه، البته به اصل تردد که قبلاً توضیح دادیم تردد یعنی چه، وِرد شود. اگر خواستید، عددش را هم بنویسید؛ عددش شصت‌وشش است. بهترین تأثیر قرائت این آیه در شصت‌وشش مرتبه است. بهترین وقت آن چه زمانی است؟ قبل از خواب؛ زمانی که می‌خواهید به ملکوت عالم سیر کنید، به ملکوت بروید و استیاد کنید، حقایق عالم را صید کنید.

این آیه شما را به‌سرعت از ظلمت‌ها خارج می‌کند. من به هر کسی که امروز اینجا بود و شنید، حتی عزیزانی که در کلاس نیستند و اکنون می‌خواهند برخیزند و بروند، توصیه می‌کنم این را هدیه الهی به خودشان بدانند و حداقل هر شب یک بار، بله، یک بار، پیش از خواب بخوانند. بنده دیشب چندین بار آن را گفتم و اثرش را دیدم و ان‌شاءالله شما را از ظلمت‌ها به‌سوی نور خارج می‌کند.

قبلاً گفتیم یکی از معانی دقیق ولایت، خود علم است. گفتیم در نشئه طبیعت، حضرت حق اسمش «علیم» است. در نشئه ملکوت، اسمش «أعلم» است. بالاتر از آن چیست؟ خود علم است؛ خود علم خدا. الله نور سماوات و الارض.

الله نور است. العلم، آفرین، نور. يغرفها الله في قلب من يشاء. پس اساساً ولایت نور است؛ نور ولایت است. هرچه خدا تجلی دارد، به نور تجلی می‌کند. ظهور حضرت حق از باطن به نور است و جز با علم نمی‌شود به آنجا رسید. نقطه مقابل آن نیز جهل است.

این کلاس چیست؟ چرا ما این حرف‌ها را می‌زنیم؟ آنچه به‌عنوان هدیه ابتدای جلسه به شما می‌دهیم، همه دارد به شما کمک می‌کند و شما را به‌سمت نور علم سوق می‌دهد. والله، الی ماشاءالله دستورالعمل هست. این تا اینجا یک هدیه جانانه است که اگر قدرش را بدانید، ان‌شاءالله شما را به شهود می‌رساند؛ از کشف هم عبورتان می‌دهد. البته باید مداومت کرد و طهارت نفس داشت.

هدیه دیگری هم هست که من تعجب کردم. چند روز است این را به دوستانم گفته‌ام که داخل کانال بگذارند. اکنون پیش از نماز هم دادم، اما متأسفانه هنوز نگذاشته‌اند. علتش را باید ببینم چه بوده است.

این روایت را بعضی‌ها شنیده‌اند و در کجا دیده‌اند؟ در مفاتیح آشیخ عباس قمی علیه الرحمه، که به اشتباه افتاده‌اند. من صورت درستش را به شما می‌گویم. اکثراً اشتباه می‌کنند. منظور این روایت، این دعایی است که به شما می‌گویم تأثیرش چیست. اشتباهاً هنگام افطار و پیش از افطار دعای عهد را می‌خوانند. این دعای عهد نیست؛ چون اول دعا اللهم رب النور العظيم است. همه به اشتباه افتاده‌اند.

شیخ عباس در مفاتیح این‌چنین می‌فرماید که امام صادق صلوات الله علیه فرمودند رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم [صدای مجالس عزا] به امیرالمؤمنین علیه الصلاة والسلام فرمود: «یا اب الحسن، ماه رمضان به ما روی آورده است. قبل از افطار دعا کن؛ چراکه جبرائیل نزد من آمد و گفت...» پس دعا از مصدر فیض حضرت حق نازل شده است. یعنی چه؟ قدسی است؛ از حضرت حق به پیغمبر، سپس به امیرالمؤمنین و حالا از مولا به محبانش.

اکنون شما پای درس مولایی نشسته‌اید؛ من چه‌کاره‌ام؟ اینجا جلسه، جلسه مولاست. علم فقط نزد مولاست. حکمت فقط نزد مولاست. ما که هستیم؟ ما چه هستیم؟

حضرت می‌فرماید هرکس در ماه رمضان، پیش از افطار، این‌گونه دعا کند، خدای متعال دعای او را مستجاب می‌کند. هر دعایی داشته باشد، دعایش را مستجاب و روزه و نمازش را قبول می‌کند. ده دعای دیگرش را هم که ذخیره کرده است، مستجاب می‌کند. گناهانش را می‌بخشد، غم و غصه‌اش را می‌برد، گرفتاری‌اش را برطرف می‌کند، حاجاتش را برآورده می‌کند و او را به مطلوبش می‌رساند.

اتفاقاً شما هزار حاجت و خواسته دارید، اما چیزی هست که مطلوب وجودتان و طلب وجودی‌تان است. اکنون طلب وجودی کسانی که در این جلسه نشسته‌اند چیست؟ علم و حکمت و دانش و معرفت. این مطلوب شماست. او را به مطلوبش می‌رساند.

بعد اینجا نکته‌ای هست: عملش را با اعمال پیامبران و صدیقان بالا می‌برد. الله اکبر. و در روز قیامت چهره‌اش از ماه شب چهارده درخشان‌تر و نورانی‌تر است. نور، نور.

از ماه شب چهارده نورانی‌تر؟ بله. چه چیزی باعث نورانیت آنجا می‌شود؟ علم. اصلاً چه چیزی شما را همراه با انبیا و صدیقین و اولیا می‌کند؟ علم. [دیالوگ خارجی] گفتیم درجات برای اهل علم است.

پس با لطائف الحیل، حالا چیپس و پفک هم در آن آورده است؛ حاجتت را می‌دهیم، بیا غم و غصه‌ات را به من بگو، اما آن نکته آخر را داشته باش. دارد حواست را جمع می‌کند که اگر علم می‌خواهی، این دعا را بخوان. و تأکید، تأکید، تأکید.

گفتیم هر وقت مطلقاً گفتیم «حضرت استاد»، منظور چه کسی است؟ علامه حسن‌زاده. نثارشان صلوات بفرستید. اللهم صل على محمد و آل محمد و عجل فرجهم.

در شرح مصباح العنس مرحوم ابن فناری علیه الرحمه، از ایشان شنیدم که فرمودند اگر دقت کنید، هر آیه یا روایتی که در آن دستوری هست، این اسم اعظم نیز در آن هست. معمولاً اسم الحي و القيوم در آن آمده است. جالب است بدانید در متن این دعا سه بار اسم یا حي یا قيوم آمده است. این هم تأکید دیگری است. چه بهتر که انسان آن را بخواند.

حال سند این کجاست؟ مفاتیح و شیخ عباس فقط می‌گوید اللهم رب النور العظیم و رد می‌شود. خیلی‌ها متأسفانه به اشتباه افتاده‌اند و پیش از افطار دعای عهد می‌خوانند. البته دستوری برای دعای عهد داریم؛ آن با این اشتباه نشود. آن مربوط به آقای قاضی است و داستانش فرق می‌کند.

آن بماند. اگر منبعش را خواستید، رجوع کنید به الاقبال الاعمال؛ ببخشید، اقبال الاعمال سید ابن طاووس. کتابی دارد معروف به «اقبال». من این کتاب را دارم؛ کتاب بسیار شیرینی است. اقبال الأعمال، معروف به اقبال، اقبال سید. در کتاب‌فروشی حرم حضرت عبدالعظیم علیه‌الصلاة والسلام دیدم که آن را می‌فروخت. می‌توانید رجوع کنید؛ جلد یک، صفحه صد و چهارده.

کتابی هم به نام «صحیفه علویه» به فارسی چاپ شده است که در صفحه دویست‌وبیست، متن این دعا آمده است. رجوع کنید. اما من حتماً تأکید می‌کنم بچه‌ها تا پیش از افطار امروز آن را در کانال بگذارند. حالا کسی بگوید: «آقا، ما سروقتش نخواندیم»، اشکالی ندارد.

آنچه بنده از متن این دعا متوجه می‌شوم، این است که آثارش حتی با یک بار خواندن عجیب است؛ حتی با یک بار، چه رسد از اینجا به بعد تا آخر ماه مبارک. این هم هدیه بعدی ما که مربوط به ماه مبارک رمضان است؛ چون خیلی‌ها، مخصوصاً خواهرها، گفته بودند و چند نفر هم به مدیر کانال پیام داده بودند که حاج‌آقا همه‌ساله هدیه‌ای می‌دادند تا هنگام افطار بخوانیم، اما امسال نداده‌اند. این هم یک هدیه جانانه.

اما برویم سراغ درس و بحثمان. عزیزان، یا زهرا. ما در کتاب «گنجینه گوهر روان» بودیم که عرض کردیم حتماً لازم است این کتاب را داشته باشید و در کنار معرفت نفس، آن را هم تورق کنید تا ان‌شاءالله روزی وارد متنش شویم.

داشتیم اصول و امهاتی را می‌گفتیم که حضرت استاد بر آن‌ها تأکید دارند. رسیده بودیم به چهاردهمین اصل و آن را خواندیم. حالا پانزدهمین اصل را بخوانیم و ببینیم امروز تا چند اصل می‌توانیم در خدمت شما باشیم.

و دیگر اینکه، اصل پانزدهم: «و دیگر اینکه موت در حقیقت مفارقت نفس از غیر خودش است.»

یادتان هست قبلاً عرض کردم، عزیزانی که در سیر شرح کتاب الموت علامه مجلسی بودند، فایل‌ها و صوت‌هایش در کانال هست. آنجا ما قریب به بیست نوع ترجمه حکمی و عرفانی از موت ارائه دادیم. یکی از آن‌ها همین‌جاست و عزیزانی که دنبال مصادر و منابع‌اند، یکی از منابعشان همین‌جاست.

ما از خودمان حرفی برای گفتن نداریم. حضرت استاد می‌فرماید موت چیست؟ حقیقتش چیست؟ مفارقت نفس از غیر خودش است. اتفاقاً هم در شرح اسوار دیدیم علامه این را فرموده‌اند، هم در شرح مصباح العنس، هم در شرح فصوص و هم در اشارات، بارها از ایشان شنیدیم که تأکید داشتند موت چیزی نیست جز مفارقت تو از غیر خودت؛ یعنی تو با خودت محشور می‌شوی. اگر خدایی‌نکرده، العیاذ بالله، جهنمی باشی، دیگر دخول در جهنم اتفاق افتاده است. اگر بهشتی باشی، وارد بهشت شده‌ای.

اصل شانزدهم. فعلاً نمی‌خواهم این‌ها را توضیح بدهم؛ فقط می‌خواهم گوشتان با آن‌ها آشنا شود. بعدها باید این‌ها را توضیح بدهیم.

و دیگر اینکه علم ذاتی نفوس ناطقه هست یا نیست؟ علم، به نظر شما، ذاتی نفوس ناطقه است یا نیست؟ هست؟ علامه فرمود نیست. نظرات شما چقدر با علامه فرق می‌کند! ذاتی نیست یعنی باید چه شود؟ کسب شود.

لذا اصل بعدی از همین‌جا درمی‌آید. اصل هفدهم: «و دیگر اینکه علم تذکر هم نیست.»

تذکر اگر باشد یعنی چه؟ یعنی شما قبلاً این را داشته‌اید و حالا دارد برایتان یادآوری می‌شود. یادتان هست جایی عرض کردم دو قول درباره حقیقت علم و اندماجش در روح وجود دارد؟ بعضی‌ها معتقدند علم مندمج در روح است، از قبل بوده و ذاتی است و اکنون که ما یاد می‌گیریم، این تذکر و یادآوری همان است.

علم مدکر؛ به این آیه قرآن هم اشاره می‌کنند. علامه فرمود این‌طور نیست، این‌طور نیست. اگر این‌طور بود، اکنون من امام بودم؛ چون همه علم در وجود اوست، پس در وجود من هم باید باشد. این یک دلیل بر رد آن است. توجه کردید؟ این‌طور نیست که همه علم در ذات وجود من بوده باشد و حالا من آن را یادآوری کنم. این‌گونه نیست.

اما آن چیزی که بستر و پایه اخذ علم است، در وجود ما نهادینه شده و مندمج در روح است که بعداً درباره‌اش بحث می‌کنیم.

اصل هجدهم: «و دیگر اینکه وزان قبر در این نشئه و نشئه...» حالا بعضی‌ها به‌گونه‌ای نگاه می‌کنند. ولقد علمتم النشئه الاولى کجاست؟

در قرآن است. سوره واقعه. آفرین. ولقد علمتم النشئه الاولى. الا تتذكرون. بچه‌ها چرا یادتان نمی‌آید؟ چرا توجه نمی‌کنید؟ چرا به خودتان تذکر نمی‌دهید که ما شما را از نشئه اولى آگاهی دادیم؛ از آن ابتدا که از کجا آمدید. انا لله.

پس «نشئه» عبارت قرآنی است. روزی ان‌شاءالله به جایی می‌رسیم و متوجه می‌شویم که وقتی کمی رفیق‌تر شدیم، تک‌تک این عباراتی که حکما و عرفا دارند، عبارات قرآنی و روایی است. از خودشان چیزی نگفته‌اند. پس می‌فرماید: «وزان قبر...»

قبر در این نشئه و نشئه آخرت، وزان انسان در نشآت این است. امور مذکور، بعضی قابل ادغام در دیگری است و ما از جهت اهمیت آن‌ها، هر یک را به تفصیل نام برده‌ایم.

یعنی چیزهایی که گفتیم، بعضی از آن‌ها قابل ادغام‌اند؛ مثل اینکه «علم ذاتی نیست» قابل ادغام است با اینکه «تذکری هم نیست». حال می‌فرماید به جهت اهمیتشان، این‌ها را به تفصیل بیان می‌کنیم.

بعد حضرت استاد موضوعی را از این کتابی که دست من است، کتاب «قضا و قدر» علامه دهدار، که امروز از روی آن برایتان خواندم و حضرت استاد آن را تصحیح کرده و بر آن تعلیقه زده‌اند، برایتان می‌آورد که حالا بخشی از آن را می‌خوانم.

این اصل هجدهم چه می‌گوید؟ می‌فرماید قبر در هر نشئه‌ای به وزان همان نشئه است. قبر این دنیا، که بدن دنیوی و عنصری ما را وارد آن می‌کنند، مربوط به بدنی است که برگرفته از مزاج آن عناصر چهارگانه بود. آن‌ها چه بودند؟ امهات چهارگانه، مادران چهارگانه؛ که تأثیرات آباء هفتگانه، افلاک هفتگانه، به‌علاوه فلک هشتم که کرسی دنیاست با دوازده برجی که در آن هست و این برج‌ها در یکدیگر تأثیر می‌گذارند، و فلک نهم که عرش دنیاست و به آن «اطلس» می‌گویند؛ نقطه ندارد و چیزی در آن دیده نمی‌شود.

برخلاف فلک هشتم که ستارگان ثوابت به آن می‌گویند و سراسر پر است از میلیاردها ترمینال که در هر ترمینالی میلیاردها منظومه شمسی و در هر منظومه میلیاردها ستاره و کهکشان و سیاره و مانند این‌ها وجود دارد. این‌ها همه به‌عنوان پدران بر چه چیزی تأثیرگذارند؟ بر آن امهات چهارگانه. عناصر چهارگانه مادرند و در مقام گیرنده‌اند.

آن‌ها دهش دارند، می‌دهند، تا چه شود؟ تا آن موالید ثلاثه ایجاد شوند و به وجود بیایند. آن‌ها چه بودند؟ معدن و نبات و حیوان، که انسان یک نوع از حیوان بود. این‌ها موالید شدند.

حالا اینجا بدن عنصری که برگرفته از این عناصر چهارگانه است، می‌خواهد به عالم قبر برود. قبر این بدن کجاست؟ همین قبر فقهی، اصطلاحاً همین خاک. عاقبت خاک گِل کوزه‌گران خواهیم شد.

در یکی از مباحث قلب، یادم نیست در کدام‌یک، درباره قلب در قرآن گفتیم و آنجا ثابت کردیم که چون قرآن می‌فرماید الخبيثات للخبيثين والخبيثون للخبيثات. همچنین طیّب و طیّبین نیز همین‌طورند. الطيّبات للطيّب، للطيّبين والطيّبون للطيّبات.

خلاصه‌اش در این شعر جمع شده است که: کبوتر با کبوتر، باز با باز، کند هم‌جنس با هم‌جنس پرواز.

خبیث با خبیث و طیّب با طیّب جمع می‌شود. چقدر در اینجا درباره کم‌وکیف پیاده‌شدن ما در این عالم حرف داریم؛ اینکه کجا پیاده شدیم، در کدام رحم، در کدام صلب، در کدام محیط، در کدام زمان و مکان. اباعبدالله در عرفه می‌فرماید خدا را شاکر است که در آن زمان به دنیا آمد. این‌ها بسیار مهم‌اند و همه به خباثت و طهارت نفس مربوط می‌شوند.

آنجا بر اساس این آیه و آیات دیگر و مطالب دیگر ثابت کردیم که وقتی این بدن در قبر خاک می‌شود، وارد چرخه طبیعت می‌شود؛ چون از عناصر اربعه است. اصلاً امکان ندارد این ماده بخواهد وارد عالم مجردات، یعنی ملکوت، شود. همین‌جا می‌ماند.

پس کجا می‌رود؟ بالاخره چه می‌شود؟ اگر خبیث باشد؛ یعنی چه خبیث باشد؟ یعنی بدن خبیث باشد؟ بله. با مال حرام خبیث شده، با مال شبهه‌ناک، با گناه و معصیت خبیث شده است.

آن اصلی که در فاطمیه سال گذشته اینجا عرض کردیم، این بود که شیخ‌الرئیس می‌فرماید خدای منّان کیمیایی در وجود ما قرار داده است که به‌محض اینکه میته می‌خوریم ـ میته، مرده است، حال چه نبات باشد و چه حیوان ـ آن را می‌خوریم و بعد در وجود خودمان تبدیل به حیات می‌شود؛ حیات می‌گیرد و می‌شود تو.

در حقیقت، تو می‌شود. بحث آن سی جلسه درباره سرّ مکتوم روح بخاری بسیار مهم است؛ حتماً آن را گوش بدهید. هرچه می‌خوری، می‌شود تو. خبیث بخوری، خبیث می‌شوی. طیّب بخوری، طیّب می‌شوی.

حالا اگر جسم تو خبیث شد، چه اتفاقی می‌افتد؟ خبیث با خبیث جمع می‌شود. یک‌باره می‌بینی بدن این شخص وارد چرخه طبیعت شد و بعدها، جسارت می‌کنم و عذرخواهی می‌کنم، مثلاً سنگ توالت یک پادشاه شد. می‌شود. اما اگر انسانی پاک بود، بدنش وارد چرخه طبیعت و عناصر اربعه می‌شود. چون طیّب است، می‌بینی تبدیل به خشت دیوار حرمی شده است. این‌ها همه قابل اثبات‌اند و بسیار شیرین‌اند. همه این‌ها حساب دارند.

اینکه حدیث داریم هیچ‌جا مسجدی بنا نمی‌شود، معنا دارد. نگاه نکنیم که اینجا، به قول بعضی‌ها، مقداری شلم‌شورباست؛ حق و باطل مشوب‌اند، خیر و شر مشوب‌اند، نور و ظلمت و شب و روز با هم آمیخته‌اند. نه، از بالا که نگاه می‌کنی، همه‌چیز حساب دارد. مسجدی بنا نمی‌شود مگر اینکه آنجا قطره‌ای از خون شهید افتاده باشد. عجب! اینجا قطره‌ای از خون شهید؟ بله. ما اکنون چه می‌دانیم چه کسی بوده، چه بوده و چه خبر بوده است؟ خدا می‌داند و کارگزارانش. همه‌چیز در عالم حساب دارد.

در این نشئه، قبر به این شکل است؛ قبر فقهی. آنجا چه؟ آن عالم ملکوت. ما سفر می‌کنیم؛ از مُلک به ملکوت می‌رویم، از نشئه دنیا به عالم ملکوت می‌رویم، وارد عالم برزخ می‌شویم؛ همان‌جایی که ارواح اموات ما هستند. آنجا قبر دارد یا ندارد؟ آنجا هم قبر دارد.

دارم تلاش می‌کنم که همین یک جمله را کمی متوجه شوید. چون بیش از حد معمولی که باید تلاش می‌کردم، تلاش کردم تا متوجه شوید، راضی باشید دیگر توضیحات علامه را نخوانم. در همین کتاب «قضا و قدر» نکاتی فرموده‌اند که بسیار عالی، شیرین و خوب است. باشد به وقت خودش.

فقط همین را فعلاً بدانیم. در برزخ، آن‌طرف، در نشئه ملکوت چه می‌شود؟ بدن می‌شود. آفرین. شما گفتید «عمل»؛ درست گفتید، چون «عمل مشخص» یکی از اصول قبلی ما بود.

ببینید این‌ها چقدر یکدیگر را کمک می‌کنند. چون عمل، مشخص‌کننده بدن برزخی ماست؛ یعنی همان است که مشخص می‌کند بدن برزخی ما چه شکلی است، چگونه است و طورش چگونه است. پس قبر برزخی ما، به یک معنا، اعمال ماست. صندوقچه اعمال ما نیز به یک معنا همان بدن برزخی ما و قبر برزخی ماست؛ و هرچه از حیث ثواب و عقاب بچشیم، در آن بدن است.

چقدر اینجا سخن هست. البته من نه؛ من که بی‌سوادم. بزرگان چقدر در اینجا سخن گفته‌اند. می‌فرماید هر نشئه‌ای مطابق با خودش قبر دارد. این هم از این اصل. علامه در این خصوص چهار صفحه توضیح داده است.

من عبور می‌کنم، چون قرار نیست حاق مطلب را در جلسه بگوییم؛ فقط می‌خواهیم تشنه شوید.

اما اصل نوزدهم: قوله تعالی شأنه ولا تقولوا لمَن يقتل في سبيل الله أموات بل أحياء ولكن لا تشعرون.

قاضی ناصرالدین عبدالله بیضاوی، متوفی ۶۸۵ هجری قمری، در تفسیر گران‌قدرش به نام «انوار التنزیل و اسرار التأویل»... این‌ها به هرکسی باج نمی‌دهند. وقتی علامه می‌گوید «تفسیر گران‌قدرش»، یعنی دارد شاخک‌های من و شما را تیز می‌کند که به سراغ این تفسیر برویم. آن‌ها از هر چیزی قدردانی نمی‌کنند و از هر چیزی به مدح یاد نمی‌کنند.

در تفسیر همین آیه کریمه افاده فرموده است که، می‌فرماید: فيها دلاله، دلاله على أن الأرواح جواهرشه.

باز علامه اینجا توضیحاتی دارند که ما از آن‌ها عبور می‌کنیم. اصل بیستم را هم بگوییم: قوله سبحانه ولا تحسبن الذين قتلوا في سبيل الله أمواتا بل أحياء عند ربهم يرزقون.

این کریمه نیز دلالت دارد بر اینکه انسان غیر از این هیکل محسوس عنصری است؛ فقط این نیست، بلکه غیر از این است. بلکه به ذات خود، جوهر مدرک است و با خرابی این بدن دنیوی فانی نمی‌شود و تعلم و التذاذ و دیگر ادراکاتش توقف بر این بدن جسمانی مادی ندارد.

این‌طور نیست که وقتی این بدن را از او گرفتند، تعلم، دردکشیدن، تلذذ و لذت‌بردن متوقف و تمام شود. نه، آن طرف هم دردهای متناسب با عالم ملکوت و لذت‌های متناسب با عالم ملکوت دارد.

یعنی متوقف‌شدنی نیست. این بدن، بله، قصه‌اش تمام شد و دیگر ادراکی ندارد؛ ولی آن طرف، ادراک تازه مضاعف می‌شود. آنجا لذت به‌مراتب شدیدتر است، به جهت اشتداد وجودی؛ چون انسان هرچه بالاتر می‌رود، شدت وجودی پیدا می‌کند. لذت شدیدتر است، درک هم شدیدتر است و درد هم شدیدتر است. از حیث شدت درد و لذت نیز مثال‌هایی هست که ان‌شاءالله بعدها خواهیم گفت که چقدر مهم است.

فعلاً اینجا از یک وجه، تغایر نفس و بدن را می‌سنجیم؛ اینکه این‌ها با هم متمایزند، تغایر دارند و متغایرند. اما از طرف دیگر داریم متوجه می‌شویم که یک وجود واحدند، با دو طور، دو شأن، دو جلوه و دو تجلی.

حالا که به اینجا رسیدیم، اجازه بدهید بخشی از یکی از کتاب‌هایی را که اینجا گذاشته‌ام و نکته‌ای مرتبط با بحث از آن انتخاب کرده‌ام، بخوانم؛ ببینیم کدام‌یک روزی‌مان می‌شود.

از کتاب «مصباح الانس» مرحوم ابن فناری، که می‌گویند سنگین‌ترین کتاب عرفان نظری است. حضرت استاد بر آن شرحی دارند که البته جلد اول آن هم هست؛ «شرح مصباح الانس» علامه حسن‌زاده. این قسمت را برای شما بخوانم. می‌فرماید: نظام جسمانی مانند آدمی دارای صورتی است. منتها آن نفس آدم را نفس جزئی و نفس متعلق به عالم را نفس کل می‌نامند. لذا نفس کلی همه موجودات عالم را می‌پروراند.

به تعبیر علامه شعرانی، که خودشان استاد در صناعت بودند، چه قائل به گردش زمین باشیم یا نباشیم و آن را ساکن بدانیم، به حق باید بپذیریم که عالم را چه چیزی می‌گرداند؟ جلسه پیش گفتیم. اصلاً چه چیزی عالم را می‌گرداند و مدیریت می‌کند؟ تدبیر عالم با چه بود؟ آفرین، با عقل. پیاده‌سازی آن توسط نفس بود.

اینجا می‌فرماید چه بپذیریم که زمین ساکن است یا حرکت می‌کند، اصلاً کاری به این نداریم. به حق باید این را قبول کرد که عالم را عقل می‌گرداند و قدما نیز مبدأ گرداننده عالم را عقل می‌نامیدند. چه اینکه ریاضی‌دانان پیشین خدا را... یادتان هست گفتم ریاضی‌دانان خدا را به چه نامی می‌خواندند؟

واحد. «واحد» می‌گفتند. پس زمین و آسمان را عقل می‌گرداند. آن‌ها روح دارند و وحدت صنع همه موجودات تحت تدبیر مدیر عاقل، شاعر و مدبر است.

لذا علامه شعرانی در بحث تسلسل اسفار، که باید به واجب منتهی شود، می‌فرمود ـ این فرمایش علامه شعرانی است ـ این حرف را می‌خواهیم به رخ چه کسی بکشیم؟ درحالی‌که خود مادی هم به آن معتقد است. ماتریالیست‌ها، کسانی که معتقدند همه‌چیز زایش از ماده است و ماده اولیه، ماده است، معتقدند که این مرکبات به واجب‌الوجود منتهی می‌شوند. منتها آن‌ها واجب را ذات نوترون و پروتون و ذرات ماده و اتم می‌دانند که حضرت امیرالمؤمنین علیه‌الصلاة والسلام در نهج‌البلاغه از این‌ها به اصول ازلیه یاد... می‌کند.

اصول ازلیه، همین موادی مانند نوترون و پروتون‌اند. از ابتدا این‌ها پایه ایجاد عالم طبیعت شده‌اند. حال ایشان می‌فرماید حتی ماتریالیست‌ها و ماده‌گراها معتقدند واجبی وجود دارد؛ حالا از نظر ما آن را عقل کل بگیرید که عالم را مدیریت می‌کند. اما آن‌ها معتقدند این واجب چیست؟ واجب، یا مثلاً عقل عالم، چیست؟ همین ذرات نوترون و پروتون.

بعد علامه می‌گوید این چه حرفی است که می‌زنید؟ مگر این‌ها چقدر ظرفیت دارند؟ چقدر عقل دارند؟ چقدر شعور دارند که این نظام کائنات با این عظمت، این نظام کیانی را پیاده کنند؟

این چه حرف گزافی است که می‌زنید؟ اگر بخواهیم این همه مرکبات را در وحدت صنعت فقط به اصول ازلیه استناد دهیم و بگوییم ذرات بی‌شعور پدیدآورنده این همه خلائق‌اند و تحت تدبیر متفرد به جبروت عالم نیستند، چنین تصوری غلط است؛ زیرا از کجا فهمیدند که باید این‌گونه بسازند؟ چه کسی به این‌ها گفته است این‌گونه بسازند؟ این‌ها که بی‌شعورند. خودتان هم می‌گویید این‌ها بی‌شعورند. این ذرات ازلیه، اصول ازلیه، نوترون و پروتون، شعور ندارند. چگونه فهمیدند انسانی بسازند که شعور دارد؟ حیوانی بسازند که وهم و اراده دارد؟

البته علامه بحث را ادامه می‌دهند. تا همین مقدار، ایشان فاصله میان عالم بالا و پایین را بیان می‌کنند؛ آنجا عقل است و اینجا بعد نفس این تدبیر را پیاده می‌کند و می‌آید تا انزل مراتب که همین‌جاست.

باز در همین انزل مراتبش که طبیعت است، شما ببینید الی‌ماشاءالله چه عظمتی برقرار است. کدام عقل، اگر متصل به واجب نباشد، می‌تواند چنین نظام کیانی‌ای را پیاده کند؟

فیلمی هست که دست‌به‌دست می‌شود و ناسا ساخته است. از یک نقطه شروع می‌کند و کهکشان‌ها را یکی‌یکی بررسی می‌کند. بعد می‌بینی تو ذره‌ای هستی در میان این همه بیکران موجودات.

فعلاً تا اینجای بحث داریم متوجه می‌شویم که ظاهراً عالم یک وجود واحد است با اطوار مختلف. مرتبه اعلی دارد و مرتبه أدنی. مرتبه اعلی آن می‌شود عقل کل. بدانید که دانستن این‌ها مهم است.

کتب فلسفی را بخوانید، می‌گویند «عقل». کتب عرفانی همان را «روح» می‌نامند. عرفان به آن می‌گوید روح. فلسفه یا حکمت ـ به زبان قرآن، حکمت و به زبان یونان، فلسفه ـ به آن چه می‌گوید؟ عقل.

پس اعلی مرتبه، روح یا عقل است و أدنی مرتبه می‌شود نشئه طبیعت، بیرون از ما. حالا در ما چه؟ قبلاً عرض کردیم هرچه بیرون از ماست، در ما هم هست. در ما نیز اعلی مرتبه، روح است.

کم‌کم داریم مراتب وجودی خودمان را مزه‌مزه می‌کنیم. در معرفت نفس می‌خواهیم بعداً یکی‌یکی به طریق عقلی پیش برویم. این‌ها همه در فهم مفاهیم دروس معرفت نفس کمک می‌کنند که ان‌شاءالله بعد از عید، به فضل الهی، می‌خواهیم به سراغشان برویم.

و أدنی آن در وجود ما چه می‌شود؟ بدن. این‌ها با هم مرتبط‌اند. لذا اگر اکنون کسی سوزنی را در بدن شما فرو کند، بدن شما درد می‌چشد. آن چشیدن درد را بدنتان می‌چشد یا نفستان؟ آفرین، آفرین؛ نفس است.

چنان‌که می‌بینید کسی میخ طویله را در بدنش فرو می‌کند؛ نه خون می‌آید و نه هیچ دردی احساس می‌کند. مگر این بدن نبود که درد را احساس می‌کرد؟ پس چرا این شخص هیچ دردی احساس نکرد؟ تصرف نفس است. البته با ریاضات غیرشرعیه؛ و این نشان می‌دهد نفس چقدر قدرت دارد که شخص با ریاضات غیرشرعیه توانسته به چنین جایی برسد؛ مثلاً قطار را با چشمش نگه می‌دارند.

این‌ها که چیزی نیست. دو جلسه پیش اینجا یک حرف درگوشی گفتیم؛ چیزکی، چیزی برای تثبّت وجودی شما. دو جلسه پیش چه گفتیم؟ توضیح بدهم؟ فرقی نمی‌کند. مثلاً تصرف نفس شما؛ وقتی خودتان این کار را با خودتان می‌کنید، تصرف نفس در خودتان است. بیرون از خودتان نیز تصرف شما در ماده کائنات است.

اصلاً بالاتر برویم. در «صد کلمه در معرفت نفس» که فکر می‌کنم تا هفتاد و چند کلمه‌اش را اینجا گفتیم و بعد قطع شد، علامه در یکی از آن کلمات ثابت می‌کند که اصلاً سعادت بشر به چیست؟ به چیست؟ شما بگویید. عنوانش «حکمت» است: تصرف در ماده کائنات.

یعنی شما بتوانید در ماده کائنات تصرف کنید. مثلاً، مثال می‌زنم، این تازه نخود و کشمش آن است. مت به اذن الله، همان کاری که آقا میرجواد آقا کرد. گفت: «بمیر»، به اذن خدا مرد. می‌گوییم: «این آقا چه صاحب کرامتی است!» تو چقدر ضعیفی که این را کرامت می‌بینی، و ما چقدر دوریم.

حالا یک حرف درگوشی زدیم. عزیزی به ما گفت: «چگونه به بچه‌ها اعتماد کردید؟ شما چقدر زود اعتماد کردید.» ما که چیزی نگفتیم، اصلاً حرفی نزدیم. اگر ان‌شاءالله شما و ما مقداری رشد کنیم و جلو برویم، متوجه می‌شویم که اصلاً ـ خیلی من را ببخشید ـ این‌ها بچه‌بازی است.

اصلاً این‌ها چیزی نیست. در وادی عرفان، حتی بیان این‌ها خودزنی است. یعنی این بیچاره ـ با شما حرف می‌زنم یا با خودم ـ چیزی مثل یک کشف القایی، الهامی یا اعلامی برایش صورت گرفته و دیگر فکر می‌کند خبری است. من کوچک هستم.

همین الآن نزد عزیز، استاد رنجبر، بودیم. ایشان به نقل از عزیزی که از همراهان علامه حسن‌زاده بوده، فرمودند که علامه حسن‌زاده علیه الرحمه فرموده بودند: «من اصلاً کاری به این شجره‌نامه‌ها ندارم.»

هر امامزاده‌ای که می‌رفتند، حتی کسی هست که اکنون شاهد این قضایا بوده و نوشته است؛ یعنی علامه می‌فرموده و ایشان می‌نوشته، املا می‌کرده. با عصای مبارک روی قبر می‌زده، قبر شکافته می‌شده و با امامزاده شروع به صحبت می‌کرده: «شما فرزند چه کسی هستی؟ اصل و نسبت چیست؟ سوادت چقدر است؟» و مانند این‌ها. او هم پاسخ می‌داده، با هم صحبت می‌کرده‌اند و فرمایشات آن شخص، آن امامزاده، را این آقایی که همراه علامه بوده می‌نوشته است.

حالا مثلاً من این حرف را کجای دلم بگذارم؟ یا آن کاری که علامه با این حقیر کرد؛ من تا وسطش رفتم و بقیه‌اش را جرئت نکردم به شما بگویم.

مقداری ان‌شاءالله رشد کنیم، بعد به شما بگویم و شما بگویید: «این که نخود و کشمش بوده، حاجی! فازش را می‌دادی؟ این‌ها چیست؟» مقداری بالاتر برویم.

در پرانتز نکته‌ای عرض کنم. خیلی از خدا خواستم که خودش موقعیتش را ایجاد کند تا بتوانم در دل بحث سنگین نفس این را بگویم. یک‌باره محیطش ایجاد شد. آن هم اینکه این نکته‌ای را که الآن عرض می‌کنم، علم فکری بنده ندانید. فقط آن حرف‌های سنگین را ننویسید.

پیش از نماز در محضر استاد رنجبر بودیم. جمله جالبی فرمودند که آقای دکتر منصوری را که سه‌شنبه‌ها اینجا می‌آید، همه به‌خاطر ساده‌گویی‌اش دوست دارند و شما را به‌خاطر سنگین‌گویی‌تان؛ کلماتی که می‌گویید سنگین است. حالا این چیزهای ساده را هم بنویسید.

این را علم فکری بنده ندانید. امروز بنده مأمورم به شما بگویم یکی از مهم‌ترین دلایلی که من و شما الآن متوقف هستیم، این است که فوقش کشفی حاصل می‌شود، اما شهودی نیست؛ فوقش اعلامی رخ می‌دهد، الهامی نیست؛ فوقش القایی صورت می‌گیرد، ایحایی نیست؛ فوقش علم فکری است، یک جهش فکری، یک جهش راستا. آن‌گونه چشیدن آن‌چنانی، برای بعضی‌ها مثل من، نیست که انقلاب درونی رخ بدهد تا اتحاد وجودی با علم پیدا کنی.

از این جلسه الآن چقدر گذشته است؟ فکر می‌کنم چهل دقیقه شد. ساعتم هم دارد به ما تذکر می‌دهد که وقتت تمام شده است.

وقتی تمام شد، ببینی عوض شده‌ای، آدم دیگری شده‌ای؛ ارتقای وجودی را در خودت ببینی. دیگر مثل قبل نگاه نمی‌کنی، نمی‌بینی، گوش نمی‌دهی؛ اصلاً آدم از این رو به آن رو شده‌ای. چرا این در ما نیست؟ علتش را می‌خواهید به شما بگویم؟ علتی که مربوط به شماست، مربوط به شما دوستان عزیز خودم در این جلسه است. ما هنوز رفیق نشده‌ایم؛ دوستیم. علتش عدم رعایت حقوق است؛ حقوق.

شاید باور نکنید، اما اگر بنده را به‌عنوان یک معلم درب‌وداغان، به‌عنوان یک واسطه خیر و پیام قبول دارید، این پیام را از ناحیه کس دیگری بدانید. خیلی از ما گرفتار حق همسرمان هستیم. گرفتار حقوق فرزندانمان هستیم و فکر می‌کنیم آن‌ها را انجام داده‌ایم. گرفتار حق مادر و حق پدر هستیم. حقوقشان را آن‌طور که امام زمان از ما توقع دارد رعایت نکرده‌ایم. آه دل آن‌ها ما را متوقف کرده است.

شاید در ظاهر از همسرت بپرسی: «عزیزم، از من راضی هستی؟» بگوید: «بله، بهتر از شما کجا!» اما در دلش راضی نیست و همین من و شما را متوقف کرده است. شاید مادرت بگوید: «قربانت بروم، دورت بگردم، عزیز دلم»، اما در مکمن غیبش بوی سوختگی می‌آید؛ جگرش از چیزی سوخته است و تو خبر نداری. متوقفی.

می‌خواستم از روی «هزار و یک نکته»، نکته‌ای را پیرامون معرفت نفس بگویم و البته ادامه بحث «مشاهد الالهیه» را که نیمه‌کاره مانده بود، اما دیگر وقتمان گذشت.

ماشاءالله جلسه‌های شما بحث را می‌جوشاند و ذهن را می‌شوراند؛ کاری می‌کند که ما در همان ابتدا می‌مانیم. برای همین مقدمات مقداری طول می‌کشد. ببخشید. حوصله کنید، عجله نکنید، عجول نباشید.

این جمله از علامه است. فرمودند هرچه دیرتر به شما بدهند، پخته‌تر بار می‌آید. بسیاری از آدم‌هایی که می‌بینید به زمین می‌خورند ـ اصطلاحاً می‌گوییم طرف چپ کرده و راهش عوض می‌شود ـ به این جهت است که زود گرفته‌اند، ظرفیت نداشته‌اند و خودشان را باخته‌اند. مدعی‌ای را می‌بینی زود معروف می‌شود، سخنانی زود مطرح می‌شود، هنرپیشه‌ای زود چهره می‌شود، آدمی زود سلبریتی می‌شود.

بعد می‌بینی خودش را باخت. ظرفیت نداشت، آمادگی نداشت، از بین رفت، زود سوخت و ظرفیتش از بین رفت. شما این‌طور نباشید. البته تلاشتان، تلاشمان، را مضاعف کنیم، اما عجول نباشیم. بگذاریم پخته بار بیاییم. هرچه میوه بیشتر بر درخت بماند، بیشتر می‌رسد. زود نخواهید جدا شوید. بعد می‌بینی غوره نشده، مویز می‌شوید. بد می‌شود؛ کار خیلی بد می‌شود.

خیلی دوست داشتم نکات دیگری هم بگویم و آماده کرده بودم. دیگر روزی شما امروز تا همین مقدار بود. خدای منّان ان‌شاءالله از ما بپذیرد. تا ساعت دو.