یا رب اعوذ به من همزات الشیاطین و من شر نفسي و من شر خلقک. بسم الله الرحمن الرحیم. لا حول و لا قوه الا بالله العلی العظیم. اللهم ایکا نعبد و ایکا نستعین. الحمد لله على کل نعمه و اسال الله من فضله. السلام علیک یا داعی الله و ربانی ایاته. السلام علیکم و رحمه الله.
عزیزانی که جهت جلسه معرفت نفس حضرت علامه حسنزاده علیهالرحمه ثبتنام کردهاند، تشریف بیاورند جلو تا به حول و قوه الهی کلاس را شروع کنیم. به جلسه شکل کلاس بدهید، انشاءالله خیر ببینید.
در محضر پنج شهید خوشنام هستیم. امیدوارم این شاهدها و نفوس قدسیشان، با ادعیه زکیهشان، ما را مورد عنایات ویژه خودشان قرار دهند. نثار این شهدا و امام شهدا و سیدالشهدا که ایام ایشان نیز هست، صلواتی هدیه بفرمایید. اللهم صل على محمد و آل محمد.
شما که به فضل الهی، خدا لطف کرده و بر سر سفره حکمت و عرفان زانو میزنید، لازم است حتماً قبل از شروع هر مطالعهای این دعا را قرائت کنید. من آهسته میخوانم، بنویسید. البته در مفاتیح شیخ عباس علیهالرحمه، به عنوان دعای پیش از مطالعه آمده است. آقای بهجت به ما سفارش کردند و ما نیز به شما سفارش میکنیم که:
بسم الله الرحمن الرحیم.
بسم الله اینجا جزو دعاست.
اللهم اخرجنی من ظلمات الوهم.
اللهم اخرجنی من ظلمات الوهم.
و اکرمنی بنور الفهم.
و اکرمنی بنور الفهم.
اللهم افتح علینا ابواب رحمتک.
اللهم افتح علینا ابواب رحمتک.
وانشر علینا خزائن علومک.
وانشر علينا خزائن علومک.
به رحمت يا ارحم الراحمين صلوات بفرستید. اللهم صل على محمد وآل محمد وعجل فرجهم.
خود دعا حاکی از درونمایهاش است؛ چون آنچه در مسیر فهم عزیزان رهزن میشود، وهم و خیال است. اینکه میفرماید از ظلمتهای وهم ما را خارج کن، پیداست آنچه مانع و سد فهم ماست، وهم ماست، نه عقل. اصلاً اگر عقل نبود، ما چیزی را نمیفهمیدیم. هرچه انسان عاقلانهتر زندگی کند، موفقتر است.
مسیر بحث ما نیز، البته فعلاً در مقدمه، معرفت نفس است. آنچه نفس میخواهد پیاده کند، از کجا استیضاح میکند؟ از کجا اخذ میکند؟ نفس آن امر و آن کلی را از کجا میگیرد؟ از عقل. عقل مافوق نفس است. اصلاً نفس مرتبه مادون است یا، به عبارتی، رتبه تعلقی عقل به مادون.
یعنی عقل وقتی میخواهد تدبیرش را پیادهسازی کند، حکم میکند: اینجا را نگاه کن یا نکن؛ این را گوش بده یا نده؛ این را بخور یا نخور؛ این را بگو یا نگو؛ این را لمس کن یا نکن؛ این را ببو یا نه؛ فلانجا برو یا نرو؛ این اندیشه را داشته باش یا نداشته باش؛ اینجا غضب کن یا گذشت کن؛ اینجا بخند یا گریه کن؛ اینجا بخواب یا بیدار باش. به هر حال، به صلاح و ذا. اینها احکام عقلاند؛ حکمی است که عقل دارد صادر میکند. چه کسی اینها را باید پیاده کند؟ نفس. متوجه شدید؟
اگر این نفس ضعیف باشد، انسان دچار ضعف نفس میشود. گفتیم ضعف نفس قبلاً از چه ناشی میشود؟ از نشناختن نفس. یعنی کسی که معرفت نفس ندارد، دچار ضعف نفس میشود. درباره مذهبیها و شیعهها میگویم تا با هم راحت باشیم؛ بقیه را که اصلاً کاری نداریم. دین ما وهمی است. خدایی که میشناسیم وهمی است. نمازی که میخوانیم وهمی است. لذا آن لذتی را هم که باید ببریم، نمیبریم. چرا؟ چون ارتباط مرتبه سفلی، این پایینِ پایین، با مرتبه علوی، آن بالا، به حداقل رسیده است. چه چیزی باعث شده است؟
مانع چیست؟ سد چیست؟ وهم. حالا بعضیها وهم را هم قوه خیال گرفتهاند. کاری نداریم؛ از یک جهت هم درست است، چون مرتبه، دامنه خیال میشود؛ وهم میشود خیال و مادون وهم میشود. فعلاً درباره اینها حوصله نکنید؛ قرار است دربارهشان حرف بزنیم. انشاءالله ما تازه شروع هم نکردهایم و هنوز در مقدمهایم. میخواهم اهمیت آن را در این مقدمات برای شما بگویم.
پس در این دعا، اللهم اخرجنی من ظلمات الوهم، ارزش و اهمیت این دعا مشخص میشود. درست شد؟ و اکرمنی بنور الفهم. فهمیدن به نور الفهم یک کرامت است و خودش یک نور است. فهمیدن از بیرون داخل شما نمیرود؛ از درون شما میجوشد، چون نور است؛ بنور الفهم.
حالا این نور را کجا پیدا کنیم؟ قرآنی بگوییم، نور را کجا پیدا کنیم؟ نور کجاست؟ الله. آفرین؛ نور السماوات والأرض. هرچه نور است، مخزنش الله است. اگر کسی الهی زندگی کند، فهمش همراه با نور میشود و درست میشود. اینها همه راهکار و روش دارد و روشمند است. انشاءالله جلو میرویم و اینها را میگوییم.
من مقدمه را قدری میپرورانم تا انشاءالله استخوانبندی بحث کامل شود. درصدد توضیح این دعا نیستیم. اگر بخواهیم این دعا را توضیح بدهیم، خودش چند منبر میخواهد. همین مقدار فقط اهمیت مرتبط با بحث بود؛ بحث نفس و وهم و نور فهم را عرض کردم.
اگر میخواهید به حکمت برسید، حکمت از استحکام است؛ حکمت، حکم محکم است، باید محکم باشید. مثلاً این مقدماتی که داریم طی میکنیم، بسیار مهماند.
ممنون عزیزم. چاکرم.
خدا حضرت استاد را رحمت کند. گفتیم هر وقت مطلق گفتیم «استاد» و اسم نبردیم، ایشان چه کسی هستند؟ حضرت آقا علامه حسنزاده؛ انشاءالله استاد کل همه شما هستند.
ایشان چندین بار در توصیه به دانشآموزان طریق حکمت و عرفان میفرمودند: من سیزده، چهارده سال، هر روز بینالطلوعین یا از نماز صبح، میرفتم محضر استادم حضرت آقا علامه شعرانی؛ یک روزش هم برایم تعطیل نشد. بعد یک روز آمدم بیرون بیایم، دیدم کولاک شدید است؛ برفهای قدیم، آن هم سمت آمل، کولاک شدید برف، طوری که در بهسختی باز میشد.
ماندم که در این وضعیت هم بروم؟ اصلاً استاد مرا بینالطلوعین، صبحها، آن موقع که هنوز هوا روشن نشده، میپذیرد؟ نه مثل الآن که برای شما لذتبخش است یک ساعت کار را کنار بگذاریم، برویم مسجد بلال بنشینیم، شیرینی و چای هم بخوریم و گپی بزنیم؛ نه، در آن وضعیتِ صبح.
میگوید رفتم و دل به دریا زدم و گفتم: بالاخره ما قول دادهایم، وعده دادهایم؛ انشاءالله که استاد هست. رفتم و دیدم حضرت استاد زانو زده و منتظر من است. منتظر من! فرمود: «چرا دیر کردی؟» [خنده] ایشان میگویند عرض کردم: «جسارتاً گمان میکردم شاید شما نباشید؛ بالاخره برف و کولاک است.» جمله عجیبی فرمودند. فرمودند: «وقتی میآمدی، آن گدا را سر کوچه دیدی؟ این وقت صبح، در این کولاک، آمده بود یا نیامده بود؟ چطور او یادش نمیرود بیاید دو قران کاسبیاش را بکند؟ در این کولاک هم میآید که جایش را کسی دیگر نگیرد، و تو...»
بهواقع، نفس ما بسیار به تنپروری عادت کرده است؛ این تن، این بدن...
این نکته آخر را هم عرض کنم. جلسه پیش متوجه شدم که طلب وجودی شما چندان این نیست که ما «گنجینه گوهر روان» را از جهت تیترها و عناوینش برایتان بخوانیم و جلو برویم؛ چون چند نفر هم به من گفتند و حتی هنگام رفتن، یکی دو نفر تا دم در از من همین را خواستند. این طلب وجودی شماست؛ هرطور شما بخواهید، ما همانطور عمل میکنیم. دوست داشتند که ما بهسرعت وارد متن کتاب، متن کتاب «معرفت نفس»، شویم. این از جهتی خوب است؛ وارد متن میشویم و توضیحاتمان را در ضمن متن میدهیم. از جهتی هم بد است، چون شما اهمیت کتاب را نمیدانید. صحبتی که امروز دارم میکنم، نوعی شناخت برای شما ایجاد میکند که این جلسه چقدر پراهمیت است. معرکهگیری نیست؛ حقیقت است.
لذا به نفع خودتان بود اگر مثلاً آن بیستوسه اصل و امهات اصولی را که ابتدای این کتاب آمده بود و میگفت همیشه هم برای تو معرفت نفس بود، حداقل مروری میکردیم. اصول بیستوچهار تا چهلویک که بر اساس [سرفه] کتب و رسائل معرفت نفس علامه گفته شده است؛ همان اصولی که در کتابهای دیگرشان آوردهاند. مخصوصاً هفتادوشش اصلی که خیلی دوست داشتم اینها را بخوانیم؛ فقط بخوانیم و یک توضیح اجمالی هم بدهیم.
این هفتادوشش اصل کجا بودند؟ در کل کتاب «دروس معرفت نفس» هستند.
پرسش: مگر نگفتید صد و پنجاهوسه درس است؟
پاسخ: چرا. در صد و پنجاهوسه درسی که انشاءالله با هم داریم، علامه هفتادوشش اصل را توضیح میدهند. خوب بود ما آنها را از قبل میخواندیم؛ یعنی میدانستیم چه اصولی را میخواهیم طی کنیم تا به توضیحشان برسیم.
بعد هم میرفتیم سراغ شصتوشش «عین» از «عیون مسائل نفس» که عناوین چشمههای معرفت نفس بود و از سنگینترین مطالب به شمار میرفت. بعد دوباره برمیگشتیم. این چیزی که من دارم به شما میگویم، میدانم که حداقل بیست جلسه نیاز دارد. اگر همینطور که گفتیم جلو میرفتیم، یعنی بیست جلسه مقدمه داشتیم. چه کنم که شما حوصلهاش را ندارید! میرویم سراغ متن، اما نه الآن؛ این جلسه هم در مقدمهایم.
اگر انشاءالله خدا لطف کند و پیش برویم، شما هم با توجه به حرفهایی که من زدم، بررسی کنید. خواهرها و برادرها، به حرفهای من خوب توجه کنید و به طریقی به من برسانید که نظرتان چیست. اگر دوست دارید مقدمه را ادامه بدهیم، بیست جلسه دیگر مقدمه میرویم و بعد وارد متن کتاب میشویم. اگر هم دوست دارید بهسرعت وارد متن کتاب شوید، ما حرفی نداریم.
نگران اصطلاحات هم نباشید. هرجا کلمهای را دیدید که معنایش را نمیدانستید، به من بگویید. من هم در کلاسها هستم؛ اگر نپرسید، مدیونید. اگر کسی هم با نگاهی بگوید: «این را نمیدانستی؟» مشکل در اوست، نه در تو که سؤال میکنی.
اما برویم سراغ مقدمه امروز که نیمی از جلسه ما هم در همین صحبتها گذشت. برای اینکه انشاءالله تطهیر قوای نفس بهتر صورت بگیرد و حرفها به جانتان بنشیند، چون میخواهم حرف بسیار مهمی را بهعنوان مقدمه بزنم. کتابی هم که دستم است بسیار مهم است؛ سنگینترین کتاب فلسفیای است که میان فلاسفه و حکما موجود است. برای اینکه انشاءالله در ملکوت وجودمان خوب به ما بفهمانند، نثار حضرت صدیقه شهیده یک صلوات هدیه کنید: اللهم صل على محمد و آل محمد و عجل فرجهم.
این کتابی که دست بنده است، جلد اول «اسفار اربعه» ملاصدراست که عرض کردیم بزرگان، عقلا، فلاسفه و حکما را حیران خود کرده است. بزرگان علم معرفت شرحهای مختلفی بر آن نوشتهاند؛ تعلیقه، تحشیه و امثال آن. این، خود کتاب است، شرح نیست؛ جلد اول آن است. یعنی با همین قطری که میبینید، حتی مفاتیحالجنان از آن قطورتر است. این خود متن کتاب است، شرح نیست.
از صفحه ششصدوهشتادویک نکتهای را برایتان بخوانم؛ بسیار شیرین است. اینجا حضرت ملاصدرا مقداری کرنش میکنند و برای امثال منِ خاکی که آن حرفهای سنگین عرشی را نمیفهمم، لحظهای زانو میزنند و به عبارتی خضوع و خشوع میکنند. آن حس خادمبودنشان نسبت به اهل علم را نشان میدهند. کلمات را آسان میکنند و آن حرفهای عرشی را همهفهم بیان میکنند. الآن برایتان میخوانم و بعد توضیحی هم میدهم.
خدا خیرتان بدهد، آقای هاشمی.
میفرمایند: برترین موجودات از جهت عشق چه کسانی هستند، به نظر شما؟ برترین موجودات از جهت عشق، حب و محبت شدید به حضرت حق یا به حقایق عالم. بگویید، اشکالی ندارد؛ هرکس نظرش را بگوید. چه کسانی میگویند عقل؟ دستشان بالا. شما میگویید عقل؟ فکر میکنم یک ربط وجودی میان شما و ملاصدرا هست! [خنده]
میفرمایند برترین موجودات از جهت عشق، عقول فعالاند. نه عقل مطلق که بگوییم من هم عقل دارم، اما عقل من مشوب به وهم شده است. عقول فعالاند؛ یعنی آن مرتبه عالی. آن عقولی که رتبههای پیادهسازی احکام را در دامن عقل کل دارند.
گفتیم سلطنت عقل کل در عالم جبروت با چه کسی بود؟
پاسخ: امیرالمؤمنین.
آفرین؛ حضرت وصی، علی علیه الصلاة والسلام. همین عقول، خدمه و حشمه او هستند. پس اینها از حیث عشق و محبت برتریناند.
اینجا یک تویدهانی محکم به کسانی است که میگویند: «بابا، این حرفهای عقلی را رها کن، دیوانهات میکند. عشق را بچسب، دلت را صاف کن. بیا برویم روضه؛ این منبرها را رها کن، این معرکهگیریهای آخوندها را رها کن.»
بیا برویم سینه بزنیم و تا صبح صفا کنیم. پس عزیز دلم، عشق ما هم باید عاقلانه باشد. اینجا چه ارتباطی میان عشق و عقل بود؟ فرمود عاشقترینها عقولاند. توجه کردید چه شد؟ این است که شما را پربار بالا میآورد. در اجتماع و محیط اجتماعی، اگر همین مذهبیها بخواهند به شما اشکال کنند، شما این پاسخهای محکم را از متون عالی فلسفی و عرفانیمان داشته باشید.
پس برترین موجودات از جهت عشق، عقول فعالاند. حالا عقول فعال چه میکنند؟ تجلی نور الهی را بدون واسطه و وسطی، یعنی بدون هیچ واسطه و حد وسط و برزخی، و بدون تفکر و اندیشه و یاریگرفتن از حس یا تخیل، قابل و پذیرایند. اصلاً این امور در آنها نیست؛ تخیل در آنها نیست، حس در آنها نیست، اندیشه و فکر نیست.
چون فکر چیست؟ معنای منطقی فکر چه بود؟ حرکت نفس از معلوم به مجهول. یک روز که این را گفتیم، کسی اشکال کرد و گفت: «حاجآقا، اشتباه گفتید.» گفتم: «کجا اشتباه گفتم؟» گفت: «باید بگویید از مجهول به معلوم.» گفتم: «عزیزم، شما چگونه میخواهید از نادانستهها به دانستهها برسید؟ باید از معلوم به مجهول برسید؛ یعنی معلوماتی داشته باشید، آنها را صغرا و کبرای قضیه کنید تا بعد برایتان معلوم شود مجهولات چیست.» مشخص است که اینجا نفس حرکتی میکند. میفرماید عقول این را هم ندارند. عقول اصلاً فکر و اندیشه و چنین حرکتی ندارند. تخیل و امثال آن هم ندارند که بخواهند صورتی انشا کنند تا ببینند. اینها یک حقیقت کلیاند و ذاتاً تجلیات الهیاند.
در شب مبعث دعایی داشتیم: اللهم انی اسئلک بتجلی الاعظم. این تجلی اعظم چیست؟ پیغمبر عزیز عالم است؛ تجلی اعظم است. بعداً هم انشاءالله هرچه جلوتر برویم، متوجه میشویم اولاً اصلاً تجلیات یعنی چه و ثانیاً ما یک تجلی اعظم داشتهایم یا تجلیات اعظم؟ بالاخره ماجرا چیست؟
بعداً متوجه میشویم که خدای منان یک تجلی اعظم داشته و از این تجلی اعظم، سه طور انشا کرده است؛ یعنی تجلی اعظم حضرت حق به سه طور ظهور کرده و خود را نشان داده است. سه کتاب شده است. ما باید این سه کتاب را بخوانیم. عزیزان من، خستهتان نکنم، وظیفه من و شما چیزی جز خوانش این سه کتاب نیست.
این سه کتاب چیست؟ در جلسهای در مسجدی ـ که دیگر مطلقاً برای منبر به مساجد نمیروم ـ بالای منبر، در ده جلسه پیرامون نحوه انزال قرآن دفعهاً و تدریجاً سخن گفتیم. شب آخر آقایی دم در آمد و گفت: «حاجآقا، خیلی استفاده کردیم. من خیلی اهل تحقیق و بررسی هستم.» گفتم: «آفرین، آفرین.» گفت: «شماره شما را میتوانم داشته باشم؟» گفتم: «بفرمایید.» گفت: «حاجآقا، آن سه کتابی که گفتید را از کجا میتوانم تهیه کنم؟» [خنده] «از کجا بگیرم؟»
حالا آن سه کتاب چیست؟ اصلاً طرف نفهمیده بود ما چه میگوییم. آن سه کتاب... یکیاش خودش... [پچ، پچ] نه، نه، فعلاً آنطور نه؛ کتاب است.
اصلاً تجلی اعظم حضرت حق قرآن است؛ اسمش قرآن است، حقیقت قرآن است که از آن مرتبه عالی کشیده شده، پایین آمده و این کتاب شده و نوشته شده است. حالا متن اصلی این کتاب، وجود انسان کامل است؛ یعنی وجود انسان کامل، کتاب اول و اصلی و متن اصلیای است که ما باید بخوانیم؛ متن وجود انسان کامل.
وقتی به آن شرح کتبی داده میشود، یعنی همان تجلی اعظم حضرت حق طورش عوض میشود و شرح آن متن به صورت کتبی و نوشتهشده درمیآید، چه میشود؟ آفرین؛ این قرآن کتبی. این میشود شرح کتبی انسان کامل یا طور کتبی تجلی اعظم. ببینید این کلمات چقدر راحت برایتان آسان میشود. یک وقت در کتاب حکمت میخوانید «شرح کتبی تجلی اعظم»؛ الآن دیگر میدانید یعنی چه. به اینها مبانی میگویند. اگر اینها را ندانید و وارد متن کتاب شویم، اذیت میشوید.
حالا آن یکی چیست؟ گفتیم سه کتاب. یکی متن انسان کامل، یعنی متن وجود انسان کامل است. توصیه میکنم... البته من از ابتدا نیت داشتم، وقتی ثبتنام این جلسه را شروع کردیم، به فضل الهی این کتاب را آغاز کنیم. میخواستم اینجا با هم روی آن کار کنیم که نشد. یک سطح پایینتر آمدیم، چون سطح آن از این «معرفت نفس» خیلی بالاتر است.
عرض کردم کتاب «نهجالولایه» حضرت استاد. ما درباره دو سه خط اول آن در هیئت یا زهرا، بیست سی جلسه فقط صحبت کردیم؛ تازه فقط مقدمهاش بود. بعد دیدیم اذیتمان میکنند، سفرهاش را جمع کردیم. این را حتماً بخوانید. برای فهم همین موضوعی که الآن میگویم، آن کتاب است. یعنی من الآن در چند خط برای شما توضیح میدهم که اصلاً درونمایه کتاب «نهجالولایه» استاد چیست.
پس آن متن، وجود انسان کامل است که ما باید آن را بخوانیم و یکی از بهترین کتابهایی که در خوانش آن متن اصلی کمک میکند، «نهجالولایه» استاد است. وقتی آن متن به صورت کتبی شرح داده میشود، میشود این قرآن. وقتی شرح داده میشود، اما به صورت عینی، یعنی صورت عینی پیدا میکند، چه میشود؟ این نظام آفاقی الی ما شاء الله.
یعنی اگر شما صورت انسان کامل، آن تجلی اعظم، آن قرآن حقیقی و کتاب وجودی انسان کامل را درست ورق بزنید، درست بخوانید و قرائت درستی از آن داشته باشید، دیگر به هر طرف این نظام آفاقی و این زمین و آسمان و این آفاق ـ جمع افق ـ نگاه کنید، انسان، انسان کامل را میبینید. همهچیز برای تو ولایت است.
باباطاهر همان بود که... کدام شعر را؟
پاسخ: به صحرا بنگرم.
آفرین، بله، احسنت. «به صحرا بنگرم صحرات بینم.» «صحرات بینم» نه... حالا به آن هم میرسیم؛ توحید صمدی.
پس این سه کتاب را باید بخوانید، قربانتان بروم. بعد آن آقا دم در مسجد میگوید... [خنده] الآن متوجه میشوید این حرف یعنی چه و عمق فاجعه چیست: «حالا از کجا برویم این سه کتاب را بخریم؟»
اینجا چون بحث تجلی نور الهی بود، آن تجلی اعظم را برای شما مطرح کردیم.
چقدر از نیم ساعت جلسه مانده؟ تمام شده؟ نیم ساعت تمام شده؟ سه دقیقه مانده؟
پاسخ: چهل دقیقه.
چهل دقیقه شده؟ [خنده] چقدر جلسه شما شیرین است؛ آدم فکر میکند پنج دقیقه حرف زده است.
[پچ، پچ]
بله. یکی هم شرح نهجالبلاغه، قرآن است. بله، میتوانیم یکیاش قرار بدهیم.
ببینید، یک کتاب اصلی دارید. «نهجالولایه» کمک میکند برای خواندن آن کتاب اصلی؛ یعنی متن وجود انسان کامل. اشتباه نشود. یک بار دیگر میگویم، الآن گوش بدهید: خدای منان یک تجلی اعظم دارد. تجلی اعظم...
تجلی اعظم هم دارد، تجلیات اعظم هم دارد؛ اما «تجلی اعظم» بر وزن افعل، افعل تفضیل است و از همه بالاتر است. آن، متن وجود انسان کامل است. این همان کتاب اصلی است که ما باید آن را بخوانیم. اصطلاحاً اگر بخواهیم همهفهم بگوییم، میشود معرفتالامام؛ شناخت امام. درست شد؟
آن حدیثی که "من مات ولم يعرف امام زمانه مات ميتة جاهلية" منظورش در اینجا همین است؛ خوانش این کتاب. نه اینکه بروید کتابهایی بخوانید که توضیح دادهاند امام زمان چه زمانی به دنیا آمده، غیبت صغرا و کبرای ایشان چقدر بوده، علائمش چیست و امثال اینها. اینها منظور نظر ما نیست. «نهجالولایه» و امثال آن کتابها منظور نظر ماست که کمک میکنند. پس این، کتاب اصلی است.
این مبنا را هم داشته باشیم: بهطور کلی در نظام هستی، مرتبه مافوق را «اصل» و مرتبه مادون را «فرع» میگویند. مرتبه اعلی و مافوق را «قضا» میگویند. این پایین را چه میگویند؟
پاسخ: قدر.
آفرین، قدر. بالا را میگویند «متن»، پایین را چه میگویند؟ بگویید.
پاسخ: شرح.
آفرین؛ شرح آن کتاب اصلی است. اینها مبنا هستند. بالا را میگویند «سماء». اگر بالا سماء است، پایین چیست؟
پاسخ: ارض.
آفرین، ارض است. ببینید چقدر راحت از دل آن درمیآید. بالا را میگویند «عقل»، پایین را چه میگویند؟
پاسخ: نفس.
نفس، آفرین. خواهرها همیشه در همه جلسات از شما فعالترند، با اینکه آنها نفساند و شما عقلید! شما باید جواب بدهید. [خنده] مرد جنسش عقل است. در کتاب «فص قسمتی از توستاو» آنجا ثابت میکنند که عقل، مرد است؛ اصلاً جنس مرد از عقل است و زن نفس است. "نِساءَكُمْ حَرْثٌ لَكُمْ" حالا به وقتش انشاءالله میگوییم؛ بسیار هم شیرین است که جایگاه مرد و زن در عالم پیدا میشود و اینکه اینها بدون یکدیگر نمیتوانند باشند و اگر باشند، کامل نیستند. اصلاً نظام وجود میپاشد. نظام زندگی مجردی پاشیده است؛ اصلاً نظام ندارد. الآن هم برای ما مرسوم شده است؛ خانه مجردی و همچنین ازدواج سفید و این کثافتکاریها. ببخشید. برویم سراغ درس خودمان.
پس آن بالا سماء است و این پایین... حالا یک معنای دیگر: آن بالا میشود عرش، این پایین میشود چه؟
پاسخ: فرش.
نه، نه. [خنده] فرش نه. فارسی حرف نزنیم، علمی حرف بزنیم. بالا عرش، پایین...
آفرین، باز خواهرها دارند میگویند. [خنده] البته خواهرها مرتبه پیادهسازی عقل را دارند. شما القا میکنید و آنها میگویند؛ چون نفس، مرتبه پیادهسازی عقل است.
اگر بالا آخرت باشد، پایین چه میشود؟
پاسخ: دنیا.
دنیا. چند نفر درست گفتند. اگر بالا آخرت، یعنی عالم آخرت باشد، پایین میشود دنیا. به همین راحتی. حالا اینها و طورهایشان را بعداً عرض میکنیم.
برگردیم به سؤال آن عزیزمان که هنوز وارد قسمت پاسخ به سؤالات نشدهایم، چون این زیر و بمها وقت زیادی از ما میگیرد و جلسه طول میکشد. جواب آن را که دادم، انشاءالله وارد مبحث پاسخ به سؤالات میشویم.
پس اصل، یا سماء، یا قضا، یا متن، هرچه میخواهید بگویید، میشود وجود انسان کامل. آن، تجلی اعظم حضرت حق است. وقتی طور کتبی پیدا میکند، یعنی توسط خدا به صورت کتبی شرح داده میشود، میشود این کتاب؛ قرآنِ کتبشده. وقتی طور عینی پیدا میکند، اعیان موجودات و اشیاء که مرتبه ظهور حقاند، پدید میآیند. یعنی خدا همان متن را به نحو عینی شرح داده و حقایق درون متن عینیت پیدا کردهاند. این چه میشود؟ نظام آفاقی.
پس سه کتاب داریم: کتاب وجود انسان کامل یا ولایت، ولایت کلیه، که خلاصهاش میشود امام زمان؛ بعد قرآنِ کتبشده، همین قرآن؛ و نظام آفاقی. ما چارهای جز سیر آفاقی و انفسی با کمک قرآن نداریم. اصلاً کاری جز این نداریم.
چه؟ یک بار دیگر میگویم: ما کاری جز سیر آفاقی، یعنی خوانش کتاب آفاقی و عینی، و سیر انفسی، یعنی خوانش کتاب نفس و جان امام عصر، با کمک کتاب قرآن، یعنی کتابِ کتبشده، نداریم. کاری جز این نداریم.
والحمد لله رب العالمین.
صلوات ختم کنید. اللهم صل على محمد و آل محمد و عجل فرجهم. اللهم صل على محمد و آل محمد و عجل فرجهم.