کلاس معرفت نفس — ۸ اسفند ۱۴۰۳ (شرح کتب علامه)
موضوع: سه ظلمت · ذکر یونسیه · اصول ۹–۱۴ گنجینهٔ گوهر روان · لذت عقلی از شرح کبیر شواهد الربوبیة
افتتاح
عزیزانی که جهت دروس معرفت نفس حضرت علامه ثبتنام کردهاند بیایند جلو تا جلسه حالت کلاسیکی به خودش بگیرد. خیر ببینید انشاءالله.
چون امروز ساعت دو مسجد ختم است باید زودتر جلسه را تمام کنیم؛ خیلی فرصت نداریم. یعنی یک ربع به دو باید تمام کنیم — تقریباً پنجاه دقیقه وقت داریم.
ما هیچ چارهای نداریم دوستان الا اینکه از سه ظلمت خلاص بشویم که الان همهمان بدون استثنا در معرض این سه ظلمت هستیم. یک توضیح مقدماتی میدهم که هم مرتبط با بحث معرفت نفس و مقدماتش هست، هم توصیهای پیرامون آن هدایا تقدیم کنیم.
سه ظلمت
۱) ظلمت بدن
این بدن مانع ارتباط قطعی ما با عالم قدس است — مانع ارتباط اتم. حتی چنانکه خاطر شریفتان باشد عزیزانی که در شرح رسالهٔ سیر و سلوک سید بحرالعلوم رحمةاللهعلیه پیگیر مباحث بودند: در یکی از جلسات غرب تهران، غروبهای جمعه — در کانال هست — آنجا ثابت کردیم از قول علامه سید حسین حسینی تهرانی که حتی انسان کامل هم به جهت داشتن بدن عنصری — مثل الان امام عصر ما که تنها انسان کاملی است که با بدن عنصری در نشئهٔ طبیعت حضور دارند؛ بقیه بدون بدن عنصریاند — به خاطر داشتن همین بدن، نحو اتصال و ارتباطشان یا به یک معنا عروجشان کامل و اکمل و اتم نیست. چرا؟ چون نفس باید تعلق به بدن داشته باشد تا رتق و فتق امور بدن را بکند. آن بحث را آنجا داشتیم؛ چون میدانم برای عدهای سؤالبرانگیز است گفتم آن مباحث را آنجا گوش بدهید تا جا بیفتد چرا درخواست انسان کامل همینگونه است.
علامه دهدار — خاطر شریفتان باشد رسالهٔ قضا و قدرش را آوردیم اینجا از روش سخن گفتیم؛ علامه خیلی تأکید دارند و تصحیح کردند این رساله را و تعلیقه بر آن نوشتند — عرض کردیم ایشان فرمودند تعلق انسان پس از مرگش به عین ثابتش پانصد سال باقی میماند؛ آنجا این را صحبت کردیم و باز کردیم یعنی چه.
پس بدن یکی از ظلمتهایی است که الان گرفتارشیم. فلسفهٔ شهادت این است که شهید به مقام شهود میرسد و تنها مانع اتصال کامل — بلکه اکمل — به حضرت حق را این بدن میبیند و معامله میکند؛ میگوید این هم برایش دار. این میشود شهادت. بچهبازی نیست شهادت؛ مقام شهود است. این یک ظلمت.
۲) ظلمت نفس اماره
ظلمت بعدی خود نفس ماست. البته الان باید حاضرجواب باشید بگویید کدام نفس؟ آفرین. چرا اماره است؟ تعلق به بدن دارد — بیش از حد. یعنی بدن بیچاره کرده نفس را؛ خواهشهای بدن بیش از حد متعارف است؛ جلوی سیر نفس را گرفته. این میشود نفس اماره. اگر این تعلق کم بشود به حداقل و انزل مراتب — جایی که دیگر فقط بدن بتواند حیاتش را ادامه بدهد — به همان میزان نفس میتواند ارتباط بگیرد با عالم قدس و بشود نفس مطمئنه.
پس یکی دیگر هم نفس بیچارهای است که بیچارهٔ بدن شده؛ جسارت میکنم غالباً همهمان این بیچارگی را داریم. اصلاً این سیر معرفت نفس را انشاءالله میخواهیم برویم که این بیچارگی را از خودمان برداریم.
۳) ظلمت دنیا / عالم طبع
سومین ظلمت ظلمت خود دنیا، عالم طبع، طبیعت است. بارها در سیر بحثها عرض کردیم که نور و ظلمت مشوباند، حق و باطل مشوباند، عقل و وهم مشوباند، شب و روز مشوباند. این گرگومیش اصطلاحاً؛ شر و خیر با هم قاطی است؛ هرکس نمیتواند تشخیص بدهد. این ظلمتی است که فقط اینجا اینطور است. مافوق عالم طبع هیچ شری وجود ندارد، هیچ ظلمتی نیست، هیچ باطلی نیست.
ما هیچ چارهای جز خارج شدن از این سه ظلمت نداریم تا بتوانیم ارتباط بگیریم با ملکوت وجود خودمان و از طریق ملکوت وجود خودمان به ملکوت عالم:
«وَفِي السَّمَاءِ رِزْقُكُمْ وَمَا تُوعَدُونَ» (ذاریات/۵۱:۲۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و روزی شما و آنچه وعده داده میشوید در آسمان است.
همهٔ مطلق ارزاق — یکیاش رزق علم و دانش و معرفت و حکمت و عرفان که شما زانو زدید سر این سفره؛ ما با هم زانو زدیم. تا از این سه ظلمت خارج نشویم خبری عزیز دلم از علم و معرفت و حکمت و عرفان نیست.
حاجآقا شما که ما را بیچارهتر کردی… اصلاً ما اینجاییم که شما را بیچاره کنیم، بیچارهتر کنیم؛ خودمان را هم همینطور — تا فکری به حال بیچارگیمان بکنیم.
ذکر یونسیه: سریعالسیر خروج از سه ظلمت
چه ذکری هست که با آدابش اگر گفته بشود خیلی سریعالسیر است — مثل این قطارهای سریعالسیر که مسیر دوازدهساعته را یکساعته میرود — سریعالسیر ما را در آنِ واحد از این سه ظلمت خارج میکند؟ هرکی گفت آن چه ذکری است؟
لا إله إلا الله؟ نه؛ از یک ظلمت خارج میکند. احسنت به شما — باز هم خواهرها. برای سلامتی خواهری که گفتند یک صلوات بفرستیم:
اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ.
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا بر محمد و آل محمد درود فرست و فرجشان را نزدیک گردان.
بله — ذکر یونسیه. اول بگویم چه ربطی دارد با خروج از سه ظلمت. حضرت یونس علی نبینا و آله و علیهالصلاةوالسلام هم از سه ظلمت به محض گفتن این ذکر خارج شد. بعضیها گفتند چهارصد بار گفته؛ بعضیها گفتند نه، چهار هزار بار. لذا بین عرفا حرف زده شده که کسی که میخواهد کامل بشود حداقل چهارصد تا چهار هزار بار برساند — در سجده. حتماً در سجده.
سر اینکه در سجده است یکیاش این است که خود حضرت یونس این را در سجده گفته، در دل آن نهنگ / ماهی:
«وَذَا النُّونِ إِذ ذَّهَبَ مُغَاضِبًا… فَنَادَىٰ فِي الظُّلُمَاتِ أَن لَّا إِلَٰهَ إِلَّا أَنتَ سُبْحَانَكَ إِنِّي كُنتُ مِنَ الظَّالِمِينَ» (انبیاء/۲۱:۸۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و ذو النون را [یاد کن] هنگامی که خشمگین رفت… پس در ظلمتها ندا داد که معبودی جز تو نیست؛ منزّهی تو؛ من از ستمکاران بودم.
سر دیگرش که الان فرصتش نیست انشاءالله در آثار سجده وقتی با هم بررسی میکنیم؛ در جامع الاسرار ملا سید حیدر آملی آمده؛ آنجا میتوانید ببینید.
سه ظلمتی که حضرت یونس بلافاصله از آن خارج شد چیست؟ بعضی گفتند نخیر، همان اولین بار که گفت نهنگ عطسه کرد و او پرت شد بیرون و به شکرانه چهارصد یا چهار هزار بار گفت — درش اختلاف هست، کاری نداریم. آن سه ظلمت: (۱) دل نهنگ — تاریک بود؛ (۲) دل دریا؛ (۳) دل شب — در شب گرفتار شد. این سه ظلمت را پشت سر گذاشت و نجات پیدا کرد. لذا عرفا از همینجا برداشت کردند که برای خروج از این سه ظلمت این ذکر باید گفته بشود. این ذکر از ذکرهایی است که آنی جواب میدهد در خروج از ظلمت به نور:
«اللَّهُ وَلِيُّ الَّذِينَ آمَنُوا يُخْرِجُهُم مِّنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّورِ» (بقره/۲:۲۵۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدا ولی کسانی است که ایمان آوردند؛ آنان را از ظلمتها به سوی نور بیرون میآورد.
ما نداریم ذکری که به این سرعت، به این جامعیت از هر سه ظلمت انسان را خلاص کند — البته در سجده.
جلسهٔ پیش در سؤالی که یکی از خواهران داشت دستوپا شکسته جواب دادیم: آنهایی که برنامه دارند طبق برنامهشان فعلاً بروند جلو؛ آنهایی که ندارند حداقل یک بار بعد از هر نماز — یا در سجدهٔ آخر نمازشان یا بعد از نماز بعد از الحمدلله — ذکر یونسیه. اما آن برای حداقلیها بود، نه شماها. الان دیگر رسیدیم نقطهٔ سرخط به شما، به ما، به خودمان. ماها زشت است یک بار بگوییم. حداقل — کف سطح جلسه را که خودم را نگاه کنم — باید سه بار بگوییم؛ چون سه بار میشود ذکر کثیر. کمتر از سه بار دیگر ذکر کثیر نیست.
اینکه سر اینکه «إن الله وملائکته یصلون…» را که میگوییم بعد سه بار صلوات میفرستیم — در آیه که نیامده سه بار صلوات بفرستید — علتش این است که ذکر، کثیر بشود:
«إِنَّ اللَّهَ وَمَلَائِكَتَهُ يُصَلُّونَ عَلَى النَّبِيِّ…» (احزاب/۳۳:۵۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدا و فرشتگانش بر پیامبر درود میفرستند…
این را یادمان باشد برای من و شماها — تنبلترینتان که منم واقعاً میگویم نه بازارگرمی؛ واقعاً خودم را از همهٔ شما تنبلتر میبینم. سه بار دیگر حداقل است. کسی که میتواند هفت بار، ده بار، چهل بار. توجه کردید؟ در جمع شماها ظرفیتها الحمدلله خیلی راحت دارند.
ادامهٔ اصول گنجینهٔ گوهر روان (از اصل نهم)
در کتاب گنجینهٔ گوهر روان آن اصول ابتداییاش بودیم — در بیستوسه اصل و ام و عین — تا به برکت نام حضرت امام الرؤوف تا هشتمین اصل را خواندیم. چند تا اصل بخوانیم؛ فرصتمان کم است، سریعتر برویم جلو.
اصل ۹ — جوهر بودن علم و عمل
«و دیگر جوهر بودن علم و عمل و انسانسازی آنهاست.» یعنی علم و عمل عرض نیستند؛ عارض نشدهاند؛ از بیرون نمیآیند؛ بلکه جوهر و انسانسازند. اینها با ما اتحاد وجودی برقرار میکنند؛ ما میشویم همان علم و عملمان. علم سازندهٔ روح است — روح را علم شکل میدهد — و عمل سازندهٔ بدن است. کسی که میخواهد بدن خوشگلی داشته باشد بعد از این سرا، در عالم عقبی، با اعمال صالح بدن زیبا میشود؛ هرچه عمل صالح بهتر و نورانیتر، بدن زیباتر.
«و همواره در همهٔ عوالم بدن آن عالم مرتبهٔ نازلهٔ نفس است.» اینجا بدن ما مرتبهٔ نازلهٔ نفسمان است؛ جدایی از نفس نیست. یک وجود واحد برگرفته از ظاهر و باطن — بدن و نفس با هم. در عالم برزخ یا عوالم بالاتر هم بدنهای آنجا مرتبهٔ نازلهٔ نفساند.
یادتانه یک بار گفتیم بدن سایهٔ نفس است؛ شبیه به آن است؛ از بدن میشود تشخیص داد نفس چه خبری توش است. آنجا هم اینشکلی است: کسی بدن یکی را میبیند — اشتداد وجودی پیدا کرده، شدت نورانی شده، چهرهٔ ملکوتی شده — یا برعکس خداینکرده خبیث شده شبیه حیوانات. چگونه تشخیص میدهی همان است با اینکه چهره عوض شده؟ بدن مرتبهٔ نازلهٔ نفس است؛ وقتی نفس طرف را میشناسی بدنش سایهٔ اوست. مثل سایهای که روی زمین میافتد و پرنده پر میزند؛ میفهمی پرندهای در آسمان است.
و بدنهای دنیوی و اخروی در طول یکدیگرند، در عرض هم نیستند. یک معنایش این است که همین الان شما بدن برزخی دارید — که تا خوابتان میرود میتوانید با آن سیر کنید؛ که تا مرتبط میشوید با عالم عقول شهود بهتان دست میدهد و از عالم مثال هم رد میشوید؛ که در عالم اله / اسماء میتوانید اسم الله را در خودتان پیاده کنید — بماند به وقتش. تفاوت این بدنها به نقص و کمال است: بدن دنیوی ناقص است نسبت به بدن برزخی؛ آن هم ناقص نسبت به بدن عالمهای بالاتر. ادلهٔ عقلی و نقلی بر این قائماند که انشاءالله بعدها بررسی میکنیم.
اصل ۱۰ — جزا نفسِ علم و عمل
«و دیگر جزا نفسِ علم و عمل بودن است.» یعنی جزایی که به ما میدهند چیز جدا از علم و عمل ما نیست؛ اصلاً همان است. جزا نفسِ عمل است؛ نفسِ علم ماست. چه اینکه جزا در طول علم و عمل است و ادلهٔ عقلی و نقلی بر آن قائماند — اینجا خیلی حرفهای شنیدنی بزرگان پیاده کردهاند؛ بعدها با هم کار میکنیم.
اصل ۱۱ — ملکات نفس / مواد صور برزخی
«و دیگر اینکه ملکات نفس…» من اینقدر بحثهای اینچنینی را دوست دارم؛ خیلی به درد جوانهای امروز میخورد که سؤال زیاد دارند؛ این آرامشان میکند؛ مثل آب روی آتش خیلی از سؤالها را برمیدارد.
ملکات نفس یعنی ملکه شده — رسوخ کرده در نفس، در وجود تو. چه باعث میشود چیزی رسوخ کند یا ملکهٔ نفس بشود؟ عادت. عادت از چه؟ تکرار، اصرار، اصرار، اصرار بر عملی. در نهایت میشود ملکهٔ نفس. حالا ملکات نفس چه کارند؟ مواد صور برزخیاند. در عالم برزخ هر صورتی که میبینیم مادهاش چیست؟ آن ملکات نفس. چرا این آن صورت را میبیند و آن یکی صورت دیگر را؟ چرا این با این محشور است و آن با آن؟ به جهت ملکات نفس — که از اصرار بر عمل آمده.
یعنی هر عملی صورتی دارد که در عالم برزخ آن عمل بر آن صورت بر عاملش ظاهر میشود؛ صورت انسان در آخرت نتیجهٔ عمل و غایت فعل او در دنیاست؛ و همنشینهای او از زشت و زیبا همگی غایات افعال و صور اعمال و آثار و ملکات او هستند. «آقا من چرا با این آدم زشت و سیاهچهره و وحشتناک و بدبو و گزنده و وحشی محشور شدم؟ خدایا این را کی گذاشتی کنار من تا ابد؟» — ملکات نفست؛ خودت این صورتها را ایجاد کردی. نفس خودت بفرما. «اه چه چهرهای، چه زیبا؛ من زیباتر از تو ندیدم» — خودت ایجاد کردی؛ ملکات نفست.
این صورتها کجا ایجاد میشوند؟ در ثغَر ذات او پدید میآیند — ثغر یعنی باطنترین حالت نفس — پدید میآیند و بر او ظاهر میشوند. یعنی خودش خودش را میبیند؛ طرف خودش کتاب وجود خودش را میخواند. این یعنی خواندن — نه اینکه سیاهی قلم را بردارید بخوانید:
«اقْرَأْ كِتَابَكَ كَفَىٰ بِنَفْسِكَ الْيَوْمَ عَلَيْكَ حَسِيبًا» (اسراء/۱۷:۱۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): کتابت را بخوان؛ امروز نفس تو برای حسابرسیات کافی است.
به خاطر همین آیینههاست که من شما را به خاطر خودتان دوست دارم؟ به خاطر خدا. بله دیگر؛ چون صورت خدا در آنهاست؛ صورت همهٔ اسماء الله — اسم جامع — در آنها پدیدار شده؛ آنها شبیه خدا شدهاند؛ به یک معنا مثل خدا شدهاند. بعضیها که این را قبول ندارند میگویند مثل اعلی؛ باشد دعوا نداریم روی لفظ. شما بگویید مثل اعلی؛ ما میگوییم مثل الله.
نتیجه: انسان در این نشئه نوع است — جنس حیوان، نوع انسان؛ موالید ثلاثه: معدن/جماد، نبات، حیوان. در نشئهٔ آخرت چه؟
«وَإِنَّ الدَّارَ الْآخِرَةَ لَهِيَ الْحَيَوَانُ» (عنکبوت/۲۹:۶۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و سرای آخرت همانا حیات [حقیقی] است.
آنجا یکپارچه حیات است؛ حیات تفور میجوشد. از جهت حیات به آن حیوان میگویند — از همین ریشه است. آنجا میشویم جنس اما تحت آن انواع و اقسام انسانها. از این امر تعبیر به تجسم اعمال یا تجسد اعمال یا تجسم اعراض کردهاند. مقصود تحقق و تقرر نتیجهٔ اعمال در صقع جوهر نفس است — در باطن، مکمن غیب؛ دیگر از تو هم جدا نمیشود؛ تا ابد همانی، تو همانی. در حقیقت من و شما میشویم صددرصد علم و عملمان و السلام؛ چیزی جز این نیستیم.
منتها ظهورش: اینجا هم همینایم؛ منتها چون ذیل اسم ظاهر حضرت حق نفس میکشیم کسی از باطن دیگری حتی خودش هم خیلی خبر ندارد — مگر هدایت اولیاء الله یا کسانی که سیر معرفت نفس را درست میروند و کتاب خودشان را درست میخوانند. امکانش هم هست؛ روش هم داریم میگوییم در این جلسات. اینجا هم همان است ولی ظهور ندارد. وقتی میمیریم اسم الباطن حق ظهور میکند؛ آنجا ظهور ملکات و صور صقع نفس. هرچه میروی بالاتر ذات خودت خودش را بیشتر نشان میدهد.
اگر امروز سؤال نکنید از من — دو سه تا هم بین بحث پرسیدید؛ بگذارید به حساب جلسهٔ پرسشوپاسخمان — این مطلب ناب را برایتان بخوانم مست شوید تا خانه بروید.
اصل ۱۲ — تکامل برزخی
«و دیگر تکامل برزخی نفس بعد از انفصال از بدن عنصری است.» عجب! یعنی آنجا به تکامل میرسیم. مگر نمیگویند تمام شد، پروندهٔ اعمال بسته شد؟ بابا اگر بسته شده بود برای چه میگوید صدقات جاریه؟ چرا میگوید نماز و روزه؟ چرا میگوید نماز لیلةالدفن بخوان برای سید حسن نصرالله، برای سید صفیالدین اینقدر تأکید کردند بخوان؟ مگر تمام نشده؟ پروندهاش بسته نشده. برای چه میگوید بخوان؟ آنجا هم تکامل هست.
در این امر اثبات میشود که نفس پس از انقطاع بدن استکمال مییابد. به ادلهٔ تجرد نفس بقای نفس پس از انقطاع از بدن اثبات میشود و به تکامل برزخی استکمال آن. خلاصه: نفس نه فقط به انقطاع از بدن فانی نمیشود بلکه زندهتر میگردد. تازه نفس زنده میشود؛ تازه تو نفس خودت را میبینی. اوه اوه اوه! چه بشود آدم نفس خودش را ببیند.
اصل ۱۳ — سعادت و شقاوت نفس
«و دیگر بحث در سعادت و شقاوت نفس است.» همین نفس — یک وجود واحد در وجود ما — هم سعادت دارد هم شقاوت. یعنی در آنِ واحد میتوانیم سعید باشیم و میتوانیم شقی باشیم. از همین جهت هم هست که یا از ملائکه بالاتریم چون سعید میشویم در حالی که بنیهٔ شقاوت را داریم، یا از حیوانات پستتر میشویم چون میتوانستیم سعید باشیم و عقلمان را به کار نینداختیم — این فرمایشهای امام صادق صلواتاللهعلیه.
اصل ۱۴ — عود نفس به منشأ
«و دیگر عود نفس به منشأ و مبدعشان» — یعنی کسی که انشائش کرده، ایجادش کرده. خیلی ترس دارد، خیلی لرز دارد. باور میکنید بدنم نه از سرما، از خواندن این جمله دارد میلرزد. عود نفس به منشأ و مبدعشان بعد از انقطاع و ارتحال از دنیاست. الله اکبر. اگر بفهمیم مبدع و منشأ نفس کیست، چیست، جایش کجاست و ما قرار است عود کنیم برویم آنجا… مولا میفرماید اگر بدانید چه منازلی در انتظار شماست، چه مواقفی، چه چیزهایی را قرار است ببینید — همین خودتان را قرار است ببینید — چه چیزهایی کشف بشود، پردهها برود کنار، چه ببینید تا آخر عمر خنده به لبتان نمیآید.
ولی احمق بیشعور — جسارتاً — میآید این را که میگوییم چون شنیدهایم میگوییم، ناراحت میشود. پس چرا خود آقا میخندید؟ مزاح بود. او به خاطر من و شما این کار را میکرد؛ اگر نخندد، همسر نداشته باشد، نخورد، نخوابد عود میکند از آنجا میرود. آنقدر لطیف بلکه الطف است؛ نفس جهنده است؛ میخواهد با شتاب برود — نفس کلی. اصلاً نمیتواند بماند در این عالم؛ میخورد که بماند تا من و شما را ارشاد کند. قصهٔ او با ما فرق میکند.
متن از شرح کبیر (مشاهد الالهیة / شواهد الربوبیة)
به نظرم متنی که الان میخوانم از چند جهت اهمیت دارد: (۱) آشنایی با این کتاب شریف و عرشیه؛ (۲) جمعبندی از همهٔ حرفهایی که فکر میکنم امروز هفتمین یا هشتمین جلسهٔ مقدمات معرفت نفس باشد — مقدمهای از همهٔ چیزهایی که تا حالا گفتیم: حالا بفرمایید ببینم این همه حرف زده که چی بشود؛ (۳) این چند اصل که حضرت استاد در گنجینهٔ گوهر روان فرمودند اینجا جمع شده و من با زیرکی خاصی این را برای شما انتخاب کردم بگویم به فضل الهی.
کتابی که دست من است جلد اول شرح کبیر است. کبیر چرا؟ منظور ملاصدرا کبیر — آخوند کبیر، شیخ کبیر. اسم اصلیش مشاهد الالهیة است؛ شرح کبیر مشاهد الالهیة. سه جلد. چه را شرح داده؟ شواهد الربوبیة ملاصدرا. یکی از کتابهای بسیار عالی که شما باید بعداً انشاءالله — الان زود است — داشته باشید و با آن غذای روحتان را تأمین کنید. در آن زندگینامهٔ ملاصدرا و مبدعاتش — حدود صد و هفتاد و سه اصل که مبدعات ملاصدراست؛ کسی جز او اینها را به این شکل نگفته.
در بیستوششمین فصل / اصل میفرماید در ماهیت سعادت و شقاوت حقیقی. بعضی جاهاش کلمات غامض است؛ فعلاً در صدد توضیح تکتک کلمات نیستم؛ کلیتی میخواهم دستگیرتان بشود؛ بعداً توضیح اجمالی میدهم. برای امروز همینجا بس است که وجود را بفهمیم — در درس اول دروس معرفت نفس (صد و پنجاه و سه درس) حداقل یک جلسه شاید تا سه جلسه زمان بخواهیم وجود را توضیح بدهیم یعنی چه.
وجود عین خیر و سعادت بوده و شعور بدان نیز خیر و سعادت است — اعم از اینکه حضوری یا حصولی و اجمالی یا تفصیلی باشد. لیکن مراتب وجودات متفاوت و متفاضلاند. مثلاً شما افضلید بر حیوان؛ متفاضلید؛ فضیلت دارید. به هر اندازه که مرتبهٔ وجود کاملتر باشد خلوص آن از عدم بیشتر است و سعادت در آن وافرتر. برعکس هرچه ناقصتر، مخالطت آن با شرور و شقاوت بیشتر.
کاملترین نحوهٔ وجود و اشرف آن حق اول است؛ سپس مفارقات عقلی (مقابل مقارنات که در عالم مادهاند؛ مفارقات عرشیاند). بعد از مفارقات عقلی چه میآید؟ نفوس. پستترین وجودات هیولای بدون صورت و زمان و حرکت است — انزل مراتب وجود؛ قوهٔ محض؛ به زبان یونانی چوب نتراشیده؛ استعداد هر طور دوست داری بتراشی. پس از اینها صور جسمی؛ و ما گرفتاریم به این صور جسمی — ببخشید گرفتار الاغ وجودمانیم؛ این بدن الاغ ماست؛ دنبال سر الاغ خودمان راه افتادهایم؛ این الاغ هی جفتک میاندازد به نفس — نفسی که باید مطمئنه بشود بدبخت، اماره شده.
طایع / طبع و نفوس در مرتبهٔ صعود و عروج به مبدأ — میخواهد عروج کند از پستترین نقطه شروع میکند به بالاترین. آقای هاشمی چپچپ دارد نگاه میکند معلوم است خبرهایی در ساعت هست. آره. کمتر از ده دقیقه وقت داریم؛ گفتیم ربع به دو تمام میکنیم چون مجلس ختم است. این خیلی حیف است. اگر بخواهم توضیح بدهم تا آخر نمیتوانم بخوانم؛ راضی باشید رد شوم. ببینید چقدر شیرین است؛ هرکی هرچی گیرش آمد نوش جانش؛ بعداً اینها را باز میکنم.
وجود هر شیء در نزد خود آن شیء لذیذ است. تا حالا خودت را چشیدهای؟ و اگر وجود سبب و مقوم آن برایش حاصل گردد بسیار لذیذتر خواهد بود — یعنی برود به وجود اصلی مقومش، مسببش، علتش نزدیک بشود در سلسلهٔ طولی؛ وسائط فیض را جلسهٔ پیش گفتیم. وقتی فهمی در ملکوت نازل میشود به تو میچشاند؛ ارتباطت با آن لذیذترت میکند برای خودت. دیدی وقتی چیز خوبی میفهمی از خودت خوشت میآید؟ معجب شدن را نمیگویم اوج بگیرد؛ خوشت میآید؛ احساس عزت نفس میکنی؛ دامنت را از گناه جمع میکنی — این خودت را چشیدهای که چقدر شیرینم من، بگذار شیرینتر بشوم. آنقدر شیرین میشوی تا ملائکه میخواهند بخورندت؛ میریزند دور و برت؛ حفظت میکنند؛ غیرت پیدا میکنند نسبت به تو.
کمال هر لذتی برای انسان به ادراک آن است. و از آنجا که وجودات با یکدیگر متفاوتاند، سعادات نیز که عبارت از ادراک آنهاست متفاضلاند. وجود قوی عقلی اشرف از وجود قوی حیوانی و شهوی و غضبی بهایم و درندگان است؛ سعادت وجود عقلی هم بیشتر و لذت و عشق آن کاملتر و تمامتر است. میخواهد ثابت کند چرا درک عقلی لذتش به مراتب قابل مقایسه نیست با لذت جسمی طبعی — معذرت میخواهم بگویم الاغی. مثل آن مرغ که سرش را انداخته پایین علف میخورد؛ مثل علامه همیشه مثال گاو خوشآبوعلف را میزند: خوب میخورد و میخوابد و این لذت عجب چه کیفی میدهد؛ تو هم بیا مثل ما بخور و بخواب. بدبخت! نچشیدی لذت عقلی را. هرچه اشرفتر، اشمختر، اعلیتر، بالاتر، لذتش هم بیشتر. اگر کسی لذت عقلی را کشید دیگر حاضر نیست تن بدهد به لذت جسمی مگر مجبور باشد.
حتی بحث شهوت که پیش میآید علامه همیشه میفرمودند: این غریزه جهت چیست؟ انشای صورت انسانی است؛ نه اطفاء شهوت حیوانی. خود صورت انسانی؛ پیغمبر فرموده من قیامت فخر میکنم به تکتک شما امتم حتی بچههایی که در رحم سقط شدهاند — نه از قصد کشته و نه خودش سقط شده. عجیب است تجدد نسل که ما از فضیلتش بیخبریم که آنجا پیغمبر به این مباهات میکند جلوی انبیای دیگر.
اوج لذتهای طبعی چیست؟ شکم و زیر شکم — جسارتاً — بالاتر از این نداریم که. وقتی یادت میآید حالت بد میشود: اه چه کار کثیفی بود؛ شکمم پر شد؛ دلدرد؛ آروغ؛ سردرد؛ بنیه رفت. ولی وقتی دست سر یتیمی کشیدی، نماز شب خواندی، فهم عقلی کردی، ارتباط با انسان کامل پیدا کردی — همیشه لذتش باهات است؛ یادت میآید کیف میکنی؛ میگویی ای کاش دوباره تکرار شود. اصلاً قابل قیاس نیستند اینها با هم.
دو دقیقه وقتمان مانده؛ دو سوم بیشتر مبحث مانده؛ ولی خیلی شیرین است حیف میآید. یک دو خط دیگر بخوانیم — جلسهٔ بعد را که از ما نگرفتند که.
پس آنگاه که نفس ما آدمیان تکامل یافته و قوی شده و علاقهٔ آن از بدن قطع گردیده، به حقیقت ذات خود رجوع کرده و چنین رجوعی عین رجوع به مبدأ آن در شمار میآید. الله اکبر. مبدأ نفس کیست؟ نفس کل. ما نفوس جزئیهایم. مبدأ نفس کل؟ عقل کل. مبدأ عقل کل؟ صادر اول. مبدأ صادر اول؟ کمالات ذاتی حق که به آنها میگویند اسماء الهی ظهور کردهاند.
رجوع به حقیقت ذات خود یعنی به کمال عقلی؛ آن اعلی علیین خودت را بچشی برسی درک کنی — به آن عقل وجودت که گفتیم امیرالمؤمنین کلش میشود مولا و عقول همه سدنه و خدمهٔ او هستند؛ عقل شما هم یکی از خادمین مولاست و زانو بزند در محضر حضرت و از او اخذ فیض کند. چنانکه حضرت استاد فرمودند شیخ ما فرمودند آرزویم این است که بمیرم. آرزوت که بروی چه کار کنی؟ بروی سراغ قصور و انهار و اشجار و حوریها؟ نه خیر؛ بروم محضر مولا علی زانو بزنم نهجالبلاغه را مولا به من تعلیم بدهد. آرزوها را ببین. استاد فرمودند.
تو فقط کافی است خودت را پیدا کنی؛ به خودت رجوع کنی؛ آن اعلی علیین را در ملکوت وجود خودت میبینی.
سالها دل طلب جام جم از ما میکرد آنکه خود داشت ز بیگانه تمنا میکرد
و در این صورت به چنان سعادت و بهجتی نائل میشود که توصیف آن ممکن نبوده و با لذات حسی قابل قیاس نیست. زیرا اسباب لذات عقلی تمامتر و قویتر و لازمتر از لذات حسی است. وجود در هر موجودی اصل و فیضبخش هر گونه خیر و نظم بوده و جواهر عقلی نیز به ذات خود از همین ویژگی بهرهورند. اما ادراک مشتهیات حسی با قوایی ضعیف و ناقصالوجود است که متعلق به ظواهر بوده و از حقیقت آن به دور میباشد. موضوع این شهوات جسمانی اکل و شرب و روایح و الوان و چیزهایی از این قبیل است — اخسّ، خسیس، پستترین مراتب. در صورتی که مدرکات قوهٔ عقلیه کل الاشیاء و آن هم بر وجه حقیقت آنها میباشد:
اللَّهُمَّ أَرِنَا الْأَشْيَاءَ كَمَا هِيَ.
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا چیزها را چنانکه هستند به ما بنما. (دعا / مضمون حکمی)
یعنی حکمت؛ یعنی باطن اشیا. آن کار عقلی میخواهد؛ با عقل میشود. به قول شاعر: ببین تفاوت راه از کجاست تا به کجا. این مسیری است که ما باید برویم.
نصف مطلب را من خواندم؛ نصفش را انشاءالله جلسهٔ بعد — که ببینید چقدر راه داریم و کجاها را باید سیر کنیم و ما قرار بود خودمان را بچشیم افتادهایم به چشیدن این پستیها و چیزهایی که زوالپذیرند و الاغ وجودمان و شکم و اینها. متأسفانه. خیلی خیلی خودمان را تحویل بگیریم؛ وهمیاتمان را داریم میچشیم که مرتبهٔ حیوانیت ماست.
والحمد لله ظاهر بالعالمین. صلوات بفرستید.
اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ.
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا بر محمد و آل محمد درود فرست.
Corrections log
| مورد | اصلاح | منبع / یادداشت |
|---|---|---|
| ردق و فسق | رتق و فتق امور بدن | اصطلاح رایج |
| ذکر یوسی / یوسیه | ذکر یونسیه + انبیاء ۸۷ | قرآن / تانزیل |
| وفی السماء رزقکم… | ذاریات ۲۲ | tanzil |
| الله ولی الذین آمنوا… | بقره ۲۵۷ | tanzil |
| اقرأ کتابک… | اسراء ۱۴ | tanzil |
| إن دار الآخرة لهی الحیوان | عنکبوت ۶۴ | tanzil |
| واقعات سالحات | صدقات جاریه (بافت) | وضوح ASR |
| nefse / nefsi | نفس | لاتین نشت ASR |
| ثغ ذات | ثغر / صقع ذات | بافت برزخ |
| صغع | صقع | اصطلاح حکمی |
| علامه دهدار + عین ثابت | حفظ نام رساله | آثار علامه |
| مشاهد الالهیه / شواهد الربوبیه | املای رایج | عنوان کتب |
| ASR مکث/همهمه/نفس عمیق | پاکسازی | بدون حذف مضمون |
ترجمههای فارسیِ زیرِ متونِ عربی توسط مدل افزوده شدهاند و گفتهی استاد در جلسه نیستند. ASR برای خوانایی پاکسازی شده؛ Segments حذف شده.