ددرس‌گفتارها
بازگشت به پخش
متن کاملخلاصهنسخه کتابی · جلسه 013

یادداشت: ترجمه‌های فارسیِ زیرِ عبارات عربی توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو گفتار استاد نیستند.

مقدمه و سه ظلمت پیشِ روی انسان

عزیزانی که برای دروس معرفت نفس حضرت علامه ثبت‌نام کرده‌اند، جلوتر بیایند تا جلسه حالت کلاسیک‌تری به خود بگیرد. ان‌شاءالله خیر ببینید.

چون امروز ساعت دو در مسجد مراسم ختم برگزار می‌شود، باید جلسه را زودتر تمام کنیم. تقریباً پنجاه دقیقه فرصت داریم.

ما هیچ چاره‌ای نداریم جز اینکه از سه ظلمت رهایی پیدا کنیم؛ سه ظلمتی که اکنون همهٔ ما، بدون استثنا، در معرض آن هستیم. توضیحی مقدماتی عرض می‌کنم که هم با بحث معرفت نفس و مقدمات آن مرتبط است و هم زمینه‌ای برای توصیه‌ای است که پیرامون آن هدایا عرض خواهیم کرد.

ظلمت نخست: بدن

نخستین ظلمت، ظلمت بدن ماست. این بدن مانع ارتباط اتمّ ما با عالم قدس است.

اگر خاطر شریفتان باشد، عزیزانی که مباحث رسالهٔ سیر و سلوک سید بحرالعلوم، رحمة‌الله‌علیه، را پیگیری کرده‌اند، در یکی از جلساتی که غروب‌های جمعه در غرب تهران عرض کردیم ــ و فایل آن نیز در کانال موجود است ــ از قول علامه سید محمدحسین حسینی طهرانی بیان کردیم که حتی انسان کامل نیز به‌جهت داشتن بدن عنصری، محدودیتی از این حیث دارد.

اکنون امام عصر، عجل‌الله‌تعالی‌فرجه‌الشریف، تنها انسان کاملی هستند که با بدن عنصری در نشئهٔ طبیعت حضور دارند؛ دیگر انسان‌های کامل، بدن عنصری ندارند. به‌سبب همین بدن، نحوهٔ اتصال و ارتباط، یا به یک معنا عروج، به مرتبهٔ اکمل و اتمّ خود نمی‌رسد؛ زیرا نفس باید به بدن تعلق داشته باشد تا به رتق‌وفتق امور بدن بپردازد.

این بحث را در همان جلسات مطرح کردیم. چون می‌دانم ممکن است برای عده‌ای سؤال‌برانگیز باشد، مراجعه به آن مباحث روشن می‌کند که چرا وضعیت انسان کامل از این جهت چنین است.

اگر خاطر شریفتان باشد، رسالهٔ قضا و قدر علامه دهدار را نیز در اینجا آوردیم و از روی آن سخن گفتیم. حضرت علامه بر این رساله بسیار تأکید دارند؛ آن را تصحیح کرده‌اند و بر آن تعلیقه نوشته‌اند. در آنجا عرض کردیم که تعلق انسان پس از مرگ به عین ثابت او تا پانصد سال باقی می‌ماند. معنای این سخن را نیز در همان بحث به‌تفصیل باز کردیم.

پس بدن یکی از ظلمت‌هایی است که اکنون گرفتار آن هستیم.

عرض کردیم که فلسفهٔ شهادت این است که شهید به مقام شهود می‌رسد و تنها مانع اتصال کامل، بلکه اکمل، خود به حضرت حق را این بدن می‌بیند؛ ازاین‌رو با خدا معامله می‌کند و این بدن را نیز در راه او می‌دهد. این می‌شود شهادت. شهادت مسئله‌ای ساده نیست؛ مقام شهود است.

ظلمت دوم: نفس امّاره

ظلمت دوم، نفس ماست؛ و مراد در اینجا نفس امّاره است.

چرا نفس امّاره می‌شود؟ زیرا بیش از حد به بدن تعلق پیدا کرده است. خواهش‌های بدن از حد متعارف فراتر رفته و جلوی سیر نفس را گرفته است. این همان نفس امّاره است.

اگر این تعلق کاهش یابد و به حداقل و نازل‌ترین مرتبه برسد؛ یعنی بدن تنها به اندازه‌ای از خواسته‌های خود بهره‌مند شود که بتواند حیاتش را ادامه دهد، به همان میزان نفس می‌تواند با عالم قدس ارتباط بیشتری برقرار کند و به سوی نفس مطمئنه حرکت کند.

پس ظلمت دوم، نفسی است که گرفتار و مقهور بدن شده است؛ و غالباً همهٔ ما به نوعی گرفتار این وضعیت هستیم. اساساً این سیر معرفت نفس را، ان‌شاءالله، برای همین طی می‌کنیم که این گرفتاری را از خود برطرف کنیم.

ظلمت سوم: عالم طبیعت

سومین ظلمتی که گرفتار آن هستیم، ظلمت خود دنیا؛ عالم طبع و طبیعت است.

بارها در جریان مباحث عرض کرده‌ایم که در این عالم، نور و ظلمت با یکدیگر مشوب‌اند؛ حق و باطل درهم‌آمیخته‌اند؛ عقل و وهم در کنار یکدیگرند؛ شب و روز به هم می‌آمیزند. اصطلاحاً عالمِ گرگ‌ومیش است. شر و خیر با یکدیگر آمیخته‌اند و هر کسی توان تشخیص آن‌ها را ندارد.

این وضعیت مخصوص همین عالم است. مافوق عالم طبع، دیگر شری وجود ندارد؛ ظلمتی نیست و باطلی وجود ندارد.

پس هیچ چاره‌ای نداریم جز اینکه از این سه ظلمت خارج شویم تا بتوانیم با ملکوت وجود خودمان ارتباط برقرار کنیم و از طریق ملکوت وجود خود، به ملکوت عالم راه پیدا کنیم:

«وَفِي السَّمَاءِ رِزْقُكُمْ وَمَا تُوعَدُونَ» (ذاریات، ۲۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و روزیِ شما و آنچه به شما وعده داده می‌شود، در آسمان است.

این آیه همهٔ ارزاق را دربرمی‌گیرد. یکی از آن ارزاق، رزق علم و دانش و معرفت و حکمت و عرفان است؛ سفره‌ای که ما نیز برای بهره‌مندی از آن زانو زده‌ایم. تا از این سه ظلمت خارج نشویم، از علم و معرفت و حکمت و عرفان خبری نخواهد بود.

ذکر یونسیه و خروج از ظلمت‌ها

ذکری وجود دارد که اگر با آدابش گفته شود، برای انسان بسیار سریع‌السیر است؛ مانند قطارهای سریع‌السیر که مسیری دوازده‌ساعته را در زمانی بسیار کوتاه طی می‌کنند. این ذکر می‌تواند انسان را به‌سرعت از این سه ظلمت خارج کند؛ و آن، ذکر یونسیه است:

«لَا إِلَٰهَ إِلَّا أَنْتَ سُبْحَانَكَ إِنِّي كُنْتُ مِنَ الظَّالِمِينَ» (انبیاء، ۸۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): معبودی جز تو نیست؛ منزّهی تو؛ من از ستمکاران بوده‌ام.

حضرت یونس، علی نبینا وآله‌وعلیه‌السلام، نیز در میان ظلمت‌ها این ذکر را گفت و از آن‌ها خارج شد.

دربارهٔ تعداد ذکر گفته‌اند که حضرت یونس آن را چهارصد مرتبه گفته است و برخی نیز چهار هزار مرتبه نقل کرده‌اند. از همین جهت، در میان اهل عرفان دربارهٔ این ذکر سخن گفته شده است که کسی که می‌خواهد در مسیر کمال قرار گیرد و از کاملین شود، آن را از چهارصد مرتبه تا چهار هزار مرتبه برساند.

این ذکر را در سجده می‌گویند. اما اینکه چرا محل این ذکر سجده است...

ذکر یونسیه و رازِ سجده

یکی از اسرار اینکه ذکر یونسیه در سجده گفته می‌شود این است که خود حضرت یونس، علی نبینا وآله‌وعلیه‌السلام، این ذکر را در همان حال گفته است؛ آنجا که قرآن کریم می‌فرماید:

«وَذَا النُّونِ إِذْ ذَهَبَ مُغَاضِبًا» (انبیاء، ۸۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و صاحب ماهی را یاد کن، آنگاه که خشمگین رفت.

حضرت یونس در دل آن ماهی یا نهنگ این ذکر را گفت. سرّ دیگری نیز دربارهٔ ارتباط این ذکر با سجده وجود دارد که اکنون فرصت پرداختن به آن نیست. ان‌شاءالله زمانی که دربارهٔ آثار سجده بحث کنیم، آن را بررسی خواهیم کرد. در جامع الأسرار سید حیدر آملی نیز مطالبی در این زمینه آمده است.

سه ظلمت حضرت یونس

سه ظلمتی که حضرت یونس از آن‌ها خارج شد چه بود؟

نقل کرده‌اند که به‌محض گفتن این ذکر، از شکم ماهی خارج شد و سپس به شکرانهٔ نجات، آن را چهارصد یا چهار هزار مرتبه گفت. در تعداد آن اختلاف است و اکنون به این اختلاف کاری نداریم.

آن سه ظلمت عبارت بودند از: ظلمت شکم ماهی، ظلمت دریا و ظلمت شب. حضرت یونس این سه ظلمت را پشت سر گذاشت و نجات یافت.

عرفا از همین‌جا استفاده کرده‌اند که برای خروج از آن سه ظلمتی که پیش‌تر دربارهٔ انسان گفتیم، این ذکر گفته شود. ذکر یونسیه از اذکاری است که در خروج انسان از ظلمت به نور، بسیار سریع اثر می‌کند:

«اللَّهُ وَلِيُّ الَّذِينَ آمَنُوا يُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّورِ» (بقره، ۲۵۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خداوند سرپرست کسانی است که ایمان آورده‌اند؛ آنان را از تاریکی‌ها به سوی نور بیرون می‌آورد.

ذکری با این سرعت و جامعیت که انسان را از هر سه ظلمت رهایی دهد، نداریم؛ البته این ذکر در سجده گفته می‌شود.

حداقلِ ذکر یونسیه در برنامهٔ عبادی

جلسهٔ گذشته، در پاسخ به درخواست ذکر یونسیه، عرض کردیم کسانی که برنامهٔ خاصی دارند، فعلاً همان برنامهٔ خود را ادامه دهند تا بعد ببینیم آیا می‌توان برنامهٔ دیگری برایشان در نظر گرفت یا نه.

اما کسانی که برنامه‌ای ندارند، حداقل یک مرتبه بعد از هر نماز، یا در سجدهٔ آخر نماز، ذکر یونسیه را بگویند:

«لَا إِلَٰهَ إِلَّا أَنْتَ سُبْحَانَكَ إِنِّي كُنْتُ مِنَ الظَّالِمِينَ» (انبیاء، ۸۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): معبودی جز تو نیست؛ منزّهی تو؛ من از ستمکاران بوده‌ام.

اما یک مرتبه برای حداقل‌هاست. برای ما که در این مسیر وارد شده‌ایم، حداقل باید سه مرتبه باشد؛ زیرا سه مرتبه، ذکر را به حد «ذکر کثیر» می‌رساند و کمتر از سه مرتبه دیگر ذکر کثیر نیست.

در صلوات نیز وقتی این آیه را می‌خوانیم:

«إِنَّ اللَّهَ وَمَلَائِكَتَهُ يُصَلُّونَ عَلَى النَّبِيِّ» (احزاب، ۵۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): همانا خدا و فرشتگان او بر پیامبر درود می‌فرستند.

در خود آیه نیامده است که سه مرتبه صلوات بفرستید؛ اینکه سه بار صلوات فرستاده می‌شود، برای این است که ذکر، کثیر شود.

پس سه مرتبه، حداقل است. کسی که می‌تواند هفت مرتبه، ده مرتبه یا چهل مرتبه بگوید، به همان میزان انجام دهد.

ادامهٔ اصول «گنجینهٔ گوهر روان»

در کتاب گنجینهٔ گوهر روان، مشغول اصول ابتدایی بودیم؛ اصولی که عرض کردیم باید آن‌ها را بدانیم. به برکت نام حضرت امام رئوف، علیه‌السلام، تا اصل هشتم پیش رفتیم. اکنون چند اصل دیگر را نیز می‌خوانیم.

اصل نهم: جوهر بودن علم و عمل

اصل نهم:

«و دیگر، جوهر بودن علم و عمل و انسان‌سازی آن‌هاست.»

یعنی علم و عمل عرض نیستند؛ چیزی نیستند که از بیرون بر ما عارض شوند، بلکه جوهر و انسان‌سازند. علم و عمل با ما اتحاد وجودی برقرار می‌کنند و ما همان علم و عمل خود می‌شویم.

پیش‌تر نیز گفتیم که علم، سازندهٔ روح است. در یکی از اصول بعدی نیز می‌فرمایند که علم، مشخصِ روح است؛ یعنی در حقیقت، علم است که روح را شکل می‌دهد.

در مقابل، عمل سازندهٔ بدن است. کسی که می‌خواهد پس از این سرا، هنگامی که به عالم عقبی سفر می‌کند، بدن زیبا و نورانی داشته باشد، باید بداند که بدن آن عالم با اعمال صالح ساخته می‌شود. هرچه عمل صالح بهتر و نورانی‌تر باشد، بدن نیز زیباتر خواهد بود.

«و همواره در همهٔ عوالم، بدنِ آن عالم مرتبهٔ نازلهٔ نفس است.»

بدن فعلی ما نیز مرتبهٔ نازلهٔ نفس ماست؛ یعنی بدن چیزی جدا از نفس نیست. ان‌شاءالله بعدها دربارهٔ این مسئله به‌تفصیل سخن خواهیم گفت.

وقتی از یک شخص سخن می‌گوییم، نمی‌توانیم بگوییم روح او را در نظر می‌گیریم و کاری به بدنش نداریم. او یک وجود واحد است که ظاهر و باطن، بدن و نفس او با یکدیگر این وجود را تشکیل می‌دهند.

وقتی از این عالم نیز عبور کنیم و وارد عالم برزخ یا عوالم بالاتر شویم، بدن‌های آن عوالم نیز مرتبهٔ نازلهٔ نفس‌اند.

بدن، سایهٔ نفس

پیش‌تر گفتیم که بدن مانند سایهٔ نفس است؛ یعنی از بدن می‌توان فهمید که در نفس چه می‌گذرد. در عوالم دیگر نیز همین‌گونه است.

ممکن است انسانی اشتداد وجودی پیدا کرده و به‌شدت نورانی شده باشد؛ به‌گونه‌ای که چهرهٔ او کاملاً ملکوتی و متفاوت شده باشد. یا برعکس، خدای‌نکرده، نفس او خبیث شده و صورتش به صورت حیوانات درآمده باشد.

با وجود تغییر چهره، چگونه تشخیص می‌دهید که او همان شخصی است که پیش‌تر می‌شناختید؟ پاسخ در همین اصل روشن می‌شود: بدن مرتبهٔ نازلهٔ نفس است. وقتی نفس شخص را می‌شناسید، بدن او سایه و ظهور همان نفس است.

مثالی که همیشه عرض کرده‌ایم، سایهٔ پرنده‌ای است که روی زمین می‌افتد. وقتی سایه را می‌بینید که در حال حرکت است، متوجه می‌شوید پرنده‌ای در آسمان در حال پرواز است. بدن نیز نسبت به نفس چنین نسبتی دارد.

بدن‌های دنیوی و اخروی در طول یکدیگر

«و بدن‌های دنیوی و اخروی در طول یکدیگرند.»

این بدن‌ها در طول یکدیگرند، نه در عرض یکدیگر.

یکی از معانی این سخن آن است که شما همین اکنون نیز بدن برزخی دارید. همین الآن این بدن را دارید؛ ازاین‌رو وقتی به خواب می‌روید، می‌توانید با آن بدن سیر کنید.

همچنین هنگامی که با عالم عقول ارتباط برقرار می‌کنید و از عالم مثال نیز عبور می‌کنید، شهود برایتان حاصل می‌شود و در آنجا نیز با بدنی متناسب با همان عالم حضور دارید. هنگامی هم که وارد عالم اله و عالم اسماء می‌شوید، آنجا می‌توانید اسم «الله» را در خود پیاده کنید. تفصیل این مطالب برای وقت خودش، ان‌شاءالله.

پس بدن‌های عوالم مختلف در طول یکدیگرند.

تفاوت این بدن‌ها در چیست؟ در نقص و کمال. بدن دنیوی نسبت به بدن برزخی ناقص است و بدن برزخی نیز نسبت به بدن عوالم بالاتر مرتبه‌ای ناقص‌تر دارد.

ادلهٔ عقلی و نقلی نیز بر این مطلب قائم است که ان‌شاءالله در آینده آن ادله را با یکدیگر بررسی خواهیم کرد.

اصل دهم: جزا عین علم و عمل است

اصل دهم:

«و دیگر، جزا نفسِ علم و عمل بودن است.»

یعنی جزایی که به ما داده می‌شود، چیزی جدا از علم و عمل ما نیست؛ جزا همان عمل و همان علم ماست.

جزا در طول علم و عمل است و ادلهٔ عقلی...

اصل دهم: جزا عین علم و عمل است

ادلهٔ عقلی و نقلی بر این مطلب قائم‌اند. در اینجا سخنان بسیار شنیدنی و عمیقی از بزرگان مطرح شده است که ان‌شاءالله بعدها با یکدیگر بررسی خواهیم کرد.

اصل یازدهم: ملکات نفس، موادِ صور برزخی

اصل یازدهم:

«و دیگر اینکه ملکات نفس، موادِ صور برزخی‌اند.»

بحث‌های این‌چنینی بسیار مهم‌اند و به‌ویژه برای جوانان امروز که پرسش‌های فراوانی دارند، بسیار راهگشا هستند؛ بسیاری از سؤال‌ها را مانند آبی بر آتش فرو می‌نشانند.

ملکهٔ نفس یعنی چه؟ یعنی چیزی در نفس و وجود انسان رسوخ کرده باشد.

پیش‌تر گفتیم چه چیزی سبب می‌شود امری در نفس رسوخ کند و به ملکه تبدیل شود: عادت. عادت نیز از تکرار و اصرار بر یک عمل پدید می‌آید. اصرار و تکرار مداومِ یک عمل، در نهایت آن را به ملکهٔ نفس تبدیل می‌کند.

حال این ملکات نفس چه می‌کنند؟ ملکات نفس، موادِ صور برزخی‌اند. یعنی هر صورتی که انسان در عالم برزخ می‌بیند، مادهٔ آن از ملکات نفس اوست.

چرا کسی یک صورت را می‌بیند و دیگری صورتی دیگر؟ چرا یک شخص با موجودی محشور می‌شود و دیگری با موجودی دیگر؟ به‌سبب ملکات نفس.

ملکات نفس از کجا پدید آمده‌اند؟ از اصرار بر عمل. اهمیت این مسئله از همین‌جا روشن می‌شود.

«یعنی هر عملی صورتی دارد که در عالم برزخ، آن عمل بر آن صورت بر عاملش ظاهر می‌شود؛ که صورت انسان در آخرت نتیجهٔ عمل و غایت فعل او در دنیاست و همنشین‌های او، از زشت و زیبا، همگی غایات افعال و صور اعمال و آثار و ملکات او هستند.»

بنابراین، همنشین‌های انسان در آن عالم نیز آثار و ملکات خود اویند.

اگر کسی ببیند با موجودی زشت، سیاه‌چهره، وحشتناک، بدبو، گزنده و وحشی محشور شده است و بپرسد: «خدایا، این چه کسی است که تا ابد در کنار من قرار گرفته؟» پاسخ این است که این صورت، حاصل ملکات نفس خود اوست؛ خودش این صورت را ایجاد کرده است.

در مقابل، ممکن است صورتی بسیار زیبا ببیند و بگوید: «چه چهره‌ای! من زیباتر از تو ندیده‌ام.» این صورت زیبا را نیز خود او ساخته است؛ آن هم ظهور ملکات نفس اوست.

پدید آمدن صور در صقع ذات

این ملکات و صورت‌ها کجا شکل می‌گیرند؟

«در صقع ذات او پدید می‌آیند و بر او ظاهر می‌شوند.»

یعنی در باطنی‌ترین مرتبهٔ نفس پدید می‌آیند و سپس بر خود انسان ظاهر می‌شوند. در حقیقت، انسان خودش را می‌بیند و کتاب وجود خودش را می‌خواند.

قرآن کریم می‌فرماید:

«اقْرَأْ كِتَابَكَ كَفَىٰ بِنَفْسِكَ الْيَوْمَ عَلَيْكَ حَسِيبًا» (اسراء، ۱۴)

Quran.com

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): کتاب خود را بخوان؛ امروز خودت برای حسابرسیِ خویش کافی هستی.

مراد از این «خواندن»، آن نیست که انسان نوشته‌ای با قلم و کاغذ را بخواند؛ بلکه یعنی کتاب نفس خود را بخواند و خود را ببیند. «اقرأ» در اینجا یعنی خودت را مشاهده کن؛ خودت برای رسیدگی به حساب خویش کافی هستی.

انسان، مظهر اسماء الهی

از همین جهت است که انسان‌های الهی همچون آینه‌اند و انسان آنان را برای خدا دوست می‌دارد؛ زیرا صورت اسماء الهی در آنان پدیدار شده است. همهٔ اسماءالله، به نحو اسم جامع، در آنان ظهور یافته است.

آنان به یک معنا «مَثَل» الهی‌اند. برخی این تعبیر را نمی‌پذیرند و از «مَثَل اعلی» استفاده می‌کنند؛ در اینجا نزاعی بر سر لفظ نداریم. مقصود این است که آنچه در نفس آنان بوده، بر آنان ظاهر شده است.

انسان در دنیا «نوع» و در آخرت «جنس»

اینجا نکته‌ای بسیار ظریف وجود دارد.

انسان در این نشئه، نوع است. در تقسیم موجودات، از موالید ثلاثه سخن می‌گوییم: جماد، نبات و حیوان. انسان از جنس حیوان است و نوع او «انسان» است. بنابراین در این نشئه، «انسان» نوع است و در تحت آن، افراد و اشخاص قرار دارند.

اما در نشئهٔ آخرت وضعیت متفاوت می‌شود. آنجا انسان جنس می‌شود و در تحت آن، انواع گوناگون قرار می‌گیرند.

قرآن دربارهٔ سرای آخرت می‌فرماید:

«وَإِنَّ الدَّارَ الْآخِرَةَ لَهِيَ الْحَيَوَانُ» (عنکبوت، ۶۴)

Quran.com

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و همانا سرای آخرت، خودِ زندگی حقیقی است.

آنجا یکپارچه حیات است؛ حیات می‌جوشد. مراد از «حَیَوان» در این آیه، حیوان به معنای یکی از انواع جانوران نیست؛ بلکه از حیث حیات و زنده‌بودن است.

پس در نشئهٔ آخرت، انسان جنس است و در تحت این جنس، انواع و اقسام گوناگونی پدید می‌آید.

تجسم اعمال و تجسد اعراض

از همین حقیقتی که توضیح داده شد، با تعبیرهای گوناگونی یاد کرده‌اند:

تجسم اعمال

تجسد اعمال

تجسم اعراض

مقصود از این تعبیرها چیست؟

«مقصود، تحقق و تقرر نتیجهٔ اعمال در صقع جوهر نفس است.»

یعنی نتیجهٔ اعمال انسان در جوهر نفس تحقق و تقرر پیدا می‌کند؛ در آن باطن و مکمن غیب قرار می‌گیرد و حقیقت خود را آشکار می‌کند.

این ملکات دیگر از انسان جدا نیستند. انسان در حقیقت همان چیزی می‌شود که با علم و عمل خویش ساخته است. من و شما سرانجام به‌تمامی همان علم و عمل خودمان می‌شویم و چیزی جز آن نیستیم.

البته همین اکنون نیز حقیقت همین است؛ اما در این دنیا ظهور کامل ندارد.

اسم «الظاهر» و اسم «الباطن»

پیش‌تر گفتیم که ما در این نشئه، تحت اسم «الظاهر» حضرت حق زندگی می‌کنیم. ازاین‌رو در اینجا کسی چندان از باطن دیگری آگاه نیست؛ بلکه انسان غالباً حتی از باطن خود نیز آگاهی کاملی ندارد.

مگر اوحدی از اولیای الهی، یا کسانی که سیر معرفت نفس را به‌درستی طی می‌کنند و کتاب وجود خود را درست می‌خوانند و مشاهده می‌کنند. این امر امکان‌پذیر است، روش دارد و بخشی از همین روش را نیز در این جلسات بیان می‌کنیم.

پس در دنیا نیز همان حقایق در باطن انسان موجودند، اما ظهور ندارند. هنگامی که انسان از دنیا می‌رود، اسم «الباطن» حق ظهور می‌کند. آنجا ملکات و صورت‌هایی که در صقع نفس وجود داشته‌اند، آشکار می‌شوند.

هرچه انسان به عوالم بالاتر می‌رود، ذات و حقیقت خود او بیشتر خودش را نشان می‌دهد.

اصل دوازدهم: تکامل برزخی نفس

اصل دوازدهم:

«و دیگر، تکامل برزخی نفس بعد از انفصال از بدن عنصری است.»

این مطلب بسیار مهم است؛ یعنی نفس پس از جداشدن از بدن عنصری نیز در برزخ می‌تواند تکامل پیدا کند.

اینجا این پرسش مطرح می‌شود که مگر گفته نمی‌شود با مرگ، کار تمام می‌شود و پروندهٔ اعمال بسته می‌شود؟

اصل دوازدهم: تکامل برزخی نفس

اگر با مرگ پرونده به‌کلی بسته شده بود، پس باقیات صالحات چه معنایی داشت؟ چرا برای اموات نماز و روزه انجام می‌دهند؟ چرا دربارهٔ خواندن نماز لیلة‌الدفن برای اموات تأکید شده است؟ پس آنجا نیز تکامل وجود دارد.

«الْبَاقِيَاتُ الصَّالِحَاتُ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): کارهای شایستهٔ ماندگار.

اصل دوازدهم:

«و دیگر، تکامل برزخی نفس بعد از انفصال از بدن عنصری است.»

در این اصل اثبات می‌شود که نفس پس از انقطاع از بدن نیز استکمال می‌یابد. با ادلهٔ تجرد نفس، بقای نفس پس از انقطاع از بدن اثبات می‌شود و با بحث تکامل برزخی، استکمال آن پس از مرگ روشن می‌گردد.

خلاصه اینکه نفس نه‌تنها با انقطاع از بدن فانی نمی‌شود، بلکه زنده‌تر می‌گردد. تازه آنجاست که نفس خود را می‌بینید؛ و چه حادثهٔ عظیمی است اینکه انسان نفس خودش را ببیند.

اصل سیزدهم: سعادت و شقاوت نفس

اصل سیزدهم:

«و دیگر، بحث در سعادت و شقاوت نفس است.»

همین نفس که حقیقت واحد وجود ماست، قابلیت سعادت و شقاوت دارد. انسان می‌تواند سعید شود و می‌تواند شقی گردد.

از همین جهت است که انسان می‌تواند از ملائکه بالاتر رود؛ زیرا با وجود زمینهٔ شقاوت، راه سعادت را برگزیده است. از سوی دیگر، می‌تواند از حیوانات نیز پست‌تر شود؛ زیرا امکان سعادت و به‌کارگیری عقل را داشته، اما عقل خود را به کار نبسته است. این معنا در فرمایش‌های امام صادق، صلوات‌الله‌علیه، نیز مطرح شده است.

اصل چهاردهم: عود نفس به مُنشِئ و مُبدِع خویش

اصل چهاردهم:

«و دیگر، عود نفس به مُنشِئ و مُبدِعش بعد از انقطاع و ارتحال از دنیاست.»

یعنی نفس، پس از جدایی و کوچ از دنیا، به کسی که آن را انشا و ایجاد کرده است بازمی‌گردد.

این مطلب بسیار خوف‌آور است. اگر بفهمیم مُبدِع و مُنشِئ نفس کیست، حقیقت این مبدأ چیست و ما قرار است به کجا عود کنیم، مسئله بسیار عظیم می‌شود.

مولا می‌فرماید اگر بدانید چه منازل و مواقفی در انتظار شماست و چه چیزهایی قرار است برایتان کشف شود، وضعیتتان دگرگون خواهد شد. چه چیزی را قرار است ببینید؟ خودتان را. پرده‌ها کنار می‌رود و حقایقی آشکار می‌شود که اکنون از آن‌ها بی‌خبریم.

اینکه اولیای الهی در زندگی عادی لبخند می‌زدند، مزاح می‌کردند، غذا می‌خوردند، می‌خوابیدند و زندگی خانوادگی داشتند، با این معرفت منافاتی ندارد. آنان برای ماندن در این عالم و ارشاد دیگران چنین می‌کردند. نفس آنان چنان لطیف، بلکه ألطف، و چنان شتابان به سوی عالم بالا بود که اگر مقتضیات این عالم را رعایت نمی‌کردند، ماندنشان در این نشئه دشوار می‌شد. قصهٔ آنان با ما متفاوت است.

جمع‌بندی مقدمات معرفت نفس با «مشاهد الإلوهیه»

متنی که اکنون می‌خوانیم از سه جهت اهمیت دارد.

نخست، موجب آشنایی با کتابی شریف و عرشی است. دوم، جمع‌بندی بسیاری از مطالبی است که تاکنون در جلسات مقدمات معرفت نفس مطرح کرده‌ایم؛ یعنی روشن می‌کند این مقدمات و این همه بحث، در نهایت به چه مقصدی می‌انجامد. سوم، چند اصلی که حضرت استاد در گنجینهٔ گوهر روان فرموده‌اند، در این متن یکجا گرد آمده است.

کتابی که در دست من است جلد نخست مشاهد الإلوهیه یا شرح کبیر بر الشواهد الربوبیه فی المناهج السلوکیه است؛ اثری سه‌جلدی که به شرح الشواهد الربوبیه ملاصدرا می‌پردازد.

این کتاب به «شرح کبیر» مشهور شده است. در جلد نخست آن، مطالبی دربارهٔ زندگی ملاصدرا و نوآوری‌ها و مبدعات او مطرح می‌شود.

اصل کتابی که شرح شده، الشواهد الربوبیه از صدرالمتألهین ملاصدراست.

این کتاب از آثاری است که بعدها، ان‌شاءالله، می‌توانید با آن غذای روح خود را تأمین کنید؛ هرچند اکنون برای ورود تفصیلی به آن زود است.

در این مجموعه، یکصدوهفتادوسه اصل به‌عنوان مبدعات ملاصدرا مطرح شده است؛ یعنی مطالبی که به این صورت از او بیان شده‌اند. در اصل بیست‌وششم، بحثی دربارهٔ ماهیت سعادت و شقاوت حقیقی مطرح می‌شود.

ماهیت سعادت و شقاوت حقیقی

برخی از واژه‌های این متن قدری غامض‌اند. فعلاً قصد نداریم تک‌تک آن اصطلاحات را توضیح دهیم؛ مقصود این است که یک کلیت از بحث به دست بیاید و بعدها توضیحات تفصیلی آن ارائه شود.

متن می‌فرماید:

«وجود، عین خیر و سعادت بوده و شعور بدان نیز خیر و سعادت است؛ اعم از اینکه حضوری یا حصولی، و اجمالی یا تفصیلی باشد.»

بحث «وجود» خود از مباحث اساسی درس‌های معرفت نفس است. ان‌شاءالله وقتی وارد درس نخست شویم، شاید یک تا سه جلسه فقط برای توضیح اینکه «وجود» در اینجا به چه معناست نیاز داشته باشیم.

پس وجود، عین خیر و سعادت است و شعور به آن وجود نیز خیر و سعادت است؛ خواه این علم حضوری باشد یا حصولی، و خواه اجمالی باشد یا تفصیلی.

سپس می‌فرماید:

«لکن مراتب وجودات متفاوت و متفاضل است.»

یعنی مراتب وجود یکسان نیستند؛ برخی نسبت به برخی دیگر کامل‌تر و افضل‌اند. برای مثال، مرتبهٔ وجودی انسان نسبت به حیوان فضیلت و کمال بیشتری دارد.

اما این تفاوت و فضیلت بر چه اساسی است؟

«مراتب وجودات متفاوت و متفاضل، به نقص و کمال بوده و به هر اندازه که مرتبهٔ وجود کامل‌تر باشد، خلوص آن از عدم بیشتر و سعادت در آن وافرتر است.»

هرچه مرتبهٔ وجود کامل‌تر باشد، از عدم خالص‌تر است و به همان اندازه، سعادت در آن بیشتر و وافرتر خواهد بود.

مراتب وجود؛ از انسان تا هیولا

در میان موالید، انسان به‌سبب شدت بیشتر وجود، از مراتب پایین‌تر برخوردار از فیض وجودی بیشتری است. حیوان عقل ندارد، اما انسان از عقل بهره‌مند است؛ پس انسان نسبت به آن مراتب، بهره و رزق بیشتری از وجود دریافت کرده است.

حتی خود انسان‌ها نیز نسبت به یکدیگر در شدت وجود متفاوت‌اند. ممکن است یک شخص نسبت به دیگری فیض وجودی بیشتری اخذ کرده باشد و در نتیجه، شدت وجودی و فضیلت بیشتری داشته باشد. ان‌شاءالله در جلسهٔ بعد، ذیل اسم «الفاضل» حضرت حق نیز دربارهٔ این مسئله سخن خواهیم گفت.

در ادامهٔ متن آمده است:

«و برعکس، به هر مقدار که ناقص‌تر باشد، مخالطت آن با شرور و شقاوت بیشتر گردیده، و کامل‌ترین نحوهٔ وجود و اشرف آن، حق اول است.»

هرچه مرتبهٔ وجود ناقص‌تر شود، اختلاط و آمیختگی آن با شرور و شقاوت بیشتر می‌شود.

کامل‌ترین و اشرف مراتب وجود، حق اول است. پس از آن، مفارقات عقلی قرار دارند.

مفارقات عقلی و نفوس

«مفارقات» در مقابل «مقارنات» قرار دارند. مقارنات با عالم ماده قرین و همراه‌اند؛ اما مفارقات از ماده جدا هستند و به عالم بالاتر تعلق دارند.

پس ترتیب نزولی چنین است: نخست حق اول، سپس مفارقات عقلی، و بعد از آن نفوس.

این همان سیری است که ما باید در جهت عکس آن طی کنیم؛ یعنی از مراتب پایین به سوی مراتب بالاتر حرکت کنیم.

در پایین‌ترین مراتب وجود، هیولای بدون صورت، زمان و حرکت قرار دارد که از انزل مراتب وجود است؛ قوهٔ محض و استعداد صرف است. به تعبیر تمثیلی، همچون چوب نتراشیده‌ای است که استعداد پذیرفتن صورت‌های گوناگون را دارد.

پس از هیولا، صور جسمی قرار می‌گیرند و مراتب پایین‌تر طبیعت ادامه پیدا می‌کند.

گرفتاری نفس به بدن

ما اکنون گرفتار همین صور جسمی و بدن هستیم. این بدن، به تعبیر تمثیلی، مرکب ماست؛ اما گاه به‌جای آنکه مرکب در اختیار نفس باشد، نفس به دنبال بدن راه می‌افتد و بدن بر نفس غلبه می‌کند.

نفسی که باید به مقام نفس مطمئنه برسد، بر اثر این وابستگی شدید به بدن، گرفتار نفس امّاره می‌شود.

اما نفوس در مرتبهٔ صعود و عروج، به سوی مبدأ حرکت می‌کنند. انسان از پایین‌ترین نقطه آغاز می‌کند تا از این مراتب پایین عبور کند و به مراتب عالی‌تر وجود برسد.

صورت‌های جسمی و آغاز عروج به مبدأ

در بحث مراتب پایین وجود، از ابعاد جسم و صور جسمی نیز سخن گفته می‌شود. جسم در مرتبهٔ مادی خود، از مراتب نازل وجود است.

اما نفس قرار نیست در این مرتبه متوقف بماند. مسیر آن، صعود و عروج به سوی مبدأ است.

متن در ادامه تعبیر بسیار لطیفی دارد:

«وجود هر شیء در نزد خود آن شیء لذیذ است.»

آیا تا به حال خودتان را چشیده‌اید؟

یعنی خودِ وجود برای هر موجودی، نزد خودش لذت‌بخش است.

سپس می‌فرماید:

«و اگر وجود سبب و مقوِّم آن برایش حاصل گردد، بسیار لذیذتر خواهد بود.»

یعنی اگر موجود بتواند به آن وجودی که سبب و مقوِّم اوست نزدیک شود، لذت وجود برای او بسیار بیشتر خواهد شد.

این مسئله در همان سلسلهٔ طولی وجود و وسائط فیض معنا پیدا می‌کند که جلسهٔ گذشته دربارهٔ آن سخن گفتیم. هرچه انسان در این سلسله به مبدأ وجودی و وسائط بالاتر فیض نزدیک‌تر شود، وجود خودش نیز برای خودش لذیذتر می‌شود.

چشیدنِ شیرینیِ وجود خویش

گاهی انسان نکتهٔ علمی یا حقیقتی را می‌فهمد و از این فهم، احساس خوبی نسبت به خودش پیدا می‌کند. مقصود، عُجب و خودپسندی نیست؛ بلکه انسان می‌بیند کاری خیر انجام داده یا حقیقتی را فهمیده است و در وجود خود احساس عزت می‌کند.

گاهی همین احساس سبب می‌شود انسان دامن خود را از گناه جمع کند. این یعنی بخشی از شیرینی وجود خود را چشیده است و می‌خواهد این شیرینی بیشتر شود.

هرچه انسان پاک‌تر، کامل‌تر و نورانی‌تر شود، ملائکه نیز بیشتر پیرامون او قرار می‌گیرند، او را حفظ می‌کنند و نسبت به او غیرت می‌ورزند.

کمال لذت، به ادراک آن است

متن ادامه می‌دهد:

«و اگر وجود سبب و مقوِّم آن برایش حاصل گردد، بسیار لذیذتر خواهد بود؛ زیرا کمال هر لذتی برای انسان به ادراک آن است.»

پس هر لذتی برای اینکه به کمال خود برسد، باید ادراک شود.

سپس می‌فرماید:

«و از آنجا که وجودات با یکدیگر متفاوت‌اند، بنابراین سعادات نیز که عبارت از ادراک آن‌ها می‌باشد، متفاضل‌اند.»

چون مراتب وجود با یکدیگر تفاوت دارند، سعادت‌هایی نیز که از ادراک آن مراتب حاصل می‌شوند، متفاوت و متفاضل‌اند؛ یعنی برخی از برخی دیگر برتر و کامل‌ترند.

برتری لذت عقلی بر لذت حیوانی

متن می‌فرماید:

«وجود قوی عقلی اشرف از وجود قوی حیوانی و شهوی و غضبیِ بهایم و درندگان است.»

وجود عقلی، مرتبه‌ای اشرف و بالاتر از وجود حیوانی، شهوانی و غضبی است. به همین سبب:

«سعادت وجود عقلی نیز بیشتر، و لذت و عشق آن کامل‌تر و تمام‌تر می‌باشد.»

مقصود این است که روشن شود چرا لذت ادراک عقلی به‌هیچ‌وجه با لذت جسمانی و طبیعی قابل مقایسه نیست.

کسی که تمام توجه او به خوردن، خوابیدن و لذت‌های بدنی محدود شده است، در همان مرتبهٔ حیوانی توقف کرده است. مثال همیشگی حضرت علامه، گاوِ خوش‌آب‌وعلف است؛ حیوانی که خوب می‌خورد، خوب می‌خوابد و از همین لذت‌ها بهره می‌برد.

اما انسان برای این نیامده است که تمام حقیقت زندگی خود را در همین خوردن، خوابیدن و لذت‌های بدنی خلاصه کند. لذت و سعادت مرتبهٔ عقلی، به‌مراتب بالاتر، کامل‌تر و تمام‌تر است.

برتری لذت عقلی بر لذت جسمانی

کسی که لذت عقلی را نچشیده است، گمان می‌کند لذت‌های جسمانی بالاترین لذت‌ها هستند؛ در حالی که هرچه مرتبهٔ وجود اشرف، اشمخ و اعلی باشد، لذت متناسب با آن نیز بیشتر است.

اگر کسی حقیقتاً لذت عقلی را بچشد، دیگر حاضر نیست خود را به لذت جسمانی محدود کند، مگر در حدی که ضرورت زندگی اقتضا کند.

حتی در بحث غریزهٔ جنسی، حضرت علامه همواره تأکید می‌فرمودند که غایت این غریزه، انشای صورت انسانی است، نه صرفاً اطفای شهوت حیوانی. سخن بر سر پدید آمدن یک صورت انسانی و استمرار نسل انسان است.

از رسول خدا، صلی‌الله‌علیه‌وآله، نیز نقل شده است:

«تَنَاكَحُوا تَنَاسَلُوا تَكَثَّرُوا، فَإِنِّي أُبَاهِي بِكُمُ الْأُمَمَ يَوْمَ الْقِيَامَةِ وَلَوْ بِالسِّقْطِ.»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ازدواج کنید، نسل بیاورید و افزون شوید؛ زیرا من در روز قیامت به شما در برابر امت‌ها مباهات می‌کنم، حتی به فرزند سقط‌شده.

این مضمون در منابع روایی نیز با تعبیر «حتی بالسقط» نقل شده است.

فضیلت تداوم نسل چیزی است که ما بسیاری از ابعاد آن را نمی‌دانیم؛ تا آنجا که پیامبر اکرم، صلی‌الله‌علیه‌وآله، به امت خود، حتی به فرزندان سقط‌شدهٔ آنان، در برابر امت‌های دیگر مباهات می‌کند.

پس متن در اینجا لذت عقلی را با لذت‌های مراتب پایین‌تر مقایسه می‌کند و می‌گوید هرچه مرتبهٔ وجود بالاتر باشد، لذت آن نیز بیشتر و شیرین‌تر است.

تفاوت ماندگاریِ لذت‌های حیوانی و انسانی

اگر انسان در مرتبهٔ طبیعت و بدن متوقف شود، اوج لذت‌هایش در خوردن و شهوت خلاصه می‌شود. اما همین لذت‌ها پس از پایان یافتن، چه‌بسا خاطره‌ای ناخوشایند بر جای بگذارند: انسان بیش از اندازه خورده، سنگین شده، دل‌درد گرفته، بدنش آسیب دیده یا حالش بد شده است.

اما وقتی انسان دستی بر سر یتیمی کشیده، نماز شبی خوانده، حقیقتی عقلی را فهمیده یا ارتباطی با انسان کامل پیدا کرده است، لذت آن می‌تواند همواره با او باقی بماند. هر بار که آن را به یاد می‌آورد، از یادآوری آن لذت می‌برد و آرزو می‌کند دوباره تکرار شود.

این دو مرتبهٔ لذت اصلاً با یکدیگر قابل قیاس نیستند.

متن نیز می‌فرماید:

«و لذت و عشق آن نیز کامل‌تر و تمام‌تر می‌باشد.»

رجوع نفس به حقیقت ذات خود

در ادامهٔ متن آمده است:

«پس آنگاه که نفس ما آدمیان تکامل یافته و قوی شده و علاقهٔ آن از بدن قطع گردیده، به حقیقت ذات خود رجوع کرده و چنین رجوعی عین رجوع به مبدأ آن در شمار می‌آید.»

هنگامی که نفس تکامل پیدا می‌کند، قوی می‌شود و تعلق آن از بدن قطع می‌گردد، به حقیقت ذات خود رجوع می‌کند؛ و این رجوع به حقیقت ذات، عین رجوع به مبدأ نفس است.

مبدأ نفس چیست؟

ما نفوس جزئیه هستیم. مبدأ نفس جزئی، نفس کل است؛ مبدأ نفس کل، عقل کل است؛ و مبدأ عقل کل، صادر اول است. مبدأ صادر اول نیز کمالات ذاتی حضرت حق است که با ظهور آن‌ها از اسماء الهی سخن می‌گوییم.

این مطلب بسیار عالی است: رجوع به حقیقت ذات خود، یعنی رسیدن به کمال عقلی؛ یعنی انسان آن «اعلی‌علیین» وجود خود را بچشد و ادراک کند و به مرتبهٔ عقلانی وجود خود راه یابد.

پیش‌تر گفتیم که امیرالمؤمنین، علیه‌السلام، عقل کل است و عقول، سدنه و خادمان آن حقیقت‌اند. عقل انسان نیز باید در محضر مولا زانو بزند و از حضرت اخذ فیض کند.

حضرت استاد نقل می‌فرمودند که شیخ ما می‌گفت: «آرزوی من این است که از دنیا بروم.» نه برای آنکه به دنبال قصرها و نهرها و درختان و نعمت‌های ظاهری بهشت برود؛ بلکه آرزویش این بود که در محضر مولای متقیان، امیرالمؤمنین علی، علیه‌السلام، زانو بزند و نهج‌البلاغه را از خود مولا فرا بگیرد.

تفاوت آرزوها را ببینید.

خودشناسی و رجوع به مبدأ

متن می‌فرماید هرکس به حقیقت ذات خود رجوع کند، همین رجوع، عین رجوع به مبدأ اوست.

یعنی کافی است حقیقتاً خودت را پیدا کنی و به خودت رجوع کنی؛ آن‌گاه اعلی‌علیین را در ملکوت وجود خود خواهی یافت.

حافظ می‌گوید:

سال‌ها دل طلبِ جامِ جم از ما می‌کرد وآنچه خود داشت ز بیگانه تمنّا می‌کرد.

انسان چیزی را از بیرون طلب می‌کند که حقیقت آن در وجود خودش نهفته است.

سعادت حاصل از رجوع به حقیقت نفس

متن ادامه می‌دهد:

«و در این صورت به چنان سعادت و بهجتی نائل می‌شود که توصیف آن ممکن نبوده و با لذات حسی قابل قیاس نیست؛ زیرا اسباب لذات عقلی تمام‌تر و قوی‌تر و لازم‌تر از لذات حسی است.»

وقتی انسان به حقیقت ذات خود رجوع کند، به سعادت و بهجتی می‌رسد که توصیف‌پذیر نیست و با لذت‌های حسی قابل مقایسه نخواهد بود؛ زیرا اسباب لذت عقلی، از اسباب لذت حسی تمام‌تر، قوی‌تر و پایدارتر است.

سپس می‌فرماید:

«و لذا وجود در هر موجودی اصل و فیض‌بخش هر گونه خیر و نظم بوده و جواهر عقلی نیز به ذات خود از همین ویژگی بهره‌ورند.»

وجود، در هر موجودی اصل است و منشأ هر خیر و نظمی است. جواهر عقلی نیز ذاتاً از این حقیقت بهره‌مند هستند.

محدودیت قوای حسی و وسعت قوهٔ عقلی

در مقابل، متن دربارهٔ لذت‌های حسی می‌فرماید:

«اما ادراک مشتهیات حسی با قوایی ضعیف و ناقص‌الوجود است که متعلق به ظواهر بوده و از حقیقت آن به دور می‌باشد.»

مشتهیات حسی با قوایی ادراک می‌شوند که ضعیف و ناقص‌الوجودند. این قوا به ظاهر اشیا تعلق دارند و از حقیقت آن‌ها دورند.

موضوع این شهوات جسمانی چیست؟ خوردن، آشامیدن، بوها، رنگ‌ها و چیزهایی از این قبیل؛ یعنی اموری که نسبت به مدرکات عقلی در مراتب نازل‌تری قرار دارند.

اما:

«مدرکات قوهٔ عقلیه کل اشیاء، و آن هم بر وجه حقیقت آن‌ها می‌باشد.»

قوهٔ عاقله می‌تواند اشیا را از حیث حقیقتشان ادراک کند، نه فقط از حیث ظاهر محسوسشان.

و این همان معنایی است که در این دعا درخواست می‌شود:

«اللَّهُمَّ أَرِنَا الْأَشْيَاءَ كَمَا هِيَ.»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، اشیا را آن‌گونه که حقیقتاً هستند به ما بنمایان.

یعنی حکمت؛ یعنی مشاهده و ادراک باطن اشیا. این کار، کار عقل است و با قوهٔ عقلی حاصل می‌شود.

به تعبیر حافظ:

«ببین تفاوتِ رَه کز کجاست تا به کجا.»

مسیر معرفت نفس؛ چشیدن حقیقت خویش

این مسیری است که باید طی کنیم.

بخشی از این مطلب باقی ماند که ان‌شاءالله در جلسهٔ بعد ادامه خواهیم داد. مقصود این بود که ببینیم چه راه طولانی‌ای پیش روی ماست و چه عوالمی را باید سیر کنیم.

قرار است خودمان را بچشیم و حقیقت وجود خودمان را ادراک کنیم؛ اما گرفتار چشیدن امور پست و زوال‌پذیر شده‌ایم: بدن، شکم، خواسته‌های جسمانی و مراتب نازل طبیعت.

حتی اگر بسیار هم به خودمان بها بدهیم، غالباً مشغول چشیدن وهمیات خود هستیم که هنوز از مراتب حیوانی وجود ماست.

و الحمد لله رب العالمین.

پاورقی: متن حاضر از پیاده‌سازی ماشینیِ صوت جلسه (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمه‌های فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو گفتار استاد نیستند. گفتار حاضران و بخش‌های پرسش‌وپاسخ حذف شده‌اند و متن فاقد نشانه‌های فنی Segments است.