ددروس معرفت نفس
بازگشت به پخش
متن کاملخلاصهنسخه کتابی · جلسه 010

پرسش: استاد، ببخشید؛ یک مقدمه و یک سؤال در مورد همین بحث دارم.

پاسخ: سؤالات دوستان را بشنویم. بله.

پرسش: استاد، صحبتی هست که ظاهراً، اگر اشتباه نکنم، از شیخ رجب‌علی خیاط بوده است که ایشان فرموده‌اند شخصی که صبح بلند شود و چشمش به آقا امام زمان نیفتد، کور است. این همان مطلب در رابطه با همین سیر آفاقی و انفسی قرآن کریم است؟

پاسخ: آفرین.

پرسش: سؤال من این است که چگونه شخصی مثل شیخ رجب‌علی که این درس و بحث‌ها را نگذرانده، فقط با پاکی نفس به اینجا رسیده است؟ ظاهراً ایشان این مدارج علمی را مثل علامه حسن‌زاده نگذرانده‌اند. ایشان چگونه به این مرحله رسیده‌اند؟ آیا امکانش فقط همان پاکی نفس ایشان است؟

پاسخ: البته. آفرین. نکته بسیار عالی‌ای را گفتید؛ ماشاءالله به زیرکی شما. اینکه شیخ رجب‌علی فرموده‌اند کسی صبح برخیزد و چشمش به امام عصرش نیفتد، کور است، همین مبحثی است که اکنون گفتید؛ نه اینکه اگر عیناً خود حضرت را با بدن عنصری نبیند، کور می‌شود. کدام‌یک از ما هر روز صبح بدن عنصری حضرت را می‌بینیم؟ همین بحثی است که اکنون گفتید.

سؤال شما این است که چگونه ایشان، برخلاف علامه حسن‌زاده، درس و بحث حکمت و عرفان نخوانده و به اینجا رسیده است. اولاً اطلاعات شما کامل نیست. چرا؟ ایشان هم درس خوانده و عالم بوده است. شیخ رجب‌علی عالمِ عارف بوده است؛ علی‌رغم اینکه متأسفانه در کوچه و بازار معروف است که ایشان شیخ عارفی بوده که اصلاً عالم نبوده، در صورتی که خیلی عالم بوده است.

حتی مرحوم دولابی نیز چندین سال طلبگی خوانده بود. فکر می‌کنم حتی تا قریب اجتهاد، یعنی درس خارج، هم رفته بود، اما دیگر ادامه نداد که مجتهد شود. این‌ها همه عالم بودند؛ عالمِ عارف بودند. بله، کسی مثل علامه حسن‌زاده پیدا نمی‌کنید؛ مثل ایشان پیدا نمی‌کنید. اما وقتی کسی مثل من، طلبه‌ای بی‌سواد، ناچیز و واقعاً نادان، جرئت می‌کند ادعا کند که این‌ها را خوانده و دارد برای شما می‌گوید و بااین‌حال به گرد انصار شیخ رجب‌علی هم نمی‌رسیم، دیگر نمی‌شود به شیخ رجب‌علی اشکال کرد.

اکنون من این مطلب را به شما گفتم و شما متوجه شدید. کدام‌یک از شما مثلاً تا درس خارج حوزه خوانده‌اید؟ هیچ‌کدامتان؛ البته شاید کسی باشد. عزیزی داشتیم که اکنون نیستند و تا پایه ده خوانده بودند؛ جلسه پیش هم گفتم. عزیز دیگری هم بود که حتی درس خارج می‌خواند و اکنون ایشان هم نیست. این غیبت‌ها مرا اذیت می‌کند، ولی شما را بیشتر اذیت می‌کند؛ شما از درس جا می‌مانید. حواستان باشد.

پرسش: استاد، ببخشید.

پاسخ: این میکروفون را بگذارید. آقا داوود پایه ثابت سؤالات هر هفته است. خدا رحم کرده که در حوزه، در اتاق ما می‌آید و سؤال‌هایش را می‌پرسد.

پرسش: عذرخواهی می‌کنم. استاد، شما در بحث وجود انسان کامل یا همان ولایت، به قول «روح من امر ربی»، اکنون دو مطلب دیگر هم فرمودید: بحث قرآن و نظام آفاقی. آیا می‌شود گفت این‌ها به نوعی در ما نهادینه شده‌اند؟ همچنین در بحث به عرش رفتن ساحت مقدس نور پیامبر که درجات آن تا صدوبیست‌وچند می‌شود، تقریباً انسان در ذیل ساحت مقدس رسول‌الله این مراتب را گرفته است. آیا این سه مرحله در ما نهادینه شده است یا نه؟ یعنی می‌توانیم بگوییم این سه کتاب در ما هم هست و به نوعی باید استخراج شود؟ من این برداشت را از چند جلسه قبل و نیز از مطالب امروز شما داشتم. می‌شود بفرمایید؟

پاسخ: اکنون جوابتان را می‌دهم، اما می‌شود بفرمایید مبنای این سؤال شما چیست؟ یعنی چرا گمان کردید که این سه کتاب در ما هست؟

پرسش: شما فرمودید بحث انسان کامل همان بحث ولایت است و قرآن در خود ولایت نهفته است و بستگی به من دارد که چگونه آن را استخراج کنم.

پاسخ: ولایت در کجا نهفته است؟

پرسش: قرآن در ولایت نهفته است.

پاسخ: اصلاً قرآن عین ولایت است، نه اینکه در ولایت نهفته باشد. حقیقت قرآن، عین قرآن...

پرسش: بله. یا در مطلبی که می‌فرمایند با ایشان مناظره می‌کنند، این نادان‌ها می‌گویند: «چند تا مو در سر شماست؟» ایشان می‌گوید از من از آسمان‌ها سؤال کنید، از عوالم دیگر؛ ولی یک نفر به‌جای آن می‌پرسد: «آقا، چند تا مو در سر من است؟» اکنون با توجه به مطلبی که شما فرمودید، می‌توانیم بگوییم آن سه کتاب به نوعی در وجود تک‌تک ما تجمیع شده و باید به‌گونه‌ای استخراج شود یا نه؟ این مطلب را چگونه می‌توانیم بیان کنیم؟

پاسخ: متوجه شدم. سؤال شما را به شکل دیگری در یکی از جلسات مطرح کردند. فکر می‌کنم امروز جلسه پنجاهم باشد. در یکی از جلسات پیش، عزیزی در خصوص جایگاه علم و حیثیت علم و نیز عدد هوشی یا ظرفیت هوشی و ارتباط آن با علم سؤال کردند. آقایی که کارشناسی ارشد روان‌شناسی داشتند... بله، شما بودید. حالا جوابی که آنجا دادیم، جواب شما هم هست.

پرسش: منظورم این است که این‌ها در وجود خود انسان نهادینه شده‌اند.

پاسخ: اکنون عرض می‌کنم. «نهادینه» یعنی چه؟ اگر به نحو اتمّ در ما نهادینه بود، اکنون ما انسان کامل بودیم. اگر عیناً آن کتاب اصلیِ انسان کامل، آن متن کتاب اصلیِ انسان یا ولایت کلیه الهی در ما پیاده بود، ما اکنون باید کامل می‌بودیم؛ ما هم باید انسان کامل می‌بودیم. پس نیست. از همین‌جا به‌راحتی معلوم می‌شود که نیست؛ وگرنه من اکنون انسان کامل بودم.

اگر مثلاً آن کتاب آفاقی به‌تمامی در ما بود، اکنون باید به تمام آفاق آگاهی می‌داشتیم؛ مانند امیرالمؤمنین علیه‌السلام. العیاذ بالله، مثلاً می‌گویند «مثل»؛ انسان کامل مثل ندارد. فرمود چه؟ "ليس كمثله شيء".

فکر می‌کنم جلسه اول یا دوم بود که گفتم علامه این مطلب را با چه ترس و لرزی بیان می‌کند. من از دیدن ترس و لرز علامه در بیان این موضوع غصه خوردم. البته اصل این صحبت متعلق به عارف عربی است؛ در فتوحاتش. در یک جا نیز می‌گوید و رد می‌شود که چرا شما مفسران اصرار دارید که این کاف، کاف زائده است؟ بله، از حیث قواعد عربی و نحوی و ادبیات عرب، بحثی به نام کاف زائده داریم؛ اما چرا در قرآن این کاف را زائده بدانیم؟ علامه تشریح می‌کنند که چرا. این صحبت را چالشی می‌کنند و بعد وارد می‌شوند که این کاف خودش معنای «مثل» دارد؛ "ک" یعنی مثل. "ليس كمثله". یعنی نیست مثلِ مثلش؛ هیچ‌کس مثلِ مثلِ خدا نیست. پس خدا مثل دارد.

سال‌ها پیش، نخستین باری که این را از عارف عربی دیدم، حقیقتاً ترسیدم. نمی‌فهمیدم؛ اکنون هم نمی‌فهمیم، ولی آن موقع دیگر اصلاً نمی‌فهمیدیم. به دفتر یکی از مراجع زنگ زدم و گفتم: «آقا، می‌شود این را برای من توضیح بدهید؟» آن آقایی که آنجا نشسته بود گفت: «آقا، این‌ها کفر و شرک است.» فهم این مطالب روزیِ هر کسی نمی‌شود.

فرمود که چرا انسان کامل مثل الله نباشد، در حالی که تمام کمالات حضرت حق، به نحو امکانی که ممکن بوده از حضرت حق، از ذات غیبی، ظهور کند، در او پیاده شده است؟ همه اسماء کجا جمع‌اند؟ در الله. چرا پیغمبر فرمود من رعانی-

تا قدر الله؛ هر کس من را ببیند، پس به تحقیق الله را دیده است. یعنی شما الله هستید؟ ما جرئت نمی‌کنیم این را بگوییم، چون سنگسارمان می‌کنند؛ ولی به فرمایش خود پیغمبر، یعنی الله را دیده‌ای. پس چه می‌خواهی بگویی؟ حالا نمی‌فهمد که الله آن ذات غیبی نیست. نمی‌تواند این‌ها را از هم تمیز دهد؛ علمش را ندارد و زبان نمی‌فهمد. نمی‌تواند تشخیص دهد و سنگسارت می‌کند. علت این لعن و نفرین‌هایی که اولیای الله تبارک و تعالی را لعن می‌کردند، همین نفهمی‌هاست.

حالا بیا بگو: الله مرتبهٔ ظهور کمالات حضرت حق است؛ یعنی ظهور بیرون از ذات است. ما که نمی‌گوییم عینیت امام زمان عین ذات است؛ الاعوذ بالله، عین آن هُوَ هُوَ. دربارهٔ هُوَ و تفاوتش با الله، و اینکه اگر هُوَ قبل از الله بیاید یا بعد از آن بیاید چه تفاوت‌هایی دارد، بحث خواهیم کرد. این‌ها بسیار شیرین‌اند: هُوَ الله یا الله هُوَ؛ این‌ها با هم فرق دارند. کجا هُوَ الله داریم؟ قل هُوَ الله. کجا الله هُوَ داریم؟ لا اله الا الله. همیشه لا اله الا الله. نه، آن «اله الله» است؛ گفتم «الله هُوَ». این هُوَ الله و آن الله هُوَ. والله هُوَ العفو والله هُوَ الغنی الحمید. یا الا انسان انتم الفقراء الى الله والله هُوَ الغنی. حالا آن هُوَ بعد از الله چه معنایی دارد و چه تفاوتی با هُوَ قبل از الله دارد؟ این‌ها بحث‌های بسیار شیرین و عالی‌ای است که در همین کتاب اسفار آمده و ان‌شاءالله به وقتش برایتان می‌گوییم.

پس تقریباً پاسخ آقا داوود را دادم. آن عینیتِ آن کتاب در ما پیاده نشده است؛ زیرا اگر چنین بود و عین کتاب قرآن در ما بود، اکنون به همهٔ اسرار و رموز قرآن آگاه بودیم، در حالی که حتی یک آیه‌اش را هم بلد نیستیم. اما این‌گونه هم نیست که هیچ بهره‌ای از این سه کتاب نداشته باشیم. اتفاقاً باید این را دربارهٔ وجود خود بدانیم.

چون سیر بحث ما معرفت نفس است، فعلاً نفس را این‌گونه در نظر می‌گیریم: نفس ما برزخ میان ظاهر و باطن ما، رابط میان ظاهر و باطن و کانال ارتباط روح با بدن است. این نفس به‌گونه‌ای از جانب حضرت حق ایجاد، خلق و تعبیه شده است که این توانایی را دارد که این سه کتاب را در خود پیاده کند.

پرسش: حاج‌آقا، بحث قل الروح من امر ربی پس کجای موضوع قرار می‌گیرد؟

پاسخ: کجا؟ قل الروح من امر ربی. پس یسألونك عن الروح قل الروح من امر ربی. روح، مرتبهٔ عالی وجود ماست که جنسش از مرتبهٔ امر، یعنی عالم امر، است. عالم امر کجاست؟ مافوق ملک، مافوق دنیا و مافوق این نشئه و طبیعت است. به آن عالم امر می‌گویند. آنجا نه زمان هست و نه مکان. حقایق به‌صورت کلی و بسیط‌اند. اینجا کثرت گرفته، انشقاق ایجاد شده، کثرت خلقت پدید آمده، حد خورده و ماهیت به میان آمده است. اینکه این‌ها یعنی چه، ان‌شاءالله بعداً با هم صحبت می‌کنیم.

اتفاقاً فرمایش شما تأیید سخن من است. آن چیزی که در مرتبهٔ عالی وجود من است، چه نام دارد؟ روح. جنسش از عالم امر است. عالم امر آن عالی‌ترین مرتبه‌ای است که روح اعظم در آن است. هر کس به نسبت سعهٔ وجودی خود از آن روح اعظم فیض و بهره گرفته است؛ لذا وزن روح، قدر روح، اندازه و قیمت روح او به میزانی است که از آن روح اعظم فیض دریافت کرده است. روح اعظم کارگزار عالم امر به عالم امکان است.

هر اندازه که ما از روح اعظم گرفته‌ایم، روح ما نیز از جنس همان است؛ اما چه میزان فیض گرفته‌ایم؟ اندازهٔ روح ما همان‌قدر است. خدا عارف عربی را رحمت کند. در کتاب فتوحاتشان مطلبی می‌آورند که شاید اگر یادم باشد، جلسهٔ بعد از روی آن برایتان بخوانم. می‌فرمایند روح ما از جنس آن روح اعظم است و عقل ما، وهم ما، خیال ما، حس مشترک و حواس ظاهری ما، همین‌طور تا پایین، هرچه از روح اعظم فیض گرفته‌اند، این فیض کمتر و کمتر شده است؛ یعنی ظهور یا تجلی آن روح اعظم در این مباطن، این وطن‌ها و رتبه‌هایی که در وجود ما هستند، هرچه پایین‌تر می‌آید، فیضی که گرفته‌اند کمتر می‌شود و به مرتبهٔ مادون و پایین‌تر می‌آیند.

مثلاً اگر حس را در نظر بگیریم، آن هم از روح اعظم بهره گرفته است و حیات دارد، اما کمترین بهره را گرفته است. روح ما بیشترین بهره را از روح اعظم گرفته است. باز نحوهٔ اتصال و ارتباط ما با روح اعظم مطرح است که جنسش از عالم احدیت است. حقیقت قرآن نیز در رتبهٔ احدیت است. مادون رتبهٔ احدیت، واحدیت می‌شود. فرق واحد و احد را بعداً می‌گوییم. آن عالم، وحدت محض است و اینجا کثرت شهود محض است، ولی با هم مرتبط‌اند.

پس در درون ما، آن روحِ "ونفخت فيه من روحي" یا "قل الروح من امر ربي"، جنس این روحی که در ماست از آن عالم علوی و بالاست؛ نه اینکه کل آن روح در ما باشد. اگر کل آن روح در ما بود، "تنزل الملائكة والروح فيها بأذن ربهم من كل امر"؛ یعنی مشابه من باید بر امام عصر نازل می‌شد، چون روح اعظم به همراه ملائکه بر امام عصری که واسطهٔ فیض است نازل می‌شود. پس من آن نیستم. به‌راحتی پاسخ را می‌گیریم.

من آن نیستم، اما می‌توانستم؛ یعنی این ظرفیت را داشتم که بروم و امام شوم، ولی شوم، نبی شوم، حجت شوم، ولی شوم. همهٔ این‌ها را می‌توانستم؛ البته نه به نحو اتم. ما به نحو اتم، به جهت ضیق وجودی‌مان، نمی‌توانستیم. بعدها متوجه می‌شویم که این ضیق وجودی از کجا درست شده، از کجا آمده و ما نخست کجا رنگ گرفته‌ایم. اصلاً نمی‌توانستیم اتم شویم؛ یعنی خاتم النبیین، خاتم الاوصیا و مانند این‌ها، نه. ولی می‌توانستیم و هنوز هم می‌توانیم به آن مراتب عالیه برسیم، اگر تا دیر نشده موانع را کنار بزنیم.

بفرمایید؟ میکروفن را لطفاً. آقا محمد، خیر ببینید. اجازه بدهید؛ شما سؤال می‌پرسید و من چایم را بخورم.

پرسش: فطرت کجاست یا کجای این بحث است؟

پاسخ: فطرت؟ نه، ایشان اکنون قرار بود سؤال کنند. بفرمایید آقا، شما.

پرسش: من فقط خواستم دربارهٔ همین کلمهٔ فطرت بپرسم.

پاسخ: پس من چایم را نباید بخورم! [خنده] فطرت در قرآن چیست؟ آیه‌اش را می‌خوانید؟ آفرین: فطرت الله التي فطر الناس عليها. فطرت جنسش از چیست؟ الله. آفرین، فطرت الله. ابتدا آن را به الله نسبت می‌دهد. الله مرتبهٔ چه بود؟ جمع بود، جمع‌الجمع بود، اسم جامع بود. پس فطرت، اندماج همهٔ حقایق در خود است.

ربط فطرت به این بحثی که گفتیم، این‌گونه می‌شود: آن فطرتی که در ماست، ذات وجودی ماست. این غیر از سرشت‌هاست. فعلاً با سرشت کاری نداریم، چون داستان سرشت با فطرت فرق می‌کند. سرشت، تمایلات و خواستگاه‌ها و طلب وجود و زبان حال ماست که بر بستر فطرت افزوده می‌شود و همهٔ این تفاوت‌ها، تغایرها و تمایزها را ایجاد می‌کند؛ تمایل‌ها و اینکه کسی بهشتی می‌شود یا جهنمی می‌شود.

این‌ها همه به سرشت مربوط است. فطرت همه الهی است. الله اسم جامع است؛ یعنی فطرت همه همان روح است. همان روح، وقتی تعلق می‌گیرد، آقا داوود، به نسبت اندازهٔ شما و قدر شماست؛ همان اندازه‌ای که سرّ قدر شما را امام عصر تشخیص می‌دهد و در شب قدر فیضتان را از حق، به‌واسطهٔ فیض روح اعظم، می‌گیرد که قبلاً گفتیم روح اعظم کیست.

آن روح، به نسبتی که به قدر و اندازهٔ شما به شما تعلق گرفت، یعنی آن فیض در شما نشست و متعلق شما شد و شما با آن، در حقیقت، اتحاد وجودی برقرار کردید، آنجا می‌شود فطرت. وقتی بیرون از شماست چیست؟ روح است. وقتی به شما تعلق گرفت، می‌شود فطرت.

حالا دربارهٔ فطرت، مثل این است که ما یک نفس داریم و یک بدن. هر اتفاقی که می‌افتد، بر سر این بدن است. هرچه بر سر بدن می‌آید، بدن اذیت‌کننده است. هرچه دعا داریم، باید بر سر بدنمان بزنیم که این‌ها را هم ان‌شاءالله بعداً متوجه می‌شویم. در بحث عرفان نظری که در دل این بحث عرفان و بحث عملی آن مطرح می‌شود، بعداً توضیح می‌دهیم.

پس هر اشکالی که پیش می‌آید از سرشت ماست. اینکه سرشت، یا همان طینت، چه تفاوتی با فطرت دارد، اجازه بدهید بعداً مطرح کنیم.

بفرمایید، سؤال شما.

پرسش: سلام علیکم.

پاسخ: سلام علیکم.

پرسش: ببخشید، بعضی سؤالات من گاهی مربوط به مباحث شما نیست. عذرخواهی می‌کنم؛ جای دیگری هم نمی‌توانیم شما را پیدا کنیم که سؤال را بپرسیم. می‌خواهم دربارهٔ خواب صحبت کنم. البته چون شما رشتهٔ روان‌شناسی خوانده‌اید و مطالعه دارید، می‌دانید که خواب‌ها از لحاظ روان‌شناسی، به قول روانکاوها، شاهراهی برای ورود به ناخودآگاه فرد هستند و از آن برای تحلیل فرد و دسترسی به فضاهای بستهٔ ذهن استفاده می‌کنند. حالا سؤال من مربوط به حوزهٔ روان‌شناسی نیست. [زنگ موبایل]

من ابتدا نسبت به خواب‌های صادقه کمی بدبین بودم، ولی پیش از فوت پدرم، خواب‌های صادقه‌ای برای من پیش آمد. بعد از آن هم، به سبب اینکه می‌گویند پس از مرگ عزیزان، روح به‌سبب اشک و شاید ناله‌هایی که انسان می‌زند تکان می‌خورد، چنین اتفاقی برای انسان می‌افتد و این خواب‌های صادقه باز هم برای من پیش آمد. می‌خواهم بگویم که هم به آن قسمت اعتقاد دارم و هم به این قسمت.

من سابقاً در بهزیستی کار می‌کردم. همیشه این سؤال را از افرادی که نابینایی کامل داشتند، یعنی به‌صورت مادرزادی نابینا به دنیا آمده بودند، می‌پرسیدم که شما چه خوابی می‌بینید؟ پاسخ، بلااستثنا، این بود که خواب‌های این‌ها در حقیقت همان چیزی است که در واقعیت دارند؛ یعنی خوابشان هم تاریک است و صرفاً، مثلاً، لمس را در خواب دارند. هر چیزی که حواسشان از طریق آن با این دنیا ارتباط دارد، در خواب هم همین است؛ صداها را می‌شنوند یا چیزهایی را حس می‌کنند.

پاسخ: آفرین.

پرسش: سؤال من این بود که چرا در حقیقت این‌ها چیزی نمی‌بینند، ولی ما در خواب‌هایمان، به سبب اینکه در عالم واقعیت چشممان بیناست، گاهی چیزهایی را می‌بینیم؟ آیا این وهم ماست که در خواب پیش می‌آید؟ مثلاً من می‌گویم این خواب صادقه است. چگونه می‌توانیم این را تفسیر کنیم؟ امیدوارم سؤالم گویا بوده باشد.

پاسخ: خیلی خوب بود. آفرین، احسنت. چون سؤال و جوابش حاضر و آماده و پخته است و توسط حضرت استاد گفته شده، من با پررویی تمام جواب شما را می‌دهم! [خنده]

ببینید، بدون اغراق، واقعاً تقریباً باید ده جلسهٔ یک‌ساعته دربارهٔ کم‌وکیف خواب صحبت کنیم تا فقط بفهمیم اصلاً خواب چیست. فعلاً در درس و بحث‌های ما نیست؛ ان‌شاءالله بعداً شاید به آن برسیم. علامه نعمیه نیز رساله‌ای دربارهٔ خواب دارند. البته کتاب سنگینی است و اگر ما آن را بخوانیم، شاید مقصود ایشان را متوجه نشویم.

اما ابتدا من یک سؤال از شما می‌پرسم و بعد جوابتان را می‌دهم. به نظر شما آن نابینایی که، به قول شما، خوابش هم متناسب با نابینایی اوست، یعنی به‌نوعی خواب‌های حسی می‌بیند، این برایش خوب است یا بد؟

پرسش: بد است.

پرسش: خوب است، چون به‌سبب این، فرد تغذیهٔ هیجانی می‌شود. اگر ما خواب نبینیم، خیلی خطرناک است.

پاسخ: نه، این را نمی‌گویم که خواب ببیند یا نبیند؛ اصلاً نسبت به خواب‌های ما می‌پرسم. ما در خواب‌هایمان انواع و اقسام صور و اشکال داریم؛ دیدن داریم، شنیدن داریم، لمس کردن داریم، خوردن داریم و مانند این‌ها. حالا او چون نابیناست، صورت و شکل نمی‌بیند. به قول شما حس می‌کند، بو را درک می‌کند یا مثلاً می‌شنود؛ تا همین حد و چیزی نمی‌بیند.

اولاً این دلیل علمی دارد. ثانیاً سؤال من این است که نسبت به ما و او، کدام بهتر است؟ اینکه ما در خواب می‌بینیم خوب است یا اینکه او نمی‌بیند؟ [همهمه]

بگذارید ببینیم خواهرمان چه گفت.

پرسش: منظور از خوبی چیست؟

پاسخ: یعنی اینکه مفید است، فایده دارد، به درد ما می‌خورد یا نه؛ مزاحم است یا نه.

پرسش: دیدن او خوب است، چون دیگر تصور و تخیل در آن اضافه نمی‌شود. یعنی آن نابینا، چیزی را که در تصور و تخیل خودش هست، وارد آن عالم نمی‌کند.

پاسخ: آفرین، آفرین، آفرین. امشب ما مرتب آفرین می‌گوییم. خیلی خوب است. بفرمایید؟

پرسش: بستگی دارد که کارکرد خواب چیست یا اصلاً خواب چیست که من بخواهم از آن استفاده کنم.

پاسخ: آفرین. این هم درست است. اصل نفس خواب چیست؟ رؤیاهای صادقه پس چیست؟ تجربهٔ من است، احساس...

حالا چون این سؤال به بحث ما مرتبط نبود، حاشیه زیاد پیدا کرد. برای همین توصیه می‌کنم، مخصوصاً در مقدمات بحث، سؤال‌ها مرتبط باشند. اما سؤال بسیار هوشمندانه و خوبی بود.

ببینید، اگر کسی در این بحث‌ها زیرک باشد، می‌داند که من از خودم حرفی ندارم. وقتی داشتم می‌آمدم، به همکارانم گفتم که علمم را با خودم می‌برم؛ کتاب اسفار و این گنجینهٔ باارزش دستم بود. آقا سید به من گفت: «کجا می‌روی؟» گفتم: «می‌روم مسجد.» گفت: «چه‌کار داری؟» گفتم: «دارم علمم را با خودم می‌برم.» این کتاب‌ها را نشان دادم و گفتم: «این هم علم من؛ "یحمل اسفارا".» ما که از خودمان چیزی نداریم.

آنچه عرض می‌کنیم، از مبانی فکری علامه و حکما و عرفاست. عزیزان، این را در جلسه گفته‌ام و نباید دوباره تکرار کنم. گفتم و ثابت کردم که خواب ندیدن بهتر از خواب دیدن است. این فرمایش علامه است. اصلاً می‌گوید: چرا این‌قدر اصرار داری خواب ببینی؟ بگذار در بیداری ببینی.

چرا؟ همان چیزی که خواهرمان فرمودند و من به ایشان آفرین گفتم. چون وقتی شما به خواب می‌روید، به جهت وجود وهم و خیال، صور و اشکال مزاحم زیادی دارید. معلوم نیست این‌ها عقلی باشند؛ معلوم نیست. برای همین مزاحم شما هستند. آن کسی که، به قول شما...

صرفاً خواب‌های حسی می‌بیند، مزاحمتش کمتر است. برای چه؟ برای دریافت پیام‌های الهی. این یک نکته.

نکتهٔ دوم اینکه چرا او آن‌گونه خواب می‌بیند و ما این‌گونه؟ علتش دقیقاً حشرونشر ما با پیرامونمان است. این‌ها مبانی ماست. آنچه دارم به شما می‌گویم مبناست و ان‌شاءالله قرار است این‌ها را توضیح دهیم.

حضرت استاد، برای سهولت فهم، قوهٔ خیال را «دوربین عکس‌برداری نفس ناطقه» می‌نامد. این را حفظ کنید؛ در فهم عقاید بسیار به دردتان می‌خورد: قوهٔ خیال، دوربین عکس‌برداری نفس ناطقه است. [صدای محیط]

وقتی شما می‌خواهید عکس بگیرید، خود دوربین اراده می‌کند که از چه چیزی عکس بگیرد یا عقل شما؟ شما به آن انشا می‌کنید که کدام عکس را بگیرد. دوربین عکس‌برداریِ چه کسی است؟ نفس ناطقه. دوربین عکس را می‌گیرد، اما امرش با نفس است.

حالا نفس ناطقه یعنی چه؟ یعنی صرفاً همین نطقی که ما می‌کنیم؟ نه، این تعبیر غلط است. منظور از آن نطق، عقل است؛ چون به‌سبب عقل است که شما می‌توانید صحبت کنید. حیوان عقل ندارد و نمی‌تواند صحبت کند. پس منظور صرفاً حرف زدن نیست.

تا اینجا، اگر ما در خواب ـ که قبلاً نیز این را گفته‌ایم و باز تکرار می‌کنیم ـ وقتی می‌خوابیم، به رتبهٔ مثال متصل خودمان می‌رویم که برزخ وجودی ماست. ارواح از این دنیا می‌روند؛ در بیرون از ما می‌گوییم «عالم» و در خودمان می‌گوییم «رتبه». آن‌ها به عالم مثال منفصل می‌روند، چون بیرون از ماست؛ انفصال، یعنی فصل و جدایی. یا ملکوت، یا برزخ؛ هرچه می‌خواهید نامش بگذارید. آن‌ها به آنجا می‌روند و من که می‌خوابم، به رتبهٔ برزخ وجودی خودم می‌روم. [صدای محیط]

حالا بر چه اساسی خواب می‌بینم؟ بر اساس آن چیزی که با آن حشرونشر داشته‌ام؛ یعنی دیده‌ها و شنیده‌هایم. لذا علامه می‌فرماید این‌ها اصل‌اند. اصل اول: مطلقاً هرچه در خواب می‌بینید، انشای نفس ناطقه است؛ یعنی نفس دارد انشا می‌کند. بیرون از شما نیست؛ خود شما هستید. این‌ها را خودتان انشا می‌کنید.

مثلاً شما رفیقتان را در خواب دیده‌اید که گناه می‌کند. خود شمایید؛ آن رفیق خود شمایید، بیننده خود شمایید و آن گناهی هم که انجام می‌شود خود شمایید. مُدرِک و مُدرَک و ادراک، خود شمایید. بیرون از شما نیست. این یک اصل است.

اصل دوم اینکه آنچه در خواب می‌بینید، مجموعه‌ای است از شنیدن‌ها، چشیدن‌ها، گفتن‌ها، دیدن‌ها، بوییدن‌ها، لمس کردن‌ها، تخیلات، تفکرات و امثال این‌ها. قرآن به همهٔ این‌ها چه می‌گوید؟ اذقاف احلام. اذقاف جمع وقف، وقف یعنی بسته. بسته‌های موهوم و بیهوده. این‌ها مزاحم‌اند و نمی‌گذارند پیام الهی به شما برسد. ولی آن فرد این مزاحمت را ندارد یا کمتر دارد.

برای همین می‌گوییم اگر خواب نمی‌بینید، بسیار خوب است. وجودتان پیام‌های الهی را زلال‌تر و صاف‌تر دریافت می‌کند تا کسی که مرتب صور و اشکال موحش و مدهش و غیرملذّه می‌بیند. او زیر این صورت‌ها گرفتار می‌شود. علامه می‌گوید مفسر بیچاره باید چقدر زحمت بکشد تا از میان این همه صورت‌هایی که شما در خواب دیده‌اید، رگه‌ای از پیام الهی را بیرون بکشد و بگوید: «این پیام است و بقیه‌اش موهوم است؛ کنار بگذار.» متوجه شدید چه شد؟

حالا بحث دیگری هم داریم که اگر قول بدهید دیگر سؤال نپرسید، آن را در همین سؤال شما عرض کنم؛ چون بسیار به دردتان می‌خورد. قول می‌دهید دیگر بس باشد؟ نیم ساعت ما در سؤال‌ها گذشت و باید به کارمان برسیم؛ اینجا اداره است و پشتمان را می‌دهند!

این را خوب به ذهنتان بسپارید. هم در سیر و سلوک عملی‌تان بسیار به دردتان می‌خورد؛ عملی یعنی در عرفان عملی و عقل عملی. یعنی چه؟ "وتواصوا بالصبر" این عقل عملی است؛ این سیر و سلوک و عرفان عملی است. هم در حوزهٔ نظرتان. یعنی چه؟ "وتواصوا بالحق" یعنی عرفان نظری، عقل نظری و سیر نظری.

من خودم تا از علامه نشنیده بودم، این را نمی‌دانستم؛ با اینکه این‌همه ادعا می‌کنم روان‌شناسی خوانده‌ام و دانشگاه رفته‌ام. البته ابتدا پزشکی دانشگاه تهران قبول شدم و مدتی هم به من می‌گفتند «آقای دکتر». بعد خدا آیت‌الله حق‌شناس را رحمت کند، گوش ما را گرفت و وارد حوزه کرد. گفت: «تو باید [خنده] بیایی حوزه.» این هم داستانی دارد. کرامتی از ایشان دیدم که حالا کمی بیشتر با هم رفیق شدیم، برایتان می‌گویم.

پرسش: هنوز نشده‌ایم؟

پاسخ: [خنده] وقتی جلسهٔ پیش نبودی و یکی در میان زیر آب می‌روی، هنوز رفیق نشده‌ای! [خنده]

اما آن چیست؟ آقاجان، شما می‌بینید. وقتی می‌بینید، چه چیزی باعث می‌شود ببینید؟ دربارهٔ ابصار، در کتاب شریف همین اسباب الملسد، مبحث ابصار را ببینید؛ بحث دیدن را بخوانید، خوب متوجه می‌شوید.

خلاصه‌اش این است که وقتی شما می‌بینید، یک ارتعاش و طول موجی وجود دارد. آن نوری که از آن شیء می‌آید ـ اگر نور را بردارید، دیگر ابصاری وجود ندارد ـ از آن شیء می‌آید و به پردهٔ چشم شما برخورد می‌کند؛ به شبکیه و عنبیه و از مردمک چشم عبور می‌کند و این فرایند منجر به دیدن می‌شود. این برخورد نور به پردهٔ چشم چه نام دارد؟ لمس. تا اینجا.

شما می‌شنوید. طول موج صوت می‌آید، وارد گوش می‌شود و سپس به پردهٔ گوش برخورد می‌کند. دوباره آن طول موج به پردهٔ گوش شما برخورد می‌کند. عملیاتی صورت می‌گیرد و تبدیل‌سازی انجام می‌شود. سازوکار آن به‌گونه‌ای است که آن را به چیزی تبدیل می‌کند که در نفس وجود دارد و نفس، طبق خواستگاه خودش، آن را می‌شنود. لذا نفوس متعددند و برای همین برداشت‌ها از یک حرف ثابت متفاوت‌اند. به‌هرحال، لمس صورت می‌گیرد. باز هم شد لمس.

دیدن هم لمس است؟ بله. شنیدن هم لمس است؟ بله.

بویایی نیز همین‌گونه است. این بخاری که بالا می‌آید، وقتی وارد شامه می‌شود، به آن تارهایی برخورد می‌کند که کارشان گرفتن چیزی است که ما به آن «بو» می‌گوییم. آن برخورد بخارات با آن بخشی که در بینی ما وجود دارد، باز چه می‌شود؟ لمس.

وقتی چیزی را می‌چشید، در ذوق و ذائقه نیز آن شیء بیرونی را در دهانتان گذاشته‌اید و با آن برخورد می‌کند. باز هم می‌شود لمس. اگرچه می‌چشید، ولی لمس است. حس لامسه هم که همین است؛ هرچه را لمس می‌کنید، باز لمس است. پس همه شد لمس.

حتی در قوهٔ خیالتان، وقتی در خواب چیزی می‌بینید، آن صورت‌ها و شکل‌ها را لمس می‌کنید؛ به یک معنا مس می‌کنید. از آن سو می‌شود مس.

اگر این‌گونه است، پس قصهٔ لمس و مس بسیار مهم است. این باید درست شود. اگر در عرفان نظری و عملی روی این مسئله درست کار شود، همهٔ قوا تطهیر می‌شوند؛ مراقبت در لمس‌ها و مس‌ها.

لذا قرآن تیر را زده است؛ آن آخری را، آن موشک را فرستاده و نقطهٔ نهایی را زده است: لا یمس.

الا المتهر. آن ملکوت را مس نمی‌کنیم؛ آن کِنّ را. انه لقرآن کریم فی کتاب مکنون. در یک کِنّ، در یک پرده، مخزون قرار گرفته است. البته لا یمسه الا المتهر؛ نمی‌توانی آن را مس کنی مگر با طهارت. پس به این مس باید بسیار توجه کرد.

حالا بحث چه بود که در پاسخ سؤال شما این مبنا را گفتیم؟ آن شخص در خوابش مس‌کردن‌های خودش را می‌بیند، فقط از طریق مسِ قوهٔ لامسه‌اش. باصره‌اش نیست. مثلاً اگر دور از جان کر باشد، سامعه‌اش هم نیست. درست شد؟

این خیلی مؤثر است. مثلاً اگر شما یک میلیون تومان داشته باشید، چقدرش را باید خمس بدهید؟ دویست هزار تومان. حالا اگر صد هزار تومان داشته باشید چه؟ [پچ‌پچ] بیست هزار تومان. اگر ده هزار تومان داشته باشید؟ [پچ‌پچ] چقدر؟ [خنده] اصلاً چیزی نیست. خیلی راحت‌تر است. تطهیر ده هزار تومان خیلی راحت‌تر از یک میلیون تومان است. کسی که یک‌باره ده میلیارد دارد، باید دو میلیاردش را بدهد؛ آیا اصلاً می‌دهد؟ آیا برایش معقول است که بدهد؟ توجه کردید؟ تطهیر آن خیلی سخت است.

می‌خواهم بگویم مسِ او کمتر است و تطهیر وجودش خیلی آسان‌تر از ماست که همه‌چیز را مس و لمس می‌کنیم. [خنده]

پرسش: یعنی ما فقط به همان داستان دسترسی داریم؟

پاسخ: دقیقاً. اتفاقاً تمرکز او هم بیشتر است. دیده‌اید کسانی که یکی از قوا را ندارند، وقتی خدا یک قوه را می‌گیرد، قوای دیگر قوی‌تر می‌شوند؟ اصلاً توجه کرده‌اید؟ تمرکز روی آن‌ها بیشتر می‌شود.

این هم سرّی دارد. فرصت هم نیست؛ چون اگر وارد آن شوم حداقل یک ربع وقت می‌خواهد، ولی بسیار شیرین است که این‌ها چه ارتباطی با ملائکه دارند.

مثلاً من به محل کار بیایم و ببینم آقا حامد نیست. اگر دلسوز باشم، هر کاری که وجود دارد انجام می‌دهم؛ همهٔ کارهای او را انجام می‌دهم و تمرکز روی من می‌آید. تازه فقط من نیستم؛ همکاران دیگرم هم می‌گویند: «آقا حامد نیست، بچه‌ها بیایید کمک.» همهٔ کارهای آقا حامد را در وقتی که نیست انجام می‌دهند. کارهایش به‌سرعت انجام می‌شود، چون همه دست‌به‌دست هم می‌دهند تا نبود ایشان را جبران کنند. درست شد؟ اما اگر دلسوز نباشند، برعکس می‌شود.

یک چنین اتفاقی می‌افتد. آن مَلَک وجودیِ بصر، وقتی به هر دلیلی از نفس انصراف می‌دهد ـ که از قوا و شئون نفس است ـ توجه نفس از آن برداشته می‌شود و آن فرشته، یا بگوییم آن مَلَک و آن قوهٔ وجودی، جدا می‌شود. وقتی او رفت، ملائکهٔ دیگر همه دست‌به‌دست هم می‌دهند و کمک می‌کنند جای خالی او را پر کنند.

حالا اگر یک مَلَک کار کند، کار با سرعت بیشتری انجام می‌شود یا پنج مَلَک، چهار مَلَک؟