کلاس معرفت نفس — ۱۰ بهمن ۱۴۰۳ (بخش ۱)
موضوع: هدیهٔ دعا پس از نماز · اصول معرفت نفس (۱–۳) · مصباح الانس / مفتاح الغیب · نفس بهخاطر تعلق به ماده · نفس امّاره و مطمئنه · دار تزاحم · کشیک نفس
افتتاح جلسه
عزیزانی که جهت کلاس معرفت نفس علامه حسنزاده ثبتنام کردهاند تشریف بیاورند جلو بنشینند. دوستان دیگری هم اگر کسی بخواهد گوش بدهد مانعی ندارد. ولی عزیزانی که ثبتنام کردهاند برای اینکه جلسه حالت کلاس به خودش بگیرد لطف کنند بیایند جلوی جلو. خیر ببینید انشاءالله. خواهرها هم میتوانند روی این صندلیهای جلوی دیوار جداسازی تشریف داشته باشند.
يَا رَبِّ أَعُوذُ بِكَ مِنْ هَمَزَاتِ الشَّيَاطِينِ وَمِنْ شَرِّ نَفْسِي وَمِنْ شَرِّ خَلْقِكَ.
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پروردگارا، به تو پناه میبرم از وسوسههای شیاطین و از شرّ نفسم و از شرّ آفریدگانت.
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِيمِ · لَا حَوْلَ وَلَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ الْعَلِيِّ الْعَظِيمِ. اللَّهُمَّ إِيَّاكَ نَعْبُدُ وَإِيَّاكَ نَسْتَعِينُ. الْحَمْدُ لِلَّهِ عَلَىٰ كُلِّ نِعْمَةٍ وَأَسْأَلُ اللَّهَ مِنْ فَضْلِهِ.
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به نام خداوند بخشندۀ مهربان. هیچ نیرو و توانی نیست جز به خدا، بلندمرتبه و بزرگ. خدایا، تنها تو را میپرستیم و تنها از تو یاری میجوییم. ستایش خدا را بر هر نعمتی، و از فضل او میخواهم.
السَّلَامُ عَلَيْكَ يَا دَاعِيَ اللَّهِ وَرَبَّانِيَّ آيَاتِهِ. السَّلَامُ عَلَيْكُمْ وَرَحْمَةُ اللَّهِ.
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سلام بر تو ای دعوتکنندۀ خدا و پرورندۀ آیات او. سلام بر شما و رحمت خدا.
در محضر پنج شهید خوشنام هستیم. انشاءالله روح بلند این شهدا همهٔ ما را دعا کنند و ما را بلند کنند؛ از زمین به آسمان برسانند؛ ارتباط و اتصال بین ما و عالم بالا را اینها واسطه شوند و برقرار کنند. ضمن تبریک این ایام بسیار پرنور — چه ایام گذشتهٔ عید ماه رجب و چه اعیاد شعبانیهٔ پیش رو — امیدوارم امام عزیزمان، امام زمان عزیزتر از جانمان، هر کجا تشریف دارند حالشان خوب باشد و از سایر همهٔ ما را مورد عنایات و دعاهای خاص خودشان قرار دهند. صلواتی هدیه بفرمایید.
اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ.
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا بر محمد و خاندان محمد درود فرست و فرجشان را نزدیک گردان.
ابتدا هدیهٔ هر جلسهمان را تقدیم کنم. خب همهٔ شما انشاءالله میخواهید بیفتید تو دور درس و بحث و مباحثه و فهم حقایق عرشی و خوانش و فهم کتابهای سنگین و صحف و کتب نوریهٔ عرفانیه و حکمیه. این میطلبد که کمک بگیرید. یکی از بهترین کمکهایی که از عالم قدس میگیرید این هدیهست که تقدیم میکنیم.
هدیهٔ جلسه: دعای تقویت حافظه پس از نماز
بنده از همان جوانی خودم را عادت دادم به این هدیهٔ آسمانی. آثار و برکاتش را هم دیدم. شما هم انشاءالله ببینید. سندش هم در مفاتیح الجنان جای دوری نیست. خدا رحمت کند؛ اجازههای بهجت را به بنده دادند که آنچه در مفاتیح هست را انجام بدهم.
الان نگاه نکنید که هرکی به هرکسی توصیهای میکند؛ ماشاءالله گاهی اوقات که ماشاءالله هم ندارد — ما شاء الشيطان. تا دلت بخواهد تو فضای مجازی پر است: آقا این ذکر را بگو این اثرش است، این کار را انجام بده، یک ختم و این ورد. در صورتی که اینها آداب دارد؛ اولین ادبش اذن یک بزرگی است، یک راهبلد و کاربلد و یک استاد کامل است، یک کمالی که راه را پیموده باشد به شما اجازه بدهد. خیلی از اذکار را ما اصلاً حق نداریم بگوییم.
مثال بزنم؟ جسارت میکنم این مثال را میزنم. ما وقتی میرویم وارد بیتالخلاء میشویم هر کاری آنجا مکروه است، هر حرفی آنجا مکروه است جز ذکر خدا. عجب — در مستراح هم ذکر خدا باید؟ بله آنجا هم باید گفت. خب حالا که باید گفت، پس من مطلقاً هر ذکری بگویم در آن محل که محل دفع خبیثات است — بگویم یا کاشف، یا بگویم مثلاً یا سمیع، بگویم یا بصیر — اجازه دارم این اذکار را آنجا استفاده کنم؟ حق ندارم؛ این بیادبی است، این بیادبی است. بگو تا برایت گناه بنویسند. چه باید گفت؟ آنچه مولا فرمودند: وارد میشوی بگو یا ستّار العیوب. هر ذکری جایی دارد.
حالا اذیتتان نکنیم؛ بحث ما عرفان عملی نیست فعلاً؛ فعلاً حرف بحثمان عرفان نظری است. رد شد.
این هدیه را امیرالمؤمنین علیهالصلاة والسلام از پیغمبر عزیز عالم، خاتمالانبیاء محمد مصطفی صلی الله علیه و آله و سلم دریافت کردند. و مولا فرمودند که از وقتی من این کار را مداومت کردم دیگر هیچ چیزی فراموشم نشد. حالا بنده چیزی که در خصوص خودم تجربه کردم: چیزهای خوب فراموشم نمیشود — مثلاً همین درس و بحثها — ولی خب چیزهای بد الحمدلله فراموشم میشود.
خدا رحمت کند استاد سراج را که این خاطرهای که میگویم شما باید اینطوری بشینید. اینها اظهار فضل نیست؛ تجربهٔ بنده است. جلسات خصوصی داشتند؛ با خدمتشان جلوی منبر ایشان مینشستم — من جلوی جلو مثل شما، کاغذ و قلم دستتان است — همانجا زانو مینشستم؛ منتظر بودم که از لب مبارک ایشان چیزی خارج شود بنویسم. مینوشتم. بعد میرفتم خانه برای خانواده یا برای رفقایم اینها را میگفتم؛ آثار و برکاتش را میدیدم.
اولین جلسهای که حضور پیدا کردم، خب من سنم از همه کمتر بود تو جلسه. جلسهٔ بعد یعنی جلسهٔ دوم بود؛ ایشان گفت جلسهٔ قبل را کی میتواند خلاصه بگوید؟ همه ساکت بودند. خب منم تازهوارد بودم؛ روم نمیشد. بلد بودم، حاضر جواب بودم، پررو بودم تو این مباحث.
الْحَيَاءُ أَصْلُ الدِّينِ · وَلَا حَيَاءَ فِي الدِّينِ
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): حیا ریشهٔ دین است؛ و در دین (در خیر و سؤال علمی) حیا نیست — به معنای جمع دو روایت در بیان استاد.
اینها را چجوری با هم جمع کنیم؟ حیا اصل و ریشهٔ دین است. بعد میگوید در دین حیا نیست. یعنی چه؟ در کارهای بد، در گناه و معصیت، حیا اصل دین است. اما در عمل خیر حیا وجود ندارد. برای چه خجالت میکشی؟ خجالت ندارد سؤالی را که بلد نیستی بپرسی. خجالت ندارد اذان بگویی؛ خجالت ندارد؛ بماند.
خب من آنجا نشسته بودم؛ بعد هیچکس جواب نداد؛ حتی ایشان اسم برد از مثلاً نوابغ جلسهاش: آقا شما چی گفتم؟ — استاد شرمنده یادم نیست — آقا شما… اصلاً ایشان وا رفت. گفت خواهشاً دیگر از جلسهٔ بعد هیچکس تشریف نیاورد؛ منم دیگر نمیآیم؛ جلسه تعطیل. خیلی ریخت به همشان. یک نفر هیچی نگفت. من دیدم اینطوری شد دیگر پررو شدم؛ گفتم استاد میشود من یک چیزی بگویم؟ گفت شما؟ جلسهٔ دومم بود؛ بچه هم بودم. گفت بفرما. شروع کردم حدود بیست دقیقه، یک ساعت صحبتهای ایشان را گفتم. خدا را شاهد میگیرم ایشان چنان هاج و واج گوش میداد؛ بعد که تمام شد گفت از جلسهٔ بعد به برکت این جوان من جلسه را هستم و هیچکسم نیاید من ادامه میدهم. من اینطوری آدم میخواهم.
حالا این را من به شما مثال زدم از خودم. چرا راه دور برویم؟ این اظهار فضیلت نیست؛ این آثار و برکات آن عمل است. مثل جلسهٔ پیش آن هدیه که میخواستم بگویم؛ کلی تهییج کردم، ترغیب کردم شما را؛ بعد گفتم حالا میخواهم خدمت شما عرض کنم. شاید هم خیلیهاتان دارید انجامش میدهید؛ نمیدانم. حتماً این کار را انجام بدهید: بعد از هر نماز واجبتان — پیغمبر به امیرالمؤمنین توصیه کرد، ایشان هم به شیعیانشان — که این دعا را بخوانید:
سُبْحَانَ مَنْ لَا يَعْتَدِي عَلَىٰ أَهْلِ مَمْلَكَتِهِ، سُبْحَانَ مَنْ لَا يَأْخُذُ أَهْلَ الْأَرْضِ بِأَلْوَانِ الْعَذَابِ، سُبْحَانَ الرَّؤُوفِ الرَّحِيمِ. اللَّهُمَّ اجْعَلْ لِي فِي قَلْبِي نُورًا وَبَصَرًا وَفَهْمًا وَعِلْمًا إِنَّكَ عَلَىٰ كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ.
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): منزّه است آنکه بر اهل مملکتش ستم نمیکند؛ منزّه است آنکه اهل زمین را به گونهگون عذاب نمیگیرد؛ منزّه است آن رئوفِ مهربان. خدایا در دلم نوری و بینایی و فهمی و علمی قرار بده؛ همانا تو بر هر چیز توانایی.
حالا چهار تا جملهاش هم، کلمهاش هم بنویسید؛ جستجو کنید تو گوگل میآید بالا اصلاً. میتوانید ببینید متنش را. این را مداومت کنید. بعد میبینید که چقدر برکات دارد.
آداب جلسه و ضبط صوت
خب برویم سراغ بحثهایمان. خب جلسهٔ پیش خیلی منظم بود از حیث اینکه الحمدلله شما هم ما را درک کردید. اجازه بدهید این رفاقت ما را عزیزان ادامه پیدا کند. اینجا سازمان است؛ بیرون از سازمان چرا راحتیم — ما شبهای جمعهای هست؛ خودم را عرض کردم؛ شبها غالباً تا صبح مینشستیم — ولی اینجا یک ذره بیشتر میشود من حرف میشنوم؛ نگویم فحش میخورم، حرف میشنوم. ولی اگر شماها رعایت نکنید میرسد به فحش خوردن. و نیم ساعت اجازه بدهید بنده درس را ارائه بدهم که البته الان مقدمه داریم؛ هنوز ورود به کتاب نکردهایم. نیم ساعت هم سؤالات شما را جواب بدهم. نه سر جمع بشود یک ساعت. بعد دیگر خارج شویم از جلسه. و نمیدانم خیر در چیست؛ من واگذار کردم به خدا. میآیم اینجا مینشینم؛ به این شهدا توسل میکنم. امر را واگذار به حضرت حق میکنم.
خیلی دوست داشتم در جلسهٔ شما حرفهایی را بزنم که هیچجا نزدم. خیلی از آن جلسهٔ اول و دوم و سوم اگر دقت کردید داشتم میرفتم به این سمتها. اما بعضیها تذکر به بنده دادند که اینطوری ادامه ندهید. حق هم میگویند بندگان خدا. به هر حال هر حرفی مال هر جایی نیست.
یک چیزی هم که دست و پای بنده را بست و من مجبورم دیگر بعضی حرفها را که روشمند است — روش مثلاً بعضی چیزها حالا اصطلاح روش را میگویم؛ بروید جلسات قبل چه چیزهایی را من گفتم روشمندند. حتی در سیر و سلوکهای سنگین همه روشمندند — مجبورم اینها را نگویم به جهت اینکه متوجه شدم دوستانی هستند که دارند ضبط میکنند. من عرض کردم عیبی ندارد ضبط کنید ولی خودتان گوش بدهید. بعد به این و آن پخش کردن. اینها دست و پای منو بست. یعنی من دیگر مجبورم یک سری حرفها را نزنم. یک سری حرفها اصلاً بیرون، مال بیرون نیست عزیز دلم. الان تو کانال خودمان که همه چند ساله دارند از این مباحث بهره میبرند، من نگذاشتم این مباحث شما را بگذارند آنجا. خواستم یک چیزی باشد بین ما و شما. رزق شماها باشد؛ بد بود؟ خب شما نخواستید. حالا بد هم نمیشود. فکر نکنید حالا این چیزها را داریم میگوییم مثلاً اتفاق بدی میافتد؛ نه. ما یک سری حرفها را دوباره نگه میداریم.
معرفی مسیر: گنجینهٔ گوهر روان و اصول بیستوسهگانه
ما در معرفی کتاب گنجینهٔ گوهر روان بودیم که عرض کردیم این را انشاءالله بعد از کتاب معرفت نفس علامه باید بخوانیم. در کلیاتی میخواهیم یک روند کلی از سیر بحث را متوجه بشوید. اولین اصل را که جلسهٔ پیش یکی از دوستان گفت بخوانید خواندیم. چنانچه خاطر شریفتان باشد بیستوسه اصل از اصول معرفت نفس را ابتدای این کتاب شریف علامه آورده. من اینها را میخوانم یکییکی و هر کدامش حداقل یک جلسه میخواهد هر کدامش — به وقتش که برسیمها. فقط الان ذهنتان آماده بشود چه سفرهای میخواهد انشاءالله برایتان در آینده پهن بشود و اینها به گوشتان فعلاً بخورد.
اصل اول — مغایرت نفس با مزاج
اصل اول این بود: مغایرت نفس با مزاج است که نفس مزاج نیست تا به فساد مزاج فوت گردد و تباه شود، بلکه نفس است که حافظ مزاج است و بر این امر ادلهای چند اقامت شده است که این ادله انشاءالله در آینده خواهیم گفت. رد شدن استاد یعنی از اصل اول.
حالا این اصل اول برای اینکه شما متوجه بشوید فرق مزاج با نفس چیست، اصلاً مزاج کجا کاربرد دارد؟ و البته ربطش با روح بخاری که رابطهٔ نفس با بدن از طریق روح بخاری است. بیستوشش جلسهٔ «سرّ مکنون» که تو کانال هست را باید گوش بدهید. بیستوشش جلسه به نام سرّ مکنون فقط در رابطه با روح بخاری؛ یک رتبه از رتبهها و شؤون وجودی شما را ما گفتیم. از خودمان هم چیزی نگفتیم. این اصل اول.
اصل دوم — مغایرت نفس با بدن
اصل دوم: و دیگر مغایرت نفس با بدن است و بر این امر نیز ادلهای چند اقامه است. این ادله نظر به تجرد نفس ناطقه ندارند — آن یک چیز دیگر است که نظر به تجرد نفس ناطقه دارد — بلکه همین اندازه مغایرت نفس را با بدن اثبات میکند. یعنی علاوه بر اینکه نفس مزاج نیست (اصل اول)، گوهری قائم به خود است — یعنی قائم به خودش است نه کس دیگر. مثل بدن نیست که قائم به نفس باشد. گوهری قائم به خودش است و مغایر با بدن جسمانی محسوس است.
اصل دوم میخواهد بگوید: آقا بدن یک چیزی است، نفس هم یک چیز است؛ با هم مغایرند؛ فرق میکنند با هم. اگرچه هر دو از شؤون یک وجود واحدند. شما یک وجود واحدی؛ یک شأن جسمت، بدنت که مربوط به عالم طبع است؛ یک شأن نفست که مربوط به عالم باطن است دیگر. این ظاهر است، آن باطن است.
«هُوَ الْأَوَّلُ وَالْآخِرُ وَالظَّاهِرُ وَالْبَاطِنُ» (حدید/۵۷:۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): اوست اول و آخر و ظاهر و باطن.
این هم یک اصل. حالا اینها وقتی باز بشود ادلهاش انشاءالله به فضل الهی — خدا مانعی ایجاد نکند؛ شیاطین بر ما پیروز نشوند — ما بتوانیم این سیر را برویم خیلی شیرین میشود. انقدر حقایق شما از درون خودتان غواصی میکنید، استیضاح میکنید، صید میکنید از ملکوت وجود خودتان. انقدر شیرین میشود برایتان. انقدر برای خودتان ارزش و احترام قائل میشوید که دیگر حاضر نیستید یک آن خودتان را بدون وضو مس کنید. لذا دائمالوضو این اولین اثر این معارف میشود؛ دائمالوضو بودن. چرا؟ میفهمی که تو هم آیتاللهی؛ بلکه آیتی هستی که بقیه قائم به تو هستند. خیلی قصه؛ مثل عمود خیمه میبینی خودت را.
اصل سوم — تجرد برزخی نفس ناطقه (مثال متصل)
نکتهٔ سوم یا اصل سوم: و دیگر تجرد نفس ناطقه است به تجرد برزخی. این یک رتبهٔ تجرد است. بعد از طبع و بدن میشود چه؟ قوهٔ خیال. و دیگر تجرد نفس ناطقه است به تجرد برزخی که در مقام خیال نفس و مثال متصل است و بر این تجرد چندین دلیل اقامه شده است. میگوید مثال متصل. ما یک مثال منفصل هم داریم.
من به قرائت عربیاش تلفظها را میگویم که شما میخواهید بنویسید بدانید. میگویم مِثال (با ثاء) — نمیگویم مثالِ فارسیِ غلط. مثال یعنی با ثاءِ سهنقطه است. میگویم متصل — صادش را آنطوری میگویند — از این جهت که شما دارید مینویسید اشتباه ننویسید. این جسارت میشود البته. این مثال متصل یعنی تو ماست، در ماست. نترسیم از این عبارات. روی رتبهای در ماست که همان در خارج هم هست.
وقتی میگوییم در خارج یعنی چه عزیزان؟ مطلقاً. یعنی در خارج از ما. وقتی داریم در خصوص حضرت حق صحبت میکنیم میگوییم در خارج یعنی خارج از ذات غیبی. در خصوص نفس خودمان که داریم صحبت میکنیم میگوییم در خارج یعنی بیرون از خود ما، پیرامون ما، عالم آفاقی، نظام آفاقی. اینها اصولی که باید بدانیم.
پس اینجا این اصل میگوید چه؟ نفس ناطقه تجرد برزخی دارد که اینجا اوه اوه کتابها بزرگان پیاده کردند، حرفها زدند. ما هم زیاد حرف زدیم البته — البته ما هم نزدیم. ما حرفهای آنها را برای شما پیاده کردیم.
«مَثَلُ الَّذِينَ حُمِّلُوا التَّوْرَاةَ ثُمَّ لَمْ يَحْمِلُوهَا كَمَثَلِ الْحِمَارِ يَحْمِلُ أَسْفَارًا» (جمعه/۶۲:۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): مثل کسانی که تورات بر آنان نهاده شد سپس آن را برنتافتند، مثل الاغی است که کتابهایی را حمل میکند.
کتابهای آنها را دوشمان کشیدیم به شما میگوییم. که انقدر مهم است جلسهٔ اول — جلسهٔ اول مقدمهٔ همین معرفت نفس که اینجا داشتیم؛ فکر کنم این جلسه پنجمین جلسه باشد. درست؟ یعنی جلسهٔ اول ما در خصوص چه حرف زدیم؟ اهمیت — آفرین، آفرین به خواهرها. حواس شما آقا این جمعتر است انگارها. جلسهٔ چه بود؟ اهمیت تجرد نفس. مخصوصاً تجرد برزخی و قوهٔ مثال که علامه طباطبایی فرموده بود که همهچیز تو آن است. یعنی شما تا همهچیز را در خودت نیابی به چیزی نمیرسی. انقدر اصل رکین و رصین و شریفی است. خیلی اینجا حرف هست و خیلی باید اینجا انشاءالله حرف بزنیم تو این اصل. که حالا آن کتاب صد و پنجاهوسه درس علامه که معروف است، دروس معرفت نفس، مقدمه است بر فهم اینها. لذا آنها را باید بخوانیم تا بیاییم سراغ اینها. آن ورزش فکری بهت میدهد تا اینها را انشاءالله بفهمی.
سؤال کلیدی: نفس امّاره و نفس مطمئنه — هر دو نفساند؟
الان مثلاً یک مثال بزنم. اجازه بدهید اینجا چقدر مهم است یک ذره توقف کنم. چه فرقی بین نفس، نفس امّاره و نفس مطمئنه است؟ مگر هر دو نفس نیستند؟ آقا اصلاً ما اینهمه داریم میگوییم ارزش و اهمیت و جایگاه نفس و نفس و ما سواه. قرآن قسم خورده به نفس. پس چرا یک جایی قرآن میگوید نفس امر میکند به بدی؛ یک جای دیگر میگوید یا أیتها النفس المطمئنة؟
البته ما نفوس دیگری هم داریم. نفس امّاره داریم، نفس مطمئنه داریم، نفس لوّامه داریم، نفس عاقله داریم؛ همینطور نفس زیاد داریم — والا به وقتش میگوییم. نفس ملهمه داریم:
«فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا» (شمس/۹۱:۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس بدکاریاش و پرهیزگاریاش را به او الهام کرد.
خب چرا آن نفس بد شد این خوب شد؟ نفس مگر نمیگویید مرتبهٔ باطن انسان است؟ مگر میشود باطن بد باشد؟ مگر باطن ربط به عالم باطن ندارد؟ و ما نگفتیم هرچه آلودگی است از خارج میآید. خارج گفتیم چیست؟ الان در خصوص خودمان داریم صحبت میکنیم. وقتی میگوییم خارج یعنی بیرون از ما. آلودگی از مرتبهٔ مادون یعنی از دنیا، از طبع، از بدن ما، از بیرون از ما میآید میرود به باطن. از بالا نمیآید به پایین. همه از بالا پاکیم. آلودگی از پایین اتفاق میافتد.
پس چرا نفس بد شده؟ نفس مگر مرتبهٔ باطن نیست؟ چرا أمّارة بالسوء؟ اینها سؤالهای جدیاند که ما باید اینها را بدانیم در خصوص خودمان و الا چشم و گوش بسته میرویم به عالم برزخ. آنجا با عذاب برزخی با شلاق به من و شما یاد میدهند این چیزها را. شلاق میزنند یاد میدهند؟ بله. شلاق میزنند یاد میدهند. حالا تا شلاق را چه بگیری؟
مگر امام صادق صلوات الله علیه نفرمود: اگر ببینم دوستان ما، شیعیان ما، به چیزی به جز این دو کار مشغول باشند، هرآینه با تازیانه اینها را میزنم — یعنی همان شلاق. یعنی امام صادق شلاق میگیرد ما را با شلاق میزند؟ تا شلاق را چه بگیری؟ اخم حضرت، رو برگرداندنش، پس پردهٔ غیبت قرار گرفتنش — اینها میشود شلاق حضرت. چشیدن لذت مناجات با خدا را و حالا آن انواعش بماند. آن دو تا چه بود که حضرت فرمود به غیر از این دو حالت من شما را ببینم شلاقتان میزنم؟ یکی فرمود یا در حال یاد دادن باشید یا یاد گرفتن — تعلیم و تعلم. آنها را ما باید یاد بگیریم اینجا و الا آنور شلاقمان میزنند.
معرفی کتاب: مصباح الانس · مفتاح الغیب · ابنفناری · قونوی · ابنعربی
خب، برای اینکه این را متوجه بشوید من یک کتاب هم معرفی کنم که البته بارها و بارها سر درسها گفتیم. تا خود کتاب را جلد اولش را البته آوردم؛ یک نکتهای را از روی خود کتاب برایتان بخوانم. جواب این سؤالم را ها از لسان خود علامه بشنویم. خوب نیست؟ از لسان خود علامه. من چکارهام؟ شما همهاش انشاءالله شاگردان اشراقی علامه خواهید بود.
این کتابی که دست من است وزنش — واقعاً باید گفت که به نظر بنده این کرهٔ زمین وزن معنوی این کتاب را چجوری تحمل دارد میکند؟ این کتاب سنگینترین کتاب در حوزهٔ عرفان نظری است. که دیگر بعد از این کتاب میروند سراغ فتوحات ابنعربی. اسمش هست مصباح الانس. این کتابی که دست من است البته جلد اولش شرح مصباح الانس که علامه فرمودند. درست شد؟ خود کتاب مصباح الانس مال کیست؟ مرحوم ابنفناری علیهالرحمه. آن کتاب چیست؟ آن مصباح الانس چیست؟ آن هم شرح بر کتاب مفتاح الغیب صدرالدین قونوی است. عجب! شرح بر شرح بر شرح شد. بله.
ایشان کی بوده که مفتاح الغیب را نوشته؟ از کی اقتباس کرده آن کتاب را؟ از استادش عارف عربی حضرت محییالدین شیخ اکبر. خب. عارف العرفا. بهترین میگویند برجستهترین شاگرد محییالدین عربی بوده. کی؟ صدرالدین قونوی. کتابی مینویسد به نام مفتاح الغیب — بین الجمع والوجود. بعد میآید شاگردش زیرکی به خرج میدهد. چقدر خوب است گاهی اوقات شاگرد میزند رو دست استاد. یک کار قشنگی میکند ایشان. مثلاً اسم از روی اسمش معلوم است مثل الانس؛ میآید تأنیس میگیرد؛ انس میدهد ذهن مخاطب را، ما را، شنونده را با مباحث فلسفی عقلی و برهانی که همه قبول دارند. یک اصلی را پیاده میکند. میگوید آقا شما این را قبول داری که دو دو تا چهار تا تو ریاضیات؟ میگویی بله این را قبول دارم. مشابهش را بعد تو مسئلهٔ عرفان نظری بهت یاد میدهد. میگوید خب عین همین تو عرفان نظری هم حالا این را داشته باش. میگوید عه چه جالب اینها شبیه به هماند. این کار قشنگی بود. لذا میگوید چراغ انس. من تو را انس میدهم با مباحث عقلی؛ سرعت میدهم به سمت مباحث عرفانی و ذوقی و پیچیده و باطنی که فلسفه را به زبان یونان، حکمت به زبان قرآن. این را عقل میفهمد اما عرفان را قلب میفهمد و میچشد. آن یک مرحله باطنتر است؛ کمک میخواهد.
لذا شماها را اول با مباحث نظری پیش میبرند؛ رفتهرفته سرعتتان را میدهند به سمت مباحث عملی. بسیاری از متأسفانه مذهبیهای ما اشکالی که بهشان وارد است این است که قبل از اینکه ورود کنند به مباحث نظری صرفاً میروند سراغ مباحث عملی و لذا چپ میکنند خراب میشوند. مثلاً دائماً نوسان دارند. نمیدانند چه کار دارند میکنند. از این شاخه به آن شاخه. این اشتباه است.
جملهٔ کلیدی علامه: روح بهخاطر تعلق به ماده نام نفس یافته
حالا برایتان اینجا را بخوانم. چهار صفحه آماده کردم بخوانم. اجازه بدهید که کمترش کنم چون فرصت نیست. علامه میفرمود که روح و عقل انسان — دقت کنید کلمات را — روح دیگر آن باطنترین؛ مکمن غیب ماست؛ مطمئن غیب است. روح و عقل انسان به خاطر تعلق به ماده — میخواهید بنویسید حتماً هم بنویسید. خیلی مهم است این جمله. خیلی کلیدی است این جمله:
روح و عقل انسان به خاطر تعلق به ماده نام نفس یافته است.
عجب! پس به این خاطر بهش میگویند نفس به جهت تعلقش به بدن. بله این را بدانید. ادامهٔ جملهٔ علامه است: بدن و ماده دارای مشتهیات هستند و حدّ یقف ندارند. چرا که:
هفت اقلیم ار بگیرد پادشاه / همچنان در بند اقلیم دگر.
هفت اقلیم را بهش بدهی باز دنبال یک اقلیم دیگر. مثل الان کرهٔ زمین را بهش دادند دنبال مریخ میرود، دنبال آنجا میرود. الان که میبینید دارند ناسا و اینها تدارک میبینند که یک شهری بسازند تو مریخ که آدمها را پول بگیرند مثل تور مسافرتی بفرستند آنجا. اینطوری میشود.
بر اثر ارتباط با این شیء — این شیء چیست؟ ماده، بدن، عالم طبیعت، دنیا — بر اثر ارتباط با این شیء، آن روح یعنی آن باطن، آن نفس، آن روح، آب و خاک و مال میخواهد و عنوان را طالب است. نفس در این حالت مظهر جهنم است. این شد چه؟
«إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ» (یوسف/۱۲:۵۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): همانا نفس بسیار امرکننده به بدی است.
چرا؟ چون اصلاً چرا بهش میگویند نفس؟ همان روح را میگویند نفس. اما از این جهت اسمش عوض شد که تعلق به بدن پیدا کرد. یعنی میخواهد بدن را هم مدیریت کند. الان تنها نیست. میخواهد بدن را هم بکشد بالا با خودش.
مثل این که شما یک وجود واحدی چند تا اسم داری؟ الا ما شاء الله: رونده، خورنده، گوینده، شنونده، بیننده… اینهمه همینطوری شما بشمر برو جلو. به جهت اینکه دارید صورت و اشکال پیرامون را در ثغور نفس خودت میبینی، بیننده اسمش عوض شد. به جهت اینکه این کمِ مسموع صوت مادی را داری — آن در حقیقت آن پردهٔ گوشت باز یک نوع لمس است. ما در قاعدهٔ لمس جایگاه لمس در حواس پنجگانه خیلی حرف داریم. همهاش لمس است همهاش. این موج، موج صدا این میآید برخورد میکند به سماع گوش. آنجا باز لمس صورت میگیرد.
«لَا يَمَسُّهُ إِلَّا الْمُطَهَّرُونَ» (واقعه/۵۶:۷۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): جز پاکشدگان آن را مس نمیکنند.
این لمس که صورت میگیرد گوش شما میشنود. در این مقام خود شمایی ها اما اینجا چه هستی؟ بینندهای؟ نه، شنوندهای. اسم عوض شد. درست شد؟ متوجه شدی؟ مثالی که دارم میزنم اینطوری است.
از این جهت که آن روح، همان حقیقت واحدهٔ وجود شما —
«وَنَفَخْتُ فِيهِ مِن رُّوحِي» (حجر/۱۵:۲۹ ؛ ص/۳۸:۷۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و در او از روح خود دمیدم.
— که آن محصّل وجود ماست وقتی میمیریم — آن از این جهت که تعلق به بدن دارد و میخواهد بدن را بکشد بالا، میشود نفس. اما چه نفسی؟ نفس امّاره. چرا؟ چون اینجا علامه میفرماید که آب میخواهد، خاک میخواهد، مال میخواهد، عنوان میخواهد؛ همهٔ اینها را میخواهد. اینها صفات جهنم است. یک کسی که به این سمت میرود هی میخواهد بخورد؛ هی میخواهد بدنش را… بدن چه دارد؟ اوج نیازهای بدن چیست؟ شهوت و شکم و غضب و این چیزهاست دیگر. لذتهای اینچنینی. همهاش بوی دنیا دارد.
توجه کردید که ما یک جلسهٔ «عاشقان همسران بهشتی» جمع شده بودند توی اتاق ما — اتاق هم دفتر ما تو بازرسی. بعد دوست داشتند مثلاً در خصوص حوریان بهشتی ما برایشان تفاصیل بگوییم و بازش کنیم و شرحش بدهیم. در عرض یک ربع چنان مچشان را پیچیدم؛ پشیمان شدند از آمدن. آقا حسین آقا فکر میکنم بودند؛ شما بودید که اصلاً یکیشان گفت من یک عمر پای منبر بزرگ شدم تا حالا همچین ضربهفنیای نشده بودم که الان شما به ما گفتید حقیقت حورالعین چیست؟ اصلاً حورالعین هم زن بهشتی نیست اشتباه نشود. به مرد بهشتی هم حوری اصطلاح میشود. حالا اینها را بعدها میگوییم. آن را فعلاً چون بعضیها میگویند خب شهوت یعنی آنجا نیست؟ آنها را فعلاً کاری نداشته باشیم. ما الان اینجا را داریم میگوییم. اینجا بوی بدی دارد، بوی نفس دارد، بوی دنائت دارد. دنی است، پست است؛ جایگاهش پست است. اگرچه نیاز است، نیاز بدن است. نمیخواهی؟ نمیخواهی بشود؛ خدا قرار داده در ما. نه فقط حتی دعاهایی که شما بعد از ارضای این غریزهها دارید — دعا دارد بعضیاش که از خدا تشکر میکنیم فلان. عجب! اینها نیازهایی که… اما هرچی باشد دنی است، پست است. وقتی تو این مرتبه قرار میگیری قربانت بروم میشود نفس امّاره. پس برویم جلوتر. میشود بوی جهنم؛ جهنم میدهد.
پس حضرت علامه میفرماید که نفس در این حالت مظهر جهنم است و «هل من مزید» میگوید. یک روایت/آیه داریم جهنم پر پر میشود، پر؛ امتلاء، حالت امتلاء پیدا میکند. خب بعد دوباره فریاد میزند:
«يَوْمَ نَقُولُ لِجَهَنَّمَ هَلِ امْتَلَأْتِ وَتَقُولُ هَلْ مِن مَّزِيدٍ» (ق/۵۰:۳۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): روزی که به جهنم میگوییم آیا پر شدی؟ و میگوید آیا هیچ افزونی هست؟
آیا باز هم هست؟ اضافه دارید به من بدهید؟ زیادهتر از این؟ میفرماید که «و تقول هل من مزید» میگوید.
همین ماها. نفس ما چون از حیث بدن نیازهای بدنش را که میخواهد برطرف کند به یک خانه که اول میگوید خدایا یک خانه به من بدهی دیگر هیچی ازت نمیخواهم. خانهٔ اول را که گرفت میگوید حالا خدایا یک خانهٔ دوم هم؛ بچهام دارد؛ بعد حالا دامادم هم خانه ندارد. حالا همینطوری حالا حالا حالا فشار اقتصادی دارد زیاد میشود. یک خانه بگیرم اجاره بدهم؛ پسفردا من از اداره پرتَم کردند بیرون… حالا من این حرفهای اینچنینی نزنم شاید ازمان تا جلسه کم میشود. این حرفها را یا خودتان تو ذهن خودتان مهندسی کنید. اکتفا نمیکند به یک نیازش، به یک همسرش، به یک مثلاً لقمهٔ غذایش، به یک… همینطوری دیگر خودش میرود هی میرود تا آخرش میخواهد برود؛ آخر رفت و دیگر رفت به درک جهنم. آدم چجوری جهنمی میشود؟
خب: و هر چه به او بدهی باز بیشتر را طالب است و سیر نمیشود. آیات و روایات همین را ستایش یا نکوهش میکنند. ولی در مقام نفس مطمئنه ستوده میشود:
«يَا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ» (فجر/۸۹:۲۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای نفسِ آرامگرفته.
و در بعضی از مقامات او را نکوهش میکنند و میگویند إنّ النفس لأمّارة بالسوء؛ یا فرمود:
أَعْدَى عَدُوِّكَ نَفْسُكَ الَّتِي بَيْنَ جَنْبَيْكَ.
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): دشمنترین دشمن تو همان نفسی است که میان دو پهلوی توست. (نقل جلسه؛ در منابع حدیثی اختلاف در اعتبار)
از این طرف تو قرآن به نفس قسم میخورد. از این طرف میگوید بدترین دشمن تو آن نفسی است که بین دو پهلوی توست. عجب!
پس — فرمایش علامه استها — همهٔ مشکلات بفرمایید از کجاست؟ همهٔ مشکلات از کجاست؟ نفس. خب نفس مطمئنه نمیتواند باشدش. بله این زیربنایش است. بعد چجوری بروز میکند؟ همهٔ مشکلات بر اساس سیر؛ بس الان خواندیم. دارید درست میگوییدها. آها، آها بدن. یعنی چه؟ بگویید تعلق نفس به بدن. ببین علمیاش این میشود. درست دارید میگویید. علمی نه میگویید؛ علمیاش این میشود. همهٔ مشکلات زیر سر چیست؟ تعلق نفس به بدن است.
حالا ملائکه بدن ندارند که. پس نفس ندارند. خب؟ یکپارچه عقلاند. پس آنها اصلاً این تعلق را ندارند. لذا یکپارچه نورند؛ تخلفپذیر نیستند. اما ما اینطوری هستیم چون بدن داریم، نفس داریم.
حالا سؤال پیش میآید. بعد الان شما اگر زیرک باشید سریع باید سؤال کنید. البته الان نه؛ تو بخش دوم جلسه است. چه؟ اگر تعلق روح به بدن اسمش نفس است، خدا نفس دارد یا نه؟
ندارد. کیها میگویند دارد دستشان بالا؟ دو نفر، دو نفر و نصفی یکم هی اینطوری میکند. دو نفر و نصفی میگویند خدا نفس دارد. شما آقا دادا زرنگی. شما جلسات خصوصی را آمدی و بهرهات را بردی و الا الان مثل همینها ساکت بودی. بله. مگر دعا نمیکنیم:
اللَّهُمَّ عَرِّفْنِي نَفْسَكَ…
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا خودت را به من بشناسان… (آغاز دعای معرفت / غیبت؛ کافی و کمالالدین)
این دعا هست یا نه؟ خدایا نفس خودت را به من بشناسان. پس پیداست خدا هم نفس دارد. حالا تا آن نفس را چه بگیری؟ باشد طلبتان. فعلاً باشد طلبتان. اینجا این سؤالات اینها را من ایجاد میکنم بریزد به هم ذهنتان؛ به قول علامه فرمود ذهنتان را بشورانم. بشورانم یعنی شورش بدهم به ذهنتان، نه شستن. که آماده بشوید برای فهم بهتر حقایق.
دار تزاحم و کشیک نفس
پس همهٔ مشکلات را علامه میگوید چه؟ اینجا اصلاً تنش میخورد دیگر به عرفان عملی اینجا. همهٔ مشکلات از تعلق نفس به بدن ناشی میشود. عالم معانی دار تزاحم هست یا نیست؟ عالم معانی یعنی عالم بالا. دار تزاحم یعنی مزاحمت هست یا نیست؟ ممنون عزیزم. چه عجب ما تغییر گرفتیم. همیشه ما اینجا سه ساعت فک میزدیم خشک میرفتیم. البته اینم ما خواستیمها. گفتیم که بابا بندهخداها دارند ما را تحمل میکنند؛ یکی دو ساعتی چایی بدهید بندهخدا روحشان تازهج. حالا عالم معانی بالاخره چه شد؟ دار تزاحم هست یا نیست؟ بله. عالم معانی. آنجا که تزاحم وجود ندارد. آنجا یکپارچه قانون الهی دارد. چرا میگوید جبروت، ملکوت بر وزن فعلوت دیگر. یکپارچه اسم الجابر حق پیاده میشود. یکپارچه سلطنت الهی در ملکوت پیاده میشود. میگوید تزاحم وجود ندارد. تزاحم مال اینجاست. به جهت وجود چه؟ بگویید. آفرین. تعلق نفس به بدن. این پایهٔ بدن باعث شده — پایه بودن بدن یا عالم طبع دنیا — این باعث شده در وجود ما میشود طبع یعنی بدن؛ نفس باعث شده به جهت اینکه آن روح میخواهد این بدن را هم بکشد بالا؛ بیچاره روح هم خودش بیچارهٔ این بدن شده. همهٔ مشکلات اینجا پیاده میشود. خب این را باید فهمید یا نه؟ این را باید دانست یا نه؟ این یکی از وجوه شناخت نفس است. که تو بطن کتاب مصباح الانس من برایتان بازش کردم دارم برایتان میخوانم. تو عمق اوج معرفت، عرفان نظری.
ولی این نشئه دار تزاحم است؛ پس برای نفس — کدام نفس؟ نفس موجود در این دار — یعنی اینجا تزاحم پیش میآید. مگر اینکه نفس مطمئن شود. مراد از کشتن نفس و زمام آن را در دست داشتن و کشیک نفس کشیدن زیر همین یک جمله است. علامه میفرمایند اینهمه در سیر و سلوک عملی حرف میزنند نفست را زمامش را دست بگیر، کشیک نفس بده، نفست را بکش، بکش — که آن معنای این نیست که نابود کن؛ نه یعنی زمامش را دست بگیر یعنی چه؟ یعنی همین، همین را مراقب باش که بدن زیادهخواهی نکند. این خیلی مهم است.
الان مثلاً ولش کنی این چشم ما با هیچی سیر نمیشود، با هیچی سیر نمیشود. ولش کنی این بدن دیگر. هی میخواهم اینجا را ببینم نه آنجا را هم ببینم. اه، آن که قشنگتر است بگذار آن را ببینم اینها. حالا این را بشنوم عجب! آن خیلی قشنگتر از آن است. آنم بشنوم، این را لمس کنم، آنم لمس کنم، این را بخورم، آنم بخورم، این را داشته باشم، آن را داشته… همهاش زیادهخواهی.
سلمان چه داشت؟ اصلاً آدم باورش نمیشود اینها را میشنود. رهبر عزیزمان خواسته بودند بروند خانهٔ شخصیاش را فیلم بگیرند اجازه نداد. فرمودند چه؟ فرمودند کسی آفرین باورش نمیشود شما بروید به عنوان زندگی شخصی من خانهٔ من را نشان بدهید. پدر من رفته تو اتاق خود آقا. وقتی برای من گفت چه بود آن تو، من باورم نشد چه برسد دیگران. اصلاً سلمان هیچی نداشته. یک دلقی داشته که توش آب و غذا میخورده. یک حالا چه بهش بگوییم؟ بگوییم زیلو، بگوییم این عبای من، چه؟ هرچی. یک چیز بود که روز زیر خودش میانداخته شب میکشیده رو خودش تمام. اصلاً اینطوری بخواهیم حرف بزنیم همهمان جسارت میکنم تعطیلیم.
حضرت نوح چقدر عمر کرد؟ نمیدانیم. جایی که نمیدانیم بگوییم نمیدانیم دیگر. قرآن فقط گفته نهصد و پنجاه سال نبوت. از هزار سال تا… از دو هزار سال تا چهار هزار سال من تو روایات برای ایشان دیدم. خدا میداند. وقتی که از دنیا میرفت میدانید چه آهی کشید؟ خانهاش چه بود حضرت نوح؟ یک غار داشت، یک غار تو کوه کنده بود. تو روایات و قصص انبیا هست. کوه کنده بود؛ آن تو زندگی میکرد. بعد وقتی که از دنیا میرفت به خدا گفت: خدا اگر میدانستم انقدر زود منو از این دنیا میبری، همین غار را هم تهیه نمیکردم. عجب! یک ذره این را بگذار به گوش ما بخورد این چیزها. تعجبآور است آره. اما بگذارید بخورد به گوشمان.
آقا اذیتتان نکنیم؛ فرمایش علامه را پیاده کنیم. پس مراد از کشتن نفس و زمام آن را در دست داشتن و کشیک نفس کشیدن زیر سر همین یک جمله است: چون اکنون اسباب و آلات ندارد و آرام است نفس. الان میگوید نفس اژدهاست. کی او؟ چه؟ خفته است از غم بیآلتی افسرده است. بگذار؛ آب نیست شناگر خوبی است؛ صبر کن.
چرا بعضیها بچهحزباللهیاند، صف اول نماز، نمازشبخوان — و دیگر ما به اینجور آدمها میگوییم بچهحزباللهیِ کثیفِ نمازشبخوان. زیاد دیدیم. معلوم نیست خدا منو هم بگذارد اینطوری بشوم. چه میدانم. خدا رحم کند؛ خدا عاقبتمان را به خیر کند. چرا یکدفعه اینجور آدمها وقتی آنوری میشوند ترمز میبرند آقا. اصلاً همین الان من با سوت کشیدن مخم آمدم تو جلسه. یکی از بچههای صیانت یک چیزهای آماری از فساد بعضی از آدمهای خیلی مطرح به من گفت؛ اصلاً واقعاً گفتم دیگر بحث تو را خدا ادامه نده. از آدمهای مذهبی که ما پشت سرشان اتفاقاً به اسمشان قسم میخوریم با سند و مدرک کارشان این است دیگر بیچارهها. ما هم در این معرض هستیم. چرا ایندفعه ترمز میبرند به نظر شما؟ چون این دندان رو جگر گذاشته گفته حیف که اسلام دست منو بسته. توجه کردید؟ دیگر منم مزهاش را به شما میگویم دیگر. حیف که اسلام دست منو بسته. افسوس که این کفّ نفسش این شکلی است. اگر، اگر فلان، اگر… این هی جمع میشود عقده رو عقده. یکدفعه که میگذارد کنار خط قرمز را که رد میکند دیگر تا آخرش میرود چون عقدهای بار آمده. این باور نداشته که این تظاهر میکرد. اگر با خون و پوست و گوشتش عجین بود هیچوقت اینجوری نمیشد.
علتش چیست؟ اینجا اگر خیلی زیرک باشی تو چند جمله قبلش همان اول که شروع کردم علامه فرمودند که نفس چه؟ حدّ یقف ندارد. نام نفس یافته است و حدّ یقف ندارد. اصلاً بگویید اکتفا کند به این مقدار؛ بگویید متوقف بشویم اینجا آقا بس است مطلقاً. الله اکبر.
چون اکنون اسباب و آلات ندارد و آرام است. ولی به مجرد فراهم آمدن وسایل — اِه — اژدها و جهنمی سوزان و عفریتی آدمخوار میشود. اگر خود را عادت دهد که همیشه تحت تدبیر عقل باشد و وعدههای الهی را باور کند، به هنگام لزوم خود را کنترل میکند.
مطلب دیگر این است که ما از فهم چگونگی ترتّب جزا بر عمل عاجزیم — که بعد میرسد سراغ مطلب دیگری اینجا علامه که آنم به جایش خیلی شیرین است از کشکول شیخ بهاء. خلاصه اینکه آقا عقل پاک است، روح پاک است، خب؟ حتی قوهٔ خیال پاک است، پاک است. آلودگی از بیرون میآید از بدن، از بدن اتفاق میافتد. حالا نفس میخواهد تدبیر کند چشم تو، گوش تو، خب؟ بهخاطر زیادهخواهی گوش و چشمت نفس فریب میخورد. چرا؟ کی فریب میخورد؟ وقتی که عقل سلطان وجود نیست.
که اجازه بدهید دیگر — چون رفتیم همه… دیگر الان شد عرفان عملی ببخشید. دیگر عرفان عملی شد من ادامه ندهم چون خیلی فعلاً دوست ندارم مایل نیستم ورود کنیم به عرفان عملی. و نه دیگر ماشاءالله شما از ما جلوترید.
جمعبندی سه اصل و ادامه
پس این یک اصل را ما آمدیم بیان کنیم. چقدر حاشیه داشت اینطوری بخواهیم بگوییم. الان متوجه میشویم. یک اصل من اجازه خواستم اهمیت جایگاه تجرد برزخی نفس، قوهٔ خیال که باطنی — یک رتبه باطنتر از طبع است. دامنهٔ نفس. راه ارتباطی نفس با بدن است. حتی نفس میخواهد از روح بخاری هم به بدن ارتباط پیدا کند و احکامش را در بدن پیاده کند؛ از طریق قوهٔ خیال با روح بخاری ارتباط میگیرد نفس. به جهت اهمیتش از شما وقت خواستم یک ذره این اصل را توضیح بدهم. الان قشنگ متوجه میشوید عجب چه خبره تو هر کدام از این اصلها.
وقت چقدر است؟ تمام شدهها؟ جان؟ چهل و شش. چرا هیچی نمیگویید؟ یکی بگوید بابا ساعت جلوتر گذاشته. ببخشید. ماشاءالله اینقدر شما قشنگ و شیرین گوش میدهید ما هم میرویم جلو. چند تا اصل گفتیم؟ سه تا. چند تا اصل مانده؟ آفرین بیست تا. تو این قسمت. حالا همینطوری میرویم جلو دوباره هی همینطوری هستا. اصول امّهات هست.
الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ. صلوات بفرستید.
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِيمِ · اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ.
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به نام خداوند بخشندۀ مهربان. خدایا بر محمد و آل محمد درود فرست و فرجشان را نزدیک گردان.
Corrections log
| مورد | اصلاح | منبع تأیید |
|---|---|---|
| دعای پس از نماز | متن کامل: سبحان من لا یعتدی… اللهم اجعل لی فی قلبی نوراً… | مفاتیح / عدة الداعی / almojib.com |
| هو الواضح والباطن (ASR) | هُوَ الْأَوَّلُ وَالْآخِرُ وَالظَّاهِرُ وَالْبَاطِنُ | حدید ۳ — tanzil / quran.com |
| یحمل اسفار | مثل الحمار یحمل أسفاراً | جمعه ۵ |
| امّارة / Ammaratum | إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ | یوسف ۵۳ |
| یا ایتها النفس… | یَا أَیَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ | فجر ۲۷ |
| فألهمها… | فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا | شمس ۸ |
| ونفخت فیه من روحی | وَنَفَخْتُ فِیهِ مِن رُّوحِی | حجر ۲۹ / ص ۷۲ |
| لا یمسه… | لَا یَمَسُّهُ إِلَّا الْمُطَهَّرُونَ | واقعه ۷۹ |
| حلم مزید / هل من مزید | هَلْ مِن مَّزِیدٍ | ق ۳۰ |
| اللهم عرفنی نفسك | دعای معرفت (شروع) | کافی؛ ویکیشیعه |
| اعدى عدوک… | أَعْدَى عَدُوِّكَ نَفْسُكَ الَّتِی بَیْنَ جَنْبَیْكَ | نقل جلسه؛ dorar/hadithlib (اختلاف اعتبار) |
| دار تضاهوم/تضادم | دار تزاحم | اصطلاح فلسفی جلسه |
| تأنیس / تعنیص (ASR) | تأنیس (انس دادن مصباح الانس) | بافت سخن |
| لوزانو | همانجا زانو مینشستم | بافت سخن |
| Latin leaks (nefsi/varitum/…) | اصلاح به عربی/فارسی | cleanup محلی |
*یادداشت پایانی:* ASR برای وضوح پاکسازی شده؛ Segments خام حذف شده؛ ترجمههای زیر عربی از مدل است نه استاد.